ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سوگ سرودن

معرفی  عمان سامانی شاعری که مرثیه هایش مستانه بود

میرزا نور الله عمان سامانی ملقب به تاج الشعرا از شاعران صاحب نام و پر آوازه سالهای 1258 تا 1322 قمری است ، نیاکان او همه از درر سرایان، پارسی گوی و آذری سرای اعصار خود بوده اند، پدرش مرحوم میرزا عبدلله متخلص به ذره مولف کتاب جامع الانساب و جدش میرزا عبدالواهاب سامانی متخلص به قطره و عمویش میرزا لطف لله متخلص به دریا همگی از شاعران عهد ناصری بوده که در دانش های دیگر هم دستی داشته اند اما آوازده هیچیک از آنان چون عمان فراگیر نشد.

در بعضی از نشست های  دوستانه که هر از گاهی چند اشعار و سروده های عمان گوش را نوازش می داد آنکه مد نظر بود لطافت و حسن و دلنوازی سروده های او بود که مورد تحسین آشنا و ناآشناقرار می گرفت چرا که جمالی در کمال اشعارش هویدا بود که گاه و بیگاه ناخواسته زبان به زمزمه اشعارش گشوده می شد. جالب است بدانید در محفلی که به یاد او در سالهای سال قبل توسط انجمن دوستداران ادب شکل یافته بود، مقرر شد لقب تاج الشعرای عمان را به بهترین سراینده محفل بدهند سروده ها را آوردند، داوران به داوری نشستند و همگی متفق علیه سروده ای را برگزیدند و لاجرم دیدند سروده برتر سروده کسی نیست جز محیط سامانی فرزند عمان تولد یافته به سال 1290 قمری و درگذشته سنه 1355. نقل است که  بعد از جنازه عمان را در مسجد جامع سامان به خاک سپردند و بعدها به نجف اشرف و غری شریف به دار الاسلام انتقال دادند.

اما سامان مرکز بخش لار یکی از چهار محال بختیاری است که سه محل دیگر عبارتند از کیار و گندمان و میزدج این چهار محل سابقاً جزء استان دهم(اصفهان) بوده، اما بعدا به عنوان استانی مستقل به مرکزیت شهرکرد در آمده است و خوب است بدانید اهالی سامان به  آذری هم سخن می گویند علی هذا شاعران آن دیار به زبان آذری هم شعر می سرایند. 

شعر عمان :

آورده اند که مرحوم صغیر اصفهانی چون به دیوان عمان نظاره کرد و در اشعار او خوب نگریست، مانع آن شد تا آن دیوان به زیور طبع آراسته شود چرا که بیم آن داشت که چاپ آن اثر از شان والای ادبی او در گنجینه الاسرار بکاهد و این نمایانگر این حقیقت است که عمان در سرودن گنجینه الاسرار از عنایات حضرت اباعبدلله الحسین علیه السلام بهره مند بوده است و به روایت استاد محمد علی مجاهدی دیوان خطی او در خانواده محترم ثقفی اصفهانی نگهداری می شود و همچنین اشعار و سروده های متفاوتی از او در این سو و آن سو کتابت شده که نه در گنجینه الاسرار است و نه در دیوان شعر او چون قصیده انجمنیه و قصیده لامیه در مدح مولی الموالی علی عالی سلام الله علیه که در زمان خود زبانزد مردمان بوده است.

به پرده بود جمال جمیل عزوجل

بخویش خواست کند جلویی به صبح ازل

چو خواست آنکه جمال جمیل بنماید

علی شد آینه  خیر الکلام قل و دل

 معراج نامه و مخزن الدرر هم از آثار عمان است.

گنجینه الاسرار:

چون به دیباچه گنجینه ی اسرار او بنگری در اشارت های او دنیایی بس شگفت دریابی، در آنجا که گوید:

 معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند، همه، راه اوست، که می پویند و وصل اوست که می جویند و حمد اوست که می گویند و ان من شی الا یسح بحمده . دردا که ما ز مقصد خود دورتر شدیم نزدیکتر هر آنچه نهادیم گام را کمترین نعل بهایش جان و دل باختن است سبحان الله! دراز دستی این کوته آستینان بین! عقل ناقص را چه مایه، که از این مطلب سخن گوید، وهم عاجز را چه پایه که در تمنای این، مقصد پوید؟ دانایان این نشاه همه با حیرت نادانی خفتند بلکه آنانکه لولاک شنیدندی جز، ماعرفناک 1 نگفتند. سبحانک لا نحصی ثناء علیک، انت کما اثنیت علی نفسک و فوق ما یقول القائلون2.

ای دل اهــــل ارادت بتو شاد

بتو نازم که مریدی و مراد

گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردم

غیر ازتو کس ندیدم هر جا نگاه کردم

 

 

مرحوم استاد حبیب الله فضائلی رحمت الله علیه در وصف گنجینه الاسرار آورده است :

این کتاب بحق کنز الاسرار یا چنانچه خود سراینده نامیده گنجینه الاسرار است، اسراری از ظهور عشق و جمال، اسراری از راز و نیاز عاشق و جذبه های معشوق، اسراری از سیر و سلوک و حالات وجد و شوق، اسراری از سوز وگداز و هجران و وصل. و ذوق را در صحنه ای پر از صفا و صفوت می نگریم که از خاطری پاک بین و پر ارادت صافی نسبت بمقام ولایـت تراوش نموده است و اینهمه در قالب اشعار از ذهنی دور از خار و خاشاک اختلاف، و ضمیری آئینه آسا، تهی از گرد و خاک نفاق، سر زده است.

ز گفته او پیداست که سراینده با کمال صداقت و خلوص سالک طریقت تصوف و عرفان است که هم خود باور داشته و هم در گفتار و کردار خود بروز و ظهور داده است، لذا همه اشعارش در مذاق اهل ادب و ذوق، شیرین، و لآلی آبدارش در نظر صافی مذاقان دلنشین است بحدی که در شهر بند سخن آرائی، آئینه دار، و در میدان طبع آزمایی یکه سوار است، و کسی از شعرا بر این روش که خاص او ست سخن نرانده و پایه نکته سنجی را بدو نرسانده است، انصاف را که در بعض اشعارش سحر بیان و اعجاب همگنان است. شخصیتی چون حضرت حسین علیه السلام را با خصوصیات مراتب صوری و مجموعه حالات معنوی و مقامات عالی الهی و نبوغ و محوریت اجتماعی آن حضرت، در ذهن خود بیاورید و آنگاه جوانی چون علی اکبر را که خَلقا و خُلقا آئینه تمام نمای پیغمبر عظیم الشان اسلام بوده با تمام آراستگی و شایستگی به آن اضافه کنید و آنگاه روانه میدان خونش نمایید، آیآ این حالات و واردات درونی چنین پدر و پسر را بهتر از این می توان بیان کرد:

تا که اکبر با رخ افروخته

خرمن آزادگان را سوخته

ماه رویش کرده از غیرت عرق

همچو شبنم صبحدم بر گل ورق

بر رخ افشان کرد زلف پرگره

لاله را پوشیده از سنبل زره

نرگسش سرمست در غارتگری

سوده مشک تر بگلبرگ طری

تا آنجا که گوید :

آمد و افتاد از ره با شتاب 

همچو طفل اشک بر دامان باب

کای پدر جان همرهان بستند 

بار مانده بار افتاده اندر رهگذار

 و پاسخش را از زبان امام حسین علیه السلام اینچنین می آورد:

در جواب ازتنگ شکر قند ریخت

شکر از لبهای شکر خند ریخت

کرده ای از حق تجلی ای پسر

زین تجلی فتنه ها داری بسر

راست بهر فتنه قامت کرده ای

ده کز این قامت قیآمت کرده ای

نرگست با لاله در طنازی است

سنبلت با ارغوان در باز است

بیش از این بابا دلم را خون مکن

زاده لیلا مرا مجنون مکن

پشت پا برساغر حالم مزن

نیش بر دل سنگ پر نالم مزن

خاک غم برفرق بخت دل مریز

بس نمک بر تخت لخت دل مریز

همچو چشم خود بقلب من متاز

همچو زلف خود پریشانم مساز

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

بعد از آن مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری بهر نثار

هر چه غیر از اوست سد راه من

آن تب است و غیرت و من بت شکن

چون تو را او خواهد از من رو نما

رو نما شو جانب او رو نما

تا اینکه می گوید:

پس برفت آن غیرت خورشید و ماه

همچو نور از چشم و جان از جسم شاه

هم در وصف حضرت زینب می گوید:

زن مگو مرد آفرین روزگار

زن مگو بنت الجلال اخت الوقار 

زن مگو خاک درش نقش جبین

 زن مگو دست خدا در آستین. ..

گاه در بیان اهمیت کار شهدا و مقامات و پاداش آنان داد سخن می دهد و با چند شعر چندین آیه قرآنی و حدیث را بطور موجز بیانگری می کند.

کلام مرحوم استاد فضایلى (ره) پایان یافت اما هنوز به سطری از  فضایل  عمان سامانى نرسیده ایم ونمى دانیم از خودش بگوییم یا از گنجینه اسرارش ، از سیاستش سخن برانیم یا از معرفتش ، به هر حال زبان ما الکن ودست ما کوناه است فقط بهانه اى بود تا نمى از یم فضایلش بر گیریم وغنچه اى از بهارستان عرفاتش برچینیم. یادشان گرامی و نامشان جاودان .


.1 آنانکه لولاک شنیدندی اشاره به حدیث لولاک لما خلقت الافلاک است.

.2 پاک و منزهی از آنکه در ثنای من بگنجی ، تو همانی که خود را ستودی وبرتر از آنچه گویندگان گویند .

 

[ جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

به درخواست بعضی از خوانندگان وبلاگ این مطلب قرار داده شده است

 

سوگواره های امام حسین(ع) و اهل بیت آن حضرت و ائمه اطهار(علیهم السلام)

اگر بگذارند... - جلیل صفر بیگی - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 84

به نام خدا...
این بغض که در گلو...اگر بگذارند
با این همه های و هو اگر بگذارند
از خیمه صدای العطش می آید
این خیل بلندگو اگر بگذارند
جلیل صفر بیگی


اذان به وقت گلوی بریده - علی رضا قزوه - شعر امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 83

باسم ربّ الحسین علیه السلام
به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم
اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد
غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم
غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل
ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم
هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی
زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم....
به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه
مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم
به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده
اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم
علی رضا قزوه

 


کاش ما هم به درد می خوردیم - وحید قاسمی - شعر شهادت امام سجاد (ع) - شورش محتشم 82

به نام خدا

کاش ما هم کبوترت بودیم
آستان بوس محضرت بودیم
کاش با بال های خاکی مان
لااقل سایه گسترت بودیم
کاش ما هم به درد می خوردیم
فرش قبر مطهرت بودیم
کاش می سوختیم از این غربت
شمع بالای بسترت بودیم
کاش می شد که محرمت بودیم
عاشقانه ابوذرت بودیم
کاش در کوچه ی بنی هاشم
پیش مرگان مادرت بودیم
کاش ماه محرمی آقا
یک دهه پای منبرت بودیم
کاش می شد که گریه کنهای
روضه ی تیغ و حنجرت بودیم
کاش می شد که سینه زن های
نوحه ی گریه آورت بودیم
کاش در روز تشنگی -محشر-
باده نوشان ساغرت بودیم
در قیامت به گریه می گوییم:
کاش! ای کاش نوکرت بودیم
وحید قاسمی

 


آتش علمدارم شده - حبیب الله چاپچیان - شعر شهادت امام سجاد (ع) - شورش محتشم 81

به نام خدا

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماریم آتش پرستارم شده
ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده
پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده
ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده
جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهائیم تنها همین یارم شده
من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده
بس که اشک آیدبه چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟
جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده
گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده
شعله های کربلا آتش به جانم زد حسان
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده
حبیب الله چاپچیان

 


فریاد خون - غلامرضا سازگار - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 80

باسم ربّ الحسین علیه السلام

ای عرشیان خاکِ عزا بر سر بریزید
ای ساکنان آسمان ها پر بریزید
ای کاش اهلت را فرو می بردی ای خاک
خون گریه می کردی و خون می خوردی ای خاک
روز بزرگ محشر کبراست امروز
یا روز عالم سوز عاشوراست امروز؟
جنگ میان حق و باطل گشته آغاز
قومی به چاه نیستی ، قومی به پرواز
این جنگ تا صبح قیامت پایدار است
بر خلق عالم حق و باطل آشکار است
این نکته در فریاد خون هر شهیدی است
ای اهل عالم کی حسینی، کی یزیدی است؟
گردون بدان وسعت ز گردش مانده امروز
خورشید خون از چشم خود افشانده امروز
امروز جسم میهمان نیزه داران
هم سنگ باران می شود هم تیرباران
امروز دل از شعله مالامال گردد
قرآن به زیر دست و پا پامال گردد
امروز حق آل پیغمبر ادا شد
رأس حسین او به ده ضربت جدا شد
انگار می بینم که در آغوش گودال
صیاد خوشحال است و صیدش رفته از حال
انگار می بینم قمر در خون نشسته
گودال پر گردیده از نیزه شکسته
انگار می بینم که ماه انجمن ها
افتاده در دریای خون تنهای تنها
انگار می بینم به پیش چشم بلبل
نیش هزاران خار را در قلب یک گل
انگار می بینم همه عالم سیاه است
انگار می بینم خدا در قتلگاه است
انگار می بینم که یک گردون ستاره
می تابد از اندام جسمی پاره پاره
انگار می بینم زمین دریای خون شد
خورشید بر کف قاتل از مقتل برون شد
انگار می بینم جراحات تنش را
زهرا تماشا می کند جان دادنش را
انگار می بینم چو مرغ بی پر و بال
یک اسب بی صاحب برون آید ز گودال
انگار می بینم که زینش واژگون است
انگار می بینم که یالش غرق خون است
انگار می بینم سری بالای نیزه است
انگار می بینم که زهرا پای نیزه است
انگار می بینم که طفلی داغدیده
از ترس زیر بوته ی خار آرمیده
انگار می بینم برای گوشواره
چون قلب زهرا گوش ها گردیده پاره
انگار می بینم حرم آتش گرفته
دامان طفلی محترم آتش گرفته
انگار می بینم فضا لبریز دود است
پنهان به زیر خارها یاس کبود است
انگار می بینم که زیر تازیانه
بر دسته گل های خدا مانده نشانه
انگار می بینم که در اطراف گودال
از ضرب کعب نی زمین خوردند اطفال
انگار می بینم که پشت خیمه مادر
انداخته خود را به روی قبر اصغر
انگار می بینم که با افغان و ناله
در قلب صحرا گم شده طفلی سه ساله
انگار می بینم که همچون شاخه ی یاس
افتاده زیر پا چو قرآن، دست عباس
انگار می بینم تنی در خون نشسته
اعضاش پاره استخوان هایش شکسته
انگار می بینم ز پیغمبر بریدند
هجده جوان هاشمی را سربریدند
انگار می بینم به خون خفتند یاران
کردند دشت کربلا را لاله باران
انگار می بینم غل و زنجیر کین را
بر ناقه زخم پای زین العابدین را
انگار می بینم در آن صحرا یکی نیست
پرسد گناه این زنان و دختران چیست
در چنگ شاهین مانده مرغی بی پر و بال
نامردها! کشتید زینب را به گودال
***
ای از سقیفه کرده بیرون دست کینه
ای از مدینه بغض زهرایت به سینه
سیلی مزن بر صورت طفل سه ساله
آخر مگر او از فدک دارد قباله؟
***
پیوسته میثم! شعله ات از دل برآید
تا منتقم از پرده ی غیبت در آید

غلامرضا سازگار


- شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 79

بسم الله الرّحمن الرّحیم
خدا صدای خودش را شنید از دهنت
دوید داخل گودال و دید از دهنت-
-تلفّظ لغت یا غیاث مشکل بود
به گریه نیزه به بیرون کشید از دهنت
به سمت پهلوی تان راه تیغ ها کج شد
همین که نام مدینه پرید از دهنت
تو تشنه و جگر نیزه ها خنک می شد!
نسیم باغ فدک می وزید از دهنت
خدا برای بهشت خودش،شقایق را
غروب روز دهم آفرید از دهنت
وحید قاسمی

 


غنیمت - وحید قاسمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 78

بسم الله...
با این شتاب فکر کنم سر می آورد
با این شتاب ، حوصله را سر می آورد
می تازد و غنیمت جنگ غروب را
از چنگ سی هزار نفر ، در می آورد
حس می کنم که داخل خورجین غصبی اش
یک باغ سیب سرخ معطّر می آورد
سرمست سود دادو ستدهای کربلاست
دارد چقدر چادر و معجر می آورد
نرخ طلای کوفه سقوطش مسجّل است
از بس که گوشواره و زیور می آورد
دود و تنور روشن و عطری شبیه عود
اینجای روضه داد مرا در می آورد
وحید قاسمی

 


مراقب - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 76

به نام خدا

بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
شبیه آیینه ای در برابرم باشی
هوای خیمه ی من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه ی دل گرمی حرم باشی
چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی
در این شلوغی گودال تنگ ، قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی
تو در بلندترین نیزه منزلت کردی
به این بهانه مگر سایه ی سرم باشی
جواب خنده ی دشمن به خواهرت با کیست؟
مگر تو قول ندادی برادرم باشی؟
تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ی ترم باشی
علی اکبر لطیفیان

 


انفاق - سیّد محمّد حسینی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 75

باسم رب الحسین علیه السلام
آسمان یک ذرّه ی نور است در چشم ترت
پس زمین قدری ندارد پیش مویی از سرت
جان خود دادی و حتی دادی از جان بهترت
اصغرت ، تنها علمدارت ، علی ِ اکبرت
تا بنوشانی به عالم ذرّه ای از باورت
ایستادی مثل کوهی روبروی کاه ها
ماهی و افتاده ای در انزوای چاه ها
گرچه دشمن بست بر آل پیمبر راه ها
باز فریاد تو می آید سوی آگاه ها
بس که والایند هم پیغام و هم پیغمبرت
یوسفانه پیکرت را بین چاه انداختی
در میان گرگ ها در قتلگاه انداختی
سینه ات سنگین شد و یک دم نگاه انداختی
به نگاهت بینشان دعوا به راه انداختی
تا نبیند حال و روز پیکرت را مادرت
در سکوت دشت می آمد صدای اسب ها
آهویی ترسیده بود از شیهه های اسب ها
بانویی لرزید و دید از لابلای اسب ها
نرم کردی سینه ات را زیر پای اسب ها
تا که جای راحتی باشد برای اصغرت
باد ها از پیکر تو بوی سیبی برده اند
های خود آورده و هوی غریبی برده اند
از غریبی ناله ای سوی حبیبی برده اند
دشمنانت هر کدام از تو نصیبی برده اند
می شود انفاق بعد از قتل تو انگشترت
ای وجود بی بدیلت آبروی کربلا
خون سرخت تا قیامت رنگ و روی کربلا
(( بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ))
تشنه ی آب فراتم ، تشنه ی آب آورت
سیّد محمّد حسینی

 


امشبی را شه دین در حرمش مهمان است - احمد جلالی - شعر شب عاشورا - شورش محتشم 74

بسم الله الرّحمن الرّحیم

شب وصل است و تب دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازی شان اهل نظر حیران است
گوییا مشعله از بام فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
یا رب این بوی خوش از روضه ی جان می آید
یا نسیمی است کز آن سوی جهان می آید
یارب این نور صفات از چه مکان می آید؟
عجب این همهمه از حور جنان می آید
یا رب این آب حیات از چه دلی جوشان است؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گوش تا گوش همه کرّ و فر دشمن پست
شاه بنشسته بر او حلقه ی یاران الست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
چار تکبیر زده یک سره بر هر چه که هست
خیمه در خیمه صدای سخن قرآن است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
وه از آن آیت رازی که در آن محفل بود
مفتی عقل در این مسئله لا یعقل بود
عشق می گفت به شرع آنچه بر او مشکل بود
خم می بود که خون در دل و پا در گل بود
ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست
او چو شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست
شرف میکده از مستی پیمانه ی اوست
هر کجا خانه ی عشق است همه خانه ی اوست
حالیا خیمه گهش بزم گه رندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
محرمان حلقه زده در پی پیغامی چند
چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
که نمانده ست ره عشق مگر گامی چند
در بلاییم ولی عشق بلاگردان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
امشب است آن که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
با من راه نشین باده ی مستانه زدند
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند
یوسف فاطمه را ننگ جهان زندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا عمل مذهب رندان بکنم
قطع این مرحله با ملک سلیمان بکنم
حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم
آنچه استاد ازل گفت بکن آن بکنم
عاقبت حانه ی ظلم است که آن ویران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
و به تاریکی شب ره به کناری گیرند
صادقان زآینه ی صدق غباری گیرند
صحنه ی مشهد ما صحن نگارستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
در شب قدر نگفت از سر و سامان زینب
داشت اندیشه ی فردای یتیمان زینب
گفتی از یاد پریشانی طفلان زینب
داشت امشب همه گیسوی پریشان زینب
این چه خوابی ست که در خواب گه شیران است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا قد رعنای حسین است کمان
باز جوید شه بی یار ز عباس نشان
ز علمدار خود آن خسرو شمشاد قدان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
قرص خورشید هم از خجلت او پنهان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند
صبر از این بیش ندارم چه کنم ؟ تا کی و چند ؟
جان به رقص آمده از آتش غیرت چو سپند
بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه ی قند
دستی اندر خم زلفش که چنین پیچان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
نفس همّت پاکان دو عالم با اوست
زخم شمشیر وسنان چیست که مرهم با اوست ؟
پس چه رازی ست که خنجر به گلو برّان است ؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
شام فردا که رسد زینب گریان و دوان
در هیاهوی رذیلانه ی آن اهرمنان
پرسد از پیکر صد چاک شه تشنه زبان
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
جگر رود فرات از دل او سوزان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
او که دربانی میخانه فراوان کرده
نوش پیمانه ی خون بر سر پیمان کرده است
اشک را پیرهنِ یوسفِ دوران کرده است
چنگ بر گونه زده موی پریشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پریشانان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
گفت عباس که: من از سر جان برخیزم
از سر جان و جهان دست فشان برخیزم
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
من به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
این چه روح است و کرامت که در این یاران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
احمد جلالی

 


زهر چشم - وحید قاسمی - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 73

به نام خدا

خواب دیدم در این شب غربت
خواب دستی عجیب و خون آلود
خواب دیدم که پیکرم خواهر
طعمه ی گرگ های وحشی بود

اضطرابی به جانم افتاده
که بیان کردنش میسّر نیست
یک جوان مرد با شرف زینب
بین این سی هزار لشگر نیست

ماجراهای عصر فردا را
در نگاه تر تو می بینم
راضیم به رضای معبودم
تا سحر بوته خار می چیینم

شب آخر وصیّتی دارم
در نماز شبت دعایم کن
ظهر فردا به خنده ای خواهر
راهی وادی منایم کن

باغ سرسبز خاطراتت را
غصه پاییز می کند زینب
گوش کن شمر خنجر خود را
آن طرف تیز می کند زینب

عصر فردا از اهل بیت رسول
زهر چشمی شدید می گیرند
وقت تاراج خیمه های حرم
چند کودک ز ترس می میرند

کوفیان شهره ی عرب هستند
مردمانی که دست سنگین اند
رسمشان است میوه را در باغ
با همان شاخ و برگ می چینند

دور کن از زنان و دخترها
هرچه خلخال در حرم داری
خواهرم داخل وسایل خود
روسری اضافه هم داری؟

عصر فردا بدون شک اینجا
می زند گردباد خاکستر
با صبوری به معجرت حتما
گره ی محکمی بزن خواهر
وحید قاسمی

 


لحظه‌های آخر - حسن لطفی - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 72

بسم الله الرّحمن الرّحیم
بیا که گریه کنم لحظه‌های آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضه‌های مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسه‌ی نیزه تنی مطهّر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
حسن لطفی

 


یغما - حبیب الله چایچیان - شعر شب عاشورا - شعر دهم محرّم - شورش محتشم 71

بسم الله الرّحمن الرّحیم
امشب شهادت نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان ، این دشت ، دریا می‌شود
امشب کنار یکدگر ، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان ، چون قلب زهرا می‌شود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الأمان ، زین دشت بر پا می‌شود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته‌است
فردا خدایا بسترش ، آغوش صحرا می‌شود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده‌اند
فردا به زیر خارها ، گم گشته پیدا می‌شود
امشب رقیه حلقه ی زرّین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود
امشب بـه خـیـل تشنگان ، عباس باشد پاسبان
فردا کنــار علقمــه ، بــی دسـت سقـّا می‌شود
امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست
فردا ز مرکب سرنگون ، ایــن سـرو رعنا می‌شود
امشب گرفته در میان اصحـاب، ثارالله را
فـــردا عــزیــز فاطمـه ، بی یــار و تنــها می‌شود
امشب به دست شاه دین ، باشد سلیمانی نگین
فردابه دست ساربان ، این حلقه یغما می‌شود
امشب سَرّ سِرِّ خــدا بر دامـــن زینـب بود
فردا انیس خولی و دیــر نصاری مــی‌شود
ترسم زمین وآسمان ، زیر و زبر گردد«حسان»
فردا اسارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود
حبیب الله چایچیان «حسان»

 


نایاب - سید حمید رضا برقعی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 70

به نام خدا

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی‌اش آب کـند دریا را
آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب
ماه می‌خواست که مهتاب کند دریا را
تشنه می‌خواست ببیند لـب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را
کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آب
زخم می‌خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را
آب مهریّه ی گل بود والّا خـورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را
روی دست تو ندیده است کسی دریا را
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
سید حمید رضا برقعی


شراب - قاسم صرّافان - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 69

بسم الله الرّحمن الرّحیم

گفتند ماهی‌ها که آب آورده‌ای سقا
نوشیدم و دیدم شراب آورده‌ای سقا
پیچیده ابرو!  در افق عطر تو پیچیده
گل کرده‌ای در خون، گلاب آورده‌ای سقا
رفتی بپرسی: آخرین پیمان عاشق چیست؟
پیداست از چشمت جواب آورده‌ای سقا
روشن‌تری از هر شبِ دیگر، مگر این بار
از برکه‌ی مهتاب آب آورده‌ای سقا؟
یک آه از تار دلت، از ناله‌ی نی‌ها
تا پرده‌ی اشک رباب آورده‌ای سقا
چون ماه در منظومه‌ی آغوش خورشیدی
ماهی که داغ آفتاب آورده‌ای سقا
خون می‌رود... امّا بیا یک گام این‌سو تر
حالا که تا این بیت تاب آورده‌ای سقا-
-یک شوره‌زار شعر می‌بینی و دیگر هیچ
آبی برای این سراب آورده‌ای سقا؟
قاسم صرّافان


خون بها - صادق رحمانی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 68

به نام خدا

کاش می گشتم فدای دست تو
تا نمی دیدم عزای دست تو
خیمه های ظهر عاشورا هنوز
تکیه دارد بر عصای دست تو
از درخت سبزِ باغ ِ مصطفی
تا فتاده شاخه های دست تو
اشک می ریزد ز چشم اهل دل
در عزای غم فزای دست تو
یک چمن گلهای سرخ نینوا
سبز می گردد به پای دست تو
در شگفتم از تو ای دست خدا
چیست آیا خون بهای دست تو؟
صادق رحمانی

 


اوج ولایت - علی رضا قزوه - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 67

به نام خدا
در خود شکست آن شب، از خود برید عباس
اوج ولایت است این، خود را ندید عباس
آن عاشقان یکدست، هفتاد تن نبودند...
یک تن شدند، یک تن، اوّل مرید عباس
با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت
آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس
از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری
چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس
کی او بهانه جو بود؟ چشمش به چشم او بود
دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس
از قهراو به دور است ، بی ناز و بی غرور است
اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس
" سید حسن" چه زیبا راز تو را علم کرد
"راز رشید" بودی ، راز رشید... عباس
علی رضا قزوه

 


تو گفتی اسدالله... - طاهر اصفهانی - بحر طویل حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعرتاسوعا -شورش محتشم 66

به نام خدا


گشت عبّاس، چو آگه ز فغان و عطش اهل حریم شه دین، آن دُر دریای کرامت، شه اقلیم فتوَّت، خلف پاک پیمبر ، وصی حیدر صفدر، علی آن ساقی کوثر، که بود نام نکویش به جهان شاه شهیدان، به جنان سَیّد خوبان، به فلک چون مه تابان ، ز ازل خواست به جان گشت خریدار بسی رنج و بلا را.
***
گفت عبّاس به شاه شهدا، با ادب و صدق و صفا، کی شه دین بهر خدا، حال بده رخصت میدان که روم بهر یتیمان، به بر فرقه ی دونان، طلب آب کنم زان سپه لشگر کفّار جفاکار ستم کیش بد اندیش، که شاید به حرم جرعه ی آبی برسانم و نشانم ز دلم آتش سوزان دهم این شور و نوا را.
***
گفت آندم شه خوبان، چو روی جانب میدان، مکن آهنگ تو بر جنگ، به این فرقه ی بی ننگ، تو را مقصد اگر آب بود بهر یتیمان من امروز، که یک سر همه لب تشنه و دل خسته و پژمرده که گویا نبود روح به تن زین ستم و رنج و محن، زود تو دریاب و رسان آب بقا را.
***
گشت عباس روان، جانب میدان، چو یکی شیر ژیان، نعره زنان، روی نمود او به سوی شطِّ فراتی، که بُدی منع بر اهل حرم شاه شهیدان، ز یزید دنی آن آن پست ازل تا به ابد، لعن خدا باد برآن کافر بی دین بد آئین که بُد او زاده ی زانی و سبب جور و جفا را.
***
مشک پر آب نمود او به لب تشنه و برگشت ز غیرت، که بَرَد آب و بُوَد آبرویش در بر اطفال برادر، که جفا جو عمر سعد ستمگر، زغضب گفت به لشکر، نگذارند که عباس برد آب، اگر آب رسد بر لب آنان و درآیند به میدان ، نگذارند دگر نسل شما را.
***
ناگهان لشگریان، موج زنان، گشت عیان، کینه از آن قوم خسان ، پیکر همچون گل عباس جوان، ماند میان، نعره زنان، تیغ کشید او زمیان، حمله برآورد بر آن قوم تو گفتی اسدالله بوَد درصف این معرکه کان لشکریان از دم تیغش همه گشتند گریزان، به یمین و به یسار، آنچه فتاد از دم تیغش زسر و پیکر و هم دست و بسی کشت از آن قوم دغا را.
***
اندر آنحال قضا گشت مُعین، بادل بِن سعد لعین ، ظالمی آمد زکمین، تیغ بیفکند بر آن دست رسا ، دست شد از جسم ابوالفضل جدا، مشک به بازوی چپ آراست، بشد بر سط زین راست، که ای قوم مرا دست دگر گر ز ستم قطع نمائید، بود به ، که رسانم به حرم جرعه ی آبی، چو گلستان حسینی همه لب تشنه فتادند به خاک و به بدن جامه ی چاک است و روا نیست سکینه کند از سوز عطش غش، بود امید مرا تا که برم آب و فشانم به رخ آن ماه لقا را.
***
آه و صد آه که کردند ز تن، دست چپش باز جدا، فرقه ی بی شرم و حیا ، لیک به جا گفت ابوالفضل بر آن قوم دغا، گر ز شما جور و جفا، بیش از این باز رسد، بر تن بی دست من امروز ، رضایم که رسانم به حرم جرعه ی آبی، که بود عابد بیمار، تن خسته و تب دار، بود روز به چشمش چو شب تار، ز سوز عطش ای قوم ستمکار، ندانید مگر شربت بیمار بود آب به بیمار نمائید مدارا.
***
هردو بازوی جداگشته و تن خسته و دل بسته بر آن مشک ، که ناگه ز سر انگشت جفا، حمله ی تیری زکمان کرده رها، آمد و جا کرد بر آن دیده که همواره بد از خوف خدا، پر ز بکاء خواست برون آورد از دیده همان تیر و کله خُود وی افتاد به زیر از سر آن سرور و هم تیر دگر آمده بر مشک پر از آب، که هم آب ز کف رفته و هم تاب بگفتا پس از این مرگ به من گشت گوارا.
***
ظالمی دید چو بی دستی عباس جوان، پای نهاد او به میان، کینه ی دل کرد عیان، گفت به آن سرور شجعان جهان، دعویَت امروز عیان دار به من تا که بدانم هنر بازویت ای میر سپاه شه لب تشنه ابوالفضل تو را گر نبود دست، مرا هست عمودی ز حدید از ره کین برد به کار و دو جهان شد چو شب تار و نگون گشت زرین قامت آن سرو دل آرای سمن سای ابوالفضل، پس آنگاه ندا کرد اخا را.
***
شاه بشنید چو آن ناله ی جانسوز و روان گشت به بالین برادر، به دل غم زده و چشم پر اختر، چو برادر که مُشبَّک شده جسمش ز دم تیغ و سنان نی به تنش دست ، که خیزد دگرش چشم، که ریزد ز بصر اشک روان، گفت به آن سرور و سالار جهان، تا نرود روح برون، پیکرم ای شاه مبر سوی حرم گاه مگر آن که رود روح از این جسم برون چون که زمن آب طلب کرده سکینه، بود او منتظر اندر حرم و من خجل از روی وی از آن که نشد تا که بر آرم ز وفا حاجت آن کنز حیا را.
***
((طاهر)) آن مدح سرا مرثیه آرا شده و جسته تولّا به نبی و علی و حضرت زهرا و امامین همامین، حسن سید کونین، حسین آن شه دارین، پس از آن به علی بن حسین آن که ورا نام بود سَیِّد سجاد و به باقر که بود بحر علوم و ثمر نخله ی ایجاد و به جعفر که بود دین نبی زنده و پاینده از آن مظهر یزدان و به کاظم که بود خاک درش سجده گه موسی عمران، به رضا آن شه والا که بود شاه خراسان، حرمش قبله گه جان، به تقی آن که زجودش دو جهان آمده موجود، پس از آن به علی النقی و هم حسن عسکری آن هر دو امامین همامین، دگر آنکه بود سرِّ خفی نور جلی، شبه رسول مدنی، وارث اجداد گرامی که بود هادی و مهدی به جهان اوست امامی که به پا داشته این عرض و سماء را.


سَیِّد آقا میرزا "طاهر" اصفهانی


محراب - محسن عرب خالقی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 65

بسم الله الرّحمن الرّحیم
عطش ازخشکی لبهای تو سیراب شده
آب از هرم ترک های لبت آب شده
بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده
بعد افتادن عکس تو درآیینه ی آب
برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده
این فرات است که از دردغمت  ای دریا!
بس که پیچیده به خود یکسره ، گرداب شده
تب و تاب حرم ازتشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده
تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده
صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن
عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده
محسن عرب خالقی

 


فکر خودت - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم64

باسم رب الحسین علیه السلام
وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقّا شده‏اى
آب از هیبت عبّاسى تو مى‏لرزد
بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى
به سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اند؟
یا خجالت زده‏اى ؟ وه! که چه زیبا شده‏اى
یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى
منم و داغ تو و این کمر بشکسته
تویى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى
سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى
اندکی فکر خودت باش ببین تا شده‏اى
مانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم ؟
اى علمدار حرم مثل معمّا شده‏اى
مادرت آمده یا مادر من آمده است ؟
با چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اى ؟
تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اى ؟
علی اکبر لطیفیان

 


مشک بردوش - علی اکبرلطیفیان - شعرشهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعرتاسوعا - شورش محتشم63

بسم الله...
مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد
نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد
از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد
او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد
دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد
از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد
کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از ید حادثه امّا آمد
انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد
داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد
از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد
علی اکبر لطیفیان

 


قبله حاجات - محمد علی ریاضی یزدی - شعر حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر نهم محرّم - شورش محتشم 62

به نام خدا

اى حرمت قبله حاجات ما
یاد تو تسبیح و مناجات ما
تاج شهیدان همه عالمى
دست على ماه بنى هاشمى
ماه کجا روى دل آراى تو
سرو کجا قامت رعناى تو
ماه و درخشنده تر از آفتاب
مشرق تو جان و تن بوتراب
همقدم قافله سالار عشق
ساقى عشّاق و علمدار عشق
سرور و سالار سپاه حسین
داده سر و دست به راه حسین
عمِّ امام و اخ و ابن امام
حضرت عباس علیه السلام
اى علم کفر نگون ساخته
پرچم اسلام بر افراخته
مکتب تو مکتب عشق و وفاست
درس الفباى تو صدق و صفاست
مکتب جانبازى و سربازى است
بى سرى آنگاه سر افرازى است
شمع شده آب شده سوخته
روح ادب را ادب آموخته
آب فرات از ادب توست مات !
موج زند اشک به چشم فرات !
یاد حسین و لب عطشان او
وآن لب خشکیده ی طفلان او
تشنه برون آمدى از موج آب
اى جگر آب برایت کباب !
ساقى کوثر ، پدرت مرتضى است
کار تو سقایى کرب و بلاست
مشک پر از آب حیاتت به دوش
طفل حقیقت ز کفت آبنوش
درگه والاى تو در نشأتین
هست در رحمت و باب حسین
هر که به دردى ، به غمى شد دچار
گوید اگر یکصد و سى و سه بار
اى علم افراخته در عالمین
اِکشِف یا کاشف کرب الحسین
از کرم و لطف جوابش دهى
تشنه اگر آمده آبش دهى
چون نهم ماه محرّم رسید
کار بدان جا که نباید کشید
از عقب خیمه ی صدر جهان
شاه فلک جاه ملک پاسبان
شمر به آواز ترا زد صدا
گفت کجایید بَنُوا اُختَنا
تا برهانند ز هنگامه ات
داد نشان خطِّ امان نامه ات
رنگ پرید از رخ زیباى تو
لرزه بیفتاد بر اعضاى تو
من به امان باشم و جان جهان
از دم شمشیر و سنان بى امان ؟
دست تو نگرفت امان نامه را
تا که شد از پیکر پاکت جدا
مزد تو شد دست شه لافتى
خطِّ تو شد خطِّ امان خدا
چار امامى که تو را دیده اند
دست علم گیر تو بوسیده اند
طفل بُدى ، مادر والا گهر
برد تو را ساحت قدس پدر
چشم خداوند چو دست تو دید
بوسه زد و اشک ز چشمش چکید
با لب آغشته به زهر جفا
بوسه به دست تو زده مجتبى
دید چو در کرب و بلا شاه دین
دست تو افتاده به روى زمین
خم شد و بگذاشت سر دیده اش
بوسه بزد با لب خشکیده اش
حضرت سجّاد همان دست پاک
بوسه زد و کرد نهان زیر خاک
مطلع شعبان همایون اثر
بر ادب توست دلیلى دگر
سوم این ماه ، چون نور امید
شعشعه صبح حسینى دمید
چارم این مه که پر از عطر بوست
نوبت میلاد علمدار اوست
شد به هم امیخته از مشرقین
نور ابوالفضل و شعاع حسین
اى به فداى سر و جان و تنت
وین ادب آمدن و رفتنت
وقت ولادت قدمى پشت سر
وقت شهادت قدمى پیشتر!
مدح تو این بس که شه ملک و جان
شاه شهیدان و امام زمان
گفت به تو گوهر والا نژاد
جان برادر به فداى تو باد!
شه چو به قربان برادر رود
کیست (ریاضى ) که فدایت شود؟!
محمد علی ریاضی یزدی

 


جزر و مد - مهدی رحیمی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 61

بسم الله...
هرکس که باتو بوده اگر با تو هست ماند
دنیا تورا نداشت که اینگونه پست ماند
چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست
بر قلب دشمنان تو داغ شکست ماند
 در زیر رقص تیغ تو دراوج کار زار
هرکس که ایستاد،نه،هرکس نشست ماند
سر رابه صخره ها زده هرروز علقمه
یک عمردر هوای تو اینگونه مست ماند
حق می دهم به آب اگر جزر و مد کند
بعداز تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند
هرآدمی زرفتن خود ردّ پا گذاشت
اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟
مهدی رحیمی

 


شتاب - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت حضرت ابالفضل العباس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 60

به نام خدا

این آبها که ریخت ، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک ، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند ، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قومِ غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
امّا هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
علی اکبر لطیفیان

 


امان - محمّد سهرابی - شعر شهادت حضرت ابالفضل العبّاس (ع) - شعر تاسوعا - شورش محتشم 59

به نام خدا

ماهم محل به رفعت هفت آسمان نداد
از راه نخل رفت و کسی را نشان نداد
او را امان رسید و امانم برید و رفت
عباس من به نامه ی دشمن امان نداد
دشمن درست گفت که قرآن پاره ای ست
این دست ها که دست به این و به آن نداد
من بر سر جنازه ی خود گریه می کنم
چون من کسی  نمُرد و در این دشت جان نداد
زین ره که رفته ای چه کند زینب عزیز ؟
خواری ز ره رسید و به معجر امان نداد
محمّد سهرابی


قصّه ی آب ختم شد به سراب - سعید حدّادیان - شعر شهادت حضرت عبّاس (ع) - شورش محتشم 58

به نام خدا

شعله آتشی ست _در دل آب
ساقی مهوشی ست _مست و خراب
بی قراری ست ، عشق تا به جنون
تکسواری ست آب تا به رکاب
آب از پرتوَش به خود پیچید
دیگر این آینه ندارد تاب
آن چنان بود کآسمان می گفت:
روز ، مهمان آب شد مهتاب
مگر آنجا چه دیده کاین سان عشق
عکس او را گرفته در دل قاب
می رود دست آب و دامانش
که میافکن مرا به کام عذاب
حسرت بوسه اش به قلب فرات
دل آب از برای اوست کباب
یک دلاور به موج یک لشکر
یک کبوتر ،هزار دسته غُراب
سینه ی  نخل ها سپر ، اما
تیر ها بیشتر ز حدّ حساب
گر بپرسند : از چه رو تشنه؟
شد برون از فرات بهر جواب
دست های قلم شده با خون
پای آن نخل ها نوشته کتاب
اشک ، چون سیل بر رخش جاری
کربلا محو گشته در سیلاب
مشک ، آرام همچنان طفلی
که در آغوش مام رفته به خواب
چشم هایش سحاب ، امّا نه
کی چکد خون ز چشم های سحاب ؟
تیرها را به جان خرید اما
چون یکی سوی مشک شد پرتاب
مشک چون طفل دست  پایی زد
قصّه ی آب ختم شد به سراب
روی آغوش ساقی طفلان
گوییا تیر خورده طفل رباب
تیر ها پر شدند ، پرها بال
رفت تا اوج عشق همچو عقاب
کم کم از صدر زین زمین افتاد
« ای برادر ، برادرت دریاب »
اوّلین بار شد چنین می گفت
آخرین سجده بود در محراب
در شگفتند قدسیان گویا
بوتراب اوفتاده روی تراب
علقمه یا که مسجد کوفه ؟
حیدر است این به خون نموده خضاب
مادرش نیست ، چه کسی او را
پسرم می کند دوباره خطاب؟
کم کم احساس می کند عباس
عطر خوشبوترین شکوفه ی یاس
سعید حدّادیان

 


حیدر دیگر - محمود کریمی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 57

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تو که از روز ولادت دل بابا بردی
دل اهل حرم و حضرت مولا بردی
تا علی گفت بگوش تو اذان شیر شدی
دم تکبیر شدی و دم شمشیر شدی
تا نظر کرد به رخسار تو گفتا حیدر
چون علی اکبر ما دهر نزاید دیگر
روز میلاد تو بابا چه خوش احوالی بود
حیف جای نبی و مادر من خالی بود
جای لالایی خواب تو عزیز دل من
صد و ده مرتبه یا فاطمه می گفت حسن
عمّه را بوی خوش فاطمه از بوی تو بود
پنجه ی امّ بنین شانه ی گیسوی تو بود
هر زمان تشنه شدی دست علم جام تو بود
تا دم پخته شدن خشت فلک خام تو بود
تا در آغوش بزرگان حرم مرد شدی
کیسه بر دوش علی اصغر شب گرد شدی
به جلال و به جمال احمد و زهرا بودی
گل لیلا همه مجنون و تو لیلا بودی
تو گلاب همه گلهای پیمبر بودی
الحق از روز ازل هم علی اکبر بودی
آسمانی است اگر بر سر جنّات و نهر
من و عباس مه و مهر و تویی نجم سحر
جای من کار حرم یکسره در دست تو بود
میمنه دست عمو میسره در دست تو بود
تا تو را تشنه به آغوش شهادت دادم
یاد انگور طلب کردن تو افتادم
تو که دیدی پدر آن روز دمی دست گشود
بین فردوس وَ من فاصله یک دست نبود
شد ستون های حریم نبوی خاک جنان
دست بردم به دل شاخه ای از تاک جنان
خوشه ای چیدم و دادم به تو ای شور بهشت
شهد شد از نمک لعل تو انگور بهشت
حال امروز که عطشان ز حرم می رفتی
بار آخر که خرامان ز برم می رفتی
از پس اشک پدر محو تماشای تو شد
و حیا مانع بوسیدن لب های تو شد
خیمه ها مکّه و من کعبه و چشمم زمزم
با صدای عرفاتیت حرم ریخت به هم
من به دنبال صدای تو رسیدم به برت
چشم بگشا و ببین حال خراب پدرت
رخ زیبات پر از خاک و لبانت پر خون
بدن پاک تو صد چاک و دهانت پر خون
تا سراسیمه کنار تو رسیدم پسرم
لخته ی خون ز دهان تو کشیدم پسرم
تو که با پهلوی زخمیت چو مادر شده ای
با شکاف سر خود حیدر دیگر شده ای
ای اذان گوی حرم وقت نماز است بمان
به من و بی کسی عمه ی خود روضه بخوان
عمه در راه بیا تا نرسیده به برم
مددی کن که تنت را ببرم تا به حرم
محمود کریمی

 


ریخت به هم کرب و بلا را - غلامرضا سازگار - بحر طویل حضرت علی اکبر (ع) - شورش محتشم 56

به نام خدا

تا علی اکبر فرخنده لقا، گشت روان جانب میدان وغا ، تاخت به سوی سپه و بست بر آن قوم ره و مردم کوفه همه دیدند، چو خورشید فروزنده عیان گشت، و سپه بر مه رویش نگران گشت، عدو گفت که این سرو روان در صف پیکار، بود احمد مختار، به صولت شده چون حیدر کرّار، ندا داد که ای قوم منم، نور دل یوسف زهرا، که شبیهم به نبی سَیّد بطحا، مه یاسین گل طاها، دُر دریای فضیلت، گهر بحر ولایت، ثمر نخل هدایت، همه بینید به ماه رخ من شمس ضحی را.
منم شبه پیمبر(ص) / منم زاده ی حیدر(ع) / منم علی اکبر(ع)
* * *
این سخن گفت و سپس نعره کشید از جگر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست سر و زد به دل خصم ستمگر شرر و کرد تماشا پدر و گفت زهی زین پسر و این قد و بالا و چنین نیرو و این بازو و این قدرت و این غیرت و این عشق و وفا صدق و صفا عزّ و شرف، عزم و هدف، ریخت به هم کرب و بلا را.
علی سرو روانم / بجنگ آرام جانم / تویی تاب و توانم
* * *
شد به هرسوی در آن عرصه ی خون، خصم فراری، که علی داد به ابرو گره و ریخت به هم میمنه و میسره و گاه دریدی زره و قلب و دل و حنجره و خواست شود کار عدو یک سره ناگه زکمین جست یکی خصم ستمکار ، که بُد منقذ خونخوار، زدی تیغ شرربار، به فرق خلف حیدر کرّار، که فواره زد از فرق علی خون و زد آتش جگر خون خدا را.
علی نقش زمین شد / فدای ره دین شد / زخون گلگون جبین شد


غلامرضا سازگار

 


فرصت گفتار - علی اکبر لطیفیان - شعر امام حسین (ع) - شعر محرّم - شورش محتشم 55

بسم الله الرّحمن الرّحیم
با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت
هم چنان که جگر خویشتن از یادم رفت
من اویسم بگذارید که اطراق کنم
بوی شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت
جذبه ی عشق چنین است : فقط ذوب کند
صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت
قصد ربِّ اَرِنی گفتن من دیدن توست
تا نگاهم به تو افتاد ((لن)) از یادم رفت
مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام
بر روی گنبد زردت چمن از یادم رفت
مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ی تو
بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت
((ندهد فرصت گفتار به محتاج ، کریم))
بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت
می رود دل به همان جا که تعلّق دارد
صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت
همه ی حرف من این است : چرا عریانی ؟
نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت
علی اکبر لطیفیان

 

 


سجود - یوسف رحیمی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 54

به نام خدا
تو در تجلّیاتِ الهی چنان گمی
دنبال مرگ می‌روی و در تبسمی
آری جلو جلو تو به معراج رفته ای
مبهوت مانده ام که تو در عرش ِ چندمی
باز از مسیح حنجره‌ی خود اذان ببار
بر این کویر تشنه بنوشان ترنمی
هر لحظه در سلوک مقامات نو به نو
پیغمبرانه با خود حق در تکلمی
شوق وصال می‌چکد از هر نگاه تو
لبریز عشق و شور و خروش و تلاطمی
پر باز کن برو ! که مجال درنگ نیست
جای تو خاک، این قفس تیره رنگ نیست
این گونه بود بر تو سلام و درودشان
دیدی چه کرد با تو نگاه حسودشان
از کینه‌ی علی همه آتش گرفته اند
اما به چشم های تو می‌رفت دودشان
محراب ابروان تو را برگزیده اند
شمشیرهای تشنه برای سجودشان
طوفان خون به پا شده در بین قتلگاه
دور و بر تنت ز قیام و قعودشان
فُزتُ وَ ربِّ کرب و بلا را بخوان علی !
فرق تو را نشانه گرفته عمودشان
دیدم چگونه پهلویت از دست رفته بود
در حمله های وحشی و سرخ و کبودشان
این پلک های زخمی خود را تکان بده
لب باز کن بر این پدر پیر جان بده
یوسف رحیمی

 


پیمبرتر از تو نیست - مجید تال - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 53

به نام خدا
از نسل حیدری و دلاورتر از تو نیست
یعنی پس از علی علی اکبرتر از تو نیست
منطق قبول داشت که با خُلق و خوی تو
شخصی میان خَلق پیمبرتر از تو نیست
آنان که در شجاعت تو شک نموده اند
خیبر بیاورند که حیدرتر از تو نیست
آخر خلیفه خسته شد و اعتراف کرد
از مردمان شهر کسی برتر از تو نیست
ساقی کنار حوض نشسته است منتظر
حالا برو بهشت که کوثرتر از تو نیست
پایین پای بابا افتاده ای علی
اکنون به دشت جسمی پرپر تر از تو نیست
مجید تال

 


سطح عبا - حسن لطفی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 52

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ناباورانه می‌برم ای باورم تو را
ناباورانه غرق به خون تا حرم تو را
سخت است روی سطح عبا جمع کردنت
پاشیده‌اند بس که به دور و برم تو را
پا را مکش که شیون زن‌ها بلند شد
سوگند می‌دهم به دل دخترم تو را
لبخندها بلندتر از قبل می‌شود
وقتی که می‌کشم به دو چشم تَرم تو را
حالا صدای هلهله‌ها هم بلند شد
یعنی که آمده ببرد خواهرم تو را
جای منِ شکسته ببین در میان خون
با دست خُرد شانه زده مادرم تو را
وای از حرم که می‌نگرد ساعتی دگر
بر نیزه می‌برند کنار سرم تو را
می‌خواستم بغل کنمت باز هم ولی
تکه به تکه در بغلم می‌برم تو را
حسن لطفی

 


وسعت صحرا - محمد علی بیابانی - شعر حضرت علی اکبر (ع) - شعر شب هشتم محرّم - شورش محتشم 51

بسم الله...
خواهم اگر به آن قد و بالا ببینمت
باید تو را به وسعت صحرا ببینمت
تکه به تکه جسم تو را جمع کردم و
می چینمت به روی عبا تا ببینمت
حالا که تیر خورده و پهلو گرفته ای
پیغمبرم ... به کسوت زهرا ببینمت
خوبست اینکه حدّاقل مادر تو نیست
ور نه چگونه در بر لیلا ببینمت
جان کندن مرا به تمسخر گرفته اند
پیش بساط خنده اینها ببینمت؟
ترسم ز عمّه بود بیاید ، که آمده
حالا من عمّه را ببرم یا ببینمت؟
***
تشنه نرفته است ز خون تو دشنه ای
باید به نیزه ها نگرم تا ببینمت
محمد علی بیابانی

 


بس کن رباب - حسن لطفی - شعر حضرت رباب (س) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 50

به نام خدا

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست  دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود
حسن لطفی

 


نماز عاشقی - محسن ناصحی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 49

بسم الله الرّحمن الرّحیم
کنون که حسرت پرواز فرصتم داده
برای بوسه ات ای تیر هستم آماده
گمان مبر که علی رفت و مادرش هم رفت
مرا رباب برای همین زمان زاده
برای بوسه زدن بر گلوی پاره من
تمام عرش خدا هم به سجده افتاده
کسی ندیده کبوتر شبیه من این قدر
که نوع پر زدنش ساده ، رفتنش ساده
نماز عاشقیَم را در آسمان خواندم
که دست های پدر بوده اند سجّاده
به نیزه دار بگویید قدری آهسته
مباد تا که بیفتد سرم در این جاده
محسن ناصحی

 


خبردار - علی اکبر لطیفیان - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 48

بسم الله...

آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم ، به خدا مسخره کردند
گفتند : مگر صاحب کوثر پدرت نیست ؟
گفتی که مکِش منّت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست؟
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبرت نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبردار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
 علی اکبر لطیفیان

 


عرش - جعفر رسول زاده - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 47

به نام خدا
تو مثل آن گل سرخی که تازه وا شده است
وَ غنچه غنچه در این دشت رو نما شده است
تو اولین قدم سبزه روی دشت بهار
تو مثل طفل نسیمی که تازه پا شده است
هنوز چشم نجیبت شبیه باران است
که با ترنّم هر قطره هم نوا شده است
تو آن لطیفه ی صبحی که از سحر خورشید
به غمزه غمزه ی ناز تو آشنا شده است
دوباره خنده بزن غنچه ام که دل تنگم
لب شکر شکن تو چه دلربا شده است
تو را چگونه شقایق رقیب خود نکند
که داغ عشق، به درد تو مبتلا شده است
تو روی دست منی تا به عرش می برمت
که فصل سبز ملاقات با خدا شده است
فرات بر دو لب تشنه ی تو می سوزد
مگر برای تو این دشت کربلا شده است
دعای کوچک من در قنوت عشق تویی
که کائنات پر از ذکر ربّنا شده است
جعفر رسول زاده

 


داغ سخت - جواد حیدری - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 46

بسم الله الرّحمن الرّحیم
این ناله ی شکسته ی یک خسته مادر است
بی شیر بودنم به خدا مرگ آور است
آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل
خجلت زده غریب و پریشان و مضطر است
از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده
رویت خضاب گشته ز خون کبوتر است
مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم
من مادرم که سینه ی من مهد اصغر است
یا که ببند چشم علی یا که صبرکن
چشمش هنوز در پی بیچاره مادر است
با من مگو که تیر به حلق علی زدند
بر حنجرش نشانه ی تیزی خنجر است
سنگ لحد نچیده برویش مریز خاک
تازه بخواب رفته گل من که پرپر است
داغش عظیم اگرچه خودش شیر خواره بود
این داغ سخت با همه غم ها برابر است
جواد حیدری

 


نزاع - مصطفی متولّی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 45

به نام خدا
شعاع آه مرا ضرب در عذاب کنید
محیط درد گلوی مرا حساب کنید
از التهاب لب من گدازه می ریزد
برای کشتن آتش فشان شتاب کنید
حسین آمده تا آبروی آب شود
به جای هلهله فکری به حال آب کنید
میان جمع شما یک نفر مسلمان نیست ؟
کجاست غیرتتان ؟ های ! انقلاب کنید
به پیرمرد جوان مرده که نمی خندند
حیا کنید ، از این ظلم اجتناب کنید
مرا که بالش دست رقیّه میخواباند
نمی شود که به تیر سه شعبه خواب کنید
به سعی هاجر و سوز گلوی اسماعیل
سراب حلق مرا زمزم رباب کنید
نزاع غنچه و فولاد آخرش پیداست
سه شعبه را که نشد ، نیزه را مجاب کنید
مصطفی متولّی

 


اگر عطش بگذارد - احمد علوی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 44

به نام خدا
خدا به ماه زمین خورده آسمان بدهد
دلی به وسعت دریای بی کران بدهد
امام عشق، علَم را به دست ساقی داد
که مرد را به تمام جهان نشان بدهد
چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک
به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد
که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند
که خاک اقامه بگوید، که سنگ اذان بدهد
و یا به کودک لب تشنه روی دست پدر
هزار سفره ی رنگین تر از کمان بدهد
رباب از نفس افتاده جبرئیل کجاست
که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد
چه عاشقانه و زیبا خدا مقدّر کرد
که روی دست پدر ایستاده جان بدهد
هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست
اگر عطش بگذارد ؛ اگر امان بده
احمد علوی

 


ابـرهــه - وحید قاسمی - شعر حضرت علی اصغر (ع) - شعر شب هفتم محرّم - شورش محتشم 43

به نام خدا
بر نیزه روی پای خودت ایستاده ای
مردی شدی برای خودت ایستاده ای
مثل بـزرگ های قبیله چـه با غرور
بر پای ادعای خودت ایـستاده ای
شانه به شانه ی همه سـرهای قافله
همراه مـقتدای خودت ایستاده ای
تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان
تنها بـه اتکای خودت ایستاده ای
ذبـح عـظیم بـت شکن پـیـر کـربلا
در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای
ای خضر تشنه کام ! دراین گوشه ی کویر
بر چشمه بقای خودت ایستاده ای
ما بین نـاقـه هـای من و عـمّه زینبت
در مروه و صفای خودت ایستاده ای
رأست چگونه بر سر نی بند می شود؟
بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای
در آسـمان ابری سنگ و کلوخ شهر
بـا سعی بال های خودت ایستاده ای
پیـش سپاه ابـرهــه ی عـابـران شــام
مانند کعبه جای خـودت ایستاده ای
من را دعا کن از سر نی کودک رباب!
در محضر خدای خودت ایستاده ای
وحید قاسمی

 


بهانه - وحید قاسمی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر شب ششم محرّم - شورش محتشم 42

به نام خدا
برای پرزدنت حجم آسمان کم بود
ولی به بال و پر خسته ات،  توان کم بود
شتاب کردی و واماند بند نعلینت
چقدر شوق شهادت ؟ مگر زمان کم بود؟
چرا تو را همه ی کوفه سنگ باران کرد؟
درون لشگر آنها مگر سنان کم بود؟
جمل بهانه ی خوبی به دستشان می داد
برای کشتن تو بغض نهروان کم بود
به فکر جایزه ی بردن سرت بودند
شراب خون تو در سفره های شان کم بود
نفس کشیدن تو رنگ و بوی زهرا داشت
میان سینه ی تو چند استخوان کم بود
وحید قاسمی


تکثیر - مصطفی متولی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 41

بسم الله...
لاله ی خشکی و از خون خودت تر شده ای
بی سبب نیست که اینگونه معطّر شده ای
دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
یک تنه باغی از آلاله ی پرپر شده ای
تنش تیغ و تنم کرببلا را لرزاند
زخمی صاعقه ی خنجر و حنجر شده ای
چه کنم با غم این سینه ی پامال شده
به خدا آینه ی پهلوی مادر شده ای
سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده
مثل غم های دلم چند برابر شده ای
این جماعت همه دنبال سرت آمده اند
چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای
دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای
مصطفی متولی

 


منّتی بر سر دنیا - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 40

به نام خدا
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته ؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش...
...ریشه ی چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقّا دارد
قبضه ی تیغ که می چرخاند
آذرخشی ست که می سوزاند
شور در پهنه ی صحرا انداخت
موج بر سینه ی دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلّا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر...
...تا که بر قامت آنها انداخت
چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریّا انداخت
نوبت ازرق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یادِ...
... ضربه ی کاری مولا انداخت
مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد

حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
شاعر : ؟

 


آشنا - حسن لطفی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 39

به نام خدا

زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته ، مرا مجتبی شدی؟
لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا ، چه شده بی‌صدا شدی
افتاده‌ای به خاک و پر از زخم گشته‌ای
از دست رفته‌ای و پر از ردّ پا شده‌ای
از پای کوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره ی ‌دلم که چنین نخ‌نما شدی
دیروز شانه‌ات زدم امروز دیده‌ام
با پنجه‌های قاتل خود آشنا شدی
بر روی خاک مثل عمو قد کشیده‌ای
یا بس که تیغ خورده‌ای از زخم وا شدی
گفتم عصای پیری من بعد اکبری
اما از این شکسته‌ی تنها جدا شدی
حسن لطفی

 


دشتی از آه - حسن لطفی - شعر حضرت قاسم بن حسن (ع) - شعر ششم محرّم - شورش محتشم 38

به نام خدا
چشمی که بسته ای به رخم وا نمی شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی شود
ای مهربان خیمه ، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه ی زن ها نمی شود
تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی شود
باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی شود
باور نمی کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یک جا نمی شود
تقصیر استخوان سر راه مانده است
راه نفس گمان نکنم ، وا نمی شود
این نعل های تازه چه کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده پیدا نمی شود
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدّت شبیه قامت سقا شده ببین
مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده
دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده
پیراهنی که بر بدنت بود کنده اند
پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده
از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار
حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده
با من بگو به دست که افتاده کاکلت
این طور موی پر شکنت زیر و رو شده
از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته
از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده
انگار جای فاصله ها پر نمی شود
از بس تمامی بدنت زیر و رو شده
بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدّت شبیه قامت سقا شده ببین
حسن لطفی

 


بلوا - وحید قاسمی - شعر حضرت عبدالله بن حسن علیه السلام - شعر پنجم محرّم - شورش محتشم 37

به نام خدا

عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!
سر تصاحب ِ عمامه ی تو دعوا بود
به سختی از وسط نیزه ها گذر کردم
هزار مرتبه شکر خدا کمی جا بود!
ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود
سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود
عمو چقدر لبِ خشکتان ترک دارد!
چه خوب می شد اگر مشک آب سقا بود
زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه کن؛ نکند مادر تو زهرا بود
برای کشتن تان تیغ و نیزه کم آمد
به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود!
تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام
به فکر جایزه ی بردن سر ما بود
بلند شو؛ که همه سوی خیمه ها رفتند
من آمدم سوی ِ گودال، عمه تنها بود
وحید قاسمی


در قفس - بحر طویل حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم 36

به نام خدا

همه رفتند و پریدند و گذشتند، چرا من ؟ز چه رو من؟ چه کنم؟ آه ، چرا ؟ آه ،که جا مانده و وامانده ام و زار و پریشان،همه رفتند و پریدند،چرا نوبت من نیست؟ چرا بال و پرم بسته ای و در قفس انداخته ای ؟ بال و پرم سوخت رهایم کن از این بند ، از این دام ، امید حرم عمّه چه کنم ؟ آه ، پریشان تر از این دشت ، از این خیمه بی مرد، از این تربت طف دیده و جامانده ام ای داد ، ببین کار تمام است، ببین شاهد پرپر شدن و شاهد افتادنش از مرکب خون یال ،به گودال، رهایم کن از این بند ، ببین بغض زده چنگ گلویم ،چه بگویم ،چه بگویم، که عمویم نه که بابای من است ، این همه آوای من است این که من از کودکی ام بر سر دوش و روی دامان پر از مهر عمویم پدرانه به سرم داشته دستی به نوازش منم و گریه و خواهش من و شرمندگی از خنده ی اصغر من و بیچارگی از رفتن اکبر من و دستان علمدار من و قاسم من و قاسم که مرا گفت مبادا که بمانی و بسوزی که همه پر زده بیچاره شوی همه شب شانه زده شانه به مویم همه دم بوسه زده بوسه به رویم چه کنم وای که نزدیک بود تا که رود جان ز تنم چشم مرا گیر نبینم که در آن حلقه دو صد گرگ در آن بارش صد تیر لب تشنه جگر سوخته در بین حرامی و سپاهی پرکوفی پر شامی دگر تاب ندارم به خدا آب شدم آب شنو خواهش طفلی که یتیم است و به دنبال پدر بار دگر از ته دل می کشد او حس یتیمی و غریبی چه کنم آه ببین بر بدنش خنده زنان نیزه زنش پیرهنش شد کفنش در دل صحرا و این گونه رها گشت پرید از بر زینب همه تن یک نفس آن راه دوید آه چه دید تا که به گودال رسید آه از آن ورطه ی خون بار ، از آن لحظه غم بار چه می دید تنی غرق به خون بی نفس افتاده که فریاد بر آورد مگر مرده ام اینجا که چنین حلقه زنان خنده زنان بر تن این نیمه جان تیغ زده آمده ام یاری او گفت و دو دستش سپرش کردکه آن لحظه کسی تیغ برآورد و یک پلک دگر دیدکه افتاده بر آن سینه همان سینه که از کودکیش خفته بر آن گفت عموجان چه خوش عطری ست عجب بوی خوشی هست همین بوی گل یاس که بالای سر ماست

شاعر : ؟

 


حسینیّه - علی اکبر لطیفیان - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم 35

به نام خدا

گرچه قدم کوچک است و بار ندارد
بیشتر از یازده بهار ندارد
عشق تو با سن و سال کار ندارد
سر کشی عشق من مهار ندارد
هرکه شد از عشق مست عبد حسین است
هرکسی عبدلله است عبد حسین است
من که پسر خوانده ی سرای عمویم
ماحصل زحمت دعای عمویم
دست چه باشد کنم فدای عمویم
دار و ندارم همه برای عموم
در سر ما فرق ، بین دست و جگر نیست
مرد خدا نیست آنکه مرد خطر نیست
حضرت عزوجل که ترس ندارد
کوه وقار از کتل که ترس ندارد
طفل حسن از جدل که ترس ندارد
بچه ی شیر جمل که ترس ندارد
وای اگر نیزه ای به دست بگیرم
زیر و زبر میکنم به عشق امیرم
از سر شوق است اگر که بی کفنم من
مرد بی دفاع عمو حسین منم من
طفل حسن زاده نه خودم حسنم من
عمه مهیای جنگ تن به تنم من
یک تنه پس میزنم به لشکر کوفه
عمه سپاهت منم برابر کوفه
حال که در خیمه های او پسری نیست
از علی اکبرش دگر خبری نیست
ماندن من در حرم چنان هنری نیست
دست ضعیفم که هست اگر سپری نیست
دست من از جنس دست مادر آقاست
ارث قدیمی ما ز کوچه ی زهراست
جان که نباشد حرم چه فایده دارد
بعد عمو پیکرم چه فایده دارد
از همه کوچکترم چه فایده دارد
حبس شدن در حرم چه فایده دارد
عمه یسار و یمین چقدر شلوغ است
دور عمو را ببین چقدر شلوغ است
زانوی من خم شد آن سوار که افتاد
از روی مرکب بی اختیار که افتاد
با طرف راست یک کنار که افتاد
بر روی شمشیر و سنگ و خار که افتاد
عمه ببین نیزه را به مشت گرفتند
موی عموی مرا ز پشت گرفتند
عمه بس است این همه تپیده شدن ها
ضربه ی شمشیر ها شنیده شدن ها
زیر لگدهای چکمه دیده شدن ها
این طرف و آن طرف کشیده شدن ها
دیر شد عمه - مرا به خویش رها کن
زود برو در میان خیمه دعا کن
آمد و آن تیر های جا شده را دید
روی تنش زخم های وا شده را دید
در بدنش نیزه های تا شده را دید
دور سرش چند مرد پاشده را دید
یابن خبیثه ! چرا به سینه نشستی
روی حسینیّه ی مدینه نشستی
علی اکبر لطیفیان

 


تعلّل - محسن عرب خالقی - شعر حضرت عبدالله بن حسن (ع) - شعر شب پنجم محرّم - شورش محتشم34

بسم الله...
در رگ رگش نشانه ی خود کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود
دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟
وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟
در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش
با حکم عمّه ، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش
اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است
خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه ، جانِ عمو کن مرا حلال
دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود
در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است
دستش برید و گفت : که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت : که ای وای مادرم
در خون طپید و گفت : که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت : که ای وای مادرم
وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست
خونش حنا به روی عمویش کشیده است
ازعرش آفرین پدر را شنیده است
مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است
تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده
یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه
فریاد مادرانه ای آید که : آه ، آه
دارد صدای اسب می آید زقتلگاه
ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند
محسن عرب خالقی

 


شکسته تر - حسن لطفی - شعر شب چهارم محرّم - شعر طفلان حضرت زینب (س) - شورش محتشم 33

بسم الله...
دوباره در دل من خیمه عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید
شکسته تر ز من پیر دیگر اینجا نیست
مرا زمین زده است اکبرم شما نزنید
برای آنکه نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه اینکه دو بی کس دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید
حسن لطفی

 


- سید حمید رضا برقعی - شعر شب چهارم محرّم - شعر طفلان حضرت زینب (س) - شورش محتشم 32

بسم الله الرّحمن الرّحیم
قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش
این دو ز کودکی فقط ایینه دیده اند
آیینه ای که آه نسازد مکدرش
واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟
یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش
با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...
سید حمید رضا برقعی

 


حُسن ختام - غلامرضا سازگار - بحر طویل حضرت حر (ع) - شعر شب چهارم محرّم - شورش محتشم 31

به نام خدا

در صف و کرب و بلا، لشگر شیطان چو مصمّم شدی از جور و جفا، در پی قتل پسر احمد مختار، بهین حجت دادار، ولی الله ابرار، یگانه پسر حیدر کرار، در آن مرحله حُر بود گرفتار، فتاده به تنش لرزه در آن عرصه ی پیکار، به دل داشت ز غم آه شرر بار، گهی بخت به جنّت کشدش گه به سوی نار، سرشکش به رخ و گفت که ای قادر جبّار، من و جنگ حسین ابن علی (ع) رهبر احرار، به ذات احد داور غفّار، که هرگز نکنم رو به سوی نار، به ناگاه چو خون یک سره جوشید و خروشید همه هستی خود باخت، فرس تاخت، به سوی حرم یوسف زهرا و به لب داشت بسی ذکر و دعا را.
حسین جان توبه کردم / بیا دورت بگردم / تویی درمان دردم
* * *
پسر فاطمه فرمود که ای حرّ ریاحی، تو دگر حُرّ حسینی، یار ام الحسنینی، تو بریری تو زهیری، تو علی اکبر و عبّاس رشیدی، تو همه صدق و صفایی، تو همه شور و نوایی، تو دگر از شهدایی، تو گل سرسبد کرب و بلایی، تو دگر توبه نمودی، تو به ما چهره گشودی، زهی از حُسن ختامت، زهی از قدر و مقامت، زهی از شور کلامت، زهی از مشی و مرامت، چه شود تا که بیایی، به برما و بینی کرم و عفو خطا را.
صفا آورده ای حُر/ چه ها آورده ای ای حُر.
* * *
حُر چو دید آن همه لطف و کرم و بخشش و احسان و عطا گفت: که ای شمس هدی، نور خدا، سیّد خیل شهدا،لحظه ای آرام نگیرم ابدا، تا که شود از بدنم روح برون، رأس جدا، اذن کرم کن که روم جانب میدان و به راه تو دهم جان و شوم کشته در این دشت بلا با لب عطشان، من اگر را ه تو بستم، دل زار تو شکستم، به خدا از تو و از زینب و عباس و سکینه خجلَستم، بلکه جبران کنم از دادن جان جرم و خطا را.
حسین جانم فدایت / بمیرم من برایت / فدای خاک پایت
* * *
چو گرفت اذن در آن دشت بلا، گشت پر از نور ولا، تاخت به سوی یم لا، داد بر آن قوم ندا، گفت که ای قهر خداوند جزاتان، بنشیند همه مادر به عزاتان، که دل فاطمه خستید و به روی پسرش آب ببستید، شما کافر و پستید، شما کفر پرستید، من امروز دگر حُرّ فداکار حسینم، به خدا یار حسینم، که به ناگاه یکی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و گشت سراپا شرر و ریخت تن و دست و سر و داد ندای ظفر و رفت که نابود کند یکسره آن قوم دغا را.
شجاعت زنده گردید / وفا پابنده گردید / عدو شرمنده گردید
* * *
دشمنان یکسره گفتند که احسنت به چنین غیرت و این همّت و این عزت و این صولت و این هیبت و این قدرت و این نیرو و این بازو و این عزم صلابت، که به هم ریخت بسی میمنه و میسره را خصم فراری شده با خفت و خواری، همه با شیون و زاری، فلک انگشت به لب ماند و ملک نعرۀ تکبیر زد و تا که شد از زخم فراوان تن پاکش چو زره تاب ز تن داد و فتاد از سر زین، خواند شه ارض و سما را.
حسین جان کُن قبولم / ببخشا به بتولم / به اولاد رسولم
* * *
یوسف فاطمه آمد سوی میدان سر حُر را ز وفا بر سر دامن بگرفت و نگه از لطف و کرم کرد بر آن کشته ی آزاده ی دلداده و فرمود که ای حُر تو دگر حُر شهیدی، چه نکو مادر تو نام تو حُر گفت، دگر همدم مایی، شریک غم مایی، تو هم مُحرم و هم محرم مایی، تو همه صدق و صفایی، تو سفیر شهدایی، تو دگر پاک ز هر جرم و خطایی، زتو گیرند دگر اهل وفا درس وفا را.
تودیگر حُر مایی / شهید کربلایی / همه صدق و صفایی


غلامرضا سازگار

 


گرفتار - غلامرضا سازگار - بحر طویل حضرت حر علیه السلام - شعر شب چهارم محرّم - شورش محتشم 30

به نام خدا

روز عاشورا که خورشید فروزنده عیان گشت و منوّر ز فروغش همه ی ملک جهان گشت، دو لشکر به صف آرایی خود گشت مصمّم، به همه بود مسلّم، که در این ماه محرّم ، عمر سعد کمر بسته به قتل شه ابرار، چنان حُر گرفتار، فتادش به بدن لرزه در آن عرصه ی پیکار، فرو ریخت به رخ اشک گهربار، سیه گشت بر او روز همانند شب تار، رهاند اسب زقلب سپه لشکر کفار، بسوی حرم عترت اطهار، حضور پسر احمد مختار، که ای نور دل حیدر کرّار، منم حرّ گنهکار، که بستم سر ره را به تو با لشکر بسیار، چه باشد که ببخشی زمن این جرم و خطا را.

منم حُرّ گرفتار / منم عبد گنهکار

* * *

شه دین دست نوازش بکشیدی به سر حُرّ و بیافشاند زلب دُر، که تو امروز تهی گشته ای از ظلمت و از نور شدی پر، زچه افکنده سر خویش به زیر و شدی از هستی خود سیر، مکن بر سر خود خاک، مزن جامه ی دل چاک، که گشتی ز گنه پاک، تو ای عاشق دلداده ی آزاده ی آماده ی ایثار، زلطف احد قادر دانا، به در خانه ی فرزند نبی احمد مختار، مکن گریه که مولات کریم است و عطایش زخطای تو فزون است بیا یاور ما باش، چو جان در بر ما باش، از این بیش میندیش، بدین غصّه و تشویش، که خشنود نمودی ز ره مهر و وفا آل عبا را.

تو از ما شدی ای حُر / چه خوب آمدی ای حُر


* * *
بگفتا که ایا پیر و مرادم، به خدا دل به تودادم، مبر ای دوست ز یادم، بده از لطف و کرم اذن جهادم، بگرفت اذن و روان گشت، سوی معرکه با خشم و عدو بست، زجان چشم و در آن قوم دغا ولوله انداخت، عدو رنگ ز رخ باخت، در آن لشگر انبوه چنان الحذر افتاد، که نام از نظر افتاد، زبس دست و سر افتاد ، زمین شد همه گلگون و در و دشت پر از خون و جهان تیره به چشم همگان گشت، که آثار قیامت به همان صحنه عیان گشت، یم خون زتن خصم روان شد، همه گفتند که احسنت به چنین صولت و این نیرو و این بازو و این هیبت و این شوکت و این مردی و مردانگی و عشق حسینی، همه دیدند در این دشت بلا معجزه ی شیر خدا را.

بپا گشته قیامت / زهی عزم و شهامت

* * *

تیرو شمشیر زبس بر تن آن پیلتن آمد، تنش از عرشۀ زین کرد مکان بر زبر خاک، که از کینه ی آن لشکر سفّاک شدی یک سره چون پرده ی گل چاک، شرار از جگر خاک، برآورد سر از سینه افلاک حسین ابن علی ناله کشید از جگر و به صف آن سپه بد سیَر و کرد بسی ظالم غدّار روان در سقر و بر سر زانو بگرفت از حُر آزاده سر و ریخت سرشک از بصر و گفت که ای دوست فدای ره دادار شدی، دور ز اغیار شدی، با من بی یار تو از راه وفا یار شدی، گرچه در این لشکر خونخوار گرفتار شدی، مام تو نامید تو را حُرّ و تو در هر دو جهان حُرّی از آن داد خدایت شرف یاری ما را.

دگر حُر شدی ای حُر / ز حق پُر شدی ای حُر

غلامرضا سازگار

 


پرواز - غلامرضا سازگار - شعر حضرت حبیب بن مظاهر (ع) - شورش محتشم 29

به نام خدا

ظهر عاشور به میدان بلا، معرکه ی کرب و بلا، گشت یکی پیر جوانمرد، رخش بر همه ظاهر، پسر پاک مظاهر، عاشقی طیب و طاهر، که به کف تیغ و به پیکر زرهش بود، به پیری چو یکی کوه، بدان همّت نستوه، ندا داد بر آن لشکر خونخوار، که ای قوم خطاکار، شمایید همه پست و ستم کار، منم عاشق آن سَیّد ابرار، که بوسیده سراپای ورا احمد مختار، حسین آنکه کند یاری احکام خدا را.

من آن یار غریبم/ حبیبم حبیبم

 * * *

 من حبیبم که حسین ابن علی، داده زلطف و کرمش اذن جهادم، پیرم اما چو یکی شیر ژیانم، که قوی تر ز جوانم، عاشقم عاشق آن فخر زمانم، به تولّای حسین آمده ام، سینه به آتش زده ام، پیر منم، شیر منم، عاشق شمشیر منم، این من و این جان و تنم، تیغ کشید از کمر و داد ندای ظفر و ریخت تن و دست و سر و خصم روان در سقر نار شد و کشت بسی قوم دغا را.

 من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم

 * * *

ناگهان قامت آن ماه جبین، گشت زبیداد عدو، نقش زمین، گشت فدای ره دین، تاخت حسین ابن علی، جانب میدان و گرفت از ره احسان، سر آن پیر سرافراز به دامان، روح آن حافظ قرآن، به حضور پسر فاطمه، پرواز سوی دار بقا کرد، به عهدش چه وفا کرد، سر و جان را به ره دوست فدا کرد و ، در آن قلزم خون دید خدا را.

من آن یار غریبم / حبیبم حبیبم

غلامرضا سازگار

 


اشتباه گرفتی... - قاسم صرافان - شعر حضرت حر علیه السلام - شعر شب چهارم محرّم - شورش محتشم 28

به نام خدا

سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی
که گفته کشتی نوحی، تو مهربان تر از اویی
که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی
چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی
منم خسوف سیاهی که روی برگ دل تو
غبار غصه کشیدم و مثل ماه گرفتی
من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی
بگو چرا نشوم آب که دست یخ‌زده‌ام را
دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی
چنان تبسم گرمی نشانده‌ای به لبانت
که از دل نگرانم مجال آه گرفتی
رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت
تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی
قاسم صرافان


سهم من - حسین رستمی - شعر حضرت رقیّه سلام الله علیها - شعر سوم محرّم - شورش محتشم 27

به نام خدا

بین عشّاق جهان تا کی سفر باشد؟ بس است
تا به کی لیلا ز مجنون بی خبر باشد؟ بس است
جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند
سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است
نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش
گوشواره هم نمی خواهم پدر باشد بس است
عمّه امری نیست ؟ دارم رفع زحمت می کنم
بودنم تا کی برایت دردسر باشد؟ بس است
دیر شد برخیز گفتم که به عمّه گفته ام
یک نفر از رفتن من باخبر باشد بس است
حسین رستمی

 


بعد از تو... - محسن عرب خالقی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 26

به نام خدا

گفتم به خود یا که خبر از ما نداری
یا که خیال دیدن ما را نداری
حالا که با سر آمدی فهمیده ام که
هر شب تو میخواهی بیایی پا نداری
دور از من و عمّه کجاها رفته ای که
یک جای سالم در سرت حتّی نداری
حتّی پر از زخم و جراحت هم که باشی
زیباترین بابای دنیا! تا نداری
بعد از تو باید سوخت در هرم یتیمی
بعد از تو باید ساخت بابا با نداری
با دختر تو دختران شام قهرند
با طعنه می گویند تو بابا نداری؟
من را به همراهت ببر تا که بفهمم
تو دوست داری دخترت را یا نداری
محسن عرب خالقی

 


آن یکی هم رفت - حسن اسحاقی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 25

به نام خدا
تمام می شوم امشب در آخر قصّه
بخواب بانوی احساس! دختر قصّه!
یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت
یکی یکی همه رفتند از در قصّه
ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!
میان شعله ی آتش سراسر قصّه...
خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب
بدون آب بیاید دل آور قصّه
بده امانت شش ماهه را به دست پدر
که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصّه
***
نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست
نپرس از تن در خون شناور قصّه
بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح
نخواب تا برسی سمت دیگر قصّه
و گوشواره ی خود را در آر! می ترسم-
-پری بماند و دیو ستمگر قصّه
***
بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید
بخواب کودک تنها! قلندر قصّه!
بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!
که پیر می شوی امشب از آخر قصّه:
بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...
بگیر اگرچه که سخت است باور قصّه
حسن اسحاقی


قافله رفته بود و... - وحید قاسمی - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 24

به نام خدا

قافله رفته بود و من بیهوش
 روی شن زارهای تفتیده
 ماه با هر ستاره ای می گفت:
 بی صدا باش!تازه خوابیده

 قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدینه پیچیده
خواب دیدم پدر ز باغ فدک
سیبِ سرخی برای من چیده

قافله رفته بود ومن بی جان
 پشت یک بوته خار خشکیده
 بر وجودم سیاهی صحرا
 بذر ترس و هراس پاشیده

قافله رفته بود و من تنها
مضطرب ، ناتوان ز فریادی
 ماه گفت : ای رقیه چیزی نیست
خواب بودی ز ناقه افتادی

قافله رفته بود و دلتنگی
 قلب من را دوباره رنجانده
 باد در گوش ماه دیدم گفت:
 طفلکی باز هم که جامانده

قافله رفته بود و تاول ها
مانعی در دویدنم بودند
خستگی ، تشنگی ، تب بالا
سدِّ راه رسیدنم بودند

قافله رفته بود و می دیدم
 می رسد یک غریبه ازآن دور
 دیدمش -سایه ای هلالی شکل-
 چهره اش محو هاله ای از نور

از نفس های تند و بی وقفه
وحشت و اضطراب حاکی بود
دیدم او را زنی که تنها بود
چادرش مثل عمّه خاکی بود

بغض راه گلوی من را بست
 گفتمش من یتیم و تنهایم
 بغض زن زودتر شکست وگفت:
 دخترم ، مادر تو زهرایم
وحید قاسمی

 


‏غم توگلوی مرامی­فشارد - سعیدحدادیان - شعر حضرت رقیه(س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 23

به نام خدا

‏دل آسمان میل دارد ببارد
‏خرابه نشینی ما گریه دارد
سرانگشت مشکل گشایم ضعیف است
‏که خار ازکف پای من در بیارد
الا خیزران خورده­ی مجلس طشت!
‏غم تو گلوی مرا می­فشارد
بیا تا تماشا چیانت نگویند
که این طفل آواره بابا ندارد
عجب روزگار عجیب و غریبیست
‏یهودی مرا خارجی می شمارد
سعید حدّادیان

 


شأن نزول - محمد سهرابی - شعر حضرت رقیه سلام الله علیها - شعر سوم محرم - شورش محتشم 22

باسم ربّ الحسین علیه السلام
مجنون شبیه طفل تو پیدا نمی­شود
زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی­شود
درد رقیّه ی تو پدر جان یتیمی است
درد سه ساله ی تو مداوا نمی­شود
شأن نزول راس تو ویرانه من است
دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی­شود
بی شانه نیز می شود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گرهش وا نمی­شود
‏بیهوده زیر منّت مرهم نمی­روم
این پا برای دختر تو پا نمی­شود
‏صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده­اند
خواهم ببوسم از لبت اما نمی­شود
‏چوب از یزید خورده­ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی­شود
‏کوشش مکن که زنده نگه داری­ام پدر
‏این حرف­ها به طفل تو بابا نمی­شود
محمّد سهرابی

 


خاطرات خسته‌ترین - یوسف رحیمی - شعر حضرت رقیه (س) - شعر شب سوم محرم - شورش محتشم 21

به نام خدا
با سر رسیده‌ای بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست
شب‌ها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست
باید برای شستن گل ‌زخم‌های تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست
قاری خسته تشت طلا و تنور نه!
شایسته بود شان تو را منبری که نیست
آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست
تشخیص چشم های تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست
دستی کشید عمّه به این پلک‌ها و گفت:
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست
دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست
حتّی صبور قافله بی‌صبر می‌شود
با خاطرات خسته‌ترین دختری که نیست
یوسف رحیمی

 


گر خیام آتش بگیرد ... - علی انسانی - شعر ورود کاروان به کربلا - شعر دوم محرم - شورش محتشم 20

به نام خدا
راه ما طی گشت و در این دشت مأوا می کنیم
بار در منزل رسید و خیمه بر پا می کنیم
این زمین بازار و کالا جان و ما سوداگریم
جان خود یک روزه با جانانه سودا می کنیم
خصم خواهد قامت ما خم ولی غافل از آنک
ما دوتا تنها قد خود پیش یکتا می کنیم
در همین وادی به روی دست ما با تیر کین
شیر خواری جان دهد ، ما هم تماشا می کینم
روز عاشورا که پرپر می شود گل های عشق
بس تماشایی بوَد دعوت ز زهرا می کنیم
گر خیام آتش بگیرد کودکی گر گم شود
نعش او آخر به زیر خار پیدا می کنیم
علی انسانی

 


از غروب ... - علی اکبر لطیفیان - شعر ورود کاروان به کربلا - شعر دوم محرم - شورش محتشم 19

بسم الله...

کاروان سلاله­های خدا
کاروان امام عاشورا
کاروان بهشتیان زمین
کاروان فرشتگان سما
یکی از نوکرانشان جبریل
یکی از چاکرانشان حوا
گوشه­ای از صدایشان داوود
نفسی از دعایشان عیسی
نوجوانانشان چو اسماعیل
پیرمردانشان خلیل آسا
زائر اشکهایشان باران
تشنه مشک­هایشان دریا
همه آیات سوره مریم
همه چون کاف و ها و یا و الی...
یوسفان عشیره حیدر
مریمان قبیله زهرا
کعبه می بیند و طواف ملک
چشم تا کار می­کند اینجا
کشتگان حوادث امروز
صاحبان شفاعت فردا
تا به حالا ندیده هیچ کسی
این همه آفتاب در یکجا
هردلی با دلی گره خورده است
همه مجنون صفت، همه لیلا
دارد این کاروان صحرائی
دخترانی عفیفه و نوپا
همه با احترام و با معجر
همه در پرده­های حجب و حیا
پرده را از مقابل محمل
باد حتی نمی­برد بالا
‏دور تا دور شان بنی هاشم
تحت فرمان حضرت سقا
پای علیا مخدره زینب
روی زانوی اکبر لیلا
از غروب مدینه می آیند
در زمینی به نام کرب وبلا
می رسیدند و یاد می کردند
از سر و طشت و حضرت یحیی
حق نگهدار این همه مجنون
حق نگهدار این همه لیلا
علی اکبر لطیفیان

 


شیوه ی مولا - محمد ارجمند - شعر شهادت حضرت مسلم (ع) - شعر شب اوّل محرم - شورش محتشم 18

بسم الله...

کارش میان معرکه بالا گرفته بود
‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود
‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر
‏انبوه کینه دور و برش را گرفته­بود
‏دلواپس غریبی امروز خود نبود
‏اما دلش به خاطر فردا گرفته­بود
‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین
‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته­بود؟
‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند
‏باور نکرد از همه امضا گرفته­بود
‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او
‏او شب برای مردمش احیا گرفته­بود
‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی
‏أن شعله­ها برای همین پاگرفته بود
محمد ارجمند

 


کشتی نجات - بحر طویل آغاز محرّم - شورش محتشم 17

به نام خدا

باز هر کوچه و بازار شده وادی ماتم شده غرق تب و اشک پر از گریه نم نم رسیده است دوباره همه جا عطر محرّم بساط غم و اندوه شده باز فراهم بیائید همه سینه زنان گریه کنان نوحه بخوانید همه شور بگیرید همه اشک بریزید بخوانید از آن عشق مجسّم از آن روح مکرّم که غرق غم و اندوه شده غصّه عالم چه شوری است چه حالی است چه احساس زلالی است بیائید که از سفره ارباب از این سفره پر برکت و پر خیر همه رزق بگیریم که دست همه خالی است و این اشک شبیه پر و بالی است که تا یک دل و یک رنگ همه بال بگیرید و بمیریند چرا که به خدا حضرت ارباب تجلّی صفات است و هم جلوه ی ذات است در اوج درجات است  قتیل العبرات است اسیر الکربات است و کشتی نجات است و اشک غم او آب حیات است و لب تشنه لبهاش در آن ظهر عطش نوش لب خشک فرات است و اما خود ارباب گواه است دلم منتظر برگ برات است که دلتنگ غبار حرمین و عتبات است همان جا که شب جمعه پر از عطر دل انگیز بهشت است همان مرقد حضرت که فرش حرمش بال فرشته است . عجب کرب و بلائی...

شاعر : ؟

 


خیمه می زند اندوه - مریم سقلاطونی - شعر امام حسین علیه السلام - شعر محرّم - شورش محتشم 16

به نام خدا

صدای دسته ی زنجیرزن،غمی در من
و شعله می کشداکنون جهنمی در من
شب است و از همه سو خیمه می زند اندوه
که تا بنا شود از نو محرّمی در من
شبیه تکیه دلم بی قرار می لرزد
و شعله می کشد آواز مبهمی در من
صدای شعله ورِ یک سوار می پیچد
و سایه روشنِ تبدارِ آدمی در من
شب است و از در و دیوار تکیه می بارد
سکوت ممتدِ اندوهِ مبهمی در من
مریم سقلاطونی

 


تسخیر - جلیل صفر بیگی - شعر آغاز محرّم - شورش محتشم 15

به نام خدا

انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده
از چار طرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده
جلیل صفر بیگی

 


از حرم تا حرم - قاسم صرافان - شعر محرّم - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 14

به نام خدا

زندگی چیز دیگری شده است، تا به نامت رسیده‌ایم حسین!
عشق سوغاتِ کربلاست اگر مزه‌اش را چشیده‌ایم حسین!
هر دلی را به دلبری دادند، هر سری را به سَروَری دادند
ما که هر وقت گفته‌ایم خدا، از خدایت شنیده‌ایم: حسین
از خدایت شنیده‌ایم که ‌گفت: نقش‌ها ما کشیده‌ایم اما
«اَحسنُ الخالِقین» از آنروزیم که تو را آفریده‌ایم حسین!
زینت شانه‌های پیغمبر! تا شنیدیم ساعت آخر:
دل چگونه بریدی از اکبر، دل از عالم بریده‌ایم حسین!
این عَلَم‌ها و این علامت‌ها اینچنین بی دلیل خم نشدند
همه‌ی ما شریک غم‌های خواهری قد خمیده‌ایم حسین!
تن بی دست مانده‌ی سقا دیده‌ای، وای از دلت آقا !
در عوض ما کنار هر آبی عکس دستی کشیده‌ایم حسین!
بین شرم نگاه عباس و آن دل نازک شما چه گذشت؟
از حرم تا حرم نفهمیدیم ما که هر چه دویده‌ایم حسین!
روضه‌های مدینه می‌خوانیم اول کربلا و می‌دانیم
از دعاهای مادرت بوده که به اینجا رسیده‌ایم حسین!
شاعری با نگاه پاییزی به دو چشم بهاری‌اَم خندید
چه بگویم که اشک ما از چیست؟ چه بگویم چه دیده‌ایم حسین!
قاسم صرافان

 


فصل بلوغ شیعه - وحید قاسمی - شعر امام حسین علیه السلام - شعر آغاز محرّم - شورش محتشم 13

به نام خدا

در کوچه ها نسیم بهشت محرّم است
این شهر بی مجالس روضه جهنّم است
پیراهن سیاه عزاداری شما
زیباترین تجلّی عشق مجسّم است
شکر خدا که هیئتمان باز دایر است
شکر خدا که بر سر این کوچه پرچم است
بیرون ندیده اید زنی ایستاده است؟
بالش شکسته است ، قدَش هم کمی خم است
لبخند تلخ فاطمه بر تک تک شما
یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است
من که ندیدمش دم در، خب شما چطور؟
صد حیف سوی چشم گنهکار ما کم است
پرواز می کنیم از این پیله های تنگ
فصل بلوغ شیعه یقینا محرّم است
در مجلس عزای امام قتیل اشک
روضه به شور و واحد و نوحه مقدّم است
وحید قاسمی

 


سطحی از خیزران - حسین خدایار - ترکیب بند امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 12

به نام خدا

تا که خون در رگ است و جان به تنم
به عزیزت قسم که سینه زنم
آنکه از گاهواره تا مردن
دیده اش از غمت تر است، منم
شیر مادر نخورده بابایم
تربتت را نهاد در دهنم
عاقبت بین روضه می میرم
جامه ی نوکری شود کفنم
یا کریم کریم می باشم
من حسینی ز دولت حسنم
در جوانی ز ماتمت پیرم
گر بگویی بمیر می میرم
من که اینگونه در هیا هویم
تا نفس هست از تو می گویم
جان زهرا همیشه وقت نماز
مُهری از تربت تو می جویم
کنج هیئت دل کِدِر شده را
زود با اشک و آه می شویم
عطر سیب حضور سرخت را
دائما بین روضه می بویم
روضه خوان قتلگاه رفته و من
زائر ناله های بانویم
مادرت بود بیقرارم کرد
در این خانه ماندگارم کرد
ای خدا در تلاوتت جاری
سر نی دلبری و دلداری
از همان جا به ما شراب بده
تو به این دلبری سزاواری
سطحی از خیزران به لب هایت
می نشیند چو میشوی قاری
مادر داغ دیده ات در عرش
می زند ناله می کند زاری
زینبت محو صوت قرآنت
ای بنازم چه خواهری داری
ای به نی ،جن و انس حیرانت
پدر و مادم به قربانت
مادرت بار عام فرموده
برفقیران سلام فرموده
اشک ما را به یمن روضه تان
تا ابد ناتمام فرموده
سینه زن ها و گریه کن ها را
یک به یک احترام فرموده
روضه خوان را به هر کجا برده
یاد غم های شام فرموده
آخر کار گوشه هیئت
گریه کرده مدام فرموده-
-قد مادر ز غصه تاست حسین
تا سرت روی نیزه هاست حسین
از دلی زار و سینه ای بی تاب
السلامُ علیکَ یا ارباب
در طلوع همیشه ات بر نی
محض دل های بی قرار بتاب
تا نرفتم ز دست آقا جان
این غلام سیاه را دریاب
یک اشاره برای گریه بس است
به علی اصغرت ندادند آب
شب هفتم برای این روضه
ناله ها کردم که وای رباب
بوی شش گوشه می دهد این آه
قبرُهُ فی قلوبِ من والاه
ای همه شادی و عزایم تو
هم مناجات و هم دعایم تو
نیمه شب در قنوت نافله ها
روح العفو و ربّنایم تو
وقت خواب و زمان بیداری
نه که شب ها و روزهایم تو
نوکری از تبار ((جَونت)) من
تویی ارباب با وفایم تو
دم مردن در اوج تنهایی
آنکه ماند فقط برایم تو
روز وشب از غم تو می بارم
به همه گفته ام تو را دارم
در فقیری سرآمدم آقا
به گدایی زبانزدم آقا
تو که از حال من خبر داری
هر چه تو خوب ، من بدم آقا
من فقیرم فقیر مادر زاد
تو کریمی که آمدم آقا
شب قبرم ز مقدمت روز است
بَه از این حُسن پا قدم آقا
گاه در اوج روضه می بینم
دم حسین است و بازدم آقا
گر رَوَم مبتلای غیر شوم
با شما عاقبت به خیر شوم
خوب دانم که کمتر از آنم
که بگویم ز نسل سلمانم
لکِن از ابتدا به لطف خدا
نوکرت بوده ام و می مانم
خیلی از وقت ها برای دلم
قدر یک آه روضه میخوانم
سر جدا ،نیزه ،بوریا ،صحرا
سم اسب، استخوان، نمی دانم
کاش میشد که بعد مردن هم
بشنوم از زبان خویشانم-
-بس که نالید و بس که هق هق کرد
عاقبت بین روضه ها دق کرد
حسین خدایار

 


یک کربلا - کاظم بهمنی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 11

به نام خدا

یادتان باشد لباس مشکیم را تا کنید
گوشه ای از قبر من این جامه را هم جا کنید
کاش من در شام تاسوعا بمیرم تا شما
خرجیم را نذر خرج ظهر عاشورا کنید
هم کفن دارم و هم قومی که دفنم می کنند
پس فقط هنگام دفنم یاد آن آقا کنید
از صدای ناله ها و گریه های مادرم
بیشتر یاد غم صدیقه ی کبری کنید
آه من مردم ولی یک کربلا قسمت نشد
پیش مردم مایلم این نکته را حاشا کنید
مرگ من آمد ولی آقا نیامد، حیف شد!
فرصت دیدار را شاید شما پیدا کنید
کاظم بهمنی

 


زمینی که کربلا... - مسعود اصلانی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 10

باسم ربّ الحسین علیه السلام

شبی که فاصله ها بین ما نشست و گریست
میان کوچه بی انتها نشست و گریست
دلم به یاد زمینی که کربلا گویند
دو چشم دوخته بر نا کجا نشست و گریست
فدای مستمعی که دو دست بر پهلو
از ابتدای همه روضه ها نشست و گریست
میان کوچه سینه زنی دو دست ادب
به یاد داغ تو بر سینه ها نشست و گریست
گمان کنم که در آن روز پر بلا خورشید
چو دید روی زمین ماه را نشست و گریست
همینکه دختر خورشید را عدو می برد
به روی نیزه سری بی صدا نشست و گریست
سوال میکنم از او که خواهرش زینب
به زیر کعب نی اش مثل ما نشست و گریست
مسعود اصلانی

 


مدال گریه - محمّد صمیمی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 9

به نام خدا
به نام ابر بهاری ست فال گریه ام امشب
گلاب می چکد از دستمال گریه ام امشب
چقدر ساده سرازیر گشته جاری چشمم
هوای حس غریبی ست حال گریه ام امشب
رسیده ام به یقین که نشسته رو بروی من
کسی که داده به دیده مجال گریه ام امشب
در انعکاس نگاه مذاب آینه پیداست
گرفته دامن او اشتعال گریه ام امشب
برید بند دلم باز تا به گردنم انداخت
به دستهای بریده مدال گریه ام امشب
و می رسد به طوافش که نیست فاصله ای از
از حریم قدسی او تا کمال گریه ام امشب
محمّد صمیمی

 


فَابکِ لِلحُسَین - یوسف رحیمی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 8

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در هر مصیبت و محنی فَابکِ لِلحُسَین
در هر عزای دل شکنی فَابکِ لِلحُسَین
در خیمه‌ی مراثی و اندوه اهل بیت
قبل از شروع هر سخنی فَابکِ لِلحُسَین
در مکتب ارادت ابن شبیب ها
هم ناله با أبا الحسنی فَابکِ لِلحُسَین
إن کُنتَ باکیاً لِمُصابٍ کَالأنبیاء
فِی الإبتلاءِ و الحَزن ِ فَابکِ لِلحُسَین
شب های جمعه مثل ملائک میان عرش
با بوی سیب پیرهنی فَابکِ لِلحُسَین
در تند باد حادثه ای گر کبود شد
بال نحیف یاسمنی فَابکِ لِلحُسَین
دیدی اگر میان هیاهوی تشنگی
طفلی و لب به هم زدنی! فَابکِ لِلحُسَین
لب تشنه جان سپرد اگر عاشقی غریب
یا روی خاک ماند تنی فَابکِ لِلحُسَین
گرم طواف، نیزه و شمشیر و تیرها
دور شهید بی کفنی فَابکِ لِلحُسَین
در لحظه‌ی تلاوت قرآن که دیده است؟
غرق به خون شود دهنی فَابکِ لِلحُسَین
با نعل تازه جای دگر غیر کربلا
تشییع شد مگر بدنی؟ فَابکِ لِلحُسَین
رحمی نکرده اند در آن غارت غریب
حتی به کهنه پیرهنی فَابکِ لِلحُسَین
شب های جمعه دور و بر قتلگاه عشق
با ناله‌ی کبود زنی فَابکِ لِلحُسَین
یوسف رحیمی

 


ولیکن ز کربلا... - علی انسانی - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 7

به نام خدا
قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریب‌وار پیامی به آشنا بنویسم
نرفته یک غمم از دل، غمی دگر رسد از راه
ز خانه‌ی دل تنگ و برو بیا بنویسم
غریبی من و دل را کسی چه داند و بهتر
که مویه‌های غریبانه با رضا بنویسم
پی رضای امام رئوف بودم و گفتم
روم به طوس ولیکن ز کربلا بنویسم
به یاد کودکی و درس و مشق و مدرسه افتم
دوباره مشق ز بابا و طفل و آ(ب) بنویسم
گهی ز پشت حسین و گهی ز فرق اباالفضل
یکی‌یکی که شنیدم، دو تا دو تا بنویسم
به یاد قامت عباس و دست و همّت سقا
رسا اگر چه نگویم ولی رسا بنویسم
به فرش خاک بیابان، به عرش نیزه دونان
تنی جدا بسرایم ، سری جدا بنویسم
چه بر سر تنش آمد؟ ز من مپرس که باید
ز توتیا شده در چشم بوریا بنویسم
بنی‌اسد بگذارید من به قبر شهیدان
غزل نه قطعه از آن قطعه ‌قطعه‌ ها بنویسم
ز نوک نیزه و کنج تنور و دیر نصارا
تمام سیر و سفر بود، از کجا بنویسم؟
چه‌ ها گذشت به بزم یزید با دل زینب
شراب را بگذارم کباب را بنویسم
لبی لبالب قرآن، لبی به طعنه و طغیان
دگر مپرس سزا نیست ناسزا بنویسم
علی انسانی


ذکر "حسین" جلوه کند ذکر "هو" شود - علی اکبر لطیفیان - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 6

بسم الله الرّحمن الرّحیم
آن باده ای خوش است که نذر سبو شود
آن غصه ای خوش است که آه گلو شود
اصلا به یک دو قطره نباید بسنده کرد
آن چشمه چشمه است که یک روز "جو" شود
وقتی دلم شکست ، گرو میگذارمش
خوب است آبروی جگر "آب رو" شود
عشاق راه دربدر ناله ی هم اند
مستانه ناله کن که دلی زیر و رو شود
ما در حسینیه به خداوند می رسیم
ذکر "حسین" جلوه کند ذکر "هو" شود
روزی  اگر بناست که قربانی ام کنند
این کار بهتر است به ابروی او شود
باید که سجده کرد خدا یا حسین را ؟
فردا که با خدای خودش روبررو شود
آقایی کریم اجازه نمی دهد
تا اینکه دست ما به صف حشر رو شود
***
این گریه ی برای تو عین طهارت است
عابد چرا معطّل آب وضو شود
هرکس که سر به زیر تو شد سر بلند شد
بی آبرو کنار تو با آبر وشود
علی اکبر لطیفیان

 


گریه - علی اکبر لطیفیان - شعر محرّم - شعر کاروان امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 5

بسم الله الرّحمن الرّحیم
وقتی که می رفتند دنیا گریه می کرد
شهر مدینه مثل زهرا گریه می کرد
وقتی که می رفتند پشت پای آنها
چشمان جبرائیل حتی گریه می کرد
پائین پای ناقه مریم گریه می کرد
دورِ سر گهواره عیسی گریه می کرد
این است آن داغ عظیمی که برایش
حتّی میان تشت یحیی گریه می کرد
این است زینب بانویی که زیر پایش
زانوی لرزه دار سقا گریه می کرد
بوسید اکبر دستهای مادرش را
در زیر چادر ، ام لیلا گریه می کرد
بر روی دامن مادری در گوش طفلش
آهسته تا می گفت لالا گریه می کرد
یک کاروان گریه شد وقتی رقیه
با گفتن بابا، بابا گریه می کرد
در زیر پای محمل مستوره ی عشق
منزل به منزل ریگ صحرا گریه می کرد
وقتی که میرفتند عالم سینه می زد
وقتی که میرفتند دنیا گریه می کرد
علی اکبر لطیفیان


حیّ علی العزاء - رحمان نوازنی - شعر آغاز محرّم - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 4

بسم رب الحسین علیه السلام
از عرش از میان حسینیه‌ی خدا
آمد صدای ناله‌ی «حیّ علی العزاء»
جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد
گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا
جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت
یارب! اجازه هست شوم فرش این عزا؟
آدم زجنت آمد و ناله‌کنان نشست
در بزم استجابت بی‌قید هر دعا
او که هزار بار به گریه نشسته بود
یک «یا حسین» گفت و همان لحظه شد به پا
آری تمام رحمت خود را خدا گرفت...
گسترد بر محرّم این اشک و گریه‌ها
آن‌گاه گفت: روضه بخوان «أیّها الرسول»
جانم فدای تشنه لب دشت کربلا
***
روضه تمام گشت ولی مادری هنوز
آید صدای گریه‌اش از بین روضه‌ها
رحمان نوازنی

 


حساب - محمد سهرابی - شعر امام حسین علیه السلام - شورش محتشم 3

به نام خدا
زلفت ز پیچ و تاب فزونش طناب شد
یک حلقه ده که قلب گلوی من آب شد
یک قطره اشک بهر تو بحر طویل گشت
یک ذره از فضیلت تو صد کتاب شد
از آتش تو شکووه به افلاک ریختم
یک قطره از شکایت من آفتاب شد
شمعم ز پیچ کوچه شبیخون ز باد خورد
یا رب حسین را برسان شب خراب شد
یحیی شدن چه داشت که عیسی شدن نداشت ؟
طشت آمد و فلک دلش از غصه آب شد
((دستم نمی رسد که دل از سینه بر کنم))
زیرا بلندی دل ما زان جناب شد
جولان چشم مست تو تیغ از سپر گرفت
جمعی هلاک گشته و جمعی جواب شد
تحویل سال سوختگان از محرّم است
یعنی حسین عید خدا انتخاب شد
عاشق چو مُرد گریه ز چشمش نمی رود
اشکم برای مجلس ختمم گلاب شد
وقتی خدا به حشر بگوید چه داشتی
سر بر کند حسین و بگوید حساب شد
محمد سهرابی

 


طبل عزا را بنواز ای فلک! - آغاز مجموعه اشعار محرّم و صفر ۱۴۳۳ - عمران صلاحی - شورش محتشم 1

باسم ربّ الحسین علیه السلام

آغاز مجموعه اشعار محرّم و صفر سال ۱۴۳۳ ( شورش محتشم )

 

باد ها
نوحه خوان
بید ها
دسته ی زنجیر زن
لاله ها
سینه زنان حرم باغچه
باد ها
در جنون
بید ها
در جنون
بید ها
واژگون
لاله ها
غرق خون
خیمه ی خورشید سوخت
برگ ها
گریه کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک !

