ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

معنی شعرهاو عبارت های کتاب ادبیات فارسی ۲

معنی درس اول « الهی » سال دوم

به نام آن خدایی که نام او آرامش بخش جان است و دستور او کلید گشایش ( مشکلات ) است و درود او در هنگام صبح باعث سرخوشی و شادابی مؤمنان است و یاد او باعث بهبودی دل آزرده و زخم خورده است و محبت او برای اهل زمین مانند کشتی نوح نجات بخش است .

   ای بزرگواری که بخشش ها را می بخشی و دانایی که گناهان را می پوشانی و ای بی نیازی که دور از درک و فهم آفریده ها هستی و ای یگانه ای که در ذات و صفات نظیر نداری و ای آفریننده ای که هدایت می کنی و ای توانایی که شایسته ی خدا بودن هستی ، به جان ما یک‌رنگی خود را بده و به دل ما دوست‌داری خود را بده و به چشم ما نور خود را بده ( تا حقیقت را ببینیم ؛ به ما چشم حقیقت بین بده ) و آن چیزی را به ما بده که برای ما بهتر است و کار ما را به افراد کوچک و بزرگ واگذار مکن ( ما را اسیر کوچک و بزرگ نکن) .

خدایا عبدا.. پیر شد ؛اما توبه نکرد .

خدایا توبه ی ما را بپذیر و در مورد گناهان ما از ما بازخواست نکن ( ما را مؤاخذه نکن(

خدایا از کارهای بد خود می ترسم ؛ مرا با خوبی خود ببخش .

خدایا در دل های ما جز عشق خدت چیزی نکار و بر تن و جان ما جز لطف و رحمت خود چیزی نقش نزن و بر کارهای دنیایی ما غیر از مهربانی و رحمت خودت چیزی نباران .

معنی درس « همای رحمت»

1ـ ای علی ، ای رحمت و بخشش الهی ، تو چه نشانه ی بزرگی از خدا هستی ؛ زیرا سایه‌ی رحمت و سعادت خداوندی را بر سر همه ی موجودات افکنده ای .

2ـ ای دل ( ای انسان ) اگر می خواهی خدا را بشناسی ، به علی توجه کن و با استفاده از وجود او خدا را بشناس ، به خدا سوگند من نیز خدا را با وجود علی شناختم .

3ـ ای علی ای ابر رحمت الهی ، اگر تو در قیامت لطف خود را شامل حال ما نکنی ، شعله های دوزخ با کینه و انتقام جویانه ، وجود همه ی موجودات را خواهد سوزاند .

4ـ ای گدای درمانده و بی چیز ، تنها از علی گدایی کن ف زیرا او به خاطر بخشش فراوان خود انگشتری پادشاهی را در رکوع به گدا می بخشد .

 

5ـ غیر از علی هیچ کس نمی تواند به پسرش سفارش کند : اکنون که قاتل من در دست تو اسیر است ، با او به نرمی و ملاطفت رفتار کن .

 6 ـ جز علی کسی پیدا نمی شود که پسری شگفت انگیز مانند امام حسین تربیت کند که داستان شهدای کربلا را در جهان مشهور سازد .

 7 ـ غیر از علی هرگز از جان‌گذشته ای یافت نمی شود که وقتی با خدای خود ( دوست خود ) پیمانی می بندد ( برای حفظ جان پیامبر و حفظ اسلام ) به عهد و پیمانخود عمل کند ( و در بستر پیامبر بخوابد .

8ـ نه می توانم علی را خدا بنامم و نه می توانم او را انسان به حساب آورم ؛ در شگفتم که این پادشاه سرزمین جوانمردی را چه بنامم ؛( زیرا جوانمردی چون علی و شمشیری مانند ذولفقار وجود ندارد )

9 ـ ای نسیم رحمت ، آگاه باش که من به خاطر دوری از علی آن‌قدر گریه کرده ام که چشمان خون می گریند ، پس تو را به دو چشم خون فشانم سوگند می دهم که از کوی علی (ع ) غباری را برای درمان چشمانم بیاوری .

10ـ به این امید که شاید پیام های دوستی من به خاک درگاه تو برسد ، از سر عشق و دوستی پیام های زیادی را به باد صبا که پیام آور دوستی هاست ، سپردم .

11ـ ای علی اگر تو تغییر دهنده ی سرنوشت های بد هستی ، تو را به دعای درماندگان سوگند می دهم که پیشامدهای بد را از جان ما دور کنی .

12ـ بهتر است دیگر من به خاطر عشق علی مانند نی ناله سرندهم زیرا حافظ بهتر از من این موضوع را بیان کرده است :

 13 ـ تمام شب را به این امید به صبح می رسانم ، شاید باد صبا با پیامی از آشنایم ، علی (ع)  مرا که دوست‌دار اوهستم نوازش کند .

14ـ ای شهریار ، به ناله های مرغ حق در دل شب توجه کن و بدان که غم دل ( عشق ) را تنها به دوست گفتن خوشایند و نیکو است .

  معنی بیت های درس رستم و اشکبوس

1ـ جنگجوی شجاعی که نام و اشکبوس بود ، مانند طبل بزرگی فریاد کشید .

 2 ـ آمد که با ایرانیان بجنگد و همرزم و حریف خود را به زمین بزند ، شکست بدهد و بکشد.

 3 ـ رهام ( پسرگودرز ) در حالی که کلاه جنگی و لباس مخصوص جنگ پوشیده بود ، سریع رفت و گرد و خاک میدان جنگ به ابرها رسید .

4 ـ رهام با اشکبوس به مبارزه پرداخت ( درگیر شد ) و از هر دو سپاه ( برای تشویق آنها ) صدای شیپور و طبل بلند شد .

 5 ـ اشکبوس گرز سنگین خود را به دست گرفت و زمین برای تحمل سنگینی آن مثل آهن سخت و آسمان ( به خاطر بزرگی یا در اثر گرد و غبار ) تیره و تار شد .( آسمان پر از گرد و خاک شد  )

 6 ـ رهام گرز سنگین خود را برکشید ( بیرون کشید ) و دست دو پهلوان از جنگ با گرزها خسته شد . 7 ـ وقتی رهام از جنگ با اشکبوس کشانی درمانده و ملول شد ، از او روبرگرداند  و به طرف کوه رفت ( فرار کرد )

 8 ـ توس ( فرمانده سپاه ) از مرکز سپاه خشمگین شد ، اسبش را به حرکت درآورد تا پیش اشکبوس ( برای جنگیدن ) برود .

9 ـ رستم خشمگین شد و به توس گفت که : رهام اهل بزم وباده‌خواری است و اهل جنگ و مبارزه نیست.

10 ـ تو سپاه ( مرکز سپاه ) را منظم نگه‌دار . من اکنون پیاده می جنگم .

11 ـ ( رستم ) کمان آماده و به زه بسته شده‌ی خود را به بازویش انداخت و چند تیر را هم به کمربندش گذاشت .

12ـ فریاد زد که ای ای مرد جنگجو، حریفت آمد فرار نکن ، بایست .

13 ـ اشکبوس خندید و تعجب کرد ، افسار اسبش را کشید و ایستاد و رستم را صدا کرد .

14 ـ در حالی که می‌خندید (مسخره می‌کرد) گفت که نامت چیست؟ چه کسی برای پیکر بی‌سر و کشته شده ات گریه خواهد کرد ؟!

15 ـ رستم چنین پاسخش را داد : چرا نامم را می‌پرسی ؛ زیرا پس از این دیگر خوشی نخواهی دید ( دنیا را به کامت تلخ می کنم )

16 ـ مادرم نام مرا « مرگِ تو » گذاشت و روزگار هم مرا پتک کلاه‌خود و سر تو قرار داده است !

 17 ـ اشکبوس به او گفت : بدون اسب آمده ای و فوری خود را به کشتن خواهی داد .

 18 ـ رستم چنین به پاسخ داد : ای مرد جنگجو ی خشمگین ِ بی‌فایده  ....( موقوف المعانی با بیت بعد ) 19 ـ آیا تا به حال ندیدی که پیاده ای بجنگد و زورگویان را بکشد و نابود سازد ؟ ( مسلماً دیدی )

 20 ـ آیا در شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ ، سواره به جنگ می روند ؟ ( مسلماً نمی‌روند )

21 ـ هم‌اکنون ،ای سوارجنگجو ، پیاده جنگین را به تو یاد می‌دهم ( یا در حالی که پیاده هستم ، جنگیدن را به تو می‌آموزم )

22 ـ مرا توس به این خاطر به جنگ فرستاده است تا اسب اشکبوس را از او بگیرم .

 23 ـ اشکبوس هم مانند من پیاده شود و حاضران به او بخندند و مسخره اش کنند .

24 ـ یک رزمنده‌ی پیاده بهتر از پانصد سوار جنگجویی مثل توست ، قسم به این روز و قسم به کار میدان جنگ .

25 ـ اشکبوس به او گفت که با تو سلاحی غیر از مسخره کردن و شوخی ( غیر جدی بودن ) نمی‌بینم . 26 ـ رستم به او گفت : تیر و کمان مرا ( اسلحه‌ام را ) ببین ، زیرا هم‌اکنون خواهی مرد ( با تیر و کمان من خواهی مرد )

 27 ـ رستم وقتی دید که که خیلی به اسب عزیزش افتخار می کند ، کمانش را آماده کرد و کشید.

 28 ـ یک تیر به پهلوی( سینه ) اسب اشکبوس زد و اسب از بالا به زمین افتاد و مرد .

 29 ـ رستم خندید و با صدای بلند گفت : اکنون پیش جفت و همراه عزیزت بنشین ( و برای او عزاداری کن .)

 30 ـ شایسته است که لحظه ای جنگیدن را رها کنی و سرش را به آغوش بگیری و برایش عزاداری کنی و کمی هم  استراحت کنی .

31 ـ اشکبوس فوری کمانش را آماده کرد و به زه بست و در حالی که می‌لرزید و چهره‌اش از ترس زرد شده بود ..... (موقوف المعانی با بیت بعد )

32 ـ آنگاه رستم را تیرباران کرد . رستم به او گفت : بیهوده ....( موقوف المعانی با بیت بعد )

 33 ـ جسمت را خسته می‌کنی و دو بازو و جان بدخواه و ناپاکت را می‌آزاری .

 34 ـ رستم دست به کمربند خود برد و یک‌چوبه تیر از جنس چوب خدنگ انتخاب کرد .

35 ـ یک تیری که نوک آن سخت برنده و شفاف و صیقلی و مانند آب براق بود و به انتهای آن چهار عدد پر عقاب بسته بود .

 36 ـ رستم کمان را در دست گرفت و تیر از جنس چوب خدنگ را در شست گذاشت و آماده‌ی پرتاب کرد  .

37 ـ رستم برای پرتاب تیر ، دست راست را خم  و دست چپ را که کمان در آن بود راست و مستقیم کرد ؛ آنگاه از کمانی که از جنس شاخ گوزن شهر چاچ بود ، فریاد بلند شد .

 38 ـ وقتی که دهانه‌ی تیر ( انتهای تیر ) به کنار گوش رستم نزدیک شد ، از کمانی که از شاخ گوزن بود ، فریادی بلند شد .

 39 ـ زمانی که ( به محض این که ) تیر از دست رستم جدا شد ، از مهره‌ی پشت اشکبوس عبور کرد . 40 ـ ( رستم ) تیر را به سینه‌ی اشکبوس زد و آسمان هم از رستم را تحسین کرد و دستش را بوسید . 41 ـ حکم کلی الهی ( قضا ) گفت که ای اشکبوس تیر را بگیر و تقدیر الهی گفت که ای رستم بزن ، آسمان و ماه هم رستم را تحسین کردند . ( به او آفرین گفتند . )

  42 ـ اشکبوس در همان لحظه و فری جان داد و مرد ؛ طوری شد که گویی اصلاً از مادر زاده نشده بود .

معنی بیت های درس 3 حمله ی حیدری

1ـ مبارزان چشم باز کرده و منتظر بودند تا ببینند که چه کسی اول بار آماده ی جنگ می شود و جنگ را شروع می کند .(مصراع اول  و دوم کنایه دارد )

 2 ـ که ناگهان عمرو که آسمان میدان جنگ بود ( بر میدان جنگ مسلط بود ) اسبش را به حرکت درآورد و گرد و خاک به راه انداخت ودر میدان جولان داد ( و خودی نشان داد )

3 ـ وقتی عمرو که مانند کوهی از آهن بود به میدان جنگ آمد ، مانند این بود که همه جای میدان پر از فولاد شد ( زیرا زره عمرو از فولاد بود و حسه‌اش بسیار بزرگ)

4ـ عمرو به میدان جنگ آمد ، درنگی کرد ( نفسی تازه کرد ) و آنگاه ایستاد و مبارزو حریف خواست . 5 ـ پیامبر ، آن دوست خداوند جهان‌آفرین ، به چهره ی مسلمانان نگاه کرد .

 6 ـ همه ی مسلمانان از ترس و به نشانه ی اظهار ضعف و ناتوانی سر خود را پایین انداخته بودند و هیچ کس خواستار جنگیدن با عمرو نشد .

7 ـ غیر از علی (ع) که مانند بازویی برای دین و شیر خدا بود و خواستار جنگ با عمرو شد .

8 ـ نزد پیامبر برگزیده (ص) برای اجازه  رفت ، رخصت خواست ، اما پیامبر به او اجازه نداد .

9 ـ عمرو به طرف علی که مانند شیر خشمگینی بود رفت و علی ، شاه دین ، در مقابلش قرار گرفت . 10 ـ هر دو با دشمنی تمام به طرف هم دویدند و راه هرگونه آشتی را بستند و با هم جنگیدند.

11 ـ آسمان به خاطر ترس از آن جنگ رنگ باخت ( کنایه از : ترسید) ؛ زیرا جنگ افراد شجاعی که مانند شیر و پلنگ هستند بسیار ترسناک می شود .

 12 ـ ابتدا عمرو که بدبخت و بیچاره بود، بازوهای خود را مانند شاخه ی درختی بلند کرد .

13 ـ علی آن شیر خدا ، سپرش را بالای سرش گرفت و عمرو اژدها مانند ، شمشیرش را بلند کرد .

 14 ـ عمرو پاهایش را مانند کوه محکم بر زمین گذاشت و آماده ی زدن شد و دندان هایش را از شدت خشم به هم فشرد .

15 ـ وقتی هدف چهره اش را به آن دو نشان نداد ( به هدف خود نرسیدند ) ، دوباره هر دو به هم حمله کردند .

16 ـ آن چنان جنگی به وجود آوردند که مردم زمین و زمان مانند آن را کم دیده است .

 17 ـ آن قدر گرد و خاک از آن میدان بلند شد که بدن هردو از چشم ها پنهان شد .

 18 ـ زره ها پاره پاره و قبا ها ( روپوش ها ) چاک چاک شد و سر و صورت جنگجویان پر از گرد و خاک شد .

 19 ـ آن دو که در روش های جنگیدن ماهر بودند،ضربه های زیاد شمشیر نیزه را از خود دور کردند . 20 ـ علی که مانند شیر شجاع و جانشین پیامبر و مانند نهنگ دریای قدرت خداوند بود ، ...( با بیت بعد موقوف المعانی دارد )

21 ـ آن چنان خشمگینانه به چهره ی دشمن نگاه کرد که کارش به خاطر ترس از نگاه تمام شد وشکست خورد .

22 ـ علی آن دست خیبرگشای خود را بالا برد و برای بریدن سر عمرو آماده شد ( پاهایش را محکم به زمین گذاشت )

23 ـ علی ، سرور دین ، با نام خدای آفریننده شمشیرش را پایین آورد و به گردن عمرو زد.

24 ـ وقتی علی شمشیرش را به دشمن زد ، شیطان دو دست خود را به نشانه ی افسوس و حسرت ، به سرش زد ( افسوس خورد و متأسف شد ) .

25 ـ رنگ از چهره ی کفر در هند پرید ( کافران در جای دوری ماند هند ترسیدند ) و بت‌خانه های اروپا از ترس به خود لرزیدند .( در همه جای جهان کافران و بت پرستان ترسیدند .)

26 ـ شیر ( استعاره از علی ) شمشیرش را به گردن عمرو زد و تن بی سر او را به زمین انداخت ( سرش را از بدنش جدا کرد )

27 ـ وقتی لبه ی شمشیر علی به گردن عمرو خورد ، سر عمرو صد قدم از بدنش دورتر پرید .

 28 ـ وقتی عمرو که مانند فیل بزرگی بود ، به خاک افتاد و کشته شد ، جبرئیل از علی تشکر کرد و دستش را بوسید .

معنی ابیات درس 12 غزل سعدی

1ـ آن لحظه که می میرم ، در آرزوی رسیدن به تو هستم و به این امید جان می دهم که خاک درگاه تو شوم .(همیشه تو را می خواهم ،حتی مرگ من هم به خاطر تو است. مصراع دوم نهایت خاکساری و فروتنی و پاکبازی سعدی را برابر محبوبش نشان می‌دهد .)

2ـ وقتی که در روز قیامت دوباره زنده می شوم ،تنها به خاطر گفت و گو با تو بلند می‌شوم و تنها تو را می جویم. ( زنده شدن من در قیامت تنها برای یافتن توست . )

3 ـ در آن لحظه که زیبا رویان دو جهان(جهان حقیقت و مجاز) در قیامت یا بهشت جمع شده باشند، چشمم ( مجازاً نگاهم ) تنها به سوی تو می باشد و تنها به صورت زیبای تو عشق می‌ورزم .(تنها تو را می بینم وبس)

4 ـ از بهشت سخن نخواهم گفت ، گل بهشتی را نخواهم بویید ، به دنبال چهره ی زیبای زن بهشتی نخواهم بود ، تنها به سوی تو خواهم آمد.(تنها وجود تو برایم ارزشمند است .)

5ـ اگر هزار سال در گور(خوابگاه نیستی)بخوابم ، حتی در گور هم در آرزوی وصال و رسیدن به تو خواهم بود. ( خواب من در قبر تنها به خاطر رسیدن به تو سالم و آرام خواهد بود . )

6ـ از دست ساقی بهشتی باده ی بهشتی نخواهم نوشید ؛ من به شراب نیازی ندارم؛ زیرا از بو و آرزوی رسیدن به تو مست می‌باشم .

 7ـ با وجود عشق تو پیمودن هزار بیابان وتحمل هزاران مشکل آسان است؛ اگر جز این باشد ، تمام کارهایم از سر خودخواهی و برای خودم خواهد بود.

 معنی بیت های درس 12غزل حافظ

1ـ ای عارفان،خدا را شاهد می گیرم که اختیار دلم از دستم خارج می شود و من عاشق شده ام، دریغا که راز پنهان عشق من فاش خواهد شد.

2 ـ ای باد موافق، ما سوار بر کشتی عشق هستیم ، وزیدن آغاز کن ؛ به امید آن که به دیدار یار که آشنای ماست، نایل شویم .

3ـ محبت کوتاه مدت روزگار خیالی و دروغ و جادو است ، پس نیکی کردن در حق یاران را غنیمت بشمار.(غنیمت شمردن فرصت)

4 ـ ای انسان جوانمرد و بزرگوار،برای شکر از  سلامتی که خدا به تو بخشیده است ، فرصت را غنیمت بشمار و از فقیر بی نوا دلجویی کن .(درویش نوازی)

5 ـ راحتی وآسوده بودن  در دو دنیا در گرو این دو سخن است: با دوستان جوانمردی کردن و با دشمنان ملاطفت و نرمی نشان دادن .

6 ـ حتی در هنگام فقر و بی چیزی نیز سعی کن شاد باشی و عشق بورزی ؛زیرا این کیمیای وجود(عشق و شادی)گدا را هم مانند قارون بی نیاز و ثروتمند می کند .(شاد باشی)

7 ـ ای عاشق ، از فرمان عشق سرپیچی نکن؛ زیرا معشوق که سنگ سخت در پنجه ی قدرت او مانند موم نرم است ، تو را به خاطر غیرت وتعصبی که به تو دارد ، مانند شمع می سوزاند (اختیار تو در دست معشوق است،پس از فرمان او سرپیچی نکن .)

 8 ـ به جام باده ( استعاره از دل انسان عارف ) که مانند آیینه ی اسکندری است ، ( تلمیح به داستان آیینه‌ی اسکندر ) خوب نکاه کن تا حال و اوضاع کشور دارا ( مجازاً همه‌ی هستی ) را برای تو آشکار سازد(به دل عارف توجه کن ؛ زیرا او از همه چیز آگاه است و تو را از همه چیز آگاه می کند)

 9 ـ زیبا رویان فارسی زبان جان تازه ای به انسان می بخشند؛ ای ساقی عشق ، به رندان پرهیزکار ( افرادی که در ظاهر ناپاک و در باطن درست‌اند ، افراد لاابالی و بی‌بند و بار) مژده بده که دل به عشق زنده دارند؛ زیرا زهد و عبادت خشک و ریاکارانه اثری ندارد .

10ـ حافظ این لباس زاهدان را که آغشته به می و نجس است ، به اختیار خود نپوشیده است ؛ای شیخ پاکیزه لباس پرهیزکار!! ( ای ریاکار ) عذر مارا در مورد این ناپاکی بپذیر و بر ما عیب نگیر! ( زیرا در عشق اختیار نیست و من به خواست خودم عاشق نشده‌ام.)

معنی شعر باغ عشق  از سنایی

1ـ ای انسان تا کی می خواهی در زندان این دنیا از افراد مختلف فریب بخوری؟ یک لحظه از چاه تاریک این دنیا بیرون بیا تا جهان حقیقت را ببینی .

2 ـ جهانی که در آن هر کسی برای خود پادشاهی است و همه ی جانها شادمان هستند(تفاوتی بین انسان ها نیست و همه شادند)

3 ـ در آسمان جهان حقیقت عقابی که دلها را شکار کند وجود ندارد و در عمق دریای آن نهنگ کشنده ای نیست(هیچ گونه دشمنی وجود ندارد)

4  ـ گر از راه عشق به جهان حقیقت بیایی ، همه را خدمت کار دل خود می یابی و اگر از راه دین وارد شوی ، همه را زیبا کننده ی جان خود می بینی .

5 ـ اگر امروز در این دنیا از لحاظ جان زیان کنی (جان خود را از دست بدهی)، چه بسیار سرمایه و سودی که فردا در جهان آخرت از این زیان خواهی دید.

6 ـ تو اگر مانند فریدون یک لحظه در میدان مبارزه با نفس خود ایستادگی کنی ، به هر طرف که روکنی نشان پیروزی خود را خواهی دید.

7 ـ اگریک روز راهنمای تو درد دین و وفاداری به آن باشد ، جای شگفتی نیست که خود را با مردان خدا همراه و هم ردیف ببینی .

8 ـ چگونه انتظار بخشش از مردم داری در حالی که خدا را بخشنده و رزاق می دانی؟ چگونه به طرف گناه می روی در حالی که خدا را داننده ی پنهانی ها می دانی ؟

 9 ـ همه چیز را از خدا بدان نه از اعضای بدن یا عناصر چهارگانه ی طبیعت ؛ زیرا سطحی نگری و کوتاه بینی است که خطی را که به خاطر داشتن عقل به وجود می آید ، تو آن را به انگشتان نسبت بدهی       10  ـ به این ظواهر دنیا مانند انسان های نادان ، مغرور و فریفته نشو ؛ زیرا زور و زر دنیا آن بهاری نیست که پاییزی نداشته باشد(همیشگی نیست)

11ـ (در این دنیا) اگر در آسمان باشی به زمین خواهی آمد و اگر ماه باشی به چاه خواهی افتاد و اگر دریا باشی خالی خواهی شد واگر باغ شاد و خرمی باشی پاییز و نابودی را خواهی دید(اگر در اوج عزت و بزرگی باشی ، خوار ذلیل خواهی شد .)

12ـ چرا باید به خوشبختی دنیا افتخار کنی و از بدبختی آن ناله کنی ؛ زیرا تا چشم به هم بزنی ، در زمانی بسیار کوتاه ، هیچ یک را نخواهی دید(شادی و غم این دنیا همیشگی نیست)

 13 ـ آیا ندیدی که الب ارسلان پادشاه قدرتمند سلجوقی به خاطر بلندی مقام سر به آسمان برده بود؟ اکنون به شهر مرو بیا تا تنش را زیر خاک ببینی .(همه از این دنیا خواهند رفت)

 

 معنی بیت های فردوسی در درس تربیت انسانی و سنت ملی ما

1ـ با دیدار تو جانم را زیبا می‌کنم . از من هر چه بخواهی اطاعت می‌کنم .

2 ـ غیر از بند و اسارت ( که نمی‌پذیرم ) زیرا بند باعث بی‌آبرویی است ، باعث شکست است و کار ناپسندی است .

3 ـ تا زنده‌ام کسی مرا در بند و اسارت نخواهد دید زیرا روان آگاه من این گونه تربیت شده است .

معنی ابیات خاقانی انتهای درس چهاردهم

1ـ آن شخص کوچک و فرودست را که امروز بزرگ و بلندمرتبه شده است ، با نگاه کوچکی و خواری در او نظر نکن ( هم‌چنان او را کوچک نشمار )

2 ـ  شاخه‌ی کوچکی را که درخت بزرگی شده است ، با بی‌تفوتی به بزرگی‌اش نگاه نگن .

معنی ابیات نظامی درس مایع حرف‌شویی

1ـ  سخن کم و سنجیده‌ای که مانند مروارید باشد بگو تا به خاطر سخن کم ولی با ارزش تو دنیا پر شود ( با این سخنان سنجیده در دنیا مشهور شوی )

2 ـ می‌توان از سخنی که مانند مروارید باشد ، لاف زد ، زیرا آن چیزی که زیاد است و  می توان زیاد زد ، خشت است . ( سخن بیهوده مانند خشت است)

معنی شعر داروگ از نیما

کشتزار من ( کشور من )، در کنار کشتزار همسایه ( شوروی سابق )، خشک شد.

 با وجود آن که می گویند ساکنان آنجا غم و درد بی شماری دارند؛ ای پیام رسان روزهای ابری، داروگ ! کی باران خواهد بارید؟

 بر این اوضاع نامساعد کشور من ، بر این کلبه بی نور و بی نشاط من که اجزای سازنده اش در حال شکستن و فرو ریختن است ( آن‌قدر فشار و اختناق در کشور من وجود دارد که همه چیز را نابود می‌کند )، همانند دل دوستانی که از دوری و جدایی هم در حال نابودی است ، ای پیام رسان روزهای ابری، داروگ! کی باران خواهد بارید؟

رمزهای شعر:

١- کشتگاه : جامعه ایران زمان شاعر ٢-  کشت همسایه: کشور اتحاد جماهیر شوروی پس از انقلاب اکتبر ١٩١٧    ٣- ساحل نزدیک: همان کشت همسایه، همسایه شمالی  ۴- داروگ:انسان آگاه    باران : خوشی و شادابی و آزادی

معنی شعر باغ بی‌برگی از اخوان ثالث

ــ آسمان باغ فقر( پاییزی )  را ، ابر که مانند انسانی پوستین سرد و نمناکی دارد ، محکم در آغوش گرفته است (  فقر فرهنگی و فکری جامعه را فراگرفته است ) . باغ فقر ( جامعه ) با سکوت پاک و غم‌انگیز خود همواره تنهاست .

