ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اسطوره - تفاوت اسطوره با خرافه

 

اسطوره

1- اسطوره‌ها دارای شخصیت‌ هستند. شخصیت‌هایی ساخته و پرداخته ذهن مردمان جوامع باستان برای توجیه و توضیح سرگذشت و چگونگی آفرینش جهان و تمامی نیروها و پدیده‌های مادی و معنوی در پیوند با جهان هستی.

2- مصداق و معنای اصطلاحی اسطوره (Myth) با معنای واژگانی آن که در زبان‌های گوناگون برابر با افسانه، قصه، دروغ، سخن بی پایه و غیره آمده است، ارتباطی ندارد.

2- ناتوانی همیشگی انسان از درک و شناخت چگونگی آفرینش جهان و هدف از این آفرینش، خود موجب آفریدن اسطوره‌ها برای توجیه چگونگی و روند آفرینش شده است. از همین روی، اسطوره‌ها جهان‌بینی جوامع باستانی هستند. درک و تلقی انسان از چگونگی آفرینش و رویدادهای محیط پیرامون، و شیوه نگاه انسان به جهان در شخصیت اسطوره‌ها متجلی شده است.

3- اسطوره‌ها در زمان زندگی نمی‌کنند. آنان خود پدیدآورنده زمان هستند. یا از ازل تا ابد بوده‌اند و خواهند بود و یا تولد آنان در زمانی بس بعید روی داده است.

4- اسطوره‌ها در مکان نیز زندگی نمی‌کنند. آنان خود پدیدآورنده مکان هستند. دامنه قلمرو نیروی اسطوره‌ها در همه مکان‌ها گسترش می‌یابد.

5- دست انسان و نیروهای زمینی از اسطوره‌ها کوتاه است و توانایی اعمال خواست خود به آنان را ندارند.

6- اسطوره‌ها پیوندی عمیق با ستارگان و اجرام کیهانی دارند. هر یک از ستارگان، تجلی‌گاه یک یا چند اسطوره از ملل و تمدن‌های گوناگون بوده است.

7- اسطوره‌ها همواره شخصیت‌هایی نیک با عمال مثبت نیستند و در میان آنان شخصیت‌هایی ویرانگر و منفی دیده می‌شود.

8- اسطوره‌ها با یکدیگر نبرد می‌کنند. نبرد این دو برای پیشبرد نیکی یا گسترش بدی در جهان است.

9- اسطوره‌ها پدیدآورنده‌اند. پدیدآورنده هر آنچه بدان منسوبند و موکل بر آن شمرده می‌شوند.

10- اسطوره‌ها محصول فکر و نظر یک شخص یا طرز فکر خاص نیستند. آنان در گذر زمان و مکان از صافی مردمان جوامع گوناگون گذر کرده‌اند، تحلیل شده‌اند و تراش خورده‌اند. رفتار و کنش‌های آنان دچار تغییر و تطور شده است.

11- اسطوره‌ها گاه با یکدیگر آمیخته‌ شده و اسطوره تازه‌ای با نامی تازه و یا با ترکیبی از دو نام را پدید آورده‌اند. گاه نیز یک اسطوره واحد به دو یا چند اسطوره تازه تفکیک و منشعب شده و نام‌های تازه‌ای بر آنان گذارده شده است.

12- چنانچه گفته شد، اسطوره‌ها دارای شخصیت هستند و در نگاره‌ها به پیکر انسان‌هایی اغراق‌آمیز با افزوده‌هایی خاص به مانند بال یا شاخ رسم شده‌اند. در نتیجه، پدیده‌ها یا موجودات و یا اشیایی مانند کوه‌ها، رودها، بناها یا پهلوانان که گاه کوه‌های اسطوره‌ای و یاپهلوانان اسطوره‌ای نامیده می‌شوند، تنها در پیوند آنها با اسطوره‌ها به وجود می‌آید و به خودی خود اسطوره بشمار نمی‌روند.

13- اطلاق عنوان اسطوره به انسان‌هایی که کارهایی حماسی یا بزرگ و خارق‌العاده انجام داده‌اند (حتی اگر در داستان‌ها باشد)، کارکرد ثانوی و نوظهوری است که به تازگی متداول شده است.

14- اسطوره‌ها ماندگارترین محصول اندیشه آدمیان هستند. از دورترین زمان‌های حیات یک ملت که سرآغازش دانسته نیست، آغاز شده و با تغییر در شکل و نام همواره زنده باقی مانده‌اند.

15- رویدادهای اسطوره‌ای، ساختاری داستان‌گونه و نمایشی دارند. از همین روی، آنها کهن‌ترین سرگذشت‌های شناخته شده بشری هستند. سرگذشت‌هایی که برای باورمندان به آن مقدس بشمار می‌رفته و در هاله‌ای از رمز و راز پیچیده بوده‌اند.

16- ایزدان و دیوان در باورها و متون ایرانی از جمله اسطوره‌های ایرانی هستند. در باورهای ایرانی، اسطوره‌های نیک با نام خدایان و ایزدان و اسطوره‌های ویرانگر با نام دیو شناخته می‌شده‌اند.

12- اسطوره‌ها و باورهای منسوب به آنان، سرچشمه‌ای غنی برای آشنایی با اندیشه، آرمان، آرزوها، شیوه‌های زندگی، جهان‌بینی، رنج‌ها و مصائب جوامع بشری است. فراموش نکنیم که دانش امروز نیز تاکنون نتوانسته است ذره‌ای بیشتر آگاهی از مردمان باستان به پرسش پیچیده چگونگی و سرگذشت هستی پاسخ گوید.

 

 

خرافه

چنانکه دیده می‌شود، کارکردهای اسطوره بسی متفاوت‌ از خرافه و خرافه‌گرایی است. در حالیکه اسطوره‌ها محصول کوشش انسان برای تبیین جهان هستی است، خرافه در بهترین حالت محصول انتساب توانایی‌ها و قابلیت‌هایی به رویدادها، موجودات و اشیای پیرامون، و در بدترین حالت، محصول کوشش برای عوام‌فریبی و گمراهی مردمان از طریق ترویج جهل است.

 

1- خرافه‌ها را مردمان یک جامعه در طول زمانی درازآهنگ نمی‌سازند، بلکه ساخته شخصی خاص و پذیرش عده‌ای از مردمان است.

2- خرافه‌ها دارای شخصیت نیستند و می‌توانند هر پدیده یا موجود زنده و غیرزنده و یا هر شیئی را در بر گیرند.

3- ترس و نگرانی جوامع بشری به ویژه در سرزمین‌هایی که بیشتر در معرض بلایای طبیعی و یا ناامنی بوده‌اند، موجب گسترش بیشتر باورهای خرافی شده است.

4- خرافه‌ در زمان و مکان خاص و مشخصی حضور دارد.

5- خرافه در ید قدرت انسان است. در بارهای خرافی انسان می‌تواند با انجام دادن یا ندادن اعمالی، بلایی را از خود دور کند و یا اقبالی را بخود نزدیک سازد.

6- خرافه دارای ساختاری روایی نیست و با مجموعه‌ای از بایدها و نبایدها سروکار دارد.

7- خرافه بهانه و عاملی مناسب برای مروجان جهل و سوءاستفاده‌کنندگان از سادگی مردم و پاسخ سودجویانه به نیازها و رنج‌های آنان است.

8- با این وجود، خرافه نیز مانند اسطوره و هرگونه باور دیگر مردمان، می‌تواند منبعی برای بررسی و مطالعات مردم‌شناسی و فرهنگ‌شناسی باشد.

[ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات عامیانه - ماده تاریخ چیست؟چگونه محاسبه میشود؟حروف ابجد چیست؟

ماده تاریخ - حروف ابجد

من در این قسمت سعی کرده ام تا ضمن معرفی جدول حروف ابجد، کاربرد آن را در آثار و نوشته های نیاکانمان جست و جو کنم  و از ذکر تاریخچه آن صرف نظر کردم.

در جدول حروف ابجد عربی برای هر حرف عددی در نظر گرفته شده که عدد هر کلمه از جمع عددهای مربوط به حروف آن بدست می آید.

جدول حروف ابجد به شرح زیر است:

ماده تاریخ:

به یک بیت شعر یا یک مصرع شعر یا عبارتی که اگر برابرهای عددی حرف های آن ها را به حساب ابجد با هم جمع کنیم نشان دهنده تاریخ رویدادی یا زمان ساختن بنایی باشد، ماده تاریخ می گوییم. به نمونه هایی از این گونه ماده تاریخ ها دقت کن.

- در کاخ چهل ستون اصفهان سنگ نوشته ای پیدا شده است که شاعر تاریخ بنای این کاخ را در مصرع دوم شعر خود آورده است:

مبارک بود ، زان که تاریخ آن شد

مبارک ترین بناهای دنیا

مصرع «مبارک ترین بناهای دنیا» به حساب ابجد می شود 1057. یعنی سال به پایان رسیدن بنای کاخ چهل ستون اصفهان.

راه بدست آوردن عدد این ماده تاریخ این است که حرف های مصرع دوم را جدا جدا بنویسی و برابر عددی هر حرف را به حساب ابجد پیدا کنی.

از جمع کردن این اعداد با هم تاریخ بنای کاخ چهل ستون بدست می آید.

- حالا خودت تاریخ بنای کاخ چهل ستون را در ماده تاریخ زیر که صائب شیرازی، شاعر دربار شاه عباس دوم صفوی، سروده است، در مصرع دوم شعر پیدا کن.

خامه صائب رقم زند از پس تاریخ او

قبله گاه تاجداران باد دایم این مکان!

  یادت باشد که چون در الفبای عربی حرف «گ» نیست، در واژه «قبله گاه» حرف گ را باید ک حساب کنی.

- هنگامی که مظفرالدین شاه قاجار، پس از انقلاب مشروطیت مردم آزادی خواه ایران، فرمان مشروطیت را امضا کرد، بر سر در مجلس شورای ملی در میدان بهارستان تهران، عبارت عدل مظفر را نقش کردند. این عبارت به حساب ابجد نشان دهنده سال 1324 هجری قمری، یعنی سال تصویب قانون مشروطیت ایران است.

- شاعری ماده تاریخ سال مرگ حافظ را در عبارتی از شعر زیر آورده است:

چراغ اهل معنی خواجه حافظ

که شمعی بود از نور تجلی

چو در خاک مصلی کرد منزل

بجو تاریخش از خاک مصلی!

عبارت «خاک مصلی» به حساب ابجد، یادآور سال 791 هجری قمری، یعنی سال درگذشت خواجه شمس الدین محمد حافظ است. مدفن حافظ مصلای شیراز بوده که امروزه حافظیه نامیده می شود و آرامگاه او زیارتگاه عاشقان شعر و ادب پارسی از سراسر جهان است.

- شاعر دیگری ماده تاریخ سالمرگ حافظ را در شعری چنین آورده است:

به سال «با» و «صاد» و «ذال» ابجد

ز روز هجرت میمون احمد!

به سوی جنت اعلی روان شد

فرید عهد، شمس الدین محمد

در این شعر، تاریخ در گذشت حافظ در سه حرف با (ب=2)، صاد (ص=90) ، ذال (ذ=700) به حساب ابجد آمده است که بر روی هم 792 می شود.

می دانیم که سالمرگ خواجه شمس الدین محمد حافظ را عده ای از نویسندگان و شاعران 791 و عده ای دیگر 792 هجری قمری نوشته اند.

- سه رویداد زندگانی دانشمند، فیلسوف، پزشک، ریاضیدان و اختر شناس نامدار کشور ما، ابوعلی سینا را شاعری در سه ماده تاریخ در دو بیت شعر زیر آورده است. او با به کار بردن لفظ شَجَع به حساب ابجد، سال 373، زاد روز ابوعلی سینا، و لفظ شصا، سال اوج دانش اندوزی او یعنی 391، و لفظ تکز، سال 427 هجری را که سالمرگ این دانشمند جهانی است، در یاد ماندنی کرده است.

حجّت الحَق، ابو علی سینا

در «شجع» آمد از عدم به وجود

در «شصا» کرد کسب جمله علوم

در «تکز» گفت این جهان به درود

- عبارت الخیرُ فی ماوقع ، که به حساب ابجد 1148 می شود، یادآور نوروز سال 1148 هجری قمری است که نادرشاه افشار در دشت مغان تاجگذاری کرد. از آن زمان بود که این عبارت، چه به زبان عربی و چه به زبان فارسی برای شگون رویداد های زندگانی در گفتار و نوشتار مردم کشورمان رواج یافت.

- بنای دانشسرای مقدماتی اهواز در سال 1314 هجری شمسی به پایان رسید و کانونی شد برای آموزش و پرورش آموزگاران. غلامرضا رشید یاسمی، شاعر، نویسنده، مترجم و استاد تاریخ دانشگاه تهران، که در شعرهایش خود را رشید می نامید، ماده تاریخ بنای این دانشسرا را در مصراع دوم این بیت از شعرش که با خطی خوش بر کاشیکاری پیشانی این بنا نقش بست، چنین آورد:

در پی تاریخ آن، گفتا رشید

دانش از دانشسرا گیرد عُلا (=1314)

تا این قسمت برگرفته از وبلاگ علمکده

منبع :وبلاگ علمکده

http://aliramezani.blogfa.com

حروف ابجد

حروف ابجد : «اَبْجَدْ - هَوََّزْ - حُطّی - کَلَمَنْ - سَعْفَصْ - قَرَشَتْ - ثَخَِّذْ - ضَظِغْ».

الف 1

ب 2

ج 3

د 4

ه 5

و  6

ز 7

ح 8

ط 9

ی 10

ک 20

ل 30

م 40

ن 50

س 60

ع  70

ف 80

ص 90

ق 100

ر 200

ش 300

ت 400

ث 500

خ 600

ذ 700

ض 800

ظ 900

غ 1000

برای محاسبه ماده تاریخ یک عبارت/اسم/کلمه یا . . . باید اینگونه عمل کنیم:

برای شرح بهتر یک مثال را در نظر میگیریم.بطور مثال میخواهیم ماده تاریخ کلمه (اسم) علی را محاسبه کنیم:

1-حروف آن کلمه را تفکیک کنیم. (علی ---> ع - ل - ی)

2-عددی را که مقابل هر حرف قرار دارد (اعداد ابجد حرف ها را) یادداشت میکنیم. (ع=70 - ل=30 - ی=10)

(برای اینکار از لیست بالا استفاده کنید.)

3-اعداد ابجد را با هم جمع میکنیم.(ع + ل + ی ---> 70 + 30 + 10 =110)

پس ماده تاریخ یا عدد ابجد اسم علی معادل 110 میباشد.

امیدوارم که این مطلب مفید واقع شده باشد.

[ چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

عشّا ق در شعر فارسی - داستان لیلی و مجنون

یکی از بزرگان عرب از قبیله‌ی بنی‌عامر ( احتمالا در زمانه‌ی خلفای بنی‌امیه ) فرزندی نداشت ؛ پس از دعا و نذر و نیاز بسیار ، خداوند به او پسری عنایت می‌کند که نامش را قیس می‌گذارند . قیس هرچه بزرگتر می‌شود ؛ بر زیبایی وکمالاتش افزوده می‌گردد . تا این‌که به سن درس خواندن می‌رسد و او را به مکتب می‌فرستند .

 در مکتب به جز پسرهای دیگر ، دخترانی نیز بودند که هر کدام از قبیله‌ای برای درس خواندن آمده‌بودند . در میان آنان دختری زیبارو به‌نام لیلی ، دل از قیس می‌برد و کم‌کم خودش نیز دل‌باخته‌ی قیس می‌شود . این دو دیگر فقط به اشتیاق دیدار هم به مکتب می‌روند . روزبه‌روز آتش این عشق بیشتر شعله می‌کشد و اگرچه سعی می‌کنند این دلدادگی از چشم دیگران پنهان بماند ؛ اما بی‌قراری‌های قیس باعث می‌شود که دیگران به او لقب مجنون (دیوانه) بدهند و آن‌قدر به طعنه سخن می‌گویند تا به گوش پدر لیلی هم می‌رسد ؛ بنابراین از رفتن لیلی به مکتب جلوگیری می‌کند و این فراق و ندیدن روی معشوق ، شیدایی قیس را به نهایت می‌رساند .

  قیس با ظاهری آشفته و پریشان ، در کوچه و بازار ، اشک‌ریزان در وصف زیبایی های لیلی شعر می‌خواند ؛ آن‌چنان که کاملا به‌نام مجنون معروف می‌شود و قصه‌اش بر سر زبان‌ها می‌افتد . تنها دل‌خوشی او این است که شب‌ها پنهانی به محل زندگی لیلی برود و بوسه‌ای بر در دیوار آن‌جا بزند و برگردد .

            پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش می‌کنند که از این رسوایی دست بردارد ؛ فایده‌ای نمی‌بخشد . بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیرد به خواستگاری لیلی برود . در قبیله‌ی لیلی پدر و اقوام او ، بزرگان بنی‌عامر را با احترام می‌پذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس می‌شود ؛ پدر لیلی می‌گوید : « وصلت دیوانه‌ای با خاندان ما پذیرفته نیست ؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد می‌دهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی نمی‌پذیرم .»

            پدر و خویشان مجنون ناامید برمی‌گردند و او را پند می‌دهند که از عشق این دختر صرف‌‌نظر کن زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیله‌ی بنی‌عامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را بپذیرند . اما مجنون آشفته‌تر از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان همدم می‌شود .

            پدر مجنون به توصیه‌ی مردم پسرش را برای زیارت به کعبه می‌برد و از او می‌خواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد . اما مجنون حلقه‌ی خانه‌ی خدا را در دست می‌گیرد و از پروردگار می‌خواهد که لحظه به لحظه ، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی دعا می‌کند ؛ که پدرش درمی‌یابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمی‌گردد .

            در این میان مردی از قبیله‌ی بنی‌اسد به‌نام « ابن‌سلام » دلباخته‌ی لیلی می‌شود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او می‌فرستد . پدر لیلی نمی‌پذیرد و از او می‌خواهد تا کمی صبر کند تا جواب قطعی را به او بدهد

            روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزل‌خوانان و اشک‌ریزان می‌بیند . از حال او می‌پرسد . وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را می‌شنود به حالش رحمت می‌آورد ؛ از او دلجویی می‌کند و قول می‌دهد او را به وصال لیلی برساند . پس با عده‌ای از دلاوران و جنگ‌جویانش به قبیله‌ی لیلی می‌رود و از آنان می‌خواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند . اما آنان نمی‌پذیرند و آماده‌ی نبرد می‌شوند . نوفل جنگ و کشته‌شدن بی‌گناهان را صلاح نمی‌بیند و از درگیری منصرف میگردد . مجنون دل‌شکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان می‌شود .

            از سوی دیگر ابن‌سلام (خواستگار لیلی) آن‌قدر اصرار می‌کند و هدیه می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد . پس از جشن عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد ، هنگامی که می‌خواهد به او نزدیک شود ؛ لیلی سیلی محکمی می‌زند وبه خداوند قسم می‌خورد که : « اگر مرا هم بکشی نمی‌توانی به وصال من برسی .» ؛ شوهرش هم به اجبار از این کار چشم می‌پوشد و تنها به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود .

            در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی می‌بیند ؛ فریاد برمی‌آورد که : « ای بی‌خبر!  چرا بیهوده خود را عذاب می‌دهی ؛ آن‌که تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب کرده‌است ؛ اکنون در آغوش شوهرش به بوس و کنار مشغول و از یاد تو غافل است . این بی‌قراری را رها کن که زنان شایسته‌ی عهد و پیمان نیستند» .  مجنون چون این سخن گزاف را می‌شنود ؛ فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش به خاک می‌غلطد . مرد پشیمان می‌شود ؛ از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون دل‌جویی می‌کند که: «  من سخن به درستی نگفتم ، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر کرده‌است ؛ اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمی‌آورد .»  ولی مجنون دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌کند و لب به شکایت می‌گشاید که : « کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق ؛ کجا رفت آن ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن ؛ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی ولی اکنون با این پیمان‌شکنی خوارم نمودی ؛ اما چه‌کنم که خوبرویی و این بی‌وفائیت را هم تحمل می‌کنم .»

            پدر مجنون باز به دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و درد می‌میرد . اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر ، به صحرا بازمی‌گردد و با جانوران همنشین می‌شود . روزی سواری نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد که در آن از وفاداریش به او خبر می‌دهد . این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه‌ای لبریز از عشق به آن پاسخ می‌دهد .

            چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌کند . روزی لیلی دور از چشم شوهرش ، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد که مشتاق است او را در نخلستانی ببیند . در هنگام ملاقات ، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود ، از 10 گام  فاصله ، به مجنون نزدیک‌تر نمی‌شود و به پیرمرد می‌گوید : « از مجنون بخواه آن غزل‌هایی را که در وصف عشق من می‌خواند و ورد زبان مردمان است ؛ چند بیتی برایم بخواند » . مجنون که مدهوش شده است پس از هشیاری ، چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌کند شبی مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند . سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا ، و لیلی به خیمه‌گاه خود بازمی‌گردد .

            لیلی در خانه‌ی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان ، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک می‌ریزد و در مقابل دیگران لبخند می‌زند . تا این که ابن‌سلام (شوهر لیلی) بیمار می‌شود و پس از مدتی از دنیا می‌رود . لیلی مرگ همسر را بهانه می‌کند ؛ بغض‌های گره‌خورده در گلو را می‌شکند و به یاد دوست گریه آغاز می‌کند . به رسم عرب ، زنان شوهر مرده ، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند ، بنابراین لیلی پس از مدت‌ها فرصت می‌یابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد .

            با رسیدن فصل پائیز ، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود می‌گیرد . بیماری ، پیکرش را در هم می‌شکند و به بستر مرگ می‌افتد . لیلی به مادرش وصیت می‌کند : «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان با کفن خونین به خاک بسپار ( با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و پاکدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آن‌هنگام که عاشق آواره‌ی من بر مزارم آمد ، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده ؛ آرزو مند توست» . پس از مرگ لیلی ، مادرش با ناله و شیون بسیار ، او را چون عروسی می‌آراید و به خاکش می‌سپارد .

            چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره می‌رسد ؛ اشک‌ریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی می‌آید ؛ مزار او را در آغوش می‌گیرد و چنان نعره‌ می‌زند و می‌گرید که هر شنونده‌ای متأثر می‌شود . سپس لیلی را خطاب قرار می‌دهد که : «ای زیباروی من ! در تاریکی خاک چگونه روزگار می‌گذرانی . حیف از آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفته‌ای اندوه تو در دل من جاودانه است . » آن‌گاه برمی‌خیزد و سر به صحرا می‌گذارد ؛ و همه جا را از مرثیه‌‌هایی که در سوگ لیلی می‌خواند ؛ پر ناله می‌کند . اما تاب نمی‌آورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفته‌اند برسر مزار لیلی باز می‌گردد . مانند ماری که بر گنج حلقه زده ؛ آرامگاه یار را در بر می‌گیرد و از خدا می‌خواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد . پس نام معشوق را بر زبان می‌آورد و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند .

            تا یک سال پس از مرگ مجنون ، جانورانی که با او مأنوس بوده‌اند ؛ پیرامون مزار لیلی و پیکر مجنون را ، رها نمی‌کنند ؛ به حدی که مردم گمان می‌کنند مجنون هنوز زنده‌است و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آن‌جا را پیدا نمی‌کند . پس از آن‌که بالاخره جانوران پراکنده می‌شوند ، مردمان می‌بینند در اثر مرور زمان ، از پیکر مجنون جز استخوانی نمانده‌است که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد . آنان آرامگاه لیلی را می‌گشایند و استخوان‌های مجنون را در کنار معشوقش به خاک می‌سپارند ( نظامی چون خودش نیز ، همسرش را در جوانی از دست داده‌است ؛ ماجرای مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان می‌کند ) . گویند آرامگاه این دو دلداده سال‌ها زیارتگاه مردم بوده‌است و هر دعایی در آنجا مستجاب می‌شد .

[ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

طنز فارسی - کاریکلماتور، گونه ای از نثر معاصر فارسی

عاطفه اسدی / شکوه‌السادات تابش   

کاریکلماتور گونه ای از نثر معاصر است که برخی از ادیبان آن را به عنوان یک نوع ادبی پذیرفته اند. این واژه را که از دو کلمه ی «کاریکاتور» و «کلمه» مشتق شده است، نخستین بار احمد شاملو در مجله ی خوشه، سال ۱۳۴۷ پیشنهاد کرد و با وجود مخالفت های برخی افراد به علت ساختار جعل شده ی این ترکیب، جای خود را در ادبیات امروز ایران باز کرد. کاریکلماتور گونه ای از طنز ترسیمی و کاریکاتوری است که با واژه ها بیان می شود و انواع گوناگون و موضوع های متنوع اخلاقی، اجتماعی، عاشقانه و... را دربرمی گیرد. پرویز شاپور (۱۳۰۲ـ ۱۳۷۸) پیشگام این نوع ادبی در ایران بوده است و کم کم افراد دیگری نیز در این شیوه قلم زدند که به تفصیل در اصل مقاله به آن خواهیم پرداخت:

پرویز شاپور در اسفند سال ۱۳۰۲ به دنیا آمد. وی لیسانس اقتصاد از دانشگاه تهران داشت. نخستین نوشته‌های او در یکی از روزنامه‌‌های محلّی اهواز به‌نام «فریاد خوزستان» به چاپ می‌رسید؛ پس از آن مطالب خود را با نام مستعار«مهدخت» و «کامیار» برای روزنامه ی «توفیق» (به سرپرستی حسین توفیق) می فرستاد؛ این نوشته‌ها در صفحه‌های «سبدیات» و «دارالمجانین» چاپ می‌شد.

شاپور از بنیاد‌گذاران مکتب تازه‌ای در طنز است که شاملو در مجله ی «خوشه» (سال ۱۳۴۷) برای نخستین بار عنوان کاریکلماتور را برای این نوع نوشته‌ها پیش‌نهاد کرد و بعدها مورد پذیرش واقع شد. بیژن اسدی‌پور عنوان "لطیفه ی مصور" را به این نوشته‌ها اطلاق کرده است؛ اما امروز عنوان کاریکلماتور، عنوان شناخته شده‌ای است که هم‌چون یک نوع ادبی معرفی شده است (۱) و پیروان زیادی دارد که به این شیوه قلم می‌زنند. پرویز شاپور، پدر کاریکلماتور‌نویسی ایران، در ۱۵ مرداد ۱۳۷۸ چشم از جهان فرو بست.

واژه ی کاریکلماتور از دو واژه ی کاریکاتور و کلمه مشتق شده و گونه‌ای از طنز ترسیمی به‌شمار می‌رود. کاریکلماتور، کاریکاتوری است که با واژه‌ها بیان می‌شود و به‌گفته ی پرویز شاپور، کاریکاتوری است که نوشته می‌شود.

بنا‌بر تعریف خواجه نصیر از شعر (کلام موزون و مخیل)، می‌توان کاریکلماتور را فراتر از تعریف یاد‌شده دانست؛ زیرا کاریکلماتور نوعی موسیقی درونی دارد و عنصر تخیل هم در آن موج می‌زند. (۲)

انواع کاریکلماتور

هدف از خلق کاریکلماتور، تنها خنداندن مخاطب نیست؛ گاهی کاملن جدّی است؛ از این‌رو، می‌توان کاریکلماتور را به دو نوع فکاهی و جدّی تقسیم کرد. از نمونه‌های کاریکلماتورهای جدّی «سکوت عاشق شنیدن است.» و از نمونه‌های فکاهی «موش، غذای متحرک گربه است.» را می توان نام برد.

نوع جدی کاریکلماتور به چند دسته تقسیم می‌شود:

۱- شاعرانه:  وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند».

۲-  در‌بردارنده ی مضمونی اجتماعی: «سایه ی چهار نژاد، یک رنگ است».

۳-  در‌بردارنده ی موضوعی بدیهی:  «زمان حاصل جمع گذشته و آینده است».

۴-  گاه بیان‌کننده ی تصویری ساده است: «پاییز بر فراز بهار، گل پرپر شده نثار می‌کند».

 با این همه؛ وجه مشترک گونه‌های گوناگون کاریکلماتور، مضمون‌سازی است. (۳) و (۴)

ساختار کاریکلماتور

نویسنده ی این نوع ادبی، از همه ی امکانات و شگردهای ادبی و شاعرانه استفاده می‌کند که از جمله ی آن‌ها می‌توان به این موارد اشاره کرد (۵):

۱- تشبیه: «تا چشمت را نبندی، پرنده ی نگاهم به آشیانه باز‌نمی¬گردد».

۲-  استعاره ی مکنیه: «ستاره‌ها دکمه‌های تن‌پوش سیاه شبند».

۳-  استعاره ی عنادیه: «دکتر معالج، یک جلسه را صرف صحبت کردن با عزراییل و منصرف نمودن او از گرفتن جانم نمود».

۴-  تشخیص: «آب تنبل به دنبال چاله می‌گردد».

۵- ایهام: «روی قـبرم سنگِ تمام گذاشتم».

۶-  آشنایی زدایی: «از همه چیز سیر شدم به‌استثنای صبحانه و نهار و شام».

۷-  ضرب المثل: «صورت سیب را با سیلی سرخ نگه می‌دارم».

۸-  کنایه: «حتی مهربان‌ترین قلب‌ها هم خون‌آشامند» .

۹- حسن تعلیل:  «پرنده آن‌چنان عاشق دیدن آسمان است که روی آشیانه‌اش سقف نمی‌سازد».

و هم‌چنین امکانات ادبی چون:

۱ـ بازی با کلمات؛ که در این شیوه، نویسنده از معانی گوناگون یک کلمه برای ساختن تصاویر چند‌معنی استفاده می‌کند: «فوّاره یک عمر نشست و برخاست می‌کند»؛ شاید این مهم‌ترین شیوه در نگارش کاریکلماتور باشد که گاه شاپور، به‌عنوان سردم دار کاریکلماتور‌نویسی، چنان در آن افراط کرده که جملات وی صرفن شکل‌گرا و بی‌معنی شده است؛ مثلن: «نور چراغ قوه را کج کردم».

 ۲ـ تصویر‌سازی فیلسوفانه و فراواقعی؛ شاپور با این شیوه، به‌گونه‌ای نو از طنز می‌رسد که سبک او را با دیگران متفاوت می‌کند تا آن‌جا که اگر در مورد مسایل جزیی بنویسد، باز در پسِ کلماتش تلقی فیلسوفانه‌ای از هستی نهان کرده است؛ مثلن: «بشر در شبانه‌روز زندانی است».

 ۳ـ انتقاد از رفتار و وضعیت؛ «تکان نخوردن مجسمه ی آزادی مرا به شک انداخته است که نکند آزاد نباشد».

کارکرد کاریکلماتور

خواننده ی کاریکلماتور باید در مطالعه ی این نوع ادبی درصدد کنار زدن پوسته‌ای که محافظ اصلی جمله است، باشد تا نتیجه ی لازم را از صرف وقت خود بگیرد. برای فهمیدن جمله‌های کاریکلماتور باید به افکار و تخیلات اجازه داد که بعد از مرور هر جمله، به دنیای بکر کاریکلماتور پرواز کنند. در‌واقع، هر جمله ی کاریکلماتور خواننده را به تفکر در شیوه‌ای خاص و تجربه‌نشده‌ وادار می‌کند؛ این جمله ها در جای‌جای زندگی ما وجود دارند؛ اما یا فاقد ارزش هستند یا مشغله ی ذهنی، اجازه ی توجه به آن‌ها را نمی‌دهد. کاریکلماتور هم‌چون درختی است که هر روز آن را گذرا می‌بینم؛ ولی توجهی به آن نداریم؛ هم‌چون واقعیتی است که به آن عادت کرده‌ایم و در نظرمان کوچک است.

کلمات در بستر کاریکلماتور پیوسته از این پهلو به آن پهلو می‌شوند تا خواننده خوابش نبرد و برخلاف سبک‌های ادبی دیگر که معانی در لغات نهفته‌اند، در این سبک، معانی نقاب‌هایی هستند که واژه‌ها به صورت خود گذاشته‌اند و با آن برای خواننده شکلک در‌می‌آورند؛ گویا لغات عامیانه به لغات رسمی متلک می گویند و سعی در بی‌رنگی رسمیت دارند (۶). در این شیوه کلمات چنان خود را جمع‌و‌جور می‌کنند که دست و پایشان از جمله بیرون نرود. کاریکلماتورها باعث می‌شوند که ذهن‌هایی که در بستر باورها و اعتقادات محدود خویش  اسیرند، ترک تعصب گویند تا واژه‌ها را از مفاهیم مورد علاقه‌شان جدا کرده، به نوعی تداعی جدید از هستی برسند (۷).

تفاوت کاریکلماتور با مَثَل و جملات قصار

در نگاه نخست، ممکن است کاریکلماتور شبیه مَثَل‌ یا جملات قصار به‌نظر بیاید؛ اما باید گفت تفاوت‌هایی میان آن‌ها وجود دارد. جملات قصار، که اغلب از آنِ بزرگانی چون کنفوسیوس و سقرات و ... است، به صورت جداگانه نگاشته نشده؛ بلکه از خلال مقالات و سخنان این بزرگان استخراج شده اند؛ مَثَل‌ها هم اغلب داستانی داشته‌اند که بدان پایان می‌ یافته ‌اند و در ‌طی زمان‌ داستان آن‌ها حذف شده، مَثَل‌ها باقی مانده‌اند. می‌توان گفت که چون کاریکلماتور به‌صورت جمله یا عبارت مستقل خلق شده و از متن داستان یا مقاله‌ای استخراج نشده است، با سخنان بزرگان و مَثَل‌ها متفاوت است؛ دیگر آن‌که، جملات قصار و سخنان بزرگان، اغلب زندگی به تر را آموزش می‌دهند و جنبه ی اندرز و نصیحت دارند؛ در‌حالی‌که کاریکلماتور اغلب به فکاهه (۸) و در مواردی هم به طنز شباهت دارد؛ به همین دلیل می‌توان گفت که کاریکلماتور از این وجه با مَثَل‌ و سخنان قصار متفاوت است؛ ولی شباهت ظاهری آن را نمی‌توان نادیده گرفت؛ تا ‌جایی که جملاتی از کاریکلماتور به‌اندازه ی کلمات قصار تکان‌دهنده و پند‌دهنده هستند. (۹)

بررسی کاریکلماتور پرویز شاپور

پرویز شاپور دنیایی از ذهنیت‌های تصویری و گاه ادیبانه درباره ی جهان هستی دارد. کاریکلماتورهای او گاه شبیه هایکوهای (۱۰) کوچک است. جملات وی شخصیت دارد؛ شخصیتی برخاسته از نویسنده و نشان‌گر حضور دایمی او در اثرش. نوشته‌های او توجه ما را به محیط اطراف و پدیده‌های بی‌اهمیت آن، مثل سنجاق، گربه،‌ ماهی و... جلب می‌کند و متوجه می‌شویم که این پدیده‌ها چه‌قدر حرف برای گرفتن دارند. دنیای او معمولن سیاه و تاریک است؛ دنیایی که ولادتش نشان از مرگ دارد. «تنهایی» و «مرگ» کضمون های اصلی نوشته‌های او را تشکیل می‌دهند؛ مثال: «مرگ به فاجعه ی تولدم خاتمه داد.» او بارها از مرگ و خودکشی یاد کرده است. «زمان» نیز یکی از مسایل بسیار مهم نزد شاپور است. «ساعت» در کاریکلماتورهای وی بسامد بالایی دارد. او مرتبن امید و روزنه ی امیدواری را به تمسخر می‌کشد. دنیای او دنیایی وارونه است که در آن هیچ چیز سر جایش نیست؛ دنیایی پر از آسانسور، گل کاغذی، زباله دانی... . حرف‌های او گاه به نقاشی ‌های سالوادور دالی (۱۱) می‌ماند. «اشک» در جملات او بسامد بالایی دارد. به‌طور کلی، می‌توان گفت که او یک قالب ثابت در نثر دارد که همان جملات کوتاه و تصویری است. ذهنیت دوگانه ی شاپور حرکتی مستمر میان تصویر و نوشته دارد؛ گاهی پا را از مرز تخیل فراتر می‌گذارد و به وهم نزدیک می‌شود: «درخت از گربه پایین می‌آید.» کاریکلماتورهای شاپور وقفه‌ای در تصوّر و درک خواننده ایجاد کرده، فاعده های ذهنی او را دچار تناقض می‌کنند و نخستین تصویری که به ذهنش می‌آورَد، خاطره‌هایی است که با چشمش دیده است: «گربه از درخت بالا می‌رود» و نه برعکس؛ آن‌گاه تصویر بعدی که کاملن ذهنی است، پیش می‌آید؛ حالا اگر به‌عکس معمول، درخت از گربه پایین بیاید چه؟ پرویز شاپور با علم به آن‌که قدرت تصویر و نوشته به‌تنهایی چه‌قدر است، از تلفیق آن ها پدیده‌ای پدید می‌آورد که در آن ـ‌ با رعایت خصلت‌ها ـ هر دو عنصر اولیه (تصویر و نوشته) کنشی دیالکتیک دارد. او با استفاده از کلماتی که در کلام و گفتار جایگاه متفاوتی دارند، در کنار یک‌دیگر موقعیتی کمیک و گذرا خلق می‌کند: «خیاط کارکشته مو را از ماست بیرون می‌کشد و سوزن را با آن نخ می‌کند.»

کاریکلماتورهای شاپور زبان‌گراست و در آن نویسنده قصد انتقال مفهوم ویژه به مخاطب را ندارد؛ بلکه به دنبال راهی برای شگفتی خواننده است: «در ایام پیری سایه‌ام سفید می‌شود.» ساده‌نویسی او در نوشته‌هایش به‌معنای ساده‌انگاری مخاطب نیست؛ او ساده بودن را هم‌چون روشی برای برقراری ارتباط برگزیده است؛ ارتباطی بی‌ هیچ واسطه ی ماورایی. برای درک آثار او به مطالعه ی تخصصی در ادبیات و هنر نیازی نیست؛ کافی است تفاوت میان پدیده‌های ساده‌ای چون گربه، ماهی و سایر عناصر مکرّر را در نوشته‌هایش درک کرد. (۱۲)

نقاط ضعف و قوت کاریکلماتورهای شاپور

نقاط ضعف

کاریکلماتورهای پرویز شاپور، هم‌چون هر اثر دیگری عیب ها و حسن هایی دارد که قابل بررسی و توجه است. نقاط ضعفی که در آثار او دیده می‌شود، عبارتند از:

۱ـ جملاتی که فاقد ارزش هنری است و شاید بتوان گفت در حوزه ی کاریکلماتور نمی‌گنجد و بیش‌تر به جمله‌ای خبری می‌مانَد: الف- نور چراغ‌قوه را کج نمودم؛ ب-  عاشق سگی هستم که سر در‌پی گربه ی‌ پیر نمی‌گذارد.

۲ـ پرداختن به موضوعات مکرّر که گاه به ملالت می‌انجامد؛ از جمله: گربه، ماهی، سنجاق قفلی، موش و ... : الف-  ماهی‌های بداخلاق به سگ ماهی موسوم‌اند‍؛ ب-  ماهی‌ها تصور می‌کنند چهار‌چهارم زمین را آب گرفته است؛ ج-  ماهی به‌جای اتوبوس سوار رودخانه می‌شود.

۳ـ ترکیب ها و لفظ های تکراری مثل: حاصل جمع، در خروجی، در ورودی و‌... ؛ الف-  عاشق ابری هستم که با حاصل جمع قطرات باران از بستر خشک رودخانه پذیرایی می‌کند؛ ب-  ابر به حاصل جمع قطرات باران قابل تقسیم است.

۴ـ صورت‌گرایی و توجه صرف به تناسب کلمات که باعث خلق عباراتی بی‌معنی و صرفن شکل‌گرا می شود: الف-  چشم اقیانوس، آب آمد؛ ب-  با هفت‌تیر آبی خشک‌سالی را از پا در‌آوردم.

۵ـ تعقید معنوی که گاهی جملات او را نامفهوم می‌کند: الف-  تشنه‌تر از آن هستم که سر در‌پی رودخانه نگذارم؛ ب-  کلید سل را به نغمه‌سرایی صدای پایت شلیک می‌کنم.

۶ـ استفاده از یک محتوا و فرم تکراری: الف-  ابر عقیم، آرزوی دیدن چتر را به گور می‌برَد؛ ب-  ابر عقیم، آرزوی دیدن اشکش را به گور می‌بَرد؛ ج-  ابر عقیم، آرزوی گریستن را به گور می‌بَرد.

نقاط قوت

۱ـ خلق سبکی نوین در ادب فارسی که به دلیل استقبال از آن، همچون سبکی موفق ارزیابی می‌‌شود.

۲ـ نوعی پیچیدگی که شگفتی خواننده را به همراه دارد و پس از کشف معنا، موجب لذت خواننده می‌شود.

۳ـ آثار شاپور نگاه خواننده را به هستی تغییر می‌دهد؛ به‌گونه‌ای که پدیده‌های عادی و روزمره رنگ‌وبویی دیگر و آن‌چه بی‌ارزش جلوه می‌کرد، هویتی تازه می‌‌ یابد.

۴ـ پرویز شاپور در برخی از نوشته‌هایش ایجازی را به‌کار برده که می‌تواند سرمشق خوبی برای نویسندگان دیگر باشد.

۵ـ جملات وی اغلب ساده است و مخاطبان می‌توانند‌ ـ در هر سطحی که باشند ـ  با آن ها ارتباط برقرار کنند و از آن لذت ببرند.

۶ـ استفاده ی اغلب به جا و متناسب با موقعیت از کلمات و بار معنایی آن ها و شگردها و امکانات ادبی.

۷ـ در عصری که گاهی خواندن یک کتاب از آغاز تا پایان شدنی نیست، کاریکلماتورهای وی کتابی است که از هر‌جا که گشوده شود، قابل خواندن و بهره‌گیری است.

 

برگزیده‌ای از کاریکلماتورهای پرویز شاپور

*پنج زنبور عسل را با کره خوردم؛ نتیجه: هیچ نیشی بی نوش نیست.

*ماهی بیش تر از پنجه ی گربه در چنگ آب اسیر است.

*گربه ی سکوت برای گرفتن واژه ی پرنده کمین کرده است.

*گل وصیت کرد نوار بلبل را در مقبره‌اش پخش کنند.

*تصویر درخت در حوض افتاد و آبش سر رفت.

*سوراخ های آب پاش روزنه ی امید گل‌ها هستند.

*چون قطرات اشکم تمام شده است، می‌خندم.

*جسدم را به دکتر معالجم هدیه کردم.

*باغبان پیر از گل های قالی مواظبت می‌کند.

*پرگاری که دچار اختلال حواس شده؛ بیضی ترسیم نمود .(۱۳)

*درباره ی موش حرف زدم؛ تا سروکله ی گربه پیدا شد، حرف هایم پا به فرار گذاشتند.

*میکروب به تشخیص آزمایشگاه تقاضای تجدیدنظر دارد.

*معمولن افرادی که فکری ندارند، سعی می‌کنند فکرشان را به سایرین تحمیل کنند.

*ماهی به‌خاطر بودن و قطره ی باران به‌خاطر نبودن، ساکن آب می‌شوند.

*باد، کلاه سر کسی نمی‌گذارد.

*گورکن عمرش را در قبرهای گوناگون به‌ خاک می‌سپارد.

*عاشق آدم پرچانه‌ای هستم که با بستن دهانش بهشت را به ‌رویم می‌گشاید. (۱۴)

*گرسنگی، پرنده را از پرواز سیر می‌کند.

*عابر بدصدایی که آواز می‌خوانَد، شنوندگان را از شنیدن صدایش محروم می‌کند.

*ارزش آب، بسته به ‌میزان تشنگی است.(۱۵)

 

تأثیر‌پذیری پرویز شاپور از سیبرون

نویسنده ی مقاله ی «تلاشی برای راه‌یابی به دنیای طنز» (۱۶) می‌گوید: شاپور و سایر نویسندگانی که در سبک کاریکلماتور قلم می‌زنند، تحت‌تأثیر سیبرون، نویسنده ی فرانسوی، هستند. در اواخر سال ۱۳۴۶، نمونه‌هایی از کتاب دوجلدی این نویسنده با عنوان دفتر خاطرات بدون تاریخ به ترجمه ی پرویز نقیبی در مجله ی فردوسی چاپ شد. کتاب او سرشار از اندیشه‌ها و تصویرهای فلسفی و طنز است. نویسنده ی کتاب معتقد است که این نوع نوشته‌ها مثل شکلات درون جعبه می‌مانَد که یکی، بعدی را به دنبال می‌آورد و آدمی متوجه نمی‌شود؛ فقط موقعی دست از کار خواندن می‌کشد، که به سر‌حد دل‌به‌هم‌خوردگی برسد. بررسی نمونه‌هایی از کتاب سیبرون نشان می‌دهد که شباهت زیادی میان کاریکلماتورهای نویسندگان ما و نوشته‌های ژیلبرت سیبرون وجود دارد؛ مثال: «کسی که آخر از همه می‌خندد، تنها می‌خندد»، «در‌حال حاضر، جنگل درختان را پنهان می‌کند». می‌توان گفت اثر سیبرون به مثابه تلنگری است که نویسندگان کاریکلماتور‌نویس را به دنیای اندرز‌‌ دهندگان، مَثَل‌نویسان و صادر‌کنندگان جملات قصار هدایت کرده است.

تأثیر‌گذاری‌ شاپور بر نویسنده های پس از خود

پرویز شاپور آغازگر راهی بود که به‌سرعت جای خود را در ادبیات باز کرد و پیروان زیادی یافت. از جمله کسانی که راه شاپور را دنبال کرده‌اند، می‌توان به این نویسندگان اشاره کرد:

۱- جواد مجابی در کتابِ‌: یادداشت‌های آدم پرمدعا، تهران: بی‌تا، ۱۳۴۹.

۲- فریدون تنکابنی در کتاب‌های: الف) یادداشت‌های شهر شلوغ و اندیشه‌ها، نشریه ی پیشگام، تهران: بی‌تا؛ ب) پیاده ی شطرنج، تهران: نشر پیشگام، بی‌تا.

۳- یدالله رؤیایی در کتابِ من گذشته، امضا، تهران: نشر کاروان، ۱۳۸۱.

۴- نیک‌دست، حوریه: الف) فراتر از طنز، کاریکلماتورهای نوین، تهران: نشر پیوند نو، ۱۳۷۸.  ب) طنز آب‌رفته؛ لبخند مدرنیته، تهران: نشر پیوند نو، ۱۳۸۴.

کتاب های منتشرشده از شاپور

۱ـ کاریکلماتور‌ ۱، انتشارات نمونه، تهران: ۱۳۵۰؛

۲ـ کاریکلماتور ۲، انتشارات بامداد، تهران: ۱۳۵۴؛

۳ـ کاریکلماتور ۳، با گردباد می‌رقصم، تهران: انتشارت مروارید، ۱۳۵۴؛

۴ـ کاریکلماتور ۴: همه بر ملاقات آیینه می‌رویم، تهران: انتشارت مروارید، ۱۳۵۶؛

۵ـ کاریکلماتور ۵، انتشارات پرستش، تهران: ۱۳۶۶؛

۶ـ کاریکلماتور ۶، انتشارات مروارید، تهران: ۱۳۷۶؛

۷ـ کاریکلماتور ۷ : به نگاهم خوش آمدی، تهران: نشر گل آقا، ۱۳۷۸؛

۸ـ کاریکلماتور ۸ : پایین آمدن درخت از گربه، تهران: نشر مروارید، ۱۳۸۲؛

۹ـ فانتزی سنجاق قفلی، تهران: نشر پویش، ۱۳۵۵؛

۱۰ـ  تفریح‌نامه (طرح‌های مشترک بیژن اسدی‌پور و پرویز شاپور)، تهران: نشر مروارید، ۱۳۵۵؛

۱۱ـ گزیده ی کاریکلماتورهای پرویز شاپور، تهران: نشر مروارید،۱۳۷۱.

گزیده‌ای از کاریکلماتورهای او هم در سال ۱۹۹۱ در آمریکا به چاپ رسیده است. افزون بر این، بخشی از کتاب طراحان طنزاندیش ایران، تألیف ایران‌دخت محصص نیز به پرویز شاپور اختصاص دارد (۱۷).

کتاب‌شناسی کاریکلماتور

۱ـ ابراهیم شاهی، ابوالفضل: پرسیدن، راه را دورتر می‌کند، تهران: [بی‌نا]۱۳۸۲.