عمران صلاحی

 

 


در مسیر علی آب گل شده - شعر مدح امیرالمومنین علی علیه السلام - مجید تال

بسم الله...
امشب هوای باغ نگاهم بهاری است
واژه به واژه کار دلم بیقراری است
باران و رود و چشمه و دریا قلم شدند
برگ درخت و بال ملک دفترم شدند
بیتابم امشب و تب شعری گرفته ام
با جمع شاعران شب شعری گرفته ام
.
.
.
سعدی! نگاه کن به رخش باز جان بگیر
ازباغ های نخل علی ((بوستان )) بگیر
حافظ! بیا و شاعر این بارگاه باش
یعنی((غلام شاه جهان باش و شاه باش))
پژواک بی نهایت خورشید نور او
ای مولوی زشمس جمالش  بگو  بگو...
((شیر خدا و رستم دستانم آرزوست))
چون نام رستم آمده اینبار وقت اوست
فردوسی! از شکوه نبردش چه دیده ای
آیا شجاعت علوی را شنیده ای؟!
قطبین عالم است سر تیغ ذوالفقار
از ضربه های دستش ((لا یمکن الفرار))
نیما! برای پیرهنش شعر نو بگو
از سادگیش از نمک و نان جو بگو
اواز هجوم زخم زبان خون به دل شده
سهراب! در مسیر علی آب گل شده
قیصر! میان کوچه علی سر به زیر شد
عمر گلش بگو چقدَر زود دیر شد...
مجید تال

 


قرآنِ وصف - شعر عید غدیر - سید محمدجواد شرافت

به نام خدا
اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور
آیینه ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور
چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور
در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدوس» ، «یا نور»
قرآنِ وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»«نبا»«یوسف»«قیامت»«هل اتی»«نور»
از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور
خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی
فریاد می زد آسمان : «نور علی نور»
تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما وصل شما نسل شما نور
پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور
در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور
سید محمدجواد شرافت

 


شیرانه سر - شعر مدح حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام - محمد سهرابی

بسم الله الرحمن الرحیم

آموخت تا که عطر زشیشه فرار را
آموختم فرار ز یاران به یار را
 دل می کشید ناز من و درد و بار را
کاموختم کشیدن ناز نگار را
پس می کشم به وزن و قوافی خمار را
***
 گیرم که کرد خواب رفیقان مرا کسل
گیرم که گشت باده ازین خستگی  خجل
گیرم که رفت پای طرب تا کمر به گل
ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل
مطرب اگر کلافه نوازد سه تار را
  ***
باید که تر شود ز لب من شراب خشک
باید رسد به شبنم من آفتاب خشک
دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک
از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک
از ما مکن دریغ لب آبدار را
***
شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم
شد صرف نحوه نگهت گفتگوی چشم 
گفتی بسوز در غم من ای بروی چشم
تا می درم لباس بپا کن شرار را
***
بازار حسن داغ نمودی برای که؟  
چون جز تو نیست پس تو شدستی خدای که؟
آخر نویسم این همه عشوه برای که ؟
ما بهتریم جان علی یا ملائکه؟
ما را بچسب نه ملک بال دار را
***
این دستپاچگی زسر اتفاق نیست
هول وصال کم زنهیب فراق نیست
شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست  
اصلا مزار انور تو در عراق نیست
معنی کجا به کار ببندد مزار را
***
با قل هوالله است برابر علی مدد
یا مرتضی است شانه به شانه به یا صمد ؟
هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد      
جوشانده ای زنسخهء عیسی ست این سند
گر دم کنند خون دم ذوالفقار را
***
ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن
خود را ببین به صفحه آب و ثواب کن
این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن
از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن
پر لاله کن به خون شهیدان بهار را
***
 من لی یَکونُ حَسب یکون لدهر حسب
با این حساب هرچه که دل خواست کرد کسب
چسبیده است تیغ تو بر منکر نچسب  
از انتهای معرکه بی زین گریزد اسب
دنبال اگر کنی سر میدان سوار را
***
کس نیست این چنین اسد بی بدل که تو
کس نیست این چنین همه علم و عمل که تو
کس نیست این چنین همه زهر و عسل که تو 
احمد نرفت بر سر دوش تو بلکه تو
رفتی به شان احمد مکی تبار را
***
از خاک کشتگان تو باید سبو دمد
مست است از نیام تو عَمرِ بن عبدود
در عهد تو رطوبت مِی، زد به هر بلد   
خورشید مست کردو دو دور ِ اضافه زد
دادی زبس به دست پیاله مدار را
***
مردان طواف جز سر حیدر نمی کنند
سجده به غیر خادم قنبر نمی کنند
قومی چو ما مراوده زین در نمی کنند
خورشید و مه ملاحظه ات گر نمی کنند
بر من ببخش گردش لیل و نهار را
***
دانی که من نفس به چه منوال می زنم
چون مرغ نیم کشته پر و بال می زنم
هر شب به طرز وصل تو صد فال می زنم 
بیمم مده ز هجر که تب خال می زنم
با زخم لب چه سان بمکم خال یار را
***
امشب بر آن سرم که جنون را ادب کنم 
برچهره تو صبح و به روی تو شب کنم
لب لب کنان به یاد لبت باز تب کنم
شیرانه سر تصرف ری تا حلب کنم
وز آه خود کشم به بخارا بخار را
***
خونین دلان به سلطنتش بی شمار شد
این سلطه در مکاشفه تاج انار شد
راضی نشد به عرش و به دلها سوار شد
این گونه شد که حضرت پروردگار شد
سجده کنید حضرت پروردگار را
***
آنکه به خرج خویش مرا دار می زند
تکیه به نخل میثم تمار می زند
تنها نه اینکه جار تو عمار میزند
از بس که مستجار تو را جار می زند
خواندیم مست جار همین مستجار را
***
از من دلیل عشق نپرسید کز سرم
شمشیر می تراود و نشتر ز پیکرم
پیر این چنین خوش است که هستی تو در برم 
فرمود : من دو سال ز ایزد جوان ترام
از غیر او مپرس زمان شکار را
***
از عشق چاره نیست وصال تو نوبتی ست
مردن برای عشق تو حکم حکومتی ست
آتش در آب می نگرم این چه حکمتی ست
رخسار آتشین تو از بسکه غیرتی ست
آیینه آب می کند آیینه دار را
***
زلفت سیاه گشته و شد ختم روزگار 
خرما زلب بگیر و غبار از جبین یار
تا صبح سینه چاک زند مست و بی قرار
خورشید را بگو که شود زرد و داغدار
پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را
***
یک دست آفتاب و دو جین ماه می خرم 
یک خرقه از حراجی الله می خرم
صدها قدم غبار از این راه می خرم
از روی عمد خرقه کوتاه می خرم
باپلک جای خرقه بروبم غبار را
***
یک دست آفتاب و هزاران دوجین بهار
یک دست ماهتاب و بهاران هزار بار
یک دست خرقه انجم پولک برآن مزار 
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
وقت است ترکنم به سبو زلف یار را
محمد سهرابی

 


مشهور - شعر ولادت امام هادی علیه السلام - غلامرضا سازگار

به نام خدا
خیزید و ببینید تجلای خدا را
در بیت ولا مشعل انوار هدا را
آن عبد خدا وجهۀ معبودنما را
رخسار علی ابن جواد ابن رضا را
در نیمه ذیحجه نـدا داد منادی
تبریک که آمد به جهان حضرت هادی
پیچیده در امواج فضا بوی محمد
گویند خلایق سخن از خوی محمد
بینید عیان طلعت دلجوی محمد
در آینۀ روی علی روی محمد
الحق که جواد ابن رضا را پسر آمد
بر ابن رضا، ابن رضای دگر آمد
دل خانه و چشم همه فرش قدم او
لبریز شده ظرف وجود از کرم او
آورده حرم سجده به خاک حرم او
صد حاتم طایی است گدای درم او
از پارۀ دل در قدمش گل بفشانید
عیدی ز رضا و ز جوادش بستانید
ای طلعت زیبای تو خورشید هدایت
ای گوهر رخشندۀ نُه بحر ولایت
ذات ازلی را  ز ازل دست عنایت
فضل و کرم و جود تو را نیست نهایت
بودند امامان همـه هادی ره نـور
بین همه نام تو به هادی شده مشهور
هنگام سخن بوسۀ عیسی به لب تو
با یاد خدا سال و مه و روز و شب تو
دل‌های محبان خدا در طلب تو
نام تو علی آمد و هادی لقب تو
چارم علی از آل رسول دو سرایی
قرآن روی دست جواد ابن رضایی
ای روح دعا از نفس گرم تو زنده
بر اشک دعای تو اجابت زده خنده
تو عبد خداوندی و خلقی به تو بنده
صورت به روی پات نهد شیر درنده
جنت گل روییده‌ای از فیض نگاهت
رضوان چو یکی سائل بنشسته به راهت
ما نور ولایت ز کلام تو گرفتیم
ما وحی خدا را ز پیام تو گرفتیم
ما کوثر توحید ز جام تو گرفتیم
ما خط خود از مشی و مرام تو گرفتیم
تا صبح جزا رو به روی خاک تو داریم
ما جامعه را از نفس پاک تـو داریم
تو گوهر نُه بحری و دریای دو گوهر
سرتا به قدم حیدر و زهرا و پیمبر
بوسیده جوادت چو کتاب الله اکبر
هم یوسف زهرایی و هم بضعۀ حیدر
هم طاهری و هم نسب از طاهره داری
هم در دل هر دلشده یک سامره داری
عیسی دمی و فیض دمت باد مبارک
در دیدۀ هستی قدمت باد مبارک
هر لحظه به خلقت کرمت باد مبارک
تجدید بنای حرمت باد مبارک
کردم چـو بـه دیـدار رواق حرمت سیر
دیدم که در این خانه عدو شد سبب خیر
زیبد که به پای تو سر خویش ببازیم
بر صحن تو و قبر و رواق تو بنازیم
در نار حسد خصم حسودت بگدازیم
این کعبۀ دل را همه چون کعبه بسازیم
تا کور شود دشمن و تا دوست شود شاد
گردیـد دوبـاره حـرم پـاک تـو آبـاد
ای سامره‌ات کرب و بلای دگر ما
بر خاک درت تا ابدالدهر سر ما
وصف تو دعای شب و ذکر سحر ما
مهر تـو بـه بـازار قیامت ثـمر ما
عالم بـه ولای تو ننازد به چه نازد؟
«میثم» به ثنای تو ننازد به چه نازد؟
غلامرضا سازگار

 


هر شام در صلاتی و هر روز صائمی - شعر ولادت و مدح امام هادی علیه السلام - محمد سعید میرزایی

بسم الله الرحمن الرحیم
فیض مدام، سلسله نورِ دائمی
پور جواد ابن رضا سبط کاظمی
در شأنت این بس است که جد شما رضاست
در فضلت این بس است که تو جدّ قائمی
تا پایه امامت و دین از تو قائم است
خود عرش فضل را به خدا از قوائمی
اینگونه گفت وصف تو را هر که با تو بود
هر شام در صلاتی و هر روز صائمی
یا حجّه الوفیّ، صفی هادی ای امام
ای حضرت کریم که عین المکارمی
هادی! امامنا التقی المتقی، سلام
نور دهم! امام علی‌النقی، سلام
مهر دهم! حقیقت کامل، امام من!
آیینه جمیع فضائل، امام من!
لرزانده دستگاه خلافت شکوه تو!
خاک از توکلّت متوکل، امام من
چاره ندید خصم مگر آنکه همچو باب
بر تو خوراند زهر هلاهل امام من
لحظه به لحظه جان به تو مشتاق، هادیا!
لحظه به لحظه دل به تو مایل، امام من
ای که هنوز حلقه در را نکوفته
لطف تو داده حاجت سائل، امام من
نامت گره‌گشای تمامی مشکلات
لطفت کلید حل مسائل امام من
هادی! امامنا التقی المتقی، سلام
نور دهم! امام علی‌النقی، سلام
زین العباد، ثانی سجّاد، یا علی
نور تو بر جواد، خدا داد، یا علی
تنها نه باب تو که به فردوس، فاطمه
از خنده تو گشت دلش شاد، یا علی
روشن به روی گندمی‌ات شد دل جواد
وقتی «سمانه» چون تو سمن زاد، یا علی
چون باب شهر علم نبی بود، جدّ تو
شد ملک علم و دین ز تو آباد، یا علی
در پای تو گریسته وحش درنده هم
ای بسته ولای تو آزاد، یا علی
تاریخ، ای حقیقت بیدار، چون علی
هرگز تو را نمی‌برد از یاد، یا علی
هادی! امامنا التقی المتقی، سلام
نور دهم! امام علی‌النقی، سلام
محمد سعید میرزایی

 


همسایه دیوار به دیوار - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - علی اکبر لطیفیان

بسم الله...

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم
مثل خورشید گرفتار شب تار شدم
مرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم
این هم از غربت من بود که ناچار شدم
من نمی خواستم علّت دلواپسیِ ِ
معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم
من بدهکاری خود را به همه پس دادم
به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم
من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه
با تو همسایه دیوار به دیوار شدم
کاش می شد بنویسم کفنی برداری
کفنی نیست اگر،پیرهنی برداری
علی اکبر لطیفیان

 


شانه های زخمی - شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام - یوسف رحیمی

بسم الله...
شانه های زخمی اش را هیچ کس باور نداشت
بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت
در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی
عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت
بام های خانه های مردم بیعت فروش
وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت
می چکید از مشک هاشان جرعه جرعه تشنگی
نخل هاشان میوه ای جز نیزه و خنجر نداشت
سنگ ها کمتر به پیشانی او پا می زدند
نسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشت
روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبود
سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت
سر سپردن در مسیر سربلندی سیره اش
جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت
دخترش با دیدن بازارهای کوفه گفت
خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت
یوسف رحیمی

 


شهر سنگ آباد - شعر شهادت امام باقر علیه السلام - مسعود اصلانی

به نام خدا
سینه ام چون تلاطم دریا
چشم من چشمه ی غم دنیا
داده ام این دل اسیرم را
دست بال و پر کبوترها
هم ره بالهایشان بردند
تا بسازند سایبانی را
سایبانی برای خاک بقیع
حائلی بین آفتاب آنجا
بوی غربت هزار سالی هست
که از آن خاک می رود بالا
غم میان دلم چو زائر شد
غصه دار امام باقر شد
زهر دادند عمق جانت را
تیره کردند آسمانت را
و گرفتند با شراب زهر
قوت دست مهربانت را
مگر آن چشم ها نمی دیدند
بال پرواز بی کرانت را
دم آخر مرور می کردی
روضه ی درد بی امانت را
به خدا چشم های تو می دید
رخ نیلی عمه جانت را
داغ بازار شام یادت بود
بارش سنگ بام ، قوم یهود
در میان شلوغی و فریاد
بین آشوب شهر سنگ آباد
وقت آغاز سنگ باران ها
عمه زینب نجاتمان می داد
پیش چشم رباب بی کودک
پیش بابای بی کسم سجاد
سر اصغر که بی تعادل بود
از روی نیزه بارها افتاد
تازیانه به هر طرف می برد
کودکان را چو کاه بر روی باد
دیدم آنجا تمام غم ها را
زخم زنجیر پای بابا را
مسعود اصلانی

 


تحت تاثیر آه - شعر شهادت امام باقر علیه السلام - وحید قاسمی

به نام خدا

مانده داغی عظیم بر جگرت
عکس راسی به نیزه،در نظرت
سر بازار شام و بزم شراب
چه بلاهایی آمده به سرت!؟
هر شب جمعه خون دل خوردی
پای ذکر مصیبت پدرت
پای روضه به جای قطره ی اشک
خون و خونابه ریخت از بصرت
می توان دید عکس زینب را
بین قاب کبود چشم ترت
سوختی سرو باغ فاطمیون
زهر آتش زده به برگ وبرت
گر گرفته فضای حجره ی تان
تحت تاثیر آه شعله ورت
مهر و تسبیح کربلایت را
داده ای ارثیه به گل پسرت
وحید قاسمی

 


کوفه و زنجیر - شعر شهادت امام باقر علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

امشب از ناله ی من سوخته جان ها مادر
عاقبت سر شده تلخی زمان ها مادر
نفسی مانده مرا روضه بخوانید امشب
که هنوز است بر این شانه نشان ها مادر
آخرین گریه کن روضه ی زینب بودم
شاهد قافله سالار کمان ها مادر
شاهد سر زدن عمه به چوب محمل
شاهد هلهله ی پیر و جوان ها مادر
مردمانی که نوشتند بیاییم آن جا
خنده کردند به ما خنده همان ها مادر
ناکسانی که سر سفره ی ما سیر شدند
ریختند از کف خود تکه ی نان ها مادر
آه از کوفه و سر های به نیزه مانده
وای از شام از آن زخم زبان ها مادر
کوچه گردی نوامیس خدا را دیدم
در هجوم همه ی سنگ پران ها مادر
عمه ی کوچک من رفت ز دستم آن جا
با رخ سوخته از شعله ی آن ها مادر
آه از کوفه و زنجیر و نگاه بی شرم
وای از شام و از آن چشم چران ها مادر

 


به آفتاب، مبادا که پیکرت افتد - شعر شهادت امام جواد (ع) - محمد سهرابی

بسم الله...

«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد»
شنیده ام که گدا موج می زند به درت
سرای جود تو خالی ز مستمند مباد
تو خود مراد منی، پس چه حاجت است به باب
به جز به سوی تو این ناله ها بلند مباد
به آفتاب، مبادا که پیکرت افتد
جمال شمس تو در دست نیشخند مباد
بساط گریه، فراهم برای مرد غمین
اگر به گریه ی او خنده می کنند مباد
لب کبود تو ای وارث حسین عزیز
ز چوب دستی کفار، بند بند مباد
محمد سهرابی

 


دعای خسته دلان - شعر شهادت امام جواد علیه السلام - یوسف رحیمی

بسم الله...

لب تشنه بود ، تشنة یک جرعه آب بود
مردی که درد های دلش بی حساب بود
پا می کشید گوشة حجره به روی خاک
پروانه وار غرق تب و التهاب بود
از بسکه شعله ور شده بود آتش دلش
حتی نفس نفس زدنش هم عذاب بود
در ازدحامِ  هلهله های کنیزکان
فریاد استغاثه ی او بی جواب بود
یک جرعه آب نذر امامش کسی نکرد
رفع عطش اگر چه کمال ثواب بود
آخر شبیه جد غریبش شهید شد
آری دعای خسته دلان مستجاب بود
غربت برای آل علی تازگی نداشت
در آن دیار کشتن مظلوم باب بود
تا سایه بان پیکر نورانیش شوند
بال کبوتران حرم را شتاب بود
اما فدای بی کفن دشت کربلا
آلاله ای که زخم تنش بی حساب بود
هم تیغ و نیزه خون تنش را مکیده بود
هم داغدیده ی شرر آفتاب بود
یوسف رحیمی

 


انگار می گویند: مردی کور... - شعر امام رضا علیه السلام - سید محمد حسینی

به نام خدا

احساس خواهد کرد کوه نور می بیند
وقتی که شهرت را کسی از دور می بیند
احساس انسانی که روی تکّه ی چوبی -
در عمق تاریکیِ دریا نور می بیند
جای قدم های بهشتی تو را عاشق -
در کوچه باغ سبز نیشابور می بیند
زائر همان آنی که مشهد می رسد، خود را -
با بچّه آهوی شما محشور می بیند
هر کس که می آید میان صحن های تو
شور خودش را گوشه ی ماهور می بیند
با اشک می آید ولی دل خوش به روزی که -
بالای بالینش تو را در گور می بیند
شاعر نگاهش سمت گنبد می رود امّا -
جای کبوتر دسته های حور می بیند
در بیت هشتم صحن کهنه، پنجره فولاد
انگار می گویند: مردی کور می بیند...
سید محمد حسینی

 


چنان که باید و شاید ... - شعر امام رضا علیه السلام - سید حمیدرضا برقعی

بسم الله...
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟
منی که باز برآنم که دعبلانه برایت
غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت
 من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم
من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم
هنوز شعر نگفته توقع صله دارم
منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت
چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد
همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد
بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد
هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت
چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست
که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست
اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟
دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن
دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن
و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ
کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت
***
 سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو
نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو
و می روم به امید دوباره های من و تو
میان این همه غوغا میان صحن و سرایت
سید حمیدرضا برقعی


ولی کنار تـو ... - شعر امام رضا علیه السلام - مجید لشکری

به نام خدا
دلی که جز تو در آن خانه می کند دل نیست
شبیه دل بُـوَد و غیر تکه ای گل نیست
الا سفینه ی نوحم بگیر دست مرا
در این تلاطم دریا امید ساحل نیست
گنـاه سدّ رسیدن به کوی جانان است
کسی که یاد تو باشد ز دوست غافل نیست
دلی که خانه ی محبوب می شود دیگر
بـرای عرض ارادت به غیر مایل نیست
اگر چه لحظه ی مرگ و رحیل جانکاه است
ولی کنار تـو مردن زیاد مشکل نیست
در این مسیر، گدایی ز درگهت شرط است
کسی که واله خال تو نیست، عاقـل نیست
« قبول خاطر کوی رضا شدن شرط است
هر آنکه شعر سراید، شبیه دعبل نیست»
مجید لشکری

 


تشنه کام جام سقاخانه - شعر مدح امام رضا علیه السلام - غلامرضا سازگار

بسم الله الرحمن الرحیم

کیستم من ؟ شمع جمع آل خیر المرسلینم
کیستم من ؟ قبله دل کعبه اهل یقینم
کیستم من ؟ یوسف زهرا امام هشتمینم
کیستم من ؟ کوثر و طاها و نور و یا و سینم
کیستم من ؟ ملجا خلق سماوات و زمینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
کیستم من ؟ بضعه پیغمبر اکرم رضایم
کیستم من ؟ نجل زهرا و علی مرتضایم
کیستم من چارده معصوم را شمس الضحایم
کیستم من ؟ حجت حق ضامن خلق خدایم
کیستم من ؟ نور چشم رحمت للعالمینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
من در آغوش خراسان کعبه بیت الحرامم
من پناه مرد و زن من دستگیر خاص و عامم
من رکوعم من سجودم  من قعودم من قیامم
من چراغ و چشم نُه معصوم و باب سه امامم
من امام کل خلق اولین و آخرینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
خضر باشد تشنه کام جام سقاخانه من
مرغ روح قدسیان مشتاق دام و دانه من
آسمان و آفتاب و ماه او پروانه من
کوثر علم و کمال و فضل ، از پیمانه من
عارفان را جام نور از چشمه علم الیقینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
علم و فقه و حکمت و عرفان زبان از من گرفته
ملک هستی تا ابد مهد امان از من گرفته
آنچه در دامن گرفته آسمان از من گرفته
آفرینش ز امر حق خط امان از من گرفته
چرخ گردون را امانم ملک هستی را امینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
من مه ذیقعده را از مهر رویم نور دادم
من به خیل دوستان خویش ، شوق و شور دادم
من سلام زایرینم را جواب از دور دادم
من به گلزار جنان با زائر خود همنشینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
گه به دوش نجمه چون ماه درخشان می درخشم
گه به دست موسی جعفر چو قرآن می درخشم
گه به قلب اهل ایمان همچو ایمان می درخشم
گاه بر جان وجود از قلب ایران می درخشم
گه فقیران گاه محرومان عالم را معینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
ای گنهکاران ، من از رحمت شما را می پذیرم
از عطای خویشتن اهل خطا را می پذیرم
هر که هستی باش ، من شاه و گدا را می پذیرم
دوست و دشمن ، غریب و آشنا را می پذیرم
در نمی بندم به روی هیچکس ، آری من اینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
اهل ایران ، من به شهر طوس مهمان شمایم
در دل این خاک خورشید خراسان شمایم
هم نگهبان شما هم کعبه جان شمایم
مهر تابان شما و مهر ایمان شمایم
هان! طواف آرید اینک دور قبر نازنینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
من صفا و شوق و شور اهل ایران را چو دیدم
از کنار تربت جدم محمد پا کشیدم
آمدم صحرا به صحرا تا در این وادی رسیدم
همچو جان در سینه خاک خراسان آرمیدم
گشته ایران حلقه انگشتر و من چون نگینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
زائرین قبر من من در دو دنیا با شمایم
عهد کردم تا سه نوبت دیدن هر یک بیایم
دستگیر عالمی از رحمت بی منتهایم
«میثم» آلوده را هم از کرم یاری نمایم
دم به دم در نظم او مضمون نو می آفرینم
من رئوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
غلامرضا سازگار

 


عتباتی دیگر - شعر دهه ی کرامت - سیدمحمد جواد شرافت

به نام خدا
دارد دل ما راه نجاتی دیگر
در مشهد و در قم ، عتباتی دیگر
بر بانوی با کرامت قم صلوات
بر شاه خراسان صلواتی دیگر
سیدمحمد جواد شرافت


آخرین نوشته ها

اگر بگذارند... - جلیل صفر بیگی - شعر امام حسین (ع) - شورش محتشم 84
اذان به وقت گلوی بریده - علی رضا قزوه - شعر امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 83
امسال هم بدون تو ... - محمد علی بیابانی - اشعار جمعه ها (قسمت شصتم)
کاش ما هم به درد می خوردیم - وحید قاسمی - شعر شهادت امام سجاد (ع) - شورش محتشم 82
آتش علمدارم شده - حبیب الله چاپچیان - شعر شهادت امام سجاد (ع) - شورش محتشم 81
فریاد خون - غلامرضا سازگار - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 80
راه تیغ ها کج شد - وحید قاسمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 79
غنیمت - وحید قاسمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عصر عاشورا - شورش محتشم 78
دعای حرز لب - حسین رستمی - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 77
مراقب - علی اکبر لطیفیان - شعر شهادت امام حسین (ع) - شعر عاشورا - شورش محتشم 76

هنوز...

زان تشنگان هنوز بعیوق می رسد
فریاد العطش زبیـــابان کـــربـــلا

[ جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

کاش می گشتم فدای دست تو

تا نمی دیدم عزای دست تو

خیمه های ظهر عاشورا هنوز

تکیه دارد بر عصای دست تو

از درخت سبزِ باغ ِ مصطفی

تا فتاده شاخه های دست تو

اشک می ریزد ز چشم اهل دل

در عزای غم فزای دست تو

یک چمن گلهای سرخ نینوا

سبز می گردد به پای دست تو

در شگفتم از تو ای دست خدا

چیست آیا خون بهای دست تو؟

 

پرچم وپرچمدارى،ازجاهلیت تاعاشورا

 ابوالفضل هادى منش

پیشینه پرچم‏دارى در اقوام و ملل

پیشینه استفاده از پرچم در بین قبائل، چه در جنگ و چه در صلح، به روزگار باستان باز مى‏گردد. آن گونه که از منابع تاریخى بر مى‏آید، تمدنهاى گوناگون، اعم از: مصریان، ایرانیان، یونانیان، اعراب و... از آن بهره مى‏جسته‏اند. هر چند به طور دقیق مشخص نیست که اولین بار استفاده از آن توسط چه کسى و در چه زمانى بوده است؛ ولى مشهور است که این وسیله، نخستین بار توسط حضرت ابراهیم علیه‏السلام براى آزادسازى حضرت لوط علیه‏السلام از زندان طاغوت زمان خود بکار گرفته شده است.

در بین ایرانیان، پرچم به «درفش کاویانى» شهرت داشته است. علت این نام‏گذارى آن بود که در ایران‏زمین قیامى توسط «کاوه آهنگر» علیه پادشاه زمان خود «ضحّاک» پایه‏ریزى شد و او پیش‏بند کار خود را که از چرم سرخ رنگى بود، بر فراز چوبى قرار داد و قیام خود را آغاز کرد. و از آن پس به «درفش کاویانى» یعنى پرچم کاوه‏ایها شهرت یافت. از درفش کاویان در جنگ ایران و اعراب نیز در کتب تاریخى نامى به میان آمده است.

اهمیت پرچم و پرچم‏دارى در بین اعراب

یکى از منصبهاى مهم در بین اعراب، منصب «پرچم‏دارى» بوده است که در جنگها بسیار بدان افتخار مى‏کردند؛ چرا که پرچم نشانى از همبستگى در عمل و اتحاد در شعار بوده؛ به گونه‏اى که هر گاه پرچم از دست پرچم‏دار مى‏افتاده، نوعى شکست و از هم گسیختگى براى لشکر محسوب مى‏شده است. اعراب جاهلیت در موقع جنگها آن را به دست یکى از سران سپاه مى‏داده‏اند. پرچم قبیله قریش «عقاب» نام داشته و منصب پرچم‏دارى با «بنى عبدالدار» که طایفه‏اى بزرگ در قریش به شمار مى‏رفتند، بوده است.

نوشته‏اند: «هنگامى که قُصّى بن کلاب، نیاى چهارم پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در سرزمین مکه قدرت را در دست گرفت، تمام منصبهاى قریش به او تفویض شد و او آنها را بین فرزندان خود تقسیم کرد. و منصب پرچم‏دارى را به یکى از فرزندانش به نام «عبدالدار» سپرد و به او گفت: از این پس هیچ کس وارد کعبه نمى‏شود، مگر آنکه تو اجازه دهى و هیچ پرچمى بسته نمى‏شود، مگر آنکه تو اراده کنى.

از آن پس پرده‏دارى خانه خدا و پرچم‏دارى در نزد فرزندان او باقى ماند؛ به گونه‏اى که در جنگ احد «ابوسفیان» به عموزاده‏هاى خود در یک درگیرى و مشاجره لفظى گفت: شما لیاقت پرچم‏دارى را ندارید؛ چرا که در روز [جنگ] بدر نتوانستید از آن به شایستگى مراقبت کنید و ما در آن جنگ، شکست خوردیم! اکنون نیز اگر نمى‏توانید، آن را به ما واگذارید.»

پرچم‏دارى در اسلام

آن گونه که پیش‏تر گفته شد، به دلیل اینکه پرچم، سمبل اتحاد و تمایز در جنگها به شمار مى‏رفته، همواره حائز اهمیت بوده است. پس از ظهور اسلام نیز، پرچم ماهیت خود را از دست نداد و ارزش و منزلت خود را حفظ کرد. امیرالمؤمنین علیه‏السلام درباره پرچم و اهمیت حفظ آن توسط سربازان اسلام مى‏فرماید: «هرگز پرچمتان را از جاى خودش حرکت نداده و دور آن را خالى نکنید و آن را جز به دست شجاعانتان نسپارید؛ آنان که از جان شما در برابر پیشامد سوئى، حمایت و حراست مى‏کنند؛ زیرا آنان که در حوادث سخت ایستادگى مى‏کنند، از پرچمهاى خود بهتر پاسدارى مى‏نمایند و از هر سو، از پیش و پس و اطراف، مراقب آن مى‏باشند، نه از آن عقب مى‏مانند که آن را تسلیم کنند و نه از آن پیشى مى‏گیرند که تنها رهایش سازند؛وَ رایَتَکُمْ فَلا تُمیلُوها وَلا تُخِلُّوها، وَلا تَجْعَلُوها اِلاّ بِأَیْدِى شُجْعانِکُمْ وَ الْمانِعینَ الذِّمارَ مِنْکُمْ فَاِنَّ الصّابرینَ عَلى نُزُولِ الْحَقائِقِ هُمُ الَّذینَ یَحُفُّونَ بِرایاتِهِمْ وَ یَکْتَنِفُونَها حَفافَیْها وَ وَراءَها وَ اَمامَها لا یَتَأَخَّرُونَ عَنْها فَیُسْلِمُوها وَلا یَتَقَدَّمُونَ عَلَیْها فَیُفْرِدُوها.»

پر واضح است که پرچم، به دلیل اینکه نماد همبستگى لشکر بوده، یکى از اهداف دشمن براى از بین بردن پرچم‏دار و به زمین انداختن پرچم براى تضعیف روحیه جنگاورى لشکر مقابل به شمار مى‏رفته است. از این رو، امیرالمؤمنین علیه‏السلام دستور به محافظت بیشتر از آن فرموده‏اند.

از سیره عملى بزرگان دین نیز فهمیده مى‏شود که نسبت به پرچم و پرچم‏دارى توجه فراوانى داشته‏اند. در غزوه تبوک، پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یکى از پرچمها را به «عُمارة‏بن حَزْم» داد. در همین حین «زیدبن ثابت» از راه رسید، پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز پرچم را از او ستاند و به زیدبن ثابت داد. این موضوع سبب ناراحتى عمارة گردید، به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رو کرد و عرض نمود: «اى رسول خدا! گویا از من ناراحت هستید [که پرچم را از من گرفته و به او دادید].» پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پاسخ داد:«لا وَاللّهِ! وَلکِنْ قَدِّمُوا الْقُرْانَ وَ کانَ اَکْثَرُ اَخْذاً لِلْقُرْآنِ مِنْکَ وَالْقُرْآنُ یُقَدِّمُ وَ اِنْ کانَ عَبْداً اَسْوَداً مُجَدَّعاً؛ نه به خدا [این گونه نیست]، ولکن قرآن را مقدم بدارید و او بیشتر از تو بهره‏مند از قرآن است و قرآن مقدم مى‏دارد حتى اگر غلامى سیاه و بریده بینى باشد.» آن گاه به دو قبیله اوس و خزرج هم دستور داد تا پرچمهایشان را به کسانى که بیشتر قرآن مى‏دانند، بدهند.

امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیز این موضوع را مدّ نظر داشته و پرچم را به با ایمان‏ترین افراد خود مى‏داده است. آن گونه که نوشته‏اند، در جمل پرچم را به دست فرزند خود «محمدبن حنفیه» داد و به او فرمود: «تَزُولُ الْجِبالُ وَلا تَزُلْ! عَضَّ عَلَى ناجِذِکَ! اَعِرِاللّهَ جُمْجُمَتَکَ! تِدْ فِى الأَرْضِ قَدَمَکَ! اِرْمِ بِبَصَرِکَ اَقْصَى الْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَکَ وَاعْلَمْ اَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِاللّهِ سُبْحانَهُ؛ اگر کوهها از جاى کنده شوند، تو استوار باش! دندانهایت را بر هم بفشار! کاسه سرت را به خدا بسپار! پایت را بر زمین محکم کن! به انتهاى لشکر [دشمن[ نگاه کن و [زیادى دشمن را] نادیده بگیر و بدان که پیروزى از سوى پروردگار سبحان است.»

و این مطلب از آن جهت است که پرچم‏دار، نقش کلیدى و مهمى را در لشکر بر عهده دارد؛ زیرااز نظر نظامى شاهرگ پیروزى یا شکست به شمار مى‏آید و از نظر اعتقادى مى‏بایست کسى که پرچم سپاه اسلام را بر دوش دارد، پارساترین باشد؛ همچنان‏که پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز به طور ضمنى بر اهمیت این معنا اشاره مى‏کند و از نام پرچم‏دار و حسب و نسب او مى‏پرسد؛ آن‏سان که نگاشته‏اند: «طفیل بن عمرو در جنگ حنین در رکاب رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شرکت کرد. پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله او را مأمور کرد تا بت «ذى الکفّین» را منهدم سازد. او به همراه گروهى از مسلمانان حمله‏ور شد ـ که تعداد آنان به چهل نفر مى‏رسید ـ و بت را منهدم کرد و بازگشت. پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پیروزى را تبریک گفت و از آنان پرسید که پرچم‏دارتان در این حمله که بود؟

طفیل بن عمرو پاسخ داد: همان کسى که پیش‏تر نیز پرچم‏دار بود. پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: آرى! راست گفتید، او نعمان بن زرافة لِهْبى بود.» از این گفتگوى کوتاه نیز برمى‏آید که پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در جنگها نسبت به پرچم‏دار دقیق و حساس بوده‏اند.

نخستین پرچم مسلمانان

هفت ماه از مهاجرت پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از مکه به مدینه گذشته بود که سریه «حمزة بن عبدالمطلب» عموى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در گرفت. نوشته‏اند: براى اولین بار پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با دست مبارک خود پرچمى بست و آن را به دست حمزه سیدالشهداء علیه‏السلام داد تا به جنگ رود. در آن جنگ، سى سواره نظام که نیمى از آنان مهاجر و نیمى دیگر انصار بودند، شرکت داشتند. بنابراین، نخستین پرچم‏دار اسلام را مى‏توان حمزه سیدالشهداء علیه‏السلام به شمار آورد.

سنت بستن پرچم

پرچم بندى که نشانه شروع جنگ و مراسمى براى فراخوانى جنگجویان جهت شرکت در نبرد بوده، طى مراسمى خاص در جاهلیت انجام مى‏پذیرفته است؛ بدین ترتیب که آن را به امیر قبیله مى‏دادند تا آن را بر سر چوب یا نیزه‏اى که در دست پرچم‏دار بوده، مى‏بسته است. در اسلام نیز هنگام بستن پرچم، دعا مى‏کردند و به پرچم‏دار قوت قلب و روحیه مى‏دادند و او را بر شجاعت تحریض مى‏کردند. بعدها این عمل در بین خلفاى عباسى به گونه‏اى دیگر پى گرفته شد و تا حدى به آن دقت مى‏کردند که هنگام بستن پرچم، ستاره‏شناسان ساعت دقیق آن را از پیش تعیین مى‏کردند و مراسم آنها با تشریفات و صرف هزینه‏هاى کلانى نیز همراه مى‏شد؛ به نحوى که نگاشته‏اند: خلفاى فاطمى در مصر اداره مخصوصى براى این کار در نظر گرفته بودند که در مدت یکصدسال به فعالیت خود ادامه داد و در هر سال مبلغ 80 هزار دینار طلا، صرف هزینه‏هاى آن مى‏گردید.

ویژگیهاى پرچمها

درست مشخص نیست که در دوران جاهلیت، پرچمها به چه شکل بوده است، اما معمولاً اعراب چه پیش از اسلام و چه پس از آن، پرچم خود را بر فراز نیزه‏اى قرار مى‏دادند. اما خود پرچمها، از نظر طرح، رنگ و نقش با هم تفاوت داشته‏اند. «عقاب» پرچم مخصوص قریش در ایام جاهلیت، سیاه رنگ بوده است که در اسلام نیز گاهى از این رنگ استفاده مى‏شد، به ویژه در دوره عباسیان که به نشانه خونخواهى و عزاى شهیدان بنى هاشم و قتل عام آنان توسط امویان به کار گرفته مى‏شد. امویان پرچمى سرخ داشتند. عباسیان در دوران امام رضا علیه‏السلام به دستور مأمون، رنگ لباس و پرچم خود را از سیاه به سبز، به نشانه بیعت مأمون با امام رضا علیه‏السلام تغییر دادند؛ اما بعدها دوباره به حالت سابق خود بازگشت.                                       پرچم پادشاهان بلاد اسلامى آفریقا در آن دوران، پرچمى طلاکوب از جنس ابریشم و پرچم سلاطین ترک در دور خود، ریسه‏اى از مو و منگوله داشت و آن را «چتر» و یا «سنجق» مى‏خواندند.

بزرگترین پرچم‏داران صدر اسلام

1. حمزة‏بن عبدالمطلب: شرح کوتاهى از پرچم‏دارى او گذشت.

2. امیرالمؤمنین على علیه‏السلام: او در بیشتر جنگها شرکت داشت و در هر جنگى که شرکت مى‏کرد، پرچم‏داربود. در جنگ بدر لشکر اسلام سه پرچم داشت: پرچم سفید، پرچم سیاه و یک پرچم دیگر که از «مرط عاشیه» تهیه شده بود. مرط پارچه‏اى پشمى و یا خز مانند بوده است که در تهیه لباس از آن استفاده مى‏کردند. این پرچم را پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به على بن ابى طالب علیه‏السلام داد.

در غزوه احد نیز پرچم‏دارى گروه مهاجرین با على علیه‏السلام بود و حتى نگاشته‏اند که پرچم‏داران کفار همگى به دست امیرالمؤمنین علیه‏السلام کشته شدند و پرچم آنان بر زمین افتاد. در این هنگام، زنى به نام «عمرة بن علقمه حارثیة» که از جمله زنانى بود که براى تقویت روحیه جنگجویان خود و ستاندن انتقام کشتگان بدر به میدان آمده بودند، پرچمى برافراشت و آن را به دست غلامى حبشى به نام «صؤاب» ـ غلام فرزندان «ابى طلحه» ـ داد که او نیز توسط مسلمانان هلاک شد.

او در حالى که دستانش قطع شده بود، با بازوها و گردنش پرچم را بالا نگه داشته بود که امیرالمؤمنین علیه‏السلام گردن او را زد و به هلاکت رساند. این افتضاح بزرگ، شکستى غیر قابل جبران براى کفار به حساب آمد که غلامى حبشى و زنى، پرچم سپاه را بالا نگه دارد؛ به گونه‏اى که «حسان بن ثابت انصارى» در توصیف آن سرود: «اگر زنى حارثیه بیرق را بر نداشته بود، آنان در بازارها پرچم را به فروش مى‏گذاشتند.»

پرچم قبیله اوس، به رنگ سبز و پرچم خزرج به رنگ سرخ بود. پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله براى جلوگیرى از بروز حساسیت و اختلاف بین آنان، اجازه داد تا از همان رنگها استفاده کنند.

در جنگ خیبر، درخششى چشمگیر از پرچم‏دارى امیرالمؤمنین علیه‏السلام در خاطره تاریخ ماند. در این جنگ پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پرچمى سفید بست و به جنگ با خیبریان شتافت. در بین یهودیان پهلوانى تنومند و درشت اندام به نام مرحب بود که او در درگیرى تن به تن، چند تن از پهلوانان لشکراسلام را به شهادت رسانید و جنگ با یهودیان به حالت رکود رسید.

پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در مواجهه با آن دژ نفوذ ناپذیر، با دیوارهاى بلند، پرچم را به دست ابوبکر داد. او تا شب به جنگ پرداخت، ولى هیچ فتحى به ارمغان نیاورد. روز دیگر عَلَم را به دست عمر بن خطاب داد و لشکرى را نیز با او همراه کرد. وى نیز از صبح آن روز تا شب جنگید، اما پیروز نشد. سپس پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «لَأَدْفَعَنَّ الرّایَةَ غَدَا اِلى رَجُلٍ یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَنْصَرِفُ حَتّى یَفْتَحَ اللّهُ عَلى یَدِهِ؛ فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد. او برنمى‏گردد تا خدا به دست او [ما را[ پیروز گرداند.»

همگان منتظر بودند ببینند، فردا پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پرچم اسلام را به دست چه کسى مى‏دهد؟ فردا صبح پیامبر اسلام دنبال على علیه‏السلام فرستاد که در خیمه بود و در اثر چشم درد جایى را نمى‏دید. پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در چشمان او دمید و على علیه‏السلام چشمان خود را باز کرد. سپس پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پرچم را به او داد. او مقابل درب خیبر رفت. پهلوانان یهود، یکى پس از دیگرى بیرون مى‏آمدند و با امام على علیه‏السلام مبارزه مى‏کردند و به هلاکت مى‏رسیدند. در این هنگام پهلوانى از آنان بیرون آمد [به نوشته برخى، او مرحب بوده است] که گرزى آهنین در دست داشت. آن را محکم به سپر على علیه‏السلام زد. سپر او شکست و على علیه‏السلام به سمت دروازه دوید و در خیبر را کند و از آن به جاى سپر استفاده کرد و آن درى بود که وقتى هشت نفر از اصحاب خواستند آن را جابه جا کنند، نتوانستند.

در جریان فتح مکه که در سال هشتم هجرت به وقوع پیوست، پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پرچمى را که در دست «سعد بن عُباده» بود، ستاند و به امیرالمؤمنین علیه‏السلام داد؛ زیرا او هنگامى که سپاه پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از بلندیهاى اطراف مکه به طرف شهر سرازیر شد، رجزى با این مضمون خواند: «امروز روز جنگ است و کارزار. امروز همان روزى است که به حرمت حرم اعتنایى نمى‏کنیم و قریشیان را مى‏کشیم.» عمر بن خطاب وقتى رجز او را شنید، به سوى پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دوید و آنچه را شنیده بود، باز گفت. پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ناراحت شد و رو به امیرالمؤمنین على علیه‏السلام کرد و فرمود: «برو و پرچم را از او بگیر و خود پرچم را به سوى مکه حرکت ده!» امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیز پرچم را از او گرفت. و این در حالى بود که در ابتداى حرکت، یکى از پرچمها در دست آن حضرت بود.

3. مصعب بن عمیر: او نیز از جمله سربازان دلیر و فداکار اسلام و همچنین از پرچم‏داران نامدار بود. در جنگ احد، پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دو زره روى هم پوشید و یکى از سه پرچمى را که در این جنگ با مسلمانان همراه بود، به مصعب داد.

مصعب از خاندان «بنى عبدالدار» بود و همان‏گونه که گفته شد، فرزندان عبدالدار در جزیرة‏العرب، منصب پرچم‏دارى داشتند. پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز براى احترام به مصعب و منصب آنان، پرچمى از سه پرچم مسلمانان را به دست او داد.

او نیز هم پرچم در دست داشت و هم از جان پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله محافظت مى‏کرد. پس از چندى مبارزه، او که مقابل پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ایستاده بود، توسط یکى از کفار به شهادت رسید. سرباز قریشى پنداشت که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را کشته است و فریاد زد: محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را کشتم. پخش این شایعه نقش مهمى در تضعیف روحیه مسلمانان و شکست نسبى آنان داشت. وقتى مصعب به شهادت رسید، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پرچم او را به امیرالمؤمنین علیه‏السلام داد و برجستگى على علیه‏السلام و نقش او در پرچم‏دارى سپاه اسلام پر رنگ‏تر شد.

4.دیگر پرچم‏داران: از آنجا که در جنگها اعم از غزوات و سرایا، سپاه اسلام چند پرچم با خود حمل مى‏کرده، شمار پرچم‏داران نیز بیشتر از افراد مذکور بوده است؛ زیرا هر قبیله‏اى از پرچم خاص خود استفاده مى‏کرده است و با وجود قرائن پیشین، شاید بتوان گفت که پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به دلیل وجود برخى رگه‏هاى قومیت گرایانه در بین برخى از مسلمانان، به آنها اجازه مى‏داده تا پرچم قبیله خود را به منظور شناسایى و یا فراخوانى بیشتر جنگجویان بیاورند. از جمله برجسته‏ترین آنان مى‏توان زبیر بن عوام، سعد بن ابى وقاص، ابونائله، قَتادة بن نعمان، ابى بُردة بن نیار، جبر بن عتیک، ابو لبابة بن عبد المنذر، ابو اُسَیّد ساعدى، عبد اسد بن زید، قطبة بن عامر بن حدیده، عمارة بن حزم، سلیط بن قیس و... نام برد.

پرچم‏داران امیرالمؤمنین علیه‏السلام

1. محمد بن حنفیه: در جنگ جمل که بین عایشه و امیرالمؤمنین علیه‏السلام در گرفت، لشکر امام پرچمهاى گوناگونى داشت، اما بزرگ‏ترین آنها را که پرچمى به رنگ سفید بود، به دست فرزندش «محمد بن حنفیه» داد که آن را به سر نیزه‏اى بزرگ بسته بود. امام صفوف لشکریان خود را منظم کرد و وقتى که همه در جاى خویش قرار گرفتند، محمد بن حنفیه را فرا خواند و پرچم را ضمن دعا و تقویت روحیه به او داد. او در آن جنگ نوزده سال بیشتر نداشت. امیرالمؤمنین علیه‏السلام به او فرمود: «وَ اَمّا هذِهِ الرّایَةُ اِنّى واضِعُهَا الْیَومَ فى أَهْلِها؛ و اما در مورد این پرچم [باید بگویم] که من امروز آن را به اهلش سپرده‏ام.» سپس امام حسن علیه‏السلام را بر مَیْمنه (سمت راست) لشکر و امام حسین علیه‏السلام را بر مَیْسره (سمت چپ) لشکر گمارد و به محمد بن حنفیه فرمود: «تَقَدَّمْ بِالرّایَةِ وَاعْلَمْ اَنَّ الرّایَةَ اَمامَ اَصْحابِکَ فَکُنْ مُتَقَدِّما یَلْحَقَکَ مِنْ خَلْفِکَ؛ با پرچم پیش بتاز و بدان که پرچم باید پیش روى یاران تو باشد. پس پیشرو باش تا از پشت سرت به تو ملحق شوند.»

2. حُصَین بن مُنذِر: او در جنگ صفین در حالى که نوزده سال داشت، به سمت پرچم‏دارى سپاه امیرالمؤمنین على علیه‏السلام گماشته شد و پرچمى به رنگ سرخ را از امیرالمؤمنین علیه‏السلام تحویل گرفت و بر دوش نهاد. امیرالمؤمنین علیه‏السلام در وصف او و پرچمش سرود:

«لِمَنْ رایَةٌ حَمْراءُ یَخْفِقُ ظِلُّها اِذا قیلَ قَدِّمْها حُصَیْنُ تَقَدَّما...؛

پرچم سرخى که سایه‏اش به اهتراز در آمده، از آن کیست که چون گفته شود آن را پیش ببر! حصین آن را پیش مى‏برد....»

امام هنگامى که پرچم را به او داد، فرمود: «بر صف مقابل حمله کن و مهلت به آنها مده.» او پرچم را برداشت و با شعار: «مرگ بهتر از فرار است» پیش تاخت.

خود او مى‏گوید: «امام على علیه‏السلام پرچم را به من سپرد و فرمود: اى حصین! به نام خدا پیش رو و بدان که هرگز پرچمى چنین [گران‏قدر] بر سر تو به اهتراز در نیاید؛ زیرا این همان پرچم رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است؛ سِر عَلَى اسْمِ اللّهِ یا حُصَیْنُ وَ اعْلَمْ اِنَّهُ لا یَخْفِقُ عَلى رَأْسِکَ رایَةٌ اَبَدا مِثْلُها اِنَّها رایَةُ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمْ.»

نگاشته‏اند که در این جنگ بیشتر پرچمهاى سپاه امیرالمؤمنین علیه‏السلام تیره رنگ بود و به رنگهاى سیاه، سرخ، خاکسترى، و مُعَصفر (سرخ مایل به زرد) بوده است و سپاهیان امام، پارچه سفید پشمینى را بر سر و دوش خود افکنده بودند. سپاه معاویه نیز پرچم‏دارانى همچون بُسر بن ارطاة، عبید الله بن عمر بن خطاب، عبدالرحمن بن خالد بن وسید، محمد بن ابوسفیان و عتبة بن ابوسفیان داشت. معاویه به جهت ارتقاء حیثیت خانوادگى خویش بیشترین پرچم‏داران را از خاندان خود برگزید.

عمرو عاص هم تکه پارچه سیاهى چهارگوش را بر سر نیزه‏اى بسته بود. شایعه افتاد که این همان پرچمى است که رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله براى او بسته است. خبر به امیرالمؤمنین علیه‏السلام رسید. امام فرمود: «آیا مى‏دانید ماجراى این پرچم چیست؟ پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله این پارچه را به دشمن خدا، عمرو بن عاص و دیگران نمایاند و فرمود: کیست که این را با شرطى از من بپذیرد؟ عمرو عاص برخاست و گفت: شرط آن چیست؟ رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: شرطش این است که با مسلمانى نجنگید و کافرى را آسوده نگذارید. عمرو عاص نیز آن را با این شرط گرفت و به خدا سوگند خورد. او همان وقت مشرکان را آسوده گذاشت و امروز هم به جنگ با مسلمانان برخاست.»

3. خالد بن معمر: پرچم‏دارى کوفیان و بصریان با او بود. او جوانى پرهیزگار از خاندان ربیعه بود که بسیار علاقه داشت پرچم‏دارى سپاه به او سپرده شود. او وقتى پرچم را به دست گرفت، رو به قبیله خود کرد و گفت: «اى گروه ربیعه، همانا خداى بلند مرتبه هر یک از شما را از زادگاه خود بدین جا آورد و جمع کرد که تاکنون این چنین با هم جمع نشده بودید. به راستى که اگر از پیکار روى گردانید، خداوند از شما خشنود نخواهد بود و از زخم زبان هیچ دانایى در امان نخواهید بود. مبادا امروز دیگر مسلمانان، شومتان پندارند! پس گام همت فرانهید و پیش بتازید و جانبازى کنید... که خداوند پاداش کسى را که کردار نیک انجام دهد، تباه نمى‏سازد.» او با خطبه خود سبب تحریض لشکریان امام در جنگ با معاویه شد.

4.هاشم بن عُتَیبه: مردى شجاع بود که پرچم سپاه را به دوش مى‏کشید و پیش مى‏تاخت. فردى از سپاه معاویه در حین مبارزه با او به امیرالمؤمنین علیه‏السلام دشنام داد. هاشم به او گفت: «از خدا بترس که از پس این جنگ، حساب‏رسى هست!» و او را ارشاد کرد. جوان از کرده خود پشیمان شد و توبه کرد؛ اما لشکریان معاویه به او گفتند که آن مرد عراقى تو را فریب داده است. و به سوى هاشم هجوم بردند و وى را مجروح ساختند.

امیرالمؤمنین علیه‏السلام دید پرچم هاشم در نشیب است. به او فرمان داد که پرچمش را بالاتر ببرد؛ اما وقتى امام نگاه کرد، دید شکم او را دریده‏اند.

سپس مردى به نام «بکر بن وائل» پرچم او را ستاند و جاى او را گرفت؛ اما او نیز به شهادت رسید. سپس «عبدالله بن هاشم بن عتیبة» پرچم را برداشته و در سوگ پدرش فریاد زد: «اى مردم! هاشم بنده‏اى از بندگان خدا بود که نافرمانى خداى خویش را نکرد و دعوت او را لبیک گفت و در راه فرمانبردارى از پسر عم رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از جان کوشید....»

5. دیگر پرچم‏داران صفین: اگر چه در صفین عدم یکپارچگى در لشکر امام سبب رخداد حکمیت شد، اما در دسته‏اى که پیروان راستین امام بودند، یکرنگى و یکدلى ویژه‏اى به چشم مى‏خورد. آنان در این جنگ به سرهاى خود دستارهایى چون عقال بسته بودند که نشانه یکرنگى آنان در پیروى از امام بود. امام به پرچم‏داران سپاه خود فرمود: «پرچمهاى خود را خم نکنید و از معرکه بیرون نبرید و آنها را جز به دلاورانى که نگهبان شرف هستند، نسپارید....»

نامدارانى چون هاشم بن عتبة بن ابى وقاص (پرچم‏دار کل سپاه)، عمار بن یاسر، حجر بن عدىّ، عمر بن حَمِق، نُعَیم بن هُبیرة، رفاعة بن شداد، عبدالله بن عباس، و... پرچم‏دارى سپاه امام را بر عهده داشتند.

6. ابوایوب انصارى: وى در جنگ نهروان که واپسین جنگ دوران امام على علیه‏السلام بود، پرچم‏دارى را بر عهده داشت. این جنگ بین امام و خوارج درگرفته بود که پس از ماجراى حکمیت، امام را مقصر دانسته، قتل او را بر خود واجب مى‏دیدند. از آنجا که امام نمى‏خواست افرادى که با تبلیغات سوء خوارج اغفال شده بودند، در این جنگ کشته شوند، به «ابوایوب انصارى» فرمود تا پرچم خود را پیش برد و مقابل لشکر خوارج نگاه دارد تا هر کس را که زیر آن جمع شود، ببخشاید و امان دهد. ابوایوب انصارى بیرق خود را پیش برد و گفت: «هر کس زیر این پرچم بیاید، در امان است.»

هشت هزار نفر از لشکر خوارج به امام پناهنده شدند و به زیر پرچم ابوایوب انصارى آمدند. سردسته خوارج «عبدالله بن وهب» فرمان حمله داد و فریاد زد: «پیش به سوى بهشت!» و در نتیجه جنگ، اکثریت قریب به اتفاق آنان کشته شدند.

پرچم‏دار امام حسین علیه‏السلام

در صبح روز عاشورا، امام یاران خود را به دو دسته تقسیم کرد که شامل سى نفر سواره نظام و چهل نفر پیاده نظام بود. امام فرماندهى میمنه سپاه را به «زهیر بن قین» و میسره سپاه را به «حبیب بن مظاهر» سپرد و پرچم را به برادر خود عباس علیه‏السلام که از همه شجاع‏تر بود، داد.

امام حسین علیه‏السلام به دلیل نقش حساس عباس علیه‏السلام در رویارویى با دشمنان به ایشان اجازه مبارزه و جنگ نمى‏دادند؛ زیرا چه بسا شهادت ایشان به دلیل دارا بودن نقش پرچم‏دارى مى‏توانست ضربه جبران ناپذیرى به روحیه سپاه باشد. از این رو، وقتى ابوالفضل العباس علیه‏السلام با دیدن شهادت یاران امام و تنهایى او، اجازه جنگ مى‏خواهد، امام به او مى‏فرماید: «یا اَخى أَنْتَ صاحِبُ لِوائى وَ اِذا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَرى؛ اى برادر! تو پرچم‏دار من هستى. اگر تو از دست بروى، سپاه من پراکنده مى‏شود.»

نگاشته‏اند هنگامى که اسیران کربلا را به شهر شام بردند، در میان وسائل غارت شده از شهیدان کربلا، پرچمى بود که در اثر ضربات شمشیر و نیزه، آسیب دیده بود. وسائل را پیش روى یزید نهادند. یزید پرچم مذکور را برداشت و به دقت بدان نگریست و پرسید: این پرچم در دست چه کسى بوده است؟ گفتند: عباس بن على علیه السلام. آن‏گاه با تعجب و شگفتى ایستاد و به حاضران گفت: «به این پرچم خوب بنگرید. ببینید که بر اثر ضربه‏هاى پیکار گران جاى سالمى بر آن نمانده است، ولى جایى که در دست پرچم‏دار قرار داشته، سالم است.»

این سخن کنایه از این بود که پرچم‏دار ضربه‏هاى تیغ و شمشیرى که بر دستش فرود مى‏آمده، تحمل کرده، ولى پرچم را رها نمى‏کرده است.

موقعیت حضرت عباس علیه‏السلام در بین یاران امام حسین علیه‏السلام موقعیت ویژه و منحصر به فردى بوده است. آنگاه که در مدینه بسیارى از خواص و نزدیکان امام، ایشان را از دست زدن به قیام باز مى‏داشتند و با نصیحت و خیرخواهى، امام را از این حرکت بر حذر مى‏داشتند، حضرت عباس علیه‏السلام در چنین شرایط بحرانى و حساسى، بدون هیچ گونه مصلحت اندیشى، پیشگام در یارى امام علیه‏السلام شد.

در دیگر صحنه‏هاى قیام نیز همواره حضرت عباس علیه‏السلام پیشگام دیده مى‏شود. به عنوان نمونه شب عاشورا وقتى تنهایى و بى‏یاورى امام خود را مى‏بیند که امام به همه اجازه بازگشتن از کربلا مى‏دهد، به عنوان اولین سخنگو برخاسته و فریاد برآورد: «هرگز چنین نخواهیم کرد، آیا براى اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خداوند تا ابد آن را به ما نشان ندهد؛ لَمْ نَفْعَلْ ذلِکَ! لِنَبْقِىَ بَعْدَکَ؟ لا اَرانَا اللّه‏ُ ذلِکَ ابدا.»

و هنگامى که امام علیه‏السلام، سر و صداى لشکر دشمن را مى‏شنود که آماده شبیخون هستند، حضرت عباس علیه‏السلام را به عنوان نماینده اعزامى خود به همراه بیست سوار به سوى آنان گسیل مى‏دارد، تا ببیند خواسته آنان چیست و به او مى‏فرماید: «یا عَبّاسُ اِرْکَبْ بِنَفْسى اَنْتَ یا اَخى! حَتَّى تَلْقاهُمْ وَ تَقُولَ لَهُمْ ما لَکُمْ وَ ما بَدالَکُمْ وَ تَسْأَلْهُمْ عَمّا جاءَ بِهِمْ؟؛ اى عباس! اى برادرم! جانم به قربانت، سوار شو و نزد ایشان برو و بگو شما را چه شده و چه مى‏خواهید و از سبب آمدنشان [به اینجا] پرسش کن.»

عباس علیه‏السلام نزد ایشان رفته و خبر آورد که آنان براى جنگ آمده‏اند. امام به او فرمود: «اِرْجِعْ اِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ اِلَى الْغُدْوَةِ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّةَ لَعَلَّنا نُصَلىّ لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ فَهُوَ یَعْلَمُ اَنّى قَدْ کُنْتُ اُحِبُّ الصَّلوةَ لَهُ وَ تِلاوَةَ کِتابِهِ وَ الدُّعاءَ وَ الاِسْتِغْفارَ؛ نزد آنان باز گرد و اگر توانستى تا صبح از آنان مهلت بگیر و امشب ایشان را از ما باز گردان، شاید ما امشب را براى پروردگارمان نماز بخوانیم و او را خوانده و درخواست مغفرت نماییم؛ زیرا خداوند مى‏داند که من نماز براى او، تلاوت کتابش و دعا و طلب آمرزش را دوست مى‏دارم.» و عباس علیه‏السلام نیز چنین کرد.

در روز عاشورا نیز ایشان علاوه بر دفاع از خیمه‏ها، هر گاه در درگیریها، نیروهاى خودى، در محاصره دشمن قرار مى‏گرفتند و توان مقابله را از دست مى‏دادند، به یارى آنان مى‏شتافت و حلقه محاصره را مى‏شکست. به عنوان نمونه در مبارزه «عمر بن خالد صیداوى»، «جابر بن حارث سلمانى» و «سعد» غلام عمر بن خالد صیداوى که پس از ساعتى پیکار در محاصره دشمن واقع شدند، حضرت عباس علیه‏السلام با یورشى توفنده، آنان را از چنگال دشمن نجات داد.

او در حرکتى افتخارآمیز، براى اطمینان از جانفشانى برادران خود؛ عبدالله، جعفر و عثمان، آنان را پیش مرگ امام خود ساخته و بدانها مى‏گوید: «تَقَدَّمُوا بِنَفْسى اَنْتُمْ! فَحامُوا عَنْ سَیِّدِکُمْ حَتّى تَمُوتُوا دُونَهُ؛ پیش بتازید فدایتان شوم! و از سرور و پیشواى خود حمایت کنید تا در برابر او جان دهید.» سپس آنان را به میدان فرستاد و هرسه آنها به شهادت رسیدند. در پایان نیز خود به میدان شتافته و به شهادت رسید.

ابو حنیفه دینورى از تاریخ نویسان اهل سنت درباره شهادت عباس علیه‏السلام مى‏نویسد: «وَ بَقِىَ الْعَبّاسُ بْنُ عَلىٍّ علیه السلام قائِما لإِمامِ الحُسَینِ علیه‏السلام یُقاتِلُ دُونَهُ وَ یَمیلُ مَعَهُ حَیْثُ مالَ حَتّى قُتِلَ رَحْمَةُ اللّه‏ِ عَلَیْهِ؛ و عباس بن على علیه السلام همچنان پیش روى امام حسین علیه‏السلام باقى ماند، نزد او مى‏جنگید و به هر سو که امام مى‏رفت او نیز مى‏رفت تا اینکه کشته شد؛ درود خدا بر او باد.»

با شهادت عباس علیه‏السلام نامه پرچم‏دارى در عصر حضور بسته شد و نام او را تاریخ به عنوان واپسین پرچم‏دار جنگهاى پیشوایان معصوم علیهم‏السلام در دوران حضور ثبت نمود.

عباس لواى همت افراشته است               وین راز به خون خویش بنگاشته است

او پرچم انقلاب عاشورا را                      با دست بریده‏اش به پا داشته است

 

تاج شهیدان همه عالمى                        دست على (علیه‏السلام)ماه بنى‏هاشمى

چار امامى که تو را دیده‏اند                     دست علم گیر تو بوسیده‏اند

 

بر لب آبم و از داغ غمت مى‏میرم                    هر دم از غصه جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفادارى را                    عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

گاه سردار علمدارم و گاهى سقا                      که به پاس حَرَمت گشت زنان چون شیرم

غیرتم، گاه نهیبم زند از جا برخیز!                    لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرم

کربلا کعبه عشق است و منم در احرام              شد در این قبله عشاق دو تا تقصیرم

دست من خورد به آبى که نصیب تو نشد             چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست کنم قربانى                  تا که تکمیل شود حج و من آن گه میرم

زین جهت دست به پاى تو فشاندم بر خاک                 تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم

اى قد و قامت تو معنى «قد قامت» من                  اى که الهام عبادت ز وجودت گیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودى به سجود               بى رکوع است نماز من و این تکبیرم

جسدم را به سوى خیمه اصغر علیه‏السلام مبرید           که خجالت زده زان تشنه لب بى شیرم

                                                                                     (حبیب الله چایچیان)

پی‌‌نوشتها:

. ر. ک: ماه در فرات، ابوالفضل هادى منش، قم، انتشارات مرکز پژوهشهاى اسلامى صدا و سیما، چاپ اوّل، 1381 ه. ش، ص 67.

. همان؛ تاریخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 180 (پانوشت).

. همان، ص 30.

. السیرة النبویة لابن کثیر، ابوالفداء، اسماعیل بن کثیر، بیروت، دار الرائد العربى، چاپ سوم، 1407 ه. ق، ج 1، ص 100.

. نهج البلاغة، دشتى، خطبه 124.

. کتاب المغازى، محمد بن عمر بن واقد، بیروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ سوم، 1989 م.، ج 3، ص 1003.

. نهج البلاغة، دشتى، خطبه 11.

. بتى که «عمرو بن حملة» آن را ساخته بود و بت معروف طائف بود.

. کتاب المغازى، محمدبن عمربن واقد، ج 3، ص 922.

. السیرة النبویة، ابن هشام، ج 1، ص 9.

. تاریخ التمدن الاسلامى، ج 1، صص 183 ـ 182.

. همان، ص 181.

. السیرة النبویة، ابن هشام، ج 3، ص 83.

. «فَلَوْلا لِواءُ الحارِثِیَّةِ اَصْبَحُوا یُباعَونَ فِى الأَْسْواقِ بَیْعَ الْجَلائِبِ»

همان، ص 84.

. کتاب‏المغازى، ج 3، ص 895.

. السیرة الحلبیة، على بن برهان الدین الحلبى، مصر، مطبعة مصطفى البابى، 1349 ق، ج 2، صص 159 ـ 156.

. همان، ص 161؛ تاریخ الیعقوبى، احمد بن ابى یعقوب، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، 1356 ش، ج 1، ص 415.

. سیرة رسول‏الله، رفیع‏الدین اسحاق بن محمد، تهران، نشر مرکز، 1373 ش، صص 418 ـ 419.

. همان، ص 446.

. السیرة الحلبیة، ج 2، ص 207.

. همان، ص 15؛ سیرة رسول‏الله صلى‏الله‏علیه‏و‏آله، ص 324؛ السیرة النبویة، ج 3، ص 70.

. السیرة الحلبیة، ج 2، ص 15.

. سیره رسول‏الله صلى‏الله‏علیه‏و‏آله، ص 331؛ السیرة النبویة، ج 3، ص 77.

. غزوه، جنگهایى است که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در آن حضور داشته‏اند و سریه، جنگهایى است که خود پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در آنها حضور نداشته‏اند.

. کتاب المغازى، ج 2، ص 800.

. الجمل، محمد بن محمد بن النعمان العکبرى البغدادى الشیخ المفید، نجف، مطبعة الحیدریة، بى‏تا، بى‏نا، ص 183.

. همان، ص 174.

. همان، ص 170.

. همان، ص 175.

. وقعة صفین، نصر بن مزاحم المِنقرى، قم، منشورات آیة‏الله المرعشى النجفى، چاپ دوم، 1404 ق، ص 289.

. الفتوح، ابن اعثم کوفى، قم، نشر دار الهدى، 1379 ش، ص 145.

. وقعة صفین، ص 300.

. همان، ص 332.

. همان، ص 424.

. همان، ص 215.

. وقعة صفین، ص 286.

. همان، ص 287.

. همان، ص 347.

. تاریخ طبرى، محمد بن جریر الطبرى، بیروت، مؤسسة عزالدین، چاپ سوم، 1413 ه. ق، ج 4، ص 596.

. همان، ج 5، ص 11.

. وقعة صفین، ص 205.

. الفتن الکبرى، طالب السّنجرى، بیروت، مجمع البحوث الاسلامیة، چاپ اوّل، 1417 ه. ق، ص 255.

. الکامل فى التاریخ، عزالدین على بن اثیر، تهران، نشر اساطیر، چاپ دوم، 1376 ه. ش، ج 5، ص 1943.

. تاریخ الطبرى، ج 5، ص 213؛ مقتل الحسین، موفق بن احمد الخوارزمى، قم، منشورات مکتبة المفید، بى‏تا، ج 2، ص 4.

. بحار الانوار، محمد باقر المجلسى، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ه. ق، ج 45، ص 41.

. ر. ک: سوگنامه آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله، محمد محمدى اشتهاردى، قم، انتشارات ناصر، چاپ ششم، 1373 ه. ش، ص 299.

. شیخ عباس قمى، نفس المهموم، تهران، کتاب فروشى اسلامیه، 1368، ه. ق، ص 137.

. محمد بن محمد بن النعمان، شیخ مفید، الإرشاد، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1378 ه. ش، ج2، ص132.

. همان، ص133.

. تاریخ الطبرى، ج5، ص216.

. الارشاد، ج2، ص162.

. ابو حنیفه احمد بن داود الدینورى، اخبار الطِّوال، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1421 ه. ق، ص380.

. سید رضا مؤید. 

[ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٦:٢٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

هر که شد از سر اخلاص عزادار حسین

نام او ثبت نمایند به طومار حسین

اى خوش آن پاک سرشتى که غم خود بنهاد

شد در این عمر پریشاندل و غمخوار حسین

اى خوش آنکس که حسینى شد و از روى خلوص

پیروى کرد زاندیشه و افکار حسین

گر بخوبان جنان فخر فروشند رواست

روز محشر همه یاران و فادار حسین

یارب این منصب شاهانه زما باز مگیر

تا که پیوسته بمانیم عزادار حسین

گر چه هستیم گنه کار خدایا مگذار

در قیامت دل ما حسرت دیدار حسین

 

سیمای‌ امام‌حسین‌(ع) و عاشورا در اندیشة‌دانشوران‌ غیر مسلمان‌

 

مقدمه

قیام‌ امام‌ حسین‌ علیه‌ حکومت‌ سلطنتی‌ ـ استبدادی‌ِ یزید بن‌ معاویة‌ بن‌ابوسفیان‌، در سال‌ 61 هجری‌ و تأثیر آن‌ در جهان‌ اسلام‌ را مورخان‌ و مقتل‌ نویسان‌ چون‌ابی‌ مخنف‌ در مقتل‌ الحسین‌، ابوالفرج‌ اصفهانی‌ در مقاتل‌ الطالبیین‌، شیخ‌ عباس‌ قمی‌ درنفس‌ المهموم‌ ، محمد باقر مجلسی‌ در بحار الانوار، ابن‌ طاوس‌ در لهوف‌، سید شرف‌الدین‌ عاملی‌ در مجالس‌ المفاخره‌، شیخ‌ مفید در ارشاد، شیخ‌ صدوق‌ در امالی‌، ابو المؤیدخوارزمی‌ در مقتل‌ خوارزمی‌، ابن‌ شهر آشوب‌ در مناقب‌ آل‌ ابی‌ طالب‌، عبدالله بحرانی‌اصفهانی‌ در مقاتل‌ عوالم‌، ملاآقا دربندی‌ در اکسیر العبادات‌ فی‌ الاسرار الشهادت‌، سیدعبد الرزاق‌ مقرم‌ در مقتل‌ الحسین‌، اربلی‌ در کشف‌ الغمه‌، سید محسن‌ الامین‌ در اعیان‌الشیعه‌، ابن‌ اعثم‌ کوفی‌ در الفتوح‌، باقر شریف‌ القریشی‌ در حیاة‌ الامام‌ الحسین‌ بن‌ علی‌،احمد ابن‌ یعقوب‌ در تاریخ‌ یعقوبی‌، ابوحنیفه‌ دینوری‌ در اخبارالطوال‌، مسعودی‌ در مروج‌الذهب‌، ابن‌ اثیر در الکامل‌ فی‌ تاریخ‌، بلاذری‌ در انساب‌ و الاشراف‌، محمدابن‌ جریرطبری‌ در تاریخ‌ الامم‌ و الملوک‌، ابوعلی‌ مسکویه‌ الرازی‌ در تجارب‌ الامم‌، مولا حسین‌واعظ‌ کاشفی‌ سبزواری‌ در روضة‌ الشهداء و ابن‌ خلدون‌ در العبر و ده‌ها نویسنده‌ (مورخ‌) ومقتل‌ نویس‌ آورده‌اند که‌ همه‌ مسلمان‌ هستند.

تأثیر قیام‌ سرور آزادگان‌ جهان‌ به‌ قدری‌ ژرف‌ و گسترده‌ است‌ که‌ گذشت‌ زمان‌ نه‌تنها آن‌ را به‌ بایگانی‌ تاریخ‌ نسپرده‌، بلکه‌ با گذشت‌ زمان‌، نویسندگان‌، وپویندگان‌ راه‌حقیقت‌ بیشتر به‌ عظمت‌ آن‌ پی‌ برده‌ و تأثیر آن‌ قیام‌ را حتی‌ در خارج‌ از جهان‌ اسلام‌ موردتوجه‌ قرار داده‌اند . از شگفتی‌های‌ قیام‌ حضرت‌ حسین‌ (ع) که‌ هر چقدر از سال‌ 61هجری‌ قمری‌ ، سال‌ قیام‌ امام‌ بیشتر فاصله‌ می‌گیریم‌، مردم‌ از هر عقیده‌ و مسلک‌ بیشتربه‌ ابعاد عظمت‌ و تأثیر قیام‌ پی‌ می‌برند و بر دوستداران‌ امام‌ و اهل‌ بیت‌  اضافه‌می‌گردد و از جان‌ و دل‌ می‌گویند.

 

در این‌ مقاله‌ بر آن‌ شدیم‌ که‌ نظرات‌ اندیشمندان‌ِ غیر مسلمان‌ را در مورد امام‌ حسین‌ وعاشورا بیان‌ کنیم‌.

خوشتر آن‌ باشد که‌ سرّ دلبران      ‌گفته‌ آید در حدیث‌ دیگران‌

1ـ مهاتما گاندی‌

گاندی‌ معمارِ استقلال‌ هند و رهبر ملی‌ مردم‌ این‌ کشور، برای‌ آزادی‌ هندوستان‌ ازسلطة‌ انگلیس‌، هستة‌ مرکزی‌ قوی‌ یک‌ تشکیلات‌ سیاسی‌ را پایه‌ ریزی‌ نمود و حزب‌کنگره‌ را رهبری‌ نمود و با تمرد از قوانین‌، عدم‌ تقبل‌ پست‌های‌ دولتی‌، عدم‌ همکاری‌ بامأموران‌ انگلیسی‌ و تحریم‌ اجناس‌ بریتانیایی‌، یعنی‌ با اصل‌ «مقاومت‌ منفی‌» باسلطة‌انگلیس‌ مبارزه‌ نمود و روح‌ آزادی‌ و بازگشت‌ به‌ هویت‌ و سنت‌های‌ اصیل‌ هندی‌ را احیاءکرد. در آخرین‌ بار که‌ دولت‌ انگلیس‌ در سال‌ 1942 میلادی‌ او را بازداشت‌ کرده‌ گاندی‌هنگام‌ توقیف‌، فریاد «یا مرگ‌ یا استقلال‌» را سر داد.

وقتی‌ حر به‌ امام‌ حسین‌ گفت‌: اگر جنگ‌ کنی‌ کشته‌ خواهی‌ شد. امام‌ فرمود: مرا از مرگ‌ می‌ترسانی‌؟ که‌ برادر اویسی‌ ما گفته‌ است‌: من‌ حتماًمی‌روم‌و جوانمرد را از مرگ‌، ننگ‌ و عاری‌ نیست‌. اگر عملش‌ برای‌ حق‌ باشد... و با بذل‌ جان‌ خودبا مردمان‌ ونیکوکار مواسات‌ کند و از مردم‌ مطرود و ملعون‌ جدا شود... این‌ خواری‌ برای‌ توبس‌ است‌ که‌ زنده‌ بمانی‌ و مورد ظلم‌ و تجاوز قرارگیری‌ و نتوانی‌ از حق‌ خود دفاع‌ کنی‌،چقدر مرگ‌ در راه‌ وصول‌ به‌ عزت‌ و احیای‌ حق‌ سبک‌ و راحت‌ است‌ . مرگ‌ در راه‌ حق‌ وعزت‌، زندگانی‌ جاوید است‌ و زندگانی‌ با ذلت‌، حیاتی‌ جزء مرگ‌ نیست‌... . مرحبا و آفرین‌به‌ کشته‌ شدن‌ در راه‌ خدا و لیکن‌ شما توانایی‌ به‌ نابودی‌ مجد و عظمت‌ مرا ندارید ، پس‌ دراین‌ صورت‌ مرا باکی‌ از مرگ‌ نیست‌ «موت‌ فی‌ عز خیر من‌ حیاة‌ فی‌ ذل‌» گاندی‌ در تفحص‌ زندگانی‌ امام‌ حسین‌ و علت‌ جاودانگی‌ و پایداری‌ آن‌ به‌ یک‌مسأله‌ مهم‌ رسیده‌ و همانا درسی‌ از سرور آزادگان‌ اخذ نموده‌ و آن‌ را برای‌ استقلال‌ هند به‌کار بسته‌ است‌، یعنی‌ او به‌ پیروی‌ از امام‌، به‌ مردم‌ هند که‌ طرفدار استقلال‌ هند بودنداعلام‌ نمود مرگ‌ را به‌ بازی‌ و مسخره‌ بگیرید و نترسید.

«من‌ برای‌ مردم‌ هند چیز تازه‌ نیاوردم‌ ، فقط‌ نتیجه‌ای‌ را که‌ از مطالب‌ و تحقیقاتم‌ دربارة‌ تاریخ‌ زندگی‌ قهرمان‌ کربلا به‌ دست‌ آورده‌ بودم‌ ، ارمغان‌ ملت‌ هند کردم‌. اگربخواهیم‌ هند را نجات‌ دهیم‌ واجب‌ است‌ همان‌ راهی‌ را بپیماییم‌ که‌ حسین‌ بن‌ علی‌پیمود... .»

2ـ پورشو تاملاس‌ توندون‌ (هندو)

تاملاس‌ که‌ زمانی‌ رئیس‌ کنگرة‌ ملی‌ هندوستان‌ بود، معتقد است‌ که‌ با بزرگداشت‌قیام‌ و خاطرة‌ شهیدان‌ کربلا همیشه‌ روح‌ معنویت‌، آزاد زیستی‌، بزرگواری‌، فداکاری‌ وایثاردر جامعه‌ خواهد جوشید و جامعه‌ از فقر فرهنگی‌ به‌ غنای‌ فرهنگی‌ و اعتلا خواهد رسید وهمیشه‌ سرزنده‌ و در مسیر حیات‌ معقول‌ پیش‌ خواهد رفت‌.

زیرا در یاد بودها، بزرگداشت‌ها، روح‌ حماسی‌، آزادی‌ خواهی‌، جوانمردی‌، ایثار، حق‌خواهی‌، هویت‌ مذهبی‌ و ملی‌، تقویت‌ خواهد شد.

«من‌ اهمیت‌ بر پاداشتن‌ این‌ خاطرة‌ بزرگ‌ تاریخی‌ را می‌دانم‌. این‌ فداکاری‌های‌عالی‌ از قبیل‌ شهادت‌ امام‌ حسین‌، سطح‌ فکر بشریت‌ را ارتقا بخشیده‌ است‌ و خاطرة‌ آن‌شایسته‌ است‌ همیشه‌ باقی‌ بماند و یادآوری‌ شود.»

3ـ جواهر لعل‌ نهرو

شهادت‌ امام‌ حسین‌ و خانواده‌اش‌ را فاجعه‌ای‌ ذکر کرده‌ است‌ که‌ هر سال‌ در ماه‌محرم‌ از طرف‌ مسلمانان‌ و مخصوصاًشیعیان‌ تجدید می‌گردد و به‌ خاطر آن‌ سوگواری‌ برپامی‌شود.

4ـ ساور جینی‌ ناید

این‌ شاعر هندی‌، عزاداری‌ عزاداران‌ِ حسینی‌ را هر سال‌ موجب‌ زنده‌ نگهداشتن‌واقعة‌ جانسوز کربلا می‌داند و قیام‌ حسینی‌ را استوار نمودن‌ دین‌ بزرگ‌ حضرت‌ محمد (ص)ذکر می‌کند که‌ امام‌ حسین‌ عشق‌ نهایی‌ خود را به‌ خدا با شهادتش‌ ثابت‌ نمود.

«شب‌ شهادت‌ حسین‌ مریدانش‌ با پیراهن‌های‌ سیاه‌، و پای‌ برهنه‌، با چشمان‌اشکبار به‌ یاد واقعة‌ جانسوز... داستان‌ کهن‌ مکرر و دردناک‌ را بیان‌ می‌نمایند که‌ مریدانت‌سراپا اندوه‌ می‌گویند: حسین‌...ای‌ حسین‌. چرا هزاران‌ هزار دوست‌ تو این‌ طور اشک‌می‌ریزند؟ ای‌ مقدس‌ عالی‌ مقام‌، آیا این‌ها برای‌ فداکاری‌ بی‌ نظیر تو نیست‌؟ زیرا که‌پرچم‌ دین‌ بزرگ‌ پیامبر (محمد (ص)) را برافراشتی‌ و در مقابل‌ شگفتی‌ جهانیان‌، عشق‌عجیب‌ خود را به‌ خدا ثابت‌ نمودی‌.»

در مورد واقعة‌ جانسوز کربلا، امام‌ حسین‌ مکرر آنچه‌ راکه‌ پیامبر (ص) و علی‌ (ع) وامام‌ حسن‌ (ع) گفته‌ بودند می‌دانست‌. در مسافرتی‌ که‌ پیامبر داشت‌، وقتی‌ پیامبر به‌ کربلارسید، فرمود:

«جبرئیل‌ مرا خبر می‌دهد از زمینی‌ که‌ کنار فرات‌ واقع‌ است‌ و آن‌ را کربلامی‌گویند... و من‌ اکنون‌ قتلگاه‌ و محل‌ قبر او را می‌ بینم‌».

حتی‌ امام‌ حسن‌ (ع) به‌ امام‌ حسین‌ (ع) فرموده‌ بود که‌ «لا یوم‌ کیومک‌ یااباعبدالله» هیچ‌ روزی‌ مانند روز تو (عاشورا) نخواهد بود.

5ـ رابرت‌ ویر

رابرت‌ ویر با شش‌ محقق‌ دیگر کتاب‌ جهان‌ مذهبی‌ را در دو جلد نگاشته‌اند. دراین‌ کتاب‌ شهادت‌ امام‌ حسین‌ (ع) حادثة‌ غم‌انگیز صدر اسلام‌ آمده‌ است‌ و علت‌ آن‌ راعدم‌ پذیرفتن‌ یزید به‌ عنوان‌ رهبر جهان‌ اسلام‌ از طرف‌ امام‌ حسین‌ (ع) ثبت‌ کرده‌اند.عدم‌ بیعت‌ امام‌ حسین‌ با یزید موجب‌ شد که‌ یزید برای‌ خاموش‌ نمودن‌ هر نوع‌ اعتراض‌ ومخالفتی‌ نیروهای‌ خویش‌ را اعزام‌ نماید که‌ نتایج‌ زیر حاصل‌ شد:

1ـ امام‌ حسین‌ و کلیه‌ اعضای‌ خانواده‌ و تنی‌ از یارانش‌ در محلی‌ به‌ نام‌ کربلا درعراق‌ قتل‌ عام‌ شدند؛

2ـ جامعة‌ اسلامی‌ با شوک‌ مواجه‌ شد؛

3ـ مخالفت‌ با بنی‌ امیه‌ تشدید شد؛

4ـ پس‌ از شهادت‌ امام‌ حسین‌ (ع) حمایت‌ از ائمه‌ (ع) تشدید شد.

6ـ واشنگتن‌ ـ ایرونیک‌

این‌ مورخ‌ آمریکایی‌، معتقد است‌ که‌ امام‌ حسین‌ مسئول‌ بود. او پیشوایی‌ امت‌اسلام‌ را به‌ عهده‌ داشت‌ وامام‌ جامعة‌ خویش‌ بود و امام‌ِ نور را شایسته‌ نبود که‌ خلافت‌ امام‌ِنار را بپذیرد . از این‌ رو فشارها وناراحتی‌ها را تحمل‌ نمود تا دین‌ اسلام‌ را از چنگال‌ بنی‌امیه‌ نجات‌ دهد.

یزید کسی‌ بود که‌ رغبت‌ فراوان‌ به‌ خوش‌ گذرانی‌ و شکار و شراب‌ و زن‌ و شعرداشت‌. حاصل‌ حکومت‌ او در مدت‌ سه‌ و نیم‌ سال‌ این‌ بود که‌ در سال‌ اول‌ حسین‌ بن‌علی‌(ع) را به‌ قتل‌ رساند، در سال‌ دوم‌ مدینه‌ را سه‌ روز تمام‌ چپاول‌ کرد و به‌ دست‌ یغماسپرد و در سال‌ سوم‌ کعبه‌ را مورد تاخت‌ و تاز قرار داد. واقعة‌ جان‌گداز عاشورا چنان‌ ناگوار وهولناک‌ است‌ که‌ مورخانی‌ نظیر محمد بن‌ علی‌ بن‌ طباطبا معروف‌ به‌ ابن‌ طقطقی‌ ، آن‌ را

مشهورترین‌ مصیبت‌ها دانسته‌ و از شدت‌ غم‌ و اندوه‌ نتوانسته‌ است‌ در این‌ مورد بیشترحوادث‌ را مورد بررسی‌ قرار دهد.

«کشته‌ شدن‌ حسین‌ سرگذشتی‌ است‌ که‌ به‌ علت‌ ناگواری‌ و هولناکی‌ آن‌ دوست‌ندارم‌ سخن‌ را درباره‌اش‌ طولانی‌ کنم‌، زیرا در اسلام‌ کاری‌ زشت‌تر از آن‌ به‌ وقوع‌ نپیوسته‌است‌. اگر چه‌ کشته‌ شدن‌ امیرالمؤمنین‌ (ع) مصیبت‌ بسیار بزرگی‌ به‌ شمار می‌آمد، لیکن‌سرگذشت‌ حسین‌ (ع) چندان‌ کشتار فجیع‌ و مثله‌ و اسارت‌ در بر داشت‌ که‌ از شنیدن‌ آن‌بدن‌ انسان‌ به‌ لرزه‌ می‌افتد... زیرا که‌ از مشهورترین‌ مصیبت‌ها است‌...».

ایرونیک‌ روح‌ این‌ قیام‌ را جاودانه‌ و فناناپذیر و نمونه‌ شجاعت‌ دانسته‌ و نوشته‌است‌، «برای‌ امام‌ حسین‌ ممکن‌ بود که‌ زندگانی‌ خود را با تسلیم‌ شدن‌ به‌ ارادة‌ یزید نجات‌بخشد، لیکن‌ مسئولیت‌ پیشوا و نهضت‌ بخش‌ اسلام‌ اجازه‌ نمی‌داد که‌ او یزید را به‌ عنوان‌خلیفه‌ بشناسد. او به‌ زودی‌ خود را برای‌ قبول‌ هر ناراحتی‌ و فشار به‌ منظور رها ساختن‌اسلام‌ از چنگال‌ بنی‌ امیه‌ آماده‌ ساخت‌ در زیر آفتاب‌ سوزان‌ خشک‌ و در روی‌ ریگ‌های‌تفتیده‌ عربستان‌ روح‌ حسین‌ فناناپذیر برپاست‌. ای‌ پهلوان‌ و ای‌ نمونه‌ شجاعت‌ و ای‌شهسوار من‌ حسین‌.»

7ـ ماربین‌ آلمانی‌

ماربین‌ حضرت‌ حسین‌ (ع) را شخصیت‌ سیاسی‌، مذهبی‌ استثنائی‌ در چهارده‌قرن‌ اخیر دانسته‌، و علت‌ جاودانگی‌ قیام‌ حسین‌ را مبارزه‌ با ظلم‌ و ستم‌ و جور بنی‌ امیه‌، که‌غاصب‌ حکومت‌ بودند، ذکر کرده‌ است‌. ماربین‌ با تجزیه‌ و تحلیل‌ قیام‌ عاشورا، ریشة‌نهضت‌های‌ عظیم‌ اسلامی‌ را تا امروز در شهادت‌ امام‌ حسین‌ و یاران‌ با وفای‌ او دانسته‌است‌ که‌ تن‌ به‌ بیعت‌ با یزید را نه‌ تنها نپذیرفتند که‌ زندگی‌ در حکومت‌ یزید را ذلت‌ وخواری‌ می‌دانستند و از این‌ رو برای‌ رسیدن‌ به‌ مقصود عالی‌شان‌، خود گذشتگی‌ و شهادت‌را انتخاب‌ کردند.

«...حسین‌ تنها کسی‌ است‌ که‌ در چهارده‌ قرن‌ پیش‌ در برابر حکومت‌ جور و ظلم‌ قدعلم‌ کرد...او اول‌ شخص‌ سیاسیتمداری‌ بود که‌ تا به‌ امروز احدی‌ چنین‌ سیاست‌ مؤثری‌اختیار ننموده‌ است‌ حسین‌ (ع) به‌ شعار همیشگی‌ خود می‌گفت‌ من‌ در راه‌ حق‌ حقیقت‌کشته‌ می‌شوم‌ و دست‌ بنا حق‌ نخواهم‌ داد...حسین‌ (ع) دید حرکات‌ بنی‌ امیه‌ که‌ سلطنت‌مطلقه‌ داشتند و دستورات‌ اسلام‌ را پایمال‌ می‌کردند نزدیک‌ است‌ پایه‌های‌ استوار ومستحکم‌ اسلام‌ را در هم‌ ریزد و اگر بیش‌ از این‌ مسامحه‌ کند نام‌ و نشانی‌ از اسلام‌ ومسلمانی‌ باقی‌ نخواهد ماند تصمیم‌ گرفت‌ در برابر حکومت‌ جور و ظلم‌ قد علم‌ کند... این‌سرباز رشید عالم‌ اسلام‌ به‌ مردم‌ دنیا نشان‌ داد که‌ ظلم‌ و بیداد و ستمگری‌ پایدار نیست‌ وبنای‌ ستم‌ هر جند ظاهراًعظیم‌ و استوار باشد در برابر حق‌ و حقیقت‌ چون‌ پرکاهی‌ بر بادخواهد رفت‌، مشروط‌ بر اینکه‌ مردمی‌ حق‌ طلب‌ و حق‌ پرست‌ برای‌ احیای‌ حقیقت‌ قیام‌کنند و با مبارزة‌ فداکارانه‌ خود دست‌ از جان‌ بشویند و بطلان‌ ظلم‌ و جور و حقانیت‌ دین‌ واخلاق‌ را با خون‌ خود بر صفحه‌ تاریخ‌ گیتی‌ ثبت‌ کنند... .

حسین‌ (ع) با قربانی‌ کردن‌ عزیزترین‌ افراد خود و با اثبات‌ مظلومیت‌ و حقانیت‌خود به‌ دنیا درس‌ فداکاری‌ و جانبازی‌ آموخت‌ و نام‌ اسلام‌ و اسلامیان‌ را در تاریخ‌ ثبت‌ و درعالم‌ بلند آوازه‌ ساخت‌. اگر چنین‌ حادثة‌ جانگدازی‌ پیش‌ نیامده‌ بود قطعاًاسلام‌ واسلامیان‌ محو و نابود می‌گردیدند... .

حسین‌ به‌ یارانش‌ گفت‌: من‌ ننگ‌ دارم‌ که‌ پسر معاویه‌ شراب‌ می‌خورد و اشعارهوس‌ آلود می‌سازد...من‌ باید قیام‌ کنم‌ اگر شما از این‌ راه‌ پر خطر می‌ترسیدفوراًبرگردید...ولی‌ یارانش‌ کشته‌ شدن‌ و فداکاری‌ را بر زندگی‌ ترجیح‌ دادند...