ــ آهنگ باغ فقر( پاییزی )  باران است و سرودش باد . لباسش خرقه‌ی برهنگی است . و اگر باید لباسی غیر از این داشته باشد ، باد تار و پود آن لباس را با برگ های زرد که مانند شعله های زرین هستند ، بافته است . مهم نیست که چه چیزی و در کجای این باغ می خواهد بروید یا نمی‌خواهد ، باغبان و رهگذری نیست که به آن توجه کند . ( به جمعه‌ی زمان شاعر کسی اهمیت نمی‌دهد و گویی صاحب و سرپرستی ندارد .) باغ نا امیدان در انتظار هیچ بهار و رویشی نیست . ( جامعه نمی‌خواهد تغییر کند و به رشد برسد)

ــ اگر از چشمان باغ فقر( پاییزی )  نور امیدی نمی‌تابد و یا اگر در چهره اش برگ شادی رشد نمی‌کند ( اگر امیدی ندارد و شادی در آن نیست ) با این وجود چه کسی می‌گوید که باغ فقر ( کشور من ) زیبا نیست ؟  این باغ داستان از میوه‌هایی می‌گوید که روزی سر بر اوج آسمان داشته اند و امروز در دل خاک خوابید هاند ( انسان‌های بزرگی در کشور من وجود داشته‌اند که اکنون درگذشته اند و کشورم به آنها افتخار می‌کند . )

ــ خنده‌ی باغ فقر ( پاییزی ) همراه با اشک خون است و غمناکی . پادشاه فصل‌ها ، پاییز ، همیشه با اسب یال‌افشان زرد رنگش در آن جولان می‌دهد . ( کشورم را غم پاییزی فراگرفته است)

معنی شعر سفر به خیر از  دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

گون ( نماد انسان های اسیر دنیا و پای‌بسته ) از نسیم ( نماد انسان های آزاد و رها و وارسته که از وضعیت موجود کشور ناراضی است ) پرسید : این‌گونه با عجله به کجا می‌روی ؟ نسیم پاسخ داد : من از این بیبان ( کشور غبارگرفته و پر از فشار و اختناق ) دلگیر و ناراحتم . آیا تو هم نمی‌خواهی از این غبار آزار دهنده‌ی این بیابان سفر کنی و آسوده شوی ؟ گون پاسخ داد : سراسر وجودم آرزوی رفتن است ؛ اما چه کنم که پای بسته ی اینجا هستم و نمی‌توانم از اینجا دل بکنم ...  گون دوباره پرسید : با این شتاب به کجا می‌روی ؟ نسیم پاسخ داد : به جایی می روم که خانه‌ای جز این خانه برای من باشد  . گون گفت : سفرت به خیر و خوشی باشد ؛ اما تو را به دوستیمان قسم می دهم ، به خاطر خدا ، وقتی از این کویر وحشت ( کشور پر از ترس و اختناق ) سالم عبور کردی ، سلام مرا به شکوفه ها و باران زندگی بخش برسان .

نماد ها :

 1 ـ گون نماد انسان های اسیر و پای بند   2 ـ نسیم نماد انسان های آزاد و رها و وارسته که از وضعیت ستم آلود و استبداد زده‌ی کشورش ناراضی است

توضیح شعر در سایه سار نخل ولایت

بند اول * در مصراع اول تلمیح به آیه‌ی قران است ـ در مصراع سوم میان بزرگ و کوچک تضاد وجود دارد  ـ در مصراع چهارم یک تمثیل  دیده می‌شود ـ در مصراع ششم تلمیح به داستان فرعون و اهرام و  تشبیه ( اضافه‌ی تشبیهی ) در عبارت فرعون تخیل و در مصراع بعد یک تشبیه دیده می‌شود . توضیح : نام خدا که بهترین آفریننده است گرامی باد ، زیرا تو را آفرید ، نمی‌توان از تو ( علی ) شگفت زده شوم ، زیرا چشم و وجود کوچک و ناتوان من برای دیدن بزرگی و عظمت تو  کافی نیست ، مورچه از کجا می‌دان که بر دیواره‌ی ساختمان بزرگی مانند اهرام مصر عبور می‌کند  / یا بر روی یک خشت خام ( من مانند مورچه تفاوتی میان علی با آن همه عظمت و دیگران قایل نیستم ) تو ( علی ) مانند آن هرم بزرگی هستی که تخیل و تصور می‌تواند بسازد . و من مانند آن مورچه‌ی ضعیفی هستم که نمی‌تواند عظمت تو را درک کند .

بند دوم * مصراع دوم و سوم آرایه ی تلمیح دارد . توضیح : تو با این همه عظمت که بر فراز سایر موجودات ایستاده‌ای ( از همه برتری ) چگونه / خود را پایین می آوری و در کنار تنور یک پیر زن قرار می گیری  و برای او کار می‌کنی ؟/ و در زیر شلاق کودکانه‌ی بچه‌های بی‌سرپرست و یتیم قرار می‌گیری ؟ / و نیز می‌توانی با این همه بزرگی در بازار تنگ و پر اختناق کوفه قدم بزنی ؟

بند سوم *علی را به اقیانوس قایم تشبیه کرده است ، کلمه‌ی تنگ ایهام دارد : باریک یا پر از فشار و اختناق ، و در آخر بند تلمیح به قرآن  توضیح : من پیش از تو اقیانوس با عظمتی ندیده بودم که عمودی باشد ( تو اقیانوس قائمی ) / قبل از تو صاحب قدرتی ندیده بودم / که کفش وصله دار و یاره بپوشد / و مشک کهنه‌ای را بر دوش خود بگیرد ( خود مشغول کار باشد ) /و برادر برده ها و غلام‌ها باشد ( مقامش را تا حد فرودستان پایین بیاورد ) افسوس که تو  تنها صاحب شبهای این کوفه‌ی پر از اختناق بودی / ای نور خدا / در شبهای تاریک و به هم پیوسته‌ی تاریخ / ای روح شب قدر / تا زمانی که سپیده بدمد ( جبرئیل برتو نیز تا سپیده دم نازل می شد. )

بند چهارم * شب نماد آرامش و تاریکی است ، طوفان نماد خشم و خروش ، چاه نماد جوشش ، سحر نماد روشنایی و سفیدی ،  ستاره نماد روشنایی ، لبخند نماد زیبایی و زندگی . توضیح : شب با آن همه آرامش بخشی ، از چشم تو آرامش می‌گیرد / طوفان خشم و خروش خود را از تو دارد / سخن تو گیاه را ثمربخش می‌سازد / و از نفس جان‌بخش تو گل رشد می کند / از زمانی که تو در چاه گریه کردی ، چاه جوشان شده است ( گریه های تو از جوشش چاه بیشتر بوده است .) / سپیده دم به خاطر سفیدی چشمان تو طلوع می‌کند / شب در مقابل سیاهی چشمان تو سر تعظیم فرود می‌آورد / همه‌ی ستاره ها بدهکار نگاه درخشان تو هستند / لبخند تو باعث و امید زندگی است / همه‌ی شکوفه ها از نژاد لبخند های زیبای تو هستند .

 بند پنجم * پیشانی علی ( ع ) به کتاب خداوند و دریا تشبیه شده است ؛ به دلیل این که علی قرآن ناطق بود و دریایی از علم در سر داشت . پیشانی مجازاً سر می باشد توضیح : چه طور یک شمشیر زهرآلود می‌تواند / سر با عظمت تو را که مانند کتاب خداست ، بشکافد ؟ / چگونه می توان با شمشیر دریا را شکافت و از بین برد ؟ علم علی با کشته شدن نیز از بین نمی رود )

 بند ششم *عشق نماد غم ، غم نماد دیرینگی ، غم را به شعر تشبیه کرده است . توضیح : به خاطر تو گریه می‌کنم / با غمی که از عشق هم غم انگیزتر است / و از غم هم قیمی تر / برای تو با چشم همه‌ی فرودستان می‌گریم ( تنها فقرا و فرودستان برای تو می‌گریند ) / با چشمانی که از دیدن تو محروم مانده اند ( من هرگز تو را ندیدم ) / گریه ی من شعر غم تو است که شبها می سرودی ( شب ها می گریستی )

 بند هفتم *تلمیح به داستان پرستاری و هم‌بازی بودن علی با بچه های یتیمان و جریان فتح مکه که پیامبر پا روی دوش علی نگذاشت و در عوض از علی خواست که پا روی شانه ی پیامبر بگذارد و بتها را پایین بیندازد . استعاره در عبارت « کلمات کودکانه تراوید » که کلمات را به آبی تشبیه کرده که می چکد . توضیح : آن هنگامی که مانند نور خورشید / مانند خورشیدی به خانه‌ی پیر زنی که بچه های یتیمی داشت ، تابیدی /  و هیبت و شکوه حیدر  بودن ( شدت و سختگیری و حمله ی پی در پی داشتن در جنگ ) خود را / وسیله‌ی شادی کودکانه ی آن ها کردی / و بر روی شانه ای که پیامبر به خاطر بزرگواری تو پا نگذاشت ، / کوکان یتیم را نشاندی / و از آن دهان که ( در وقت جنگ ) آواز شیر می آمد ، / کلمه های کوکانه چکید / آیا تاریخ ( با  دیدن این که تو شکوه حمله ات را با رحمت آمیختی ) حیرت زده بر در خانه‌ی پیرزن بیوه ، نمی‌لرزید و متعجب نمانده بود ؟

بند هشتم * تلمیح به جنگ احد ، تشبیه زخم ها به گل‌بوسه ها ، بدن مجروح و خون‌آلود به دشت شقایق ، مهر به باده ، هشتاد زخم به تازیانه‌هایی که در موقع حد ( مجازات مست ) می زنند . توضیح : در جنگ احد / که به خاطر مانند گل‌بوسه ، بدنت به دشتی پر از شقایق سرخ تبدیل شده بود / مگر از کدام شراب عشق مست شده بودی / که با زخم های مانند تازیانه خود را مجازات کردی ؟

بند نهم * استفهام انکاری برای تأکید ، مبالغه در مصراع آخِر  .توضیح : کدام یک بدهکارترید ؟ / دین به تو بدهکارتر است یا تو به دین ؟ ( مسلماً دین به تو بدهکارتر است ) / همه‌ی دین ها بدهکار تو هستند .

 بند دهم *بینش به باغ تشبیه شده است ، تلمیح به جنگ خیبر ، تشخیص و استعاره‌ی مکنیه در بازوان اندیشه و کردار . توضیح : آگاهی‌هایی که به ما بخشیدی / هزار بار ارزشمند تر از فتح خیبر است / آفرین به فکر و عمل قدرتمند تو

بند یازدهم * روسیاه ماندن کنایه از شرمنده شدن  ، به بی‌وزنی افتاد  ایهام دارد : 1 ـ شعر سپید من وزن عروضی ندارد 2 ـ شعر من بی ارزش شد ، وزن می‌گیرد کنایه از ارزش پیدا می کند ، تنگ مایه کنایه از فقیر و ناتوان ،  در پیان بند تلمیح به آیه‌ی قران . توضیح : شعر سپید من شرمنده شد / زیرا در فضای ستایش تو  بی وزن و بی‌ارزش شد / هر چند سخن به خاطر تو ارزش پیدا می کند / من چگونه می‌توانم عظمت تو را در سخن مختصر و ناتوان جا بدهم / ستایش تو را در کجا می‌توان به پایان برد ؟( مسلماً هیچ جا ) / الله اکبر ( برای تعجب به کار برده است )/ آیا خدا نیز از تو شگفت زده نمی‌شود ؟ / پس آفرین بر خدا ، آفرین بر خدا / آفرین بر خدایی که نیکو ترین آفریننده است / فرخنده باد نام خدا / زیرا بهترین آفرینند است / و نام تو / زیرا بهترین آفریده ای .

معنی بیت های حدیث جوانی  درس نوزدهم

1ـ من اشک ناچیزی هستم ولی به خاطر این که برای انسان های ارزشمند ریخته شده ام ارزش پیدا کرده ام ، من خار ناچیزی هستم ولی به خاطر این که در زیر سایه‌ی گل قرار گرفته ام ارزشمند شده ام ( با این که ارزشی ندارم ولی به خاطر هم نشینی با افراد ارزشمند عزیز شده ام ) ( تشبیه خود به اشک و خار از جهت بی مقدار بودن ، به پای کنایه از فروتنی ، به سایه ی کسی آرمیدن کنایه از تحت حمایت کسی بودن ، گل استعاره از معشوق )

2 ـ ای معشوق من که مانند نو بهار عشق زیبا و شاداب هستی، من به خاطر یاد زیبایی های تو مانند گل بنفشه همیشه مشغول تفکر و تأمل هستم (رنگ و بو مجاز از زیبایی نوبهار عشق استعاره از معشوق ، تشبیه خود به بنفشه ، سر به گریبان کشیدن کنایه از متفکر بودن و تأمل کردن ) .

3 ـ من مانند خاک به خاطر دوست‌داری تو ، ناتوان و بی ارزش شده ام ، و مانند اشک به دنبال تو با علاقه‌ی تمام دویده ام ( آمده ام ) ( تشبیه خود به خاک و اشک ، از پا افتادن کنایه از ناتوانی و بی ارزش شدن ، با سر دویدن کنایه از با شور و علاقه‌ی زیاد رفتن )

4 ـ من نشان و نمودی از جوانی را در زندگی خود ندیده ام ، سخن و تعریف جوانی را از دیگران شنیده ام ( به خاطر عشق تو پیر شده ام )

5  ـ من از سلامتی و آرامش خاطر بهره‌ی کامل نبرده ام و از آرزوهای خود خوشی ندیده ام . ( بیمار عشق تو بوده ام و به آرزوهای خود نرسیده ام ) ( تشبیه عافیت به جام و تشبیه آرزو به شاخ و تشبیه عیش به گل اضافه‌ی تشبیهی )

6 ـ روزگار این پیری را ارزان و مجانی به من نداده است ، بلکه این پیری را با دادن جوانی خریده ام ( جوانی را داده ام و پیری را خریده ام . ( موی سپید کنایه از پیری ، فلک رایگان نداد تشخیص دارد ، رشته استعاره از پیری ، و نقد جوانی ، جوانی را به نقد ( پول ) تشبیه کرده است . )

7 ـ ای سرو به آزاده بودن خود افتخار نکن ، زیرا من از تو آزاده ترم و از همه چیز جهان ( برای عشق ) صرف نظر کرده ام ( سرو مورد خطاب واقع شده و تشخیص واستعاره‌ی مکنیه دارد ، سرو نماد آزادگی است ، از کسی بریدن کنایه از قطع علاقه کردن ) .

8 ـ ای رهی ، اگر من از پیش انسان ها فرار می‌کنم ، بر من عیب نگیر ؛ زیرا من مانند آهویی هستم که هرگز انسانی ندیده است . ( هر چه دیده ام معشوق فرشته خو بوده است و بس ) ( رهی تخلص شاعر است ، آهو ایهام تناسب دارد 1 ـ نام حیوان که در این شعر همین معنی مورد نظر است 2 ـ گناه و عیب که با کلمه‌ی عیب تناسب دارد . )

معنی بیت های شعر در کوچه سار شب  از هوشنگ ابتهاج                                                                                                                                                                                                  1 - در این دینا که کسی به فکر کسی نیست ، هیچ کس برای دلجویی و احوالپرسی ما نمی آید و صحرای پر از غم زندگی ما ساکت و خالی است ( بیان شدت تنهایی و غربت شاعر)

کوچه سار شب = اضافه‌ی تشبیهی  سرای‌بی کسی = استعاره از دنیا   پرنده  پر نمی زند = کنایه از خالی و ساکت بودن ، کسی به در نمی زند = کنایه کسی تلاشی و حرکتی نمی کند . واج آرایی حرف ( پ)

2-در این تاریکی و خفقان ( دوران حکومت ستم شاهی ) هیچ کس به فکر آزادی و رهایی نیست و در این محیط ستم هیچ‌کس در اندیشه‌ی رهایی نیست .

 شب نماد دوران ظلم و خفقان  ،  شب گرفتگان = کسانی که اسیر ظلم و ستم هستند ، در سحر زدن = کنایه از به دنبال آزادی و رهایی بودن              واج آرایی حرف ( س)

3- منتظر طلوع صبح آزادی هستم ؛ افسوس که چنین شبی به پایان نمی رسد و انتظار من بیهوده است ( شاعر چشم انتظار حرکتی است که ظلمت و اختناق را نابود کند اما امیدش به یأس مبدل می شود .)

 در انتظار غبار بی سوار نشستن = کنایه از انتظار بیهوده            سپیده استعاره از آزادی

4- دل غمزده و آشفته ی من از این خراب تر نمی شود زیرا ختجر غم تو تا آنجا که می توانست آن را خراب و نابود کرده است .  ( بیان نهایت غمگین بودن شاعر )                 خنجر غم = اضافه‌ی تشبیهی

5- جامعه ای که در آن به سر می بریم پر از غم و اندوه است و کسی جز غم  ، ندای آشنایی و دوستی سر نمی دهد .( در این سرزمین غم بار همه از هم بیگانه اند )

  گذرگه پرستم = استعاره از دنیا               صلا زدن = صدا زدن  ، دعوت کردن ،

6- گوش های تو بسته است و انتظار پاسخی از تو ندارم ؛ پس برو که  انتظار من بیهوده است زیرا هیچکس به خواهش من پاسخ مثبت نمی دهد و کار من ندا دادن به گوش کر است ؛ پس بهتر است سخن را کوتاه کنیم .    چه چشم پاسخ است  =( استفهام انکاری ) یعنی انتظار پاسخ ندارم   ، چشم داشتن کنایه از انتظار داشتن ، دریچه استعاره از گوش -   مصراع دوم ( برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند ) تمثیل و کنایه از کار بیهوده انجام دادن .

7- من همچون درختی هستم که سایه و میوه ندارم ؛ پس اگر مرا از ریشه جدا کنند ، سزوار این کار هستم ؛ زیرا بر درختی که تر و سبز است کسی تبر نابودی نمی زند  ( من فایده ای ندارم پس شایسته ی نابود شدن هستم ) .

 بر در مصراع اول  و مصراع دوم جناس تام ( بر = میوه  /  بر = حرف اضافه )  واج آرایی حرف ( ر )          مصراع دوم آرایه ی تمثیل دارد و کنایه از بهره رسان را از بین نمی برند .

معنی بیت های درس بیست و دوم  : شخصی به هزار غم گرفتارم                                                                                  1ـ انسانی هستم که اسیر غم‌های زیادی هستم و هر لحظه کار برای من سخت و دشوار می شود . ( هزار نماد کثرت  ، به جان رسد کارم کنایه از بیچاره شدن )

 2 ـ بدون هیچ خطا و گناهی زندانی شده ام و بدون هیچ دلیلی اسیر هستم . ( زلت ، گناه ، علت و سبب مراعات نظیر )

 3 ـ حتی ستاره ها هم برای مجازات من آماده اند و با یگدیگر پیمان بسته اند ( اشاره به باور پیشینیان که ستاره ها را در سرنوشت آدمی مؤثر می دانستند ، سرنوشت مرا آزار می‌دهد ) و آسمان هم آماده‌ی جنگ با من است . بیت تشخیص ( جان بخشی به اشیا ) دارد ، کمر بستن کنایه از آماده شدن

 4 ـ زندانی هستم و بخت من شوم و نامبارک است و با من یار نیست ؛ اندوهگینم و بخت و اقبال با من دشمن است .   محبوس و منحوس جناس دارد  ، اختر کنایه از بخت و اقبال ،  طالع و منحوس و اختر مراعات نظیر دارد ، اختر خونخوار است  تشخیص دارد ، خونخوار بودن کنایه از دشمن بودن

 5 ـ غم من امروز از دیروز بیشتر است ( روز به روز غمگین‌تر می شوم ) و ثروتم امسال از پارسال کمتر است ( سال به سال سرمایه ام کمتر می شود ) بین کلمه ها دو به دو تضاد وجود دارد : امروز با دی ، امسال با پارسال ، فزون تر با کمتر

6 ـ سرشت و ذات من سرشار از پشیمانی است و هر آتشی که می‌بینید ، مانند حرفی از طومار پشیمانی من است یا هر حرف از طومار پشیمانی من مانند آتشی است  . اضافه‌ی تشبیهی در طومار ندامت  ، حرف طومار به آتش تشبیه شده است و بر عکس هم می توان در نظر گرفت ؛ یعنی جای مشبه و مشبهٌ به را عوض کرد : آتش مانند حرف طومار است . ، طومار مصراع دوم استعاره از پشیمانی .

 7 ـ من زمانی دوستان برگزیده ای ( مخلصی ) داشتم  ، اکنون چه اتفاقی افتاده است که هیچ‌کس با من دوست نیست.

  8 ـ هر شب آسمان به خاطر گریه های زیاد  و ناله های همراه با ناتوانی من ، درمانده و ملول می‌شود . گریه و ناله  مراعات نظیر  ، آسمان به ستوه می‌آید تشخیص دارد .

 9 ـ زندان پادشاه کجا و من کجا ؟ ( زندان پادشاه جایگاه من نیست ) این چه سرنوشت شومی بود که ناگهان به من روی آورد ؟ خدایگان منظور پادشاه ، دیدار نمود کنایه از روی آورد .

 10 ـ به دست و پای من زنجیری سنگین بسته شده است ؛ شاید به این خاطر است که من خیلی کودن و نادان و دیوانه ام ! به دست و پایم در یک متمم با دو حرف اضافه ، سبک بار کنایه از نادان .

 11 ـ من دلیل زندانی شدنم را نمی دانم ؛ آن‌قدر می دانم که دزد و راهزن نیستم . ( بی دلیل زندانی شده ام)

 12 ـ اکنون چه کار می  توانم بکنم و نمی دانم چه کار بدی انجام داده ام که زندان پادشاه شایسته ی من شده است .( من شایسته ی زندانی شدن نیستم )  استفهام انکاری

13 ـ ( از اتفاقات پیش آمده ) ترسیدم  و از کشورم مهاجرت کردم ( یا فرار کردم ) و گفتم که من باشم و بخت بد هم همراه من ( من به همراه بخت نگونسارم  باشم )  . پشت کردن کنایه از فرار کردن و مهاجرت کردن ،  در مصراع دوم  « واو » از نوع معیت یا همراهی است .

14 ـ در ذات من امید زیادی به پیشرفت وجود داشت ، اما چه حیف شد که این امیدها از دست رفت و نابود شد .  مصراع دوم یک شبه جمله است .

 15 ـ دیگر چرا زیاد سخن بگویم و شکایت را طولانی کنم ؛ که با گفتار و سخن رهایی به دست نمی‌آید و مشکلم حل نمی‌شود . قصه کردن کنایه از شکایت کردن .

معنی بیت های درس بیست و سه « کعبه‌ی مخفی»

1ـ ای آبشار چرا نوحه سرایی می کنی ؟ به خاطر غم چه کسی این‌قدر ناراحت هستی ؟  شاعر صدای ریزش آب را  نوحه خوانی دانسته است  ، آبشار مورد خطاب واقع شده ؛ پس تشخیص است و استعاره‌ی مکنیه ،  چین بر جبین فکندن کنایه از ناراحتی و غم

  2 ـ این چه دردی بود که تو داشتی و مانند من تمام طول شب را ، درحالی که سرت را به سنگ می زدی و بی‌تابی می کردی و گریه می کردی ؟   سر را به سنگ زدن کنایه از نهایت غمگینی و بی تابی کردن است .

3ـ اتفاقاً خوب شد که آیینه‌ی ساخته شده در چین یا از جنس چینی شکست ، زیرا ابزار خودبینی و غرور شکسته شد . چینی ایهام دارد : 1 ـ ساخته شده در چین 2 ـ ساخته شده از چینی  ، خودبینی ایهام دارد : 1 ـ خود را دیدن  2 ـ دچار غرور شدن

4ـ وقتی عشق بیاید هوش و دل ( مرکز دریافت علم ) انسان دانا را با خود می برد ( او را بی هوش  وعقل و علم می کند ) ، همان‌گونه که دزد دانا ابتدا چراغ خانه را خاموش می کند تا آسوده تر دزدی کند .  مصراع اول تشخیص  و بیت اسلوب معادله دارد .

 5 ـ آن کاری که ما با خودمان کردیم  ( بلایی که به سر خود آوردیم ) هیچ نابینایی به خود نمی کند ، ما در این دنیا که مانند خانه است ، خدا را که صاحبخانه ی اصلی است فراموش کردیم . خانه استعاره از دنیا و صاحبخانه منظور خداست .

6ـ آن دلی را ستایش کن و مقدس بدان که کعبه ی شاعری به نام مخفی است یا کعبه ی پنهان است ، زیرا کعبه ی ظاهری را ابراهیم خلیل ساخته است و دل را که کعبه ی پنهانی است خود خدا بنا کرده است . طواف کردن کنایه از مقدس شمردن و ستایش کردن ، مخفی ایهام دارد : 1 ـ تخلص شاعر 2 ـ پنهان ، تلمیح به داستان بنا کردن خانه ی کعبه به وسیله ی ابراهیم ( ع)

7ـ ما مانند شمعی هستیم  که از سرنوشت خود آگاهیم ( می دانیم که ) ما را برای سوختن و گداخته شدن ( از بین رفتن ) آفریده اند ( بالاخره همه خواهیم مرد )  تشبیه خود به شمع ، خط مجاز از کتاب

8ـ من مانند پروانه ضعیف نیستم که با یک شعله ی کوچک ( با یک نشانه ی کوچک از عشق ) بمیرم ، من مانند شمع هستم که جان خود را به تدریج از دست می دهم ولی هرگز شکایت نمی کنم .  جان دادن کنایه از مردن ، دود بر آوردن کنایه از شکایت کردن  .

9ـ زمانی که بلبل مرا در میان چمن ببیند با این که عاشق گل است ، دست از گل برمی دارد و به سوی من می آید ، همان گونه که اگر برهمن بت‌پرست اگر مرا ببیند دیگر بت‌پرستی نمی کند  و مرا می پرستد . ( من از گل و بت خیلی زیباتر هستم )  بیت اسلوب معادله دارد .

10 ـ بزرگی و ارزش من در سخنانم پنهان شده است مانند بوی گل گل که در گلبرگ هایش پنهان است ، پس هر کس می خواهد مرا بشناسد و به ارزش واقعی من پی ببرد ، باید به سخنانم توجه کند . ( ارزش هر کسی به سخنانی است که می گوید . ) بیت در ستایش سخن سنجیده گفتن است . کلمه ی مخفی ایهام دارد مانند بیت 6 ‌  ،  پنهان شدن ارزش در سخن به پنهان شدن بو در گلبرگ  تشبیه  دارد  .

معنی بیت های درس آخر ( ریشه ی پیوند)

1ـ در ذات من عظمت پیشینیان و جنگاوری و شجاعت رستم دستان پنهان شده است .

 2 ـ در سینه ی پر از اندوه جدایی از گذشته من که مانند گهواره ای است ، بصیرت و آگاهی مردان بزرگ پنهان شده است ( سینه ی من گهواره بصیرت مردان است ؛ یعنی سینه ی من سرشار از بصیرت است . )

3ـ وجود مرا مانند جزیره ای خشک و بی فایده تصور نکن ؛ زیرا در ذات من دریای بی پایان و خروشان ( آگاهی ) پنهان شده است .

4ـ دل مرا ضعیف و ناتوان به حساب نیاور ؛ زیرا دل من مانند شیری خشمگین و شجاعی است که در نیستان سینه ام پنهان است . ( من خیلی جرئت و توانایی دارم . )

5ـ تصور می کنی که ریشه ی پیوند من با گذشته ی زبان فارسی و فرهنگ ایران ازبین رفته است ، هنوز هم در سینه ی من فرهنگ درخشان خراسان ( ایران ) وجود دارد .

 

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

نکته هایی درباره ی زبان فارسی سال سوم

1- شناسه ها ،تکواژوابسته تصریفی اند ودر شمارش تکواژها یک تکواژ محسوب می شوند .

۲- تکواژ صفر / تهی( Φ ) نمود آوایی نداردامّا در شمارش یک تکواژ به حساب می آید ؛ مانند« است » که ۲ تکواژ است .

۳- نقش نمای اضافه (-ِ ) یک واژه ، یک تکواژ و یک واج است .

۴- (یِ ) ؛ یک واژه ، یک تکواژ ودو واج است .

۵- «برایِ » یک واژه است و یک تکواژ ؛ زیرا ( -ِ ) زیر صامت « ی » متعلّق به خود واژه است .

۶- نقش نمای اضافه ( -ِ ) وحروف پیوند مثل « و » به تنهایی یک واژه اند .

۷- «ی » اسنادی در فعل ربطی ، یک واژه محسوب می شود . مثلاً « ی » در ، تویی ← دو تکواژ ( تو + ی ) « ی » اوّلی در« تویی » حرف میانجی است و در شمارش تکواژ به حساب نمی آید .

۸- گروه فعلی بر روی هم یک واژه به حساب می آیدو ممکن است چندین تکواژ داشته باشد :

«داشتند برمی گشتند ، خواهم رفت ، خوانده است ، می رفت و»

۹ - هسته ی گروه قیدی قید یا اسم است .