۲ـ الخاص، هانیبال: من حرف می‌زنم، تهران: نشر مجال،۱۳۸۳.

۳ـ باقرپور، مجید: سماقستان (کاریکلماتور)، قم: انتشارات مؤسسه ی فرهنگی سماء،۱۳۸۳.

۴ـ پورثانی، محمد:  «به‌بهانه ی بزرگداشت پرویز شاپور»، مجله ی شباب، سال دوم، شماره ی۱۲.

۵ـ تقی آبادی فراهانی، محمد: وقتی که واژه ها می‌اندیشند...!، سمرقند: نشر لنگرود،۱۳۸۶.

۶ـ جوکار، اسماعیل: حلوای عروس، سبزوار: نشر کاوش‌گر،۱۳۸۶.

۷ـ حسینی، حسن: «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، کار و کارگر، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۴.

۸ـ حیدری، یعقوب: «نگاهی به کاریکلماتور، تصویر زیبا از کلمات بی‌ریخت»، انتخاب، اردیبهشت ۱۳۸۲.

۹ـ خورشاهیان، هادی: در کلاس دیر‌وقت، تهران: نشر نگار و نیما،۱۳۸۳.

۱۰ـ دانشی، عباس: دو سه خطی‌ها، اصفهان: نشر عتیق عشق،۱۳۸۳.

۱۱ـ درم¬بخش، کامبیز: دفتر خاطرات فرشته‌ها، تهران: نشر افق،۱۳۸۵.

۱۲ـ ــــــــــــــ : میازار موری که دانه‌کش است، تهران: نشر افق،۱۳۸۵.

۱۳ـ رها، ابراهیم: چشم‌زخم یا دنیای زندونی راه‌راهه، تهران: نشر حوض نقره،۱۳۸۵.

۱۴ـ زیادلو، حسن: معلم... معلم عزیز، تهران: [بی‌نا]، ۱۳۶۹.

۱۵ـ شاهین، علی رضا: تصویر بی‌رنگ، تهران: نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،۱۳۸۶.

۱۶ـ شتابی‌وش، فاطمه: ترافیک در کوچه ی علی‌چپ، تهران: نشر آوای کلار، ۱۳۸۵ .

۱۷ـ شریف شاهی، محمد: بر دیوار  W.C، تهران: نشر سپاهان،۱۳۸۳.

۱۸ـ شفیعی طبرستانی، امیر: سیمای قلم، قم: نشر نسیم حیات،۱۳۸۰.

۱۹ـ شیری، فریاد: ماه مهمان چشمان تو بود، تهران: نشر سفیر علم،۱۳۸۲.

۲۰ـ صنعت پور امیری، حسین: عارفانه با قلم، تهران: نشر سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری،۱۳۷۸.

۲۱ـ صلاحی، عمران: «به‌یاد شاپور شاعر»، جهان کتاب، شماره های ۸۵ و ۸۶، شهریور ۱۳۷۸.

۲۲ـ عزیزمحمدی، فاطمه: «کاریکلماتور در وادی قابوس نامه»، آفتاب یزد، ۱۹ فروردین ۱۳۸۵.

۲۳ـ کاریکاتور و کاریکلماتور، تهران: گروه گرافیکی نشر دوایر،۱۳۸۴.

۲۴ـ «کاریکلماتور سی ساله شد بلکه بیش تر...»، کلک، شماره های ۷۶ و ۷۹، تیر و مهر،۱۳۷۵.

۲۵ـ مشتری نمی‌شوم حتی اگر ماه شوی. (جشنواره ی کاریکلماتور دانش جویان دانشگاه شاهد)، تهران: نشر آوای کلار،۱۳۸۵.

۲۶ـ مجوزی، پاکسیما: «پرویز شاپور رفت، گربه‌اش تنها ماند»، روزنامه ی ایران، ۲۴ مرداد ۱۳۷۴.

۲۷ـ نبوی، ابراهیم: «پرویز شاپور، دنیای گربه و سنجاق و ماهی ...»، نشاط، ۲۱ مرداد ۱۳۷۸.

پی‌نوشت ها:

۱ـ شمیسا: انواع ادبی، ۲۳۸.

۲ـ شاپور: پایین آمدن درخت از گربه، برگ های ۲۳ تا ۲۴.

۳ـ تفاوت میان موضوع (Subject) و مضمون آن است که موضوع، اندیشه ی کلی است که زیر‌بنای داستان یا شعر قرار می گیرد و درون‌مایه یا مضمون از آن به دست می‌آید.

۴ـ شاپور: گزیده ی کاریکلماتور شاپور، برگ های ۷ ـ۲۳.

۵ـ حسین‌پور: کاریکلماتورنویسی، برگ های ۹۸ ـ۱۰۴.

۶ـ نیک‌دست: «فراتر از طنز، کاریکلماتورهای نوین»، برگ های ۵ ـ۷.

۷ـ همان: ۵ تا ۸.

۸ـ فکاهه در لغت به معنی شوخی و مزاح است و گفتار، کردار و ظاهر شوخی‌آمیز را گویند. انگیزه ی خنده در فکاهه، نه غرض های شخصی است؛ آن‌گونه که در هجو است، نه اصلاح و ارشاد و آن‌چه که طنز دنبال می‌کند. انگیزه ی خنده در فکاهه، همان‌گونه که کانت می‌گوید، هیچ از آب درآمدن یک انتظار طولانی است و بس.

۹ـ سادات اشکوری: «طنز آب‌رفته، لب‌خند مدرنیته»، برگ های ۵۵ ـ۵۶.

۱۰ـ هایکو گونه‌ای از شعر غنایی ژاپنی است که معمولن از ۱۷ هجا تشکیل می شود. هایکو، تصویری از تجربه ی شهودی شاعر را به‌کمک کم ترین واژگان ارائه می دهد و اثر‌پذیری شاعر را از موضوع یا تصویری طبیعی می کند.

۱۱ـ نقاش سورئالیست روسی.

۱۲ـ نک به: جلالی: «نقد و بررسی کتاب پایین آمدن از درخت»،۱۳۸۳.

۱۳ـ شاپور:  کتاب کاریکلماتور ۲.

۱۴ـ شاپور: کتاب گزیده ی کاریکلماتور پرویز شاپور.

۱۵ـ شاپور: کاریکلماتور، کتاب ششم.

۱۶ـ نک به: شاپور: قلبم را با قلبت میزان می‌کنم

منابع:

جلالی، رضا: نقد و بررسی کتاب پایین آمدن درخت از گربه، نشریه ی کتاب خانه ی شرق،۱۳۸۳.

حسین پور، علی: کاریکلماتورنویسی، مجله ی رسانه ی دانشگاه (مجله ی علمی فرهنگی روابط عمومی دانشگاه کاشان)

سادات اشکوری، کاظم: «تلاشی برای راه یابی به دنیای طنز، یادی از پرویز شاپور»، نشریه ی آزما، شماره ی پنجم، آبان ۱۳۷۸.

شاپور، پرویز: پایین آمدن درخت از گربه، تهران: نشر مروارید،۱۳۸۲.

ـــــــــــ : گزیده ی کاریکلماتور شاپور، تهران: نشر مروارید، تهران:۱۳۷۱.

ـــــــــــ : شاپور، پرویز: قلبم را با قلبت میزان می¬کنم، تهران: نشر مروارید،۱۳۸۴.

شمیسا، سیروس: انواع ادبی، انتشارات طنز ایران، ج ۱، تهران: فردوس، ۱۳۷۸.

نیک دست، حوریه: «فراتر از طنز، کاریکلماتورهای نوین»، تهران: نشریه ی پیوند نو، ۱۳۷۸.

ـــــــــــــــ : «طنز آب رفته، لب‌خند و مدرنیته» تهران: نشریه ی نو، ۱۳۸۴.

از: شورای گسترش زبان فارسی

 

[ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

فرهنگ عامیانه - ترانه، گونه ی ادبی مستقل در ادبیات فارسی

سعید کریمی

الف ) پیش از شیدا

مانند بسیاری از هنرها تاریخ دقیقی برای پیدایش ترانه (یعنی سرودن شعر بر پایه ی ملودی) و این که چه کسی نخستین ترانه را سروده است نمی توان یافت. پیشینه ی ترانه سرایی در زبان پارسی به متن های ساسانی باز می گردد و "خسروانی" هایی که به باربد منسوب است. وی موسیقی دان و بربت نواز دربار خسرو پرویز بوده است که شعرهایش را با ساز می نواخته و می خوانده است. از او در متن های ادبی بسیار یاد شده و ۳۰ لحن او در ادبیات کلاسیک پارسی معروف است . نمونه ی خسروانی زیر را به وی نسبت داده اند:

قیصر، ماه را ماند و خاقان خورشید

که خواهد ماه پوشد که خواهد خورشید

در ادبیات پس از اسلام و با نفوذ ادبیات و عروض عرب، قالب ها و شکل های شعری آنان نیز به سرعت در میان ایرانیان رواج یافت. از این زمان تا دوره ی قاجاریه به صورت پراکنده به ترانه با تعبیرهای گوناگون اشاره شده است، مانند : حراره گویی که مقصود از حراره شعرهایی بوده است که توسط عامه ی مردم ساخته و خوانده می شده است. ترانه در متن های قدیمی عمومن به معنای رباعی به کار رفته است.

در هر صورت آن چه از این سال ها به دست ما رسیده،  ادبیات رسمی و قالب های کلاسیک است. این شعرها به همراه موسیقی بوده و به آواز خوانده می شده است، ولی شعرهایی که خارج از قالب های کلاسیک و تنها برای اجرای موسیقیایی سروده شده در دست نیست. تنها می توان به "فهلویات" اشاره کرد که در قالب دو بیتی، در بحر هزج و به زبان ها و لهجه های محلی توسط عامه سروده و همراه با ساز خوانده می شده است. قدیمی ترین نمونه های فهلویات ، دوبیتی های منسوب به بابا طاهر است.

 

ب ) دوره ی نخست ( ١٢۵٠- ١٣١٩)

 

تعریفی که امروزه از ترانه و ترانه سرایی ارایه می شود، با علی اکبرخان شیرازی  متخلص به شیدا (١٢٢٢- ١٢٨۵ ش مدفون در ابن بابویه شهر ری) آغاز می شود. او بی شک و از نظر بسیاری، احیاگر هنر ترانه سرایی در دوره ی معاصر ایران است که با آگاهی  و تسلط بر ظرایف شعر و موسیقی به تصنیف سازی پرداخت و به آن وجه ادبی بخشید. قدیمی ترین تصنیف هایی که  امروزه به صورت کامل در اختیار داریم، از شیداست. تصنیف هایی چون: امشب شب مهتابه، بت چین ، دوش دوش، عقرب زلف کجت، شب وصل، سلسله ی موی دوست، در فکر تو بودم، صورتگر نقاش چین و . . .

 

تا پیش از شیدا، تصنیف دارای شکل ادبی و رسمی نبوده و دارای عبارت هایی گاه سخیف و مبتذل  بوده است و توسط خواننده های دوره گرد اجرا می شده است نمونه هایی از این ترانه ها در کتاب کوچه ی شاملو  گرد آمده است.

برای نمونه :

آلو آلو آلو آلو آلوچه

قر ِ خوب خوب می خوای، بزن تو کوچه

آلو آلو آلوچه آلو

نومزد بازی خوبه پهلو به پهلو

و مانند آن.

و یا هجویه ایی که  مردم برای مظفر الدین شاه ساخته بودند با این آغاز:

آبجی مظفر اومده، بلگ ِ چغندر اومده.

عارف قزوینی در باره ی شیدا می گوید: «مرحوم میرزا علی اکبر شیدا تغییراتی در تصنیف داد و اغلب تصنیفاتش  دارای آهنگ دلنشین است، مختصر سه تاری هم می نواخت و تصنیف را اغلب نصف شب در راز و نیاز و تنهایی درست می کرد.».

ابوالقاسم عارف قزوینی (۵ ١٢٩- ١٣١٢ش) در این دوره با سرودن اشعار با هیجان ملی میهنی و اجرای آن ها در کنسرت هایش، محبوبیت فوق العاده ای در میان خاص و عام کسب کرد. تا آن روزگار شکل عرضه ی موسیقی عمومن مجالس بزمی بود. عارف برای نخستین بار اجرای کنسرت در ایران را بنیاد نهاد و موسیقی و ترانه را به عنوان هنری جدی، رسمی و تأثیرگذار به همگان شناساند. از عارف بیست و نه ترانه به یادگار مانده است که بیش تر آن ها بارها و بارها توسط خوانندگان متعدد اجرای مجدد شده است. چند تن از مشهورترین آن ها به شرح ذیل است:

آمان آمان (در دستگاه شور با مطلع : ای آمان از فراقت آمان – به مناسبت ورود فاتحان به تهران در سال ١٢٨۵ش ) افتخار آفاق (در سه گاه) از خون جوانان وطن لاله دمیده (در دشتی و به هنگام گشایش دوره ی دوم مجلس شورای ملی) ننگ آن خانه که مهمان ز در خان برود (در افشاری و به هنگام اولتیماتوم روسیه برای اخراج مورگان شوستر امریکایی از ایران)  از کفم رها شد قرار ِ دل (در افشاری) چه شورها (در شور و به مناسبت آگاهی از مقاصد ننگین عثمانی نسبت به آذربایجان) گریه کن (در دشتی و به مناسبت مرگ کلنل محمد تقی خان پسیان) بهار دلکش (در ابوعطا ) و . . .

از دیگر ترانه سرایان این دوره باید از امیر جاهد و ملک الشعرا بهار نام برد . امیرجاهد ( ١٢٧۴- ١٣۵۶) ترانه سازی با ذوق و توانا بود و بیش تر آثارش برای نخستین بار با صدای قمر و تار ارسلان درگاهی اجرا شده است. از ترانه های مشهور وی باید به: امان از این دل که داد (در سه گاه) در بهار امید (در افشاری) هزار دستان به چمن (در چهار گاه) و ملک الشعرا بهار از نخستین  شاعران مطرح زمان خویش است که به ترانه سرایی به صورت اصیل آن یعنی سرودن شعر بر پایه ی ملودی پرداخته و آثار ماندگاری نیز از خود به یادگار گذاشته است. مانند: مرغ سحر (در ماهور با آهنگ مرتضی خان نی داود ) ز من نگارم (در ماهور با آهنگ درویش خان)

در این دوره به جز ابداع کنسرت، شاهد نخستین نمونه های ضبط  آثار موسیقیایی هستیم که البته با توجه به کمبود امکانات در داخل کشور، بیش تر این صفحه ها در هند، لبنان و آلمان ضبط شده اند.

ج ) دوره ی دوم ( ١٣١٩- ١٣۴٩ش)

با تأسیس رادیو در سال ١٣١٩ش و تغییر و تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پس از شهریور بیست در کشور، موسیقی و پیرو آن ترانه سرایی رنگ و بویی دیگر می یابد. از این دوره رادیو به عنوان رسانه ای فراگیر که در دسترس همگان قرار دارد، به مهم ترین و تأثیر گذارترین جایگاه عرضه ی موسیقی آن سال ها و تعیین کننده ی ذائقه ی موسیقیایی جامعه بدل می شود و تا دهه های بعد این نقش را حفظ می کند. مهم ترین جریان های قابل بررسی موسیقی آن سال ها در رادیو و سینما شکل می گیرد  که البته در این میان رادیو رسانه ی مؤثرتری ست.

سال ١٣٣۵ش در رادیو به کوشش زنده یاد داود پیرنیا برنامه ی "گل های جاویدان" و پیرو آن در سال ها ی بعد برنامه های "گل های رنگارنگ" ، "برگ سبز" ، "یک شاخه گل" و "گل های صحرایی" شکل می گیرد . این برنامه ها به طور هفتگی و منظم تا سال ۵٧ ش پخش می شد که به اجرای موسیقی ایرانی اختصاص داشت و در دو بخش آواز و ترانه با دکلمه ی برگزیده از شعرهای کلاسیک پارسی همراه بود. مهم ترین و ماندگارترین آثار موسیقی ردیفی ( آواز و تصنیف ) سده ی معاصر در این برنامه ها اجرا شده است. برجسته ترین هنرمندان موسیقی معاصر در این برنامه ها همکاری داشته اند. از آن جمله اند:

آهنگ سازانی چون : روح اله خالقی ، مجید وفادار ، علی تجویدی ، مرتضی محجوبی ، مهدی خالدی ، پرویز یاحقی ، حبیب اله بدیعی ، جواد معروفی ، انوشیروان روحانی ، همایون خرم ، اسداله ملک ، عطا اله خرم و  . . .

خوانندگانی چون: دلکش ، مرضیه ، بنان ، محمودی خوانساری ، ایرج ، علی اکبر گلپایگانی ، الهه ، پوران ،  محمد رضا شجریان ، عبدالوهاب شهیدی و . . .

و البته ترانه سرایانی که به آنان  " ترانه سرایان کلاسیک " نیز گفته می شود هر چند تعدادی ترانه نیز از اینان می توان یافت که در این طیف قرار نمی گیرد. کسانی چون: رهی معیری ، معینی کرمانشاهی ، بیژن ترقی ، بهادر یگانه ، اسماعیل نواب صفا ، تورج نگهبان ، پرویز وکیلی و . . . از ویژگی های " ترانه سرایی کلاسیک " تقدم ملودی بر کلام است که عمومن زبانی رسمی با مختصات و زیبایی شناسی "سبک بازگشت" و عمومن همان مضمون ها ولی در قالب ترانه است. در هر صورت، این ترانه ها در آن سال ها محبوبیت و مقبولیتی فراوان داشتند و هنوز  هم در موسیقی ردیفی به جز کارهایی جسته و گریخته ، همان زبان و حتا فرم ملودی نویسی رواج دارد.

از سال ١٣٢٧ش صنعت سینمای ایران شکل حرفه ای به خود می گیرد و از سال های آغازین دهه ی ۳۰، آن چه که بعدها "فیلم فارسی" نامیده شد، پدید آمد و تا سال ها به عنوان تنها جریان سینمایی کشور به حیات خود ادامه داد و هنوز هم البته در قید حیات است.

یکی از نخستین فیلم های پر فروش سال ١٣٢٧ش فیلمی است از دکتر کوشان به نام : "توفان زندگی". این فیلم به ماجرای عشقی یکی از اعضای ارکستر سمفونیک تهران اختصاص دارد. ترانه های این فیلم را زنده یاد روح اله خالقی ساخته و تنظیم کرده و بنان نیز آن ها راخوانده است . بنان  "گوشه ی دیلمان" را نیز گویا برای نخستین بار در این فیلم  خوانده است. از یک سو موفقیت این فیلم و از سویی دیگر تقلید سینماگران آن سال ها از سینمای مصر و هند، سبب شد تا اجرای ترانه در متن فیلم به عنصری جدایی ناپذیر در "فیلم فارسی" تبدیل شود.

سال های آغازین این حرکت در دهه ی سی، با آثار هنرمندان برجسته آن سال ها همراه است. ولی کم کم  سر و کله ی نابلدها در موسیقی و آواز نیز پیدا می شود و ترانه در ورطه ای گرفتار می شود که سرانجام آن به " نی ناش ناش ناشم من " می رسد. این جریان را می توان " آهنگ فارسی" نامید و این ترانه ها تا سال ها تنها در سینما و احیانن در "صفحه فروشی ها " شنیده می شد. ولی از سال های میانی دهه ی پنجاه، رادیو و تلویزیون نیز به عرضه ی این آثار می پردازند. جعفر پورهاشمی از پیشروان این جریان،  فیلم نامه نویس و کارگردان بود که ترانه های فیلمش را نیز خودش می نوشت و می ساخت و پای کسانی چون: آفت و مهوش را به عالم خوانندگی در سینما باز کرد و این نوع خوانندگی، آهنگ سازی و ترانه سرایی هیچ گاه دست از سر موسیقی ایران بر نداشت. زیاده روی در این جریان تا بدانجا پیش رفت که در هر فیلم فارسی به هر بهانه ای و در بسیاری هنگام، بدون بهانه، قهرمان فیلم را به کاباره می کشاندند تا بیننده شاهد اجرای کامل آهنگی ضربی و رقص های همراه آن باشد. اهمیت این آهنگ ها به نوعی بود که عمومن پیش از ساخت فیلم با هماهنگی کارگردان و هنرپیشه های نقش اول، ساخته می شد. رد پای این سنت حتا در فیلم " قیصر" مسعود کیمیایی که خود پیشرو  موج نوی سینمای ایران است نیز به چشم می خورد.  

د ) دوره ی سوم ( ١٣۵٠-  ١٣۵٧ش)

هم زمان با موج سینمای ایران در اواخر دهه ی چهل، جریان تازه ای در ترانه سرایی ایران شکل گرفت که بعدها " ترانه سرایی نوین" نامیده شد. بسیاری ترانه ی "دو ماهی" شهیار قنبری را  آغازگر این جریان می دانند. ترانه ای با صدای گوگوش ، آهنگ بابک افشار و تنظیم واروژان با این آغاز:

ما دو تا ماهی بودیم     توی دریای کبود

خالی از اشکای شور   خالی از بود و نبود

و . . .

این ترانه در زمستان سال ۴٩ نوشته و در بهار سال ۵۰  منتشر می شود و مورد استقبال مردم نیز قرار می گیرد (۱). خیلی زود ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و بعدها کسانی چون زویا زاکاریان ، منصور تهرانی و . . .  به این جریان می پیوندند و به نوشتن آثاری می پردازند که از یک سو  مقبولیت و محبوبیت در میان عامه ی مردم  پیدا می کند و از سوی دیگر  وجه ی ادبی و رسمی  خود را دارند و  از این دوره می توان "ترانه" را به عنوان  " ژانری مستقل در ادبیات ایران " بررسی کرد.

بدین ترتیب "ترانه سرایی نوین" با تاخیری پنجاه ساله نسبت به شعر معاصر، از زیر سایه ی سنگین شعر کلاسیک رها می گردد و به عنوان عنصری پویا ( و نه تفننی ) در زندگی شهروند معاصر ایرانی زندگی خود را آغاز می کند. این جریان سبب شد تا نوع ترانه ی جدی در سینمای آن سال ها نیز مطرح شود و در این رهگذار بسیارند ترانه هایی که در ابعادی بالاتر و موثرتر از خود ِ فیلم به ماندگاری و محبوبیت رسیده اند.

به جز پیدایش ترانه نوین ، جریان های زیر را نیز در این دوره می توان مورد توجه قرار داد:

-  قدرت یافتن شرکت های تولید و پخش صفحه و کاست و تاثیر آن ها بر تولیدات موسیقیایی

-  افول رادیو از سویی و رواج تلویزیون و نقشی که تلویزیون از این دهه در شکل دهی ذائقه ی شنیداری و دیداری جامعه ایفا می کند.

-  رواج فرهنگ کاباره داری در این سال ها، که پای بسیاری از هنرمندان مطرح و صاحب نام موسیقی معاصر را به کاباره ها می کشاند و همچنین تقلید از موسیقی عربی در این نوع آهنگ ها.

ه ) دوره ی چهارم ( ١٣۵٧تا امروز )

این دوره را می توان دنباله ای از دوره ی سوم دانست ولی آن چه موجب این تفکیک می شود، رخ دادن انقلاب بهمن سال ۵٧ و پیامدهای آن در مسایل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور است. جریان های مهم این دوره را می توان به شیوه ی زیر دسته بندی کرد:

-  جریان موسیقی ردیفی با رویکردی جدید نسبت به روند "برنامه ی گل ها"  ، تفاوت این رویکرد را می توان در صدا دهی ارکستر، نوع ملودی نویسی و اجرای آواز و کلام مشاهده کرد که حاصل کار دو گروه مهم موسیقی در فاصله ی  سال های ۵۵ - ۶٢ است:

الف)  گروه شیدا به سرپرستی محمد رضا لطفی  (تأسیس در سال ۱۳۵۴)

ب)  گروه عارف به سرپرستی حسین علی زاده    (تأسیس در سال ۱۳۵۵)

نام این دو گروه حکایت ازبازگشت به سنت تصنیف سازی دوره ای اول ترانه سرایی، با خلاقیت هایی جدید، دارد.

-  از سال ١٣۶۰ تا ١٣٧۶ موسیقی پاپ و اساسن ترانه نویسی در داخل کشور تعطیل می شود و آن چه که مدیریت دولتی در عرصه ی فرهنگ به عنوان خوراک فرهنگی از طریق رادیو و تلویزیون به جامعه تزریق می کند، موسیقی ای است که عنوان  ترانه های "گل و بلبلی" را به خود گرفت. در دهه ی ۶۰ به جز سرودهای مناسبتی صدا و سیما تنها خواندن شعرهای کلاسیک و گاه نیز نیمایی مجاز بود و این آهنگ ها در تلویزیون همواره با منظره هایی از چشمه و جنگل و . . .  پخش می شد. صدا و سیما از سال های نخست دهه ی هفتاد با اندکی آسان گیری، دست به تولید آثار "گل و بلبلی" پاپ می زند، با ملودی و طرز خواندن و کلامی که در ذهن مخاطبان سابقه ی تاریخی ندارد.  مسئولان در این دوره اصرار دارند تا برای نمونه  "بهار  را صدا بزن" را به عنوان ترانه و موسیقی آرمانی به شنونده تحمیل کنند، ولی این جریان راه به جایی نبرد و نتیجه ای در بر نداشت جز انبوهی آثار ساخته شده ی دولتی که در بایگانی صدا و سیما ماندند و پیامدهایی که سپس از رهگذار این خلاء، گریبانگیر  موسیقی داخل کشور شد.

-  در اواخر دهه ی پنجاه با توجه به جو فرهنگی و سیاسی حاکم بر کشور، بسیاری از فعالان موسیقی به خارج از کشور مهاجرت کردند و برخی هم که به امید گشایشی در کشور مانده بودند، در اوایل دهه ی شصت تن به غربت دادند. در این میان عده ای نیز در کشور ماندند و اگر فعالیتی داشتند، در آن به تولید آثاری متفاوت با ساخته های پیشین خود پرداختند.

اجتماع ایرانیان در لوس آنجلس و پیرو  آن نیاز به خوراک موسیقیایی سبب گردید تا هنرمندان مهاجر در غربت به ادامه ی روند حرفه ای خود بپردازند که البته عمومن به ارزشمندی و قدرت تولیدهای پیشینشان در وطن نبود. اواسط ِ دهه ی شصت با ظهور ِ چهره هایی در موسیقی ِ خارج از کشور همراه بود که تنها خاطره ای دور از وطن داشتند و بسیاری زاده شده در  آن جا بودند و زبان مادریشان را نیز به سختی صحبت می کردند. در نتیجه ی این مساله و نوع چرخه ی اقتصادی این آثار در آن جا، موسیقی جدیدی به نام "موسیقی لوس آنجلسی" شکل گرفت که با توجه به تعطیلی بازار تولید داخلی، به محبوبیت و مقبولیت فراوانی دست یافت و هر آن چه در آن جا تولید شد، در ایران به عنوان " اسلوب زیبایی شناسی "در ذهن مخاطب جا خوش کرد و مدیران فرهنگی وطنی هنگامی به خود آمدند که دیگر دیر شده بود.

-  از سال  ۱۳۷۶چهره ی فرهنگی کشور تغییر کرد و اندکی گشوده شد و  تولید موسیقی پاپ در داخل از سر گرفته  شد. با توجه به رکود بیست ساله ی تولید موسیقی پاپ،  سال های آغازین این حرکت  منطقن با تولید آثاری آغاز گردید که ادامه دهنده ی جریان های منقطع بیست سال پیش بود. ولی رفته رفته بیش تر این آثار شکل مستقلی به خود گرفت.

با وجود تعطیلی بیست ساله ی آموزش در زمینه های آهنگ سازی، خوانندگی و ترانه سرایی و با وجود کمبود امکانات عرضه در رسانه های عمومی (نوع برخورد صدا و سیما با موسیقی پاپ) و اجرای کنسرت و همچنین اعمال ممیزی های سلیقه ای از سوی وزارت ارشاد،  اکنون شاهد آن هستیم که آثار  تولید شده در داخل کشور  به جز در مقوله هایی چون امکانات صدا برداری، از آثار تولید شده در خارج از کشور چیزی کم ندارند و باعث پیروی بسیاری از لوس آنجلس نشینان از این آثار نیز شده اند.

لازم به گفتن است که با آن که بیش از یک صد سال از عمر ترانه سرایی معاصر در ایران می گذرد، تازه در سال های اخیر است که نخستین گام ها در زمینه ی ارایه ی نظریه های تئوریک و تبیین معیارهای زیبایی شناختی ترانه سرایی برداشته شده است. از چند سال گذشته نیز بسیاری از خوانندگان و آهنگ سازان مطرح و به نام مقیم در خارج از کشور با ترانه سرایان ساکن داخلی همکاری داشته و دارند و این موضوع هر سال روند رو به رشدی را تجربه می کند و آثار تولید شده در داخل کشور جزو آثار پر فروش و قابل توجه در خارج نیز می گردند.

* * *

منابع :

سرگذشت موسیقی ایران، روح اله خالقی

نام نامه ی موسیقی ایران زمین، مهدی ستایشگر

فیلم شناخت سینمای ایران (جلدهای ١ تا ۴ )، غلام حیدری

پانوشت :

 ١-  از آن جا که هم دوره ای های شهیار و از کسانی چون: فرهاد، اردلان سرفراز و زویا نیز بر همین  عقیده اند که ترانه ی نوین با این ترانه و ترانه ی دیگری از شهیار با نام " جمعه " آغاز می شود،  بحث درباره ی این که آیا سنگ بنای "ترانه سرایی نوین" با این ترانه بنا نهاده می شود و آیا ترانه های دیگری از شهیار یا کسان دیگر نیز می توان یافت که در این طیف قرار بگیرد و اساسن آیا این ترانه تمام مختصات ترانه ی نوین را دارد ؟ در این مجال ضروری به نظر نمی رسد.

 

 

[ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

فرهنگ عامه - اسم محلات قدیمی تهران و علت نامگذاری شان

سید خندان

سیدخندان پیرمردی دانا و البته خنده‌رو بوده که پیش گویی‌های او زبانزده مردم بوده است. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به همین پیرمرد بوده است. البته بعدها نام سید خندان بر ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران هم اطلاق می‌شده است.

فرمانیه

در گذشته املاک زمین‌های این منطقه متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.

فرحزاد

این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.

شهرک غرب

دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.‌‌

آجودانیه

آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.

اقدسیه

نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد. جماران

زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می‌آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده‌ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگ‌های بزرگ به دست می‌آمده ‌است‌، آن‌جا را جمران‌، یعنی محل به‌دست آمدن جمر نامیده‌اند.

پل رومی

پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می‌کرده است. عده‌ای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلال‌الدین رومی گرفته‌شده است‌.

جوادیه

(در جنوب تهران) بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.

داودیه

(بین میرداماد و ظفر) میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش‌، میرزا داودخان‌، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت‌.

درکه

اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می‌شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می‌شده است دانسته‌اند.

دزاشیب

(در نزدیکی تجریش) روایت شده است که قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.

قلهک

کلمه قلهک از دو کلمه "قله‌" و "ک‌" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله‌، مخفف کلات به معنای قلعه است‌. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاه‌های لشگرک‌، ونک و شمیران بوده است‌، به آن( قله- هک) گفته شده است‌.

کامرانیه

زمین‌های این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان‌، وزیر امور خارجه‌تعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه‌، با خرید زمین‌های حصاربوعلی‌، جماران و نیاوران‌، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمین‌ها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.

محمودیه

( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک) در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش‌، محمودخان احتشام‌السلطنه‌، محمودیه نامید.

نیاوران

نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت‌) ؛"ور" (صاحب‌) و "ان‌" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت‌.

ونک

نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون‌) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر می‌شود.

یوسف آباد

منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفی‌الممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.

پل چوبی

قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه‌هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازه‌ها، دروازه شمیران بود با خندق‌هایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن‌، از پلی چوبی استفاده می‌شد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست‌، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.

شمیران

نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است. همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می‌گفتند و همچنین برخی نیز معتقدند که‌ یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.

گیشا

نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) است.

منیریه

(در جنوب ولیعصر) منیریه در زمان قاجار یکی از محله‌های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامران‌میرزا، یکی از صاحب‌منصبان قاجر، به نام منیر گرفته شده‌است

[ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٠ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

مهدویّت - آخرالزمان 

چکیده

آخرالزمان یا پایان دوران اصطلاحی است که در فرهنگ عامه مسلمانان بکار می‌رود و به معنی زمانی است که در آن مهدی موعود عج ظهور می‌کند و تحولاتی عظیم در عالم واقع می‌شود. این مفهوم، که انبیاء الهی علیهم‌السلام نیز با آن آشنا بوده‌اند در کتب آسمانی یافت می‌شود. موضوع آخرالزمان و ظهور تقریبا در میان تمام فرق اسلامی پذیرفته شده است و اختصاص به تشیع ندارد اما اینکه مهدی موعود چه کسی است، آیا اکنون زنده است یا در آینده به دنیا می‌آید مورد اختلاف است. در قرآن کریم آیات بسیاری وجود دارد که برخی صراحتا و برخی دیگر به استناد احادیث، مربوط به آخرالزمان و ظهور امام زمان عج می‌ باشد. همچنین تعداد کثیری از روایات در منابع یافت می‌شود که بیان‌ کننده وقایعی عظیم، عجیب و شدید است که در آخرالزمان و پس از ظهور رخ می‌دهد. دو رویکرد نسبت به این احادیث در میان دانشمندان مسلمان به چشم می‌خورد. برخی این وقایع را به مقولات امروزی تعبیر می‌کنند و اسباب آن ‌ها را تکنولوژیک می‌پندارند، اما برخی دیگر چنین وقایعی را معلول تغییراتی می‌دانند که در پهنه آسمان‌ها و زمین رخ می‌دهد و عقیده دارند در آخرالزمان دنیا و قوانین مادی دگرگون شده و قوانینی جدید جایگزین آن می‌شود. ضرورت اعتقاد به آخرالزمان موضوعی است که در قرآن ، احادیث و تعلیمات انبیاء پیشین بر آن  تأکید شده است. به باور برخی از دانشمندان برپایی ملک عظیم اهل‌بیت ع پس از ظهور، آرمانی است که بشر از ابتدا دنبال می‌‌کرده و انبیاء الهی در این مسیر تلاش می‌نمودند و اقوام خود را با این موضوع آشنا و در این راستا حرکت می‌دادند. در مقابل این هدف، دشمنان انسانیت در طول تاریخ در این مسیر سنگ‌اندازی می‌کردند و اکنون نیز در تلاش هستند تا مانع نیل انسان به آرمان خویش شوند. بنابراین بر انسان‌ها در جبهه حق لازم است عزم خویش را جزم کرده، نقص‌های گذشته را اصلاح و عقب‌ماندگی ها را جبران نمایند تا در مجموع از جبهه باطل پیشی گرفته و مسیر را برای وصول به هدف هموار سازند. مقدمه‹‹آخرالزمان›› یا پایان دوران همانگونه که از نام آن برمی‌آید به انتهای یک دوره اطلاق می‌شود و مقطعی از زمان است که در آن تغییر از یک دوره به دوره‌ای جدید رخ می‌دهد.  از آنجا که اکنون دوره دنیا برپاست آخرالزمان به انتهای دوره دنیا مربوط می‌شود.1  آخرالزمان از دیدگاه ادیان به دورانی گفته می‌شود که وقایعی عظیم و عجیب در آن رخ می‌دهد و حاکی از انتهای زندگی به شیوه فعلی بر روی زمین است. انتظار می‌رود با سپری شدن آخرالزمان دوره جدیدی فرا برسد که بسیار با وضعیت پیشین آن متفاوت باشد. همچنین در این زمان است که ادیان الهی به ظهور مردی بشارت داده اند که ظلم و جور را از زمین بر می‌چیند و آن را پر از عدل و داد می‌سازد.2 نمونه چنین بشارت هایی در کتب آسمانی آمده است.

 

 آخرالزمان در ادیان یهود

تصور آخر الزمان به معنی پایان دوره جهان و پیوستن آن به قیامت کبری در دین یهود از سده‌های دوم و سوم قبل از میلاد پیدا شده، پیش از این زمان بنی‌اسرائیل که خود را قوم برگزیده خداوند می‌دانستند، در انتظار روزی بودند که در آن وعده الهی تحقق یابد و خداوند قوم برگزیده خود را در سرزمین موعود مستقر، و دشمنان آن را نابود کند، و عدل و احسان خود را بر سراسر جهان بگستراند. در دوره‌های بعد از حکومت حضرت داوود و سلیمان ع که این قوم از لحاظ دینی و اخلاقی گرفتار فساد و انحطاط شده و گرایش به شرک و الحاد در میان آنان شدت گرفته بود، غایت این آرزو و انتظار بازگشت قدرت و وحدت و خلوص دوران گذشته بود و انتظار زمانی می‌رفت که خداوند بار دیگر پیشوائی بفرستد و قوم را از تیره بختی نجات دهد.

آخرالزمان در مسیحیت: 

نظریاتی که درباره آخر الزمان در چهار انجیل آمده است یکسان نیست. ولی به طور کلی وقوع آخر الزمان به صورت‌های زیر بیان شده است:

1 - الیاس باید پیش از آمدن مسیح بیاید و ظهور وی وقوع داوری بزرگ را اعلام کند.

 -2بعد از مرگ مسیح و رستاخیز و صعود او، در هنگام رجعت او این واقعه محقق می‌گردد.

 -3رجعت عیسی و آغاز روز بزرگ و داوری نهائی، ناگهانی است وهیچ علامتی ندارد.

4- حوادثی پیش از رجعت مسیح در جهان روی میدهد که از آن جمله جنگ‌ها و بلاهالی سخت و زلزله است.

آخرالزمان در دین زرتشت:

در گاهان (گاثها)که سروده‌های خود زرتشت است و در آنها می‌توان عقاید وی را یافت اشاره چندانی به پایان جهان نشده است، اما چنین می‌نماید که در بندی از گاهان (یسن ۴۳ بند ۳) سخن از مردی است که در آینده می‌آید و راه نجات را می‌یابد، همچنین در گاهان چند بار به واژه سوشینت بر میخوریم که در ادبیات بعدی زرتشت به صورت سوشیانس در آمده و منجی نهائی زرتشتی به شمار می‌آید.3

بشارت ادیان الهی به ظهور منجی در کتب آسمانی، مطالبی دیده می‌شود که محتوای آن، نشان‌دهنده آشنایی پیامبران الهی با آخرالزمان و مقوله ظهور است. در زیر، چند نمونه از این مطالب آمده است: 

انجیل :کمرهای خود را بسته، چراغ‌های خود را افروخته بدارید. و شما مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را می‌کشند که چه وقت از عروسی مراجعت کند. تا هر وقت آید و در را بکوبد، بی‌درنگ برای او باز کنند. خوشا به حال آن غلامان که آقای ایشان چون آید، ایشان را بیدار یابد... پس شما نیز مستعد باشید، زیرا در ساعتی که گمان نمی‌برید پسر انسان می‌آید. انجیل لوقا فصل 12، بندهای 35و36 

تورات : و نهالی از تنه یسی* بیرون آمده، شاخه‌ای از ریشه‌هایش خواهد شکفت و روح خدا بر او قرار خواهد گرفت. مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد و به جهت مظلومان زمین به راستی حکم خواهد کرد. گرگ با بره سکونت خواهد کرد و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید و گوساله و شیر پرواری با هم، و طفل کوچک آنها را خواهد راند. در تمامی کوه مقدس من، ضرر و فسادی نخواهند کرد زیرا که جهان از معرفت خداوند پر خواهد شد. * بنا به نوشته قاموس مقدس ص 951، «یسی» به معنی قوی، نام پدر حضرت داود ع است. تورات، اشعیا نبی، فصل 11، بندهای 1 تا 10 زبور:زیرا که شریران منقطع خواهند شد و اما منتظران خداوند، وارث زمین خواهند شد، هان بعد از اندک زمانی شریر نخواهد بود. در مکانش تأمل خواهی کرد و نخواهد بود. و اما حلیمان وارثان زمین خواهند شد... و میراث آنها خواهد بود تا ابدالآباد.عهد عتیق، کتاب مزامیر، مزمور 37، بندهای 9 تا 12 و 17تا 18

 منابع زرتشتیان:سوشیانس(نجات دهنده بزرگ) دین را به جهان رواج دهد، فقر و تنگدستی را ریشه‌کن سازد. ایزدان را از دست اهریمن نجات داده، مردم جهان را هم‌فکر و هم‌گفتار و هم‌کردار گرداند.جاماسب نامه، ص121 

منابع هندوها:این مظهر و یشنو(مظهر دهم) در انقضای کلی یا عصر آهن سوار بر اسب سفیدی در حالیکه شمشیر برهنه درخشانی به صورت ستاره دنباله‌دار در دست دارد ظاهر می‌شود و شریران را تماما هلاک می‌سازد و خلقت را از نو تجدید و پاکی را رجعت خواهد داد... این مظهر دهم در انقضای عالم ظهور خواهد کرد.اوپانیشاد، ص737

 

 آخرالزمان در اسلام موضوع ظهور مصلح در آخرالزمان در اسلام بسیار قدیمی و ریشه‌دار است و اختصاص به تشیع ندارد بلکه اتصال آن بوضوح به نبی اکرم ص می‌باشد.( کلیات عقاید مربوط به آخرالزمان از جمله مطالبی است که تقریباً در میان همة فرقه‌های بزرگ اسلام پذیرفته شده است، ولی اینکه آیا تحولات آخرالزمان با ظهور مهدی موعود پدیدار خواهد شد نیز اینکه مهدی موعود چه کسی است، مورد اختلاف است.هم اکنون بیش از 50 جلد کتاب مستقل، از علمای اهل سنت پیرامون حضرت مهدی عج در دست است. نخستین کتابی که از طرف علمای اهل سنت در حق آن حضرت نگارش یافته، کتاب «صاحب‌الزمان» است که مؤلف آن متوفی سال 275 هجری است و احتمالا این کتاب پیش از ولادت حضرت بقیة الله(255 هجری) نگاشته شده است. مسئله مهدویت به صورت یکی از ضروریات دین اسلام در آمده است که منکر آن از آیین اسلام بیرون خواهد بود و آن، مضمون حدیثی است که علمای اهل سنت از پیامبر اکرم ص روایت کرده‌اند: «من کذّب بالمهدی فقد کفر» هر کس مهدی را انکار کند به راستی کافر است. عقدالدرر ص157، تألیف یوسف بن یحیی المقدسی الشافعی گروهی از علمای اهل سنت به مضمون این حدیث فتوا داده‌اند.4 آخرالزمان در قرآندانشمندان مسلمان برخی از آیات قرآن را به استناد احادیث ذیل آن آیات، مرتبط با آخرالزمان و ظهور دانسته‌اند. در حالیکه برخی دیگر از آیات صراحتاً مربوط به آخرالزمان می‌باشد. در مجموع، آیاتی از قرآن که به آخرالزمان و ظهور می‌پردازد «آیات المهدی عج» نامیده می‌شوند. 5 آخرالزمان در احادیثاحادیث آخرالزمان را بسیاری از دانشمندان شیعه و اهل سنت روایت کرده‌اند6. در اینگونه احادیث وقایع بسیاری ذکر شده‌اند که در آخرالزمان رخ می‌دهند و تحت عنوان کلی «علایم آخرالزمان» یا «اشراط الساعه» نام برده می‌‌شوند. به برخی از این نشانه‌ها «علایم حتمی» اطلاق شده است و به برخی دیگر «علایم احتمالی»7. عنوان برخی از این وقایع در ادامه آمده ‌است:

 ۱ - خروج سفیانى (بنا به اعتقاد شیعه: سفیانى، یکى از طاغوتهاى مقدّس مآب از نسل ابوسفیان است و در شام به دست سپاه مهدى شکست خورده و کشته مى شود).

۲ - کشته شدن سیّدِ حسنى (بنا به اعتقاد شیعه: جوان خوش صورت از آل امام حسن با سپاهش به حمایت از امام مهدی برمى خیزد و سرانجام، کشته می‌شود).

۳ - اختلاف بنى عبّاس در ریاست دنیا.

۴ - گرفتن خورشید در نیمه ماه رمضان.