هدف‌ و ایده‌ آل‌ حسین‌، جلوگیری‌ از ظلم‌ و ستم‌ بود و این‌ همه‌ قوت‌ قلب‌ و از خودگذشتگی‌ را در راه‌ مقصود عالی‌ خویش‌ به‌ خرج‌ داده‌ است‌ حتی‌ در آخرین‌ دقایق‌ زندگی‌

طفل‌ شیرخوار خود را قربانی‌ حق‌ و حقانیت‌ نمود و با این‌ عمل‌ اندیشه‌ فلاسفه‌ و بزرگان‌عالم‌ را متحیر ساخت‌... حسین‌ (ع) مدتها بود که‌ خود را آمادة‌ پیکار کرد و در انتظار چنین‌روزی‌ دقیقه‌ شماری‌ می‌کرد و می‌دانست‌ که‌ زنده‌ ماندن‌ نام‌ جاویدان‌ اسلام‌ و قرآن‌مستلزم‌ این‌ است‌ که‌ او را شهید کنند... با شهادت‌ حسین‌، زن‌ و فرزندان‌ او را اسیر کردند وآن‌ وقایع‌ دردانگیز پیش‌ آمد یک‌ مرتبه‌ قبایح‌ و فجایع‌ اعمال‌ بنی‌ امیه‌ ظاهر شد و یک‌مرتبه‌ جنبش‌ و نهضت‌ عظیمی‌ در مسلمانان‌ پیدا و علیه‌ سلطنت‌ یزید و آل‌ امیه‌ قیام‌کردند و آنها را ظالم‌ و غاصب‌ نامیدند... نهضت‌های‌ عظیم‌ اسلامی‌ شروع‌ شد و دنباله‌ آن‌تا به‌ امروز امتداد یافت‌ روز به‌ روز واقعة‌ بزرگ‌ کربلا اهمیت‌ و درخشندگی‌ بیشتری‌ یافت‌در کمتر از یک‌ قرن‌ سلطنت‌ بنی‌ امیه‌ منهدم‌ شد و اگر در متن‌ کتب‌ تاریخی‌ نامی‌ از این‌قوم‌ ذکر شده‌ و تعقیب‌ آن‌ هزاران‌ نفرین‌ و ناسزا هم‌ نوشته‌ شده‌... .»

8- ژنرال‌ سرپرسی‌ سایکس‌

اوضاع‌ کوفه‌ را در زمانی‌ که‌ حضرت‌ امام‌ حسین‌ عازم‌ کوفه‌ بود و مسافری‌ از کوفه‌ به‌مکه‌ می‌رفت‌، به‌ امام‌ گفت‌:

دل‌های‌ مردم‌ کوفه‌ با تو هستند اما شمشیرهای‌ آن‌ها برخلاف‌ تو.

سرپرسی‌ به‌ مذاکرات‌ طولانی‌ حسین‌ (ع) با عمر بن‌ سعد توجه‌ نموده‌ و نتیجة‌ آن‌را چنان‌ اعلام‌ می‌کند که‌ امام‌ حسین‌ حاضر به‌ تسلیم‌ نشد و شجاعت‌ بی‌ نظیر بوجود آورد.

«یاران‌ حسینی‌ حاضر شدند که‌ برای‌ دفاع‌ از خود تا آخرین‌ دقیقه‌ حیات‌ با دشمن‌جنگ‌ کنند. در حقیقت‌ شجاعت‌ و دلاوری‌ که‌ این‌ عدة‌ قلیل‌ از خود نشان‌ دادند، به‌درجه‌ای‌ بوده‌ که‌ در تمام‌ این‌ قرون‌ متمادی‌ هر کس‌ آن‌ را شنید، بی‌ اختیار زبان‌ به‌تحسین‌ و آفرین‌ گشود».

9 - ادوارد براون‌ مستشرق‌ انگلیسی‌

او در مورد مصیبت‌ بزرگ‌ کربلا می‌گوید: «آیا قلبی‌ پیدا می‌شود که‌ وقتی‌ دربارة‌کربلا سخنی‌ به‌ گوش‌ می‌رسد ، مالا مال‌ حزن‌ و اندوه‌ نگردد؟ حتی‌ غیر مسلمانان‌ هم‌نمی‌توانند پاکی‌ روحی‌ را که‌ این‌ جنگ‌ اسلامی‌ در برداشت‌ انکار کنند.»

روز کربلا در دل‌ دوستداران‌ علی‌ و پیروان‌ تشیع‌، شعلة‌ تازه‌ و فروزان‌تری‌برافروخت‌ و ریخته‌ شدن‌ خون‌ نوادة‌ پیغمبر با وحشیانه‌ترین‌ نوع‌ و هزاران‌ شکنجه‌ وعذاب‌، خشم‌ و نفرت‌ زاید الوصفی‌ درمیان‌ پیروان‌ امام‌ پدید آورد که‌ در مصیبت‌ کربلادل‌ها سخت‌ به‌ درد آمد و از همان‌ وقت‌ این‌ روح‌ شهادت‌ و فداکاری‌ و حقیر شمردن‌ مرگ‌به‌ فعالیت‌ شیعیان‌ قدرت‌ دائم‌ التزایدی‌ بخشید... .

10ـ توماس‌ کارلایل‌ مورخ‌ انگلیسی‌

کارلیل‌ (کارلایل‌) درمورد ایمان‌ استوار و اعتقاد راسخ‌ قهرمان‌ کربلا می‌گوید:

«بهترین‌ درسی‌ که‌ از تراژدی‌ کربلا می‌گیریم‌ این‌ است‌ که‌ حسین‌ و یارانش‌ ایمان‌استوار به‌ خدا داشته‌اند آن‌ها با عمل‌ خود روشن‌ کردند که‌ تقوی‌ و برتری‌ عددی‌ در جایی‌که‌ حق‌ با باطل‌ روبرو می‌گردد اهمیتی‌ ندارد پیروزی‌ حسین‌ با وجود اقلیتی‌ که‌ داشت‌باعث‌ حیرت‌ و شگفتی‌ من‌ است‌».

11ـ جرجی‌ زیدان‌

جرج‌ زیدان‌ در مورد امام‌ حسین‌ کتاب‌ فاجعة‌ کربلا را تألیف‌ نموده‌ است‌. زیدان‌ دراین‌ کتاب‌ با مراجعه‌ به‌ کتب‌ معتبر و موثق‌، مختصری‌ از تاریخ‌ صدر اسلام‌ و حوادث‌عاشورا را تا ورود اسیران‌ کربلا به‌ شام‌ آورده‌ است‌ که‌ دراین‌ جا به‌ حضور اسیران‌ در برابریزید اشاره‌ می‌گردد:

«... منظرة‌ سر بریدة‌ حسین‌ (ع) همه‌ را متأثر و محزون‌ ساخت‌...وقتی‌ چشمان‌یزید بر سر بریده‌ افتاد سر تا پا بلرزید و دانست‌ چه‌ عمل‌ بزرگ‌ و فجیعی‌ را مرتکب‌ شده‌است‌...»

عجیب‌ است‌ که‌ یزید به‌ حضرت‌ زینب‌3 گفت‌: پدر و برادرت‌ (علی‌ و حسین‌) ازدین‌ خارج‌ شدند.

زینب‌ گفت‌: تو و پدر و جدت‌ به‌ دین‌ خدا و دین‌ پدر و برادر و جدم‌ داخل‌ شدید.

مضمون‌ نامة‌ عبیدالله بن‌ زیاد به‌ عمربن‌ سعد که‌ شمر فرستاد، چنین‌ است‌:

«من‌ ترا به‌ طرف‌ حسین‌ نفرستادم‌ که‌ با او به‌ ملایمت‌ و خوشی‌ رفتار کنی‌ و به‌ اوامان‌ دهی‌... اگر تسلیم‌ شدند پیش‌ من‌ بفرست‌ وگرنه‌ با آن‌ها بجنگ‌ و همگی‌ را به‌ قتل‌برسان‌، زیرا مستحق‌ کشته‌ شدن‌ می‌باشند...اسب‌ها را از روی‌ نعش‌ آن‌ها بگذرانند اگراوامر ما را اجرا کنی‌ پاداشی‌ خوبی‌ به‌ تو خواهم‌ داد و گرنه‌ از کار کناره‌گیری‌ کن‌، شمر بن‌ذی‌ الجوشن‌ فرماندهی‌ کل‌ را به‌ عهده‌ خواهد گرفت‌...»

12ـ نیکلسون‌

نیکلسون‌ می‌گوید: «بنی‌ امیه‌ طغیان‌گر بودند و قوانین‌ اسلامی‌ را نادیده‌ انگاشتند.مسلمین‌ را خوار نمودند وصاحبان‌ اصلی‌ حکومت‌ راکشتند. بنابراین‌، تاریخ‌ از روی‌ انصاف‌حکم‌ می‌کند که‌ خون‌ حسین‌ (ع) به‌ گردن‌ بنی‌ امیه‌ است‌.»

نیکلسون‌ در جایی‌ دیگر حادثة‌ کربلا را موجب‌ اتحاد می‌داند و تأثیر آن‌ را در ایران‌ذکر می‌کند.

«حادثه‌ کربلا مایة‌ پشیمانی‌ و تأسف‌ امویان‌ شد زیرا این‌ واقعه‌ شیعیان‌ را متحدکرد و برای‌ انتقام‌ حسین‌ هم‌ صدا شدند و صدای‌ آن‌ها در همه‌ جا و مخصوصاً نزد ایرانیان‌که‌ می‌خواستند از نفوذ عرب‌ آزاد شوند ، انعکاس‌ یافت‌.»

13 ـ فرانسیسکو ـ گابریلی‌

استاد دانشگاه‌ رم‌ معتقد است‌ که‌ قیام‌ حسین‌ موجب‌ گسترش‌ شیعه‌ در ایران‌،عراق‌ و آفریقا شد و امام‌ جزییات‌ حوادث‌ عاشورا را می‌دانست‌:

«حسین‌ (ع) در حال‌ عادی‌ از سرنوشت‌ خود اطلاع‌ نداشت‌ اما همین‌ که‌ در صددمی‌آمد به‌ سرنوشت‌ خود فکر کند تمام‌ وقایع‌ سرزمین‌ کربلا را نه‌ فقط‌ بطور کلی‌ بلکه‌ به‌طور جزیی‌ می‌دید...انعقاد مجالس‌ تذکر برای‌ حسین‌ (ع) از طرف‌ شیعیان‌ در قرن‌ چهارم‌هجری‌ متداول‌ شد در این‌ قرن‌ طوری‌ مذهب‌ شیعه‌ وسعت‌ بهم‌ رسانید که‌ نه‌ فقط‌ درایران‌ و عراق‌ توسعه‌ یافت‌ بلکه‌ تا آفریقای‌ شرقی‌ هم‌ رفت‌ و ایرانیانی‌ که‌ از ایران‌ به‌آفریقای‌ شرقی‌ مهاجرت‌ کردند آن‌ مذهب‌ را با خود بردند و مساجدی‌ در سرزمین‌ سومالی‌و کنیا ساخته‌ شد... مذهب‌ شیعه‌ دوازده‌ امامی‌ در قرن‌ چهارم‌ تا قاره‌ آفریقا و تا ماداگاسکاررفت‌... .»

گابریلی‌، سلطه‌ آل‌ بویه‌ و توسعه‌ شیعه‌ را نتیجه‌ تبلیغات‌ و بزرگداشت‌ روز دهم‌محرم‌ سال‌ (61) عاشورا ذکر نموده‌ است‌.

14- گیبون‌

گیبون‌ مورخ‌ انگلیسی‌ معتقد است‌ اگر کسی‌ حسین‌ را نشناسد اما حوادث‌ عاشورا رامطالعه‌ کند، هر چند سنگدل‌ هم‌ باشد یک‌ نوع‌ محبت‌ و مهربانی‌ در دلش‌ به‌ حسین‌ (ع)احساس‌ خواهد کرد.

«با آنکه‌ مدتی‌ از واقعة‌ کربلا گذشته‌ و ما هم‌ با صاحب‌ واقعه‌ هم‌ وطن‌ نیستیم‌، مع‌ذلک‌ مشقّات‌ و مشکلاتی‌ را که‌ حضرت‌ حسین‌ (ع) تحمل‌ نموده‌ ، احساسات‌ سنگ‌دل‌ترین‌ خواننده‌ را بر می‌انگیزد . چندان‌ که‌ یک‌ نوع‌ عطوفت‌ و مهربانی‌ نسبت‌ به‌ آن‌حضرت‌ در خود می‌یابد.»

15- سرویلیام‌ مویر

مویر می‌نویسد: «فاجعه‌ کربلا نه‌ تنها مقدرات‌ خلافت‌، بلکه‌ مقدرات‌ ممالک‌اسلامی‌ را تعیین‌ کرد. کیست‌ که‌ آن‌ عزاداری‌ پرشور و هیجان‌ را ببیند و بداند که‌ هر سال‌مسلمین‌ کلیه‌ کشورهای‌ جهان‌ چگونه‌ از شام‌ تا بامداد به‌ سینه‌ (عزاداری‌) می‌کوبند و باآهنگ‌ موزون‌ و محزون‌ خود بی‌ آنکه‌ خسته‌ شوند، مجنون‌ وار فریاد می‌زنند: حسین‌،حسین‌، حسین‌، و حربه برنده‌ و شمشیر دو دمی‌ را که‌ سلسله‌ بنی‌ امیه‌ بدست‌ دشمنان‌ خودداده‌ است‌ ، تشخیص‌ ندهد.»

16ـ چارلز دیکنس‌

این‌ نویسندة‌ انگلیسی‌ در قیام‌ عاشورا هیچ‌ گونه‌ خواست‌ مادی‌ را دخیل‌ ندانسته‌ وفداکاری‌ آن‌ روز را صرفاًبرای‌ اسلام‌ دانسته‌ است‌.

«اگر منظور حسین‌ (ع) جنگ‌ در راه‌ خواسته‌های‌ دنیایی‌ خود بود، من‌ نمی‌فهمم‌چرا خواهران‌ و کودکانش‌ را همراه‌ خود برد؟ پس‌ عقل‌ چنین‌ حکم‌ می‌کند که‌ او به‌ خاطراسلام‌ فداکاری‌ خویش‌ را انجام‌ داد.»

17ـ توماس‌ ماساریک‌

توماس‌ ماساریک‌ مصیبت‌های‌ امام‌ حسین‌ (ع) را با حضرت‌ عیسی‌ (ع) مقایسه‌نموده‌، می‌نویسد:

«مصائب‌ مسیح‌ نسبت‌ به‌ مصائب‌ حسین‌ (ع) مانند پرکاهی‌ است‌ در برابر کوهی‌بزرگ‌».

18ـ جستیس‌ آ. راسل‌

جستیس‌ شاعر انگلیسی‌ به‌ بی‌ ادبی‌ سپاه‌ ستم‌ پیشه‌ یزید اشاره‌ می‌کند و منظرة‌غم‌انگیز آن‌ را چنین‌ می‌نویسد:

«...آن‌ها دهان‌ مبارک‌ امام‌ را با شلاق‌های‌ خود نواختند. ای‌ دهانی‌ که‌ من‌ بارهامهبط‌ ملائکه‌ و هنگام‌ طفولیت‌ فروهشته‌ بر لب‌ پیامبر دیده‌ام‌، ای‌ بدنی‌ که‌ زیر پای‌ستوران‌ خوار شدی‌. این‌ همان‌ بدن‌ پاکی‌ است‌ که‌ بینندگان‌ را مسحور می‌کرد. خونی‌ که‌ ازرگ‌های‌ مبارکت‌ ریخته‌ و خشک‌ شده‌، معجونی‌ آسمانی‌ است‌ که‌ تا کنون‌ هیچ‌ سم‌ اسبی‌با چنین‌ رنگ‌ الهی‌ رنگ‌ نشده‌ است‌. ای‌ زمین‌ برهنه‌ و بایر کربلا که‌ در روی‌ تو نه‌ علفی‌است‌ و نه‌ چمنی‌ ، برای‌ ابد آهنگ‌ حزن‌ و آه‌ بر تو پوشیده‌ باد چون‌ که‌ در سرزمین‌ تو بدن‌پارة‌ مقدس‌ پسر فاطمه‌ 8 افتاده‌ است‌ که‌ روح‌ خویش‌ را به‌ خدا تقدیم‌ نمود.»

19ـ کاپتین‌. هـ نیبلت‌. ج‌. پ‌.captain.H.nibletl.j.p

نیبلت‌، به‌ آخرین‌ شب‌ حیات‌ بابرکت‌ امام‌ در کربلا اشاره‌ می‌نماید که‌ امام‌ حوادث‌روز عاشورا را به‌ یارانش‌ توضیح‌ داد و فرمود کسانی‌ که‌ با حسین‌ بمانند جز به‌ مرگ‌نیندیشند. از این‌ رو از همه‌ خواست‌ که‌ در تاریکی‌ امام‌ را ترک‌ نمایند.

«آن‌ شب‌ هنگامی‌ که‌ آتش‌ اردوها در اطراف‌ او در بیابان‌ شعله‌ می‌زد، امام‌پیروانش‌ را جمع‌ کرد و در یک‌ سخنرانی‌ طولانی‌ و قلب‌ نواز گفت‌: کسانی‌ که‌ با من‌ بمانندفردا شهید خواهند شد. سپس‌ عمل‌ بسیار زیبایی‌ انجام‌ داد که‌ نشانة‌ آگاهی‌ کامل‌ او ازضعف‌ بشری‌ و قدرت‌ روح‌ فداکاری‌ وی‌ و علامت‌ قلب‌ رئوف‌ آن‌ بزرگوار بود... به‌ پیروان‌خود گفت‌ که‌ هرکس‌ جرئت‌ و قوت‌ ایستادگی‌ و شهادت‌ را در خود نمی‌بیند در تاریکی‌ به‌طور ناشناس‌ و بدون‌ خجلت‌ برود. صبح‌ روز عاشورا که‌ ابرهای‌ ارغوانی‌ در آسمان‌ شرق‌جمع‌ می‌شد هفتاد و یک‌ نفر با ایمان‌ دور امام‌ را گرفتند و همگی‌ آمادة‌ مرگ‌ و شهادت‌بودند».

20ـ موریس‌ دو کبری‌

مورخ‌ اروپایی‌ در مورد کسانی‌ که‌ به‌ عزاداری‌ امام‌ حسین‌ پس‌ از قرن‌ها خرده‌می‌گیرند، می‌گوید:

«اگر تاریخ‌ نویسان‌ ما حقیقت‌ِ روزِ عاشورا را درک‌ می‌کردند ، این‌ عزاداری‌ را غیرعادی‌ نمی‌پنداشتند. پیروان‌ حسین‌(ع) به‌ واسطة‌ عزاداری‌ به‌ امام‌ می‌دانند که‌ زبونی‌ وپستی‌ و زیر دستی‌ و استعمار و استثمار را نباید قبول‌ کنند؛ زیرا شعار امام‌ و پیشوای‌ آنان‌تن‌ ندادن‌ به‌ ظلم‌ و ستم‌ بود. حسین‌ در راه‌ شرف‌ و ناموس‌ و مردم‌ و بزرگی‌ مقام‌ و مرتبة‌اسلام‌ از جان‌ و مال‌ و فرزند گذشت‌ و زیر بار استعمار و ماجراجویی‌های‌ یزید نرفت‌ . پس‌بیایید ما هم‌ شیوه‌ او را سرمشق‌ خود قرار داده‌ و از ظلم‌ یزیدیان‌، بیگانگان‌ خلاصی‌ یافته‌و مرگ‌ با عزت‌ را بر زندگی‌ با ذلت‌ ترجیح‌ دهیم‌، و این‌ است‌ خلاصة‌ تعالیم‌ اسلام‌. ملتی‌که‌ از گهواره‌ تا گور تعلیماتش‌ چنین‌ است‌، پیداست‌ دارای‌ چه‌ مقام‌ و مرتبتی‌ خواهد بودچنین‌ ملتی‌ دارای‌ هر گونه‌ شرف‌ و افتخار هست‌ چون‌ همه‌ سرباز حقیقت‌ و عزت‌ وشرافت‌اند».

21ـ بولس‌ سلامه‌

بولس‌ سلامه‌ حقوق‌ دان‌ و نویسندة‌ مسیحی‌ بیروتی‌ می‌گوید:

«شب‌هایی‌ که‌ بیدار بودم‌ و با درد و رنج‌ می‌گذراندم‌ و افکار و تخیلاتم‌ مرا به‌ یادگذشتگان‌ کشاند و در تاریخ‌ گذشته‌ دو شهید بزرگ‌ امام‌ علی‌ (ع) و سپس‌ امام‌ حسین‌ را به‌یاد من‌ آورد، یک‌ بار به‌ مدت‌ طولانی‌ در علاقه‌ به‌ آن‌ دو بزرگوار گریستم‌، سپس‌ شعر علی‌و حسین‌ سروده‌ام‌».

22 ـ بار تولومو

به‌ مسئله‌ای‌ تازه‌ در تاریخ‌ اشاره‌ می‌نماید که‌ حکایت‌ از ارتباط‌ ایرانیان‌ باامام‌حسین‌ دارد که‌ نمایندة‌ امام‌ حسین‌ در پنج‌ فرسخی‌ کوفه‌ در محلی‌ به‌ نام‌«سلوجی‌»برای‌ ایرانیان‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ سخنرانی‌ کرد و حکومت‌ یزید را برای‌ ایرانیان‌افشاء نمود.

«در 17 رجب‌ سال‌ شصتم‌ هجری‌ نمایندة‌ امام‌ حسین‌ (ع) در سلوجی‌ نطقی‌ به‌زبان‌ فارسی‌ نمود...از روزی‌ که‌ یزید به‌ جای‌ پدر در دمشق‌ نشست‌ فسق‌ و فجور دردستگاه‌ علنی‌ شد...در آمد بیت‌ المال‌ فقط‌ صرف‌ پرداخت‌ مستمری‌ کسانی‌ می‌شود که‌می‌توانند وسائل‌ فسق‌ و فجور یزید را فراهم‌ نمایند و زن‌های‌ بیوه‌ و یتیمانی‌ که‌ شوهر وپدرشان‌ در جنگ‌ کشته‌ شده‌اند در بلاد اسلامی‌ تکدی‌ می‌کنند و هیچکس‌ به‌ فکر تأمین‌زندگی‌ آن‌ها نیست‌. احترام‌ خانوادة‌ نبوت‌ رفته‌،...حسین‌ (ع) مشاهده‌ می‌نماید حکومت‌ظلم‌ و فساد عن‌ قریب‌ اسلام‌ را از بین‌ خواهد برد تصمیم‌ گرفته‌ است‌...برای‌ نجات‌ اسلام‌از ظلم‌ و ستم‌ اقدام‌ کند.»

23ـ کورت‌ فریشلر

کورت‌ فریشلر آلمانی‌ در مورد امام‌ حسین‌، کتاب‌ «امام‌ حسین‌ و ایرانیان‌» را نوشته‌است‌. فریشلر در این‌ کتاب‌ اسناد و مدارک‌ را دقیقاً ثبت‌ نکرده‌ است‌ و به‌ حضور نماینده ‌امام‌ در ایران‌ «شهر ری‌» و آشنایی‌ کم‌ و بیش‌ امام‌ حسین‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ و علاقه‌ متقابل‌امام‌ و ایرانیان‌، و حرکت‌ امام‌ حسین‌ از مکه‌ به‌ کربلا و فعالیت‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ در کوفه‌ وحادثه‌ کربلا و اوضاع‌ ایران‌ و تأثیر خون‌ حسین‌ و نفرین‌ زینب‌(س) در سقوط‌ اموی‌ اشاره‌نموده‌ است‌.

کورت‌ فریشلر طرفداری‌ کارگر ایرانی‌ در کوفه‌ به‌ نام‌ عباس‌ بذائی‌ (اردبیلی‌) ازمسلم‌ بن‌ عقیل‌ و کشته‌ شدن‌ او توسط‌ سربازان‌ محمد ابن‌ اشعث‌ را ذکر نموده‌ است.

فریشلر در مورد جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ در روز عاشورا می‌گوید: «در عاشورا جنگ‌ تن‌ به‌تن‌ از بامداد تا ظهر ادامه‌ داشت‌ و تو گویی‌ قضا و قدر تعمد داشت‌ که‌ آن‌ روز، جنگ‌ به‌ آن‌شکل‌ ادامه‌ پیدا کند... که‌ تا آخرین‌ لحظه‌ ناظر صحنه‌های‌ از خود گذشتگی‌ سربازان‌حسین‌ و خود او بشوند و حتی‌ اندکی‌ از آن‌ فاجعه‌ها از نظرشان‌ محو نگردد».

در مورد علاقه ایرانیان‌ و حمایت‌ آن‌ها از امام‌ حسین‌، فریشلر به‌ نقل‌ از ابو علی‌سیمجور ذکر می‌کند که‌ عده‌ای‌ از ایرانیان‌ کوفه‌ به‌ سوی‌ قادسیه‌ رفتند و به‌ کربلا رسیدندو خود را به‌ امام‌ حسین‌ رساندند. حسین‌ گفت‌: پس‌ بدانید که‌ من‌ و کسانی‌ که‌ نسبت‌ به‌ من‌ وفادارند فردا به‌ قتل‌ خواهیم‌ رسید و شما از راهی‌ که‌ آمده‌اید برگردید تا کشته‌نشوید. ایرانی‌ها گفتند: کشته‌ شدن‌ در راه‌ تو برای‌ ما سعادت‌ است‌... که‌ بین‌ (20 تا 30)نفر مرد ایرانی‌ در کربلا ماندند و فقط‌ اسم‌ (برویج‌ = پرویز) معلوم‌ است‌.

همچنان‌ که‌ ذکر شد در این‌ کتاب‌ اسناد و مآخذ دقیقاً درج‌ نشده‌ است‌ و مورخان‌ نیزدر این‌ مورد (شرکت‌ ایرانیان‌ در کربلا) سخنی‌ ذکر نکرده‌اند که‌ فریشلر در این‌ مورد می‌گوید: «مورخان‌ نام‌ ایرانی‌ها را تعمداً ذکر نکرده‌اند؛ زیرا خلفای‌ عباسی‌ با آن‌ که‌ به ‌کمک‌ ایرانی‌ها سر کار آمدند با ایرانی‌ها عداوت‌ داشتند خلفای‌ اموی‌ نیز خونخوارترین‌ افراد را مأمور اداره‌ ایرانیان‌ می‌نمودند و نمی‌توان‌ تردید داشت‌ که‌ یکی‌ از علل‌علاقه‌مندی‌ ایرانیان‌ به‌ علی‌ و فرزندانش‌ ناشی‌ از کینه‌ بنی‌ امیه‌ به‌ ایرانیان‌ بود و علی‌ (ع)و فرزندانش‌ بر عکس‌ بنی‌ امیه‌ به‌ ایرانیان‌ علاقه‌ داشتند.مورخان‌ به‌ خاطر بیم‌ از بنی‌امیه‌ اسم‌ ایرانیان‌ را که‌ از حسین‌ حمایت‌ کردند از قلم‌ انداختند».

در این‌ کتاب‌ به‌ شرکت‌ (20 تا 30) ایرانی‌ در کربلا و شهادت‌ آن‌ها به‌ نعمان‌ بن‌ ابی‌عبدالله و قاضی‌ سعد الدین‌ ابوالقاسم‌ عبدالعزیز معروف‌ به‌ ابن‌ براج‌ استناد نموده‌ است‌.

فریشلر معتقد است‌ که‌ کاروان‌ حسین‌ در کربلا حداکثر 200 نفر بوده‌ و حال‌ آن‌ که‌حداکثر سپاه‌ پیاده‌ و سوار علیه‌ امام‌ سی‌ هزار نفر بودند.

حماسه‌ حسینی‌ با توجه‌ به‌ مقایسه‌ دو سپاه‌ یکی‌ از حماسه‌های‌ رزمی‌ بزرگ‌ جهان‌است‌: «کشته‌ شدن‌ حسین‌ و یارانش‌ قطع‌ نظر از هر نوع‌ نظریه‌ ایدئولوژی‌ از لحاظ‌ شجاعتی‌ که‌ از آن‌ مرد (بزرگ‌) و یارانش‌ به‌ ظهور رسید، یکی‌ از حماسه‌های‌ رزمی‌ بزرگ‌ جهان‌ است‌ آدمی‌ وقتی‌ نوشته‌ مورخان‌ را در خصوص‌ روحیه‌ حسین‌ (ع) می‌خواند،حیرت‌ می‌کند که‌ آن‌ مرد دارای‌ چه‌ ایمان‌ و اراده‌ای‌ بود که‌ آن‌ موقع‌ از مشاهده سر شکافته‌و خونین‌ پسرش‌ (علی اکبر) ‌ گریه‌ نکرد و ننالید و گفت‌ خدایا این‌ قربانی‌ را در راه‌ دین‌ برحق‌ خود، اسلام‌ بپذیر.

به‌ نظر می‌رسد که‌ فریشلر به‌ جای‌ علی‌ اصغر، علی‌ اکبر را نوشته‌ است‌.

چرا که‌ پس‌ از اصابت‌ تیر حرمله‌ بن‌ کاهل‌ اسدی‌ به‌ علی‌ اصغر (ع) امام‌ حسین‌(ع)خون‌ او را به‌ آسمان‌ پاشید که‌ حتی‌ قطره‌ای‌ از آن‌ خون‌ به‌ زمین‌ نیفتاد.

از نظر کورت‌ فریشلر، نطق‌ زینب‌ در کوفه‌ هم‌ در مردم‌ تأثیر نمود و هم‌روحیه ‌نستوه‌ و خلل‌ناپذیر او را نشان‌ داد و هم‌ جوابی‌ دندان‌ شکن‌ در جمع‌ به‌ عبیدالله زیاد داد.

«نطق‌ زینب‌ در مردم‌ خیلی‌ اثر نمود.اولین‌ بار بود که‌ یک‌ زن‌ در کوفه‌، با صدای‌بلند برای‌ مردم‌ نطق‌ می‌کرد.از روزی‌ که‌ شهر کوفه‌ از صدر اسلام‌ بنا شد تا آن‌ روز اتفاق‌نیفتاده‌ بود.زنی‌ که‌ حرف‌ می ‌زد یک‌ اسیر بود و نطق‌ کردن‌ یک‌ مرد اسیر یک‌ پدیده‌خارق‌ العاده‌ جلوه‌ می‌نمود تا چه‌ رسد به‌ اینکه‌ یک‌ زن‌ اسیر نطق‌ نماید که‌ما عظمت‌خود را از دست‌نداده‌ایم‌ ما از خانواده‌ رسالت‌ هستیم‌ و مباهات‌ می‌کنیم‌ که‌ مردان‌ ما در راه‌حق‌ کشته‌ شده‌اند و ما اسیران‌ رنج‌ را جهت‌ پیروی‌ از حق‌ تحمل‌ می‌نماییم‌.برادرم‌ باجدش‌ رسول‌ الله در بهشت‌ است‌.ولی‌ آن‌ها که‌ برادرم‌ راکشتند در این‌ دنیاملعون‌می‌شوند. در دنیای‌ دیگر در قعر جهنم‌اند. »

به‌ نوشته‌ فریشلر، علی‌ بن‌ حسین‌ (ع) (امام‌ زین‌ العابدین‌) در دمشق‌ بستر بیماری‌بود پزشکی‌ ایرانی‌ ـ که‌ از پزشکان‌ جندی‌ شاپور به‌ نام‌ بختیشوع‌ بود امام‌ را معالجه‌ کرد وتجویز دارو نمود.

24- رودولف‌ ژایگر

این‌ نویسندة‌ آلمانی‌ که‌ کتاب‌ «خداوند علم‌ و شمشیر»را در مورد حضرت‌ علی‌نوشته‌ است‌ در مورد امام‌ حسین‌ می‌نویسد که‌ امام‌ علی‌ (ع) به‌ پسرش‌ مأموریت‌ داد که‌ باایرانیان‌ (اسیران‌) صحبت‌ نماید و قرآن‌ و معنی‌ آن‌ را آموزش‌ دهد چرا که‌ فارسی‌ را به‌خوبی‌ می‌ دانست‌.

25- ویل‌ دورانت‌

ویل‌ دورانت‌ که‌ کتاب‌ نفیس‌ تاریخ‌ تمدن‌ را نوشته‌ است‌ در همان‌ کتاب‌ به‌ تجلیل‌حسین‌ از طرف‌ پیروانش‌ بعد از قرن‌ها اشاره‌ می‌کند: «شیعیان‌ در کربلا در جایی‌ که‌حسین‌ (ع) به‌ قتل‌ رسیده‌ به‌ یادگار وی‌ زیارتگاه‌ بزرگی‌ ساخته‌اند و هنوز هم‌ هر ساله‌حادثه غم‌انگیز قتل‌ وی‌ را نمایش‌ می‌دهند و عزاداری‌ می‌کنند و از یادگار علی‌ و دوفرزندش‌ حسن‌ و حسین‌ (ع) تجلیل‌ به‌ عمل‌ می‌آورند».

26ـ سلیمان‌ کتانی‌

این‌ نویسنده‌ در کتاب‌ ارزشمند «علی‌ ابن‌ ابیطالب‌ نبراس‌ و مبراس‌» ظلم‌ و ستم‌یزید را چنان‌ دانسته‌ که‌ هنوز هم‌ صدای‌ خون‌ خواهی‌ حسین‌ از پس‌ قرن‌ها به‌ گوش‌می‌رسد.

«ای‌ معاویه‌...پسرت‌ یزید کاری‌ که‌ کرد این‌ بود که‌ با حسین‌ بنای‌ خشونت‌ وبی‌رحمی‌ را گذاشت‌ سرش‌ را برید و به‌ عنوان‌ هدیة‌ شیرینی‌ به‌ خواهرش‌ زینب‌ داد تا به‌کربلا آید و فریاد شیون‌ از نای‌ شیعه‌ و طرفدارانش‌ برآید که‌ هنوز هم‌، به‌ خون‌ خواهی‌حسین‌ بلند است‌.

27ـ گابریل‌ دانکیری‌

دانکیری‌ در کتاب‌ «شهسوار اسلام‌» به‌ علاقة‌ ایرانی‌ها به‌ امام‌ حسین‌ اشاره‌ نمود وبی‌ اعتنایی‌ امام‌ به‌ نصیحت‌ فرزدق‌ را ذکر می‌کند که‌ فرزدق‌ به‌ امام‌ گفت‌ : «اندکی‌ تأمل‌کنید تا کنون‌ قلب‌های‌ مسلمین‌ با شماست‌ ولی‌ شمشیر آن‌ها با پسر معاویه‌ است‌. امام‌حسین‌ (ع) به‌ نصیحت‌ او اعتنا نکرد».

او در مورد وحشی‌گری‌ سپاه‌ یزید و تأثیر قیام‌ امام‌ چنین‌ می‌نویسد:

«سربازان‌ یزید در آن‌ روز (عاشورا) چنان‌ وحشیگری‌ و سبعیتی‌ از خود نشان‌ دادندکه‌ تا آن‌ روز کسی‌ نظیر آن‌ را به‌ خاطر نداشت‌، آن‌ ها حتی‌ به‌ کودکان‌ شیرخوار و خردسال‌رحم‌ نکردند وسر خونین‌ حسین‌ به‌ دمشق‌ فرستاده‌ شد و یزید پنداشت‌ که‌ دیگر با این‌پیروزی‌ خواهد توانست‌ از لذت‌ صلح‌ و آرامش‌ بهره‌مند گردد...اما خاطره‌ آن‌ هر سال‌ تا به‌امروز در میان‌ سیل‌ اشک‌ و نوحه‌ خوانی‌ها و مرثیه‌ها تجدید می‌گردد. غیرت‌ (پیروان‌) امام‌را به‌ جوش‌ آورد و میل‌ انتقام‌ را بیش‌ از پیش‌ در آنان‌ تقویت‌ نمود».

هنگامی‌ که‌ حسین‌ کشته‌ شد بربدنش‌ جای‌ 33 نیزه‌ و 34 ضربة‌ شمشیر یافتند. ‌ سنان‌ بن‌ انس‌ سرِ امام‌ را از بدنش‌ جدا کرد و به‌ خولی‌ سپرد ولباس‌های‌ امام‌ را درآوردند و به‌ سوی‌ خیمه‌ها روی‌ آوردند و آن‌ها را غارت‌ کردند. و به‌ زنانی‌ که‌ برای‌ حفظ ‌لباس‌هایشان‌ مقاومت‌ می‌کردند ، هجوم‌ بردند و غارت‌شان‌ کردند.

28ـ جرج‌ جرداق‌

جرج‌ جرداق‌، در مورد یزید و سرداران‌ او چنین‌ می‌نویسد:

«یزید وارث‌ همه‌ بدی‌های‌ اسلاف‌ خود بود و از آن‌ها نیز فزون‌ داشت‌ از هر نوع‌شرارت‌ و فساد و اعمال‌ شیطانی‌ که‌ دیگر مردمان‌ بدکار و بی‌ آبرو دارند یزید بهره‌ گرفته‌بود، آن‌ اندازه‌ که‌ یزید شیفته‌ لذت‌ و شهوت‌ بود دیگران‌ نبودند گویند در اسب‌ دوانی‌خواست‌ بر بوزینه‌ (میمون‌) سبقت‌ جوید، از اسب‌ افتاد و مرد. اگر به‌ قول‌ یزید، پدرش‌معاویه‌ لشکری‌ از عسل‌ زهرآمیز داشت‌. یزید لشکر زهر ناب‌ داشت‌ در عصر او تعصب‌جاهلیت‌ اموی‌ کامل‌ شد...کسی‌ از اخلاق‌ انسانی‌ بی‌ بهره‌تر از یزید نبود. همان‌ که‌ فاجعة‌کربلا را برپا کرد. هیچ‌ کس‌ در خلق‌ انسانی‌ کامل‌تر از حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) نبود که‌ در آن‌واقعه‌ شهید شد. در یزید همة‌ صفات‌ زشت‌ و ننگین‌ و ریاست‌طلبی‌ و سودجویی‌ و جلادان‌خون‌ ریز و بی‌ اراده‌ وجود داشت‌. در آن‌ طرف‌ ؛ یعنی‌ فرزندان‌ علی‌ (ع) همه‌ صفات‌ عالی‌ وستوده‌ انسانی‌ خلق‌ کریم‌ و شجاعت‌ و آزادگی‌ و شهادت‌ به‌ کمال‌ و تمام‌ بود. حسین‌ (ع) درشب‌ آخر عمر به‌ اصحاب‌ اندکش‌ گفت‌: از من‌ جدا شوید و جان‌ خود را حفظ‌ کنید. امااصحابش‌ راضی‌ نشدند مگر جان‌ در راه‌ او بدهند...مسلم‌ بن‌ عوسجه‌ گفت‌: چگونه‌ تو رارها کنم‌ که‌ حق‌ تو را اداء نکرده‌ایم‌. با نیزه‌ و شمشیر و سنگ‌ با دشمن‌ تو می‌جنگیم‌ که‌وقتی‌ او جان‌ به‌ جان‌ آفرین‌ تسلیم‌ می‌نمود حبیب‌ بن‌ مظاهر گفت‌: ای‌ مسلم‌ در پی‌ تو

خواهم‌ آمد که‌ حر بن‌ یزید ریاحی‌ چون‌ زشتی‌ اعمال‌ یزید و یاران‌ او را با فضائل‌ پسندیده‌حسین‌ و جان‌ نثاری‌ اصحاب‌ او را دید ، دلش‌ بیدار شد و از مناصب‌ دنیا گذشت‌. یاران‌حسین‌ شهادت‌ در راه‌ او را غایت‌ شرف‌ و مجد می‌دانستند.

آسان‌ترین‌ کار برای‌ عبیدالله بن‌ زیاد مثله‌ کردن‌ وکشتن‌ بی‌ سبب‌ بود. شمربن‌ ذی‌الجوشن‌ چون‌ وحشی‌ترین‌ حیوان‌ها بود و اسب‌ها بر جنازه‌ شهیدان‌ تازاند و بر کودکان‌خردسال‌ ستم‌ها کردند و بدن‌شان‌ قطعه‌ قطعه‌ کردند. چون‌ امام‌ مشتی‌ آب‌ از فرات‌برداشت‌ حصین‌ بن‌ نمیر تیری‌ به‌ دهان‌ حضرت‌ زد. و قهقهه‌ زد. عمربن‌ سعد به‌ دلیل‌پست‌ و مقام‌، لشگریان‌ را گواه‌ گرفت‌ که‌ او نخستین‌ تیر را به‌ جانب‌ اولاد علی‌ رها کرده‌است‌. مسلم‌ بن‌ عقبه‌ اهل‌ مدینه‌ را ذبح‌ نمود و سه‌ روز شهر مدینه‌ را بر لشکرش‌ مباح‌ساخت‌...»

مأموران‌ یزید می‌گفتند در این‌ کشتار سهم‌ ما چقدر است‌ اما یاران‌ حسین‌می‌گفتند: اگر 70 (هفتاد) بار کشته‌ شویم‌ با تو هستیم‌.

29ـ دکتر جوزف‌ «ژوزف‌» مورخ‌ فرانسوی‌

ژوزف‌ ذکر مصیبت‌ در مورد فضائل‌ نبی‌ و خاندان‌ عصمت‌ و طهارت‌ را موجب‌آگاهی‌ مسلمانان‌، به‌ خصوص‌ شیعه‌ به‌ مسائل‌ مذهبی‌ می‌داند.

«شیعیان‌ در ایام‌ عزاداری‌ به‌ ذکر و استماع‌ مصائب‌ حسین‌ (ع) می‌پردازندومی‌کوشند که‌ فضائل‌ خاندان‌ نبوت‌ و رنج‌های‌ آنان‌ را به‌ نیکوترین‌ وجهی‌بیان‌کنند...امروز هر نقطة‌ عالم‌، مسلمانان‌ شایسته‌ترین‌ افرادی‌ هستند که‌ به‌شناخت‌علوم‌ وقوف‌ یافته‌اند و به‌ ویژه‌ شیعه‌ که‌ بر سایر فرق‌ اسلامی‌ مزیت‌دارند.»

30ـ ل‌. م‌. بوید ـ «L.M.m.boyd»:

گویا این‌ شخص‌، این‌ نویسندة‌ غربی‌ در محفل‌ حسین‌ شرکت‌ نموده‌ و مختصری‌از تاریخ‌ عاشورا را برایش‌ توضیح‌ داده‌اند که‌ در این‌ مورد چنین‌ اظهار نظر نموده‌ است‌: «درطی‌ قرون‌ افراد بشر همیشه‌ جرئت‌ و پردلی‌ و عظمت‌ روح‌ و بزرگی‌ قلب‌ و شهادت‌ روانی‌ رادوست‌ داشته‌اند و در اثر همین‌ هاست‌ که‌ آزادی‌ و عدالت‌ هرگز به‌ نیروی‌ فساد و ظلم‌ وستم‌ تسلیم‌ نمی‌شود. این‌ بود شهامت‌ و این‌ بود عظمت‌ امام‌ حسین‌ و من‌ مسرورم‌ که‌ درچنین‌ روزی‌ با کسانی‌ که‌ این‌ فداکاری‌ عظیم‌ را از جان‌ و دل‌ ثنا می‌گویند، شرکت‌ کردم‌ هرچند که‌ 1300 سال‌ از تاریخ‌ آن‌ گذشته‌ است‌».

31ـ کلودین‌ رولو مفسر روزنامة‌ لوموند

در مورد امام‌ حسین‌ و عاشورامی‌نویسد:

«شیعیان‌ هر سال‌ ماه‌ محرم‌ به‌ تذکر واقعة‌ کربلا و مصیبت‌ امام‌ حسین‌ (ع) که‌نمادی‌ از دلیری‌، عدالت‌ علیه‌ تجسم‌ پلیدی‌ و نیروی‌ شقاوت‌ است‌ می‌پردازند و ستمگران‌عصر را به‌ یزید و اشقیا تشبیه‌ می‌کنند».

 

 

 

 

نتیجه‌

با توجه‌ به‌ آنچه‌ گفته‌ شد: قیام‌ امام‌ حسین‌ و یارانش‌ با اینکه‌ سیزده‌ قرن‌ پیش‌روی‌ داد، با گذشت‌ زمان‌ نه‌ تنها از فراموش‌ نگشته‌، بلکه‌ بر شمار هوا داران‌ امام‌ افزوده‌گشته‌ و ابعاد قیام‌ از نظر سیاسی‌، اجتماعی‌، فرهنگی‌، مذهبی‌... روشن‌تر شده‌. مظلومیت‌امام‌ و یارانش‌ باعث‌ ظلم‌ و جور بنی‌ امیه‌ چندان‌ نپایید که‌ حکومت‌ سفاک‌ بنی‌ امیه‌ پایه‌هایش‌ سست‌ و لرزان‌ شد. قیام‌ امام‌ محصور زمان‌ و مکان‌ نگردید و هر زمان‌ که‌ مسلمین‌و غیر مسلمین‌ (آزادگان‌) به‌ عمق‌ قیام‌ و فلسفه‌ آن‌ پی‌ بردند، به‌ آسانی‌ توانستند به‌ پیروی‌از امام‌ حسین‌ حکومت‌های‌ ظلم‌، استعمار، استثمار و استبداد را شکست‌ دهند وضرورت‌وجود رهبری‌ صالح‌ «امامت‌» در جامعه‌ احساس‌ گردید. با بزرگداشت‌ و تذکر این‌ روز بزرگ‌(عاشورا) تاملاس‌ هندی‌ گفته‌ است‌، در جامعه‌ جهانی‌، به‌ خصوص‌ در جامعة‌ اسلامی‌ تاابد بذر روح‌ معنویت‌، فداکاری‌، ایثار موجب‌ تقویت‌ روح‌ همبستگی‌، حق‌ خواهی‌ و ارتقاءفرهنگی‌ پاشیده‌ شد و قیام‌ امام‌ حسین‌ ثابت‌ کرد که‌ نتیجة‌ کار انسان‌ در این‌ جهان‌ هم‌ماندگار است‌ که‌ در یک‌ طرف‌ اعمال‌ وحشیانه‌ و ستم‌ و جور یزید و در طرف‌ مقابل‌ صفات‌عالی‌ انسانی‌ به‌ تمام‌ و کمال‌ است‌ که‌ همه‌ بر آن‌ لعن‌ و نفرین‌ نموده‌ و طرف‌ مقابل‌ را نه‌تنها تحسین‌ نموده‌ بلکه‌ به‌ عنوان‌ مظهر و الگو پایداری‌، شجاعت‌ و پیروزی‌ و حق‌طلبی‌ وآزادی‌ و ثبات‌ در طریق‌ حق‌ و عدالت‌ و ظلم‌ ستیزی‌ و استواری‌ دین‌ و صلاح‌ جامعه‌،بهترین‌ و والاترین‌ نمونة‌ پیروزی‌ اقلیت‌ بر اکثریت‌ است‌. و این‌ است‌ که‌ حرکت‌ در راه‌ خدا،شهادت‌ برای‌ خدا و دفاع‌ از مظلوم‌ و ناموس‌ مردم‌، اصلاح‌ امت‌، جهاد برای‌ نشر فضایل‌دین‌ و دفع‌ رذایل‌ همیشه‌ موجب‌ سعادت‌ و رستگاری‌ است‌، هر چند که‌ به‌ ظاهر با شکست‌توأم‌ باشد. مجالس‌ تذکر عاشورا و زیارت‌ عاشورا...برای‌ این‌ است‌ که‌ روح‌ حسین‌ (ع)همیشه‌ و در همه‌ جا برای‌ احیاء حق‌ واحقاق‌ آن‌ است‌. 

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

بسم الله الرّحمن الرّحیم

در هر مصیبت و محنی فَابکِ لِلحُسَین

در هر عزای دل شکنی فَابکِ لِلحُسَین

در خیمه‌ی مراثی و اندوه اهل بیت

قبل از شروع هر سخنی فَابکِ لِلحُسَین

در مکتب ارادت ابن شبیب ها

هم ناله با أبا الحسنی فَابکِ لِلحُسَین

إن کُنتَ باکیاً لِمُصابٍ کَالأنبیاء

فِی الإبتلاءِ و الحَزن ِ فَابکِ لِلحُسَین

شب های جمعه مثل ملائک میان عرش

با بوی سیب پیرهنی فَابکِ لِلحُسَین

در تند باد حادثه ای گر کبود شد

بال نحیف یاسمنی فَابکِ لِلحُسَین

دیدی اگر میان هیاهوی تشنگی

طفلی و لب به هم زدنی! فَابکِ لِلحُسَین

لب تشنه جان سپرد اگر عاشقی غریب

یا روی خاک ماند تنی فَابکِ لِلحُسَین

گرم طواف، نیزه و شمشیر و تیرها

دور شهید بی کفنی فَابکِ لِلحُسَین

در لحظه‌ی تلاوت قرآن که دیده است؟

غرق به خون شود دهنی فَابکِ لِلحُسَین

با نعل تازه جای دگر غیر کربلا

تشییع شد مگر بدنی؟ فَابکِ لِلحُسَین

رحمی نکرده اند در آن غارت غریب

حتی به کهنه پیرهنی فَابکِ لِلحُسَین

شب های جمعه دور و بر قتلگاه عشق

با ناله‌ی کبود زنی فَابکِ لِلحُسَین

یوسف رحیمی

تحریف در زیارت عاشورا

مطلب از فرزند آیةالله سید موسى شبیرى زنجانى می باشد.

درآمد
سلسله اسناد,چه بَسا با ابهاماتى روبه روست که دو بحث رجالى مهم «تمییز مشترکات» و «توحید مختلفات» براى حلّ آن پدید آمده اند. سال هاى درازى است که عالمان رجالى به این امر پى برده اند که اصول رجالى ما, براى این دو بحث, کافى نیستند. ایشان به راه هاى دیگرى براى برطرف کردن کاستى هاى مصادر رجالى در این زمینه پرداخته اند. نخستین اثر مهم در این زمینه, توسط ملاّ محمد اردبیلى(م1101ق) با نام جامع الرواة بر پایه تعیین راویان و گاه تعیین مشایخ, تألیف گردیده است. مجموعه کتاب هاى «ترتیب الأسانید» مرحوم آیة الله العظمى بروجردى و آثار مشابهى که آیة الله والد [آیةالله سید موسى شبیرى زنجانى] ـ حفظه الله ـ در این زمینه فراهم آورده اند, 1 گامى دیگر براى حلّ این ابهامات است. البته انگیزه ایشان براى تألیف این آثار, بجز رفع اشتراک, برطرف ساختن اشکالاتى بوده است که در اسنادْ پدیدار شده اند (همچون: تصحیف, قلب, زیادت و نقص)2 که مى توان تمام آنها را در عنوان جامع «تحریف» گنجانید.
این گونه آثار, برپایه تتبّع اسانید مشابه, به بحث هاى رجالى اتقان بیشترى مى بخشند. سازمان یافته ترین اثر چاپى در این زمینه, کتاب معجم رجال الحدیث است که از جهت استقراى مشایخ و شاگردان, بى نظیر است و کتابى همانند آن در نظم و روشمندى در میان شیعه و اهل سنّت, دیده نشده است.
آنچه تاکنون بدانها اشاره رفت, همگى در زمینه اسناد احادیث بود. نظیر این گونه مباحث, در متون حدیثى هم مطرح است. با مراجعه به متون مشابه, مى توان از بسیارى از ابهامات متون حدیثى و تحریف هاى نسّاخ و… مطّلع شده, به متنى خالى از ایراد و ابهام, دست یافت.مهم ترین تلاش در این زمینه, تلاش علامه شوشترى در تألیفات مختلف خود, همچون قاموس الرجال, النجعة فى شرح اللّمعة و بخصوص اثر بسیار سودمند الأخبار الدخیلة است. این تلاش ها هرچند با نواقص و کاستى هاى بسیار همراه است,3 ولى جهات مثبت آنها چنان خیره کننده است که در هیچ بحث رجالى یا حدیثى, در متن یا سند, نمى توان از مراجعه بدانها چشم پوشید.
با ورود رایانه به حوزه تحقیقات علوم اسلامى و آماده شدن برنامه هاى نرم افزارى در این زمینه , عرصه بسیار گسترده جدیدى به روى تحقیقات حدیث شناسى گشوده شد. نگارنده, سال هاست که از رهگذر تلاش براى وارد ساختن اطّلاعات کتب حدیثى به رایانه, توفیق هم نشینى مدام با احادیثِ اهل بیت(ع) را یافته است.این انس مبارک, نگارش کتاب ها و مقالات چندى را در زمینه اسناد و رجال, به دنبال داشته که از درگاه احدیت, توفیق نشر این آثار, بویژه مجموعه مبسوط توضیح الأسناد و مقالات و رسایل رجالى در دو زمینه توحید مشترکات و توحید مختلفات و نیز مقالات منبع شناسى کتب احادیث را خواستارم.
راقم این سطور, طى سال ها کوشش, به نکات سودمند و راهگشایى در زمینه متون احادیث برخورد کرده که در نظر دارد در ضمن مقالاتى به عرضه آنها بپردازد. مقاله حاضر, نخستین گام در این زمینه است که در آن, در جستجوهاى حدیثى, بیش از همه از «برنامه نرم افزارى نور2» بهره جسته و کوشیده ایم که با تدقیق در لغت, تا آن جا که در توان بوده, براى کشف حقیقت, گام برداریم.
امید که این تلاش, در پیشبرد تحقیقات حدیث شناسى مؤثّر افتد و قبول طبع صاحب نظران حقیقى و اولیاى نعمت واقعى را به همراه داشته باشد.
سخن نخست
در زیارت شریف عاشورا، این قطعه را بارها خوانده ایم: «لَعَنَ الله أُمّةً أسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ».4 معناى ظاهرى جمله روشن است. سخن از زین بستن و لگام زدن بر اسبان، براى پیکار با حضرت سید الشهدا(ع) به میان آمده که مفهوم آن، کاملاً روشن و پذیرفتنى است؛ ولى در این جا «نقاب زدن» گروه ستمگر هم مطرح شده که این سؤال را به ذهن مى آورد که در هیچ مصدرى از مصادر تاریخى یا حدیثى دیده یا شنیده نشده که در جریان عاشورا، کوفیان و لشکر عمر سعد و یزیدیان، نقاب به چهره بزنند. براى پاسخ گفتن این سؤال، نخستین بار، مرحوم کفعمى به تأویل و توجیه این قسمت از زیارت پرداخته است. پس از وى، علامه مجلسى کوشیده است که معناى ظاهرى عبارت را توضیح دهد.

کلام علامه مجلسى
علامه مجلسى در بحارالأنوار، پس از آوردن زیارت عاشورا، به بیان نقاط مبهم آن پرداخته و از جمله مى گوید:
شاید زدن نقاب در هنگام رفتن به میدان جنگ یا در تمامى مسافرت ها از بیم دشمنان، مرسوم بوده است تا مبادا دشمنان، آنان را بشناسند.5
ایشان، سپس به نقل کلام مرحوم کفعمى مى پردازد که در ادامه خواهیم آورد.
در توضیح کلام مرحوم مجلسى باید دانست که در پاره اى گزارش هاى تاریخى، از پوشاندن چهره توسط افراد، سخن به میان آمده است. از جمله، هنگامى که ابن زیاد به امارت کوفه منصوب گردید، با چهره اى پوشیده به «لثام»، وارد این شهر شد، بدان سان که مردمْ گمان بردند که وى امام حسین(ع) است و با وى به خطاب (یا ابن رسول الله!» سخن گفتند و بدو خیرِ مقدم گفتند!6
در ماجراى توطئه عَقَبه هم منافقان از «لثام» براى پنهان ساختن خود از دید پیامبر (ص) و اصحاب ایشان استفاده کردند.7
در پیکار حضرت امیر(ع) با طلحه عبدوى هم مى خوانیم که طلحه از حضرت مى پرسد: تو کیستى؟ حضرت، «لثام» از چهره مى گشاید و خود را معرّفى مى کند.8 نیز آن حضرت، در هنگام کمک به فقرا از این روش (پوشاندن روى) ، براى ناشناس ماندن،بهره مى جُسته است.9
در گزارش هاى دیگرى هم «تلثّم»، و «لثام بستن»، براى ناشناس بودن، آمده است.10

بررسى کلام مرحوم مجلسى
نکات زیر، پذیرش کلام علامه مجلسى را با دشوارى روبه رو مى کند:
 .1 پوشاندن چهره، بى تردید، رسم شایعى نبوده؛ بلکه به عنوان حالت خاص، مطرح بوده است. لذا به عنوان یک خصوصیت در گزارش هاى تاریخى نقل شده است؛ ولى در نقل حادثه عاشورا، هیچ اشاره اى به این امر دیده نمى شود.
 . 2 انگیزه پوشاندن چهره، معمولاً مخفى داشتن هویّت شخصى بوده است؛ امّا در ماجراى کربلا، کوفیان با داشتن جمعیت انبوه و پشتیبانى حاکم مقتدر کوفه، به حسب ظاهر، کاملاً بر اوضاع، مسلّط بودند و در مقابل گروهى اندک، نیازى به پنهانکارى نمى دیدند.
  . 3 حوادث و قضایایى که در مَقاتل نقل شده اند، نشان مى دهند که دشمنان سیّدالشهدا، بسیارْ بى شرم بوده اند و از شناخته شدن، پرهیز نداشته اند. گفتارها و کردارهایى که در این واقعه از اشخاصْ سرزده، با معرّفى کامل گویندگان و انجام دهندگان آنها همراه است.
  .  4در تمام گزارشهاى گذشته، تعبیر «تلثّم» و «لِثام» به کار رفته است. مؤلف لسان العرب،لثام را به «ردّ الرجل عمامته على أنفه» تفسیر کرده و «تلثُّم» را به بستن دهان با لثام، معنا نموده است. عبارتى از فرّاء در کتب لغت دیده مى شود که در تفسیر (لثام) مى گوید:
ما کان على الفم من النقاب.11
این تفسیر، در القاموس نیز آمده است.
ظاهر این تعبیر, این است که لثام، نوعى نقاب است؛ ولى با مراجعه به مصادر حدیثى روشن مى گردد که نقاب، پوشش اختصاصى زنان بوده؛ ولى لثام، هم توسط مردان و هم توسط زنان، مورد استفاده قرار مى گرفته است.12 در منابع روایى، هیچ گاه بستن نقاب، به مردان نسبت داده نشده و تعبیر «متنقّب» و «متنقّبون» دیده نشده است؛ بلکه نقاب زدن, تنها به زنان نسبت داده شده (نقابها)13 و وصف «متنقّبة» یا «متنقّبات»، در مواردى به کار رفته است. به عبارت زیر از فقه الرضا(ع) توجه نمایید:
لاتصلّ و أنت متلثّم و لا یجوز للنساء الصلاة و هنّ متنقّبات.14
در روایتى از سماعه مى خوانیم:
سألته عن الرجل یصلّى فیتلو القرآن وهو متلثّم. فقال: «لا بأس به وإن کشف عن فیه فهو أفضل». قال و سألته عن المرأة تصلّى متنقّبة, قال: «إذا کشفت عن موضع السجود, فلا بأس به وإن أسفَرَت فهو أفضل».15
بنابراین, تفسیر فرّاء از«لثام» را باید به نوعى تشبیه حمل کرد؛ یعنى لثام، همچون نقاب زنان است (با این تفاوت که لثام، بر روى دهان قرار مى گیرد) ، یا مراد وى فقط تفسیر لثام زنان و مقایسه لثام زنان با نقاب زنان بوده است.  به هر حال، اگر مراد فرّاء، همین معناى ظاهرى کلام وى باشد، این امر، قطعاً نادرست است. بنابراین، به هیچ وجه، مردان از نقاب استفاده نمى کرده اند.
گویا این گونه ملاحظات، سبب شده که مرحوم کفعمى، معناى ظاهرى روایت را کنار گذارده و به توجیهاتى چند متوسل شده است ـ که ذیلاً یاد مى کنیم ـ .

توجیهات مرحوم کفعمى
توجیه اوّل: ممکن است واژه «تنقّبت»، استعاره از نقابِ زن باشد. وى عبارت را بر مبناى استعاره، چنین تفسیر مى کند:
أى اشتملت بآلات الحرب کاشتمال المرأة بنقابها.16
علاّمه میرزا ابوالفضل کلانتر در شفاء الصدور، از مرحوم کفعمى چنین نقل کرده که «نقاب المرأة»، استعاره براى «تهیُّأ الرجال» باشد و بر آن، ایراد گرفته که (به غایتْ بعید و منافى سلائق مستقیمه است) و افزوده است:
هیچ وجه شَبَهى بین «نقاب المرأة» و «تهیّأ الرجال» نیست، مگر علاقه تضاد، اگرچه خود او متعرّض بیان هم نیست.17
ولى چنین معنایى از استعاره، در کلام مرحوم کفعمى دیده نمى شود. آنچه از ظاهر کلام ایشان برمى آید، این است که «نقاب المرأة» را استعاره براى «پوشیدن لباس جنگى» گرفته و با تکرار واژه «اشتمال»، وجه شبه را مشخّص ساخته است.

بررسى توجیه اوّل مرحوم کفعمى
نکاتى چند درباره این توجیه گفتنى است:
 الف. در لسان العرب ، در توضیح واژه «اشتمال»، دو تعبیر آمده است:
ـ إشتمل بثوبه إذا تلفّف.
این تعبیر، برگرفته از الصحاح است:
ـ اشتمل بالثوب اذا أداره على جسده کلّه حتى لا تخرج منه یده.
این تفسیر که در القاموس هم آمده, از عبارت کتاب( العین) استخراج شده است.
به نظر مى رسد که با عنایت به مشتقات واژه «شمل»، یک نوع احاطه وشمول در معناى اشتمال، مندرج است. در نتیجه، معناى دوم، صحیح تر به نظر مى آید. پس هر دو نوع لباس پوشیدن را دربر نمى گیرد. باتوجه به این نکته،تعبیر «اشتمال المرأة بنقابها» صحیح نمى نماید؛ زیرا نقاب، زن را احاطه نمى کند، بلکه چهره زن را هم فرا نمى گیرد. لذا در هیچ استعمالى در مصادر حدیثى، اشتمال، به نقابْ نسبت داده نشده است.
البته این نکته, تنها یک نکته لفظى است و اشکال اساسى نیست؛ چون مى توان وجه شَبَه را پوشیدن به معناى گستره آن گرفت که قهراً نقاب زدن را هم دربرمى گیرد.
ب. وجه شَبَه باید از اوصاف ظاهر در مشبّه به باشد. لذا نمى توان کسى را مثلاً به خاطر بدبویى دهانش، به شیر تشبیه کرد؛ بلکه وجه شبه مى تواند شجاعت، ریاست، آقامنشى و اوصافى از این دست در شیر باشد. «پوشیدن»، وصف آشکارِ نقاب نیست. نقاب، چهره را پنهان مى سازد و لذا مى توان از آن به عنوان استعاره براى «ناشناس بودن» و «مخفی کارى» بهره گرفت، چنان که در استعمالات کنونى، بسیارْ شایع است؛ ولى استعاره آوردن آن براى لباس جنگى پوشیدن،مناسب نیست.
ج. مى توان استعاره نقاب را به گونه دیگرى بیان کرد که شاید از بیان مرحوم کفعمى روشن تر باشد، بدین گونه که با عنایت به این که زنان، معمولاً در هنگام خروج از منزل، نقاب مى زنند، «تنقّبت» هم استعاره براى پوشیدن لباس به قصد خروج از منزل و یا براى آمادگى خروج از منزل گرفته شود که به معناى «تهیُّأ» که در کلام علامه کلانتر نقل و نقد شده، نزدیک است؛ ولى این استعاره هم دور از ذهن است و هیچ گاه از نقاب، آمادگى براى خروج از خانه به خاطر نمى آید.
 خلاصه این که تفسیر واژه «تنقّبت» با استفاده از مفهوم نقاب زدن زنان (خواه به مفهوم حقیقى و خواه به مفهوم مجازى) ، ناموفّق است.
توجیه دوم: «تنقّبت»، از «نقْبَة» که نوعى لباس است، گرفته شده باشد. مرحوم کفعمى، نقبه را چنین معنا مى کنند: و هو ثوب یشتمل به کالإزار.
افزودن کلمه «یشتمل» به این تعریف، گویا براى اشاره به وجه شبه است، چون این کلمه در تفسیر لغویان دیده نمى شود.18
علامه کلانتر، پس از تفسیر واژه «نقبه»19 مى گوید:
و از بعضى موارد , معلوم مى شود که آن، لباسى است که پاره اى اوقاتِ سوارى مى پوشیدند،به جهت سهولت او یا [به] علّت دیگر. پس کنایه از همان تهیُّأ و اِعداد خواهد بود.
ولى ایشان روشن نکرده که مراد از «بعضى موارد » چیست؟
حال، این توجیه هم ـ خواه ظاهر کلام کفعمى را بگیریم یا به تفسیر علامه کلانتر توسّل جوییم ـ،بسیار بعید مى نماید؛ چرا که صرف نظر از این که درستى «الإشتمال بالنقبة» روشن نیست،به هر حال، اشتمال، وصف ظاهر در نقبه نیست. همچنین توصیف نقبه پوشیدن سوار «در پاره اى اوقات»، نمى تواند مصحّحِ استعاره آوردن نقبه براى تهیّأ و اِعداد باشد. به علاوه، گویا براى جنگ و پیکار، «سَراویل» که پاچه دار است، از نقبه که بدون پاچه است،20 مناسب تر به نظر مى رسد.
به هرحال ، این توجیه و توجیهات پس از آن، همگى داراى اشکال یا اشکالات مشترکى هستند که پس از نقل آنها خواهیم آورد.
توجیه سوم: معناى «تنقّبت»، «سارت فى نقوب الأرض» است. «نُقوب»، جمع «نَقْب» و به معناى راه هاست، همچون آیه کریم: «فنقّبوا فى البلاد»21 (ق، آیه 36).22
بررسى این توجیه، پس از ذکر سایر توجیهات خواهد آمد.
کلام علاّمه کلانتر
علامه کلانتر، در شفاء الصدور, پس از ذکر تفسیر علامه مجلسى و توجیهات مرحوم کفعمى، خود، احتمالات دیگرى را مطرح مى سازد که در این جا،بدانها مى پردازیم.
توجیه چهارم: مأخوذ از«نقب» باشد که به معناى «رِقّتِ خُفّ بعیر» است. و مؤلف أساس البلاغة، تصریح کرده که «تَنَقَّبَ» به معناى «نَقَبَ» آمده است و این، کنایه از رنج بردن( وسختى کشیدن) در این کار است.
توجیه پنجم:مأخوذ از «نقابت»، به معناى «ریاست» باشد و معناى آن، این باشد که جمع لشکر،وقود عسکر کردند.
 توجیه ششم: مأخوذ از «نقیب»، به معناى «عریف» و «با بصیرت» باشد و اشاره به این که «با خبر شدند و تحقّق اسباب قتال و تعرّف وجوه جدال کردند» و «تنقّب» به معناى تجسس و تتبّع باشد.
توجیه هفتم: این که از «نقیبة»، به معناى «مشورت»، مشتق شده باشد.
بررسى توجیهات
علامه کلانتر, پس از ذکر وجوه سابق مى گوید:
و از این وجوه، آنچه در لغتْ ثابت و مسموع است، «تنقُّبِ مرأه» و «تنقُّبِ خُفِّ بعیر» است. سایر وجوه را هنوز در کتب لغت نیافته ام.
قبل از نقل ادامه کلام ایشان، تذّکر یک نکته لازم است. در توجیه چهارم، دیدیم که ایشان از أساس البلاغة نقل کرده که «تَنقّب» به معناى «نقب» است؛ ولى شاید در نسخه ایشان از أساس البلاغة، تصحیفى رخ داده باشد. در صفحه 649 این کتاب، در نسخه چاپى، این عبارت دیده مى شود:
نَقِبَ خُفّ البعیر: رَقَّ و تثقّب.
کلمه «تَثقَبَ» در عبارت، با «ثاء» است نه با «نون»؛ و گویا نسخه ایشان، مصحّف بوده یا در هنگام نقل ، سهوى براى ایشان پدید آمده است. استعمال تنقّب (با« نون») در مورد «خفّ بعیر», در هیچ کتاب لغتى دیده نشده است و تنقّب, تنها در مورد نقابِ زن است.
بنابراین، این توجیه (همچون دیگر توجیهات با این اشکال روبه روست که در کتب لغت، یافت نشده اند. مؤلف شفاء الصدور، در پاسخ این اشکال مى گوید:
چون این استعمال، ثابت است و اخلال به وجوه مشتقّات از مزید و مجرّد، در کتب لغت، از ستاره افزون و از شماره بیرون است و هر یک از محتملات، خالى از مناسبتى نیست مانعى ندارد.
این پاسخ, درست نیست; چرا که از این کلام, تنها این نتیجه را مى گیریم که ذکر نشدن مشتقّى در کتب لغت, دلیل بر نفى آن نیست; ولى دلیل بر اثبات آن چیست؟ براى اثبات یک وجه اشتقاقى و معناى خاصّ آن, نیاز به دلیل داریم و مجرّد مناسبت, براى اثبات آن, کافى نیست.
البته معانى شایع و متکرّر ابواب مزید را مى توانیم قیاسى بدانیم و نیاز به سماع از عرب را نفى کنیم (در این زمینه, در ضمیمه یکم, بیشتر سخن خواهیم گفت). ولى در سایر معانى چنین ادّعایى صحیح نیست و به هرج و مرج در لغت مى انجامد. معانى ذکر شده در این توجیهات, هیچ یک معناى شایع باب تفعّل که مطاوعه باب تفعیل است, نیست. خلاصه, اجتهاد در لغت, پذیرفتنى نیست و محدوده مجاز لغت سازى, توجیهات محل بحث ما را دربر نمى گیرد.
اشکال دیگرى در این توجیهات (بجز توجیه سوم)23 وجود دارد که این معانى, چندان تناسبى با «أسْرَجَت و ألْجَمَتْ» ندارند. لگام زدن و زین بستن, به عنوان وسایل سفر, با آماده سفر شدن و یا با حرکت کردن (توجیه سوم), تناسب دارد; ولى با معانى یادشده, مناسبت روشنى ندارد.از این رو, مى توان گفت که تمامى توجیهات پیش گفته, متکلّفانه اند. لذا مؤلّف شفاء الصدور, پس از ذکر آنها مى افزاید:
انصاف, این است که هیچ یک از معانى, خالى از خللى نیست, «و لعل الله یُحْدث بعد ذلک أمراً».
بارى, اگر باب لغت سازى را بگشاییم, مى توان از تفسیرهاى دیگرى براى «تَنقَّبَت» سخن گفت. مثلاً در الصحاح و القاموس آمده است:«وردت الماء نقاباً, مثل التقاطاً, إذا هجمت علیه من غیر طلب». همچنین در لسان العرب در تفسیر این ترکیب مى گوید:«إذا ورد علیه من غیر إن یشعر به قبل ذلک». بنابر این مى توان «تنقّب» را همچون «نقاب», به معناى ورود ناگهانى و جمله بى مقدّمه دانست. این تفسیر, علاوه بر اشکال لغت سازى, با عبارات پیشین زیارت هم چندان مناسب نیست.
 قاعده اى مهم در تفسیر عبارات
تکلّف آمیز بودن توجیهات گذشته, راه احتمالات جدیدى را در این بحث مى گشاید. پیش از طرح تفصیلى این احتمالات, ذکر نکته اى مفید است که آیة الله والد از پدر بزرگوارشان مرحوم آیة الله حاج سید احمد زنجانى(ره) نقل کردند که ایشان مى فرموده اند: «در جایى که معناى عبارت با تکلّف همراه باشد, در صدد توجیه آن عبارت برنیایید; بلکه نخست به نسخه هاى معتبر مراجعه کنید. چه بسا در عبارت, تصحیف رخ داده باشد, خلاصه این که در جایى که معناى عبارتْ متکلّفانه است, اصل, مصحّف بودن عبارت است». آیة الله والد مى فرمودند که من این مطلب را براى مرحوم آیة الله حاج میرزا عبدالله مجتهدى تبریزى نقل کردم. ایشان ضمن تأیید آن, افزودند: «در چنین مواردى, چون ما علم اجمالى به خطا داریم, نمى توان اصالت عدم الخطا را جارى ساخت; چون آوردن عبارت دشوار که تفسیر آن بدون تکلّفْ امکان ندارد, در محاورات معمولى که بنابر معمّا گویى نیست, اشتباهى معنوى است; زیرا با غرض محاوره که تفهیم و تفاهم است, سازگار نیست. بنابراین, اصل خطا مسلّم است: یا خطاى لفظى از سوى ناسخان یا خطاى معنوى از سوى گوینده. البته تتبّع در این گونه موارد, علم اجمالى ما را منحل مى کند و احتمال خطاى لفظى را متعیّن مى سازد; چون در غالب آنها, پس از مراجعه به نسخه هاى معتبر, غلط بودن نسخه آشکار مى گردد».
در این جا این بحث مطرح است که آیا این قاعده و این بحث ها, بر احادیث, قابل تطبیق است؟ به نظر بدوى چنین مى رسد که با توجه به این که ائمه(ع) معصوم بوده اند, طبیعتاً احتمال خطاى معنوى در گوینده, منتفى است; بلکه مى توان گفت که صرف نظر از عصمت, با عنایت به این که امامان ما همگى از افصحِ متکلّمان و سخنوران بوده اند, احتمال صدور سخن متکلّفانه از ایشان, بسیار مستبعد مى نماید, به گونه اى که اطمینان به عدم آن داریم. بنابراین, اگر عصمت امامان(ع) را هم در نظر نگیریم, باز باید تنها احتمال خطاى ناسخان را مطرح ساخت; ولى با عنایت به جواز نقل به معنا, نمى توانیم مطمئن باشیم که لفظ نقل شده, عین لفظ صادر شده از امام (ع) است و این جاست که احتمال وجود خطاى معنوى در نقل به معنا مطرح مى گردد.
البته در ارزیابى این احتمال, قوّت فقهى ـ حدیثى راوى و میزان آشنایى وى به قواعد  ادب, مؤثّر است. لذا بین روایت عمّار ساباطى (که بسیار با اِعضال و دشوارى معنوى همراه است), با روایت امثال ابان بن تَغلِب (که از درجه علمى و ادبى و فقهى والایى برخوردار است), باید تفاوت قائل شد.
بحث بیشتر در این زمینه, در حوصله این مقال نیست; ولى آنچه در این بحث مفید است, این که نقل به معنا در روایات عادى انجام مى گرفته است; ولى در دو دسته روایات, نقل به معنا یا مجاز نیست و یا خارجاً انجام نمى گرفته است: دسته اوّل: ادعیه و زیارات, باتوجه به نهى از تصرّف در دعاها24 که ظاهراً زیارات مأثوره را هم دربر مى گیرد. دسته دوم, در خطب و رسایلى که جنبه لفظى در آنها, از اهمیّت ویژه اى برخوردار است.
بارى, در عبارات زیارت ها, اگر تفسیر ظاهرى روایت با تکلّفْ همراه باشد, باید به تحریف نسخه حکم کرد; چون احتمال تصرّف عمدى در عبارت متن و نادیده انگاشتن نهى از تصرّف در دعا و زیارت, معمولاً بسیار ضعیف است.
کلام علاّمه اصفهانى و توضیح آن
از مرحوم آیة الله مجتهدى از مرحوم علامه ادیب, آیةالله شیخ محمدرضا مسجدشاهى اصفهانى (صاحب وقایة الأذهان) نقل مى کردند که واژه «تنقّبت» در زیارت عاشورا مصحّف است و صورت صحیح آن, «تقنّبت», با مقدْم داشتن قاف بر نون است. در توضیح این وجه, ذکر عباراتى از اهل لغت, مفید است.
در تاج العروس آمده است:
قنبوا نحو العدو تقنیباً, وأقنبوا إقناباً, وکذلک تقنّبوا إذا تجمّعوا و صاروا مِقْنباً.
نظیر این تفسیر, در أساس البلاغة, براى تقنیب و تقنّب ذکر شده است. براى فهم این تفسیر باید مراد از «مِقْنَب» را دانست. در تاج العروس آمده است:
المقنّب من الخیل: جماعة منه و من الفرسان.25
وى سپس به اقوال دیگرى که در «مقنّب», تعداد خاصى (بین سى و چهل یا حدود سیصد یا کمتر از یکصد نفر) را معتبر دانسته اند, اشاره مى کند و نیز مى گوید:
الِمقْنَب: جماعة من الخیل تجتمع للغارة.
بنابراین, اگر «مِقْْنَب» را مطلق جماعت (که در مقام, جماعت اسب سوار مراد است) بگیریم, معناى عبارت زیارت, روشن است; ولى اگر آن را به معناى گروهى با تعداد خاص بدانیم, باید عبارت زیارت را چنین معنا کنیم که کوفیان, در گروه هاى سى ـ چهل نفرى, مثلاً به سوى کربلا حرکت مى کرده اند که البته اثبات تاریخى آن, خالى از دشوارى نیست.
در مورد «تقنّب», معناى دیگرى هم ذکر شده است. اَزهرى در تهذیب اللغة, در تفسیر مصراع «وأصحاب قیس یوم ساروا وأقنبوا» گوید:
أى باعدوا فى السیر و کذلک تقنّبوا.
یعنى تقنّب, به معناى مسافت دورى را پیمودن است. این معنا مبتنى بر این است که ما مسافت کوفه و کربلا را دور (بعید) به شمار آوریم که چندان صحیح به نظر نمى آید.
به هر حال, احتمال علامه مسجد شاهى با مشکل لغت سازى روبه رو نیست; ولى تناسب معنایى «تقنّبت» با «أسرجت و ألجمت» چندان مطبوع نیست, خواه عبارت به معناى «تجمّع» معنا شود یا به معناى «باعد فى السیر».
احتمالى دیگر در تحریف عبارت
حال اگر بخواهیم مسئله تحریف را دنبال کنیم, احتمال دیگرى در عبارتْ مطرح است و آن این است که عبارت صحیح: «تقبّبَتْ» باشد. این کلمه از واژه «قُبّه» گرفته شده و «تقبّب», به معناى داخل قُبه شدن است; چنانچه در لسان العرب, بدان تصریح شده است.
قُبّه, به معناى چیزى شبیه هودَج است که بر روى مَرکبى همچون شتر قرار مى گیرد. بنابراین, «تقبّبت», اشاره به آغاز مسافرت است. شاید تناسب معنایى این معنا در عبارت زیارت, از احتمال علامه مسجد شاهى (ره) بیشتر باشد.
 تصحیف شنیدارى عبارت
گونه دیگرى از تصحیف هم در این عبارتْ محتمل است و آن, تصحیف شنیدارى «تنقبّت» از «تنکّبت» است. تنکُّب به دو معناست: معناى اوّل, منحرف شدن از راه حق و معناى دوم, به دوش افکندن (تیر و کمان):
إنتکب الرجل کنانته و قوسه, و تنکبها: ألقاها على منکبه. (لسان العرب)
هر دو معنا در این عبارتْ محتمل است; بویژه معناى دوم که با جملات قبل زیارت, سازگارى کامل دارد و معناى جمله چنین مى شود: «زین بستند و لگام زدند و (تیر و کمان) بر دوش افکندند». تمام این فقرات, آمادگى براى سفرِ جنگى را مى رسانند.
در توضیح این گونه تحریف مى گوییم که دو حرف «قاف» و «کاف», قریب المخرج و در هنگام تلفّظ, شبیه هم اند. لذا کلمات فارسى داراى «ک», معمولاً در عربى با قاف تلفّظ مى شده اند, همچون کاشان(قاسان), کبک (قبج), کومش (قومس), کرمیشان [صورت اصلى کرمانشاه] (قرمیسان /قرمیسین), کاووس(قابوس). نیز در تعریب کلمات وارده شده از زبان هاى دیگر به عربى, چنین تغییراتى رخ مى دهد, مانند کشیش(قسّیس), کنستانتین (قسطنطین) و «قطن» عربى که در انگلیسى تبه صورت cotton تلفّظ مى شود و على القاعده, ریشه واحدى دارند.26درلسان العرب, ذیل مادّه «نقب» آمده:
نقبته النکبة تنقبه نقباً:أصابته فبلغت منه, کنکبته.
پس (نقب) و (نکب), دو گونه مختلف یک واژه اند که به جهت نزدیکى لفظى, یکى به دیگرى تبدیل شده است.
احتمالات دیگر در عبارت
البته اگر مسئله تصحیف نسخه را با لغت سازى درهم بیامیزیم, احتمالات دیگرى هم در مورد این عبارتْ مطرح مى شود که به اهمّ آنها اشاره مى کنیم:
احتمال اوّل: اصل عبارت, «تقبّبت» باشد, به معناى نوعى لجام بستن, و این کلمه از «القَبّ» گرفته شده باشد که درباره آن آمده است:
القبّ: ضرب من اللُّجُم أصعبها و أعظمها. (العین; لسان العرب)
احتمال دوم: اصل عبارت, «تقبّبت» باشد, همچون احتمال نخست; ولى معناى آن, آماده کردن اسبان خود براى مسابقه (پیکار با اولیاء الله) باشد و این واژه , از «قُبَّ: ضُمّر للسباق» (لسان العرب) مأخوذ باشد.
احتمال سوم: اصل عبارت, «تَقَبَّنَتْ» باشد, به معناى حرکت کردن, یا به سرعت حرکت کردنِ ایمنانه, برگرفته از «قَبَنَ الرجل یقبن قبوناً: ذهب فى الأرض» (لسان العرب) یا از «أقبَنَ: أسرع عدواً فى أمان».
احتمال چهارم: اصل عبارت, «تقتّبت» باشد از «القتب: أُکاف البعیر; گلیم و پلاس ضخیمى که زیرِ پالان مى نهند; عرقگیر». مؤلف الصحاح مى گوید:
أقتبت البعیر إقتاباً , إذا شددت علیه القتب. 27
نظیر آن در سایر کتب لغوى, همچون لسان العرب و تاج العروس دیده مى شود.
این گونه احتمالات, از اکثر احتمالاتى که در کلام صاحب شفاء الصدور آمده, ضعیف تر نیستند; ولى تمامى آنها با مشکل لغت سازى بى دلیل روبه رو هستند. احتمالات قابل توجّه در این بحث, تنها احتمال علاّمه مسجد شاهى و نیز دو احتمالى است که ما مطرح ساختیم(اصل عبارت, «تقبّبت» باشد و بر گرفته از «قُبّه», یا «تنکّبت» باشد و برگرفته از «نَکَبَ»); ولى این احتمالات نیز شاهد روایى قابل توجّهى ندارند و صرفاً به جهت حلّ مشکل, مطرح شده اند.

وجه صحیح در عبارت
احتمال دیگرى نیز در این جا وجود دارد که ظاهراً احتمال صحیح در این واژه اززیارت, همین است. و با جریان طبیعى تصحیفات در نسخ, سازگار است و شاهدهاى محکمى از دیگر زیارات بر درستى آن دیده مى شود.
پیش از توضیح این وجه, گفتنى است که کتب زیارات و نسخه هاى خطّى آنها در این قسمت از زیارت, اختلافات چندى دارند. عبارتى که در آغاز سخن آوردیم, برگرفته از نسخه هاى معتبر مصباح المتهجّد است: «تنقّبت لقتالک». البته در این کتاب, نسخه «وتهیّأت» هم دیده مى شود که چندان معتبر نیست.28 در بحارالأنوار(ج 101, ص 293) این زیارات, بدین گونه از مصباح المتهجّد نقل شده :
تنقّبت و تهیّأت لقتالک.
در کتاب المزار شهید اوّل(ص204) نیز زیارت عاشورا با همین عبارت, نقل گردیده است.
در البلد الأمین (ص 269), این قطعه زیارت, چنین روایت شده است :
تهیأت و تنقّبت لقتالک.
در کامل الزیارات, کلمه «تنقّبت» در زیارت نیامده و به جاى آن, تنها «تهیّأت» به کار رفته است.29
بنابراین, چهار شکل گوناگون در این قطعه از روایت, نقل شده است: فقط «تنقبت», فقط «تهیّأت», هر دو عبارت با تقدیم «تنقّبت» و برعکس.این گونه اختلاف ها چه توجیهى دارد؟ منطقى ترین توجیه در این زمینه این است که تنها یکى از این دو واژه صحیح است و واژه دیگر, به عنوان نسخه بدل در حاشیه واژه اوّل ذکر شده (چنانچه در برخى نسخ مصباح المتهجّد چنین است). سپس گمان رفته که این واژه, از متن افتاده است. لذا در  نسخه هاى مختلف, آن را در متن ,جاى داده اند. لذا نسخه صحیح و نسخه محرّف, هر دو در متن قرار گرفته اند. گاه نسخه صحیحْ مقدّم شده و گاه نسخه محرّف. این گونه دگرگونى ها در نسخه هاى خطّى بسیار رخ مى نماید و اثبات آن, به شرح و توضیح بیشترى نیاز ندارد.
حال با توجه به معناى روان و سرراست نسخه کامل الزیارات, به نظر مى رسد که عبارت همین نسخه (یعنى «تهیّأت»), درست بوده است. این عبارت, تناسب روشنى با جمله هاى پیشین زیارت: «أسْرَجَت وألجَمَت» دارد و چون به صورت: «تهیئت» نگاشته شود, با «تنقّبت» شباهت مى یابد. لذا بدان تبدیل شده و سپس دو نسخه صحیح و مصحّف, در برخى مصادر, به دو شکل مختلف باهم جمع شده اند.
شواهد روایى مصحّف بودن نسخه «مصباح المتهجّد»
قطعه مورد نظر, در چند زیارت دیگر از زیارات حضرت سید الشهدا(ع) هم دیده مى شود, در تمام این زیارات ـ که شباهت هایى با زیارت عاشورا دارند ـ, به جاى «تنقّبت», «تهیّأت» آمده است و در هیچ یک, اختلاف نسخه دیده نمى شود.
زیارت اوّل, زیارت طولانى صفوان جمّال, منقول در مصباح المتهجّد است که در قطعات زیر, مشابه زیارت عاشورا است:
1. السلام علیک یا أبا عبدالله! السلام علیک یا ابن رسول الله! السلام علیک یا ابن أمیرالمؤمنین!
2. السلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره والوتر الموتور!
3. السلام علیکم منى أبداً ما بقیت و بقى الّلیل والنهار! (که در این زیارت, قبل از قطعه نخست آمده است).
4. بأبى أنت وأمّى یا ابن رسول الله! بأبى أنت و أمّى یا أبا عبدالله! لقد عظمت الرزیّة و جلّت المصیبة بک علینا و على جمیع أهل السماوات والأرض (که با اندک تفاوتى در زیارت عاشورا وارد شده است).
پس از این قطعه, قطعه مورد نظر ما به این شکل آمده است:
 فلعن الله أمةً أسرجت وَ ألجمت و تهیّأت لِقتالک, یا مولاى یا أبا عبدالله!30
شایان ذکر است که راوى این روایت, همان صفوان جمّال است که نام وى در دعاى بعد از زیارت عاشورا دیده مى شود.
زیارت دوم, زیارتى است که مرحوم سید ابن طاووس نقل کرده و در آن هم قطعات دوم تا چهارم, با اندک تفاوت, و قطعه مورد نظر بدون تفاوت با زیارت قبلى آمده است.31
زیارت سوم, زیارت روز عرفه است که با دو زیارت قبل, شباهت زیادى دارد. در این زیارت, قطعه اوّل با کمى تفاوت, و قطعه سوم و چهارم و نیز قطعه مورد نظر, همانند زیارت اوّل نقل شده است.32
زیارت چهارم, زیارت امام حسین (ع) در ذى قعده است که در آن, قطعه چهارم با اندک تفاوت و قطعه مورد نظر, بدون تفاوت نقل شده است.33
زیارت دیگرى در المصباح کفعمى (ص 502) نقل شده که در البلد الأمین وى بدان اشاره رفته است.34 متن این زیارت که به عنوان زیارت ماه ذى حجه, یا زیارت ماه ذى حجه در شب عرفه و روز آن و شب عید قربان و روز آن آمده, دقیقاً مشابه زیارت روز عرفه است و ظاهراً زیارت دیگرى نیست.
بنابراین, باتوجه به اتّفاق تمامى این زیارات بر عبارت «تهیّأت» به جاى «تنقّبت», با اطمینان مى توان گفت که نسخه صحیح در عبارت زیارت عاشورا, همان نسخه کامل الزیارات: «لعن الله أمة أسرجت و ألجمت و تهیّأت لقتالک» بوده و نیازى به توجیهات متکلّفانه درباره «تنقّبت» نیست.
و آخر دعوانا أن الحمدلله ربّ العالمین!
ضمیمه یکم: قیاسى یا سماعى بودن ابواب ثلاثى مزید
ابن هشام در المغنى, در اواخر باب چهارم کتاب, در بحث «الأمور التى یتعدّى بها الفعل القاصر», همزه اَفعل را ذکر کرده و مى افزاید:
وقیل: النقل بالهمزة کله سماعى, و قیل: قیاسى فى القاصر والمتعدى الى واحد, و الحق أنّه قیاسى فى القاصر, سماعى فى غیره, و هو ظاهر مذهب سیبویه.
وى شبیه همین بحث را در تعدیه به تضعیف عین (یعنى باب تفعیل) مطرح ساخته و در این جا مى گوید:
وظاهر قول سیبویه أنّه سماعى مطلقاً.
مرحوم سید رضى در شرح الشافیة (ج 1, ص 84), این نظر را اختیار کرده که ابواب مزید و معانى آنها قیاسى نیستند; بلکه در هر باب به سماع استعمال لفظ معیّن و نیز به سماع استعمال در معناى معیّن نیازمندیم.
مصحّحان این کتاب, در حاشیه, عباراتى را از سیبویه در الکتاب (ج 2, ص 233 و 237) نقل کرده اند که از آنها برمى آید که به عقیده سیبویه, معناى تعدیه در باب اِفعال و معناى تکثیر در باب تفعیل, قیاسى است.
ایشان پس از اشاره به کلام ابن هشام مى افزایند:
به نظر ما در هر صیغه اى اگر موارد بسیارى از آن در معناى خاصى به کار رود, این امر, دلیل بر آن است که مى توان از این صیغه براى افاده آن معنا بهره گرفت. هرچند این لفظ را بعینه نشنیده باشیم.
این نظر, صائب مى نماید و با ساختار طبیعى زبان و گسترش قهرى آن, سازگار است.


ضمیمه دوم: توصیف نسخه عکسى «مصباح المتهجّد»
نسخه اى از مصباح المتهجد, به کوشش آقاى اسماعیل انصارى زنجانى چاپ شده که افزوده هایى در حاشیه این نسخه با خطّ متن, درج شده که معلوم نیست از روى چه نسخه اى بوده و تا چه حدْ اعتبار دارد; از جمله در بحث ما زیادى «وتهیّأت» در حاشیه این نسخه, معلوم نیست مستند به چه نسخه خطّى اى است.
به هر حال, امتیاز عمده این نسخه, مقابله آن با نسخه معتبر مصباح المتهجد است. آیة الله والد ـ حفظه الله ـ, در وصف این نسخه مرقوم داشته اند:

باسمه تعالى

نسخه اى که مصباح المتهجّد از روى آن عکس برداشته شده, با نسخه ملاّ احمد بشرویِه اى تونى, محشّى شرح لمعه (روضه بهیّه) و برادر ملاّ عبدالله تونى معروف به فاضل تونى, مقابله شده و ملاّ احمد در سال 1068 [قمرى] با نسخه اى از مصباحْ مقابله کرده و نسخه مزبور مصباح ـ یعنى نسخه اى که تونى نسخه خود را با آن مقابله کرده ـ را حسن بن راشد در سال 830 با نسخه على بن احمد رمیلى ـ که از روى نسخه ابن السکون نوشته و با آن مقابله کرده [بود] ـ , مقابله کرده. همچنین نسخه مزبور را در سال 973 عماد الدین على قارى اِسترآبادى, با چند نسخه صحیح و مورد اعتماد, مقابله نموده که از جمله نسخه ها, نسخه اى است که ابن ادریس در سال 573 با نسخه خطّ مصنّف, مقابله نموده است. بنابراین, نسخه ما با سه واسطه با نسخه شیخ (مصنّف کتاب) مقابله شده است.
عماد الدین قارى, علاوه بر نسخه هاى کتاب, نسخه مزبور را با مختصر المصباح به خط ابن السکون (م ح 606ق) مقابله کرده و هر جا «بخطّهما» در حاشیه نوشته [است], مقصود[ش], خط ابن السکون و ابن ادریس مى باشد.


 .1 بین آثار آیة الله والد در زمینه «ترتیب الأسانید», با مجموعه آثار مرحوم بروجردى در این زمینه, شباهت هایى دیده مى شود; ولى این دو مجموعه, کاملاً مستقل از هم تألیف شده اند.
  . 2تجرید أسانید الکافى, ص 2(مقدّمه(.
 .3 نگارنده مجلّدى از قاموس الرجال را براى بررسى تصحیفاتى که مؤلف فقید در رجال الکشى ادّعا کرده, به دقّت وارسى کرد و به این نتیجه رسید که در اکثر موارد, اثبات تصحیف, دشوار است; بلکه در برخى از آنها قطعاً تصحیف رخ نداده است و تنها در موارد کمى تصحیف متن, مسلّم است; ولى در این موارد, گاه چنان تفطّن مؤلّفْ جالب توجه است که اگر ایشان به تصحیف عبارت و متن صحیح آن اشارت نکرده بود, شاید کس دیگرى متوّجه این نکات نمى شد. تفصیل این بحث, در این مقال نمى گنجد.
 .4 مصباح المتهجّد, ص 774.
 .5 بحارالاٌنوار, ج 101, ص 301.
 .6 همان, ج 44, ص 340 (به نقل از: الإرشاد المفید, ج 2, ص 43).
 .7 همان, ج21, ص 233 و 247 (به نقل از: إعلام الورى, ج 1, ص 245 ـ 246).
 .8 همان, ج 35, ص 60.
 .9 همان, ج46, ص 89 (به نقل از: مناقب ابن شهر آشوب, ج 4, ص 153).
  . 10به عنوان نمونه, ر.ک: الکافى, ج 7, ص 187 ـ 188; کتاب من لا یحضره الفقیه, ج 4, ص 3; التهذیب, ج 10, ص 9; المحاسن, ج 2, ص 309; تفسیر القمى, [المنسوب إلى] على بن أبراهیم القمّى, ج 1, ص46; کفایة الأثر, ص 232; کمال الدین, ج 2, ص 462; الفضائل, ابن شاذان, ص 91; شرح نهج البلاغة, ابن أبى الحدید, ج 3, ص 208 و ج 7, ص 125 و ج 20, ص 114; فرج المَهْمُوم, ص 169; کشف الغُمة, ج 2, ص 265.
 .11 ر.ک: الصحاح; لسان العرب; تاج العروس.
 .12 در مورد عمومیت «لثام», ر.ک: بحارالأنوار, ج 43, ص 264; و نیز در الصحاح آمده است: «یقال: لَثَمت المرأة تَلْثیِمُ و لثماً والتثمت و تلثّمتْ, إذا شدّت اللثام».
 .13 در الصحاح هم در تفسیر «نقاب» آمده است: «نقاب المرأة».
 .14 فقه الرضا(ع), ص 99.
 .15 التهذیب, ج 2, ص 230 (ح 904), و نیز ر.ک: وسائل الشیعة, ج 4, ص 424( باب 35 از ابواب لباس مصلّى).
 . 16بحارالأنوار, ج 101, ص 301 (به نقل از: البلد الأمین, ص269).
 .17 شفاء الصدور, تصحیح: سیدعلى موحد ابطحى, قم, 1409ق, ج 1, ص 379 ـ 381 (تحقیق: سید ابراهیم شبیرى, تهران, 1376ش, ص 269 ـ 271).
 .18 النقبة: ثوب کالإزار فیه تکة لیس بالنطاق,إنّما النطاق محیط الطرفین (العین). قال أبو عبید: النقبة أن تؤخذ القطعة من الثوب قدر السراویل فتجعل لها حجزة مخیطة من غیر نیفق و تشدّ کما تشدّ حجزة السراویل, فاذا کان لها نیفق و ساقان فهى سراویل; فاذا لم یکن لها نیفق و لا ساقان و لا حجزة فهو النطاق (لسان العرب). النقبة: ثوب کالإزار یجعل له حجزة فخیطة من غیر نیفق و یشدّ کما یشدّ السراویل (الصحاح; لسان العرب;و نیز: القاموس). النقبة: خرقة یجعل أعلاها کالسراویل وأسفلها کالإزار… (لسان العرب).
 .19 جامه اى شبیه شلوار است که براى او حجزه (یعنى جاى گره زدن) قرار مى دهند و بند را از آن مى گذرانند, بى نیفه.
 .20 در لسان العرب, این تعبیر هم درباره نقبه آمده است: «قیل: هى سراویل بغیر ساقین» و به هر حال, از مجموع کلمات لغویان برمى آید که «نقبه», داراى ساقین(پاچه) نیست و قسمت پایینى آن, شبیه لُنگ است.
  .21 در الصحاح در تفسیر«تقّبوا فى البلاد» مى گوید: ساروا فیها طلباً للمهرب.
روشن است که چنین معنایى در زیارت, مناسبت ندارد.
  .22 این سه توجیه را مرحوم کفعمى در حاشیه المصباح خود, ارائه کرده است. مرحوم شبّر, کلام مرحوم مجلسى و توجیهات مرحوم کفعمى را با اندک تلخیص در مصابیح الأنوار (ج 2, ص 341) درج کرده است.
  .23 بجز برخى از تقریب هایى که در کلام علامه تهرانى در مورد استعاره ذکر شده که «تنقّب» را استعاره براى «تهیّأ» و «اِعداد» گرفته است.
  . 24بویژه, ر.ک: بحارالأنوار, ج95, ص32(به نقل از: کمال الدین, ص351).
 .25 در کتب لغت, «قنیب» را به «جماعة من الناس» معنا کرده اند (العین; لسان العرب).
  .26 دریاچه خزر, در زبان عربى به نام «بحر قزوین» و در زبان فرانسه به صورت کاسپین(CAspien) خوانده مى شود. گویا قزوین و کاسپین, ریشه مشترک دارند(ر.ک: فرهنگ فارسى, محمد معین, بخش اعلام, واژه(کاسیان).
  . 27در الصحاح در تفسیر «قتب» آمده است: «رحل صغیر على قدر السنام».
  .28 آیة الله والد, نسخه مصباح المتهجّد خود را با نسخه اى از آن مقابله کرده اند که به خطّ عبدالجبّار بن على رازى به تاریخ 502ق, نگارش یافته (کتاب خانه آستان قدس رضوى, ش 882). در این نسخه هم کلمه «و تهیّأت» نیامده و تنها «تنقِّبت لقتالک» ثبت شده است. همچنین در متن نسخه اى از مصباح المتهجّد که به صورت عکسى به چاپ رسیده, در حاشیه آمده است: «و تهیأت صح نسخه», و در زیر آن نوشته شده: «لیس فى المقابل». نسخه اى که این نسخه با آن مقابله شده, بسیار معتبر بوده است که توصیف آن در ضمیمه دوم مقاله خواهد آمد.
  .29 بحارالأنوار, ج 101, ص 292(به نقل از: کامل الزیارات, ب 71, ح 8).
  .30 بحارالأنوار, ج 101, ص 199 و 120 (به نقل از: مصباح المتهجّد, ص 719).
 .31 همان, ص 224 (به نقل از: مصباح الزائر, ص 245 ـ 247).
  .32 مصباح الزائر, ص 348 ـ 350, المزار, شهید اوّل, ص …; الإقبال, ص 332 ـ 334; بحارالأنوار, ج 101, ص 359 ـ 361 (به نقل از شیخ مفید, ابن طاووس و شهید اوّل).
  .33 البلد الأمین, ص 289.
  .34مؤلّف البلد الأمین, قطعه مورد نظر ما را نیاورده; ولى تصریح کرده است که قسمتى که قطعه مورد نظر در آن قرار دارد, همچون زیارت ذیقعده است.

[ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود

سرنی در نینوا می ماند اگر زینب نبود         

کربلا درکربلا می ماند اگر زینب نبود      

چهره سرخ حقیقت بعد ازآن طوفان رنگ       

پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود  

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان             

درکویر تفته جا می ماند اگرزینب نبود     

زخمه زخمی ترین فریاد درچنگ سکوت        

ازطرازنغمه وا می ماند اگر زینب نبود      

در طلوع داغ اصغر،استخوان اشک سرخ       

در گلوی چشم ما می ماند اگر زینب نبود 

ذوالجناح خسته ،تنها بی سوار وبی لگام      

دربیابان ها رها می ماند اگر زینب نبود     

درعبورازبستر تاریخ ،سیل انقلاب             

پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود   

 

 

 

شیر زنان عرصه عاشورا 

 

سه گونه نقش زنان  


زن در تاریخ سه گونه نقش داشته و یا مى توانسته است داشته باشد :

 

نقش اول اینکه شیى ء بوده و گرانبها و در نتیجه منفى محض و در ردیف قاصران بودن ، بى نقشى بوده در ردیف اشیاء گرانبها، و آن همان منطق کنج خانه و خدمت به مرد و زاییدن و شیر دادن ، بدون آنکه استعدادهاى روحى او رشد کند، بدون اینکه تعلیم و تربیت واقعى بیابد و شخصیت پیدا کند (مى باشد که ) هر چه دست و پا شکسته تر بهتر و گرانبهاتر، هر چه بى زبان تر بهتر و گرانبهاتر، هرچه بى خبر تر گرانبهاتر و بهتر، و هرچه بى اراده تر بهتر، هر چه نا آگاه تر بهتر، هرچه اسیر تر و مسلوب الاراده تر بهتر، و هر چه منفعل تر و بى هنر تر بهتر. یعنى از سه اصلى که شخصیت انسانى انسان را تشکیل مى دهد: آگاهى ، آزادى ، خلاقیت ؛هر چه نداشته باشد بهتر ولى در این نقش ، زن ملعبه فرد مرد هست ،اما ملعبه جامعه مردان نیست .
نقش دوم این است که اساسا تفاوت مرد و زن را ندیده بگیریم ، و هر گونه حریم را که احترام زن بسته به او است برداریم و زن را مورد دستمالى و بهره بردارى کامل قرار دهیم ، فاصله و حریم را به کلى از میان ببریم . در این نقش ، شخص بوده و عامل تاریخ ، اما بى بها و نقشش بیشتر در جهت فساد تاریخ بوده است به عبارت دیگر زن در آن نقش تا حدى عزیز و محبوب و گرانبها بود، اما ضعیف ، یک ضعیف گرانبها و یک شى ء گرانبها و در نقش دوم یک (شخص ) بود اما شخص بى بها.
نقش سوم و یا مکتب سوم آن است که شخص گرانبها باشد و آن به دو چیز وابسته است :

 یکى رشد استعدادهاى خاص انسانى یعنى علم ، اراده ، قدرت ابتکار و خلاقیت و دیگرى دورى از ابتذال ، و مورد بهره گیرى مرد بودن ، پس رشد استعدادها و در عین نگه داشتن حریم در این مکتب ، حریم و نه محبوبیت و نه اختلاط است.
از این رو یک تاریخ ممکن است مذکر محض باشد و تاریخ دیگر ممکن است مختلف باشد و به واسطه اختلاط پلید باشد، و یک تاریخ دیگر ممکن است مذکر مؤ نث باشد اما به این نحو که مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش و زن در مدار خودش پس گاهى زن عامل مؤ ثر در تاریخ نیست ، گاهى عامل است امام مختلط و در حقیقت بازیچه مرد، و گاهى عامل است اما در مدار خودش زن در تاریخ مذهبى طبق تلقى قران کریم عمل مؤ ثر بوده است یعنى تاریخ مذهبى قرانى مذکر مؤ نث است - یعنى انسانى است - اما با حفظ مدارهاى خاص به هر یک ، به عبارت دیگر (مذنث ) است زوج است .

 

 

نقش زنان در عاشورا

نقش‌ زنان‌ را ابتدا می‌توان‌ به‌ سه‌ بحث‌ عمده‌ تقسیم‌ کرد.

1 ـ زنانی‌ که‌ قبل‌ از عاشورا حضور خود را نشان‌ داده‌اند ـ از مدینه‌ تا کربلا

2 ـ زنانی‌ که‌ در روز عاشورا نقش‌ آفرینی‌ کردند ـ در روز حادثه‌

3 ـ زنانی‌ که‌ بعد از عاشورا نقش‌ داشتند ـ از کربلا تا شام‌ و تا مدینه‌

 

1ـ زنانی‌ که‌ قبل‌ از عاشورا حضور خود را نشان‌ داده‌اند ـ از مدینه‌ تا کربلا

الف‌) زنانی‌ که‌ در آغاز حرکت‌ِ امام‌ از مدینه‌، نزد او آمدند، چون‌ مخدرات‌ آن‌ حضرت‌و عمه‌هایش‌ و زنان‌ بنی‌عبدالمطلب‌ که‌ با گریه‌ و شیون‌، نوحه‌ کردند و از امام‌ خواستند که‌مانع‌ سفر شوند. هم‌ چنین‌ تنها همسر پیامبر بزرگ‌ اسلام‌(ص) ام‌ سلمه‌ که‌ امام‌ وصیت‌خویش‌ و امانت‌ خود را به‌ او سپرد.

ب‌) زنانی‌ که‌ در میانة‌ راه‌ همسران‌ خود را تشویق‌ کردند تا به‌ کاروان‌ امام‌ بپیوندند؛زنانی‌ چون‌ همسر زهیر بن‌ قین‌ و همسر عبدالله کلبی‌.

ج‌) زنانی‌ چون‌ طوعه‌ که‌ «مسلم‌» را یاری‌ کرد.

 

2ـ زنانی‌ که‌ روز عاشورا نقش‌ آفرینی‌ کردند ـ حادثة‌ کربلا

زنانی‌ که‌ روز عاشورا حضور داشتند، هم‌ از اولاد علی‌ و خاندان‌ اهل‌ بیت‌ بودند و هم‌از دیگران‌؛ زنانی‌ چون‌ ام‌ وهب‌ و همسر وهب‌، که‌ اولین‌ شهید زن‌ در عاشورا بود. ام‌ وهب‌نظاره‌ گر رشادت‌های‌ فرزند خویش‌ بود که‌ فرزندش‌ نزد او برگشته‌ و گفت‌: ا´یا راضی‌ شدی‌مادر؟ ام‌ وهب‌ گفت‌: وقتی‌ راضی‌ می‌شوم‌ که‌ در راه‌ فرزندان‌ رسول‌ الله کشته‌ شوی‌.

دیگر زن‌، مادر عمرو بن‌ جناده‌، وقتی‌ فرزندش‌ به‌ شهادت‌ رسید، سرش‌ را به‌ سوی‌مادر پرتاب‌ کردند و مادر سر فرزندش‌ را برداشته‌ و به‌ سوی‌ دشمن‌ انداخت‌ دیگر زنی‌ ازقبیله‌ بکر بن‌ وائل‌ بود که‌ از سپاه‌ عمر سعد جدا شده‌ و به‌ امام‌ پیوست‌ و قبیلة‌ بکر را به‌یاری‌ طلبید و هم‌ چنین‌ زن‌ زهیر که‌ به‌ غلامش‌ دستور داد برو آقای‌ خود را کفن‌ کن‌ و غلام‌ رفت‌ .

3 ـ نقش‌ زنان‌ بعد از عاشورا ـ از کربلا تا شام‌ و بازگشت‌ به‌ مدینه‌

نقش‌ عمدة‌ زنان‌ در حادثه‌ بعد از عاشورا است‌ که‌ خاندان‌ اهل‌ بیت‌ به‌ اسارت‌ درآمده‌ و زینب‌ کبری‌3 و دختران‌ سیدالشهدا در پیام‌  رسانی‌ عاشورا نقش‌ آفرینی‌ کردند.زنانی‌ چون‌ زن‌ خولی‌ و زن‌ فردی‌ به‌ نام‌ مالک‌ بن‌ نصر کندی‌ که‌ در اعتراض‌ جنایت‌های‌شوهرانشان‌ از همسر خود جدا شدند.

پس‌ از این‌ تقسیم‌ بندی‌ کلی‌، به‌ معرفی‌ هر یک‌ از این‌ زنان‌ می‌پردازیم‌.

1 ـ همسر زهیر بن‌ قین‌

وی‌ نخستین‌ بانویی‌است‌ که‌ نامش‌ شایسته‌ تکریم‌ و تعظیم‌است‌، او با یک‌ عمل‌مثبت‌ خود را از گم‌ نامی‌ درآورد و نام‌ خود را در پرافتخارترین‌ فصل‌ تاریخ‌ اسلام‌ برای‌همیشه‌ثبت‌ کرد.

مردی‌ از بنی‌ فزاره‌ می‌گوید: ما با زهیر بن‌ قین‌ بجلی‌ از مکه‌ باز می‌گشتیم‌، عازم‌عراق‌ بودیم‌، اما هیچ‌ نمی‌خواستیم‌ که‌ با حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) که‌ او هم‌ رو به‌ عراق‌ بود دریک‌ جا منزل‌ گزینیم‌، چنان‌ که‌ هر گاه‌ امام‌ (ع) به‌ راه‌ می‌افتاد ما باز می‌ایستادیم‌ و هروقت‌ که‌ امام‌ در جایی‌ فرود می‌آمد، ما به‌ راه‌ می‌افتادیم‌، اما در عین‌ حال‌ زمانی‌ پیش‌ آمدکه‌ در یکی‌ از منازل‌ به‌ ناچار با حسین‌ بن‌ علی‌(ع) فرود آمدیم‌، ما در کناری‌ خیمه‌ زدیم‌ وامام‌ هم‌ در کناری‌ دیگر. در حال‌ غذا خوردن‌ بودیم‌ که‌ ناگاه‌ فرستادة‌ امام‌ نزد ما آمد و سلام‌کرد و گفت‌: ای‌ زهیر بن‌ قین‌! ابا عبدالله الحسین‌ تو را می‌خواند، شنیدن‌ این‌ پیام‌ بر ماناگوار آمد، که‌ لقمه‌ از دست‌ فرو نهادیم‌ و همگی‌ در حیرت‌ شدیم‌. اما همسر زهیر (دلهم‌)دختر عمرو به‌ زهیر گفت‌: فرزند رسول‌ خدا ترا می‌خواند و کس‌ به‌ دنبال‌ تو می‌فرستد و تواز رفتن‌ نزد وی‌ دریغ‌ می‌داری‌؟ سبحان‌ الله! چه‌ مانعی‌ دارد، که‌ نزد وی‌ شرف‌ یاب‌ شوی‌ وسخن‌ وی‌ را بشنوی‌ و بازآیی‌؟

زهیر تحت‌ تأثیر سخنان‌ همسرش‌ قرار گرفت‌ و نزد امام‌ شرفیاب‌ شد و اندکی‌ بعدبا چهره‌ای‌ باز و گشاده‌ نزد همسر بازگشت‌ و گفت‌ تا بار و بُنه‌ را جمع‌ کرده‌ و به‌ خیمه‌ گاه‌امام‌ روند و به‌ همسرش‌ گفت‌: تو آزادی‌ «انت‌ِ طالق‌» نزد خاندانت‌ برو که‌ نمی‌خواهم‌ ازناحیة‌ من‌ به‌ تو جز خوبی‌ برسد. زن‌ گریست‌ و با شوهر خویش‌ گفت‌: خدا یار و یاور تو باشد،از تو می‌خواهم‌ که‌ روز قیامت‌ مرا نزد امام‌ حسین‌(ع) شفاعت‌ کنی‌.

2 ـ ام‌ وهب‌

زن‌ دیگری‌ که‌ باید به‌ شخصیت‌ و فداکاری‌ او آفرین‌ گفت‌، همسر عبدالله بن‌ عمیرکلبی‌ است‌. عبدالله از طایفة‌ بنی‌ علیم‌ و ساکن‌ کوفه‌ بود. روزی‌ دید که‌ سپاه‌ عظیمی‌ درنخیله‌ کوفه‌ جمع‌ شدند، پرسید این‌ سپاه‌ به‌ کجا و برای‌ چه‌ می‌رود؟ گفتند می‌روند تا باحسین‌ بن‌ علی‌ فرزند فاطمه‌3 دختر رسول‌ الله(ص) بجنگند. او گفت‌، خدا می‌داند که‌من‌ آرزومند بودم‌ که‌ با مشرکان‌ در راه‌ خدا بجنگم‌ و اکنون‌ امیدوارم‌ که‌ ثواب‌ جنگ‌ با این‌مردمی‌ که‌ برای‌ کشتن‌ دخترزادة‌ رسول‌ الله(ص) بیرون‌ می‌روند، نزد خدا از ثواب‌ جنگ‌ بامشکران‌ کمتر نباشد. عبدالله تصمیم‌ به‌ حرکت‌ گرفت‌ و مطلب‌ را با همسر خویش‌ «ام‌وهب‌» دختر عبدالله در میان‌ گذاشت‌، زن‌ گفت‌: چه‌ فکر خوبی‌ کردی‌، خدای‌ تو را در همه‌حال‌ هدایت‌ کند مرا هم‌ با خود ببر.

زن‌ و مرد شبانه‌ از کوفه‌ بیرون‌ ا´مدند و شاید در شب‌ هشتم‌ محرم‌ وارد کربلا شدند.روز عاشورا که‌ جنگ‌ آغاز شد، دو غلام‌ از زیاد و عبیدالله برای‌ جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ بیرون‌آمدند. حبیب‌ بن‌ مظاهر اسدی‌ و بُرَیْرِ بن‌ِ خُضَیْرِ همدانی‌ برای‌ جنگ‌ با آن‌ دو آماده‌ شدند،لکن‌ امام‌ از آنها خواست‌ که‌ بمانند، در این‌ حال‌ عبدالله از جا برخاست‌ و اجازه‌ خواست‌ که‌به‌ میدان‌ برود و به‌ تنهایی‌ با آنها جنگید و هر دو رابه‌قتل‌ رسانید. زن‌ که‌ شوهر خویش‌ رادر این‌ حال‌ دید، ستون‌ خیمه‌ای‌ برداشت‌ و قدم‌ به‌ میدان‌ گذاشت‌ و می‌گفت‌ که‌
پدر و مادرم‌ به‌ فدای‌ تو باد در راه‌ فرزندان‌ پاک‌ پیامبر(ص) جان‌ نثاری‌ کن‌، امام‌(ع)
به‌ او فرمود که‌ خدا شما را جزای‌ خیر دهد، نزد زنان‌ بازگرد که‌ خدا جهاد را از زنان‌برداشته‌است‌.

3ـ طوعه‌

دیگر زنی‌ که‌ قبل‌ از حادثة‌ عاشورا می‌توان‌ از او به‌ خوبی‌ یاد کرد، طوعه‌ بود که‌ درجریان‌ بی‌ وفایی‌ مردم‌ کوفه‌ با مسلم‌ بن‌ عقیل‌ همکاری‌ کرد و از خود فداکاری‌ نشان‌ داد.

زمانی‌ که‌ کوفیان‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ را تنها گذاشتند و مسلم‌ پس‌ از شهادت‌ هانی‌ درکوچه‌ها سرگردان‌ و بی‌ پناه‌ بود، شبانه‌ به‌ کوچه‌های‌ خارج‌ از کوفه‌ رسید که‌ در آن‌ جا به‌ درخانه‌ پیرزنی‌ رسید که‌ بر در خانه‌ نشسته‌ بود. مسلم‌ ایستاد و متوجه‌ او شد، زن‌ گفت‌: ای‌مرد چرا بر در خانه‌ای‌ دیگری‌ می‌ایستی‌؟ مسلم‌ گفت‌: به‌ خدا قسم‌! هیچ‌ گمان‌ بدی‌ درقلبم‌ واقع‌ نشده‌، ولی‌ من‌ مرد مظلومی‌ هستم‌، می‌خواهم‌ مرا پنهان‌ کنی‌! زن‌ پرسید توکیستی‌؟ او گفت‌: من‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ فرستادة‌ فرزند رسول‌ خدا به‌ سوی‌ مردم‌ کوفه‌ام‌ زن‌او را شناخت‌ و با این‌ که‌ می‌دانست‌ ممکن‌ است‌ جانش‌ را در این‌ راه‌ به‌ خطر اندازد، او راپناه‌ داد و در پستویی‌ پنهان‌ کرد و او را غذا و آب‌ می‌داد. و شب‌ را تا صبح‌ بیدار بود از ترس‌این‌ که‌ مبادا فرزندش‌ از قضیه‌ و پنهان‌ کردن‌ او آگاه‌ شود. اما فرزند که‌ از لشکریان‌ ابن‌ زیادبود، از رفت‌ و آمد مادر به‌ آن‌پستو شک‌ کرد و با اصرار از مادرش‌ راز آن‌ را فهمید و به‌لشکریان‌ ابن‌ زیاد خبر داد.

ارزش‌ کار این‌ زن‌ در آن‌ بود که‌، در زمانی‌ که‌ هیچ‌ مردی‌ حاضر به‌ حمایت‌ از مسلم‌نبود و جرأت‌ پناه‌ دادن‌ به‌ او را نداشتند پیرزنی‌ در آن‌ جا نشسته‌ بود، و با شناختن‌ مسلم‌، اورا پناه‌ داد و مخفی‌ می‌کند. و شب‌ را تا صبح‌ از او مراقبت‌ کرده‌، در حالی‌ که‌ می‌داند اگرلشکریان‌ ابن‌ زیاد متوجه‌ امر شوند، جانش‌ به‌ خطر افتاده‌ و شاید او را بکشند. که‌ این‌ خودنمونه‌ای‌ از فداکاری‌ زنان‌ بود. و نشان‌ دادن‌ محبت‌ به‌ اهل‌ بیت‌ است‌.»

 

 

 

 

 

زنان‌ در روز عاشورا

در مورد زنان‌ در حادثة‌ کربلا در دو محور می‌توان‌ سخن‌ گفت‌ که‌:

ابتدا آنان‌ چند نفربودند؟

 و دیگر آن‌ که‌ چه‌ نقشی‌ آفریدند؟

آنان‌ که‌ در کربلا حضور داشتند، زنانی‌ بودند که‌ بعضی‌ از آنان‌ اولاد امام‌ علی‌(ع) وبعضی‌ نیز از اصحاب‌ و بنی‌ هاشم‌ بودند.

زینب‌(س‌)، ام‌ کلثوم‌، فاطمه‌، صفیه‌، رقیه‌، و ام‌ هانی‌ از اولاد امام‌ علی‌(ع)  بودند.

فاطمه‌ و سکینه‌ دختران‌ سیدالشهدا بودند، رباب‌، عاتکه‌، مادر محسن‌ بن‌ حسن‌،دختر مسلم‌ بن‌ عقیل‌، فضه‌ نوبیّه‌ کنیز خاص‌ّ امام‌ حسین‌ (ع) و مادر وهب‌ بن‌ عبدالله نیزاز زنان‌ حاضر در کربلا بودند.

در روز عاشورا پنج‌ نفر از زنان‌ از خیام‌ حسینی‌ به‌ طرف‌ بیرون‌ آمدند که‌ عبارت‌بودند از:

 کنیز مسلم‌ بن‌ عوسجه‌، زن‌ عبدالله بن‌ کلبی‌ و همسر وهب‌ بانوی‌ نمیریّة‌ قاسطیّه‌که‌ زن‌ عبدالله بن‌ عمیر کلبی‌ روز عاشورا بر بالین‌ شوهر آمد و از خدا آرزوی‌ شهادت‌ کرد وهمان‌ جا با عمود غلام‌ شمر که‌ بر سرش‌ فرود آورد، کشته‌ شد. البته‌ در بعضی‌ مقاتل‌ نقل‌شده‌ که‌ زوجة‌ وهب‌، بر بالین‌ همسرش‌ آمده‌ تا خون‌ از صورت‌ همسر پاک‌ کند و شمر که‌شاهد صحنة‌ بود به‌ غلامش‌ دستور داد تا او را بکشد.

دو زن‌ نیز در روز عاشورا از فرط‌ عصبیّت‌ و احساس‌، به‌ حمایت‌ از امام‌ بر خاستند وجنگیدند: یکی‌ مادر عبدالله بن‌ عمر که‌ بعد از شهادت‌ پسر، با عمود خمیه‌ به‌ طرف‌ دشمن‌رفت‌ و امام‌ او را برگرداند.

دیگری‌، مادر عمرو بن‌ جناده‌، که‌ پس‌ از شهادت‌ پسرش‌، سر او را برداشت‌ و به‌طرف‌ دشمن‌ پرتاب‌ کرد و مردی‌ را به‌ وسیلة‌ او کشت‌ ؛ شاید چنین‌ گفت‌ هدیه‌ای‌ را که‌ درراه‌ خدا دادم‌، پس‌ نمی‌گیرم‌.

سپس‌ شمشیری‌ برداشت‌ و به‌ طرف‌ دشمن‌ رفت‌ که‌ امام‌ (ع) او را به‌ خمیه‌هابرگرداند.

دیگر زنی‌ که‌ در روز عاشورا از خود صحنه‌ای‌ ساخت‌ و نامش‌ را در تاریخ‌ کربلا برای‌همیشه‌ ثبت‌ کرد، زنی‌ از قبیلة‌ بکر بن‌ وائل‌ بود، که‌ ابتدا با شوهرش‌ در سپاه‌ ابن‌ سعد بود،ولی‌ هنگامی‌ که‌ بی‌ شرمی‌ سپاهیان‌ ابن‌ زیاد را دید، شمشیری‌ برداشت‌ و به‌ طرف‌ خمیه‌آمد و قبیلة‌ بکر بن‌ وائل‌ را به‌ یاری‌ طلبید.

 

 

 

 

نقش‌ کلی‌ زنان‌ در قیام‌

دربارة‌ نقش‌ اساسی‌ زنان‌ در قیام‌ عاشورا بایستی‌ به‌ چند نکته‌ مهم‌ توجّه‌ کرد:

1 ـ روحیة‌ بخشی‌

از جمله‌ و مهم‌ترین‌ آنها روحیه‌ دادن‌ به‌ سپاه‌ امام‌ بود. زنانی‌ که‌ همسرانشان‌ وفرزندان‌ شان‌ به‌ میدان‌ می‌رفتند، آنان‌ را تقویت‌ کرده‌ و یاری‌ شان‌ می‌کردند، همچون‌مادر وهب‌ یا همسر زهیر بن‌ قین‌ که‌ مشوق‌ زهیر بود تا به‌ یاران‌ و اصحاب‌ امام‌ پیوست‌ ویا مادر عمرو بن‌ جناده‌ که‌ سر فرزند خویش‌ را به‌ طرف‌ دشمن‌ پرتاب‌ کرد، به‌ سپاه‌ امام‌ روحیه‌ای‌ عظیم‌ بخشید.

2ـ حفظ‌ ارزش‌ها

دومین‌ نقشی‌ که‌ زنان‌ در نهضت‌ عاشورا داشتند، حفظ‌ ارزش‌های‌ دینی‌ و اعتراض‌به‌ هتک‌ حرمت‌ خاندان‌ نبوت‌ و رعایت‌ عفاف‌ و حجاب‌ در برابر چشم‌های‌ آلوده‌ و یاکارهای‌ زشت‌ و بی‌ شرم‌ سپاه‌ دشمن‌ بود. انتقاد و اعتراض‌ برخی‌ از همسران‌ سپاه‌ کوفه‌ به‌جنایت‌های‌ شوهران‌ خود، همچون‌ اعتراض‌ زن‌ خولی‌ و یا آن‌ زن‌ از قبیله‌ بکر بن‌ وائل‌هنگام‌ غارت‌ خمیه‌ها، فریاد زد: ای‌ آل‌ بکر، شما زنده‌اید و اینان‌ خمیه‌های‌ دختران‌ رسول‌خدا را غارت‌ می‌کنند؟

3 ـ تحمّل‌ صبر یا آموزش‌ صبر

روحیة‌ مقاومت‌ و تحمّل‌ زنان‌ در حادثة‌ کربلا از جمله‌ درس‌های‌ عاشورا است‌ که‌ برشهادت‌ همسران‌، فرزندان‌، و برادران‌ و پدران‌ خویش‌ صبر می‌کردند. از جمله‌ نمونه‌های‌صبر و مقاومت‌، و پایداری‌ در این‌ راه‌ زینب‌ کبری‌ (س‌) بود که‌ هیچ‌ کس‌ به‌ مقام‌ والایش‌نمی‌رسید که‌ خود به‌ تنهایی‌ کتابی‌ را می‌طلبد.

4 ـ پیام‌ رسانی‌

از مهم‌ترین‌ نقش‌ زنان‌ که‌ خود جداگانه‌ باید بررسی‌ شود، نقش‌ زنان‌ در رساندن‌پیام‌ عاشورا برای‌ نسل‌های‌ آینده‌ است‌.

افشاگری‌های‌ زنان‌ و دختران‌ کاروان‌ اسارت‌ از کربلا تا کوفه‌ و شام‌ و بازگشت‌ به‌مدینه‌ ایراد خطبه‌های‌ آتشین‌ و بی‌نظیر زینب‌ در مجلس‌ یزید ابن‌ زیاد، از جمله‌افشاگری‌ها و آگاه‌ ساختن‌ جامعة‌ آن‌ زمان‌ و درس‌ هایی‌ برای‌ زنان‌ مسلمان‌ در جهان‌آیندة‌ بشریّت‌ است‌ که‌ زینب(س‌) عمده‌ این‌ وظیفه‌ را به‌ عهده‌ دارد.

5 ـ پرستاری‌

نقش‌ دیگر  زنان‌ در حادثة‌ عاشورا ـ از ابتدا تا انتها ـ پرستاری‌ از بیماران‌، زخمی‌هاو مجروحان‌ و پرستاری‌ از کودکان‌ و دختران‌ خردسال‌ بود. پرستاری‌ از بیمار کربلا علی‌ بن‌الحسین‌(ع) از وظایف‌ عمدة‌ قهرمان‌ کربلا زینب‌(س‌)  بود. سرپرستی‌ کودکان‌، چون‌سکینه‌ دختر امام‌ (ع) سرپرستی‌ و مراقبت‌ از زنان‌ که‌ شوهر خود را در کربلا از دست‌ داده‌، ومداوای‌ مجروحان‌، از نقش‌ زنان‌ در حادثة‌ عاشورا بود، چرا که‌ زنان‌ و کودکان‌ در کاروان‌اسارت‌، تنها سرپرست‌ و پناه‌ خود را زینب‌ کبری‌ (س‌)  می‌دانستند.

6 ـ تغییر ماهیت‌ اسارت‌

زنان‌ در عاشورا و با اسارت‌ خود، درس‌ آزادگی‌ به‌ مسلمان‌ واقعی‌ دادند. تا آن‌جا که‌در هرجا اهانت‌ و توهینی‌ می‌شنیدند با جرأت‌ و توان‌ بسیار در مقام‌ پاسخ‌ گویی‌ برآمده‌ وماهیت‌ پلید آنان‌ را روشن‌ می‌ساختند.

 

7 ـ حفظ‌ عزّت‌

زمانی‌ که‌ کاروان‌ اسرای‌ اهل‌ بیت‌ وارد کوفه‌ شدند، مردم‌ که‌ برای‌ دیدن‌ و تماشای‌اسرا در خیابان‌ها آمده‌ بودند، هنگام‌ عبور اسرا، اهل‌ کوفه‌ به‌ کودکان‌ نان‌ و خرما و شیرمی‌دادند. ام‌ کلثوم‌ فریاد زد: ای‌ مردم‌ صدقه‌ بر ما حرام‌ است‌ و نان‌ و خرما را از کودکان‌گرفته‌ و بر میان‌ آنان‌ پرتاب‌ کرد و بر زمین‌ می‌ریخت‌ . آنان‌ با این‌ عمل‌ عزّت‌، کرامت‌ وشرافت‌ خود را حفظ‌ نموده‌ و با تمامی‌ سختی‌ و گرسنگی‌، حاضر به‌ پذیرفتن‌ هیچ‌ گونه‌ نان‌و خرمایی‌ حتّی‌ برای‌ کودکان‌ گرسنه‌ نمی‌شوند.

8 ـ ارزش‌ دادن‌ به‌ زن‌

درس‌ دیگر و نقش‌ دیگر زنان‌ عاشورا، ارزش‌ دادن‌ به‌ زن‌، در پیدا کردن‌ جایگاه‌والای‌ خویش‌ بود، چرا که‌ در این‌ قیام‌، زنان‌ عاشورا الگویی‌ برای‌ زنان‌ امت‌ اسلامی‌ شدندو نشان‌ دادند که‌ در راه‌ خدا و یاری‌ پسر پیغمبر از فرزندان‌ و شوهرانشان‌ می‌گذرند و عزت‌نفس‌ و شرف‌ خویش‌ را با جان‌ نثاری‌ در راه‌ دوست‌ می‌یابند. هم‌ چنین‌ زنان‌ را از کنج‌خانه‌ها به‌ اجتماع‌ وارد نموده‌ و آنان‌ با حفظ‌ عفت‌ و حجاب‌ به‌ میدان‌ خطابه‌ و سخنرانی‌رهنمون‌ می‌شوند.

9 ـ تحریک‌ عواطف‌

عمده‌ تأثیری‌ که‌ اسارت‌ اهل‌ بیت‌ بر مردم‌ داشت‌، تحریک‌ عواطف‌ مردمی‌ بود.حضرت‌ زینب‌(س‌) در خطبه‌ای‌ می‌فرماید: ویلکم‌ أتدرون‌ أی‌ّ کبد لرسول‌ الله فرّیتم‌، وأی‌ّ عهد نکثتم‌، و أی‌ّ کریمة‌ له‌ أبرزتم‌، و أی‌ّ حرمة‌ له‌ هتکتم‌، و أی‌ّ دم‌ٍ له‌ سفتکم‌ ؛

« وای‌ بر شما! می‌دانید چه‌ جگری‌ از رسول‌ خدا بریدید؟ و چه‌ پیمانی‌ شکستید؟ وچه‌ دخترانی‌ از او در معرض‌ دید آوردید؟ و چه‌ حرمتی‌ از او دریدید؟ و چه‌ خونی‌ ازاوریختند؟».

 

 

 

زنان‌ پس‌ از عاشورا ـ از کربلا تا شام‌ و مدینه‌

از جمله‌ زنانی‌ که‌ در قیام‌ عاشورا نقش‌ آفرینی‌ کرد، بانویی‌ پر افتخار به‌ نام‌ رباب‌دختر امرءالقیس‌ همسر گرامی‌ امام‌ حسین‌ (ع) بود. وی‌ تنها زن‌ از زنان‌ آن‌ بزرگوار بود که‌همراه‌ ایشان‌ بود. امرءالقیس‌ در زمان‌ عمر اسلام‌ آورد، و همان‌ روز اول‌ خلیفه‌ او را امیرمسلمانان‌ قُضاعه‌ قرار داد، بعد از افتخار مسلمانی‌ از سه‌ دختری‌ که‌ در خانه‌ داشت‌، یکی‌ رابه‌ علی‌ (ع) و دیگری‌ را به‌ حسن‌ بن‌ علی‌ (ع) و کوچک‌تر از همه‌ را که‌ رباب‌ بود به‌ امام‌حسین‌ (ع) تزویج‌ کرد. رباب‌ از امام‌ دختری‌ به‌ نام‌ سکینه‌ و دختری‌ به‌ نام‌ عبدالله داشت‌.پسرش‌ روز عاشورا به‌ شهادت‌ رسید که‌ کودکی‌ شیر خوار بود و بر روی‌ دست‌ پدر تیری‌ برگلویش‌ نشست‌ و خون‌ آلود گشت‌.

رباب‌ به‌ همراه‌ دخترش‌ سکینه‌ به‌ اسارت‌ رفت‌ و در مجلس‌ ابن‌ زیاد ازتحریف‌های‌ عاشورا جلوگیری‌ کرد. هنگامی‌ که‌ ابن‌ زیاد سر مقدس‌ را بر طشتی‌ نهاد واهل‌بیت‌ وارد مجلس‌ شدند، این‌ زن‌ از میان‌ زنان‌ برخاست‌ و سر مقدس‌ را در آغوش‌گرفت‌ و بوسید و خواند:

واحسیناً فلانسیت‌ حسیناً       اقصدته‌ أسنة‌ الادعیاء

غادروه‌ بکربلاء صریعاً       لاسقی‌ الله جانبی‌ کربلاء

ظاهر أمر این‌ بود که‌ این‌ زن‌ داغ‌ دیده‌ مرثیه‌ سرایی‌ می‌کند و آهی‌ از دل‌ خونین‌بیرون‌ می‌آورد، امّا حقیقت‌ گویای‌ چیز دیگری‌ بود. او با همین‌ چند جمله‌ حوادث‌ روزعاشورا و ظلم‌ هایی‌ را که‌ به‌ اهل‌بیت‌ عصمت‌ و طهارت‌ رفته‌ بیان‌ کند و راه‌ تحریف‌ بروقایع‌ عاشورا را می‌بندد.

رباب‌ با همین‌ چند جمله‌ نشان‌ داد که‌ امام‌ حسین‌ (ع) در راه‌ خدا به‌ شهادت‌ رسیدو بدنش‌ را پاره‌ پاره‌ کردند و او را تشنه‌ شهید کردند و کشندگان‌ آن‌ مردمی‌ بودند که‌ معلوم‌نبود پدرشان‌ کیست‌؟ و او را احترامی‌ نکردند و بدنش‌ را به‌ خاک‌ نسپردند و بر او نمازنخواندند. گفتن‌ این‌ سخنان‌ پرده‌ از روی‌ جنایت‌های‌ آنان‌ کنار زد.

البته‌ باید دانست‌ که‌ اسیر گرفتن‌ زنان‌ مسلمان‌ هیچ‌ زمان‌ در اسلام‌ نبوده‌، حتی‌اسیر گرفتن‌ مرد مسلمان‌ هم‌. امّا این‌ مسئله‌ در زمان‌ حکومت‌ امویان‌ رعایت‌ نشد و این‌قانون‌ اسلامی‌ را زیر پا گذاشتند، در جنگ‌های‌ صدر اسلام‌ هم‌ در زمان‌ پیامبر(ص) وحضرت‌ علی‌ (ع) این‌ قانون‌ رعایت‌ می‌شد. در جنگ‌ جمل‌ حضرت‌ علی‌ (ع) اسیر کردن‌زنان‌ مسلمان‌ را جایز ندانست‌ و عایشه‌ را به‌ همراه‌ای‌ عده‌ای‌ دیگر از زنان‌ به‌ شهرخودشان‌ بازگرداند. این‌ مسئله‌ در زمان‌ معاویه‌ نیز نقض‌ شده‌ که‌ « بسر بن‌ ارطاة‌» به‌ یمن‌حمله‌ کرده‌ و معاویه‌ عده‌ای‌ از زنان‌ مسلمان‌ رااسیر کرده‌ بود.

امّا به‌ اسارت‌ بردن‌ عترت‌ پیامبر در دورة‌ حکومت‌ اموی‌ اهانت‌ به‌ مقدسات‌ دینی‌بود تا آن‌ جا که‌ در دربار شام‌، یکی‌ از شامیان‌ از یزید خواست‌ که‌ دختر سید الشهدا را به‌عنوان‌ کنیز، به‌ او ببخشد ؛ که‌ با اخطار شدید زینب‌ (س‌)  روبه‌ رو شد.

در تمام‌ قیام‌ها و انقلاب‌های‌ جهانی‌، اسیر گرفتن‌ زنان‌ کاری‌ غیر اخلاقی‌ و غیراسلامی‌ است‌ و زنان‌ و کودکان‌ حتی‌ در جنگ‌های‌ غیر دینی‌ نیز از امنیّت‌ نسبی‌ برخوردارند، و با آنان‌ چون‌ اسیران‌ لشکری‌ رفتار نمی‌کنند.

گر چه‌ یزید، برای‌ ترساندن‌ و ایجاد رعب‌ و وحشت‌ در دل‌ مردم‌، اهل‌ بیت‌ را به‌اسارت‌ برد و آنان‌ را با وضع‌ فجیع‌ و رقّت‌باری‌ که‌ زبان‌ از گفتن‌ آن‌ شرم‌ دارد، از شهری‌ به‌شهری‌ در کوچه‌ و خیابان‌ گرداند، لکن‌ او نمی‌دانست‌ که‌ با این‌ کار خود، دودمانش‌ را به‌ بادمی‌دهد و نمی‌دانست‌ که‌ آنان‌ از همین‌ اسارت‌ به‌ عنوان‌ سلاحی‌ در مبارزه‌ با باطل‌ و فاش‌نمودن‌ چهرة‌ فساد و نفاق‌ استفاده‌ می‌کنند.

خطابه‌های‌ شیوای‌ زینب‌ (ع) و سخنان‌ کوبندة‌ آن‌ حضرت‌ در برابر مردم‌ کوفه‌، وخطبة‌ آن‌ بزرگوار در مجلس‌ یزید و ابن‌ زیاد، و خطابة‌ فاطمه‌ صُغری‌ دختر سیدالشهدا (ع)در کوفه‌ و شام‌، خود بهترین‌ وسیله‌ برای‌ افشای‌ ماهیت‌ حکومت‌ یزید بود تا به‌ این‌ عمل‌ظالمانه‌ و بی‌ شرمانة‌  او، اعتراض‌ کنند.

آری‌! اکنون‌ جایگاه‌ ویژة‌ زنان‌ در نهضت‌ خونبار کربلا به‌ خوبی‌ مشخص‌ می‌شود.زنانی‌ که‌ با عشق‌ و فداکاری‌ از همه‌ چیز خود گذشتند و مقام‌ والای‌ امامت‌ را برگزیدند و درراه‌ آن‌ مصایب‌ و مشکلات‌ را پذیرفته‌ و ارزش‌ واقعی‌ خود را یافتند.

در تاریخ‌ عاشورا از این‌ گونه‌ زنان‌ که‌ با کمال‌ اخلاص‌ به‌ یاری‌ حق‌ و اهل‌ حق‌برخاستند کم‌ نیستند، امّا چنان‌ که‌ مقام‌ هیچ‌ کس‌ از شهدای‌ بنی‌هاشم‌ به‌ مقام‌ امام‌حسین‌ (ع) نمی‌رسد، مقام‌ هیچ‌ یک‌ از این‌ زنان‌ بزرگوار به‌ مقام‌ دختر بزرگ‌ امیرالمؤمنین‌نمی‌رسد، اوست‌ که‌ توانست‌ جای‌ برادر را بگیرد و همان‌ هدف‌ برادرش‌ را تا لحظة‌شهادت‌ دنبال‌ کند.

نقش‌ زینب‌ در پیام‌ رسانی‌ عاشورا

امام‌ حسین‌ (ع) به‌ خوبی‌ و به‌ طور یقین‌ می‌دانست‌ که‌ عاملان‌ بنی‌ امیه‌ به‌ زنان‌وی‌ و زنان‌ اصحاب‌ و یارانش‌ اهانت‌ و بی‌ حرمتی‌ خواهند کرد و آنان‌ را به‌ اسارت‌ خواهندبرد و این‌ عمل‌ وقیحانه‌ و بی‌ شرمانه‌ انجام‌ خواهد گرفت‌ و هم‌ چنین‌ می‌دانست‌ که‌ مردم‌،این‌ امر حکومت‌ را سرزنش‌ و نکوهش‌ خواهند کرد، لذا نقش‌ اساسی‌ خود را در رسوا سازی‌سیاست‌های‌ نظام‌ غاصب‌ اموی‌ ایفا خواهد کرد و حکومت‌ افشا خواهد شد و دل‌ هر انسان‌آزاده‌ای‌ را به‌ درد خواهد آورد.

 

خطابة‌ زینب‌(س‌) در کوفه‌!

هنگام‌ عبور کاروان‌ از شهرها، زینب‌ به‌ ایراد خطبه‌های‌ آتشین‌ و افشاگرانه‌ای‌می‌پردازد و مردم‌ را در جریان‌ حقایق‌ امر می‌گذارد. مردم‌ را نکوهش‌  و سرزنش‌ می‌کند ؛زمانی‌ که‌ می‌بیند زنان‌ کوفه‌ گریه‌ می‌کنند و گریبان‌ چاک‌ می‌دهند و مردان‌ هم‌ با آنان‌می‌گریند. زینب‌ (ع)  سوی‌ آنان‌ اشارت‌ کرد و فرمود: خاموش‌ باشید ؛ دم‌  فرو بندید!

از حذام‌ ابن‌ ستیر اسدی‌ روایت‌ شده‌ که‌ چون‌ زینب‌ آغاز کرد ؛ گویا با زبان‌ علی‌ بن‌ابی‌طالب‌(ع) سخن‌ می‌گوید. هرگز زنی‌ پرده‌ نشین‌ ندیدم‌ گویاتر از او.

پس‌ خدا را ستایش‌ کرد و بر رسول‌ خدا درود فرستاد و فرمود!

«یا اهل‌ الکوفة‌! یا اهل‌ الخَتْل‌ و الغدار! أتبکون‌؟ فلا رقأت‌ الدمعة‌ و لا هدأت‌الرّنّة‌».

هان‌ ای‌ اهل‌ کوفه‌! ای‌ اهل‌ نیرنگ‌ و فریب‌! گریه‌ می‌کنید! ای‌ کاش‌ هیچ‌ گاه‌ اشک‌چشمتان‌ خشک‌ نشود! هرگز ناله‌هایتان‌ خاموش‌ نشود! همانا مثل‌ِ شما مثل‌ِ زنی‌ است‌ که‌رشتة‌ خویش‌ را پس‌ از خوب‌ بافتن‌ پنبه‌ کند! شما سوگندهای‌ خود را دست‌ آویز فساد، درمیان‌ خویش‌ قرار دادید. چه‌ دارید؟ مگر، لاف‌ زدن‌ و نازش‌ و دروغ‌ و مانند کنیزان‌چاپلوسی‌ کردن‌!

این‌ خطبة‌ زینب‌ (س‌)  در فصاحت‌ و بلاغت‌ مانند کلام‌ پدرش‌ امیرالمؤمنین‌ (ع)بود! چنان‌ که‌ در معنا نیز شباهت‌ تام‌ به‌ آن‌ داشت‌، زیرا که‌ اوصاف‌ هر طایفه‌ و قبیله‌ راچنان‌ که‌ جاحظ‌ گفته‌ است‌ از خواّص‌ امیرمؤمنان‌ علی‌ (ع) است‌، و از دیگر خلفا در این‌معانی‌ کلامی‌ نقل‌ نشده‌است‌.

حضرت‌ زینب‌ (س‌)  در قسمت‌ دیگری‌ از خطبه‌ مردم‌ را چنین‌ مورد خطاب‌ قرارمی‌دهد که‌ خفتگان‌ را بیدار و یاغیان‌ و سر کشان‌ را رسوا می‌سازد: می‌دانید چه‌ جگری‌ ازپیامبر خدا شکافتید. چه‌ پردگی‌ را از پرده‌ بیرون‌ کشیدید! و چه‌ حرمتی‌ از وی‌ بدریدید!کاری‌ که‌ شما کردید، از هول‌ آن‌ نزدیک‌ است‌ که‌ آسمان‌ها و زمین‌ بشکافد و کوه‌ها از هم‌بپاشد.

خذلم‌ گفت‌: مردم‌ را حیران‌ دیدم‌ و دست‌ها به‌ دهان‌ گرفته‌ و یا دندان‌ها می‌گیرند،و پیرمردها ریش‌ برگرفته‌ و می‌گریستند. پس‌ علی‌ بن‌ الحسین‌ (ع) فرمود: عمّه‌ خاموش‌باش‌ که‌ باقی‌ ماندگان‌ را باید از گذشتگان‌ عبرت‌ بگیرند، تو بحمدالله ناخوانده‌ دانایی‌ ونیاموخته‌ خردمند! گریه‌ و ناله‌، رفتگان‌ را باز نمی‌گرداند، آن‌ گاه‌ حضرت‌ از مرکب‌ فرودآمدند و چادری‌ زدند. او زنان‌ را فرود آورد و داخل‌ چادر شد.

حضرت‌ زینب‌ (س‌)  نه‌ تنها با مردم‌ کوفه‌ سخن‌ گفت‌ و آنان‌ را ملامت‌ و عتاب‌ کرد،که‌ در دار الأمارة‌ ابن‌ زیاد نیز چنان‌ سخن‌ پرخاشگرانه‌ گفت‌ که‌ آن‌ پلید و مست‌ از پیروزی‌را حقیر و کوچک‌ شمرد و از او توان‌ سخن‌ گفتن‌ را گرفت‌.

 

زینب‌ در مجلس‌ ابن‌ زیادیزید!

ابن‌ زیاد برای‌ آن‌ که‌ زینب‌ را کوچک‌ شمرد، رو به‌ حضرت‌ کرد و گفت‌: خدای‌ راشکر که‌ مردانتان‌ را کشت‌ و اخبارتان‌ را دروغ‌ گردانید.

زینب‌ در پاسخ‌ ابن‌ زیاد بی‌آن‌ که‌ هیبت‌ آن‌ مجلس‌ کوچک‌ترین‌ تأثیری‌ در روح‌آن‌ حضرت‌ بگذارد، فرمود:

« الحمدالله الذی‌ أکرمنا بِنَبیِّه‌ و طهّرنا من‌ الرّجس‌ تطهیراً. ءانما یفتضح‌ الفاسق‌ ویکذب‌ الفاجر و هو غیرنا ثکلتک‌ امک‌ یا بن‌ مرجانة‌»

حمد و سپاس‌ خدای‌ را که‌ ما را به‌ وسیلة‌ پیامبرش‌ گرامی‌ داشت‌ و از هر رجس‌ وپلیدی‌ و آلودگی‌ پاک‌ گرداند و همانا شخص‌ تبه‌ کار رسوا می‌شود و بد کار دروغ‌ می‌گوید واو غیر از ماست‌. آن‌ جا که‌ با شجاعت‌ تمام‌ می‌فرماید: مادرت‌ به‌ عزایت‌ بنشیند ای‌ پسرمرجانه‌! و در جایی‌ ابن‌ زیاد می‌گوید: کار خدا را چگونه‌ دیدی‌ دربارة‌ برادرت‌؟ با کرامت‌ وبزرگواری‌ و شجاعت‌ قهرمانانه‌ می‌فرماید: « ما رأیت‌ الّا جمیلاً؛ ندیدم‌ جز زیبایی‌!».

 

زینب‌ در مجلس‌ یزید!

زینب‌ 3 پس‌ از ورود به‌ شام‌ و حضور در مجلس‌ یزید با سخنان‌ کوبنده‌اش‌ یزیدرا رسوا می‌سازد و از هر فرصتی‌ که‌ به‌ دست‌ می‌آورد، فجایع‌ آنان‌ را بازگو می‌کند. درحقیقت‌ اهل‌ بیت‌ (ع) از تریبون‌ خود دشمن‌، علیه‌ آنان‌ استفاده‌ کردند. زینب‌ (س‌)  خطاب‌به‌ یزید می‌فرماید : افسوس‌ که‌ اکنون‌ ناچارم‌ با تو سخن‌ بگویم‌. « این‌ لاستصغر قدرک‌»به‌ درستی‌ که‌ تو را بسیار کوچک‌ و پست‌ می‌دانم‌ و سرزنش‌های‌ بسیار می‌کنم‌ و «استعظم‌تقریعک‌» و « أستکثر توبیخک‌» نکوهش‌ می‌کنم‌.

چه‌ زیبا و پرصلابت‌! چه‌ عظیم‌ و پرشکوه‌ سخن‌ می‌گوید! در مجلس‌ امیر در برابربزرگان‌! زنی‌ در لباس‌ اسارت‌ باکوهی‌ از مصیبت‌! بدون‌ ذرّه‌ای‌ ترس‌ از حشمت‌ و امارت‌!چگونه‌ یزید را مفتضح‌ می‌سازد و حقیرش‌ می‌شمارد!

در جایی‌ دیگر از خطبه‌ زینب‌ (س‌)  می‌فرماید: ای‌ پسرِ کسی‌ که‌ جدم‌ اسیرشان‌کرده‌ بود. آیا این‌ از روی‌ عدل‌ است‌ که‌ تو زنان‌ و کنیزان‌ خود را در سرا پردة‌ خویش‌ نگه‌داری‌ و دختران‌ رسول‌ خدا را اسیر و بدین‌ شهر و آن‌ شهر کشانی‌، پردة‌ آنان‌ را بدری‌ و روی‌آنان‌ را بگشایی‌ و مردان‌ غریب‌ چشم‌ بدان‌ها دوزند، ای‌ یزید! دستت‌ شل‌ باد که‌ نه‌ خود راگنه‌ کار دانی‌ و نه‌ این‌ عمل‌ را بزرگ‌ شماری‌.

در مجلس‌ یزید درگیری‌های‌ لفظی‌ شدید و تندی‌ میان‌ زینب‌ (س‌)  و یزید ودختران‌ پیغمبر (ص) رخ‌ داد، به‌ گونه‌ای‌ که‌ صدای‌ اعتراض‌ بلندتر شد و میان‌ مردم‌ولوله‌ای‌افتاد.

 

فداکاری‌ زینب‌ (س‌)

آمده‌ است‌ که‌ مردی‌ شامی‌ نزد یزید در مجلس‌ نشسته‌ بود نگاهی‌ به‌ فاطمه‌ بنت‌الحسین‌ انداخت‌ و از یزید خواست‌ که‌ فاطمه‌ را به‌ او ببخشد، فاطمه‌ ترسید و برخود لرزید ودامن‌ عمه‌اش‌ را گرفت‌ و گفت‌: یتیم‌ که‌ شدم‌، کنیز هم‌ بشوم‌. زینب‌ (س‌)  برخاست‌ و به‌ یزیدپرخاش‌ کرد که‌: این‌ کار نشدنی‌ است‌ و به‌ آن‌ مرد گفت‌: دروغ‌ گفتی‌. به‌ خدا قسم‌ اگربمیری‌ نه‌ تو توانی‌ کرد و نه‌ یزید. یزید برآشفت‌ و گفت‌: به‌ خدا قسم‌ می‌توانم‌ و اگر خواهم‌بکنم‌، زینب‌ فرمود: و الله نتوانی‌! خدا چنین‌ قدرتی‌ به‌ تو نداده‌ است‌.

نقل‌ این‌ عبارات‌ از آن‌ جهت‌ صورت‌ گرفت‌ که‌ اهمیّت‌ نقش‌ عاشورا و جایگاه‌تبلیغی‌ زنان‌ در تبیین‌ و تشریح‌ اهداف‌ خونبار نهضت‌ عاشورا و بیان‌ نمودن‌ مظلومیت‌ وشایستگی‌ بی‌ نظیر و بی‌ بدیل‌ آنان‌ در عهده‌داری‌ ادارة‌ امور امّت‌ خاطر نشان‌ گردد ؛ضمن‌ این‌ که‌ به‌ افشای‌ هر چه‌ بیشتر ماهیّت‌ پلید نظام‌ بنی‌امیّه‌ راه‌ و رسم‌ انحراف‌ آنها درادامة‌ زندگی‌ اسلامی‌ و گمراه‌ ساختن‌ توده‌های‌ امّت‌ و فریفتن‌ واغفال‌ نمودن‌ کسانی‌ که‌دارای‌ ضعف‌ نفس‌ بودند منجر شد و حکومت‌ ظلم‌ و جور اموی‌ را واژگون‌ ساخت‌.

خطبة‌ زینب‌ (س‌)  در مجلس‌ یزید، طولانی‌، بسیار فصیح‌ و بلیغ‌ و کوبنده‌ وشجاعانه‌ بود. در برابر یزید که‌ او را بسیار مفتضح‌ گردانید و مردم‌ را از مظلومیت‌ خاندان‌آگاه‌ ساخت‌. حضرت‌ زینب‌ (س‌)  در هر جایی‌ که‌ مصلحت‌ دانست‌ به‌ ایراد خطبه‌ وسخنرانی‌ پرداخت‌ و با مردم‌ گفت‌ گو کرد. به‌ همراه‌ زینب‌ (س‌)  زنان‌ دیگری‌، چون‌ دختران‌سیدالشهدا(ع) در کاروان‌ به‌ آگاه‌ کردن‌ و روشن‌ ساختن‌ قضایا پرداخته‌ و آنان‌ را موردسرزنش‌ قرار می‌دادند.

 

فاطمه‌ بنت‌ الحسین‌ خطبه‌ می‌خواند

خطبة‌ فاطمة‌ صغری‌ بنت‌ الحسین‌ (ع) و خواهر زینب‌ و ام‌ کلثوم‌ در کوفه‌ نیز ازخطابه‌های‌ شیوا و بلیغ‌ و فصیح‌ است‌ که‌ مردم‌ را در برابر مسئولیت‌های‌ خطیر خویش‌ قرارداده‌ و عظمت‌ حادثه‌ را برای‌ آنان‌ بازگو می‌کند.

این‌ سخنرانی‌ موج‌ کوبندة‌ خشم‌ عمومی‌ علیه‌ سیاست‌ بنی‌ امیه‌ را برانگیخت‌ ووضع‌ کوفه‌ و شام‌ را متشنج‌ کرد.

فاطمة‌ صغری‌ بنت‌ الحسین‌ (ع) در خطابه‌ای‌ که‌ در مسیر کربلا به‌ شام‌ در کوفه‌ به‌دنبال‌ خطبة‌ زینب‌ (س‌)  ایراد کرد خطاب‌ به‌ مردم‌ و در راستای‌ اهداف‌ آن‌ حضرت‌ بود.

وی‌ پس‌ از حمد و ستایش‌، بر محمد و آل‌ محمد (ص) درود می‌فرستد و بیان‌می‌کند که‌ پدرش‌ را بی‌گناه‌ و تشنه‌ به‌ شهادت‌ رسانده‌ و حق‌ پدرش‌ را غصب‌ کرده‌اند.

او می‌فرماید: ای‌ اهل‌ کوفه‌! ای‌ اهل‌ المکر و الغدر و الخیلاء!  ای‌ مردم‌ دغا و بی‌وفا و خودخواه‌! ما خانواده‌ای‌ هستیم‌ که‌ خداوند ما را به‌ شما آزمایش‌ کرد و همانا شما را به‌ما آزمایش‌ نمود و ما از آزمایش‌ خویش‌ پاک‌ بیرون‌ آمدیم‌ و دانستیم‌ که‌ سرّ الهی‌ نزدماست‌... ای‌ اهل‌ کوفه‌! هلاک‌ باد شما را که‌ با رسول‌ خدا (ص) کینه‌ها دارید.

راوی‌ گفت‌: پس‌ صداها به‌ گریه‌ بلند شد و گفتند: ای‌ دختر پاکان‌ بس‌ است‌ که‌دل‌های‌ ما را سوزاندی‌ و سینه‌های‌ ما را از غایت‌ به‌ حسرت‌ کباب‌ کردی‌ و درون‌ ما را آتش‌زدی‌ پس‌ ساکت‌ شد.

مترجم‌ گوید: این‌ فاطمه‌ بنت‌ الحسین‌ همان‌ همسر حسن‌ مثنی‌ است‌ که‌نوعروس‌ بود و خداوند نسل‌ او را برکت‌ داد که‌ پس‌ از فاطمة‌ زهرا (س‌)  جهان‌ به‌ فرزندان‌وی‌ بیشتر از سایر مخدّرات‌ مشرف‌ گشت‌؛ چنان‌ که‌ سادات‌ طباطبائی‌ و شرفای‌ مکه‌ وخاندان‌ سلطنت‌ عراق‌ از فرزندان‌ این‌ نو عروسند. فاطمه‌ در سال‌ 117 هجری‌ در گذشت‌.

گویند پس‌ از مرگ‌ همسر یک‌ سال‌ خیمه‌ای‌ افراشت‌ و برای‌ او به‌ سوگ‌ نشست‌.وی‌ تا زمان‌ امام‌ صادق‌ (ع) را درک‌ کرد. او اهل‌ روایت‌ و نقل‌ حدیث‌ بود.

 

خطبة‌ ام‌ کلثوم‌ خواهر زینب‌ (س‌)  

سید ابن‌ طاووس‌ در لهوف‌ گوید: پس‌ از خطبة‌ بنت‌ الحسین‌، ام‌ کلثوم‌ دختر علی‌بن‌ ابی‌ طالب‌ (ع) از پس‌ پرده‌، با گریة‌ بلند، خطبه‌ای‌ خواند و گفت‌: ای‌ اهل‌ کوفه‌ بدا به‌حال‌ شما! زشت‌ باد روی‌ شما که‌ حسین‌ (ع) را تنها گذاشتید و او را کشتید و مال‌ او رابه‌تاراج‌ بردید، و زنان‌ او را اسیر کردید، سختی‌ و آزار رسانیدید پس‌ هلاک‌ باد شما را.می‌دانید چه‌ گناه‌ بزرگی‌ را بر دوش‌ گرفتید و چه‌ خون‌ها ریختید و چه‌ زن‌های‌ شریفی‌ راداغدار  کردید. و سپس‌ اشعاری‌ خواند.

راوی‌ گوید: مردم‌ به‌ گریه‌ و شیون‌ صدا بلند نمودند و زنان‌ موی‌ پریشان‌ کردند وخاک‌ بر سر می‌ریختند و صورت‌ها می‌خراشیدند و سیلی‌ بر صورت‌ زده‌ می‌گریستند، ومردان‌ بسیار گریه‌ می‌کردند و ریش‌ها می‌کندند و زن‌ و مرد بیش‌ از آن‌ روز کس‌ گریان‌ندید.

پس‌ مسلم‌ گفت‌: اهل‌ کوفه‌ به‌ آن‌ کودکان‌ که‌ بر محافل‌ بودند، نان‌ و خرما و گردومی‌دادند که‌ ام‌کلثوم‌ فریاد برآورد که‌ای‌ اهل‌ کوفه‌ صدقه‌ بر ما حرام‌ است‌ و آن‌ها رااز دست‌کودکان‌ گرفته‌ و بر زمین‌ انداخت‌.

و سر از محمل‌ بیرون‌ کرده‌ و گفت‌ ای‌ اهل‌ کوفه‌ مردان‌ شما مردان‌ ما را می‌کشند وزنانمان‌ را به‌ اسارت‌ می‌برند ؛ آن‌ گاه‌ زنان‌ شما بر ما می‌گریند. وای‌ بر شما! روز داوری‌ خدامیان‌ من‌ و شما حکم‌ فرماید. هم‌ چنان‌ که‌ سخن‌ می‌گفت‌، هیاهو برخاست‌ و سرهای‌بریده‌ را آوردند که‌ پیشاپیش‌ آنان‌ سر حسین‌ (ع) بود.

ایراد خطابه‌های‌ آتشین‌ این‌ زنان‌ بزرگوار، پس‌ از حادثة‌ عاشورا بیانگر نقش‌سازندة‌ زنان‌ اهل‌ بیت‌ در رسوا سازی‌ حکومت‌ غاصب‌ بنی‌ امیه‌ می‌باشد که‌ اسارت‌ را به‌حریّت‌ و آزادگی‌ تبدیل‌ نمودند و به‌ مردم‌ آگاهی‌ بخشیدند، به‌ مردم‌ به‌ خصوص‌ شامیان‌ که‌با خطابه‌های‌ زینب‌ 3 در مجلس‌ یزید، شور و ولوله‌ای‌ در میان‌ مردم‌ ایجاد شد.

پر واضح‌ است‌ که‌ امام‌ حسین‌ (ع) با اهداف‌ کاملاً پیش‌ بینی‌ شده‌ زنان‌ و کودکان‌ راهمراه‌ کاروان‌ خویش‌ حمل‌ می‌کند. اگر بناست‌ که‌ در راه‌ دین‌ مبین‌ اسلام‌ و قرآن‌، زنان‌ به‌اسیری‌ بروند و با این‌ بهانه‌ در کوچه‌ها و معابر با مردم‌ سخن‌ گویند و تبلیغات‌ نارووای‌دشمنان‌ را بر باد دهند، پس‌ چه‌ کسی‌ سزاوارتر از دختر امیر مؤمنان‌ (ع) و زنان‌ و دختران‌امام‌ حسین‌ (ع) که‌ چون‌ جدة‌ بزرگوار خویش‌ خدیجه‌ کبری‌ بزرگ‌ترین‌ حامی‌رسول‌الله(ص) و مادر بزرگوار خویش‌ فاطمه‌ زهرا 3 بزرگ‌ترین‌ یار و یاور علی‌ بن‌ ابی‌طالب‌ (ع) بودند.

در ترجمه‌ کتاب‌ نفس‌ المهموم‌ شیخ‌ عباس‌ قمی‌ به‌ روایت‌ از دینوری‌ آمده‌ است‌:

پس‌ زنان‌ اهل‌ بیت‌ عصمت‌ را بر یزید بن‌ معاویه‌ در آوردند و زنان‌ حرمسرای‌ یزیدو دختران‌ معاویه‌ و کسان‌ وی‌ چون‌ آن‌ها را دیدند، فریاد کشیدند و بی‌تابی‌ و شیون‌می‌کردند و سرحسین‌(ع) پیش‌ یزید بود. سکینه‌ گفت‌: والله سنگ‌ دل‌تر از یزید ندیدم‌.

هند، زوجة‌ یزید

در کامل‌ بهایی‌ است‌ که‌ حاویه‌ روایت‌ کرد یزید شراب‌ می‌نوشید و از آن‌ بر سرشریف‌ و مقدس‌ امام‌ حسین‌(ع) می‌ریخت‌، پس‌ زن‌ یزید آن‌ را بگرفت‌ و با آب‌ شست‌ و به‌گلاب‌ خوش‌ بو کرد و در آن‌ شب‌ سیدة‌ النساءالعالمین‌ را در خواب‌ دید که‌ او را بر آن‌کارآفرین‌ گفت‌.

هم‌ چنین‌ در تذکرة‌ سبط‌ است‌ که‌ زهری‌ گفت‌: چون‌ زنان‌ و دختران‌ حسین‌ بن‌علی‌ (ع) بر زنان‌ یزید در آمدند، زنان‌ یزید برخاستند و شیون‌ و ماتم‌ به‌ پا کردند، آن‌ گاه‌بانگ‌ واحسیناه‌ برآوردند.

و در جایی‌ دیگر آمده‌ است‌ که‌ یزید دستور داد که‌ سر حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) را بر درسرایش‌ آویختند و سپس‌ زنان‌ و دختران‌ او را ندا داد که‌ وارد مجلس‌ نمودند، چون‌ زنان‌ ودختران‌ ما را آوردند، همة‌ زنان‌ آل‌معاویه‌ و آل‌ سفیان‌ نیز فریاد و شیون‌ نموده‌ و لباس‌ها وزیورها را از تن‌ بیرون‌ آورده‌ ولباس‌ سیاه‌ پوشیدند و سه‌ روز عزاداری‌ و ماتم‌ سر دادند وتمام‌ خانه‌ها در دمشق‌ خالی‌ شد و هیچ‌ زن‌ هاشمی‌ و قریشی‌ در دمشق‌ نماند مگر همه‌سیاه‌ پوش‌ شدند

هم‌ چنین‌ در ارشاد شیخ‌ مفید آمده‌ است‌ هند زوجة‌ یزید نیز بر مجلس‌ یزید واردشد، دید که‌ سر حسین‌ (ع) را بر سر در مجلس‌ آویخته‌ بودند و یزید نیز که‌ در آن‌ وقت‌ نزدمیهمانان‌ خاص‌ خود نشسته‌ بود با تاجی‌ بر سرکه‌ از گوهر و دُرّ و یاقوت‌ بود، هند شیون‌ وزاری‌ کرد و جامه‌ چاک‌ داد و از پرده‌ بیرون‌ آمد و پا برهنه‌ سوی‌ یزید شتافت‌ و او را گفت‌ که‌سرحسین‌ را بر خانة‌ من‌ آویختی‌؟ یزید که‌ همسر خویش‌ را بدان‌ حال‌ دید برخاست‌ و او راپوشانید و گفت‌: ای‌ هند بر دختر زادة‌ رسول‌ خدا گریه‌ و زاری‌ کن‌، هم‌ چنان‌ که‌ همة‌ قبیلة‌قریش‌ بر او گریه‌ می‌کنند. 

آری‌ این‌ گونه‌ بود نقش‌ زنان‌ در کاروان‌ اهل‌ بیت‌ که‌ چه‌ کردند؟ این‌ زنان‌ آن‌ کردندکه‌ هرگز یزید تصور آن‌ را نمی‌کرد.

او هرگز تصور نمی‌کرد که‌ روزی‌ منزل‌ گاه‌ او جایگاه‌ زنان‌ قریش‌ و هاشمی‌ شود وآن‌ چنان‌ زنان‌ و مردان‌ شام‌ او را سرزنش‌ کنند و بر کردة‌ او دشنام‌ دهند و نفرینش‌ کنند. تاآن‌ جا که‌ همسرش‌ او را ترک‌ کند و چنین‌ بر آل‌ علی‌ بگرید و شیون‌ نماید.

زینب‌ (س‌)  و زنان‌ اهل‌ بیت‌ با سخنان‌ افشاگرانة‌ شان‌ چنان‌ مردم‌ را بر یزیدشورانیدند که‌ او مجبور شد میان‌ رفتن‌ به‌ مدینه‌ و ماندن‌ در شام‌ آنان‌ را مخیّر نماید ودستور آزادی‌ آنان‌ و بازگشت‌ شان‌ را به‌ مدینه‌ بدهد و اجازة‌ یک‌ هفته‌ عزاداری‌ در شام‌ رابه‌ آنان‌ داده‌ و آنان‌ را در سرای‌ خاص‌ خونین‌ جای‌ دهد که‌ تا حفظ‌ ملک‌ پادشاهی‌ خود کندو مردم‌ را به‌ این‌ وسیله‌ نسبت‌ به‌ خویش‌ جلب‌ نماید و خود را از کردة‌ خویش‌ به‌ ظاهرپشیمان‌ نشان‌ دهد.

گویند: هند  زوجة‌ یزید، دختر عبدالله بن‌ عامر گریز بود که‌ پیش‌ از این‌ همسرامام‌ حسین‌ (ع) بود. یزید دلدادة‌ این‌ همسرش‌ بود، امّا زمانی‌ که‌ دید یزید با سر حسین‌ بن‌علی‌ چه‌ کرده‌ وبا خاندان‌ فاطمه‌ دختر پیامبر چنین‌ کرده‌ و زنان‌ و اهل‌ بیتش‌ را به‌ اسارت‌گرفته‌، بر یزید فریاد زد که‌ به‌ خدای‌ قسم‌ تو سزوار لعن‌ و نفرینی‌ و مرا دیگر با تو کاری‌نیست‌، به‌ خدا دیگر من‌ زن‌ و تو همسرش‌ من‌ نیستی‌!

یزید گفت‌: تو با فاطمه‌ چه‌ کار داری‌؟ همسرش‌ گفت‌ خداوند به‌ سبب‌ پدرش‌ وشوهرش‌ و فرزندانش‌ ما را هدایت‌ کرده‌ و این‌ پیراهن‌ را به‌ ما پوشانیده‌ است‌. ای‌ یزیدوای‌ بر تو! با چه‌ رویی‌ خدا و رسولش‌ را ملاقات‌ می‌کنی‌؟ یزید گفت‌: « ای‌ هند، این‌سخنان‌ را ترک‌ کن‌، من‌ کشتن‌ حسین‌ (ع) را نمی‌خواستم‌! و هند گریه‌ کنان‌ از مجلس‌بیرون‌ رفت‌.

شهید مطهری‌، در کتاب‌ حماسة‌ حسینی‌ در بحث‌ عنصر تبلیغ‌ نهضت‌ حسینی‌می‌فرماید: اهل‌ پیغمبر، یکی‌ از آثار وجودشان‌ این‌ بود که‌ نگذاشتند فلسفه‌ اقناعی‌ دشمن‌پا بگیرد.

یزید که‌ اوضاع‌ شام‌ را دگرگون‌ دید، پس‌ از اتمام‌ یک‌ هفته‌ عزاداری‌ که‌ از سوی‌زنان‌ اهل‌ بیت‌ برای‌ امام‌ حسین‌ (ع) در خانه‌ای‌ که‌ برای‌ نگه‌ داری‌ اسیران‌ در نظر گرفته‌شده‌ بود، دید که‌ زنان‌ بسیاری‌ نزد ایشان‌ رفت‌ و آمد می‌کنند و نزدیک‌ بود که‌ در شام‌انقلابی‌ بر پا شود و مردم‌ به‌ سرای‌ یزید بریزند و او را بکشند، به‌ پیشنهاد مروان‌ که‌ گفت‌:مصلحت‌ نیست‌ که‌ اهل‌ بیت‌ حسین‌ (ع) را در این‌ شهر نگه‌ داری‌، آنان‌ را دستور داد تا بااحترام‌ به‌ مدینه‌ ببرند و پیش‌ از سفر آنان‌، یزید بر مردم‌ خطبه‌ای‌ خواند و از مردم‌عذرخواهی‌ کرد و گفت‌: شما می‌گویید من‌ حسین‌ را کشتم‌، در حالی‌ که‌ پسر مرجانه‌اوراکشت‌؟!

آن‌ گاه‌ حرم‌ اهل‌ بیت‌ را خواست‌ و از آنان‌ عذر خواهی‌ کرد و دستور داد تا برای‌ آنان‌محمل‌ها با فرش‌های‌ ابریشم‌ آماده‌ کردند و اموالی‌ را پیش‌ نهاد کرد و گفت‌: ای‌ ام‌کلثوم‌این‌ اموال‌ را در عوض‌ کشتن‌ حسین‌ (ع) بگیر! ام‌کلثوم‌ (ع) فرمود: چه‌ سخت‌ دل‌ هستی‌!برادرم‌ را می‌کشی‌ و در عوض‌ آن‌ به‌ من‌ مال‌ می‌دهی‌؟ به‌ خدا قسم‌ هرگز این‌ نمی‌شود.

بهر حال‌ یزید مال‌ بسیاری‌ همراه‌ با زینت‌ و زیور به‌ جای‌ آنچه‌ در کربلا غارت‌ کرده‌بودند، داد و بهترین‌ و زیباترین‌ کجاوه‌ها به‌ همراه‌ پانصد سوار باساربانی‌ همراه‌ کرد و آنان‌را به‌ مدینه‌ فرستاد. ساربان‌ را گفت‌ که‌ شما خود از ایشان‌ دور باشید که‌ چشمتان‌ بر آنان‌نیفتد و با آنان‌ مهربان‌ باشید.

اهل‌ بیت‌ از ساربان‌ خواستند که‌ آنان‌ را از کربلا عبور دهد، تا در آن‌ جا نیز
عزاداری‌ نمایند و چند روزی‌ کنار قبرهای‌ شهیدان‌ بمانند و بر آنان‌ مرثیه‌ سرایی‌
و عزاداری‌ کنند.


ورود اهل‌ بیت‌ به‌ مدینه‌ و عزاداری‌ زنان‌ مدینه‌

امام‌ سجاد (ع) پیشاپیش‌ به‌ بُشر فرمود: برو و خبر شهادت‌ حسین‌ (ع) را به‌ مردم‌مدینه‌ برسان‌.

بشر گفت‌: خبر را به‌ مردم‌ مدینه‌ رساندم‌. آنان‌ را ندا دادم‌ که‌ای‌ اهل‌ یثرب‌حسین‌(ع) کشته‌ شد و سرش‌ را بر روی‌ نیزه‌ها گرداندند. با شنیدن‌ این‌ خبر حتی‌ زنانی‌ که‌در پشت‌ پرده‌ها بودند، از پس‌ پرده‌ها بیرون‌ آمده‌ و لباس‌ سیاه‌ بر تن‌ کرده‌ و وای‌ و ویل‌سردادند، و هیچ‌ مرد و زنی‌ را ندیدم‌ مگر گریان‌ و ناله‌ سر زنان‌.

ناگفته‌ نماند که‌ اهل‌ بیت‌ خود به‌ خوبی‌ می‌دانستند که‌ با سخنان‌ و با گفتارها وافشاگری‌هایی‌ که‌ حضرت‌ زینب‌ (س‌)  و ام‌کلثوم‌ و فاطمه‌ بنت‌ الحسین‌ و حضرت‌ سجاد(ع)از بنی‌ امّیه‌ کرده‌ بودند، انتظار آن‌ را نداشتند که‌ همان‌ ابتدا و ساعت‌ اول‌ آزاد گردند، زیراپیمودن‌ این‌ راه‌ طولانی‌ و سخت‌ با غل‌ و زنجیرهایی‌ که‌ بر آنان‌ بسته‌ بودند، بسیار سخت‌و دشوار و خسته‌ کننده‌ بود. ولی‌ برای‌ آنان‌ سخت‌تر و غیر قابل‌ تحمل‌ آن‌ بود، که‌ خون‌حسین‌ بی‌ اثر مانده‌ و شجاعت‌ و شهامت‌ آنان‌ در اذهان‌ محو و نابود شود و نمی‌توانستندببینند که‌ وقایع‌ عاشورا تحریف‌ شده‌ و فراموش‌ شود. اکنون‌ که‌ این‌ راه‌ را پیموده‌ وتوانستند، حرف‌های‌ خود را بزنند و مردم‌ کوچه‌ و بازار و مردم‌ شام‌ و کوفه‌ را از اشتباه‌درآورده‌ و آنان‌ را بیدار کنند، از گمراهی‌ نجات‌ داده‌ و از تحریف‌های‌ عاشورا جلوگیری‌کنند، اکنون‌ سختی‌ راه‌ بر آنان‌ آسان‌ گشته‌ و آسوده‌ خاطرند و با خیالی‌ آسوده‌ و دلی‌ پر ازداغ‌ به‌ مدینه‌ بازگشتند و شهر مدینه‌ را نیز منقلب‌ ساختند ؛ به‌ گونه‌ای‌ که‌ تا مدت‌ها شهرماتم‌ زده‌ و زنان‌ قریشی‌ و هاشمی‌ سیاه‌ پوش‌ و عزادار بودند.

ام‌ لقمان‌ دختر عقیل‌

با شنیدن‌ این‌ خبر، ام‌لقمان‌ دختر عقیل‌ بن‌ ابی‌ طالب‌ (ع) بیرون‌ آمد و برکشتگان‌خود در کربلا گریه‌ و زاری‌ می‌کرد و مرثیه‌ می‌خواند و بر قاتلان‌ حسین‌ (ع) نفرین‌ می‌کرد وبا گروهی‌ از زنان‌ و کسان‌ خود تا نزدیک‌ قبر پیامبر (ص) رفت‌ و بسیار گریه‌ می‌کردند.ناگهان‌ ام‌لقمان‌ نالة‌ زینب‌ و ام‌کلثوم‌ و زنان‌ دیگر را شنید، نقاب‌ از صورت‌ برداشت‌ و بیرون‌آمد، دخترانش‌ و نیز ام‌ هانی‌ و زملة‌ و اسماء، دختران‌ امیرالمؤمنین‌ نیز همراه‌ او بودندهمگی‌ بر حسین‌ (ع) ندبه‌ می‌کردند.

ام‌ کلثوم‌ در مدینه‌

سپس‌ ام‌کلثوم‌ بر قبر پیامبر (ص) به‌ مسجد رفت‌ و در کنار قبر پیامبر گریه‌ و شیون‌سر داد و سپس‌ علی‌ بن‌ الحسین‌ (ع) کنار قبر جدش‌ آمد و صورت‌ بر قبر نهاد و می‌خواند...ما را اسیر کردند آن‌ گونه‌ که‌ کنیزان‌ را به‌ اسارت‌ می‌برند، آن‌ چنان‌ به‌ ما آزار رساندند که‌استخوان‌ها تحمّل‌ آن‌ راندارد. ام‌کلثوم‌ در کوفه‌ نیز خطبه‌ای‌ خواند که‌ زنان‌ کوفه‌ را سخت‌ملامت‌ کرد.

راوی‌ گفت‌:

امّا زینب‌ پس‌ از ورود به‌ مدینه‌ در دو طرف‌ مسجد رفت‌ و فریاد زد و گریه‌ سر داد که‌ای‌ جدّاه‌ خبر مرگ‌ برادرم‌ را برایت‌ آوردم‌ و زینب‌ بسیار گریست‌ و ناله‌ کرد که‌ هرگز اشکش‌نمی‌ایستاد و سبک‌ نمی‌شد. و هرگاه‌ چشمش‌ بر علی‌ بن‌ الحسین‌ (ع) می‌افتاد داغش‌تازه‌ می‌گشت‌،

رباب‌ دختر امرءالقیس‌

رباب‌ دختر امرءالقیس‌ و همسر امام‌(ع) (دخترش‌ سکینه‌) نیز به‌ همراه‌ اسرا به‌ شام‌رفت‌ و در مجلس‌ یزید حضور داشت‌ و آن‌ چند بیت‌ مرثیه‌ را سرود. سپس‌ به‌ همراه‌ اسرا به‌مدینه‌ بازگشت‌ و یک‌ سال‌ پس‌ از آن‌ واقعه‌! بزیست‌، لیک‌ زیر سقف‌ نرفت‌ و بر سر مزارشوهرش‌ در کربلا خمیه‌ زد و گریست‌ و پس‌ از آن‌ به‌ مدینه‌ بازگشت‌ و از اندوه‌ درگذشت‌.رباب‌ چون‌ به‌ مدینه‌ بازگشت‌ به‌ همراه‌ اسرا، اشراف‌ قریش‌ برای‌ او تحفه‌ها فرستادند و ازاو خواستگاری‌ کردند، لکن‌ نپذیرفت‌ و گفت‌ پس‌ از پیغمبر هرگز پدر شوهری‌ برای‌ خویش‌نمی‌پسندم‌.

ثقة‌الاسلام‌ کلینی‌ ؛ از ابی‌عبدالله امام‌ صادق‌ (ع) روایت‌ کرده‌ است‌ : چون‌حسین‌ (ع) کشته‌ شده‌. زوجة‌ کلبیة‌ او ماتم‌ گرفت‌ و می‌گریست‌ و کنیزان‌ همه‌ با اومی‌گریستند تا اشک‌ در چشمانشان‌ نماند. در این‌ میان‌ کنیزکی‌ دیدند اشکش‌ روان‌ است‌به‌ او گفتند: چرا هم‌ چنان‌ اشکت‌ روان‌ است‌، گفت‌: شربت‌ سویق‌ می‌خوردم‌. آن‌ زن‌ دستورداد تا شربت‌ دادند همه‌ را تا نیرو بگیرند بر گریة‌ بر حسین‌ (ع). هم‌ چنین‌ آورده‌ است‌ که‌برای‌ آن‌ زوجة‌ کلبیه‌ چند مرغ‌  تحفه‌ آوردند، گفت‌ چیست‌؟ گفتند فرستادند تا در ماتم‌حسین‌ طعام‌ سازی‌؟ گفت‌: ما عروسی‌ نداریم‌ تا مرغ‌ بریان‌ خوریم‌ و آن‌ را پس‌ فرستاد ودستور داد تا از خانه‌ بیرونشان‌ نمودند، چون‌ بیرون‌ رفتند دیگر کسی‌ آنان‌ را ندید گویی‌میان‌ آسمان‌ و زمین‌ پرواز کردند.

و از حضرت‌ صادق‌ (ع) روایت‌ است‌ که‌ تا پنج‌ سال‌ هیچ‌ زن‌ هاشمی‌ سرمه‌ برچشم‌ نکرد و هیچ‌ زن‌ هاشمی‌ خضاب‌ نکرد و تا پنج‌ سال‌ از هیچ‌ خانه‌ای‌ دود برنخاست‌.

ام‌ البنین‌

وی‌ مادر حضرت‌ ابوالفضل‌ العباس‌ (ع) و همسر امیرالمؤمنین‌ (ع) بود پس‌ ازشهادت‌ حضرت‌ فاطمه‌ (س‌)  به‌ معرفی‌ عقیل‌ برادر حضرت‌ امیر، به‌ همسری‌ علی‌ (ع) درآمد.

نامش‌ فاطمه‌ بنت‌ «حزام‌» از قبیله‌ « بنی‌ کلاب‌» و خواهر « لبید» شاعر بود. ام‌البنین‌ زنی‌ بود با شرافت‌، از خانواده‌ای‌ ریشه‌ دار و دلاور، نسبت‌ به‌ فرزندان‌ فاطمه‌ (س‌) بسیار مهربان‌ و خوش‌ رفتار بود. ثمرة‌ ازدواج‌ حضرت‌ علی‌ (ع) با او چهار پسر بود، به‌نام‌های‌: عباس‌، جعفر، عبدالله، عثمان‌ که‌ هر چهار فرزندش‌ در روز عاشورا در رکاب‌سیدالشهدا به‌ شهادت‌ رسیدند.

ام‌ البنین‌، پس‌ از شهادت‌ فرزندانش‌، همه‌ روزه‌ به‌ بقیع‌ می‌رفت‌ و بچه‌های‌ عباس‌را نیز به‌ همراه‌ می‌برد و به‌ یاد فرزندان‌ شهیدش‌ مرثیه‌ و نوحه‌ می‌خواند. زنان‌ مدینه‌ نیز به‌نوحه‌ و ندبة‌ سوزناک‌ او جمع‌ می‌شدند و می‌گریستند. اشعاری‌ هم‌ دربارة‌ عباس‌ سروده‌ بود.وقتی‌ زنان‌ مدینه‌ به‌ام‌ البنین‌ تسلیت‌ می‌گفتند، می‌گفت‌ دیگر مرا ام‌ البنین‌ نخوانید، چراکه‌ دیگر امروز فرزندانم‌ نیستند و شهید شدند .

ام‌ّ خلف‌

ام‌ّ خلف‌ از دیگر زنان‌ حادثة‌ عاشورا است‌ که‌ در تاریخ‌ کربلا واقعه‌ای‌ نظیر ام‌ّوهب‌از او نقل‌ شده‌ است‌ .

ام‌ّ خلف‌، همسر مسلم‌ بن‌ عوسجه‌ است‌، از زنان‌ برجستة‌ شیعه‌ که‌ در کربلا از یاران‌حضرت‌ سیدالشهدا(ع) بود. پس‌ از شهادت‌ مسلم‌ بن‌ عوسجه‌ پسرش‌ خلف‌ آمادة‌ جنگ‌گشت‌. امام‌ حسین‌ (ع) از او خواست‌ به‌ سرپرستی‌ مادرش‌ بپردازد، ولی‌ مادرش‌ او راتشویق‌ به‌ جنگ‌ کرد و گفت‌: جز یاری‌ پسر پیغمبر، از تو راضی‌ نخواهم‌ شد. خلف‌ پس‌ ازنبردی‌ دلیرانه‌ به‌ شهادت‌ رسید. پس‌ از شهادتش‌، سراو را به‌ طرف‌ مادرش‌ پرتاب‌ کردند.اوهم‌ سر را برداشت‌ و بوسید و گریست‌.

ام‌ سلمه‌

ام‌ سلمه‌ همسر گرامی‌ رسول‌ خدا (ص) تنها بازمانده‌ از همسران‌ گرامی‌ پیامبر بودکه‌ نزد اهل‌ بیت‌ مکانت‌ عظیم‌ داشت‌.

او از شهادت‌ امام‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) پیشاپیش‌ خبر داشت‌ و پیامبر قبلاً به‌ او خبرداده‌ بود. پیامبر نزد ام‌سلمه‌ مقداری‌ خاک‌ کربلا درون‌ شیشه‌ای‌ به‌ امانت‌ سپرده‌ بود و گفته‌بود که‌ هرگاه‌ خاک‌ به‌ خون‌ تبدیل‌ شد، بدان‌ حسین‌ (ع) کشته‌ شده‌ است‌. قبل‌ از سفرامام‌(ع) به‌ سوی‌ کربلا، ام‌سلمه‌ نزد او آمده‌ و به‌ گریه‌ و ندبه‌ پرداخت‌ وگفت‌ سوی‌ عراق‌ نروکه‌ منزلگاه‌ تو همان‌ جاست‌، زیرا که‌ از پیامبر(ص) شنیدم‌ که‌ فرزندم‌ به‌ دست‌ مردانی‌ بدکاردر سرزمین‌ عراق‌ کشته‌ می‌شود.

امام‌ قبل‌ از رفتن‌ به‌ کربلا، علم‌ و سلاح‌ پیامبر و ودایع‌ امامت‌ را به‌ او سپرد تا از بین‌نرود، که‌ درخواست‌ آنها نشانة‌ امامت‌ بود. و پس‌ از بازگشت‌ اُسرا به‌ مدینه‌، ام‌سلمه‌ آنها رابه‌ امام‌ سجاد (ع) تحویل‌ داد.

ام‌سلمه‌ همواره‌ از هواداران‌ اهل‌ بیت‌ بود، پس‌ از رحلت‌ پیامبر، طی‌ نامه‌ای‌ به‌معاویه‌ از برنامه‌های‌ معاویه‌ و سب‌ و لعن‌ به‌ حضرت‌ علی‌ (ع) انتقاد کرد.

این‌ بانوی‌ بزرگوار پس‌ از واقعة‌ کربلا به‌ عزاداری‌ و برگزاری‌ مراسم‌ برای‌ شهدای‌کربلا و سیدالشهدا(ع) پرداخت‌ و بنی‌ هاشم‌ برای‌ عرض‌ تسلیت‌ و تعزیت‌ نزد او که‌ تنهاهمسر بازماندة‌ پیامبر بود می‌رفتند.  ام‌سلمه‌ شبی‌ در خواب‌ دید که‌ پیامبر خاک‌ آلود وغمگین‌ است‌، علت‌ را از او پرسید؟ فرمود: از دفن‌ شهدای‌ کربلا می‌آیم‌. از خواب‌ برخاست‌و دید خاک‌ درون‌ شیشه‌ خونین‌ است‌ و صدا به‌ گریه‌ و شیون‌ بلند کرد و ماجرا را بازگو کرد، وآن‌ روز را به‌ خاطر سپردند همان‌ روز عاشورابود.

ام‌سلمه‌ روایات‌ بسیار از پیامبر داشت‌ و جزء راویان‌ حدیث‌ از پیامبر بود.

از ابی‌عبدالله محمد بن‌ سعد زهری‌ بصری‌ کاتب‌ واقدی‌ صاحب‌ کتاب‌ طبقات‌منقول‌ است‌ که‌ چون‌ خبر کشته‌ شدن‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) به‌ام‌سلمه‌ رسید گفت‌: « و قدفَعَلوها ملأالله بُیوتَهَم‌ وقبورهم‌ ناراً. ؛ آیا آن‌ کار زشت‌ را مرتکب‌ شدند، خدا خانه‌ها وگورهایشان‌ را از آتش‌ پر کند. آن‌ گاه‌ به‌ قدری‌ گریست‌، تا بی‌هوش‌ شد.

آری‌ این‌ گونه‌ زنان‌ اهل‌ البیت‌ و زنان‌ حاضر در صحنه‌های‌ مختلف‌ عاشورا نقش‌ وجایگاه‌ ویژه‌ خود را در تاریخ‌ برای‌ همیشه‌ یافتند و الگویی‌ زیبا برای‌ زنان‌ مسلمان‌ساختند که‌ حتی‌ زنان‌ غیر مسلمان‌ و دانشمندان‌ غیر مسلمان‌ نیز آنان‌ را تمجید وتحسین‌ می‌کنند، و آنان‌ را بر شجاعت‌هایشان‌ آفرین‌ می‌گویند.

در پایان‌ چنین‌ می‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌:

1 ـ همراه‌ کردن‌ زنان‌ و کودکان‌ در کاروان‌ امام‌، به‌ طور کامل‌ حساب‌ شده‌ و از پیش‌تعیین‌ شده‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ اهداف‌ والای‌ امام‌ در امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر حکومت‌فاسق‌ بنی‌امیّه‌ و فاش‌ ساختن‌ و نشان‌ دادن‌ ماهیّت‌ واقعی‌ حکومت‌ و آشکار نمودن‌ کفرپنهان‌ موجود حکومت‌ بود.

2ـ بیمار بودن‌ امام‌ سجاد (ع) در آن‌ زمان‌ از معجزه‌های‌ الهی‌ برای‌ بقای‌ امامت‌ وولایت‌ که‌ اگر امام‌ سجّاد (ع) به‌ سلامت‌ بودند، بنی‌ امیه‌ ایشان‌ را نیز به‌ شهادت‌می‌رساندند. لذا وظیفة‌ زینب‌ (س‌)  حفظ‌ و نگه‌ داری‌ از امامت‌ و پرستاری‌ ایشان‌ و رساندن‌کاروان‌ اسارت‌ به‌ سر منزل‌ مقصود بود. اگر خطابه‌های‌ شیوا، فصیح‌ و بلیغ‌ و شجاعانة‌زینب‌ و ام‌کلثوم‌ و فاطمه‌ بنت‌ الحسین‌، رباب‌ همسر امام‌ نبود، اکنون‌ از واقعة‌ کربلا جز یک‌نام‌ نمانده‌ بود و عاشورا در اذهان‌ مردم‌ محو شده‌ بود.

3 ـ اسیر کردن‌ زنان‌ مسلمان‌ خلاف‌ قوانین‌ و مقررات‌ جنگی‌، خصوصاً مسلمانی‌است‌. زنان‌ و کودکان‌ در جنگ‌ها از مصونیت‌ و امنیت‌ نسبی‌ برخوردارند. امّا بنی‌امیه‌ که‌خود را مسلمان‌ و خلیفة‌ مسلمانان‌ نامیدند، از این‌ قانون‌ پیروی‌ نکرده‌ و هرگز پای‌ بندقوانین‌ اسلامی‌ نبودند.

4 ـ غارت‌ کردن‌ و تعرّض‌ مسلحانه‌ مسلمانان‌ بر کودکان‌ و زنان‌ خلاف‌ جنگ‌هاست‌، ولی‌ در کربلا به‌ دستور شمر خمیه‌ها بر سر کودکان‌ و زنان‌ خراب‌ کردند و آتش‌ زدندو به‌ خیمه‌ نشینان‌ بی‌ دفاع‌ حمله‌ کرده‌ و گوشواره‌ از گوش‌ آنان‌ ربوده‌ و گوش‌ را پاره‌ کردند.مقنعه‌ از سر زنان‌ برداشته‌ و به‌ آنان‌ بی‌حرمتی‌ کردند.

5 ـ افشای‌ ماهیت‌ واقعی‌ حکومت‌ بنی‌ امیه‌ و فساد باطنی‌ و علنی‌ و مخفیانه‌حکومت‌ بنی‌ امیه‌ و ظاهر کردن‌ آن‌ کفر پنهان‌ و تظاهر به‌ اسلام‌ برای‌ اغفال‌ مردم‌ و آگاه‌ساختن‌ مردم‌ جاهل‌ شهرهای‌ کوفه‌ و شام‌.

6ـ جلوگیری‌ از تحریف‌های‌ عاشورا و برملا کردن‌ جنایات‌های‌ بنی‌امیه‌، چرا که‌اگر این‌ زنان‌ و دختران‌ نبودند و این‌ کاروان‌ اسارت‌ نبود عاشورا در اذهان‌ مردم‌ محو می‌شدو عاشورا را یک‌ جنگ‌ معمولی‌ میان‌ دو سپاه‌ می‌دانستند.

7 ـ تحریک‌ عواطف‌ و احساس‌های‌ مردمی‌، نه‌ این‌ که‌ اهل‌ بیت‌ قصد آن‌ داشته‌باشند که‌ احساس‌های‌ مردم‌ را به‌ نفع‌ خویش‌ تحریک‌ کنند و دل‌ آنان‌ را بیازارند، بلکه‌چنین‌ قصدی‌ نداشتند، خود این‌ اعمال‌ و رفتار زشت‌ و پلید حکومت‌ با اسرای‌ زن‌ و کودک‌و برهنه‌ کردن‌ سرزنان‌ و زنجیر برگردن‌ اسیر بیمار انداختن‌ و کودکان‌ را زدن‌، خود،احساسات‌ هر انسان‌ سنگ‌ دلی‌ را هم‌ بر می‌ انگیخت‌ و برپاکنندگان‌ این‌ اعمال‌ ننگین‌ راو نفرین‌ می‌کردند و خواه‌ ناخواه‌ تحریک‌ عواطف‌ مردم‌ و گریه‌ها و شیون‌های‌ آنان‌ خودوسیله‌ برای‌ شوراندن‌ مردم‌ بر علیه‌ حکومت‌ فریب‌ کارانة‌ جبّار بود.

8 ـ نقش‌ عمدة‌ زنان‌ در بیداری‌ مردم‌ و متوّجه‌ کردن‌ آنان‌ به‌ سوی‌ آخرت‌ و روز جزابود که‌ زنان‌ اهل‌بیت‌ با خطابه‌های‌ آتشین‌ خود آنان‌ را ملامت‌ و سرزنش‌ می‌کردند که‌ فرداچه‌ جوابی‌ خواهید داشت‌ در برابر پیامبر خدا که‌ با فرزندان‌ و زنان‌ و دخترانش‌ چنین‌کرده‌اید.

9 ـ این‌ قیام‌ مهم‌ترین‌ اثری‌ که‌ برای‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ داشت‌ ، ایستادن‌ در برابر ظلم‌و فساد و نهراسیدن‌ از مرگ‌ و بر پایی‌ قیام‌هایی‌  همچون‌ توّابین‌ و مختار بود که‌ برای‌انتقام‌ خون‌ ابا عبدالله(ع) رخ‌ داد.

10 ـ مهم‌ترین‌ نقش‌ آنان‌ در زنده‌ نگه‌ داشتن‌ یاد عاشورا و باب‌ نمودن‌ برپایی‌مراسم‌ عزاداری‌ و نوحه‌ سرایی‌ برای‌ زنان‌ مدینه‌ و زنده‌ نگه‌ داشتن‌ یاد عاشورا و فجایع‌خونبار آن‌ در اذهان‌ عمومی‌ بود و نسل‌ به‌ نسل‌ رسیدن‌ آن‌ تا قیامت‌.

گرچه‌ عاشورا یک‌ روز بود، امّا تا قیامت‌ عاشوراها به‌ یاد حسین‌ (ع) و الگوگیری‌ اززنان‌ و مردان‌ عاشورایی‌ بر پا می‌شود و هم‌ چنان‌ که‌ زنان‌ ایرانی‌ جوانان‌ غیور خود را آماده‌برای‌ جنگ‌ می‌کردند، الگویشان‌ زینب‌3 بود. و اکنون‌ که‌ زنان‌ و مادران‌ فلسطینی‌جوانان‌ خود را آرایش‌ و زیبایی‌ داده‌ و به‌ جنگ‌ بر علیه‌ صهیونیست‌ می‌فرستد، الگو گرفته‌از همان‌ زنان‌ صدر اسلام‌ است‌.

 

 

  

ظاهرا تمام زنانى که نقشى داشته اند در جهت خوب بوده است ، نظیر زن (زهیر بن القین ) و زن (عبد الله بن عمیر کلبى ) (ام وهب ) و رباب دختر امرء القیس (همسر امام ) ایضا زنى از قبیله بکر بن وائل.(( براى این زن ها رجوع شود به (بررسى تاریخ عاشورا) سخنرانى هشتم ، ص 164. ایضا اواخر انصارالحسین بحث هایى جالبى در این زمینه از نظرجمع آورى دارد. ))

زنان در نهضت عاشورا

پیرامون زنان در حادثه کربلا در دو محور سخن مى‏توان گفت: یکى آن که آنان چند نفر و چه کسانى بودند، دیگر آن که چه نقشى داشتند. زنانى که در کربلا حضور داشتند، برخى از اولاد على«ع» بودند، و برخى جز آنان، چه از بنى هاشم یا دیگران. زینب، ام کلثوم، فاطمه، صفیه، رقیه و ام هانى، از اولاد اهل بیت علیهم السلام بودند، فاطمه و سکینه، دختران سید الشهدا«ع» بودند، رباب، عاتکه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقیل، فضه نوبیه، کنیز خاص امام حسین«ع» و مادر وهب بن عبد الله نیز از زنان حاضر در کربلا بودند.(1) 5 نفر زن که از خیام حسینى به طرف دشمن بیرون آمدند، عبارت بودند از: کنیز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبد الله کلبى، مادرعبد الله کلبى، مادر عمر بن جناده، زینب کبرى«ع». زنى که در عاشورا شهید شد، مادر وهب بود، بانوى نمیریه قاسطیه، زن عبد الله بن عمیر کلبى که بر بالین شوهر آمد و از خدا آرزوى شهادت کرد و همانجا با عمود غلام شمر که بر سرش فرود آورد، کشته شد.

در عاشورا دو زن از فرط عصبیت و احساس، به حمایت از امام برخاستند و جنگیدند:

یکى مادر عبد الله بن عمر که پس از شهادت فرزند، با عمود خیمه به طرف دشمن روى کرد و امام او را برگرداند. دیگرى مادر عمرو بن جناده که پس از شهادت پسرش، سر او را گرفت و مردى را به وسیله آن کشت، سپس شمشیرى گرفت و با رجزخوانى به میدان رفت، که امام حسین«ع» او را به خیمه‏ها برگرداند.(2) دلهم، دختر عمر(همسر زهیر بن قین) نیز در راه کربلا به اتفاق شوهرش به کاروان حسینى پیوست. زهیر بیشتر تحت تأثیر سخنان همسرش حسینى شد و به امام پیوست. رباب، دختر امرء القیس کلبى،همسر امام حسین«ع» نیز در کربلا حضور داشت، مادر سکینه و عبد الله. زنى از قبیله بکر بن وائل نیز حضور داشت، که ابتدا با شوهرش در سپاه ابن سعد بود، ولى هنگام حمله سپاهیان کوفه به خیمه‏هاى اهل بیت، شمشیرى برداشت و رو به خیمه‏ها آمد و آل بکر بن وائل را به یارى طلبید.

زینب کبرى و ام کلثوم، دختران امیرالمؤمنین«ع»،همچنین فاطمه دختر امام حسین«ع» نیز جزو اسیران بودند و در کوفه و... سخنرانیهاى افشاگر داشتند. مجموعه این بانوان، همراه کودکان خردسال، کاروان اسراى اهل بیت را تشکیل مى‏دادند که پس از شهادت امام و حمله سپاه کوفه به خیمه‏ها، ابتدا در صحرا متفرق شدند، سپس به صورت گروهى و اسیر به کوفه و از آنجا به شام فرستاده شدند.

اما درباره حضور این زنان در حادثه عاشورا بیشتر به محور«پیام رسانى» باید اشاره کرد. البته جهات دیگرى نیز وجود داشت که فهرست وار به آنها اشاره مى‏شود که هر کدام مى‏تواند به عنوان«درس» مورد توجه باشد:

 

مشارکت زنان در جهاد:

شرکت در جبهه پیکار و همدلى و همراهى با نهضت مردانه امام حسین و مشارکت در ابعاد مختلف آن از جلوه‏هاى این حضور است. چه همکارى طوعه در کوفه با نهضت مسلم، چه همراهى همسران برخى از شهداى کربلا، چه حتى اعتراض و انتقاد برخى همسران سپاه کوفه به جنایتهاى شوهرانشان مثل زن خولى.

آموزش صبر:

روحیه مقاومت و تحمل زنان- نسبت -  به شهادتها در کربلا درس دیگر نهضت بود. اوج این صبورى و پایدارى در رفتار و روحیات زینب کبرى«ع» جلوه ‏گر بود.

پیام رسانى:

 افشاگریهاى زنان و دختران کاروان کربلا چه در سفر اسارت و چه پس از بازگشت به مدینه پاسدارى از خون شهدا بود. سخنان بانوان، هم به صورت خطبه جلوه داشت، هم گفتگوهاى پراکنده به تناسب زمان و مکان.

روحیه بخشى:

در بسیارى از جنگها حضور تشویق آمیز زنان در جبهه، به رزمندگان روحیه مى‏بخشید. در کربلا نیز مادران و همسران بعضى از شهدا این نقش را داشتند.

- پرستارى: رسیدگى به بیماران و مداواى مجروحان از نقشهاى دیگر زنان در جبهه‏ها، از جمله در عاشوراست. نقش پرستارى و مراقبت حضرت زینب از امام سجاد«ع» یکى از این نمونه‏هاست. (3)

 

مدیریت:

بروز صحنه‏هاى دشوار و بحرانى، استعدادهاى افراد را شکوفا مى‏سازد.

نقش حضرت زینب در نهضت عاشورا و سرپرستى کاروان اسرا، درس«مدیریت در شرایط بحران» را مى‏آموزد. وى مجموعه بازمانده را در راستاى اهداف نهضت، هدایت کرد و با هر اقدام خنثى کننده نتایج عاشورا از سوى دشمن، مقابله نمود و نقشه‏هاى دشمن را خنثى ساخت.