۱۰به بخشی از جمله ی مستقلِّ مرکّب که دارا ی پیوند وابسته ساز است جمله ی وابسته ( پیرو ) می گویند .

۱۱ - «ان » تکواژ گذرا ساز است. این تکواژبه بن مضارع بعضی از فعل های ناگذر افزوده می شود و آن را گذرا به مفعول می سازد ، همچنین به برخی فعل های گذرا .

۱۲ - تکواژ گذرا ساز « ان » جمله های دو جزیی را به سه و سه جزیی را به چهار جزیی تبدیل می کند .

۱۳برخی از مصدر ها مثل : شتافتن ، زیستن ، آسودن ، این تکواژ را نمی پذیرند .

۱۴ - برخی از فعل های ناگذر از مصدر های « آمدن ، رفتن ، ماندن و افتادن » به شکلِ :

«آوردن ، بردن ، گذراندن/ گذاشتن ، انداختن » گذرا می شوند .

۱۵ - افعالی مانند « دیده شده است و … » با وجودداشتن فعل معین ( کمکی ) ساده اند ، چون بن مضارع آنها یک تکواژ است ← بین . چنین فعل هایی در شمارش واژه ها یک واژه به حساب می آیند ، چون افعال معین به تنهایی واژه نیستند .

۱۶ - فعل « ساده ( داشت خورده می شد ) مرکب ( او پدرش را دوست دارد ) پیشوندی ( برافراشت ، درغلتید ، واماند و … ) » دربرخی افزودن پیشوندباعث تغییر معنا می شود :« افتادن ← برافتادن» دربرخی تغییرپدید نمی آید :

«شمردن← برشمردن»

۱۷واژه های « نیست ، باید ، پهناور ، ادبیّات » به ترتیب : « ۳ ، ۲ ، ۳ ، ۳ » تکواژ اند .

۱۸فعل هایی که به متمم نیاز مندند ، دارای حرف اضافه ی اختصاصی اند ، امّا فعل هایی که به متمم نیاز ندارند ، دارای حرف اضافه ی اختصاصی نیستند ؛ مثلاً رفتن به این دلیل نیاز به متمم ندارد که با هر سه حرف اضافه ی « از، به ، با » کاربرد دارد . هم چنین است « رسیدن و آمدن و … » ← سارا ( به ، با ، از ) دانشگاه / دوستش رفت . اما نمی توان گفت : سارا با پدرش می نازد .

۱۹اگر « است ، بود ، شد و مشتقّات آن ها » در ساختمان فعل های دیگر به کار روند و فعل معین واقع شوند فعل اسنادی نیستند : گفته است ، خورده بود و

۲۰جمله های دو جزیی بی فعل در حقیقت همان جمله های سه جزیی با مسند اند که فعل آن ها حذف شده است .

۲۱فعل های گروه « گردانیدن و هم معنی های آن : نمودن ، ساختن ، کردن » همیشه جمله های چهار جزیی با مفعول و مسند می سازند .

۲۲جمله های سه جزیی بی فعل در حقیقت همان جمله های سه جزیی با مسنداند با این تفاوت که به جای فعل « است » از واژه ی « یعنی » استفاده می شود .

۲۳شاخص ها عناوین و القابی اند که بدون هیچ نشانه ای یا نقش نمایی پیش از اسم می آیند . شاخص ها همیشه بدون فاصله در کنار هسته می آیند و در جای دیگر می توانند هسته ی گروه اسمی باشند .

۲۴نقش تبعی آن است که اسم یا گروه اسمی ، تابع نقش گروه اسمی قبل از خود باشد : « معطوف ، بدل ، تکرار»

۲۵ملاک تشخیص واژه های ساده از غیر ساده وضعیّت امروزی آن هاست و اهل زبان پیشینه تاریخی زبان را در نظر نمی گیرند ، واژه های زیر ساده اند :

«تابستان ، زمستان ، دبستان ، ساربان ، خلبان ، شبان ، زنخدان ، ناودان ، خاندان ، سیاوش ، سهراب ، رستم ، تهمینه ، شیرین ، دستگاه ، استوار ، بنگاه ، پگاه ، غنچه ، پارچه ، کلوچه ، کوچه ، مژه ، دیوار ، دیوانه ، رادار»

۲۶هر واژه یک تکیه دارد : « آموزش و پرورش ، رخت و خواب ، کتاب خانه ، دهکده ، کفش و»

۲۷فرایند های واجی : « کاهش ( دست بند ، امضا و… ) ، افزایش ( خانه ی دوست ، خانه ای ، خیابان ) ، ابدال ( شنبه← شمبه اجتماع← اشتماع ، تخلیص← تلخیص ، نامَه← نامِه )، ادغام ( زود تر← زوتّر ، شب پره← شپّره)

۲۹کلمات دخیل کلماتی اند که در اصل فارسی نبوده اند ، اما در طول تاریخ با زبان فارسی آمیخته شده اند . « نشان دار( با ال : البتّه ، خاتم الانبیا، با تنوین : شخصاً ، حرف + اسم : علی رغم ، مع الوصف ) و بی نشان : کتاب ، کیف ، قلم و»

۳۰تکواژ آزاد را« پایه » و وابسته را « وند » می گویند .

۳۱اسم ها از نظر ساخت : ۱- ساده « کیف ، کتاب و… » ۲ - مرکب « کتاب خانه ، آبدارخانه ، و… » ۳ – مشتق « گلزار ، دهکده ، ترشی ، و … » ۴ – مشتق مرکب « دانش سرا ، دادوبیداد ، دوچرخه و»

۳۲برخی از واژه های مشتق بیش از یک وند دارند: « ناهماهنگی ،ناشنوایی ، بی مسؤولیّتی و»

۳۳تکواژهای آزاد دستوری شامل : ۱- حروف پیوند ۲- حروف اضافه ۳- را مفعولی ۴- حروف ندا

۵- ضمایرشخصی متصل و منفصل ۶- مخفف زمان حال بودن « -َ م ، ی ، یم ، ید ، ند = هستم ، هستی و۷ضمایر اشاره ، پرسشی ، مبهم ۸- نقش نمای اضافه (-ِ)

۳۴تکواژهای وابسته ی تصریفی شامل : ۱- «ی» نکره ۲ – نشانه های جمع ۳- «تر/ ترین » ۴- شناسه ها ۵- جزء پیشین فعل ها ( می ، ﺑـ ، ﻧـ ← می روم ، بروم ، نروم ) ۶- پسوند گذرا ساز ( ان ) ۷- پسون های ماضی ساز ( اد ، ید ، ست ، ت ، د ← افتاد ، کشید ، دانست ، کُشت ، خورد ) ۸- تکواژ صفر / تهی( Φ )

۳۴- «همان و همین » یک تکواژ به حساب می آیند .

۳۵«ان » در پلکان مجموعه ساز است و پلکان یک واژه ساده به حساب می آید .

۳۶«هم چون و هم چنین و این چنین » به خاطر داشتن یک تکیه یک واژه و دو تکواژاند ؛ « چنین » صرف نظر از دستور تاریخی ، فقط یک واژه و یک تکواژ است .

 

۳۷درصورتی که: ۴ تکواژ- وقتی که : ۳ تکواژ - چنانچه : ۲ تکواژ پروردگار : ۲ تکواژ- پرندگان : ۳

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]


لالایی‌ها؛ نخستین شعر‌های نانوشته‌ی زنان
پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com

«
لالایی» نخستین پیمان آهنگین و شاعرانه‌ای است که میان مادر و کودک بسته می‌شود. رشته‌ای است، نا مریی که از لب‌های مادر تا گوش‌های کودک می‌پوید و تأثیر جادویی آن خواب ژرف و آرامی است که کودک را فرا می‌گیرد. رشته‌ای که حامل آرمان‌ها و آرزوهای صادقانه و بی‌وسواس مادر است و تکان‌های دمادم گاهواره بر آن رنگی از توازن و تکرار می‌زند. و این آرزوها آنچنان بی‌تشویش و ساده بیان می‌شوند که ذهن شنونده در اینکه آنها آرزو هستند یا واقعیت، بی‌تصمیم و سرگردان می‌ماند. انگار که مادر با تمامی قلبش می‌خواهد که بشود و می‌شود و حتا گاه خدا هم در برابر این شدن در می‌ماند

«
لالایی»‌ها در حقیقت ادبیات شفاهی هر سرزمینی هستند، چرا که هیچ مادری آنها را از روی نوشته نمی‌خواند و همه‌ی مادران بی‌آنکه بدانند از کجا و چگونه، آنها را می‌دانند. انگار دانستن لالایی و لحن ویژه‌ی آن – از روز نخست - برای روان زن تدارک دیده شده.

زن اگر مادر باشد یا نباشد، لالایی و لحن زمزمه‌ی آن را بلد است و اگر زنی که مادر نیست در خواندن آنها درنگ می‌کند، برای این است که بهانه‌ی اصلی خواندن را فراهم نمی‌بیند، اما بی‌گمان اگر همان زن بر گاهواره‌ی کودکی بنشیند، بی‌داشتن تجربه‌ی قبلی، بدون اینکه از زمینه‌ی شعر و آهنگ خارج شود، آنها را به کمال زمزمه می‌کند. گوِیی که روان مادرانه از همان آغاز کودکی به زن حکم می‌کند که گوشه‌ای از ذهنش را برای فراگیری این ترانه‌های ساده، سفید بگذارد. شاید بتوان گفت که لالایی‌ها طیف‌های رنگارنگی از آرزوها، گلایه‌ها و نیایش‌های معصومانه‌ی مادرانه هستند که سینه به سینه و دهان به دهان از نسل‌های پیشین گذشته تا به امروزیان رسیده و هنوز هم که هنوز است، طراوت و تازگی خود را حفظ کرده‌اند، بگونه‌ای که تا کنون هیچ ترانه‌ی دیگری نتوانسته جایشان را بگیرد

در حقیقت لالایی‌ها – این دیر پا ترین ترانه‌های فولکلوریک- آغاز گاه ادبیات زنانه در پای گاهواره‌ها هستند که قدمت شان دیگر تاریخی نیست، بلکه باستان شناختی است.

از دو بخشی که هنگام خواندن یک لالایی به دست می‌آید؛ یعنی - آهنگ و شعر- آهنگ به کودک می‌رسد و شعر از آن ِ مادر است . زیرا آنچه از نظر شنیداری برای کودک گاهواره‌ای دارای بیشترین اعتبار است. ضرب آهنگ لالایی است، وگرنه همه می‌دانیم که شعر لالایی زبان فاخری ندارد و تازه اگر هم داشته باشد، کودک گاهواره‌ای آن را دریافت نمی‌کند. تنها زمزمه و لحن گیرای مادر است که کودک را محظوظ می‌کند و او را می‌خواباند. مادر چه خوش صدا باشد و چه نباشد، کودک با زمزمه‌ی او الفتی به هم می‌زند و لحن او چون جویباری در گوش‌های کوچکش حظّ ّ و طراوت می‌ریزد

از طرفی دیگر تجربه نشان می‌دهد که کودکان با اینکه با لالایی بزرگ می‌شوند، هرگز شعر آن را یاد نمی‌گیرند و کلا ًذهن خود را موظف به فراگیری لالایی نمی‌کنند و زمانی هم که به حرف می‌آیند، هرگز لالایی را به عنوان ابزار خیال خود به کار نمی‌گیرند. حتا دختران هم هنگام خواباندن عروسک خود، برایش لالایی نمی‌خوانند، بلکه بیشتر سعی دارند که روی او را بپوشانند و به او امنیت بدهند. زیرا در هنگام بازی بیشتر می‌خواهند عروسک را در یابند، نه اینکه او را بخوابانند. اما اگر همین دخترکان بخواهند خواهر یا برادر کوچک‌تر خود را بخوابانند، بر اساس داشتن روان اسطوره‌ای مادرانه - حتما ً برایش لالایی می‌خوانند

آهنگ لالایی‌ها نیز تناسب مستقیم با نوع گاهواره و وسعت تاب آن دارد و چون نوع گاهواره در شهر‌های ایران مختلف است، از این رو لحن زمزمه‌ی مادران نیز متناسب با آن متفاوت می‌شود. مثلا ً گاهواره‌هایی که در جنوب و نقاط مرگزی ایران برای خواباندن کودک بکار می‌رود، «ننو » نام دارد که بی‌گمان این واژه، از کلمه‌ی ننه گرفته شده (۱)چون گاهواره را مادر دوم کودک نیز می‌گویند

ننو‌ها را می‌بندند. چنانکه یک لالایی ملایری هم می‌گوید:
«
لالالالا کنم ایواره وختی/ للوته بونم، شاخ درختی» که در مجموع یعنی غروب هنگام تو را لالایی می‌گویم و للویت( = نانو = ننو » را بر شاخه‌ی درختی می‌بندم. (ترانه و ترانه سرایی، ص ۱۸۶). برای بستن ننو در اتاق معمولا ً دو میخ طویله‌ی بزرگ به دو زاویه‌ی روبروی هم، به دیوار اتاق می‌کوبند و گهواره را که معمولا ً از جنس چرم یا پارچه‌ی سختی است، با طناب‌های محکم عَلَم می‌کنند. وسعت تاب این گاهواره بسیار زیاد است. یعنی با یک تکان دست، از این سوی اتاق تا آن سوی دیگر تاب بر می‌دارد و گاه صدای تاب گهواره و حتا صدای کلیک میخ طویله با زمزمه‌ی لالایی می‌آمیزد، که حال و هوای خوشی بوجود می‌آورد

اما گاهواره‌های شمالی که به آنها گاره (= گهواره ) می‌گویند، از چوب است و زیر آن حالت هلالی دارد و تقریبا ً هم سطح زمین است. تکان‌های «گاره» کوتاه و پشت سر ِ هم و مقطع است

اما بخش دوم یعنی شعرلالایی از آن ِ مادر است، زیرا مادر با خواندن لالایی در حقیقت با کودک گاهواره‌ای خود گفتگو می‌کند و اگر چه می‌داند که او سخنش را نمی‌فهمد، اما همین قدر که کودک به او گوش فرا می‌دهد برایش کافی است. شعر‌های لالایی‌ها اگر چه بسیار ساده هستند و گاهگاهی هم از وزن و قافیه خارج می‌شوند، اما از نظر درون مایه‌ی احساسی بسیار غنی و همو اره حامل آرزوهای دور و نزدیک مادر‌اند و از نظر مضمون نیز چندان بی‌زمینه نیستند.
بطور کلی لالایی‌ها را می‌توان به شیوه‌ی زیر دسته بندی کرد

*
لالایی‌هایی که مادر آرزو می‌کند کودکش تندرست بماند و او را به مقدسات می‌سپارد

لالالالا که لالات می‌کنم من 
نگا(=نگاه) بر قد و بالات می‌کنم من 
لالالالا که لالات بی‌بلا باد 
نگهدار شب و روزت خدا باد
(
فرهنگ عامیانه‌ی مردم ایران/ص ۲۱۷)

لالاییت می‌کنم خوابت نمیاد 
بزرگت کردم و یادت نمیاد 
بزرگت کردم و تا زنده باشی 
غلام حضرت معصومه باشی ...
(
ترانه و ترانه سرایی/۱۹۱)

*
لالایی‌هایی که مادر آرزو می‌کند، کودکش بزرگ شود، به ملّا برود، و با سواد شود
لالالالا عزیز ترمه پوشم 
کجا بردی کلید عقل و هوشم 
لالالالا که لالات بی‌بلا باد 
خودت ملا، قلمدونت طلا باد
(
ترانه‌های ملی ایران/ص۱۴۷)

لالالالا عزیز الله
قلم دس (= دست ) گیر، برو ملا
بخوون جزو کلام الله 
(
ترانه و ترانه سرایی/۱۸۲)

*
لالایی‌هایی که مادر آرزو می‌کند کودکش به ثمر برسد
لای لای دییم یاتونجه
گؤ زلرم آی باتونچه
سانه رم الدوز لری 
سن حاصله یتوننچه 

برگردان به فارسی:
لالایی می‌گویم تا به خواب روی
ادامه می‌دهم تا ماه فرو رود.
و ستاره‌ها را می‌شمارم 
تا تو بزرگ شوی و به ثمر برسی
(
همان جا/ص۱۸۷)

*
لالایی‌هایی که مادر در آنها به کودک می‌گوید که با وجود او دیگر بی‌کس و تنها نیست
الا لا لا تو را دارم
چرا از بی‌کسی نالم؟ 
الا لالا زر در گوش
ببر بازار مرا بفروش
به یک من آرد و سی سیر گوش ( = گوشت
(
تاریخ ادبیات کودکان ایران/ص۲۹)

لالالالاگل آلاله رنگم
لالالالا رفیق روز تنگم 
لالالالا کنم، خووت کنم مو ( = خوابت کنم من
علی بووم و بیارت کنم مو ( = علی گویم و بیدارت کنم من
(
ترانه و ترانه سرایی/ص۱۸۶

*
لالایی‌هایی که مادر آرزو می‌کند کودکش - چه دختر و چه پسر- بزرگ شود و همسر بگیرد و او عروسی اش را ببیند
لایلاسی درین بالا 
یو خو سو شیرین بالا 
تانریدان عهد یم بودو 
تو یو نو گؤ روم بالا 
برگردان به فارسی
کودک نازم که لالایت سنگین است
خوابت شیرین است
با خدا عهد کرده ام که،
عروسی تو را ببینم ...» 
(
همانجا/ص۱۸۶)

نمونه‌ی دیگر
قیزیم بویوک اولرسن 
بیرگون اره گیدرسن 
الله خوشبخت ایله سین 
بیرگون ننه ایله سین 

برگردان به فارسی:
لالایی دخترم روزی بزرگ خواهی شد.
به خانه‌ی شوهر خواهی رفت
خدا تو را خوشبخت کند!
که روزی مادر خواهی شد
(
همانجا/ص۱۸۸

گاه در این دسته از لالایی‌ها رگه‌هایی از حسرت و رشک ورزی به چشم می‌خورد:
گل سرخ منی زنده بمونی 
ز عشقت می‌کنم من باغبونی 
تو که تا غنچه‌ای بویی نداری 
همین که گل شدی از دیگرونی ... 
(
کتاب کوچه/دفتر اول /حرف ب/ص ۷۷۳)

*
لالایی‌هایی که مادر آرزو می‌کند هنگامی که کودکش بزرگ شد قدر شناس زحمات او باشد
لای لای د یم آد یوه 
تاری یتسون داد یوه 
بو یو ک اولسان بیرگون سن 
منی سالگین یاد یوه 

برگردان به فارسی:
لالایی گفتم به نام تو 
خداوند یاور و داد رس تو باشد.
انشاء الله روزی که بزرگ شدی، 
زحمات مرا به یاد آوری
(
ترانه و ترانه سرایی/ص۱۸۷)

اما خود پیشاپیش می‌داند که کودک فراموش خواهد کرد
لالاییت می‌کنم با دس ( = دست ) پیری
که دسّ مادر پیرت بگیری
لالاییت می‌کنم خوابت نمیاد
بزرگت می‌کنم یادت نمیاد ... 
(
فرهنگ عامیانه‌ی مردم ایران/ص۲۱۷)

*
لالایی‌هایی که مادر در آنها از نحسی کودک و از اینکه چرا نمی‌خوابد گلایه می‌کند. این لالایی‌ها گاه لحنی ملامت بار و گاه عصبی و گاه طنز آمیز دارد
لالالالا گلم باشی 
تو درمون دلم باشی 
بمونی مونسم باشی 
بخوابی از سرم وا شی ... 
(
کتاب کوچه/حرف ب/دفتر اول/ص۷۷۵)

نمونه‌ی دیگر:
لالالا لا گل پسته 
شدم از گریه‌هات خسته ... 
(
همانجا/ص۷۷۶)

نمونه‌ی دیگر:
الالالا گل زیره
چرا خوابت نمی‌گیره؟
به حق سوره‌ی یاسین 
بیایه خو تو را گیره .... (=بیاید خواب و تو را فرا گیره
(
تاریخ ادبیات کودکان ایران/ص۲۹)

گاهی در این دسته از لالایی‌ها مادر پای«لولو» را هم به میان می‌کشد و از او کمک می‌گیرد. روانشناسی این دسته از لالایی‌ها بسیار جالب است، چون مادر با شگردی که به کار می‌گیرد، لولو را از بچه می‌ترساند، نه بچه را از لولو . و در ضمن یک اعتماد به نفس لفظی هم به کودک می‌دهد. مثلا ً می‌گوید: « لولو برو ! بچه‌ی ما خوب است/می خوابد.» یا « تو از جان این بچه چه می‌خواهی؟/ این بچه پدر دارد و دو شمشیر بر کمر دارد. » و خلاصه چنین است و چنان:

لالالالالالالایی 
برو لولوی صحرایی
برو لولو سیاهی تو 
برو سگ، بی‌حیایی تو
که رود من پدر داره
دوخنجر بر کمر داره 
دو خنجر بر کمر هچّی
دو قرآن در بغل داره ... 
(
ترانه و ترانه سرایی/ص۱۹۰-۱۹۱)

نمونه‌ی دیگر:
برو لولوی صحرایی
تو از بچه چه می‌خواهی؟
که این بچه پدر داره 
که خنجر بر کمر داره 
(
کتاب کوچه /دفتر اول/ حرف ب/ص ۷۷۵

نمونه‌ی دیگر:
لالالالا گل چایی 
لولو ! از ما چه می‌خواهی؟ 
که این بچه پدر داره 
که خنجر بر کمر داره 
(
همانجا)

نمونه‌ی دیگر
برو لولوی صحرایی 
تو از روُدم چه می‌خواهی؟ 
که رود من پدر داره 
کلام الله به بر داره 
(
گذری و نظری در فرهنگ مردم/ص ۳۳)

*
در دسته‌ی دیگری از لالایی‌ها مادر افزون بر آنکه کودک را با کلام ناز و نوازش می‌کند، لالایی را به نام او مُهر می‌زند
لالالالا گلم باشی
انیس و مونسم باشی
بیارین تشت و آفتابه
بشورین روی شهزاده 
که شاهزاده خداداده 
همون اسمش خداداده 
(
کتاب کوچه/دفتر اول/حرف ب/ص۷۷۳)

نمونه‌ی دیگر، ترجمه‌ی یک لالایی ترکمنی:
اسم پسر من آمان است
کوه‌های بلند را مه فرا می‌گیرد
انگشتری یارش 
همیشه در انگشتش است 
بچه‌ی من داماد می‌شود
در هر دستش یک انار نگه می‌دارد
وقتی که در جشن‌ها می‌گردد 
دختر‌ها به او چشم می‌دوزند ... 
(
تاریخ ادبیات کودکان ایران/ص ۳۲

*
دسته‌ای از لالایی‌ها واگویه‌ی داستان کوتاهی است، از این رو طولانی‌تر از یک لالایی کوتاه چهار خطی می‌نماید
لالالالا گل نسری(= نسرین )
کوچه م (به کوچه ام ) کردی درو بسّی(=بستی)
منم رفتم به خاک بازی 
دو تا هندو مرا دیدن
مرا بردن به هندسون
به صد نازی بزرگم کرد
به صد عشقی عروسم کرد 
پسر دارم ملک جمشید
دختر دارم ملک خورشید 
ملک جمشید به شکاره 
ملک خورشید به گهواره 
به گهواره ش سه مرواری (مروارید)
کمر بندی طلا کاری 
بیا دایه، برو دایه
بیار این تشت و آفتابه 
بشور این روی مهپاره 
که مهپاره خداداده 
(
فرهنگ عامیانه‌ی مردم ایران /ص ۲۱۸)

این لالایی توسط شاعر معاصر منصور اوجی به این صورت هم ضبط شده است
سر چشمه ز او (= آب) رفتم 
سبو دادم به خو (= خواب) رفتم
دو تا ترکی ز ترکسون(= ترکستان
مرا بردن به هندسون(=هندوستان
بزرگ کردن به صد نازی
شوور(= شوهر) دادن به صد جازی(= جهازی
لالالالا بابا منصور 
دعای مادرم راسون(= برسان)
دو تا گرجی خدا داده 
ملک منصور به خو رفته 
ملک محمود کتو (= کتاب، اشاره به مکتب) رفته
بیارین تشت و آفتابه
بشورین روی مهپاره 
(
کتاب هفته/ شماره‌ی ۱۳

گاهی این لالایی‌ها داستان گونه‌ای زمینه‌ی مذهبی دارد
لالالالا –‌ی - لالایی
شبی رفتم به دریایی
درآوردم سه تا ماهی
یکی اکبر، یکی اصغر
یکی داماد پیغمبر 
که پیغمبر دعا می‌کرد
علی ذکر خدا می‌کرد 
علی کنده در خیبر
به حکم خالق اکبر 
(
ترانه و ترانه سرایی در ایران/ص۱۹۲

*
بسیاری از لالایی‌ها از نظر جامعه شناسی ارزش ویزه دارند. مثلا ً در بیشتر لالایی‌ها مادر ضمن نوازش کودک و مانند کردن او به همه‌ی گل‌ها - حتا گل قالی- به این اشاره دارد که پدر کودک بیرون از خانه است
لالالالا گل قالی 
بابات رفته که جاش خالی 
لالالالا گل زیره 
بابات رفته زنی گیره (همانجا/ص۱۸۳)

لالالالا گل نازی 
بابات رفته به سربازی 
لالالالا گل نعنا 
بابات رفته شدم تنها 
لالالالا گل پسته 
بابات رفته کمر بسته 
لالالالا گل خاشخاش(=خشخاش)
بابات رفته خدا همراش 
لالالالا گل پسته
بابات بار سفر بسته 
لالالالا گل کیش میش
بابات رفته مکن تشویش 
(
کتاب کوچه/حرف ب/دفتر اول/ص۷۷۳)

یا در این لالایی که مادر شادمانی خود را از آمدن مرد خانه به کودک ابلاغ می‌کند
لالالا گل سوسن
بابات اومد چش ام (= چشمم) روشن 
(
همان جا/همان صفحه)

این لالایی‌ها افزون بر آن که به پیوند‌های عاطفی میان زن و شوهر اشاره می‌کنند، نشانگر بافت خانوادگی و چگونگی وظایف پدر و مادر در آن زمان‌ها هم هستند. به اینکه پدر برای فراهم آوردن هزینه‌ی زندگی باید بیرون از خانه باشد و مادر مسئوول امور داخل خانه و به ثمر رساندن کودکان است

*
بعضی از لالایی‌ها- بی‌آنکه عمدی در آن‌ها به کار رفته باشد- اشاره‌ی واضحی به روابط بازرگانی دوره‌ی خود دارند

الا لا لا ملوس ململ 
که گهوارت چوب صندل 
لحافت چیت هند ستون 
که بالشتت پَر سیستون 
الا‌ای باد تابستون 
نظر کن سوی هندستون 
بگو بابا عزیز من
برای رودم کتون(=کتان) بستون 

دکتر باستانی پاریزی در مورد این لالایی کرمانی می‌گوید:
«
این ترانه اشاره‌ی جالبی دارد به کالایی که از سیستان به کرمان آمده و آن پر قو ست. سیستان به علت وجود هیرمند و دریاچه‌ی‌هامون، مرکز تجمع قو و مرغابی و پرندگان دیگر دریایی بود و سال‌ها مردم سیستان علاوه بر حصیر بافی از جگن، کالای عمده‌ای را که صادر می‌کردند، پَر بود و این پَر از طریق راه میان بُر میان سیستان و خبیص ( شهداد کنونی ) حمل می‌شد
(
ترانه و ترانه سرایی، پانویس ص ۱۹۱)

*
بعضی از لالایی‌ها به موقعیت جغرافیایی شهر و خانه‌ی کودک اشاره می‌کند. مانند لالایی زیر از اورازان که نکته‌ای فلسفی را نیز در خود پنهان دارد و مادر ضمن خواندن آن به کودک هشدار می‌دهد که عمر به شتاب آب روان می‌گذرد

بکن لالا،بکن جون دل مو(=من)
شمال باغ ملا، منزل مو 
شمال باغ ملا نخلسونن(=نخلستان است
که عمر آدمی آب روو نن(روان است)
(
همان جا/ص۱۸۴)