۵ - گرفتن ماه در آخر آن ماه، برخلاف عادت (و نظم فلکى)

۶ - فرو رفتن زمین بیداء (زمین بین مکّه و مدینه)

.۷ - فرو رفتن زمین در نقطه اى از مشرق و مغرب

 .۸ - توقّف خورشید، هنگام اوّل ظهر تا وسط وقت عصر

.۹ - طلوع خورشید از مغرب

 .۱۰ - کشتن « نفس زکیّه » در پشت کوفه همراه هفتاد نفر از یارانش

.۱۱ - سر بریدن یک مرد هاشمى بین حجرالاسود و مقام ابراهیم

.۱۲ - ویران شدن دیوار مسجد کوفه

.۱۳ - به اهتزاز درآمدن پرچمهاى سیاه از جانب خراسان

.۱۴ - خروج یمانى (بنا به اعتقاد شیعه: یمانى از مردان نیک و طرفدار امام زمان است ) که به حمایت از مهدی ، با سپاه خود برمى خیزد

.۱۵ - ظهور مغربى در مصر و حکومت او بر مردم شام

 .۱۶ - فرود ترکها به جزیره

 .۱۷ - ورود رومیان به رمله

 .۱۸ - طلوع ستاره درخشان در سمت مشرق که همچون ماه مى درخشد سپس دو جانب آن خم گردد که نزدیک شود که آن دو جانب به همدیگر متّصل شوند

.۱۹ - پدید آمدن سرخى در آسمان که در فضا پراکنده گردد

.۲۰ - آتشى در طول مشرق، آشکار شود و سه روز یا هفت روز در آسمانى باقى بماند

.۲۱ - آزادی عرب از اسارت خود را و حکومت عرب بر شهرها و کشورها

.۲۲ - بیرون رفتن عرب از تحت نفوذ سلطان عجم

 .۲۳ - کشتن امیر مصر، توسّط مردم مصر

.۲۴ - خراب شدن شام

.۲۵ - کشمکش سه گروه در شام

.۲۶ - ورود دو گروه قیس و عرب به کشور مصر

.۲۷ - به اهتزاز درآمدن پرچمهاى قبیله « کنده » در خراسان

 .۲۸ - آمدن اسبهایى از جانب مغرب، تا اینکه در کنار حیره (نزدیک کوفه ) بسته شوند

.۲۹ - برافراشته شدن پرچمهاى سیاه از جانب مشرق به سوى حیره

 .۳۰ - طغیان آب فرات، به طورى که سرازیر کوچه هاى کوفه گردد

.۳۱ - خروج شصت دروغگو که همه آنان ادّعاى نبوت مى کنند.۳۲ - خروج دوازده نفر از نژاد ابوطالب که همه آنان ادّعاى امامت براى خود دارند.۳۳ - سوزاندن مردى بلند مقام از شیعیان بنى عبّاس بین سرزمین جلولاء (واقع در هفت فرسخى خانقین) و سرزمین خانقین .۳۴ - بستن پلى نزدیک محله کرخ بغداد.۳۵ - برخاستن باد سیاهى در بغداد، در آغاز روز.۳۶ - زلزله شدید در بغداد.۳۷ - فرو رفتن بیشتر شهر بغداد در زمین بر اثر زلزله .۳۸ - ترس عمومى که عراق و بغداد را فراگیرد.۳۹ - مرگهاى سریع و عمومى در بغداد.۴۰ - کم شدن اموال و انسانها و محصول کشاورزى .۴۱ - پیدایش ملخ در فصل خود و در غیر فصل خود تا آنجا که زراعتها و غلاّت را از بین ببرد.۴۲ - کم شدن غلاّت و محصولات گیاهى .۴۳ - اختلاف و کشمکش در میان دو صنف از عجم و خونریزى بسیار بین آنان .۴۴ - بیرون آمدن بردگان از زیر فرمان اربابان و کشتن اربابان .۴۵ - مسخ شدن جمعى از بدعتگذاران، به صورت میمون و خوک .۴۶ - پیروزى بردگان بر شهرهاى اربابان .۴۷ - نداى (غیرعادى ) از آسمان بر همه جهان به طورى که هرکسى در هر زبانى باشد آن ندا را به زبان خودش مى شنود.۴۸ - پیدایش صورت و سینه انسان در قرص خورشید.۴۹ - مردگانى زنده از قبرها بیرون آیند و به دنیا بازگردند و به دید و بازدید با همدیگر بپردازند.۵۰ - در پایان همه، ۲۴ بار، باران پى در پى مى آید و زمین خشک را پس از مرگش، زنده و سبز و خرّم مى کند و به دنبال آن برکتهاى زمین بروز مى نماید و در دسترس قرار مى گیرد. 8 شباهت موضوعات مطروحه در احادیثِ مربوط به اشراط الساعه(علایم برپایی قیامت) و احادیث مربوط به علایم آخرالزمان این بحث را مطرح می‌کند که چه بسا برخی از آیات قرآن که به ذکر حوادثی از قیامت می‌پردازند مربوط به آخرالزمان و ظهور امام زمان عج باشد. چرا که در ذیل اینگونه آیات قرآن احادیثی وارد شده است که در آن ها «یوم القیامة» به «یوم قیام القائم ع» تأویل شده است.9 نسبت به احادیث مربوط به آخرالزمان دو گونه نگرش دیده می‌شود. برخی دانشمندان و دانش‌پژوهان معتقدند وقایع آخرالزمان به همانگونه که در احادیث ذکر شده است واقع می‌شود، در حالیکه برخی دیگر، حوادث مذکور در روایات را به مسایلی امروزی تعبیر می‌کنند. به عنوان مثال در روایات آمده است که مهدی عج با شمشیر (سیف) قیام می‌کند10. دو گونه نگاه می‌توان به این حدیث داشت. یکی اینکه بگوییم منظور اهل‌بیت ع از شمشیر در این حدیث، سلاح است و چون در آن زمان سلاح روز شمیر بوده به اینصورت مطرح شده است و تعبیر آن در این زمان و در آینده، اسلحه تکنولوژیک است. یک منظر دیگر این است که بگوییم منظور، دقیقا همان شمشیر ذکر شده در حدیث است و مهدی عج حقیقتا با شمشیر قیام می‌کند. لازمه این نگاه این است که در چنین حالتی همه سلاح‌های تکنولوژیک در آن زمان بی اثر باشند تا اینکه بتوان با شمشیر جنگید و یک جبهه عظیم را به پیش برد و به پیروزی رسانید. چرا که اگر در آن زمان اسلحه روز فعال باشد و مورد استفاده قرار گیرد اینکه گروهی با شمشیر نبرد کنند بی‌معنا جلوه می‌کند.پیروان این فرضیه، آخرالزمان و فضایی را که مهدی عج در آن قیام می‌کند، فضایی جدید، عجیب و غیر عادی می‌دانند و آخرالزمان را پایان این دنیا و شروع تدریجی دنیایی جدید می‌پندارند. لذا معتقدند در فضایی که دنیا در حال دگرگونی است تعبیر وقایع مذکور در روایات به مقولات دنیایی، کار به جایی نیست. چه بسا معتقدان به این فرضیه، وقوع رخدادهای غیر عادی و متناقض با قوانین طبیعی در برخی اقوام گذشته در فضایی عاری از تکنولوژی امروز را دلیلی بر امکان وقوع این رویدادها در آینده، بدون حضور تکنولوژی می‌دانند.11از سوی دیگر، علاقه‌مندان به تعبیر وقایع آخرالزمان به مقولات امروزی، برخی رویدادهای مذکور در احادیث را که نظیر آن حتی در این زمان (با وجود فناوری‌های پیشرفته ) دیده نمی‌شود مربوط به تکنولوژی می‌دانند که در آینده بوجود خواهد آمد.همچنین برخی دیگر از محققین با زیر سؤال بردن سند روایات مطرح کننده این وقایع، چنین رویدادهایی را غیرممکن می‌دانند. در حالیکه با توجه به کثرت احادیث ذکر کننده حوادث آخرالزمان به نظر می‌رسد اینگونه برخورد با احادیث شبیه به پاک کردن صورت مسئله است و کمکی به تبیین آخرالزمان نمی‌کند. همچنین با وجود برخی احادیث غیر مستند نمی‌توان تعداد کثیر روایات مربوط به آخرالزمان را زیر سؤال برد. آیا در آخرالزمان و زمان ظهور، دنیا تغییر می‌کند؟ دنیا یا نشئه اول(نشأة الأولی) به مجموعه‌ای بزرگ از اشیاء مادی اطلاق می‌شود که قوانینی مادی بر آنها حاکم است. مطالعه در این قوانین منجر به ایجاد علوم ریاضی و فیزیک و شیمی و ... شده است. همه فناوری‌های پیشرفته امروزی بر اساس این قوانین ابداع شده و در چارچوب این قوانین عمل می‌کند. حال، بروز تغییر در مجموعه اشیاء مادی و قوانین موجود در نشئه اول تا حدی که دیگر نتوان آن را نشئه دنیا نامید، باعث ایجاد نشئه‌ای جدید می‌گردد که بدان نشئه‌ای دیگر یا «نشأة الأخری» اطلاق می‌شود12. مثلا در قیامت که طبق آیات قرآن زمین و آسمان تغییر می‌یابند و حوادث عجیب و هولناکی روی می‌دهد نشئه‌ای دیگر برپا می‌شود که می‌توان آن را «نشئه قیامت» نامید. چرا که قوانین حاکم در آن فضا، قوانینی جدید و متفاوت با قوانین حاکم در نشئه قبل از قیامت است. طبق آیات و روایات در قیامت انسان‌ها کتاب خویش را می‌بینند، نیت‌ها عیان است، هیچکس سخن نمی‌گوید مگر به اذن خداوند رحمان، اعضا و جوارح انسان‌ها شهادت می‌دهند و... این مقولات ناشی از برپایی نشئه‌ای جدید است که در آن، اشیاء با قوانینی جدید و متفاوت از گذشته اداره می‌شوند.13 از طرفی طی بررسی آیات و روایات مربوط به آخرالزمان و ظهور، به وقایعی برمی‌خوریم که در نشئه دنیا رایج نیست، یعنی اینکه بوسیله قوانین حاکم در نشئه فعلی، بروز چنین اتفاقاتی عادی و ممکن نیست. این موضوع این سؤال را بر می‌انگیزد که آیا در زمان ظهور، نشئه اول تمام و نشئه‌ای دیگر برپا می‌گردد؟ در جواب این پرسش برخی معتقدند وقایع عجیب و غیرعادی که در اینگونه روایات مطرح شده همگی در چارچوب قوانین فعلی مادی امکان وقوع دارند اما توسط فناوری‌های بسیار پیشرفته‌ای که در آینده ابداع خواهد شد. لذا اینگونه افراد دوران حکومت حقه در زمان ظهور را ادامه نشئه فعلی می‌دانند. اگر چنین جوابی صحیح و منطبق بر واقعیت باشد می‌توان همین موضوع را برای قیامت قائل شد و مطرح نمود که تمام اتفاقات غیر عادی که در قیامت رخ می‌دهد توسط فناوری فوق مدرنی است که در آینده اختراع خواهد شد، و سپس این استدلال را دائما تکرار کرد و تا درجه انتهایی بهشت همه چیز را تکنولوژیک تصور نمود! اما چنین فرضیه‌ای توسط هیچکس مطرح نمی‌شود و غالبا قیامت نشئه‌ای جدید قلمداد می‌گردد. اگر در قیامت رخدادهای عظیم و عجیب وجود دارد در زمان ظهور نیز وقایعی غیر عادی رخ می‌دهد. اگر قیامت محل حساب است در آستانه ظهور نیز با ظالمین تا حدی تسویه حساب می‌شود. اگر قیامت نشئه‌ای جدید است آیا نمی‌توان ملک عظیم اهل‌بیت ع را در زمان ظهور، نشئه‌ای جدید دانست؟ جایگاه آخرالزمان شناسیپرداختن به آخرالزمان چه ضرورتی دارد؟ می‌دانیم که حکومت حقه امام زمان عج در آخرالزمان و پس از ظهور ایشان واقع می‌شود. ما در آیات قرآن و احادیث بسیار به ظهور دعوت شده‌ایم. در حال و هوای ظهور بودن، دعا برای فرج، انتظار و زمینه‌سازی برای ظهور، در قرآن و روایات مورد تأکید قرار گرفته است.14در تاریخ نیز که می‌نگریم انبیاء ع را با آخرالزمان و ظهور آشنا می‌یابیم. ایشان قوم خود را به سوی آینده دعوت می‌کردند و آنان را با امام زمان عج آشنا می‌ساختند. در کتب انبیاء  گذشته وصف صحنه‌هایی از آخرالزمان و سپس گسترانیده شدن عدل و داد بر روی زمین را می‌یابیم.15گویا از ابتدا حکومت موعود خدایی (دولت الله) آرمان نیکان و صالحان بوده و همه جهت‌گیری‌ها به آن سو انجام می‌شده و مردم در طول تاریخ توسط پیامبران ع در این راستا حرکت داده می‌شدند. 16 پس از اینکه حضرت آدم ابوالبشر و حوا سلام الله علیهما از بهشت بیرون برده شدند، رسیدن به حکومتی الهی و زندگی در فضایی بهشت گونه همیشه آرمان بشر بوده است و خوبان از بشر تلاش داشته‌اند مسیر رسیدن به این هدف را هموار و مقدمات وصول به آن را فراهم سازند. در مقابل، دشمنان انسانیت که در ابتدا نیز به دنبال اخراج حضرت آدم ع از بهشت بودند اکنون نیز در مسیر نیل انسان به هدف خویش سنگ‌اندازی می‌کنند و مانع رسیدن او به آرمانش می‌شوند. در این زمان دشمن سعی می‌کند با تغییر آموزه‌های کتب مقدس مسیحیت و یهود و با ارائه تبیین نادرست از آخرالزمان فضا را به نفع خود تغییر دهد تا اینکه هنگام فرارسیدن صحنه‌های آخرالزمان بیشترین بهره‌برداری را داشته باشد. در این زمان آنان می‌کوشند نبردهای آخرالزمان را نبرد بین اسلام و مسیحیت و یا میان اسلام و یهود و در کل نبردی میان ادیان جلوه دهند. در حالیکه جنگ‌های آخرالزمان میان دو سپاه حق و باطل است. افراد حق با هر دینی درون لشگر حق و افراد باطل با هر کیش و آیینی درون لشگر باطل قرار می‌گیرند. دشمنان سعی در پیاده‌سازی وقایع آخرالزمان از دیدگاه خود دارند و در این مسیر به طور جدی وارد عرصه عمل شده‌اند. برخی تحلیلگران مسایل سیاسی، لشگرکشی‌های اخیر امریکا به منطقه را  برای دسترسی به منافع نفتی و ... عنوان کرده‌اند. در حالیکه برخی دیگر از دانشمندان، با نگاهی همه‌جانبه‌گرایانه باور دارند این لشگرکشی‌ها ارتباط تنگاتنگی با عقاید مذهبی افراط‌گرایانه هیئت حاکمه امریکا دارد. دستگیری علمای عراقی و سؤال از آنان در مورد مهدی موعود توسط فرماندهان ارتش امریکا و وقایع مشابه دیگر، این رابطه را بیشتر مشخص می‌سازد17.  در این باور، به تأسیس رژیم اسرائیل نیز در راستای آخرالزمان و تحقق اهداف صهیونیستی  نگریسته می‌شود. در نگاه اینگونه تحلیلگران، صهیونیسم عقیده دارد برای زمینه‌سازی ظهور مسیح، باید دولتی یهودی در فلسطین تشکیل شود (یعنی محل ملک گذشته بنی‌اسرائیل در زمان حضرت سلیمان ع)، مسجد الاقصی ویران شود و به جای آن معبد سلیمان بنا گردد، گوساله‌ای سرخ‌موی در پیشگاه آن معبد قربانی شود و جنگی جهانی به پا گردد.18آنان با تشکیل دولت اسرائیل در اواسط قرن بیستم انگیزه بیشتری برای ادامه کار پیدا کردند و رؤیاهای از دست یافته خویش را بار دیگر دست‌یافتنی دیدند. هم اکنون صهیونیست‌ها بنای معبد سلیمان را آماده کرده‌اند و به دنبال ویران کردن مسجد‌الاقصی هستند. آنان همچنین با استفاده از علم ژنتیک گوساله‌ای سرخ موی را به وجود آورده‌اند و آن را برای زمان قربانی نگه داشته‌اند. جبهه صهیونیسم که نه تنها در اسرائیل بلکه در هیئت حاکمه امریکا نیز وجود دارد19، برای برپایی جنگ جهانی مقدمه ساز ظهور مسیح، با انهدام برج‌های دوقلو در ایالات متحده بهانه‌ای به وجود آوردند تا به خاورمیانه، محل اصلی بروز و ظهور وقایع آخرالزمان، لشگرکشی کنند20.از سویی در جبهه دیگر، مسلمانان با وجود منابع عظیم و غنی از معلومات صحیح نسبت به آخرالزمان که بر خلاف ساختگی بودن آن در مکتب صهیونیسم، الهی می‌باشد متأسفانه عموما همتی کافی در پرداختن به آن معلومات و تبدیل آن‌ها به تفکر و یک برنامه مشخص نداشته و در قبال رفتارهای صادر شده از جبهه صهیونیسم موضعی منفعلانه اتخاذ نموده‌اند. غفلت از آخرالزمان منجر به این شده است که مسلمانان  معنی رفتارها و رویه‌هایی را که صهیونیست‌ها در پیش می‌گیرند متوجه نشوند و ارتباط آن رفتارها را با آخرالزمان درنیابند. مسلمانان اگر هم نخواهند به آخرالزمان اعتنا کنند با گروهی طرف هستند که آخرالزمان برای آن بسیار مطرح است و حاضر است تمام سرمایه‌های خود را در این مسیر خرج نماید. آنان در این راستا برای مسلمانان برنامه دارند و خواهان نه تنها شکست دادن و خوار و ذلیل کردن آنها بلکه خواستار نابودیشان هستند21. برای مسلمانان چاره‌ای نمی‌ماند جز بیداری و حرکت در جهت خنثی نمودن توطئه دشمن و اشاعه تفکر صحیح نسبت به آخرالزمان و حاکم کردن آن در جوامع اسلامی و بلکه تمام جهان.این هدف مستلزم مقدماتی است. تحقیق و تفحص در منابع اسلامی برای یافتن تبیین صحیح نسبت به آخرالزمان. تبدیل این معلومات به یک تفکر و اشاعه آن در جوامع اسلامی. تبدیل این تفکر به یک برنامه و قرار گرفتن آن به عنوان یک استراتژی مشخص در جهت‌گیری‌های کلی کشورهای اسلامی.   پی‌نوشت‌ها 1) آخرالزمان، اصطلاحی (است) که در فرهنگ ادیان بزرگ دنیا دیده می‌شود و در ادیان ابراهیمی از اهمیت و برجستگی ویژه‌ای برخوردار است. عقاید مربوط به آخر الزمان بخشی از مجموعة عقایدی است که به پایان این جهان و پیدایش جهان دیگر مربوط می‌شود و ادیان بزرگ دربارة آن پیشگوییهایی کرده‌اند.دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی ج1 ص 1342) این اصطلاح(آخرالزمان)، در کتابهای حدیث و تفسیر در دو معنی به کار رفته است: نخست، همة آن قسمت از زمان که بنابر عقیدة مسلمانان، دوران نبوت پیامبر اسلام است و از آغاز نبوت پیامبر تا وقوع قیامت را شامل می‌شود. دوم، فقط آخرین بخش از دوران یاد شده که در آن مهدی موعود ظهور می‌کند و تحولات عظیمی در عالم واقع می‌شود.دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی ج1 ص 134 3) دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی ج1 ص 134 4) یوم الخلاص، تألیف کامل سلیمان، ترجمه حجة‌الاسلام مهدی‌پور-همچنین مراجعه کنید به کتاب «الامام المهدی عند اهل السنه ». 5) در نظر عده‌ای از مفسران متأخر مسلمان، در قرآن آیاتی است که نظر به آیندة جوامع انسانی دارد و دربارة حکومت توحید و عدل در آیندة زندگی انسان مطالبی بیان می‌کند. اینان معتقدند که آیات مربوط به استخلاف انسان در زمین، فرمانروا شدن نیکوکاران زمین (وراثت صالحان) و پیروزی حق بر باطل به رغم جولان دائمی باطل، آیاتی هستند که سرنوشت آیندة بشریت را پیشگویی می‌کنند و مستقیماً به مسألة آخرالزمان مربوط می‌شوند. محمد رشید رضا (9/80)، محمدحسین طباطبایی (14/330) و سید قطب‌ (5/3001، 3002) به ترتیب در ذیل آیات 128 از سورة اعراف، 105 از سورة انبیاء و 171ـ172 از سورة صافات قرآن، این عقیده را توضیح داده‌اند. (به نقل از دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی ج1 ص 134) 6) احادیث آخرالزمان را بسیاری از محدثان از جمله بخاری (19/49)، ابوداود (4/113)، ابن ماجه (1/49)، احمد بن حنبل (3/5) و مجلسی (52/185، 207، 212، 261) آورده‌اند. 7) « در فرهنگ عامة مسلمانان مخصوصاً شیعه، اصطلاح آخرالزمان حکایت از عصری می‌کند که مهدی موعود در آن ظهور می‌کند و تحولات ویژه‌ای در جهان رخ می‌دهد. در روایات مسلمانان برای این عصر مشخصات ویژه‌ای (به نام علائم آخرالزمان) نقل شده است.»افزون بر اصطلاح «علائم آخرالزمان»، در فرهنگ مسلمانان اصطلاح مشابه دیگری است و آن «اَشْراطُ السّاعَه» (علادم برپا شدن رستاخیز) است. گرچه این اصطلاح به علائم وقوع قیامت اختصاص دارد، ‌ولی از بررسی روایاتی که زیر این عنوان در کتابهای حدیث نقل شده است، بر می‌آید که مضمون این روایات، مطالب مشترک بسیاری با روایات آخرالزمان دارد و بسیاری از علائم، در هر دو دسته از روایات ذکر شده است (ابن ماجه، 2/1341، 1342، 1343). با وجود اشتراک در مضمون روایات یاد شده، این مطلب مسلم است که در همة ادوار تاریخ مسلمانان، مسألة آخرالزمان به صورت آشکاری از مسألة قیامت تفکیک شده است. به عقیدة مسلمانان، قیامت همان احوالی است که پس از فنای این عالم مادی واقع می‌شود، ولی دورة آخرالزمان، قسمت پایانی همین عالم است و به این عقیده مربوط می‌شود که عالم اجسام (دنیا) سرانجام فانی خواهد شد و زمان به پایان خواهد رسید. (به نقل از دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی ج1 ص 134) 8) علامه حلی، نگاهى بر زندگى دوازده امام، ترجمهٔ محمد محمدى اشتهاردى9) بحارالانوار 6/313 – بحارالانوار 53/1 – تأویل‌الآیات 780 – بحارالانوار 24/398/120 – البرهان 5/679همچنین برخی از محققین، ظهور امام زمان عج و قیام ایشان را به «قیامت صغری» تعبیر نموده اند. 10) بحارالانوار 52/389/210 - کفایة‌الاثر 147، صراط‌المستقیم 2/153 – کمال‌الدین 1/321/3 11) با مراجعه به  قرآن و همچنین تاریخ درمی‌یابیم در خلال عمر بشر وقایعی رخ داده که با قواینی طبیعی سازگار نبوده است. درشت‌ترین این وقایع معجزاتی است که به دست پیامبران علیهم السلام و اوصیاء بزرگوارشان جاری می‌شد. غیر طبیعی بودن اینگونه رویدادها، به معنی نظام‌مند نبودن آنها نیست، بلکه این معجزات تحت حکومت قوانین موجود در فضای ماوراءالطبیعه در عالم مادی جاری می‌شوند. به عبارت دیگر در طول تاریخ به طور محدود، قوانین غیر مادی در دنیا جاری می‌شده و از این طریق معجزات رخ می‌داده است. حال اگر قوانین غیر مادی (البته بسیار پایین‌تر از حد معجزات) به طور شامل و غیر محدود، در دنیا جاری شود، تعداد بیشتری از افراد و بلکه عموم افراد قادر خواهند بود از این قوانین استفاده کنند. اگر در آخرالزمان و زمان ظهور، چنین ماجرایی واقع شود، آنگاه شاهد وقایعی خواهیم بود که در احادیث آمده است. مانند جابجا شدن افراد از جایی به جای دیگر در کسری از زمان(بحار 52/368)، از جای کندن کوه‌ها با یک ضربه شمشیر(معجم احادیث امام مهدی عج حدیث639 و 1598، بحار 52/307 )، سخن گفتن اشیاء با افراد(محجه بحرانی 86) ، فرورفتن زمین(سبأ 51 – مسند احمد 6/287)، فتح شهرها توسط یاوران مهدی عج بوسیله تکبیر(بشارة الاسلام ص297) ، شنیده شدن صدایی در آسمان به گونه‌ای که همه اهل عالم آن را بشنوند (بحار 52/290)، بسیار طولانی شدن عمرها(بحار 52/330)، دیده شدن افراد و اشیاء از فواصل بسیار دور (بحار 52/391و236)، متوجه شدن شیعیان حکم امام خویش را با نگاه کردن به کف دست خود (غیبت نعمانی 319) و ... 12) واقعه 62 / نجم 47 / عنکبوت 20 - مفهوم «آخرت» در مورد نشئاتی به کار می‌رود که پس از نشئه دنیا برپا می‌گردند. 13) اینکه انسان‌ها با نگاه به یکدیگر نیت هم را ببینند در دنیا رایج نیست چرا که دنیا ظرفیت این را ندارد که در آن، نیت انسان‌ها بروز پیدا کند. لکن در قیامت فضایی حاکم خواهد بود که درون آن، نیت‌ها آشکار می‌شود.  14) این آیات و روایات در جای خود مطرح خواهد شد. 15) این مطلب در قرآن و احادیث ، کتب انبیاء پیشین  و آثار باستانی مشخص است.16) الامام الصادق علیه السلام ) " ما زال مذ خلق الله آدم : دولة لله ، ودولة لابلیس ، فأین دولة الله ؟ أما هو إلا قائم واحد "زراره از امام صادق ع  روایت کرده که حضرت دربارهء آیه شریفه " وتلک الایام نداولها بین الناس " فرمود : پیوسته از زمان حضرت آدم ع ، خدا دولت وحکومتى داشته وابلیس نیز صاحب دولت بوده است ، بنابر این دولت خدا کجاست ؟ هان ، آگاه باش آن جز یک قائم نخواهد بود.العیاشی 1/199/145 إثبات الهداة 1/135-136/258 - عن العیاشی .البرهان 1/318/2 - عن العیاشی .البحار 51/54/38 - عن العیاشی.نور الثقلین 1/395/374 - عن العیاشی .معجم الاحادی الامام المهدی عج حدیث 1487 عده‌ای از مفسران متأخر مسلمان ، ایات و روایات مربوط به تحولات آخرالزمان را بیانگر نوعی فلسفة تاریخ می‌دانند. این مفسران که از روحیة خاص عصر ما یعنی جست‌وجوی نوعی فلسفه برای تاریخ انسان متأثرند، در صدد کشف فلسفة تاریخ از دیدگاه اسلام برآمده‌اند و آن را در این آیات و امثال آن یافته‌اند. در نظر اینان، تحولات آخرالزمان که در روایات بیان شده، چیزی جز آیندة طبیعی جامعة انسانی نیست. عصر آخرالزمان عبارت است از دوران شکوفایی تکامل اجتماعی و طبیعی نوع انسان. چنین آینده‌ای امری است محتوم و مسلمانان باید انتظار آن را بکشند. نظر جمعی از علما آن است که این انتظار هرگز نباید به گونة چشم دوختنِ منفعلانه به وقوع حوادث باشد، بلکه باید حالتی باشد سراسر پر از فعالیت و امیدواری. مسلمانِ خواهان صلاح جامعة انسانی و آگاه از تحقق قطعی اهداف تاریخی انتظار باید سرشار از امید، آمادگی و کوششی در خور این انتظار باشد: انتظاری مثبت، نه منفی.در چارچوب این برداشت فلسفی، آخرالزمان قطعة معیّنی از تاریخ نوع انسان است که نه ممکن است پیش افتد و نه ممکن است واپس افکنده شود. نوع انسان باید حرکت تکاملی تدریجی خود را که بر مبنای پیروزی تدریجی حق بر باطل صورت می‌گیرد، همواره دنبال کند تا به دورة آخرالزمان برسد.
در نقطة مقابل این تصور که طرحی برای فلسفة تاریخ است، در آثار اکثر مسلمانان قدیم اعم از شیعه و سنی مسألة آخرالزمان ظاهراً به فلسفة تاریخ ربط داده نشده است.علمای قدیم نه در تفسیر آیات سخن از تحول طبیعی جامعة انسانی به سوی حکومت توحید و عدل به میان آورده‌اند و نه روایات آخرالزمان را به چنین فلسفه‌ای برای تاریخ مربوط کرده‌اند. در نظر آنان تحولات آخرالزمان امری است غیرعادی که در آخرین بخش از زندگی نوع انسان واقع می‌شود و به تحولات قبلی جامعة انسانی مربوط نمی‌گردد. در آثار آنها تاریخ عبارت است از مجموعة حوادث پراکنده؛ و پیروزی حق بر باطل در آخرالزمان حادثه‌ای است مخصوص همان عصر و نه فلسفه‌ای که تاریخ براساس آن حرکت می‌کند. مبنای عقیده به حکومت توحید و عدل در آخرالزمان نیز صرفاً همین است که چنین مطلبی از طریق روایات پیشگویی شده است. فکر تکامل اجتماعی انسان در طول تاریخ برای آنان ناشناخته است. در چهارچوب تصور این پیشینیان، برخلاف آنچه در برداشت فلسفی از آخرالزمان دیده می‌شد، ممکن است که هر قطعه‌‌ای از تاریخ نوع انسان، آخرالزمان باشد. چیزی که هست، فقط خدا می‌داند این قطعه کدام است. تفاوتی که میان علمای قدیم شیعی و سنی در این مسأله هست، این است که علمای اهل سنت آیاتی را که در آنها وعدة پیروزی حق بر باطل و وراثت مؤمنان در زمین داده شده، مربوط به پیروزیهای صدر اسلام می‌دانند، ولی علمای شیعه معتقدند که این آیات مربوط به عصر مهدی موعود است.آنچه دربارة‌ فقدان فلسفة تاریخ در آثار اکثر علمای قدیم اسلام گفته شد، به این معنی نیست که در هیچ‌یک از متون قدیمی مسلمانان مجال چنین استنباطی نیست. در پاره‌ای از متون به تعبیراتی دربارة آیندة جوامع بشری بر می‌خوریم که فهمیدن آنها به صورت فلسفة تاریخ مناسب‌تر از فهمیدن آنها به صورت نوعی پیشگویی به نظر می‌آید. در رسایل اخوان الصفا چنین آمده است: ظهور دولت در میان بعضی از مردم و امتها و افزایش قدرت برخی از پادشاهان و خروج بعضی از شورشگران و تجدید ولایات در حوزة ملک و حوادث دیگری از این‌گونه، در جهت صلاح شأن جهان و رساندن آن به ترقی و کمال است. نیز هر چند عوامل تباهی مانند جنگها و فتنه‌ها و غارتگریها، در میان می‌آیند و در نتیجة آنها برخی شهرها ویران می‌گردند و رشد و رونق بعضی اقوام از میان می‌رود، سرانجامِ همة آنها به سوی صلاح و بهبود است (3/264). ابن خلدون نیز از جمله کسانی است که در مقدمه خود به نوعی فلسفة تاریخ قائل شده است.(به نقل از دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی ج1 ص 134) 17) به نقل از سایت مؤسسه ‌فرهنگی موعود mouood18) ر.ک ماهنامه فرهنگی موعود شماره41 بهمن‌و‌اسفند 82 19) عنوان «صهیونیسم مسیحی» یا «مسیحیت صهیونیستی» به مسیحیانی اطلاق می‌شود که گرایش صهیونیستی دارند. 20) با مراجعه به اخبار آخرالزمان در منابع، در می‌یابیم بسیاری از حوادث، فتنه‌ها، جنگ‌ها و درگیریها در آخرالزمان در محدوده خاورمیانه روی می‌دهد. برخی، تلاش صهیونیسم را در جهت افزایش حضور و گسترش نفوذ خود در خاورمیانه، برای در دست گرفتن و غلبه بر اوضاع، در آخرالزمان می‌دانند. 21) با تأمل در اندیشه‌های نژادپرستانه صهیونیسم و اهداف آنان در تأسیس رژیم اشغالگر، مانند آرمان نیل تا فرات، این مطلب به دست می‌آید.  

 

[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

مهدویّت- امنیت جهانی در عصر ظهور

      قرآن کریم، این وعده‏ی قطعی را به انسان‏های مؤمن و پاکدامن، داده است که روزی شرارت و ناامنی به پایان خواهد رسید، و با نابودی عوامل شرّ و فساد، جامعه انسانی، لذت امنیت واقعی را خواهندچشید، آنچنان امنیت و آرامش که هیچ ترس و اندوهی، آن را تهدید نخواهدکرد.

مقوله امنیت، قدمتی به بلندای تاریخ انسان دارد یعنی از نخستین روزی که موجودی به نام انسان، پا به عرصه هستی و دنیا می‏گذارد، با مشکل و معضل مهم ناامنی و نحوه برخورد با آن، مواجه شده و دست و پنجه نرم می‏کند. در طول تاریخ انسان، جامعه و مردمی را سراغ نداریم که فارغ از دغدغه معضل و معمای ناامنی،ترس، اضطراب و نگرانی، روز و روزگاری را سپری کرده باشند. لذا به جرئت می‏توان گفت که مقوله امنیت، عمری درازتر و طولانی‏تر، از مفاهیم دولت و جامعه... دارد، چرا که انسان در نخستین روز هبوطش در این عالم خاکی و دوره حیات تجردش و قبل از شکل‏گیری زندگی اجتماعی، با مشکل ناامنی، کاملاً مأنوس، آشنا، همدم و دست به گریبان بوده است، چون در محیطی که زندگی می‏کرد، علاوه بر تأمین آب، غذا و حفاظت جان از گرما و سرما، باید به جدال و مبارزه سخت و طاقت فرسا؛ با موجودات وحشی می‏پرداخت، حیوانات که هر لحظه امکان داشت به ساحه و قلمرو حیات انسان، حمله‏ور شود؛ و انسان را طعمه خویش سازد، و امنیت جانی انسان را به خطر اندازد. با گذشت زمان، و تکامل بشر و شکل‏گیری اجتماعات، مبحث امنیت هم، شاخ و برگ بیشتری پیدا می‏کند.

گرچه عده‏ای از قلم به دستان، نخستین مباحث فلسفی - سیاسی؛ در حوزه امنیت را در گفتمان فلاسفه‏ای چون افلاطون و ارسطو... به زعم خویش پیدا کرده‏اند. چرا که این اندیشمندان و فرهیختگان، یکی از عمده‏ترین وظائف حکومتها را ایجاد امنیت، می‏دانسته و بر آن اصرار و تأکید، می‏کرده‏اند.

ولی انصاف این است که قبل از افلاطون و ارسطو، پیامبران الهی از جمله حضرت ابراهیم خلیل(ع)، معضل امنیت را مطرح کرده‏اند، و در مطالبات خود، قبل از مسائل اقتصادی و قبل از مسائل توحید و عبودیّت، مسأله امنیت را علی الظاهر، از خالق خویش، استدعا می‏کند، آنجا که می‏گوید: «پروردگارا! این سرزمین را شهر امنی قرار ده و اهل آن را از ثمرات گوناگون؛ روزی عطا کن.»

در تاریخ اسلام هم، از همان آغاز و بعثت رسول گرامی اسلام، بخش عمده‏ای از احکام، دستورات و قوانین آن، مستقیم و یا غیر مستقیم، در جهت نظم و تأمین امنیت و نحوه برخورد با عوامل شر و فساد، جنایت، بی بندوباری و ناامنی، نقش مثبت و ارزنده‏ای داشته و دارد. و از آن تاریخ به بعد هم، علماء و دانشمندان و محققین که در زمینه متون اسلامی «آیات قرآن و احادیث و سیره عملی معصومین» تحقیق و بررسی داشته‏اند، نظریات ناب اسلامی را از متون اولیه آن، استخراج کرده‏اند، و در دسترس جامعه بشری قرار داده‏اند، که اگر روزی آن احکام و قوانین اسلامی، به صورت کامل اجرا و عملی شود، بدون شک، امنیت کامل در سایه تقوا و رعایت حقوق همه مردم و اجرای عدالت، برابری و مساوات اسلامی، ایجاد خواهد شد.

امنیت آرزوی دیرین بشر

همان گونه که مشاهده می‏کنیم،از دوره های خیلی دور تا حال،تشکیل حکومت صالح و شایسته، و تأمین عدالت، آزادی و امنیت اجتماعی، از جمله آمال و آرزوهای دیرین فلاسفه، بزرگان و مصلحین جوامع بشری، بوده است امروز هم، تقریباً عموم اندیشمندان و سیاسیون با انصاف،تنها راه علاج دردها، مشکلات و بیماریهای جامعه بشری در جلوگیری از ظلم، تبعیض، بی‏عدالتی، جنگ و خون ریزی را، در تثبیت صلح، صمیمیت وبرادری، تشکیل حکومت عدالت گستر جهانی، ورشد فکری و فرهنگی جوامع بشری، می‏دا نند و معرفی می‏کنند.

کلمات و جملات بزرگان و اندیشمندان مندرج در صفحات تاریخ، در حقیقت باز خوانی یک واقعیت جاوید و همیشگی است و آن، انتظار پایا ن دردها، سرگردانیها و ناامنی‏ها، و رسیدن به مدینه فاضله و شهر خورشید که انسان‏ها در آن، حیات انسانی داشته و زندگی‏شان سر و سامان پیدا کند، دوره‏ی ایده‏آل و روءیائی که درآن، مشکلات جهل و نادانی، و معضلات فقر و تهیدستی، حل و فصل شود و انسان‏های گرسنه و برهنه، در فاصله های نه چندان دور تر از کاخ‏های سر به فلک کشیده فرعونی، حقوق فردی و اجتماعی‏شان پایمال نشود.

و امّا دریغ و درد که این آرزو، و انتظار، نه تنها تا حال، محقق نشده است بلکه برعکس،هر لحظه و ساعتی که بر عمر این عالم پیر و کهن، افزوده می‏شود، فاصله‏های فقر و غنا، بیشتر شده، تبعیض و بی‏عدالتی، همچنان قربانی می‏گیرد و سایه‏های شوم یأس و ناامیدی، بساط شادی، و سرور را بی‏رحمانه، طعمه‏ای خویش می‏سازد، ناامنی‏های اخلاقی و اجتماعی، اضطراب، و دلهره را، هم کاروان انسان‏های درد مند و رنجیده ساخته و به پیش می‏تازد.

در شرایط فعلی که زمین و زمان در تسخیر انسان، قرار گرفته و حتی کُرّات دیگر، از تاخت و تاز انسان معاصر، بی‏بهره نمانده است، بازهم، این پرسش در ذهن و ضمیر انسان‏های ستمدیده، مطرح است که آیا این شب سرد، تاریک و ظلمانی، به صبح روشن و نورانی، مبدل خواهد شد، آیا روزی خواهد رسید که دردهای کهنه و قدیمی بشر، التیام یابد، و سایه های شوم جهل و نادانی فقر و تهیدستی، تبعیض و بی‏عدالتی که از روزگاران کهن تا هم اکنون، هم کاروان انسانها بوده، با گوشت، پوست و خون او عجین، شده است، از فضای تاریک زندگانی او زدوده شده و رخت بر بندد؟ آیا روزی خواهد رسید که در آن، ظلم، حق کشی، تجاوز و ... جایش را به صلح، صفا، صمیمیت و برادری بدهد و انسانها، در سایه‏ی عدالت و آزادی اجتماعی حلاوت و شیرینی آرامش و امنیت کامل روحی و روانی، فردی و اجتماعی و ملی و بین المللی را با تمام وجود،لمس کرده و فارغ از نگرانی و دغدغه معاش و امور مادی، در کنار هم، دیگر به زندگی مسالمت آمیز انسانی ادامه دهند و راه تعالی و تکامل را با فراغ بال سپری بنمایند.؟

و آیا بهشت دنیوی انسان، مدینه فاضله و شهرخورشیدی که حاکمان و دولتمردان آن، عقلای عالم بوده، قوانین آن، عدالت، آزادی و امنیت اجتماعی را به ارمغان آورد. آرزوی است محال و ناممکن؟ و یا روزی این آمال و آرزوهای دیرین بشر، محقق شده و مصداق خارجی، پیدا خواهد کرد؟!

اگر پرسش‏های مطرح شده را، به آیات قرآن،عرضه کنیم،متوجه خواهیم شدکه: قرآن کریم،رنج و اندوه انسان را ابدی نمی‏داند، و ستم و بیداد را نیز، هم زاد وهم راه همیشگی او، معرفی نمی‏کند، بلکه قرآن مجید،علل و عواملی که موجب رنج و اسارت انسان‏ها و مانع حرکت تکاملی او می‏شو د را محکوم به فنا و نابودی دانسته و فرجام تاریخ را روشن و ایده‏آل، معرفی می‏کند، فرجامی که در آن،حق بر باطل، پیروز شده،عدالت و آزادی جایگزین ظلم،جور و ا ستبداد خواهد شد، دردها،مشکلات و بدبختی‏های انسان، به پایان خواهد رسید، ترس،وحشت و ناامنی، جایش را به محیط امن و آرام داده و بندگان صالح،شایسته و وارسته،وارثان و حاکمان زمین و زمان خواهندشد جهان را از لوث وجودافراد پست،پلید و ستم پیشه ونااهل پاکسا زی، خواهندکرد.قرآن کریم از سنتِ پیروزی حق بر باطل، غلبه راه و رسم انبیاء و اولیاء، خلافت و وراثت مومنان و صالحان در زمین، جهان شمولی دین خدا، استقرار آیین خدا پسندانه و تحقق صلح و امنیت جهانی

در آیات گوناگون و مختلفی خبر می‏دهد و می‏فرماید : «ما در کتاب آسمانی زبور، پس از ذکر، چنین مرقوم کردیم که در آینده صالحان و پاکان، وارثان زمین، خوا هند شد و روی زمین،برای همیشه ازعناصرنا اهل و حاکمیت جور، و ستم، پاکیزه، خواهد شد به راستی که در این،پیامی است برای عبادت کنندگان»

قرآن کریم، این وعده‏ی قطعی را به انسان‏های مؤمن و پاکدامن، داده است که روزی شرارت و ناامنی به پایان خواهد رسید، و با نابودی عوامل شرّ و فساد، جامعه انسانی، لذت امنیت واقعی را خواهندچشید، آنچنان امنیت و آرامش که هیچ ترس و اندوهی، آن را تهدید نخواهدکرد و مخلوقات و بندگان خداوند، با آزادی، آگاهی و آرامش و امنیت کامل درونی و بیرونی، راه توحید و تقوا را، در پیش خواهند گرفت، لذا بافریاد رسا، اعلام می‏دارد که : «خداوند به افرادی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده می‏دهد که آنها را قطعاً خلیفه روی زمین، خواهد ساخت... و دین و آئینی را که برای آنها پسندیده، پا برجا و ریشه دار خواهدکرد و خوف و ترس آنها را، برامنیت و آرامش، تبدیل خواهدکرد» در این آیه شریفه نوید و مژده سه‏گانه ذیل دیده می‏شود:

الف: حکومت جهانی مؤمنان .

ب: استقرار دین خداپسندانه.

ج: استقرار امنیت کامل و نابودی عوامل ترس، وحشت و نا امنی.

از آن جای که سنت‏های مطرح شده، در آیات قرآن، تا حال، محقق نشده است؛ در ذهن کنجکاوگر انسان های زیرک، این سؤال مطرح می‏گردد که: سنن وعده شده الهی، کی و در چه زمانی، محقق می‏شود؟ انسان های رنجیده و مظلوم، چه زمانی، شکست و نابودی جبهه باطل، پیروزی و موفقیت جهانی سپاه و لشکر حق را، جشن خواهند گرفت؟ مدینه فاضله و موعود قرآنی، کی محقق شده و در چه زمانی، انسان‏های مؤمن و متقی، خلافت و وراثت زمین را در،دست، خواهندگرفت؟ در کدامین صبح روشن، دین خدا پسندانه آسمانی، تمامی دلها را نور باران کرده، و عالمگیر خواهد شد، و با نابودی عوامل ترس، وحشت و ناامنی، امنیت واقعی به وجود خواهدآمد ؟

احادیث و روایات که از رسول اکرم(ص) و ائمه علیهم السلام، نقل شده و در واقع حکم تفسیر آیات قرآن را دارا هستند معما و پرسش های مطرح شده پیرامون سنن وعده شده الهی را، به روشنی جواب داده اند و

اعلام کرده اند که سنن وعده شده الهی، در عصر طلایی ظهور آخرین خلیفه خداوند، حضرت مهدی (عج )،محقق خواهدشد، و در عصر ظهور آن یگانه دوران، با جنبش عظیم علمی و فکری، جهل و نادانی، محو خواهد شد و با نزول برکات آسمانی و جوشش معادن و ذخایر زمینی، و جهش فوق العاده‏ی اقتصادی و صنعتی، فقر، فلاکت و تهیدستی از بین خواهد رفت وبا نابودی جهل و نادانی، فقر و تنگدستی، تحوّل عظیم اخلاقی و انسانی به وجود خواهدآمد، وبا استقرار عدالت، برادری و برابری، ظلم، تبعیض و بی‏عدالتی ریشه کن، شده و فاصله های طبقاتی، محو و نابود خواهد شد... و در نتیجه گمشده همیشگی بشر، یعنی امنیت جهانی، به دست آمده و انسان‏های مؤمن و متقی، بدون دلهره، نگرانی و اضطراب، در محیط کاملاً آزاد و فضای سالم انسانی، راه سعادت و خوشبختی و رسیدن به کمال مطلق را طیّ خواهند کرد.

از روایات استفاده می‏شود هر مجرم و گناهکاری که درخور کیفر باشد، امام مهدی(ع) براساس علم امامت خود، عمل کرده و حرمت شکنان قوانین الهی و اجتماعی را به جزای اعمال ننگین‏شان خواهند رساند، و منتظر گواهی گواهان و اقامه دلایل و مدارک از سوی مدعی نخواهد ماند و به سوگندهای دروغین، از سوی طرفین دعوا، توجه نخواهد کرد، و آنچه حق و عدالت است، آن را ملاک قرار داده و براساس آن، حکم و داوری نموده و با اجرای دقیق احکام الهی، آزادی و امنیت به معنای واقعی کلمه را به جامعه جهانی عرضه خواهد کرد، امنیت که در آن، جان، مال، ناموس، حیثیت و آبروی افراد، حفظ خواهد شد، و انسانها، دیگر از ناحیه‏ی تضییع حقوق‏شان، دلهره، اضطراب و نگرانی نخواهند داشت.

امنیت در عصر ظهور:
با رعایت اصول و راهکارهایی که به صورت اجمالی، بیان شد، امنیت کامل فردی، اجتماعی و بین المللی در عصر ظهور حضرت حجت(عج) محقق خواهد شد، امنیتی که بشر در طول تاریخ، مثل و مانند آن را ندیده است، در نتیجه شهر امن و سلامتی که خدای متعال، مژده و نوید آن را به مؤمنان و مستضعفان داده است، تحقق عینی پیدا خواهدکرد، و همه انسانها، با آزادی و آگاهی کامل و آرامش درونی و بیرونی، راه توحید و تقوا را، در پیش گرفته و از شرارت و ناامنی، و اضطراب و نگرانی، نجات پیدا خواهندکرد.

«خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و عمل صالح، انجام داده‏اند، وعده می‏دهد که آنها را قطعاً خلیفه روی زمین خواهد نمود، و دین و آیینی را که برای آنها پسندیده، پابرجا و ریشه‏دار خواهد ساخت، خوف و ترس را به امنیت و آرامش تبدیل خواهد ساخت» تبدیل شدن، ترس، اضطراب و نگرانی به آرامش و امنیت، یعنی برطرف شدن تمامی عوامل ناهنجاریها و ناامنیها و جایگزین شدن امنیت و آرامش، در همه‏ی روی زمین.

امام زین العابدین در تفسیر و تأویل آیه شریفه می‏فرماید : «این گروهی که ترس و اضطراب فردی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی، از زندگی شان،رخت بر بسته و سایه امنیت و آرامش، پرو بالش را بر سر آنها می‏گستراند» به خدا سوگند، همان پیروان ماهستند که خداوند به وسیله مردی از خاندان ما، این امر را تحقق می‏بخشد، و او مهدی(عج) این امت است» امام صادق(ع) هم می‏فرماید: «این آیه، درشأن قایم آل محمد(عج) و اصحاب او نازل شده است»

ایجاد و استقرار امنیت کامل جهانی، در آن عصر و زمان روءیایی، با رعایت اصول و ضوابط اسلامی و انسانی، امری طبیعی خواهد بود، چراکه عوامل ترس و ناامنی محو و نابود خواهدشد، و تمام آفت ها که به نحوی آرامش زندگی را برهم می‏زند . از بین رفته و همگان در اوج رفاه. آسایش و فراوانی نعمت، روزگار خود را سپری خواهند کرد.

با توسعه‏ی علم و دانش و تعلیم و تربیت سالم اسلامی در عصر ظهور، جهل، نادانی و خرافات، که عامل مؤثر در بروز ناهنجاریها و ناامنی‏های اجتماعی است، از بین خواهد رفت، و در سایه‏ی رونق اقتصادی، فقر و تهیدستی که عامل دیگری در شیوع فساد، و بی‏عفتی...است، ریشه‏کن خواهد شد و انسانهای مظلوم و مستضعف، از درماندگی و گرسنگی که منجر به تجاوز و خود فروشی می‏شود، نجات پیدا خواهند کرد. و با اجرای دقیق احکام جزایی شرع و قاطعیت در برخورد با مخالفین و متخلفین، دزدان و متجاوزین به جان، مال، ناموس و حقوق مادی و معنوی مردم، به جزای اعمال ننگین خود، خواهند رسید و شرّشان از سر مردم قطع و کوتاه خواهد شد.

بالأخره در پرتو نظام عدالت گستر عصر ظهور ، بساط ظلم و بی‏عدالتی و تبعیض در تمامی چهره و ابعادش، برچیده خواهد شد و مدینه‏ی فاضله که بشر دردمند در طول تاریخ، انتظار و آرزوی آنرا در سر می‏پرورانید، به وجود خواهد آمد. مدینه‏ی

فاضله‏ای که در آن ،روابط اجتماعی انسانها، براساس قانون عدالت، برابری و احترام به حقوق و ارزشهای انسانی و آزادیهای مشروع فردی و اجتماعی، پی‏ریزی شده و جریان پیدا خواهد کرد... و انسان در محیط امن و آرام، راه تقوا و عبودیت را در پیش گرفته و از وضع مطلوب به و جود آمده، کمال استفاده را در جهت کسب فضایل اخلاقی خواهد برد .

از رسول اکرم راجع به امنیت در عصر ظهور، نقل شده است که: «امت مهدی به آن حضرت پناه می‏برند چنان که زنبورهای عسل به ملکه خود پناه می‏آورند ، آن حضرت زمین را پر از عدل و داد می‏کند ، چنان که: پیش از آن پر از ستم و جور شده بود ،به گونه‏ای که مردم به فطرت اولیه خود بر می‏گردند شخص خوابیده را بیدار نمی‏کند و خون کسی ریخته نمی‏شود.»

حضرت علی(ع) نیز می‏فرماید: «... هرگاه قایم ما قیام کند، آسمان باران‏های خود را می‏بارد و درندگان با چارپایان از در آشتی وارد می‏شوند و با انسانها کاری ندارند تا جایی که زنی از عراق به شام می‏رود، بدون اینکه درنده‏ای او را نگران سازد و یا از چیزی بترسد.»

با اجرای احکام دقیق اسلامی و قاطعیّت در برخورد با انسان‏های شرور و متجاوز، امنیت کامل جاده‏ها و مسیر عبور و مرور، تأمین خواهد

شد به گونه‏ای که دو زن، شبانه از مبدأ، حرکت کرده و مسافرت خواهند کرد، و از بی‏عدالتی، ستم و ناامنی، هراسی نخواهند داشت» از امام باقر(ع) هم نقل شده است که: «به خدا سوگند، یاران مهدی(عج) آن اندازه می‏جنگند تا خداوند به یگانگی پرستیده شود و به او شک نورزند، با نابودی اشرار و متجاوزان آنچنان امنیّت ایجاد شود که پیرزن سالخورده و ناتوان، از ین سوی جهان، به آن سوی دیگر، رهسپار شود و کسی متعرض او نشود.»