 

حفظ ارزشها:

درس دیگر زنان قهرمان در کربلا، حفظ ارزشهاى دینى و اعتراض به هتک حرمت خاندان نبوت و رعایت عفاف و حجاب در برابر چشمهاى آلوده است. زنان اهل بیت، با آن که اسیر بودند و لباسها و خیمه‏هایشان غارت شده بود و با وضع نامطلوب در معرض دید تماشاچیان بودند، اما اعتراض کنان، بر حفظ عفاف تأکید مى‏ورزیدند. ام کلثوم در کوفه فریاد کشید که آیا شرم نمى‏کنید براى تماشاى اهل بیت پیامبر جمع شده‏اید؟

وقتى هم در کوفه در خانه‏اى بازداشت بودند، زینب اجازه نداد جز کنیزان وارد آن خانه شوند. در سخنرانى خود در کاخ یزید نیز بر اینگونه گرداندن بانوان شهر به شهر، اعتراض کرد:«ا من العدل یابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا قد هتکت ستورهن و ابدیت وجوههن یحدو بهن الأعداء من بلد الى بلد و یستشرفهن اهل المناهل و المعاقل و یتصفح وجوههن القریب و البعید و الغائب و الشهید...»(4) و نمونه‏هاى دیگرى از سخنان و کارها که همه درس‏آموز عفت و دفاع از ارزشهاست.

تغییر ماهیت اسارت:

 اسارت را به آزادى بخشى تبدیل کردند و در قالب اسارت، به اسیران واقعى درس حریت و آزادگى دادند.

عمق بخشیدن به بعد عاطفى و تراژدیک کربلا:

گریه‏ها، شیونها،عزادارى بر شهدا و تحریک عواطف مردم، به ماجراى کربلا عمق بخشید و بر احساسات نیز تأثیر گذاشت واز این رهگذر، ماندگارتر شد.


پى‏نوشتها
1ـ زندگانى سید الشهدا، عمادزاده،ج 2،ص 124،به نقل از لهوف،کبریت احمر و انساب الأشراف .
2ـ همان،ص .236
3ـ در این زمینه ر.ک:مقاله«درسهاى امدادگرى در نهضت عاشورا»از مؤلف(مجله پیام هلال،شماره 26،شهریور1369).
4ـ عوالم(امام حسین)،ص 403،حیاة الامام الحسین،ج 3،ص .378
 فرهنگ عاشورا صفحه 195

 

اسارت زنان تکمیل قیام حسین (ع )  
ابى عبدالله الحسین علیه السلام عیالش را هم با خود آورد. نکته اش همین است اگر زینب و زن و بچه ها در کربلا نبودند، بنى امیه این جنایت ها را محو مى کردند. اصل موضوع در بسیارى جاها پنهان مى ماند، با وسایلى تبلیغى آن روز که به کندى اخبار مى رسید، آن هم تبلیغات مخالف ، مطلب را کاملا وارونه جلوه مى داد. اما زینب شریک بزرگ حسین نگذاشت جنایت بنى امیه نهان بماند.
اسارت اهل بیت هم حکمت عظیمى داشت که خداوند برایشان تقدیر فرموده در مجلس این زیاد و یزید با سخنان آتشین خود در بازار کوفه و مواقف متعدد و در اثناى راه آنان را رسوا فرمود در اسلام سابقه نداشت ، زن مسلمان را اسیر کنند، آن هم دختر پیغمبر صلى الله علیه و آله را، به بچه شیرخوار رهم نکنند.

ارزش حضرت زینب(س‌)   

زینب کبرى(س‌)  یک زن بزرگ است . عظمتى که این زن در چشم ملت هاى اسلامى دارد ازچیست ؟ نمى شود گفت به خاطر این است که دختر على بن ابیطالب علیه السلام ، یا خواهر حسین بن على علیه السلام است . نسبت ها هرگز نمى توانند چنین عظمتى را خلق کنند. همه ائمه ما، دختران و مادران و خواهرانى داشتند؛اما کو یک نفر مثل زینب کبرى ؟
ارزش و عظمت زینب کبرى(س‌)  ، به خاطر موضع و حرکت انسانى و اسلامى او بر اساس تکلیف الهى است . کار او، تصمیم او، نوع حرکت او، به این طور عظمت بخشید. هر کس چنین کارى بکند، ولو دختر امیرالمؤ منین علیه السلام هم نباشد، عظمت پیدا مى کند بخش عمده این عظمت از این جاست که:

اولا: موقعیت را شناخت ؛هم واقعیت قبل از رفتن امام حسین علیه السلام به کربلا، هم موقعیت لحظات بحرانى روزعاشورا،هم موقعیت حوادث کشنده بعدازشهادت امام حسین را؛

ثانیا:طبق هر موقعیت ، یک انتخاب کرد این انتخاب ها زینب را ساخت .
قبل از حرکت به کربلا، بزرگانى مثل ابن عباس و ابن جعفر و چهره هاى نامدار صدر اسلام ، که ادعاى فقاهت و شهامت و ریاست و آقازادگى و امثال اینها را داشتند، گیج شدند و نفهمیدند چه کار باید بکنند؛ولى زینب گیج نشد و فهمید که باید این راه را برود و امام خود را تنها نگذارد؛ و رفت نه این که نمى فهمید ره سختى است ؛او بهتر از دیگران حس مى کرد. او یک زن بود؛زنى که براى ماموریت ، از شوهر و خانواده اش جدا مى شود؛و به همین دلیل هم بود که بچه هاى خردسال و نوباوگان خود را هم به همراه برد؛حس مى کرد که حادثه چگونه است .
در آن ساعت هاى بحرانى که قوى ترین انسان ها نمى توانند بفهمند چه باید بکنند، او فهمید و امام خود را پشتیبانى کرد و او را براى شهید شدن تجهیز نمود. بعد از شهادت حسین بن على هم که دنیا ظلمانى شد و دل ها و جان ها و آفاق عالم تاریک گردید، این زن بزرگ یک نورى شد و درخشید. زینب به جایى رسید که فقط والاترین انسان هاى تاریخ بشریت یعنى پیامبران مى توانند به آن جا برسند.

تجلیگاه حضرت زینب (س )  
از عصر عاشورا، زینب(س‌)  تجلى مى کند. از آن به بعد به او واگذار شده بود. رئیس قافله اوست ، چون یگانه مرد، زین العابدین - سلام الله علیه - است که در این وقت به شدت مریض است و احتیاج به پرستار دارد تا آنجا که دشمن طبق دستور کلى پسر زیاد که از جنس ذکور اولاد حسین هیچ نباید باقى بماند، چند بار حمله کردند تا امام زین العابدین را بکشند، ولى بعد خودشان گفتند، این خودش دارد مى میرد! و این هم خودش یک حکمت و مصلحت خدایى بود که حضرت امام زین العابدین بدین وسیله زنده بماند و نسل مقدس حسین بن على باقى بماند. یکى از کارهاى زینب(س‌)  ، پرستارى امام زین العابدین است .
زینب با تریبون دشمن سخن گفت !  
هر جریانى بالاخره به یک فلسفه اى براى پریشانى و حمایت احتیاج دارد جنگ تبلیغاتى آنجا است که فلسفه ها با هم مى جنگند.
اهل بیت ، یکى از آثار وجودیشان این بود که نگذاشتند فلسفه اقناعى دشمن پا بگیرد. کار دیگرشان این بود که از نزدیک ، به وسیله خود دشمن توانستند با مردم تماس بگیرند، در صورتى که قبلا آحاد و افراد جرات تماس نداشتند. زینب(س‌)  از تریبون دشمن در حقیقت جنگ را تا خانه دشمن کشیدن است .

رشد زینب در حادثه کربلا  
یکى از زنان اسلام که مایه افتخار جهان است زینب کبرى (س‌) است ، تاریخ نشان مى دهد که حوادث خونین و مصایب بى نظیر کربلا زینب(س‌)  را به صورت پولاد آب دیده در آورد، زینبى که از مدینه خارج شد با زینبى که از شام به مدینه برگشت یکى نبود، زینبى که از شام برگشت رشد یافته تر و خالص تر بود، حتى آنچه در خلال حوادث اسارت ظهور کرده با آنچه در خلال ایام کربلا در زمانى که هنوز برادر بزرگوارش زنده و مسولیت به عهده زینب گذاشته نشده بود، از زینب (س‌) ظهور کرد فرق دارد.

فداکارى در میدان و تبلیغ در خارج میدان  
سیدالشهداء و اصحاب و اهل بیت او آموختند تکلیف را، فداکارى در میدان ، تبلیغ در خارج میدان؛ همان مقدارى که فداکارى حضرت ، ارزش در پیش خداى تبارک و تعالى دارد و در پیشبرد نهضت حسین علیه السلام کمک کرده است ، خطبه هاى حضرت سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیهاالسلام هم به همان مقدار یا قریب آن مقدار تاءثیر داشته است . آنها به ما فهماندند که در مقابل جائر، در مقابل حکومت جور نباید زنها بترسند و نباید مردها بترسند در مقابل یزد، حضرت زینب علیهاالسلام ایستاد و آن را همچون تحقیر کرد که بنى امیه در عمرشان همچون تحقیرى نشنیده بودند و صحبت هایى که در بین راه و در کوفه و در شام و اینها کردند و منبرى که حضرت سجاد علیه السلام رفت و واضح کرد به اینکه قضیه ، قضیه مقابله غیر حق با حق نیست . یعنى ما را بد معرفى کرده اند، سیدالشهداء را مى خواستند معرفى کنند که یک آدمى است که در مقابل حکومت وقت ، خلیفه رسول الله ایستاده است حضرت سجاد علیه السلام این مطلب را در حضور جمع فاش کرد و حضرت زینب علیهاالسلام هم . تکلیف ماها را حضرت سیدالشهداء معلوم کرده است . در میدان جنگ از قلت عدد نترسید، از شهادت نترسید. هر مقدار که عظمت داشته باشد مقصود و ایده انسان به همان مقدار باید تحمل زحمت بکند. حضرت سیدالشهداء از کار خودش به ما تعلیم کرد که در میدان وضع باید چه جور باشد در خارج میدان وضع باید چه جور باشد و باید آنهایى که اهل مبارزه مسلحانه هستند چه جور مبارزه بکنند و باید آنهایى که در پشت جبهه هستند چطور تبلیغ بکنند کیفیت مبارزه را، کیفیت اینکه مبارزه بین یک جمعیت کم با جمعیت زیاد باید چطور باشد، کیفیت اینکه قیام در مقابل یک حکومت قلدرى که همه را در دست دارد با یک عده معدود باید چطور باشد، اینها چیزهایى است که حضرت سیدالشهداء به ملت آموخته است و اهل بیت بزرگوار او و فرزند عالى مقدار او هم فهماند که بعد از اینکه آن مصیبت واقع شد باید چه کرد، باید تسلیم شد؟ باید تخفیف در مجاهده قائل شد؟ باید همانطورى که زینب سلام الله علیها در دنباله آن مصیبت بزرگى که تصغر عنده المصائب ایستاده و در مقابل کفر و در مقابل زندقه صحبت کرد و هر جا موقع شد، مطلب را بیان کرد و حضرت على بن الحسین علیه السلام با آن حال نقاهت ، آن طورى که شایسته است ، تبلیغ کرد.

 

زنان‌ عاشورایی‌

 

 

مقدمه‌

تحول‌ و انقلاب‌ عظیمی‌ که‌ دین‌ اسلام‌ در مردم‌ به‌ وجود آورد، فقط‌ مردان‌ را در برنگرفت‌، بلکه‌ از زنان‌ نیز، انسان‌هایی‌ فداکار و ایثارگر و با شهامت‌ ساخت‌ که‌ در پیروزی‌مسلمانان‌ نقش‌ به‌ سزایی‌ داشتند.

این‌ بانوان‌ علاوه‌ براین‌ که‌ در وجوه‌ مبارزه‌، علم‌ و تقوا، آشکارا نقش‌ داشته‌اند،فرزندانی‌ مجاهد، متقی‌ و بزرگوار تربیت‌ نمودند و در اعتلای‌ خانواده‌ و فعالیت‌های‌همسرانشان‌ سهمی‌ چشم‌ گیر ایفاکردند، از این‌ رو توجه‌ به‌ زندگی‌ این‌ بزرگ‌ زنان‌،همیشه‌ مورد توجه‌ مسلمانان‌ بوده‌ و به‌ عنوان‌ اسوه‌ و الگو، در راهنمایی‌ زنان‌ و دختران‌جامعه‌، اخلاق‌ پاک‌ و سیره‌ و رفتار برجستة‌ آنان‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ است‌ و مؤلفان‌ ونویسندگان‌ زیادی‌، در مورد بانوان‌ نام‌ دار مسلمان‌ کتاب‌ها نگاشته‌ و سخنرانی‌هانموده‌اند. لیکن‌ هدف‌ ما در این‌ نوشتار، معرفی‌ زنان‌ عاشورایی‌ است‌؛ بانوان‌ محترمی‌ که‌ باتلاش‌ها و مقاومت‌ها و نبردها و صبوری‌های‌ خود، نقشی‌ سترگ‌ در حماسة‌ کربلاداشتنه‌اند. زنان‌ و دخترانی‌ که‌ بار مبارزه‌ها و مصیبت‌ها و رنج‌ها و اسارت‌ها و تنهایی‌ وغربت‌ را بر دوش‌ کشیدند و شجاعانه‌ ایستادند و سر بر آسمان‌ ساییدند و هرگز تسلیم‌دشمنان‌ و دژخیمان‌ نشدند.

معرفی‌ تعدادی‌ از این‌ بانوان‌ عالی‌ مقام‌ را که‌ مورخان‌ توانسته‌اند اسامی‌ و برخی‌حالاتشان‌ را درج‌ نمایند، به‌ سه‌ مرحله‌ تقسیم‌ کرده‌ایم‌ تا به‌ سهولت‌ بتوانیم‌ حق‌ مطلب‌ راادا کنیم‌:

1ـ قبل‌ از عاشورا؛

2ـ در جریان‌ حماسة‌ عاشورا؛

3ـ بعد از عاشورا.

امیدواریم‌ زنان‌ و دختران‌ جامعة‌ ما در تأسی‌ به‌ این‌ بزرگان‌، زندگی‌ سعادت‌مندی‌را برای‌ خود و خانواده‌هایشان‌ فراهم‌ ا´ورند و از نور هدایت‌ این‌ بزرگان‌ بهره‌ گیرند و ازحیات‌ سراسر برکت‌ آنان‌ تأثیر پذیرند.

با مرگ‌ معاویه‌، فرزندش‌ یزید بر تخت‌ خلافت‌ بنی‌ امیه‌ نشست‌ و خود راامیرالمؤمنین‌ خواند و به‌ تعبیر ابوالاعلی‌ مودودی‌، پادشاهی‌ یزید شروع‌ گردید و در ادامة‌پادشاهی‌ معاویه‌، باز وجدان‌ها زندانی‌ گردید و زبان‌ها حبس‌ گردید.

یزید جهت‌ اخذ بیعت‌ از مخالفانش‌، اقداماتی‌ کرد و شهرهایی‌ را که‌ شیعیان‌ امام‌علی‌(ع) در آن‌ جا حضور داشتند، مورد توجه‌ قرار داد. شهرهای‌ مدینه‌، بصره‌، کوفه‌ و... درصف‌ مقدم‌ مخالفان‌ یزید قرار داشتند. لذا فرستاده‌ای‌ به‌ مدینه‌ روانه‌ کرد تا برای‌ حاکم‌مدینه‌، پیام‌ ببرد. یزید می‌خواست‌ در اوّلین‌ فرصت‌، قدرت‌ خود را در حجاز تثبیت‌ کند و ازافراد شناخته‌ شده‌ای‌ که‌ معاویه‌ در وصیت‌ نامة‌ خود به‌ آنان‌ اشاره‌ کرده‌ بود، بیعت‌ بگیرد.آن‌ هم‌ نه‌ به‌ شیوة‌ پدرش‌، بلکه‌ با نهایت‌ گستاخی‌ و جنایت‌ کاری‌ و سرکوب‌ هر صدای‌ناموافق‌.

مورخان‌، ماجرای‌ پیام‌ یزید به‌ والی‌ مدینه‌ و درخواست‌ بیعت‌ از امام‌ حسین‌(ع) رابه‌ طور گسترده‌ در کتب‌ خویش‌ آورده‌اند که‌ امام‌، تن‌ به‌ بیعت‌ نداد و شبانه‌ به‌ همراه‌ خانواده‌و یارانش‌، مدینه‌ را به‌ سوی‌ مکه‌ ترک‌ کرد.

کاروان‌ امام‌ حسین‌(ع) پس‌ از وداع‌با پیامبر(ص) و حضرت‌ زهرا و امام‌ حسن‌مجتبی‌8، شب‌ یکشنبه‌، دو روز مانده‌ به‌ پایان‌ ماه‌ رجب‌ ـ بیست‌ و هشتم‌ ـ سال‌ 60هجری‌ از مدینه‌ به‌ سوی‌ مکه‌ به‌ راه‌ افتاد. زنان‌ و کودکان‌ همراه‌ کاروان‌ بودند؛ از کودک‌شیرخوارة‌ چند روزه‌ یا چندماهه‌، تا کودکانی‌ که‌ باید دست‌ آنان‌ را گرفت‌ و در دل‌ تاریکی‌ ازکوره‌ راه‌های‌ بیابان‌ها گذراند؛ از مدینه‌ تا مکه‌.

وقتی‌ خروج‌ امام‌ حسین‌(ع)  از مدینه‌ به‌ گوش‌ مردم‌ شهرهای‌ مختلف‌ رسید، مردم‌از شکستن‌ جوّ رعب‌ حاکمیت‌ یزید، به‌ وجد آمدند و کانون‌های‌ انقلاب‌، فعال‌ شدند. نسیم‌آزادی‌ به‌ مشام‌ آزادی‌ خواهان‌ رسید. اوّل‌ از همه‌، مردم‌ عراق‌ به‌ پا خاستند. سران‌ و اعیان‌کوفه‌ در خانة‌ سلیمان‌ بن‌ صرد خزاعی‌ جمع‌ شدند و از امام‌ حسین‌(ع) دعوت‌ کردند تا باپذیرش‌ رهبری‌ مردم‌، حکومت‌ یزید را سرنگون‌ کنند.

کورت‌ فریشلر نویسندة‌ آلمانی‌ در کتاب‌ «امام‌ حسین‌ و ایران‌» از آمادگی‌ مردم‌ایران‌ نیز جهت‌ پیوستن‌ به‌ امام‌ حسین‌(ع) خبر می‌دهد و حتی‌ تشکیل‌ جلسة‌ مردم‌ کوفه‌در خانة‌ سلیمان‌ بن‌ صرد خزاعی‌ را بر اثر فعالیت‌ های‌ ایرانیان‌ می‌داند.

به‌ هر حال‌ شرح‌ فعالیت‌های‌ بانوان‌ فداکاری‌ را که‌ قبل‌ از ماجرای‌ عاشورافعالیت‌هایی‌ داشته‌اند، به‌ ترتیب‌ قید می‌کنیم‌:

1ـ فاطمه‌

به‌ استناد نوشتة‌ کورت‌ فریشلر، فاطمه‌ دختر امام‌ حسین‌(ع) که‌ ملقب‌ به‌«حورالعین‌» بود در سال‌ 60 هجری‌ به‌ نمایندگی‌ از امام‌ حسین‌(ع)  به‌ ری‌ آمد و درجلسه‌ای‌ که‌ در باغ‌ بهار تشکیل‌ شد، با جمعی‌ از بزرگ‌ زادگان‌ ایرانی‌ از قبیل‌ گیو پسررستم‌ فرخزاد و کارن‌ و توژ سپهبدان‌ مازندران‌ و گیلان‌ شرکت‌ نمود.

بارتولومو شرق‌ شناس‌ ایتالیایی‌ (که‌ در نیمه‌ قرن‌ بیستم‌ زندگی‌ می‌کرد) اجتماع‌باغ‌ ری‌ را در ماه‌ جمادی‌ الا´خر سال‌ 60 هجری‌ مطابق‌ با مارس‌ 679 میلادی‌ می‌داند.

مارسلین‌ از شرق‌ شناسان‌ نیمة‌ اوّل‌ قرن‌ بیستم‌ نیز از حضور زنی‌ به‌ سمت‌ سفارت‌امام‌ حسین‌(ع) در باغ‌ بهار ری‌ خبر می‌دهد.

این‌ جلسه‌ در سلوجی‌ پنج‌ فرسنگی‌ کوفه‌ برگزار گردید و ایرانیان‌ و عراقیان‌ به‌رهبری‌ سلیمان‌ بن‌ صرد خزاعی‌ اعلام‌ بیعت‌ با امام‌ حسین‌(ع) کردند و به‌ امام‌ نامه‌نوشتند و فاطمه‌ با کاروانی‌ به‌ همراه‌ دو نفر از کوفیان‌ بنام‌ عبدالله بن‌ همدانی‌ و عبدالله بن‌وال‌ در آغاز سومین‌ ماه‌ بهار از کوفه‌ حرکت‌ و در روز سیزدهم‌ رمضان‌ 60 هجری‌ وارد مکه‌شد.

بنابراین‌، فاطمه‌ وقتی‌ به‌ مکه‌ می‌رسد که‌ کاروان‌ امام‌ حسین‌(ع)  چهل‌ و پنج‌ روزپیش‌ از مدینه‌ خارج‌ شده‌ و در مکه‌ در خانة‌ عباس‌ بن‌ عبدالمطلب‌ ساکن‌ شده‌ بودند.بدیهی‌ است‌ که‌ فاطمه‌3 نامه‌ها و گزارش‌ های‌ اوضاع‌ ایران‌ و عراق‌ را به‌ امام‌ حسین‌(ع)نشان‌ داد.

 

2ـ همسر حبیب‌ بن‌ مظاهر

امام‌ حسین‌(ع)  بعد از حرکت‌ از مدینه‌ و به‌ دنبال‌ رسیدن‌ نامه‌های‌ سران‌ و بزرگان‌و شیعیان‌، به‌ دوستان‌ خود نامه‌ هایی‌فرستاد.

وقتی‌ نامة‌ امام‌(ع)  به‌ حبیب‌ بن‌ مظاهر ـ در کوفه‌ ـ رسید، همسرش‌ به‌ او گفت‌:«تورا به‌ خدا ای‌ حبیب‌. در یاری‌ حسین‌(ع) کوتاهی‌ مکن‌».

حبیب‌ برای‌ آزمایش‌ همسرش‌ گفت‌: «چگونه‌ بروم‌، که‌ از یتیم‌ شدن‌ فرزندان‌ خودمی‌ترسم‌».

زن‌ گفت‌: «آیا سخن‌ رسول‌ خدا(ص) را در حق‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع) و برادرش‌فراموش‌ کرده‌ای‌ که‌ فرمود: این‌ دو فرزند من‌، دو سید جوانان‌ بهشتند! حال‌ فرزند رسول‌خدا از تو یاری‌ خواسته‌ و تو جواب‌ نمی‌دهی‌؟»

و هنگامی‌ که‌ حبیب‌ آمادة‌ رفتن‌ به‌ کربلا بود گفت‌: «ای‌ حبیب‌، تورا به‌ خدا قسم‌،اگر به‌ خدمت‌ حسین‌ شرف‌یاب‌ شدی‌، به‌ نیابت‌ از من‌ دست‌ و پایش‌ را ببوس‌ وسلام‌ مرابه‌ حضورشان‌ برسان‌.»

 

3ـ ام‌ّ خلف‌

او همسر مسلم‌ بن‌ عوسجه‌است‌ که‌ از کوفه‌، به‌ همراه‌ خانواده‌اش‌ به‌ طور مخفیانه‌خود را به‌ کربلا رساندند. ملامحمد فضولی‌ در اثر بزرگ‌ خود، مسلم‌ بن‌ عوسجه‌ راآذربایجانی‌ دانسته‌ و شرح‌ دلاوری‌ها و شهادت‌ او را به‌ زبان‌ شعر ترکی‌ آورده‌است‌.

 

4ـ ماریه‌

ماریه‌ بنت‌ منقذ یکی‌ از بانوان‌ شهر بصره‌ است‌ که‌ به‌ امام‌ علی‌(ع)  ارادت‌می‌ورزید. او خانه‌اش‌ را در بصره‌، محل‌ تجمع‌ شیعیان‌ قرار داده‌ بود. ابن‌ زیاد که‌ تازه‌ به‌حکومت‌ کوفه‌ منصوب‌ شده‌ بود، به‌ حاکم‌ بصره‌ نوشت‌ که‌ مراقب‌ رفت‌ و آمدهایی‌ که‌ به‌ آن‌خانه‌ می‌شود، باشد. زیرا می‌ترسید که‌ شیعیان‌ بصره‌ از آن‌ خانه‌ به‌ طرف‌داری‌ امام‌حسین‌(ع) برخیزند. یزید بن‌ ثبیط‌ ـ از اشراف‌ بصره‌ و از شاگردان‌ ابوالاسود فقیه‌ و نحوی‌مشهور ـ که‌ به‌ آن‌ خانه‌ رفت‌ و آمد می‌کرد، از ماجرا مطلع‌ شد و پیش‌ از آن‌ که‌ دست‌ گیرشود، به‌ همراه‌ دو تن‌ از فرزندانش‌ و سه‌ تن‌ از غلامانش‌ از بصره‌ به‌ قصد مکه‌ خارج‌ شد وموقعی‌ به‌ حومة‌ مکه‌ رسید که‌ امام‌ حسین‌(ع)  مکه‌ را به‌ قصد کوفه‌ ترک‌ کرده‌ بود. به‌ دنبال‌امام‌ حسین‌(ع) شتافت‌ و در منزل‌ ابطح‌ به‌ امام‌ ملحق‌ گردید.

مؤلف‌ ریاحین‌ الشریعه‌ (در جلد 4، ص‌ 326) از این‌ زن‌ قهرمان‌، به‌ نام‌ سعدیه‌ بنت‌منقذ عبدیه‌ یاد می‌کند.

 

5ـ طوعه‌

وی‌ قبلاً کنیز اشعث‌ بن‌ قیس‌ بود. اشعث‌ او را آزاد کرد و مردی‌ به‌ نام‌ اُسید خضرمی‌با او ازدواج‌ نمود. طوعه‌ از زنان‌ کوفه‌ و طرف‌ دار اهل‌ بیت‌ بود. وقتی‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ بر اثربی‌وفایی‌ کوفیان‌، تنها ماند، طوعه‌، مسلم‌ را در خانه‌ خود پناه‌ داد، لیکن‌ فرزندش‌،مخفی‌گاه‌ مسلم‌ را به‌ ابن‌ زیاد گزارش‌ داد و مسلم‌ بعد از جنگی‌ سخت‌، دست‌ گیر و به‌شهادت‌ رسید.

 

6ـ دلهیم‌

دلهیم‌ دختر عمرو، همسر زهیر بن‌ قین‌ از شجاعان‌ عرصة‌ کربلاست‌. مورخان‌ نام‌او را «دلهم‌» و «دیلم‌» نیز نوشته‌اند.

در ماجرای‌ کربلا چنان‌ که‌ می‌دانیم‌: کاروان‌ امام‌ حسین‌(ع)  بعد از دعوت‌ مردم‌کوفه‌، در 8 ذوالحجه‌ از مکه‌ به‌ طرف‌ کوفه‌ حرکت‌ کرد. کاروان‌ عاشقان‌، منزل‌ به‌ منزل‌ راه‌می‌پیمود و در هر منزل‌، کرامتی‌ و هدایتی‌ باقی‌ می‌نهاد. در هر گذری‌، آتش‌ خاطره‌ای‌ رازنده‌ نگاه‌ می‌داشت‌.

کاروان‌ دیگری‌ هم‌ این‌ مسیر را طی‌ می‌کرد. منتها نوعی‌ دغدغه‌ و دلهره‌ داشت‌ که‌مبادا با امام‌ حسین‌(ع) هم‌ منزل‌ و مواجه‌ شود. وقتی‌ کاروان‌ امام‌ حرکت‌ می‌کرد، ا´نان‌توقف‌ می‌کردند، و وقتی‌ امام‌ و یارانش‌ در جایی‌ خیمه‌ می‌زدند، ا´نان‌ حرکت‌ می‌کردند. تااین‌ که‌ به‌ منطقة‌ زرود رسیدند و هر دو کاروان‌ در یک‌ جا خیمه‌ افراشتند.

امام‌ حسین‌(ع) پرسید: «آن‌ خیمه‌ از آن‌ کیست‌؟» گفتند: «از زهیر بن‌ قین‌ است‌.»

امام‌، فرستاده‌ای‌ را به‌ خیمه‌ زهیر بن‌ قین‌ فرستاد تا از زهیر بخواهد که‌ به‌ نزد امام‌برود. زهیر و اطرافیان‌ مشغول‌ غذا خوردن‌ بودند. وقتی‌ پیام‌ را شنیدند، هرچه‌ در دست‌داشتند، زمین‌ نهادند، بهت‌ و سکوت‌ آنان‌ را فرا گرفت‌!

زهیر از کسانی‌ بود که‌ احتیاج‌ داشت‌ دیگران‌ استعداد پاکی‌ و حق‌طلبی‌ و ایثارگری‌را در وجودش‌ به‌ حرکت‌ در آورند. نخستین‌ گام‌ را در این‌ شکوفایی‌، امام‌ حسین‌(ع)برداشت‌ و گام‌ دوم‌ را، دلهم‌ همسر زهیر.

برای‌ همین‌، همسر زهیر، وقتی‌ که‌ ناخرسندی‌ و سرپیچی‌ شوهرش‌ را از امام‌دریافت‌، گفت‌: «ای‌ زهیر، فرزند پیامبر خدا(ص) تورا می‌خواند، و تو در رفتن‌ کوتاهی‌می‌کنی‌؟»

زهیر از سخنان‌ همسرش‌ تاثیر گرفت‌ و نزد امام‌ رفت‌ و برگشت‌. زهیر با چهره‌ای‌گرفته‌ و مبهوت‌ رفت‌ و با چهره‌ای‌ باز و خندان‌ و درخشان‌ بازگشت‌. انگار چهره‌ و کارش‌مثل‌ غنچه‌ فرو بسته‌ بود و با دیدار نسیم‌ لطف‌ و آفتاب‌ مهر امام‌ حسین‌(ع)  باز شد ودرخشید. گفت‌ که‌ خیمه‌اش‌ را کنار خیمه‌ امام‌ برافرازند. و به‌ زنش‌ گفت‌: «من‌ از این‌جا به‌کاروان‌ امام‌ می‌پیوندم‌ و تورا آزاد می‌گذارم‌ که‌ همراه‌ برادرت‌ به‌ خانه‌ برگردی‌ و دوست‌ندارم‌ به‌ سبب‌ من‌ گرفتار شوی‌.»

زن‌ زهیر راضی‌ نمی‌شد که‌ شوهرش‌ را تنها بگذارد، ولی‌ به‌ اصرار زهیر، باخانواده‌اش‌ برگشت‌ و با چشمانی‌ گریان‌ گفت‌: «خداوند برایت‌ خیر بخواهد. روز قیامت‌ نزدجد حسین‌(ع)  به‌ یاد من‌ باش‌!»

در برخی‌ از نقل‌ها آمده‌ که‌ آن‌ زن‌ با ایمان‌ و صالحه‌، حاضر نشد باز گردد و به‌ زهیرگفت‌: چگونه‌ تو می‌خواهی‌ در رکاب‌ فرزند رسول‌ خدا جان‌بازی‌ کنی‌، ولی‌ من‌ از مصاحبت‌با او محروم‌ باشم‌؟! او به‌ همراه‌ زهیر به‌ کربلا آمد و تا هنگام‌ شهادت‌ با آنان‌بود.

و چنین‌ است‌ که‌ می‌توان‌ گفت‌: زهیر وام‌دار همسر خویش‌ است‌ و رسیدن‌ به‌افتخار یاری‌ امام‌ حسین‌(ع)  و جان‌ بازی‌ و شهادت‌ در راه‌ دین‌ خدا، بر اثر تشویق‌های‌همسرش‌ بوده‌ است‌.

 

7ـ ام‌ وهب‌

همسر عبدالله بن‌ عمیر کلبی‌ است‌. وقتی‌ همسرش‌ تصمیم‌ خود را مبنی‌ برپیوستن‌ به‌ حسین‌(ع) اعلام‌ می‌کند، او می‌گوید: «راه‌ خیر و درست‌ همین‌ است‌، مرا هم‌همراه‌ خود ببر.»

عبدالله و ام‌ وهب‌ (همسرش‌) در فضای‌ خفقان‌آور نظامی‌ و امنیتی‌ کوفه‌ و راه‌های‌منتهی‌ به‌ کربلا، شبانه‌، از بیابان‌ها خود را به‌ اردوی‌ امام‌ حسین‌(ع) رساندند و به‌ یاری‌امام‌ شتافتند.

عبدالله از طائفه‌ علیم‌ بود. همسرش‌، زنی‌ دلیر و مبارز و با غیرت‌ و شهامت‌ بود. به‌نقل‌ از مورخان‌، مادر عبدالله نیز به‌ همراه‌ آنان‌ به‌ کربلا رفت‌.

 

8ـ ام‌ وهب‌

وی‌ مادر وهب‌ بن‌ عبدالله بن‌ خباب‌ کلبی‌ است‌. وهب‌ نصرانی‌ بود و در بین‌ راه‌کربلا، شیفتة‌ امام‌ حسین‌(ع) شد و مسلمان‌ گردید و همراه‌ مادر و نوعروسش‌، به‌ کاروان‌امام‌ پیوسته‌، راهی‌ کربلا شدند.

 

9ـ رویحه‌

همسر هانی‌ بن‌ عروة‌ است‌. هانی‌ کسی‌ است‌ که‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ در کوفه‌، در منزل‌او ساکن‌ شد و ابن‌ زیاد هانی‌ را به‌ جرم‌ پناه‌ دادن‌ به‌ مسلم‌، به‌ قتل‌ رساند. پسر هانی‌،یحیی‌ بن‌ هانی‌ بن‌ عروه‌ نیز در روز عاشورا در گروه‌ یاران‌ امام‌ حسین‌(ع)  به‌شهادت‌رسید.

رویحه‌، دختر عمر بن‌ حجاج‌ است‌ که‌ در ماجرای‌ عاشورا، در گروه‌ عمر بن‌ سعد بودولیکن‌ این‌ دختر در دوستی‌ اهل‌بیت‌ پیامبر(ص)، مانند همسر و پسرش‌، صادق‌ بود.

 

ب‌ ـ حضور بانوان‌ در جریان‌ عاشورا

کاروان‌ کربلا، زندگی‌ انسان‌ بود. در تاریخ‌، آنانی‌ که‌ قدر خود را می‌دانستند، همراه‌کاروان‌ شدند و از سرچشمة‌ هستی‌، سیراب‌ گردیدند و به‌ قلة‌ شادمانی‌ و پرواز روح‌ رسیدند.

افراد این‌ کاروان‌، به‌ گواهی‌ همه‌، صدیق‌ترین‌ و پاک‌بازترین‌ مسلمانان‌ بودند. این‌کاروان‌، منزل‌ به‌ منزل‌ راه‌ می‌پیمود تا در مصاف‌ حق‌ و باطل‌، افق‌ حق‌ را نمایان‌ کند.

حضور زنان‌ و کودکان‌، جمع‌ یاران‌ امام‌ حسین‌(ع)  را در این‌ کاروان‌، سرشار ازعاطفه‌ و مهر و دوستی‌ نموده‌ بود. زنان‌ در ماجرای‌ عاشورا، گویی‌ قلب‌ هستی‌ و کانون‌ دین‌و محبت‌ بودند.

اما در روز عاشورا، مصیبت‌ و مسئولیت‌ زنان‌، بیشتر از مردان‌ بود. آنان‌ نیز از عطش‌رنج‌ می‌بردند. اما از مصائبی‌ که‌ هر لحظه‌ بر آنان‌ وارد می‌گشت‌، آن‌ چنان‌ آشفته‌ حال‌ وپریشان‌ خاطر بودند که‌ متوجه‌ عطش‌ خویش‌ و سوز گداز آن‌ نبودند.

از کسانشان‌ بعضی‌ کشته‌ شده‌ بودند و نعششان‌ در خیمة‌ مخصوص‌ شهدا بود وبعضی‌ دیگر در انتظار رسیدن‌ نوبت‌ بودند و قطعی‌ بود که‌ لحظة‌ دیگر آنان‌ نیز کشته‌خواهند شد.

وحشت‌ از اسارت‌ و تصور ایام‌ غم‌انگیزی‌ که‌ پیش‌بینی‌ می‌کردند، آنان‌ را سخت‌مضطرب‌ و اندیش‌ناک‌ کرده‌ بود و نیز رجّاله‌های‌ کوفه‌ که‌ همراه‌ قشون‌ عمر بن‌ سعد آمده‌بودند هر چندی‌ یک‌بار با حمله‌های‌ تهدیدی‌ و ایذایی‌، وحشت‌ آنان‌ را دوچندان‌می‌کردند.

مصیبت‌ دیگر آنان‌، مراقبت‌ از بچه‌ها و نگاه‌ داری‌ آنان‌ بود، مخصوصاً بچه‌ هایی‌که‌ هنوز به‌ سنّی‌ نرسیده‌ بودند و از هول‌ عطش‌ بی‌تابی‌ بیشتری‌ نشان‌ می‌دادند و به‌صدای‌ بلند گریه‌ می‌کردند.

 

1ـ حضرت‌ زینب‌(س‌)

در کاروان‌ عاشقان‌ کربلا، آفتاب‌ جمع‌ زنان‌ زینب‌ است‌. زنی‌ در کمال‌ عمر خود،پنجاه‌ و چندساله‌، زنی‌ که‌ سالیان‌ در مدینه‌، محفل‌ تفسیر قرآنش‌، روشنایی‌ بخش‌ دل‌ ودیدة‌ زنان‌ و دختران‌ شهر بوده‌ است‌. زنی‌ که‌ به‌ جهت‌ شخصیت‌ قوی‌ و ممتازش‌، او را «ام‌العزائم‌» می‌خواندند. زنی‌ با اراده‌ای‌ پولادین‌ در اطاعت‌ خداوندی‌ و تقوای‌ او. آری‌ اوعقیلة‌ بنی‌ هاشم‌ بود؛ یعنی‌ بانوی‌ خردمند خانوادة‌ بنی‌ هاشم‌. این‌ خرد ناب‌، در عاشورا واسارت‌، جلوه‌ای‌ دیگر یافت‌.

زینب‌ در جریان‌ عاشورا، یک‌ انسان‌ تمام‌ است‌، او مثل‌ ماه‌ تمام‌، در کنار آفتاب‌ گرم‌جان‌ پر تلالؤ حسین‌(ع) است‌. و در واقع‌ سکة‌ سرمدی‌ نهضت‌ عاشورا را دو رویه‌ است‌:حسین‌(ع)  و زینب‌(س‌).

زینب‌ کبری(س‌) ، در این‌ واقعه‌، ملکة‌ وقار ، خرد و حکمت‌ است‌ و چنین‌ بود که‌ درماجرای‌ عاشورا، نیابت‌ امام‌ حسین‌(ع)  را بر عهده‌ داشت‌ تا امام‌ سجاد بهبود حاصل‌کند.

شب‌ عاشورا، همه‌ چیز روشن‌ شد. جنگ‌ بین‌ یاران‌ امام‌ و سپاه‌ عمر بن‌ سعد قطعی‌بود. طبیعی‌ است‌ که‌ زنان‌ دغدغه‌ و آشوب‌ بیشتری‌ داشتند. آنان‌ در سیمای‌ هر یک‌ ازفرزندان‌ خود، شوهران‌ و برادرشان‌، چهرة‌ یک‌ شهید در خون‌ غلتیده‌ را می‌دیدند. دیگرسخن‌ هم‌ نمی‌گفتند. نگاه‌ها و سکوت‌ آنان‌ گویا بود.

آن‌ شب‌، زینب‌ با امام‌ حسین‌(ع)  گفتگوها کرد. زینب‌ نیز بی‌تاب‌ بود. او تا آن‌ روز،همة‌ مصیبت‌ها را در کنار حسین‌(ع) تحمل‌ کرده‌ بود، پایمال‌ شدن‌ حق‌ پدر، دفن‌ غریبانة‌مادر، شهادت‌ پدر و برادر و... اکنون‌ در چهرة‌ حسین‌(ع)  همة‌ رفتگان‌ را می‌دید.

اما پرتو گفتگوی‌ حسین‌(ع)  آن‌ بی‌تابی‌ها را زدود و دل‌ زینب‌ آرام‌ گرفت‌. توفان‌هااز جان‌ او رخت‌ بربست‌ و آفتاب‌ شکیبایی‌ برجانش‌ تابید.

و سرانجام‌ روز عاشورا، در صحرای‌ کربلا بزرگ‌ترین‌ حماسة‌ انسان‌ رقم‌ خورد؛حماسة‌ عشق‌، حماسة‌ هویت‌ انسانی‌.

پیکرهای‌ غرق‌ در خون‌، با زخم‌هایی‌ از ستاره‌ افزون‌، در برابر دیدگان‌ زنان‌ وکودکان‌، فجیع‌ترین‌ صحنه‌ تاریخ‌ انسانی‌ بود. زنان‌ و کودکان‌ که‌ در خیمه‌ها بودند، هرلحظه‌ با دیدن‌ پیکر شهیدی‌، از درد و داغ‌ شهید می‌شدند. بانوان‌ به‌ گریه‌ صدا بلندمی‌کردند. بغض‌ در گلویشان‌ شکسته‌ بود. اما با صدایی‌ حبس‌ شده‌ در سینه‌، می‌گریستند.مگر می‌شود وقتی‌ فضای‌ سینه‌ ابری‌ است‌ و دل‌ دریاست‌ و آسمان‌ کوتاه‌ و حسین‌ تنها،نگریست‌؟

زینب‌ به‌ آرام‌کردن‌ ا´نان‌ پرداخت‌. او تکیه‌گاه‌ و عقیلة‌ خاندان‌ است‌. اما خود او چه‌،آیا دل‌ دریای‌ او، آرام‌ و قرار یافته‌ است‌؟

زینب‌ می‌باید بار غم‌ و رنج‌ صبوری‌ و شکوه‌ شکیبایی‌ را بر دوش‌ بگیرد. قامت‌ اونباید در برابر ستم‌ بشکند و زبان‌ او نباید آنی‌ کلمه‌ای‌ را ادا کند که‌ بوی‌ افسردگی‌ دهد وعلاوه‌ از آن‌، تکیه‌گاه‌ بازماندگان‌، او خواهد بود.

با پایان‌ روز عاشورا، دشت‌ خاموش‌ شده‌ بود. آسمان‌ به‌ سرخی‌ می‌زد، زمین‌ وآسمان‌ آن‌ چنان‌ تیره‌ و غبارآلود شد که‌ در لاب‌لای‌ سرخی‌ آسمان‌، گویی‌ ستاره‌هامی‌سوختند.

صدای‌ گریة‌ زنان‌ و کودکان‌ در خیمه‌ها پیچیده‌ بود و صدای‌ زینب‌ بلند شد که‌:«لَیْت‌َ السَّماءَ تَط'ابَقَت‌ْ عَلَی‌ الارض‌ِ؛ ای‌ کاش‌ آسمان‌ بر زمین‌ فرود می‌آمد.»

به‌ دستور عمر بن‌ سعد، خیمه‌های‌ امام‌ را آتش‌ زدند. سواران‌ جنایت‌کار به‌ طرف‌خیمه‌ها هجوم‌ آوردند تا به‌ غارت‌ خاندان‌ پیامبر دست‌ بیازند. لحظات‌ تلخ‌ و کوبنده‌ و همة‌بار مصیبت‌ بر دوش‌ زینب‌(س‌)  بود. زینب‌ همة‌ زنان‌ و کودکان‌ را جمع‌ کرد و گفت‌: «هرچه‌ اززیور آلات‌ و وسایل‌ گران‌ قیمت‌ دارند، در گوشه‌ای‌ جمع‌ کنند تا غارتی‌ها، هرچه‌می‌خواهند ببرند و دست‌ نامحرمی‌ به‌ سوی‌ خاندان‌ پیامبر دراز نشود.»

زینب‌ در این‌ لحظات‌ طاقت‌ فرسا، مسئولیت‌ خطیر دیگری‌ نیز داشت‌؛ از سویی‌داغ‌ دار غم‌ مرگ‌ برادر و فرزندان‌ و خاندان‌ خویش‌ بود، از سویی‌ دیگر پناه‌ گاه‌ زنان‌ وکودکان‌ است‌ و از طرفی‌، پاسدار و مراقب‌ علی‌ بن‌ الحسین‌(ع)، که‌ بیمار بود و در خیمه‌ای‌خوابیده‌ بود. مهاجمان‌ خواستند به‌ آن‌ خیمه‌ نیز حمله‌ کنند، زینب‌، هم‌ چون‌ شیری‌خشمگین‌، خود را به‌ برادر زاده‌اش‌ رساند و در حمایت‌ از او، گوش‌ واره‌ هایش‌ را در آورد و به‌سوی‌ مرد مهاجم‌ پرتاب‌ کرد.

غروب‌ عاشورا، پیکرهای‌ پاک‌ شهیدان‌، مثل‌ زورقی‌ شکسته‌ در ساحل‌ دریای‌خون‌ بر خاک‌ افتاده‌ بودند. خیمه‌های‌ سوخته‌، آواره‌ شده‌ بود. گویی‌ همة‌ تاریخ‌، همة‌هستی‌ در آن‌ صحرا خلاصه‌ می‌باشد.

در این‌ صحرای‌ سوزان‌، در کنار جسدهای‌ شهیدان‌، همة‌ مصیبت‌ ها بر قلب‌ زینب‌می‌بارید، چونان‌ صخره‌ای‌، آماج‌ رگبارها و توفان‌ها شده‌ بود، آن‌ لحظه‌ها را نمی‌توان‌نوشت‌. کلمات‌ شکسته‌ و مفاهیم‌ پراکنده‌اند. غم‌ از زمین‌ می‌جوشید و از آسمان‌ می‌بارید.زینب‌ بود و انبوهی‌ از مصیبت‌ها. اما زینب‌ در آرامشی‌ الهی‌، افقهای‌ دور دست‌ رامی‌نگریست‌ و نگاه‌ دور پروازش‌ همه‌ چیز را در خود می‌سوخت‌ و دشمن‌ را حسرت‌ به‌ دل‌می‌گذاشت‌.

 

2ـ رباب‌ (س‌)

رباب‌، همسر امام‌ حسین‌(ع)  تنها زن‌ از همسران‌ امام‌ بود که‌ با کاروان‌ حسینی‌ به‌کربلا آمد و از نزدیک‌ شاهد آن‌ منظرهای‌ دل‌ خراش‌ و صحنه‌های‌ خونین‌ شد.

رباب‌ از امام‌(ع)  دختری‌ داشت‌ به‌ نام‌ «سکینه‌» و پسری‌ به‌ نام‌ «عبدالله» مشهوربه‌ علی‌ اصغر که‌ در کربلا در شش‌ ماهگی‌، در آغوش‌ امام‌ به‌ تیر حرمله‌ شهید شد.

امام‌ حسین‌(ع)  رباب‌ را عاشقانه‌ دوست‌ داشت‌. وقتی‌ رباب‌ با سکینه‌ برای‌ دیدن‌کسان‌ خویش‌، چند روزی‌ خانه‌ را از فروغ‌ عشق‌ و جمال‌ خود تاریک‌ می‌گذاشت‌،حسین‌(ع)  در دوری‌ زن‌ و فرزند بی‌آرام‌ می‌شد و می‌سرود:

کان‌ اللیل‌ موصول‌ بلیل‌اذا سارت‌ سکینة‌ و الرباب‌؛

تو گویی‌ شب‌ به‌ دیگر شب‌ می‌پیوندد، هنگامی‌ که‌ سکینه‌ و رباب‌ به‌ مسافرت‌می‌روند.».

و در زمانی‌ دیگر نیز سروده‌ بود:

لَعَمْرُک‌َ اِنّنی‌ لَاُحِب‌ُّ داراًتَکُون‌ُ بِه'ا سَکینة‌ و الرُّباب‌ُ

اُحِبُّهُم'ا وَ ابْذَل‌ُ کُل‌َّ م'الی‌وَلَیْس‌َ لِع'اتب‌ٍ عِنْدی‌ عِت'اب‌ٌ؛

قسم‌ به‌ جان‌ تو، آن‌ خانه‌ای‌ را دوست‌ دارم‌ که‌ در آن‌ جا سکینه‌ و رباب‌ سکونت‌داشته‌ باشند. آنان‌ را دوست‌ می‌دارم‌ و مکنت‌ خویش‌ را در راه‌ آنان‌ می‌دهم‌ و در این‌ باره‌هیچ‌ نکوهش‌ کننده‌ای‌ را بر من‌ نکوهش‌ نیست‌.»

رباب‌ نیز، از دل‌ و جان‌، امام‌ را دوست‌ داشت‌ و در سفر پر مخاطرة‌ کربلا، همیشه‌ یارو همراه‌ امام‌ بود. او زنی‌، وفا پیشه‌ بود و تمام‌ رنج‌ ها و دشواری‌ها، در مسیر مدینه‌ تا مکه‌ واز مکه‌ تا کربلا را عاشقانه‌ پذیرفت‌. منزل‌ به‌ منزل‌ در کنار امام‌ راه‌ پیمود و تلخ‌ کامی‌ها را،در شور و شیدایی‌ حضور امام‌، عاشق‌ و سرمست‌، تحمل‌ کرد.

او نماد محبت‌ و وفاداری‌ است‌. زنی‌ شاعر و ادیب‌ و قدر دان‌ نعمت‌ وجود امام‌حسین‌(ع) . رباب‌ در کربلا، مثل‌ الهة‌ اساطیر رفتار کرد. پس‌ از آن‌ که‌ دید چگونه‌ طفل‌شش‌ ماهه‌اش‌ با لب‌ تشنه‌، آماج‌ تیر زهرآگین‌ دشمن‌ شد، و وقتی‌ دید که‌ چگونه‌ در آفتاب‌تند و سوزان‌ کربلا، حسین‌(ع)  تنها را  شهید کردند و سپاه‌ عمر بن‌ سعد با نیزه‌ و شمشیر،بر پیکر پاک‌ او ضربه‌ زدند و اسب‌ها بر پیکرش‌ تاختند، با چشمانی‌ اشک‌ بار، اما صبور ومقاوم‌، از کنار جسد شهیدان‌ گذشت‌. از عمر رباب‌، آنچه‌ باقی‌ بود، به‌ ماتم‌ و اشک‌ گذشت‌ وهرگز زیر سقفی‌ ننشست‌ و بعد از بازگشت‌ از اسارت‌، بر سر مزار حسین‌(ع)  مقیم‌ شد. اوالهة‌ غم‌ بود. آن‌ قدر گریسته‌ بود که‌ چشمانش‌ یاری‌ نمی‌کرد. به‌ گونه‌ای‌ که‌ دیگر اشک‌ دردیدگانش‌ نمانده‌ بود.

 

3ـ فضه‌

همراه‌ زینب‌ در این‌ مسیر عاشقانه‌، چهار زن‌ هم‌ چون‌ ماه‌، از آفتاب‌ کرامت‌زهرا(س‌)  و زینب‌(س‌)  روشنایی‌ گرفته‌بودند. زنانی‌ در سن‌ شصت‌ و هفتاد که‌ همه‌،پیامبر(ص) را درک‌ کرده‌بودند. با پیامبر و خانوادة‌ او زندگی‌ کرده‌اند و حال‌ باری‌ دیگر ا´نان‌ رامی‌بینند که‌ مثل‌ رودخانه‌ای‌ شیرین‌، در دل‌ دریای‌ شور و در آن‌ ظلمات‌ تباه‌ جان‌ جامعه‌جاری‌اند. کاروان‌ شهیدان‌ به‌ مثابه‌ رشته‌ای‌ از نور حرکت‌ کردند و آنان‌ همگی‌ در سیمای‌امام‌ حسین‌(ع) ، پیامبر(ص) راو در سیمای‌ زینب‌(س‌)  زهرا(س‌)  را می‌بینند. آنان‌ شاهدجوشش‌ مهر بی‌پایان‌ پیامبر(ص) به‌ حسین‌(ع) بودند، و آن‌ روز، خسته‌ بار از رنج‌ها ودشواری‌ها، تلخ‌ کام‌ از زهری‌ که‌ چشیده‌اند، اما عاشق‌ و سرمست‌ همراه‌ کاروان‌ کربلامی‌رفتند.

یکی‌ از این‌ بانوان‌، فضة‌ نوبیه‌ است‌. فضه‌ را پیامبر(ص) به‌ زهرا معرفی‌ کرده‌ بود تادر کار پرمشقت‌ خانه‌ به‌ او کمک‌ کند. او بعد از وفات‌ حضرت‌ زهرا، در خدمت‌ حضرت‌زینب‌(س‌)  و در کربلا به‌ همراه‌ اهل‌ بیت‌، یار و غم‌خوار زینب‌ و کاروانیان‌ بود. فضه‌ حافظ‌قرآن‌ بود و جز به‌ قرآن‌ تکلم‌ نمی‌کرد.

 

4ـ روضه‌

بانوی‌ دیگری‌ که‌ همراه‌ زینب‌ در کاروان‌ کربلا حضور داشت‌، روضه‌، خدمت‌ کارخانة‌ پیامبر(ص) بود. او اوّلین‌ کسی‌ بود که‌ به‌ مردم‌ یاد می‌داد، چگونه‌ بر پیامبر(ص) واردشوند و چگونه‌ او را صدا بزنند.

 

5ـ ملیکه‌

ملیکه‌ بنت‌ علقمه‌، در حبشه‌ خدمت‌ کار جعفر بن‌ ابی‌ طالب‌ بود. و هیچ‌ گاه‌ از درگاه‌و ولایت‌ دور نشد و در ماجرای‌ کربلا، دوشادوش‌ زینب‌، ره‌ می‌سپرد و رنج‌ ها رابه‌ جان‌می‌خرید و در دفاع‌ از حریم‌ اهل‌ بیت‌، مشقت‌ها را تحمل‌ می‌کرد.

 

6ـ سلمی‌

چهارمین‌ زنی‌ که‌ همراه‌ زینب‌، در مسیر کاروان‌ کربلا، عاشقانه‌ طی‌ طریق‌ می‌کرد،سلمی‌ بود. سلمی‌ خدمتکار صفیه‌ بنت‌ عبدالمطلب‌.

 

7ـ رقیه‌

دختر سه‌ ساله‌ای‌ که‌ رنج‌ راه‌ و تشنگی‌ کربلا و سختی‌ غم‌ از دست‌ دادن‌ پدر وبرادران‌ و عموهای‌ خود را در دل‌ می‌کشید. درست‌ در همان‌ زمانی‌ که‌ دختران‌ هم‌ سال‌ اوبازی‌ می‌کردند، او مصیبت‌ و رنج‌ ها را می‌آموخت‌. در سال‌هایی‌ که‌ هم‌ سالان‌ او، درآغوش‌ پدر، خنده‌های‌ شادی‌ سر می‌دادند، او باران‌ تیرها و ضربه‌های‌ نیزه‌ها را بر جسم‌پاره‌ پارة‌ پدر، مشاهده‌ می‌کرد.

یک‌ دختر سه‌ ساله‌ چه‌ قدر می‌تواند تاب‌ و توان‌ و تحمل‌ داشته‌ باشد؟ چهره‌اش‌ دربرابر توفان‌ تازیانة‌ غم‌ها و رنج‌ها قرار می‌گیرد و قامت‌ کوچکش‌ در مقابل‌ مصیبت‌هامی‌شکند و سرانجام‌ در شام‌، از شدت‌ غم‌ و اندوه‌، در حال‌ اسارت‌ می‌میرد و در آن‌جادفن‌می‌شود.

 

8ـ سکینه‌

دختر امام‌ حسین‌(ع)  است‌. سکینه‌ به‌ همراه‌ مادرش‌ رباب‌ و برادر شش‌ ماهه‌اش‌علی‌اصغر در کاروان‌ عاشقان‌ ره‌ می‌سپرد تا به‌ کربلا رسید. بار غم‌ها در کربلا، سکینه‌ رافشرد. شهادت‌ برادر شیرخوارش‌ او را چنان‌ از خود بی‌خود کرده‌ بود که‌ در لحظات‌ وداع‌پدر، خاموش‌ و لب‌ فرو بسته‌، به‌ نقطه‌ای‌ چشم‌ دوخته‌ و گفتی‌ روح‌ از بدنش‌ جدا شد.امام‌(ع)  وقتی‌ دختر خود را چنین‌ دید، در مقابلش‌ بر زمین‌ نشست‌ و دست‌هایش‌ را درمیان‌ دستان‌ خسته‌اش‌ گرفت‌ و او را به‌ شکیبایی‌ دعوت‌ نمود و صورتش‌ را غرق‌ بوسه ‌وداع‌ کرد و به‌ میدان‌ برگشت‌.

در پایان‌ کار عاشورا، که‌ امام‌ به‌ زمین‌ افتاد و اسبش‌ بدون‌ صاحب‌ به‌ خیمه‌هابرگشت‌، سکینه‌ با فریاد وناله‌، جلو اسب‌ دوید و بانوان‌ دیگر از خیمه‌ها بیرون‌ آمدند.

 

9ـ ام‌ اسحاق‌

وی‌ مادر فاطمه‌ صغرا و عبدالله رضیع‌ است‌. به‌ نقل‌ بعضی‌ از مورخان‌، دو تن‌ ازهمسران‌ امام‌ حسین‌(ع) در کربلا حضور داشتند: رباب‌ و ام‌اسحاق‌. از امام‌ حسین‌(ع) دوفرزند داشت‌: فاطمة‌ صغرا (که‌ در قسمت‌ اوّل‌ در مورد او نوشتیم‌ که‌ به‌ نقل‌ از مورخان‌غربی‌ به‌ نمایندگی‌ از امام‌، به‌ ایران‌ رفت‌ و بعد از مأموریت‌، به‌ مکه‌ برگشت‌ و همراه‌ کاروان‌امام‌ به‌ کربلا آمد) و فرزند دوم‌، عبدالله رضیع‌ است‌ که‌ همان‌ روز عاشورا یا یک‌ روز قبل‌ ازآن‌، متولد شده‌ و روز عاشورا نیز به‌ شهادت‌ رسید.

 

10ـ فاطمه‌

همسر گرامی‌ حضرت‌ سجاد(ع) است‌. او دختر امام‌ حسن‌ مجتبی‌(ع)  و از بانوان‌ باعظمت‌ شیعه‌ است‌. وی‌ به‌ همراه‌ شوهرش‌ امام‌ زین‌ العابدین‌(ع)  و فرزند ارجمندش‌ امام‌محمدباقر(ع)  در کربلا حضور داشت‌ و سپس‌ در سلک‌ اسیران‌ به‌ شام‌ رفت‌ و در همة‌مصیبت‌ها با دیگر اهل‌ بیت‌ شریک‌ بود. چه‌ گذشت‌ براین‌ بانوی‌ گرامی‌، وقتی‌ که‌ شوهربیمار خود را در زیر غل‌ و زنجیر بالای‌ شتر نگریست‌، و طفل‌ چهار سالة‌ خود را گرسنه‌ وتشنه‌ یافت‌ و خودش‌ را محتاج‌ پارچه‌ای‌ دید که‌ خود را از دید نامحرمان‌ بپوشاند، و ازطرفی‌ دیگر، سرهای‌ خویشاوندان‌ خود را بر نیزه‌دید.

11ـ زینب‌ صغری

دختر امام‌ علی‌(ع) است‌ که‌ به‌ همراه‌ شوهرش‌، محمد بن‌ عقیل‌ بن‌ ابی‌طالب‌ درکربلا بود. پس‌ از شهادت‌ محمد بن‌ عقیل‌، به‌ همراه‌ اهل‌ بیت‌ به‌ اسارت‌ به‌ شام‌ رفته‌ و رنج‌اسیری‌ کشید. پس‌ از مراجعت‌ به‌ مدینه‌، با فراس‌ بن‌ جعدة‌ بن‌ هبیرة‌ المخزومی‌ ازدواج‌کرد. جعدة‌ بن‌ هبیره‌، پسر خواهر امام‌ علی‌(ع) ام‌ هانی‌است‌.

 

12ـ رقیة‌ الکبری‌ (ام‌ کلثوم‌ صغری)

دختر امیرالمؤمنین‌ امام‌ علی‌(ع)  و همسر مسلم‌ بن‌ عقیل‌(ع) است‌. مسلم‌ از او دوپسر به‌ نام‌ عبدالله و محمد و یک‌ دختر به‌ نام‌ حمیده‌ داشت‌ و هرسه‌ عضو این‌ خانواده‌ درکربلا بودند که‌ هر دو پسر در کربلا شهید شدند. عبدالله شوهر جناب‌ سکینه‌ دختر امام‌حسین‌(ع) بود.

نام‌ مادر رقیه‌، صهبای‌ تغلبیه‌ معروف‌ به‌، ام‌ حبیبه‌ بود که‌ رقیه‌ و عمر بن‌ علی‌، به‌صورت‌ دوقلو از صهبا متولد شده‌ بودند.

مؤلف‌ ریاحین‌ الشریعه‌ (در ج‌3 ـ ص‌ 299) از رقیه‌ با عنوان‌ «ام‌ کلثوم‌ صغری»نام‌می‌برد.

 

13ـ حمیده‌

مسلم‌ بن‌ عقیل‌، دختر کوچکی‌ داشت‌ که‌ به‌ همراه‌ خانواده‌اش‌ رهسپار کربلاشد.وقتی‌ در مسیر مکه‌ به‌ کوفه‌ در منزل‌ زباله‌ خبر شهادت‌ مسلم‌ را به‌ امام‌ حسین‌(ع)رساندند. امام‌ بعد از اعلام‌ خبر به‌ یارانش‌، دختر مسلم‌ را صدا کرد. او را روی‌ زانوی‌ خویش‌نشاند و نوازش‌ کرد. دخترک‌ زیرک‌ و باهوش‌ بود، از حالت‌ امام‌ و گونه‌ نوازش‌، فهمید وگفت‌: «یابن‌ رسول‌ الله، مثل‌ این‌ که‌ خبر مرگ‌ پدرم‌ را می‌دهی‌؟» اباعبدالله(ع)  متأثر شدو فرمود: «دخترکم‌، من‌ به‌ جای‌ پدرت‌ هستم‌.» صدای گریه‌ بلند شد. امام‌ حسین‌(ع)  روبه‌ فرزندان‌ عقیل‌ کرد و فرمود: «فرزندان‌ عقیل‌! شما یک‌ شهید دادید، بس‌ است‌،می‌توانید بر گردید.» عرض‌ کردند: «یابن‌ رسول‌ الله! ما تا پایان‌ کار در خدمت‌ شماخواهیم‌ بود و از هیچ‌ چیز نمی‌ترسیم‌.»

مؤلف‌ عمدة‌ الطالب‌ نام‌ دختر مسلم‌ بن‌ عقیل‌ را «حمیده‌» می‌نویسد.

مرتضی‌ مدرسی‌ چهاردهی‌، در کتاب‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ به‌ روایت‌ از اعثم‌ کوفی‌می‌نویسد، دو تن‌ از پسران‌ مسلم‌ به‌ نام‌ عبدالله و محمد در کربلا حضور داشتند که‌ به‌شهادت‌ رسیدند و دخترکی‌ سیزده‌ ساله‌ که‌ با دختران‌ حسین‌ بن‌علی‌(ع)  در سفرکربلابود.

 

14ـ لیلا

بانوی‌ حرم‌ امام‌ حسین‌(ع)  و مادر گرامی‌ علی‌ اکبر، شهید کربلا است‌. لیلا دخترابومرة‌ بن‌ عروة‌ بن‌ مسعود ثقفی‌ است‌.

تاکنون‌ در مورد این‌ که‌ لیلا در کربلا بوده‌، در کتاب‌های‌ تاریخی‌ مطلبی‌ نیامده‌است‌. اما از حیات‌ او بعد از واقعة‌ کربلا، نوشته‌اند که‌: لحظه‌ای‌ صدای‌ ناله‌ و شیون‌ از خانه ‌لیلا در مدینه‌ قطع‌ نمی‌شد.

مؤلف‌ ریاحین‌ الشریعه‌ از این‌ بانوی‌ عالی‌ قدر، با نام‌ «ام‌ لیلی‌» یاد می‌کند در اشعارعربی‌ و فارسی‌ و هم‌ چنین‌ در نقل‌ مطالب‌ از منابع‌ مورد استفاده‌اش‌، نام‌ «لیلی‌» نوشته‌شده‌ و همین‌ نام‌ نیز در نوشتار و گفتار عامه‌ معروف‌ است‌.

 

15ـ فاطمة‌ صغری

دختر ارجمند امام‌ علی‌(ع)  است‌ که‌ به‌ نقل‌ مؤلف‌ ریاحین‌الشریعه‌ از بانوان‌ دشت‌کربلاست‌.

 

16ـ لیلا

همسر گرامی‌ امام‌ علی‌(ع)  است‌. او دختر مسعود بن‌ خالد بن‌ ربعی‌ التمیمیه‌ بود.فرزند گرامی‌ لیلا به‌ نام‌ «عبدالله اصغر» در روز عاشورا در رکاب‌ حضرت‌ سیدالشهدا(ع)  به‌شهادت‌ رسید و بعضی‌ از مورخان‌ می‌نویسند که‌ علاوه‌ بر عبدالله اصغر، محمد اصغر نیزدر کربلا شهید شد.

 

17ـ ام‌ کلثوم‌

دختر حضرت‌ زینب‌(س‌) است‌ که‌ به‌ عقد قاسم‌ بن‌ محمد بن‌ جعفر بن‌ ابی‌طالب‌ درآمده‌ بود. این‌ دختر عمو و پسر عمو، هر دو در کربلا حضور داشتند. و قاسم‌ در رکاب‌ امام‌حسین‌(ع)  به‌ شهادت‌ رسید و این‌ بانوی‌ گرامی‌ در همه‌ ماجرای‌ عاشورا سهیم‌ وشریک‌بود.

 

18ـ رمله‌ (نجمه‌)

«رمله‌» و به‌ قولی‌ «نجمه‌» مادر قاسم‌ بن‌ الحسن‌(ع)  است‌ که‌ در کربلا به‌ همراه‌فرزند رشیدش‌ حضور داشت‌ و جناب‌ قاسم‌ در رکاب‌ عموی‌ خود به‌ درجه‌ شهادت‌ نایل‌آمد.

 

19ـ ام‌ الثغر

نامش‌ «خوصا» دختر عمرو بن‌ عامر کلابی‌ است‌. ابوالفرج‌ در مقاتل‌ الطالبین‌ گوید:عقیل‌ بن‌ ابی‌طالب‌ (برادر امام‌ علی‌(ع))  او را تزویج‌ کرد و جعفر از او متولد گردید. این‌ مادرو پسر هر دو در کربلا حضور داشتند و جعفر در رکاب‌ امام‌ حسین‌(ع) به‌ شهادت‌رسید.

 

20ـ شهربانو

یکی‌ از بانوان‌ دشت‌ کربلاست‌. ارباب‌ مقاتل‌ گفته‌اند که‌ در روز عاشورا طفلی‌ ازسراپرده‌ بیرون‌ شد و دو گوش‌واره‌ در گوش‌ داشت‌. از وحشت‌ و حیرت‌ به‌ چپ‌ و راست‌ نظرمی‌کرد. از آن‌ واقعة‌ هولناک‌ آن‌ چنان‌ در بیم‌ و اضطراب‌ بود که‌ گوش‌واره های‌ او از لرزش‌سر و تن‌ او، می‌لرزید. در این‌ حال‌ به‌ ناگاه‌، سنگین‌ دلی‌ که‌ او را «هانی‌ بن‌ ثبیت‌»می‌گفتند بر او حمله‌ کرد و او را شهید نمود. گفته‌اند که‌ در وقت‌ شهادت‌ آن‌ طفل‌، مادرش‌شهربانو ایستاده‌ و به‌ او نظر می‌کرد و یارای‌ سخن‌ گفتن‌ و حرکت‌ کردن‌ نداشت‌.

 

21ـ حسنیه‌

او خدمت‌ کار خانة‌ امام‌ زین‌ العابدین‌ بود. می‌نویسند: «حسنیه‌ کنیزی‌ بود که‌ او راامام‌ حسین‌(ع) از نوفل‌ بن‌ حارث‌ بن‌ عبدالمطلب‌ خریده‌ و به‌ عقد مردی‌ به‌ نام‌ «سهم‌» درآورد. پسری‌ به نام‌ «مُنْجِح‌» از او متولد شد. مادر و پسر به‌ همراه‌ خاندان‌ پیامبر(ص) به‌ کربلاآمدند و مُنجح‌ به‌ درجة‌ رفیع شهادت‌ نائل‌ آمد و مادرش‌ به‌ همراه‌ اهل‌ بیت‌ به‌ اسارت‌ به‌شام‌ رفت‌.»

 

22ـ فکهیه‌

او همسر عبدالله بن‌ اریقط‌ است‌. این‌ زن‌، خدمت‌ کار خانة‌ جناب‌ رباب‌ (همسرامام‌ حسین‌(ع)) بود. وی‌ از عبدالله، پسری‌ به‌ نام‌ «قارب‌» داشت‌ که‌ در کربلا شهید شد.فکهیه‌ نیز به‌ همراه‌ رباب‌ در سلک‌ اسیران‌ اهل‌بیت‌ به‌ شام‌ رفت‌.

 

23ـ ام‌ خلف‌

او همسر مسلم‌ بن‌ عوسجه‌ بود که‌ به‌ همراه‌ شوهر و فرزند خویش‌ در حماسة‌عاشورا شرکت‌ داشت‌. بعد از شهادت‌ مسلم‌ بن‌ عوسجه‌، فرزندش‌ خلف‌ آهنگ‌ حمله‌ به‌دشمن‌ کرد ولی‌ حضرت‌ سیدالشهدا(ع)  او رانهی‌ کرد و فرمود: «ای‌ جوان‌! پدرت‌ شهیدشد، اگر تو نیز شهید شوی‌، مادرت‌ در پناه‌ چه‌ کسی‌، در این‌ بیابان‌ خواهد بود؟»

فرزند مسلم‌، مردّد ماند که‌ چه‌ بکند؟! مادرش‌، شتابان‌ جلو آمد و گفت‌: «ای‌ فرزند!مبادا سلامت‌ خود را بر یاری‌ پسر پیامبر(ص) برگزینی‌ که‌ هرگز از تو راضی‌ نخواهم‌ شد.»فرزند مسلم‌، عنان‌ برگرفت‌ و به‌ سوی‌ دشمن‌ حمله‌ کرد.

او مردانه‌ تلاش‌ کرد و با کشتن‌ جمعی‌ از مشرکان‌، سرانجام‌ به‌ شهادت‌ رسید.کوفیان‌، سر او را بریدند و به‌ سوی‌ مادرش‌ افکندند. مادر سر فرزند شهیدش‌ را برداشت‌ وآن‌ را بوسید و چنان‌ گریست‌ که‌ همگان‌ را به‌ گریه‌ آورد.

 

24ـ ام‌ وهب‌

مادر وهب‌ بن‌ عبدالله خباب‌ کلبی‌ است‌. آن‌ روز که‌ آتش‌ جنگ‌ در کربلا شعله‌ورشد، یاران‌ باوفای‌ امام‌، هر یک‌ به‌ میدان‌ می‌رفتند و امام‌ را یاری‌ می‌کردند. ام‌ وهب‌، وقتی‌که‌ دید گرگان‌ آدم‌خوار یزیدی‌ باامام‌ حسین‌(ع)  در نبرد شدند، رو به‌ فرزندش‌ وهب‌ کرد وگفت‌: «فرزندم‌، برخیز و پسر پیامبر را دریاب‌.» وهب‌ گفت‌: «چنان‌ می‌کنم‌ و تا آن‌جا که‌توانایی‌ دارم‌ کوتاهی‌ نخواهم‌ کرد.» وهب‌ روانه‌ میدان‌ شد و چنین‌ رجز خواند: «اگر مرانمی‌شناسید بدانید من‌ فرزند عبدالله بن‌ خباب‌ کلبی‌ هستم‌. به‌ زودی‌ مرا خواهید شناخت‌و ضرب‌ دست‌ مر ا خواهید چشید. حمله‌ و جلالت‌ و صولت‌ مرا خواهید شناخت‌، که‌ من‌،نخست‌ خون‌ برادرانم‌ را حفظ‌ می‌کنم‌ و آنگاه‌ خون‌ خود را».

وهب‌ آن‌ قدر جنگید تا دو دستانش‌ قطع‌ شد و اسیر گردید. عمر سعد دستور دادگردنش‌ را زدند و سرش‌ را به‌ طرف‌ سپاه‌ امام‌ حسین‌(ع)  پرت‌ کردند. مادر سر را برداشت‌ وبوسید و گفت‌: «سپاس‌ خدای‌ را که‌ روی‌ مرا به‌ شهادت‌ تو پیش‌ روی‌ حسین‌(ع) سفیدکرد.»

سپس‌ سر وهب‌ را به‌ سوی‌ سپاه‌ ابن‌ سعد پرتاب‌ کرد و گفت‌: «ما آنچه‌ در راه‌ خدادادهایم‌ پس‌ نمی‌گیریم‌».

بعضی‌ از مورخان‌ می‌نویسند: ام‌ وهب‌، بعد از شهادت‌ فرزندش‌، ستون‌ خیمه‌ رابرداشت‌ و به‌ دشمن‌ حمله‌ کرد و دو نفر را کشت‌. سپس‌ به‌ دستور امام‌ از میدان‌ برگشت‌.

ام‌ وهب‌ هنگام‌ حمله‌ با عمود خیمه‌، این‌ رجز را می‌خواند:

انا عجوز فی‌ النساء ضعیفة‌خالیة‌ بالیة‌ نحیفة‌

اضربکم‌ بضربة‌ عنیفة‌دون‌ بنی‌ فاطمة‌ الشریفة‌

«من‌ در میان‌ زنان‌، زنی‌ ضعیف‌ و ناتوان‌ هستم‌، لکن‌ برای‌ حمایت‌ از فرزندان‌فاطمه‌3 با شما می‌جنگم‌ و سخت‌ترین‌ ضربه‌ها را بر شما وارد می‌آورم‌.»

نویسندة‌ کتاب‌ خاندان‌ وهب‌ نام‌ ام‌ وهب‌ را «قمر» می‌نویسد. هم‌چنین‌ مؤلف‌ریاحین‌ الشریعه‌ (در ج‌ 3،  ص‌ 301) نام‌ او را «قمری‌» و «قمر» نوشته‌ است‌.

 

25ـ همسر وهب‌

دخترک‌ نوجوانی‌ که‌ مورخان‌ نام‌ او را «عذرا» نوشته‌اند. تازه‌ باوهب‌ بن‌ عبدالله بن‌خباب‌ کلبی‌ ازدواج‌ کرده‌ بود که‌ در مسیر کاروان‌ خود، وقتی‌ همسرش‌ شیفتة‌ امام‌حسین‌(ع)  گردید و مسلمان‌ شد، به‌ کاروان‌ امام‌ پیوستند. روز عاشورا، وقتی‌ وهب‌ برای‌وداع‌ به‌ خیمه‌ آمد، عذرا گرفت‌: ای‌ کاش‌ جهاد به‌ زنان‌ نیز واجب‌ می‌شد، تا من‌ نیزمی‌توانستم‌ جان‌ نالایقم‌ را فدای‌ امام‌ کنم‌.

در روز عاشورا، هنوز بیش‌ از هفده‌ روز از ازدواج‌ آنان‌ نمی‌گذشت‌ که‌ همسرش‌ وهب‌روانة‌ میدان‌ گردید و چنان‌ سهم‌گین‌ به‌ دشمن‌ حمله‌ کرد که‌ آنان‌ از جنگ‌ تن‌ به‌ تن‌ دست‌کشیده‌ و دسته‌ جمعی‌ به‌ او حمله‌ بردند. عذرا که‌ حربه‌ای‌ سنگین‌ در دست‌ داشت‌ به‌ اونزدیک‌ شد تا یاری‌اش‌ کند. وهب‌ در حالی‌ که‌ سعی‌ می‌کرد با وجود زخم‌های‌ فراوانش‌سرپا بایستد، از همسرش‌ می‌خواست‌ تا به‌ میان‌ خیمه‌ها باز گردد، ولی‌ زن‌ می‌گفت‌:«نمی‌گذارم‌ تنها به‌ بهشت‌ بروی‌! قسم‌ به‌ پدر و مادرم‌، امروز روز افتخار من‌ و توست‌ که‌ درراه‌ عزیزترین‌ و برجسته‌ترین‌ افراد از خاندان‌ رسول‌الله می‌جنگیم‌.» امام‌(ع)  فرمود: «خداتورا جزای‌ نیکو دهد، به‌ خیمه‌ها برگرد...» و او برگشت‌.

 

26ـ ام‌ وهب‌

همسر عبدالله بن‌ عمیر کلبی‌ است‌. ام‌ وهب‌ دختر عبد از خانوادة‌ غرة‌ بن‌ قاسط‌بود. عبدالله از بزرگان‌ قبیلة‌ بنی‌ علیم‌ و از اشراف‌ کوفه‌ بود و در محلة‌ بئرالجعد همدان‌ که‌از محله‌های‌ بزرگ‌ کوفه‌ بود، منزل‌ داشت‌. پیش‌ از آن‌ که‌ به‌ کربلا آید، قصد داشت‌ برای‌جهاد به‌ اطراف‌ ری‌ برود، اما چون‌ دید مردم‌ کوفه‌ دسته‌ دسته‌ به‌ جنگ‌ حسین‌(ع)می‌روند، از رفتن‌ به‌ جهاد منصرف‌ گشت‌ و دفاه‌ از حسین‌(ع)  را واجب‌تر دید و به‌ همراه‌همسرش‌ از کوفه‌ خارج‌ شد و شبانه‌ خود را به‌ اردوگاه‌ حسین‌(ع)  رسانید.

عبدالله در صبح‌ عاشورا در نبرد تن‌ به‌ تن‌ با لشکریان‌ عمر سعد دلیرانه‌ جنگید و دونفر را کشت‌ و انگشتانش‌ در این‌ جنگ‌ قطع‌ گردید. همسرش‌ ـ ام‌ وهب‌ ـ که‌ از دور نبردشجاعانة‌ شوهرش‌ را می‌دید عمودی‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و به‌ کمک‌ وی‌ شتافت‌ و در حالی‌ که‌هلهله‌ می‌کرد، می‌گفت‌: «پدر و مادرم‌ فدای‌ تو باد که‌ برای‌ خاندان‌ پیامبر جهاد می‌کنی‌ وبرضد دشمنان‌ ا´نان‌ می‌رزمی‌ عبدالله خواست‌ او را به‌ خیمه‌ برگرداند، ولی‌ او دامن‌ عبداللهرا گرفت‌ و فریاد کشید: «به‌ خدا من‌ تو را ترک‌ نمی‌کنم‌،  تا همراه‌ تو کشته‌ شوم‌.» امام‌حسین‌(ع)  چون‌ چنین‌ دید، ام‌ وهب‌ را با صدای‌ بلند به‌ سوی‌ خیمه‌ها خواند و فرمود که‌:«زنان‌ را جهاد نشاید.»

پس‌ ام‌ وهب‌ به‌ خیمه‌ها برگشت‌ و عبدالله به‌ میدان‌ رفت‌. در مرحلة‌ دوم‌ جنگ‌ که‌شمر جهت‌ آتش‌ زدن‌ خیمه‌ها حمله‌ کرده‌ بود، عبدالله با شجاعتی‌ بسیار جنگید و به‌شهادت‌ رسید. همسرش‌ چون‌ جسد شوهرش‌ را بر روی‌ خاک‌ دید، شتابان‌ بر سر جنازة‌ اورفت‌ و در حالی‌ که‌ خون‌ از سر و صورت‌ همسرش‌ پاک‌ می‌کرد، گفت‌: «بهشت‌ گوارایت‌ باد،من‌ نیز از خدای‌ خویش‌ می‌خواهم‌ که‌ جای‌ تو را در اعلا علیین‌ قرار دهد و مرا نیز درمصاحبت‌ تو بگمارد.»

شمر که‌ در آن‌ نزدیکی‌، شاهد ماجرا بود، به‌ غلامش‌ رستم‌ گفت‌: «سرش‌ را با عمودبکوب‌.»

زن‌، سخن‌ شمر را شنید، ولی‌ هم‌چنان‌ استوار و بی‌ هراس‌ و وحشت‌ بر جای‌ خودنشست‌ و خاک‌ و خون‌ از سر پاک‌ شوهرش‌ زدود، ناگاه‌ آن‌ ستم‌گر دیو سیرت‌ و خون‌ آشام‌بی‌رحم‌، چنان‌ عمودی‌ بر سرش‌ کوفت‌ که‌ بی‌درنگ‌ روح‌ پاکش‌ به‌ آسمان‌ها پرواز کرد و آن‌زن‌ در کنار جسد مطهر همسرش‌ به‌ شهادت‌ رسید و بدین‌گونه‌ زن‌ عاشورایی‌ دیگری‌ درصدر تاریخ‌ جای‌ گرفت‌.

ام‌ وهب‌، نخستین‌ زنی‌ است‌ که‌ در کربلا به‌ افتخار شهادت‌ نایل‌ آمد.

 

27ـ مادر عبدالله بن‌ عمیر

او نیز همراه‌ فرزندش‌ در کربلا بود. بعد از شهادت‌ عبدالله، او عمود خیمه‌ را برداشت‌و به‌ دشمن‌ حمله‌ کرد. اما به‌ دستور امام‌(ع) به‌ خیمه‌ها برگشت‌ و امام‌ برای‌ خانوادة‌ ا´نان‌،دعای‌ خیر کرد و فرمود: «خداوند به‌ شما جزای‌ خیر دهد که‌ دربارة‌ دین‌ خدا و همراهی‌فرزند پیامبر خود کوتاهی‌ نکردید. شما را به‌ بهشت‌ و رضایت‌ خدا و پیغمبر بشارت‌می‌دهم‌.»

 

28ـ مادر عمرو بن‌ جناده‌

نام‌ این‌ بانوی‌ شجاع‌، «بحریه‌» بنت‌ مسعود الخزرجی‌ است‌. عمرو بن‌ جناده‌ یازده‌ساله‌ بود. پس‌ از آن‌ که‌ پدرش‌ جنادة‌ بن‌ کعب‌ انصاری‌ به‌ شهادت‌ رسید، از امام‌(ع) اجازه‌پیکار خواست‌. امام‌(ع) فرمود: «این‌ جوان‌، پدرش‌ شهید شد، شاید شهادتت‌ او برای‌مادرش‌ بسیار ناگوار باشد.» و بدین‌ جهت‌ اجازة‌ پیکارنداد. عمرو گفت‌: «یابن‌ رسول‌الله،مادرم‌ مرا به‌ جنگ‌ فرستاده‌ و مرا تشویق‌ به‌ کارزار کرده‌ است‌.»

امام‌ اجازه‌ داد و وی‌ به‌ میدان‌ رفت‌ و بعد از مدتی‌ پیکار، به‌ شهادت‌ رسید. سر او رابریدند و به‌ سوی‌ سپاه‌ امام‌ انداختند. مادرش‌ سر فرزند را برداشت‌ و پاکیزه‌ کرد و بوسید وسر را به‌ سوی‌ سپاه‌ عمر سعد انداخت‌ و در حالی‌ که‌ مسلح‌ شده‌ بود، به‌ سپاه‌ عمر سعدحمله‌ کرد و دو نفر را به‌ قتل‌ رساند. اما بعداً به‌ توصیه‌ امام‌ حسین‌(ع)  به‌ خیمه‌ها
برگشت‌.

بعد از عاشورای‌ 61 هجری‌

غروب‌ روز عاشورا، سپاه‌ عمر بن‌ سعد به‌ طرف‌ خیمه‌ها هجوم‌ آوردند. از مردان‌بنی‌هاشم‌ کسی‌ جز امام‌ سجاد بیمار، زنده‌ نبود. لحظه‌هایی‌ تلخ‌ و کوبنده‌ ایجاد شد.صدای‌ گریة‌ زنان‌ و کودکان‌، مثل‌ رشته‌ هایی‌ از روشنایی‌، در هم‌ پیوند می‌خورد. در میدان‌جنگ‌، پیکرهای‌ پاک‌ و پاره‌ پارة‌ عزیزانشان‌ افتاده‌ بود و اکنون‌ خودشان‌ در برابر هجوم‌دشمنان‌ قرار گرفته‌ بودند. دشمن‌ برای‌ غارت‌ به‌ خیمه‌ها حمله‌ آورد. دور دیگری‌ از فاجعه‌کربلا آغاز شده‌ بود: غارت‌ و اسارت‌. در این‌ صحنه‌ نیز، زنان‌ شجاع‌ اهل‌ بیت‌، هر کدام‌ به‌تنهایی‌، حماسه‌ها آفریدند. گویی‌ همه‌ تاریخ‌ و همه‌ هستی‌ در آن‌ صحرا خلاصه‌ می‌شدبود و این‌ صدایی‌ مظلومانه‌ بود که‌ از حنجرة‌ زنان‌ و کودکان‌ معصوم‌ بر آن‌ بیابان‌طین‌اندازمی‌شد.

1ـ زینب‌(س‌)

با هجوم‌ دشمن‌ به‌ خیمه‌ها، زینب‌ که‌  بعد از شهادت‌ برادرش‌، نیابت‌ خاصة‌ او را برعهده‌ داشت‌، مسئولیت‌ بزرگی‌ را بر دوش‌ کشیده‌ . زنی‌ که‌ باران‌ مصیبت‌ بر قلبش‌ باریده‌ وطوفان‌ دردها و رنج‌ها او را فراگرفته‌، در برابر دشمن‌، بر بالای‌ بلندای‌ معروف‌ به‌ تل‌ّ زینبیه‌می‌رود و فریاد می‌زند: «عمر سعد»، اگر منظور سپاهیان‌ تو از حمله‌ به‌ خیمه‌ها به‌ یغمابردن‌ اسباب‌ و وسایل‌ و زیورآلات‌ است‌، خودمان‌ می‌دهیم‌، به‌ سپاهت‌ بگو شتاب‌ نکنند.مگذار دست‌ نامحرمان‌ به‌ سوی‌ خانوادة‌ پیامبر(ص) دراز شود.»

زینب‌، همة‌ زنان‌ و کودکان‌ را گردا´ورد و درخواست‌ کرد تا هرچه‌ لباس‌ خوب‌ وزیورآلات‌ دارند در گوشه‌ای‌ جمع‌ کنند.

سپاه‌ عمر سعد آمدند و آنچه‌ را بود، غارت‌ کردند و حتی‌ بعضی‌ها به‌ زنان‌ و دختران‌یورش‌ می‌بردند تا مقنعه‌ و چادر از سر آنان‌ بربایند.

زینب‌، در آن‌ روز مسئولیت‌های‌ بسیاری‌ برعهده‌ داشت‌ و همه‌ را به‌ خوبی‌ انجام‌داد؛ از سویی‌ پناه‌گاه‌ زنان‌ و کودکان‌ بود و همه‌ را سریعاً جمع‌ کرد و از خیمه‌های‌ سوخته‌،خیمه‌ هایی‌ جدید ساخت‌ و همه‌ را در خیمه‌ها جا داد، از سویی‌ دیگر، پاسدار و مراقب‌ امام‌سجاد(ع) بود. وقتی‌ دید که‌ سواری‌ به‌ سوی‌ خیمة‌ امام‌ سجود هجوم‌ می‌برد، فوری‌ خود رابه‌ خیمة‌ برادرزاده‌اش‌ رساند و از تعرض‌ به‌ حریم‌ امامت‌ جلوگیری‌ کرد.

عمر سعد دستور داد، همه‌ بازماندکان‌ فاجعة‌ کربلا را به‌ اسارت‌ بگیرند. آن‌ شب‌ رادر کربلا ماندند. سپیده‌ دم‌، سپاه‌ برای‌ بازگشت‌ به‌ کوفه‌ آرایش‌ پیدا کرد. دوران‌ اسارت‌شروع‌ شد.

در آن‌ سپیده‌ دم‌، صبا بر شهیدان‌ می‌وزید. خانوادة‌ پیامبر، در سرزمینی‌ غریب‌،بی‌کس‌ و بی‌پناه‌، در محاصرة‌ دشمنان‌ قرار داشتند. سپاه‌ عمر سعد می‌خواستند، آنان‌ راحرکت‌ دهند و آنان‌، زینب‌، رباب‌، ام‌ کلثوم‌، فاطمه‌ و سکینه‌ و... و امام‌ سجاد(ع)، چگونه‌ ازکنار شهیدانشان‌ بروند؟

نزدیک‌ غروب‌ روز یازدهم‌ محرم‌، کاروان‌ اسیران‌ به‌ سوی‌ کوفه‌ حرکت‌ کردند.فاصلة‌ کربلا تا کوفه‌ را که‌ شبانه‌ طی‌ کردند، برای‌ خانواده‌، زنان‌ و کودکان‌، که‌ از شب‌ عاشوراچشم‌ بر هم‌ ننهاده‌ بودند و قلب‌هایشان‌ سرشار از غم‌ و مصیبت‌ بود، ساعات‌ تلخ‌ وفرساینده‌ای‌ بود.

هر قبیله‌ از سپاهیان‌ عمر سعد با سرهای‌ شهیدان‌ که‌ بر نیزه‌ زده‌ بودند، حرکت‌می‌کردند و اسیران‌، دست‌ بسته‌ به‌ دنبال‌ هم‌ به‌ راه‌ افتادند. در آغاز صف‌ اسیران‌، علی‌ بن‌الحسین‌(ع) زنجیر در دست‌ گام‌ بر می‌دارد و در پایان‌ زینب‌3 با قامتی‌ افراشته‌ و نگاهی‌غم‌زده‌ و عمیق‌ منظرة‌ حرکت‌ اسیران‌ را در پیش‌ رو دارد و قدری‌ جلوتر، زنجیرة‌ نیزه‌داران‌و طلوع‌ آفتاب‌ سرهای‌ شهیدان‌را بر نیزه‌هامی‌ بیند؛ بر بلندترین‌ نیزه‌ سر حسین‌(ع)  رازده‌ بودند.

زینب‌ با آرامش‌ و شکوهی‌ خاص‌، در انتهای‌ صف‌ اسیران‌، ره‌می‌پیمود ولحظه‌های‌ زندگی‌ را در خاطرش‌ مرور می‌کرد: از مدینه‌ که‌ حرکت‌ می‌کردند همة‌ جوانان‌ وبرادران‌ و فرزندانش‌، حسین‌ و عباس‌ و... زنان‌ را با حرمت‌ تمام‌ در محمل‌ها نشانده‌ بودند؛از مکه‌ که‌ به‌ سوی‌ کوفه‌ راه‌ افتادند، منزل‌ به‌ منزل‌، آتش‌ خاطره‌ای‌ را به‌ جای‌ گذاشتند، درکربلا، پیمان‌ شکنان‌ که‌ هزاران‌ نامه‌ به‌ امام‌ نوشتند و او را دعوت‌ کرده‌ بودند، با شمشیر به‌استقبالشان‌ آمدند و همة‌ مردان‌ و جوانان‌ بنی‌هاشم‌ را، از دم‌ تیغ‌ گذراندند و بر اجسادشان‌اسب‌ تاختند و خانوادة‌ پیامبر را به‌ اسارت‌ گرفتند.

زینب‌ آرام‌ و پرشکوه‌ به‌ سر برادر و کاروان‌ غم‌ زده‌ و کودکان‌ می‌نگریست‌.

سپیده‌ دم‌ دوازدهم‌ محرم‌، کاروان‌ اسیران‌ به‌ کوفه‌ رسید. عمر سعد دستور داده‌ بودتا سرهای‌ شهیدان‌، زودتر به‌ کوفه‌ برسد و در میدان‌ عمومی‌ شهر نصب‌ گردد. ابن‌ زیاد نیزدستور داده‌ بود کوفه‌ را تزیین‌ کنند و  جشن‌ و سرور فراهم‌ ا´ورند. مردم‌ در خیابان‌های‌ کوفه‌جمع‌ شده‌ بودند. کاروان‌ اسیران‌ وارد کوفه‌ شد. خانوادة‌ پیامبر، حدود بیست‌ سال‌ پیش‌،نزدیک‌ به‌ پنج‌ سال‌ در دوران‌ حکومت‌ امام‌ علی‌(ع) در این‌ شهر زندگی‌ کرده‌ بودند، بامردم‌ آشنا بودند و امروز خانوادة‌ علی‌(ع) ، اسیرانه‌ وارد کوفه‌ می‌شدند.

برخی‌ از مردم‌ برای‌ اسیران‌، نان‌ و خرما می‌آوردند. زینب‌ گفت‌: «صدقه‌ بر خانواده‌پیامبر حرام‌ است‌ و اجازه‌ نداد کسی‌ از آنان‌ نان‌ و خرما استفاده‌ کند.»

صدای‌ مردم‌ به‌ گریه‌ بلند شد. آنان‌ اندک‌ اندک‌ به‌ هوش‌ می‌آمدند. وقتی‌ خانوادة‌پیامبر را بسته‌ در زنجیر و در حال‌ اسارت‌ می‌دیدند، اشک‌ از دیدگانشان‌ می‌بارید. چشمان‌مردم‌ بارانی‌ شده‌ بود و دل‌ هایشان‌ طوفانی‌.

وقتی‌ چشمانشان‌ به‌ سرهای‌ شهیدان‌ و کاروان‌ اسیران‌ می‌افتاد، از خجالت‌سرهایشان‌ را پایین‌ می‌افکندند و با دست‌ بر صورت‌هایشان‌ می‌زدند و ناله‌ سر می‌دادند...

زینب‌، صحنه‌ را برای‌ ابلاغ‌ پیام‌ عاشورا مهیا دید، گفتی‌ جریان‌ مذاب‌ آتش‌ بود که‌از قلب‌ پردودش‌، آتش‌ فشانی‌ سر می‌کشید. صدای‌ او، صدای‌ هلهله‌ و شادی‌ و نیز صدای‌گریه‌ مردم‌ کوفه‌ را آرام‌ کرد. مردم‌ آرام‌ شدند. زینب‌ پس‌ از ستایش‌ خداوند، مردم‌ کوفه‌ رانکوهش‌ کرد و از پیمان‌ شکنی‌ آنان‌ گفت‌ و آنان‌ را زیان‌ کار و غدار خواند.

زینب‌ گفت‌: «آیا می‌دانید چگونه‌ داغ‌ بر دل‌ پیامبر خدا نهادید؟ حرمت‌ او راشکستید و خون‌ فرزندان‌ او را ریختید؟ آن‌ چنان‌ کار نابخردانه‌ای‌ کردید که‌ زمین‌ و آسمان‌از شرّ آن‌ لبریز است‌ و شگفت‌ مدارید که‌ چشم‌ فلک‌ خون‌ ریز است‌.»

گویا، سخنان‌ علی‌ بود که‌ از زبان‌ زینب‌ بلند می‌شد. مردم‌ با این‌ صدا و کلام‌ آشنابودند. هنوز سخنان‌ زینب‌ به‌ پایان‌ نرسیده‌ بود که‌ صدای‌ گریة‌ مردم‌ بلند شد. سخنان‌کوبندة‌ زینب‌، چونان‌ پتکی‌ آهنین‌ بر سرتماشاگران‌ فرود آمد.

مردم‌ کوفه‌، از درون‌ شکستند و صدای‌ گریة‌شان‌، صدای‌ پشیمانی‌ آنان‌ بود. مردم‌از خجالت‌ چهرة‌ خود را می‌پوشانیدند و دستان‌ خود را می‌گزیدند. هیچ‌ کس‌ مردم‌ کوفه‌ رامثل‌ آن‌ روز گریان‌ ندیده‌ بود.

کاروان‌ اسیران‌ را با عجله‌ وارد کاخ‌ ابن‌ زیاد کردند. بزرگان‌ کوفه‌ و فرمانده‌های‌ سپاه‌و جمعی‌ از پیمان‌ شکنان‌ در کاخ‌ جمع‌ شده‌ بودند. ابن‌ زیاد در حالی‌ که‌ با چوب‌ بر لبان‌مبارک‌ امام‌ می‌زد، خطاب‌ به‌ زینب‌ گفت‌: «سپاس‌ خداوندی‌ را که‌ شما را رسوا کرد و قصه‌ وفتنة‌ شما را دروغ‌ گردانید.»

این‌ بار نیز زینب‌ خروشید و پاسخ‌ داد: «سپاس‌ خداوندی‌ را که‌ ما را به‌ وجودمحمد(ص) گرامی‌ داشت‌ و ما را پاک‌ و پیراسته‌ گردانید. چنان‌ نیست‌ که‌ تو می‌گویی‌، بلکه‌کار تبه‌کاران‌ و بدکاران‌، دروغ‌است‌».

ابن‌ زیاد گفت‌: «کار خدارا با خاندانت‌ چگونه‌ دیدی‌؟»

زینب‌ گفت‌: «جز زیبایی‌ ندیدم‌. شهادت‌ برای‌ آنان‌ مقدر شده‌ بود. به‌ زودی‌ خداوندآنان‌ و تو را گردهم‌ا´وردو داوری‌ خواهد کرد و در آن‌ روز، مشخص‌ خواهد شد که‌ پیروزی‌ ازآن‌ کیست‌؟»

آرامش‌ و وقار و تسلط‌ زینب‌ بر روح‌ و سخنانش‌، کام‌ زیاد را تلخ‌ کرد و جشن‌پیروزی‌اش‌، به‌ جشن‌ شکست‌ و آبروریزی‌ انجامید.

ابن‌ زیاد از فرط‌ ناراحتی‌ دستور کشتن‌ زینب‌ را صادر کرد، ولی‌ سخنان‌ زینب‌آن‌چنان‌ افراد مجلس‌ را برانگیخت‌ که‌ تعدادی‌ از آنان‌ به‌ ابن‌ زیاد اعتراض‌ کردند و ابن‌زیاد حرفش‌ را عوض‌ کرد و نظری‌ بر امام‌ سجاد افکند. زینب‌ علی‌ بن‌ الحسین‌(ع) را درآغوش‌ کشید و فریاد زد: «اگر می‌خواهی‌ او را بکشی‌، مرا هم‌ با او بکش‌.»

و بدین‌ ترتیب‌، زینب‌، برای‌ چندمین‌ بار از حریم‌ امامت‌ دفاع‌ و پاسداری‌ نمود.

کاروان‌ اسیران‌ در 15 یا 19 یا 20 محرم‌ از کوفه‌ به‌ طرف‌ شام‌ حرکت‌ کردند، تا یزیداز نزدیک‌، نابودی‌ خاندان‌ پیامبر را ببیند.

اوّلین‌ روز صفر سال‌ 61 هجری‌ کاروان‌ به‌ شام‌ رسید؛ اسیرانی‌ که‌ آنان‌ را با زنجیربسته‌ بودند. علی‌ بن‌ الحسین‌(ع) هم‌ که‌ زنجیر به‌ گردنش‌ بسته‌ شده‌ بود، از کوفه‌ تا شام‌،یکسره‌ غرق‌ سکوت‌ بود و کلمه‌ای‌ سخن‌ نگفت‌. اما چشمان‌ بیدار و دل‌ پرشعله‌اش‌لحظه‌ای‌ آرام‌ نداشت‌. می‌دید که‌ زینب‌3 سهمیة‌ نانش‌ را نمی‌خورد و به‌ کودکان‌ می‌دهدو شب‌ها از ضعف‌، همواره‌ نماز شبش‌ را نشسته‌ می‌خواند. چشمان‌ پاک‌ و پرصفای‌ علی‌بن‌ الحسین‌(ع) شاهد بود که‌ حتی‌ یک‌ شب‌، نماز شبانة‌ زینب‌3 ترک‌ نشد.

اسیران‌ را به‌ طرف‌ قصر یزید حرکت‌ دادند. زنان‌ شام‌ دف‌ می‌زدند و هلهله‌می‌کردند. صدای‌ شادمانی‌، صدای‌ دف‌ و طبل‌ در شام‌ پیچیده‌ بود. خانواده‌ پیامبر(ص)تکرار صحنة‌ کوفه‌ را در شام‌ دیدند. آرام‌ و پرشکوه‌ وارد مجلس‌ یزید شدند.