*
در بعضی از لالایی‌ها که از مفهوم عمیق و زیبایی سرشارند، مادر آنگونه با کودک گهواره‌ای خود درد دل می‌کند و از غم‌ها و نگرانی‌های خود به او می‌گوید که انگار با یک آدم بزرگ روبروست. مانند لالایی زیر که نشانگر آن است که پدر مرده و فرزند روی دست مادر مانده. در این لالایی مادر از اندوه این عشق از دست رفته و از تنهایی ناگزیرش برای کودک گلایه سر می‌دهد.این لالایی با تمامی لطافتی که دارد بیانگر یک زندگی به بن بست رسیده را می‌ماند:

گلم از دس(=دست ) برفت و خار مونده 
به من جبر و جفا بسیار مونده 
به دستم مونده طفل شیرخواری 
مرا این یادگار از یار مونده ...
(
کتاب کوچه/دفتر اول/ حرف ب/ص۷۷۴

یا این لالایی دیگر که از بی‌وفایی‌ها و تنگناها حکایت دارد:

لالالالا عزیزم، کبک مستم 
میون(=میان) هرچه بود دل بر تو بستم 
لالالالا که بابات رفته اما 
من بیچاره پابند تو هستم...
(
همان جا)

*
بسیاری از لالایی‌های کردی،بلوچی،آذری و دیگر نقاط ایران به سبب گویش محلی خود نگهدارنده‌ی زبان سر زمین خود هستند و واژگان و اصطلاحاتی که در آنها به کار رفته قابل درنگ است. این لالایی‌ها اگر با گویش خود خوانده شوند، حال و هوای پر شوری به دست می‌دهند و برگردان آنها نیز تا حد گیج کننده‌ای زیباست. از قبیل این لالایی بلوچی که ترجیع بند « ......... در خواب خوش فرو روی»، آن را دلنشین‌تر می‌کند

لولی لول دیان لعل ءَ را 
(
من فرزند همانند) لعل خود را لالایی می‌دهم 
لکّ مراد کسان سالءَ را 
(
چون برای او) صدها هزار آرزو دارم و (او هنوز) کودک است 
لولی لول دیان تراوشین واب 
تو را لالایی می‌دهم (تا) در خواب خوش فرو روی، 
وشّین واب منی دراهین جان 
خواب خوش( ببینی و) جان سالم من(فدای تو باد!)‌ای همه‌ی وجودم 

لولی لول دیان تراوشین واب 
تو را لالایی می‌دهم (تا) در خواب خوش فرو روی
لکّ مراد کسان سالءَ را 
(
چون برای او) صدها هزار آرزو دارم، و (او هنوز) کودک است 
دردپین شکر گال ءَ را 
(
لعل من) دهان دُر گونه دارد و سخنانی شکر وار دارد 
لکّ مراد کسان سالءَ را 
(
چون برای او) صدها هزار آرزو دارم و (او هنوز) کودک است 
وش بواین ز باد مالءَ را 
(
لعل من) مثل زباد بوی خوش می‌دهد 
بچّ گون خدایی دادان 
فرزندم هدیه‌ی خداوند است
من اچ خالقءَ لولو کون 
و من از خداوند تنها خواهان اوهستم ... 
(
ترانه و ترانه سرایی/ص۱۸۵

یا این لالایی بسیار زیبای ترکی که معنایش به راستی درنگ می‌طلبد :
از سر و صدای لالایی من 
مردم از خانه‌ها گریزانند 
هر روز یک آجر می‌افتد 
از سرای عمر من 
(
تاریخ ادبیات کودکان ایران/ص۳۵)

بطور کلی در لالایی خصلتی است که آن را تنها روان زنانه دریافت می‌کند. مادر لالایی را از خود آغاز می‌کند و در آن لحظه بجز کودک و گهواره و حال دل خویش به چیز دیگر نمی‌اندیشد. او روایت دل خود را می‌خواند، ممکن است این روایت قصه‌ی جامعه باشد، ممکن است نباشد. حتا اگر هم باشد این مادر نیست که آن را به جامعه تعمیم می‌دهد، بلکه خود لالایی است که قصه‌ی دیگران هم می‌شود. از این رو بسیاری از شاعران مرد که سعی کرده‌اند لالایی بسرایند، در این زمینه موفق نبوده‌اند چرا که لالایی را از اجتماع آغاز کرده‌اند یا به زبان ساده‌تر لالایی را دستاویز گفته‌های اجتماعی و سیاسی خود کرده‌اند که از خصلت این ترانه‌های ساده بیرون است

در میان لالایی‌های سروده شده توسط شاعران مرد که حضور این خصلت را دریافته‌اند، می‌توان تنها به لالایی دکتر قدمعلی سرامی شاعر معاصر اشاره کرد که از احساسی شگفت انگیز برخوردار است.

دریغ مان می‌آید که از کنار این لالایی ناخوانده بگذریم. پس نوشتار را با این زیبایی به پایان می‌بریم

سوزنم شعاع خورشیــد و نَخَم رشته‌ی بارون 
با حریر صبح روشن، می‌دوزم پیرهن الوون
واسه تو، بچه‌ی نادون
لالالالا، لالالالا، لالالالا

پیشونیت آینه‌ی نقره س، دو تا چشمات دو تا شمدون 
حالا شمعارو خاموش کن، بسه مهتاب تو ایوون
قد و بالای تو رو قربون
لالالالا، لالالالا، لالالالا

ای لبات برق و گیسات ابر و چشات نم نم بارون
تا نخوابی تو، بیدارم، تا سپیده، تا خروسخوون
می خوونم از دل و از جون
لالالالا، لالالالا، لالالالا

ای تو خوابای منو مثل گیسات کرده پریشون
من خدا رو می‌بینم تو چش تو بچه‌ی شیطون 
پشت پلکات اونه پنهون 
لالالالا، لالالالا، لالالالا

زندگی جنبشه، حتا خوابیدن مشکله بی‌اون
تو با گریه ت میگی: گهواره مو آهسته بجنبون
منو اینجوری بخوابون
لالالالا، لالالالا، لالالالا


----------------
پانویس:
۱به نقل از دکتر قدمعلی سرامی، مقاله‌ی «چگونه با بچه‌ها ارتباط برقرار کنید»/روزنامه‌ی همشهری/شماره‌ی ۳۱۴۰ /دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۳ 
در تأیید این سخن در وبلاگ کوهبنان – همنام کوهبنان(جایی در قسمت شمال غربی استان کرمان) شعری به نام«شعر قدیمی» از آقای نیکخواه،به گویش آنجا وجود دارد که چند بیتی از آن عیناً نقل می‌شود :

شعر قدیمی
دلم می‌خوا بگم شعر قدیمی 
اَ چوپونی و اَ کار زعیمی
جوونای قدیمی شاخ شمشاد 
سبیلاشون نبید هشوَخ پرِ باد
وَ پاشون بید تُمون، وصله داری
اَ هِشکی هم نداشتن ننگ و عاری
وَ پاشون جفت گیوه طاق سال بید
نداشتن پول اگر داشتن حلال بید
به جای لفظ مامان بید ننو 
به آبجی هر کسی می‌گفت دادو
برادر اون زمونا بید کاکا 
به جا بابا بزرگا بید باشا


مراجع
تاریخ ادبیات کودکان ایران ( ادبیات شفاهی و دوران باستان ) جلد اول، محمد‌هادی محمدی و زهره قایینی، نشر چیستا، تهران ۱۳۸۰
ترانه و ترانه سرایی در ایران/محمد – احمد پناهی« پناهی سمنانی»/ انتشارات سروش/ چاپ اول/۱۳۷۶
ترانه‌های ملی ایران/پناهی سمنانی/ ناشر مؤلف/چاپ دوم/زمستان ۱۳۶۸ 
فرهنگ عامیانه‌ی مردم ایران/صادق هدایت/ به کوشش جهانگیر هدایت/نشر چشمه تهران/چاپ سوم/پاییز ۱۳۷۹ 
کتاب کوچه (جامع لغات، اصطلاحات،تعبیرات،ضرب المثل‌های فارسی)/حرف ب/دفتر اول/ احمد شاملو/ انتشارات مازیار/ تهران ۱۳۷۸ 
گذری و نظری در فرهنگ مردم/ سیدابوالقاسم انجوی شیرازی- انتشارات  اسپرک

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

لالایی ها

تقدیم به مادران مهربان و کوچولوهایی که با نوای گرم لالایی مادران مهربانشان به خواب می روند.

 

*لالالالا گل نازم

*تویی سرو سرافرازم

* تویی سرو و تویی کاجم

* تویی افسر، تویی تاجم

 

* لالالالا گل نرگس

* نباشم دور، ِز‌‌ تو هرگز

* همیشه در برم باشی

* چو تاجی بر سرم باشی

 

 

 

*لالالالا گل مریم

* چه گویم از غم و دردم

*غم من در دلم پنهان

* بیا اینجا بشو مهمان

 

* لالالالا گل مینا

* بخواب آروم ،گل بابا

* بابا رفته ، سفر کرده

* الهی زودی برگرده

* لالالالا گل شب بو

* نگاهت می کند جادو

* ببینم چشم شهلایت

* به زیر آن کمان ابرو

 

* لالالالا گل پونه

*انار کردم واسَت دونه

* انار سرخ ِ یاقوتی

* بخورای گل، نگیر بونه

 

 

*لالالالا گل صدپر

* نشه هرگز گلم پرپر

* بمون با من گل خندان

* نبینم چشم ِ تو گریان

 

* لالالالا گل لاله

* میریم فردا خونه خاله

* ندیدم خاله جانت را

* الان چندین و چن ساله

 

 

 

* لالالالا گلم خوابید

* به رویش نورِ مَه تابید

* لالالالا گلم زیباست

* برای من ، همه دنیاست .

 

=======================================

لالایی های کودکانه و بزرگسالانه

 

 

گنجیشک لالا سنجاب لالا

امد دوباره مهتاب لالا

لالا لالایی لالا لالایی لالا لالایی

گل زود خوابید مثل همیشه

قورباغه ساکت خوابیده بیشه

جنگل لالالا برکه لالالا

شب بر همه خوش تا صبح فردا

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــ

 

لالا لالا همه در خواب نازن

دیگه چیزی ندارن تا ببازن

بخواب آروم ،نه اینکه وقت خوابه

بخواب ای گل که بیداری عذابه وُ عذابه

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا

بخواب آروم گلِ گلدونِ خونه

که بیرون تا بخوای نامهربونه

 

 

لالا لالا که قلبم زیرو روُ شد

که دست عاشقم پیش تو روُ شد

که بازم این دلم دیوونگی کرد

که این دیوونه با عشق زندگی کرد

 

بخواب ای گل الهی دَر نموُنی

نگیره بغضت از نامهرَبونی

بخواب جُونم که درهارو ببندم

نخوای از من که با گریه بخندم

 

لالا لالا که قلبم زیرو روُ شد

که دست عاشقم پیش تو روُ شد

که بازم این دلم دیوونگی کرد

که این دیوونه با عشق زندگی کرد

 

بخواب ای گل الهی دَر نمُونی

نگیره بغضت از نامهرَبونی

بخواب جُونم که درهارو ببندم

نخوای از من که با گریه بخندم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخواب آروم که خورشیدم خاموشه

اُونم باید بـِره چیزی بپوشه

اُونم طاقت نداره توُی سرما

اُونم غافل شد از حال دل ما

همه اینجا غریب اَندَر غریبـَن

همه از بی نیازی بی نصیبـَن

الهی کـُور بشـَم گـَر دیده باشم

میگـَن اینجا همه مردم فـَریبن

چه بی قانونه،قانونش ،چقدر بی بـَرکـَته،نونش

به نـِرخ مُـفـته جون کندن ،شده چیزای اَرزونش

نمی دونی چقدرسخته ،هـمُون کارای آسونش

هـَمَـش بغضو هـَمَـش بغضه ،روی لبهای خندونش

نـَترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا

=======================================

لالایی ای گل زیبای مادر

لالایی ای همه دنیای مادر

 

لالاکن تا بگویم من برایت

حسین است سومین برج امامت

 

حسین دلبند زهرا و علی بود

پیمبر نام او را امر فرمود

 

حسن چون زین جهان دیده فروبست

حکومت حق محبوبش حسین است

 

حسین بر مسند حق تکه فرمود

مدینه جایگاه عدل او بود

 

پس از مرگ معاویه به جایش

یزید در شام می پوئید راهش

 

به شهر کوفه هم مردی جفاکار

ستم بنمود بر مردم چه بسیار

 

چو عرصه تنگ شد بر مردم انجا

فرستادند نامه سوی مولا

 

که اقا گر به شهر ما بیایی

تو را یاری کنیم ان سان که خواهی

 

لالا لالا لالا لالا لالا لالایی

نخواهم بعد تو من زندگانی

 

حسین اندم که فرمان سفر داد

به شهر کوفه مسلم را فرستاد

 

که تا مردم شوند زین نکته اگاه

به عزم کوفه اقا هست در راه

 

یزید از سوی کوفه شد خبردار

که با عزم حسین شد کار دشوار

 

نمودند بهر جنگ لشکر مهیا

ببستند در بیابان راه مولا

 

ز کوفه نامه امد متن ان این:

که مسلم کشته شد اندر ره دین

 

به دشت کربلا شد خیمه برپا

کمک از کوفیان می خواست مولا

 

ولی افسوس که ان قوم ستمکار

نمودند بی وفایی های بسیار

 

لالایی ای عزیز جان مادر

بخواب ارام در دامان مادر

 

لالاکن تا بگویم از جفاها

ببستند اب را بر روی مولا

 

زبان در کام طفلان خوشک گردید

چون عباس علمدار ان جفا دید

 

به کامش زندگی گردید چون زهر

پس ان دم شد روان او سوی ان نهر

 

ولی ان کوفیان دور از ایمان

ابوالفضل را نمودند تیر باران

 

لالا لالا لالا لالا لالایی

نترسیدند از خشم خدایی

 

دو دستش قطع شد ان یاور دین

شهیدش کرد قوم فتنه و کین

 

بشد چون ظهر عاشورا پدیدار

دگر بالا گرفت ان جنگ و پیکار

 

بدست کوفیان پست و ملعون

همه یاران حق خفتند در خون

 

پس از ان جمله فرزندان زهرا

روان گشتند سوی جنگ اعدا

 

علی اکبر و اصغر کجایند

کنون هر دو به نزدیک خدایند

 

حسین دید چون دیگر یاوری نیست

بفرمود انکه یاریم کند کیست

 

سوار ذوالجناحش شد به میدان

پر از خون بود هر جای بیابان

 

بدست شمر ذی الجوشن چنین شد

جدا سر از تن ان شاه دین شد

 

لالاکن وقت خوابیدن رسیده

تو باید خواب باشی تا سپیده

======================

 

 

         

لالالالا گل لاله

ببین مامانی خوشحاله

میخونه سوره ی قرآن

میخونه هی دعا مامان

لالالالا گل پیچک

بخواب ای کودک کوچک

همه می گن میاد آقا

امام مهربون ما

لالالالا لالایی

میشه دنیای ما عالی

پر لبخند و خوشحالی

گل ریحون و نعنایی

لالالالا گل شبنم

به یاد مکه و زمزم

لالالالا گل آلو

به یاد ضامن آهو

همیشه باشی با وضو

================================

لالا لالا گل چایى

گلم رفته خونه دایى

لالا لالا گل خشخاش

گلم رفته خدا همراش

لالا لالا گل پنبه

گلم رفته خونه عمه

و.....

=========================================

گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا…لالالالایی لالا

..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گلزود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت

خوابیده بیشه…جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

لاادری‌ها  در ادب فارسی

 

ایرج کاظمی:

 گوش اگرگوش تو و ناله اگرناله‌ی من     آن‌چه البته به جایی نرسد فریاداست  

      این بیت که بسیاری ازمنتقدان وصاحبان تجربه درمواردی به عنوان شاهد مثال ازآن یادمی‌کنند،متعلق است به میرزاابوالحسن یغمای جندقی،شاعر دورا ن سلطنت محمدشاه قاجار،مطلع غزلی که این بیت درآن آمده‌  این است:

 ماخراب ازمی وخمخانه زمی آباداست      ناصح ازباده نفرما  که نصیحت باد است

***

رو مسخرگی پیشه کن ومطربی آموز                          تا داد دل ازکهتر و مهتربستانی                                              این بیت متعلق است به شاعری طنزگو که درپشت نقاب هزل وطنزسنگرگرفته ودرواقع حقایق رادراین قالب بیان می‌کند. عبید زاکانی نام‌آشنای عرصه‌ی شاعری که دوران استیلای تاتارها و ستم‌کاری حکام وعمال مغول وامیرمبارزالدین رادرقالب طنزهای مشهورخود بیان می‌کند. بیت قبل ازآن عبارت است از:

   ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم      کاندرطلب راتب، هرروزبمانی                                    

                                                                       (راتب: حقوق،درآمدومواجب)

***

          راه تو به هرقدم که پویند خوش است        وصل تو به هرصفت که جویند خوش است

روی تو به هرچشم که ببینند نکوست                نام توبه هرزبان که گویند خوش است

                                                                   (ابوسعید ابوالحسینی)

 ***

عصا ازراستی هردم به گوش پیرمی‌گوید               دگردرخواب خواهی دید ایام جوانی را

                                                                                   (واعظقزوینی)

***

 دیدی که خون ناحق پروانه شمع را                         چندان امان نداد که شب را سحر کند

                                                                             (حکیم شفایی اصفهانی)

                                                        ***

 من نمی‌گویم سمندر باش یا پروانه باش              چون به فکرسوختن افتاده‌ای مردانه باش  

                                                                           (مرتضی قلی‌خان سلطان)

***

این دوبیت ازغزلی است که مرحوم فرصت‌الدوله شیرازی دردیوانی به نام بحورالالحان دیده می‌شودوسخت مشهوراست:

 دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست               پرده بردار ز رخساره که جان برلب ماست                بت روی تو پرستیم وملامت،شنویم                     بت‌پرستی اگراین است که این مذهب ماست

                                                                                 (فرصت‌الدوله شیرازی)

                                                       ***

عقل پرسیدکه دشوارترازمردن چیست           عشق فرمود،فراق ازهمه دشوارتراست

                                                                                      (فروغی بسطامی) توضیح: دیوان فروغی بسطامی انصافاً انباشته ازغزلیات ناب درقلمرو زبان وشعرفارسی است وبرخی غزلیات وی با بزرگانی چون سعدی وحافظ پهلومی‌زند. شاید کم‌ترشاعری در دوران قاجار بتواند دراین زمینه با وی برابری کند.

***

از ضعف به هر جا که نشستیم وطن شد                ازگریه به هر سو که گذشتیم ،چمن شد   هرسنگ که برسینه زدم،نقش تو بگرفت                 آن هم صنمی بهر پرستیدن،من شد                       

                                                                                                       (طالب آملی)

***

کنون که با دل پرخون ترا به غیرسپردم        برو که خیر نبینی چرا که درتو خیر ندیدم  

                                                                                   (سیدفخرالدین طلوعی)

***

 هم‌ چو فرهاد بود پیشه‌‌ی ما کوه‌ کنی                      کوه ماسینه‌ی ما، ناخن ما تیشه‌ی ما

این بیت منسوب به ظهیرالدوله ازعرفای دوره‌ی قاجار وداماد ناصرالدین‌شاه است ولی در بعضی تذکره‌ها به نام ادیب نیشاپوری هم آمده‌است.

***

امشب ندانم ای بت زیبا چه می‌کنی؟                         ما بی تو خون خوریم تو بی ما چه می‌کنی؟ این بیت متعلق است به عماد خراسانی که درغزلی بامطلع این بیت دیده می‌شود:

 زیر گل تنگ ‌دلی ای غنچه‌‌ی رعنا چونی؟              ما غرقه به خون بی تو، تو بی ما چونی؟ سلک جمعیت ما بی توگسست زهم                         ما که جمعیم چنینیم، تو تنها چونی؟

                                                    ***

 این دو بیت متعلق است به عبدالرحمن جامی که درمرثیه جانکاه در مرگ فرزند جوانش آمده و دربسیاری موارد به عنوان شاهد مثال درمراثی و مجالس هر گاه جوانی ناکام درمی‌گذرد، به یاد او نوشته وخوانده می‌شود:

 تا کی در انتظار قیامت توان نشست                             برخیز، تاهزار قیامت به پا کنید

دوشینه به من این همه دشنام که دادی                     پاداش دعایی است که بر جان توکردم              

                                                                                         (عبدالرحمن جامی)

                                                      ***

 عمرعزیزخود منما صرف ناکسان                        حیف ازطلا که خرج مطلا کند کسی         این تک بیت که نوعی ارسال‌المثل درادب فارسی است، بیتی است ازغزلی معروف منسوب به قصاب کاشانی که دوبیت دیگرآن نیززیبا می‌نماید:

 خوش گلشنی است، حیف که گل چین روزگار                فرصت نمی‌دهد که تماشا کند کسی عمرعزیز خود، منما صرف ناکسان                            حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی دندان که دردهان نبود خنده  بدنماست                            دکان بی متاع چرا وا کند کسی

                                                                                          (قصاب کاشانی)

***

 نشستم دوش من، با بلبل وپروانه در یک ‌جا            سخن گفتیم از بی مهری جانانه، در یک‌ جا

من اندرگریه،بلبل درفغان،پروانه درسوزش             تماشا داشت،حال ماسه تن دیوانه دریک ‌جا

                                                                                              (ابوالقاسم لاهوتی)

لاهوتی ازافسران دوره‌ی اولیه حکومت رضاشاه است که به علت گرایش به حزب توده ناچار به کشور اتحاد جماهیرسوسیالیستی شوروی سابق گریخت وتا زمان مرگ درآن ‌جابه سر ‌برد. دیوان غزلی دارد که به همت مرحوم استاد سعید نفیسی تصحیح وچاپ شده‌است. مرحوم نفیسی درسفر سال‌های قبل ازدهه‌ی۴۰ درروسیه با وی ملاقات می‌کند. بازبیتی زیبا ازمرحوم لاهوتی موجود است که دریغ دارم از نیاوردن وذکرنکردنش چون به حق زیباست:

گرازمن برنگشتی التفات گاه‌گاهت کو؟                     تبسم کردن پنهان کجا رفت ونگاهت کو؟

 چه گویم داغ رسوایی نداری عشق می‌‌ورزی             گواه عاشقان درآستین باشد گواهت کو؟ بعضی ازتذکره نویسان وآگاهان معتقدند که این دوبیت متعلق به شاعری است به نام لسانی ولی به هرحال به نام لاهوتی هم آمده است.

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

عشق در عرفان اسلامی

دکتر سید یحیی یثربی

 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند                          و آنکه این کار ندانست در انکار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                       یادگاری که در این گنبد دوار بماند (حافظ)
 
1- عشق چیست؟
موضوع بحث، عشق است، که دریایی است بی‌کران، موضوعی که هر چه درباره آن گفته آید، کم و ناچیز خواهد بود. چنان‌که مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن
به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد که: عشق چیست؟ اکثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی کرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است که گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشکاند و خود سرسبز بماند.(1) از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشکان، عشق نوعی بیماری روانی است که از تمرکز و مداومت بر یک تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌که افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یک از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.
اما از دیدگاه عرفا، عشق یک حقیقت و یک اصل اساسی و عینی است ولیکن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است که:
اولاً، عشق چنان‌که گفتیم یک حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلکه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اکبر، بدین گونه تفسیر شده است که خداوند بالاتر از آن است که در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف کند که قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد کاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمی‌آید و آن دو مورد عبارتند از:
1- عدم
2- وجود(2)
در مورد اول، چیزی در واقعیت وجود ندارد تا به ذهن ما انتقال یابد. در مورد دوم آنچه هست عین واقعیت است و در متن خارج و واقعیت بودن برایش ذاتی است و لذا این خاصیت ذاتی هرگز عوض نمی‌شود و عینیت با ذهنیت نمی‌سازد. از اینجاست که در نظام فکری اسلامی، وقتی که اصالت ماهیت جای خود را به اصالت وجود می‌دهد و در واقع یک اصل عرفانی به صورت یک اصل فلسفی پذیرفته می‌شود، ضرورت سیر و سلوک مطرح می‌گردد. چنان‌که ملاصدرا سیر و سلوک را، در کنار عقل و استدلال، ضروری و لازم دانسته است.(3)
در نظام اصالت ماهیت، ذهن می‌تواند با ماهیتها ارتباط برقرار کند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یک امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و کار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت که همان سیر و سلوک است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بکوشیم که خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجه‌ای نخواهیم گرفت.
به عقل نازی حکیم تا کی؟/ به فکرت این ره نمی‌شود طی
به کنه ذاتش خرد برد پی/ اگر رسد خس به قعر دریا
بلی در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نکته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است:
"کل ما میز تموه باوهامکم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم."(4)
ثانیاً، همیشه میان "تجربه" و "تعبیر" فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را که تجربه کرده‌اید، هرگز نتوانسته‌اید چنان‌که باید و شاید به دیگران منتقل کنید. یعنی در واقع نتوانسته‌اید از آن تجربه تعبیر رسا و کاملی داشته باشید. حافظ می‌گوید:
من به گوش خود از دهانش دوش/ سخنانی شنیده‌ام که مپرس!
آن شنیدن برای حافظ یک تجربه است که به تعبیر در نمی‌گنجد. عین‌القضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح می‌کند که حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیرپذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه به بیان درنمی‌آیند.(5) و از اینجاست که مولوی می‌گوید:
گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است
و اگر بکوشیم تجربه‌های بزرگ را به مرحله تعبیر بیاوریم، تنها از راه تشبیه و تمثیل و اشاره و ایما ممکن است و لذا حقایق قرآنی را در قالب الفاظ، مثلی می‌دانند از آن حقایق والا که با قبول تنزلات مختلف و متعدد، به مرحله‌ای رسیده که در قالب الفاظ چنان ادا شده که در گوش انسان معمولی جا داشته باشد. اما این مراتب به هم پیوسته‌اند و انسانها با طی مراتب تکاملی در مسیر معرفت می‌توانند از این ظاهر به آن باطن و بلکه باطنها دست یابند و همین نکته اساس تفسیر و تأویل آیات قرآن کریم است. اما پیش از سیر در مدارج کمال نباید انتظار درک حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نکات مذکور، تعریف عشق مشکل و دشوار است ولیکن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ که در تعریف و تحدید نمی‌گنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلکه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشن‌تر و آشکارترند و هر کسی که بخواهد، مستقیماً می‌تواند با آن حقایق ارتباط برقرار کند اما بی‌واسطه، نه با واسطه که:
آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رخ متاب
و عشق هم آن حقیقت والایی است که از سودایش هیچ سری خالی نیست و چنان‌که خواهد آمد، یک حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست که عشق را با غیر عشق بشناسیم که حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیکتر است. به همین دلیل انتظار نداریم که با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشکلی را آسان کنیم یا مجهولی را معلوم سازیم که این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است.