هنگامی که از امام صادق (ع) شخصی سؤال می‏کند: چرا آرزوی ظهور حضرت حجت (عج) را داشته باشیم؟ امام صادق در جواب او می‏فرماید: «سبحان اللّه ! آیا دوست نداری که امام، عدالت را در جهان بگستراند و امنیت را در راه‏ها برقرار سازد و با حکم منصفانه، با ستمدیده، رفتار نماید و به او یاری رساند». قتاده می‏گوید: حضرت مهدی بهترین انسانها است... در زمان او زمین از امنیتی برخوردار می‏گردد که زنی به همراه پنج زن دیگر، بدون همراه داشتن مردی به حج می‏روند و از چیزی ترس ندارند.

علی ابن عقبه ازپدرش نقل می‏کند که حضرت مهدی(عج) به عدالت حکم می‏کند

ستم در حکومت او برچیده می‏شود و به سبب وجود آن حضرت راه ها و جاده‏ها امن می‏گردد.

در عصر ظهور عناصر فاسد، گروه‏های راهزن و متجاوزی که امنیت و آرامش جامعه را مختل ساخته و جوّ رعب، وحشت، اضطراب و نگرانی را به وجود می‏آورند، امکان تشکیل و تشکّل پیدا نخواهند کرد، چرا که دست قدرتمند و دقیق عدالت، آنان را در نطفه، خفه خواهد کرد و در همان مراحل اولیه و نخستین،به کیفر شایسته‏ای خواهد رساند به گونه‏ای که اگر حق کسی در زیر دندان دیگری باشد، حضرت مهدی(عج) آن را باز می‏ستاند و به صاحبش باز می‏گرداند.

علاوه برآن جامعه‏ی بشری نیز با توجه به رشد فکری و تربیتی به مراحل از کمال و علو نفس و شرافت انسانی، خواهند رسید، که خویشتن رافراتر و بزرگوارترازآن بداند که دست به ظلم، ستم، تجاوز و بی‏عفتی زده، آسایش وامنیت خود و هم نوعان خویش را مختل سازد.

امنیت در این سطح که فردی بدون ترس و وحشت، از شهری به شهر دیگر رفته و زنان بدون همراه داشتن مردی با خیا ل آسوده و آرام مسافرت کنند، و حتی جواهرات شان، نمایان باشد و احساس ناامنی و اضطراب نداشته با شند،در دنیای

متمدن امروزی به یک روءیایی تعبیر نا شدنی شباهت دارد ولی در عصر ظهور حضرت حجت (عج)این روءیاها، تعبیر خواهد شد و مصداق عینی پیدا خواهدکرد.

آری حضرت مهدی(عج) که وارث همه پیامبران و اوصیای الهی و آخرین وصی حق در زمین و منجی عالم بشریت در فرجام تاریخ است، با أذن و اراده خدای متعال،آرزوهای برآورده نشده همه پیامبران و اوصیای الهی را برآورده خواهدکرد . شمشیر انتقام حق و عدالت، از آستین آن منتقم آل محمد (عج)و یاران پاکباخته اش بیرون شده چون صاعقه مرگبار، بر فرق درندگان وحشی که لباس و جامه انسانیت، بر قامت ننگین خود پوشانیده اند ولی جز فتنه، فساد و بی دادگری، کار دیگری نداشته اند، فرود خواهدآمد، و بساط ظلم، ستمگری، فساد و عیاشی آنان را برچیده و نظام مبتنی بر ارز شهای الهی و انسانی را مستقر خواهد کرد و انسانهای دردمند ، رنجیده و مستضعف را از فقر، فلاکت و سلطه‏ی استثمار، نجات خواهدداد.

حضرت حجت(عج) با استقرار نظام عدالت گستر و ارزشمدار عصر ظهور، تمام وعده های داده شده در قرآن و احادیث را محقق خواهد کرد، دین خدا را بر کل جهان عرضه خواهد داشت زمام امور را به دست انسان های مظلوم و ستمدیده، خواهد سپرد و به انسانهای مؤمن و متقی،عزت خواهد داد، حزب الله، را به پیروزی خواهد رساند، اضطراب و نگرانی ر ا از تمام زوایای زندگی از بین خواهد برد امنیت، آرامش کامل را به وجود خواهد آورد و بدینسان شب سرد، تاریک و ظلمانی انسانهای مظلوم را به پایان خواهد رساند وانتهای فصل سرما و یخبندان اخلاق و ارزشهای انسانی را اعلام خواهدکرد.

به امید روزی که با اجرای قوانین، احکام و دستورات اسلام راستین، در پهن دشت هستی، ظلم، تجاوز، سرقت، اختلاس و ناامنی ها و نا هنجاری ها از کل جهان ، رخت بر بندد و خورشید عدالت، برابری، امنیت، آزادی، سعادت و خوش بختی، از ورای جبال و حجاب های خفقان استعمار، استثمار، بی عدالتی و نامردی، سر برآورده و بر صفحه زندگی تاریک و آشفته انسان بتابد، و چشمه ساران فضیلت، انسانیت و نیک بختی از هر سو، به جوش آمده و بر پهنه ی کویر زندگی، جاری شود گلهای اخلاق و آزادی از هر سو جوانه زده و گل بوته های امید، صلح، آرامش و امنیت ، زینت بخش آغوش گرم انسانها و اجتماعات بشری شود.

 

[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

مهدویّت - امام زمان در احادیث اهل سنّت  

 
1- پیامبر اسلام (ص) در بیان حتمیّت ظهور حضرت مهدی(عج) فرمودند: اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نماند، خدا مردی از ما را می فرستد که دنیا را پر از عدل و داد نماید، همانطور که پر از ظلم و جور شده باشد.

2- پیامبر (ص) فرمودند: قیامت بر پا نمی شود تا آنکه مردی از اهل بیت من امور را در دست گیرد که اسم او اسم من است.

3- پیامبر اسلام (ص) فرمودند: همانا علی بعد از من امام امت من است و قائم منتظر (از اولاد اوست که) وقتی ظاهر شود زمین را پر از عدل و داد می سازد همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد، سوگند به آنکه مرا به حق بشارت رسان و بیم دهنده برانگیخت، مسلّماً آنانکه در غیبت او ثابت قدم بمانند از اکسیر نایاب ترند.
«جابر» برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا، آیا برای فرزند شما قائم، غیبتی هست؟
فرمود: آری سوگند به پروردگارم، مؤمنان امتحان و خالص و کفّار هلاک می شوند، ای جابر این امر از امور الهی و سرّی از اسرار خداست که بر بندگانش پنهان داشته، از شک در آن بپرهیز چون شک در امر خدای عزیز و جلیل کفر است.

4- «امّ سلمه» می گوید رسول گرامی اسلام از مهدی (موعود) یاد می کرد و می فرمود: اری او حق است و او از بنی فاطمه خواهد بود.


5- «سلمان فارسی» می گوید خدمت رسول گرامی اسلام (ص) ، حسین بن علی را روی زانوی خود نشانده بود و چشمها و لبهای او را می بوسید و می فرمود: تو سید پسر سید برادر سیدی، تو امام پسر امام برادر امامی، تو حجت خدا، پسر حجت خدا، برادر حجت خدائی، و تو پدر نُه حجت خدایی که نهم آنان قائم ایشان است.

6- امام رضا(ع) فرمود: خلف صالح فرزند حسن بن علی عسکری، صاحب الزمان و همان مهدی موعود است.


7- رسول خدا (ص) فرمودند: شما را به مهدی بشارت می دهم، او در امت من مبعوث می شود در حالیکه امّت در اختلاف و لغزشهاست، پس زمین را پر از عدل و داد نماید همانطور که پر از ظلم و جور شده باشد، اهل آسمان و اهل زمین از او راضی و خشنود می شوند... .

8- امام رضا (ع) فرمود: کسی که پارسائی ندارد دین ندارد، همانا گرامی ترین شما نزد خدا کسی است که به تقوی آراسته تر است . بعد فرمود: چهارمین فرزند از نسل من پسر بانوی کنیزان است که خدا زمین را بوسیله او از هر ظلم و جوری پاک می سازد، و او همان است که مردم در تولدش شک می کنند، و او صاحب غیبت است، وقتی خروج کند زمین به نور خدا روشن می شود و میزان عدل میان مردم نصب می گردد که هیچکس به کسی ستم نمی کند ... .

9- امیر مؤمنان علی (ع) فرمودند: خدا گروهی را می آورد که خدا را دوست دارند و خداوند نیز آنان را دوست دارد، و به سلطنت الهی می رسد کسی که میان آنان غریب (و مستور) است، او همان مهدی موعود است ... زمین را پر از عدل و داد می سازد بدون آنکه برای او مشکلی پیش آید، در کودکی از مادر و پدرش دور می گردد ... و بلاد مسلمانان را با امان فتح می کند، زمان برای او آماده و صاف می شود، کلام او مسموع خواهد بود و پیر و جوان از او اطاعت می کنند و زمین را پر از عدل و داد می سازد چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد، در این هنگام است که امامت او به حدّ کمال می رسد و خلافت او مستقر می گردد، و خدا کسانی را که در قبرها هستند مبعوث می گرداند، آنان صبح می کنند در حالیکه در قبرهای خویش نیستند، و زمین به وجود مهدی آباد و خرم شده نهرها جاری می گردد و فتنه ها و آشوب ها و غارتها از بین می رود و خیر و برکات فزونی می یابد، و نیازی به آنچه در مورد بعد آن بگویم ندارم، و از من بر دنیای آنروز سلام باد.

پی نوشتها
1- مسند احمد بن حنبل، ج1، ص 99
2- مسند احمد بن حنبل، ج1، ص 376 و 430
3- ینابیع المودة، ص 494، چاپ هشتم مطبعه کاظمیه.
4- مستدرک علی الصحیحین، ج4، ص 557
5- ینابیع المودة، ص 492
6- ینابیع المودة، ص 491
7- مسند احمد بن حنبل، ج2، ص 37
8- ینابیع المودة، ص 448
9- ینابیع المودة، ص 467 چاپ کاظمیه

 

[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

مهدویّت - اعتقاد به مهدویّت  در جهان اسلام

 

 

مقدمه

الحمد لله رب العالمین , بارى الخلا ئق اجمعین , والصلوة والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سرة و مبلغ رسالاته سید نا و نبینا و مولا نا ابى القاسم محمد ( صلى الله علیه و آله ) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین .

 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :
وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فى الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذى ارتضى لهم و لیبد لنهم من بعد خوفهم امنا یعبد وننى لا یشرکون بى شیئا ( 1 ) .
این تحقیق بیشتر جنبه تاریخى دارد , یعنى مطالبى را که از مسلمات تاریخ اسلام در زمینه مهدى موعود است به نگارش درخواهیم آورد.

بعضى از افراد که اطلاعى در این زمینه ندارند - مخصوصا اشخاصى که اعتقادى به اصول و مبانى مذهبى تشیع ندارند و برخى از سخنان را در بعضى از کتابهاى خوانده اند خیال مى کنند که سابقه اعتقاد به مهدویت , فقط مثلا از نیمه قرن سوم هجرى که دوران ولادت حضرت حجت است پیدا شده است . مى خواهیم این مطلب رابیان کنیم که اساسا این موضوع اعم از اینکه کا ملاً به صورت مشخص بیان شده باشد یا به صورت کلى و اجمالى و اشاره ،از کجا شروع شده است و چگونه است .

     مهدویت در قرآن و احادیث نبوى

اولاً : در قرآن کریم این مطلب به صورت یک نوید کلى در کمال صراحت هست , یعنى هر کسى که قرآن کریم را مطالعه کند مى بینید قرآن کریم آن نتیجه را که بر وجود مقدس حضرت حجت مترتب مى شود , در آیات زیادى به عنوان یک امرى که به طور قطع در آینده صورت خواهد گرفت ذکر مى کند . از آن جمله است این آیه : و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادى الصالحون ( 2 ) .

 خدا در قرآن مى گوید که ما در گذشته , بعد از  ذکر( - که گفته اند یعنى بعد از آنکه در تورات نوشتیم )- در زبورهم این مطلب را اعلام کردیم , و ما اعلام کردیم , پس شدنى است که : ان الارض یرثها عبادى الصالحون (3).
صحبت منطقه و محل و شهر نیست , اصلا فکر آنقدر بزرگ و وسیع است که سخن از تمام زمین است : زمین براى همیشه در اختیار زورمندان و ستمکاران و جباران نمى ماند , این یک امر موقت است , دولت صالحان که بر تمام زمین حکومت کند در آینده وجود خواهد داشت . در مفهوم این آیه کوچکترین تردیدى نیست .
همچنین راجع به اینکه دین مقدس اسلام دین عمومى بشر خواهد شد و تمام ادیان دیگر در مقابل این دین از بین خواهند رفت و تحت الشعاع قرار خواهند گرفت , در قرآن کریم هست , که این یکى دیگر از آثار و نتایج وجود مقدس مهدى موعود است : هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الذین کله و لو کره المشرکون (4) . این دین را به وسیله این پیامبر فرستاد براى اینکه در نهایت امر آن را بر تمام دینهاى عالم پیروز گرداند , یعنى همه مردم دنیا تابع این دین بشوند , و آیات دیگرى . چون بحثم درباره آیات قرآن نیست به اشاره قناعت مى کنم .
از آیات قرآن که بگذریم مسئله احادیث نبوى است . آیا پیغمبر اکرم در این زمینه چه مطالبى فرموده است ؟ آیا فرموده است یا نفرموده است ؟ اگر روایات مربوط به مهدى موعود انحصارا روایات شیعه مى بود , براى شکاکان جاى اعتراض بود که : اگر مسئله مهدى موعود یک مسئله واقعى است , باید پیغمبر اکرم گفته باشد و اگر پیغمبر اکرم گفته بود باید سایر فرق اسلامى هم روایت کرده باشند و تنها شما شیعیان روایت نکرده باشید . جوابش خیلى واضح است : اتفاقا روایات باب مهدى موعود را تنها شیعیان روایت نکرده اند , روایاتى که اهل تسنن در این زمینه دارند , از روایات شیعه اگر بیشتر نباشد کمتر نیست . کتابهایى را که در این زمینه نوشته شده است مطالعه بکنید مى بینید همین طور است . در همین اخیر ؛ دو کتاب در این زمینه تألیف شد . یکى را مرحوم آیة الله صدر ( اعلى الله مقامه ) البته به زبان عربى نوشته اند به نام ( المهدى) . در آن کتاب , ایشان هر چه روایت نقل کرده اند , همه , روایات اهل تسنن است . وقتى انسان مطالعه مى کند مى بیند که مسئله مهدى موعود در روایات اهل تسنن از روایات شیعه بیشتر هست و کمتر نیست . کتاب دیگرى که خوشبختانه به زبان فارسى است , به امر مرحوم آیة الله آقاى بروجردى تهیه شده به نام ( منتخب الاثر) , که یکى از فضلاى حوزه علمیه قم که الان هم در قم هستند به نام آیت الله العظمی لطف الله صافى از فضلاى مبرز قم تحت راهنمایى مرحوم آیة الله بروجردى این کتاب را تألیف کردند , یعنى ایشان دستور کلى این کتاب را دادند و طرح و شکل و رسم کتاب را تعیین کردند و این مرد فاضل این کتاب را نوشت .در این کتاب روایات زیادى در این زمینه هست بالاخص از اهل تسنن , به مضامین و تعبیرات مختلف . ما به جنبه روایتى این بحث کار نداریم , همین طورى که به جنبه آیاتش کار زیادى نداریم , ما از جنبه دیگرى مى خواهیم مسئله موعود اسلام را بررسی بکنیم و آن اینکه : این مسئله روى تاریخ اسلام چه اثرى گذاشته است ؟ وقتى که ما تاریخ اسلام را مطالعه مى کنیم , مى بینیم گذشته از روایاتى که در این زمینه از پیغمبر اکرم(ص) یا امیرالمؤمنین(ع) وارد شده است , اساسا از همان نیمه دوم قرن اول , اخبار مربوط به مهدى موعود منشأ حوادثى در تاریخ اسلام شده است . چون چنین نویدى و چنین گفته اى در کلمات پیغمبر اکرم بوده است احیانا از آن , سؤ استفاده هایى شده است , و این خود دلیل بر این است که چنین خبرى در میان مسلمین از زبان پیغمبرشان پخش و منتشر بوده است , و اگر نبود , آن سؤ استفاده ها نمى شد .

بیان امام على( علیه السلام)

 قبل از اینکه اولین حادثه تاریخى در این زمینه را عرض بکنیم , جمله هایى از امیرالمؤمنین على علیه السلام را - که در نهج البلاغه است و از مرحوم آیة الله العظمى بروجردى(ره) شنیده شده است که این جمله ها متواتر است یعنى تنها در نهج البلاغه نیست و سندهاى متواتر دارد - نقل مى کنیم .
امیرالمؤمنین در آن مصاحبه اى که با کمیل بن زیاد نخعى کرده است مطالبى در این باب بیان نموده است که کمیل مى گوید شبى بود , على ( ع ) دست مرا گرفت , ( ظاهرا در کوفه بوده است ) مرا با خودش برد به صحرا , فلما اصحر تنفس الصعداء ( 5 ) به صحرا که رسیدیم یک نفس خیلى عمیقى , یک آهى از آن بن دل بر کشید و آنگاه درد دلهایش را شروع کرد , آن تقسیم بندى معروف : الناس ثلاثه ( 6 ) مردم سه دسته هستند : عالم ربانى , متعلمین , و مردمان همج رعاع , و بعد شکایت از اینکه کمیل ! من آدم لایق پیدا نمى کنم که آنچه را مى دانم
به او بگویم . یک افرادى آدمهاى خوبى هستند ولى احمقند , یک عده اى افراد زیرکى هستند ولى دیانت ندارند و دین را وسیله دنیا دارى قرار مى دهند . مردم را تقسیم بندى کرد و همه شکایت از تنهایى خود : کمیل ! من احساس تنهایى مى کنم , من تنهایم آدم قابل و لایق , ندارم که اسرارى را که در دل دارم به او بگویم . در آخر یک مرتبه مى گوید : بله , البته زمین هیچگاه خالى نمى ماند : اللهم بلى ! لا تخلو الارض من قائم لله بحجة , اما ظاهراً مشهوراً , و اما خائفاً مغموراً , لئلا تبطل حجج الله و بیناته . یحفظ الله بهم حججه و بیناته , حتى یودعوها نظراءهم , و یزرعوها فى قلوب اشباههم . فرمود : بله , در عین حال هیچ وقت زمین از حجت خدا خالى نمى ماند , یا حجت ظاهر آشکار و یا حجتى که از چشمها پنهان و غایب است .

قیام مختار و اعتقاد به مهدویت

اولین بارى که اثر اعتقاد مهدویت را در تاریخ اسلام مى بینیم که ظهور مى کند , در جریان انتقام مختار از قتله امام حسین علیه السلام است . جاى تردید نیست که مختار مرد بسیار سیاستمدارى بوده و روشش هم بیش از آنکه روش یک مرد دینى و مذهبى باشد روش یک مرد سیاسى بوده است . البته نمى خواهیم بگوییم مختار آدم بدى بوده یا آدم خوبى بوده است , کار به آن جهت نداریم . مختار مى دانست که ولو اینکه موضوع , موضوع انتقام گرفتن از مردم قتله سیدالشهداء است و این زمینه ؛ زمینه بسیار عالى ئى است اما مردم تحت رهبرى او حاضر به این کار نیستند . شاید ( بنابر روایتى ) با حضرت امام زین العابدین هم تماس گرفت و ایشان قبول نکردند . مسئله مهدى موعود را که پیغمبر اکرم خبر داده بود مطرح کرد به نام محمد ابن حنفیه پسر امیرالمؤمنین و برادر سید الشهداء , چون اسمش محمد بود , زیرا در روایات نبوى آمده است ( اسمه اسمى) نام او نام من است . گفت :
ایها الناس ! من نایب مهدى زمانم , آن مهدى ئى که پیغمبر خبر داده است . ( 7 ) مختار مدتى به نام نیابت از مهدى زمان , بازى سیاسى خودش را انجام داد . حال آیا محمد ابن حنفیه واقعاً خودش هم قبول مى کرد که من مهدى موعود هستم ؟ بعضى مى گویند قبول مى کرد براى اینکه بتوانند انتقام را بکشند , ولى این البته ثابت نیست . در اینکه مختار محمد ابن حنفیه را به عنوان مهدى موعود معرفى مى کرد شکى نیست , و بعدها از همین جا مذهب کیسانیه پدید آمد . محمد ابن حنفیه هم که مرد گفتند مهدى موعود که نمى میرد مگر اینکه زمین را پر از عدل و داد کند , پس محمد ابن حنفیه نمرده است , در کوه رضوى غایب شده است .

سخن زهرى

 جریانهاى دیگرى باز در تاریخ اسلام هست . ابوالفرج اصفهانى که خودش اموى الاصل و یک مورخ است و شیعه هم نیست ، در ( مقاتل الطالبین) مى نویسد که وقتى خبر شهادت زید بن على بن الحسین ( 8 ) به زهرى ( 9 ) رسید گفت : چرا اینقدر این اهل بیت عجله مى کنند ؟ ! روزى خواهد رسید که مهدى از , آنها ظهور کند. معلوم مى شود مسئله مهدى موعود از اولاد پیغمبر , آنچنان قطعى و مسلم بوده است که وقتى خبر شهادت زید را به زهرى مى دهند زهرى فوراً ذهنش به این سو مى رود که زید قیام کرده است ؛ و مى گوید : این اولاد پیغمبر چرا عجله مى کنند ؟ ! چرا زود قیام مى کنند ؟ ! اینها نباید حالا قیام بکنند , قیام اینها مال مهدى موعودشان است.
ما کار نداریم که اعتراض زهرى آیا وارد است یا وارد نیست , خیر ؛ وارد هم نیست ، غرض این جهت است که زهرى گفت : خواهد آمد روزى که یکى از اهل بیت پیغمبر قیام کند و قیام او قیام ناجح و موفق باشد .
1 . مى دانید که حضرت امام زین العابدین پسرى دارند به نام  زید . زید قیام کرد و شهید شد . راجع به زید که چگونه آدمى بوده است ، آدم خوبى بوده یا آدم خوبى نبوده حرفهایى هست ولى مطابق آنچه که از روایات شیعه استفاده مى شود ائمه ما زید را تجلیل کرده اند . در روایت ( کافى) آمده است که امام صادق فرمود : به خدا قسم زید شهید از دنیا رفت. این زید همان کسى است که زید یها یعنى شیعیان زیدى که الان در یمن هستند , همه یا بیشترشان او را بعد از امام زین العابدین امام مى دانند . خودش به هر حال مرد خوبى بوده است , مرد زاهد و متقى یى بوده است . مطابق روایات ما قیام او , قیام امر به معروف و نهى از منکر بوده است نه قیام ادعاى امامت . بنابراین زید از نظر ما مرد شریف و صالحى است .
2 . زهرى از اهل تسنن است . زهرى و شعبى دو نفر از تابعین اند , یعنى کسانى هستند که اصحاب پیغمبر را درک کرده اند نه خود پیغمبر را , و اینها از مشایخ و علماى بزرگ عصر خودشان هستند .

قیام  نفس زکیه و اعتقاد به مهدویت

امام حسن ( ع ) پسرى دارند به نام حسن که هم اسم خودشان است , و لهذا به او مى گفتند ( حسن مثنى) یعنى حسن دوم , حسن بن الحسن . حسن دوم داماد ابا عبدالله الحسین است . فاطمه بنت الحسین زن حسن مثنى است . از حسن مثنى و فاطمه بنت الحسین پسرى متولد مى شود به نام ( عبدالله) و چون این پسر , هم از طرف مادر به حضرت امیر و حضرت زهرا متصل مى شد و هم از طرف پدر , و خیلى خالص بود , به او مى گفتند ( عبدالله محض)یعنى عبدالله , کسى که یکى علوى محض ویک فاطمى محض است , هم از پدر نسبت به على ( ع ) و فاطمه ( س ) مى برد و هم از مادر . عبدالله محض پسرانى دارد یکى به نام محمد و یکى به نام ابراهیم . زمان اینها مقارن است با اواخر دوره اموى یعنى در حدود سنه 130 هجرى . محمد بن عبدالله محض بسیار مرد شریفى است که به نام ( نفس زکیه) معروف است . در آخر عهد اموى سادات حسنى قیام کردند ( جریان مفصلى دارد ) حتى عباسیها هم با محمد بن عبدالله محض بیعت کردند . حضرت صادق علیه السلام را نیز در جلسه اى دعوت کردند و به ایشان گفتند ما مى خواهیم قیام بکنیم و همه مى خواهیم با محمد بن عبدالله بن محض بیعت کنیم , شما هم که سید حسینیین هستید بیعت کنید . امام فرمود : هدف شما از این کار چیست ؟ اگر محمد مى خواهد قیام کند به عنوان امر به معروف و نهى از منکر , من با او همراهى مى کنم و تأییدش مى نمایم , اما اگر مى خواهد قیام کند به این عنوان که او مهدى این امت است اشتباه مى کند , مهدى این امت او نیست , کس دیگر است , و من هرگز تأیید نمى کنم . شاید تا حدودى مطلب براى خود محمد بن عبدالله محض هم اشتباه شده بود , زیرا هم اسم پیغمبر بود , یک خالى هم در شانه اش داشت ( 10 ) , مردم مى گفتند نکند این خال هم علامت این باشد که او مهدى امت است . بسیارى از کسانى که با وى بیعت کردند , به عنوان مهدى امت بیعت کردند . معلوم مى شود که مسئله مهدى امت آنقدر در میان مسلمین قطعى بوده است که مردم هر کس را که قیام مى کرد و اندکى صالح بود مى گفتند ( این همان مهدى یى است که پیغمبر گفته است). اگر پیغمبر نمى گفت این جور نمى شد .

نیرنگ منصور خلیفه عباسى

 حتى ما مى بینیم یکى از خلفاى عباسى اسمش مهدى است , پسر منصور , سومین خلیفه عباسى . اولین خلیفه شان سفاح است , دوم منصور , و سوم پسر منصور : مهدى عباسى . مورخین و از جمله ( دارمستر) نوشته اند که منصور مخصوصا اسم پسرش را ( مهدى) گذاشت براى اینکه مى خواست استفاده سیاسى بکند , بلکه بتواند یک عده مردم را فریب بدهد , بگوید آن مهدى ئى که شما در انتظار او هستید پسر من است , و لهذا ( مقاتل الطالبین) و دیگران نوشته اند که گاهى با خواص خودش که روبرو مى شد به دروغ بودن این مطلب اعتراف مى کرد . یک وقتى با مردى به نام مسلم بن قتیبه که از نزدیکانش بود روبرو شد , گفت : این محمد بن عبدالله محض چه مى گوید ؟ گفت : ( مى گوید من مهدى امتم) . گفت : ( اشتباه مى کند , نه او مهدى امت است نه پسر من) . ولى گاهى با دیگران که روبرو مى شد , مى گفت : ( مهدى امت او نیست , مهدى امت پسر من است) . بطور اجمال باید گفت که: بسیارى از کسانى که بیعت مى کردند به همین عنوان بیعت مى کردند , از بس روایات مهدى از پیغمبر اکرم زیاد رسیده بود و در دست مردم بود , و همین اسباب اشتباه مردمى مى شد که کاملا تحقیق نمى کردند تا مشخصات بیشترى به دست آورند , زود ایمان پیدا مى کردند که این , مهدى امت است .

محمد بن عجلان و منصور عباسى

و باز جریانهاى دیگرى در تاریخ اسلام مى بینیم , از جمله : یکى از فقهاء مدینه به نام ( محمد بن عجلان) رفت با محمد بن عبدالله محض بیعت کرد . بنى العباس که ابتدا حامى اینها بودند , مسئله خلافت که پیش آمد , خلافت را گرفتند , بعد هم سادات حسنى را کشتند . منصور این مرد فقیه را خواست , تحقیق کرد , ثابت شد که او بیعت کرده است . دستور داد دست او را ببرند . گفت این دستى که با دشمن من بیعت کرده است باید بریده شود . نوشته اند فقهاء مدینه جمع شدند و شفاعت کردند و در شفاعتشان اینجور گفتند که خلیفه ! او تقصیر ندارد , او مردى است فقیه وعالم به روایات , این مرد خیال کرد که محمد بن عبدالله محض , مهدى امت است و لذا با او بیعت کرد والا قصد او دشمنى با تو نبود .
این است که ما مى بینیم در تاریخ اسلام , موضوع مهدى موعود , از مسائل بسیار مهم و قطعى است . ما همینجور که دوره به دوره پیش مىآییم مى بینیم حوادثى در تاریخ اسلام پیدا شده که منشأش همین اعتقاد به ظهور مهدى موعود بوده است . بسیارى از ائمه ما وقتى که از دنیا مى رفتند عده اى مى گفتند شاید نمرده است , شاید غایب شده است , شاید مهدى امت است . این امر راجع به حضرت امام موسى کاظم هست , حتى راجع به حضرت باقر هست , ظاهرا راجع به حضرت صادق هم هست , و راجع به بعضى از ائمه دیگر نیز هست .
حضرت صادق پسرى دارند به نام اسماعیل که اسماعیلیه منتسب به او هستند . اسماعیل در زمان حیات حضرت از دنیا رفت . حضرت خیلى هم اسماعیل را دوست مى داشتند . وقتى اسماعیل از دنیا رفت و او را غسل دادند و کفن کردند , حضرت صادق مخصوصا آمدند به بالین اسماعیل , اصحابشان را صدا زدند , کفن را باز کردند , صورت اسماعیل را نشان دادند و فرمودند : این اسماعیل پسر من است , این مرد , فردا ادعا نکنید که او مهدى امت است و غایب شد , جنازه اش را ببینید , صورتش را ببینید , بشناسید و بعد شهادت بدهید .
اینها همه نشان مى دهد که زمینه مهدى امت در میان مسلمین به قدرى قطعى بوده است که جاى شک و تردید نیست . تا آنجا که من تحقیق کرده ام , تا زمان ابن خلدون , شاید حتى یک نفر از علماى اسلام پیدا نشده است که بگوید احادیث مربوط به مهدى ( ع ) از بیخ اساس ندارد , همه قبول کرده اند . اگر اختلاف بوده است , درباره جزئیات بوده که آیا مهدى این شخص است یا آن شخص ؟ آیا پسر امام حسن عسکرى است یا نه ؟ آیا از اولاد امام حسن است یا از اولاد امام حسین ؟ اما در اینکه این امت مهدى ئى خواهد داشت و آن مهدى از اولاد پیغمبر و از اولاد حضرت زهرا است و کارش این است که جهان را پر از عدل و داد مى کند پس از آنکه پر از ظلم و جور شده است , تردیدى نبوده است.

سخن دعبل

 دعبل خزاعى مىآید حضور حضرت رضا علیه السلام و آن اشعار مرثیه خودش را مى گوید :

و قد مات عطشانا بشط فرات

افاطم لو خلت الحسین مجدلا

خطاب مى کند به حضرت زهرا و یک یک مصائبى را که بر اولاد ایشان وارد شده بیان مى کند که از آن قصائد بسیار غراى زبان عرب و از بهترین مراثى ئى است که در این زمینه ها گفته شده است . حضرت رضا علیه السلام خیلى گریه مى کند . دعبل در این اشعارش و در این اظهار تأثر خودش قبور اولاد زهرا را یک یک بیان مى کند , قبورى که در ( فخ) است , قبورى که در ( کوفان) است . اشاره به شهادت همین محمد بن عبدالله محض مى کند , اشاره به شهادت برادرش مى کند , اشاره به شهادت زید بن على بن الحسین مى کند , اشاره به شهادت حضرت سید الشهداء مى کند , اشاره به شهادت حضرت موسى بن جعفر مى کند

و قبر ببغداد لنفس زکیه

که نوشته اند در اینجا حضرت رضا فرمود : یک شعر هم من مى گویم اضافه کن :
و قبر بطوس یا لها من مصیبة
که عرض کرد : آقا ! این قبر را من نمى شناسم . فرمود : این قبر من است.
دعبل در این اشعارش شعرى دارد که به همین موضوع اشاره مى کند . در این شعر , دعبل تصریح مى کند که تمام این قضایا هست و هست و هست تا ظهور امامى که آن ظهور لامحا له وقوع پیدا مى کند و قطعا صورت مى گیرد .
اگر بخواهیم باز هم از شواهد تاریخى ذکر بکنیم , شواهد تاریخى زیاد دیگرى داریم که لزومى ندارد همه آنها آوزده شود. . ذکر این شواهد از این جنبه بود که می خواستیم بگوییم که: مسئله مهدى موعود از صدر اسلام و از زمان پیغمبر اکرم یک امر قطعى و مسلم در میان مسلمین بوده است و از نیمه دوم قرن اول هجرى منشأ حوادث بزرگ تاریخى شده است .

اعتقاد به مهدویت در جهان تسنن

اگر مى خواهید بفهمید که این مسئله منحصر به شیعه نیست ( 11 ) ببینید آیا مدعیان مهدودیت فقط در میان شیعه زیاد بوده اند و در میان اهل تسنن نبوده اند ؟ مى بینید مدعیان مهدویت در میان اهل تسنن هم زیاد بوده اند . یکى از آنها همین مهدى سودانى یا متمهدى سودانى است که در کمتر از یک قرن اخیر در سودان ظهور کرد و در آنجا یک جمعیتى به وجود آورد که تا همین اواخر هم بودند . اصلا این مرد که ظهور کرد , به ادعاى مهدویت ظهور کرد , یعنى اینقدر اعتقاد به مهدوى در همان سرزمینهاى سنى نشین وجود داشته است که زمینه را براى ادعاى یک مهدى دروغین مساعد کرد . در کشورهاى دیگر اسلامى نیز مدعیان مهدویت زیاد بوده اند . در هندوستان و پاکستان , قادیانیها به همین عنوان ادعاى مهدویت ظهور کردند , و در روایات ما هم زیاد است که مدعیان کذاب , و به اعتبارى دجالها زیاد پیدا خواهند شد و ادعاهایى خواهند کرد .

بیان حافظ

 

ما الان نمى دانیم که حافظ آیا واقعا شیعه است یا سنى , و خیال هم نمى کنیم که کسى به طور قطع بتواند بگوید که حافظ شیعه بوده است . ولى ما در اشعار حافظ نیز مى بینیم به این مسئله اشاره شده است . دو مورد دراینجا ذ کر می شود یکى آنجا که مى گوید :

بگو بسوز که مهدى دین پناه رسید

کجاست صوفى دجال چشم ملحد شکل

و دیگر آن غزل معروفى که چقدر با حال هم گفته است :

که زانفاس خوشش بوى کسى مىآید

مژده اى دل که مسیحا نفسى مىآید

زده ام فالى و فریاد رسى مىآید

از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش

موسى اینجا به امید قبسى مىآید

ز آتش وادى ایمن نه منم خرم و بس

اینقدر هست که بانگ جرسى مىآید

کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست

ناله اى مى شنوم کز قفسى مىآید

خبر بلبل این باغ مپرسید که من

مطالب ما در این قسمت که مى خواستیم از جنبه تاریخى بحث کنیم به پایان رسید . حال بعد از زمان حضرت حجت چه مدعیان کذابى پیدا خواهند شد , آن هم خودش یک داستانى دارد که دیگر وارد آن نمى شویم . پایان مطالب خود را مى خواهیم به سه مطلب دیگر اختصاص بدهیم .
اینکه بعد از آنکه دنیا پر از ظلم و جور شد عدل کلى پیدا مى شود مسئله اى به وجود آورده است و آن اینکه : بعضى از افراد به اتکاء همین مطلب با هر اصلاحى مخالفند , مى گویند دنیا باید پر از ظلم و جوربشود تا یکد فعه انقلاب گردد و پر از عدل و داد بشود . اگر هم به زبان نیاورند , ته دلشان با اصلاح مخالف است . اگر ببینند یک کسى یک قدم اصلاحى بر مى دارد ناراحت مى شوند . وقتى که مى بینند در جامعه اى یک علامت توجهى در مردم به سوى دیانت پیدا شده واقعا ناراحت مى شوند , مى گویند نباید چنین چیزى بشود , باید هى بدتر شوند تا حضرت ظهور کنند , اگر بنا بشود ما یک کارى کنیم که مردم به سوى دین بیایند ما به ظهور حضرت حجت خیانت کرده و ظهور ایشان را تأخیر انداخته ایم .
آیا واقعا مطلب از همین قرار است یا نه ؟

ماهیت قیام مهدى ( عج )

برخى حوادث در دنیا وقتى که واقع مى شود تنها جنبه انفجار دارد , مثل اینکه یک دمل در بدن شما پیدا مى شود , این دمل باید برسد به حدى که یکدفعه منفجر بشود . بنابراین هر کارى که جلوى انفجار این دمل را بگیرد کار بدى است , اگر هم مى خواهید دوا روى آن بگذارید باید یک دوایى بگذارید که این دمل زودتر منفجر بشود . بعضى از فلسفه ها هم که برخى از سیستمهاى اجتماعى و سیاسى را مى پسندند , طرفدار انقلاب به معنى انفجارند . به عقیده آنها هر چیزى که جلوى انفجار را بگیرد بد است . و لهذا مى بینید بعضى از روشها و سیستمهاى اجتماعى به طور کلى با اصلاحات اجتماعى مخالفند , مى گویند : این اصلاحات چیست که شما مى کنید ؟ بگذارید اصلاح نباشد , بگذارید هى مفاسد زیاد بشود , عقده ها و کینه ها زیاد بشود , ناراحتى و ظلم بیشتر بشود , کارها پریشانتر بشود , هى پریشانى و پریشانى تا یکمرتبه از بن زیر و رو بشود و انقلاب صورت گیرد .
فقه ما در اینجا وضع روشنى دارد . آیا ما مسلمانان راجع به ظهور حضرت حجت باید اینجور فکر کنیم ؟ باید بگوئیم : بگذارید معصیت و گناه زیاد بشود , بگذارید اوضاع پریشانتر گردد , پس امر به معروف و نهى از منکر نکنیم , بچه هامان را تربیت نکنیم , بلکه خودمان هم براى اینکه در ظهور حضرت حجت سهیم باشیم العیاذ بالله نماز نخوانیم, روزه نگیریم, هیچ وظیفه ای را انجام ندهیم , دیگران را هم تشویق کنیم که نماز را رها کنید , روزه را رها کنید , زکات را رها کنید , حج را رها کنید , بگذارید همه اینها از بین برود تا مقدمات ظهور فراهم بشود ؟ خیر , این بدون شک بر خلاف یک اصل قطعى اسلامى است , یعنى به انتظار ظهور حضرت حجت , هیچ تکلیفى از ما ساقط نمى شود , نه تکلیف فردى و نه تکلیف اجتماعى شما در شیعه - که اساسا این اعتقاد از یک نظر اختصاص به دنیاى تشیع دارد - تا چه رسد به اهل تسنن , یک عالم پیدا نمى کنید که بگوید انتظار ظهور حضرت حجت یک تکلیف کوچک را از ما ساقط مى کند . هیچ تکلیفى را از ما ساقط نمى کند . این یک نوع تفسیر از ظهور حضرت حجت است .
نوع دیگر این است که صحبت رسیده شدن است نه صحبت انفجار , مثل یک میوه در صراط تکامل است . میوه موقعى دارد چنانکه دمل هم موقعى دارد . ولى دمل یک موقعى دارد براى اینکه منفجر بشود اما میوه یک موقعى دارد که باید برسد , یعنى سیر تکاملى خودش را طى کند و برسد به مرحله اى که باید چیده شود . مسئله ظهور حضرت حجت بیش از آنکه شباهت داشته باشد به انفجار یک دمل , شباهت دارد به رسیدن یک میوه , یعنى اگر ایشان اکنون ظهور نکرده اند , نه فقط به خاطر این است که گناه کم شده است , بلکه همچنین هنوز دنیا به آن مرحله از قابلیت نرسیده است , و لهذا شما در روایات شیعه زیاد مى بینید که هر وقت آن اقلیت سیصد و سیزده نفر پیدا شد , امام ظهور مى کند . هنوز همان اقلیت سیصد و سیزده نفر – یا کمتر یا بیشتر - وجود ندارد , یعنى زمان باید آنقدر جلو برود که از یک نظر هر اندازه فاسد بشود , از نظر دیگر آنهایى که مى خواهند حکومت را تشکیل بدهند و به تبع و در زیر لواى ایشان زمامدار جهان بشوند پدید آیند . هنوز چنین مردان لایقى در دنیا به وجود نیامده اند . بله ( تا پریشان نشود کار به سامان نرسد) اما پریشانى تا پریشانى فرق مى کند .همیشه در دنیا پریشانى پیدا مى شود , پشت سرپریشانى سامان پیدا مى شود , بعد این سامان تبدیل به پریشانى مى شود اما پریشانى در یک سطح عالیتر , نه در سطح پایین . بعد آن پریشانى تبدیل به یک سامان مى شود , باز در یک سطح عالیتر از سامان اول . بعد آن سامان تبدیل به یک پریشانى مى شود , باز پریشانى در یک سطح عالیتر . یعنى این پریشانى بعد از آن سامان , حتى بر خود آن سامان برترى دارد . لهذا مى گویند حرکت اجتماع بشر حرکت حلزونى است , یعنى حرکت دورى ارتفاعى است , در عین اینکه اجتماع بشر دور مى زند , در یک سطح افقى دور نمى زند , رو به بالا دور مى زند . بله , مرتب سامانها به پریشانى ها مى گراید اما پریشانى ئى که در عین اینکه پریشانى است در سطح بالاتر است . بدون شک امروز دنیاى ما یک دنیاى پریشان و از هم گسیخته اى است , یک دنیایى است که الان اختیار از دست زمامداران بزرگ درجه اول آن هم بیرون است , اما این یک پریشانى ئى است در سطح جهان , با پریشانى در ده از زمین تا آسمان فرق مى کند , با سامان یک ده هم از زمین تا آسمان فرق مى کند , با سامان یک شهر هم از زمین تا آسمان فرق مى کند .
بنابراین , ما هم رو به پریشانى مى رویم و هم رو به سامان , در آن واحد . ما که رو به ظهور حضرت حجت مى رویم , در آن واحد هم رو به پریشانى مى رویم , چون از سامان به پریشانى باید رفت ،و هم رو به سامان مى رویم , چون پریشانى در سطح بالاتر است . کى در صد سال پیش - تا چه رسد به پانصد سال پیش - این افکارى که امروز در میان افراد بشر پیدا شده , پیدا شده بود ؟ ! امروز دیگر روشنفکران جهان مى گویند : یگانه راه چاره بدبختیهاى امروز بشر تشکیل یک حکومت واحد جهانى است . اصلا در گذشته چنین فکرى به مخیله بشر نمى توانست خطور بکند . پس چون ما در عین اینکه رو به پریشانى مى رویم , رو به سامان هم مى رویم , لهذا اسلام هرگز دستور نمى دهد که تکالیف را انجام ندهید . اگر غیر از این بود دستور مى داد که محرمات را ارتکاب بکنید , واجبات را ترک بکنید , امر به معروف و نهى از منکر نکنید , بچه هایتان را تربیت نکنید , بگذارید فساد بیشتر بشود , شما که مى روید دنبال نماز خواندن , روزه گرفتن , امر به معروف , تالیف کتاب , سخنرانى , تبلیغ , و مى خواهید سطح تبلیغات را بالا ببرید , شما که مى خواهید اصلاح بکنید , ظهور حضرت حجت را تأخیر مى اندازید . خیر , همین اصلاحات هم ظهور حضرت حجت را نزدیک مى کند همانطور که آن پریشانیها نیز ظهور حضرت حجت را نزدیک مى کند . ابدا مسئله انتظار ظهور حضرت حجت نباید این خیال را در دماغ ما بیاورد که ما که منتظر ظهور هستیم , پس فلان تکلیف - کوچک یا بزرگ - از ما ساقط است , هیچ تکلیفى از ما ساقط نمى شود .
 

مهدویت یک فلسفه بزرگ جهانى

 

کوشش کنید فکر خودتان را در مسئله حضرت حجت با آنچه که در متن اسلام آمده تطبیق بدهید . غالب ما این را به صورت یک آرزوى کودکانه یک آدمى که دچار عقده و انتقام است در آورده ایم . گوئى حضرت حجت فقط انتظار دارند که کى خداوند تبارک و تعالى به ایشان اجازه بدهند که مثلا بیایند ما مردم ایران را غرق در سعادت بکنند یا شیعه را غرق در سعادت بکنن , آن هم شیعه اى که ما هستیم که شیعه نیستیم . نه , این یک فلسفه بزرگ جهانى است , چون اسلام یک دین جهانى است , چون تشیع به معنى واقعى اش یک امر جهانى است . این را ما باید به صورت یک فلسفه بزرگ جهانى تلقى بکنیم . وقتى قرآن مى گوید : و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادى الصالحون.

 صحبت از زمین است , نه صحبت از این منطقه و آن منطقه و این قوم و آن نژاد . اولا امیدوارى به آینده است که دنیا در آینده نابود نمى شود . مکرر گفته ام که امروز این فکر در دنیاى اروپا پیدا شده که بشر در تمدن خودش به مرحله اى رسیده که با گورى که خودش به دست خودش کنده است یک گام بیشتر فاصله ندارد . طبق اصول ظاهرى نیز همین طور است ولى اصول دین ومذهب به ما مى گوید : زندگى سعادتمندانه بشر آن است که در آینده است , این که اکنون هست موقت است . دوم : آن دوره , دوره عقل و عدالت است . شما مى بینید یک فرد سه دوره کلى دارد : دوره کودکى که دوره بازى و افکار کودکانه است , دوره جوانى که دوره خشم و شهوت است , و دوره عاقله مردى و پیرى که دوره پختگى و استفاده از تجربیات , دوره دور بودن از احساسات و دوره حکومت عقل است . اجتماع بشرى هم همین طور است . اجتماع بشرى سه دوره را باید طى کند . یک دوره , دوره اساطیر و افسانه ها و به تعبیر قرآن دوره جاهلیت است . دوره دوم , دوره علم است , ولى علم و جوانى , یعنى دوره حکومت خشم و شهوت . به راستى عصر ما بر چه محورى مى گردد ؟ اگر انسان , دقیق حساب کند مى بیند محور گردش زمان ما یا خشم است و یا شهوت . عصر ما بیش از هر چیزى عصر بمب است ( یعنى خشم ) و عصر مینى ژوپ است ( یعنى شهوت ) . آیا دوره اى نخواهد آمد که آن دوره , حکومت , نه حکومت اساطیر باشد و نه حکومت خشم و شهوت و بمب و مینى ژوپ ؟ دوره اى که واقعا در آن دوره معرفت و عدالت و صلح و انسانیت و معنویت حکومت کند ؟ چگونه مى شود که چنین دوره اى نیاید ؟ ! مگر مى شود که خداوند این عالم را خلق کرده باشد و بشر را به عنوان اشرف مخلوقات آفریده باشد , بعد بشر به دوره بلوغ خودش نرسیده یک مرتبه تمام بشر را زیرورو کند ؟ !
پس مهدویت یک فلسفه بسیار بزرگ است . ببینید مضامینى که ما در اسلام داریم چقدر عالى است ! نزدیک ماه مبارک رمضان است , دعاى افتتاح را موفق خواهید بود و در شبهاى ماه مبارک رمضان خواهید خواند . قسمت زیادى از آخر این دعا اختصاص به وجود مقدس حضرت حجت دارد که ما همانها را مى خوانیم و دعاى ما هم همانها خواهد بود :
( اللهم انا نرغب الیک فى دولة کریمة تعز بها الاسلام و اهله ) پروردگارا ما آرزو مى کنیم و از تو مى خواهیم زندگى در پرتوى یک دولت بزرگوارى را که ( تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله ) که در آنجا اسلام حقیقى را با اهل اسلام عزت خواهى بخشید و نفاقها و دو رویى ها را از بین خواهى برد و ذلیل خواهى کرد . و تجعلنا فیها من الدعاة الى طاعتک و القادة الى سبیلک این افتخار را به ما مى دهى که ما در آن دوره دعوت کننده دیگران به طاعت تو باشیم , راهنما و قائد و پیشروى دیگران در راه تو باشیم .
خدایا ما را از کسانى قرار بده که در دنیا و آخرت مشمول رحمت و عنایت تو باشیم .
خدایا تو را به ذات مقدست و به حقیقت اولیاء کرامت قسم مى دهیم که ما را از کسانى قرار بده که شایسته این آرزوى بزرگ بوده باشیم .