یزید با چوب‌ بر لب‌های‌ امام‌ حسین‌(ع) می‌نواخت‌ و شعر می‌خواند و شادی‌می‌کرد. در درون‌ زینب‌ توفانی‌ از آتش‌ و دود بر پا شده‌ بود. نگاه‌ زینب‌ بر چهرة‌ حسین‌(ع)بود و صدای‌ برخورد چوب‌ دستی‌ بر لب‌ها و دندان‌های‌ درخشان‌ حسین‌(ع) روحش‌ راآزرد. ناگاه‌ صدای‌ زینب‌ در کاخ‌ یزید بلند شد:

«ای‌ پسر آزادشدگان‌! آیا می‌پنداری‌ که‌ زمین‌ و آسمان‌ را بر ما تنگ‌ کرده‌ای‌ وخانواده‌ پیغمبر را شهر به‌ شهر می‌بری‌ و افتخار می‌کنی‌؟ به‌ خدا این‌ شادی‌، عزای‌ توست‌و این‌ زندگی‌ برای‌ تو بلاست‌! آیا با چوب‌ دستی‌ بر دندان‌ جگر گوشة‌ پیامبر می‌زنی‌ وشادی‌ می‌کنی‌؟ به‌ زودی‌ در پیش‌ گاه‌ خداوند حاضر خواهی‌ شد و کیفر خواهی‌ دید. اما ای‌دشمن‌ و دشمن‌ زادة‌ خدا، من‌ هم‌ اکنون‌ تورا خوار می‌دارم‌ و اهانت‌ های‌ تو را به‌ هیچ‌می‌گیرم‌. خدایا حق‌ ما را بستان‌ و کسانی‌ را که‌ به‌ ما ستم‌ کردند، به‌ کیفر رسان‌.»

غرور و تبختر یزید شکست‌ و آبرویش‌ برباد رفت‌. یزید در درة‌ تباهی‌ و غرورسرنگون‌ شد و زینب‌3 هم‌چنان‌ بر قلة‌ آزادگی‌ و عزت‌ ایستاده‌ بود.

در این‌ هنگام‌، مردی‌ از اهل‌ شام‌، برای‌ این‌ که‌ ابهت‌ سخنان‌ زینب‌ را بشکند ومجلس‌ را به‌ نفع‌ یزید تمام‌ کند، نگاهش‌ را به‌ چهرة‌ فاطمه‌، دختر امام‌ حسین‌(ع) افکند وبه‌ یزید گفت‌: «ای‌ امیرمؤمنان‌! این‌ اسیر را به‌ من‌ ببخش‌.» درد و دغدغه‌ بر جان‌ فاطمه‌افتاد. اما این‌ بار نیز زینب‌، شجاعانه‌ فاطمه‌ را به‌ خود چسبانید و فریاد زد: «ای‌ دروغ‌گو وفرومایه‌، تو و یزید چنین‌ حقی‌ ندارید. اینان‌ خانوادة‌ پیامبرند و شما شایستگی‌ وصلت‌ بااین‌ خاندان‌ پاک‌ را ندارید.»

یزید یک‌بار دیگر شرمگین‌ و درمانده‌ ماند. شرنگی‌ جان‌کاه‌ بر جان‌ تباهش‌ وضربه‌ای‌ سهم‌گین‌ بر چهرة‌ پیروزی‌ خیالی‌ او افتاد.

فردای‌ آن‌ روز، سخن‌رانی‌ علی‌ بن‌ الحسین‌(ع) در مسجد شام‌ ضربة‌ دیگری‌ بودبر ابهت‌ دروغین‌ یزید. سخنان‌ امام‌ سجاد(ع) مردم‌ را آگاه‌ کرد و صدای‌ آنان‌ به‌ ناله‌ وضجه‌ بلند شد.

یزید ناچار اجازه‌ داد خانوادة‌ پیامبر در آن‌ چند روزی‌ که‌ در دمشق‌ ماندند، آزادانه‌برای‌ شهیدان‌ کربلا عزاداری‌ کنند. مردم‌ شام‌ بر اثر سخنرانی‌های‌ زینب‌ و علی‌ بن‌الحسین‌(ع) و صدای‌ عزاداری‌ و تماس‌ گاه‌ بی‌گاه‌ اسیران‌ با آنان‌ در آستانة‌ دگرگونی‌ وراه‌یابی‌ به‌ واقعیت‌ها بودند. ناچار دستگاه‌ یزید، تصمیم‌ گرفت‌ خانواده‌ پیامبر(ص) را از شام‌خارج‌ کنند و به‌ مدینه‌ باز گردانند.

کاروان‌ خانواده‌ در 20 صفر 61 هجری‌ به‌ مدینه‌ وارد شد. پرده‌های‌ اشک‌، چشمان‌همه‌ را پوشانده‌ بود. کوهی‌ از مصیبت‌ را بردوش‌ می‌کشیدند. مردم‌، خانواده‌ پیامبر را درمیان‌ گرفته‌ بود و می‌گریستند. انگار همة‌ مدینه‌ به‌ حرکت‌ آمده‌ بود. همه‌ گریه‌ کنان‌ و نوحه‌خوان‌ بر سر و سینه‌ می‌زدند.

چشمان‌ زینب‌3 پیوسته‌ گرم‌ اشک‌ بود. ابتدا به‌ زیارت‌ مرقد مطهرپیامبراسلام‌(ص) رفتند. صدای‌ زینب‌ به‌ گوش‌ می‌رسید که‌: «ای‌ رسول‌ خدا، خبر کشته‌شدن‌ حسین‌ را آورده‌ایم‌.»

خانوادة‌ پیامبر، زنان‌ بنی‌هاشم‌ همه‌ سیاه‌ پوشیده‌ بودند. چشمان‌ آنان‌ همواره‌ گرم‌اشک‌ بود، نه‌ آرایش‌ کردند و نه‌ شادی‌. نوشته‌اند که‌ تا پنج‌ سال‌، دودی‌ در خانواده‌بنی‌هاشم‌ دیده‌ نشد؛ یعنی‌ مهمانی‌هایی‌ که‌ معمولاً برگزار می‌شد، متوقف‌ شده‌ بود.

زینب‌3 آن‌ چنان‌ عزادار و مصیبت‌زده‌ بود که‌ پیکرش‌ تاب‌ آن‌ همه‌ درد رانداشت‌. اما او بی‌قرار و ناآرام‌ بود. عاشورا او را لحظه‌ای‌ آرام‌ نمی‌نهاد. مگر می‌توانست‌ آرام‌بگیرد؟ در خانه‌ و مسجد برای‌ مردم‌ سخن‌ می‌گفت‌. جمعیت‌ در اطرافش‌ حلقه‌ می‌زدند واو واقعة‌ کربلا را، شهادت‌ امام‌ حسین‌ و یارانش‌ را و اسارت‌ خانواده‌ پیامبر را برای‌ آنان‌تعریف‌ می‌کرد. آگاهی‌ مثل‌ موج‌هایی‌ دریا به‌ سوی‌ ساحل‌ جان‌ مردم‌، هر روز و هر لحظه‌در حرکت‌ بود.

موجی‌ از اشک‌ و توفانی‌ از فریاد در مدینه‌ ایجاد شده‌ بود. رعب‌ و استبداد حکومت‌یزید، شکسته‌ شده‌ بود. زینب‌ از طرف‌ امام‌ سجاد(ع) نیابت‌ خاصه‌ داشت‌، احکام‌ اسلامی‌را برای‌ مردم‌ بیان‌ کند. و خانة‌ او همواره‌ محل‌ مراجعة‌ مردم‌ بود. مخالفان‌ حکومت‌بنی‌امیه‌ و انقلابی‌های‌ شجاع‌؛ مانند: ابراهیم‌ فرزند مالک‌ اشتر و عبدالله پسر حنظله‌غسیل‌ الملائکه‌ و...، شوریده‌ و شیدای‌ سخنان‌ زینب‌3 بودند.

کار زینب‌ ابلاغ‌ خون‌ شهیدان‌ بود، درخشش‌ عاشورا در میان‌ مردم‌، زنده‌ نگاه‌داشتن‌ خاطرة‌ شهیدان‌ و راه‌ آنان‌. سخنان‌ زینب‌، نهضت‌ بیداری‌ در مدینه‌ را آغاز کرد، هرروز در گوشه‌ و کنار مدینه‌ مجالسی‌ برپا می‌شد و شعله‌های‌ بیداری‌ افروخته‌ می‌گردید.

عبیدلی‌ در اخبار الزینبیات‌ نوشته‌ است‌ که‌ زینب‌ کبرا3 ا´شکارا مردم‌ را به‌ قیام‌برضد یزید فرا می‌خواند و می‌گفت‌: «حکومت‌ یزید، باید تاوان‌ عاشورا را بپردازد.»

روزی‌ که‌ زینب‌3 مثل‌ دریا خاموش‌ شد، سرشار از رنج‌های‌ سنگین‌ و غم‌های‌عمیق‌ بود. عاشورا و اسارت‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ بود، امّا نگاه‌ دور پرواز او نهضت‌ مدینه‌ رامی‌دید که‌ ابراهیم‌ پسر مالک‌ اشتر، عبدالله پسر حنظله‌ و پسران‌ شجاع‌ مدینه‌، از ستم‌یزید بر جان‌ آمده‌اند و بر حکومت‌ شوریده‌اند ومردم‌ مکه‌ به‌ پا خاسته‌اند و جوانه‌های‌نهضت‌ و بیداری‌ در میان‌ مردم‌ کوفه‌ روییده‌ است‌.

 

2ـ ام‌ کلثوم‌

ام‌ کلثوم‌، دومین‌ خواهر امام‌ حسین‌(ع)، ازجهت‌ سن‌ و فضل‌، تالی‌ زینب‌ است‌.همان‌گونه‌ که‌ در تحمل‌ مسئولیت‌ها و دشواری‌های‌ بعد از نهضت‌ خونین‌ و شهادت‌ امام‌حسین‌(ع) شریک‌ و هم‌کار او بود.

در لحظة‌ وداع‌ امام‌ حسین‌(ع)، ام‌کلثوم‌ ناله‌ و فریاد می‌کرد و از این‌که‌ می‌دیدبرادرش‌ به‌ مقابلة‌ با لشکری‌ خون‌ آشام‌ می‌رود، اشک‌ از چشمانش‌ سرازیر بود. امام‌ او راتسلی‌ دادند و دعوت‌ به‌ صبر نمودند.

هنگامة‌ سخت‌ عاشورا و تنهایی‌ امام‌ حسین‌(ع)، در دل‌ توفانی‌ علی‌ بن‌الحسین‌(ع) آشوب‌ها ساخته‌ بود و آرام‌ و قرار را از او گرفته‌ بود. در حال‌ بیماری‌، از فرط‌غیرت‌ و شجاعت‌، در حالی‌ که‌ به‌ عصا تکیه‌ می‌داد عزم‌ میدان‌ کرد. ام‌کلثوم‌ از خیمه‌هاشتابان‌ خارج‌ شد و پشت‌ سر امام‌ حرکت‌ کرد تا مانع‌ عزیمت‌ او به‌ میدان‌ گردد و سرانجام‌با سفارش‌ امام‌ حسین‌(ع) به‌ ام‌کلثوم‌، برادرزاده‌اش‌ را به‌ خیمه‌ها برگرداند.

بعد از پایان‌ فاجعة‌ عاشورا، وقتی‌ کاروان‌ اسیران‌ را به‌ کوفه‌ وارد می‌کردند، ام‌کلثوم‌،نیز به‌ همراه‌ کاروان‌ بود. وقتی‌ دید که‌ نگاه‌ تند و آزاردهندة‌ عده‌ای‌ از مردم‌ کوفه‌ به‌ طرف‌زنان‌ خاندان‌ پیامبر است‌، فریادی‌ غیرت‌مندانه‌ برآورد: «ای‌ مردم‌ کوفه‌، از خدا و رسول‌خدا شرم‌ نمی‌کنید که‌ به‌ خانوادة‌ پیامبر(ص) نظر می‌کنید؟»

روزگاری‌ به‌ وقت‌ حکومت‌ امام‌ علی‌(ع) در کوفه‌، ام‌کلثوم‌ به‌ عنوان‌ دختر خلیفه‌عزت‌ و احترام‌ داشت‌، اما این‌ بار در حالی‌ وارد کوفه‌ می‌شد، که‌ کوفیان‌ برای‌ تفریح‌ وتماشای‌ آنان‌ به‌ کوچه‌ و خیابان‌ آمده‌ بودند. او در حالی‌ وارد کوفه‌ می‌شد که‌ سرهای‌ برادران‌و عموزادگان‌ و یاران‌ برادرش‌، جلوتر از آنان‌ در مقابل‌ چشم‌ مردم‌ بر نیزه‌ها زده‌ شده‌ بود.رنج‌ها بر ام‌کلثوم‌ فشار می‌آورد و از درد به‌ خود می‌پیچید، تا این‌ که‌ زینب‌3 سخن‌رانی‌را آغاز کرد و صدای‌ زینب‌ در گوش‌ مردم‌ کوفه‌ پیچید، از کردة‌ خویش‌ پشیمانشان‌ کرد.باسخنان‌ زینب‌، صدای‌ مردم‌ کوفه‌ به‌ گریه‌ و ندبه‌ بلند شد. زنان‌ موهای‌ خود را افشان‌کردند و خاک‌ بر سر و صورت‌ خود ریختند و بر صورت‌ هایشان‌ سیلی‌ زدند.

بعد از زینب‌3 ام‌کلثم‌ در حالی‌ که‌ صدایش‌ به‌ گریه‌ بلند بود از پشت‌ پردة‌ هودج‌،سخن‌ آغاز کرد: «ای‌ اهل‌ کوفه‌، بدا به‌ حالتان‌! چرا حسین‌ را تنها گذاشتید و او را شهیدکردید و خاندانش‌ را به‌ اسیری‌ گرفتید؟ وای‌ بر شما! آیا می‌دانید چه‌ جنایت‌ بزرگی‌ کردید؟کسی‌ را کشتید که‌ پس‌ از پیامبر خدا، مقام‌ هیچ‌ کس‌ به‌ او نمی‌رسید. خونی‌ را بر زمین‌ریختید که‌ خدا و قرآن‌ و پیامبر، ریختن‌ آن‌ را حرام‌ کرده‌ بودند.»

بعضی‌ از مورخان‌ می‌نویسند: «ام‌ کلثوم‌ در مجلس‌ ابن‌ زیاد نیز سخن‌رانی‌ کرد.»

و هم‌چنین‌ در بازگشت‌ کاروان‌ اسیران‌ از شام‌ به‌ مدینه‌، چون‌ مدینه‌ از دور نمایان‌شد، ام‌ کلثوم‌ قصیده‌ای‌ را با این‌ مطلع‌ شروع‌ کرد و گریست‌:

مدینة‌ جدّنا لا تقبلینافبالحسرات‌ِ و الاحزان‌ِ جِینا؛

«مدینة‌ جدمان‌ ما را دیگر نمی‌پذیرد، زیرا ما با حسرت‌ها و اندوه‌ها به‌ سوی‌ آن‌آمده‌ایم‌».

و سرانجام‌ درد و رنج‌ فاجعة‌ کربلا، توان‌ و تاب‌را از ام‌کلثوم‌ گرفت‌ و بعد از گذشت‌چهارماه‌ و ده‌ روز از مراجعت‌ از شام‌ در سن‌ 55 سالگی‌ در مدینه‌ وفات‌ یافت‌.

 

3ـ فاطمه‌

دختر بزرگ‌ امام‌ حسین‌(ع) نیز، مانند دیگر زنان‌ اهل‌ بیت‌ در زندگی‌ای‌ پرحادثه‌،زیست‌. فاطمه‌ باری‌ سنگین‌ از مصیبت‌ ها و رنج‌ ها را بردوش‌ کشید و سرانجام‌ به‌ همراه‌کاروان‌ اسیران‌، عازم‌ کوفه‌ شد. او نیز در کوفه‌ به‌ سخن‌رانی‌ پرداخت‌ و به‌ افشای‌ ماهیت‌کوفیان‌ سخن‌ گفت‌. فاطمه‌ بعد از حمد و سپاس‌ الهی‌، رو به‌ مردم‌ کوفه‌ کرد و گفت‌:

«دیروز جدّ ما را کشتید و هنوز خون‌ ما از شمشیرهایتان‌ می‌چکد و اکنون‌ از ریختن‌ خون‌ ماو چپاول‌ و غارت‌ اموال‌ ما خشنود می‌شوید. ای‌ اهل‌ کوفه‌، هلاکت‌ بر شما باد! اینک‌ منتظر لعنت‌ وعذاب‌ خدا باشید که‌ به‌ همین‌ زودی‌، پی‌ در پی‌ بر شما خواهد شد.»

در شام‌، سخت‌ترین‌ روزها بر خانوادة‌ پیامبر گذشت‌. زیرا شام‌ پایگاه‌ دشمنان‌ اهل‌بیت‌ بود. در کاخ‌ یزید، یکی‌ از شامیان‌، نگاه‌ آزاردهنده‌اش‌ را به‌ فاطمه‌ دوخته‌ بود و از یزیدمی‌خواست‌ تا فاطمه‌ را به‌ او ببخشد. فاطمه‌ می‌گوید: «بدنم‌ از بیم‌ لرزید و پنداشتم‌ که‌ این‌کار برای‌ آنان‌ شدنی‌ است‌. پس‌ به‌ لباس‌ عمه‌ام‌ زینب‌ چسبیدم‌.»

و زینب‌3 این‌ زن‌ شجاع‌ و قهرمان‌ به‌ آن‌ مرد شامی‌ بانگ‌ زد و او و یزید را از آن‌سخنان‌ پشیمان‌ ساخت‌.

مورخان‌، فاطمه‌ دختر امام‌ حسین‌(ع) را مادر انقلابی‌ها می‌نامند، زیرا چنان‌که‌می‌دانیم‌، فاطمه‌ با حسن‌ مثنی‌ فرزند امام‌ حسن‌(ع) ازدواج‌ کرده‌ بود و از او فرزندانی‌ را، به‌نام‌: عبدالله، ابراهیم‌، حسن‌ مثلث‌ و ام‌کلثوم‌ و زینب‌ داراشد. سلسلة‌ قیام‌ های‌ علوی‌ که‌ برضد بنی‌امیه‌ و بعدها بر ضد بنی‌عباس‌ انجام‌ می‌گرفت‌، همه‌ از نسل‌ نخستین‌ انقلابی‌علوی‌، محمد معروف‌ به‌ نفس‌ زکیه‌ هستند که‌ محمد فرزند عبدالله بن‌ حسن‌ مثنی‌؛ یعنی‌از نسل‌ فاطمه‌ دختر امام‌ حسین‌(ع) است‌.

فاطمه‌ در ماجرای‌ کربلا نوعروس‌ بود و همسرش‌ حسن‌ مثنی‌ نیز هفده‌ سال‌داشت‌. حسن‌ در میدان‌ کربلا بعد از جنگی‌ شجاعانه‌ زخم‌های‌ شدید برداشت‌ و در میدان‌افتاد و دشمن‌ به‌ فکر این‌ که‌ او کشته‌ شده‌، او را رها کرد. اما بعداً بستگانش‌ او را در میان‌کشتگان‌ زنده‌ یافتند و مخفیانه‌ به‌ کوفه‌ بردند و بعدها در سن‌ 35 سالگی‌ به‌شهادت‌رسید.

4ـ رباب‌

همسر وفا پیشه‌ امام‌ حسین‌(ع)، بعد از کربلا همیشه‌ در آتشی‌ که‌ داغ‌ مرگ‌ شوهر وفرزند شش‌ ماهه‌اش‌، بر جانش‌ افروخته‌ بود، می‌سوخت‌ و همواره‌ دیدگان‌ فاجعه‌ دیده‌اش‌اشک‌ حسرت‌ و اندوه‌ می‌ریخت‌.

غروب‌ روز یازدهم‌ محرم‌ وقتی‌ عازم‌ کوفه‌ می‌شدند، برای‌ رباب‌ ساعاتی‌ فرساینده‌و تلخ‌ بود. یاد حسین‌ و غربت‌ و تنهایی‌اش‌، و شهادت‌ او و شهادت‌ علی‌ پسر شیرخواره‌اش‌و...  از ذهن‌ رباب‌ دور نمی‌شد. او مرثیه‌ای‌ سرود:

اءن‌َّ الَّذی‌ ک'ان‌َ نوراً یُسْتَض'اءُ به‌بِکَرْبَلاءَ قَتیل‌ُ غَیْرَ مَدْفون‌َ

سِبط‌ُ النَّبی‌ِّ جَزاک‌َ الله صالِحة‌ًعَن'ا جُنَّت‌َ خُسْران‌َ الْموازین‌ِ

قَدْ کُنْت‌َ جَبَلاً صَعْباً الُوذُ بِه‌ِوَ کُنْت‌َ تَصْحَبُن'ا بِالرَّحْم‌ِ وَ الدّین‌ِ

مَن‌ْ لِلْیَتامی‌' وَمَن‌ْ لِلسّائلین‌َ وَ مَن‌ْیُغْنی‌ وَ یَأوی‌ اءلَیْه‌ِ کُل‌ُّ مِسکین‌ِ

وَاللهِ لا' اَبْتَغی‌ صَهْراً بِصِهْرِکُم‌ْحَتّ'ی‌ اُغَیَّب‌َ بَیْن‌َ الرَّمْل‌ِ وَ الطّین‌ِ؛

«آن‌ کسی‌ که‌ خود نور بود و از او روشنایی‌ می‌گرفتند، در کربلا شهید شده‌ است‌ وپیکرش‌ بر خاک‌ مانده‌ است‌. پسر پیامبر خدا، خداوند تورا پاداش‌ نیکو دهد از سوی‌ ما، و ازخسران‌ موازین‌ در قیامت‌ به‌ دور دارد. تو به‌ مانند کوهی‌ بودی‌ که‌ با مهر و دیانت‌ با ما رفتارمی‌نمودی‌. پس‌ از تو، که‌ یار یتیمان‌ و فقیران‌ باشد؟ چه‌ کسی‌ درماندگان‌ را در پناه‌ گیرد؟پس‌ از تو، همواره‌ تنها خواهم‌ ماند، تا این‌ که‌ در میان‌ خاک‌ و گل‌ قرار گیرم‌».

در مجلس‌ ابن‌ زیاد در کوفه‌، سرهای‌ شهیدان‌ را در اطراف‌ مجلس‌ قرار داده‌ بودند وسر مبارک‌ حسین‌(ع) در داخل‌ تشتی‌، جلو ابن‌ زیاد بود. رباب‌، سر حسین‌(ع) را از برابرابن‌ زیاد برداشت‌، بوسید و در دامان‌ گرفت‌ و خواند:

و'ا حُسَیْناً فَلا' نَسیت‌ُ حُسَیْناًاقْصَدَتْه‌ُ اسِنَة‌ُ الاعْداءِ

غادَروه‌ُ بِکربَلاءَ صَریعاًلا' سَقی‌ اللهُ ج'انبی‌ کَربَلاء

«دریغ‌ بر حسین‌! هرگز او را فراموش‌ نمی‌کنم‌، که‌ نیزه‌های‌ دشمنان‌، قصد اوراکردند. او را به‌ حیله‌ کشتند و در زمین‌ کربلا به‌ خاک‌ افکندند، خداوند هیچ‌ گاه‌ زمین‌ کربلارا سیراب‌ نکند.»

عاطفة‌ جوشان‌ رباب‌3، سخنان‌ زینب‌3 و گفتگوی‌ ابن‌ زیاد با امام‌ سجاد(ع)،مجلس‌ ابن‌ زیاد را بر هم‌ زد و ابن‌ زیاد را رسوا کرد.

در مورد رباب‌، روایت‌ دیگری‌ نیز هست‌، که‌ اگر برای‌ عزای‌ امام‌ حسین‌(ع) بتوان‌اندازه‌ای‌ را گفت‌. رباب‌ ثابت‌ کرد که‌ چگونه‌ عزای‌ حسین‌(ع) بر جان‌ او خیمه‌ زده‌ است‌ وبی‌ حسین‌(ع) ماندن‌ برای‌ او ، معنایی‌ ندارد.

بر طبق‌ روایت‌، رباب‌ کربلا را ترک‌ نکرد و در کنار پیکرهای‌ شهیدان‌ ماند. پس‌ ازآن‌ که‌ زنان‌ و مردان‌ قبیلة‌ غاضریه‌  پیکرها را دفن‌ کردند، او هم‌ چنان‌ در کنار مرقدحسین‌(ع) ماند و آن‌ قدر گریست‌ تا مرغ‌ روح‌ بی‌قرارش‌ پرکشید.

ذوقی‌ چنان‌ ندارد بی‌ دوست‌ زندگانی‌دو دم‌ به‌ سر آمد، زین‌ آتش‌ نهانی‌

(سعدی‌)

به‌ روایت‌ برخی‌ دیگراز مورخان‌، رباب‌ نیز همراه‌ کاروان‌ اسیران‌ به‌ کوفه‌ و سپس‌ به‌شام‌ رفت‌، رباب‌ در این‌ مسیر، هنگام‌ عبور از شهر حلب‌، بر اثر شدت‌ ناراحتی‌ها وگرسنگی‌ و سختی‌ راه‌، بیمار شد و از شتر افتاد و کودکی‌ که‌ در شکم‌ داشت‌، سقط‌ شد وهنوز همان‌ محل‌ به‌ نام‌ «سقط‌ المحسن‌» زیارت‌ گاه‌ مردم‌است‌. نام‌ آن‌ کودک‌ محسن‌ بودو این‌ غم‌ جان‌ کاه‌، بر غم‌ های‌ رباب‌ افزون‌ گشت‌ و او را پیش‌ از پیش‌ آزرده‌ ورنجورساخت‌.

بعد از بازگشت‌ اسیران‌ به‌ مدینه‌، رباب‌ یک‌ سال‌ در کربلا بر مزار حسین‌(ع) مقیم‌شد و هرگز زیر سقفی‌ نیارمید.

می‌نویسند که‌ در مدینه‌، تعدادی‌ از بزرگان‌ و اشراف‌ عرب‌ به‌ خواستگاری‌ رباب‌آمدند، اما این‌ زن‌ وفاپیشه‌ هرگز نپذیرفت‌ و گفت‌: «پس‌ از حسین‌(ع) کدام‌ مرد شایستة‌همسری‌ من‌ است‌ و بعد از پیامبر بزرگ‌، خود را عروس‌ چه‌ کسی‌ بدانم‌؟»

باقی‌ عمر رباب‌ در غم‌ و اندوه‌ گذشت‌. روز به‌ روز از تاب‌ غم‌، فرسوده‌تر و از فشاراندوه‌ ناتوان‌تر گشت‌، تا سرانجام‌ جان‌ لبریز از ملال‌ و مصیبت‌ او به‌ جهان‌ دیگر شتافت‌.

 

5ـ سکینه‌

غروب‌ روز یازدهم‌، خاندان‌ پیامبر(ص) را  اسیرانه‌، سوار شتران‌ کردند و به‌ سوی‌کوفه‌ حرکت‌ دادند. موقع‌ عبور از کنار شهدا، سکینه‌ دید که‌ جسد پدرش‌ بر روی‌ زمین‌ داغ‌کربلا افتاده‌ و غرقه‌ در خون‌ است‌. خود را بر روی‌ جسد پدر انداخت‌ تا او را وداع‌ گفته‌ وخلجان‌ و هیجانی‌ را که‌ از مصیبت‌ در دلش‌ می‌گذرد با پدر بگوید.

کسی‌ نمی‌توانست‌ سکینه‌ را از جسد امام‌ حسین‌(ع) دور کند تا این‌ که‌ جمعی‌ اززنان‌ گرد آمدند و او را به‌ زور از جسد پدر دور نمودند.

در مسیر حرکت‌ کاروان‌ اسیران‌، وقتی‌ در اوّل‌ صفر سال‌ 61 هجری‌ به‌ شام‌رسیدند، شام‌ را در جشنی‌ باشکوه‌ دیدند. مردم‌ شام‌ برای‌ دیدن‌ اسیران‌ در میدان‌ های‌دمشق‌ تجمع‌ کرده‌ بودند. اسیران‌، و سرهای‌ شهیدان‌ و خانوادة‌ پیامبر را در خیابان‌های‌شام‌ می‌گرداندند.

سهل‌ بن‌ سعد می‌گوید: «وقتی‌ مردم‌ را سرشار از شادی‌ دیدم‌، گمان‌ کردم‌ شایدمردم‌ شام‌، جشنی‌ دارند و من‌ نمی‌دانم‌، لذا پرسیدم‌: آیا عید است‌؟ گفتند: ای‌ پیر مرد!مثل‌ این‌که‌ غریبه‌ای‌. گفتم‌: من‌ سهل‌ بن‌ سعد هستم‌ و پیامبر را دیده‌ام‌ و از او حدیث‌ نقل‌می‌کنم‌. گفتند: این‌ سر حسین‌ و یاران‌ اوست‌ که‌ از عراق‌ به‌ شام‌ می‌آورند. گفتم‌، ای‌عجب‌! سر حسین‌(ع) فرزند دختر پیامبر را می‌آورند و مردم‌ شادی‌ می‌کنند؟! در کناردروازه‌ ایستادم‌. پرچم‌ها رسیدند. مردی‌ در جلو، نیزه‌ای‌ بلند در دست‌ داشت‌.سرحسین‌(ع) که‌ شباهتی‌ تمام‌ به‌ پیامبر(ص) داشت‌، بالای‌ نیزه‌ بود. به‌ دنبال‌ آن‌ کاروان‌زنان‌ و کودکان‌ می‌آمدند. از دختری‌ پرسیدم‌: نام‌ تو چیست‌؟ گفت‌: من‌ سکینه‌،دخترحسین‌(ع) هستم‌. گفتم‌: آیا می‌توانم‌ برای‌ تان‌ کاری‌ بکنم‌؟ من‌ سهل‌ بن‌ سعدهستم‌ که‌ جد شما را دیده‌ام‌ و از او حدیث‌ نقل‌ می‌کنم‌. گفت‌: به‌ این‌ نیزه‌دار بگو که‌ سرپدرمرا از جلو چشمان‌ ما به‌ کناری‌ ببرد. مردم‌ دارند ما رانگاه‌ می‌کنند. نیزه‌دار جلو برود تانگاه‌ مردم‌ متوجه‌ ما نباشد.»

سهل‌ بن‌ سعد گوید: «به‌ نیزه‌دار نزدیک‌ شدم‌. چهارصد دینار به‌ او دادم‌ و اوجلورفت‌.»

و بانوان‌ بنی‌هاشم‌در پاسداری‌ از عفاف‌ و عصمت‌ و شخصیت‌ خود چنین‌ بودند،حتی‌ در دوران‌ اسارت‌ می‌کوشیدند و در حین‌ ورود به‌ شهرها، دستان‌ خود را جلو چهره‌های‌خود می‌گرفتند، تا دست‌ها مانعی‌از نگاه‌هاباشد.

 

6ـ فاطمه‌ صغری‌

او دختر گرامی‌ امام‌ حسین‌(ع) است‌ که‌ در مدینه‌ مانده‌ بود و بعض‌ مورخان‌ از بیماربودن‌ او خبر می‌دهند. وی‌ اگر چه‌ در زمین‌ کربلا نبود، ولی‌ به‌ درد فراق‌ پدر و برادر وخواهران‌ و عموها و عمه‌های‌ خود دچار بود.

علامة‌ مجلسی‌ نقل‌ می‌کند: «چون‌ حضرت‌ حسین‌(ع) را شهید کردند. غرابی‌بیامد و بال‌ و پر خود را در خون‌ حضرت‌ بیالود و خویشتن‌ را به‌ مدینه‌ رساند و بر لب‌ دیوارخانة‌ فاطمه‌ صغرا نشست‌. فاطمه‌ چون‌ آن‌ مرغ‌ خون‌ آلود رادید، به‌ های‌های‌ گریست‌ و درمرثیه‌ پدرش‌ اشعاری‌ حزن‌ آلود سرود.»

 

7ـ ام‌ البنین‌

فاطمه‌ کلابیه‌ معروف‌ به‌ «ام‌البنین‌»، مادر سردار رشید کربلا، ابوالفضل‌ العباس‌است‌. او همسر امام‌ علی‌(ع) است‌ که‌ چهار فرزندش‌ در کربلا شهید شدند. در قدرت‌ ایمان‌و علاقة‌ وی‌ به‌ خاندان‌ عصمت‌ و طهارت‌ همین‌ بس‌ که‌ وقتی‌ خبر شهادت‌ چهار فرزندش‌را به‌ او دادند، گفت‌: «رگ‌های‌ قلبم‌ پاره‌ شد. فرزندانم‌ و هرچه‌ زیر آسمان‌ نیل‌گون‌است‌،فدای‌ اباعبدالله الحسین‌(ع)، مرا از حال‌ حسین‌(ع) مطلع‌ سازید.»

ام‌البنین‌ در سوگ‌ حسین‌ و فرزندانش‌، چنان‌ نوحه‌ها می‌سرود و می‌گریست‌ که‌مردم‌ مدینه‌ دورش‌ جمع‌ می‌شدند و با او می‌گریستند. حتی‌ مروان‌ بن‌ حکم‌ که‌ از دشمنان‌بنی‌هاشم‌ بود، از شنیدن‌ نوحه‌سرایی‌های‌ ام‌البنین‌ در قبرستان‌ بقیع‌، اشک‌ می‌ریخت‌.

 

8ـ لبابه‌

وی‌ بانوی‌ حرم‌ قمر بنی‌هاشم‌ ابوالفضل‌ العباس‌(ع) است‌. او دختر عبیدالله بن‌عباس‌ است‌. نام‌ مادرش‌ نیز، ام‌ حکیم‌ بود. حضرت‌ ابوالفضل‌، از این‌ بانو، دو فرزند بنام‌فضل‌ و عبیدالله داشت‌. ابو نصر بخاری‌ گوید: «بعد از شهادت‌ حضرت‌ ابوالفضل‌، لبابه‌ بازید بن‌ حسن‌ بن‌ علی‌(ع) ازدواج‌ کرد و از او نیز دو فرزند به‌ دنیا آورد: نفیسه‌ و حسن‌.»

نفیسه‌ بعدها با اسحاق‌ مؤتمن‌، فرزند امام‌ صادق‌(ع) ازدواج‌ کرد و آرام‌گاهش‌ درمصر زیارت‌گاه‌ خاص‌ و عام‌ است‌.

حسن‌ بن‌ زید در دوران‌ منصور عباسی‌ پنج‌ سال‌ حاکم‌ مدینه‌ بود، سپس‌ منصور اورا عزل‌ و به‌ زندان‌ انداخت‌. بعد از مرگ‌ منصور، از زندان‌ رهایی‌ یافت‌ و سرانجام‌ در هشتادسالگی‌ در راه‌ عزیمت‌ به‌ حج‌ درگذشت‌.

 

9ـ ام‌ سَلَمه‌

او همسر پیامبر گرامی‌ اسلام‌(ص) بود. این‌ زن‌ بعد از خدیجه‌3 میان‌ زنان‌پیامبر(ص) مقام‌ والایی‌ داشت‌ و منزلتش‌ نزد آن‌ حضرت‌ برتر و مقدم‌ بود. پیامبر از دین‌داری‌ و فضیلت‌ او فراوان‌ می‌گفت‌.

ام‌ سلمه‌ از زمانی‌ که‌ به‌ خانة‌ پیامبر وارد شد، اهل‌بیت‌ِ او را دوست‌ داشت‌ و شیفتة‌اهل‌بیت‌: بود. او از فاطمه‌، مانند فرزند خود سرپرستی‌ می‌کرد و بعدها نیز فرزندان‌فاطمه‌ را همانند فرزندان‌ خود عزیز می‌شمرد.

از امام‌ صادق‌(ع) روایت‌ شده‌ است‌ که‌ فرمود: «حسین‌(ع) هنگامی‌ که‌ به‌ سوی‌عراق‌ روان‌ گردید، نامه‌ها و وصیت‌ خویش‌ را نزد ام‌ سلمه‌ به‌ امانت‌ گذاشت‌ و چون‌ علی‌ بن‌الحسین‌(ع) از اسارت‌ شام‌ به‌ مدینه‌ برگشت‌، ام‌سلمه‌ آن‌ها را به‌ او تسلیم‌ کرد.»

ام‌ سلمه‌ عشق‌ و علاقه‌ای‌ خاص‌ به‌ امام‌ حسین‌(ع) داشت‌. اشعار زیر را وقتی‌ که‌حسین‌(ع) را در آغوش‌ می‌گرفت‌، می‌خواند:

بَأبی‌ اءِبْن‌َ عَلی‌أنْت‌َ بِالْخَیْرِ مَلی‌

کُش‌ْ کَأسنان‌ِ الحَلی‌کُن‌ْ ککَبْش‌ِ الحُوَّل‌ِ؛

«پدرم‌ فدای‌ پسر علی‌ باد. تو به‌ خیر و نیکی‌ آکنده‌ای‌. در تیزی‌ و استواری‌ مانند گیاه‌خاردار و هم‌چون‌ سرور بینا و آگاه‌ قوم‌ باش‌.»

و این‌ احترام‌ و علاقه‌ دو طرفه‌ بود. امام‌ حسین‌(ع) نیز موقع‌ خروج‌ از مدینه‌ به‌دیدار ام‌ سلمه‌ می‌رود و به‌ قدرت‌ علم‌ امامت‌، محل‌ شهادت‌ خود و اصحابش‌ را به‌ او نشان‌داده‌، نامه‌ها و وصیت‌های‌ خود را به‌ او می‌سپارد تا بعدها در اختیار امام‌ سجاد قرار دهد.

روز عاشورا، در مدینه‌، در خانة‌ ام‌سلمه‌، صدای‌ گریه‌ پیچیده‌ بود. ام‌سلمه‌ در خواب‌دیده‌ بود که‌ بر سر و صورت‌ پیامبر غبار نشسته‌ است‌. پرسیده‌ بود: «پیامبر خدا، چه‌ اتفاقی‌افتاده‌ است‌؟» پیامبر گفته‌ بود: «حسین‌(ع) شهید شده‌ است‌.»

اما ام‌سلمه‌ نشانة‌ دیگری‌ نیز داشت‌؛ خاکی‌ را پیامبر به‌ او داده‌ بود که‌ وقتی‌حسین‌(ع) شهید شود، از خاک‌، خون‌ تازه‌ خواهد چکید. خاک‌ نزد وی‌ بود و چون‌ وقت‌ آن‌رسید و آن‌ را دید که‌ خون‌ گردیده‌، فریاد برآورد: «ای‌ حسین‌(ع) ای‌ پسر پیامبر خدا!»،پس‌ زنان‌ از هر سو شیون‌ برآوردند، تا از شهر مدینه‌ چنان‌ شیونی‌ برخاست‌ که‌ هرگز مانندآن‌ شنیده‌ نشده‌ بود.

ام‌سلمه‌ عمر طولانی‌ کرد. اما خبر شهادت‌ امام‌ حسین‌(ع) بر او بسیار گران‌ آمد و اورا در بهت‌ و خاموشی‌ شدیدی‌ فرو برد و چندی‌ از این‌ حادثه‌ نگذشته‌ بود که‌ در سن‌ 84سالگی‌ در سال‌ 62 هجری‌ وفات‌ یافت‌ و در بقیع‌ دفن‌ شد.

10ـ صفیه‌ (دختر عبدالله عفیف‌)

چنان‌ که‌ صفحه‌ های‌ قبل‌ گفته‌ شد، زینب‌3 در مجلس‌ ابن‌ زیاد، با سخنان‌آتشین‌ خود، شادی‌ ابن‌ زیاد را به‌ ماتم‌ و عزا مبدل‌ ساخت‌ و ماهیت‌ پست‌ و پلشت‌عبیدالله بن‌ زیاد را افشا و آبرویش‌ را در جمع‌ منافقان‌ کوفه‌، لگدمال‌ کرد. لذا ابن‌ زیاد برای‌جبران‌ این‌ شکست‌، به‌ مأموران‌ خود دستور داد تا مردم‌ را در مسجد کوفه‌ جمع‌ کنند. همه‌در مسجد جمع‌ شدند. ابن‌ زیاد بالای‌ منبر رفت‌ و گفت‌: «سپاس‌ خدایی‌ را سزاست‌ که‌ حق‌و اهل‌ آن‌ را پیروز گردانید. امیرالمؤمنین‌ یزید و حزب‌ او را یاری‌ کرد و دروغ‌ گو، حسین‌ بن‌علی‌ و یاران‌ او را کشت‌.»

ناگاه‌ از میان‌ جمعیت‌ صدایی‌ در مسجد پیچید و سکوت‌ سنگین‌ مسجد را در هم‌شکست‌: «ای‌ پسر مرجانه‌، دروغ‌ گو و فرزند دروغ‌ گو، تویی‌ و پدرت‌ و کسی‌ که‌ تورا به‌حکومت‌ عراق‌ فرستاده‌ و پدرش‌. آیا پسران‌ پیغمبر را می‌کشید و دم‌ از راست‌ گویی‌می‌زنید؟»

شرنگی‌ دردآلود بر کام‌ ابن‌ زیاد نشست‌ و تلخی‌ کشنده‌ای‌ وجود منفور او را در خودگرفت‌ و سکرات‌ لحظات‌ گذشته‌ را از سرش‌ پراند. مگر او همة‌ فریادها را خاموش‌ نکرده‌بود؟ مگر به‌ دستور او سرهای‌ بی‌ تن‌ کشتگان‌ را برای‌ ایجاد وحشت‌ و رعب‌، در کوچه‌ وبازار نگردانده‌ بودند؟ پس‌ این‌ صدای‌ کیست‌ که‌ بی‌ هیچ‌ رعب‌ و وحشتی‌، بر سر او فریادمی‌کشد؟

همة‌ مردم‌ کوفه‌ این‌ فریاد زننده‌ را می‌شناختند. او عبدالله بن‌ عفیف‌ الازدی‌ بود.پیرمردی‌ که‌ دوست‌ و یار علی‌(ع) بود. یک‌ چشمش‌ را در جنگ‌ جمل‌ از دست‌ داده‌ بود وچشم‌ دیگرش‌ را در جنگ‌ صفین‌. و مرد نابینای‌ کوفه‌، کارش‌ همه‌ روزه‌ این‌ بود که‌ روزهابه‌ مسجد می‌آمد و به‌ نماز می‌ایستاد.

صدای‌ دردمندانه‌ او امروز در مسجد کوفه‌ پیچید و ابن‌ زیاد که‌ سراسیمه‌ شده‌ بود ودوباره‌ طعم‌ تلخ‌ شکست‌ را می‌چشید، فریاد زد او را بگیرید.

افراد قبیلة‌ «ازد» عبدالله را از مسجد خارج‌ کردند و سخن‌رانی‌ ابن‌ زیاد نیمه‌ کاره‌ماند و مجلس‌ به‌ هم‌ خورد. بعد از مدتی‌، سواران‌ ابن‌ زیاد خانة‌ عبدالله بن‌ عفیف‌ رامحاصره‌ کرده‌ و با سواران‌ قبیلة‌ ازد به‌ نبرد پرداختند. کثرت‌ تعداد سواران‌ ابن‌ زیاد سبب‌شکست‌ محاصره‌ شد و آنان‌ در صدد شکستن‌ در خانة‌ عبدالله شدند. دختر عبدالله که‌شاهد ماجرا بود، پدر را آگاه‌ ساخت‌. عبدالله گفت‌: «دخترم‌ نترس‌! شمشیر مرا بده‌ و ازاطرافم‌ مواظبت‌ کن‌.»

دختر شمشیر را به‌ دست‌ پدر داد و مرد نابینا که‌ سال‌ها بود شمشیر بدست‌ نگرفته‌بود در حالی‌ که‌ رجز می‌خواند شروع‌ به‌ جنگ‌ نمود.

با نزدیک‌تر شدن‌ مأموران‌ ابن‌ زیاد، دختر، عبدالله را باخبر می‌کرد و با بلند شدن‌صدای‌ دختر، انگار فرمان‌ فرمانده‌ صادر شده‌ باشد، عبدالله به‌ حرکت‌ در می‌آمد.

عبدالله با راهنمایی‌های‌ دخترش‌، جنگی‌ شجاعانه‌ انجام‌ داد و تعدادی‌ از مأموران‌را به‌ قتل‌ رساند، اما سرانجام‌ ضعف‌ و خستگی‌ شدید، او را از کار انداخت‌ و مأموران‌ ابن‌زیاد موفق‌ به‌ دستگیری‌ او شدند.

ابن‌ زیاد در سردی‌ خفت‌ بار وذلیلانة‌ خود، دستور داد تا آن‌ شعلة‌ نابینا را که‌ نثاربینائی‌ انسان‌ شده‌ بود. خاموش‌ کنند.

محلة‌ سنجه‌، شاهد کشته‌ شدن‌ عبدالله بن‌ عفیف‌ شد و پیکر خونین‌ و بی‌ سرعبدالله، ضربة‌ دیگری‌ شد بر صحنه‌ آرایی‌ عبیدالله بن‌ زیاد و شجاعت‌ دختر عبدالله بن‌عفیف‌، الگویی‌ شد برای‌ دختران‌ تاریخ‌، تا در دفاع‌ از حق‌، راهنمای‌ صدیق‌ برای‌ سربازان‌جبهة‌ حق‌ باشند.

مؤلف‌ ریاحین‌ الشریعه‌ نام‌ این‌ دختر را «صفیه‌» نوشته‌ و می‌گوید:

«ابن‌ زیاد دستور داد این‌ دختر را برای‌ خاطر این‌ که‌ در جنگ‌ پدرش‌ با مأموران‌،پدر را راهنمایی‌ می‌نمود، زندانی‌ کردند، ولیکن‌ به‌ دستور سلیمان‌ بن‌ صرد خزاعی‌ مردی‌به‌ نام‌ «طارق‌» او را از زندان‌ نجات‌ داد و صفیه‌، مخفیانه‌ به‌ قادسیه‌ رفت‌. در قادسیه‌ به‌قبیلة‌ خزاعه‌ پیوست‌ و بعد از قیام‌ توابین‌، به‌ عقد محمد بن‌ سلیمان‌ بن‌ صرد خزاعی‌ درآمد و از او شش‌ پسر و چهار دختر متولد شد که‌ همه‌ از شجاعان‌ و از شیعیان‌امام‌علی‌(ع)بودند.

 

11ـ ام‌ لقمان‌

او دختر عقیل‌ بن‌ ابی‌طالب‌ و خواهر مسلم‌ بن‌ عقیل‌ بود. زنی‌ دانشمند، و خردمند،سخن‌ور و شجاع‌ بود و در میان‌ زنان‌ بنی‌هاشم‌ به‌ سخن‌وری‌ و فصاحت‌ و روانی‌ بیان‌شهرت‌ داشت‌.

وقتی‌ کاروان‌ بازماندگان‌ فاجعة‌ کربلا به‌ مدینه‌ رسیدند، ام‌ لقمان‌ گروهی‌ از مردم‌مدینه‌ را به‌ استقبال‌ آن‌ کاروان‌ مصیبت‌ زده‌ تهییج‌ کرد و با آن‌ گروه‌ به‌ پیش‌ واز آمد.صدای‌ گریة‌ مردم‌ در مدینه‌ پیچیده‌ بود. ام‌ لقمان‌ برای‌ مردم‌، این‌ اشعار را خواند:

ماذ'ا تَقوُلُون‌ اِذْ قال‌َ النَّبی‌ُ لَکُم‌ْماذ'ا فَعَلْتُم‌ْ وَ انْتُم‌ْ آخِرُ الاُمَم‌ِ

بِعِتْرتی‌ وَ بِاهْلی‌ بَعْدُ مُفْتَقدی‌مِنْهُم‌ْ اُساری‌' وَ مِنْهُم‌ْ ضُرَّجوا بِدَم‌ِ؛

«چه‌ خواهید گفت‌، اگر پیامبر(ص) به‌ شما بگوید: شما که‌ آخرین‌ امت‌ من‌ بودید، باخانواده‌ و فرزندان‌ من‌، پس‌ از من‌ چگونه‌ رفتار کردید. عده‌ای‌ از آنان‌ در خون‌ خود آغشته‌شدند و عده‌ای‌ به‌ اسارت‌ رفتند.»

آری‌ این‌ چنین‌ بود....

در این‌ ماجرا، گروهی‌ اندک‌ از زنان‌ و دختران‌ پاک‌ باز انقلابی‌، که‌ در دامن‌ آن‌ روزبزرگ‌ شکفتند، وظیفة‌ سخت‌ افشاگری‌ را به‌ شایسته‌ترین‌ صورت‌ به‌ پایان‌ بردند. چنان‌که‌ رباب‌ همسر امام‌ و هم‌چنین‌ ام‌کلثوم‌ خواهر امام‌ و فاطمه‌ دختر امام‌، در سراسر دوران‌اسارت‌، به‌ ویژه‌ در مواجهه‌ با مردان‌ تحمیق‌ شده‌ و نیز در مجالس‌ ابن‌ زیاد و یزید بساخطبه‌های‌ پیروزمندانه‌ خواندند و در هر فرصتی‌ برای‌ افشای‌ حقایق‌ و فلسفة‌ عاشوراسخت‌ کوشیدند.

چنین‌ شد که‌ این‌ زنان‌ و دختران‌ اندک‌، در مقام‌ ارجمندترین‌ رسولان‌ منزه‌نهضت‌، پیام‌ عاشورا را چنان‌که‌ می‌بایست‌، به‌ دل‌ها رساندند و در صدر صفوف‌ جای‌گرفتند و در حالی‌ که‌ در مقابل‌ گردن‌ کشان‌ و ستم‌کاران‌ از هیچ‌ تخفیف‌ و پاسخ‌ دندان‌شکن‌ دلیرانه‌ دریغ‌ نمی‌کردند، در برابر مردم‌ نا آگاه‌ کوچه‌ و بازار هر تحقیر و دشنام‌ راصبورانه‌ به‌ جان‌ خریدند تا در انجام‌ رسالت‌ افشاگرانه‌شان‌، بینش‌ و آگاهی‌را اشاعه‌ دهند.

آری‌،

آنان‌که‌ رفتند،

کاری‌ حسینی‌ کردند

وآنان‌که‌ ماندند باید کاری‌ زینبی‌ کنند

وگرنه‌ یزیدی‌اند.

 

 

 

منابع‌:

1ـ امام‌ حسین‌ و ایران‌، کورت‌ فریشلر، ترجمه‌ و اقتباس‌: ذبیح‌ الله منصوری‌، انتشارات‌جاویدان‌، چاپ‌ چهارم‌، بهمن‌ 1358

2ـ ام‌ سلمه‌، علی‌ محمد علی‌ دخیّل‌، ترجمه‌: دکتر فیروز حریرچی‌، مؤسسه‌ انتشارات‌امیرکبیر، تهران‌، 1361

3ـ ام‌ کلثوم‌، علی‌ محمد علی‌ دخیّل‌، ترجمه‌: صادق‌ آئینه‌ وند، مؤسسة‌ انتشارات‌ امیرکبیر،تهران‌، 1361

4ـ پژوهشی‌ پیرامون‌ بارگاه‌ حضرت‌ زینب‌3، محمد حسنین‌ سابقی‌، ترجمه‌: عیسی‌سلیم‌ پور اهری‌، دفتر نشر نوید اسلام‌، قم‌، 1378

5ـ پیام‌ آور عاشورا، سیدعطاءالله مهاجرانی‌، انتشارات‌ اطلاعات‌، تهران‌، چاپ‌چهارم‌1376

6ـ تاریخ‌ اسلام‌ در عصر امامت‌ امام‌ حسین‌ و امام‌ حسن‌8، مرکز تحقیقات‌ اسلامی‌نمایندگی‌ ولی‌ فقیه‌ در سپاه‌، ناشر: آموزش‌ عقیدتی‌ وزارت‌ جهادسازندگی‌، 1371

7ـ تاریخ‌ طبری‌ (ج‌ 6)، به‌ تصحیح‌ محمد روشن‌، نشر نو، تهران‌1368

8ـ چهره‌ زن‌ در آئینه‌ تاریخ‌، مرتضی‌ فهیم‌ کرمانی‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامی‌، تهران‌

9ـ حدیقه‌ السعدا، ملا محمد فضولی‌

10ـ حسین‌ آنکه‌ هرگز تسلیم‌ نشد، محمد رشاد، پاورقی‌ روزنامه‌ مهد آزادی‌، تبریز،1379

11ـ حماسه‌ سازان‌ عاشورا، مصطفی‌ اسرار، ناشر: سزآرنگ‌، تهران‌، چاپ‌ اول‌ 1378

12ـ حماسة‌ حسینی‌ (ج‌1)، استاد مرتضی‌ مطهری‌، انتشارات‌ صدرا، تهران‌، چاپ‌بیستم‌1372.

13ـ خلافت‌ و ملوکیت‌، الامام‌ ابوالاعلی‌ المودودی‌، مطبعة‌ دارالمرویه‌، منصوره‌،1983م‌

14ـ خاندان‌ وهب‌، نوح‌ الدین‌ ضیاء، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامی‌

15ـ داستان‌ زنان‌ قهرمان‌، گروه‌ تاریخ‌ اسلام‌ مرکز بررسی‌ و تحقیقات‌ واحد آموزشی‌عقیدتی‌ ـ سیاسی‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامی‌، ناشر: انتشارات‌ پیام‌ آزادی‌،1367

16ـ درسهائی‌ از زندگی‌ زنان‌ نامدار در قرآن‌ و حدیث‌ و تاریخ‌، (ج‌ 1 و 2)، دکتراحمدبهشتی‌

17ـ ریاحین‌ الشریعه‌، شیخ‌ ذبیح‌ الله محلاتی‌، دارالکتب‌ الاسلامیه‌ شیخ‌ محمد آخوندی‌،تهران‌، 1369

18ـ زینب‌ بانوی‌ قهرمان‌ کربلا، عاشیه‌ بنت‌ الشاطی‌، ترجمه‌: حبیب‌ پایچیان‌ و مهدی‌آیت‌الله زاده‌ نائینی‌، مؤسسه‌ اتشارات‌ امیرکبیر، تهران‌، چاپ‌ چهاردهم‌، 1367

19ـ سکینه‌ دختر امام‌ حسین‌(ع)، علی‌ محمد علی‌ دخیل‌، ترجمه‌: دکتر فیروز
حریرچی‌، مؤسسه‌ انتشارات‌ امیرکبیر، تهران‌، 1361

20ـ سلام‌ بر حسین‌، محمود منشی‌، سازمان‌ انتشارات‌ اشرفی‌، چاپ‌ پنجم‌، 2535

21ـ سردار کربلا (ترجمه‌ العباس‌)، سید عبدالرزاق‌ موسوی‌ المقرّم‌، ترجمه‌: ناصر پاک‌پرور، ناشر: مؤسسه‌ الغدیر، چاپ‌ دوم‌ 1371

22ـ عبدالله عفیف‌، نوح‌ الدین‌ ضیاء، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامی‌

23ـ فاطمه‌ دختر امام‌ حسین‌(ع)، علی‌ محمد علی‌ دخیل‌، ترجمه‌: صادق‌ آئینه‌ وند،انتشارات‌ امیرکبیر، تهران‌، 1361

24ـ مسلم‌ بن‌ عقیل‌، مرتضی‌ مدرسی‌ چهاردهی‌، انتشارات‌ مجله‌ ماه‌ نو،تهران‌،1344ش‌

25ـ مقتل‌ الحسین‌(ع)، السید عبدالرزاق‌ الموسوی‌ المقرم‌، بیروت‌، دارالکتب‌ الاسلامی‌،1979م‌

26ـ یاران‌ کوچک‌ امام‌ حسین‌(ع)، سیداحمد موسوی‌ وادقانی‌، انتشارات‌ قدیانی‌، چاپ‌اول‌، 1377

 

 

 

 

 

 

پى‏نوشت ها:

1ـ زندگانى سید الشهدا،عماد زاده،ج 2، ص 124، به نقل از لهوف، کبریت احمر و انساب الأشراف.

2ـ همان، ص 236.

3- در این زمینه ر.ک: مقاله «درسهاى امدادگرى در نهضت عاشورا» از مؤلف (مجله پیام هلال، شماره 26، شهریور1369).

4ـ عوالم(امام حسین)، ص 403، حیاة الامام الحسین،ج 3، ص 378.

- بر گرفته از فرهنگ عاشورا، جواد محدثى‏، صفحه 195.

 

 

 

 

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

لبیک

 

ای مظهر صفات خدا أیهاالعزیز

ای امتداد نور هدی أیهاالعزیز

ای که کریم هستی و از نسل ذوالکرام

پر کن دو دست خالی ما أیهاالعزیز

یک نَظرة رحیمة بینداز بر دلم

تا مس شود شبیه طلا أیهاالعزیز

در انتظار آمدنت پیر گشته ایم

این جمعه هم گذشت،بیا أیهاالعزیز

همراه کاروان که به مقتل رسیده اند

ما را ببر به کرب و بلا أیهاالعزیز

چندین هزار سال تو خون گریه می کنی

از داغ زینب و أسرا أیهاالعزیز

علی اصغر انصاریان

 

زیباشناسی ادبیات عزاداری آیینی

بخش اول : زمینه خوانی (منبع : فصلنامه تاریخ معاصر ایران(

 حدود یکصد سال پیش شاعری توانمند، خوش ذوق، ولایتی و از دوستداران اهل بیت(ع) از شهر قزوین به نام حاج حسین بابا متخلص به (مشکین) برای اینکه مجالس عزاداری حضرت اباعبدالله(ع) از رونق بیشتری بهره‌مند گردد و مجالس روضه و سینه‌‌زنی باشکوه‌تر برگزار شود تصمیم گرفت اشعاری را در دستگاههای موسیقی بسراید به نحوی که نوحه در یکی از دستگاههای موسیقی مانند سه‌گاه، چهارگاه، بیات ترک و دیگر دستگاهها شروع می‌شد و در همان دستگاه به پایان می‌رسید. هر نوحه شرح حال کامل یکی از شهدای کربلا یا ائمه معصومین (علیهم‌السّلام) بود که با استناد به مقاتل و احادیث و روایات صحیح نظیر لهوف ابن طاووس و منتهی‌الآمال سروده می‌شد. این سبک که توسط مرحوم مشکین ابداع شد «زمینه‌خوانی» نام گرفت.

مرحوم مشکین هم عصر و از دوستان شاعر پرآوازه آن دوران مرحوم عارف قزوینی بود. و از عارف قزوینی در ابداع سبک زمینه‌خوانی کمک فراوانی گرفت زیرا عارف قزوینی به تمام دستگاههای موسیقی مسلط بود.

مرحوم مشکین پس از ابداع سبک زمینه‌خوانی از قزوین به تهران عزیمت نمود و در تهران و شهرری با استقبال پرشوری از طرف مداحان و سخنوران و سردم‌خوانان آن زمان مواجه شد و این سبک جدید در تهران و شهر ری در پاتوقهای عزاداری که معمولا در منازل و حسینیه‌ها و بعضی از گذرها و تکیه‌ها در بعضی از روزهای هفته مثل شبهای جمعه و پنج‌شنبه منعقد شده برای حضرت سیدالشهدا(ع) عزاداری می‌کردند رواج یافت، به‌طوری که هیئتهای هفتگی در تهران و شهرری گسترش یافت و تقریبآ تمام شبهای هفته در تهران و شهرری در طول سال این مجالس برگزار می‌گردید و هنوز بعد از گذشت سالها این مجالس در چند پاتوق در تهران و چند پاتوق در شهرری برقرار است.

بخش دوم : سردم خوانی (منبع : فصلنامه تاریخ معاصر ایران(

بعد از گذشت چند سال از عزیمت مرحوم مشکین به تهران و سرودن نوحه‌های زمینه‌خوانی در دستگاههای مختلف موسیقی و استقبال پرشور مستمعین سبک زمینه‌خوانی به اوج شکوفایی رسید و هر مداحی که می‌خواست نوحه‌های زمینه‌خوانی را در مجالس و پاتوقها بخواند می‌بایست به تمام دستگاهها و ردیفهای آوازی آشنایی کامل داشته باشد و باید زحمت می‌کشید و این خود یک اصل برای مداح بود و به همین خاطر هر کسی نمی‌توانست نوحه‌ها را بخواند و حتمآ باید دستگاههای موسیقی را فرامی‌گرفت. رفته‌رفته شاعرانی دیگر در آن زمان شروع به سرودن نوحه در سبک زمینه‌خوانی نمودند که به غیر از چند نفر نوحه‌های آنها به دلیل آنکه ردیفها را رعایت نمی‌کردند چندان مورد استقبال قرار نگرفت. اما نوحه‌های مشکین تاکنون به عنوان بهترین و به عنوان مرجع در این سبک باقی مانده است.

اشعار مشکین در قالب غزل، قصیده، مسمّط، رباعی و نوحه‌های زمینه‌خوانی طرفداران زیادی پیدا کرده بود. سردم‌خوانان از اشعار وی که در قالب غزل و قصیده سروده بود در محافل و مجالس سردم‌خوانی و سخنوری استفاده می‌کردند. مداحان نیز نوحه‌های زمینه‌خوانی را در هیئتها و پاتوقها برای مستمعین می‌خواندند و به روضه و عزاداری می‌پرداختند.

در پایان هر نوحه و آخرین دم از نوحه نام مشکین به عنوان تخلص برده می‌شد و مستمعین با شنیدن نام مشکین به وجد می‌آمدند. مشکین در قالب غزل، قصیده، مسمّط و رباعی اشعار فراوانی در مدح و منقبت چهارده معصوم(ع) و شهدای کربلا سروده است. و در دیگر عرصه‌های شعر و ادب مانند نقّالی و سردم‌خوانی و سخنوری شاهکارهایی از خود بر جای گذاشته است.

نوحه‌های او در دفترچه‌هایی به نام دستک نوحه یا بیاض نوشته می‌شد و مداحان نوحه‌ها را یا از خود مشکین یا شاگردانش و یا با چند واسطه از مشکین می‌گرفتند. در آن زمان به علت اینکه اکثر مردم و بعضی از مداحان از سواد خواندن و نوشتن بی‌بهره بودند برای اینکه بتوانند از نوحه‌ها استفاده کنند هنگام خواندن نوحه توسط مداحی دیگر نوحه را حفظ می‌کردند یا کسانی که سواد داشتند و می‌توانستند تند بنویسند متن نوحه را می‌نوشتند تا مداحان بتوانند در پاتوق خود نوحه را بخوانند. متأسفانه اکثر نوحه‌ها که افراد تندنویس می‌‌نوشتند و در دستکها موجود است دارای نواقصی است.

در سالهای پایانی زندگی مرحوم مشکین چند نفر از دوستان و شاگردانش از او خواستند تا تمام اشعار و نوحه‌های خود را به چاپ برساند. اما اجل به این شاعر خوش‌ذوق امان نداد.

از تاریخ فوت مشکین و آرامگاهش هیچ سندی در دست نیست. اما همیشه نامش در قلب مداحان و میاندارها و مستمعین جاویدان است. هم‌اکنون بعد از گذشت سالها در تهران و شهرری در تمام هیئتها و پاتوقهای هفتگی و در مجالس عزاداری و سینه‌زنی که به سبک زمینه‌خوانی برگزار می‌شود از مرحوم مشکین به نیکی یاد می‌کنند و از اشعار و نوحه‌هایی که برای غربت و مظلومیت چهارده معصوم(ع) سروده استفاده می‌کنند.

بخش سوم : بعد از وفات مرحوم مشکین (منبع : فصلنامه تاریخ معاصر ایران(

بعد از وفات مرحوم مشکین اشعار و نوحه‌های او بین شاگردانش تقسیم شد و بعضی از اشعار و نوحه‌ها هم متأسفانه در هیچ جا ثبت نشد. از شاگردان مخصوص مشکین می‌توان از فردی به نام حسینعلی معروف به حسینعلی آتش‌انداز نام برد که بیشترین آثار مشکین را نزد خود داشت که در اواخر عمرش تعداد چند نوحه آن هم ناقص و حدود چهل غزل و قصیده و مسمّط از آثار مشکین را به درخواست یکی از چاپخانه‌ها به نام شهشهانی در چهل صفحه به چاپ رساند و نام کتاب را خزینه‌الاشعار مرحوم حاج حسین بابا (مشکین) نهاد.

از دیگر شاگردان مرحوم مشکین حاج آقارضا خوشنویس سرآمد سخنوران و سردم‌خوانان بود که نگارنده این سطور حدود ده سال در نزد ایشان تلمذ نمودم.

از نوحه‌های مرحوم مشکین می‌توان از نوحه سلطان قیس که در دستگاه سه‌گاه سروده شده، نوحه هلال ابن نافع در دستگاه چهارگاه، نوحه حضرت ابوالفضل در دستگاه ماهور و... نام برد.

بعد از مشکین مرحوم مبهوت اشعار و نوحه‌هایی به سبک زمینه‌خوانی سرود که اشعار وی به‌طور پراکنده می‌باشد و در یک مجموعه منظم به چاپ نرسیده و اشعار چندانی هم نسروده است. تعدادی نوحه که بیش از چهل نوحه نیست و کمتر از این عدد شعر در قالب غزل و مسمّط و دیگر قالبهای شعری آن هم پراکنده و در دفاتر شخصی مداحان (دستکهای نوحه) می‌باشد. در بین سروده‌های مرحوم مبهوت حدود پانزده نوحه دارای اهمیت می‌باشد که در آن تمام اصول را رعایت کرده و تقریباً نزدیک به نوحه‌های مشکین سروده است. به غیر از مرحوم مبهوت مرحوم خاکی نیز به سبک زمینه نوحه سروده است و اشعاری نیز دارد. او هم مانند مرحوم مبهوت دارای کتاب و یا دیوان نیست. مرحوم خاکی حدوداً سی و پنج نوحه سروده که حدود پانزده نوحه آن خیلی نزدیک به سروده‌های مشکین است و بقیه نوحه‌ها اهمیت چندانی ندارد.

مرحوم مفلوک نیز یکی از شاعرانی است که اشعار و نوحه‌هایی در این سبک سروده  است اما متأسفانه مانند شاعران قبلی سروده‌هایش را فقط می‌توان در دفترچه‌های مداحان (دستک نوحه) که به طور پراکنده در اختیار بعضی قرار دارد ملاحظه نمود و مجموعه‌ای منسجم از وی که شامل کتاب و یا دیوان باشد وجود ندارد. مرحوم مفلوک حدود بیست اثر در قالب نوحه زمینه‌خوانی و ابیاتی در قالبهای غزل، قصیده و چند ترکیب‌بند سروده است.

در قالب نوحه‌های زمینه‌خوانی آثار مرحوم مفلوک شباهت زیادی به سروده‌های مشکین دارد و والحق والانصاف نوحه‌هایی را که سروده بسیار زیباست و تمام آنها در دستگاه سروده شده و هر نوحه در هر دستگاهی که شروع می‌شود در همان دستگاه هم به اتمام می‌رسد.

مرحوم حاج احمد صالح هم که متأسفانه چند سال پیش رحلت نمودند در این سبک نوحه‌هایی سروده است. ایشان یکی از مداحان و سخنوران و شاعران بود که از فن سخنوری مطلع و آشنا به علم موسیقی و یکی از سخنوران و مداحان با سابقه در سبک زمینه‌خوانی بود. وی آثار ارزشمندی در قالب غزل، قصیده، مسمط، ترکیب‌بند، ترجیع‌بند، رباعی و سخن در چندین جلد کتاب از خود به یادگار گذاشته است. کتابی با عنوان ران ملخ یکی از آثار وی می‌باشد. یکی دیگر از این شاعران که در همین عصر اشعاری در قالب نوحه زمینه‌خوانی سروده حاج ابراهیم ذوالفقاری متخلص به حجت می‌باشد. حجت ساکن شهر ری است و از روی سبک بعضی از نوحه‌های مرحوم مشکین تعدادی نوحه در یک دستگاه سروده است. وی در دیگر قالبهای شعر مانند غزل، قصیده، رباعی و مخمّس اشعاری سروده است.

سبک زمینه‌خوانی دارای چند ویژ‌گی می‌باشد و مهمترین آن این است که حتمآ مداح باید بر دستگاههای موسیقی و گوشه‌های آوازی مسلط باشد تا بتواند نوحه‌ها را در دستگاهی که شاعر سروده به راحتی بخواند و مستمع از شنیدن آن احساس رضایت نماید.

در گذشته اکثر مداحان این سبک، هم از دانش آواز بهره‌مند بودند و هم از فن سخنوری مطلع و آگاه و به غیر از اینکه نوحه‌های زمینه خوانی را خیلی عالی می‌خواندند در سردم‌خوانیها هم حرف برای گفتن داشتند و مستمعین از خواندن آنها لذت می‌بردند.

یکی از این مداحان و سخنوران که در تهران جایگاه خاصی داشت مرحوم حاج رضا تابش اکبری معروف به رضا خوشنویس بود. مرحوم حاج رضا خوشنویس از سخنوران بسیار موفق و از سردم خوانان نامی و حرفه‌ای دوران گذشته است. او از جمله کسانی بوده که وقتی برای خواندن وارد محلی می‌شده که در آنجا سردم بسته شده است زنجیر قروق را به احترامش باز می‌کردند و بعد از آن وی را با احترام به بالای مجلس که همان سردم می‌باشد می‌بردند و در هنگام خواندن همزمان با دو طرف سردم که هر طرف را دم می‌نامیدند مشاعره می‌نموده، یعنی اینکه همزمان با دو سخنور در دودم سردم به مشاعره می‌پرداخت و سخنوران در حضور وی احساس عجز می‌نمودند. وی در مداحی زمینه‌خوانی هم از اساتید این سبک به شمار می‌آمد و آثاری در قالب نوحه و غزل و مخمّس از وی به جا مانده است. در شهر ری مرحوم دایی محمد قربانی معروف به دایی محمدآقا از مداحان مطرح این سبک بود.

بخش چهارم :آداب عزاداری به سبک زمینه‌خوانی (منبع : فصلنامه تاریخ معاصر ایران(

      مجالسی که عزاداری به سبک زمینه‌خوانی برگزار می‌گردد ابتدا میاندار با ذکر چند صلوات مجلس را آماده می‌نماید و از اشعاری که در قالب (دم) سروده شده است استفاده می‌نماید و مستمعین نیز وی را همراهی می‌نمایند. و در بعضی از اوقات از اشعاری که در قالب دم سروده شده و آن را به نام دمِ «زیرو بارو» می‌نامند استفاده می‌نماید که در این موقع اولین بیت را «شاه فرد» گویند و در جواب هر بیتی که میاندار می‌خواند مستمعین آن را تکرار می‌کنند. بعضی از اوقات چند میاندار در یک مجلس حضور دارند و میاندار اصلی وقتی از اشعاری که در قالب دمِ زیر و بارو استفاده می‌کند در جواب یکی دیگر از میاندارها از شاه فرد حذر می‌نماید و در جواب از ابیاتی دیگر استفاده نموده آن بیت را زودتر اعلام می‌کند تا مستمعین بتوانند در جواب میاندار اصلی با وی همراه باشند و حال و هوای مجلس به گونه‌ای شگفت به مجالس سردم خوانی نزدیک می‌شود.

نمونه‌ای از یکی از دمهایی که به صورت زیروبارو سروده شده و در مجالس استفاده می‌شود:

سر از بدنم تشنه جدا شد / چه به جا شد / به کجا شد / کربلا شد

از گردنم این دین ادا شد / چه به جا شد / به کجا شد / کربلا شد

)دم(

مدهوش الستم / ز آن عهد که بستم / عهدی نشکستم

یمنی بین یمنی بین

 )جواب(

از بردن انگشتر و ببریدن انگشت           نسبت به سلمان زمان اهرمنی بین

و سپس به ترتیب کسوت مداحان از آنها برای خواندن در مجلس دعوت به عمل می‌آید و آخرین نفر که عنوان پیشکسوت را در مداحان دارد به ختم مجلس می‌پردازد و این مداح با ذکر مصیبت و خواندن نوحه حضرت ابوالفضل (ع) و دعا مجلس را ختم می‌نماید. لازم به ذکر است که در هنگام خواندن نوحه توسط مداحان هر مداحی که نوبت به آن می‌رسد از پیش واقعه استفاده می‌نماید و مثلا اگر مداح قبلی نوحه‌ای از حضرت رقیه (س) بخواند مداح بعدی پیش واقعه از حضرت رقیه(س) می‌خواند و بعد مجلس خود را شروع می‌نماید.

و نکته بسیار مهم اینکه هرگاه مداحانی همراه میاندار از پاتوقی دیگر به مجلسی که در آن زمینه‌خوانی برپاست بیایند مهمان محسوب می‌شوند و در هنگام خواندن ختم مجلس با مهمان می‌باشد.

 

بخش پنجم :معرفی پاتوقهای زمینه‌خوانی (منبع : فصلنامه تاریخ معاصر ایران(

عزاداری به سبک زمینه‌خوانی در تهران و شهر ری از قدیم‌الایام رایج بوده است و این سبک از اهمیت خاصی برخوردار بوده و مستمعین زیادی از این سبک استقبال نموده‌اند و هم‌اکنون نیز این سبک در تهران و شهر ری طرفداران زیادی دارد.

در تهران در شبهای چهارشنبه در مسجد حوض واقع در چهارراه سیروس مجلس زمینه‌خوانی هر هفته برگزار می‌گردد. مرحوم حاج قاسم ربانی میاندار اول این پاتوق بود و هم‌اکنون نیز آقای امیر عابد و حاج اکبر، میانداران این پاتوق می‌باشند. یکی دیگر از پاتوقهای تهران پاتوق مسجد جامع واقع در بازار تهران بعد از چهار سوق کوچک مسجد بازار بین‌الحرمین می‌باشد. در این پاتوق هر هفته شبهای پنج‌شنبه مراسم عزاداری به سبک زمینه‌خوانی برگزار می‌گردد. میاندار اول این پاتوق مرحوم مشهدی علی‌اکبر، یکی از نوابغ در کسوت میانداران در زمینه‌خوانی بوده است. مداحان و سخنوران بزرگی در گذشته در این پاتوق برای حضرت اباعبدالله الحسین (ع) مدیحه‌سرایی می‌نمودند که مشهورترین آنها مرحوم حاج آقا رضا خوشنویس و مرحوم حاج احمد صالح بودند. بعد از مرحوم مشهدی علی‌اکبر مرحوم حاج عباس نکویان و مرحوم حاج محمود زیبا از میانداران این پاتوق بودند.

در شهر ری پاتوق کوی معینی معروف به پاتوق مرحوم (اصغر بازارچه) یکی از پاتوقهای قدیمی شهر ری می‌باشد. در این پاتوق شبهای دوشنبه هر هفته مراسم عزاداری به سبک زمینه‌خوانی برگزار می‌گردد. سابقه این پاتوق بیش از پنجاه سال می‌باشد. میاندار اول این پاتوق مرحوم پدرم (حاج احمد عابدی) بود. هم‌اکنون میاندار این پاتوق آقای اکبر مدیری است که یکی از میانداران با تجربه محسوب می‌شود.

یکی دیگر از پاتوقهای شهر ری پاتوق هاشم‌آباد می‌باشد. در این پاتوق شبهای جمعه هر هفته مراسم زمینه‌خوانی برقرار است. میاندار اول این پاتوق مرحوم حسین مشهدی غلامعلی بود که از نوابغ میانداران محسوب می‌گردد. بعد از فوت وی کسوت میانداری به حاج محمود صفی واگذار شد و در کنار ایشان آقای حاج حسین رفیعی (حسین استاد محمد) دیگر میاندار این پاتوق می‌باشد. پاتوق دیگر در شهرری پاتوق نفرآباد است. میاندار اول این پاتوق مرحوم دایی محمد قربانی (دایی محمد آقا) بود که وی از نوابغ در میانداری و مداحی بود. یکی دیگر از میانداران با تجربه در این پاتوق آقای مصطفی فلاح می‌باشد. این پاتوق هم مانند پاتوقهای دیگر دارای سابقه‌ای طولانی است. و در شبهای جمعه هر هفته مراسم برگزار می‌گردد. پاتوق دیگری در شهر ری جدیدآ تأسیس گردیده است و در شبهای سه‌شنبه منزل آقای اکبر مدیری هر هفته مراسم عزاداری به سبک زمینه خوانی برگزار می‌گردد.

بخش ششم : میانداری و میاندارهای زمینه خوانی  (منبع : فصلنامه تاریخ معاصر ایران(

ایجاد نظم و ترتیب در هر گردهمایی و همایشی از اهمیت خاصی برخوردار است. به کسی که این نظم را در بین گروه یا جمع حاکم نماید ناظم گویند. در هیئتهای عزاداری عمومآ به جای کلمه ناظم از لفظ میاندار استفاده می‌شود و آنکه نظم را در مجلس یامحفلی که در آن اقامه عزا شده بر عهده دارد میاندار نامند. شروع مجلس عزا بر عهده وی می‌باشد و در هنگام سینه‌زنی در وسط حلقه سینه‌زنان قرار می‌گیرد و سینه‌زنان را با مداح، همنوا و همساز می‌نماید. اما در سبک زمینه‌خوانی میاندار باید به غیر از موارد ذکر شده که در سبکهای دیگر عزاداری رایج می‌باشد موارد دیگری را رعایت نماید و به چند اصل مهم آگاهی داشته باشد. اول اینکه به علم موسیقی آشنا باشد زیرا تمام نوحه‌ها در دستگاههای موسیقی سروده شده است و اگر میاندار به این علم آگاه نباشد نمی‌تواند نوحه را میانداری کند. دوم اینکه باید محفوظات زیادی از شاعران را در خاطر داشته باشد تا بتواند در موقع لزوم و سؤال و جوابها در مقابل مداح جوابها را با اشعار بدهد.

نکته سوم اینکه باید به فن سخنوری و سردم خوانی آشنا باشد زیرا بیشتر نوحه‌ها دارای جواب می‌باشد و میاندار باید از نظر فن بیان و سخنوری بهره‌مند باشد تا بتواند مجلس گردانی نماید و در بعضی از اوقات که مداح از سبک خارج می‌شود سبک صحیح را به مداح معرفی نماید تا مجلس و محفل از رونق و گرمی خارج نشود.

و نکته آخر جسارت توأم با ادب از اصولی است که یک میاندار باید داشته باشد. میاندارانی که در سبک زمینه‌خوانی در تهران و شهر ری خوش درخشیدند و از نوابغ محسوب می‌شوند :

در تهران مرحوم مشهدی علی‌اکبر یکی از چهره‌های نام آشنا در کسوت میانداری در سبک زمینه‌خوانی می‌باشد. وی از همعصران مرحوم حاج رضا خوشنویس و مرحوم صالح بود و در تهران در کسوت میاندارِ زمینه‌خوانی خوش درخشید. مرحوم مشهدی علی‌اکبر دارای محفوظات فراوانی از اشعار مرحوم  مشکین و شاعران صاحب نام بود و به فن سخنوری آگاه. دیگر ویژگی وی این بود که جسارتی مثال‌زدنی داشت و با علم موسیقی آشنایی داشت. وی میانداری باتجربه بود و خوب می‌دانست که چگونه باید مجلس را شروع نماید و به اتمام برساند. از شاگردان وی در کسوت میانداری مرحوم حاج عباس نکویان را می‌توان نام برد.

یکی دیگر از میانداران موفق تهران مرحوم حاج قاسم ربانی بوده است. مرحوم ربانی در کسوت میانداری در ورزش باستانی از اساتید این ورزش پهلوانی محسوب می‌شود.

در شهر ری نیز در کسوت میاندارانِ زمینه‌خوانی در دهه‌های گذشته می‌توانیم نام مرحوم حاج حسین مشهدی غلامعلی و مرحوم دایی محمد قربانی را به عنوان نوابغِ این کسوت معرفی نماییم.

این دو استاد از بهترین و موفق‌ترین افرادی بودند که در دهه‌های گذشته در کسوت میاندار در سبک زمینه‌خوانی خوش درخشیدند. مهمترین عامل موفقیت این اساتید در این سبک آشنایی آنها با علم موسیقی و فن سخنوری بود.

بخش هفتم :  سردم خوانی و سخنوری (منبع : فصلنامه تاریخ معاصر ایران(

در گذشته‌های دور در تهران و شهر ری و دیگر شهرها محافل و مجالس ادبی برپا می‌شد که شاعران در آن محافل و مجالس اشعاری را که خود سروده بودند می‌خواندند و با هم مشاعره می‌نمودند. در تهران و شهر ری مکانهایی وجود داشت که در آنجا سردم می‌بستند. بیشتر از قهوه خانه‌های بزرگ برای بستن سردم استفاده می‌کردند. نحوه بستن سردم در این قهوه خانه‌ها به این صورت بود که از تمام صنفهای موجود آن دوران استفاده می‌شد.

برای بستن سردم نمونه محصولات تولیدی مشاغل رایج آن دوران را در کنار هم قرار می‌دادند و یک نفر به عنوان نماینده از طرف آن صنف در مقابل جایی که به آن صنف تعلق داشت روی صندلی می‌نشست و سخنور و یا شاعر بود. مثلا صنف کفاشها چند جفت کفش را در جایی که متعلق به صنف کفاشها بود قرار می‌دادند و یک نفر نماینده صنف کفاشها می‌شد. به همین‌ترتیب تمام صنفهای موجود آن دوران از قبیل بناها، آهنگرها، فرش‌فروشها، قصابها و غیره هر کدام نمونه‌ای از ابزار کار خود و یا اجناس خود را در کنار هم قرار می‌دادند و یک نفر به عنوان نماینده از هر صنف در مقابل جایی که به آن صنف مربوط می‌شد روی صندلی می‌نشست و نکته بسیار مهم اینکه شخصی که به عنوان نماینده هر صنفی حاضر می‌شد سخنور و یا شاعر بود تا بتواند با خواندن اشعار در قالب سخن سؤال و یا جواب پاسخ سخنوری را که در مقابل آن صنف قرار می‌گیرد را بدهد.

وقتی که سردم به این ترتیب بسته می‌شد در ابتدای ورودی محل سردم، زنجیری را می‌بستند که به آن زنجیر قرق می‌گفتند. و در بالاترین محل نیز که بالای سردم می‌نامند یکی از پیشکسوتان عرصه سخنوری می‌نشست. و قسمتی از محل قهوه‌خانه را نیز برای مستمعین آماده می‌کردند.

هنگام شروع مجلس سردم خوانی سکوت محض در بین مستمعین حاکم می‌شد و این سکوت را فقط در مجالسی دیگر مثل نقّالی آن هم در شبهایی که مربوط به سهراب‌کشی می‌شد مشاهده می‌کنیم.

بعد از آماده شدن سردم مجلس شروع می‌شد. ابتدا سخنوری وارد می‌شد. برای پیشکسوتان زنجیر قرق را باز می‌کردند و با احترام وارد سردم می‌شد و در اولین منزل با نخستین نماینده یکی از صنفها شروع به مشاعره می‌نمود و به همین ترتیب منزل به منزل جلو می‌رفت تا به منزل هفتم برسد. مشاعره در قالب سؤال و جواب انجام می‌شد.

دو طرف سردم را «دم» می‌نامند و سخنورانی در گذشته بودند که به جهت معلومات و تسلط فراوان، همزمان با دو طرف سردم یعنی با دو سخنور مشاعره می‌نمودند. مانند مرحوم حاج آقا رضا خوشنویس، مرحوم حاج احمد صالح، مرحوم مهدی بلبل تهرانی، مرحوم محمد چهل تن و مرحوم شاه ضیائی خانلری و. …

در سردم‌خوانی بعد از اینکه سخنور منزلها را طی می‌نمود آن سخنوری که در یکی از منزلها و یا در منزل آخری نمی‌توانست به سؤال طرح شده جوابی با همان وزن و ردیف و قافیه بدهد آن را به جایگاهی که قبلا آماده کرده بودند و حلقه‌دار می‌نامیدند می‌بردند و او را تا پای طناب‌دار می‌بردند و در این زمان یکی از محاسن سفیدهای مجلس و یا سخنوری پیشکسوت، با ذکر چند صلوات ضامن می‌شد و مجلس تمام می‌گردید و در آخر مجلس ذکر مصیبتی از حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) خوانده می‌شد و دعا می‌کردند و مجلس تمام می‌شد. و شور و حالی ادبی و عرفانی در مجالس سردم‌خوانی حاکم بود.

در سردم‌خوانی مطالب عرفانی، اجتماعی، مذهبی و علمی در قالب سخن بین سخنوران رد و بدل می‌شد و مستمعین نیز از این مجالس نهایت بهره را می‌بردند و هرکس می‌خواست در این عرصه به عنوان سخنور حاضر شود می‌بایست معلومات و محفوظات فراوانی داشته باشد.

[ یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید کربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش یک روز غمگین   گرم و خونین

لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران با صدای گریه های کودکانه

از فراز گونه های زرد و عطشان   با گهرهای فراوان

می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چکد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان    باز باران

باز باران  با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب

نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب  شش ماهه طفلی      رو به پایان

مرد محزون      دست پر خون

می فشاند از گلوی نازک شش ماهه بر لب های خشک آسمان

با چشم گریان      باز باران

باز هم اینجا عطش آتش شراره

جسمها افتاده بی سر پاره پاره

می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی

وندرین صحرای سوزان می دود طفلی سه ساله      پر زناله

پای خسته  دلشکسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چکد از نوک سرخ نیزه ها بر خاک سوزان      باز باران

باز باران     قطره قطره

می چکد از چوب محمل   خاکهای چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این کاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این کاروان هم  سنگ باران

آری آری    باز سنگ و باز باران

آری آری    تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

بر فراز خیمه

برگونه ها

بر مشک ساقی

کاش می بارید باران

 

پاسخ به شبهات پیرامون عاشورا و قیام امام حسین(علیه السلام)

 

در نوشتاری اشاره شده بود : (دهم عاشورای سال 61 هجری قمری برابر با 21 مهرماه سال 59 هجری شمسی است /بله عاشورا در فصل پاییز بوده. امام سوم شیعیان و لشکرش تشنه نبوده اند. این جنگ در گرمای تابستون نبوده بلکه در اواخر مهرماه و در فصل پاییز بوده. در صورت نبود آب هم می توانسته اند ازشیر شترهایشان استفاده کنند)

 

پاسخ :

21مهرماه اوایل پاییز است و هوا هنوز هم گرم میباشد.بیشتر سرزمین عراق پست و هموار و گرمسیری است و این یعنی اینکه حتی در زمستان هم هوای گرمی دارد مثل شهر آبادان در کشور ما. چه برسد به اوایل پاییز. کشور عراق از جنوب با عربستان سعودی و کویت هم مرز است و شهر کَربَلا با نام محلی نینوا مرکز استان کربلا، یکی از شهرهای جنوبی کشور عراق، با جمعیت ۵۷۲٬۳۰۰ (2003 م) در ناحیه ی غربی رود فرات قرار دارد و فاصله اش تا بغداد 105 کیلومتر است. عربستان سعودی دارای آب و هوای گرم و خشک صحرایی است. دمای هوا در روزهای تابستان بطور متوسط به ۴۵ درجه میرسد و چون کربلا در جنوب عراق و نزدیکی عربستان سعودی قرار دارد پس کاملا واضح است که این شهر دارای آب و هوای گرم و خشک است.

امام حسین (ع) در تاریخ هشتم ذیحجه از مکه به سمت کوفه عزیمت کردند و در تاریخ دهم محرم به شهادت رسیدند. و این یعنی 32 روز فاصله.درصورتی که در این 32 روز ، هم امام حسین و یارانش و هم اسب ها و شتران نیاز به آب داشتند.در ضمن در آن هوای گرم ، نیاز به آب چند برابر مواقع دیگر بود.پس مسلم است که پس از مدتی نیاز به آب در آنها احساس می شده است و در روزهفتم محرم که سپاهیان یزید جلوی دسترسی امام حسین و یارانش را به رود فرات که تنها منبع تامین آب بود گرفته بودند امام حسین و یارانش مدت 3 روز تشنه بوده اند و کسانی که مدت حداکثر 14 ساعت روزه میگیرند و تشنه می مانند شاید بتوانند بفهمند که سه روز تشنه ماندن یعنی چه؟. شیر شترها نیز میتوانسته فقط تا مدت محدودی تشنگی آنان را رفع کند.در ضمن تعداد شترها کم بوده و نهایتا میتوانسته تعدادی از یاران امام حسین را برای مدتی کوتاه سیراب نماید.همچنین شتر ها نیز نیاز به آب داشتند و در صورت نبود آب ، شیر آنها نیز خشک میشده است.

 

در نوشتار دیگر اشاره شده بود که: (رودخانه ی فرات ، رودخانه ای که عرض آن در بعضی مناطق به چند صد متر می رسد)

 

پاسخ :

واقعا شخصی که جمله ی بالا را میخواند از خود نمی پرسد که عرض رودخانه چه ربطی به بستن رودخانه توسط لشکریان یزید دارد؟؟؟

تعداد افراد لشکر امام حسین 72 نفر و تعداد افراد لشکر یزید 30000 نفر بود و این یعنی نسبت 1 به 417 . یعنی یک نفر از لشکر امام حسین در مقابل 417 نفر از لشکر یزید . برای جلوگیری از دسترسی یاران امام حسین به آب ، کافی بود چندین نفر از لشکریان با فاصله نسبت به هم در طول رودخانه و در نزدیکی آن قرار گرفته و هر زمان که شخصی از یاران امام حسین برای بردن آب به نزدیکی رودخانه فرات می آمد، به او حمله کنند و قطعا نیز چنین کاری کرده اند. طول رودخانه فرات 28 کیلومتر و بسیار طولانی بود و چون یاران امام حسین تشنه بودند پس مسلما نمیتوانستند مسافت زیادی را برای آوردن آب در طول رودخانه بروند تا به جایی برسند که لشکریان یزید در آنجا حضور نداشته باشند.پس کافی بود لشکریان یزید در طول محدودی از رودخانه فرات قرار گرفته و از دسترسی یاران امام حسین به آن جلوگیری کنند.

 

در نوشتار سوم نوشته شده بود : (اشکالی که وارد است اینست که اگر امام حسین برای جنگ میرفته چرا خانواده و بچه های کوچکش را همراه آورده بوده ؟)

پاسخ :

کوفه به شهر هزار رنگ و هزار چهره معروف است .ساکنین کوفه و سران قبایل آن، به حسین، هفت قاصد با کیسه‌های فراوان از نامه فرستادند که دو تای اولش در ۱۰ رمضان ۶۰/ ۱۳ ژوئن ۶۸۰ به مکه رسید و در نامه ها نوشته بودند که از حکومت بنی امیه اطاعت نمیکنند و به نماز جمعه که امام جماعت آن، والی شهر کوفه بود نمی روند.اگر امام حسین به کوفه بیاید، والی کوفه را از شهر بیرون خواهند نمود. بی صبرانه منتظر آمدن امام حسین به کوفه و برپایی حکومت اسلامی توسط نوه ی پیامبر هستند.امام حسین برای اینکه مطمین شود سخن آن ها صحت دارد ، پسرعموی خود مسلم ابن عقیل را به آنجا فرستاد. زمانی که مسلم ابن عقیل به کوفه رسید، مردم کوفه به او خوشامد گفتند و 18000نفر با وی بیعت کردند.سپس مسلم ابن عقیل یک نامه به امام حسین فرستاد و گفت 18000 نفر با من بیعت کرده اند و منتظر آمدن شما هستند.اما به فاصله ی چند روز، کوفیان اطراف او را خالی کردند و عبیدالله ابن زیاد دستور داد مسلم این عقیل را از پشت بام خانه ای به زمین اندازند و وی به شهادت رسید و بدین ترتیب نتوانست نامه ای به امام حسین بفرستد و از آمدن او به کوفه جلوگیری کند.امام حسین نیز بنا به نامه ی قبل او، به سمت کوفه حرکت کرده بود . .پس کوفیان امام حسین را برای برپایی حکومت اسلامی به کوفه دعوت کرده بودند نه جنگ .و مردم بارها دلیل عزیمت به کوفه را از امام حسین پرسیده بودند و او نیز بار ها یک جمله به عنوان جواب گفته بود : من برای احیای اسلام و اصلاح امت جدم و امر به معروف و نهی از منکر به کوفه میروم. پس مسلم بود که امام حسین باید با خانواده اش به کوفه میرفته است . اکثر قریب به اتفاق لشکریان یزید کوفی بودند. مثل فرماندهان لشکر نظیر عمر بن سعد و شمر . اما همین کوفیان ، در کربلا راه را بر امام حسین بستند و با وی جنگیدند. واقعا که کوفه شهر هزار رنگ و هزار چهره لایق این شهر است.

 

در نوشتار چهارم آمده است : (اگر امامان شیعه ادعا داشتند که از غیب مطلع اند و می دانسته اند که قرار است کشته شوند آیا قدرت تصمیم گیری برای مقابله با بحران را نداشته اند ؟ آیا کشته شدن حسین بهتر از پیروزی او و برقراری یک حکومت اسلامی مورد میلش بوده ؟)

 

پاسخ :

در این مورد باید گفت : امامان شیعه از غیب مطلع بوده اند ولی باید دید در مقابل رویداد های مختلف ، مصلحت چیست؟ و کدام کار درست است؟ اگر ما اعتقاد داریم که آنها معصوم هستند و اشتباه نمیکنند پس باید این تصمیم امام حسین که جنگ و شهادت بوده را نیز قبول کنیم. یزید از امام حسین خواست با وی بیعت کند و یزید را به عنوان ولی امر مسلمین بپذیرد.اگر امام حسین این درخواست را پذیرفته بود در واقع قبول کرده بود که یزید بجای ایشان حاکم مسلمانان شود.درباره ی یزید ، مسعودی می گوید: ( او مردی ستمگر و ظالم و فاسق بود و مسوول در قتل نواده ی رسول خدا صلی الله علیه و سلم و اصحاب او رضی الله عنهم است. آشکارا شراب می‌نوشید و با سگان می‌نشست. اخلاقش اخلاق فرعون بود. جز این که فرعون در امر رعیت مدارا بیشتر می‌نمود تا وی و انصاف بیشتر داشت و تدبیر بیشتر.)یزید مردی میمون باز بود و با نامادری خود زنا کرده بود.حال اگر چنین شخصی ولی امری مسلمانان را برعهده میگرفت آیا چیزی از اسلام باقی می ماند؟ پس از شهادت امام حسین بود که قیام ها علیه حکومت ظالم یزید شکل گرفت.از قبیل قیام مختار ثقفی.امام حسین (ع) با شهادتش این مطلب را به ما گوشزد کرد که هرگز در مقابل ستمگر سر تعظیم فرود نیاوریم و یاد او و شهادتش بعد از 1373 سال هنوز هم باقی است و باقی خواهد ماند تا ابد.ان شاالله

 

 

در نوشتار پنجم آمده است : (در کتاب تاریخ طبری یکی از دلایل جنگ ، دعوای عشقی میان حسین ویزید بر سر دختری زیبارو به نام ارینب دختر اسحاق آورده شده است)

 

پاسخ :

در کتاب تاریخ طبری چنین مطلبی وجود ندارد و کذب محض است.این کتاب را میتوانید از اینترنت دانلود و مطالعه فرمایید.

متن کامل این جمله بدین صورت است:

سالهاست مردم ما برای حسین بر سر و سینه میزنند در حالی که نمیدانند او را برای چه کشتند: یکی از سرداران یزید زنی زیبا به نام اورینب داشت و یزید عاشق وی شد و شعرهای فراوان در مدح او خواند. از سویی با نامه های کوفیان، حسین مصمم میشود که به کوفه برود. در دمشق یزید با راهنمایی معاویه سردار را به سفر میفرستد و وقتی سردار برمیگردد شهر را از این شایعه پر میکنند که اورینب در غیاب شوهر زنا کرده است. شوهر هم فورا" زن را طلاق میدهد و حسین فورا" زن را ربوده، عقد میکند. یزید به حسین پیغام داد که اگر سرت را میخواهی زن را طلاق بده. حسین زن را پس نفرستاد و بخاطر نامۀ هانی به سوی کوفه رفت و در کربلا کشته شد.

 

پاسخ به شبهه :

این داستان در سایتهای مختلف و توسط افراد گوناگون بیان می شود ولی متأسفانه معمولا به طور کامل نقل نمی شود و مدرکی نیز برای آن بیان نمی گردد . نکته ی جالب این است که این داستان در هیچ یک از کتب مهم تاریخی و یا روائی شیعه نقل نگشته است و جالب آنکه حتی کتب طراز اول اهل سنت در تاریخ و حدیث نیز کوچکترین اشاره ای به آن نمی کنند . با کمی جستجوی بیشتر ، مشخص شد که اصل این قضیه را برای اولین بار ، ابن قتیبه در کتاب «الإمامة و السیاسه» (جلد 1 ، صص 202- 193) نقل می کند و پس از او ، کتب «سرح العیون فی شرح قصیدة ابن بدرون» (صص80-172) ، «ثمرات الأوراق» (صص 36 – 229) ، «نهایة الإرب» (ج 6 ، صص 5 – 180) ، « قصص العرب» (ج4 ، صص 8- 291) نیز این قضیه را بازگو نموده اند . اگر متنی را که این کتب نقل کرده اند مورد بررسی قرار دهیم ، از روی اختصاری که در نقل داستان دارند و با توجه به اینکه ابن قتیبه در کتاب خویش این قضیه را با شرح بیشتری نسبت به سایرین نقل نموده است و همچنین با در نظر گرفتن تقدم زمانی ابن قتیبه از بقیه ، در می یابیم که سایر کتب نیز آنرا از کتاب «الإمامة و السیاسه» نقل نموده اند . شگفت انگیز است که هرگز در بین نام این کتب ، کتب معروف تاریخی و روائی اهل سنت نظیر تاریخ طبری ، تاریخ ذهبی ، صحاح شش گانه و . . . به چشم نمی خورد.

اما بجاست تا اصل داستان را آنگونه که ابن قتیبه در کتاب خویش آنرا نقل می کند ، به صورت مختصر به همراه هم بررسی کنیم:

ارینب بنت اسحاق ، همسر عبدالله بن سلام ، والی عراق بود. او در زیبائی و کمال و شرافت و مال و دارائی ، در میان اهل زمان خود ، زبانزد بود. یزید به شدت به او دل می بندد و جریان را با معاویه در میان می گذارد و به او می گوید زیبائی و کمال ادب ارینب در میان مردم زبانزد و شایع است و من به او دل بسته بودم . اما عشق خود را پنهان نمودم تا اینکه او شوهر نمود . ولی آنچه در سینه ام بود روز به روز توسعه یافت تا اینکه دیگر صبرم تمام شده است. هرچه معاویه او را به صبر و شکیبائی فرا می خواند ، سودی نمی بخشد. سرانجام معاویه حیله ای می اندیشد تا یزید را به خواسته خود برساند .

نامه ای به عبدالله بن سلام می نویسد و او را از عراق به شام فرا می خواند. پس از ورود عبدالله به شام ، او را در منزلی نیکو ، جای می دهد. در این هنگام، ابوهریره و ابوالدرداء که دو تن از صحابه رسول خدا بودند و در نزد معاویه بسر می بردند، را احضار می کند و می گوید: «من قصد دارم در زمان حیات خویش، دخترم را شوهری نیکو دهم و برای این کار عبدالله را که مردی با فضیلت است، پسندیده ام . به پیش او روید و مطلب را با او درمیان گذارید» آنان نیز همین گونه کردند. به این ترتیب عبدالله به خواستگاری دختر معاویه آمد. معاویه به او گفت که اختیار دخترم در دست اوست و او باید خود با این وصلت موافق باشد.

از طرف دیگر، معاویه جریان را با دختر خویش در میان گذارد و به او گفت که اگر عبدالله برای خواستگاری به نزد تو آمد، به او بگو که تو زن داری و اگر خواهان ازدواج با من هستی، شرط من آنست که همسر خویش را طلاق دهی. هنگامی که عبدالله به نزد دختر معاویه رفت و از شرط او آگاه شد ، همسر خویش را طلاق داد و آن دو صحابی را نیز شاهد بر این کار گرفت. در این هنگام بود که متوجه شد معاویه او را فریب داده است ، چرا که هرگز نتوانست به وصال دختر او برسد.

پس از این، معاویه، ابوالدرداء و ابو هریره را برای خواستگاری ارینب به سوی عراق فرستاد. هنگامی که به عراق رسیدند؛ ابوالدرداء به جهت احترامی که برای امام حسین (ع) قائل بود؛ پیش از هر چیز، ابتدا به نزد آن حضرت رفت تا آن حضرت را ببیند و قضیه را نیز با او در میان بگذارد. امام حسین(ع) هنگامی که آگاه شد ابوالدرداء قصد خواستگاری ارینب برای یزید را دارد، به او گفت که از جانب آن حضرت نیز از ارینب خواستگاری کند تا او به انتخاب خویش یکی را برگزیند.