2- نقش عشق در عرفان اسلامی:
عشق در عرفان اسلامی، از جهات مختلف، به عنوان یک اصل، مورد توجه قرار می‌گیرد که اهم آنها عبارتند از:
الف- نقش عشق در آفرینش:
از دیرباز میان متفکران این سوال مطرح است که انگیزه آفرینش چیست؟ جمعی در آفرینش جهان برای خدا انگیزه و اهدافی عنوان کرده‌اند و جمعی داشتن غرض و انگیزه را نشان نقص و نیاز دانسته و خداوند را برتر از آن می‌دانند که در آفرینش غرض و هدفی را دنبال کند.
عرفا، در مقابل این پرسش، عشق را مطرح می‌کنند و همچون حافظ برآنند که:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری...
از نظر عرفا، جهان برای آن به وجود آمده که مظهر و جلوه‌گاه حق بوده باشد. در یک حدیث قدسی آمده که حضرت داوود(ع) سبب آفرینش را از خداوند پرسید. حضرت حق در پاسخ فرمود: «کنتُ کنزاً مخفیاً لااُعرفُ فاحببتُ انْ اُعرف فخلقتُ الخلقَ لکی اعرف.»(6)
پس جهان بر این اساس بوجود آمده که حضرت حق خواسته جمال خویش را به جلوه درآورد. این نکته را جامی با بیان لطیفی چنین می‌سراید:
در آن خلوت که هستی بی‌نشان بود/ به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور/ ز گفتگوی مایی و تویی دور
"جمالی" مطلق از قید مظاهر/ به نور خویشتن، بر خویش ظاهر
دلارا شاهدی در حجله غیب/ مبرا ذات او از تهمت عیب...
رخش ساده ز هر خطی و خالی/ ندیده هیچ چشمی زو خیالی
نوای دلبری با خویش می‌ساخت/ قمار عشقی با خویش می‌باخت
ولی زان جا که حکم خوبرویی است/ ز پرده خوبرو در تنگ خویی است
نکورو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن برآرد...
چو هر جا هست حسن اینش تقاضاست/ نخست این جنبش از «حسن» ازل خاست
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس/ تجلی کرد بر آفاق و انفس...
ز هر آیینه‌ای بنمود رویی/ به هر جا خاست از وی گفتگویی...
ز ذرات جهان آیینه‌ها ساخت/ ز روی خود به هر یک عکس انداخت...
"جمال" اوست هر جا جلوه کرده/ ز معشوقان عالم بسته پرده...
به هر پرده که بینی پردگی اوست/ قضا جنبان هر دلبردگی اوست...
دلی کان عاشق خوبان دلجوست/ اگر داند وگرنی عاشق اوست(7)

جمال حضرت حق در آینه حضرات پنجگانه- که عبارتند از: عالم اعیان ثابته، جبروت، ملکوت، ملک و انسان کامل- جلوه کرده و در هر موجودی، به نسبت مرتبه وجودی آن، برخی از اسماء و صفات الهی جلوه‌گر و نمایان شده است. مظهر کامل آن معشوق، وجود انسان کامل است که خلیفه اوست در جهان آفرینش، و آینه تمام‌نمای اسماء و صفاتش، و شاید حدیث «خلق الله آدم علی صورته» اشاره به این نکته باشد.(8)

ب- عشق در بازگشت:
عرفا عشق را در بازگشت هم مطرح می‌کنند، به این معنا که این عشق از ذات حق به سراسر هستی سرایت می‌کند. البته عشق حق در مرحله اول به ذات خویش است و چون معلول لازم ذات علت است، پس به تبع ذات، مورد عشق و علاقه حق قرار می‌گیرد. پس خدا آفریدگان را دوست می‌دارد و از این طرف نیز هر موجودی عاشق کمال خویش است. بنابراین، در سلسله نظام هستی چنان‌که در قوس نزول عشق از بالا به پایین در جریان است، از آن جهت که هر مرتبه پایین اثر مرتبه بالاست، در قوس صعود هم هر مرتبه‌ای از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خویش است چون کمال اوست، و چون بالاترین مرتبه هستی، ذات حضرت حق است پس معشوق حقیقی سلسله هستی، ذات مقدس اوست.(9) همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، انگیزه و محرک نیرومند همه ذرات جهان از جمله انسان به سوی حضرت حق است.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش

و این عشق، چنان‌که گذشت، یک عشق دو سره است که: «یحبهم و یحبونه.»(10)

ج- عشق در پرستش:
عرفا با گروههای فکری دیگر، در روش شناخت و ابزار شناخت فرق دارند به این معنا که در کنار عقل، بصیرت را مطرح می‌کنند و رسیدن به بصیرت و معرفت را نتیجه مجاهده و ریاضت می‌شمارند. اما در جنبه عبادت و پرستش نیز خود را از عابدان و زاهدان، در چگونگی و اهداف عبادت، جدا می‌دانند. اینان عابدان و زاهدان را سوداگرانی می‌شمارند که عبادت را به خاطر اجر و پاداش، انجام می‌دهند با این تفاوت که عابدان، هم دنیا را می‌خواهند و هم آخرت را و زاهدان از دنیا چشم می‌پوشند و تنها آخرت را می‌خواهند. اما عارفان، خدا را نه به خاطر دنیا و آخرت بلکه بدان جهت می‌پرستند که او را دوست می‌دارند. چنان‌که از مولای متقیان علی(ع) نقل شده که: «ما عبدتک خوفاً من نارک و لا طمعاً فی جنتک لکن وجدتک اهلاً للعبادة فعبدتک.»(11)
در متون عرفانی هم از رابعه نقل است که می‌گفت:
«الهی، ما را از دنیا هر چه قسمت کرده‌ای، به دشمنان خود ده. و هر چه از آخرت قسمت کرده‌ای، به دوستان خود ده، که مرا تو بسی.
خداوندا، اگر تو را از بیم دوزخ می‌پرستیم، در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت می‌پرستیم، بر من حرام گردان. و اگر تو را برای تو می‌پرستیم، جمال باقی دریغ مدار.»(12)

د- عشق در رابطه با دیگران:
از آنجا که عرفا ذات حضرت حق را معشوق حقیقی می‌دانند و آفرینش را جلوه‌گاه و مظهر آن معشوق، طبعاً همه جهان و جهانیان را دوست خواهند داشت. چنان‌که سعدی می‌گوید:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
و اگر بیشتر دقیق شویم از دیدگاه عرفا همه عالم «او» ست، نه «از او» چنان‌که جامی گوید:
تو را ز دوست بگویم حکایتی بی‌پوست/ همه ازوست وگر نیک بنگری همه اوست(14)

3- نکته‌هایی در رابطه با عشق:
الف- سریان و عمومیت عشق:
ابن‌سینا عشق را یک حقیقت فراگیر نسبت به همه موجودات جهان، از جواهر و اعراض و بسائط و مرکبات، می‌داند و عشق را بر این اساس توجیه می‌کند که «خیر» معشوق بالذات است و در موجودات همین عشق ذاتی به کمال، عامل طلب کمال است پیش از یافتن کمال، و سبب حفظ آن کمال است پس از یافتن و رسیدن به آن.(14) پس همه موجودات از عشق بهره‌ای دارند و این عشق برای آنان ذاتی است.
ملاصدرا با نقل بیان ابن‌سینا و تحسین آن، اظهار می‌دارد که بیان خودش در تحلیل سریان و عمومیت عشق، کاملتر است و آن اینکه بر اساس مکتب وحدت وجود، وجود یک حقیقت است با مراتب متفاوت از لحاظ نقصان و کمال، و وجود ذاتاً خیر است. پس هر موجودی ذاتاً عاشق ذات و کمالات ذات خویش است چون خیر و کمال، معشوق بالذات است و چون ذات هر علت، کمال معلول خویش است و چون هر معلولی از لوازم کمال علت است، پس هر علتی نسبت به معلول خود، و هر معلولی نسبت به علت خویش، عشق خواهد داشت.(15)

ب- عشق و اختیار:
ابن‌سینا عشق را طوری مطرح می‌کند که آزادی و ادراک را شرط نمی‌داند. او عشق را به طبیعی و اختیاری تقسیم می‌کند.(16) اما صدرالمتألهین عشق را به دور از حیات و شعور قابل تحقق نمی‌داند و اگر کسی کلمه عشق را در موجودات بی‌جان و بی‌شعور به کار برد، به عنوان تشبیه و مجاز خواهد بود.(17)
مرحوم طباطبایی در حاشیه همین قسمت از اظهارات ملاصدرا می‌گویند: در سریان عشق حیات و شعور شرط نیست و چون در حقیقت، عشق همان وابستگی مراتب وجود به یکدیگر است بنابراین، علم و شعور از مفهوم عشق خارجند. اگرچه از دیدگاه عده‌ای هرگز عشق از شعور جدا نبوده باشد.(18)
در اینجا تذکر چند نکته را لازم می‌دانم. یکی اینکه در صورتی که عشق را ذاتی بدانیم، دیگر مطرح کردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینکه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یک امر نسبی است که تابع میزان کمال موجودات است. به این معنا که هرچه موجود کامل‌تر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع عمومیت حیات و شعور. در قرآن کریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا هم بر این مطلب تأکید دارند(19) چنانکه مولوی می‌گوید:
گر تو را از غیب چشمی باز شد/ با تو ذرات جهان همراز شد
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم
بر این اساس، شرط شعور و حیات هم منافاتی با سریان عشق ندارد.

ج- عشق حقیقی و مجازی:
چون عشق بر اساس کمال است، پس معشوق حقیقی همان کمال مطلق خواهد بود. اما در سریان عشق، در قوس نزول و صعود، طبعاً عشق هم دارای مراتب و درجات شده و عاشقها و معشوقها هم متفاوت خواهند بود و عشق برای هر موجودی نسبت به کمال آن موجود جلوه‌گر می‌شود. اما از آنجا که هر کمالی نسبت به کمال بالاتر از خویش ناقص است، عشق در هر مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه کمال، کمال حضرت حق است پس معشوق حقیقی، ذات حضرت حق بوده و عشق حقیقی عشق به ذات او خواهد بود و بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی و واسطه مطرح خواهند شد.(20)

د- غزالی و عشق:
امام محمد غزالی عشق را یک اصل اساسی می‌داند و تمام درجات و مقامات را یا مقدمه عشق می‌داند یا نتیجه آن. و عشق را مشروط به معرفت و ادراک دانسته و انگیزه عشق را چند چیز می‌داند که عبارتند از: حب نفس و علاقه انسان به خویش و محبت و علاقه انسان به کسی که به او نیکی کند و علاقه به نیکان به طور مطلق و علاقه به زیبایی به خاطر زیبایی و علاقه به موجودات مناسب و مشابه با خویش. پس انگیزه محبت این چند چیز است. سپس نتیجه می‌گیرد که این انگیزه‌ها در مورد خدا از هر محبوب و معشوق دیگری بیشتر است، پس معشوق و معبود حقیقی، ذات حضرت حق است و بس.(21)

ه‍- عشق و شوق و اشتیاق:
چنان‌که گفتیم، عشق به کمال در موجودات یک حقیقت ذاتی و عمومی است. این کمال اگر بالقوه باشد، عشق با شوق همراه خواهد بود و اگر بالفعل بوده باشد، در آن صورت عشق بدون شوق خواهد بود. با این لحاظ در جهان ماده، که کمال موجودات هرگز صورت فعلیت کامل پیدا نمی‌کند، عشقها همیشه همراه با درد و رنج عاشق خواهد شد. پس در جهان ماده عشق همیشه با درد و رنج همراه است.
بنابراین، شوق مانند عشق عمومیت و سریان نخواهد داشت.(22)
و اما اشتیاق عبارت است از: حالتی که پس از وصول به معشوق حاصل می‌شود. در صورتی که شوق، به پیش از وصول مربوط است و این اشتیاق عبارت است از تلاش عاشق برای رسیدن به نهایت اتحاد و فنا در معشوق. و لذا عرفای بزرگ گفته‌اند: «شوق با دیدار خاموش می‌شود، اما اشتیاق فزونی می‌گیرد.»(23)

و- آثار عشق مجازی:
چنان‌که گفتیم، عشق در غیر معشوق حقیقی عشق مجازی است. و عشقهای مجازی، که نمونه عمده آن عشق به زیباییها و زیبارویان است، در نظام هستی یک امر ضروری و ذاتی است. اما ببینیم این موضوع، یعنی عشق مجازی، چه نقش و اثری می‌تواند داشته باشد. عرفا برای عشق مجازی آثار زیر را مطرح می‌کنند:
1- عشق یک بشارت است: از آنجا که انسان موجودی است با ترکیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود:
جان گشاید سوی بالا بالها/ در زده تن در زمین چنگالها
در اینجاست که اگر نشانه‌هایی از عشق به کمال و جمال در او مشاهده شود، بشارتی است از حرکت او به سوی کمال و بریدنش از جهان ماده. از اینجاست که عرفا در عشق به زیبارویان، عفت را مطرح می‌کنند. یعنی عشقی که در آن به تعبیر ابن‌سینا شمایل معشوق حاکم باشد نه سلطه شهوت.(24)
و لذا عرفا توجه به زیباییها را می‌ستایند و بی‌توجهی نسبت به آنها را نکوهش می‌کنند. چنان‌که شیخ بهایی می‌گوید:
کل من لم یعشق الوجه الحسن/ قرّب الجلّ الیه و الرّسن!
یعنی هر کس را نباشد عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار!(25)

2- عشق به عنوان یک رهبر و راهنما:
از آنجا که ادراکها، لذتها و عشقها نسبت به مراتب وجود از لحاظ کمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبه‌ای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه می‌شود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی می‌گردد. و همین‌طور در مدارج و مراتب کمال به سوی معشوق حقیقی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و کمال مطلق نزدیکتر می‌شود و از این لحاظ است که گفته‌اند: «المجاز قنطرة الحقیقة.»(26)

3- عشق مجازی عامل تمرین برای تحمل زحمات عشق:
به اقرار همه عرفا، عشق با مشکلات و رنج و درد طاقت‌فرسایی همراه است که سراپا آتش است و آتش‌افروز. بسا مردان که در نیمه راه سلوک، به خاطر همین مشقات و دشواریها، از راه وامانده و به مقصد نرسیده‌اند. تصویری از این مشکلات را در سفر مرغان در «منطق‌الطیر» عطار می‌توان مشاهده کرد. از این روی، عرفا عشق مجازی را یک تمرین برای تحمل عشق حقیقی می‌دانند. چنان‌که اشتغال انبیا به شغل شبانی تمرینی بود برای تحمل مسئولیتهای بزرگتر. عین‌القضات می‌گوید:
«عشق لیلی را یک چندی از نهاد مجنون مرکبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار کشیدن عشق الله را قبول توان کردن.»(27)
غازیان طفل خویش را پیوست/ تیغ چوبین از آن دهند به دست
تا چو آن طفل مرد کار شود/ تیغ چوبینش ذوالفقار شود(28)

4- عشق مجازی عامل فهم زبان عرفا:
بی‌تردید، عرفای اسلام برای طرح مسائل عشق حقیقی از عشق مجازی و مسائل آن بهره گرفته‌اند. به تعبیر مولوی «سرّ دلبران» را در «حدیث دیگران» گفته‌اند. بنابراین، عشق مجازی در فهم مسائل عشق حقیقی می‌تواند عامل مؤثری بوده باشد.

ز- دو مرحله‌ی عشق مجازی:
عشق مجازی در دو مرحله‌ی سیر و سلوک عرفانی مطرح می‌شود: یکی در آغاز سلوک و دیگری در پایان سلوک. در آغاز سلوک، چنان‌که گفتیم، عشق مجازی یک بشارت و یک عامل جذبه و کشش گام به گام عاشق به سوی معشوق حقیقی است و اما در نهایت سلوک، عبارت است از عشق عارف به تمامی موجودات جهان به عنوان آثار معشوق و جلوه‌های معشوق. و از اینجاست که چنین عشقی را هم برای مبتدیان جایز می‌دانند– که در مبتدیان نشانه حرکت و آغاز سیر و سلوک معنوی است– و هم برای کاملان– که در کاملان هم نشانه کمال است.(29)

ح- مشروعیت عشق:
از دیرباز میان علما و عرفا در مورد عشق اختلاف نظر وجود داشته است. جمعی آن را مذموم و ناپسند دانسته و نتیجه شهوات حیوانی یا نوعی جنون و بیماری روانی به شمار آورده‌اند و جمعی آن را ستوده و از فضایل انسانی شمرده‌اند. گروهی کاربرد کلمه عشق را در رابطه با خدا و خلق ممنوع دانسته و جمعی دیگر آن را، به استناد آیات و روایاتی، جایز شمرده‌اند.(30) ملاصدرا عشق را، از آن جهت که در نفوس ملتهای مختلف به صورت طبیعی و فطری وجود دارد، یک امر الهی دانسته که حتماً به خاطر مصلحتی و هدفی در وجود انسانها نهاده شده است.(31) و اما عرفا، علاوه بر تأییدات حاصل از کشف و شهود، به دلالتهایی از قرآن و حدیث هم استناد می‌کنند. شیخ روزبهان بقلی این نکته را گواهی بر تأیید عشق می‌داند که خدای تعالی قصه یوسف و زلیخا را «احسن القصص» نامیده است.(32) پس از آن روایات متعددی را در تأیید مطلب مطرح می‌کند.(33)

ط- تصعید عشق:
عرفا عشق مجازی را در بدایت وسیله سیر و ترقی گام به گام می‌دانند و چنان‌که گفتیم، مجاز را به عنوان پلی به سوی حقیقت ارزیابی می‌کنند. از این نکته نتیجه می‌گیریم که توقف در عشق مجازی روا نبوده، بلکه عارف باید از معشوقهای مجازی دست برداشته، ابراهیم‌وار، فریاد «لااحب الافلین» برآورد و اگر عارفی در عشق مجازی متوقف بماند، در حقیقت نوعی بیماری خواهد بود. چنان‌که شمس تبریزی به اوحدالدین کرمانی که عشق مجازی خویش را این‌گونه توجیه می‌کرد که: «ماه را در آب طشت می‌بینم»، گفت: «اگر در گردن دمبل نداری، چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟»(مناقب‌العارفین4/27)
مولوی می‌گوید:
زین قدحهای صور کم باش مست/ تا نباشی بت‌تراش و بت‌پرست
عشق آن زنده گزین کو باقی است/ وز شراب جان فزایت ساقی است
هر چه جز عشق خدای احسن است/ گر شکر خوارسیت، آن جان کندن است
عشقهایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود

ی- ذوق حضور:
چنان‌که ابن‌فارض قصیده گرانقدر «تائیه»اش را با این نکته آغاز می‌کند که: «من جام عشق را از دست چشمانم نوشیدم»(34) همه عرفا بر نقش دیدار در پیدایش عشق تأکید دارند که به قول باباطاهر: «هرآنچه دیده بیند دل کند یاد.»
این دیدار و حضور پس از پیدایش عشق نیز همچنان ارزش خود را حفظ می‌کند. به نظر می‌رسد که انسان به هیچ‌یک از قوای ادراکی خویش به اندازه چشمش اطمینان ندارد. این نکته را در جریان حضرت ابراهیم(ع) که درخواست کرد تا چگونگی زنده کردن مردگان را به چشم خود ببیند(35) و نیز در جریان درخواست دیدار حضرت موسی(36) در کوه طور آشکارا مشاهده می‌کنیم. به نظر نگارنده این ذوق حضور و علاقه به دیدار انسانها در رواج دو مکتب مؤثر بوده است:
1- مکتبهای بت‌پرستی و مظهر پرستی
2- عرفان و تصوف.
در مورد اول انسانها چون هنوز به معشوق حقیقی دست نیافته‌اند غم فراق را با توجه به مظاهر و نشانه‌ها تسکین داده‌اند که:
نقش تو اگر نه در مقابل بودی/ کارم ز غم فراق مشکل بودی
دل با تو و دیده از جمالت محروم/ ای کاش که دیده نیز با دل بودی
و در مورد دوم می‌توان گفت که یکی از علل رواج و گسترش عرفان، همان وعده دیدار معشوق است که در عرفان، انسان نه به خانه بلکه به صاحب خانه می‌رسد.

ک- نکته‌ای از ابن‌عربی:
بدون شک، ابن‌عربی بزرگترین شخصیت عرفان اسلامی است و ابداعات و ابتکارات وی در عرفان غیرقابل تردید است. پس چه بهتر که این مقال را با سخنی از وی به پایان بریم.
ابن‌عربی علاوه بر رسالات و کتب مختلف خویش در جلد دوم «فتوحات مکیه»(ص362-319) بحث مفصلی دارد درباره عشق، و تحلیلهای جالبی که مطرح کردن آنها در این مختصر نمی‌گنجد. تنها به ذکر نکته‌ای اکتفا می‌کنیم و آن اینکه تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود. و این اشتباه و غلط است که موجود را معشوق بدانیم، بلکه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح می‌شود.(37) چنان‌که آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از «لیلا» بود که شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود. و شاید عامل تفاوت دید مجنون با دیگران همین صورت خیالی لیلا باشد که تنها در ذهن مجنون بود و لذا دیگران «مو» می‌دیدند و مجنون «پیچش مو»!
مولوی می‌گوید:
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم/ که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
به هر حال:
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی/ به صد دفتر نشاید گفت وصف‌الحال مشتاقی

و پایان سخن این دعای عین‌القضات باشد که:
در عالم پیر هر کجا برنایی است/ عاشق بادا که عشق خوش سودایی است!

یادداشتها:
1. لغتنامه دهخدا.
2. نهایة الحکمه، مرحوم طباطبایی، ص227(مرحله11، فصل10).
3. مقدمه «اسفار» و کتاب «المبدأ و المعاد»، ص278.
4. هرچه با وهم خود، در دقیق‌ترین معنی، تصور کنید، ساخته و پرداخته خود شماست و به خودتان بازمی‌گردد.(وافی فیض کاشانی، ج1، ص88)
5. زبدة‌الحقایق، ص67.
6. گنج نهانی بودم که دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم.
7. مقدمه یوسف و زلیخا.
8. «صحیح بخاری»، ج4، ص56، و «جامع صغیر»، ج2، ص4.
9. مراجعه شود به اسفار ملاصدرا، چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.
10. سوره 5، آیه54: خدا ایشان را دوست می‌دارد و ایشان نیز خدا را.
11. وافی فیض، ج3، ص70: تو را نه از بیم دوزخ، و نه به طمع بهشت می‌پرستم، بلکه از آن جهت که
شایسته پرستش هستی می‌پرستمت.
12. تذکرة‌الاولیا، ج1، ص73.
13. اشعة‌اللمعات، ص72.
14. «رساله عشق» ابن‌سینا، فصل1و2.
15. «الاسفارالاربعة» چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.
16. رساله عشق، فصل چهارم.
17. اسفار، ج7، ص152.
18. مدرک پیشین، ص153.
19. مدرک پیشین.
20. رساله عشق ابن‌سینا، فصل 6 و اسفار ملاصدرا، ج7، ص160 به بعد.
21. «احیاء علوم‌الدین»، ج4، ص294 به بعد.
22. اسفار، ج7، ص150.
23. «مشارق‌الدّراری»، شرح تائیه ابن‌فارض، اثر: فرغانی، چاپ انجمن فلسفه، ص107.
24. «اشارات و تنبیهات»، نمط نهم.
25. «نان و حلوا»، اثر شیخ بهایی.
26. مجاز پلی است برای عبور به حقیقت.
27. «تمهیدات»، ص105.
28. سنایی.
29. «تاریخ تصوف»، غنی، ص585.
30. اسفار، ج7، ص171 و احیاء، ج4، ص294.
31. اسفار، ج7، ص172.
32. قرآن کریم، سوره یوسف، آیه3.
33. «عبهرالعاشقین»، ص12-8 و 22-18.
34. «سقتنی حمیا الحب راحة مقلتی»، مشارق‌الدراری، ص81.
35. قرآن کریم، سوره بقره، آیه260.
36. سوره اعراف، آیه143.
37. «فتوحات»، ج2، ص337

 

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

صورت فلکی در شعر فارسی

مقدمه

در فرهنگ یونان قدیم از پدران آسمانی (آباء علوی، منظور هفت سیاره معروف به انضمام ستارگان و سیارات دیگر)و مادر زمین سخن رفته است که نتیجه ازدواج و نزدیکی آن دو موالید ثلاثه (فرزندان سه گانه: جماد، نبات،‌حیوان) بوده است. از همین جاد دانتسته می‌شود که یک از اموری که فکر بشر را از دوران ابتدایی تا این زمان به خود مشغول می‌داشته بازیابی ارتباط این اجرام آسمانی و نقش آنان در سرنوشت انسانها بوده است.در همان فرهنگ یونانی و منسوب به ارسطو است که به قول مولانا:

  بانگ گردشهای چرخ است اینکه خلق                 می‌نوازندش به طنبور و به حلق

نهایت علم نجوم (پدر ستاره شناسی معاصر) حاصل این توجه ، و نوشته‌ها و نظرات بسیاری که در آن وجود دارد نمودار این عنایت است. از جانبی قدما از دیرباز و به روایتی از عصر بابل قدیم (که نخستین عالمان به حرکت اجرام آسمانی و ابداع کننده بسیاری مقاطع زمانی و مکانی، یعنی گاهشماری و غیره در فرهنگ قدیم بوده‌اند) با مشاهده این کرات آسمانی و گردش آنان، ضمن اعتقاد به تأثیراتشان در حیات انسانهای زمینی، طبعاً مطابق با برداشتهایی که از این جهات داشتند قصّه و افسانه‌های فراوان درباره آنان ساخته، حتی گاه چون خدایان مورد پرستش قرار می‌دادند. چنانکه آئینهای قدیمی مهرپرستی و زروانیسم در ایران باستان شاهدی هستند بر این مدعا. این اعتقادات هنوز کمابیش در ملل و اقوامی که با تمدن فاصله بیشتری دارند به چشم می خورد که آن خود مقوله ایست جدا.

از جانبی می‌دانیم که ادبیات هر جامعه، از این نظر که ریشه در فرهنگ و عقاید آن جامعه دارد طبعاً آئینه تمام نمای افکار و عقاید و به بیان دیگر باورهای آن جامعه است. ادبیات فارسی هم از این قاعده مستثنی نبوده و جای پای این اعتقادات را به وضوح در آن می‌توان مشاهده کرد. شاعران فارسی گو با برخورداری از اطلاعات نجومی و ستاره شناسی مطابق زمان خود اقدام به بیان و توصیف این اعتقادات و داستانها در باور همگان نموده‌اند.

آنچه در اساطیر ایرانی مورد اشاره شاعران مذکور- صرفنظر از اساطیر ملل دیگر- قرار گرفته در درجه اول سعد و نحس بودن هر یک از سیارات و تقارن آنان با صورفلکی دیگر بوده است که رابطه نزدیک با نجوم قدیم، به یک معنی علم پیشگویی حوادث آینده، داشته و از آن پس اخذ سمبلهایی چون جنگ آوری (مریخ) خنیاگری و زیبایی (زهره) و اهل فکر و قلم بودن (عطارد) را می‌توان نام برد. اموری که در این نوشته مورد ردیابی در شعر فارسی است. به جهت جلوگیری از دراز نویسی در این مقال، به همین مختصر بسنده نموده و مفصل آن را می‌گذاریم برای دیگر تحقیقات گسترده در این زمینه‌ها. در عین حال مراجع این نوشته را عموماً از فرهنگهای عام و در دسترس همگان قرار دادیم که عبارت باشد از فرهنگ دهخدا ، تألیف مرحوم دهخدا، فرهنگ فارسی معین از مرحوم دکتر معین، فرهنگ نظّام از محمد علی داعی الاسلام و بیش از بقیه از فرهنگ اصطلاحات نجومی تألیف استاد و دوست بزرگوار اینجانب، مرحوم دکتر ابوالفضل بیهقی.

                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الف) سیارات نمودار سعد و نحس بودن طالع افرادو وقایع

که جمعاً چهار سیاره را شامل می‌شد؛ سعد اکبر و سعد اصغر، نحس اکبر و نحس اصغر.

1- سعد اکبر (مشتری) که نام دیگرش برجیس و از بزرگترین سیارات منظومه شمسی است. این بزرگی، درخشندگی و مرعی بودن اززمین (که مطابق نجوم قدیم مرکز منظومه شمسی در نظر گرفته می‌شد) قطعاً از علل گزینش آن به عنوان سعد اکبر بوده. به نقل فرهنگ نظام (ذیل واژه مشتری) : «مشتری نام یکی از هفت ستاره سیار در علم هیئت قدیم که در دوری از زمین ششمین است و نام فارسیش برجیس و در علم نجوم سعد اکبر است...» و در فرهنگ معین: «... مشتری یکی از بزرگترین سیارات منظومه شمسی است که بعد از زهره درخشانترین سیارات است و دارای 12 مقر(نقطه طلوع) می‌باشد که نامهای دیگری از قبیل اورمزد و برجیس دارد..» (ذیل واژه مشتری) . ناگفته نماند که درباره این سیاره و جهات و جنبه‌های تأثیر آن روایات و داستانهای مختلفی در دیگر ملل و فرهنگها یافت می‌شود که بی تاثیردرتلقی شاعران فارسی زبان از آن نبوده.» از جمله:«در فرهنگ باستانی دیگر ملتهای شرق مشتری نموداری از خدای خدایان آسمانی بوده است که براساس اسطوره‌های این ملتها پدرخود، یعنی زحل (مریخ، خدای جنگاوری) را از فرمانروایی جهان خلع و خود بدون رقیب بر تمام آسمانها برتری یافت. آنگاه یکی از برادران خود به نام نپتون را به فرمانروایی دریاها و برادر دیگرش پلوتون را به حکمرانی دوزخ گماشت. و باز این نکته هم قابل یادآوری است که آریائیان، حداقل تا قبل از مهاجرت معروفشان به جنوب، مشتری را به عنوان رب النوع درخشندگی و روشنایی و با نام اورمزد می‌پرستیدند، به طوری که اعتقاد به اهورمزدا که یکی از خدایان آیین زرتشتی و مرادف با اهورمزد است ادامه همان اعتقادی است که ذکر شد... (فرهنگ اصطلاحات نجومی، ذیل مشتری).