پی نوشتها :
1 . سوره نور , آیه 55 .
2 . سوره انبیاء , آیه 105 .
3 . سوره فتح , آیه 28 .
4 . نهج البلاغه , حکمت 147 .
5 . الناس ثلاثة : فعالم ربانى , و متعلم على سبیل نجاة , و همج رعاع.
6. این را هم توجه داشته باشید : از صدر اسلام , زمان ظهور مهدى ( ع ) هیچوقت مشخص نشده است . البته یک خواصى مى دانستند پسر کى پسر کى پسر کى , ولى در روایاتى که پیغمبر همینقدر فرمود : ( مهدى ازاولاد من حتما باید ظهور کند) چیزى که تاریخ آن را نیز مشخص نماید وجود نداشت .                                    
7. مى دانید که حضرت امام زین العابدین پسرى دارند به نام ( زید) . زید قیام کرد و شهید شد . راجع به زید که چگونه آدمى بوده است , آدم خوبى بوده یا آدم خوبى نبوده حرفهایى هست ولى مطابق آنچه که از روایات
شیعه استفاده مى شود ائمه ما زید را تجلیل کرده اند . در روایت ( کافى) آمده است که امام صادق فرمود : ( به خدا قسم زید شهید از دنیا رفت) . این زید همان کسى است که زیدیها یعنى شیعیان زیدى که الان در یمن هستند , همه یا بیشترشان او را بعد از امام زین العابدین امام مى دانند . خودش به هر حال مرد خوبى بوده است , مرد زاهد و متقى یى بوده است . مطابق روایات ما قیام او , قیام امر به معروف و نهى از منکر بوده است نه قیام ادعاى امامت . بنابراین زید از نظر ما مرد شریف و صالحى است .
8. زهرى از اهل تسنن است . زهرى و شعبى دو نفر از تابعین اند , یعنى کسانى هستند که اصحاب پیغمبر را درک کرده اند نه خود پیغمبر را , و اینها از مشایخ و علماى بزرگ عصر خودشان هستند .
9 . پیغمبر اکرم خالى در شانه شان داشتند که آن را مهر نبوت مى نامیدند
10 . البته آنچه انحصار به شیعه دارد با این مشخصات است که اهل تسنن همه شان با این مشخصات قبول ندارند , برخى از آنها قبول دارند .
11 . سوره انبیاء , آیه 105 .
کتابنامه :
1.دوا نیٍ،علیٍ،دا نشمندا ن عامه ومهدی موعود،چاپ سوم،دارالکتب الاسلامیه،تهران،1361ه. ش
2.صا فی گلپایگانی،لطف الله،منتخب الا ثر،موسسه سیده المعصومه،قم،1419ه. ق
3.الهامی،دا ود،آخرین امید،چاپ دوم، انتشارت مکتب اسلام قم،1377ه. ش
 4. امینی،ابراهیم، داد گستر جها ن،چاپ نوزدهم، انتشارت شفق، قم،1379 ه. ش

 

[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

مهدویّت - اعتقاد به ظهور منجی در ادیان الهی و مسیحیت

اعتقاد به ظهور منجی و امام مهدی علیه السلام در همه ادیان به عنوان یک وجه مشترکی می باشد : ادیان الهی در این باور توحیدی هیچ منافاتی با یکدیگر ندارندو اعتقاد به آخرالزمان و ظهور منجی و اصلاح‏گر توانمند و بزرگ جهانی از آرمان‏های مشترک تمام ادیان و مذاهب زنده دنیا به شمار می‏رود. اما این مسأله در مذهب شیعه به گونه‏ای متمایز مطرح است چرا که هویت اساسی شیعه و رمز ماندگاری، پویش و جوشش آن در طول تاریخ در پیوند با اندیشه سرخ حسینی و امید سبز مهدوی معنا می‏شود.

یهودیان و مسیح موعود

یهودیان معتقدند که عیسایی ظهور خواهد کرد که البته با عیسای مسیحیان متفاوت است .آن گونه که بررسی‏ها نشان می‏دهد، پیش از اسارت قوم یهود و آوارگی آنان توسط آشوریان، اندیشه ظهور منجی در ادبیات مذهبی، غیر مذهبی، اساطیر و افسانه‏ها و روایات مکتوب و شفاهی بنی اسرائیل جایی نداشته است. تنها در سده دوم پیش از میلاد بود که ظهور نجات بخشِ قوم خدا در اذهان و افکار یهود توسعه یافت و دانیال نبی به دنبال رنج‏های پیاپی قوم یهود، پایان زجرها را نوید داد: «و در ایام این پادشاهان، یهوه خدای آسمان‏ها سلطنتی را که تا ابد جاوید می‏ماند، بر پا خواهد نمود و این سلطنت به قومی دیگر غیر از بنی اسرائیل منتقل نخواهد شد، بلکه تمامی آن سلطنت‏ها را خرد کرده، مغلوب خواهد ساخت و خودش برای همیشه پایدار و جاودان خواهد ماند، دانیال نبی، باب دوم، آیه 44». اشعیای پیامبر نیز در پیشگویی‏های خود مژده آمدن مسیح را داد و گفت: «''برای ما ولدی و پسری بخشیده می‏شود که سلطنت بر دوش او خواهد بود و اسم او عجیب و مشیر و خدای قادر و پدر سرمدی و سرور و سلامتی خوانده خواهد شد. ترقی سلطنت و سلامتی او را بر کرسی داوود و بر کشور وی پایانی نخواهد بود، تا آن که انصاف و عدالت را برای همیشه استوار سازد ،کتاب اشعیا، باب 9 : 6 ـ 8''» .

البته شایان توجه است که قوم یهود به عنوان مردمی دیندار همواره به آینده خویش امیدوار بودند و این عبارت کتاب مقدس میان یهودیان رایج بود که: «اگر چه ابتدایت صغیر بود، عاقبت تو بسیار رفیع گردد، ایوب، باب 8 : 7.» با این وجود آنان پس از نخستین ویرانی شهر قدس، همیشه در انتظار رهبر الهی، قدرتمند و پیروزی آفرین بودند تا اقتدار و شکوه «قوم برگزیده» را احیا کند. یهودیان بر مبنای آنچه در زبور داوود آمده بود خود را وارثان به حق خداوند می‏پنداشتند. در زبور آمده است: «زیرا که شریران منقطع خواهند گشت و متوکلان به خداوند وارث زمین خواهند شد. هان بعد از اندک زمانی شریر نخواهد بود اما حکیمان (صالحان) وارث زمین خواهند گشت و میراث آن‏ها خواهد بود تا ابد الآباد. زیرا متبرکان خداوند وارث زمین خواهند شد و ملعونان وی منقطع خواهند گشت ،زبور داوود، باب 37: نک به مجموع آیات 9، 18، 28، 29.» .

این اندیشه وقتی با پیش گویی‏های صریح اشعیا در هم آمیخت، نیرو و امیدی تازه در رگ‏های یهود جریان یافت. ایشان کلام اشعیا را در حافظه خود به خوبی حفظ کردند و آن را دستمایه عشق به آینده‏ای روشن و افتخارآمیز قرار دادند، آنجا که می‏گوید: «''نهالی از تنه، یَسّی (پدر داوود) بیرون آمده، شاخه‏ای از ریشه‏هایش خواهد شکفت و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت، یعنی روح حکمت و فهم و روح مشورت و روح معرفت و ترس از خداوند، خوشی او در ترس از خدا خواهد بود و موافق رؤیت چشم خود داوری نخواهد کرد و بر وفق سمع گوش‏های خویش تنبیه نخواهد نمود، بلکه مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد و به جهت مظلومان زمین به راستی حکم خواهد نمود. جهان را به عصای دهان خویش زده، شریران را به نفخه لب‏های خود خواهد کشت. کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند میانش امانت''.»

سپس اشعیا به گونه‏ای کنایه‏آمیز به صلح جهانی در آن دوران اشاره می‏کند و ادامه می‏دهد: «گرگ با بره سکونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید و گوساله و شیر و پرواری با هم و طفل کوچک آن‏ها را خواهد راند... طفل شیر خواره بر سوراخ مار بازی خواهد کرد و طفلِ از شیر باز داشته شده، دست خود را بر خانه افعی خواهد گذاشت و در تمامی کوه مقدس من، ضرر و فسادی نخواهد کرد، زیرا که جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود، مثل آب‏هایی که دریا را می‏پوشاند اشعیا، باب 11: 1 ـ 9.» .اما صفنیای پیامبر به نابودی رهبران دولت‏ها اشاره می‏کند و آن را مقدمه جهان شمولی دین یهود می‏داند. او می‏گوید: «به منظور گردآوری طوایف بشر بر یک دین حق، سلاطین دول مختلف را نابود کنیم. آن وقت برگردانیم به قوم‏ها لب پاکیزه را برای خواندن همگی به نام خدای و عبادت کردن ایشان به یک روش ،صفنیا، باب 3 : 8 ـ 9.» . یهودیان در طول تاریخ به این مسأله از دریچه‏ای مذهبی نگریسته، انتظار را یک وظیفه مقدس به شمار آورده‏اند، تنها پس از ورود صهیونیسم سیاسی به دنیای یهود بود که زاویه نگاه برخی یهودیان به این مسأله عوض گشت و تشکیل یک حاکمیت سیاسی را راهگشای «عصر مسیحا» دانستند.

هم اکنون صهیونیست‏ها با سوء استفاده از تغییر نگرش به وجود آمده خود را به عنوان منتظران واقعی مسیحا معرفی کرده، در پایان مراسم سالگرد بنیانگذاری رژیم اسرائیل (پنجم ماه ایّار عبری)، پس از دمیدن در شیپور عبادت، این گونه دعا می‏کنند: «اراده خداوند، خدای ما چنین باد که به لطف او شاهد سپیده دم آزادی باشیم و نفخ صور مسیحا گوش ما را نوازش دهد» .بی‏گمان طرز تلقی صهیونیسم از مقوله انتظار و ظهور منجی، یکی از بینش‏های چالش آفرین وبحران‏ساز فراروی معتقدان به آخرالزمان می‏باشد. چرا که تکیه بیش از اندازه بر نژاد و قومیت، این مکتب را دچار نوعی تمامیت خواهی غیر عادلانه نموده، ظرفیت‏های گفت و گو را از آن گرفته است.
مسیحیان و بازگشت مسیح اندیشه بازگشت حضرت عیسی علیه‏السلام یکی از باورهای جامعه مسیحیت را تشکیل می‏دهد.

این شوق و انتظار در بخش‏های قدیمی‏تر عهد جدید مانند رساله اول و دوم پولس به تسالونیکیان به خوبی منعکس شده است، اما در رساله‏های بعدی مانند رساله‏های پولس به تیموتاؤس و تیطس، همچنین رساله پطرس، به بعد اجتماعی مسیحیت توجه گشته است.این مسأله از آن‏جا ناشی می‏شد که با گذشت زمان پی بردند که بازگشت مسیح بر خلاف تصور آن‏ها نزدیک نیست، هر چند اقلیتی از آنان بر این عقیده باقی ماندند که عیسی به زودی خواهد آمد و حکومت هزار ساله خود را تشکیل خواهد داد؛ حاکمیتی که به روز داوری پایان خواهد یافت. از همین رو از دیر باز گروه‏های کوچکی به نام هزاره گرا در مسیحیت پدید آمدند که تمام سعی و تلاش خود را صرف آمادگی برای ظهور دوباره عیسی در آخر الزمان می‏کنند.

البته وجود آیاتی در انجیل این حالت انتظار را تشدید می‏کند و با اشاره به عدم تعیین وقت ظهور، آن را ناگهانی معرفی می‏کند. به عنوان مثال در انجیل متّا از زبان عیسی علیه‏السلام این گونه نقل شده است که: شما نمی‏توانید زمان و موقع آمدن مرا بدانید؛ زیرا این فقط در ید قدرت خداست. هیچ بشری از آن لحظه «زمان ظهور» آگاهی ندارد؛ حتی فرشتگان، تنها خدا آگاه است ـ مکاشفه، باب17:14 و باب19:16»یا آن که در انجیل لوقا این چنین آمده است: «مسیح می‏گوید: همیشه آماده باشید، زیرا که من زمانی می‏آیم که شما گمان نمی‏برید لوقا، باب12:40..» .روشن نگه داشتن چراغ انتظار در لابه‏لای انجیل به چشم می‏خورد، مثلا در انجیل آمده است: «کمرهای خود را بسته و چراغ‏های خود را افروخته بدارید. باید مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را می‏کشند که چه وقت از عروسی مراجعت کند. تا هر وقت آید و در را بکوبد، بی‏درنگ برای او باز کنند. خوشا به حال آن غلامان که آقای ایشان چون آید ایشان را بیدار یابد. پس شما نیز مستعد باشید، زیرا در ساعتی که شما گمان نمی‏برید، پسر انسان می‏آید،لوقا، باب12 : 35 ـ 40.»

مسیحیت ضمن تأکید بر غیر منتظره بودن بازگشت عیسی، هدف از این بازگشت را ایجاد حکومتی الهی در راستای حکومت الهی آسمان‏ها ارزیابی می‏کند.علاوه بر این ظهور مسیح را یگانه راه حل برای ادامه حیات و زندگانی بر می‏شمرد.عیسی را منجی انسان‏ها و پادشاه پادشاهان معرفی می‏کند. وی بر اساس سخنان دانیال نبی سیستم اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، تربیتی و مذهبی جهان را عوض خواهد کرد و جهانی بر مبنای راه و روش خدا بنا می‏کند. مسیحیان همچنین برای ظهور حضرت عیسی بن مریم علاماتی قائل می‏باشند: «عنقریب بعد از آن آزمایش سخت، روزگاران خورشید تیره و تار می‏گردد و ماه نور خود را از دست خواهد داد و ستارگان افول خواهند کرد و قدرت‏های آسمانی نیز به لرزه در خواهند آمد و سپس آثار و علائم ظهور آن مرد آسمانی اشکار خواهد شد و سپس تمامی قبائل زمین نگران و غمگین می‏گردند و آنگاه عیسی از ابرهای آسمان با جلال و شکوه و قدرت فرو خواهد آمد ،انجیل متا، باب 6: 10.»

ظهور منجی در اسلام

روایات اسلامی نیز بر آمدن حضرت مسیح علیه‏السلام صحه می‏گذارند. از جمله آن که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «وَالَّذی نَفْسی بِیَدِهِ لَیُوشَکَنَّ اَنْ یُنَزَّلَ فیکُمُ ابْنُ مَرْیَمَ حَکَما عَدْلاً وَ اِماما مُقْسِطا؛ ''سوگند به آن که جانم به دست او است به طور یقین عیسی بن مریم به عنوان داوری عادل و پیشوایی دادگر در میان شما فرود خواهد آمد''» .همچنین مفسران در تفسیر آیه 159 سوره نساء آن رابا بازگشت حضرت مسیح در آخر الزمان مرتبط می‏دانند و این آیه را در همین رابطه ارزیابی می‏کنند، مجمع البیان، ج3، ص212؛ نمونه، ج4، ص204. به هر حال مسأله فرود آمدن مسیح علیه‏السلام و بازگشت وی در آخرالزمان از نقاط مشترک اندیشه انتظار نزد مسلمانان و مسیحیان است.

البته اسلام در این رابطه منجی موعود را مهدی علیه‏السلام معرفی نموده، او را پیشوای آخرالزمان معرفی می‏کند: «کَیْفَ بِکُمْ (اَنْتُمْ) اِذا نَزَلَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ فیکُمْ وَ اِمامُکُمْ مِنْکُمْ؛ ''چگونه خواهید بود، آنگاه که عیسی بن مریم در میان شما فرود آید و پیشوای شما از خود شما باشد. ، بحار الانوار، ج 14، ص 344''» یا آنکه در روایتی دیگر از قول امام باقر علیه السلام نقل شده است: «یَنْزِلُ قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَةِ اِلَی الدُّنْیا فَلا یَبْقی اَهْلُ مِلَّةِ یَهُودیٍّ وَ لا نَصْرانیٍّ اِلاّ آمَنَ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یُصَلّی خَلْفَ الْمَهْدیِّ؛ ''پیش از قیامت، [عیسی] به دنیا فرود می‏آید و هیچ کس از ملت یهود و مسیحی نمی‏ماند مگر آنکه پیش از مرگ به او ایمان آورد و {آن حضرت} پشت سر مهدی علیه‏السلام نماز می‏گذارد، بحار الانوار، ج 14، ص 349''.»

در اسلام نیز مسئله انتظار فرج، بسیار قدیمی است که یکی از نشانه‌های سابقه داشتن این اعتقادها همانا ظهور عده‌ای از مدعیان مهدودیت، از اوائل اسلام به این طرف می‌باشد. در اسلام تا حدی به انتظار فرج اهمیت داده شده که پیامبر اکرم آن را برترین اعمال امتش معرفی نموده و امام صادق علیه‌ السلام یکی از شرایط پذیرفته شدن اعمال بندگان را انتظار حکومت مهدی عجل‌الله (انتظار فرج) می‌داند و در جایی دیگر می‌فرمایند که "و انتظروا الفرج صباحاً و مساعاً یعنی صبح و شام در انتظار فرج و ظهور باش". مسئله مهدی موعود از صدر اسلام و از زمان پیغمبر اکرم یک امر قطعی و مسلم در میان مسلمین بوده است و از نیمه دوم قرن اول هجری منشأ حوادث بزرگ تاریخی شده است .

مهدویت در اسلام و بالاخص در تشیع یک فلسفه بزرگ است، اعتقاد به ظهور منجی است، نه در شعاع زندگی یک قوم و یک ملت و یا یک منطقه‏ و یا یک نژاد بلکه در شعاع زندگی بشریت. مهدویت به این نیست که یک‏ منجی بیاید، و مثلا شیعه را یا ایران را یا آسیا را یا مسلمانان جهان را نجات دهد، مربوط به این است که یک منجی و مصلح ظهور کند و تمام اوضاع‏ زندگی بشر را در عالم دگرگون کند و در جهت صلاح و سعادت بشر تغییر بدهد. قرآن کریم هم می‏فرماید: "« و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی‏ الصالحون ، انبیاء ، 105» یعنی ما از پیش اطلاع داده‏ایم که وارث اصلی زمین ، بندگان‏ صالح و شایسته ما خواهند بود. برای همیشه زمین در اختیار ارباب شهوت و غضب و بندگان جاه و مقام و اسیران هوای نفس نخواهد بود." پیش بینی‏ یک آینده سعادت بخش و پیروزی کامل عقل بر جهل ، توحید بر شرک ، ایمان‏ بر شک ، عدالت بر ظلم ، سعادت بر شقاوت است. اندیشه پیروزی نهائی نیروی حق و صلح و عدالت بر نیروی باطل و ستیز و ظلم ، گسترش جهانی ایمان اسلامی ، استقرار کامل و همه جانبه ارزشهای‏ انسانی ، تشکیل مدینه فاضله و جامعه ایده‏آل ، و بالاخره اجراء این ایده‏ عمومی و انسانی به وسیله شخصیتی مقدس و عالیقدر که در روایات متواتر اسلامی ، از او به " مهدی " تعبیر شده است ، اندیشه‏ای است که کم و بیش همه فرق ومذاهب اسلامی - با تفاوتها و اختلافهائی - بدان مؤمن و معتقدند .

این اندیشه ، به حسب اصل و ریشه ، قرآنی است . این قرآن مجید است که با قاطعیت تمام ، پیروزی نهائی ایمان اسلامی (هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لوکره المشرکون «ترجمه: ''او کسى است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد، تا آن را بر همه آیین‏ها غالب گرداند، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند!( ''توبه / 33 وصف /9) ، غلبه قطعی صالحان و متقیان (لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی‏ الصالحون » ترجمه: در «زبور» بعد از ذکر (تورات) نوشتیم: «''بندگان شایسته‏ام وارث (حکومت) زمین خواهند شد!» ''(انبیا /105 ) ، کوتاه شدن دست‏ ستمکاران و جباران برای همیشه (و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم‏ ما کانوا یحذرون »

ترجمه: ''ما مى‏خواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روى زمین قرار دهیم! و حکومتشان را در زمین پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریانشان، آنچه را از آنها [بنى اسرائیل‏] بیم داشتند نشان دهیم‏ ''( قصص /5 و 6 ) و آینده درخشان و سعادتمندانه بشریت‏ (قال موسی لقومه استعینوا بالله و اصبروا ، ان الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتقین »ترجمه: ''موسى به قوم خود گفت: «از خدا یارى جویید، و استقامت پیشه کنید، که زمین از آن خداست، و آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد، واگذار مى‏کند و سرانجام (نیک) براى پرهیزکاران است! ''(اعراف /128) را نوید داده است . در حدیثی که از شیعه و سنی نقل شده چنین آمده است که اگر از دنیا بیش از یک روز نمانده باشد خداوند آن یک روز را چنان طولانی می کند که مهدی ظهور کرده و جهان را از عدل و داد لبریز سازد.

در اخبار آمده است که او نه تنها اسلام را احیاء می کند بلکه همه ادیان را به حالت حقیقی خویش اقامه می کند. بنابر این انتظار فرج واژه آشنایی است که تجلی یکی از بزرگترین دگرگونی‌ها را به همراه دارد، دگرگونی برای آن عده از افراد که بی‌صبرانه در اقیانوس متلاطم زندگی، سفینه نجات را می‌طلبند تا با تنها ناخدای کشتی حق و عدالت به سرزمین خوشبختی‌ها قدم گذارند، در همان سرزمینی که صلح، صفا، برابری، برادری، امنیت، رفاه و آسایش و ... حاکم باشد.ما با سیری گذرا در کتب مقدسه ادیان و مذاهب مختلف جهان، به این حقیقت می‌رسیم که اعتقاد به ظهور مصلحی که در آخر الزمان ظهور کرده و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد یک اعتقاد جهانی و همگانی است. اکنون همه ادیان راجع به حضرت حجت پیش بینی‏ می‏کنند که عدل کامل ، صلح کامل ، رفاه کامل ، سلامت کامل و امنیت کامل‏ برقرار خواهد شد ، همان پیش بینی تکامل تاریخ و تکامل بشریت است ، یعنی زندگی بشر در آینده منتهی می‏شود به عالیترین و کاملترین زندگیها که‏ از جمله آثاری که در آن هست آشتی انسان و طبیعت است و آن این است که‏ زمین تمام معادن خود را در اختیار انسان قرار می‏دهد ، آسمان تمام برکات‏ خود را در اختیار انسان قرار می‏دهد و همه اینها خود تکامل تاریخ است.

 

[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات3 انسانی - پاسخ خود آزمایی های ادبیات ۳ انسانی

خودآزمایی درس دوم( رستم و اسفندیار ۱)ص۱۳

۱ـ الف)چهار چهره در میان اسطوره ها داریم که رویین تن هستند. آن ها عبارتند از: الف)آشیل:قهرمان داستان ایلیادازهومر(یونانی)که به جزپاشنه ی پایش هیچ جای بدنش آسیب پذیرنبودوپاشنه ی پایش در جنگ تروا هدف تیر پاریس قرار گرفت واز بین رفت.

ب)زیگفرید:قهرمان سرود نیبلونگن (nibelungen)است که به جز شانه ها یش هیچ جای بدنش آسیب پذیر نبودوپهلوانی به نام هاگن با زوبین به میان دو شانه اش می زدند او را می کشد. پ)بالدر.حماسه شمال اروپاست

ت)اسفندیار که چشمش آسیب پذیر بود

وجوه اشتراک : الف)هر چهار تاجوان و زیبا بودند ب)عمر کوتاه داشتند پ)از صفات انسانی ومعنوی بر خوردار بودندورویین تن بودن آن ها فره ی ایزدی است. ت)همه جنگ جو بودند ح)مرگ همه آن هابه وسیله ای خاص است ج)همه آن ها از یک نقطه آسیب پذیر بودند

  2-چون موقعیت اسفندیار را درک می کند و می داند که او از لحاظ خدمت و معنویت در چه جایگاهی قرار دارد از طرف دیگرمرگ او چه مشکلاتی برای رستم و خانواده اش پیش می آورد چون این مطلب را سیمرغ پیش بینی کرده بود که کشتن اسفندیار باعث نابودی رستم و خانواده اش و ایران می گردد.

  3-خیر ، چون گشتاسب پدر اسفندیار دنبال بهانه جویی بودو می خواست کاری بکند که هم رستم وهم اسفندیار را از سر راه حکو مت خود بردارد به این دلیل که هردورامانع بر سر راه خود می دانست.از طرف دیگر گشتاسب به راحتی می توانست رستم را به بارگاه خود دعوت کند وبه طرق مختلف او را از پای در آورد

   4-خیر به چند دلیل: حرمت و سربلندی چندین ساله ی او از بین می رفت /. چون رستم نماینده ی سرفرازی و آزادگی ملت ایران است. اسارت او یعنی اسارت قوم ایرانی /پهلوان واقعی نباید تن به اسارت و زور دهد .داستان یک داستان حماسی ویک تراژدی، است.اگر رستم چنین کاری انجام می داد با اصل حماسه سازگاری نداشت در حالی که در حماسه وتراژدی باید یک فاجعه رخ دهد

 5-چون اسفندیار نمک گیر رستم می شود و در آیین پهلوانی بعد از نمک گیر شدن جنگ و دشمنی زشت است و اسفندیار ناچار می شد دست از جنگ بر دارد ازطرف دیگراگر او مهمانی را می پذیرفت حماسه به طنز بدل می گردید 

 6-در آغاز داستان .۶ بیت اول است .یعنی در زندگی خوشی وناخوشی با هم و یک چیز طبیعی است و ناله بلبل به خاطر مرگ اسفندیار است

خود آزمایی درس سوم (رستم و اسفندیار۲) ص -۱۷ – ۱۸

 

 1-چون هر پیشنهادی که به اسفندیار می دهد او قبول نمی کند وهمه ی تدبیرهای او برای صلح نقش بر آب می شود.ودر انتخاب جنگ و اسارت.جنگ را ترجیح می دهد . در اصل هیچ چاره ای جز جنگ ندارد

 2-پیروبا تجربه، چاره اندیش، محتاط، آینده نگر، مرموز، راهنما و مشاور، زیرک از عاقبت بر افتادن خاندانش ترسان بود.او.بیش تر به اصل و گوهرونژادخودمی اندیشد.سعی می کند آتش جنگ خاموش شود ولی چون اسفندیار نمی پذیردبه سیمرغ متوسل می شود

 3-جوهرپهلوانی او آزادگی وسرفرازی ملت ایران ومقام گذشته وارزش ۶۰۰ ساله او از دست می رود وننگ وعار برای رستم تا ابد باقی

می ماند ورستم دچارمرگ روحی می شود واین مرگ روحی اورا از پای در می آوردوهمه ی بزرگی هاوعظمت های زابل ازبین می رود

4- بپیچم:اصرارمی کنم، تلاش می کنم، پافشاری می کنم 

  بپیچاند:منصرف شود، دوری کند، پرهیزکند

   5-الف)جنگ قطعی می شود . ب)اصرار و تلاش برای انتقام جویی بیش تر می گردد و راه صلح بسته می شود .(دو پسر اسفندیار :مهر نوش و نوش آذراست . مهرنوش به دست فرامرز پسر رستم کشته می شود) 

  6-بهمن نوجوانی است که پیام آورو رابط بین رستم و اسفندیار است در بر خورد با زال بسیار گستاخ و بی حیا است و در برخورد با رستم می خواهد با پرتاب سنگ او را از پای در آورد سر انجام پس از کشته شدن اسفندیار بهمن در دست رستم بزرگ می شود چون وقتی اسفندیار در حال مرگ بود فرزندش، بهمن، را به دست رستم مـــی سپارد تا او را تربیت کند. او در دست رستم تربیت می شود و ازجاماسب خوابگزار گشتاسب عالم تر می گردد و سر انجام او زال را می کشد و انتقام پدر و دو برادر خود را از رستم و خاندان او می گیرد و خاندان رستم را نابود می کند 

 7-الف)اسفندیار در خان پنجم، جفت سیمرغ را می کشد و سیمرغ برای نابودی اسفندیار به کمک زال می شتابد  ب)زال پدر رستم، دست پرورده ی سیمرغ است به همین دلیل به او کمک می کند

ج)سیمرغ درآیین میترایسم (خورشید پرستی )مظهر نیروی ماوراءطبیعت و مقدس و محترم است و در مشکلات به کمک رستم می آید رستم هم دارای آیین میترایسم است اما .سیمرغ در آیین زردشتی منفور است و اسفندیار نیز از پیروان زرتشت است

   8-الف) خروش آمد از باره ی هردو مرد تو گفتی بدرید دشت نبرد

ب)کمان بر گرفتند و تیر خدنگ ببردند از روی خورشید رنگ

خود آزمایی درس چهارم ( بازرگان و طرار)،ص۲۴

 1- کشف و شناسایی دزد، تفحص در کار دزدان و تعقیب آن ها و به دست آوردن اموال از چنگ دزدان 

   2-خون سردی و آرامش و چاره اندیشی 

 3-زاویه ی دید :سوم شخص /قهرمان:بازرگان / لحن :جدی و رسمی / درون مایه :دربروز حوادث با تدبیر عمل کردن 

عکس العمل بازرگان در برابر سرقت ،غیر قابل حدس بود زیرا با خونسردی و آرامش برخورد کرد

تکلیف کلا سی است

سمک عیار، هزارو یک شب ،داراب نامه ، رستم نامه ، حسین کرد شبستری و میر ارسلان

خود آزمایی درس پنجم دیوار- ۳۱

   1-چون به راحتی می توانست با همسایگان ارتباط برقرار کند و عامل جدایی او و بهمن از بین رفته بود و احساس آزادی بیشتری می کرد

   2-سوم شخص /دانای کل

   3-بنا کسی که آزادی ها را محدود می کند و عامل جدایی است- دیوار : نماد جدایی انسان ها و مانع تفاهم جوامع بشری   همسایه – نماد دوستان و هم نوعان

   4-رابطه ی شباهت و همانندی و از طرف دیگر نوعی تناسب اسمی و اشتقاق که (دیو ) را با(دیو+ وار) در کنار هم آورده است

   5-استدلالی ضعیف و غیر منطقی ، به طوری که برای کودک قابل درک و فهم نیست

    6-با توجه به اینکه دیوار نماد جدایی و مانع بین جوامع بشری آمده است می توان گفت عظمت و هیبت محدودیت های اجتماعی آن چنان بسیار است که باعث می شود کسی به تلاش برای رفع محدودیت ها نباشد

خودآزمایی درس ششم (داستان در آتش افکندن ابراهیم ع)ص۳۶

1- الف)کهنگی مثل : مر اورا گرفت . ب) کوتاهی جمله:آگاه برفتند./ هیزم بیاورند./ بروید./هیزم آورید

پ) تکرارفعل.د)سادگی وروانی. ث)فاقدآرایه های ادبی است

ج)پیام به سادگی منتقل می شود. ح)حروف به جای هم به کارمیروند. مثل : به اخبار/ (دراخبار )

1-الف)آوردن (ی)درآخربعضی افعال به جای(می)ماضی استمراری مثل : ندیمان گفتند:که اگرکوهی بودی نیست شده بودی

ب)آوردن « ب » دراول فعل ماضی مثل : برفتند/ بیاوردند/ بساختندو ...

پ)آوردن« مر» و« را» مثل مراوراگفت/ نمرودمرنریمان راگفت

ت)به کاربردن واژه های کهنه مثل : منجنیق/ گردیدن

د)تقدم فعل برمفعول مثل : هیزم آرید سوختن ابراهیم را/ بود که نصرت کندتورا.

  3-آبرو واعتباروموقعیت درباری وحکومتی ما ازبین می رود

    4-فرمود ← قدیم:دستورداد. ← امروز:گفت

ملک ← قدیم:خداوند ← امروز:پادشاه

ایمن ← قدیم:به اطمینان برسیم. ← امروز:آسوده شویم

پاره کردن ← قدیم:شکستن . ← امروز:تکه وپاره کردن

 5-الف)کیکاووس:چون به علت تهمتی که سودابه به سیاوش زده بود برای آزمایش ، سیاوش را از آتش عبوردادونمرودهم حضرت ابراهیم رادرآتش انداخت. ب)نمروددستوردادکاخی بسازندتاازآن بالارود و بالاتر از خدا باشدو به خدای ابراهیم تیراندازی می کندتا او را بکشد.کیکاووس سوار بر تختی با چهارعقاب به آسمان پروازکرد. / جمشیدهم ادعای خدایی می کند

 6-خدایا این آتش سوزان عشق راکه مرا بی تاب وقرارکرده است مثل آتش نمرود بر خلیل برای من سرد و خاموش بساز. آرایه ی تلمیح اشاره داردبه داستان حضرت ابراهیم (ع) و انداختن او در آتش به فرمان نمرودپادشاه ستمگر زمان و سرد شدن آتش بر او 

خودآزمایی درس هفتم (بردار کردن حسنک)۴۸

۱ـ الف)من در موردخواجه(شما)هیچ قصد و گمان بدی نکردم و به خویشاوندان و اطرافیان خواجه احترام گذاشتم

ب)من از نعمت های جهان بر خوردار بودم و مدتی در(پست های مختلف)کارهای مهمی انجام دادم

پ).(بامرگ)همه ی ابزارهای جنگ و دشمنی به خاطر مال بی ارزش دنیا کنار گذاشتند

ت).(بوسهل)در آن دنیا گرفتار پاسخ دادن به کارهایی است که در دنیا انجام داده است.یا درآن دنیاگرفتار عمل خودش است

۲ـ الف) توصیف حسنک . ب) توصیف بردار کردن حسنک. پ )توصیف بوسهل زوزنی. ت).توصیف مادرحسنک

 3-الف )بیان جزئیات، یکی ازهنرمندی های بیهقی است. ب )نوآوری در کلمات مثل خلق گونه، ترگونه، بزرگا مردا

پ )استفاده از شعر، حدیث ، آیه و ضرب المثل ها 

  4-عبرت آموزی : ( این است حسنک و روزگارش و این افسانه ای است باعبرت بسیار( 

تقدیرگرایی : ( نعوذوبالله من قضاءالسوء.،جهان خوردم وکارهاراندم ،اگرامروزاجل رسیده است کس بازنتواندداشت که بردار کشند یا‌جز دار(

   5-ا لف)صحنه ای که مادر حسنک به کنار جنازه ی او می آید : ( مادر حسنک زنی سخت جگرآوربودچنان شنودم که دو سه ماه این حدیث از او پنهان داشتند چون بشنید جزعی نکرد- چنان که زنان کنندبلکه بگریست به درد ،چنان که حاضران از درد وی خون گریستند(

ب)تجسم بدار کشیدن حسنک. پ)توصیف بوسهل : ( این بوسهل مردی امامزاده و محتشم بود...(  

  6-به عده ای پست و فرومایه پول دادندتا حسنک را سنگسار کنند

خود آزمایی درس هشتم : ( داستان شیر و گاو ) ص۵۶

    1-نظر تو در مورد پادشاه‌که در جای‌خود ایستاده است و حرکت و شادی از خود نشان نمی دهد یا شادی و نشاط را رها کرده است ، چیست ؟

گاو پشتیبان و تکیه گاه ( یاور ) سپاه من بود و برای دشمنان زیان و ضرر و برای دوستان مایه ی زیبایی و رونق بود 

هر کس اندیشه ی سست و ناتوان و عقل سبک و ضعیف داشته باشد ( یعنی عقلش خوب کار نکند ) از مقام بلند به رتبه ی بی‌ارزش و پایین سقوط می کند و به مرتبه ی گمنامی و پستی می رسد 

۲ـ کاربرد مترادفات زیاد ، کاربرد فراوان آرایه های ادبی ، استفاده از تمثیل ، استشهاد به حدیث و آیه و شعر فارسی و عربی ، استفاده از لغات فراوان عربی ، حذف شناسه ی افعال به قرینه 

۳ـ الف ) در اداره ی حکومت باید آینده نگر و چاره اندیش بود در حالی که شاه چنین نبود 

ب ) افراد مستبد آسیب پذیر هستند اگر محل آسیب آن ها را پیدا کنند ، راحت تر می توانند آن ها را از بین ببرند 

پ ) ساده لوحی ، حرص و طمع هر دو عامل شکست و نابودی است

ت ) فتنه انگیزی و سخن چینی از کشتن و قتل بدتر است ( الفتنه اَشّدمِن القتل(

ث) به قدرت رسیدن ، خطر آفرین است یا نزدیک شدن به مراکز قدرت خطر آفرین است 

    4- گاو ← نماد افراد خیر خواه ، با عظمت ، سلیم النفس ، صبور و سالم امّا ساده لوح  

شیر ← نماد افراد مستبد و خود رأی ، دهن بین ، بی تدبیر و آسیب پذیر است 

کلیله ← نماینده ی افراد زیرک ، خیر خواه ، قانع به وضع موجود ، مشاور است 

دمنه ← نماینده ی افراد جاه طلب و زیرک ، فتنه انگیز ، سخن چین ، حسود ، منافق ، جسور ، اهل خطر و حریص است

 5- الف ) چون سگ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پاره ای نان خشنود گردد 

ب ) … چنان که فروغ آتش اگر چه فروزنده خواهد که پست سوزد ، به ارتفاع گراید

پ) ←. … چون خوره در دندان جای گرفت ، از درد او شفا نباشد مگر به قلع 

ت← … هم چون هم خانه ی مار و هم خوابه ی شیر است که اگر چه مار خفته و شیر نهفته باشد آخر این سر بر آرد و آن دهان بگشاید

    6-کمر خدکت بستن: آماده ی خدمتگزاری شدن

بر باد نشاندن : فریب دادن ، تحریک کردن ، از راه به در کردن 

     7-یک پاراگراف به آخر مانده ← آزردگی شیر ، پیمان شکنی ، از بین بردن گاو و به هدر رفتن خون او

خود آزمایی درس نهم : ( چگونگی تصنیف گلستان ) ص-۶۱

۱ـ با گریه کردن بر دلم اثر می گذاشتم و آن را صفا و رونق می بخشیدم 

تصمیم گرفتم برگردم 

۲ـ الف ) خلاف راه صواب است و نقضِ رای اولوالالباب 

ب ) آزردن دوستان جهل است و کفاّرت یمین سهل 

پ) چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد 

ت) گفتی که خرده ی مینا بر خاکش ریخته و عقد ثّریا از تاکش در آویخته 

۳ـ در حسن معاشرت و آداب محاورت به کار آید ، مترسّلان را بلاغت بیفزاید ، متکلمان را به کار آید . در اداب خوش رفتاری و راه رسم سخن گفتن به گونه که برای سخنوران لازم است و باعث شیوایی نوشته های نویسندگان می شود

۴ـ الف ) هر چه نپاید دلبستگی را نشاید . الکریم اذاوعد وفا 

ب ) هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید 

پ) عمر بر فست و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غِرّه هنوز

۵ـ الف) استفاده از سجع استفاده از تمثیل

ب) حذف فعل به قرینه مثل :در کجا وه انیس من بودی ودر حجره جلیس و ...

پ) کوتاهی جمله ها مثل : هر چه نپاید دلبستگی را نشاید یا دامن گل بریخت ودر دامنم آویخت 

ت) استفاده از واژه ها واشعار عربی مثل : صم بکم ، / روضه ماء نهر ها سلسال دوحه سجع طیر ها موزون

خودآزمایی درس دهم – ص ۶۴

1-عید نوروز از بزرگ ترین و قدیم ترین عید های ملی ایران است

 2-الف- تشویق کودکان به زیارت اهل قبور ب- احترام به بزرگ ترها ج- تشویق به یادگیری و کسب اطلاعات

   3-خلافت حضرت علی (ع (

خودآزمایی درس یازدهم (دانش، دبیری و شاعری)ص۶۸

 1- تا جهان جفا همی پیشه کند / تو صابری را عادت کن یعنی تا جهان به جفا پیشگی عادت دارد، تو به صابری عادت کن یا(اگر جهان به تو ستم کردتو صبر کن(

 2- نکوهش ستایشگری.(بیت آخر(

 )   3-لف و نشر مرتب- استعره مکنیه(تشخیص 

خودآزمایی درس دوازدهم، (پیدا وپنهان/الفت موج)ص۷۲

 1-در غزل عراقی همه اش طلب است ولی در شعر بابا طاهر،رضاو تسلیم محض است/ عراقی

درد را با امید درمان می خو اهد.بابا طاهر می گوید:هر چه تو بخواهی می خواهم تسلیم محض است

2- بیت ۸پیدا و پنهان. « چه باک آیدزکس آن را که اورا نگهدارونگهبانش تو باشی» 

 3-دامن کشیدن:۱-دوری جستن ۲-چسبیدن و انس گرفتن

   4-سرکشی ← سر را می کشی ← دوری می کنی

سرکشی ← سرکش هستی ← نافرمان هستی

سرکشی ← (ی)مصدری ← نافرمانی وطغیان کردن

 5-طوفان اشک. تشبیه اشک به طوفان

خودآزمایی درس سیزدهم (از درد سخن گفتن ، راز رشید ) ص ۸۰

۱ـ بیت ۵و۶

۲ـ بیت ۷ در مصرع دوم : دور از تو ← الف ) جمله ی دعایی است الهی دور از تو باد یعنی خدا نکند چهره تو مثل من زرد شود 

ب . دوری از تو . ۳ـ بیت آخر 

۴ـ الف) استوار و پا برجا . ب) آیات محکم در مقابل آیات متشابه 

۵ـ شهادت حضرت عباس (ع) در حالی که دستان او از بدنش جدا شده بودند 

۶ـ در آغاز ← ماه ، آسمان و نور / محکم و آیه در پایان ← کنار ، کوه و کمر 

خود آزمایی درس چهاردهم ( گل های چیده ) ص ۸۴

۱ـ برتری و عظمت خون شهدا

۲ـ اِنّ مع العسر یُسرا

   3-بیت سوم

   4-شاعر در این بیت ارزو دارد که همانند ابر باشد تا بتواند کویر تشنه را سیراب کند

   5-جهان

حودآزمایی درس پانزدهم ( کرامت آبی ، سجاده ی سبز ) ص ۸۸

 1- سبزه زار

۲ـ بیت ۴ : تقریرِ ادیبانه ی برهان معاد است فصلی که نسیم از پی اسفند گشوده است 

۳ـ عابد و زاهد 

۴ـ صخره ← نمائ صبر و پایداری دریا ← نماد خشم یا حوادث و بلاهای پی در پی

۵ـ اگر چه دشمن سرزمین زیبای ما را ویران کرده و مورد تاخت و تاز قرار داده اما پیروزی واقعی فقط در دستان دلاور مردان ایران است

۶ـ بیت ۶ ← « برسجده ی احساس بنفشه است ، نشانی سجاده ی سبزی که به الوند گشوده است» 

خودآزمایی درس شانزدهم : ( طاق بستان ) ص ۹۹

۱ـ با وجود آن که شکسته و نقص پیدا کرده است ، هنوز از هزار سپر سالم ارزش آن بیشتر است . این جمله گرفته از این بیت حافظ است: 

« بکن معامله ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست »

نظیر این ضرب المثل عبارتند از: 

الف ) اسب تازی اگر ضعیف بود همچنان از طویله ای خر به ( سعدی ) ب ) شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود 

پ ) گوهر اگر در خلا ب افتاد همچنان نفیس بود ، غبار اگر به فلک رود همچنان خسیس . ( سعدی) 

ت ) فلانی از اسب افتاده ولی از اصل نیفتاده 

     2-به نظر ناصرالدین شاه ، نام درست این طاق ، بسطام است . زیرا این مکان ، نزدیک دهکده ای به نامِ وُستام (گُستهم   یا بسطام است و گویند این روستا را او ساخته است)

   3-الف – سوابق تاریخی محلی ب- آداب و رسوم مردم پ- صنایع و هنر های دستی و محلی ت- مکان های تبرکه و مقدس

   4-  از آن جا که مردم کاشان معتقدند که علی بن باقر ع یکی از فرزندان امام محمد باقر ع توسط خلیفه وقت در مشهد اردهال به شهادت رسیده است .به همین خاطر شانزدهم مهرماه هر سال مراسمی را برگزار می کنند و فرش های امام زاده را می شویند

   5- از یاریز یا پاریس از دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی . خسی در میقات . آل احمد . در کشور شوراها .ندوشن

خودآزمایی درس هفدهم : ( دیدار ) ص ۱۰۵

۱ـ چون مدرسه در جمله ی « غول بی شاخ و دمی که معلوم نیست از کدام جهنم ظهور کرده » . از ظاهر رضا خان انتقاد کرد نه از استبداد و بیگانه پرستی و جهالت او و امام با بیانی رسا به او تذکر می دهد که دشمنان از این جمله ها سوء استفاده می کنند و آ ن را بهانه قرار می‌دهند که مدرس حرف جدّ ی برای مطرح کردن ندارد 

۲ـ نگاه امام نافذ ، معترضانه وهمانند تیری آماده ی پرتاب از کمان و مؤثر و دشمن شکار بودولی نگاه برادرش ملایم و آرام بخش بود 

۳ـ مصمم و با اراده ، دقیق و تیز بین و هوشیار ، بیگانه ستیز ، مبارز و ظلم ستیز ، متواضع ، با شهامت و بی باک ، موقعیت شناس ، پر شور و با هیجان ، بی پروا در ابراز عقیده ، منطقی . ۴ـ سوم شخص ( دانای کل)

۵ـ قدیم: حمزه نامه ، ابومسلم نامه . جدید : آشیانه ی عقاب از زین العابدین مؤتمن / مازیار : از صادق هدایت ماه نخشب از سعید نفیسی/ نادر شاه ، رحیم زاده صفوی / داستان های نقاشی از صنعتی زاده

خارجی : ایوان مخوف از تورگنیف/اسپارتاکوس از فاوست،ترجمه ی ابراهیم یونسی / کتاب دیگری که با محتوای درس متناسب است ← کتاب امام خمینی از امیر حسین فردی ، ناشر ، انتشارات کمک آموزشی نادر 

خودآزمایی درس هجدهم ( درآمدی بر ادبیات عرفانی ) ص ۱۰۹

۱ـ نویسنده در مورد نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و محدود بودن عمر و اندیشه ی انسان که به همین دلیل نمی تواند بر سراسر تاریخ عرفان ، راز آفرینش و شناخت خدا دست یابد سخن می گوید و برای این که موضوع را برای خواننده قابل درک و تصور کند از دو بیت زیبا استافده کرده است که در آن به زبان تمثیل ضعف و ناتوانی و محدود بودن عمر و اندیشه انسان را به صورت دو نماد پشه و کرم و نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و همچنین راز آفرینش و شناخت خدا را به صورت باغ و درخت کهنسال ذکر کرده است 

۲ـ در روزگار پیغمبر (ص) به صحابه ی مستمند ، زاهد و عابد و آگاه به اسرار که در صفه ی مسجد بیتوته می کردند اصحابه ی صفه می گفتند ، که در آغاز اسلام به اصحاب صفه و بعد ها به صحابی مشهور شدند . صوفیان با پیروی از این گروه ، فقر و فنا را برگزیدند و خود را در انتساب به این فرقه ، صوفی و راهشان را تصوف می گفتند 

تابعین : کسانی بودند که حیات پیغمبر (ص) درک نکردند ولی اصحاب ایشان را درک کردند و اسلام را از طریق آن ها پذیرفتند 

۳ـ خال : اشاره به نقطه ی وحدت حقیقی است که مبدآ و انتهای کثرت است . چشم : جمال بی نظیر حق  میخانه : دل و قلب و باطن عارف است که در آن ذوق و شوق به خدا شناسی بسیار است . برای بررسی این غزل و رمز گشایی و پی‌بردن به بعضی از اصطلاحات آن به مجله ی مشکاه فصلنامه ی بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی شماره ی ۲۳ و ۲۴ و ص ۱۱۹ . مقاله ی « در میکده ی عشق » حاشیه ای برغزل امام به قلم جواد محدثی که ایشان خراسانی و اولین فردی هستند که غزل امام را شرح کردند . مراجعه کنید 

خود آزمایی درس نوزدهم ( در محراب عشق ، انسان کامل ) ص ۱۱۲

    1-نماز زیبای حضرت علی (ع) که سرشار از خلوص و حضور در کنار محبوب و خدا بود بیانگر آن است که نماز واقعی استوار ترین نردبان برای عروج روح آدمی و نزدیکی به خداست 

۲ـ در داستان اول حضرت علی (ع) در حین نماز به دلیل حضور قلب و تقرب به خدا محو در او و از خود بیخودی می گردد و به گونه ای که وقتی تیر از پای او در می آورند متوجه نمی شود . نویسنده برای اثبات این که چنین حضوری در نماز ممکن است و عجیب نمی باشد ، داستان حضرت یوسف (ع) را مطرح می کند که زنان مصری با دیدن حضرت یوسف آن چنان شیفته و محو تماشای او می شوند و از خود بیخود می گردند که دست های خود را می برند و درد را احساس نمی کنند 

   3- تکلیف کلاسی است 

۴ـ کسی است که ۱٫ گفتار نیک ، ۲٫ کردار نیک ، ۳٫ اخلاق نیک داشته باشد . ۴٫ خدا را به طور واقعی بشناسد 

۵ـ مشاهده دل و سر و جان و توجه علی (ع) نسبت به عظمت و بزرگی و زیبایی خداوند بیش تر و عمیق تر از توجه زنان بیگانه نسبت به حضرت یوسف (ع) بود . پس وقتی زنان با دیدن زیبایی یوسف از خود بیخود شدند و ( دست خود را بریدند ) و دردی را احساس نکردند تعجّب نیست که گوشت و پوست حضرت علی (ع) ( در حین مشاهده ی عظمت و زیبایی و شکوه خداوند ) را ببرند و تیر از پای او بیرون بیاورند و او دردی احساس نکند 

خودآزمایی درس بیسم:( جمال جان فزای روی جانان ) ص ۱۱۵

۱ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار»

بیت دوازدهم « ا گر یک ذره را برگیری از جای خلل یــابـد همــه عــالم سراپـای»

۲ـ در ستایش و توصیف دل است 

۳ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار»

۴ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار»

بیت آخر « به زیر پرده هر ذرّه پنهان جمــال جـــان فـــزای روی فــردا»

۵ـ زیرا همه ی پدیده های جهان تجلّی وجود حق هستند

۶ـ بیت اول و دوم / بیت چهار ، پنج ، شش ، هفت و هشت . ۷ـ تعلیمی

۸ـ بیت ۹ « بدین خردی که آمد حبه ی دل خـداونـد دو عـالـم راست منــزل»

« لا یسعنی بی سمایی و لا یسعنی فی الارض ولکن یسعنی فی قلب عبدالمؤمن»

خودآزمایی درس بیست ویکم: ( سی مرغ و سیمرغ ) ص ۱۲۷

۱ـ دریا: پروردگار یا عشق و محبوب حقیقی / شبنم:بهشت ، انسان یا هر چیز دیگری غیر از خدا که انسان به آن دل ببندد( عشق مجازی)

۲ـ فعالیت کلاسی است

۳ـ نشانه ی پای بندی و تعلق ( علاقه ) انسان به جهان مادی و مادیات است که مانع سیر انسان به سوی کمال می گردد

۴ـ سیمرغ : رمز خداوند . / مرغان : رمز سالکان راه حق / سی مرغ رسید به سیمرغ : رمز وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است / هُدهُد : رمز پیر طریقت و رهبر و انسان کامل . بلبل : رمز جمال پرستان و عاشقان سطحی و خوش گذران

افتادن پر : رمز ظهور و جلوه ی حق تعالی است زیرا تمام زیبایی های جهان درخشش و پرتویی از ذات الهی است . برای پی بردن به رمزهای دیگر به منابع زیر مراجعه کنید:

شرح منطق الطیر از صادق گوهرین / زندگی عطار از مصطفی بادکوبه ای / شرح گزیده ی منطق الطیر از سیروس شمیسا

خودآزمایی درس بیست و دوم ( طوطی و بازرگان ) ص۱۳۲

۱ـ الف ) راه نجات انسان ، آزادی روح از تعلقات دنیوی و هوس های ناپایدار است مثل : …« مرده شو چون من ، که تا یابی خلاص»

ب ) نسنجیده سخن گفتن مایه ی پشیمانی و اندوه است ← « شد خواجه پشیمان از گفت خواجه»

پ ) سخن سنجیده ی انسان ویرانگر و سخن پخته و سنجیده ، مؤثر و گره گشاست

عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند

ت) گرفتاریهای انسان ناشی از خود نمایی است

« هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد .»