ابوالدرداء به خواستگاری ارینب رفت و از سوی یزید و امام حسین(ع) هر دو، خواستگاری کرد. ارینب به او گفت: «اگر من می خواستم با کسی مشورت کنم ، همانا با تو مشورت می کردم ، تو اگر به جای من بودی ، کدام را برمی گزیدی ؟»، بعد از اینکه به او اصرار کرد، ابوالدرداء به او گفت: «من اگر به جای تو بودم، حسین را بر می گزیدم، خودم دیدم که رسول خدا(ص) لبان خود را بر لبان او میگذارد، تو نیز لبان خود را بر جائی قرار ده که پیامبر لبان خویش را قرار می داده است». به این ترتیب ارینب امام حسین را برگزید و به عقد سید الشهداء(ع) در آمد. هنگامی که معاویه از قضایا آگاه گشت، به شدت ابوالدرداء را مورد نکوهش قرار داد.

از سوی دیگر ، عبدالله بن سلام که مورد بی مهری معاویه قرار گرفته بود و از حکومت عراق نیز عزل شده بود، روزگار را به سختی می گذراند و در فقر به سر می برد. به یاد آورد که در نزد ارینب کیسه ای از جواهرات به امانت گذارده است . از شام به عراق بازگشت و نزد سیدالشهدا(ع) رفت.

ماجرا را با او در میان گذارد و از حضرت خواست تا کیسه را از ارینب گرفته و به او بدهد. حضرت به او گفت که خود به نزد ارینب برو و کیسه را از او بگیر. او به اطاق مجاور رفت و کیسه را از ارینب مطالبه کرد. ارینب کیسه جواهرات را بدون اینکه آنرا باز نموده باشد، در جلوی او گذارد. او کیسه را گشود و مشتی از جواهرات آنرا به ارینب داد و هردو به یاد دوران گذشته به گریه افتادند. در این لحظه امام حسین(ع) به اطاق وارد شد و با مشاهده این وضعیت فرمود : «اشهد الله أنی طالقها ثلاثا اللهم إنک تعلم أنی لم أستنکحها رغبة فی مالها و لا جمالها و لکنی اردت إحلالها لبعلها و ثوابک علی ما عاجلته فی أمرها ». «خدا را شاهد می گیرم که من او را 3 طلاقه کردم. خدایا تو می دانی که من به خاطر مال و زیبائی او با او ازدواج ننمودم، بلکه می خواستم او بدین واسطه به شوهرش (بعد از آنکه او را طلاق داد) حلال شود، و به ثواب تو برسم ». در این هنگام عبدالله و ارینب دوباره با هم ازدواج نمودند و تا آخر عمر با هم در کمال محبت زندگی کردند.

 

نقد:

این داستان هم به لحاظ سند هم به لحاظ محتوا با مشکلات فراوانی روبرو است که به اختصار به برخی از آنها اشاره می کنیم:

اشکال سندی :

روایت فوق مرسل است و هیچ‌گونه سندی برای آن ذکر نشده تا بتوان آن را مورد بررسی قرار داد. چون ابن قتیبه(نویسنده کتاب الامامه و السیاسه) داستان را این چنین آغاز می کند: «ما حاول معاویة من تزویج یزید قال: وذکروا أن یزید بن معاویة سهر لیلة من اللیالی، وعنده وصیف لمعاویة یقال له رفیق، ...»

او که خود هم عصر این ماجرا نبوده است نمیگوید این ماجرا را از چه کسی شنیده است تا ما بتوانیم سلسلۀ راویان را بررسی کنیم. چه بسا فرد دروغگویی این ماجرا را به او گفته باشد.

از سوی دیگر ابودرداء که در این داستان میبنیم بنا به نظر معروف در زمان حکومت عثمان مرده است. برخی هم مرگ او را 39 یا 38 هجری درگذشته است(ابن اثیر الکامل، ج 3، ص 129؛ابن عبدالبرّ،‌الاستیعاب، ج 3، ص 1229 ـ 1230؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 4، ص 622.) پس او چگونه میتواند در این ماجرا که در اواخر حکمرانی معاویه و زمان ولایتعهدی یزید روی داده است حضور داشته باشد؟ پس این داستان دارد از شخصیتی در ماجرا نام میبرد که در آن زمان سالها از مرگش گذشته بوده است !!!

از سوی دیگر از این داستان در اسناد دسته اول و مشهور هیچ خبری نیست. مشهورترین کتابی که این داستان را ذکر کرده است کتاب الامامه و السیاسه است که برخی در این که نویسنده آن ابن قتیبه باشد شک دارند.(دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 459) از این گذشته اسناد معدودی هم که این ماجرا را نقل میکنند انقدر آشفته هستند که در برخی از آنان این ماجرا را به فرد دیگری نسبت میدهند ولی روایت آنها در مورد ازدواج آن فرد با اورینب نیز قابل قبول نیست و تضاد کامل با عقل دارد ولی به علت عدم ارتباط با بحث از آوردنش خودداری میکنیم.

اشکالات محتوائی

1- اگر از لحاظ تاریخی بررسی کنیم ، تاریخ نام تمامی امراء عراق در زمان معاویه را نقل نموده است در زمان معاویه ، ابتدا «مغیرة بن شعبه»، والی عراق بود . پس از او ولایت عراق ، از جانب معاویه به «زیاد بن ابیه» واگذار شد . سپس «عبیدالله بن زیاد» والی بصره (بخشی از عراق ) شد و حکومت بخش دیگر عراق ، یعنی کوفه به «نعمان بن بشیر» واگذار گشت . هر چه صفحات تاریخ را جستجو کنیم ، به هیچ وجه با شخصی به نام عبدالله بن سلام در میان والیان عراق در زمان معاویه مواجه نمی شویم ، چه برسد به این که پس از مدتی فرمانروائی، معاویه او را عزل نموده باشد.

2- از طرف دیگر ، تناقض بسیار روشنی دیگر نیز در این داستان وجود دارد. سیدالشهدا (ع) در شهر مدینه به دنیا آمدند و تمام مدت عمر خویش را در مدینه بودند . تنها در زمان حکومت امیرالمؤمنین (ع) که آن حضرت به کوفه آمدند ، امام حسین (ع) نیز به همراه پدر به کوفه وارد شدند . پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع) که در 21 رمضان سال 40 هجری اتفاق افتاد ، امام حسین (ع) تنها 5 ماه یا 6 ماه در کوفه ماندند و بنا بر نقل تاریخ، در 15 ربیع الثانی و یا 15 جمادی الأول (یعنی 5ماه یا 6ماه بعد) به همراه برادر خویش ، امام مجتبی (ع) به مدینه بازگشتند و تا آخر عمر و هنگامی که به سمت عراق حرکت نمودند ، در مدینه بودند . از جانب دیگر ، معاویه در سال 41 پس از صلح با امام مجتبی (ع) و قضایائی که روی داد ، به حکومت رسید و در این سال بود که اهل عراق نیز از او اطاعت نمودند و خلافت او را پذیرفتند و زودترین هنگامی که می توانسته است تا شخصی را به عنوان والی عراق تعیین کند ، سال 41 و پس از 5 و یا 6 ماهی بوده است که امام حسین (ع) در عراق بودند ، چرا که تا قبل از آن هنوز عراق از معاویه تبعیت نمی کرد که او بتواند برای آن حاکمی بفرستد . لذا این داستان در شرایطی اتفاق افتاده است که بر طبق نقل آن، معاویه عبدالله بن سلام را به حکومت عراق منصوب نموده بود و لذا در این زمان امام حسین (ع) در مدینه بودند. بنابراین حتی اگر بپذیریم که شخصی به نام عبدالله بن سلام وجود داشته است و معاویه ابتدا او را به حکومت عراق منصوب کرد و سپس او را برکنار نمود ، داستان تصریح می کند که او به عراق آمد و به پیش سیدالشهدا (ع) رفت ، و یا بر طبق این افسانه ، ابوالدرداء، هنگامی که برای خواستگاری ارینب به عراق آمد ، با امام حسین (ع) مواجه شد، در حالیکه در آن زمان اصلا امام حسین(ع) در عراق نبودند.

3- سومین تضاد آشکاری که در این ماجرا وجود دارد ، آنست که اگر کسی مختصری با فقه اهل بیت و آیات قرآن کریم آشنائی داشته باشد ، می داند که بر خلاف اهل سنت ، اهل بیت به صریح آیات قرآن ، بیان می کنند که اگر شخصی خواست تا همسر خویش را طلاق بدهد ، با گفتن اینکه من تو را 3 طلاقه کردم ، همسر او 3 طلاقه نمی شود ، بلکه باید او را 3بار طلاق بدهد و پس از هر طلاق دوباره او را عقد کند تا پس از طلاق سوم ، او 3 طلاقه محسوب گردد. پس چگونه ممکن است که امام حسین (ع) این گونه عمل کرده باشند ؟ آیا عقل سلیم در درستی این ماجرا دچار تردید نمی شود؟

4- آیا می توان پذیرفت جوانی 16 ساله همانند یزید که در شام به دنیا آمده و تا آخر نیز در آنجا بوده است، تنها به صرف شنیدن حرف مردم ، عاشق زنی گردد که در عراق زندگی می کند و بدون آنکه حتی او را دیده باشد ، عشق او تا بدان جا پیش رود که صبر را از کفش برباید؟

5- یکی از شرایط طلاق در فقه امامیه حضور 2 شاهد عادل عاقل است که در اینجا از شاهد نیز خبری نیست.

وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ وَ أَقیمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ ـــــ و دو تن [مرد] عادل را از میان خود گواه گیرید، و گواهى را براى خدا به پا دارید (طلاق:2)

6- در داستان فوق امام حسین علیه السلام‌ به عبدالله سلام می فرماید: بل أدخله علیک حتى تبرئی إلیه منه کما دفعه إلیک.(تو داخل منزل من شده و با ارینب ملاقات کن و با تحویل اموال خود ذمه او را بری کن.) و این نیز با سیره اهل بیت علیهم السلام‌ و غیرت مردانگی عرب سازگاری ندارد که یک مرد اجنبی و نامحرم را به اندرون خویش راهنمایی کنند.گذشته از این که بری شدن ذمه نیازی به خلوت با نامحرم ندارد.

7- ابن قتیبه به عنوان اولین کسی که این ماجرا را نقل می کند و در حالیکه که تا زمان حیات امام حسین (علیه السلام) حدود 200 سال نیز فاصله دارد، اما هیچ سندی برای این داستان نقل نمی نماید و به هیچ وجه نمی گوید که این مطلب را از چه کسی نقل می کنند.

اضافه بر آنچه که ذکر شد، این داستان و یا بهتر بگوئیم این افسانه، با تمام صفحات تاریخ اسلام که مورد اتفاق شیعه و سنی است، دارای تناقض است. همه نقل کرده اند که معاویه در سال 56 هجری قمری جهت گرفتن بیعت برای خلافت یزید ، به حج رفت ؛ ولی عده ای با او بیعت ننمودند و از جمله امام حسین (ع) به هیچ وجه حاضر به بیعت با یزید نگشتند. پس از آنکه معاویه از دنیا رفت ، یزید نامه ای به والی مدینه که پسر عموی او بود و «ولید بن عتبة بن ابی سفیان» نام داشت ، نوشت و به او گفت که از حسین بن علی بیعت بگیر، اگر بیعت کرد، محترم و مکرم باشد و اگر از بیعت سرباز زد، گردن او را بزن. اگر این داستان حقیقی بوده و یزید به دنبال تصفیه حساب شخصی باشد، دیگر نباید به والی مدینه بگوید که در صورت بیعت کردن، حسین را تکریم کن و به او احترام گذار. به علاوه پس از واقعه کربلا که امام حسین (ع) به شهادت رسیدند و اهل بیت آن حضرت به اسارت یزید برآمدند، هنگامی که او اهل بیت را مورد شماتتهای بسیار و آزارهای گوناگون قرار داد، حتی یکجا نیز مشاهده نمی کنید که قضایای ارینب را مطرح نموده باشد و امام حسین را مورد شماتت قرار داده باشد. حتی هنگامی که یزید به امام سجاد (ع) اشکال می نمود ، گفت که پدرت فراموش کرده بود که خدا ملک و پادشاهی را به هر کس بخواهد می دهد، اگر او بیعت می نمود، در نهایت عزت زندگی می نمود.

اگر از جانب امام حسین (ع) نیز به این قضیه بنگریم و حتی اگر آنرا صحیح نیز بدانیم، قطعا حضرت بر طبق این داستان به هدف خویش رسیده بود و ارینب را به عقد خویش در آورده بود، پس دیگر چه دلیلی دارد که پس از گذشت 20 سال ، بخواهد برای انتقام جوئی قیام کند؟ و در طول مسیر هنگامی که انگیزه قیام حضرت را مکررا از او می پرسند ، تنها یک جواب دهد که هدف او احیای اسلام و امر به معروف و نهی از منکر است؟

مجموع این شواهد کاملا برای ما مشخص می کند که این داستان افسانه ای بیش نیست و شبیه هزاران داستان عاشقانه ایست که تخیل عرب در ساختن و پرداختن آنها، تبحری کامل دارد و کتبی نظیر قصص العرب که خود از ناقلان این افسانه است، در صفحات دیگر خود افسانه های عاشقانه دیگری را نیز نقل می کند که همگان بر تخیلی بودن آنها اعتراف دارند. هرچند که انگیزه سازندگان آن قصه، بیان سیادت و بزرگواری امام حسین (ع)، خدعه و نیزنگ بازی معاویه و بی پروائی یزید در عشقبازی بوده است، اما اصل این قضیه، مجعول و ساخته و پرداخته تخیل آنهاست. و حتی اگر نیز بپذیریم که این داستان واقعیت دارد، باز نیز ارتباط آن با کربلا و قیام سیدالشهدا (ع)، وصله ناچسبی است که تنها اگر منطق و عقل را کنار گذاریم می توانیم آنرا بپذیریم.

 

 

 

در نوشتار ششم آمده است : ( نظرتان درباره ی این سخن حسین چیست ؟ ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ایرانی ها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد و زنانشان را به فروش رساند و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت. امام سوم شیعیان / کتاب «سفینه البحار و مدینه الحکام و الآثار» صفحه 164 نوشته شیخ عباس قمی)

 

پاسخ :

در فیس بوک که سیر می کنی، نمونه های فراوانی را می بینی که این روزها به نام حدیث و روایت نقل می شوند تا نشان بدهند اسلام، مکتب خرافی و دین عرب هاست.

نمونه زیر، مشتی از خروارهاست که این روزها با ایمیل و اس ام اس دست به دست می شود؛ و در این روزگار ما چه بسیارند ذهن های شکاک و پر تردید درباره دینداری و دل های فراری از دین که دل به این روایات فیس بوکی می بندند.

از مدتی پیش حدیثی از امام حسین(ع) در صفحات فیس بوک نقل می شود که مثلا متن حدیث را هم برای مستند و متقن بودنش، اسکن کرده اند تا به شما بگویند مو، لای درز کارشان نمی رود.

نوشته اند: " ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتراست. ایرانی هارا باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت."

حسین بن علی، امام سوم شیعیان، سفینه البحار و مدینه الاحکام و الاثار، نوشته حاج شیخ عباس قمی، صفحه ۱۶۴."

متن اسکن شده حدیث در فیس بوک که عده ای این روزها برای یکدیگر ایمیل می کنند:

نکاتی خیلی ساده درباره ظاهرحدیث

1- کتاب عربی "سفینة البحار" احادیث انتخاب شده از بحارالانوار است که توسط مرحوم محدث قمی جمع آوری شده است. صفحه 164 کتاب مربوط به توضیح لفظ "العجم" است.

بگذریم که در این قسمت کتاب روایتی از امام حسین (علیه السلام) وجود ندارد.

داخل متن عربی کتاب آمده است: "قال سمعت اباعبدالله". یعنی " گفت شنیدم از اباعبدالله "، کسانی که اندک آشنایی با روایات داشته باشد، می‌دانند که مراد از «اباعبدالله» در روایات به صورت مطلق، امام صادق(ع) است، نه امام حسین(ع). پس اول اینکه این حدیث از امام حسین (ع) نیست، اما زیر متن نقل شده در فیس بوک، با فونت نزدیک به متن نوشته اند: "حسین ابن علی، امام سوم شیعیان"

2- مترجمان فیس بوکی، کل متن عربی بالا را متن اصلی حدیث امام تلقی کرده اند. با وجودی که متن حدیث شنیده شده از امام این است: قال سمعت اباعبدالله: " نحن قریش و شیعتنا العرب و عدونا العجم"

حدیث در اینجا تمام می شود. مابقی، شرح و بیان مولف کتاب است که با کلمه "بیان" یعنی شرح حدیث شروع می شود. که نوشته شده:

بیان: "عربی که شیعه ما باشد ممدوح و شایسته است (پس معیار شایستگی، شیعه بودن است) اگر چه عجم و غیر عرب باشد و اما عجم (غیر عربی) که دشمن ما اهل بیت باشد مذموم و ناشایسته است (پس معیار مذموم بودن، دشمنی با اهل بیت است) اگر چه عرب باشد."

ادامه سخن مولف کتاب با کلمه "رای الثانی" آغاز می شود. یعنی نظرخلیفه دوم (عمر) را آورده است: "هنگامی که اسیران عجم وارد مدینه شدند، خلیفه دوم خواست که زنهایشان را بفروشد و مردانشان را بردگان عرب قرار دهد..."

اگر دقت کنید بالای کلمه بیان و رای الثانی یک خط سیاه وجود دارد که در متون حدیثی به معنی جداکننده است. داخل تصویر بالا با دایره قرمز رنگ مشخص شده است.

3- نکته مهم دیگر اینجاست که این حدیث ادامه دارد اما انگار غرض ورزان صلاح ندانسته اند ادامه حدیث را بیاورند. بنابراین در ادامه این متن سخن امیرالمومنین علی(ع) حذف شده است. در ادامه آمده که وقتی علی(ع) این جملات را از عمر شنید، اعتراض کرد و فرمود: " پیامبر فرموده کریمان هر قومی را احترام کنید، هرچند مخالف با شما باشند. این جماعت عجم حکیمان و کریمان هستند که آغوششان را به روی ما گشوده و اسلام را قبول کرده‌اند."

اما نکات محتوایی حدیث و سند و منبع آن:

1- از نگاه مولف کتاب:

باز نکته جالب ماجرا اینجاست که اصلا مولف کتاب " سفینه البحار" این بخش کتاب را درباره فضائل عجم بیان کرده و با بیان این حدیث و قبل و بعد آن، قصد دارد تا در این بخش کتاب، به شرح و توصیف عجم بپردازد. مرحوم شیخ عباس قمی، حتی قبل از نقل حدیث، یک آیه و حدیث را در تایید سخنش در فضیلت عجم نقل می کند:

در سوره شعراء آیه 198 می فرماید: " ولو نزلناه على بعض الأعجمین فقرأه علیهم ما کانوا به مؤمنین." یعنی : "هرگاه ما قرآن را بر بعضى ازعجم (غیرعرب) ها نازل مى کردیم ... و ایشان آن را بر اعراب مى خواندند، (اعراب به دلیل شدت تعصب) به قرآن ایمان نمى آورند.

وهمچنین امام صادق(ع) در حدیثی در تفسیر این آیه می فرماید: " لو نزل القرآن على العجم ما آمنت به العرب ، وقد نزل على العرب فآمنت به العجم ، فهذه فضیلة العجم" یعنی : " اگر قرآن بر عجم نازل می شد اعراب به آن ایمان نمی آوردند و این قرآن بر اعراب نازل شد و عجم ایمان آوردند و این خود برای عجم فضیلتی است."

2- از نظر علمای لغت شناس:

اول اینکه اینجا هم اصل حدیث را جعل کرده اند وهم آن را با غرض ورزی ترجمه کرده اند. آنها که عربی نمی فهمند، هر متن عربی را ترجمه ظاهری کلمه به کلمه می کنند.

اگر به لغت نامه های عربی مراجعه کنید "العرب" در لغت به معنای " با فهم و فصاحت و واضح و شفاف سخن گفتن" است. همچنین در زبان عربی واژه "العجم" معانی فراوانی دارد که یکی از آنها " با ابهام و غیر شفاف سخن گفتن یا چیز گنگ" است.

بنابراین معنای سخن امام صادق این است که : "ما بنی هاشم و کسانی که پیرو ما هستند، اهل شفافیت و فهم و فصاحت هستند و دشمنان ما اهل ابهام و گنگی .

چرا این تعریف و معنا درست است؟

به واژه های متن عربی دقت کنید: در کلام عربی حدیث بیان نشده : " العرب شیعتنا و العجم عدونا" بلکه بیان شده "شیعتنا العرب، وعدونا العجم. " در برگردان فارسی هم می توان تفاوت این دو نوع بیان را فهمید. این دو معنی کاملا با هم تفاوت دارند.

در بیان اولی این مطرح می شود که گروه اعراب شیعه هستند و گروه عجم، دشمن اهل بیت که این با متن آیات قرآن و روایات گوناگون تضاد دارد.

یعنی اگر در حدیث گفته شده بود "العرب شیعتنا و العجم عدونا" این معنی را می داد، اما حدیث این گونه بیان نشده .بلکه به گونه دوم بیان شده یعنی گفته شیعتنا العرب. یعنی شیعه ما کسی است که اهل فهم و فصاحت و شفافیت است.

دوم اینکه معنای "العجم" درلغت عربی بعدها در سیر تاریخی به معنای قوم فارس و ایرانی ها ترجمه شده و یکی از معانی اش در زمان پیامبر و اهل بیت، به هرغیرعربی گفته می شده است. اما هم چنان که در ترجمه فیس بوکی ملاحظه می کنید کلمه عجم به معنای ایرانی ترجمه شده است.

سوم اینکه خود مولف کتاب هم در شرح این حدیث اینگونه بیان می کند:

"عربی که شیعه ما باشد ممدوح و شایسته است(پس معیار شایستگی، شیعه بودن است) اگر چه عجم و غیر عرب باشد و اما عجم (غیر عربی) که دشمن ما اهل بیت باشد مذموم و ناشایسته است (پس معیار مذموم بودن، دشمنی با اهل بیت است) اگر چه عرب باشد. به طور خلاصه یعنی این که : "شیعیان ما ممدوح و مورد ستایش اند چه عرب باشند چه غیر عرب و دشمنان ما مذموم اند چه غیر عرب باشد و چه عرب"

همچنین در ادامه همین حدیث روایات فراوانی در مدح عجم آمده است .حالا این ترجمه صحیح را باترجمه ناقص وسراسر غلط و مغرضانه ای که از این عبارت داده شده مقایسه کنید: "ایرانی هارا باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشان را به فروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت !"

3- از نگاه علمای علم رجال :

مساله ریشه ای تر اینکه در روایات باید سند حدیث بر اساس "علم رجال" بررسی شود.

تا همه افراد نقل کننده آن شناخته شده و معتبر باشند. آیت الله خویی در جلد 4 کتاب "معجم الرجال" صفحه 9 می گوید که در سند این روایت فردی به نام "سلمة بن خطاب" وجود دارد که علمای رجال او را فردی ضعیف و غیر قابل اعتماد می دانند. علاوه بر این سند این روایت به دلیل فاصله زیاد زمانی بین دو راوی از اتصال برخوردار نیست و از این جهت غیر قابل اعتماد است. پس اصل این حدیث تقطیع دارد و نزد علما رجالی اصلا اعتبار ندارد.

4- از نگاه مفسران قرآن

 مساله آخر بررسی محتوای حدیث و تطبیق آن با آیات قرآن است. چون خود پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) فرمودند: "اگر حدیثی از ما مخالف با صریح آیات قرآن و یا سنت قطعی ما باشد آن را نپذیرید و قبول نکنید."

به فرض محال اگر همین ترجمه ظاهری فیس بوکی را هم قبول کنیم، به راحتی می توان گفت که این معنی مخالف با آیه 13 سوره حجرات است که ملاک برتری را فقط تقوی و ایمان قرار داده و تبعیض نژادی و قومی را باطل می داند.

در سوره حجرات می خوانیم: "یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ"

"اى مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را اقوام و قبیله‏ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامى‏ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است."

به راستی بهتر نیست که با اعتقاد به آزاد اندیشی، از اسارت بیماری های قوم پرستی وعقده مندی های ناسیونالیستی بیرون بیاییم و بدون غرض ورزی نسبت به مکتب اسلام و آموزه های راستین و انسان ساز دین روشن، راه زندگی انسانی را بیابیم؟

در پایان توجه شما را به متن زیر جلب میکنم:

در 28 ذی‌الحجه سال 63 هجری قمری ( یعنی 2 سال پس از واقعه ی کربلا) در شهر مدینه انقلابی علیه دستگاه ظالم یزید به وقوع پیوست، زیرا این انقلاب در راستای عکس العمل به شهادت امام حسین(ع) بود، این واقعه را به دلیل آن که در ریگزارى در اطراف مدینه به نام «حّره» واقع شد و پایگاه لشکر یزید نیز در آن جا بود، آن را در تاریخ به نام «واقعه حرّه» ثبت کرده‌اند.

*آماری از جنایت لشکریان یزید در مدینه

جنایت وحشیانه لشکریان یزید در واقعه حرّه که مؤرخان در کتب تاریخی نقل کرده‌اند، در ادامه می‌آید:

1- کشتار هزاران نفر از مردم مدینه

مورّخان از جمله «ابن قتیبه دینورى» آمار کشته‌شدگان را بیش از 10 هزار نفر اعلام کرده‌اند که از این تعداد 80 تن از اصحاب پیامبر و 700 نفر از مهاجرین و انصار و 10 هزار نفر از تابعان و موالى بوده‌اند.

2- قتل اصحاب رسول خدا(ص)

مسعودى مى‌نویسد: از خاندان ابوطالب دو نفر و از بنى‌هاشم بیش از 90 نفر و از قریش به همان تعداد و 4 هزار نفر از مردم دیگر کشته شدند.

3- مخفى شدن بزرگان اصحاب

ابن کثیر نوشته است: گروهى از بزرگان صحابه مانند جابر بن عبدالله و أبوسعید خدرى براى حفظ جانشان به کوه پناه برده و أبوسعید در غارى مخفى شدند.

4- کشتار حاملان قرآن

از مالک بن انس نقل شده است که گفت: در واقعه حرّه هفتصد نفر از قاریان و حافظان قرآن که سه نفر آنان از اصحاب بودند، کشته شدند.

5- آزادى سربازان براى استفاده از زنان

به نقل از ابن کثیر و مورّخان دیگر آمده است که؛ سپس مسلم بن عقبه همان‌گونه که یزید فرمان داده بود، سربازانش را سه روز در شهر مدینه آزاد گذاشت تا به کشتار و غارت و اعمال زشت و شهوت رانى بپردازند.

5- هزار زن باردار از راه غیر مشروع

نتیجه این آزادى تجاوز به حریم دختران و زنان مسلمان و هتک عفّت آنان بود که بنا بر نقل مدائنى، هزار زن پس از واقعه حرّه فرزندان نامشروع به دنیا آوردند، هزار زن از أهالی شهر مدینه بعد از واقعة حرّه بدون این که شوهر داشته باشند وضع حمل کردند.

یاقوت حموى مى‌گوید: سربازان یزید وارد مدینه شدند و اموال را غارت کردند و فرزندانشان را اسیر کردند و زنان براى آنان آزاد شد که در این جسارت هشتصد زن باردار شده و فرزندان نامشروع به دنیا آوردند که به آنان فرزندان حَرّه مى‌گفتند.

7- پیمان بردگى مردم مدینه

مسعودى مى‌نویسد: مسلم بن عقبه سه روز شهر مدینه را غارت کرد و با بازماندگان از مردم بیعت کرد تا بنده و برده یزید باشند، یعنى نه تنها خود او برده مى‌شد، بلکه پدر و مادرش نیز برده مى‌شدند، فقط دو نفر از این بیعت استثنا شدند یکى امام سجّاد(ع) و دیگرى على بن عبد اللّه بن عباس.

منابع:

 (الامامة والسیاسة، جلد 1، صفحه 216)

 (مروج الذهب، جلد 3، صفحه 85)

(البدایة والنهایة، جلد 8، صفحه 241)

(المعرفة والتاریخ، جلد 3، صفحه 325)

(البدایة والنهایة، جلد 8، صفحه241)

 (البدایة والنهایة، جلد 8، صفحه 241)

 (معجم البلدان، جلد 2، صفحه 249)

 (التنبیه والإشراف، مسعودی، صفحه 262(

[ شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

شبی که فاصله ها بین ما نشست و گریست

میان کوچه بی انتها نشست و گریست

دلم به یاد زمینی که کربلا گویند

دو چشم دوخته بر نا کجا نشست و گریست

فدای مستمعی که دو دست بر پهلو

از ابتدای همه روضه ها نشست و گریست

میان کوچه سینه زنی دو دست ادب

به یاد داغ تو بر سینه ها نشست و گریست

گمان کنم که در آن روز پر بلا خورشید

چو دید روی زمین ماه را نشست و گریست

همینکه دختر خورشید را عدو می برد

به روی نیزه سری بی صدا نشست و گریست

سوال میکنم از او که خواهرش زینب

به زیر کعب نی اش مثل ما نشست و گریست

مسعود اصلانی

 

بررسى تحریفات در عاشورا 

معناى لغوى تحریف  
تحریف یعنى چه ؟ تحریف در زبان عربى از ماده حرف است ، یعنى منحرف کردن چیزى از مسیر و وضع اصلى خود که داشته است یا باید داشته باشد به عبارت دیگر تحریف نوعى تغییر و تبدیل است ، ولى تحریف مشتمل بر چیزى است که کلمه تغییر و تبدیل نیست . شما اگر کارى کنید که جمله اى ، نامه اى ، شعر و عبارتى آن مقصودى را که باید بفهماند، نفهماند و مقصود دیگرى را بفهماند، مى گویند شما این عبارت را تحریف کرده اید مثلا شما گاهى مطلبى یا حرفى را به یک نفر مى گویید، بعد آن شخص ، سخن شما را در جاى دیگرى نقل مى کند، پس از آن کسى به شما مى گوید:فلانى از قول شما چنین چیزى نقل مى کرد، شما مى فهمید که آنچه شما گفته بودید با آنچه که او نقل کرده خیلى متفاوت است . او سخنان شما را کم و زیاد کرده است ، قسمتى از حرف هاى شما که مفید مقصور شما بوده است را حذف کرده و قسمت هایى از خود به آن افزوده است ، در نتیجه سخن شما مسخ شده و چیزى دیگرى از آب درآمده است . آن وقت شما مى گویید این آدم حرف مرا تحریف کرده است . مخصوصا اگر کسى در سندهاى رسمى دست ببرد، مى گویند سند را تحریف کرده است . اینها مثال هایى بود براى روشن شدن معنى کلمه تحریف و این کلمه بیش از این احتیاج به توضیح ندارد.


انواع و اقسام تحریف 

تحریف از ماده حرف است و به معنى منحرف کردن و کج کردن یک چیز از مسیر و تحریف بر دو نوع است : لفظى و قالبى و پیکرى ، دیگر معنوى و روحى ؛همچنان که صنعت مغالطه نیز بر دو قسم است : لفظى و معنوى .
تحریف همانطور که از نظر نوع بر دو قسم است : لفظى و معنوى ، از نظر موضوع عامل یعنى محرف نیز بر دو قسم است : یا از طرف دوستان است یا از طرف دشمنان . به عبارت دیگر یا منشاءش جهالت دوستان است و یا عداوت دشمنان . همچنان که از نظر یعنى محرف فیه نیز بر چند قسم است : یا در یک امر فردى و بى اهمیت است ، مانند یک نامه خصوصى ، و یا در یک اثر باارزش ادبى است و یا در یک سند تاریخى اجتماعى است ، مثل جعل کتابسوزى اسکندریه ، و یا در سند اخلاقى و تربیتى و اجتماعى است .
 

تحریف معنوى

تحریف معنوى یعنى منحرف کردن روح و معنى یک جمله یا یک حادثه ،و چون بحث در اطراف حادثه است ، پس تحریف معنوى یک حادثه یعنى اینکه علل و انگیزه ها و همچنین هدف و منظورهاى آن حادثه را چیز دیگر غیر از آنچه هست معرفى کنیم . مثلا شما به دیدن شخصى مى روید، یا شخصى را به خانه یا مجلس خودتان دعوت مى کنید، دیگرى مى آید مى گوید: مى دانى منظور فلانى از آمدن به خانه تو چیست ؟ (یا از دعوت تو چیست ؟) مى خواهد مثلا دخترش را به پسر تو بدهد؛در صورتى که شما چنین منظورى هرگز ندارید.

 
مساله عاشورا و خرافات  
مساله عاشورا شوخى نیست . نمى شود این قضیه با آن عظمت را با خرافات آمیخت و انتظار تاثیر کامل داشت . امروز، روزى است که باید این کارها انجام بگیرد.
مداحان اهل بیت و گویندگان معارف و مراثى آن بزرگواران ، چه موقع این امکانى را که امروز در اختیار شماست ، داشتند؟ علماى دین ، چه هنگام مى توانستند بر این کار اشراف و نظارتى ، آن چنان که امروز دارند، داشته باشند؟ البته کسانى هستند که از این گونه چیزها خشنود نخواهند بود، نباشد، مانعى ندارد؛آنچه مورد رضاى خدا و مورد نیاز مردم و توقع نسل هاى بعد از ماست ، باید مورد توجه قرار بگیرد.

 
حفظ حدود  
در مقدمه کتاب اربعین الحسینیه ، نصایح زیاد و مواعظ نیکویى گفته شده که ما در این جا ذکرمى کنیم :
لازم است که متدینین از مذهب اثنى عشریه آگاه شوند که در عصر ما شعارى در مذهب شیعه شایع تر از مراسم تعزیه دارى و گریستن بر مصایب سید مظلومین علیه السلام نیست ، بلکه اکثر آثار و سنن و آداب شرعیه مهجور شده جز توسل به حضرت سیدالشهداء علیه السلام که مایه امیدوارى شعیه است ، روز به روز در ترقى و کمال است ، پس شایسته باشد که حدود این عمل به طورى مضبوط شود که مطابق قواعد شرع القدس  باشد و مورد طعن و اعتراض مذاهب خارجه نباشد و چون در این زمان معاشرت و مخالطت کامله است میان اهالى این مذهب با مذاهب دیگر و واقعه کربلا و ابتلاى حضرت سیدالشهداء علیه السلام در اکثر تواریخ ملل مذکور و مضبوط است ، شایسته باشد که در مجالس تعزیه دارى از امور مبتدعه و منهیات شریعت مقدسه احتراز تمام نمایند، مانند نواختن سازها و خوانندگى هاى طرب آمیز و بسا باشد که مجالس لهو و لعب به پرداختگى بعضى از مجامع تعزیه دارى نباشد.


ذکر درست مصایب  
در حدیثى حال اینگونه مردم بیان شده که گفته اند: یطلبون الدنیا باعمال الاخره و این حرکات موجب محرومى از ثواب هاى عظیمه خواهد شد و شیطان را عداوات تمامى به انواع انسان است ، پس هر عملى که نفعش  بیشتر باشد، توجه شیطان به افساد آن عمل زیاده خواهد شد، مانند توسل به حضرت سیدالشهداء علیه السلام که به حسب ضرورت دین و اخبار ائمه طاهرین علیه السلام رستگارى و نجات در دنیا و آخرت است و هر عمل که موجب فواید دنیویه شود، نا اهلان توجهى تمام و هجومى عام در آن عمل خواهند نمود، مانند ذکر مصایب که یکى از وسایل معتبره معاش شده و جهت عبادت کمتر ملحوظ شود تا رفته رفته کار به جایى رسیده که در مجامع علماى مذهب دروغ هاى آشکار ذکر مى شود و نهى از این مکر میسر نیست و جمله اى از ذاکرین مصائب باک از اختراع و قایع گریه آور ندارند، بسا شاد که اختراع سخنى کند و خود را مشمول حدیث من ابکى فله الجنه ؛مى داند و به طول زمان همان حرف دروغ شیوعى در تالیفات جدیده پیدا کند، و هرگاه محدث مطلع امین منع از آن اکاذیب نماید نسبت به کتابى مطبوع یا به کلامى مسموع دهد یا تمسک به قاعده تسامح در ادله سنن نماید و دست آویز نقل هاى ضعیفه قرار دهد، موجب ملامت و توبیخ ملل خارجه خواهد شد، مانند جمله اى از وقایع معروفه که در کتب جدیده مضبوط و نزد اهل علم و حدیث عین و اثرى از آن وقایع معروفه که در کتب جدیده مضبویه و نزد اهل علم و حدیث عین و اثرى از آن وقایع نیست . مانند عروسى قاسم در کربلا که در کتاب روضه الشهداء تالیف فاضل کاشفى نقل شده ، شیخ طریحى که از اجله علماء و معتمدین است از او نقل نموده ، ولى در کتاب منتخب ، مسامحات بسیارى نموده که بر اهل بصیرت و اطلاع پوشیده نیست .


 بى احترامى به اهل بیت  
مردم هواپرست و اهل لهو، نام هاى اهل بیت را که خدا در قرآن آن ها را به بزرگى ستوده ، مثل حضرت زینب علیه السلام ، سکینه علیها السلام ، را درآلات لهو و لعب برده و براى نام ها، گروهى که در اغانى و مثالث و مثانى باید برده شود، مثل لیلى و سلمى برده تکرار مى نمایند و تذکر مصیبت هاى حضرت رسول را به سیره بنى امیه و بنى مروان ، مایه عیش و تنعم و وسیله آوازه خوانى و ترنم مى کنند و اگر کسى دقت کند، در مى یابد که این کار از حد فسق گذشته و سر از گریبان کفر و الحاد در آورده است .

 نعوذبالله من الخدلان و غلبه الهوى و مکیده الشیطان.


تحریفات مضر در حادثه کربلا  
در نقل و بازگو کردن حادثه عاشورا، ما هزاران تحریف وارد کرده ایم ! هم تحریف هاى لفظى ، یعنى شکلى و ظاهرى که راجع به اصل قضایا، راجع به مقدمات قضایا، راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است ، و هم تحریف در تفسیر این حادثه . با کمال تاسف این حادثه ، هم دچار تحریف هاى لفظى شده و هم دچار تحریف ها معنوى . گاهى از اوقات تحریف هایى که مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد، ولى گاهى وقت ها تحریف ، کوچک ترین هماهنگى که ندارد هیچ ، قضیه را هم مسخ مى کند، قضیه را به کلى واژگون مى کند و به شکلى در مى آورد که به صورت ضد خودش در مى آید. باز هم با کمال تاسف باید بگویم تحریف هایى که به دست ما مردم در این حادثه صورت گرفته است ، همه در جهت پایین آوردن و مسخ کردن قضیه بوده است در جهت بى خاصیت و بى اثر کردن قضیه بوده است . و در این قضیه ، هم گویندگان و علماى امت ، و هم مردم تقصیر داشته اند.

 

کمترین تحریف ممنوع !  
از مرحوم فقیه ، زاهد جناب حاج ملا محمد ابراهیم کلباسى (طاب ثراه ) نقل شده ، چنانچه در شفاء الصدور هم آمده: یکى از فضلاى با دیانت اهل منبر در حضور آن جناب در انتهاى روایت که مى خواند گفت : حضرت سیدالشهداء علیه السلام فرمود: یا زینب ، یا زینب !
آن فقیه با ورع حاج ملا محمد ابراهیم در حضور مردم با صداى بلند گفت : خدا دهانت را بشکند، امام دو دفعه نفرمود یا زینب ، بلکه یک بار فرمود: حال سلسله جلیله اهل منبر، حال خود را در این باب ملاحظه کنند، و از فساد دروغ آگاه شده و مطالبى را بگویند که راوى آن قابل اعتماد باشد.


نقل حدیث صحیح  
سید بن طاووس در کشف المحجه از کتاب رسائل کلیمى نقل کرده است که آن بزرگوار با سند خویش از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده : و لا تحدث الا عن ثقه فتکون کذابا و اکذب ذل ؛حدیث را نقل نکنید مگر از اشخاص قابل اعتماد و گرنه دروغگو خواهى بود و دروغ ذلت است ؛یعنى باعث ذلت و خوارى مى شود.


تحریف زمان خروج امام از مدینه  
نمونه دیگرى که تحریف و جعل کردند این است که قاصدى براى اباعبدالله علیه السلام نامه اى آورده بود و جواب مى خواست ، آقا فرمود که سه روز دیگر بیا از من جواب بگیر. سه روز دیگر که سراغ گرفت ، گفتند: آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند.
او هم گفت : پس حالا که آقا مى روند بروم ببینم جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است ؟ رفت و دید آقا خودش روى یک کرسى نشسته و بنى هاشم روى کرسى هاى چنین و چنان . بعد محمل هایى آوردند، چه حریرها، چه دیباج ها، چه چیزها در آنجا بود. بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامى سوار این محمل ها کردند. اینها را مى گویند و مى گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز مى زنند و مى گویند: اینها که در آن روز چنین محترم آمدند روز یازدهم چه حالى داشتند.
حاجى نورى مى گوید، این حرف ها یعنى چه ؟ این تاریخ است که مى گوید: امام حسین در حالى که بیرون مى آمد این آیه را مى خواند: فخرج منها خائقا یترقب یعنى در این بیرون آمدن خودش را به موسى بن عمران که از فرعون فرار مى کرد تشبیه کرده است : قال عسى ربى ان یهدینى سواء السبیل . یک قافله بسیار ساده اى حرکت کرده بود. مگر عظمت ابا عبدالله به این است که یک کرسى مثلا زرین برایش گذاشته باشند؟! یا عظمت خاندان او به این است که سوار محمل هایى از دیباج و حریر شده باشند؟! اسب ها و شترهایشان چه طور باشد نوکرهایشان چه طور باشد؟!

غنى بودن واقعه کربلا  
آن چیزى که بیشتر دل انسان را به درد مى آورد این است که اتفاقا در میان وقایع تاریخى ، کمتر واقعه اى است که از نظر نقل هاى معتبر به اندازه حادثه کربلا غنى باشد. من در سابق خیال مى کردم که اساسا علت اینکه این همه دروغ در این مورد پیدا شده ، این است که وقایع راستین را کسى نمی داند که چه بوده است ، بعد که مطالعه کردم ، دیدم اتفاقا هیچ حادثه اى در تاریخ هاى دوردست مثل سیزده ، چهارده قرن پیش به اندازه حادثه کربلا تاریخ معتبر ندارد. مورخین معتبر اسلامى از همان قرون اول و دوم قضایا را با سندهاى معتبر نقل کردند و این نقل ها با یکدیگر انطباق دارد و به یکدیگر نزدیک هستند، و یک قضایایى در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند. یکى از چیزهایى که سبب شده متن این حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود این است که در این حادثه خطبه زیاد خوانده شده . در آن عصرها خطبه ، حکم اعلامیه در این عصر را داشت ، همان طور که در این عصر، در جنگ ها مخصوصا اعلامیه هاى رسمى بهترین چیزى است که متن تاریخ را نشان بدهد، در آن زمان هم خطبه ها این طور بوده است . لذا خطبه زیاد است ، چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه بعد از آن که اهل بیت در کوفه ، در شام ، در جاهاى دیگر خطبه هایى ایراد کردند و اصلا هدف آنها از این خطبه ها این بود که مى خواستند به مردم اعلان کنند که چه گذشت و قضایا چه بود و هدف چه بود، و این خودش یک انگیزه اى بوده که قضایا نقل شود.
در قضیه کربلا سوال و جواب زیاده شده است و همین ها در متن تاریخ ثبت است که ماهیت قضیه را به ما نشان مى دهد.

 

آثار مخرب تحریف  
تحریف و قلب و بدعت ، آفت بزرگ دین است . تحریف ، چهره و سیما را عوض مى کند، خاصیت اصلى را از میان مى برد، به جاى هدایت ، ضلالت مى آورد و به جاى تشویق به سوى عمل صالح ، مشوق معصیت و گناه مى شود و به جاى فلاح ، شقاوت مى آورد. تحریف ، از پشت خنجر زدن است ، ضربت غیر مستقیم است که از ضربت مستقیم خطرناک تر است . یهودیان که قهرمان تحریف در تاریخ جهان اند همیشه ضربت هاى خود را از طریق غیر مستقیم وارد کرده اند. على علیه السلام را دوستانه و از طریق تحریف ، بهتر و بیشتر مى شود خراب کرد تا به صورت دشمنانه . قطعا ضرباتى که از طرف دوستان جاهل على بر على وارد شده ، از ضربات دشمنانش کارى تر و بران تر بوده است .
تحریف ، مبارزه بدون عکس العمل است . تحریف ، مبارزه است با استفاده از نیروى خود موضوع.
تحریف سبب مى شود که سیماى شخص به کلى عوض شود، مثلا على علیه السلام به صورت یک پهلوان مهیب، بدقیافه، سبیل از بناگوش در رفته تجسم پیدا مى کند. به صورتى درآید که هرگز نتوان باور کرد که این همان مرد محراب ، خطابه ، حکمت ، قضا و زهد تقوا و خوف از خداست .
تحریف است که امام سجاد را در میان ما به نام امام بیمار معروف کرده است . تنها در میان فارسى زبانان این نام به آن حضرت داده شده ، کار به جایى رسیده که وقتى مى خواهیم بگوییم فلانى خود را به ضعف و زبونى زده ، مى گوییم خود را امام زین العابدین بیمار کرده است ؛در صورتى که این شهرت فقط بدان جهت است که امام در ایام حادثه عاشورا مریض بوده اند نه اینکه در همه عمر تب لازم داشته و عصا به دست و کمر خم راه مى رفته اند.

 

انحراف در هدف حسینى  
من نمى دانم کدام جانى یا جانى هاى ، جنایت را به شکل دیگرى بر حسین بن على وارد کردند، و آن اینکه هدف حسین بن على را مورد تحریف قرار دادند و همان چرندى را که مسیحى ها در مورد مسیح گفتند، درباره حسین گفتند که حسین کشته شد، براى آنکه بار گناه امت را به دوش بگیرد، براى اینکه ما گناه بکنیم و خیالمان راحت باش ، حسین کشته شد براى این که گنهکار تا آن زمان کم بود، بیشتر شود. لذا بعد از این انحراف چاره اى نبود جز اینکه ما فقط صفحه تاریکى را نباید دید، بلکه باید آن را دید و خواند.

 

تصویرى نادرست از شفاعت  
اگر کسى گمان کند که تحصیل رضا و خشنودى خدا متعال راهى دارد و تحصیل رضا و خشنودى فرضا امام حسین علیه السلام راهى دیگر دارد و هر یک از این دو جداگانه ممکن است سعادت انسان را تامین کند، دچار ضلالت بزرگى شده است . در این پندار غلط چنین گفته مى شود که خدا با چیزهایى راضى مى شود و امام حسین علیه السلام با چیزهاى دیگر، خدا با انجام دادن واجبات مانند نماز، روزه ، حج ، جهاد، زکات ، راستى ، درستى ، خدمت به خلق ، بر به والدین و امثال اینها و با ترک گناهان از قبیل : دروغ ، ظلم غیبت ، شرابخوارى و زنا راضى مى گردد، ولى امام حسین با این کارها کارى ندارد، رضاى او در این است که مثلا براى فرزند جوانش على اکبر علیه السلام گریه و یا لااقل تباکى کنیم . حساب امام حسین از حساب خدا جدا است . به دنبال این تقسیم، چنین گفته مى شود که :تحصیل رضاى خدا دشوار است ؛زیرا باید کارهاى زیادى را انجام داد تا او راضى گردد، ولى تحصیل خشنودى امام حسین علیه السلام سهل است . فقط گریه و سینه زدن و زمانى که خشنودى امام حسین علیه السلام حاصل گردد، او در دستگاه خدا نفوذ دارد، شفاعت مى کند و کارها را درست مى کند. حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق فى سبیل الله که انجام نداده ایم . همه تسویه مى شود، و گناهان هر چه باشد با یک شفاعت از بین مى رود.
این چنین تصویرى از شفاعت نه تنها باطل و نادرست است ، بلکه شرک در ربوبیت است و به ساحت پاک امام حسین علیه السلام که بزرگ ترین افتخارش عبودیت و بندگى خدا است نیز

اها نت است ، همچنان که پدر بزرگوارش از نسبت هاى غلاه سخت خشمگین مى شد و به خداى متعال از گفته هاى آنها پناه مى برد. امام حسین علیه السلام کشته نشد براى اینکه - العیاذ بالله - دستگاهى در مقابل دستگاه خدا یا شریعت او؛ براى این نبوده که برنامه عملى اسلام و قانون قرآن را ضعیف سازد. بر عکس؛ وى براى اقامه نماز و زکات و سایر مقررات اسلام از زندگى چشم پوشیده و به شهادت تن داد.
دو نوع شفاعت  
شفاعت امام حسین علیه السلام به این صورت نیست که برخلاف رضاى خدا او اراده او چیزى را از خدا بخواهد. شفاعت او دو نوع است :یک نوع آن همین هدایت هایى است که در این جهان ایجاد کرده است . در جهان دیگر مجسم مى شود و نوع دوم آن را عنقریب بیان مى کنیم .
امام حسین علیه السلام شفیع کسانى است که از مکتب او هدایت یافته اند، او شفیع کسانى نیست که مکتبش را وسیله گمراهى ساخته اند.

 

تحریف در مساله شفاعت  
حسین بن على علیه السلام بر خلاف عقیده جاهلانه عصر حاضر، که حسین بن على علیه السلام را مالک دوزخ و جنت مى دانند - و با چهار مصراع نوحه غلط و بلکه مجعول براى بهشت قباله و سند مى نویسند و براى هر گونه معصیت و ترک واجبات جرئت پیدا کرده و طبقه جوان و نوجوان و طبقه عوام را مغرور مى سازند که مجرم و گناهکار و عاصى و تبه کار تاریک عبادت و منکر اطاعت در روز محشر در پناه حسین است و کسى که حسین علیه السلام را دارد چه باک و چه غم دارد و چرا از خدا و روز رستاخیز بترسد - حسین علیه السلام ، از خدا مى ترسید و در مقام عبادت بسیار خاضع و خاشع بود و او همیشه از روز رستاخیز با نگرانى و ترس و لرز یاد مى کرد و گمان مى کنیم اگر آن حسین علیه السلام امروز به یکى از دسته هاى عصر حاضر برخورد کند قطعا عزاداران خود را از روز رستاخیز بر حذر داشته و مى ترساند و کار به جایى باریک مى رسد و به ساحت قدس  حضرتش اسائه ادب مى شود و در جواب او گفته مى شود: تو حسین علیه السلام ترسو هستى ما عزادار شما نیستم ! ما عزادار کسى هستیم که از خدا نترسد و ما گناهکاران و مجرمین را با زور خود به بهشت ببرد!
تفاوت راه از کجا تا کجاست! حسین بن على علیه السلام از خدا و حساب و صراط مى ترسد و وقتى که به او مى گویند: آقا چطور صبح مى کنى ؟ در جواب مى گوید: اصبحت ولى رب فوقى و النار امامى و الموت یطلبنى و الحساب محدق بى و انا مرتهن بعملى لا اجد ما احب و لا ادفع ما اکره و الامور بید عیرى فان شاء عذبى و ان شاء عفا عنى فاى فقیر افقر منى  .
روزگار را مى گذارنم ، در حالى که پروردگارم ناظر بر اعمال من است و آتش  دوزخ در پیش روى من و مرگ در تعقیب من است و محاسبه به مانند طوقى برگردنم و من در گرو کردار خویشتن هستم و به دلخواه خود راهى ندارم و قدرت دفاع از آنچه که بیزارم ، ندارم و زمام کارها در دست کس دیگرى است . اگر بخواهد مجازاتم مى کند. اگر بخواهد عفوم مى فرماید، پس کدام فقیر که از من فقیرتر و ناتوان تر است ؟!
تو را به عزاداران عصر حاضر چنین حسین علیه السلام ترسو و از خداى خائفى را قبول مى کنند؟! اى به قربانت اباعبدالله دست ما بى بضاعت ها را بگیر.

 

 

[ جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امشب شهادت نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود

فردا ز خون عاشقان ، این دشت ، دریا می‌شود

امشب کنار یکدگر ، بنشسته آل مصطفی

فردا پریشان جمعشان ، چون قلب زهرا می‌شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الأمان ، زین دشت بر پا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته‌است

فردا خدایا بسترش ، آغوش صحرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده‌اند

فردا به زیر خارها ، گم گشته پیدا می‌شود

امشب رقیه حلقه ی زرّین اگر دارد به گوش

فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می‌شود

امشب بـه خـیـل تشنگان ، عباس باشد پاسبان

فردا کنــار علقمــه ، بــی دسـت سقـّا می‌شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفاست

فردا ز مرکب سرنگون ، ایــن سـرو رعنا می‌شود

امشب گرفته در میان اصحـاب، ثارالله را

فـــردا عــزیــز فاطمـه ، بی یــار و تنــها می‌شود

امشب به دست شاه دین ، باشد سلیمانی نگین

فردابه دست ساربان ، این حلقه یغما می‌شود

امشب سَرّ سِرِّ خــدا بر دامـــن زینـب بود

فردا انیس خولی و دیــر نصاری مــی‌شود

ترسم زمین وآسمان ، زیر و زبر گردد«حسان»

فردا اسارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود

حبیب الله چایچیان «حسان»

 

زندگانى تحلیلى سید الشهدا امام حسین(ع(

عادل ادیب

نقش امام حسین(ع)با نقش امام حسن(ع)متفاوت است.در دوران‏امام حسین(ع)،تردید مسلمانان در صحت جنگ و مشروع بودن آن از میان‏رفت.درین مرحله،مسلمانان با تجربه امام على(ع)به عنوان نمونه اعلاى‏حکومت عدل اسلامى،به سر مى‏بردند و میدانستند که پیروزى بنى امیه،پیروزى‏اشرافیت جاهلى بوده است که با رسول اکرم(ص)و یارانش دشمنى عمیقى‏داشتند.اشرافیتى که رسول خدا کوشید تا آن را از میان بردارد و پایه‏هاى‏اسلام را بر ویرانه‏هاى آن بنیاد گذارد.پس نباید از کراهتى که مسلمانان ازبنى امیه داشتند،و از تجاوز طلبى و نخوت و بلند پروازى و کینه جوئى‏شان که‏حاصل روحیه جاهلیت آنها بود حیرت کرد.

امویان به اسلام گردن ننهادند مگر براى مصالح و منافع شخصى خود (1) و نخستین کسانى بودند که آشکارا در تاریخ اسلامى،رسوم و آداب غیر اسلامى‏را بدعت گذاشتند و کوشیدند تا از شاهنشاهان ایران و بیزانس تقلید کنند و خلافت را به امپراطور کسرى و قیصر تبدیل سازند (2(.

این حقایق بتدریج نزد مسلمانان روشن گردید و سبب آن شد که درمشروعیت نبرد،شک و تردید از بین برود و ذهنها روشن گردد و زان پس که‏در فساد و ستم بنى امیه سوختند،خط مشى بنى امیه و بى مبالاتى آنها را در عمل‏به ارزشهاى اسلامى،و استفاده از آن در راه هدفهاى خصوصى تشخیص دهند.

چنانکه یزید،آشکارا اصول و مبادى اسلامى را به استهزاء میگرفت و سخنان‏دوران جاهلیت را به شعر،اینچنین نقل میکرد: «بنى هاشم با ملک بازى کردند،اما نه خبر آمد نه وحى نازل گردید. اگر من از کارهائى که فرزندان احمد کردند،انتقام نستانم،از مردان‏جنگ خندق نباشم (3) »اما نظر امام حسین(ع)در مورد اسلام و واقعیت جامعه اسلامى به حقیقت‏در این خلاصه بود:«امت پس از پیغمبر گرامى(ص) ،آگاهى عقیدتى نداشت.حداکثر وتنها فایده‏اى که از آن آگاهى به دست آورد،عاطفه مکتبى بود که پس از وفات‏پیامبر اکرم در نتیجه خطاها و کوتاهیهاى پیاپى و پیوسته که مسلمانان از گذرگاه‏زندگانى علمى و عملى خود مرتکب شدند،به تدریج از کف رفت. شدت هیچیک ازین خطاها و کوتاهیها به تنهائى احساس نمیشد،اما وقتى‏بر هم انباشته شد،به فساد تحول یافت و فساد به فتنه تغییر قیافه داد (4) .»چنانکه در زمان یزید براى امام حسین(ع)روى نمود.امام حسین(ع)در پنجسال حکومت پدر با او همکارى میکرد و در پى چاره مى‏گشت که پیش ازآنکه امت نفس واپسین را برآورد،او را دریابد.به این امید که شاید امت زندگانى خویش را بازیابد و نفخه حیات در او دمیده شود و او را بر انگیزدتا در تاریخ خود طرحى نو درافکند که او را درمان باشد.

سال ششم به پایان نرسیده بود که امام حسین(ع)دید امت در مقابل‏برادرش امام حسن(ع)از نفس افتاده و هر چه از باقیمانده مکتب در او موجود بوده ازو دور شده است و توده مردم خود را در گلوى گشاد بنى امیه‏انداخته‏اند (5) .

این حقایق،امام حسین(ع)را واداشت تا در جنگى بى امید-یعنى جنگى‏که امید پیروزى فورى نظامى در آن نبود-غوطه ور گردد.زیرا با حسابى‏ساده مسلم بود که این جنگ به شکست منجر میگردد.

اما هدف امام(ع)ازین کار آن بود که وجدان امت را به حرکت درآوردو فرد مسلمان که تا گلو در لجه منافع حقیر غرقه شده بود،همت عمیق مکتبى‏را بازگرداند.پس امام حسین(ع)دید که باید راه خود را از میان امت‏بگشاید و با تغذیه خویش و یاران و اهل و عیال و کسانش روح یک فداکارى‏آتشین را بدمد.آتش جنگ را ولو به خون امت و خون او نیاز داشته باشدبر افروزد.

اما امویان میکوشیدند با امام حسین(ع)به بدرفتارى عمل نکنند.چه،مصالح او ارجمند و مقام او والا بود و منزلتى پر اهمیت داشت و همه اسباب‏سعادت و آسایش براى او به وفور موجود بود.اما امت میدید که زندگانى‏براى او تنگ شده است و درهاى سعادت،به علت پایدارى در برابر ستمکاران‏و حفظ مکتب اسلام و نگاهدارى آن از انحراف،به روى او بسته است.

در آن هنگام،اگر اوضاع همچنان ادامه مى‏یافت،چیزى نمیگذشت‏که این انحراف امت در تجربه اسلامى او را از پاى درمى‏آورد.امام حسین(ع)با همه صفات و شرایط مناسب و ملایم که داشت،احساس کرد که براى بحرکت‏در آوردن امت، دیگر خطابه و سخنرانى حماسى کافى نیست‏بلکه باید اراده‏شکست‏خوده امت را به پذیرفتن فداکارى وا دارد و درستى نظریه خود را باخون خود مبرهن گرداند و با فداکارى منحصر به فرد خود،براى حال و آینده‏معیارى ارزشمند و ابت‏بجاى گذارد.

امام حسین(ع)برمى‏خیزد

از آن پس که امام حسین(ع)بیقین دانست که مفاهیم مکتب رسالت زیرپرده روشهاى گمراه کننده دینى که بنى امیه براى جلوگیرى از سقوط حکومت‏فاسد خود کشیده بودند،از نظرها پنهان است،نظر خود را در برابر مردم‏به مرحله اجرا درآورد.

امام حسین(ع)پس از آنکه دانست،جامعه تحت تاثیر اوضاع و احوال‏زمان و تاثیر شدید تخدیر دینى و بیم از سرکوبى مادى و تسلیم طولانى در برابرفرمانروایان مستبد قرار گرفته است و دیگر ممکن نیست از راه مناظره و گفتگوو اقناع آنان-که آخرین چیزى بود که امکان تاثیر داشت-تغییرى در مردم‏حاصل شود،با شتاب زمام کار را بدست گرفت و به عمل آغاز کرد.توضیح‏آنکه،بطوریکه گفتیم،امت در عصر امام حسن(ع)در رهبرى دچار شک وتردید شده بود پس صلح روشى بود که بوسیله آن وثوق و اطمینان برهبرى‏باز مى‏گشت.

اما در عصر امام حسین(ع)امت دچار بى ارادگى شده بود و تصمیم‏به مبارزه در او،از بین رفته بود و روح او خوار شده بود و مردم،مستضعف‏و ذلیل محسوب میشدند.اما همه مردم دور بودن خلیفه اموى را از اسلام‏بخوبى فهمیده بودند و میدانستند که حسین(ع)رهبرى حقیقى است لیکن اراده‏آنان براى یارى دادن به او(ع)ناتوان بود.«دلهاشان با حسین اما شمشیرهاشان بر او بود (6) ».

این سخن تصویر دقیق و تفسیر جامع از جامعه‏اى بود که بنى امیه با همه‏وسائل قدرت،از قبیل نهب و تبعید و کشتن،بر آن حکومت میکردند وسرکوبى و جور و ستم بر جامعه حاکم بود و وسایل گوناگون و مجوزات‏بسیار براى نشستن و سکوت اختیار کردن وجود داشت (7) .

در وضعى چنین،حسین(ع)پاى فشرد و هفتاد مرد با زنان و کودکان‏آن امام(ع)با او به استقامت‏برخاستند امام(ع)وضع را تشخیص داده بودو میدانست که لشگریان عبید اللّه زیاد مانع حرکت او خواهند شد در این صورت،پایان کار فرا رسیده بود،امام حسین(ع)میدانست که او ناچار باید به فداکارى‏بزرگ و خونینى دست زند (8) و او تنها کسى بود که مى‏توانست چنین فداکارى‏را بظهور رساند و امت اسلامى را از نو بحرکت در آورد.

براى اینکه اراده منهزم امت‏به جنبش درآید و وجدانهاى مرده بیدارگردد تنها روش مناسب اقدام آن امام بود... او(ع)میدانست که جنگ عادلانه او و شهادت مصیبت‏بارش،چیزى‏است که هر فرد مسلمان را به تجدید نظر کردن و اندیشه جدى در زندگانى‏واقعى خود برخواهد انگیخت و در عین حال،در مجتمع تیره روزى واقعى‏و افلاس مجتمع را از میان مى‏برد و خطرهاى آینده و بیم ناشى از آن را زایل‏میکند و در ایام حال و مستقبل،با فداکارى منحصر و بى همتاى او، صدق‏نظرش آشکار خواهد شد (9) .

پس حسین(ع)با شهادت مصیبت‏بار خویش،اراده خفته جامعه را که‏در زیر تاثیر اعمال بدعت آمیز و من درآوردى مذهبى قرار گرفته بود،بیدارساخت تا مانند تازیانه‏اى آتش انگیز،بر شانه حکمفرمایان فرود آید و آن نفوس‏غافل و بیخبر را بیدار سازد تا خویشتن را در پیشگاه مکتب محاکمه‏اى‏آگاهانه کنند و با رهبرى حکیمانه،اراده آنانرا از اضطراب و تشویش و تردیدفکرى و اوج شک و تردید برهاند و به این ترتیب آنان را وا دارد تا در قبال‏چهار چوب شریعت اسلامى، موقفى استوار گیرند و در برابر انحراف،موضعى‏قاطع اتخاذ کنند.

تلاشهائى رویاروى انقلاب امام حسین(ع)صورت گرفت و نصیحتهاشد که با انحراف به نبرد برنخیزد،در مقابل پافشارى امام(ع)در پهنه‏انقلاب،گفتگوهاى بسیار صورت گرفت و عده‏اى کوشیدند تا حسین(ع)رابا نصیحت از اقدام به هر گونه عمل که آتش رویاروئى با یزید را بر افروزد،باز دارند و دلیلشان این بود که نتایج‏برخورد و رویاروئى احتمالى نظامى، شکست قطعى است.

اما امام(ع)با بینش آمیخته به عصمت‏خود،هدف خویش را به خوبى‏مى‏شناخت و میدانست که با شهادت دردناک خود، در حقیقت پیروز میگرددو درین فکر نبود که سود نظامى فورى به دست مى‏آید یا نه.به علاوه آگاه‏بود که عده جنگجویانش اندکند و یاران او درین نبرد از بین میروند.

اگر کسى بخواهد حسین(ع)را در انقلاب و قیامى که به آن دست زدبشناسد،باید هدفهاى او و نتایج ظاهرا ناموفق او را در کوتاه مدت با توجه‏به اینکه هدف آن قیام رسیدن به حکومت و قدرت نبود،مورد بحث قرار دهد.

مدارک فراوانى که موجود است‏به روشنى دلالت دارد بر اینکه حسین(ع)به چگونگى آینده‏اى که در انتظارش بود،آگاهى داشت او به کسانى که او رابه خاموشى و متارکه اندرز میگفتند و از مرگ بیم میدادند،چنین پاسخ میگفت که:«همانا که دست از زندگى شسته‏ام و به اجرا در آوردن دستور الهى،تصمیم گرفته‏ام‏»اینک،برادر امام یعنى محمد بن على که از سر اندرز به اوگفت:«اى برادرم تو نزد من محبوبترین مردم و عزیزترین کسى،من جز به توبه هیچکس چندین نصیحت و غمخوارى ندارم و تو بیش از همه شایسته آنى. چندان که مى‏توانى از بیعت‏یزید و از بیعت‏شهرها منصرف شو». (10) و او(ع)به محمد،برادرش چنین پاسخ گفت:«خدا میخواهد مرا کشته بیند و پرده گیانم را اسیر مشاهده فرماید» (11) عبد اللّه بن عمر بن خطاب،از امام حسین(ع)خواست که در مدینه بماندو او(ع)این خواهش را نپذیرفت.عبد اللّه بن زبیر به او گفت:«اگر بخواهى‏در حجاز بمانى از تو پشتیبانى میکنیم و غمخوار توایم و با تو بیعت مى‏کنیم‏و اگر نمى‏خواهى که در حجاز بیعت گیرى،رخصت ده تا براى تو بیعت گیریم. همه ترا فرمان مى‏برند و از آن سر نمى‏پیچند». (12) و احنف بن قیس که یکى از سران پنجگانه در بصره بود به حسین(ع) نوشت:«اما بعد،شکیبا باش.همانا وعده خدا حقیقت است و گفتار کسانى‏که به قیامت‏یقین ندارند نباید ترا دچار بیم کند». عبد اللّه بن جعفر طیار و دو پسرش عون و محمد به او نوشتند:«...امابعد،من از خدا میخواهم هنگامى که این نامه مرا (13) میخوانى ازین کار که هلاکت‏تو و درماندگى خاندانت در آن است منصرف گردى.من دلسوز توام.اگرامروز از بین بروى و هلاک گردى،روشنى زمین به تاریکى گراید.چه،تو درفش‏هدایت‏شدگان و امید اهل ایمانى،پس در حرکت مشتاب‏». (14) اما امام حسین(ع)سرنوشت‏خود را میدانست و چنین پاسخ گفت:«اگر در لانه حشره‏اى ازین حشرات باشم مرا از آنجا بیرون خواهندکشید تا مقصود خود را انجام دهند». (15)

عمر بن لوذان نزد او به پند گفتن رفت و از بد فرجامى کار،وى را بیم دادو به او گفت:«ترا به خدا اى فرزند رسول خدا(ص) ،چرا از راهت منصرف‏نمیگردى.بخدا سوگند که پیش نمیروى مگر بر پیکان سر نیزه‏ها و بر لبه‏شمشیرها.اگر کسانى که بتو پیام فرستاده‏اند،براى جنگ در رکابت آماده‏باشند و شمشیرهاى خود را در خدمت تو بکار برند،پس بسوى آنان حرکت‏کن که در نظرت بخطا نرفته‏اى‏» (16) و امام حسین(ع)قاطعانه به او پاسخ فرمود:«به خدا سوگند که این نکته بر من پنهان نیست اما بر فرمان خداى‏نمى‏توان چیره شد و اینان تا خون مرا نریزند از من دست نمیکشند» (17) همه این دلایل به علم امام و به یقین او اشارت است که میدانست درروزى موعود،در زمین کربلا به قتل خواهد رسید.

آیا کسیکه خطبه امام(ع)را در مکه،هنگامیکه از آنجا به عراق اراده‏سفر فرمود،شنیده باشد درین مساله تردید خواهد کرد؟امام در آن خطبه چنین فرمود:«از چیزى که بر قلم گذشته است نمى‏توان گریخت.خشنودى ما اهل‏بیت در خشنودى خدا است‏بر آزمایش او مى‏شکیبم و پاداش شکیبایانرادر مى‏یابیم‏» (18) .

قیام در چه هنگام مشروع است؟

از خلال مدارک قطعى دلایلى که گفتیم،حسین(ع)مشروع بودن قیام‏خود را در رویاروئى با امویانى که معاصر او بودند و از دشمنان اسلام شمرده‏میشدند،اعلام فرمود.

پس قیام و قانونى بودن آن با مفهوم اسلامى و حکم شرعى آن درواقعیت مسلم،و با انحراف آن از مبادى اسلام،پیوند دقیق و بستگى‏کامل داشت.

ازینرو،مفهوم اسلام اگر بر این مقیاس نباشد و اگر با تغییر حکمى به‏حکمى،و از وضعى که حاکم است‏به وضعى دیگر در آید،تباین و اختلاف‏دارد.واقعیت‏حکومت‏باید بناچار داراى یکى از صورتهاى مشروح در زیرباشد:

1- حکومت‏بر اساس قاعده و تشریح اسلامى بنا شود و همه احکامش‏را ازین قاعده استخراج کند و کیفیت آن قاعده را رعایت کند و نظریه اسلامى‏را در زندگى،پایه کار بشناسد و آنرا زیر بنا داند و اسلام را در همه جنبه‏هاى‏زندگانى اساسى و قانونگذارى و تشریعى،اعمال کند.

2- نظر دیگر این است که از اسلام به منزله قاعده قانونگذارى براى‏حکومت استفاده نشود و به احکام اسلامى براى اداره کردن زندگانى انسان‏و تنظیم آن اهمیتى ندهد.بر این اساس،چنین حکومتى،حکومت دینى نیست‏بلکه حکومت کافرى است.خواه آن کس که حکومت میکند و متصدى زمامدارى‏است،مسلمان باشد یا کافر.چه،در این صورت بین مسلمان بودن زمامدارو حکومت اسلامى،هیچگونه پیوندى نیست.پس،حکومت کافر است اگر چه‏حاکم مسلمان باشد.بنابر این حکومت را مى‏توان بر دو گونه اساسى تقسیم‏کرد.

قسم نخست:

این است که حکومت‏به سرپرستى خدا در مورد انسان و تسلیم انسان درمقابل آئین آسمانى قائم باشد.در چنین صورتى، حاکم مؤمن و مسلمان است‏و در پیشگاه الهى شرایط بندگى به جاى مى‏آورد.

این هنگامى است که قاعده حکومت،اسلامى باشد.در اینجا سه فرض‏ممکن است:

الف:ممکن است‏شخص حاکم که مسئولیت زمامدارى را بر دوش‏دارد،با در نظر گرفتن این قاعده معصوم باشد یا در روش و گفتار و کردار بانظریه حکومتى اسلام هماهنگ باشد.چنانکه در مورد امامان علیهم السلام‏چنین است.

ب:یا شخص حاکم(جانشین معصوم)باشد،یا با نظریه حکومت دراسلام سازگار باشد.

ج:شخصى که نماینده زمامدارى است نه معصوم باشد نه شخصى مشروع(جانشین معصوم)،بلکه انسانى باشد که شخصا به این اساس روى آوردبى آنکه به مقیاسهاى این اصول و اساس آن در حکومت معترف باشد.

در اینجا با سه حالت روبرو میگردیم:

حالت اول:کسى که رهبرى امت‏با اوست معصوم باشد.در چنین‏حالت،فرض انحراف ممکن نیست زیرا شخص مسئولى که رهبرى جامعه وتطبیق نظریه اسلامى را بر عهده دارد معصوم است.پس او در سلوک و قول وفعل،با همه هدفهاى مکتب در حد اعلاى امکان همکارى است و به علت عصمت‏او،ممکن نیست عملى انحرافى ازو سر بزند.در نتیجه امت داراى اختیارى‏نیست مگر اینکه در همه امور در خدمت زمامدار باشد و فرمان او را بنیوشدو ازو فرمان برد تا در راه اسلام براى وصول به هدفهاى کرامتمند آن عروج کند.

حالت دوم:هماهنگى زمامدار است‏با مقیاسهاى قاعده اسلامى.پس‏در چنین صورت،زمامدار قانونى است امام معصوم نیست.پس تا وقتى حاکم‏به مقیاسهاى اسلامى ملتزم باشد تصور نمیرود که انحرافى صورت پذیرد. زیرا انحراف،حاکم را از صفت مشروعیت‏براى بر پاى داشتن زمامدارى‏و حکومت عارى میسازد.

اما فرض ما در مورد حاکم مزبور این است که بسا مصلحت اسلامى رابر خلاف واقع تشخیص دهد یعنى در موضوعى  اسلامى اجتهاد کند اما اجتهاداو با واقعیت منطبق نباشد،که در چنین حالت اگر از حاکم خطائى سربزند،ناچار باید او را چندان که مى‏توان به خطائى که کرده است متوجه ساخت ووجهه نظر دیگرى را که به صواب نزدیک است‏براى او توضیح داد و بایدچیزى را که با واقعیت اسلام تناسب بیشتر دارد و نیازهاى مکتب و امت رادر چنان هنگام تعبیرى به جاتر و درست‏تر باشد به او گفت.

البته این در صورتى است که بتوان دستگاه حاکم یا زمامدار را به خطائى‏که روى داده است توجه داد اما اگر این کار ممکن نباشد و حاکم در نظرناصواب خود پافشارى کند،ناچار امت‏باید از نظر حاکم پیروى کند،خواه‏به خطاى او معترف باشد یا نباشد.زیرا معناى حاکمیت،اجرا کردن آنچیزى‏است که زمامدار در امور و مسائل ابراز میدارد.صرف ارزیابى او در امت‏نافذ است‏بى‏آنکه هر فرد از افراد امت‏بتواند بر حسب ارزیابى خاص خود،در هر موضعى عمل کند.و هر کس به جز حکمى که حاکم مقرر کند،به حکم‏شرعى دیگر عمل کند،گناهکار است.زیرا پس از فرمان حاکم،حکمى درحق مسلمانان معتبر است که حاکم بر آن امر کرده باشد و غیر از آن حکم شرعى،در حق مسلمانان قابل اجرا نیست.زیرا در یک مساله و در یک مورد،حکم‏شرعى نباید متعدد باشد.

حالت‏سوم:ممکن است‏حاکم بر اساس قاعده اسلامى اقامه حکم کند اما شخص حاکم متصف به انحراف باشد.چنانکه در خلفاى سه گانه که‏خلافت را از امام(ع)و بعد از او از فرزندان او(ع)،غصب کردند،حال‏چنین بود.

پس،زمامدارى خلفاى سه گانه که عهده‏دار خلافت‏شدند،حکومتى‏بر وفق قاعده اسلامى بود و نظریات آن قاعده در حکومت رعایت میگردید اماوضع آن خلفا و وجودشان(از وجهه نظر اسلامى)مبارزه جوئى با مقیاسهاو اعتبارهاى اساسى، و با اصول اسلامى آن در تعیین زمامدار بود.یعنى درتعیین زمامدار،قواعد اسلام،بکار نرفته بود.

پس درین مورد،انحراف در شخص حاکم بود نه در قاعده‏اى که‏حکومت‏بر آن استقرار داشت.از خلال این حالت دو مورد قابل طرح است:گاهى،بعضى از انواع انحراف و توطئه‏هاى خطرناک آن به قاعده واساس کار لطمه میزند و آسیب وارد مى‏آورد،گاهى امتداد خطر به معالم‏اساسى جامعه اسلامى متوجه میگردد.

اگر انحرافى که از طرف حاکم سر مى‏زند،قاعده و معالم اصلى جامعه‏اسلامى را تهدید کند،در چنین حالت‏بر عهده امت است که بحرکت در آیدو انحراف را در سطح امر بمعروف و نهى از منکر از بین ببرد و امت ناچارباید این مفهوم اسلامى را طبق همان شرایط منصوصى که در کتب فقه موجوداست عمل کند.

نیز از طرفى دیگر به عهده امت است که در دفاع از حقوق مشروع خود،برخیزد و حق خویش را باز ستاند.البته این در صورتى است که دست انحراف‏به سوى امت دراز شود.مثل دفاع کسى که از طرف دیگران در معرض ستم‏قرار گرفته باشد چنین شخصى باید در دفاع مشروع از نفس خویش،حق‏خود را تضمین کند.

اما اگر انحراف(فرضى)خطرى علیه اساس قاعده اسلامى محسوب شود،و شامل معالم اساسى و مشخص اسلامى گردد، در چنین حالت،مفهوم‏جهاد تحقق مى‏یابد و باید مکتب را از خطر عظیمى که به آن روى مى‏نهد رهائى‏بخشید.

زمانى که مکتب در معرض آسیب قرار گیرد،مسلمانان ناچارند در برابرانحراف حاکم،هر جا که امر تکلیف کند،پایدارى کنند. این کار در حدودى صورت میگیرد که براى بقا و رهائى بخشیدن قاعده‏اسلامى و نظریه‏هاى آن از خطر انحراف،عمل شود.

قسم دوم:

حکومت‏بر اساس قاعده بیدینى یا کافرى استوار باشد و عهده‏دار شدن‏زمامدارى از خلال(نظریه‏اى از نظریات اهلیت‏بشرى)به عمل آید.

پس چنین حکومتى،خطرى بسیار بزرگ علیه اسلام دارد و در چنین‏هنگامى دو وضع پیش مى‏آید:

1- وضعى که نظریه اسلام و مبادى آنرا تهدید میکند.

2- صورتى دیگر که نظریه اسلام از انحراف دور باشد.

اما هیچیک ازین دو فرض امکان وقوع ندارد.زیرا وقتى حکومت درقانونگذارى بر اساس جاهلیت‏بنا شده باشد،یعنى قاعده و نظر حکومت‏براى‏زندگانى مردم بر مبانى جاهلیت‏بنیان گرفته باشد و از مفاهیم و افکار جاهلیت‏دفاع کند و با طرح و ساخت جاهلیت همه امکانات و قدرتهاى خود را بسیج‏کند تا امت را از مکتبش دور سازد و از مفاهیم دینى‏اش جدا سازد،در چنین‏حالتى خطر مسلم و شدید،اساس وجود اسلام را تهدید میکند.

در پرتو حقایقى که گفتیم،ناچار باید براى درک قیام حسینى کوشید،بخصوص پس از آنکه حقیقت کناره گیرى موقت امام حسن را از معرکه‏سیاست دانستیم و از اعلام پیمان صلح او با معاویه آگاهى یافتیم،حقیقتى که نتیجه عدم توفیق کامل اقدامات آن امام(ع)براى ادامه تجربه اسلامى و برنامه‏آن بود.موجبات این عدم توفیق را نیز دیدیم.همچنین بحران شدید و افزونى‏شک امت را نزد پایگاه‏هاى مردمى که تجربه امام على(ع)بر آنها تکیه داشت‏و مشکل آن در مدت رهبرى امام حسن(ع)(بنابر موجباتى که گفتیم)دو چندان‏گردید.تا آنجا که پیش از آن که موفق شود دشمنان خود را رسوا سازد، قدرت ادامه جهاد را از دست داد.

این حقایق،امام حسن(ع)را واداشت که بطور موقت کار سیاسى ونظامى را رها سازد تا بتواند دوباره اعتماد توده‏ها و رهبرى خود را بازیابدو نقش معاویه و روش جاهلى او را در نظر امت روشن سازد.معاویه در اواخرعمر،همه اعتبارهاى معنوى که کوشیده بود در نظر مسلمانان ایجاد کند از دست‏داده بود بطورى که حتى یزید که پسر و ولیعهد او بود نتوانست‏براى او مجلس‏ترحیم بر پا کند و حتى نتوانست‏یک کلمه درباره او بگوید و یاد خیرى ازوکند.هنگامى که‏«ضحاک بن قیس‏»،بر منبر رفت تا خبر مرگ معاویه را به‏مردم بدهد،نتوانست از معاویه و از کارهاى او ستایش کند و از مرگ اوابراز تاثر و تاسف نماید.او تنها به این کلمه بسنده کرد که بگوید:«معاویه مرد و باکردار خود رفت‏».

معاویه که در اثر متارکه جنگ با امام حسن(ع)زمام امور را بدست‏گرفت،کوشید که عادت رهبرى جاهلیت‏خود را از دو دیدگاه ادامه دهد:

الف-در سطح نظرى:

بنى امیه به نابودى نظریه یا ایده‏ئولوژى اسلامى و وارونه جلوه دادن آن‏دست زدند.مهمترین پیروزى بنى امیه این بود که وجدان انقلابى اسلامى رادرهم شکستند و تسلط روحى اهل بیت پیامبر را نزد مسلمانان از میان بردندو احساسات مذهبى مسلمانان را از حساسیت انداختند و به وسیله تسلط مذهبى‏بنى امیه،یا دست کم،مهار کردن توده‏هاى مردم براى جلوگیرى آنان ازانقلاب و قیام به وسیله انگیزه داخلى،و ایجاد کردن مجوز شرعى براى‏حکومت‏خود یعنى کومت‏بنى امیه،شعور مردم را تخدیر کردند.

روشهاى آنان در محو کردن روش نظرى(ایدئولوژى)اسلامى و دگرگون‏سازى نظریات آن و فریفتن مردم به امید آینده چنین بود:

1- احادیث جعلى به وجود آوردند و دروغهاى کسانى را که در بدگوئى‏از امام على(ع)و تبرى جستن از آن بزرگوار،استعدادى خاص داشتند،خریدارى کردند.این کار از راه جعل و تهدید و تطمیع و خریدارى دروغها ونقل آن از زبان پیامبر اکرم(ص)و دگرگون جلوه دادن احادیث نبوى عملى‏میشد.مانند واقعه سقیفه و حوادثى که در پى آن روى داد.

بنى امیه میکوشیدند تا نظریات صحیح اسلامى در نظر مردم پوشیده بماندو نیز میکوشیدند در احکام اسلام توجیهاتى هر چند ضعیف بیابند و آنها را دربرابر اسلام صحیح قرار دهند و میکوشیدند تا اسلام را از پشت نقابى که جاهلیت‏و رسوبات آن بر چهره اسلام انداخته بود،به مردم نشان دهند.

بنى امیه سعى میکردند کسانى را که در مورد رسول گرامى(ص)مرتکب‏دروغ و جعل نمى‏شدند با تهدید و فشار خاموش سازند تا مفاهیم و اندیشه‏هاى رهبرى صحیح را بر زبان نیاورند.معاویه پس از قحطسال به همه فرمانداران‏خود نوشت که از هر کس که در باب فضائل على(ع)و اهل بیت او سخنى‏بر زبان آورد،دورى جویند و تبرى کنند.هر خطیبى بر منبرى در هر کوى و برزن‏به امام على(ع)دشنام میداد و از آن بزرگوار تبرى مى‏جست.

در کوفه که شیعیان على(ع)فراوان بودند مصیبت مردم بیشتر بود.زیادبن سمیه حکومت آنجا را ضمیمه حکومت‏بصره کرد و شیعیان را سخت تعقیب‏مى‏نمود و مى‏کشت و یا دست و پایشان مى‏برید و یا چشمانشان را کور مى‏کردو آنان را به دار مى‏آویخت و یا از عراق آواره مى‏کرد (19) .

احادیث عمرو بن عاص و ابو هریره و مغیرة بن شعبه و عمرو بن زبیر،افکار مردم را زهر آگین مى‏ساخت و نتیجه آن، تسلیم و تبعیت تمام و کمال‏و اطاعت کورکورانه از حکومت‏بنى امیه بود (20).

2- ایجاد کردن فرقه‏هاى مذهبى(سیاسى)به نام اسلام،براى توجیه‏حکومت و بیان تفسیرهاى دینى گمراه کننده و اسلامى ساختگى به نام‏«مرجئه‏»و گاهى‏«جبریه‏».در پشت این اعمال پست و پلید،هدف این بود که انقلاب‏و قیام براى توده مردم حرام و ممنوع وانمود شود.

«نخستین کس که از جبر سخن گفت و از آن دفاع کرد  معاویه بود(21)».اومیخواست چنین وانمود کند که هر پیشامدى از جانب خدا است.و این فکر راوسیله و بهانه کار خود قرار داد تا به مردم چنین بفهماند که خداوند او را خلیفه‏و ولى امر خود قرار داده است. معاویه اغلب به این آیه کریمه استناد مى‏جست که:یؤتى الملک لمن یشاء(خداوند حکومت را بهر کس که بخواهد عطامیفرماید.)بر این اساس،مى‏خواست قانونى بودن حکومت‏خود را اعلام‏کند. اما مرجئه همکار و تکیه‏گاه خلافت معاویه بودند.نظریات آنان درتوجیه خلافت و قانع ساختن مسلمانان به وجوب اطاعت از او دور مى‏زد. هر چند معتقد بودند که در معاصى کبیره نباید حکم داد و باید آنرا بخداوند واگذاشت (22) . اینان میگفتند:«ایمان یعنى تصدیق به زبان نه به عمل (23) ».

حسان بن بلال المزنى نخستین کس بود که مردم را در بصره به این مذهب‏دعوت کرد (24) .بصریان گمشده خود را درین دعوت یافتند و از آن استقبال کردند.مردم بصره از جنگ خسته شده بودند و در اثر مصیبتهاى جنگ جمل و صفین‏و نخیله،از صلح و سازش طرفدارى میکردند.پس نظریات‏«مرجئه‏»از نظرآنان،نظریه‏اى بود که خواستهاى آنان را منعکس میساخت و آسایش آنان راتامین میکرد (25) .

پس،ناچار بیشتر آنان به مرجئه گرویدند و به امور داخلى خود پرداختند (26) و توجهى به نوع سلطه و حکومت که به نظرشان حکومتى جابر و گمراه نبود،نداشتند.در مذهب اینان،اندیشه زندگانى به هنگام فتنه،مستند به حدیثى‏ادعایى بود که از زبان پیامبر(ص)نقل میکردند:«ستکون فتن القاعد فیها خیر من الماشى و الماشى فیها خیر من الساعى،الا فان نزلت او وقعت،فمن کان له ابل فلیلحق باللّه و من کان له غنم‏فلیلحق بغنمه،و من کانت له ارض فلیلحق بارضه‏».

 (بهنگام فتنه،نشستگان از کسانى که راه میروند بهترند و آنان که راه میرونداز آنان که میکوشند بهترند.هان،وقتى فتنه‏اى برخاست،هر کس شترى داشته‏باشد در پى شتر خویش رود و اگر گوسپندى او را باشد،در پى گوسپند خودرود و آن را که زمینى باشد به زمین خویش باز گردد.)یکى از اصحاب پرسید:آنکس که زمین و گوسفند و شتر نداشت چه‏کند؟ و رسول خدا جواب داد:«بر شمشیر خود تکیه کند و آنرا بزیر سنگ بگذارد و اگر مى‏تواند خود را نجات بخشد (27) ».آنان مساله حکومت‏بر ملتها را بر عهده خداوند میگذاشتند (28) .

ب-در سطح امت:

معاویه در حکومت‏خود انواع نیرنگها را به کار برد تا مردم را خوارسازد و شخصیت امت را از میان ببرد و آتش کینه‏هاى قبیله‏اى و قومى را درجهان اسلام برافروزد.مسلمانان که با طاغوت کسرى مى‏جنگیدند و در برابرآن مردانه مى‏ایستادند و حماسه مى‏آفریدند،در مدتى کم به صورت افرادى‏درآمدند که جز سود شخصى چیزى در نظرشان اهمیت نداشت.بنى امیه به کمک‏همه وسایل قلع و قمع،دشمنان خود را سرکوب کردند و با روشهاى زیر آنان راوادار به سکوت ساختند:

1- به وسیله ترور.

به هر کس سوء ظن مى‏بردند او را میگرفتند.روش ابن زیاد هنوز از یادتاریخ نرفته است.او خطاب به مسلمانان گفت: بیگناه را به جاى گناهکارتعقیب خواهم کرد.حجر بن عدى در پاسخ او به فرموده خدا استناد کرد که:«هیچکس به تاوان خطاى دیگرى تعقیب نمیگردد»و لا تزر وازرة وزر اخرى‏اما واقعه حجر و یارانش مشهور است (29) .

2- بوسیله گرسنگى دادن.

سیاست معاویه کاستن مستمرى مردم عراق (30) و افزایش مستمرى اهل شام‏بود.عذر او این بود که میگفت‏«زمین به خداوند تعلق دارد و من خلیفه خدایم‏و هر مالى را که بردارم از آن من میشود و مالى را هم که برندارم تصرف آن‏بر من رواست.»

3- بوسیله زنده کردن اختلافات نژادى و قبیله‏اى.

او اختلافات را دامن میزد.نخست‏به منظور تضمین و جلب دوستى‏قبایل نسبت‏بخود و هنگامیکه از قدرت قبیله بیمناک میگردید،آنان را به دست‏قبیله‏اى دیگر سرکوب میکرد و تعصب نژادى عرب را علیه مسلمانان غیر عرب‏که مورخان به آنان موالى اطلاق میکنند،بر مى‏انگیخت (31).

4- راندن و تبعید دسته جمعى.

 

زیاد بن سمیه والى عراق،پنجاه هزار تن از مردم کوفه را جبرا به خراسان‏کوچ داد تا مخالفان را در هر دو ایالت‏سرکوبى کرده باشد (32) .

موضع حسین(ع)در برابر توطئه‏هاى جاهلى معاویه

در خلال توطئه‏هائى که معاویه براى سلب شخصیت امت انجام میداد،حسین(ع)ناچار بود در مقابل آن توطئه‏ها در دو سطح موضع گیرد:در مورد وارونه جلوه دادن افکار نظرى اسلام،حسین بن على(ع)،باقیمانده میراث حضرت رسول(ص) یعنى یاران و انصار و تابعین وى را دردشوارترین لحظات گرد آورد.آنان دعوتش را پذیرفتند و در عرفات فراهم‏آمدند و هر یک هر چه حدیث از حضرت پیامبر اکرم(ص)مى‏دانستند نقل کردند.

این احادیث‏بسیار ارزشمند بود و در زمانى نقل شد که شمشیر و قدرت معاویه‏زندگیشان را تهدید میکرد. حسین(ع)در پرتو اقدامى چنین دلیرانه،اصول و نظریات مشروح درزیر را تثبیت کرد و به مردم آموخت که باقیماندگان اخیار و صالحان،اخبارپیامبر گرامى را با شجاعتى تمام حفظ کنند و خط صحیح اسلام را در قبال قدرت‏طاغوت بیان دارند.

و اقدام امام در سطح امت،نادیده گرفتن حکومت معاویه بود.حسین(ع)تشخیص داد که باید به امت فرصت داد تا خود حدود و وسعت توطئه را کشف‏کند و به اندیشه‏ها و مفاهیم مربوط به جاهلیت که با اسلام ارتباطى نداشت،پى برد.در چنین صورتى بود که امت،واقعیت انحراف را احساس میکرد و بااشتیاق به حکومت امام(ع)روى مى‏آورد.

امت از بیمارى شک و تردید بهبودى یافته بود و در آنوقت هیچکس‏نبود که پندارد که امام على(ع)براى خویش میکوشد و براى رهبرى شخصى‏خود کار مى‏کند.به این ترتیب روشن شد که نبرد امام على(ع)با معاویه مانندنبرد حضرت رسول(ص)با جاهلیت،جنگى است که از اسلام جامه‏اى تهیه‏کرده است تا از نو در صحنه مبارزه‏هاى سیاسى ظاهر گردد، بى‏آنکه احساسات‏مسلمانان را علیه خود بر انگیزد.

اما امت‏با توطئه‏هاى معاویه به بیمارى خطرناکترى نیز دچار شده بودو آن از دست دادن اراده بیان بود.امت درک میکرد اما نمى‏توانست‏خود رادگرگون سازد و آن بیمارى را درمان کند. رنج میکشید اما نمى‏توانست آن رنج را از خود دور کند و همه چیز درنظرش بى‏ارزش بود جز حیات محسوسش،حیاتى که در آن با ذلت و بندگى‏و زارى مى‏گذرانید.  و از اینجا،حسین(ع)مشاهده کرد همه چیز براى اعتلاى اسلام در میان‏انبوه غفلتها که همه جا را پوشانیده،آماده است. حسین نخستین کسى بود درمیان امت که راه خود را گشود و با تمام قدرت به اصلاح موجودیت درونى‏ملت پرداخت و درین راه از بذل هیچ چیز حتى از خون خود و رنجها و خون‏امت دریغ نفرمود.

موضع حسین(ع)پس از مرگ معاویه

وقتى پس از مرگ معاویه،یزید پسر او از امام حسین(ع)طلب بیعت‏کرد،امام چهار راه در پیش داشت که مى‏توانست عمل کند:

1- نخست ‏بیعت ‏با یزید،هم آن سان که پدرش با ابوبکر و عثمان وعمر کرد.

2- خوددارى از بیعت و باقى ماندن در مکه یا مدینه در حرم پیامبر(ص)تا خدا چه پیش آورد.

3- پناه بردن به یکى از نقاط جهان اسلام همانطور که محمد بن حنفیه‏توصیه میکرد که به یمن عزیمت فرماید و در آنجا بکمک دیگران،جامعه‏اى‏اسلامى تشکیل دهد و از آن ببعد اعلام جدائى کند.

4- رد کردن بیعت و رفتن به کوفه و پذیرفتن دعوت کسانى که او را به‏کوفه دعوت میکردند و رسیدن به درجه شهادت.

امام ناچار بود یکى ازین چهار راه را برگزیند.منظور ما این است که‏بگوئیم چرا امام طریق چهارم را برگزید.امام از آنجا که شرایط زمان خودرا درک میکرد باید راهى بر مى‏گزید تا به آن وسیله درد عده‏اى از افراد امت‏را چاره میکرد و آن دسته‏ها عبارت بودند از:

دسته اول:که قسمت عمده مردم را تشکیل میداد،کسانى بودند که درمقابل فساد معاویه،اراده خود را از دست داده بودند و به پستى و خوارى‏ناشى از فسادى که پیرامون خلافت اسلامى را فرا گرفته بود و آنرا به صورت‏بدترین نوع حکومت امپراطوریهاى ایران و روم کسرى و هراکلیوس درآورده‏بود،تن در داده بودند و میدانستند که حکومتى که از همه صفات و مختصات‏جاهلیت‏برخوردار است،زمام ملت اسلام را در دست گرفته است (33) .

امت‏براى واکنش در برابر این انحراف،اراده خود را از دست داده‏بود و زبان و عملش در خدمت هوسرانیها قرار گرفته بود و فاقد عقل و قلب‏شده بود.بنابر این نمى‏توانست اوضاع فاسد را تغییر دهد.امام(ع)قول‏شاعر معروف، فرزدق را که گفته بود:«دلهاشان با تست و شمشیرهاشان برتست (34) »قبول داشت.افراد امت فهمیده بودند که بنى امیه شب و روز حرمت‏اسلام را لکه‏دار میکنند اما براى آشکار کردن این معنى و استدلال در این باب،قدرت خود را از دست داده بودند.

دسته دوم:کسانى بودند که آن علاقه‏اى را که به منافع خصوصى خودداشتند،به رسالت و پیامبر(ص)نداشتند.بطورى که هدفهاى عظیم رسالت‏بتدریج اهمیت‏خود را از دست داده و هدفهاى خصوصى و شخصى جاى آنراگرفته بود.

تفاوت این دسته با دسته اول این بود که دسته اول در اساس،ستم وانحراف بنى امیه را درک میکردند،اما قدرت نداشتند که با آن بمقابله برخیزند.اما دسته دوم اساسا فارغ از این مصیبت و فاجعه بودند و آنرا احساس نمیکردند.

دسته سوم: ساده‏لوحانى بودند که فریب فرمانروایان بنى امیه در آنان‏مؤثر افتاده بود.اگر چه پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)خلافت اسلامى کم کم‏از مفهوم صحیح و شرعى خود منحرف میگردید.اما مفهوم خلافت از هر گونه‏تغییر اساسى بر کنار مانده بود.لیکن در دوران معاویه،در مفهوم خلافت‏تغییرات اساسى پدید آمد و خلافت اسلامى شکل سلطنت استبدادى کسرى وقیصر را گرفت (35) .

معاویه با انواع وسایل کوشید تا در برابر مسلمانان،به حکومت‏خودلباس قانونى بپوشاند و اگر با مقاومت اصحاب پیامبر روبرو نمیشد،این‏نقشه،ساده‏لوحان را به آسانى بسیار مى‏فریفت زیرا آنان میگفتند اگر این کارهاصحیح و قانونى نبود، صحابه رسول خدا(ص)خاموش نمى‏نشستند.

دسته چهارم:این عده مسئله را از لحاظ واگذارى حق خلافت از طرف‏امام حسن(ع)به معاویه و عقد قرار داد صلح با او مى‏نگریستند و به نظرشان‏این تنها راهى بود که امام حسن(ع)و اوضاع و احوال پیچیده آنروز به عنوان‏رهبر و حافظ منافع آینده رسالت از هر گونه نابودى پیش گرفته بود.

 

به نظر مى‏رسد که این حقیقت اساسى که امام حسن(ع)در برابر معاویه‏پیش گرفت‏براى این گروه کاملا روشن نبود زیرا موضع امام حسن(ع)تنهابراى آن محافل اسلامى مانند مردم کوفه و عراق،که از نزدیک شاهد ماجرابودند،آشکار بود.اما مسلمانانى که در اکناف جهان اسلامى آنروزگار پراکنده‏بودند،مانند مردم خراسان که فرصت درک مشکلات روزمره حوادث را نداشتندو از دور دستى بر آتش داشتند و از رنج و سختیهائى که امام حسن(ع)در کوفه‏میکشید بى‏اطلاع بودند و اخبار مبارزات را از این و آن مى‏شنیدند،ابعاد مساله‏را نمى‏دانستند.

از اینرو،امام حسین(ع)موقعیت را ارزیابى میکرد تا به مسلمانانى که‏از دور ماجراى کناره گیرى برادرش امام حسن(ع)را از خلافت و صلح بامعاویه شنیده بودند،ثابت کند که کناره گیرى و صلح برادرش به معناى آن نیست‏که اهل بیت پیامبر(ص)از رسالت‏خود دست کشیده و آنرا در بست تحویل معاویه‏داده باشند.

امام حسین در برابر این آزمایش قرار نداشت که تمام شرایط را در نظرگیرد و درد این چهار دسته امت را چاره کند، حسین(ع)براى رسیدن به این‏هدف جز این چاره‏اى نداشت که عزیمت‏به عراق را انتخاب کند.

موضع اول،که امام با یزید بیعت کند،همانطور که پدرش با خلفاى‏سه گانه که استحقاق منصب خلافت را نداشتند،بیعت کرد،امکان نداشت زیرااین روش درد چهار دسته امت را که شرح دادیم چاره نمیکرد.موقعیت‏یزیدبا موقعیت‏سه خلیفه فرق داشت زیرا تغییرات بنیادى که یزید در مفهوم خلافت‏اسلامى داده بود،تغییراتى نبود که شخصى رفته باشد و شخصى دیگر جانشین‏او شده باشد.بلکه قصد یزید و بنى امیه این بود که مفهوم خلافت را عوض کنندو به پایه‏هاى اساسى خلافت تجاوز نمایند و زان پس سرور و صاحب اختیارمسلمانان گردند. بنابر این،قیام و برخورد مسلحانه براى امام حسین(ع)و اصحاب،اهل بیت او براى درهم شکستن این توطئه ضرورت پیدا کرد.

موضع دوم،که امام حسین(ع)در حجاز یعنى مکه یا مدینه باقى بماندو بیعت‏با یزید را رد کند تا آنچه را که خدا خواسته است پیش آید.شرایط آنروزبى تردید نشان میداد که اگر امام در مکه و مدینه باقى مى‏ماند،اگر چه به پرده‏کعبه در مى‏آویخت و پناهنده مى‏شد،بنى امیه او را تعقیب مى‏کنند و به کشتن یاترور او دست مى‏زنند.امام(ع)بارها این مساله را عنوان کرده بود.زیرامامور کردن سى نفر براى ترور امام(ع)هنگام حج،موضوع را تایید میکردو امام ناچار شده بود مراسم حج را قطع کند و عمره مفرده بجاى آورد و ازمکه خارج شود تا بدانوسیله احترام مکه و خانه خدا محفوظ مانده باشد.

اینگونه کشته شدن براى امام و براى چهار دسته یاد شده از مسلمانان،فایده‏اى نداشت.بین این نوع کشته شدن یا کشته شدن در راه خدا به علت امتناع‏از بیعت‏با یزید و شعله‏ور ساختن احساسات مسلمانان و برانگیختن آنان درراه مکتب پیامبر(ص)و برگرداندن شرف و اراده به آنان،تفاوت بسیار بود.