بر اساس همین اعتقاد بوده که شاعران فارسی زبان غالباً القابی چون حاکم ایوان ششم، قاضی صدر ششم، خواجه اختران، خواجه هفت اختر، خواجه اجرام و... برای آن قایل شده‌اند. کما اینکه به خاطر سعد بودن به القابی چون سعد اکبر، سعد فلک، سعد آسمان، سعد گردون، سعد السعود، کوکب سعد، کوکب سعادت... و عناوین دیگر مخاطب شده. تنها از باب نمونه و به عنوان شاهد بر مطالبی که گذشت چند بیتی از این اشعار نقل می‌شود:

گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی       فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت

سعدی

این پرده گرنه چرخ رفیع است پس چرا     سعد السعود و اشرف اندر قرانی است

خاقانی

مشتری رویی و هر دل مشتری روی تو را   مشتری رخسارگان و کم نیاید مشتری

لامعی

   چوآگه شد که شاه مشتری بخت             رسانید از زمین بر آسمان تخت

   سعادت برگشاد اقبال را دست            قران مشتری در زهره پیوست           نظامی                

اوسمن سینه و نوشین لب و شیرین سخن است

مشتری عارض و خورشید رخ و زهره لقاست     «فرخی»

از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری

چون بر پرند مشتری پاشیده دینار و درم   «لامعی»

    فروزنده چون مشتری بر سپـــــهر           همه جای شادی و آرام و مهــــر

   بیامد شهنشاه ازین سان به دشت           همه تاجش از مشتری برگذشت     «فردوسی»

 

    برفت رونق بازار آفتاب و قمر                   زبسکه ره به دکان تومشتری آموخت   «سعدی»  

 

   خواجة اختران غلام توگشت                       عرصة آسمان رهی تو باد

  

   ای ترا گردش نه گنبد دوّار مطیع                  وی ترا خواجه اختر بسیار غلام

  

   ای ترا ترکـــــــــــش افلاک مطیع                  وی ترا خواجة اجرام غلام

  

   به تو روی آورد سعد گردون                         روی زی درگه خــــداوندآر                 «انوری»

 

2- سعد اصغر (زهره) چنانکه از نجوم قدما مستفاد می‌شود سیاره زهره که نام دیگرش ناهید شناسانده شده نقش سعد اصغر را داشته است. آنچه به واسطه زیبایی رنگ سرخی که داشته برازنده او می‌نموده. چنانکه بعد از این خواهیم گفت زهره را در عین حال نشانه شادی و طرب، رقص و پایکوبی و ... هم می‌شناخته‌اند. در مجموع زهره سیاره‌ای خوش یمن و خوش نما بوده و آن گونه که در فرهنگ نظام معرفیش نموده:« ... زهره نام ستارة سوم از سیارات است که نام فارسیش ناهید است. چون این ستاره در علم نجوم مربی مطربان است بازیچه شعرای فارسی شده است» (جلد سوم ذیل واژه زهره)

در لغتنامه دهخدا در توصیف همین سیاره آمده است:«.زهره که ادبا آن را مطربه فلک و اعراب آن را ناهید می‌نامند ستاره ایست در فلک سوم که به علت سپیدی رنگش نزد شعرای فارسی به عنوان سعد اصغر شناخته شده است. مدارش بین زمین و عطارد، و بعد از خورشید نزدیکترین جرم آسمانی به زمین است. زهره صبحگاهی را کوکب صباحی و زهره شامگاهی را زهره مسایی نامند.» (ذیل واژه زهره)

براساس همین اعتقاد و باور از جانب قدما بوده است که زهره به اتفاق دو فرشته تبعیدی بر زمین، یعنی هاروت و ماورت در شعر فارسی نشانه اغواگری، فریبندگی و حتی جادوگری هستند. عشرت طلبی بی حد، به همراه زیبایی و نیز چنانکه اشاره شد سحر و جادو و البته چاه بابل که محل زندان هاروت و ماروت است دربیشترجاها در شعر فارسی همراه این سیاره سرخ رنگ درخشان است. لذا تعجبی ندارد که شاعران ما القابی چون ارغنون زن گردون، رودگر فلک، عروس ارغنون زن، بربط نواز، زنی بربط نواز و خلاصه خنیاگر و مطربه فلک برای زهره قایل شده‌اند. از باب نمونه به اشعار زیر استناد می‌کنیم که:

در آسمان نه عجب گربه گقتة حافظ               سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

 

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

                                 به لعب زهرة چنگی و مریخ سلحشورش

به جهان تکیه مکن ور قدحی می‌داری                                                           

                                  شادی زهره جبینان خور و شیرین دهنان

 

یارب آن شاه وش ماهرخ زهره جبین           در یکتای که و گوهر یکدانه کیست؟ «حافظ»

 

اشاره شد که نام زهره در مقاطعی با نام دو فرشته رانده شده از آسمان، یعنی هاروت و ماروت همراهست، لازم می‌نماید قبل از ادامه اشعار در این باب مختصری از داستان این دوفرشته مطرود ذکر شود.

«در روایات مذهبی آمده است که هاروت وماروت دوتن از فرشتگان الهی بودند که در زمان ادریس پیامبر و منجم در سرزمین بابل فرودآمدند تا به مردم سحر و جادو بیاموزند. اما در این سرزمین با زنی مطربه به نام زهره برخوردند، عاشق او شدند و با او گناهان زیاد در زمین مرتکب شدند تا سرانجام مورد غضب خداوندی قرار گرفتند و عقوبتشان این شد که هر دو تا روز قیامت از موی سر در چاهی در بابل آویخته باشند. و زهره هم از خداوند خواست تا جزایش موکول به جهان دیگر شود،که مورد پذیرش خداوند قرار گرفت. و لذا در این دنیا به صورت سیاره درخشانی درآمد و در آسمان جای گرفت تا در آخرت به حسابش رسیدگی شود. (فرهنگ اصطلاحات نجومی، ذیل زهره)

                 بالات شجاع ارغنوان تن                  زیر تو عروس ارغنون زن            

     

مطرب به سِحر کاری هاروت در سماع                خجلت به روی زهره زهرا برافکند

 

زهره با ماه و شفق گویی ز بابل جادویست         نعل و آتش در هوای قیرگون انگیخته

 

      به فروغ رُخ زهره صفتست                        به فریب دل هاروت فنست

 

برلب باریک جام، عاشق لب دوخته            بر سر گیسوی چنگ زهره سر انداخته  «خاقانی»   

 

 زهره گر در مجلس بزمش نباشد بربطی         در میان اختران چون نای بی طنبور باد  

 

   طالعش گر زهره باشد در طرب                 میل به کی دارد و عشق و طلب

 

چون زنی از کاربر شد روی زرد            مسخ کرد او را خدا و زهره کرد «مولوی»

 

 

     چو زهره برگشاده دست و بازو      بهای خویش دیده در ترازو

 

شکر و بادام به هم نکته ساز               زهره و مریخ به هم عشقباز    «نظامی»

 

    بخواندی قصه هاروت و ماروت                  حد یث خاتم و دیو و سلیمان «ناصر خسرو»  

 

زهره پنهان که دمر هاورت را زیر زمین

تو چه هاروتی، چرا مر زهره را پنهان کنی «امیر معزّی»

 

عهد شیران می‌کند آهوی رو به باز او

راه بابل می‌زند هاروت افسون ساز او «خواجوی کرمانی»

 

4- نحس اکبر (زحل)

بر طبق اطلاع مآخوذ از نجوم قدیم و آنچه از گفته شاعران به دست می‌آید نحوست طالع شخص یا واقعه‌ای همواره با سیاره کیوان یا زحل همراه بوده است. این سیاره که در هفتمین و آخرین مدار از مدارات هفتگانه آسمانی سیر می‌کرد به همین لحاظ دورترین سیاره نسبت به زمین (طبق نجوم قدیم) محسوب و این خود از نام زحل که معنی دور می‌دهد آشکار است. احتمال می رود که همین فاصله دور آن از زمین، و ضمناً رنگ و شمایل آن باعث بر نحس شمردن آن از جانب قدما گردیده است. در فرهنگ نظام پیرامون این سیاره آمده:

«کیوان نام ستاره هفتم از سیارات است که لفظ عربیش زحل است... زحل نام ستاره هفتم از هفت سیارات است که نام فارسیش کیوان و نزد منجمین نحس اکبر است» (فرهنگ نظام، جلد چهارم، ذیل کیوان)

و در فرهنگ آنندراج:« ... کیوان نام کوکب زحل است که بر فلک هفتم می‌باشد و از همه کواکب اعلی و اعظم است . کی به معنی بزرگ و وان به معنی مانند است »(فرهنگ آنندراج، محمد پادشاه. ج پنجم، ذیل کیوان)

و در فرهنگ دهخدا تفصیل بیشتر از آن آمده و گوید:« سیاره کیوان که نام دیگرش زحل است مرکب از دو کلمه کی به معنی بزرگ و ون یا وان به معنی مانند است و به خاطر همین آن را از همة کواکب بزرگتر و آشکارتر و دورتر می‌دانستند. لفظ کیوان ایرانی نیست، بلکه کلمه‌ای بابلی است و براساس آنچه که از قرائن برمی‌آید ایرانیان ابتدا نامی برای این سیاره نداشته‌اند. اما لفظ زحل عربیست و به معنی بلند است و به سبب دوریش از زمین به این نام خوانده شده است. و به همین خاطر در ادبیات عرب هر چه بلندرابدان مثال می زنندو آن را شیخ النجوم نیز می‌دانند. اما این سیاره نزد منجمان به عنوان نحس اکبر شمرده می‌شود (لغت نامه دهخدا، ذیل زحل و کیوان)

برعکس سیارات دیگر که گاه از این جهات دو وجهی شمرده شده‌اند، مثل زهره که هم سعد و هم نشان شادی و طرب بوده کیوان را تنها به نحوستش می‌شناسند و جز این، مگر بلندی آن، صفتی برای آن نداشته‌اند.

«با کنکاش بیشتر دانسته می‌شود که مدار زحل در نجوم جدید بین مدار مشتری و اورانوس قرار دارد. کلمه زحل از  فعل زحل یزحل گرفته شده که به معنی گریختن و گریزی است و علت این نامگذاری طبعاً چنین بوده که قبل از بازشناسی سیارات جدید منظومه شمسی، یعنی اورانوس، نپتون و پلوتون، زحل دورترین و بلندترین سیاره از سیارات هفتگانه شمرده می شده.

در افسانه‌های یونانی زحل به نام کورنوس یا فرزند زمین و آسمان و پدر مشتری و مریخ و نپتون و افرودیت بوده که عاقبت توسط فرزند بزرگ خود زئوس یا مشتری از سلطنت خلع گردید. با توجه به این اساطیر منجمان احکام، القاب و عناوین از قبیل کوکب پیران و دهقانان، ارباب قلاع و خاندانهای قدیم و غلامان سیاه و صحرانشینان و مردم سقله و خسیس و زاهدان بی علم و موصوف به صفات مکر و کینه و حمق و جهل و بخل و ستیزه و کاهلی به آن داده‌اند» (فرهنگ اصطلاحات نجومی، ذیل کیوان)

و در لغتنامه‌ دهخدا: «..در شعر فارسی زبان علاوه بر اینکه با نامهای کیوان و زحل از این سیاره ذکر نام کرده‌اند، بلکه همانند منجمان احکامی و به تبع آن نامهایی از قبیل پاسبان هفتمین طارم، پیرفلک، راهب دیر هفتم، نحس اکبر، معمّر و هندوی باریک بین، هندوی پیر، هندوی هفتم چرخ، پیر فلک، خادم پیر، دیده بان فلک... به این سیاره داده‌اند (لغت‌نامه دهخدا)

با این اوصاف و چنانکه گذشت تعجبی ندارد اگر در اشعار فارسی علاوه بر نحوست دوری و بلند مرتبگی، نگهبانی آسمانها، پیر فلک و صفات دیگر از این قبیل که در بالا گذشت به این سیاره داده باشند. اینک اشعاری مشعر بر القاب فوق.

از شما نحس می‌شوند این قوم                                  تهمت نحس بر زحل منهید

زحل نحس تیره روی نگر                      کز بر مشتریش مستقر است    «خاقانی»

 

        به ایوان در بسازم بارگاهت           به کیوان بر فرازم پایگاهت

 

    ریاحین بر زمینش گستردیده        درختانش به کیوان سر کشیده          «نظامی»                 

 

   ناصح ناصح تو برجیس است        حاسد حاسد تو کیوان است      «مسعودسعد»

 

  جرم کیوان آن معمر هندوی باریک بین       پاسبانی تو نشاندی هر زمان بر منظری

 

  دارد از لطف تو برجیس و زقهر تو زحل     این سعادت مستفاد و آن نحوست مستعار

                                                                                                  «انوری»

 

4- نحس اصغر (مریخ)

به همان نسبت که سعد اکبر و سعد اصغر داشته‌آیم می‌توان دریافت که علاوه بر نحس اکبر نحس اصغر هم می‌باید وجود داشته باشد ، و آن نیست مگر سیاره مریخ که نام فارسیش بهرام و پنجمین سیاره از سیارات منظومه شمسی به حساب می‌آید. این سیاره نیز چون سیاره زهره و برخی دیگر سیاره‌ای دو وجهی است، یعنی هم علامت نحوست و در عین حال به زعم قدما خداوند جنگ و خونریزی هم بوده است. در اشکال تخیلی قدیم که از این سیاره رسم شده آن را به شکل جنگجویی مسلح و با سپر و شمشیر یا تیر و کمان نشان داده‌اند. در فرهنگ نفیسی، تألیف مرحوم ناظم الاطباء علی اکبر نفیسی، پیرامون این سیاره آمده است:

«..مریخ، مأخوذ از تازی، چهارم کوکب سیّار در عالم شمس، که بهرام نیز گویند و به اعتقاد بطلمیوس کوکب سیاری است که در آسمان پنجم واقع شده..» (فرهنگ نفیسی، ج پنجم، ذیل مریخ) و در آنندراج: «مریخ نام ستاره فلک پنجم از ستاره‌های نحس و آن را بهرام و جلاد فلک نیز گویند. منجوس و دال بر جنگ و خصومت و گربُزی و ظلم است» (فرهنگ آنندراج، ج شش ذیل مریخ)

و سرانجام در فرهنگ دهخدا: «مریخ یا بهرام نام سیارة فلک پنجم است و از ستاره‌های نحس است و وجه تسمیه آن به بهرام به خاطر جنگ و خصومت و خونریزی است. لفظ مریخ مأخوذ از کلمه مرخ است که نام درختی است که از چوبش تیر آتش زنه درست می‌کنند. و چون مریخ در آسمان سرخ رنگ و نورانی است آنرا به آتش زنه تشبیه کرده‌اند که سرخ رنگ است.

اما وجه تسمیه دیگر آن این است که می‌گویند مریخ به معنی تیر بدون پر است. و چون تیر بدون پر هنگام پرتاب به چپ و راست منحرف می‌شود، آن را به سیاره مریخ که در آسمان حرکت انتقالیش به صورت چپ و راست است تشبیه کرده‌اند. و تشبیه آن به آتش به علت سرخی نور آن است. همچنین این سیاره را صاحب جیش(فرمانده سپاه) شمس نیز نامیده‌اند و منجمان این سیاره را بعد از کیوان که نحس اکبر است به عنوان نحس اصغر معرفی کرده‌اند». (لغتنامه دهخدا، ذیل مریخ)

علاوه بر دلایل فوق مبنی بر نامیده شدن این سیاره به مریخ یا بهرام که ذکرشد بعضی باورهای دیگر راجع به این سیاره وجود داشته که از باب نمونه یکی از آنها از فرهنگ اصطلاحات نجومی نقل می گردد:

« علت اینکه مریخ را بهرام نام نهاده‌اند و آن را خدای جنگ دانسته‌اند به خاطر این است که بهرام (وهران و هران) به معنی فاتح و جنگجو و درهم شکننده است. به همین علت این سیاره در تصورات ایرانیان و یونان و روم خدای جنگ محسوب شده و با نام آرس و مارس فرزند ساتورن (زحل) و برادر ژوپیتر یا زئوس یا مشتری نامیده شده است و به خاطر همین نورانیتش است که منجمان قدیم جسارت و سفاحت و لجاج و دروغ و تهمت و زنا و خیانت را به آن نسبت می‌دهند و به خاطر همین باورها ، احکام واسطوره‌های قدیمی است که شاعران فارسی از مریخ با عنوانهای مریخ سلحشور، مرغ خون آلود، ترک خنجر کش، امیر خطه پنجم یاد کرده و از خشم و سلحشوری او سخن به میان آورده‌اند (فرهنگ اصطلاحات نجومی، ذیل مریخ)

و اینک نمونه‌هایی از اشعار فارسی مبنی بر باور داشت این عقاید:

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن    به لعب زهرة چنگی و مریخ سلحشورش«حافظ»

 

ترک خنجر کش که بر پنجم فلک خنجر کشید

روز کین از لشکرت خنجر گذاری بیش نیست «خواجو»

 

       زگال از دود خصمش عود گردد               که مریخ از ذنب مسعود گردد

 

گلنار چو مریخ و گل زرد چو ماه           شمشاد چو زنگار و می لعل چو زنگ  «منوچهری»

 

5- دبیر فلک (عطارد)

تا اینجا از چهار سیاره مهم از هفت سیاره موجود در منظومه شمسی به پنداشت قدما سخن رفت که بعضی از آنان تک وجهی و برخی دو وجهی و چند وجهی بودند (زهره که هم سعد اصغر و هم سیاره طرف و شادی و... بود و مریخ که هم نحس اصغر و هم سیاره دلاوری و جنگ) می‌ماند سه سیاره دیگر که دو عدد آنان، یعنی ماه و خورشید، یکی نشان روشنی مفرط و فراگیری و دیگری علامت زیبایی و سادگی به حساب می‌آیند که فعلا از بحث ماخارج هستند. و لذا تنها می‌ماند سیاره تیر یا عطارد که مناسب می‌نماید جهت ختم مقال مطلبی چند درباب آنهم بیاوریم.

مرحوم دهخدا ذیل مدخل عطارد آورده‌اند: «ستاره ایست معروف که بر فلک دوم تابد و آن را دبیر فلک گویند. علم و عقل بدو تعلق دارد... معنای آن (عطارد) نافذ در امور باشد و لذا دبیر و کاتب را بدان نامیده‌اند. و آن در فلک دوم است، پس از فلک قمر، آن را ذوجسدین نیز نامند و بلاد روم بدان منسوب است و درعلم احکام نجوم ربّ روز چهار شنبه است. خدای موهومی بت پرستان قدیم و قاصد ملاء اعلی و خدایی که همواره معاون علم و تجارت بوده و یونانیان وی را هرمس، یعنی مفسّر ارادة خدایان می‌نامیدند.

عطارد به موجب افسانه یونانی پیامبر یا قاصد خدایان و حامی قاصدان و بازرگانان بوده است و آن کوچکترین منظومه شمسی است. نامهای دیگر آن تیر،‌ زادوش و زاودش است. عطارد در نزد یونانیان رب النوع سخنوری و بازرگانی بوده است.

همان تیر و کیوان برابر شدست         عطارد به برج دو پیکر شده است «فردوسی»

 

سیماب دختر است عطارد را            کیوان چو مادرست و سرب دختر «ناصرخسرو»

 

دبیری ورای وزیریست، یعنی                     عطارد ورای قمر یافت مأوی  «خاقانی»

 

جوزا گریست خون که عطارد ببست نطق

                                     عنقا بریخت پر که سلیمان گذاشت تخت «خاقانی»

 

عطارد در قلم مسمار کردی                          پرند زهره بر تن خار کردی «نظامی»

 

چرخ‌گردان را قضا گمره کند                           صد عطارد را قضا ابله کند   «مولوی»

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع این نوشته

1-  فرهنگ اصطلاحات نجومی، ابوالفضل مصفی، تبریز، دانشکده ادبیات، 1357

2-  فرهنگ فارسی آنندراج، محمد پادشاه متخلص به شاد، تهران، خیام، بی تا

3-  فرهنگ برهان قاطع،محمد حسین بن خلف تبریزی(برهان)، تهران، امیرکبیر،1357

4-فرهنگ یا لغتنامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، موسسه لغتنامه.

5-فرهنگ فارسی معین، محمد معین، امیرکبیر، تهران، 1360.

6- فرهنگ فارسی نظّام، سید محمدعلی داعی الاسلام، تهران، دانش، 1363

7- فرهنگ نفیسی، علی اکبر نفیسی‌(ناظم الاطباء) تهران، خیام، 1355.

 

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

سرنوشت کارتونهایی که می دیدیم چی شد ؟


تام سایر حسابی باکلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درست میکنه!

 تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن!

تن تن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو ستاد تبلیغاتی داره فعالیت میکنه!

میگن خاله ریزه توی تالارعروسی کار می کنه
و خرج زندگی خودش و شوهر معلولش رو از این راه در می آره! قاشق سحرآمیز و
جنگلی هم دیگه تو کار نیست!

جیمبو رو از رده خارج کردن و بعد اجاره دادندش به ایران ایر !!

چوبین خیلی وقته که مادرش رو پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!

حنا خانوم دکتر شده، مادرش هم از آلمان برگشته کنارش!

خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون, اونجا یه برج ١٠٠٠ طبقه ساختن!
(چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)

 

خانواده ی دکتر ارنست همسایه مونن، هر سه تا بچه اش رفتن خارج، همسر دکتر
خیلی مریضه!


رابین هود رو توی اسلامشهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته ی دیگه اعدامش میکنن!


حاج زنبور عسل بعد از اینکه مادرشو پیدا کرد، بالاخره اسمش در اومد رفت وام ازدواج گرفت .

سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن، خب که چی؟!

 
کایوت، بالاخره ردرانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و مرد!


هیچکی نفهمید گالیور عاشق فلرتیشیاست!


لوک خوش شانس طی یه بدشانسی، اشتباهی تو یه صحنه قتل دستگیر شد و نتونست خودشو تبرئه کنه و الان هم سلولی دالتون ها شده!


مارکو پولو تو میدون راه آهن یه باقالی پلویی زده ، میگن کارش خیلی گرفته!


گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!


ملوان زبل الان دیگه یه دزد دریایی معرف شده!


آقای پتیبل تو میدون شوش یه بنکدار کله گنده س!

 

معاون کلانتر از یه بانک اختلاس کرد و فرار کرد رفت خارج !


آقای نجار الان به جرم قطع غیرمجاز درختان تحت تعقیبه و وروجک هم قایم شده!

آقای سکسکه عمل کرده، میره سر کار و میاد و زندگیشو میکنه!

الفی دیگه از هیچی نمیترسه!

آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵ ٠متری ساده.

آنشرلی آرایشگر معروفی شده و توی جردن و چند تا محلهی بالای شهر شعبه
زده و حسابی جیب مردم رو خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...

ایکیوسان معتاد شده و مخش تعطیل تعطیله!

 بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوز هم خوابه!


پت پستچی بازنشسته شده و الان تو خونه ی سالمندان منتظر مرگشه!

بالتازار و زبلخان آلزایمر گرفتن.


 
پت و مت دکترای مهندسی عمران گرفتند و مدرس کلاسهای کنکور هستند!  

نل افسردگی‌ش خوب شد و داستان زندگی‌شو به زودی چاپ می‌کنه!

راستی بابا لنگ‌دراز آکرومگالی گرفته... واسه‌ش دعا کنید!

پینوکیو بالاخره آدم شد...

سندباد بخاطر خواندن ترانه  بدون مجوز دستگیر شده و از شیلا خبری نیست  بلفی و لی‌لی‌بیت  با هم ازدواج کردن

دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، گوریل انگوری، شیپورچی، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن 

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

 

تکواژ چیست؟

       تکواژ دومین واحد زبان پس از واج ، کوچکترین واحد زبان که دارای نقش دستوری و معنایی است و  نمی توان آن را واحدهای کوچکتر معنایی تجزیه کرد . تکواژها مقوله­ای صرفی (ساخت­واژه­ای) هستند که در سطح دستور زبان (یکی از سطوح سه گانه­ی زبان شناسی) مورد بررسی قرار می گیرند . زبان­شناسان تکواژها را در دو طبقه­ی اساسی جای می­دهند : آزاد و وابسته .

ویژگی های تکواژ

      اصلی­ترین مشخصه­ی تکواژها، تقسیم ناپذیری آن­ها به واحدهای دستوری و معنایی کوچک­تر است . ملاک دیگر تشخیص تکواژها از سایر واحدهای زبانی این است که هر تکواژ در معنای خاص خود به کار می­رود؛ مثلاً با وجود آنکه تکواژ «سیما» را می توان به واحدهای معنا دار دیگری چون «سی» و «ما» تقسیم کرد، اما چون این اجزاء در معنای حقیقی خود به کار نرفته اند، «سیما» تنها یک تکواژ به حساب می آید . پس برای شناخت تکواژ و انواع آن توجه به جایگاه مستقل یا وابسته­ی از لحاظ دستوری، معنایی، املایی و آوایی ضروری می نماید .

تفاوت تکواژها با سایر واحدهای زبانی

       به غیر از تکواژ، ساخت­های معنادار دیگر کلام یعنی جمله ، گروه و واژه را می توان به عناصر معنادار تقسیم کرد، در حالی که تکواژ واحد معنی دار و نقش دستوری پذیری هستند که قابل تجزیه نیستند

       این واحد زبانی ممکن است از ترکیب یک یا چند هجا ساخته شده باشد؛ مثلاً تکواژهای «گل» یک هجا، «باران» دو هجا و صندلی از سه هجا تشکیل شده اند . بنابراین تعداد هجاها نمی تواند معیار مناسبی برای تشخیص تکواژها باشد .

        تکواژ با واج نیز تفاوت دارد؛ هرچند برخی از تکواژها نظیر نقش نمای اضافه (ـِ) یا «و» عطف تنها از یک واج تشکیل می­شوند، تفاوت تکواژ با واج در این است که واج واحدهای آوایی بی معنای اما معناساز زبان هستند در حالی که بسیاری از تکواژها نظیر مثال های بالا دارای استقلال معنایی هستند . تفاوت دیگر میان آن ها این است که شمار تکواژها در زبان ، بر خلاف واج (که تعداد آن در زبان فارسی 29 واج است‌)، نامحدود است.

ویژگی­های تکواژ آزاد قاموسی

این گونه تکواژها دارای مشخّصات زیر هستند :

1- دارای استقلال معنایی هستند .

2-از لحاظ املایی می توان به هنگام نگارش میان آنها با تکواژهای دیگر فاصله­ی میان واژه­ای را رعایت کرد .

 

3- از لحاظ آوایی همانند واژه پس از آنها می­توان مکث کرد و دارای تکیه هستند  .

4- نقش دستوری می­پذیرند .

اقسام  تکواژ آزاد دستوری

1- حروف اضافه (از، به، برای ، جز، با، بر، بی، ...).

* نکته : واج (ـِ) پایانی تکواژهای «برایِ» و «بهرِ» جزئی از خود این واژه­هاست و نمی­توان آن را نقش نمای اضافه به حساب آورد؛ زیرا این واج، وظیفه­ی (ـِ) نقش نمای اضافه را که نمایاندن نقشهای نقش­های دستوری صفت بیانی یا مضاف الیه است، ایفا نمی­کند و خود این واژه ها حرف اضافه به شمار می آیند نه مضاف یا موصوف

2- ضمایر جدا ( من، تو، او، ما، شما، آن­، این، خود، ... ).

3- حروف ربط ( و ، ولی ، امّا ، یا ، که ، زیرا، ... ).

4- حروف ندا ( ای، یا، ایا،... ).

5- (بِ) که در آغاز اسم می آید و قید نشانه دار می ساد . بـخوبی.