ث) نادان همیشه برای خود مشکل به بار می آورد و بر درد خود می افزاید و مصلحت را تشخیص نمی دهد

ج) رعایت احتیاط و حفظ حدود مستمعان به هنگام سخن گفتن

چ) به خداوند پناه برید تا خدا شما را یاری کند ← « در پناه لطف حق باید گریخت کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت»

ح) جبـران نــاپـذیری عـواقب سخـن بـد ← « نکته ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که جست آن از کمان»

۲ـ « ای حیات عاشقان در مردگی» یا « یعنی ای مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص »  بیت  ۵۵

۳ـ الف) داشتن شور و عشق در هنگام شعر گفتن ب) کلام عارفانه در لفظ نمی گنجد

پ)صورت و لفظ اصالت ندارد بنابراین باید به عمق و معنی توجه کرد نه ظاهر زیرا توجه به صورت انسان را از وصال باز می دارد

۴ـ طوطی : جان پاک یا روح / قفس : تن / هندوستان : عالم معنا یا جایگاه اصلی روح / بازرگان : سالک نا آگاه / طوطی هند : رهبر و مراد / مردن طوطی در قفس : رها ساختن خود از قید و بند های ساختگی و تعلقات دنیایی

۵ـ عطار داستان را چنان که هست روایت می کند و هیچ گونه مطلبی بر اصل داستان نمی افزاید و آن را با تأویلی دلنشین و مؤثّر از گفتگوی طوطی و حکیم هند بیان کرده است . ولی مولوی در هر کجا که مناسب بداند ، اصل داستان را رها می کند و مطابق اسلوب خود از هر یک از اجزای داستان قالبی برای احوال عاشقانه ی خود و مسائل عرفانی و اخلاقی ، اجتماعی ، فلسفی و دینی خود ساخته است . مثلاً نقل پیام طوطی ، دور مانده از طوطیان هندوستان ، او را به یاد جدایی از شمس و دوری از خدا می اندازد و به این نکته می پردازد به همین دلیل عطار آن داستان را د ر۲۶ بیت و مولوی در ۳۶۷ بیت بیان کرده اند

۶ـ کله بر زمین زدن : ناراحت و عصبانی شدن / سرد گشتن : مردن / گیاه بام شدن : کنایه از مورد توجه واقع نشدن و پرهیز از خودنمایی

خودآزمایی درس بیست وسوم ( حکایت های کوتاه ، بیداد ظالمان ) ص ۱۳۹

۱ـ زاهد و پادشاه : در سرزنش ریاکاری و زهد دروغین است . بادنجان بورانی : نکوهش چاپلوسی و تملّق گویی و تزلزل شخصیت است. خلعت خاص : بی اعتباری قوانین درباری و بی کفایتی و حمایت پادشاهان و حاکمان و رفتار های ناشایست آن ها است . دوستان‌شیطان : انتقاد از دلالان و سرزنش دروغ گویی و سوگند دروغ است

شمار عاقلان : انتقاد از ناآگاهی و بی خردی اکثریت مردم است. عسل قاتل : انتقاد و سرزنش خسّت و دروغ گویی است

شرمساری : انتقاد و سرزنش بی تجربگی و عدم مهارت پزشکان و بی کفایتی علما و دانشمندان است

در انتظار جنازه : در نکوهش بخل و خسّت است . بیداد ظالمان : بی وفایی و ناپایداری دنیا و خوشی ها و نا خوشی ها ی زندگی ، از بین رفتن ظلم و بدی و ستم و ظالم و عبرت گرفتن از گذشتگان است

2-بیت ۵ « چون داد عادلان به جهان در ، بقا نکرد بیـداد ظــالمــان شمـا نیز بگذرد»

۳ـ بیت ۴ « آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد» 

بیت آخر « پیل فنا که شاه بقا ، مات حکم اوست هـم بـر پیـادگان شمـا نیز بگـذرد»

خودآزمایی بیست و چهارم ( تولدی دیگر ) ص ۱۴۲

۱ـ داستان خوب شروع شده است زیرا با طرح یک مقدمه ی کوتاه و جذّاب اصل موضوع را به پایان داستان موکول می کند و از همین راه حس کنجکاوی خواننده را در طی داستان بر می انگیزد و خواننده را تا پایان داستان می کشاند و پایان داستان را با هنرمندی ، طنز و ظرافت خاصی به آغاز داستان پیوند می دهد . نکته دیگر عنوان جذّاب و طنزآمیز و ایهامی « تولدی دیگر » است که این جنبه ی ایهامی از امتیاز این داستان است که چند نکته را در ذهن تداعی می کند الف ) تولد نوزاد

ب ) مفهوم کنایی به وجود آمدن شرایط تازه زندگی پ) از دست دادن آرامش و راحتی زیرا عنوان تولدی دیگر ، آرامش و راحتی را به ذهن می آورد ، اما در این درس تولد موجب ناآرامی و آشفتگی خانواده می شود

۲ـ آش مالی ، خورش زدگی ، ماه داماد ( به جای شاه داماد)

۳ـ نویسنده ، راوی داستان است، اما در بخش کوتاهی جای خود را به دوم شخص می دهد و خود را که گوینده است ، مخاطب قرار می دهد . چند مورد آن عبارتند از

الف ) از اول درس تا پایان پاراگراف ۴ ص ۱۴۰ زاویه ی دید اول شخص است

ب ) پاراگراف ۸ص ۱۴۱یعنی از دید و بازدید های تازه عروس و ماه داماد تمام نشده بود … تا سطر پنجم پاراگراف دوم ص۱۴۲ یعنی تا این برنامه با به دنیا آمدن نوه های بعدی نیز ادامه یافت. زاویه ی دید سوم شخص است

پ )از آخر سطر پنجم ، پاراگراف دوم ص ۱۷۴ تا آخر درس دوباره زاویه ی دید به اول شخص تغییر می کند

۴ـ صبیّه، والده ی مکرمه ، نقاهت ، کاشانه به جای آپارتمان و خانه

۵ـ نویسنده با استفاده از واژه های رسمی خاص محافل سیاسی و اداری به طنز ، امور عادی و روزانه را تقویت بخشیده است وظیفه ی خطیر : کار پیش افتاده ی خرید و پاک کردن سبزی و عدس را به طنز با صفت خطیر به معنی عظیم و بزرگ ذکر کرده است

مشارکت : بر عملی دلالت دارد که دو شخص یا دو گروه کاری مشترکاً انجام دهند در حالی که در اینجا به معنی « کمک کردن » پدر و مادرش به اوست . زیرا تمام کارها در این جا به عهده ی پدر و مادر محول گردیده است

خدمت ناچیز : انجام دادن کار پر دردسر و زحمت های زیادی که پدر و مادر مریم متحمل می شوند ، به طنز ، خدمت ناچیز ذکر کرده است

مهاجرت : مهاجرت به معنی انتقال از سرزمین خود به سرزمین دیگر یا انتقال از سرزمینی به سرزمین دیگر است . در حالی که به طنز در این جا انتقال از خانه ی پدری به خانه ی خود و نقل مکان کردن از خانه ای به خانه ی دیگر را مهاجرت ذکر کرده است . از طرف دیگر به دلیل طولانی شدن اقامت فرزند در خانه ی پدرش و دردسر زیادی که برای آن ها ایجاد شده بود بعد از رفتن از خانه ی پدر به خانه ی خود مهاجرت گفته است

ابلاغ رسمی : به معنی سپردن مسئولیت به کسی به صورت قانونی است و برای کارهای اداری به کار برده می شود . در این جا به طنز برای کار نگهداری نوه ها و انجام کارِ خانه بدون دریافت حقوق به کار رفته است

۶ـ تکلیف کلاسی است

خودآزمایی درس بیست و پنجم : ( سالگرد ) ص ۱۵۰

   1-همسر – زن

 ۲- به کمک این ورد و جادو نه کسی می توانست مرا ببیند و نه نسبت به من بدگمان شود

    3-مشتی خاک پشت پایم بریز تا برنگردم. ۴ـ تکلیف درسی است

۵ـ به دلیل عظمت و رادمردی و ایثارگری مردان کربلا که آن ها زیر بار ظلم نرفتند و زندگی و هستی خود را در راه عشق به خدا از دست دادند

خود آزمایی درس بیست وششم : ( برف ) ص ۱۵۸

   1-بوی گل یاسمن

 ۲- بیت هفتم- مصراع اول مشبه و مصراع دوم مشبه به

   3-تلمیح – تشبیه – اضاه تشبیهی ۴- بیت ۶ و ۸ ۵- چهار بیت پایانی شعر ۶- آه و افسوس شاعر

خود آزمایی درس هفتم ( شکوه رستن ) ص ۱۶۰

۱ـ سنگ ← نماد انسان های سخت دل و بی عاطفه که قابلیت اثر پذیری ندارند 

خاک ← انسان های فروتن و متواضع و انعطاف پذیر 

۲ـ بیندیشیم ← تفکر و تآمل در پدیده های هستی از جمله بهار و نعمت های خدا و عالم هستی که چه پیامی برای ما دارند 

بیاموزیم ← عبرت و پند گرفتن از پدیده ها و عجایب و شگفتی ها ی خلقت 

۳ـ تشخیص اضافه استعاری (سینه ی خاک) ، استعاره مکینه ، مجاز

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات3 انسانی - ادبیـات فارسـی سـوم انسانـی

  درس اول: ستایش خدا

1-  به خدایی که زمین را آفرید و فرشتگان زیبا رو را خلق کرد .

2-  او خداوندی است که خود علت و علل است ( ضعف و بیماری به او راه نمی یابد ) و او خدایی است که در فرمانروایش هیچ نقص و اشکالی راه ندارد .

3-  و هم و خیال انسان از شناخت خداوند عاجز است و عقل از شناخت ماهیت خداوند ناتوان است

4-  او شریکی ندارد و یاری دهنده همه است هیچ کس ابدی نیست و فقط خداوند تا ابد باقی است

5-  خداوند ازلی و ابدی است ( برای خداوند ابتدا و انتهایی نمی توان در نظر گرفت )

6-  به ماه روشنایی بخشیده است و به ستاره ی عطارد دوات و قلم عطا کرده است(در ادبیات عطارد به دبیر فلک است )

7-  خداوند انسان یتیمی را ( پیامبر ) حبیب و دوست خود می خواند و او را از پایین ترین درجه به بالاترین درجات می رساند   

نعت پیامبر (ص )

 1- پیامبر داری اخلاق نیک و عادت های پسندیده است او پیامبر خدا بر مردم و شفاعت کننده امت خود است .

2- او پیشوای پیامبران و راهنمای راه شناخت خداست او امانت دار خداوند است و کسی است که جبرئیل بر او نازل شد .

3- او پیامبری است که وحی هنوز تمام نشده بود با رسالت خود همه ادیان را منسوخ و بی اعتبار کرد .

4- وقتی پیامبر ( ص ) تصمیم به اندار مشرکان گرفت با معجزه خود ماه را به دو نیم کرد .

5- وقتی آوازه و شهرت پیامبر در همه جا پیچید کاخ بزرگ ساسانیان فرو ریخت .

6-  شبی به معراج می رود و از نظر مقام و منزلت از جبرئیل پیشی می گیرد .

7- آن چنان با شتاب و عجله به خدا نزدیک می شد و پیش می رفت که در سدره ( نامه درختی بهشتی )جبرئیل از او عقب می ماند .

8-  پیامبر به جبرئیل می گوید ای جبرئیل بالاتر بیا .

9- جبرئیل به پیامبر گفت من از این بیشتر اجازه ندارم و توانایی من بیشتر از این نیست .

10-  اگر به اندازه یک سر مو هم بالاتر بیایم تجلی فروغ خداوند مرا نابود می کند .

11-  من چگونه می توانم تو را به طور شایسته کنم ای پیامبر خدا بر مردم سلام و درود بر تو باد .

12-  در حالی که خداوند تو را ستایش کرده است و به تو قدر و ارج نهاده است و به جبرئیل فرمان داده که تو را ستایش کند .

13-  من که در کمال و معرفت ، ناتوان و عاجز هستم چگونه می توانم تو را ستایش کنم ای پیامبر خدا بر تو سلام و درود باد .

درس دوم : رستم و اسفندیار

  1- بلبل در باغ و بوستان بخاطر گل ناله سر می دهد و گل از ناله بلبل افتخار می کند .

2- کسی نمی داند که بلبل چه می گوید و در پای گل از چه می نالد .

3- او از مرگ اسفندیار می نالد چون جزءاه و حسرت چیزی از او یادگار ندارد .

4- مرگ او در زابل به دست فرزند قوی هیکل زال خواهد بود .

5- اگر خواهان تاج و تخت پادشاهی هستی سپاهت را به طرف سیستان ببر .

6- وقتی آنجا رسیدی دستهای رستم را ببند در حالی که دستش بسته او را پیش من بیاور .

7- در دنیا هر کسی که قدر شناس باشد تلاش می کند و با بزرگان سازش و صلح می کند .

8- زمان زیادی لهراسب پادشاه بود اما تو برای احترام به  کاخ او نیامدی .

9- و وقتی که کشور را لهراسب به گشتاسب داد تو به کاخ او نیامدی .

10- اکنون بدون سپاه و لشکر به پیش تو می آیم ، تا هر چه شاه گفته است، بشنوم.

11- رستم به اسفندیار می گوید با من بد رفتاری و بد زبانی نکن و با دشمنت بجنگ و با من نجنگ .

12- سخنی را که تا کنون کسی به من نگفته تو به من نگو و با جرات و گستاخی کار بیهوده نکن .

13- دل رستم پر از غم و قصه شد و جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

14- اگر من دست به بند او بدهم و یا از کشتن او احساس سر افرازی کنم

15- این هر دو کار نفرین شده ، زشت و زیان بار و بدعت خواهد بود .

16- هم از بندی که به دستانم میدهد من بد نام خواهم شد و هم با کشتن او سرانجام خوبی نخواهم داشت .

17- و تا زمانی که مردم در روی زمین خواهند بود سرزنش کردن من کهنه نمی شود .

18- که رستم از دست جوانی آسیب دید و دستان او را بست .

19- همچنین نام من با ننگ و نفرت قرین خواهد بود و در جهان اعتباری برای من نخواهد بود .

20- و اگر در میدان جنگ کشته شدم در میدان جنگ به پادشاهان همیشه شرمنده خواهم بود .

21- و اگر من کشته شوم ارزش و اعتباری برای زابل نخواهد ماند .

22- رستم به او می گوید ای پهلوان شهرت طلب اگر تو چنین خواسته ای داری

23- تن تو را مهمان سم اسب خود می کنم و با گرز دردت را دوا می کنم

24- تو فردا ضربه سر نیزه مرا و نیز آمادگی مرا خواهی دید .

25- بعد از آن تو خواهان جنگ با پهلوانان در میدان جنگ نخواهی بود .

26- وقتی روز شد رستم برای حفاظت تن خود لباس های جنگیش را می پوشد

27- طنابی به ترک ذین اسب خود بست و سوار اسب پیر پیکر خود شد .

28- با این (اوساف) در حالی که دلش پر از آه و افسوس و لبش پر از پند و اندرز بود تا لب رود هیرمند آمد .

29- از کنار رود به سمت بلندی رفت و از کار روزگار متعجب بود .

30- ای اسفندیار شاد و شادمان حریفت آمد آماده جنگ باش .

31- وقتی اسفندیار یار این سخنان را از آن شیر جنگ آور پیر شنید

32- خندید من از همان زمانی که از خواب بلند شدم آماده جنگ هستم .

33- دستور داد تا بر اسب سیاه زین بنهند و او را به نزد پادشاه ببرند .

34- وقتی اسفندیار یار جنگ جو لباس جنگی خود را پوشید به سبب شادی و قدرت که در او بود.

35- نوک نیزه را بر زمین گذاشت و از روی زمین به پشت زین پرید .

36- مانند پلنگی برای شکار پشت گورخر می پرد و او را آشفته و مضطرب می کند

37- با این توصیحات هر دو به میدان جنگ رفتند .گویی در جهان هیچ شادی و نشاطی وجود ندارد .

38- وقتی دو پهلوان پیر و جوان به آن دو پهلوان سر افراز نزدیک شدند

39- شیحه ای از اسب آن دو بلند شد که گویی میدان جنگ شکافته شد . ( آرایه اغراق )

40- رستم با صدای بلند گفت ای پادشاه خوشبخت و شاد

41- اگر خواهان جنگ و خون ریزی هستی

42- بگو تا جنگجویانی از زابل مسلح به شمشیرهای کابلی هستند بیارم .

43- و در میدان جنگ آنها را به جنگ بیندازیم.

44- تو که خواهان خون ریزی هستی جنگیدن ( سپاهیان مرا ) ببینی  ؟

45- اسفندیار پاسخ داد چرا این قدر سخنان بیهوده می گویی

46- من چه نیازی به جنگ زابلستان و یا ایران و کابلستان دارم .

47- آعین و روش من اینگونه نیست و این کار در نظر من شایسته نیست .

48- که ایرانیان را به کشتن دهیم و خودمان در جهان پادشاهی کنیم .

49- و اگر تو نیازی به یارو کمکی داری با خود بیاور من نیاز به کمک ندارم .

50- با همدیگر پیمان بستند که کسی در آن جنگ کمکشان نکند

درس سوم:  رستم و اسفندیار (2)

 1-تیر و کمان را گرفتند و جنگ به حدی شدید شد که آسمان تیره و تار شد .

2- با نوک پیکانها گویی آتشی به پا کردند و گویی که تیر اندازی زه به تن می دوختند .

3- اسفندیار ناراحت شد و ابروهایش پرچین و چروک شد. ( کنایه خشمگین شد )

4- وقتی که او دست به کمان می برد هیچ کس از چنگ تیرو کمان او در امان نمی ماند .

5- وقتی که او شست را از کمان برداشت و تیر را رها کرد .

6- وقتی که رخش و رستم از کار جنگ در مانده شدند با بیچاره گی اندیشیدند

7- رستم بسیار تند و تیز مثل باد از اسب پیاده شد و به طرف بلندی رفت

8- و همچنین رخش با عظمت و زخمی هم صاحب خود را ترک کرد و به سوی خانه رفت

9- بر روی آن بلندی از رستم خون می رفت به گونه ای که رستم که مانند کوه بیستون بود سست و لرزان شد .

10- سر نوشت آن را مستقیم به چشم اسفندیار می زند و او را کور می کند در حالی که تو دلت پر از خشم است

11- ای مرد سیستانی مگر تو قدرت و کمان مرا فراموش کردی .

12- تو با حیله و نیرنگ زال اینگونه سالم و درست شدی وگرنه که الان مرده بودی و دنبال گور می گشتی

13- امروز طوری گردنت را می کوبم که دیگر زال تو را زنده نبیند .

14- از خدای پاک بترس و بر خلاف عقل و احساس خود عمل نکن ( مگذار احساس تو عقل و خرد تو را به خاک بسپارد )

15- من امروز به خاطر جنگ نیامدم من امروز بخاطر عذر خواهی آمده ام .

16- در حالی که تو به جنگ با من تلاش می کنی و چشم عقلت را بسته ای

17- کمان را آماده کرد و در آن تیرگزی را که پیکان آن زر آلود کرده بود .

18- داخل کمان گذاشت و سر خود را به سمت آسمان بلند کرد

19- گفت ای آفریننده خورشید ای خدایی که شکوه و عظمت و قدرت و دانش در دستان تواست

20- تو می بینی که روح و روان من پاک است و از نیت و قدرت من آگاهی

21- که هر چقدر که اسرار می کنم که شاید اسفندیار دست از جنگ از من بردار ( تاثیری ندارد )

22- تو می دانی که او ظالمانه به جنگ می کوشد و جنگ آوری و مردانگی را به رخ می کشد

23- مرا به خاطر این گناه مجازات نکن ای خدایی که آفریننده ماه و ستارگان هستی

24- به همان شیوه ای که سیمرغ دستور داده بود رستم تیر گز را در کمان گذاشت

25- آن تیر را به چشمان اسفندیار زد طوری که جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

26- قامت بلند اسفندیار خمیده شد و شکوه و عظمت دانش از او دور شد .  

درس چهارم : بازرگان و طرار

 1-  اول روز جوانی و غره ی ایام زندگانی `اول روز جوانی و آغاز روز زندگی

2-  تفحص کار دزدان و بحث احوال طراران کردی  ` در مورد کار دزدان تحقیق و جستجو می کرد.

3-  پای در میان نهادی ` شروع به بررسی کردن  4- پی بیرون بردی ` کشف و شناسایی می کرد

5-  به بزازی مشغول شده بود ` به پارچه فروشی مشغول شده بود

6- به دست بازی آوردی ` باز پس گرفتن اموال مسروقه 7- زی او بر آورد ` لباس او بر آورد

8- با مفاتیح که برای گشادن در دکان معد بود ` با کلید که برای گشادن در دکان آماده بود

9- بر افروز که مرا در دکان مهمی هست ` برایم کار مهمی پیش آمده است

10- شمع بستد ` شمع را گرفت    11- فرا پیش نهاد ` در مقابل خود قرار داد

12- محاسبه ای می کند ` مشغول حساب و کتاب است

13- حمالی را آوازده تا بعضی از این اقمشه با من به خانه برد ` فرد باربری را صدا کن تا بعضی از این پارچه ها را به خانه ی من ببرد

 14- قراضه ای بدو داد ` مبلغ اندکی به او داد  15- امشب از من زحمت دیدی در اخر اجات خود صرف کن ` امشب من باعث زحمت تو شدم این پول را خرج زندگی ات کن 16- چهار رزمه از جامه های قیمتی بر هم نهاده بود ` چهار بقچه از لباس های قیمتی پر کرده بود

17- به فراست صادق دانست ` به زیرکی تمام دانست 18- امارات آن بر خود ظاهر نگردانید ` نشانه ها آن بر خود ظاهر نگردانید

 19- حلم و و قار ` بردباری و متانت 20- مشروع ` جای ورود آب 21- ملاحی ` ملوان

22- شعد ` رودخانه 23- ملاقی `دیدار کننده 24- حیله کرد ` تلاش کرد 25- معاونت کرد ` کم

درش ششم :  داستان در آتش افکندن ابراهیم (ع)

 1-نمرود منادی فرمود `نمرود فرمان داد 2- خدایان شما را پاره کرده است ` خدایان شما را شکسته است 3- آتش افروختن بدان بود ` آتش به آن سبب بود 4- تا که بود که نصرت کند تو ` به امید آن که تو را یاری کند  5- ابراهیم را باز داشته بود ` ابراهیم را زندانی کرده بود  6- نرگس و ریاحین گربر گرد تخت او برست و حله ی بهشت بیاورند ` نرگس و گل های خوش بو اطراف تخت او رویین و لباس بهشت بیاوردند  7- نمرود مرندیمان را گفت ` نمرود خدمتکاران را گفت  8- این همه فضل او کرد ` این همه را بخشش کرد  9- نیک خدای است ` خوب خدای است  10- مملکت تو را زیارت کند ` مملکت تو را برکت می دهد  11- من به خداوند بگروم ` من به خداوند ایمان می آورم  12- با ابراهیم دوستی گیرم و با خداوندی بسازم ` با خدای ابراهیم سازگاری کنم و با او دشمنی نداشته باشم  13- حشمت ایشان برود ` شکوه ایشان ازبین برود 14- این از رای ضعیف بود ` این از کم فکری بود

درس هفتم :  بر دار کردن حسنک

1- ص ۳۹ ) در آغاز این کتاب فصلی در مورد چگونگی بر دار کردن حسنک خواهم نوشت و بعد قصه را آغاز خواهم کرد. امروز که این داستان را شروع می کنم از این گروهی که درباره آنها سخن می گویم یکی دو نفر زنده اند و در گوشه ای به سر می برند و خواجه بوسهل زوزنی چند سالی است که مرده و گرفتار پاسخگویی به اعمالش است و ما به هیچ وجه با او کاری نداریم- هر چند که نسبت به من بدی کرد.- زیرا عمر من به ۶۵ رسیده و به دنبال او باید بروم. در تاریخی که می نویسم، سخنی نمی گویم که به حمایت و دروغ گویی منجر شود و خوانندگان این کتاب بگویند که: « این پیر باید خجالت بکشد.» بلکه چیزی می گویم که خواننده ها با من همراهی کنند و مرا سرزنش نکنند. ۲ – این بوسهل مردی بزرگ زاده و با شکوه و دانشمند و دانا بود. اما فتنه انگیزی و تندخویی در سرشت او استوار شده بود– در آفرینش خدا دگرگونی نیست- و با وجود آن فتنه انگیزی رحم نداشت و همیشه منتظر بود تا پادشاهی بزرگ و قدرتمند بر غلامی خشم بگیرد و به او آسیب برساند و از کار بر کنار کند. این مرد از گوشه ای وسط می پرید و دنبال فرصتی می گشت و سخن چینی می کرد و رنجی بزرگ (ص ۴۰) به آن غلام می رساند و بعد بیهوده می گفت : که فلانی را من بازداشت کردم – و اگر چنین کرد به سزای عمل خود رسید- افراد عاقل می دانستند که حقیقت این گونه نیست و سری تکان می دادند و زیر لب می خندیدند یعنی که او بیهوده گوست. به جز استادم (بونصر مشکان)که نتوانست به او آسیبی برساند با آن همه مکری که در مورد او به کار برد . از آن جهت به هدفش نتوانست برسد، که حکم الهی با سخن چینی های او همراهی و یاری نکرد و دوم این که بونصر مشکان مردی دوراندیش بود . در روزگار سلطان محمود – خدا از او راضی باشد – بی آن که به سرور خود خیانتی بکند. مطابق میل سلطان مسعود – که رحمت خدا بر او باد – در همه ی موارد رفتار می کرد . زیرا می دانست که تخت پادشاهی بعد از محمود به مسعود خواهد رسید و روش حسنک با روش او فرق داشت، زیرا به خاطر امیر محمد و میل و دستور سلطان محمود، شاهزاده مسعود را ناراحت کرد و کارهایی کرد و چیزهایی گفت که هم طرازان او هم نمی توانند تحمل کنند تا چه برسد به پادشاه. همان طور که جعفر برمکی و این گروه در زمان هارون الرشید وزارت کردند و سرانجام کار آنها همان طور شد که نصیب این وزیر (حسنک) شد. و بوسهل با مقام و ثروت و زیردستانش در مقابل حسنک مثل یک قطره از یک رود بود- حساب فضل و دانش جداست- اما حسنک گاهی از حد خود تجاوز کرد. یکی آن بود که به عبدوس گفت :” به سلطان مسعود بگو که من آن چه را که انجام می دهم به فرمان سلطان محمود می کنم. اگر زمانی تخت پادشاهی به تو رسید حسنک را باید به دار بیاویزی.” به ناچار وقتی مسعود، پادشاه شد، حسنک به دار آویخته شد و بوسهل و سایرین در این مورد کاره ای نیستند. حسنک به عاقبت بی باکی و تجاوز از حد خود رسید. ۳ – وقتی که حسنک را از شهر بُست به هرات آوردند، بو سهل زورنی او را به علی رایض غلام خود تحویل داد و او را به هر شکل ممکن خوار و خفیف کردند و چون در مورد او بازرسی نبود ازاو انتقام ها گرفت و دل خود را تسکین داد و به همین علت مردم اعتراض کردند و گفتند: زده و افتاده را می توان زد اما جوانمرد کسی است که « عفو هنگام قدرت » را بتواند به کار ببندد. ۴ – وقتی امیر مسعود – خداوند از او راضی باشد – تصمیم گرفت از هرات به بلخ برود، علی رایض حسنک را با دست بسته می برد و او را خوار می کرد و کینه توزی و سخت گیری و انتقام در حق او بود. هر چند که من شنیدم از علی، پنهانی به من گفت که از هر چه بوسهل دستور داد از کارهای زشت در مورد حسنک از ده تا یکی انجام می دادم و بسیار احتیاط و مدارا می کردم. و بوسهل در بلخ پادشاه را تحریک کرد که باید حسنک را باید به دار بیاویزی و پادشاه بسیار بردبار و بخشنده بود و جوابی نمی داد. ۵ – عبدوس مورد اعتماد (مشاور امیر مسعود) گفت:‌یک روز بعد از مرگ حسنک از استادم شنیدم که پادشاه به بوسهل (ص۴۱) گفت برای کشتن این مرد دلیل و عذری باید داشته باشیم. بوسهل گفت: دلیل از این بزرگتر که این مرد اسماعیلی مذهب است و هدیه ی اسماعیلیان مصر را پذیرفت. تا این که خلیفه القادر باا… ناراحت شد و مکاتبه را با امیر محمود قطع کرد و حالا مرتب از این مسأله حرف می زند و پادشاه می داند که در نیشابور، فرستاده ی خلیفه آمد و پرچم و هدیه آورد نامه ی دولتی و فرمان او در این مورد چه بود. دستور خلیفه را باید رعایت کنیم. پادشاه گفت: در این مورد فکر می کنم . ۶ – بعد از این سلطان با استادم جلسه ای داشت. استادم تعریف کرد که در آن خلوت چه صحبتی شد . گفت: پادشاه در مورد ماجرای حسنک و خلیفه پرسید و گفت نظرت در مورد دین و اعتقاد این مرد و هدیه پذیرفتن او از مصریان چیست؟ من شروع کردم و از رفتن حسنک به حج تا زمانی که از راه شام از مدینه به وادی القری بازگشت و دلیل و لزوم گرفتن هدیه از مصریان و تغییر مسیر دادن و به بغداد نرفتن و این که خلیفه به نظرش رسید که شاید سلطان محمود دستور داده ، همه را شرح دادم . پادشاه گفت: پس گناه حسنک در این مورد چه بوده اگر از صحرای عربستان می آمد همه را به کشتن می داد . گفتم این گونه بود اما برای خلیفه به چند شکل گزارش دادند تا این که بسیار ناراحت و خشمگین شد و گفت حسنک قرمطی ( اسماعیلی) است. در این مورد نامه ها و رفت و آمد بسیار صورت گرفت. سلطان محمود همان گونه که لجاجت و ستیزه جویی از خصوصیات او بود یک روز گفت به این خلیفه پیر شده و نادان باید نوشت که من بخاطر حمایت از عباسیان اقدام کرده ام و در همه ی دنیا به دنبال اسماعیلی مذهب ها می گردم و هر کسی را که پیدا کنیم و ثابت شود که اسماعیلی است، اعدامش می کنیم. اگر ثابت شود که حسنک اسماعیلی مذهب است، خبر به خلیفه می رسید که در مورد او چه تصمیمی گرفته ایم. او را من بزرگ کرده ام و با فرزندان و برادران من یکسان است اگر او قرمطی است من هم قرمطی هستم. به دفتر کارم آمدم و نامه را آن طور نوشتیم که غلامان به پادشاهان می نویسند و سرانجام بعد از رفت و آمد زیاد تصمیم بر این شد که آن هدیه ای را که حسنک گرفته بود و آن هدیه های نو که برای سلطان محمود فرستاده بودند را با فرستاده ای به بغداد بفرستند تا بسوزانند و وقتی فرستاده برگشت، پادشاه پرسید که آن هدیه ها را در کجا سوزاندند ؟ زیرا پادشاه بسیار ناراحت شده بود که خلیفه به حسنک تهمت قرمطی بودن زده بود. با آن همه ، ترس و دشمنی خلیفه زیاد می شد البته در پنهان نه آشکار، تا اینکه سلطان محمود مرد . بنده آن چه را اتفاق افتاده به طور کامل باز گفتم. گفت: فهمیدم. ۷ – بعد از این جلسه البته بوسهل کار را رها نکرد. روز سه شنبه ۲۷ صفر (ص۴۲) وقتی ملاقات عمومی تمام شد، پادشاه به خواجه احمد گفت:‌باید به تالار بروید زیر حسنک را قاضی ها و شاهدان عادل به آن جا خواهند آورد تا آن چه را که از حسنک خریده شد همگی به نام ما سند بزنند و خود او نیز گواهی دهد. خواجه گفت: همین کار را انجام می دهم و به تالار رفت و بزرگان و رئیس دیوان مراسلات و بوسهل زرونی به آن جا آمدند و امیر دانشمند آگاه و فرمانروای سپاه یعنی نصر خلف را آن جا فرستاده و قاضیان بلخ و بزرگان دانشمندان و عالمان دین و شهادت دهندگان به عدالت پاکی همگی در آن جا حاضر بودند وقتی این جماعت مردم آماده شد من یعنی ابوالفضل و گروهی بیرون تالار بر روی سکوها به انتظار حسنک نشسته بودیم- یک ساعت گذشت. حسنک آمد بدون آن که بسته باشد عبایی داشت سیاه رنگ متمایل به کبود و کهنه، بالا پوش و عبایی بسیار تمیز و عمامه ای نیشابوری کهنه و کفش میکائیلی نو در پا و موی مرتب و بسته و زیر عمامه پوشیده کمی دیده می شد . رئیس نگهبانان و علی رایض و از هر گروه مردم می آمدند. او را به تالار بردند و تا نزدیک نماز ظهر در آن جا ماندند. بعد بیرون آوردند و به بازداشتگاه بردند و به دنبال او قاضی ها و عالمان دین خارج شدند و این اندازه شنیدم که دو نفر به هم می گفتند: «چه کسی بوسهل را به این کار وادار کرد؟ زیرا آبروی خود را برد، »به دنبال آنها، خواجه احمد با بزرگان بیرون آمد و به خانه ی خود رفت. ۸ – نصرخلف دوستم بود از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاد؟ گفت وقتی حسنک آمد، خواجه احمد حسن به احترام او بلند شد. وقتی که او این بزرگواری را نشان داد. دیگران خواه یا ناخواه بلند شدند. بوسهل زوزنی نتوانست خشم خود را تحمل کند بلند شد اما نه بطور کامل و زیر لب غرغر می کرد. خواجه احمد به او گفت در همه ی کارها ناقصی. بوسهل بسیار خشمگین شد. و خواجه احمد مانع شد که امیر حسنک هر قدر که خواست مقابل او ( به عنوان متهم ) بنشیند و حسنک کنار من نشست و طرف راست خودش ( خواجه احمد) بونصر مشکان را نشاند و بوسهل هم طرف چپ خواجه نشست و بوسهل از این مسئله بیشتر ناراحت شد. ۹ – خواجه ی بزرگ به حسنک رو کرد و گفت: حال سرورم چطور است و زندگی را چگونه می گذارند؟ حسنک گفت: جای سپاس گزاری است. خواجه گفت؟ نباید غمگین باشی زیرا این وضعیت ها برای مردان بزرگ رخ می دهد و باید هر چه که سلطان مسعود می گوید اطاعت کنی. زیرا تا زمانی که زنده ایم امید هزاران آسایش و گشایش است. تحمل بوسهل تمام شد گفت: برای خواجه ارزشی دارد که با این سگ قرمطی که می خواهند به دستور خلیفه به دار بیاویزندش (ص۴۳) اینگونه سخن بگوید؟ خواجه با عصبانیت به بوسهل نگاه کرد. حسنک گفت نمی دانم سگ کیست؟ همه از خانواده ی من و تمام ثروت و مقام و سرمایه ی من آگاهی دارند. از لذت های دنیا بهره بردم و کارهای زیادی انجام دادم و سرانجام کار انسان مرگ است. اگر امروز زمان مرگم فرا رسید کسی نمی تواند مانع آن شود که اعدام کند یا نکنند، من بزرگتر از امام حسین بن علی (ع) نیستم. این بوسهل که در مورد من این گونه صحبت می کند، در مورد من شعر ( مدحی ) گفته و قبلاً مرا ستایش کرد. جلوی خانه ی من ایستاده و تقاضا می کرد. اما برای قرمطی بودن من دلیلی بهتر از این لازم است زیرا او را با تهمت بازداشت کردند و نه من را و این را همه می دانند چنین اتهامی در مورد من درست درنمی آید. ۱۰ – بوسهل بسیار عصبانی شد و خواست که فریاد بزند و فحش و ناسزا بدهد، خواجه فریاد زد گفت برای این مجلس پادشاه که در آن نشسته ایم احترامی وجود ندارد؟‌ما برای انجام کار دور هم جمع شده ایم وقتی کار تمام شد این مرد پنج شش ماه است که زندانی شماست هر کاری خواستی انجام بده، بوسهل ساکت شد و تا پایان جلسه حرفی نزد. ۱۱ – دو سند برای همه ی وسایل و زمین های زراعی حسنک همه را به اسم پادشاه نوشتند همه ی زمین ها را با نام برای او خواندند و او اعتراف کرد که آن ها را با میل و رغبت فروخته است و آن پولی را که تعیین کرده بودند گرفت. و همه ی حاضران گواهی دادند. و حاکم در صورت جلسه آن را ثبت کرد چنان که در نظایر آن ها رسم است. وقتی از این کار آسوده شدند به حسنک گفتند باید برگردی. و او رو به خواجه کرد و گفت زندگی شما طولانی باد در زمان سلطان محمود به دستور او در مورد شما بیهوده گویی می کردم که همه اشتباه بود. چاره ای جز اطاعت نداشتم و فامیلهای خواجه را محبت می کردم. بعد گفت: « من اشتباه کردم و سزاوار هر مجازاتی که پادشاه بفرماید هستم! اما خداوند بخشنده مرا رها نمی کند و از جان دست شسته ام از عاقبت زن و بچه هایم می ترسم خواجه باید مرا حلال کند. و گریه کرد دل حاضران برای او سوخت و اشک در چشم خواجه جمع شد و گفت : « من تو را حلال کردم نباید اینگونه نا امید باشی زیرا در کارها امید بهبودی وجود دارد. » ۱۲ – بعد حسنک بلند شد و خواجه و مردم برخاستند و وقتی همه برگشتند و رفتند، خواجه بوسهل را خیلی سرزنش کرد و او از خواجه عذرخواهی کرد و گفت: نتوانستم بر خشم خود مسلط شوم گزارش این جلسه را فرمانروای لشکر و دانشمند آگاه به عرض پادشاه رساندند. پادشاه، بوسهل را خواست و خوب گوشمالی داد و گفت: فرض کنیم که تشنه خون حسنک هستی، اما باید به وزیر ما احترام و ارزش قایل شوی، بوسهل گفت: از آن کار بدی که او در حق پادشاه در هرات کرد یادم آمد. خود را نتوانستم نگه دارم؛ دیگر چنین اشتباهی صورت نمی گیرد. ۱۳ – از خواجه ی عمید عبدالرزاق شنیدم شبی که فردای آن حسنک را اعدام می کردند ، بوسهل وقت نماز عشاء نزد پدرم آمد. پدرم گفت چرا آمده ایی؟ گفت نمی روم تا زمانی که خواجه احمد بخواهد مبادا که نامه ای بنویسید به پادشاه در مورد شفاعت حسنک، پدرم گفت: نوشتم اما شما آن را از بین بردید و این بسیار زشت است. و به جای خواب خود رفت. ۱۴ – در آن روز و شب در مورد اعدام حسنک چاره می اندیشیدند. دو مرد قاصد را آماده کردند با لباس مخصوص قاصدن یعنی از بغداد آمده اند و از طرف خلیفه نامه آورده اند در این مورد که حسنک اسماعیلی مذهب را باید اعدام کنید و سنگسار کنید تا دوباره کسی بر خلاف نظر خلیفه کسی لباس مصریان را نپوشد و حاجیان را به آن سرزمین نبرد. ۱۵ – وقتی که کارها آماده شد، روز بعد، چهارشنبه، دو روز آخر ماه صفر، امیر مسعود سوار بر اسب شد و قصد شکار کرد و تفریح سه روزه همراه با هم نشینان، افراد مخصوص نوازندگان و در شهر به جانشین خود دستور داد که تا کنار مصلای بلخ پایینتر از شهر، داری آماده کنند. مردم به آن طرف راه افتاده بودند. بوسهل سوار بر اسب شد و تا جلوی دار آمد و ایستاد و عده ای از افراد سواره و پیاده رفته بودند تا حسنک را بیاورند . وقتی از کنار بازار عاشقان وارد شدند و به مرکز شهر رسیدند، میکائیل در آنجا اسبش را نگه داشته بود، به استقبال او فحش های زشتی داد. حسنک به او نگاه نکرد و جوابی نداد. عموم مردم به خاطر این کار ناپسندی که کرد و حرف های زشتی که زد او را لعنت کردند. این میکائیل بسیار بلادید و هنوز زنده است و مشغول عبادت و خواندن قرآن است. وقتی دوستی کار زشتی انجام دهد چاره ایی نداریم جز گفتن آن حسنک را به پای چوبه ی دار آوردند، پناه بر خدا از پیش دو قاصد را نگه داشته بودند به این معنی که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می خواندند به حسنک دستور دادند که لباست را بیرون بیاور. او دست به زیر لباسش کرد و بند را محکم کرد و سر پاهای شلوارش را بست و بالا پوش و پیراهنش را در آورد و با عمامه دور انداخت و لخت با شلوار ایستاد و دست ها را در هم محکم کرد. تنش مثل نقره سفید و چهره اش بسیار زیبا. به زیبایی صد هزار نگار ، همه ی مردم به سختی گریه می کردند . کلاه خودی آهنی که صورت را می پوشاند آوردند عمداً تنگ بطوری که سر و صورتش را نمی پوشاند فریاد زدند که سر و صورتش را بپوشانید تا بر اثر سنگ از بین نرود زیرا می خواهیم سرش را به بغداد نزد خلیفه بفرستیم. حسنک را هم چنان نگه می داشتند و او زیر لب چیزی می خواند تا اینکه کلاه خودی گشادتر آوردند. ۱۶ – در این بین، احمد جامه دار سوار بر اسب امد و رو به حسنک کرد و گفت که سلطان می گوید: « این آرزوی خودت بود که می خواستی زمانی که سلطان مسعود به پادشاهی رسید ترا بردار کند ما می خواستیم ترا ببخشیم اما خلیفه نوشته است. تو اسماعیلی مذهب شده ایی ما به دستور خلیفه ندا به دار می آویزیم. » ۱۷ – حسنک جوابی نداد بعد از آن، با کلاه خود گشادتری که آورده بودند صورتش را پوشاندند بعد فریاد زدند که بدو حسنک حرفی نزد و به آنها توجهی نکرد . مردم می گفتند خجالت نمی کشید کسی را که می خواهید بکشید با حالت دو به طرف چوبه ی دار ببرید؟ . نزدیک بود که آشوبی بزرگ بپا شود. افراد سواره نظام به طرف مردم حرکت کردند و آنها آرام کردند. ۱۸ – حسنک را به طرف دار بردند و به جایگاه اعدام رساندند. بر اسبی که هرگز ننشسته بود نشاندند و جلاد او را محکم بست و ریسمان ها را پایین آورد. فریاد زدند که سنگ بزنند. هیچ کس راضی به انداختن سنگ نشد و همه ی مردم خصوصاً نیشابوریان به زاری گریه می کردند. به عده ایی از او باش پول دادند که سنگ بزنند در حالی که حسنک مرده بود زیرا جلاد طناب را به گردنش انداخته بود و او را خفه کرده بود. ۱۹ – این است حکایت حسنک و دوران وزراتش، و سخنان او -که خدا او را ببخشاید.- این بود که می گفت مرا دعای مردم نیشابور نجات می دهد اما نداد. و آن همه غلام و مال و زمین زراعتی و وسایل و طلا و نقره و ثروت برایش فایده ایی نداشت. او مرد و آن گروهی که این مکر و حیله را ترتیب داده بودند هم مردند -خدا همه را رحمت کند، -و این داستانی با عبرت و پند بسیار است. و این همه وسایل دشمنی و جنگ که برای مال دنیا بود کنار گذاشتند. چه بسیار احمق است انسانی که به این دنیا ببندد زیرا دنیا نعمتی می بخشد اما آن را به زشتی پس می گیرد. ۲۰ – وقتی که از انجام این کار آسوده شدند، بوسهل و گروه مردم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند همانطوری که تنها از شکم مادر متولد شده بود. بعد از آن از ابوالحسن که دوست من بود (ص۴۶) و از افراد خاص بوسهل شنیدم که می گفت: یک روز با بوسهل بودم وی مجلس زیبایی ترتیب داده بود و غلامان زیادی برای خدمت ایستاد بودند و نوازندگان خوش آواز هم در آن مجلس حضور داشتند. در آن بین دستور داد که سر حسنک مخفیانه آوردند و در طبقی با سرپوش قرار داده بودند. بعد بوسهل گفت. بیاید میوه ی نوبرانه بخوریم. همگی گفتند می خوریم. دستور داد بیاورید. آن طبق را آوردند وقتی سر پوش آن را برداشتند. وقتی سر حسنک را دیدیم همگی تعجب کردیم و من بیهوش شدم و بوسهل خندید و من در جایی خلوت روز بعد او را سرزنش کردم او گفت. ای ابوالحسن تو مرد ترسویی هستی، سر دشمنان را باید اینگونه مشاهده کرد. این سخن آشکار شد و همه سرزنش کردند بخاطر این موضوع و او را لعنت کردند. ۲۱ – آن روزی که حسنک را اعدام می کردند استادم بونصر چیزی نخورد و بسیار ناراحت و در فکر بود. بطوری که هیچ وقت او را به این وضع ندیده بودم و می گفت دیگر امید نیست. و خواجه احمد حسن میمندی هم به این وضعیت بود و به محل کارش نرفت. ۲۲ – حسنک هفت سال بردار ماند بطوری که گوشت و پوست پاهای او هم ریخت و خشک شد بطوری که اثری از آن نماند. تا اینکه با اجازه او را پایین آوردند و دفن کرده بطوری که کسی نمی دانست سرش کجاست و تنش کجاست. ۲۳ – مادر حسنک زنی بسیار شجاع بود، اینگونه شنیدم که این موضوع را سه ماه از او مخفی کردند وقتی شنید بی تابی نکرد آن گونه که زنان بی تابی می کنند بلکه از ناراحتی آن گونه گریه کرد. به گونه ای که حاضران از غم او بسیار گریه کردند. سپس مادر حسنک گفت: پسرم چه بسیار مرد بزرگی بود که پادشاهی چون محمود مقام این دنیا( وزارت) را به او سپرد و پادشاهی بزرگ چون مسعود مقام آن دنیا (بهشت) را نصیب او کرد. و ماتم و عزای فرزند را بسیار نیکو برگزار کرد که هر انسان خردمندی که این را شنید، پسندید. و سزاوار و شایسته ی او بود. و یکی از شاعران نیشابور در مورد مرگ حسنک این مرثیه را سرود که این جا آورده می شود. بیت 1) مسعود سر کسی را برید که سرور و بزرگ بزرگان بود.او(حسنک) مایه ی زینت روزگاروهم چون تاجی سبب افتخار کشور بود. بیت ۲ ) حتی اگر او قرمطی و یا یهودی و یا کافر بوده باشد، از تخت وزارت به پای دار بردن او کاری زشت و ناپسند بود.