معمولا مردم زان پس که شعله ایمان در نهادشان رو به خاموشى نهاد،به هر عقیده یا دین از روى احساس پاى بند مى‏مانند.براى اینکه احساس به‏ایمان و عقیده تبدیل گردد باید جنبش و حرکتى در میانشان به وجود آید و چنین‏جنبشى را نمى‏توان با یک حادثه کشته شدن ساده بر انگیخت‏بلکه باید به تمام‏کارهائى که موجب بیدارى و برانگیختن در وجودشان میشود متوسل شد.

 

امام این برانگیختن را چنان انجام داد که مى‏بینیم شخصى مانند عمر بن‏سعد فرمانده سپاهیان ابن زیاد که تمام قتل و کشتار و غارت‏ها و اسارتها به‏دستور او انجام گرفت‏به گریه درآمد.

اما موضع سوم،آنکه امام به یکى از مرزهاى دور دست اسلامى مانندیمن برود و در آنجا جامعه اسلامى بوجود آورد.اگر امام این راه را انتخاب‏میکرد،نه تنها به هدف خود نمى‏رسید،بلکه از صحنه حوادث آنروز شام وعراق و مدینه و مکه جدا میشد. چرا به یمن میرفت و براى تشکیل‏دادن یک جامعه اسلامى از صحنه فعال حوادث بر کنار مى‏ماند؟چنین جامعه‏اى‏در زمان پدرش در کوفه به وجود نیامد پس چگونه ممکن بود شرایط اجازه‏دهد که چنین جامعه‏اى در یمن دور افتاده از مرکز جهان اسلامى بوجود آید؟چنان وضعى با هدف امام که عبارت بود از ایجاد تغییرات روحى ونهادى در امت اسلام،تعارض داشت.

موضع چهارم، لیکن امام مى‏خواست قیام و انقلاب خود را در صحنه حوادث رهبرى‏کند تا بتواند سراسر جهان اسلامى را در بر گیرد و در میان همه مسلمانان تاثیرروحى و تربیتى و اخلاقى بر جاى گذارد.

بهمین علت،امام موضع چهارم را برگزید تا بتواند در نهاد همه دسته‏هاى مسلمان آنروزگار،دگرگونى بوجود آورد و عواطف و احساس آنان رادر زندگانى،در توسل به اهداف شریف رسالت و مکتب معطوف دارد.

حسین(ع)و فرار مردم از همراهى با او

شمه‏اى از کوششهائى را که حاوى پند و اندرز بود و در برابر امام حسین‏و قیام او بعمل مى‏آمد و بر سبیل نصیحت،او را از روبرو شدن و جنگیدن باانحراف بر حذر میداشتند گفتیم.باید دانست کسانى که اینگونه سخنان میگفتندو او را در مقابل انحرافات به سکوت و نرمش دعوت میکردند،تنها بعضى‏از عوام مسلمانان نبودند بلکه از سوى بزرگان امت،حتى از طرف بعضى ازنزدیکان و خویشان نیز درین مورد با او گفتگو میشد.

این سخنان نصیحت آمیز همه تعبیرى روشن ازین واقعیت‏بود که بنیادروانى و اخلاقى درهم فرو ریخته و ویران شده بود و این ویرانى شامل رهبران‏مسلمانان و بزرگان آنان و توده مردم شده بود که با اخلاق و روشى که بطوروحشتناک درهم ریخته بود زندگانى میکردند.امام(ع)پى برد که یگانه درمان‏آن حالت‏بیمار گونه که در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود اراده‏و فعالیت اوست،و سرعت در بذل جان.و باید با کمى عده و نداشتن یارو یاور،عزم آن کند که به قصد قربانى شدن خروج نماید.

«هان که من با خاندان خود،با اندک بودن عده و نداشتن یار و یاور،افتان و خیزان به سوى دشمن روانه شده‏ام‏».

مقتضى چنین بود که به نسبت عمق بیمارى در روان امت،فداکارى نیزعمیق باشد.

دیرى نگذشت که اخلاق هزیمت و فرار در دست کسانى که آن روحیه رابوجود آوردند،بصورت نیروئى عظیم درآمد تا با آن نیرو مردم را به این خصلت‏عادت دهند که بیکدیگر یارى نکنند و این صفت را در مردم استمرار دهند وتوسعه بخشند. در آن روزگار تفکر در کارهاى مسلمانان را شتابزدگى و کم‏تاملى محسوب مى‏نمودند و همت گماشتن براى از میان بردن بدبختیها ومصیبتهاى جهان اسلام و مسلمانان را نوعى سبکسرى و بیعقلى وانمود میکردند.

 

امام(ع)مى‏خواست آن خلق و خوى را دگرگون سازد و از بنیاد و پى برکندو خلق و خوئى در روح امت‏بدمد که با قدرت امت در تحرک و اراده هماهنگ باشد.

دلایل فراوان به رواج این خلق خوى منفى در دست داریم و مى‏بینیم‏که امام در دشوارترین و خطرناکترین وقت متعرض این معنى شد.

حبیب بن مظاهر اسدى از امام رخصت طلبید تا برود و عشیره خود«بنى اسد»را دعوت کند تا به قیام بپیوندند و به آنان یارى کنند.نتیجه این شدکه عشیره مزبور خیانت کردند و در همان شب نبرد،منطقه را خالى گذاردندو در پى کار خود رفتند.ابن زیاد توانست در خلال دو هفته پس از قتل مسلم‏بن عقیل،هزاران سپاهى از آنان که پیوسته در آن هنگام از حاملان مکتب‏امام على(ع)و از دوستان او بودند،بسیج کند و در خط تسلط بنى امیه قرار دهد.

مشکل‏«مسلم بن عقیل‏»و«هانى‏»،چیزى دیگر بود و بوضوح بما نشان‏میدهد که این خلق و خوئى که گفتیم،در جامعه مسلمین چه مشکلاتى بوجودآورده بود.

ابن زیاد،زان پس که دانست هانى بن عروة،مسلم بن عقیل را در خانه‏خود پنهان کرده است و با او براى خروج بر کومت‏بنى امیه،توطئه نموده‏است،کس نزد هانى فرستاد تا به دیدار او آید.هانى تقاضاى او را پذیرفت‏اما از کار مسلم هیچ آگاهى نداشت و از آن تهمت مبرا بود.ابن زیاددر گفته خود پافشارى کرد و این بار با پرخاش بسیار گفت:باید او را به ماتسلیم نمائى.این بار،هانى با کمال دلیرى چهره درهم کشیده و به پاسخ اوگفت:«اگر مسلم در دست منهم باشد او را تسلیم نمیکنم‏».هانى مى‏پنداشت‏که پایگاهى بس نیرومند در اختیار دارد و دهها هزار تن پشت‏سر او هستندو مدافعان اویند و ازو پشتیبانى میکنند.

وقتى خشم ابن زیاد بالا گرفت،به حبس هانى فرمان داد و خبر زندانى‏کردن و بعد به قتل رسانیدن او را در کوفه منتشر ساخت.هنوز ساعتى چندنگذشته بود که عمرو بن حجاج با چهار هزار کس از عشیره خود براى خبر یافتن‏از حقیقت این امر آمدند و بر در کاخ امارت خبر گرفتند که آیا هانى زنده است‏یا نه.در آن وقت،ابن زیاد از شریح قاضى خواست که واسطه کار شود و واردغرفه‏اى گردد که هانى در آنجا زندانى شده بود.سپس در مقابل تظاهر کنندگان‏گواهى دهد که هانى زنده است و شایعه قتل او صحت ندارد.

وقتى‏«هانى‏»با شریح روبرو شد فریاد برآورد و گفت:مسلمانان کجارفتند؟اگر ده تن از آنان به کاخ حمله مى‏آوردند مرا رها میکردند.زیرا در کاخ‏نه سپاهى وجود دارد و نه پاسبانى.

منظور هانى این بود که اگر ده تن در راه خدا آماده مرگ شده بودند،قیافه کوفه دگرگون میشد.شریح قاضى بیرون رفت تا مردم را مطمئن کند و با عمروبن حجاج سخن گوید و توضیح دهد که او زنده است.او در مقابل‏مردم شهادت داد که هانى زنده است و به قتل نرسیده.شریح میگوید:«دوباره‏بازگشتم تا به عمرو بن حجاج بگویم که هانى در زندان ازو چه تقاضائى داشت ‏و میخواست که فقط ده تن به کاخ حمله‏ور شوند و او را از چنگ ابن زیادبرهانند.اما همینکه خواستم مطلب را بگویم،به پهلوى خود نگریستم و دیدم‏یکى از جاسوسان ابن زیاد در آنجا ایستاده است.پس زبان را نگاه داشتم ‏و به اداى شهادت مطلوب بس کردم‏».

عمرو بن حجاج و همراهانش بازگشتند زیرا منظور آنان تنها این بود که‏بدانند هانى زنده است‏یا به قتل رسیده است. وقتى شریح قاضى زنده بودن‏او را گواهى کرد،عمرو با کسان خود بازگشت و روز بعد ابن زیاد،هانى رادر زندان بقتل رسانید.

اما روز بعد از آن مسلم بن عقیل با چهار هزار نفر خروج کرد و پیرامون‏کاخ را گرفت.ابن زیاد با عده‏اى قلیل از پاسبانان خود که از سى تن بیش‏نبودند در کاخ بود و بهنگام شدت گرفتن واقعه،لشکریان مسلم همه فرار کردندو یک تن از آنان بر جاى نماند زیرا قصد جنگ نداشتند.

این واقعیات متناقض که عواطف امت را در بر گرفته بود در گفته فرزدق‏با دقیقترین تعبیر آمده است:«دلهاشان با تست و شمشیرهاشان بر تو».

شخصى که مالک اراده خود نباشد ممکن است دستش بر خلاف دلش وعاطفه‏اش حرکت کند ازین روست که مى‏بینیم پس از آنکه حسین(ع)را به شهادت‏رسانیدند،گریستند و پشیمان شدند.زیرا دانستند که کشته شدن امام(ع)به دست‏آنان به این معنى است که بزرگوارى و آرزوى منحصر خود را در زندگانى‏آزاد و کریمانه به قتل رسانیده‏اند...با اینهمه هم آنان بر حسین(ع)،زار گریستند.

حسین در راه کوشش تبدیل اخلاق گریز و هزیمت‏به اخلاق جدید،با دقیقترین مرحله عمل خود روبرو گردید.او در آن هنگام بر آن بود تااخلاق جدید را در چشم امت و در وجدان ضمیر او جایگزین سازد و بر آن‏بود تا از خلق و خوى تقلیدى امت که نتیجه شکست روحى او بود،رها گردد.

زیرا امام نمى‏توانست ضمیر امت را به کارى برانگیزد و به جنبش در آورد مگروقتى که در مسیر و در برنامه ریزى خود، اخلاق فعلى امت را ریشه کن سازدتا در نظر مسلمانانى که اخلاقشان نابود شده و مقیاسهاى اسلامى‏شان دگرگون‏گردیده بود،کار خود را در شکل‏«شرعى‏»حفظ کند.

ازینرو،امام حسین(ع)در نخستین لحظه تصمیم گرفت وارد جنگ‏شود و هر جا که انجام تکلیف او با فداکارى ملازمه داشت تا آخرین قطره‏خون پاک خویش را براى حفظ آینده اسلام از آن انحرافها نثار کند»پس قیام‏حسینى و جنبش او(ع) در نتیجه تفکر مثبت و مستقل نبود،بلکه براى ایجادکردن شرایط و واکنشهاى مناسب برنامه ریزى شده بود تا جنبش از خلال آن‏پدید آید.ازینرو امام(ع)نیز چنان شعارى را که در آغاز جنبش داده بودموکدا ادامه داد و در آن هنگام،مساله امام، اقناع به بازگشت و انصراف‏از مبارزه نبود.چه،او هنوز در اثر خواهش پایگاهها و توده‏هاى مردم به‏حرکت در نیامده بود،او در بین راه از کیفیت‏خیانت مردم کوفه و کشته شدن‏مسلم بن عقیل-فرد مورد اعتماد خاندان خود-اطلاع یافته بود.با اینکه‏امام(ع)ازین رویدادها اطلاع یافته بود،سفر خویش را ادامه داد.زیراشعارى که او اعلام کرده بود در مقابل اخلاقیاتى که امت‏با آن به سر مى‏برد،وفاى به عهد(وفا به نامه‏هاى اهل کوفه)را ایجاب میکرد.همچنین از جمله‏روشهائى که امام(ع) براى بدست آوردن اخلاقیات مزبور به کار برد این بودکه همه نیرو و امکانات خویش را براى مبارزه تجهیز فرمود و به این بس‏نکرد که خود شهید گردد بلکه همه یاران و فرزندان و اهل بیت‏خود را درین‏راه فدا کرد تا راه را بر اخلافیات شکست‏بر بندد.زیرا روحیه شکست هر اندازه‏در مشروع بودن آن قیام تردید میکرد،باز نمى‏توانست در رفتار وحشیانه‏سپاهیان بنى امیه در مورد خاندان نبوت که با هیچ مقیاس و معیارى صحیح‏نبود شک کند.

 

اینجاست که امام حسین(ع)با خون پاک خویش و خون پاک فرزندان‏و یاران خود و با همه اعتبارات احساسى و تاریخى، حتى شمشیر و عمامه‏جدش پیامبر اکرم(ص)وارد مبارزه گردید تا همه روزنه‏ها را و راههاى‏تعبیر را بر اخلاق و اعتقاد به شکست‏یا مشروع بودن آن نبرد فرو بندد.

این سان،امام(ع)با برنامه‏اى جالب و شگفت آور و دقیق اراده ووجدان امت‏شکست‏خورده را به او بازگردانید و او(ع)نشان داد که اخلاق‏امت را نمیتوان بوسیله رویاروئى ساده دگرگون ساخت.چه،رویاروئى‏بى پرده و صریح با اخلاق فاسد امت‏به معناى جدا شدن از او و دورى ازهر گونه قیام براى کار قانونى به سود ملت‏بود.

این کار،کارى بود که امام حسین(ع)هنگامیکه مسلمانان رفته رفته به‏حالت و سطح جدید اخلاقى وارد شدند،انجام داد و با اخلاق شکست‏خوردگى،تفاوت داشت.

چنین است مایه انگیزش وجدان انسان مسلمان از آن روزگاران تابه امروز.

نتایج و آثار انقلاب

اینک،پس از آگاهى از قیام و معناى آن،این پرسش پیش مى‏آید:آیا قیام،نتایج‏خود را به بار آورد و واقعیتى را دگرگون ساخت؟آیا پیروزى‏ببار آورده و دشمنان را درهم کوفت؟بسا که بسیارى از تاریخ دانان،مدعى‏اند که قیام شکست‏خورد.

زیرا،پیروزى سیاسى فورى که واقعیت جهان اسلام را به وضعى بهتر از حالتى‏که پیش از قیام داشت در آورد،در بر نداشت (36) .

براى اینکه انقلاب حسین(ع)را بهتر درک کنیم،باید هدفها و نتایج‏آنرا خارج از پیروزى فورى و سریع و در دست گرفتن زمام امور جستجو کرد (37) .

نباید این انقلاب را مانند سایر انقلابات ملحوظ داشت‏بلکه باید نتایج آنرادر صحنه‏هاى زیر در نظر گرفت:

1- درهم شکستن چهار چوب ساختگى دینى که امویان و یارانشان تسلطخود را بر آن استوار ساخته بودند و رسوا ساختن روح لا مذهبى جاهلیت که‏روش حکومت آن زمان بود.

زان پس که روح بى دینى که به آن اشارت کردیم در همه طبقات اجتماع‏پراکنده گردید،بى آنکه پرده از آن برداشته شود، و بى آنکه ساختگى بودن‏آن و دور بودن آن از دین در میان مردم بر ملا شده باشد،امام حسین(ع)تنهاکسى بود که در دل همه مسلمانان احترام و محبتى مخصوص داشت و مى‏توانست‏حکام را رسوا سازد و دورى بسیار آنان را از اسلام آشکار نماید.ازاینرو،قیام او حد فاصل بین اسلام و حکومت اموى بود و مى‏توانست قیافه‏حقیقى و آلودگى آنرا نشان دهد.

2- احساس گناه-شهادت فجیع امام حسین(ع)در کربلا موجى شدیداز احساس گناه در وجدان هر مسلمانى برانگیخت. آنان پى بردند که‏مى‏توانستند او را یارى دهند.اما زان پس که با او براى قیام پیمان بستند،او را یارى نکردند.این احساس گناه دو جنبه داشت:از یکطرف انسان راوادار میساخت که گناهى را که مرتکب شده با کفاره بشوید و از طرف دیگر نسبت‏به کسانى که او را به ارتکاب چنین گناهى واداشته بودند،احساس کینه و نفرت‏کند.به طورى که انگیزه انقلابهاى متعددى که در اثر قتل امام(ع)بر پا شد،همان کفاره یارى نکردن به حضرت او،و انتقام گرفتن از امویان بود.

مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه،پیوسته بر افروخته ماند وانگیزه انتقام از بنى امیه در هر فرصت‏به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران‏منتهى گردد.

3- اخلاق جدید.قیام امام(ع)موجب آن گردید که در جامعه،نوعى‏اخلاق بلند نظرانه پدید آید و نظر آدمى را به زندگانى خود و دیگران،دگرگون‏سازد تا بتواند بدینوسیله جامعه را اصلاح کند.

امام(ع)و فرزندان و یارانش در قیام بر ضد بنى امیه،اخلاق عالى‏اسلامى را با همه صفات و طراوت آن نشان دادند.این اخلاق را بر زبان‏نیاوردند بلکه با خون خود و با زندگى خود آنرا نوشتند.

مردم عادى قبایل عادت کرده بودند که ببینند رهبرانشان-قبیله و دین را و وجدان خود را به پول بفروشند و در برابر ستمکار گردن خم کنند تا از عطاهاى‏او بهره‏مند گردند.مردم عادى،رهبران خود را چنین دیده بودند.هدف مسلمان‏عادى زندگى خصوصى خود او بود.به خاطر آن زحمت میکشید و تنها براى‏زندگانى خویش مى‏اندیشید.در مردم عادى،دردهاى اجتماعى تاثیرى نداشت‏و احساسشان را بر نمى‏انگیخت.تنها کوشش آنان این بود که دسترنج‏خویش راحفظ کنند و از توجیهات رهبران اطاعت نمایند،مبادا نامشان از فهرست‏حقوق بگیران حذف شود.لذا در مقابل جور و ستمى که مى‏دیدند،خاموشى‏مى‏گزیدند و هم آنها تنها این بود که مفاخر قبیله‏اى خود را بازگو کنند و ازغیر آن بدى گویند.

اصحاب حسین(ع)مردمى دیگر بودند و گروهى که در سرنوشت‏باامام همراه شدند مردمى عادى بودند و هر کدام داراى زن و فرزند و خانواده‏و دوستانى بودند و از بیت المال مقررى دریافت میداشتند و زندگانى بالنسبه‏راحتى داشتند و مى‏توانستند از لذت‏هاى حیات برخوردار گردند.

اما از همه اینها چشم پوشیدند و براى نثار جان در راه حسین(ع)بااجتماع خود به ستیز برخاستند.براى بیشتر مسلمانان آن روز،این نکته بسى‏جالب بود که یک انسان،بین زندگانى راحت و ثروت و نفوذ و استفاده ازآنها که مستلزم اطاعت از یک جابر ستمگر بود،و انتخاب مرگ،مخیر گرددو مرگ را برگزیند.براى مردم،این نمونه‏اى عالى و شگفت‏انگیز بود و مى‏گفتند اینان بشر نیستند.چنان خصلتى وجدان هر مسلمانى را تکان میداد و اورا از خوابى سنگین و طولانى بیدار میکرد تا زندگانى اسلامى شکل دیگر گیرد.

شکلى که سالها پیش از قیام حسین(ع)از میان رفته بود.جامعه اسلامى به‏وسیله مردى عادى علیه حاکمان ظالم،انقلابها و قیامها بخود مى‏بیند.اما روح‏کربلا در نهاد کسانى که به این کار دست زدند،شعله‏اى برافروخت که همه آماده‏بودند در راه چیزى که آنرا حق تشخیص مى‏دادند جان فدا کنند.

روح مبارزه جوئى

قیام حسین(ع)پس از دیرى خاموشى و تسلیم،از نو موجب برانگیختن‏روح مبارزه جوئى در انسان مسلمان گردید.این قیام همه سدهاى روحى واجتماعى را که مانع قیام و انقلاب میشد درهم فرو ریخت.

 

مسلمانان به صلح طلبى و معامله دعوت میشدند.به آنها گفته میشد که‏جان خود را و موقعیت اجتماعى و مال خود را حفظ کنید.درین وقت قیام‏حسین(ع)روى داد تا به انسان مسلمان اخلاق جدیدى بیاموزد و به او بگوید:تسلیم مشو! انسانیت‏خود را مورد معامله قرار مده،با نیروى اهریمنى بجنگ‏و همه چیز را در راه اصول فدا ساز!اما خودخواهى مانع ازین بود که مسلمان به قیام و انقلاب دست زند.

قیام حسینى در وجدان گروه بسیارى از مردم این اندیشه را برانگیخت که با حمایت‏نکردن از حسین(ع)مرتکب گناه شده‏اند.

بارى،این احساس آنان را برانگیخت و آماده قیام ساخت.روح مبارزه‏جوئى در زندگى ملتها و فرمانروایانشان تاثیر فراوان دارد.هنگامیکه این‏شعله به خاموشى گراید و ملت تسلیم فرمانروایان خود شود،فرمانروایان،هر چه بخواهند انجام میدهند و هر اندازه زمان بگذرد با خاموش شدن روح‏مبارزه جوئى،تسلط بر ملت آسانتر میگردد و در آن ملت،ایجاد تحول دشوارترمیشود.براى اینکه از میزان تاثیر قیام حسینى در برانگیختن روح انقلابى درجامعه اسلامى اندیشه‏اى روشن نشان دهیم،باید بگوئیم که جامعه اسلامى پس‏از قتل امام على(ع)تا هنگام قیام حسینى آرام بود و در آن مدت هیچگونه‏اعتراض و انقلاب جدى اتفاق نیفتاده بود.با همه انواع کشتارها و سرکوبهاو غارت اموال به وسیله امویان و همدستانشان،بیست‏سال تمام،توده‏هاحالت تسلیم و اطاعت داشتند و این وضع از سال چهلم تا شصت هجرى به‏درازا کشیده بود.

اما پس از قیام حسین(ع)،در مکتب،روح انقلاب دمیده شد و توده‏هادر انتظار رهبرى بودند و هرگاه رهبرى مى‏یافتند علیه حکومت‏بنى امیه دست‏به انقلاب مى‏زدند.در همه این انقلابها،شعار انقلابیان خونخواهى حسین(ع)بود.

انقلابهاى مزبور عبارت بود از:

1-انقلاب توابین‏این انقلاب در کوفه بر پا گردید و واکنش مستقیم‏قتل امام بود،و انگیزه آن،احساس گناه به علت‏یارى نکردن به امام-پس ازآنکه کتبا ازو دعوت کردند که به کوفه آید-بود.کوفیان خواستند ننگى را که‏مرتکب شده بودند با انتقام از قاتلان امام حسین(ع)بشویند.این واقعه در سال‏65 هجرى روى داد (38) .

2- انقلاب مدینه-این انقلاب با انقلاب توابین تفاوت داشت.زیرا هدف‏آن انتقام خون حسین(ع)نبود بلکه انقلابى بود علیه حکومت‏ستمکار بنى امیه.

اهل مدینه علیه امویان شوریدند و عامل یزید را از مدینه راندند.شرکت‏کنندگان درین قیام یکهزار تن بودند.این انقلاب با دست‏سپاهیان شام و بانهایت وحشیگرى سرکوب گردید (39) .

3- قیام مختار ثقفى،در سال 66 هجرى-مختار بن عبیده ثقفى در عراق‏به خونخواهى حسین و انتقام قاتلان امام قیام کرد و در یک روز دویست و هشتادتن از آنان را به قتل رسانید (40) .

4- انقلاب مطرف بن مغیره در سال 77 هجرى-مطرف بن مغیره علیه‏حجاج بن یوسف شورید و عبد الملک بن مروان را از خلافت‏خلع کرد (41) .

 

5- انقلاب ابن اشعث در سال 81 هجرى-عبد الرحمن بن محمد بن اشعث‏بر حجاج شورید و عبد الملک مروان را از خلافت‏خلع کرد.این شورش تا سال‏83 به طول انجامید.در آغاز پیروزیهاى نظامى به دست آورد اما بعدا،حجاج‏به کمک ارتش شام بر او غلبه کرد (42) .

6- انقلاب زید بن على بن حسین-در سال 122 هجرى زید بن على درکوفه به شورش برخاست اما آن شورش بیدرنگ به وسیله سپاهیان شام که درآن هنگام در عراق بودند سرکوب گردید (43).

این بود نمونه‏هایى از انقلابها که آشکارا از روح قیام حسینى در میان‏ملت مسلمان حاصل گردید و در تمام مدت کومت‏بنى امیه ادامه یافت.

بارى قیام بنى عباس به حکومت‏بنى امیه پایان داد و آن انقلاب با الهام ازانقلاب حسینى و استفاده از خشنودى و رضاى اهل بیت پیامبر(ص)بود که‏پایه‏هاى مردمى یافته بود و مورد توجه توده‏ها واقع شده بود.

انقلابها با منحرفان به مقابله برخاست و هرگز خاموش نگردید.بلکه انسان‏مسلمان پیوسته انسانیت‏خود را که حکومت کنندگان خفه کرده بودند،بیان میکردو آن قیامها به فضل روحیه‏اى بود که قیام حسینى در کربلا گسترد و گسترش داد.

همانا که قیام حسین(ع)،سر آغاز جنگ و قیام در تاریخ انقلاب بود وآن نخستین قیامى بود که طریق مبارزه جوئى را به مردم آزاده که آن روحیه رااز دست داده بودند آموخت.

 

پى‏نوشتها:

1.تاریخ اسلام د-حسن ابراهیم.ج 1 ص 278-279.

2.رساله جاحظ درباره معاویه و امویان،اثر جاحظ 16-عزت عطار.

3.نثر اللالى على نظم الدرارى-از«آلوسى‏».

4.کامل بن اثیر ج 3 ص 264.

5.شیخ على کورانى در مقدمه‏«چنین گفت‏حسین‏»از محمد عفیفى ص 8.

6.گفته فرزدق.رک به طبرى ج 4 ص 290 و به کامل ابن اثیر ج 3 ص 286.

7.قیام حسین(ع)در واقعیت تاریخى و وجدان مردمى از محمد مهدى شمس الدین‏ص 21.

8.چپ و راست در اسلام ص 162.

9.قیام حسین در واقعیت تاریخى ص 21.

10.مقتل حسین(ع)،از عبد الرزاق المقرم-ص 149.

11.مدرک سابق ص 55.

12.ابو الشهداء از عقاد ص 63.

13.مقتل حسین-ص 160.

14.مدرک سابق ص 196 و طبرى ج 4 ص 287 و کامل ج 3 ص 275.

15.مدارک سابق و طبرى ص 54-289-296 و کامل ص 275 و 286.

16.اعلام الورى با علام الهدى از طبرسى ص 232.

17.طبرى ج 2 ص 300-301 و کامل ج 3 ص 278.

18.مقتل حسین.

19.قیام حسینى و اوضاع و احوال آن،محمد مهدى شمس الدین ص 164.

20.جنبشهاى پنهانى در اسلام از محمود اسمعیل ص 93.المغنى فى آداب التوحید والعدل از قاضى عبد الجبار ج 8 ص 4.

21.چپ و راست در اسلام ص 158.

22.مقالات الاسلامیین از اشعرى ص 141.

23.تهذیب التهذیب از ابن حجر عقلانى-46-47.

24.حرکات الشیعه المتصرفین فى العصر العباسى.محمد جابر عبد العال ص 175 و 176.

25.همان مدرک.

26.گلدزیهر-ص 76.

27.نظم الاسلامیه.صبحى صالح-ص 144.

28.التبصیر فى الدین از اسفراینى ص 90.

29.قیام حسین و شرایط آن.محمد مهدى شمس الدین-ص 52.

30.دولت عربى و سقوط آن،ژولیوس ولهاوزن-ص 158.

31.قیام حسین و شرایط آن.ص 63.

32.قیام حسین در واقعیت تاریخى.محمد مهدى شمس الدین-ص 13.

33.رژیمهاى اسلامى-صبحى صالح ص 269.

34.طبرى ج 4 ص 290.

35.رساله جاحظ در مورد معاویه و امویان.تحقیق عزت بیطار ص 16.

36.قیام حسینى و شرایط آن-محمد مهدى شمس الدین ص 154.

37.در باب این نتایج،علامه مهدى شمس الدین در کتاب خود«اوضاع و احوال قیام‏حسینى‏»ص 162 و 228 مطلبى دارد که خواننده را به آن تفصیلات حواله میدهیم ‏زیرا در این مختصر،از بیان تمام این نتایج معذوریم.

38.تاریخ طبرى-انقلاب توابین ج 4 ص 426-436.

39.تاریخ طبرى-انقلاب مدینه ج 4 ص 366 و 381.

40.تاریخ طبرى-انقلاب مدینه ج 4 ص 424.

41.تاریخ طبرى-انقلاب مطرف.

42.تاریخ طبرى و نیز«اشعث و دولت عربى‏»از و مهاوزن ص 189 و 203.

43.مقاتل الطالبین،اصفهانى.ص 139.

[ پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

با توسل به باب الحوائج ماه منیر ام البنین ارباب اَدب ابوالفضل العباس(سلام الله علیه)

 

چشمم از آب پر و مشک من از آب تهى است                جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهى است

به روى اسب قیامم به روى خاک سجود                      این نماز ره عشق است، زآداب تهى است

جان من مى‏برد آبى که از این مشک چکد                  کشتى‏ام غرقه در آبى که ز گرداب تهى است

هرچه بخت من سرگشته به خواب است، حسین!           دیده اصغر لب تشنه‏ات از خواب تهى است

دست و مشک و علم لازمه هر سقایست                     دست عباس تو از این همه اسباب تهى است

مشک هم اشک به بى‏دستى من مى‏ریزد                     بى‏سبب نیست اگر مشک من از آب تهى است

                                                                                                    (شهاب یزدى)

نگاهی به شخصیت و عملکرد حضرت عباس علیه السلام پیش از واقعه کربلا

 

عَبَسَتْ وُجُوهُ الْقَوْمِ خَوفَ الْمَوْتِ          وَالْعَباسُ علیه‏السلام فیهِمْ ضاحِک یتَبَسَّمٌ

لَوْلا الْقَضا لَمَحَا الْوُجُودُ بِسَیفِهِ             وَاللّه‏ُ یقْضى ما یشاءُ وَیحْکمُ

 (سیدجعفر حلّى)

اشاره

زندگانى حکمت‏آمیز و غرور آفرین پیشوایان معصوم علیهم‏السلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نکات عالى و آموزنده در راستاى الگوگیرى از شخصیت کامل و بارز آنان بوده و نیز درسهاى تربیتى آنان نسبت به فرزندان خویش، در تمامى زمینه‏هاى اخلاقى و رفتارى، سرمشق کاملى براى تشنگان زلال معرفت و پناهگاه استوارى براى دوستداران فرهنگ متعالى اهل بیت عصمت علیهم‏السلام و به ویژه براى نسل جوان، خواهد بود.

زندگانى پرخیر و برکت اهل بیت علیهم‏السلام در بردارنده دو اصل استوار «حماسه و عرفان» است و پرداختن به بُعد حماسى و عرفانى زندگانى آنان و فرزندانشان که در معرض پرورش و تربیت ناب اسلامى قرار داشته‏اند، براى عامه مردم و بویژه جوانان، جذّاب و گام مؤثرى در عرصه تبلیغ دینى خواهد بود.

این نوشتار سعى دارد با بررسى زندگانى حضرت عباس علیه‏السلام پیش از رویداد روز دهم محرم سال 61 هجرى، با نگاهى به فعالیتهاى دوران نوجوانى و شرکت وى در جنگها، چهره روشن‏ترى از ابعاد حماسى شخصیت آن حضرت را به تصویر کشد.

 

ولادت و نامگذارى

داستان شجاعت و صلابت عباس علیه‏السلام مدتها پیش از ولادت او، از آن روزى آغاز شد که امیرالمؤمنین علیه‏السلام از برادرش عقیل خواست تا براى او زنى برگزیند که ثمره ازدواجشان، فرزندانى شجاع و برومند در دفاع از دین و کیان ولایت باشد. او نیز «فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربیعه» را براى همسرى مولاى خویش انتخاب کرد که بعدها «ام البنین» خوانده شد. این پیوند در سحرگاه جمعه، چهارمین روز شعبان المبارک سال 26 هجرى به بار نشست.

نخستین آرایه‏هاى شجاعت، در همان روز، زینت بخشِ غزل زندگانى عباس علیه‏السلام گردید: آن لحظه‏اى که على علیه‏السلام او را «عباس» نامید. نامش به خوبى بیانگر خلق و خوى حیدرى او بود. على علیه‏السلام طبق سنت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در گوش او اذان و اقامه گفت. سپس نوزاد را به سینه چسباند و بازوان او را بوسید و اشک حلقه چشمانش را فرا گرفت. ام البنین علیهاالسلام از این حرکت شگفت زده شد و پنداشت که عیبى در بازوان نوزادش است. دلیل را پرسید و نگارینه‏اى دیگر بر کتاب شجاعت و شهامت عباس علیه‏السلام افزوده شد. امیرالمؤمنین علیه‏السلام حاضران را از حقیقتى دردناک اما افتخارآمیز، که در سرنوشت نوزاد مى‏دید، آگاه نمود که چگونه این بازوان، در راه مددرسانى به امام حسین علیه‏السلام از بدن جدا مى‏گردد و افزود: «اى ام البنین! نور دیده‏ات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بریده، دو بال به او ارزانى مى‏دارد که با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز در آید؛ آن سان که پیش‏تر این لطف به جعفر بن ابى طالب شده است.»

اشک در چشمان ام البنین علیه‏السلام حلقه زد، اما هرگز فرونچکید؛ چرا که اینگونه، طالع فرزند خود را بلند مى‏دید و هیچ چیز را برتر از این نمى‏پنداشت که فرزندش، فدایى راهِ امام خویش گردد. شادىِ جشنِ میلاد عباس علیه‏السلام با گریه درآمیخت و شیرینى خرسندى تولد او با بغض سنگین حسرت، فرو خورده شد؛ ولى افتخار و غرور از چشمان همه خوانده مى‏شد.

خاستگاه تربیتى

عباس علیه‏السلام در گستره‏اى چشم به جهان گشود که رایحه دل‏انگیز وحى، فضاى آن را آکنده بود و در دامان مردى سترگ پرورش یافت که بر کرانه‏هاى تاریخ ایستاده بود. در خانه‏اى رشد کرد که از زیور و زینتهاى دنیایى تهى، اما از نور ایمان سرشار بود؛ خانه‏اى گلین با درى چوبى که یادگار خانه‏دارى زهرا علیهاالسلام بود؛ خانه‏اى که دهلیز آن کانون خاطراتى تلخ و جانکاه براى على علیه‏السلام بود و شاید با هر رفت و برگشت از آن، تلخى داغى سترگ، گلویش را مى‏فشرد؛ داغ زهرا علیه‏السلام و دهلیزخانه یادگارى بود از شجاعت و شهامت زنى در دفاع از امامت تا پاى جان.

پیداست که عباس علیه‏السلام نیز از همان آغاز و در همان خانه با مفهوم ستیز با ظلم آشنا شده است و از همانجا زمینه‏هاى ایستادگى و جانفشانى در راه حق در او به وجود آمده است. در محضر پدرى که پدر یتیمان بود و غمخوار و همزبان غریبان؛ پدرى که لقمه‏هاى اشک آلود را با دست خود در کام یتیمان مى‏گذاشت و 25 سال، و هر روز ثمره دسترنج خود را با نیازمندان تقسیم مى‏کرد. پدرى که افسار دنیا را رها کرده بود و از هر تعلق وارسته و از هر کاستى پیراسته بود. مردى که مدال سالها پیکار در رکاب رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را به گردن آویخته بود و بتهاى جاهلیت را شکسته و خیبرهاى الحاد را در هم نوردیده و فتح کرده بود و در دامان مادرى که انگیزه ازدواج شوهرش با او را تا دم مرگ از یاد نبرد و آن را بُن مایه تربیت فرزندان برومندش قرارداد؛ او که از همان آغاز فرزندان خود را بلاگردان فرزندان فاطمه علیهاالسلام خواست و پس از شهادت شوهر مظلومش، على علیه‏السلام، هرگز در حباله مردى دیگر قرار نگرفت.

کودکى و نوجوانى

تاریخ گویاى آن است که امیرالمؤمنین علیه‏السلام همّ فراوانى مبنى بر تربیت فرزندان خود مبذول مى‏داشتند و عباس علیه‏السلام را افزون بر تربیت در جنبه‏هاى روحى و اخلاقى از نظر جسمانى نیز مورد تربیت و پرورش قرار مى‏دادند تا جایى که از تناسب اندام و ورزیدگى اعضاى او، به خوبى توانایى و آمادگى بالاى جسمانى او فهمیده مى‏شد. علاوه بر ویژگیهاى وراثتى که عباس علیه‏السلام از پدرش به ارث برده بود، فعالیتهاى روزانه، اعم از کمک به پدر در آبیارى نخلستانها و جارى ساختن نهرها و حفر چاهها و نیز بازیهاى نوجوانانه بر تقویت قواى جسمانى او مى‏افزود.

از جمله بازیهایى که در دوران کودکى و نوجوانى عباس علیه‏السلام بین کودکان و نوجوانان رایج بود، بازى‏اى به نام «مداحى» بود که تا اندازه‏اى شبیه به ورزش گلف مى‏باشد و در ایران زمین به «چوگان» شهرت داشته است. در این بازى که به دو گونه سواره یا پیاده امکان‏پذیر بود، افراد با چوبى که در دست داشتند، سعى مى‏کردند تا گوى را از دست حریف بیرون آورده، به چاله‏اى بیندازند که متعلق به طرف مقابل است. این گونه سرگرمیها نقش مهمى در چالاکى و ورزیدگى کودکان داشت. افزون بر آن نگاشته‏اند که امیرالمؤمنین علیه‏السلام به توصیه‏هاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مبنى بر ورزش جوانان و نوجوانان، اعم از سوارکارى، تیراندازى، کشتى و شنا جامه عمل مى‏پوشانید و خود شخصا، فنون نظامى را به عباس علیه‏السلام فرا مى‏آموخت که این موضوع نیز گام مؤثر و سازنده‏اى در پرورشهاى جسمانى عباس علیه‏السلام به شمار مى‏رفت.

نخستین بارقه‏هاى جنگاورى

به حق، امیرالمؤمنین علیه‏السلام بیشترین سهم را در این بروز و اتصاف این ویژگى برجسته و کارآمد روحى در عباس علیه‏السلام بر عهده داشت و تیزبینى امیرالمؤمنین علیه‏السلام در پرورش عباس علیه‏السلام، از او چنان قهرمان نام‏آورى در جنگهاى مختلف ساخته بود که شجاعت و شهامت او، نام على علیه‏السلام را در کربلا زنده کرد. روایت شده است که امیرالمؤمنین علیه‏السلام روزى در مسجد نشسته و با اصحاب و یاران خود گرم گفتگو بود. در این لحظه، مرد عربى در آستانه درب مسجد ایستاد، از مرکب خود پیاده شد و صندوقى را که همراه آورده بود، از روى اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام کرد و نزدیک آمد و دست على علیه‏السلام را بوسید و گفت: مولاى من! براى شما هدیه‏اى آورده‏ام و صندوقچه را پیش روى امام نهاد. امام در صندوقچه را باز کرد. شمشیرى آب دیده در آن بود.

در همین لحظه، عباس علیه‏السلام که نوجوانى نورسیده بود، وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه‏اى ایستاد و به شمشیرى که در دست پدر بود، خیره ماند. امیرالمؤمنین علیه‏السلام متوجه شگفتى و دقت او گردید و فرمود: فرزندم! آیا دوست دارى این شمشیر را به تو بدهم؟ عباس علیه‏السلام گفت: آرى! امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: جلوتر بیا! عباس علیه‏السلام پیش روى پدر ایستاد و امام با دست خود، شمشیر را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: یا امیرالمؤمنین! براى چه مى‏گریید؟ امام پاسخ فرمود: گویا مى‏بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله مى‏کند تا اینکه دو دستش قطع مى‏گردد....

و این گونه نخستین بارقه‏هاى شجاعت و جنگاورى در عباس علیه‏السلام به بار نشست.

شرکت در جنگها، نمونه‏هاى بارزى از شجاعت

شاید اولین تجربه حضور عباس در صحنه سیاسى، شرکت او در جنگ جمل بوده است؛ اما از تلاشهاى او در این جنگ، اسناد چندان معتبرى در دست نیست. احتمال آن مى‏رود که کم سن و سال بودن این نوجوان تلاشگر، سبب شده تا فعالیتهاى او از حافظه تاریخ پاک شود؛ اما حضور پررنگ او در جنگ صفین، برگ زرینى بر کتاب نام‏آورى او افزوده است. در این مجال به بررسى گوشه‏هایى از اخبار این جنگ پرداخته مى‏شود.

1. آب‏رسانى، تجربه پیشین

پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفرى معاویه به صفین، وى به منظور شکست دادن امیرالمؤمنین علیه‏السلام عده زیادى را مأمور نگهبانى از آب راه فرات نمود و «ابوالاعور اسلمى» را بدان گمارد. سپاهیان خسته و تشنه امیرالمؤمنین علیه‏السلام وقتى به صفین مى‏رسند، آب را به روى خود بسته مى‏بینند. تشنگى بیش از حد سپاه، امیرالمؤمنین علیه‏السلام را بر آن مى‏دارد تا عده‏اى را به فرماندهى «صعصعة بن صوحان» و «شبث بن ربعى» براى آوردن آب اعزام نماید. آنان به همراه تعدادى از سپاهیان، به فرات حمله مى‏کنند و آب مى‏آورند. در این یورش امام حسین علیه‏السلام و اباالفضل العباس علیه‏السلام نیز شرکت داشتند و مالک اشتر این گروه را هدایت مى‏نمود.

به نوشته برخى تاریخ‏نویسان معاصر، هنگامى که امام حسین علیه‏السلام در روز عاشورا از اجازه دادن به عباس علیه‏السلام براى نبرد امتناع مى‏ورزد، او براى تحریص امام حسین علیه‏السلام خطاب به امام عرض مى‏کند: «آیا به یاد مى‏آورى آن‏گاه که در صفین آب را به روى ما بسته بودند، به همراه تو براى آزاد کردن آب تلاش بسیار کردم و سرانجام موفق شدیم به آب دست یابیم و در حالى که گرد و غبار صورتم را پوشانیده بود، نزد پدر بازگشتم...»

 

 

2.اهتمام امیرالمؤمنین علیه‏السلام در تقویت روحیه جنگاورى عباس علیه‏السلام

در جریان آزادسازى فرات توسط لشکریان امیرالمؤمنین علیه‏السلام، مردى تنومند و قوى هیکل به نام «کرَیب بن ابرهة» از قبیله «ذى یزن» از صفوف لشکریان معاویه براى هماورد طلبى جدا شد. در مورد قدرت بدنى بالاى او نگاشته‏اند که وى یک سکه نقره را بین دو انگشت شست و سبابه خود چنان مى‏مالید که نوشته‏هاى روى سکه ناپدید مى‏شد. او خود را براى مبارزه با امیرالمؤمنین علیه‏السلام آماده مى‏سازد. معاویه براى تحریک روحیه جنگى او مى‏گوید: على علیه‏السلام با تمام نیرو مى‏جنگد [و جنگجویى سترگ است [و هر کس را یاراى مبارزه با او نیست. [آیا توان رویارویى با او را دارى؟]. کریب پاسخ مى‏دهد: من [باکى ندارم و] با او مبارزه مى‏کنم.

نزدیک آمد و امیرالمؤمنین علیه‏السلام را براى مبارزه صدا زد. یکى از پیش‏مرگان مولا على علیه‏السلام به نام «مرتفع بن وضاح زبیدى» پیش آمد. کریب پرسید: کیستى؟ گفت: هماوردى براى تو! کریب پس از لحظاتى جنگ او را به شهادت رساند و دوباره فریاد زد: یا شجاع‏ترین شما با من مبارزه کند، یا على علیه‏السلام بیاید. «شرحبیل بن بکر» و پس از او «حرث بن جلاّح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسیدند. امیرالمؤمنین علیه‏السلام که این شکستهاى پى‏درپى را سبب از دست رفتن روحیه جنگ در افراد خود و سرخوردگى یاران خود مى‏دید، دست به اقدامى عجیب زد. او فرزند رشید خود عباس علیه‏السلام را که در آن زمان على‏رغم سن کم جنگجویى کامل و تمام عیار به نظر مى‏رسید، فراخواند و به او دستور داد که اسب، زره و تجهیزات نظامى خود را با او عوض کند و در جاى امیرالمؤمنین علیه‏السلام در قلب لشکر بماند و خود لباس جنگ عباس علیه‏السلام را پوشید و بر اسب او سوار شد و در مبارزه‏اى کوتاه اما پر تب و تاب، کریب را به هلاکت رساند... و به سوى لشکر بازگشت و سپس محمد بن حنفیه را بالاى نعش کریب فرستاد تا با خونخواهان کریب مبارزه کند.

امیرالمؤمنین علیه‏السلام از این حرکت چند هدف را دنبال مى‏کرد. هدف بلندى که در درجه اول پیش چشم او قرار داشت، روحیه بخشیدن به عباس علیه‏السلام بود که جنگاورى نو رسیده بود. در درجه دوم او مى‏خواست لباس و زره و نقاب عباس علیه‏السلام در جنگها شناخته شده باشد و در دل دشمن ترسى از صاحب آن تجهیزات بیندازد و برگ برنده را به دست عباس علیه‏السلام در دیگر جنگها بدهد تا هرگاه فردى با این شمایل را دیدند، پیکار على علیه‏السلام در خاطرشان زنده شود. و در گام واپسین، امام با این کار مى‏خواست کریب نهراسد و از مبارزه با على علیه‏السلام شانه خالى نکند و همچنان سرمست از باده غرور و افتخارِ به کشتن سه تن از سرداران اسلام، در میدان باقى بماند و به دست امام کشته شود تا هم او و هم همرزمان زرپرست و زورمدارش، طعم شمشیر اسلام را بچشند.

اما نکته دیگرى که فهمیده مى‏شود این است که با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاریخى، تناسب اندام عباس علیه‏السلام چندان تفاوتى با پدر نداشته که امام مى‏توانسته بالاپوش و کلاهخود فرزند جوان یا نوجوان خود را بر تن نماید. از همین جا مى‏توان به برخى از پندارهاى باطل که در برخى اذهان وجود دارد، پاسخ گفت که واقعا حضرت عباس علیه‏السلام از نظر جسمانى با سایر افراد تفاوت داشته است و على رغم اینکه برخى تنومند بودن عباس علیه‏السلام و یا حتى رسیدن زانوان او تا نزدیک گوشهاى مرکب را انکار کرده و جزو تحریفات واقعه عاشورا مى‏پندارند، حقیقتى تاریخى به شمار مى‏رود. اگر تاریخ گواه بر وجود افراد درشت اندامى چون کریب با شرحى که در توانایى او گفته شد، در لشکر معاویه بوده باشد، به هیچ وجه بعید نیست که در سپاه اسلام نیز افرادى نظیر عباس علیه‏السلام وجود داشته باشند؛ چرا که او فرزند کسى است که درب قلعه خیبر را از جا کند و بسیارى از قهرمانان عرب را در نوجوانى به هلاکت رساند؛ آن سان که خود مى‏فرماید: «من در نوجوانى بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان دو قبیله معروف «ربیعه» و «مُضَر» را در هم شکستم....»

3.درخشش در جنگ صفین

در صفحات دیگرى از تاریخ این جنگ طولانى و بزرگ که منشأ پیدایش بسیارى از جریانهاى فکرى و عقیدتى در پایگاههاى اعتقادى مسلمانان بود، به خاطره جالب و شگفت‏انگیز دیگرى از درخشش حضرت عباس علیه‏السلام بر مى‏خوریم. این‏گونه نگاشته‏اند: در گرماگرم نبرد صفین، جوانى از صفوف سپاه اسلام جدا شد که نقابى بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره‏اش برداشت، هنوز چندان مو بر چهره‏اش نروییده بود، اما صلابت از سیماى تابناکش خوانده مى‏شد. سنّش را حدود هفده سال تخمین زده‏اند. مقابل لشکر معاویه آمد و با نهیبى آتشین مبارز خواست. معاویه به «ابوشعثاء» که جنگجویى قوى در لشکرش بود، رو کرد و به او دستور داد تا با وى مبارزه کند. ابوشعثاء با تندى به معاویه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر مى‏دانند [اما تو مى‏خواهى مرا به جنگ نوجوانى بفرستى؟] آن‏گاه به یکى از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتى نبرد، عباس علیه‏السلام او رادر خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعثاء با نهایت تعجب دید که فرزندش در خاک و خون مى‏غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند دیگر خود را روانه کرد، اما نتیجه تغییرى ننمود تا جایى که همگى فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او مى‏فرستاد، اما آن نوجوان دلیر همگى آنان را به هلاکت مى‏رساند. در پایان ابوشعثاء که آبروى خود و پیشینه جنگاورى خانواده‏اش را بر باد رفته مى‏دید، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نیز به هلاکت رساند، به گونه‏اى که دیگر کسى جرأت بر مبارزه با او به خود نمى‏داد و تعجب و شگفتى اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیز برانگیخته شده بود. هنگامى که به لشکرگاه خود بازگشت، امیرالمؤمنین علیه‏السلام نقاب از چهره فرزند رشیدش برداشت و غبار از چهره او سترد....

دوشادوش امام حسن علیه‏السلام

دوران سراسر رنج امیرالمؤمنین علیه‏السلام در سحرگاه شب 21 رمضان، سال 40 هجرى به پایان رسید. امام پیش از شهادت به فرزند برومندش، عباس علیه‏السلام توصیه‏هاى فراوانى مبنى بر یارى رساندن به برادران معصوم و امامان او به ویژه امام حسین علیه‏السلام نمود. و در شب شهادتش، عباس علیه‏السلام را به سینه چسبانید و به او فرمود: پسرم! به زودى چشمم به دیدار تو در روز قیامت روشن مى‏شود. به خاطر داشته باش که در روز عاشورا به جاى من، فرزندم حسین علیه‏السلام را یارى کنى. و این گونه از او پیمانى ستاند که هرگز از رهبرى برادران خود تخطى نکند و همواره دوشادوش آنان به احیاى تکالیف الهى و سنت نبوى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در جامعه بپردازد.

او در جریان توطئه صلحى که از سوى معاویه به امام مجتبى علیه‏السلام تحمیل شد، همواره موضعى موافق با امام و برادر معصوم و مظلوم خویش اتخاذ نمود، تا آنجا که حتى برخى از دوستان نیز از اطراف امام متوارى شدند و نوشته‏اند «سلیمان بن صرد خزاعى» که پس از قیام امام حسین علیه‏السلام قیام توابین را سازماندهى کرد واز یاران و دوستان امام على علیه‏السلام به شمار مى‏رفت، پس از انعقاد صلح، روزى امام مجتبى علیه‏السلام را «مُذِلُّ المؤمنین» خطاب نمود؛ اما با وجود این شرائط نابسامان، حضرت عباس علیه‏السلام دست از پیمان خود با برادران و میثاقى که با پدرش، على علیه‏السلام در شب شهادت او بسته بود، بر نداشت و هرگز پیش‏تر از آنان گام برنداشت و اگرچه صلح هرگز با روحیه جنگاورى و رشادت او سازگار نبود، اما ترجیح مى‏داد اصل پیروىِ بى‏چون و چرا از امام بر حق خود را به کار بندد و سکوت نماید.

در این اوضاع نابهنجار حتى یک مورد در تاریخ نمى‏یابیم که او على‏رغم عملکرد برخى دوستان، امام خود را از روى خیرخواهى و پنددهى مورد خطاب قرار دهد. این گونه است که در آغاز زیارت‏نامه ایشان که از امام صادق علیه‏السلام وارد شده است، مى‏خوانیم: «اَلسَّلامُ عَلَیک اَیها الْعَبْدُ الصّالِحُ، اَلْمُطیعُ لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِءَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَینِ صَلّى اللّه‏ُ عَلَیهِمْ وَسَلَّمَ؛ درود خدا بر تو اى بنده نیکوکار و فرمانبردار خدا و پیامبر خدا و امیرمؤمنان و حسن و حسین که درود و سلام خدا بر آنها باد!»

البته اوضاع درونى و بیرونى جامعه هرگز از دیدگان بیدار او پنهان نبود و او هوشیارانه به وظائف خود عمل مى‏کرد. پس از بازگشت امام مجتبى علیه‏السلام به مدینه، عباس علیه‏السلام در کنار امام به دستگیرى از نیازمندان پرداخت و هدایاى کریمانه برادر خود را بین مردم تقسیم مى‏کرد. او در این دوران لقب «باب الحوائج» یافت و وسیله دستگیرى و حمایت از محرومین جامعه گردید. او در تمام این دوران در حمایت و اظهار ارادت به امام خویش کوتاهى نکرد، تا آن زمان که دسیسه پسر ابوسفیان، امام را در آرامشى ابدى، در جوار رحمت الهى سکنا داد. آرى، به آن نیز بسنده نکردند و بدن مسموم او را آماج تیرهاى کینه‏توزى خود قرار دادند. آنجا بود که کاسه صبر عباس علیه‏السلام لبریز شد و غیرت حیدرى‏اش به جوش آمد. دست بر قبضه شمشیر برد، اما دستان مهربان امام حسین علیه‏السلام نگذاشت آن را از غلاف بیرون آورد و با نگاهى اشک آلود، برادر غیور خودرا باز هم دعوت به صبر نمود.

یار وفادار امام حسین علیه‏السلام

معاویه در آخرین روزهاى زندگى خود به پسرش یزید سفارش کرد: «من رنج بار بستن و کوچیدن را از تو برداشتم. کارها را برایت هموار کردم. دشمنان را برایت رام نمودم و بزرگان عرب را فرمانبردار تو ساختم. اهل شام را منظور دار که اصل وریشه تو هستند. هر کس از آنان نزد تو آمد، او را گرامى بدار و هر کس هم نیامد، احوالش را بپرس... من نمى‏ترسم که کسانى با تو در حکومت نزاع کنند، به جز چهار نفر: حسین بن على علیه‏السلام، عبداللّه‏ بن عمر، عبداللّه‏ بن زبیر و عبدالرحمن بن ابى بکر.... حسین بن على علیه‏السلام سرانجام خروج مى‏کند. اگر بر او پیروز شدى، از او درگذر که حق خویشى دارد و حقش بزرگ و از نزدیکان پیامبر است....»

اما حکومت یزید با پدرش تفاوتهاى بنیادین داشت. چهره پلید و عملکرد شوم او در حاکمیت جامعه اسلامى، اختیار سکوت را از امام سلب کرده بود و امام چاره نجات جامعه را تنها در خروج و حرکت اعتراض‏آمیز به صورت آشکار مى‏دید. اگر چه معاویه تلاشهاى فراوانى در راستاى گرفتن بیعت براى یزید به کار بست، اما به خوبى مى‏دانست که امام هرگز بیعت نخواهد کرد و در سفارش به فرزندش نیز این موضوع را پیش‏بینى نمود. امام با صراحت و شفافیت تمام در نامه‏اى به معاویه فرمود: «اگر مردم را با زور و اکراه به بیعت با پسرت وادار کنى، با اینکه او جوانى خام، شراب‏خوار و سگ‏باز است، بدان که به درستى به زیان خود عمل کرده و دین خودت را تباه ساخته‏اى.» و در اعلام علنى مخالفت خود با حکومت یزید فرمود: «حال که فرمانروایى مسلمانان به دست فاسقى چون یزید سپرده شده، دیگر باید به اسلام سلام رساند [و باآن خداحافظى کرد. [ »

در این میان، حضرت عباس علیه‏السلام با دقت و تیزبینى فراوان، مسائل و مشکلات سیاسى جامعه را دنبال مى‏کرد و از پشتیبانى امام خود دست بر نمى‏داشت و هرگز وعده‏هاى بنى‏امیه او را از صف حق‏پرستى جدا نمى‏ساخت و حمایت بى‏دریغش را از امام اعلام مى‏داشت. یزید پس از مرگ معاویه به فرماندار وقت مدینه «ولید بن عقبه» نگاشت: «حسین علیه‏السلام را احضار کن و بى‏درنگ از او بیعت بگیر و اگر سر باز زد گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست.» ولید با مروان مشورت نمود. مروان که از دشمنان سرسخت خاندان عصمت و طهارت علیهم‏السلام به شمار مى‏رفت، در پاسخ ولید گفت: اگر من جاى تو بودم گردن او را مى‏زدم. او هرگز بیعت نخواهد کرد. سپس امام حسین علیه‏السلام را احضار کردند. حضرت عباس علیه‏السلام نیز به همراه سى تن از بنى‌ها شم امام را همراهى نمودند. امام داخل دارالاماره مدینه گردید و بنى‌ها شم بیرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند و ولید از امام خواست تا با یزید بیعت نماید؛ اما امام سرباز زد و فرمود: «بیعت به گونه پنهانى چندان درست نیست. بگذار فردا که همه را براى بیعت حاضر مى‏کنى، مرا نیز احضار کن [تا بیعت نمایم]. مروان گفت: امیر! عذر او را نپذیر! اگر بیعت نمى‏کند گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود: «واى بر تو اى پسر زن آبى‏چشم! تو دستور مى‏دهى که گردن مرا بزنند! به خدا که دروغ گفتى و بزرگ‏تر از دهانت سخن راندى.»

در این لحظه، مروان شمشیر خود را کشید و به ولید گفت: «به جلادت دستور بده گردن او را بزند! قبل از اینکه بخواهد از اینجا خارج شود. من خون او را به گردن مى‏گیرم.» امام همان‏گونه که به بنى‌ها شم گفته بود، آنان را مطلع کرد، و عباس علیه‏السلام به همراه افرادش با شمشیرهاى آخته به داخل یورش بردند و امام را به بیرون هدایت نمودند. امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوى حرم امن الهى نمود و عباس علیه‏السلام نیز همانند قبل بدون درنگ و تأمل در نتیجه و یا تعلّل در تصمیم‏گیرى، بار سفر بست و با امام همراه گردید و تا مقصد اصلى، سرزمین طفّ، از امام جدا نشد و میراث سالها پرورش در خاندان عصمت و طهارت علیهم‏السلام را با سخنرانیها، جانفشانیها و حمایتهاى بى‏دریغش از امام به منصه ظهور رساند.

ابوالفضل‌ها دی منش

پی‌نوشتها:

. ترجمه: چهره دشمن از ترس مرگ در هم کشیده شده بود؛ در حالى که عباس علیه‏السلام در میان آنان خندان بود و لبخند به چهره داشت. اگر قضا[ى الهى] نبود، هستى را با شمشیرش نابود مى‏کرد؛ اما هر آنچه پروردگار بخواهد و فرمان دهد، همان خواهد شد. نفس المهموم، شیخ عباس قمى، قم، مکتبة بصیرتى، 1405 ق.، ص 332.

. اعیان الشیعه، سیدمحسن امین، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406 ق.، ج7، ص429.

. خصائص العباسیة، محمدابراهیم کلباسى، مؤسسة انتشارات خامه، 1408 ق.، صص 119 و 120.

. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، 1403 ق.، ج42، ص92.

. نگرشى تحلیلى به زندگانى امام حسین علیه‏السلام، عباس محمود عقاد، برگردان: مسعود انصارى، تهران، نشر پردیس، 1380 ش.، ص57.

. مولد العباس بن على علیه‏السلام، محمدعلى ناصرى، قم، انتشارات شریف الرضى، 1372 ش، صص61 و 62.

. نگرشى تحلیلى به زندگانى حضرت عباس علیه‏السلام، ابوالفضل‌ها دى‏منش، قم، مرکز پژوهشهاى اسلامى صدا و سیما، 1381 ش.، ص47، به نقل از تذکرة الشهداء، ص255.

. معالى السبطین، محمدمهدى حائرى مازندرانى، بیروت، مؤسسة النعمان، بى‏تا، ج2، ص437؛ العباس، ص153.

. العباس علیه‏السلام، عبدالرزاق مقرم، نجف، مطبعة الحیدریة، بى‏تا، ص88.

. المناقب، احمدبن محمدالمکى الخوارزمى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1411 ق.، ص227؛ العباس، ص154.

. همان.

. همان، ص228.

. همان.

. نهج البلاغه، دشتى، خطبه 192، ص398.

. العباس علیه‏السلام، ص153؛ کبریت الاحمر، محمدباقر بیرجندى، تهران، کتابفروشى اسلامیه، 1377 ق.، ص385.

. معالى السبطین، محمدمهدى حائرى‏مازندرانى، بیروت، مؤسسة النعمان، بى‏تا، ج1، ص454.

. الامامة والسیاسة، عبداللّه‏ بن مسلم ابن قتیبه الدینورى، برگردان: ناصر طباطبایى، تهران، انتشارات ققنوس، 1379 ش.، ص188.

. کامل الزیارات، جعفربن محمد بن جعفر بن قولویه القمى، بیروت، دارالسرور، 1418 ق.، ص441.

. مولد العباس بن على علیهماالسلام، ص74.

. العباس علیه‏السلام، ص156؛ العباس بن على علیهماالسلام، رائد الکرامة و الفداء فى الاسلام، باقر شریف قرشى، بیروت، دارالکتاب الاسلامى، 1411ق.، ص112.

. نفس المهموم، عباس قمى، قم، مکتبة بصیرتى، 1405 ق.، ص66.

. بحارالانوار، ج44، ص326.

. همان.

. تاریخ الطبرى، محمد بن جریر الطبرى، بیروت، مؤسسه عزالدین، 1407 ق.، ج3، ص172؛ الملهوف على قتلى الطفوف، سید بن طاووس، قم، انتشارات اسوه، 1404 ق.، ص98.

. مناقب آل ابى طالب، ابوجعفر محمد بن على بن شهرآشوب السروى المازندرانى، بیروت، دارالاضواء، بى‏تا، ج4، ص88.

[ چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

 

یادتان باشد لباس مشکیم را تا کنید

گوشه ای از قبر من این جامه را هم جا کنید

کاش من در شام تاسوعا بمیرم تا شما

خرجیم را نذر خرج ظهر عاشورا کنید

هم کفن دارم و هم قومی که دفنم می کنند

پس فقط هنگام دفنم یاد آن آقا کنید

از صدای ناله ها و گریه های مادرم

بیشتر یاد غم صدیقه ی کبری کنید

آه من مردم ولی یک کربلا قسمت نشد

پیش مردم مایلم این نکته را حاشا کنید

مرگ من آمد ولی آقا نیامد، حیف شد!

فرصت دیدار را شاید شما پیدا کنید

کاظم بهمنی

 

 

 

جایگاه‌ زنان‌ در نهضت‌ عاشورا

 

 

مقدمه‌

حمد و ستایش‌ بی‌ کران‌ خدا را که‌ توفیق‌ آن‌ داد که‌ قلم‌ را در آستان‌ عشق‌ حسینی‌به‌ گردش‌ در آورده‌ و در سالی‌ که‌ به‌ نام‌ عزت‌ و افتخار حسینی‌ زینت‌ یافته‌، ذره‌ای‌ از ارادت‌خاص‌ خود نسبت‌ به‌ آن‌ حضرت‌ را نشان‌ داده‌ تا شاید لحظه‌ای‌ لطف‌ آن‌ حضرت‌ شامل‌حالمان‌ گردد.

اگر زنان‌ عاشورایی‌ در این‌ قیام‌ نبودند، شاید از عاشورا و قیام‌ امام‌ حسین‌ (ع) کمتریاد می‌شد و در اذهان‌ محو می‌ماند، زیرا که‌ رسالت‌ عظیم‌ پیام‌ عاشورا را زنان‌ بزرگواری‌چون‌ زینب‌ (س)  و ام‌ کلثوم‌(س)  و زنان‌ و دختران‌ امام‌ (ع) برعهده‌ داشتند و به‌ راستی‌ هم‌ که‌این‌ رسالت‌ را چه‌ خوب‌ به‌ انجام‌ رسانیدند.

اکنون‌ وظیفة‌ ما زنان‌ مسلمان‌، به‌ خصوص‌ زنان‌ ایرانی‌ است‌ که‌ دَین‌ خود را هرچند کم‌ بتوانیم‌ به‌ آنان‌ ادا کرده‌ و از آنان‌ الگو بگیریم‌ و سرمشق‌ خود قرار دهیم‌.

مقالة‌ حاضر جایگاه‌ زنان‌ عاشورا را در دو فصل‌ بررسی‌ می‌کند:

در فصل‌ اول‌ قبل‌ از ورود به‌ بحث‌ اصلی‌ اشاره‌ای‌ به‌ زنان‌ صدر اسلام‌ نموده‌ وسپس‌ اوضاع‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ زمان‌ معاویه‌ و یزید را به‌ طور خلاصه‌ بررسی‌ کرده‌ و هم‌چنین‌ در بخش‌ بعدی‌ علت‌ همراه‌ بردن‌ زنان‌ و کودکان‌ در کاروان‌ هجرت‌ امام‌ از مدینه‌ به‌سوی‌ عراق‌ را بررسی‌ کوتاه‌ کرده‌ و در فصل‌ دوم‌ ـ که‌ موضوع‌ اصلی‌ مقاله‌ می‌باشد ـ به‌نقش‌ این‌ زنان‌ و کودکان‌ در قیام‌ تحت‌ عنوان‌ « زنان‌ قبل‌ از عاشورا» و « زنان‌ در جریان‌عاشورا» و « زنان‌ پس‌ از عاشورا» و در پایان‌ نقش‌ کلی‌ آنان‌ را در قیام‌ و تأثیرشان‌ در زنده‌ماندن‌ نام‌ و یاد عاشورا می‌پردازیم‌.

 

فصل‌ اول‌: زنان‌ صدر اسلام‌

با نگاهی‌ کوتاه‌ به‌ حوادث‌ و جنگ‌های‌ صدر اسلام‌ خواهیم‌ دید که‌ زنان‌ از چه‌جایگاه‌ و مقامی‌ برخوردار بودند. گاهی‌ نیز خود در صدر حضور داشتند. در پیمان‌ عقبه‌ که‌قبل‌ از هجرت‌ انجام‌ گرفت‌، در میان‌ هفتاد و اندی‌ که‌ با پیامبر بیعت‌ کردند، سه‌ زن‌ حضورداشت‌ که‌ پیامبر برای‌ اولین‌ بار به‌ طور رسمی‌ از زنان‌ بیعت‌ گرفت‌، البته‌ در امور خاصی‌ ازجمله‌ عدم‌ فحشا و خیانت‌ و عدم‌ نسبت‌ دادن‌ فرزندان‌ دیگر به‌ شوهرانشان‌.

در جنگ‌ احد نیز زنان‌ قهرمانی‌ حضور داشتند. زنی‌ از قبیله‌ بنی‌ دینار که‌ شوهر،پدر و برادر خود را از دست‌ داده‌ بود، در میان‌ گروهی‌ نشسته‌ و اشک‌ می‌ریخت‌، همین‌ که‌ ازسلامتی‌ پیامبر آگاه‌ شد، گفت‌: ای‌ پیامبر تمامی‌ ناگواری‌ها و مصیبت‌ هایم‌ در راه‌ تو آسان‌است‌. و یا زنی‌ دیگر که‌ جنازة‌ فرزند و شوهر و برادر خود را ـ که‌ در جنگ‌ از دست‌ داده‌ بود ـبر شتری‌ حمل‌ کرده‌ و به‌ شهر می‌برد تا دفن‌ کند، از طرفی‌ در مدینه‌ که‌ شایع‌ شده‌ بودپیامبر در جنگ‌ کشته‌ شده‌، گروهی‌ از زنان‌ برای‌ یافتن‌ خبر صحیح‌ از پیامبر رهسپار احدشدند، در نیمة‌ راه‌ به‌ آن‌ زن‌ برخورد کرد. و او با روی‌ باز با آنان‌ سخن‌ گفت‌ و خبر سلامتی‌پیامبر را به‌ آنان‌ داد در حالی‌ که‌ جنازة‌ سه‌ شهید خود را همراه‌ داشت‌.

در غدیر خم‌ نیز زنان‌ حضور داشتند. در جریان‌ غدیر خم‌ وقتی‌ پیامبر علی‌ را به‌امامت‌ و خلافت‌ بر می‌گزیند، حضرت‌ رسول‌ اکرم‌(ص)ابتدا به‌ زنان‌ و همسران‌ خویش‌دستور می‌دهد که‌ بر علی‌ (ع) وارد شوند و او را در مورد چنین‌ فضیلتی‌ تبریک‌ گویند.

و یا در جنگ‌های‌ بعد از پیامبر، در جنگ‌ جمل‌ ـ البته‌ در بعد منفی‌ نقش‌ زن‌ ـعائشه‌ خود در صدر فرماندهی‌ جنگ‌ علیه‌ امام‌ علی‌ (ع) قرار می‌گیرد.

در تاریخ‌ عاشورا، زنان‌ برگزیده‌ای‌ چون‌ زینب‌ و ام‌ کلثوم‌ در صدر زنان‌ می‌درخشند.زینب‌ قهرمان‌ عاشورا، پیام‌ رسان‌ کربلا است‌. مگر می‌شود از عاشورا سخن‌ گفت‌ و از نام‌زینب‌ دریغ‌ کرد، عاشورا بدون‌ زینب‌ بی‌ معناست‌. عاشورا همواره‌ با نام‌ زینب‌ زینت‌می‌یابد.

در کنار نام‌ زینب‌ به‌ نام‌ قهرمانانی‌ برخورد می‌کنیم‌ که‌ با فداکاری‌های‌ خویش‌،صحنه‌ هایی‌ افتخارآمیز آفریدند و برای‌ همیشه‌ نام‌ خود را در تاریخ‌ ثبت‌ نمودند. زنانی‌چون‌ رباب‌ همسر امام‌حسین‌(ع)، ام‌ّ وهب‌، همسر زهیر بن‌ قین‌ الگویی‌ برای‌ زنان‌مسلمان‌ شدند.

اکنون‌ با نگاهی‌ اجمالی‌ به‌ اوضاع‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ حکومت‌ بنی‌ امیّه‌ نقش‌ وجایگاه‌ زنان‌ را در تاریخ‌ عاشورا بررسی‌ کرده‌ و به‌ ابعاد شخصیتی‌ هر کدام‌ می‌پردازیم‌.

جایگاه‌ زنان‌ و نقش‌ آنان‌ را در تاریخ‌ عاشورا از زوایای‌ مختلف‌می‌توان‌بررسی‌نمود.

زنان‌ قبل‌ از عاشورا، از ابتدای‌ حرکت‌ امام‌ حسین‌(ع)، مدینه‌ تا کربلا؛

زنان‌ در جریان‌ عاشورا، نقش‌ آفرینی‌های‌ زنان‌ در روز عاشورا ؛

زنان‌ بعد از عاشورا، از کربلا تا کوفه‌ و شام‌ و بازگشت‌ به‌ مدینه‌.

 

اوضاع‌ اجتماعی‌ حکومت‌ بنی‌ امیّه‌

الف‌) فساد پنهان‌ (کفر پنهان‌)

اوضاع‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ زمان‌ معاویه‌ با یزید فرق‌ اساسی‌ داشت‌.

در بررسی‌ تاریخ‌ زندگی‌ و حکومت‌ معاویه‌ با یزید به‌ این‌ نکته‌ می‌رسیم‌ که‌ این‌ دواساساً اعتقادی‌ به‌ مقدّسات‌ مذهبی‌ و اسلامی‌ نداشتند و تنها به‌ دنبال‌ هوا و هوس‌ ومطامع‌ نفسانی‌ خویش‌ بودند.

معاویه‌ کسی‌ است‌ که‌ لعن‌ بر علی‌ بن‌ ابی‌طالب‌ (ع) را در میان‌ مردم‌ رایج‌ نمود  وبدعت‌ها و سنّت‌های‌ غلط‌ و نا مشروع‌ را در جامعه‌ بنیان‌ نهاد و با افروختن‌ آتش‌ جنگ‌صفّین‌ حدود ده‌ هزار کشته‌ بر جای‌ گذاشت‌.

در جای‌ دیگر، معاویه‌ به‌ دوست‌ خود (مغیرة‌ بن‌ شعبة‌) می‌گوید: «اگر بخواهیم‌ نام‌ما در تاریخ‌ ماندگار شوند، باید نام‌ محمّد را دفن‌ کنیم‌ و کاری‌ کنیم‌ که‌ اسمی‌ از او نماند.»

معاویه‌ کسی‌ است‌ که‌ با مسلط‌ کردن‌ افرادی‌ از قبیل‌ « زیاد بن‌ ابیه‌» و « بُسر بن‌اَرطاة‌» بر جامعه‌، مردانی‌ شریف‌ و با فضیلت‌ چون‌: « رُشید هَجَری‌»، « حُجْرِ بن‌ِ عَدی‌» و« عَمْرو بن‌ِ حَمِق‌ْ» را به‌ شهادت‌ می‌رساند.

با همة‌ این‌ اوصاف‌، معاویه‌ تظاهر به‌ اسلام‌ می‌نمود و در این‌ مورد ظواهر امر رارعایت‌ می‌کرد. نقاب‌ دین‌ بر چهره‌ داشت‌ و با حربة‌ دین‌ به‌ جنگ‌ با دین‌ آمد و به‌ گونه‌ای‌عمل‌ کرد که‌ اصحاب‌ و یاران‌ حضرت‌ علی‌(ع) را هم‌ به‌ تردید و دو دلی‌ انداخت‌ ؛ با این‌ که‌حضرت‌ علی‌(ع) را به‌ حق‌ دانسته‌ و به‌ او ایمان‌ داشتند، لکن‌ از جنگ‌ با معاویه‌ تردیدداشتند.

آن‌ چنان‌ که‌ در جنگ‌ صفین‌ مردی‌ از یاران‌ علی‌ (ع) خدمت‌ عمّار یاسر آمد و به‌وی‌ گفت‌:

« من‌ هنگام‌ خروج‌ از کوفه‌ تا دیشب‌ در باطل‌ بودن‌ معاویه‌ و لزوم‌ جنگ‌ با او تردیدنداشتم‌، امّا اکنون‌ دچار تردید شدم‌، زیرا می‌بینم‌ ما اذان‌ می‌گوییم‌، و نماز می‌خوانیم‌، آنان‌نیز اذان‌ می‌گویند و نماز می‌خوانند»

معاویه‌ نه‌ تنها با تظاهر به‌ اسلام‌ موفق‌ شد که‌ مردم‌ و یاران‌ علی‌ (ع) را دچار تردیدنماید، بلکه‌ توانست‌ با تبلیغات‌ سوء، تخم‌ کینه‌ و دشمنی‌ حضرت‌ علی‌(ع) و خاندان‌ وی‌ رادر دل‌های‌ مردم‌ بکارد. لذا به‌ همین‌ خاطر بود که‌ امام‌ حسن‌ (ع) صلح‌ با او را بر قیام‌ علیه‌او ترجیح‌ داد، زیرا می‌دانست‌ اگر امام‌ حسین‌(ع) با این‌ عنصر مکر و حیله‌ وارد جنگ‌ شود،چیزی‌ جز شهادت‌ خود و یارانش‌ را نخواهد داشت‌ و شهادت‌ او هم‌ در آن‌ روز نمی‌توانست‌نتیجه‌ای‌ داشته‌ باشد، زیرا معاویه‌ با همان‌ فریب‌ کاری‌ خون‌ حضرتش‌ را پایمال‌ می‌کرد وریختن‌ این‌ خون‌ کمترین‌ اثری‌ برای‌ اسلام‌ و دین‌ نمی‌داشت‌.

بر این‌ اساس‌ امام‌ حسین‌ (ع) هم‌ مدت‌ ده‌ سالی‌ را که‌ امامتش‌ معاصر حکومت‌معاویه‌ بود، علیه‌ او قیام‌ نکرد و راه‌ برادر را دنبال‌ کرد.

ب‌) کفر آشکار

پس‌ از مرگ‌ معاویه‌، یزید خود را ولی‌ّ امر مسلمانان‌ دانست‌ .

حکومت‌ یزید با معاویه‌ یک‌ تفاوت‌ اساسی‌ داشت‌، اگر چه‌ هیچ‌ کدام‌ اعتقادی‌ به‌اسلام‌ و دین‌ پیامبر نداشتند، امّا ـهمان‌ گونه‌ که‌ بیان‌ شدـ معاویه‌ به‌ اسلام‌ تظاهرمی‌نمود و نقاب‌ دین‌ بر چهره‌ داشت‌ و باحربة‌ دین‌ به‌ جنگ‌ با دین‌ رفت‌، ولی‌ یزید جوانی‌بود عیّاش‌، آلوده‌ به‌ گناه‌، قمارباز، شراب‌ خوار، سگ‌ باز و علناً دستورات‌ اسلامی‌ را زیر پای‌می‌گذاشت‌. فساد و انحراف‌ او در کتاب‌های‌ شیعه‌ و سنّی‌ ذکر شده‌، افکار و عقاید او کاملاًتحت‌ تأثیر آداب‌ و رسوم‌ بیگانگان‌ بود.

رقّاصی‌، لهو و لعب‌، می‌گساری‌، و سگ‌ بازی‌، از عادات‌ مسیحیان‌ بود، که‌ در زندگی‌یزید رسوخ‌ کرده‌ و بدون‌ هیچ‌ هراسی‌ مرتکب‌ این‌ خلاف‌ها می‌شد.

وی‌ در کارهای‌ خود با مسیحیان‌ و بیگانگان‌ مشورت‌ می‌کرد، هم‌چون‌ « سرجون‌رومی‌»، و رأی‌ آنان‌ را به‌ کار می‌بست‌ و با مشورت‌ با او بود که‌ عبیدالله بن‌ زیاد را به‌استانداری‌ کوفه‌ منصوب‌ کرد.

مسعودی‌ در مروج‌ الذهب‌ می‌نویسد:

یزید صاحب‌ طرب‌، بازها، سگ‌های‌ شکاری‌، و بوزینه‌ها و مجالس‌ شراب‌ بود. بعداز شهادت‌ امام‌ حسین‌(ع) بر سر سفره‌ای‌ از شراب‌ نشسته‌ بود ـ در حالی‌ که‌ عبیدالله بن‌زیاد در طرف‌ راست‌ او بود ـ و اشعاری‌ می‌خواند: ای‌ ساقی‌! به‌ من‌ شرابی‌ بنوشان‌ که‌ قلب‌مرا سیراب‌ کند و سپس‌ جام‌ شراب‌ پرکن‌ و مانند همان‌ را به‌ پسر زیاد بده‌، همان‌ کس‌ که‌رازدار من‌ و امین‌ من‌است‌، آن‌ کسی‌ که‌ کار خلافت‌ من‌ به‌ دست‌ او محکم‌ شد. این‌ پسرزیاد کشندة‌ حسین‌، آن‌ مرد خارجی‌ است‌ و کسی‌ است‌ که‌ وحشت‌ در دل‌ دشمنان‌ وحسدورزان‌ من‌ انداخت‌.

وی‌ اضافه‌ می‌کند، که‌ در دوران‌ یزید مردم‌ به‌ طور رسمی‌ شراب‌ می‌خوردند، و لهو ولعب‌ در مکه‌ و مدینه‌ هم‌ شیوع‌ پیدا کرده‌ بود، برخلاف‌ معاویه‌ که‌ تظاهر به‌ دینداری‌می‌کرد. امّا با این‌ همه‌، آن‌ چه‌ یزید به‌ کار می‌برد از جهل‌ و بی‌خبری‌ مردم‌ بود. اومی‌دانست‌ که‌ قتل‌ امام‌ حسین‌(ع) و شکست‌ ظاهری‌ انقلاب‌ وی‌ آسان‌ نیست‌. زیرا که‌امام‌ (ع) در میان‌ مردم‌ مسلمان‌ از موقعیّت‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ خاصّی‌ برخوردار بود. مردم‌از پیامبر شنیده‌ بودند که‌ « حسن‌ و حسین‌8 سرور جوانان‌ بهشتند» و هم‌ چنین‌ رسول‌اکرم‌ فرمودند: « حسین‌ منّی‌ و أنا منه‌ ».

و بنی‌ امیّه‌ نیز شخصیت‌ آن‌ حضرت‌ را می‌شناختند تا جایی‌ که‌ معاویه‌ دربارة‌ امام‌حسین‌(ع) گفت‌:

« فوالله ما أری‌ فیه‌ موضعاً للعیب‌ ؛  به‌ خدا سوگند هیچ‌ عیبی‌ در حسین‌نمی‌بینم‌.»

هم‌ چنین‌ ولید فرماندار مدینه‌ دربارة‌ حضرت‌ می‌گوید:

« اگر ثروت‌ و سلطنت‌ دنیا را به‌ من‌ بدهید، حسین‌(ع) را نمی‌کشم‌.»

اکنون‌ می‌بینیم‌ که‌ به‌ خاطر جایگاه‌ و مقام‌ والای‌ امام‌ (ع) در میان‌ مسلمانان‌ است‌که‌ دشمن‌ به‌ منظور تثبیت‌ حکومت‌ خویش‌ و قانونی‌ جلوه‌ دادن‌ آن‌ خواهان‌ بیعت‌ با امام‌بود، زیرا با بیعت‌ امام‌ احتمال‌ قیام‌ منتفی‌ شده‌ و حکومت‌ جابرانه‌ یزید مشروعیّت‌می‌یافت‌، چرا که‌ در حقیقت‌ بیعت‌ امام‌ (ع) بیعت‌ همة‌ مسلمانان‌ بود و حساس‌ بودن‌حکومت‌ در خصوص‌ بیعت‌ امام‌، به‌ دلیل‌ همین‌ موقعیت‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ و ابعادشخصیت‌ آن‌ حضرت‌ بود.

چون‌ دشمن‌ از رسیدن‌ به‌ مقصود خود عاجز ماند، ناچار به‌ شیوه‌های‌ تبلیغاتی‌ علیه‌آن‌ حضرت‌ روآورد و امام‌ را اخلال‌ گر و مخل‌ّ امنیّت‌ نشان‌ داد و تفرقه‌انگیز دانسته‌ و خود راولی‌امر مسلمین‌ معرفی‌ کرد و عمل‌ امام‌ را خروج‌ علیه‌ وی‌ می‌دانست‌. زیرا که‌ معاویه‌ بامعرفی‌ یزید به‌ عنوان‌ جانشین‌، رهبری‌ او را از مقدّرات‌ الهی‌ خوانده‌ بود و می‌گفت‌ مردم‌ رادر مقدّرات‌ الهی‌ اختیاری‌ نیست‌.

علت‌ عدم‌ بیعت‌ امام‌ حسین‌(ع) با بنی‌ امیّه‌

دستگاه‌ یزید با این‌ شیوة‌ عمل‌، تبلیغات‌ زهرآگین‌ خود علیه‌ امام‌ حسین‌ (ع) را دربین‌ مردم‌ رواج‌ داد و او را متهم‌ ساخت‌ که‌ برخلاف‌ قضا و قدر الهی‌ عمل‌ می‌کند و جنگ‌ بااو واجب‌ است‌.

پس‌ از معاویه‌، یزید با فرستادن‌ نامه‌ هایی‌ به‌ بلاد مختلف‌، از فرمانداران‌ آن‌شهرها خواست‌ که‌ برای‌ خود از مردم‌ بیعت‌ بگیرند.

از جمله‌، نامه‌ای‌ به‌ ولید بن‌ عتبه‌ حاکم‌ مدینه‌ خواست‌ که‌ از مردم‌ مدینه‌ بیعت‌بگیرد! و طی‌ نامه‌ای‌ جداگانه‌ خواست‌ که‌ از چهار نفر بیعت‌ خصوصی‌ بگیرد که‌ آن‌ چهارنفر عبارت‌ بودند از:

« عبد الرحمن‌ بن‌ ابی‌ بکر، عبدالله بن‌ عمر، عبدالله بن‌ زبیر، و به‌ خصوص‌ حسین‌بن‌ علی‌ (ع)، و از ولید خواست‌ که‌ نامه‌ مرا جداگانه‌ به‌ هر کدام‌ بده‌ و هر کدام‌ بیعت‌ نکردند،سرش‌ را با جواب‌ نامه‌ بفرست‌.»

ولید نیز پیکی‌ را سراغ‌ این‌ چهار نفر فرستاد، و آنان‌ را به‌ نزد خود فراخواند. آنان‌ درجواب‌ گفتند: برگرد.

آن‌ گاه‌ رو به‌ امام‌ (ع) کردند و گفتند: ای‌ پسر پیامبر! آیا می‌دانی‌ ولید ما را برای‌ چه‌کاری‌ خواسته‌؟ امام‌ (ع) در جواب‌ آنان‌ فرمودند: آری‌، به‌ سراغ‌ شما فرستاده‌ تا برای‌ یزیدبیعت‌ بگیرد، شما چه‌ می‌کنید؟ هر کدام‌ چیزی‌ گفتند و گوشه‌نشینی‌ اختیار کردند.

امام‌فرمودند: من‌ جوانان‌ خود را جمع‌ کرده‌ و نزد ولید می‌روم‌ و با یک‌دیگر مناظره‌و گفت‌و گو کرده‌ و حقّم‌ را طلب‌ می‌کنم‌. سپس‌ فرزندان‌ خود را جمع‌ کرد و نزد ولید رفت‌ وبه‌ آنان‌ فرمود: من‌ نزد این‌ مرد می‌روم‌، هرگاه‌ شنیدید صدایم‌ بلند شد، حمله‌ کنید و گرنه‌از جایتان‌ حرکت‌ نکنید تا به‌ نزد شما برگردم‌.

امام‌ (ع) نزد ولید رفت‌ و مروان‌ نیز در کنارش‌ نشسته‌ بود، ولید خبر مرگ‌ معاویه‌ رابه‌ او داد و نامة‌ یزید را برای‌ آن‌ حضرت‌ خواند و از ایشان‌ خواست‌ که‌ با او بیعت‌ کنند. امام‌در جواب‌ فرمودند: که‌ ما با این‌ مصیبت‌ وقت‌ بیعت‌ نداریم‌، ولید گفت‌: چاره‌ای‌ جزبیعت‌نیست‌.

امام‌ (ع) فرمود: فردی‌ مثل‌ من‌ پنهانی‌ بیعت‌ نمی‌کند و گمان‌ نمی‌کنم‌ که‌ به‌ چنین‌بیعتی‌ راضی‌ باشی‌، فردا که‌ بیرون‌ می‌آیی‌ و مردم‌ را به‌ بیعت‌ فرا می‌خوانی‌، مرا هم‌ همراه‌آنان‌ دعوت‌ کن‌.

ولید مردی‌ عاقبت‌ اندیش‌ بود و به‌ امام‌ گفت‌: ای‌ اباعبدالله! برگرد و فردا همراه‌مردم‌ نزد ما بیا. مروان‌ گفت‌: اگر از دستت‌ برود، دیگر او را نخواهی‌ دید. یا از او اکنون‌ بیعت‌بگیر و یا او را بکش‌.

امام‌ با شنیدن‌ سخن‌ او به‌ پا خاست‌ و فرمود: ای‌ پسر خارجی‌ دستور کشتن‌ مرامی‌دهی‌! دروغ‌ می‌گویی‌، ای‌ فرزند مرد پلید، قسم‌ به‌ خدا!؟ از من‌ بر تو و رفیقت‌ جنگی‌طولانی‌ به‌ پا خواست‌. پس‌ حضرت‌ از نزد آنان‌ برخاسته‌ و به‌ منزلشان‌ برگشتند.

از طرفی‌ هم‌ بعد از مرگ‌ معاویه‌، شیعیان‌ کوفه‌ در خانة‌ سلیمان‌ بن‌ صُرَد خزاعی‌جمع‌ شدند و برای‌ امام‌ حسین‌(ع) نامه‌ نوشتند و از او دعوت‌ کرده‌ که‌ برای‌ زمامداری‌ به‌سوی‌ آنان‌ حرکت‌ کند.

نوشتن‌ این‌ نامه‌ نشان‌ می‌داد، که‌ مردم‌ کوفه‌ از دست‌ معاویه‌ و فرمانداران‌ او به‌تنگ‌ آمده‌اند.

امام‌ پس‌ از بازگشت‌ از نزد ولید، به‌ خانه‌ آمد. چون‌ روز به‌ پایان‌ رسید، ولید مردانی‌چند نزد امام‌ حسین‌ (ع) فرستاد تا او را حاضر کنند و بیعت‌ کند، امام‌ حسین‌ (ع) فرمود: تاصبح‌ شود ببینم‌ و ببینید که‌ چه‌ خواهد شد، آن‌ شب‌ فرستادگان‌ ولید دست‌ نگه‌ داشتند واصرار نکردند. آن‌ حضرت‌ همان‌ شب‌ قصد حرکت‌ از مدینه‌ به‌ سوی‌ مکه‌ کرد. آن‌ شب‌ 28رجب‌ بود. فرزندان‌ و برادران‌ و برادرزندگان‌ و بیشتر خاندان‌ را جز محمد بن‌ حنفیه‌ به‌همراه‌ برد.

محمد بن‌ حنفیه‌ که‌ از حرکت‌ امام‌، به‌ سوی‌ مکه‌ آگاه‌ گشت‌، نزد امام‌ آمد و او رانصیحت‌ کرد: که‌ تو نزد من‌ از همه‌ عزیزتر و محبوب‌تری‌ و تو آمیخته‌ با من‌ و جان‌ و روح‌من‌ هستی‌، نصیحت‌ را از هیچ‌ کس‌، دریغ‌ ندارم‌ تا چه‌ رسد به‌ تو، ای‌ برادر! به‌ مکه‌می‌روی‌، اگر آرام‌ توانی‌ گرفت‌ در آن‌ جا منزل‌ کن‌، و گرنه‌ سوی‌ بلاد یمن‌ برو، چون‌ آنان‌یاران‌ جدّ تو و پدر تو بودند و اگر نتوانستی‌، از جایی‌ به‌ جایی‌ رو تا خدا میان‌ ما و این‌ گروه‌فاسق‌ حکم‌ فرماید. امام‌ حسین‌ (ع) فرمود: ای‌ برادر سوگند به‌ خدا! اگر در دنیا هیچ‌ جایی‌و پناهی‌ هم‌ نباشد، با یزید بن‌ معاویه‌ بیعت‌ نخواهم‌ کرد، چه‌ خوب‌ مرا نصیحت‌ کردی‌،خدا تو را جزای‌ خیر دهد، پس‌ محمد بن‌ حنفیه‌ گریست‌ و امام‌ (ع) نیز ساعتی‌ با اوگریست‌ و خداحافظی‌ کردند. و از او خواست‌ که‌ قلم‌ و کاغذی‌ آماده‌ کند، تا وصیت‌ خویش‌را برای‌ او بنویسد.

امام‌ (ع) وصیت‌ نامه‌  خویش‌ را به‌ محمد بن‌ حنفیه‌ داد و با او وداع‌ کرد و در تاریکی‌شب‌ از مدینه‌ خارج‌ شد.

امام‌ (ع) هنگام‌ خارج‌ شدن‌ از مدینه‌ با پیامبر (ص) جدّ بزرگوار خویش‌ و برادر و مادربزرگوار خود فاطمة‌ زهرا (س)  خداحافظی‌ کرده‌ و با آنان‌ وداع‌ می‌کند. امام‌ خود می‌داند که‌این‌ سفر را بازگشتی‌ نیست‌ و خود و دوستان‌ و اصحابش‌ همه‌ به‌ شهادت‌ خواهند رسید وفرزندان‌، اهلبیت‌، خواهران‌ و همسرانش‌ به‌ اسارت‌ خواهند رفت‌ که‌ خود در پاسخ‌ محمدبن‌ حنفیه‌ که‌ از او می‌خواهد همسران‌ و زنان‌ و کودکان‌ خویش‌ را به‌ همراه‌ نبرد، می‌فرماید:خدا خواهد که‌ اهل‌بیت‌ مرا به‌ اسارت‌ ببیند.

 

آغاز حرکت‌ امام‌ (ع)

در ابتدای‌ حرکت‌ امام‌ ام‌ّسلمه‌ همسر پاک‌ پیامبر (ص) و مخدّرات‌ آن‌ حضرت‌نزدیک‌ آمده‌ و ایفای‌ نقش‌ می‌کنند.

از امام‌ محمد باقر (ع) روایت‌ است‌ که‌ چون‌ امام‌ (ع) آهنگ‌ حرکت‌ از مدینه‌ سرداد، مخدّرات‌ آن‌ حضرت‌ و زنان‌ بنی‌عبدالمطّلب‌ نزد آن‌ حضرت‌ شتافتند و صدا به‌ گریه‌ وزاری‌ بلند کردند و نوحه‌ سرایی‌ کردند. آن‌ حضرت‌ میان‌ آنان‌ آمده‌ و ایشان‌ را قسم‌ داد تاگریه‌ و زاری‌ نکرده‌ و صبر پیشه‌ کنند.

آن‌ دل‌ سوختگان‌ گفتند: پس‌ ما گریه‌ و زاری‌ را برای‌ چه‌ روز بگذاریم‌ که‌ اکنون‌برای‌ ما همچون‌ روزی‌ است‌ که‌ پیامبر(ص) و علی‌ (ع) و فاطمه‌ (س)  و دختران‌ آن‌ حضرت‌از دنیا رفته‌اند، جان‌ ما فدای‌ تو ای‌ محبوب‌ قلوب‌ مؤمنان‌ و ای‌ یادگار پیامبر، پس‌ یکی‌ ازعمّه‌های‌ آن‌ حضرت‌ پیش‌ آمده‌ و شیون‌ کرد و از آن‌ حضرت‌ خواهش‌ کرد و گفت‌: گواهی‌می‌دهم‌ ای‌ نور دیده‌ که‌ هم‌ اکنون‌ شنیدم‌ که‌ جنیّان‌ بر تو نوحه‌ می‌کردند و می‌گفتند:

ان‌ قتیل‌ الطف‌ّ من‌ آل‌ هاشم‌ اذل‌ُّ رقابا من‌ قریش‌ فذلت‌ هم‌ چنین‌ طبق‌ روایت‌ قطب‌ راوندی‌ و دیگران‌، ام‌ّ سلمه‌ همسر پیامبر (ص) نیز در وقت‌خروج‌ آن‌ حضرت‌ نزدیک‌ آمد و فرمود: ای‌ فرزند! مرا اندوهناک‌ مگردان‌ با رفتن‌ به‌ سوی‌عراق‌، زیرا که‌ از جدّ بزرگوارت‌ پیامبر اکرم‌ (ص) شنیدم‌ که‌ فرمود: فرزند دلبندم‌ (حسین‌(ع))در زمین‌ عراق‌ کشته‌ می‌شود و نام‌ آن‌ را کربلا نامید.

امام‌ فرمودند: ای‌ مادر به‌ خدا سوگند! من‌ خود این‌ مطلب‌ را می‌دانم‌. به‌ خداسوگند، من‌ کشندة‌ خود را می‌شناسم‌ و می‌دانم‌ چه‌ روزی‌ کشته‌ خواهم‌ شد و بُقعه‌ای‌ که‌ درآن‌ مدفون‌ خواهم‌ شد، می‌دانم‌ و کسانی‌ را از اهل‌ بیت‌ که‌ با من‌ کشته‌ می‌شوند،می‌شناسم‌، و اگر خواهی‌ ای‌ مادر به‌ تو نشان‌ دهم‌ جایی‌ که‌ در آن‌ مدفون‌ خواهم‌ شد ،که‌ دراین‌ زمان‌ به‌ اعجاز آن‌ حضرت‌ زمین‌ها پست‌ و زمین‌ کربلا نمایان‌ شد و ام‌ سلمه‌ محل‌شهادت‌ آن‌ حضرت‌ و مدفن‌ او را دید وهای‌های‌ بگریست‌.

و از حضرت‌ صادق‌(ع) روایت‌ است‌ که‌ چون‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع) خواست‌ به‌ عراق‌رود، کتاب‌ها و وصیت‌ خود را به‌ام‌ سلمه‌ (همسر بزرگوار پیامبر)، سپرد و چون‌ علی‌ بن‌الحسین‌(ع) بازگشت‌، ام‌ سلمه‌ آنها را به‌ وی‌ داد.

 

چرا امام‌، زنان‌ و کودکان‌ را همراه‌ می‌برد؟

حرکت‌ امام‌ حسین‌(ع) یک‌ حرکت‌ اصلاحی‌ برای‌ جامعه‌ و عملی‌ کردن‌ اصل‌ امربه‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر، برای‌ نشان‌ دادن‌ ماهیت‌ حکومت‌ فاسق‌ و فاسد اموی‌ بود.

امام‌ نمی‌توانست‌ با یزید بیعت‌ کند و حکومت‌ او را به‌ رسمیت‌ بشناسد. از طرفی‌نمی‌توانست‌ در برابر حکومت‌ یزید سکوت‌ کند و مردم‌ را از حقیقت‌ این‌ حکومت‌ آگاه‌نسازد و از سوی‌ دیگر، نیز او می‌دانست‌ که‌ مقاومت‌ و ایستادگی‌ در برابر نظام‌ حاکم‌ اموی‌دستاوردی‌ جز شهادت‌ در راه‌ خدا ندارد، لذا در صدد برآمد، آن‌ گونه‌ که‌ با شهادت‌، خود به‌نعمت‌های‌ لایزال‌ الهی‌ می‌رسد، شهادتش‌ نیز در مسیر تاریخ‌ امت‌ اسلام‌ نقش‌ سازنده‌ وپایدار، بر جای‌ گذارد و مردم‌ را آگاه‌ سازد.

لذا، همراه‌ بردن‌ زنان‌ و کودکان‌ با اهداف‌ و برنامه‌های‌ از پیش‌ تعیین‌ شده‌ بود، که‌بتواند حکومت‌ نیرنگ‌ و فریب‌، کارگزاران‌ بنی‌ امیه‌ را که‌ به‌ ظاهر مشروع‌ و ناگسستنی‌جلوه‌ می‌داد، از هم‌ فرو پاشد. در این‌ صورت‌ یا جنگ‌ رودرروی‌ دو سپاه‌ بازتابی‌ محدود وناچیز خواهد داشت‌ و مرگی‌ عادی‌ یا شکست‌ سپاهی‌ در برابر سپاه‌ دیگر عنوان‌ می‌شود وبرای‌ آیندگان‌ چندان‌ بازتابی‌ و موج‌ طوفان‌ خیز و فراگیری‌ که‌ امت‌ اسلامی‌ را در طول‌تاریخ‌ پرفراز و نشیب‌ خود هدایت‌ و راهنمایی‌ کند، هرگز به‌ دنبال‌ نخواهد داشت‌، لذا کاری‌که‌ امام‌ حسین‌(ع) کردند در راه‌ اهداف‌ ارزشمند نهضت‌ کربلا بود.

 

 

فصل‌ دوم‌

نقش‌ زنان‌ را ابتدا می‌توان‌ به‌ سه‌ بحث‌ عمده‌ تقسیم‌ کرد.

1 ـ زنانی‌ که‌ قبل‌ از عاشورا حضور خود را نشان‌ داده‌اند ـ از مدینه‌ تا کربلا

2 ـ زنانی‌ که‌ در روز عاشورا نقش‌ آفرینی‌ کردند ـ در روز حادثه‌

3 ـ زنانی‌ که‌ بعد از عاشورا نقش‌ داشتند ـ از کربلا تا شام‌ و تا مدینه‌

 

1ـ زنانی‌ که‌ قبل‌ از عاشورا حضور خود را نشان‌ داده‌اند ـ از مدینه‌ تا کربلا

الف‌) زنانی‌ که‌ در آغاز حرکت‌ِ امام‌ از مدینه‌، نزد او آمدند، چون‌ مخدرات‌ آن‌ حضرت‌و عمه‌هایش‌ و زنان‌ بنی‌عبدالمطلب‌ که‌ با گریه‌ و شیون‌،