6- واژه بست یا پی بست : واژه‌بست‌ها تک واژهایی دستوری هستند که کاربرد مستقل ندارند و همانند وندها به کلمه بعد از خود می­چسبند اما بر خلاف وندها جزء ساخت این کلمه­ها محسوبنمی شوند و با پیوستن به واژه پایه خود دارای نقش می شوند. مانند( َم) در کلمات کتابـَـم و خوبـَـم که در اولی ضمیر است و در دومی فعل .

تکوژهای زیر از نوع واژه بست می داند :

الف- « ـِ »  نقش نمای اضافه: کتابِ علی .

ب- « ـِ » نقش نمای وصفی: کتابِ سودمند .

پ- فعل های پی بستی « ـَ م ، ـ ی ، یم ، ـ ید ، ـَ ند » : معلمم، کشاورزیم .

ت- ضمایر پیوسته « ـَ م ، ـَ ت ، ـَ ش ، ـِ مان ، ـِ تان ، ـِ شان » : کتابـم، امیدشان .

*نکته : (ـِ) در تکواژهای ـِ مان ، ـِ تان و ـِ شان نقش نمای اضافه نیست و در حقیقت ـَ بوده است که برای سهولت و روانی تلفّظ به صورت ـِ تلفّظ می شود . پس این ضمایر پیوسته یک تکواژ به حساب می آیند .

ج- واژه بست عطف « ـُ » : معلّم و دانشجو .

چ- واژه بست ندا« ا » : خدایا .

انواع تکواژ تصریفی

      «تصریفی » تکواژی است که نقش نحوی دارد ؛ یعنی نوع و معنی واژه را تغییر نمی دهد و تنها از نظر دستوری به واژه کمک می کند در جایگاه نحوی خود به درستی قرار گیرد . مانند «ها» در کتاب­ها و «ب» در بـرو. معمولاً تکواژهای تصریفی در پایان واژه­ها به کار می روند .

تکواژ تصریفی با مقوله های زیر کاربرد دارند :

الف) اسم :

1-نشانه های جمع : ها ، ان ، ون ، ین ، ات : کتاب ها

نشانه های جمع و تثنیه­ی عربی (ات)، (ون) و (ین) نیز جزو همین مقوله به شمار می آیند : اطّلاعات، انقلابیّون، معلمین .

*نکته : تکواژ «ان» که در برخی واژه­ها بر جمع بودن دلالت نمی کند و معانی دیگری نظیر مکان، تشبیه، زمان، قید حالت و اسم مصدر دلالت دارد ، تکواژ اشتقاقی به شمار می آیند نه تصریفی : سپاهان، کوهان، بامدادان، شادان، یخبندان .

2-«ی» نکره : کتابـی

ب) صفت و قید :

1- نشانه های صفت تفضیلی ( ـ تر ) و عالی ( ـ ترین ) برای واژهای صفت ؛ مانند: خوبـتر ، خوبـترین و قید شجاعانه­تر.

2- نشانه های عدد ترتیبی ( ـ ُمین ) و ( ـ ُم ) برای اعداد هشتـُمین و چهارُم .

پ) فعل :

1- شناسه های فعل مانند ـَ م ، ـی ، ـَ د ، ـ یم ، ـید ، ـ ند : شنیدیم.

2- پیشوندهای فعلی ( ب ـِ در فعل امر و مضارع التزامی، می ـ در ماضی استمراری و مضارع اخباری و ماضی مستمر و مضارع مستمر ، ن ـَ در افعال نهی و نفی) در واژهای فعل ، مانند نمونه های : بِـخوان ، می گوید ، نَـروید

3- نشانه­های ماضی ( ـ د ، ید ، ت ، اد، ست ) ، خوانـد، پرسـید، کشـت، ایستـاد ، زیـست.

* نکته : برخی از افعال ماضی خارج از قاعده­ی مذکور هستند و در آن­ها هیچ کدام از تکواژهای بالا وجود ندارد؛ در این گونه افعال، فعل ماضی تنها یک تکواژ است ؛ مثلاً‌ در فعل سوخت . بنابراین مصادری که مطابق با قاعده­ی بالا ساخته می شوند ، سه تکواژ و مصادر افعالی که مانند مصدر « رفتن » که با حذف نشانه ی ماضی بن مضارع مستقیم به دست نمی آید، دو تکواژ هستند.

 

4- پی بست های ماضی نقلی ( ـ ام ، ـ ای ، است ، ـ ایم ، ـ اید ، ـ اند ) ، مانند نمونه های : رسیده­ام، ... .  

5- (ان) گذرا ساز سببی :‌ در رسـانـد .    

6- الف در فعل دعایی کنـاد .

*نکته : واژه­ی فعل حداقل از دو تکواژ و حداکثر از پنج تکواژ ساخته شده است. که دو تکواژ آن ( بن فعل و شناسه) اجباری و سه تکواژ اختیاری است .

*نکته : واج میانجی تکواژ به حساب نمی آید ؛ مثلاً صامت میانجی « ی » پس از تکواژ منفی ساز در افعالی که با مصوت آغاز شود : افتاد ← نیفتاد آمد ← نیامد .

تفاوت تکواژ تصریفی و اشتقاقی

       میان تکواژ اشتقاقی و تصریفی دو تفاوت اساسی وجود دارد :

1- با وجود این که شمار وندهای اشتقاقی در زبان فارسی بسیار بیشتر از وندهای تصریفی است، کاربرد وندهای تصریفی در این زبان بسیار بیشتر از تکواژ اشتقاقی است .

2- تکواژ تصریفی غالباً در  پایان تکواژ پایه قرار می گیرند، در حالی که تکواژهای اشتقاقی در همه­ی نقاط واژه­ها به کار می روند .

       نظر به این که تعداد تکواژهای اشتقاقی زیاد است، بهتر است با همه­ی وندهای تصریفی را آشنا شویم و بدین وسیله این گونه تکواژها را از گونه­ی اشتقاقی بازشناسیم .

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

بازشناسی فعل مرکب از ساده                                    

         مبحثی که بیش از سایر مقوله­های دستوری جای بحث دارد؛ فعل مرکب است باید گفت معیارهایی که در کتاب زبان فارسی طرح گردیده است به هیچ روی، قانع کننده نیست به عبارت دیگر، جامع الاطراف و مانع الاغیار نیست. ما قبل از هرگونه قضاوت و پیش­داوری در این زمینه بهتر دیدیم که ابتدا نظرات گوناگون را دراین مورد از دستورنویسان معتبر زبان فارسی بیاوریم و بعد از آن ببینیم آیا ملاک­هایی که در کتاب­های زبان فارسی مدارس برای تشخیص فعل مرکب از ساده آورده شده است تا چه حد از پایه و اساس درستی برخوردار است و یا نه؟ زیرا این­گونه که درکتابهای درسی طرح گردیده است هیچ کدام از اساتید بزرگوار پیشین مطرح نکرده­اند.

         استاد خیّام­پور، فعل مرکب را فعلی می­داند متشکّل از فعل بسیط با یک پیشاوند، یا یک اسم با فعل که در حکم پساوند و به عبارت دیگر فعلی است متشکّل از دو لفظ دارای یک مفهوم.

         مثال برای قسم اول:  در رفت، باز رفت، فرو رفت، درخواست، برخاست و

         مثال برای قسم دوم: طلب کرد، جنگ کرد، درنگ کرد، بو کرد، قهر کرد، زمین خورد و

         چنانکه دیده می­شود هر یک از مثال­های قسم دوم دارای دو لفظ است که دومی از آنها به منزله­ی پساوند است برای ساختن فعل، ولی این دو لفظ یک مفهوم بیش ندارد زیرا مفهوم هر لفظ جداگانه منظور نیست و به همین جهت است که معانی این گونه افعال اغلب در بعضی از زبان­ها با فعل­های بسیط افاده می­شود:

                     فارسی                                        عربی                                   فرانسه    

               نگاه کردن                                  نظر                                               regarder

               گریه کردن(گریستن)                      بکاء                                          pleurer            

               گمان کردن (پنداشتن)                     ظنّ                                               croire

               گوش دادن                                 اصغاء                                            ecouter

         چنانکه ملاحظه کردید؛ استاد خیّام­پور از جهت معنی­گرایی و توصیفی، فعل مرکب را تفسیر و توجیه کرده است و فعل پیشوندی را نیز شاخه­ای از فعل مرکب می­داند. از دیدگاه ساخت­گرایی به بحث فعل مرکب پرداختن لطمه­ی زیادی به دستور زبان فارسی وارد می­سازد و عملاً خیلی از فعل­های مرکب را از کارآیی و کارکرد ساقط می­سازد. استاد مهدی مشکوة الدینی در زمینه فعل مرکب تقریباً نظری شبیه نظر دکتر خیام­پور دارد و بحث مفصلی در این رابطه دارد. به نظر مشکوة الدینی فعل مرکب از دوسازه­ی نحوی تشکیل می­شود:

21

پایه و عنصر  =   پایه  +  عنصر فعلی

   گروه اسمی

پایه:  فریب   ، کار   ، دوست ، آرام ، به کار و...

پایه­ی فعل مرکب       گروه صفتی    مثال   گروه حرف اضافه­ای      عنصر فعلی: خوردن ، کردن، داشتن، کردن، بردن و

         ملاک بسیار ساده برای تشخیص فعل مرکب از ترکیب نحوی یاد شده در بالا این است که اگر گروه اسمی از ترکیب نحوی بالا حذف شود؛ فعل باقی مانده، باز هم همان معنی اصلی در ترکیب نحوی را دارا خواهد بود. به این معنی که مثلاً فعل­های « می­دوزد »، « خواندم »، « می­خرید » و « ساخته­اند » به تنهایی نیز به معنی واژگانی خود اشاره می­کنند، در حالی که برعکس، اگر پایه از فعل مرکب حذف شود، عنصر قبلی باقی مانده، معنی خاصی را که در فعل مرکب داراست دیگر دربر نخواهد داشت. مثلاً؛ «داده است» به تنهایی برابر معنی آن در فعل مرکب « فریب داده است » نیست. بر پایه­ی مطالب بالا، اگر درجمله­ای، پایه از فعل مرکب حذف شود، صورتی بی معنی و غیرعادی باقی می­ماند در حالی که اگر از صورت ساخت نحویِ «گروه اسمی + فعل متعدی» گروه اسمی حذف گردد صورت باقی مانده، اغلب عادی است و نشان می­دهد که گروه اسمی به قرینه­ی ذهنی و یا زبانی حذف شده است مثلاً صورت­های زبانیِ «در سال گذشته نوشت » و « در باغش کاشته است» معنی­دار است و پیدا است که به ترتیب از دو جمله­ی « درسال گذشته کتابی نوشت » و « در باغش درخت زیادی کاشته است» و به ترتیب گروه­های اسمی «کتابی» و « درخت زیادی» حذف گردیده است. بر عکس به خوبی مشاهده می­شود که صورت­هایی مانند «از دیدن این منظره خیلی شدم» و یا « بچه، زیاد می­کشید» بی­معنی و غیرعادی است.

         در صورت­های اخیر لازم است پایه­ی مناسب ظاهر شود تا صورت­های زبانی عادی و معنی دار، مثل  « از دیدن این منظره خیلی متعجّب شدم » و « بچه، زیاد فریاد می­کشید» تولید شود و شیوه­ی یاد شده در بالا یعنی حذف واژه و یا واژه­های همراه فعل و در نتیجه بی­معنی و غیرعادی شدن صورت باقی مانده؛ مانند نمونه­های بالا می­تواند به عنوان آزمایش ساده­ای، برای بازشناختن فعل مرکب از ساخت­های نحوی مشابه به کار رود از لحاظ معنی، در بیشتر موارد، پایه­ی مرکب، به حالت و یا عمل خاصّی اشاره می­کند در حالی که عنصر فعلی به «وقوع عمل و یا حالتی» دلالت می­نماید به معنی پایه و عنصر فعلی در فعل­های مرکب نمونه­ها، دقت کنید مثلاً « فرسوده » به حالت و « گریه » به عمل خاصی اشاره می­کند. شمار محدودی از فعل­ها به عنوان عنصر فعلی در فعل مرکب نمونه­های « زدن، کردن، خوردن، وارد شدن، گرفتن، بردن و کشیدن » به کار می­رود.

         به نمونه­های زیر توجه کنید :

فریاد زدن، گاززدن، زنگ زدن، تعمیر کردن، پرواز کردن، گریه کردن و سوگند خوردن به طور کلی، می­توان گفت که عنصر فعلی در فعل مرکب همان فعل واژگانی است که ازمعنی اصلی یا واژگانی خود خالی شده و در بیشتر موارد به یک معنی دستوری یعنی بیان « به وقوع پیوستن عمل و یا حالتی » به کار می­رود مثلاً، عنصر فعلی « گرفتن » در فعل مرکبِ « آتش گرفتن» از معنی واژگانی­اش که عمل خاصِ « دریافت کردن » است؛ خالی شده و به معنی دستوری « به وقوع پیوستن عمل» اشاره می­کند2. به این ترتیب می­بینیم     معنی­گرایی، نظریه­ای کارا و مورد قبول درمورد فعل مرکب و اکثر مباحث دستوری می­باشد و جا دارد که در این مورد در کتاب­های زبان فارسی بازنگری اساسی صورت گیرد. بنده خودم در جلسه­ای که یکی از مؤلفین کتاب­های فعلی زبان فارسی حضور داشت؛ مشاهده کردم ایشان از جواب­گویی به سؤالی در مورد فعل مرکب خودداری کرد وجوابی نداشت. نظریه­ی ساخت­گرایی در فعل مرکب و سایر مباحث دستوری، برگرفته شده از سایر زبان­ها می­باشد که نفس عمل هیچ ایرادی ندارد بلکه حرف در این است که هر زبانی ساختار مخصوص خود را دارد حتی خود دکتر باطنی که بنیان­گذار ساخت­گرایی در دستور زبان فارسی است؛ این بحث­ها را به شیوه­ای کاملاً علمی و منطقی مطرح کرده­اند ولی متأسفانه مؤلفان کتاب­های زبان فارسی در این مباحث توجه دقیقی به این نظریات نداشته­اند. ایشان در مورد فعل مرکب در کتاب خود چنین آورده­اند: « افعال ترکیبی از نظر معنی یک واحد هستند ولی از نظر ساختمان دستوری دو جزء هستند ودارای دو نوع رفتار متفاوت می­باشند. مثلاً « فریفتن » از نظر معنی معادل« فریب دادن » است ولی « فریب دادن » از نظر دستوری قابل تجزیه به دو جزء است. جزء اول آن « فریب » می­تواند مرکز یک گروه اسمی قرار گیرد و وابسته­ای در پی آن قرار گیرد. چون جزء اول این افعال ترکیبی به صورت گروه اسمی قابل بسط هستند، بنابراین از نظرطبقه­بندی دستوری، جزء اول و دوم متعلّق به یک طبقه نمی­باشند‌: « تو او را فریب دادی» که قسمت غیرفعلی متمم نامیده می­شود. این استدلال درباره­ی کلیه­ی فعل­های ترکیبی فارسی صادق است»3.

         در پایان امید دارم همکاران دیگر نیز در مباحث دستوری و سایر مقولات ادبی نظرات خود را ابراز دارند و از بی­تفاوتی جداً خودداری کنند تا این قند پارسی و نخل کهنِ دُرِّ دری از زیر بار طاقت فرسای کج سلیقگی­ها و بعضاً بی سلیقگی­ها و تنگ نظری­ها رهایی یابد و قامت برافرازد. « به امید آن روز و با کمال قدردانی»

پانوشت:

1-    دستور زبان فارسی، دکتر عبدالرسول خیام­پور، انتشارات ستوده، 1382

۲دستور زبان فارسی( بر پایه­ی نظریه گشتاری) دکتر مهدی مشکوةالدینی، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد

۳- توصیف ساختمان دستور زبان فارسی، دکتر محمدرضا باطنی، انتشارات امیرکبیر

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

اصطلاحات عامیانه و ضرب المثل های امروزی زبان فارسی

 

خوانندگان ارجمندی که اصطلاحات و ضرب المثل های کلاسیک زبان فارسی را جست و جو کرده اند، می توانند به موضوع شماره ی ۷ در این تارنما نگاه کنند. با سپاس، آریا ادیب

من از خواننده ی ارجمندم  آقای علی معتمدی برای فرستادن اصطلاحات بسیاری که همگی مورد استفاده قرار گرفتند،  صمیمانه سپاس گزاری می کنم و همچنان امیدوار هستم ایشان و دیگر خوانندگان گرامی، ما را از دانسته های خود در این گستره بی بهره نگذارند. ایدون باد. آریا ادیب

 

شماره ی نوشته: ۲ / ۲۰

تدوین: آریا ادیب

و خوانندگان تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب)

 اصطلاحات عامیانه و ضرب المثل های امروزی زبان فارسی

 عدد ها:

 ۱/۱/۱ = تاریخی‌ست که به ظهور حضرت آدم نسبت می‌دهند. آغاز تاریخ بشر!

۲ بار = همان دوباره است که در چت کردن استفاده می‌شود.

۴ کرم = همان چاکرم است که در چت کردن استفاده می‌شود.

۹ کرم = همان نوکرم است که در چت کردن استفاده می‌شود

 

آ

- آجر = سیب زمینی،  ۱۰۰۰ کیلومتر آن طرف تر از بی احساسی

- آخرشه تهشه اِندشه: به پایان کار رسیده ایم

- آدم تو آفتابه پپسی بخوره، خیط نشه = مترادف: آدم کچل بشه، کنفت نشه

- آقا زاده = این اصطلاح برای فرزندان افراد با نفوذ و سرشناسی به کار می رود که با تکیه بر این نفوذ و انجام کازهایی اغلب ناروا ثروت های افسانه ای به چنگ آورده اند.

- آشغال کله = احمق
- آشغالانس = ماشین آشغالی های جدید تهران که چراغ گردا ن هم دارند

- آش و لاش = آسمون جل

- آلبالو = برای ضایع کردن کسی به کار برده می شود

- آمار دادن = نخ دادن، توجه کسی را جلب کردن، راه دادن

- آمپر چسبوندن = عصبانی شدن

- آنتن = آدم فروش، خبر چین

- آنتی حال زدن = ضد حال زدن، حال کسی را گرفتن

- آرنولد فشرده = مرد ریز اندامی که زیبایی اندام کار کرده است

- آواکس = خبرچین

- آویزون = کسی که مرتبن کنه می شود و بدون دعوت همه جا می رود. طفیلی

-  آینه ی بغل اتوبوس = گوش های پهن و ایستاده و بزرگ

- آیکیو (IQ) = باهوش، زرنگ، برای مسخره کردن هوش کسی هم به کار می رود

 

ا

 - ابرو پاچه بزی = دارای ابروی پهن و پر مو، ابرو قجری

- ابوالحسن نجفی = وقتی کسی زیاد از واژه‌ها ایراد می‌گیرد او را با این لقب صدا می‌کنند و می‌گویند: بی‌خیال ابوالحسن نجفی!. ابوالحسن نجفی کسی‌ست که کتاب «غلط ننویسیم» را نوشته است.

- اتوب = واژه ی کوتاه شده ی اتوبوس. مثال: منتظر اتوب وایسیم یا تاکسی بگیریم؟

- اتو کشیده =  آدم شق و رق

- اجمالتیم = کوچک شما هستیم

- اخرابتیم = خرابتیم

- ارایه دادن = خراب کردن، ضایع کردن. مثال: " یارو ارایه داد"

- اُرجینال: اصل، منحصر به فرد

- اردک الزمان = تازه به دوران رسیده

- از عقب دادن = درمانده شدن، برای نشان دادن شدت درماندگی و استیصال به کار می رود. مثال: بدبخت دیگه داره از عقب می ده

- اس بازی (به کسر الف) =  دختر بازی، لاس زدن

- اسکل = از همه جا بی خبر

- اسکیموزی = مدیر مدرسه، استاد

- اسگل کردن = کسی را سر کار گذاشتن، دست انداختن

- اسدالله خان = تریاکی

- اشتب : کوتاه شده ی اشتباه

- اصغر آرنولد اینا (اکبر- محمد... آرنولد اینا): کسی که زیبایی اندام کار می کند ولی جواد (بی کلاس و دهاتی) است . کسی که زیاد قپی می آید و خودش را زورمند نشان می دهد.

- افتض = کوتاه شده ی افتضاح

- افقی شدن = مُردن

- الاغ تور = الاغ  

- اللهمُ بیر بیر = یکی یکی، مرحله به مرحله، هر کاری به نوبت. برای بازداشتن کسی از انجام یکباره ی چند کار است. مثال: خوب پولو بده بیاد! پاسخ: یواش بابا، اللهم بیر بیر، اول نشون بده کار رو، بعد

- اَن ِ تیلیت =  آدم حال‌به‌هم‌زن و عوضی

- اَن ِ مگستیم = کوچیکتیم، خیلی مخلصیم، بیچاره‌تیم، خاک زیر پاتیم

- اِندِ مرام بازی (Ende) = نهایت با معرفت بودن، نهایت خوبی و صفا

- اوبس = خیلی خوب، خیلی جالب

- اوپدیس کردن = صدای ضبط را تا آ خر بلند کردن

- اوپدیس بازی کردن (Opdis) = صدای ضیط صوت را تا آخر زیاد کردن، (نوار تند موسیقی تکنو را در ماشین گذاشتن و در خیابان ها گشت زدن

- اوت = پرت

- اوسگول = با شاسگول، به معنی عقب مانده ی ذهنی یا ساده لوح. همچنین اسگل نوشته می شود.

- اوشکول = غربتی گیج، پیه

- اونجا هیچی آنتن نمی ده = جاهای خیلی پرت

- اومد راه بره تک چرخ زد = کارش را اشتباه انجام داد، کارش را خراب انجام داد.

- اونایی که برای شما آرزوست، برای ما خاطره ست =  این جمله را در مواقعی به‌کار می‌برند که شخصی درصدد انجام عملی در آینده است در صورتی که شخص متکلم در گذشته آن تجربه را پشت سر گذاشته است. بیشتر به نشانه‌ی کل‌کل و بلوف و روکم‌کنی استفاده می‌شود. ضمن اینکه واژه «واسه» نیز به معنی «برای» است.

- اهل بخیه = معتاد به مواد مخدر

 - ای وَل = ای والله. در مقام تایید حرف کسی و یا اعتراف به برتری کسی گفته می‌شود.

 

ب

- با اتیکت = با شخصیت

- باتری قلمی = لاغر مردنی

- با حال = با معرفت، با مرام

 - باد بزن جیگر = غیبت، پشت سر دیگران حرف زدن که باعث خنک شدن دل برخی، از جمله غیبت کننده می شود

- بادمجون واکس کن = علاف، بی کاره، کسی که کارهای بی هوده می کند.

- با دنده سنگین رفتن = عجله نداشتن آرام و با طمانینه راه رفتن

- باربی = دختر کمر باریک و لاغر اندام

- ببند گاله رو = خفه شو

- بچم رو گازه = ترکیب دو بهانه ی مرسوم در نانوایی که خانمها برای فرار از صف و نوبت استفاده می کنند: بچه ام تنها در منزل است، غذام روی گاز است. این ترکیب برای مسخره کردن بی پایه بودن بهانه کسی استفاده می شود. مثال: چیه مگه بچت رو گازه انقدر عجله داری؟ (این جمله در حقیقت با جابه‌جایی این جملات درست شده است:بچم شیر می‌خواد. غذام رو گازه. که برای تمسخر این‌گونه جابه‌جایشان کرده‌اند و می‌گویند: بچم رو گازه. غذام شیر می‌خواد.)

- بچه پاستوریزه = بسیار تمیز و مرتب

- بچه راکفلر = بچه پول دار

 بچه شهری = به نشانه‌ی تحقیر قشر مرفه و بالادست اجتماعی به‌کار می‌رود که مترادف کلمه های لوس، ترسو، پول‌دار و مانند آن‌ها است.

- بچه مثبت = آدم سر به راه

- بخواب لاحاف سرد شد = خفه شو

- بخواب تو جوب بابا = شلوغش نکن، بنشین سر جات

- بدن کار = بدن ساز، ارنولد، زیبایی کار

- بد یوزر Bad User =  به تمسخر  به کاربران ناوارد کامپیوتر که مدام کامپیوترشان خراب می‌شود می‌گویند: کامپیوتر فلانی بدیوزر داره! (یعنی کامپیوترش مشکلی ندارد اما کاربرش بلد نیست با آن کار کند که مدام خراب می‌شود)

- برو بچ = مخفف بر و بچه ها

- برو بکس (یا فقط بکس) = همان بر و بچ، دوستان و آشنایان از جنس مخالف. مثال: بزن بریم اونجا بر و بکس جمعند.

- برو جلو بوق بزن = زیاد حرف نزن

- برو دارمت : از تو پشتیبانی می کنم. از چیزی نترس که مواظب و همراهت هستم. از اصطلاحات خالی بندی است.

- بریدن = کم آوردن، ناتوان شدن

- برنامه ی آینده = دختر نو جوان یا زنی که در آینده امکان ایجاد ارتباط با او وجود داشته باشد.

- بشقل = تغییر داده شده ی بقل (قل بده) به معنی بده بیاد

- بگوز بازار مسگراست = حرف مفت می زنی و کسی نمی فهمه

- بندری می زنه = به کسی گفته می شود که گیج و سرگردان است یا متوجه اصل موضوعی نمی شود

-- به خط تعارف رسیده = هنگامی که سیگار به انتهایش می رسد می گویند.

- بی سیمچی رو زدن = وقتی تلفن همراه ناگهان قطع می شود گفته می شود

- بیلبورد = نهایت تابلو شدن

 

پ

- پاچه خوار = چاپلوس

- پا دادن = پذیرفتن پیشنهاد، آمار دادن

- پارازیت = سخن بی موقع، اختلال، مزاحمت

- پارس خود رو = سگی که راه می رود و پارس می کند.

- پاشنه ها را بالا بردن = لباس خود را مرتب کردن

- پاناسونیک =  دختر ناز و خوش اندام

- پایه بودن = حاضر به همراهی (همکاری) بودن. مثال: پایه ای؟ (حاضری؟، هستی؟)

- پدیده = کسی که خیلی تابلواست و کارهای عحیب می‌کند به تمسخر به او می‌گویند: فلانی پدیده‌ایه برای خودش!

- پرده داری = به دختر باکره‌ای می‌گویند که اصرار به حفظ بکارت خود دارد. می‌گویند: طرف داره پرده‌داری می‌کنه (یعنی از بکارت خودش محافظت می‌کند)

- پرده دری = هنگامی که کسی با دختر باکره‌ای هماغوش شود، می‌گویند: پرده‌دری کرد!

-  پسته خانم = زن بد کاره، فاحشه

- پسی = پسر

-  پنیر = حشیش، جوینت، بنگ

- پوز زدن = رو کم کردن

- پوز زنی = رو کم کنی

- پیاز = خنگ، مشنگ،  یعنی تو که عین بز نگاهم می کنی وقتی می گویم دوستت دارم

- پیچاندن = رد کردن، از سر باز کردن، سرباز زدن از مسئولیت. مثال: باز که کلاسو پیچوندی!

-  پیچ پلیسی = کشیدن ترمز دستی و دور زدن ماشین

 

 ت

 - تابلو = کسی که از سر و ریختش پیداست که اهل منقل و وافور است؛ انگشت نما، مشهور، واضح و معلوم. مثال: این که جوابش تابلوِه! ؛ ضایع بودن

- تابیل = نوعی تابلو، ضایع

- تاقال = کرمو

- تخم ادیسون =  لامپ برق

- تخم کردن = جرات کردن. مثال: تحم نمی کنه (جرات نداره)

- تخماتیک = همان تخمی، به معنی نا به سامان، در هم برهم، آشفته، غیر قابل کنترل. مثال: اوضاع مملکت تخماتیکه

- ترکوندن = حال کردن؛ خوردن مخدر و به مهمانی رفتن؛ حال پخش کردن اساسی، فراهم کردن، رساندن، خوب و اساسی رفتار کردن، بدون نقص بودن

- تریپ (تیریپ) = تیپ، قیافه، فرم، مدل، سبک (به تریپ هم زدن: با هم دعوا کردن)

- تریپ زدن = خوش تیپ کردن

- تریپ مرگ = بسیار بد حال، و نیز بسیار باحال

- تگری زدن = بالا آوردن پس از نوشیدن الکل یا کشیدن سیگار

- تگری شکوفه = حالت تهوع، بالا آوردن

- توپ و تانک = سینه و باسن خانم های چاق یا درشت اندام . مثال: زری خانم عجب توپ و تانکی داره!