 

معنی درس هشتم : شیر و گاو

بند ۱ – ( ص ۴۹ ) بارزگانی بود که ثروت بسیار داشت و فرزندانش رشد کردند و بزرگ شدند و از کسب و کار پدر روی برگرداندند (کار نکردند و درآمدی نداشتند) و در استفاده از اموال پدر زیاده روی کردند. پدر پند و سرزنش آن ها را لازم دید و در ضمن پند دادن به آن ها گفت: ای فرزندان من، مردم دنیا، طالب سه چیز هستند و به آن سه چیز نمی رسند مگر این که چهار ویژگی را داشته باشند، اما آن سه چیزی که مردم خواهان آن هستند عبارت اند از: الف- فراوانی مال و زندگی راحت، ب- مقام و مرتبه ی بلند وپ- رسیدن به پاداش آخرت. و آن چهار ویژگی که بوسیله آن ها می توان به این اهداف رسید عبارتند از: ۱- اندوختن مال از راه درست و پسندیده ، ۲- نگاه داشتن مال از راه خوب و پسندیده، ۳- بخشش آن مال به صورتی که به مصلحت زندگی ، رضایت خانواده و ذخیره ای برای آخرت بپیوندد و ۴- نگهداری خود از حوادث ناگوار تا حدی که در توان باشد، و هر کسی که از این چهار ویژگی یکی را رها کند و به آن بی توجه باشد، روزگار مانعی سخت در راه رسیدن به آرزوهایش قرار می دهد. بند ۲ – پسران بازرگان پند پدر خود را شنیدند و فایده های آن را به خوبی شناختند و برادر بزرگتر آن ها به کار تجارت روی آورد و به سفرهای دور رفت و دو گاو با او همراه بودند و به نامهای شنزبه و نندبه. در راه به باتلاقی برخوردند شنزبه در ان باتلاق گیر کرد، با چاره اندیشی آن را بیرون آوردند. در آن لحظه توان حرکت نداشت. بازرگان (پسر بزرگ) مردی را برای مراقبت از او آن جا گذاشت تا از ان مراقبت و پرستاری کند، وقتی که قدرت و توانی به دست آورد، آن را به دنبال او ببرد، آن مرد مزدبگیر یک روز آن جا، نزد شنزبه ماند، خسته شد، آن گاو را در همان جا رها کرد و خود رفت و به بازرگان گفت: مرد. بند ۳ – (ص ۵۰ ) با گذشت زمان برای شنزبه بهبودی به وجود آمد و به دنبال چراگاهی می گشت تا به چمن زاری رسید که از گیاهان و گونه های مختلف گل پوشیده و زیبا شده بود. وقتی که مدتی در آن جا ماند و نیرو گرفت، در برابر راحتی و نعمت های بسیاری که در اختیار داشت به ناسپاسی رسید و از خودبی خود و از عقل دور شد و با خوشحالی بسیار صدای بسیار بلندی برآورد. در اطراف آن چمن زار شیری زندگی می کرد که حیوانات وحشی و درندگان بسیاری نیز با او همراه بودند که همه آن ها از شیر پیروی می کردند و فرمان می بردند. آن شیر تا زمان گاو ندیده بود و صدای آن را نیز نشنیده بود. به طوری که وقتی صدای شنزبه به گوشش رسید، وحشت زیادی وجودش را فرا گرفت و نمی خواست که درندگان بفهمند که او می ترسد. بر جای خود بی حرکت ایستاده بود و به هیچ طرفی حرکت نمی کرد . بند ۴ – در میان پیروان شیر دو شغال وجود داشت. نام یکی کلیله و دیگری دمنه بود و هر دو بسیار زیرک بودند. دمنه زیاده خواه تر و بزرگ منش تر بود، به کلیله گفت: حال سلطان را چگونه می بینی که این چنین بر جای خود بی حرکت مانده است و شادی را رها کرده؟ کلیله گفت: منظورت از این پرسش چیست؟ در حالی که ما در کنار این سلطان با راحتی زندگی می کنیم و غذایی به دست می آوریم و می خوریم. این سخن را فراموش کن. بند ۵ – دمنه گفت: کسانی که به پادشاهان نزدیک می شوند، به طمع خوردن نمی باشد ، زیرا شکم در هر جایی (ص۵۱) و با هر چیزی پر می شود. فایده نزدیکی به پادشاهان رسیدن به مقام و منزلت والا، پرودن و برگزیدن دوستان و غلبه بر دشمنان است. بند ۶ – کلیله گفت: آن چه را که گفتی شنیدم، اما بهتر است به عقل خود برگردی و از ان راهنمائی بخواهی، بدان که هر گروهی ، مقام و منزلتی دارد و ما از آن طبقه و گروه مردم نیستیم که خود را برای رسیدن به مقام و مرتبه دیگران آماده کنیم و در راه به دست آوردن آن گام برداریم. بند ۷ – دمنه گفت: مقام و مرتبه ها بین جوان مردان و افراد بلند نظر و دارای اراده قوی مشترک و مورد نزاع می باشد. هر کس که ذات بلند مرتبه و با ارزش دارد خود را از جایگاه پست به مقامی والا و بلند می رساند هر کسی که اراده ضعیف و عقل کم و سستی داشته باشد از درجه بالا به مقامی بی ارزش و پایین سقوط می کند. بند ۸ – کلیله گفت: آن اراده و فکری که در باره اش اندیشیده ای، چیست؟ بند ۹ – دمنه گفت: من می خواهم در این فرصت به دست آمده خود را به شیر نشان دهم زیرا شک و تردید و حیرت و سرگشتگی تمام وجودش را فرا گرفته است و با نصیحت من آرامش به دست آورد و من نیز به این وسیله به سلطان نزدیک شوم و مقام و مرتبه ای نزد او پیدا کنم. ۱۰ – کلیله گفت: از کجا می دانی که شیر حیرت زده است؟ ۱۱ – دمنه گفت: با عقل و زیرکی خود نشانه های حیرت او را می بینم، آدم خردمند با دیدن ظاهر افراد، از باطنشان با خبر می شود. ۱۲ – کلیله گفت: چگونه می توانی نزدیکی و مرتبه و مقامی خوب در نزد شیر به دست بیاوری؟ در حالی که تو به پادشاهان خدمت نکرده ای و آداب رسوم آن را نمی دانی. ۱۳ – دمنه گفت: وقتی شخص دانا و دارای قدرت کاقی باشد، پرداختن به کار بزرگ و کشیدن بار سنگین او را ناراحت نمی کند. ۱۴ – کلیله گفت: خداوند بلند مرتبه به این تصمیم تو نیکی، مصلحت و درستی ببخشد، هر چند من با آن مخالفم. ۱۵ – دمنه رفت و به شیر سلام کرد. شیر او را فراخواند و گفت: کجا هستی؟ دمنه جواب داد: بر درگاه سلطان ساکن شده ام و آن را محل برآورده شدن نیازها و آرزوهای خود قرار داده ام و منتظر خدمت هستم تا فرمانی داده شود و من آن را با اراده قاطع و خرد بسیار انجام دهم. ۱۶ – وقتی که شیر سخن دمنه را شنید، به نزدیکان خود رو کرد و گفت : شخص هنرمند و دانشمند و جوان مرد، اگرچه دارای مقامی پایین و دشمن بسیار باشد، با عقل و جوان مردی خود شناخته و مشهور می شود و در بین (ص۵۲) اطرافیانش؛ همان طور که شعله آتش اگر چه روشن کننده بخواهد که بالا نرود ولی بلندتر می شود. دمنه از این سخن شیر شاد شد و گفت : بر خدمت کاران و چاکران سلطان واجب است که آن چه را که به نظرشان می آید از پند و اندرز، بیان کنند و از این راه میزان دانش و عقل و درک خود را در نظر پادشاه آشکار کنند زیرا تا وقتی که پادشاه پیروان خود را خوب نشناسد و به مقدار خرد و خلوص نیت هریک آگاهی نیابد، نمی تواند از وجود و خدمت آنها به درستی بهره ببرد و برای برگزیدن و پروردن و نیکی کردن به آنها دستورات لازم را بدهد. ۱۷ – وقتی که دمنه از بیان این سخنان آسوده شد (سخنانش تمام شد) شگفتی شیر نسبت به او بیشتر شد و به او جواب های خوبی داد از او بسیار به خوبی یاد می کرد و با دمنه الفت و دوستی بسیار پیدا کرد. دمنه فرصتی مناسب و خالی از غیر پیدا کرد و گفت : مدتی است که سلطان را بر یک جا ساکن می بینم و شور و نشاط شکار و حرکت را رها کرده است، علت آن چیست ؟ شیر می خواست ترسش را از دمنه پنهان نگه دارد. در همان وقت، شنزبه صدای بلندی برآورد و صدای او چنان شیر از حالت طبیعی خارج کرد که اختیار کنترل نفس و خویشتن داری خود را از دست داد و راز خود را برای دمنه بازگو و آشکار کرد و گفت : علت ترس من همین صداست که می شنوی. نمی دانم از کدام سو می آید؛ اما فکر می کنم که اندام صاحب این صدا مثل صدایش پر زور و پر قدرت است. اگر چنین باشد، اقامت ما در این جا درست نمی باشد. ۱۸ – دمنه گفت : شایسته نیست که پادشاه جای خود را به این دلیل ترک کند و از وطن خود که به آن انس گرفته به جای دیگری برود. اگر شاه اجازه بدهد، می روم و آن را می آورم تا جزو بندگان و چاکران فرمانبر شاه بشود. شیر از این سخن دمنه شاد شد و به آوردن گاو دستور داد. دمنه نزد گاو آمد و گفت : من را شیر فرستاده است تا تو را به نزد او ببرم گاو گفت: این شیر کیست ؟ دمنه گفت : پادشاه حیوانات درنده می باشد. گاو که نام پادشاه حیوانات را شنید، ترسید؛ به دمنه گفت : اگر به من جرأت و دلگرمی بدهی با تو می آیم. دمنه با او عهد بست و هر دو به سوی شیر رفتند. ۱۹ – وقتی که به نزدیک شیر رسیدند، شیر با گاو احوال پرسی گرمی کرد و از او پرسید : کی به این محل آمده ای؟ و دلیل آمدنت چه بود ؟ گاو داستان خود را تعریف کرد. شیر دستور داد که این جا اقامت کن تا از مهربانی، بزرگواری و نیکی و پاداش های ما کاملاً بهره ببری. گاو شیر را بسیار دعا کرد و ستایش گفت و با میل و علاقه کامل برای خدمت به شیر آماده شد. شیر گاو را به خود نزدیک کرد و در عزیز داشتن و بزرگ شمردن و مهربانی نسبت به آن زیاده روی کرد تا این که از همه لشکریان و نزدیکان شیر عزیزتر شد. ۲۰ – وقتی که دمنه دید شیر تا چه حد گاو را در نزدیک شدن به خود تشویق می کند، آرامشش را از دست داد. به نزد کلیله رفت و گفت : ای برادر سستی اراده و ناتوانی مرا می بینی؟ تلاش و اراده ام را بر آسودگی (ص۵۳) شیر منحصر و محدود کردم و از آسایش و بهره خود غفلت کردم و این گاو را به نزد شیر آوردم تا این گونه نزدیکی و مقام والا یافت و من جایگاه و درجه و مرتبه خود را از دست دادم. اکنون راه رهایی من را در چه می بینی؟ کلیله گفت : خودت چگونه می اندیشی؟ ۲۱ – دمنه گفت : می اندیشم تا با حیله های مختلف و چاره جویی او را منصرف کنم. لطایف حیل : چاره اندیشی های باریک و دقیق ۲۲ – کلیله گفت : اگر بتوانی گاو را از بین ببری به شکلی که شیر از آن ناراحت و آزرده نشود، کاری درست است. و اگر زیانی به شیر برسد، هشیار باش به او آسیبی نرسانی . کلیله و دمنه سخنان خود را با این حیله و تصمیم به پایان رساندند و دمنه بعد از ان از ملاقات شیر خودداری کرد. تا این که روزی فرصتی به دست آورده و به نزد شیر رفت در حالی که افسرده و غمگین بود. شیر به اوگفت : روزهاست که تورا ندیده ام ؛ خیر است؟ ۲۳ – دمنه گفت : آری. شیر فرمان داد که تعریف کند. دمنه گفت : در خلوت و محرمانه باید بگویم. شیر گفت : اکنون وقت مناسبی است. باید زودتر بگویی زیرا در انجام کارهای مهم نباید تاخیر کرد و خردمند با سعادت، کار امروز را به فردا وا نمی گذارد. مقبل : خوشبخت مهمات : کارهای مهم ۲۴ – دمنه گفت : شخص عاقل چاره ای جز به جا آوردن سخن حق ندارد؛ زیرا هر کسی نصیحت و سخن را از پادشاه پنهان کند و بیان بی چیزی و فقر خود را بر دوستان شایسته نداند، در واقع به خودش خیانت کرده است. ۲۵ – شیر گفت : بسیاری امانت داری تو ثابت شده است و نشانه های آن نیز در تو آشکار است.آنچه تازگی اتفاق افتاده است، بازگو کن. ۲۶ – دمنه گفت : شنزبه فرماندهان لشکر را در خلوت خواسته و با آن ها صحبت کرده است و از هر یک به نوعی دل جویی کرده است و گفته که «شیر را آزمایش کردم و مقدار زور و قدرت او را مشخص کردم و توان فکر و چاره گری های او را فهمیدم و در هرکدام از این ویژگی های شیر تباهی و ناتوانی فراوان دیدم.» و پادشاه در بزرگ داشت آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا زیاده روی کرد تا این که میل به سرکشی در او جای گرفت و سرش پر از باد شد. ۲۷ – وقتی که وسوسه های دمنه در شیر اثر گذاشت، گفت : نظرت در این مورد چیست ؟ دمنه جواب داد : وقتی خوره در دندان جای بگیرد، نمی توان درد آن را درمان کرد به جز با کشیدن دندان. شیر گفت : من از هم صحبتی و نزدیکی با گاو بی میل شده ام. کسی را به نزد او می فرستم و این جریان را به او می گویم و اجازه می دهم هرکجا می خواهد برود. دمنه می دانست که اگر این سخنان را شنزبه بشنود، بلافاصله دروغ و حیله او نمایان می شود. دمدمه : وسوسه مجاورت : همسایگی، نزدیکی ۲۸ – بعد از این که دمنه از تحریک شیر آسوده شد و دانست که از این سخن او آتش فتنه و آشوب در وجود شیر شعله ور شد، تصمیم گرفت که گاو را ببیند و او را هم تحریک کند. گفت : من شنزبه را می بینم و از راز درون او (ص ۵۴) اطلاعی به دست می آورم؟ . شیر به او اجازه داد. دمنه مانند فرد سر به زیر و شرمنده و اندوهگین به نزد شنزبه رفت. ۲۹ – شنزبه دمنه را خوش آمد گویی کرد و گفت : مدت هاست که ترا ندیده ام؛ سلامت بوده ای؟ دمنه گفت : چگونه سالم می تواند باشد کسی که صاحب جان خود نیست. شنزبه گفت : سخن تو نشان می دهد که تو از شیر نفرت و ترسی به دل داری. دمنه گفت : آری، اما نه برای خودم و تو سابقه ی یک دلی و درستی من با خودت را می دانی. شنز به گفت : ای دوست دل سوز و یار خوش عهد من بگو. دمنه گفت : از فرد قابل اعتمادی شنیدم که شیر با زبان خودش گفته است که «شنزبه خوب چاق شده است و به او نیازی نداریم و از او آسایش و راحتی هم به ما نمی رسد. با گوشت آن برای حیوانـات مهمانی ترتیب خواهم داد.» وقـتی این را شنیدم، آمدم تا تو را آگاه کنم و اکنون آن درست تر و شایسته تر اسـت که چاره ای بیندیشـی و با شتاب به چـاره گری روی آوری. شاید بتوانـی بلا را از خود دور کنی و رهایی یابی. ۳۰ – وقتی شنزبه سخنان دمنه را شنید وعهد و پیمان های شیر را به خاطر آورد، گفت : لازم نیست که شیر نسبت به من بی وفایی کند زیرا از من خیانتی نسبت به او (شیر) سر نزده است؛ اما ممکن است با دروغ او را بر من شورانده باشند و چون افرادی حیله گر در خدمت او هستند، همه آنها در بد رفتاری و اعمال ناپسند، استاد و در خیانت و دست درازی به دیگران ماهر و گستاخ باشند. ۳۱ – دمنه شاد و با روی گشاده به نزد کلیله رفت. کلیله پرسید : چه کارهایی انجام دادی؟ دمنه جواب داد : آسایش و راحتی خیلی زود و به آسانی نشان داده خواهد شد. فراغ : آسایش ۳۲ – سپس کلیله و دمنه هر دو نزد شیر رفتند. اتفاقاً گاو هم، هم زمان با آن ها رسید. وقتی شیر گاو را دید راست و مجکم ایستاد و غرش و سر و صدا می کرد و از روی عصبانیت دمش را مانند مار، پیچ و تاب می داد. شنزبه فهمید که شیر برای حمله به او قصد کرده است. وقتی که شیر دید گاو خود را برای مبارزه آماده می کند، بیرون پرید و هر دو جنگ را شروع کردند و از هر دو خون جاری شد. کلیله آن وضعیت را دید و به دمنه رو کرد و گفت : بیت : باران دویست ساله هم نمی تواند این فتنه و آشوبی را که تو برپا کرده ای پاک کند و از بین ببرد. ۳۳ – کلیله به دمنه گفت : ای نادان به بدی نتیجه کارت (حیله ات) نگاه کن. دمنه گفت : نتیجه و سرانجام بد کار من چیست ؟ کلیله جواب داد : عذاب وجدان شیر و نشانه عهد شکنی شیر و کشته شدن بیهوده ی گاو و هدر رفتن خونش. ۳۴ – وقتی گفتگوی آن ها به این جمله رسید، شیر کار گاو را تمام کرده بود و از ان آسوده شده بود. شیر وقتی گاو را افتاده و به خون آلوده دید، کمی صبر و فکر کرد و پیش خود گفت : ۳۵ – دریغ و حیف از شنزبه که با این همه عقل و زیرکی و هنر کشته شد. نمی دانم در کشتن او درست فکر کرده ام (ص ۵۵) یا نه و در آن چه از او نقل کردند حق درستی و امانتداری را رعایت کردند یا مانند افراد خائن رفتار کردند. در هر صورت من خود را دچار غم و اندوه کردم و دردمندی و پشیمانی دیگر فایده ای ندارد. ۳۶ – وقتی نشانه های پشیمانی در شیر آشکار شد و سبب پشیمانی او بدون شک کاملاً روشن بود و دمنه متوجه آن شد، پس سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت. به شیرگفت : برای چه در فکر فرو رفته اید؟ زمانی از این شادتر و روزی خجسته تر از این وجود ندارد. زیرا سلطان در جایگاه پیروزی و خوش حالی در ناز و افتخار به سر می برد، در حالی که دشمنش در شکست و نابودی و خواری به سر می برد. ۳۷ – شیر جواب داد : هر وقت که هم نشینی، خدمت گزاری، دانش و توانایی شنزبه را به یاد می آورم، دل سوزی و مهربانی نسبت به آن بر وجودم چیره می شود و به راستی شنزبه پشتیبان سپاه من بود، آن مانند خاری در چشم دشمنان و مانند خا لی، زینت دهنده صورت دوستان بود. ۳۸ – دمنه گفت : سلطان نباید نسبت به آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا دلسوزی کند و باید به خاطر این پیروزی که شاه به دست آورده است، شادی و خوشی ما بیش تر شود. ۳۹ – در آن زمان شیر با این سخن کمی آرام شد؛ اما سرنوشت حق گاو را گرفت (از دمنه) و دمنه را رسوا و بی آبرو کرد و تهمت و نیرنگ او نسبت به شنزبه بر شیر آشکار شد و شیر دمنه را با زاری و خواری هرچه بیش تر کشت (به قصاص کشته شدن شنزبه). زیرا درخت اعمال و بذر سخنان هر طور که کاشته و پرورش داده شود، همان گونه ثمره و نتیجه می دهد و عاقبت مکر و نیرنگ همیشه ناپسند است و پایان بداندیشی و مکر، نامبارک است. هرکس در این راه قدم بگذارد و در آن راه کار کند، سرانجام رنج آن به خودش می رشد و او را شکست می دهد و از پای می اندازد.   

درس نهم: چگونگی تصنیف گلستان

شبی در فکر گذشته بودم و به حال عمر تلف شده ام  تاسف می خوردم و دلم را با اشکهایم نرم می کردم و در وصف حال خود این بیتها را می سرودم: 1.هر لحظه عمر کوتاه می شود و وقتی نگاه می کنم مدت زیادی از آن باقی نمانده است. 2.ای کسی که پنجاه سال از عمرت گذشته شاید بتوانی فقط این پنج روز مانده از عمرت را غنیمت بشماری. 3.کسی که مرد و کاری نکرد و توشه ای برای خود فراهم نکرد خجالت زده می شود. 4.توجه به راحتیهای زندگی انسان را از رسیدن به مقصد باز می دارد . 5.هر کسی که به این دنیا آمد بنایی ساخت و زندگی کرد و پس از مرگش جای خود را به دیگری داد. 6.آرزوهای باطل داشتن در این دنیا بی فایده است چون این دنیا برای هیچ کس باقی نمی ماند و همه رفتنی هستند. 7.دنیای ناپایدار را به دوستی نگیر چون این دنیای بی وفا شایسته دل بستن نیست. 8.همه چیز چه خوب و چه بد می میرند خوشا به حال کسی که با نیکی بمیرد. 9.عمر مثل برف است و در مقابل آن زمان آفتاب تابستان است مدت کمی مانده و انسان هنوز به آن مغرور است. 10.هرکس آینده نگر نباشد هنگام مرگ و جوابگویی به تنهایی نم تواند کارش را انجام دهد و نیازمند دیگران می شود. 11.بعد از تفکر زیاد در این باره فایده را در این دیدم که به گوشه ای بروم و معتکف شوم و دیگر صحبت نکنم و سخنان پریشان نگویم. 12.لال و کر در گوشه ای نشسته باشد بهتر از آن است که انسان زبانش در اختیار خودش نباشد. تا اینکه یکی از دوستان نزدیکم که در همه حال همدم و هم نشین من بود به عادت همیشگی اش وارد شد هر قدر که بازی کرد و شوخی کرد به او توجهی نکردم ناراحت شد و گفت: 13.حالا که می توانی صحبت کنی با خوشی و نشاط حرف بزن. 14.زیرا که وقتی مرگت فردا فرا رسد به اجبار سکوت اختیار می کنی. یکی از نزدیکان من او را از این موضوع مطلع کرد که : سعدی تصمیم گرفته و مصمم است که بقیه عمرش را گوشه نشین باشد و سخنی نگوید . تو هم به دنبال کار خود برو و از سعدی دوری کن.گفت: به خداوند بزرگ و دوستی دیرینه مان قسم که از این جا تکان نمی خورم مگر اینکه مثل سابق صحبت کنی زیرا که رنجاندن دوستان از روی نادانی است و جبران و کفاره قسم خوردن آسان است اگر بخواهی آن را بشکنی و آزردن دل دوستان درست نیست و بر خلاف نظر خردمندان است شمشیر حضرت علی در غلاف باشد و سعدی سخن نگوید .( سخنان زیبا و مفید نگوید.) 15.ای خردمند می دانی زبان دردهان برای چیست؟ زبان نشانه علم توست. 16.اگر صحبت نکنی هیچ کس نمی داند که دانش و آگاهی های تو در چه حدی است. 17.سکوت در برابر خردمند نشانه ادب است ولی وقتی لازم است بهتر است سخن بگویی. 18.دو چیز نشانه سبکی عقل است:سکوت کردن در موقعی که باید سخن بگویی و صحبت کردن در موقعی که باید سکوت کنی. به هر حال نتوانستم در برابر او سکوت کنم و صحبت نکردن با او را خلاف مردانگی دانستم زیرا که  او دوستی سازگار بود و ارادت من به او راست و صادق بود. 19.اگر می خواهی جنگ کنی با کسی جنگ کن که یا چاره ای داشته باشی برای پیروزی و یا راه فرار داشته باشی.  به ناچار حرف می زدیم و گردش کنان بیرون رفتیم در فصل بهاری که سرما تازه کم شده بود و گل سرخ روییده بود. 20.اول اردیبهشت مطابق تقویم جلالی بود بلبل بر شاخه های درخت آواز می خواند 21. بر روی گل سرخ شبنم نشسته بود مثل عرقی که بر روی صورت یار زیبا ی خشمگین می افتد. شب را در بوستان یکی از دوستان ماندیم . مکانی زیبا و سرسبز بود و درختان فراوان داشت.گلهای آن مثل شیشه های رنگی ریخته شده روی زمین بودند و انگورش مثل ستارگان پروین بود. 22.باغی که آب جویبارش خوشگوار و درختستانی که آوای پرندگانش خوش بود. 23.باغ پر از لاله های رنگی و درختانش پر از میوه بود. 24.باد در زیر سایه درختان باغ فرشی از گلها و سبزه ها گسترانیده است. صبح که می خواستیم برگردیم او را دیدم که لباسش را پر از گل و ریحان تاج خروس کرده و می خواست برگردد . گفتم :همانطور که می دانی گل بوستان همیشگی نیست و در پیمان گلستان وفایی نیست و  حکیمان گفته اند :چیزی که هکیشگی نیست ارزش دل بستن را ندارد.گفت:راه حل چیست؟گفتم:برای خوشی و شادی و گشادگی خاطر بینندگان کتاب گلستانی می نویسم که گذشت زمان و وقایع بد روزگار قدرت خراب کردن و دراز دستی به آن را نداشته باشد وشادی اش با خشم و تندی و سرمای روزگار از بین نرود. 25.طبقی از گل برای تو چه نفعی دارد از کتاب گلستان من بهره ای ببر. 26.گل مدت کوتاهی باقی می ماند ولی کتاب گلستان من همیشه تازه و بدون تغییر باقی می ماند. تا من این حرفها را به او زدم گلها را به روی زمین ریخت و التماس کنان  به من گفت: جوانمرد وقتی وعده می دهد وفا می کند. فصلی از کتاب را در همان روز پاکنویس کردم درباره ی آداب سخن گفتن و  خوش رفتاری به طریقی که هم سخن گویان را سود ببخشد و هم باعث رسایی کلام نویسندگان شود . به هر حال هنوز بهار تمام نشده بود که کتاب گلستان تمام شد.  

 

درس یازدهم: دانش دبیری و شاعری

 1-  روزگار را سرزنش نکن و این خیره سری را از سرت بیرون کن

2-  روزگار را گناه کارندان و شایسته نیست انسان دانا عوامل غیر محسر را کوشش کند.

3-  تا زمانی که جهان ظلم ستم بیشیه می کند تو را صبر پیشه ی خود کن

4-  هم اکنون این طرز فکر غلط کنار بگذار این قضاوت را به فردا واگذار نکن

5-  وقتی خودت سرنوشتت را خراب می کنی از روزگار انتظار خوشبختی نداشته باش

6-  اگر تو از آموختن سر پیچی کنی هیچ وقت با مقام منزلت بالا نخواهی رسید

7-  چوب درختان بی ثمر را می سوزانند زیرا برای بی ثمری همین عمل شایسته است

8-  با فرا گرفتن علم دانش مقام تو را از آسمان فراتر می رود و آن را  به فرمان خود درخواهی آورد

9-  مواظب باش بی جهت نویسندگی و شاعری را دانش به حساب نیاورد

10-   بله نویسندگی و شاعری هر دو نوعی سخن است اما هیچ شباهتی به  سخنان پیامبر وحی ندارد

11- اگر تو حرفه ی شاعری را بیش گرفتی کسی دیگر هم نوازندگی و خوانندگی پیشه خود قرار گرفته است

12-   در جایی که مطربان و نوازنندگان می نشینند تو سرپا هستی ( ارزش مطربان از تو بیش تر است) پس شایسته زبان گستاخی را کوتاه کنی .

13-   چهره ی همچون ماه و گیسوان خوش بو را به شمشاد لاله تشبیه کنی و آنها را توصیف کنی

14-   با وجود زهد و عمار و ابوذر شایسته است که عنصری محمود غزنوی را ستایش کند

15-   من کسی هستم که مروارید پر از ارزش سخن فارسی را دریای صاحبان قدرت ( خوکان ) قربانی نمی کنم .

 

 

درس دوازدهم : پیدا و پنهان

 1-  خوش به حال دردمندی که درمانش تو باشی و خوش به حال آن راهی که پایان راه تو باشی

2-  خوش به حال آن چشمی که چهره ی زیبای تو را ببیند و خوشحال آن سرزمین به پادشاه تو باشی

3-  خوش به حال  آن جان و دلی که به تو معشوق آن هستی

4-  شادی شادابی و کامرانی روزگارخوش آن کسی دارد که تو را بخواهد

5-  خوشبحال آن دل امید واری که به امید لطف و محبت تو دل بسته است

6-  در آن خانه ای که تو مهمان آن هستی همیشه شادی و خواهد بود

7-  گل و گلزار برای کسی خوشایند خواهد بود که تو باغ گلستان او باشی

8-  آن کسی که تو نکهبانش هستی دیگر ترسی ندارد

9-  عراقی همیشه خواهان درداست فقط به این امید که تو درمان درد باشی

 

درس دوازدهم :الفت موج

 1-  نه تنها معشوق از من می گریزد بلکه خار بیابان نیز از من دوری بر می گزیند فقط خار است که مرا به طرف خودش رها شد

2-  تو به معشوق با من مانند دوستی موج با ساحل است لحظه ای در کنار ساحل و لحظه ای دور از ساحل است

3-  اگر من همچون مورچه ای نا توان ضعف هستم و کاین قدرت توانایی دارم که سرزمین سلیمان  مال من بود آن را ببخشم .

4-  با هر شیوه ای چه با سخن گفتن چه با سکوت چه با لبخند چه با یک نگاه به راحتی می توان دل مرا بدست آورد

5-  من مانند قمری ریخته بالی هستم پس به کسی پناه ببرم تا کی می خواهی معشوق تا کی می خواهی از من روی برگردان

6-  ای کلیم این همه بیهوده اشک نریز گرد و غبار غم راحتی به طوفان اشک نمی توان شست

 

درس سیزدهم: از درد سخن گفتن

 1-  برگرد زیرا که چهره ی من از دوری تو مثل برگ پاییز زرد شده است

2-  هر وقت تو را یاد می کنم آه سردی می کشم

3-  من به خاطر نیاز درونی خود به تو روی آوردم

4-  و اگر تو را به زحمت افکند ه ام به خاطر درد عشق است

5-  تنها کسی که راه عشق را می پیماید اشک سرخ من است

6-  در میدان اندیشه و فکر من فریاد نبردهای خونی وجود دارد

7-  تنها کسی که به من وفادار مانده است درد است و فقط درد می داند که من چه کسی هستم!

8-  بدترین درد دردی است که انسان با کسی دردی ندارد که اصلاً دردی نکشیده است

9-  به جهت دوری از تو خون در دل من موج می زند و چهره ی من زرد شده است( از دوری تو غمگینم ناتوان شدم )

10- نشانه های رهگذران عاشق را می توان در صحرا ( گلها و لاله ها ) دید

11- یا غنچه ی گل سرخ از خاک بیرون زده است  نشانه ی خون شهید است 

درس سیزدهم : راز رشید

1-ای عباس نام تو نیز مانند ماه آسمان مشهور است ( لقب بنی هاشم )

2-عهد پیمان تو با امام حسین مانند آیه های جهاد قرآن که جز (محکمات است ) محکم استوار است .

3-تو انسان شجاعی هستی که فرات می خواست به تو برسد اما تو آب را پس زدی و لحظاتی بعد با قطعه قطعه شدن، حقیقت وجودی و راز دلت آشکار شد .

4-باد بوی شهادت را به خیمه ها برد .

5-انتظار کودکان تشنه ی آب برای نوشیدن آب ،بیشتر شد .

6-وبا شهادت تو گویی امام حسین دیگر توان و رمقی ندارد  ( از خبر شهادت تو کمرش شکست ) .

درس چهاردهم:  سایه ی خورشید

1-  در این روزگار پر از غم همچون ابر تنها غریبانه زندگی کردم و مانند  ابر تمام هستی و نیستی خودم را نثار کردم

2-  چون من مانند  ابر زیر سایه ی خورشید قرار گرفتم همچون ستاره ی اشک بر زمین جاری شد م.

3-  چون زمین مساعدت نیست چرا من مانند ابر ببارم ( بارش من هم بی فایده است ).

4-  من از این پشیمان  و ناراحتم که در جایی نمی بارم که آتشناکم است  (یعنی بی فایده می بارم )

5-  من بود نبودم جهان کاری ندارم چون جهان همه هستی نیستی من را متلاشی کرد و به باد داد .

6-  من به امید اینکه گرد غبار هستیم و (غم قصه سختیهای روزگار ) را از دلم پاک کنم مانند برای عمری در آستانه تو نیستم

 

 

درس چهاردهم: گلهای چیده

 1-  بوی گلها (شهدا را حس می کنم) و از چشمم اشک خون می بارد

2-  گل در برابر رنگ چهره ی زیبایی رخ  شهدا  رنگ باخته است و ارزشی ندارد

3-   با خاطر غم اندوه از دست دادن شهدا لاله سرخ از خاک می روید

4-  و از آهوان رمیده ( انقلابیون) فریادهای اعتراض آمیز آتشینی به گوش می رسد

5-  امواج این اقیانوس انقلاب طوفان آفرین است اگر چه در ظاهر آرام به نظر می رسد

6-  به دنبال هر شکست پیروزی است  همان طور که بعد از پایان شب سپیده سرخ فرا می رسد

7-  ای قدسی بیت زیبایی از یک استاد برگزیده به ذهنم می رسد

8-  گل از عالم عدم و نیستی با حالت عاشقی می آیند چون بویی از عشق حس کرده است .

درس چهاردهم:  کرامت آبی

 1-  دلم از شیشه های خانه شما که در زمان جنگ بر اثر بمباران دشمن شکسته شده است غمگین تر و شکسته تر امیدوارم کسی کهع چنین بلایی بر سر مان آورده نابود شود .

2-  با این همه صبر و شکیبایی چقدر خشم و کینه از دشمن در دل دارید و حضورشما در میدان مبارزه همانند پر خورد صخره با امواج دریاست صبر شما همانند بردباری صخره و خشم شما همانند امواج کوبنده ی دریاست .

3-  شما با عمل رفتار خود مفهوم تازه ای به مقاومت و پایداری داده اید و دیگر نمی توان گفت که شامل مثل وماوند مقام هستند باید گفت کوه دماوند استواری را از شما آموخته است

4-  بیاید از تمام دشتهای جوان جوامع بشری بپرسیم آیا قله ای می شناسید که همانند مردم ایران سر بلند و استوار باشد چون کوه دردشت قرا دارد بنابراین سوال مصراع دوم را باید از دشت پرسید

5-  شما مردم ایران به لطف و رحمت الهی چشم دوخته اید حال کدام پنجره کدام چشم است که همانند چشمان شما این گونه به سوی خداوند باز باشد

6-  در میدان جنگ در نهایت شجاعت و دلیری آماده فرا شدن هستید ، آ ری وقتی که حماسه به عشق و عاشقی ختم شود زیبا می شود

7-  شما مظهران انسان هایی هستند که در حین نیازمندی و فقر غرور سر بلندی خود را حفظ می کنند مقاومت در مقابل سختی ها و خشم در مقابل دشمن را می توان در چشم های شما دید

8-  اگر چه دشمن سرزمین ما را ویران کرده ولی پیروزی واقعی از آن مبارزان مردم آزاده ی ایران است .

9-  من در غزلم تخلصی جز نام شما مردم ایران بر نمی گزینم و به بر کت و مبارکی نام شما بیان من این گونه گویاست .

درس پانزدهم:  سجاده ی سبز

 1-با شکوفا شدن گل گویی هر برگ گل دفتری از اسرار خداوند را می گستاید و صحرا با رویش سبزه ها و گل ها گویی زبان به پند و نصیحت باز کرده است .

2-صحرا و گل ها و چمن زارها مانند آینه ای هستند که حقایق و اسرار الهی را آشکار بیان می کند .

3-

4-  فصلی که بعد از ماه اسفند می آید ( بهار) بیان شاعرانه ای از اثبات معاد روز قیامت است .

5-  این چشمه پاک که از دل کوه دماوند بیرون می آید نشانه خوبی از پاکی دماوند است .

6-  نشانه سجده پاک بنفشه سبزه هایی هستند که بر روی کوه الوند گسترده شده است .

7-  ای غنچه که لب را به خنده گشوده و شکوفا شده به جهت شیرینی اوست که در او نهفته است .

8-  شادی و شکوفایی و عطرگل نشانه آن است که سیر و سلوک گل پاک و بی الایش بوده است .

درس هیجدهم :  عرفان اسلامی

1- پشه از کجا می داند این باغ در چه زمانی به وجود آمده است زیرا که در فصل بهار متولد می شود و دردی ماه می میرد

2- کرم که داخل تنه درخت زایده شده است از کجا می داند این درخت در چه زمانی کاشته شده است .

3- کسی از ابتدا و انتهای دنیا با خبر نیست زیرا این دنیا مانند کتابی کهنه است که صفحات اول و آخر آن پاره شده است .

4- انسانهای پست و عارفان غیر حقیقی سخن انسانهای بزرگ را می دزدند تا آن را به انسانهای ساده لوح و ساده دل عرضه کنند .

5- کار عارفان حقیقی محبت و هدایت گرای است . اما کار انسانهای پست و عارف غیر حقیقی حیله گری است .

6- لباس پشمینه و صوفیان و عارفان را برای دنیا طلبی و گدایی به تن می کنند و به افراد مثل بومسلیم کذاب لقب پیامبر اسلام را می دهند

7- پشه `نماد انسان   8- باغ ` نماد دنیا    9- کرم ` نماد انسان 10- چوب ` نماد دنیا 11- زهاد و نساک ` پرهیز گاران     

  12- سلیمی ` ساده دل  13- کد ` گدایی

درس نوزدهم : در محراب عشق

1- در آثار بیارند ` در روایات نقل می کنند      2- در بعضی ` در یکی     3- چنان که پیکان اندر استخوان وی بماند ` به گونه ای که نوک تیز در استخوان ماند   4- تا از فرایض و سنن فارغ شد و به نوافل و فضایل نماز ابتدا کرد ` تا واجبات نماز را به جا آورد و به مستحبات نماز پرداخت   5- بیرون گرفت ` بیرون آورد    6- سلام نماز باز داد ` تمام کرد    7- چنین حالی بر تو رفت و تو را خبر نبود ` تیر از پای تو در آوردیم و تو متوجه نشدی     8-  زیر و زبر شود  `  زیرو شود    9-یا تیغ و سنان در می زدنند   ` یا شمشیر و نیزه بر بدنم بزنند  10- مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود  ` من از شدت لذت عبادت خدا متوجه درد نشدم 11- تنزیل مجید ` قرآن مجید   12- ملامت را بر ایشان غرامت کند ` این سرزنش را تلافی کند    13- ترنجی به دست چپ داد ` مرکبات به دست چپ داد    14- و آتت کل واحده منهن سکیناً  ` به دست هر یک از آنان ( ترنج و ) کاردی داد    15- چون آرام گرفتند ` وقتی آماده شدند    16- بر ایشان بر گذر ` از جلوی آنها عبور کن   17- از مشاهد ه ی جمال و مراقبت کمال یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت ` از دیدن چهره ی زیبای یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت  18- پس به حقیقت دانیم که مشاهده ی دل و سرجان علی مرجلال و جمال و عزت و هیبت الله را بیش از مشاهده ی زنان بیگانه بود مر یوسف مخلوق را ` حقیقتاً دیدیم که مشاهده ی شکوه و عزمت خداوند توسط دل و جان حضرت علی بیشتر ارزش دارد از مشاهده ی زیبای یوسف توسط زنان بیگانه  19-  عجیب نباشد و غریب نبود ` عجیب و غریب نیست .

درس نوزدهم:در بیان شریعت و طریقت و حقیقت انسان کامل

1- دید انبیاست سالک باید که اول از علم شریعت آن چه مالابد است بیاموزد ` آن است که انبیا می بیند انسان عارف از علم شریعت از آن چه را که ضروری است بیاموزد   2- و یاد گیرد و آن گاه از عمل طریقت آن چه مالابد است به جای آورد ` و بعد از آن در مرحله ی طریقت آن چه از آن که ضروری است به عمل می آورد   3- زوی نماید ` به او روی کند   4-  اقول نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ` سخنان خوب و پسندیده و کارهای نیکو و خلق و خوی پسندیده و شناخت   5- زیادت از نیکی نباشد ` بیشتر از یکی نیست      6- از جهت آنکه تمامت موجودات هم چون یک شخص است ` به خاطر این که همه موجودات عالم مثل بدن یک شخص هستند  7- دیگران در مراتب باشند هر یک در مرتبه ای  ` دیگران در درجه پایین تر هستند و هر یک جایگاه مختلفی دارند .

 

درس بیستم: جمال جان فزای روی جانان

1- وقتی به خلقت و آفرینش خوب دقت می کنی می بینی که در حقیقت خداوند هم  دیده ( چشم ) است و هم دیدار ( چهره – معشوق ) 

2- حدیث قدسی این مفهوم را بیان می کند که بنده هر کاری را که انجام دهد عین اراده خداوند است

3- تمام جهان و پدیده آن همچون آیینه ای است که در دل هر ذره ای صدها خورشید تابان معنیی وجود دارد که حق را متجلی می کند .

4- اگر دل یک قطره را بشکافی و در آن اندیشه کنی خواهی دید که در دل هر قطره صرها دریا از جلوه حق نهفته است

5- اگر به درستی به ذرات خاک توجه کنی خواهی دید که هر جزء از جزء هایخاک استعدادهای آن را دارد که آدم شود و حق را متجلی کند

6- همه موجودات فقط در اندازه در تفاوت اند اما در اصل وجود یکی هستند همانگونه که قطره در اصل دریاست و دریا جزء قطره ها چیزی نیست

7- در درون یک دانه صدها خرمن راز و شگفتی وجود دارد و در دل یک ارزن دنیایی از اسرار و حقیقت وجود دارد

8- هستی و حیات حتی در بال پشه هم وجود دارد و آسمان با آن عظمت در مردمک چشم می گنجد ( حقایق : در جزیی ترین پدیده ها ظهور می یابد )

9- دل انسان با تمام کوچکی خود جایگاه خداوند دو عالم است .

10- هر دو جهان در دل انسان جمع شده است گاهی این دل شیطانی است و گاهی فطرت انسانی دارد .

11- توجه کن ! ؟  و ببین که خداوند ، عالم را از چهره و جلوه های مختلفی خلق کرده است یعنی خوی فرشتگی را با خوی شیطانی در هم آمیخته است .

12- اگر یک ذره از خلقت جا به جا  شود همه دنیا دچار بی نظمی می شود . ( دنیا دارای نظم است )

13- همه عناصر جهان در راه رسیدن به خدا سرگردان اند و در عین حال هیچ جزئی از اجزا از مسیر خود خارج نمی شود .

14- همه ذرات در عین جنبش آرام هستند ( از نظام آفرینش سر پیچی نمی کنند ) آغاز و پایان حرکت و جنبش پدیده ها نا معلوم است .

15- همه پدیده ها نسبت به ذرات خود ، آگاه ( تسبیح حق را گویند ) و به سوی حق در حرکت اند .

16-  در هر پدیده ای و زیر هر پرده ای جمال و زیبایی شادی بخش خداوند نهفته است .

درس بیست و یکم : سی مرغ  سیمرغ

1- سی مرغ ` مسئله کثرت          2- سیمرغ ` وحدت وجود   3 مجمعی کردند ` جمع شدند

4- هدهد ` نماد روح ، انسان کامل و رهبر است   5- اکناف ` گوشه ، کنار

6- کوه قاف ` در افسانه ها کوهی که دور تا دور جهان را اعطا کرده است ( یعنی کوه یقین )

7- خشکی ` نماد عبادت    8- دریا ` نماد مشکلات     9- سودایی ` شیفته    10- بلبل ` نماد انسان عاشق سطحی و خوش گذران است   11 – طاووس ` نماد انسان های خود شیفته ، و کسانی که پاداش بهشت هستند   12- بط ` نماد انسان زهاد و عباد که خود را فقط با عبادت مشغول می کنند    13- باز ` نماد در باریان که تمام افتخار آن ها نزدیکی به شاه است   14- جغد ` نماد انسانهای گوشه گیر     15-  طلب ` خواستن    16- تعب ` رنج    17- استغنا ` بی نیاز     18- توحید ` اهل حقیقت     19- تفرید ` یگانه کردن     20- تجرید ` تنهایی گزیدن    21- حیرت ` سرگردانی     22- فقر ` درویشی    23- فنا ` نیست شدن

 

معنی شعر: سی مرغ سیمرغ

1- تمام پرندگان جهان چه شناخته گرد هم جمع شدند و مجلسی بر پا کردند 

2- چرا سرزمین ما پادشاه و رهبر ندارد از این بیشتر بدون شاه و رهبر بودن درست نیست

3- شایسته است که هم دیگر را کمک کنیم و دنبال پادشاهی برای خودمان باشیم

4- شایسته است اگر با همکاری یک دیگر ، پادشاهی برای خود انتخاب کنیم

5- پس همه ی آن ها در جایی جمع شدند و همه خواستار شاهی شدند

6- خشکی های بسیار و دریاهای بسیاری سر راه است مبادا تصور کنی که راه کوتاه است

7- برای طی راه شگفت انگیزه انسان جوان مرد می خواهد زیرا که راه دور است و مشکلات زیاد است

8- برای رسیدن به او راهی نیست و رسیدن به او مشکل است و دوری او را هم نمی توان تحمل کرد و انسان های زیادی شیفته او هستند .

9- خیال های زیادی از عشق گل در سرم است و برای من عشق گل کافی است

10- بلبل ( عاشق مدعی ) تحمل سختی راه را ندارد و برای او عشق گل کافی است

11- گل اگر چه زیباست اما زیبایی او در عرض یک هفته از بین می رود

12- در حالی که می توانی عشق به خداوند داشته باشی چرا به عشق مجازی بسنده می کنی

13- کسی که حقیقت حق را دریافت کرد حقایق جزئی برایش آسان کرد

14- من با تحمل رنج در خرابه زندگی می کنم زیرا که گنج مقصود در خرابه است

15- عشق به سیمرغ یک افسانه است زیرا که عشق او کار هر کسی نیست

16- من عشق به سیمرغ همچون انسانهای جوانمرد نیستم برای من عشق به گنج و خرابه دنیا کافی است

17- بعد از آن همه پرندگان که غافل و بی خبر بودند عذرها بهانه ها آوردند

18- اگر بخواهم عذر یک یک آن ها را با تو بازگو کنم سخن طولانی می شود پس مرا معذور دار

19- اکنون باید کسی همراه ما باشد تا مشکلات راه را حل کند و ما را رهبری کند .