- تو راه گوز کسی زدن = به کسی ضد حال زدن

- تو سایت کسی رفتن = تو نخ کسی رفتن

- تو کار کسی بودن = برای جذب کسی کوشیدن

- تو کف چیزی بودن = از چیزی تعجب کردن

- تو کف کسی بودن = به کسی علاقه مند بودن. مثال: تو کف مهری است (از مهری خوشش می آید)

- تهران ۵۱ =  آدم دولتی، کارمند وابسته به حکومت

- تی تیش = خیلی وسواسی، خیلی حساس

- تیریپ لاو (love) = روابط عاشقانه

- تیکه انداختن = متلک گفتن

- تیغی زدن = شزط بندی کردن

 

ج

 - جا سویچی = به آدم‌های سیریش و آویزان می‌گویند. آدم‌هایی که خودشان را هر جایی جا می‌کنند. مثال: طرف جاسویچیه! (اخطاری است که مواظب باشند او را به جایی دعوت  نکنند)

- جان کوچولو = آدم درشت هیکل

- جنده ی دولتی = به کسانی می‌گویند که در ظاهر خود را به گروه‌های مستقل از دولت می‌چسبانند و ژست آن را به خود می‌گیرند اما در باطن جیره و مواجب خود را از دولت می گیرند.

- جوات = پیکان

- جوات مخفی = پژو

- جواد = بی کلاس، دهاتی

- جیب ملا = کنایه از حرص و طمع در جمع کردن پول است، جیب ملا معمولن خیلی بزرگ است و به سادگی پر نمی شود.

-  جیرجیرک = پر حرف

- جیک ثانیه = زود سریع

 

چ

- چایی نخورده پسر خاله شد = فورن صمیمی شد

- چاغال = پسر هم جنس گرا

-  چاقال = پسر همجنس گرا از نوع مفعول؛ بی جربزه، بی خایه. مثال: یارو تخم نمی کنه فلان کارو بکنه. خیلی چاقاله.؛ ضعیف، بی اثر. مثال: سیگاره اثر نکرد. چاقال بود.

- چای شیرین = کسی که خودش را برای دیگری لوس می کند، کسی که چاپلوسی می کند.

- چپو کردن = مال و اموالی را بالا کشیدن. این کلمه از لغت چپاول به معنی به تاراج بردن و غارت کردن می آید. مثال: فلانی مال همه روا چپو کرد.

- چراغ خاموش = مخفیانه

- چس کلاس نزار = سریع بیا، تکون بخور

- چکل = داف

- چلاسیدن = ترکیب ماسیدن و چسبیدن و پلاسیدن کنایه از آدمی که دپ شده

- چلغوز = عقب مانده ی گیج

- چمنتم = مخفف: چاکرتم، مخلصتم، نوکرتم

- چنیم = وقتی می حواهند از چیزی تعریف کنند از این اصطلاح استفاده می کنند

-  چوخلصیم = خیلی مخلصیم

 

ح

- حال پخش کردن = به همه لطف کردن

- حسش نیست = حوصله اش را ندارم

- حسین صاف کار = صدام حسین که شهرها را با خاک یکسان می کرد.

 

خ

 - خار داشتن = راه نیامدن، پا ندادن

- خاک انداز = کسی که خودش را در هر کاری دخالت می‌دهد

- خالتور = مجلس‌گرم‌کن، اهل رقص و آواز روحوضی، موسیقی جوات
به موزیسین‌هایی که در مجالس عروسی و طرب با آهنگ‌های خود به اصطلاح مجلس گرم کرده و در برابر آن پول دریافت می‌کنند، می‌گویند. که بعدها حتی به آدم‌های جلف و امثال آن‌ها نیز این واژه نسبت داده می‌شد. مثال: چه موزیک خالتوری! (موزیک مسخره‌ای که فقط به درد مجلس‌گرم‌کردن و مراسم عروسی می‌خورد) یا: تو چقدر خالتوری!

گویا ریشه ی این کلمه به فاحشه ی خانه ی سابق تهران (شهر نو) برمی‌گردد. ظاهرن یکی از روسای آن‌جا توران نام داشته و معروف به خاله‌توران بوده است. این خاله توران مجلس‌گرم‌کن بوده و اهل رقص و آواز روحوضی. در آن زمان سایر مردم هم هنگامی که به مجلسی می‌رفتند و موسیقی روحوضی می‌خواستند می‌گفتند خاله تورانی بخون! یا آهنگ خاله‌تورانی بخون! و این به خاله‌توری! خالتوری! و خالتور تبدیل شده است!

- خالی بند = دروغ گو

- خبرگزاری = سخن چین

- خجسته = بی خیال، خوش خیال

- خر به خراسان بردن = زیره به کرمان بردن

- خَز = عمل و رفتار و هر چیز زشت و ناجور. از مد افتاده، جواد. مثال: طرف عجب آدم خزی‌یه!، این کفشه خیلی خزه، فلان آهنگ خیلی خز شده، اون کارت خیلی خز بود. بی کلاس بالای شهری

- خز و خیل (خز و پیل) = خز و دوستانش، اجتماع چند خز

- خسته = حرفه ای و کار کشته

- خط خطی بودن = خرد بودن اعصاب

- خفت کردن = زورگیری کردن

- خفن = عالی، بی نقص، خوب و تحسین برانگیز، جالب و دیدنی، خیلی باحال و خوب. برای هر نوع اغراق به کار می رود. مثال: عجب ماشین خفنی داری!

- خفن بازار = جایی که چیزهای خفن (خوب و جالب) در آن زیاد یافت می شود.

خلافی داشتن = شکم بزرگ داشتن (خلافی جایی از ساختمان هایی است که بر خلاف قوانین شهرداری ساخته شده و قسمتی از خیابان یا پیاده رو را تصاحب می کند).

- خود را اَن کردن = خود را لوس کردن، بیش تر به کسی گفته می شود که تملق می کند و خود را جلوی دیگران خراب می کند

- خونه خالی = کنایه از جای امن برای انجام هر کاری

- خیار شور = آدم بی مزه

-  خیالی نیست = مهم نیست، مساله ای نیست

 

د

 - داف = دختر با قر و قمیش، دختری که از نظر تیپ و چهره در نگاه نخست جلب توجه می کند.

- داف بازی = دختر بازی

- دافی = دوست دختر

- دامبولی کسک = هر نوع موسیقی بی خود و مبتذل

- دایورت = بی خیال، کسی که حرف کسی را به حساب نمی آورد

- درایوری رانندگی کردن = (اشاره به فیلمDriver )  با مهارت رانندگی کرزدن
- درد کشیده طبیبه = کسی که درد و مرضی را گذرانده است مثل یک دکتر از آن درد خبر دارد و می‌تواند طبابتش را بکند.

- دخی = دختر

- در دیزی باز بودن = وقت برای دزدی مناسب بودن

- دستمالیسم = فرهنگ چاپلوسی

- دمبه = آدم خیلی تنبل

- دو در (دو دره) = دزدی، دزدیدن، کم فروشی، کم کاری، کلک زدن، حقه بازی، کلاه گذاشتن، سر کار گذاری

- دور سه فرمان = کسی که خیلی مشکل دارد، بسیار قاطی

- دوومنگل = ماتیز

- دهن کسی کف کردن = از حرف زدن خسته شدن

 

ر

- رادار = جاسوس

 - راه دادن = تحویل گرفتن، پذیرفتن پیشنهاد، پا دادن

- راگوز = منظور همان باسن یا کون است. گاهی اوقات برای توهین به دهان نیز گفته می شود. مثال: راگوزتو ببند (خفه شو!).

- رَ دَ دَ = به پایان رسیدن

- رفیق دُنگ = رفیق صمیمی

- روی آنتن رفتن = همه در جریان قرار گرفتن

- ریز دیدن = به نشانه‌ی کوچک شمردن طرف مقابل به‌کار می‌رود. مثال: خیلی ریز می‌بینمت! (هنوز خیلی کوچکی)

- ریلیف کردن = آماده کردن

 

ز

- زاب چک / زیب چک = دستگیره, چیزی که برای بستن، بازشدن یا در امدن مزاحم باشد. مثال: اون زاب چک رو بکش. یعنی اون دستگیره (یا هر چیزی را) رو بکش . اون زاب چک رو ببند. یعنی اون پنجره رو ( یا هر چیزی را) ببند.
به طور کلی هنگامی که گفتن یک اسم یا انجام کاری دشوار باشد و یا گوینده حوصله ی گقتن کلمه ای را ندارد از زیب چک استفاده می شود. مثال: اون زیب چک رو بده به من (یعنی اون سیگار، کبریت،  تسبیح و . . .) رو بده به من.

- زابلو  = تلفیقی از تابیل و زابیل

- زابیل = تابلو بودن، ضایع

- زاخار = مزاحم، چیز ضعیف و بی کلاس

- زارت  (زرت) =  زرشک، به سرعت. مثال: زارتی زد تو گوشم

- زاق = ضایع، زاقارت، یه کامیون کار اشتباه

- زاقارت = ضایع، سه، غیر عادی. مثال: این لباست خیلی زاقارته، اوضاع مالی زاقارته

- زالزالک = حرف مفت و بی معنی.

- زریدن  = زر زدن، حرف مفت زدن

- ز ذ = (با تلفظ زی زی) مخفف "زن ذلیل"، مردی که همیشه مطیع و پیرو همسر خود است.

- زلزله = به بچه‌ای که خیلی شلوغ می‌کند می‌گویند.

- زورگیری = به زور گرفتن

- زید = دوست‌دختر، دوست پسر

 

ژ

- ژولیت = مامور کلانتری

 

س

- ساختن خود = معتادان از آن به معنی مصرف مواد مخدر استفاده می کنند، اما در زبان عامیانه به معنی هر نوع خوبی رساندن به خود (یا دیگران) است. مثال: بیا ببرمت جیگرکی بسازمت (جگر بدم بخوری)، گرسنه ام، برم خودم رو بسازم (غذا بخورم)، خسته ام، برم شمال خودم رو بسازم (تفریح/استراحت کنم)، بیا اینجا آب خنک هست، خودت رو بساز (رفع تشنگی کن)

- سازمان سنجش = کسی که زیاد می پرسد.

- سازمان گوشت = آدم چاق و فربه

- سالار = بامعرفت، لوتی. مثال: طرف خیلی سالاره! (یعنی خیلی بامعرفت است)

- سفره الفقرا = روزنامه

- سکه رایج بلاد اسلامی=  صلوات، چیزی که همه توان آن را دارند.

سگ برگر = غذایی است که خورده شده و باعث شده دهان طرف بوی یک کامیون پیاز بدهد و همراه با بو - های دیگر

- سوار درخت انگور = مست، کسی که شراب زیاد خورده و تلو تلو می خورد.

- سوپر قلعه = نهایت دهاتی بودن

- سوسک کردن کسی = کوچک و خوار کردن طرف مقابل، با برتری زیاد کسی را مغلوب کردن

- سوپر کالی‌ فرا جلیس تیک ِ اِکس پیا ل ِ دوشِز = روی هم یعنی: وه! به نشانه ی تعجب و شگفت‌زدگی.
کسی که در یک آن از چیزی شگفت‌زده می‌شود، در مقابل آن شگفت‌زدگی شروع به گفتن این عبارت دراز می‌کند.

- سوتی = ضایع، سه

- سوتی دادن = ضایع کردن، خراب کردن، انجام دادن کاری بر خلاف قاعده ی معقول

- سوراخ جورابتیم = به شوخی برای نشان دادن نهایت فروتنی و چاکری در برابر دوست گفته می شود

- سه = ضایع ، مایه ی شرمندگی

- سه دروغ بزرگ = دانشگاه آزاد اسلامی

- سه سوت = سریع

- سیامک سنجرانی = سیم و سنجاق (اسباب تریاک کشی در زندان)

- سیاه بازی: حقه بازی، شارلاتان بازی

- سی جی = آدم خز موتور باز

- سیرابی = توهینی قدیمی از دوره ی برادران آب منگل

- سیریش = سمج، کنه

- سیستم = هر چیز الکترونیکی که به هر وسیله ای سوار می شود

- سیکیم خیاری = هنگامی استفاده می شود که کسی کاری را بدون برنامه و هدف خاصی انجام بدهد. دیمی

- سیم های کسی قاطی کردن = دیوانه شدن، حالت عادی نداشتن. مثال: رییس سیماش قاطی کرده، طرفش نرو!

 

ش

- شاسی = اشاره به قد

- شاسی بلند = قدبلند

 - شاخ شدن = پر رو شدن، بدون دعوت به جایی رفتن، خود را قاطی کردن

- شاسکول = از همه جا بی خبر، هندونه، مسخره، خل

- شصت تیر = با سرعت

- شقایق =  به آدم معتادی می‌گویند که زیر چشمش قرمز است.

- شکلات = کسی که فقط تهدید می کند ولی جرات دعوا ندارد

- شلخک = همین جوری، اله بختکی

- شلغم = کنایه از آدم بی‌بخار و به دردنخور. آدم منفعل.

- شله زرد = شل و وارفته

- شلیمف = تنبل

- شوخی افغانی = هر گونه شوخی که حال طرف را تا حد سکته یگیرد

- شوخی شهرستانی = به شوخی‌هایی می گویند که از حد شوخی می‌گذرند و به اعمال فیزیکی شدید منجر می‌شوند.

- شیرین عسل = چاپلوس، بادمجان دور قاب چین

- شیلنگ = دراز

- شیمبل = جاسازی کردن، مخفی کردن

 

ص

 - صاف شدن = تحمل فشار بیش از حد توان. مثال: این درس خیلی سنگینه، صاف شدم.

- صفاسیتی = لذت زیاد بردن

 

ض

 - ضایع = خراب

- ضد حال = چیز ناخوشایند

- ضد حال زدن = حال گیری کردن

 

ط

 طاهره = فاحشه ای که ادعای پاکی می‌کند

 

ع

 - عبدالله = کند ذهن. مثال: آخه عبدالله آدم واسه اسکی شلوار جین می پوشه؟

- عُمرن = هرگز، امکان ندارد. مثال: عمرن بتونن ما رو ببرن تو بازی (امکان ندارد که بتوانند ما را وارد بازی کنند)

- عمرنات پتاسیم = همان عمرن است. اختراع بچه های دبیرستانی که جدول مندلیف یاد میگیرند. به طور خلاصه عمرنات هم گفته می شود.

 

ف

 -  فاب (فابریک) = دوست دختر یا دوست پسری که فقط با تو باشد. مثال: مریم فاب منه (فقط دوست دختر منه)

- فراجناحی = با همه رفیق

- فراخ = مودبانه ی کون گشاد است، تنبل و تن پرور

- فر دادن = از چیزی زدن، از چیزی کف رفتن

- فر خوردن = ترسیدن

- فروغ فرخزاد = دختر شاعر خوشگل

- فضانورد = معتاد به قرص، معتاد به حشیش که در عالم هپروت به سر می برد.

- فطیر = خیلی خیلی زیاد، اونقدر که نشود فکرش را کرد

- فک زدن = زیاد حرف زدن، چانه زدن

- فک کسی به زمین خوردن = دهان کسی از شدت تعجب باز ماندن، روی کسی کم شدن

- فلفل سبز = مامور انتظامی

- فنچ (فنچول) = به نشانه‌ی کوچک‌بودن و برای تحقیر طرف مقابل یا نشانه‌ی برتری استفاده می ‌کنند. دختر کم سن و سال

- فیلیپس کسی را گوزنایت کردن = کسی را ضایع کردن

 

ق

- قات زدن = قاتی کردن، جوش آوردن، آشفته و عصبانی شدن

- قُزل قورت = گرسنگی شدید

- قُزمیت = عقب افتاده

 - قشنگ = وقتی کسی مدام در حال اشتباه کردن و دچار برداشت‌های اشتباه از چیزی باشد به تمسخر و تذکر او را با این واژه صدا می‌زنند که تاکید و هشداری باشد برای این که طرف مقابل را متوجه اشتباه بودن حرف‌هایش بکنند. مثال: قشنگ! این چیزی که تو می‌گویید معنی‌اش این می‌شود نه آن. نمونه‌ی مترادف با این واژه؛ مشنگ، هوشنگ، مجید‌جان دلبندم، پسرم و امثال آن‌ها است.

قمقمه = اهل قم

قورباغه = ماشین فولکس

-  قه ثانیه = فورا

 

ک

- کاکتوس = مامور انتظامی

- کاسب = به فروشندگان مشروبات الکی و مواد مخدر می‌گویند..

-  کاهگل لقد نمی کنم = حرف دارم می زنم، گوش کن!

- کُردان = دروغ گو، خالی بند، مدرک جعل کن، بچه باز، متخصص ازاله ی بکارت، وقیح

- کرمو = کسی که کرم می ریزد.

- کره = خیلی با حال

- کره خوری =  خوردن غذاهای چرب و شیرین پس از دود کردن ماده ی مخدر؛ وحشیانه غذا خوردن؛ به کار بردن بیش از حد هر چیز.

- کره کردن = اشتهای غذا خوردن پس از کشیدن سیگار یا علف

- کف کسی بریدن = برای نشان دادن تعجب زیاد به کار می رود. مثال: قیمتش رو بفهمی کفت می بره...

- کف دستش مثل کون بچه صافه = هیچ پول ندارد، فقیر است

- کف و خون بالا آوردن = خیلی تعجب کردن، خیلی هیجان زده شدن

- کلان (از کلانتر) = پلیس ، نیروی انتظامی

- کل کل کردن = لج بازی کردن

- کم آوردن = جا زدن

- کمپوت هلو = ماشین پر از دختر

- کون لق آفرینش = بی‌خیال، بی‌خیال دنیا

 

گ

- گاگوول = نفهم، خنگ، مترادف با اسکل و یوول است.

- گرخیدن = ترسیدن، کپ کردن، کم آوردن، قافیه را باختن

- گل واژه = مودبانه دری وری، حرف بی محتوا و بی هدف.

- گلابی = تنبل، ببو و پخمه. مثال: برو بابا گلابی

- گوجه زدن = تگری زدن (بالا آوردن)

- گوز گره خورده = هنگامی که شخص لاغری بازویش را نشان می‌دهد به نشانه‌ی ریشخند و تحقیر به او می‌گویند: توی بازوهات گوز گره خورده!

- گوشت = دختری که اندام زیبایی دارد. جیگر

- گوشت کوب = هر چیز به دردنخور معمولن قابل حمل. مثال: اون گوشکوبتو (تلفن همراه) بده یه زنگ بزنم

-  گولاخ = به ترکی یعنی گوش و به آدم درب و داغون و نخراشیده می گویند

- گون = کسی که هر چی بهش میگی نمی فهمه و آی کیوش (IQ) پایین است

- گیر سه پیچ = سماجت بسیار

 

ل

 - لاو انداختن (love) = عاشق شدن، رفیق شدن

- لاو ترکاندن (love) = عاشق هم بودن،  اظهار عشق و محبت دختر و پسر به یکدیگر. مثال: اون دوتا رو ببین چه لاوی می ترکونن!

- لایی کشیدن = با ماشین به سرعت از میان دو ماشین دیگر گذشتن

- لبگند = لبخند دارای درد و رنج. لبخند زورکی

 

م

 - مال دوره ی گروهبان یکی هیتلر = دارای افکار قدیمی، پیرمرد

- مالیات = چاپلوسی! مثال: بابا اینقدر مالیات نده! (این قدر چاپلوسی نکن!)

- ما هم بله = ما هم در جریانیم. ما هم تو کاریم

- ماهی شو برو! = حرف زیادی نزن، ساکت باش!

- مخ زدن = مخ خوردن، جلب کردن

- مخ گایی = کار کسی که یک بند حرف می زند و یک مطلب درست و صحیح در حرف هایش نیست.

مکان = جایی که در آن با خیال راحت و بدون دردسر می توان کاری را انجام داد.

- مگسی شدن = عصبانی شدن

- ملی شدن = همه در جریان قرار گرفتن، برای همه آشکار شدن

- مماس بودن = در ارتباط بودن

-  مُهرمون هم خرابه = (برگرفته از نمایش آهنگین شهر قصه که در آن مسئول دولتی برای دریافت رشوه بهانه تراشی می کند.). معنی آن این است که مشکل به این سادگی که به نظر می رسد نیست و مسایلی پشت پرده وجود دارد. مثال: تو که همه مدارکت جوره، چرا کارتو راه نمی اندازند؟پاسخ: ای بابا، ما مُهرمونم خرابه!

- میخ شدن = خیره شدن، گیر دادن

- میرزا مقوا =  آدم لاغر و لق لقو

 

ن

 - ناخدا = بی‌خدا، کافر، بی‌دین

- نا فرم = بد شکل، بد جور

- نبشی دادن = سوتی دادن، گاف دادن

- نک و نال = ناله و زنجموره

- نمره ی شهرستان = دهاتی، روستایی، جواد

- نمودن = اصطلاحی است که وقتی کسی بیش از حد خودشیرینی می‌کند و یا رفتاری می‌کند که باعث آزار می‌شود می‌گویند: طرف نمود مارو!

- نمور (نموره) = جزیی،  کوچک، کمی

- نیمرخ گوز فیثاغورث = زشت

 

ه

- هاگیر واگیر = گیر و دار، شلوغی و پلوغی

- هَپَلی =کثیف، آلوده، کسی که بهداشت را رعایت نمی کند. (برگرفته از نمایشی در برنامه کودک در دهه ی ۶۰ به نام "محله ی برو بیا" که در آن هپلی نماد میکروب بود. مثال: هپلی برو دستاتو بشور!

- هندونه = اسکل، شاسکول، از همه جا بی خبر

- هندونه گذاشتن = الکی حرف زدن

- هویج = بی بخار، پخمه

 

ی

 یول = شخصی که چیزی نمی‌فهمد. گیج. مترادف تندتری برای اسکل و شاسکول است. 

 

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

پاسخ خود آزمایی های زبان فارسی ( ۲)

کد ۲ / ۲۲۰

پاسخ خود آزمایی زبان فارسی (۲)

خودآزمایی درس اول ( زبان و گفتار ) صفحه ۶

۱با توجه به متن درس می توان گفت که توانش زبانی ثابت و غیر قابل تغییر است و هیچ گونه خطا و اشتباهی در آن اتفاق نمی افتد . بلکه خطا و اشتباه در گفتار رخ می دهد . قواعد شطرنج نیز مثل توانش زبانی ثابت و غیر قابل تغییر است اما خود بازی شطرنج مانند گفتار است که امکان خطا و اشتباه در آن بسیار است .

۲افرادی که از قدرت گفتار محروم اند وقتی که می خواهند از زبان استفاده کنند ، به جای کمک گرفتن از نمود آوایی زبان ( گفتار ) از نمود حرکتی استفاده می کنند یا رفتارهای غیر زبانی از خود نشان می دهند . یا ارتباط افراد کرولال ازطریق نمودحرکتی است و با این روش مقصود همدیگر را درک می کنند .

۳الف) تمایز زبان و گفتار به ما کمک می کند تا بدانیم که خطا و اشتباه فقط در گفتار رخ می دهدولی رفع واصلاح آن به وسیله زبان صورت می گیرد .

ب) افراد کر و لال نیز از توانایی ذهنی زبان برخوردارند و به هنگام استفاده از آن به جای نمود آوایی یا گفتار ازنمود حرکتی کمک می گیرند .

ج)براساس این تمایز نشان می دهیم که چرا گوناگونی لهجه ای و گویشی به یگانگی زبان آسیبی وارد نمی رسانند. علت این امر آن است که گوناگونی یاد شده به گفتار مربوط است نه به زبان .

۴ – …. زیرا این کلمات فارسی هستند و به کار بردن کلمات فارسی به همراه « یت »مصدر ساز عربی، صحیح نیست .به جای آن می توان آشنایی ( آشنا بودن یا شدن ) ، خوبی ( خوب بودن ) ، ایرانی ( ایرانی بودن ) به کار برد .

خود آزمایی درس دوم ( جمله ) صفحه ۱۱ و ۱۲

۱- انس بن مالک می گوید ….

نهاد گزاره

مفعول فعل

انس بن مالک جمله ی بعد می گویــَد

نهاد جدا نهاد پیوسته

نهاد جدا (انس بن مالک ) ونهاد پیوسته(ـَـ د)مطابقت دارند .

تذکر : فعل« می گفت »،۴ جزئی است ولی اگر به معنی « روایت کردن » باشد مثل جمله بالا ۳« جزئی مفعولی» است چون مخاطب اصلی ندارد که نیاز به متمم داشته باشد .« مفعول» می گوید جمله ی «بعد از آن »است.

روزی رسول اکرم (ص) به خانه ی مادرم آمدند

 

نهاد گزاره

رسول اکرم (ص ) آمدند

نهاد جدا نهاد پیوسته

در این جمله ،‌ نهاد پیوسته و جدا مطابقت ندارند وعلت آن احترام به پیامبر(ص) است .( ۲ جزئی)

برادر کوچکم ، ابو عمیر، سخت دل تنگ واندوهگین بود .

 

نهاد گزاره

مسند فعل

برادر کوچکم ، ابو عمیر سخت دل تنگ و اندوهگین بود ф

نهاد جدا بــدل نهاد پیوسته

نهاد جدا(برادر کوچکم ) ونهادپیوسته(ф) مطابقت دارند . (سه جزئی مسندی)

حضرت رسول (ص)علت دل تنگی برادرم را از ما پرسیدند .

 

نهاد گزاره

مفعول متمم فعل

حضرت رسول (ص) علت از ما پرسیدند .

دل تنگی برادرم را

نهاد جدا نهاد پیوسته

نهاد جدا و پیوسته مطابقت ندارند ، علت آن احترام به پیامبر(ص) است.( چهار جزئی مفعولی متممی )

مادر گفت :……… ابو عمیرپرنده ی زیبایی داشت که ………….

 

نهاد گزاره نهاد گزاره

مفعول متمم فعل مفعول فعل

مادر جمله بعد ــــ گفت ф ابو عمیر پرنده ی زیبایی داشت ф

نهاد جدا نهاد پیوسته نهاد جدا نهاد پیوسته

نهاد جدا وپیوسته مطابقت دارند . (چهار جزئی مفعولی متممی ) نهاد جدا وپیوسته مطابقت دارند .( سه جزئی مفعولی)

غالبا با آن سرگرم می شد . اینک آن پرنده مرده است .

 

نهاد گزاره نهاد گزاره

مسند فعل آن پرنده مرده است ф

ــــ سرگرم می شد ф نهاد جدا نهاد پیوسته

نهاد جدا نهادپیوسته نهاد جدا وپیوسته مطابقت دارند .(دوجزئی)

نهاد جدا(ابو عمیر محذوف) ونهاد پیوسته مطابقت دارند . (سه جزئی مسندی)

رسول اکرم ( ص) اندوهگین گردیدند .

 

نهاد گزاره

مسند فعل

رسول اکرم (ص) اندوهگین گردیدند .

نهاد جدا نهاد پیوسته

نهاد جدا و نهاد پیوسته مطابقت ندارند . علت آن احترام به پیامبر(ص) است . (سه جزئی مسندی)

۲علی ومسعود با هم به دبیرستان رفتند . (نهاد :جمع ← شناسه: جمع ) ←نهاد با شناسه مطابقت دارد .

- بسیاری از انسان ها از نظر رنگ ونژاد و زبان با هم اختلاف دارند اما از نظر اصل انسان بودن با هم مشترک هستند . ( نهاد: جمع ← شناسه : جمع ) ←نهاد با شناسه مطابقت دارد .

- در قرن چهارم هجری ، ملت ایران با تکیه بر زبان وفرهنگ خود درخت تازه اما اصیلی را پروردند . ( نهاد، ملت: اسم جمع است شناسه می تواند مفرد یا جمع بیاید .) که در آب وهوای اسلام پرورش یافته بود . (نهاد: درخت ،مفرداست ،شناسه هم مفرداست . ) ←نهاد با شناسه مطابقت دارد .

-