20- تا اینکه در راه ما را هدایت کنند و هیچ یک از ما نمی تواند رهبر باشد

21- در چنین راهی حاکم نیرومندی وجود داشته باشد که از این دریا مشکلات عبور کند

22- از جان و دل از حاکم اطلاعات خواهیم کرد و هر چه از خوب و بد به او بگوید فرمان می برم

23- فقط راهی را می دیدند که پایان نداشت و دائم دچار دردی می شدند که درمان نداشت

24- وقتی ترس از راه بر آن ها چیره شد بر یک جا جمع شدند

25- گفت ما هفت مرحله در پیش خواهیم داشت وقتی از این هفت مرحله بگذریم سیمرغ خواهیم رسید

26- هیچ کس در جهان از این راه باز نگشته است به همین دلیل از مسافت آن کسی آگاه نیست

27- وقتی به وادی طلب برسیم صدها و سختی پیش رویت خواهد بود

28- این جا جای است که هر زمان و هر لحظه سختی های زیادی دچار می شویم و طوطی در این مرحله مگسی پیش خواهد بود .

29- در این سرزمین مقام قدرت و ثروت را کنار بگذاریم

30- بعد از این مرحله ( طلب ) وادی عشق وجود دارد وکسی وارد این سرزمین شود سر تا پایش در آتش عشق می سوزد

31- عاشق حقیقی کسی است که همچون آتش سوزنده و شعله ور باشد

32- به فکر عاقبت کار نباشد و در کمال میل و رغبت همه چیز را در آتش عشق می سوزاند .

33- بعد از آن عشق وادی معرفت خواهد بود که همچون بیابانی بی انتها است .

34- وقتی که خورشید معرفت در این مرحله بر سالکان بتابد هر یک از سالکان درک و فهم خود بینا می شوند و جایگاه حقیقی خود را در می یابند . 

35- بعد از این مرحله ، مرحله استغنا و بی نیازی است که در آن همه دلبستگی و وابستگی ها رنگ می بازد و بی معنا می شود

36- در این مرحله بهشت با آن همه جاذبه هایش همچون لاشه و مردابی بی ارزش است و طبقات دوزخ و جهنم در نظر عارف همچون یخ سرد به نظر می رسد

37- اگر هزاران نفر در مرحله جان دهد اهمیتی ندارد همانند شبنمی در درون دریایی بی انتها می چکد و محو و ناپدیدی می شود

38- بعد از مرحله استغنا سرزمین توحید پیش رویت خواهد بود اعتقاد به این که جزا و کسی نیست و او یگانه است .

39- وقتی که از این بیا بان عبور کنند ، همگی به وحدت و یگانگی می رسند و گویی سر از یک گریبان بیرون می کنند

40- در این مرحله کسرت و تعدد معنا و مفهوم ندارد زیرا همه ی آنها یکی خواهد بود ( اشاره به وحدت وجود )

41- بعد از این مرحله توحید وادی حیرت خواهد بود که در این مرحله دائماً در درد و حیرت و سرگردانی خواهی بود

42- انسان حیران به این مرحله می رسد در حقیقت راه خود را گم کرده است و در حیرت و سرگردان به سر برده است .

43- هر چه که در مرحله توحید به جان و دلش وارد شده از او دور می شود و گم می شود حتی خود گم شدن

44- بعد از مرحله حیرت فقر او فنا خواهد بود که انسان مالک از همه چیز خود دست می کشد

45- این مرحله در حقیقت مرحله فراموشی است انسان همچون موجودی لنگ و کر و بیهوش خواهد بود

46- صد هزاران موجود را خواهی دید که از یک نور به وجود آمده و گم شده اند

47- سرانجام از هر صد ها هزار مرغ ، یکی توانست از آن هفت وادی عبور کند و تعداد اندکی به آن جایگاه رسیدند.

48- سرانجام از آن ها مرغ فقط اندکی آن جا رسیدند که در واقع آن ها یک چیز پیش نبوند .

49- همه گفتند ما این جا آمده ایم که سیمرغ پادشاه ما با شد

50- ما همه در راه رسیدن به درگاه سیمرغ عاشق و سرگشته حیرانیم

51- مدت زمانی است که در آن گاه نهادیم و از هزاران نفر فقط سی مرغ به درگاه پادشاه رسیدیم

52- وقتی آن سی مرغ خوب توجه کردند متوجه شدند که در حقیقت آن سیمرغ خودشان هستند ( حقیقت در وجود خود ما هست و اگر خوب توجه کنیم به آن پی می بریم )

 

درس بیست و دوم :   طوطی و بازرگان

1- بازرگان طوطی زیبایی در قفس داشت .

2- هنگاهی که بازرگان قصد سفر کرد و هنگامیکه که خواست به سفر هندوستان برود

3- از سوی بخشش و بزرگواری به غلام و کنیز کان خود گفت برای شما از سفر چه هدیه ای بیاورم

4- هر کدام از آن ها چیزی خواست و آن بازرگان نیک بر آن ها قول داد

5- به طوطی گفت ای طوطی تو چه هدیه ای می خواهی که از هندوستان برای تو بیاورم

6- طوطی گفت وقتی آن جا طوطیان را دیدی وضع و حال من را به آن ها شرح بده

7- آن طوطی که مشتاق دیدار شما بود به خاطر تقدیر و سرنوشت در زندان حبس ما گرفتار است

8- او به شما سلام رسانده و تقاضای کمک کرده است و از شما چاره ای برای مشکل راهنمایی می طلبد

9- ایا سزاوار است که من در عشق فراق شما در زندان بمانم و بمیرم

10- ای دوستان بزرگوار هنگامی که در میان چمنزار شاد سر مست هستی یادی هم از من بیچاره کنید

11- مرد بازرگان پذیرفت که سلام او را به هم جنس آنان برساند

12- وقتی به سرزمین های دور دست هندوستان رسید در بیان چند طوطی دید

13- اسب خود را متوقف کرد و با صدای بلند سلام و پیام آن طوطی را به آن ها رساند

14- یک طوطی از میان آن ها به خود لرزید و بر زمین افتاد و مرد

15- خواجه از گفتن این خبر پشیمان شد و به خود گفت من موجب هلاک این جانور شدم

16- این طوطی مگر از اقوام آن طوطی  بود مگر این دو پرنده دو جسم با یک روح بودند

17- چرا این کار را کردم و با سخن سنجیده خود آن را سوزاندم ( هلاک کردم )

18- زبان انسان مثل سنگ آتش زنه و آنچه که از زبان بیرون می آید ( سخنان آتش سوزانی است )

19- مواظب باشد که از بیهودگی سخن نگویی

20- به خاطر این کار همه جا تاریک است و اطرافمان پنبه زار است و میان پنبه ها آتش جایگاهی ندارد

21- یک سخن نابجا و عجولانه می تواند دنیای را نابود کند و در مقابل یک سخن درست می تواند انسانهای ترسو را به شیران شجاع تبدیل کند.

22- بازرگان کار تجارت را تمام کرد و با شادی خانه اش بر گشت

23- هدیه هر غلام را آورد و سهم سوغات هر کنیزک را هم به آنها بخشید

24- طوطی گفت هدیه من کجاست آنچه را که دیدی و گفتی شرح بده

25- گفت نه من خود از کرده و عمل خود پشیمانم

26- گفت چرا من از روی بی تجربگی و حمایت چنین پیامی را رساندم این کاری را کردم

27- طوطی گفت ای خواجه علت پشیمانی چیست و علت این ناراحتی و غم و غصه تو چیست .

28- بازرگان گفت آن گله و شکایت های تو را به جمعی از همنوعان خود گفتم .

29 یکی از طوطیان به شدت درد و غم تو پی برد زهره اش پاره شد و جان سپرد .

30- من از این عمل و گفته خود پشیمان شدم این چه سخنی بود و حال که این سخن را گفتم پشیمانی فایده ای ندارد .

31- سخنی که از زبان می جهد مانند تیری است که از کمان پرتاب می شود .

32- این انسان عاقل آن تیر باز نخواهد گشت و سیل را باید ابتدا مهار کرد .

33- وقتی سیل که سر بر گذرد و تحت اختیار نباشد جهانی را فرا می گیرد و دنیای را ویران کند جای شگفتی نخواهد بود .

34- وقتی طوطی شنید که آن همنوعش چه عملی انجام داده به خودش لرزید و به زمین افتاد و مرد

35- وقتی او را به این وضع و حال دید ناگهان خواجه از جا پرید از شدت درد و ناراحتی گریبانش را چاک داد

36- گفت ای طوطی خوش آواز تو را چه شد چرا اینگونه شده ای

37- افسوس که طوطی خوش آواز و همدم و همراز را از دست دادم .

38- ای طوطی و مرغ زیرک من که در حقیقت تر جمان اندیشه و اسرار دل من بودی .

39- افسوس و صد افسوس که طوطی هم چون ماه زیبای بود در زیرا بر پنهان شد .

40- من در فکر آوردم قافیه هستم در حالی که معشوق به من می گوید جز دیدار من به چیز دیگر نیندیش .

41- لفظ و صدا و سخن را کنار می گذارم تا بدون واسطه با تو راز و نیاز کنم .

42- حیاط راستین و زندگی واقعی عاشقان در این است که قربانی معشوق شوند تنها دلدادگان می توانند صاحب دل باشند .

43- از ماجرای عشق فقط گوشه ای را به تو گفتم زیرا اگر روشن تر بگویم نه فهم تو تاب تحمل و شنیدن آن را دارد و نه زبان من قدرت بیانش را .

44- داستان عشق بسیار طولانی است از خواجه سخن بگو سرانجام چه شد .

45- خواجه در آتش درد و غم غصه می سوختم و سخنان پریشان می گفت .

46- معشوق این آشفتگی و سرگردانی را دوست دارد چرا که کوشش و تلاش بیهوده از تنبلی و سستی است .

47- خداوند با وجود بی نیازی هر روز در کار است و ما که سر پا نقص هستیم باید همیشه در کار باشیم .

48- بعد از آن او را از قفس بیرون انداخت و آن طوطی بر روی شاخه ی بلندی پرید .

49- آن طوطی مرده به سرعت پرید و مثل آفتابی در آسمان ظاهر شد .

50- خواجه از این کار پرنده ویران و سرگردان شد چرا که او غافل بود و ناگهان راز پرنده بر او آشکار شد .

51- روبه بالا کرد ای پرنده ی خوش آواز از وضع حال خود با خبر ساز

52- آن پرنده در هندوستان چه کرد که تو آن را آموختی و حیله و حقی سوار کردی و ما را در اتش سوزاندی .

53- طوطی گفت که او با عمل خود مرا پند نصیحت داد که آواز خوش و دوستیت را رها کن .

54- زیرا که صدای آواز تو را در بند کرده است و خود را به خاطر پند و نصیحت مرا این گونه مرده ساخت

55- ای پرنده ای که برای همه آوازه خوانی می کنی مانند مرده ها باش مثل من از همه چیز رهای یابی .

56- اگر دانه باشی پرندگان تو را می خورند و اگر مثل غنچه ی زیبای باشی کودکان تو را می کنند

57- تمام ارزش های وجودی خودت را پنهان کن و مانند گیاه بی بام بی ارزش شو تا از دست برد دیگران امان بمانی .

58- هر کسی که حسن و زیبایی و محاسن خود را به دیگران عرضه کند صدها تقدیر و سرنوشت بد به سوی او روی می آورد .

59- و تمام حسادت ها و چشم بد و خشم و نفرت به او روی می آورد مثل خوابی که از مشک می گذرد .

60- دشمنان همه با حسادت آزار او می شود و دوستان هم عمرش را تلف می کند .

61-باید خدا پناه برد زیرا که فقط لطف خداوند شامل همه ی انسان ها است .

62- تا این که  پناهگاهی مطمئن بیابی و پناهگاهی که توصیفش ممکن نیست طوری که آب و آتش ( هکه ی پدیده ها ) سپاه و یاور تو گردند .

63- مگر دریا نوح و حضرت موسی را کمک به یاوری نکرد و مگر نسبت به دشمنانش خشم نگرفت .

64- مگر آتش برای حضرت ابراهیم مثل قلعه ای محکم نشد به طوری که آه و حسرت به دل نمرود گذاشت .

65- مگر کوه حضرت یحیی را به سوی خود فرا نخواند و پناه او شد بلکه بالنگ قصد دشمنانش را نیز کرد .

66- کوه گفت ای یحیی بیا به من پناهنده شو تا من از شمشیرهای تیز دشمنان پناهگاه تو بشوم .

67- طوطی از روی صداقت یکی دو پند به یحیی داد و سپس گفت درود بر تو باد بعد از این بین من و تو جدایی خواهد بود .

68- خواجه به او گفت به خدا سپردمت برو تو اکنون را تازه ای را به من نشان داده ای .

69- خواجه به خودش گفت این پندی برای من بود این پند را عمل خواهم کرد زیراکه بسیار روشن و مشخص است .

70- این جان ما هم همچون مانند طوطی است و جان و روح انسان باید این گونه نیکو روشن باشد .

درس بیست و سوم:  بیداد ظالمان

1- مرگ سراغ شما نیز خواهد آمد و روزی خوش ایام شما  را به پایان خواهد رساند .

2- سختی مانند جغد ویران کننده ای است که فقط به ما بسنده نمی کند و بلکه شما را نیز خانه خراب می کند .

3- سختی و بد بختی روزگار که همچون باد خزانی است به باغ و بوستان سر سبز زندگی شما نیز خواهد وزید .

4- آب اجل که از گلوی همه انسانها می گذرد مطمئن باشید که شامل حال شما نیز خواهد شد .

5- همانطور که عدالت انسانهای عادل پایدار نبود ظلم شما ظالمان هم روزی به سر خواهد رسید .

6- در مملکت همانطور که فریاد انسانهای جوانمرد از بین رفت و ماندگار نبود این صدای واق واق شما انسانهای سگ صفت همه پایدار نخواهد بود .

7- باد اجل که در طول زمانه شمع جان بسیاری را خاموش کرده است چراغ عمر شما را نیز خاموش می کند .

8- از این دنیا کاروانهای عمر خیلی انسانها عبور کرده است به ناچار کاروان عمر شما هم باقی نخواهد بود و روزی عبور خواهد کرد .

9- ای کسی که به بخت و اقبال خوش خودت می نازی مطمئن باش این خوش یومنی ستارگان بخت و اقبال شما هم از بین خواهد رفت

 10- دوران خوشی ، بعد از انسانهای نیک به شما انسانهای پست رسید این خوشی انسانهای پست هم سپری خواهد شد

11- در مقابل تیر ظلم و ستم شما صبر و تحمل را سپر قرار می دهیم تا این که دوران سختی ظلم شما همه تمام شد .

12- مال و ثروت در این دنیا همچون آبی راکد است مطمئن باشید این مال و ثروت را تصور می کنید که آبی ساکن است به جریان خواهد افتاد و تمام خواهد شد .

13- ای کسی که گله را به دست چوپانی گرگ صفت داده ای این گرگ صفتی ( دزدی ) شما همه تمام خواهد شد.

14- فناو نیستی که همچون فیل بازی شطرنج است ، شاه بقا را مات کرده است مطمئن باشید شما را هم که مانند مهره های پیاده بازی هستید نابود خواهد کرد .

درس بیست و پنجم :  زال و رودابه

1- در خانه ی او یک دختری است که مثل خورشید تا بنده ، روشن و زیباست

2- سر تا پایش مثل عاج سفید است و صورتش مثل بهشت ، خرم و شاداب و قامتش مثل درخت ساج راست است

3- چشمانش مثل گل نرگس در باغ فرینبده است و مژه هایش از پر زاغ سیاه تر است .

4- رودابه مانند بهشتی است سراسر آراسته و پر آرایش و پر آرامش و پر خواستگار

5- رودابه که مثل فرشته است سخن سپهبد را شنید و خیلی زود دستمال ابریشمی سرخ رنگ را از سر باز کرد .

6- رودابه گیسوانش را  که چون سروی بلند بود باز کرد در حالی که کسی نمی تواند چنین گیسوی خوشبوی بلندی داشته باشد .

7- گیسوی خود را از بالای دیوار قلعه به طرف پایین دراز کرد تا به پایین دیوار رسید .

8-  رودابه از بالای دیوار صدا زد و گفت ای پهلون زاده ی بزرگ زاده آن سر گیسویم را بگیر که این گیسوی من برای تو می باشد

درس بیست و ششم : بهار

1- بهار خرم و سر سبز بارنگ و بوی خوش و پاکیزه و بهار با صد هزار نوع زیبایی و آرایش عجیب آمد .

2- این آسمان و فلک یک لشکری فراهم کرد که آن لشکر همان ابر سیاه است و باد صبا هم فرمانده ی آن لشکر است .

3- ابر را ببین که مانند مرد عزادار لباس سیاه پوشیده و می گرید و آن رعد یا غرش آسمان را ببین که مانند عاشق غمگین می نالد .

4- خورشید گاه گاهی چهر ه ی خود را از پشت ابر تیره نشان می دهد مانند زندانی ای که گاه گاهی برزندانبانش گذر می کند و خود را به او نشان می دهد .

5- مدتی جهان دردمند و بیمار بود و حالا بهتر شده است زیرا که گل سمن را به عنوان داروی خوش بو و پاکیزه پیدا کرده است .

6- باران خوش بو پی در پی بارید و لباس نازک و توری شکل را از تن برف در آورد .

7- گل لاله در میان کشتزار از دور می درخشید مانند انگشتان دست عروسی که با حنا رنگ شده است .

8- بلبل بر روی شاخه ی درخت بید می خواند و پرنده ی سار از روی درخت سرو به او پاسخ داد.

درس بیست و ششم:   برف

1- هرگز کسی چنین برف سنگینی را سراغ نداشته است ، چون برف همه جا را فرا گرفته ، انگار زمین لقمه ای شده است در دهان برف

2- جسم و پیکر کوه ها که در میان برف پنهان شده است ، مانند پنبه دانه ای است که در میان پنبه قرار گرفته است .

3- می دانی که چرا ناگهان لرزه براندام جهان افتاد ؟ از ترس حمله ی ناگهانی برف

4- همه ی جانوران از جان خود نا امید شدند و دست از جان خود شستند وقتی که دیدند کوهسار با برف یکی شده است و برف همه جا را فرا گرفته است .

5- چاه درون خانه ها مثل چاه المقنع شده است که جرمی سفید رنگ و نورانی از آن بیرون می آمد زیرا که چاه خانه ها از برف سفید و جیوه ای رنگ پر شده است .

6- از بس که در خانه ها برف آمده است دیگر شکم خانه ها پر شده و از گلوی آنها هیچ برفی فرو نمی رود .

7- مردم از نان و لباس بی نیاز می شدند اگر این برف آرد یا پنبه بود .

8- از بس که این برف در خانه ی هر کسی رفته و روی هم انباشته شده است این میهمان ( برف ) سنگین و مزاحم و بی مزه و خسته کننده شده است .

9- اگر چه برف همه ی زندگی ما را سفید کرده است اما خدایا زندگی و دود مان برف سیاه و نابود باد

10- در چنین وقتی نشاط و شادی برای کسی معنی دار است که وسایل خوشی و شادی اش در زمان برف مهیا است .

11- آن کسی که لباس و شراب و خانه یا خیمه و وسایل گرم کننده دارد هنگام نوشیدن شراب صحبگاهی آمدن برف را مژده می دهد و خوشحال است یا هنگام بامداد به هر کسی که خبر برف بیاورد مژدگانی می دهد

12- نه مثل من که هر لحظه به خاطر سرما آه می کشد و به برف دشنام می دهد .

13- انسان فقیر مثل من دست خالی را زیر چانه اش می گذارد و در حالی که غمگین است تاروپود برف را در هوا می شمرد .

14- عده ای با حالت دل تنگی و بینوایی مانند مرغابی ها کنار جوی آب نشسته ایم در حالی که برف سراسر آن را فرا گرفته است .

15- اگر می توانستم از برف ها بالا می رفتم و به آسمان می رسیدم و خورشید را پیدا می کردم .

درس بیست و هفتم : شکوه رستن

1- در این زمستان سرد خاک چگونه نفس می کشد ؟ فکر کنیم .

2- چه باد سرد عجیبی است ! چهره ی خورشید شکست و آن را از روشنایی انداخت خاک یخ زد ، سنگ هم جرئت خود را از دست داد .

3- پرندگان گروه گروه مردند بوته های گل در چمن برای همیشه پژمردند

4- در آسمان و زمین ترس کمین کرده بود و در زمان ، مرگ توقف کرده بود

5- آیا جهان به پایان رسیده است ؟ آسمان پاسخی نداشت .

6- آیا باغ دوباره می خندد ؟ کسی مطمئن نبود

7- چه باد سرد عجیبی  ...

8- خاک چگونه نفس می کشد ؟ ما هم یاد بگیریم ( عبرت بگیریم )

9- اکنون عظمت روییدن را ، آمدن فروردین و بهار که آن همه برف را ذوب کرد ،  این همه گل رویید و این گل رنگارنگ شکفت

10- زمین با زندگی دوباره به ما آموخت که در برابر حوادث نباید عقب نشینی کنیم مگر ما از خاک کمتریم ؟ زمین نفس کشید ما چرا نفس نکشیم .  

نیـایــش

1- خدایا زندگی مرا که در اثر غم و اندوه مثل شب شده است ، روشن کن و مرا مثل روز بر جهان مسلط و سر افراز گردان تا بر غم و اندوه خود پیروز شوم .

2- در اثر نا امیدی حاصل از غم و اندوه ، زندگیم مثل شب تاریک است . خدایا مرا مثل خورشید روسفید کنی و پیروز گردان

3- تو یاری کننده ی هر کسی هستی که تقاضای کمک کند به فریاد من هم برس که از تو کمک می خواهم

4- قسم به اشک چشم طفلان محروم و قسم به سوزه و آه سینه ی پیروان مظلوم

5- قسم به فریاد کسانی که با ذکر نام تو ( داور ) تقاضای کمک می کنند و قسم به یارب یارب گفتن گناه کاران

6- قسم به نیازمندانی که با وجود نیاز از مردم چیزی نمی خواهند و قسم به مجروحان خون آلود .

7- قسم به آن هایی که از خانه و زندگی دور افتاده اند و قسم به کسانی که از کاروان ها عقب مانده و در راه مانده اند .

8- قسم به دعایی که از دهان نو آموخته ای بیرون می آید و قسم به آهی که از روی در د از سینه بر می آید .

9- قسم به دانه های اشک گریه کنندگان درگاهت و به قرآنی که سحرخیزان تلاوت می کنند و به چراغی که برای عبادت روشن می کنند

10- قسم به پذیرفته شدگان در گاهت که گوشه نشینی اختیار کردند و قسم به پاکانی که آلودگی ندارند .

11- قسم به عبادتی که در پیشگاه تو درست و پسندیده است و قسم به دعوتی که در درگاه تو اجابت می شود .

12- که بر دل پر خون من رحم کن و مرا از این گرداب غم اندوه بیرون بیاور .

 

 

پیـروز و سربلنـد باشیــد 

 

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات3 انسانی - ادبیـات فارسـی سـوم انسانـی

  درس اول: ستایش خدا

1-  به خدایی که زمین را آفرید و فرشتگان زیبا رو را خلق کرد .

2-  او خداوندی است که خود علت و علل است ( ضعف و بیماری به او راه نمی یابد ) و او خدایی است که در فرمانروایش هیچ نقص و اشکالی راه ندارد .

3-  و هم و خیال انسان از شناخت خداوند عاجز است و عقل از شناخت ماهیت خداوند ناتوان است

4-  او شریکی ندارد و یاری دهنده همه است هیچ کس ابدی نیست و فقط خداوند تا ابد باقی است

5-  خداوند ازلی و ابدی است ( برای خداوند ابتدا و انتهایی نمی توان در نظر گرفت )

6-  به ماه روشنایی بخشیده است و به ستاره ی عطارد دوات و قلم عطا کرده است(در ادبیات عطارد به دبیر فلک است )

7-  خداوند انسان یتیمی را ( پیامبر ) حبیب و دوست خود می خواند و او را از پایین ترین درجه به بالاترین درجات می رساند   

نعت پیامبر (ص )

 1- پیامبر داری اخلاق نیک و عادت های پسندیده است او پیامبر خدا بر مردم و شفاعت کننده امت خود است .

2- او پیشوای پیامبران و راهنمای راه شناخت خداست او امانت دار خداوند است و کسی است که جبرئیل بر او نازل شد .

3- او پیامبری است که وحی هنوز تمام نشده بود با رسالت خود همه ادیان را منسوخ و بی اعتبار کرد .

4- وقتی پیامبر ( ص ) تصمیم به اندار مشرکان گرفت با معجزه خود ماه را به دو نیم کرد .

5- وقتی آوازه و شهرت پیامبر در همه جا پیچید کاخ بزرگ ساسانیان فرو ریخت .

6-  شبی به معراج می رود و از نظر مقام و منزلت از جبرئیل پیشی می گیرد .

7- آن چنان با شتاب و عجله به خدا نزدیک می شد و پیش می رفت که در سدره ( نامه درختی بهشتی )جبرئیل از او عقب می ماند .

8-  پیامبر به جبرئیل می گوید ای جبرئیل بالاتر بیا .

9- جبرئیل به پیامبر گفت من از این بیشتر اجازه ندارم و توانایی من بیشتر از این نیست .

10-  اگر به اندازه یک سر مو هم بالاتر بیایم تجلی فروغ خداوند مرا نابود می کند .

11-  من چگونه می توانم تو را به طور شایسته کنم ای پیامبر خدا بر مردم سلام و درود بر تو باد .

12-  در حالی که خداوند تو را ستایش کرده است و به تو قدر و ارج نهاده است و به جبرئیل فرمان داده که تو را ستایش کند .

13-  من که در کمال و معرفت ، ناتوان و عاجز هستم چگونه می توانم تو را ستایش کنم ای پیامبر خدا بر تو سلام و درود باد .

درس دوم : رستم و اسفندیار

  1- بلبل در باغ و بوستان بخاطر گل ناله سر می دهد و گل از ناله بلبل افتخار می کند .

2- کسی نمی داند که بلبل چه می گوید و در پای گل از چه می نالد .

3- او از مرگ اسفندیار می نالد چون جزءاه و حسرت چیزی از او یادگار ندارد .

4- مرگ او در زابل به دست فرزند قوی هیکل زال خواهد بود .

5- اگر خواهان تاج و تخت پادشاهی هستی سپاهت را به طرف سیستان ببر .

6- وقتی آنجا رسیدی دستهای رستم را ببند در حالی که دستش بسته او را پیش من بیاور .

7- در دنیا هر کسی که قدر شناس باشد تلاش می کند و با بزرگان سازش و صلح می کند .

8- زمان زیادی لهراسب پادشاه بود اما تو برای احترام به  کاخ او نیامدی .

9- و وقتی که کشور را لهراسب به گشتاسب داد تو به کاخ او نیامدی .

10- اکنون بدون سپاه و لشکر به پیش تو می آیم ، تا هر چه شاه گفته است، بشنوم.

11- رستم به اسفندیار می گوید با من بد رفتاری و بد زبانی نکن و با دشمنت بجنگ و با من نجنگ .

12- سخنی را که تا کنون کسی به من نگفته تو به من نگو و با جرات و گستاخی کار بیهوده نکن .

13- دل رستم پر از غم و قصه شد و جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

14- اگر من دست به بند او بدهم و یا از کشتن او احساس سر افرازی کنم

15- این هر دو کار نفرین شده ، زشت و زیان بار و بدعت خواهد بود .

16- هم از بندی که به دستانم میدهد من بد نام خواهم شد و هم با کشتن او سرانجام خوبی نخواهم داشت .

17- و تا زمانی که مردم در روی زمین خواهند بود سرزنش کردن من کهنه نمی شود .

18- که رستم از دست جوانی آسیب دید و دستان او را بست .

19- همچنین نام من با ننگ و نفرت قرین خواهد بود و در جهان اعتباری برای من نخواهد بود .

20- و اگر در میدان جنگ کشته شدم در میدان جنگ به پادشاهان همیشه شرمنده خواهم بود .

21- و اگر من کشته شوم ارزش و اعتباری برای زابل نخواهد ماند .

22- رستم به او می گوید ای پهلوان شهرت طلب اگر تو چنین خواسته ای داری

23- تن تو را مهمان سم اسب خود می کنم و با گرز دردت را دوا می کنم

24- تو فردا ضربه سر نیزه مرا و نیز آمادگی مرا خواهی دید .

25- بعد از آن تو خواهان جنگ با پهلوانان در میدان جنگ نخواهی بود .

26- وقتی روز شد رستم برای حفاظت تن خود لباس های جنگیش را می پوشد

27- طنابی به ترک ذین اسب خود بست و سوار اسب پیر پیکر خود شد .

28- با این (اوساف) در حالی که دلش پر از آه و افسوس و لبش پر از پند و اندرز بود تا لب رود هیرمند آمد .

29- از کنار رود به سمت بلندی رفت و از کار روزگار متعجب بود .

30- ای اسفندیار شاد و شادمان حریفت آمد آماده جنگ باش .

31- وقتی اسفندیار یار این سخنان را از آن شیر جنگ آور پیر شنید

32- خندید من از همان زمانی که از خواب بلند شدم آماده جنگ هستم .

33- دستور داد تا بر اسب سیاه زین بنهند و او را به نزد پادشاه ببرند .

34- وقتی اسفندیار یار جنگ جو لباس جنگی خود را پوشید به سبب شادی و قدرت که در او بود.

35- نوک نیزه را بر زمین گذاشت و از روی زمین به پشت زین پرید .

36- مانند پلنگی برای شکار پشت گورخر می پرد و او را آشفته و مضطرب می کند

37- با این توصیحات هر دو به میدان جنگ رفتند .گویی در جهان هیچ شادی و نشاطی وجود ندارد .

38- وقتی دو پهلوان پیر و جوان به آن دو پهلوان سر افراز نزدیک شدند

39- شیحه ای از اسب آن دو بلند شد که گویی میدان جنگ شکافته شد . ( آرایه اغراق )

40- رستم با صدای بلند گفت ای پادشاه خوشبخت و شاد

41- اگر خواهان جنگ و خون ریزی هستی

42- بگو تا جنگجویانی از زابل مسلح به شمشیرهای کابلی هستند بیارم .

43- و در میدان جنگ آنها را به جنگ بیندازیم.

44- تو که خواهان خون ریزی هستی جنگیدن ( سپاهیان مرا ) ببینی  ؟

45- اسفندیار پاسخ داد چرا این قدر سخنان بیهوده می گویی

46- من چه نیازی به جنگ زابلستان و یا ایران و کابلستان دارم .

47- آعین و روش من اینگونه نیست و این کار در نظر من شایسته نیست .

48- که ایرانیان را به کشتن دهیم و خودمان در جهان پادشاهی کنیم .

49- و اگر تو نیازی به یارو کمکی داری با خود بیاور من نیاز به کمک ندارم .

50- با همدیگر پیمان بستند که کسی در آن جنگ کمکشان نکند

درس سوم:  رستم و اسفندیار (2)

 1-تیر و کمان را گرفتند و جنگ به حدی شدید شد که آسمان تیره و تار شد .

2- با نوک پیکانها گویی آتشی به پا کردند و گویی که تیر اندازی زه به تن می دوختند .

3- اسفندیار ناراحت شد و ابروهایش پرچین و چروک شد. ( کنایه خشمگین شد )

4- وقتی که او دست به کمان می برد هیچ کس از چنگ تیرو کمان او در امان نمی ماند .

5- وقتی که او شست را از کمان برداشت و تیر را رها کرد .

6- وقتی که رخش و رستم از کار جنگ در مانده شدند با بیچاره گی اندیشیدند

7- رستم بسیار تند و تیز مثل باد از اسب پیاده شد و به طرف بلندی رفت

8- و همچنین رخش با عظمت و زخمی هم صاحب خود را ترک کرد و به سوی خانه رفت

9- بر روی آن بلندی از رستم خون می رفت به گونه ای که رستم که مانند کوه بیستون بود سست و لرزان شد .

10- سر نوشت آن را مستقیم به چشم اسفندیار می زند و او را کور می کند در حالی که تو دلت پر از خشم است

11- ای مرد سیستانی مگر تو قدرت و کمان مرا فراموش کردی .

12- تو با حیله و نیرنگ زال اینگونه سالم و درست شدی وگرنه که الان مرده بودی و دنبال گور می گشتی

13- امروز طوری گردنت را می کوبم که دیگر زال تو را زنده نبیند .

14- از خدای پاک بترس و بر خلاف عقل و احساس خود عمل نکن ( مگذار احساس تو عقل و خرد تو را به خاک بسپارد )

15- من امروز به خاطر جنگ نیامدم من امروز بخاطر عذر خواهی آمده ام .

16- در حالی که تو به جنگ با من تلاش می کنی و چشم عقلت را بسته ای

17- کمان را آماده کرد و در آن تیرگزی را که پیکان آن زر آلود کرده بود .

18- داخل کمان گذاشت و سر خود را به سمت آسمان بلند کرد

19- گفت ای آفریننده خورشید ای خدایی که شکوه و عظمت و قدرت و دانش در دستان تواست

20- تو می بینی که روح و روان من پاک است و از نیت و قدرت من آگاهی

21- که هر چقدر که اسرار می کنم که شاید اسفندیار دست از جنگ از من بردار ( تاثیری ندارد )

22- تو می دانی که او ظالمانه به جنگ می کوشد و جنگ آوری و مردانگی را به رخ می کشد

23- مرا به خاطر این گناه مجازات نکن ای خدایی که آفریننده ماه و ستارگان هستی

24- به همان شیوه ای که سیمرغ دستور داده بود رستم تیر گز را در کمان گذاشت

25- آن تیر را به چشمان اسفندیار زد طوری که جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

26- قامت بلند اسفندیار خمیده شد و شکوه و عظمت دانش از او دور شد .  

درس چهارم : بازرگان و طرار

 1-  اول روز جوانی و غره ی ایام زندگانی `اول روز جوانی و آغاز روز زندگی

2-  تفحص کار دزدان و بحث احوال طراران کردی  ` در مورد کار دزدان تحقیق و جستجو می کرد.

3-  پای در میان نهادی ` شروع به بررسی کردن  4- پی بیرون بردی ` کشف و شناسایی می کرد

5-  به بزازی مشغول شده بود ` به پارچه فروشی مشغول شده بود

6- به دست بازی آوردی ` باز پس گرفتن اموال مسروقه 7- زی او بر آورد ` لباس او بر آورد

8- با مفاتیح که برای گشادن در دکان معد بود ` با کلید که برای گشادن در دکان آماده بود

9- بر افروز که مرا در دکان مهمی هست ` برایم کار مهمی پیش آمده است

10- شمع بستد ` شمع را گرفت    11- فرا پیش نهاد ` در مقابل خود قرار داد

12- محاسبه ای می کند ` مشغول حساب و کتاب است

13- حمالی را آوازده تا بعضی از این اقمشه با من به خانه برد ` فرد باربری را صدا کن تا بعضی از این پارچه ها را به خانه ی من ببرد

 14- قراضه ای بدو داد ` مبلغ اندکی به او داد  15- امشب از من زحمت دیدی در اخر اجات خود صرف کن ` امشب من باعث زحمت تو شدم این پول را خرج زندگی ات کن 16- چهار رزمه از جامه های قیمتی بر هم نهاده بود ` چهار بقچه از لباس های قیمتی پر کرده بود

17- به فراست صادق دانست ` به زیرکی تمام دانست 18- امارات آن بر خود ظاهر نگردانید ` نشانه ها آن بر خود ظاهر نگردانید

 19- حلم و و قار ` بردباری و متانت 20- مشروع ` جای ورود آب 21- ملاحی ` ملوان

22- شعد ` رودخانه 23- ملاقی `دیدار کننده 24- حیله کرد ` تلاش کرد 25- معاونت کرد ` کم

درش ششم :  داستان در آتش افکندن ابراهیم (ع)

 1-نمرود منادی فرمود `نمرود فرمان داد 2- خدایان شما را پاره کرده است ` خدایان شما را شکسته است 3- آتش افروختن بدان بود ` آتش به آن سبب بود 4- تا که بود که نصرت کند تو ` به امید آن که تو را یاری کند  5- ابراهیم را باز داشته بود ` ابراهیم را زندانی کرده بود  6- نرگس و ریاحین گربر گرد تخت او برست و حله ی بهشت بیاورند ` نرگس و گل های خوش بو اطراف تخت او رویین و لباس بهشت بیاوردند  7- نمرود مرندیمان را گفت ` نمرود خدمتکاران را گفت  8- این همه فضل او کرد ` این همه را بخشش کرد  9- نیک خدای است ` خوب خدای است  10- مملکت تو را زیارت کند ` مملکت تو را برکت می دهد  11- من به خداوند بگروم ` من به خداوند ایمان می آورم  12- با ابراهیم دوستی گیرم و با خداوندی بسازم ` با خدای ابراهیم سازگاری کنم و با او دشمنی نداشته باشم  13- حشمت ایشان برود ` شکوه ایشان ازبین برود 14- این از رای ضعیف بود ` این از کم فکری بود

درس هفتم :  بر دار کردن حسنک

1- ص ۳۹ ) در آغاز این کتاب فصلی در مورد چگونگی بر دار کردن حسنک خواهم نوشت و بعد قصه را آغاز خواهم کرد. امروز که این داستان را شروع می کنم از این گروهی که درباره آنها سخن می گویم یکی دو نفر زنده اند و در گوشه ای به سر می برند و خواجه بوسهل زوزنی چند سالی است که مرده و گرفتار پاسخگویی به اعمالش است و ما به هیچ وجه با او کاری نداریم- هر چند که نسبت به من بدی کرد.- زیرا عمر من به ۶۵ رسیده و به دنبال او باید بروم. در تاریخی که می نویسم، سخنی نمی گویم که به حمایت و دروغ گویی منجر شود و خوانندگان این کتاب بگویند که: « این پیر باید خجالت بکشد.» بلکه چیزی می گویم که خواننده ها با من همراهی کنند و مرا سرزنش نکنند. ۲ – این بوسهل مردی بزرگ زاده و با شکوه و دانشمند و دانا بود. اما فتنه انگیزی و تندخویی در سرشت او استوار شده بود– در آفرینش خدا دگرگونی نیست- و با وجود آن فتنه انگیزی رحم نداشت و همیشه منتظر بود تا پادشاهی بزرگ و قدرتمند بر غلامی خشم بگیرد و به او آسیب برساند و از کار بر کنار کند. این مرد از گوشه ای وسط می پرید و دنبال فرصتی می گشت و سخن چینی می کرد و رنجی بزرگ (ص ۴۰) به آن غلام می رساند و بعد بیهوده می گفت : که فلانی را من بازداشت کردم – و اگر چنین کرد به سزای عمل خود رسید- افراد عاقل می دانستند که حقیقت این گونه نیست و سری تکان می دادند و زیر لب می خندیدند یعنی که او بیهوده گوست. به جز استادم (بونصر مشکان)که نتوانست به او آسیبی برساند با آن همه مکری که در مورد او به کار برد . از آن جهت به هدفش نتوانست برسد، که حکم الهی با سخن چینی های او همراهی و یاری نکرد و دوم این که بونصر مشکان مردی دوراندیش بود . در روزگار سلطان محمود – خدا از او راضی باشد – بی آن که به سرور خود خیانتی بکند. مطابق میل سلطان مسعود – که رحمت خدا بر او باد – در همه ی موارد رفتار می کرد . زیرا می دانست که تخت پادشاهی بعد از محمود به مسعود خواهد رسید و روش حسنک با روش او فرق داشت، زیرا به خاطر امیر محمد و میل و دستور سلطان محمود، شاهزاده مسعود را ناراحت کرد و کارهایی کرد و چیزهایی گفت که هم طرازان او هم نمی توانند تحمل کنند تا چه برسد به پادشاه. همان طور که جعفر برمکی و این گروه در زمان هارون الرشید وزارت کردند و سرانجام کار آنها همان طور شد که نصیب این وزیر (حسنک) شد. و بوسهل با مقام و ثروت و زیردستانش در مقابل حسنک مثل یک قطره از یک رود بود- حساب فضل و دانش جداست- اما حسنک گاهی از حد خود تجاوز کرد. یکی آن بود که به عبدوس گفت :” به سلطان مسعود بگو که من آن چه را که انجام می دهم به فرمان سلطان محمود می کنم. اگر زمانی تخت پادشاهی به تو رسید حسنک را باید به دار بیاویزی.” به ناچار وقتی مسعود، پادشاه شد، حسنک به دار آویخته شد و بوسهل و سایرین در این مورد کاره ای نیستند. حسنک به عاقبت بی باکی و تجاوز از حد خود رسید. ۳ – وقتی که حسنک را از شهر بُست به هرات آوردند، بو سهل زورنی او را به علی رایض غلام خود تحویل داد و او را به هر شکل ممکن خوار و خفیف کردند و چون در مورد او بازرسی نبود ازاو انتقام ها گرفت و دل خود را تسکین داد و به همین علت مردم اعتراض کردند و گفتند: زده و افتاده را می توان زد اما جوانمرد کسی است که « عفو هنگام قدرت » را بتواند به کار ببندد. ۴ – وقتی امیر مسعود – خداوند از او راضی باشد – تصمیم گرفت از هرات به بلخ برود، علی رایض حسنک را با دست بسته می برد و او را خوار می کرد و کینه توزی و سخت گیری و انتقام در حق او بود. هر چند که من شنیدم از علی، پنهانی به من گفت که از هر چه بوسهل دستور داد از کارهای زشت در مورد حسنک از ده تا یکی انجام می دادم و بسیار احتیاط و مدارا می کردم. و بوسهل در بلخ پادشاه را تحریک کرد که باید حسنک را باید به دار بیاویزی و پادشاه بسیار بردبار و بخشنده بود و جوابی نمی داد. ۵ – عبدوس مورد اعتماد (مشاور امیر مسعود) گفت:‌یک روز بعد از مرگ حسنک از استادم شنیدم که پادشاه به بوسهل (ص۴۱) گفت برای کشتن این مرد دلیل و عذری باید داشته باشیم. بوسهل گفت: دلیل از این بزرگتر که این مرد اسماعیلی مذهب است و هدیه ی اسماعیلیان مصر را پذیرفت. تا این که خلیفه القادر باا… ناراحت شد و مکاتبه را با امیر محمود قطع کرد و حالا مرتب از این مسأله حرف می زند و پادشاه می داند که در نیشابور، فرستاده ی خلیفه آمد و پرچم و هدیه آورد نامه ی دولتی و فرمان او در این مورد چه بود. دستور خلیفه را باید رعایت کنیم. پادشاه گفت: در این مورد فکر می کنم . ۶ – بعد از این سلطان با استادم جلسه ای داشت. استادم تعریف کرد که در آن خلوت چه صحبتی شد . گفت: پادشاه در مورد ماجرای حسنک و خلیفه پرسید و گفت نظرت در مورد دین و اعتقاد این مرد و هدیه پذیرفتن او از مصریان چیست؟ من شروع کردم و از رفتن حسنک به حج تا زمانی که از راه شام از مدینه به وادی القری بازگشت و دلیل و لزوم گرفتن هدیه از مصریان و تغییر مسیر دادن و به بغداد نرفتن و این که خلیفه به نظرش رسید که شاید سلطان محمود دستور داده ، همه را شرح دادم . پادشاه گفت: پس گناه حسنک در این مورد چه بوده اگر از صحرای عربستان می آمد همه را به کشتن می داد . گفتم این گونه بود اما برای خلیفه به چند شکل گزارش دادند تا این که بسیار ناراحت و خشمگین شد و گفت حسنک قرمطی ( اسماعیلی) است. در این مورد نامه ها و رفت و آمد بسیار صورت گرفت. سلطان محمود همان گونه که لجاجت و ستیزه جویی از خصوصیات او بود یک روز گفت به این خلیفه پیر شده و نادان باید نوشت که من بخاطر حمایت از عباسیان اقدام کرده ام و در همه ی دنیا به دنبال اسماعیلی مذهب ها می گردم و هر کسی را که پیدا کنیم و ثابت شود که اسماعیلی است، اعدامش می کنیم. اگر ثابت شود که حسنک اسماعیلی مذهب است، خبر به خلیفه می رسید که در مورد او چه تصمیمی گرفته ایم. او را من بزرگ کرده ام و با فرزندان و برادران من یکسان است اگر او قرمطی است من هم قرمطی هستم. به دفتر کارم آمدم و نامه را آن طور نوشتیم که غلامان به پادشاهان می نویسند و سرانجام بعد از رفت و آمد زیاد تصمیم بر این شد که آن هدیه ای را که حسنک گرفته بود و آن هدیه های نو که برای سلطان محمود فرستاده بودند را با فرستاده ای به بغداد بفرستند تا بسوزانند و وقتی فرستاده برگشت، پادشاه پرسید که آن هدیه ها را در کجا سوزاندند ؟ زیرا پادشاه بسیار ناراحت شده بود که خلیفه به حسنک تهمت قرمطی بودن زده بود. با آن همه ، ترس و دشمنی خلیفه زیاد می شد البته در پنهان نه آشکار، تا اینکه سلطان محمود مرد . بنده آن چه را اتفاق افتاده به طور کامل باز گفتم. گفت: فهمیدم. ۷ – بعد از این جلسه البته بوسهل کار را رها نکرد. روز سه شنبه ۲۷ صفر (ص۴۲) وقتی ملاقات عمومی تمام شد، پادشاه به خواجه احمد گفت:‌باید به تالار بروید زیر حسنک را قاضی ها و شاهدان عادل به آن جا خواهند آورد تا آن چه را که از حسنک خریده شد همگی به نام ما سند بزنند و خود او نیز گواهی دهد. خواجه گفت: همین کار را انجام می دهم و به تالار رفت و بزرگان و رئیس دیوان مراسلات و بوسهل زرونی به آن جا آمدند و امیر دانشمند آگاه و فرمانروای سپاه یعنی نصر خلف را آن جا فرستاده و قاضیان بلخ و بزرگان دانشمندان و عالمان دین و شهادت دهندگان به عدالت پاکی همگی در آن جا حاضر بودند وقتی این جماعت مردم آماده شد من یعنی ابوالفضل و گروهی بیرون تالار بر روی سکوها به انتظار حسنک نشسته بودیم- یک ساعت گذشت. حسنک آمد بدون آن که بسته باشد عبایی داشت سیاه رنگ متمایل به کبود و کهنه، بالا پوش و عبایی بسیار تمیز و عمامه ای نیشابوری کهنه و کفش میکائیلی نو در پا و موی مرتب و بسته و زیر عمامه پوشیده کمی دیده می شد . رئیس نگهبانان و علی رایض و از هر گروه مردم می آمدند. او را به تالار بردند و تا نزدیک نماز ظهر در آن جا ماندند. بعد بیرون آوردند و به بازداشتگاه بردند و به دنبال او قاضی ها و عالمان دین خارج شدند و این اندازه شنیدم که دو نفر به هم می گفتند: «چه کسی بوسهل را به این کار وادار کرد؟ زیرا آبروی خود را برد، »به دنبال آنها، خواجه احمد با بزرگان بیرون آمد و به خانه ی خود رفت. ۸ – نصرخلف دوستم بود از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاد؟ گفت وقتی حسنک آمد، خواجه احمد حسن به احترام او بلند شد. وقتی که او این بزرگواری را نشان داد. دیگران خواه یا ناخواه بلند شدند. بوسهل زوزنی نتوانست خشم خود را تحمل کند بلند شد اما نه بطور کامل و زیر لب غرغر می کرد. خواجه احمد به او گفت در همه ی کارها ناقصی. بوسهل بسیار خشمگین شد. و خواجه احمد مانع شد که امیر حسنک هر قدر که خواست مقابل او ( به عنوان متهم ) بنشیند و حسنک کنار من نشست و طرف راست خودش ( خواجه احمد) بونصر مشکان را نشاند و بوسهل هم طرف چپ خواجه نشست و بوسهل از این مسئله بیشتر ناراحت شد. ۹ – خواجه ی بزرگ به حسنک رو کرد و گفت: حال سرورم چطور است و زندگی را چگونه می گذارند؟ حسنک گفت: جای سپاس گزاری است. خواجه گفت؟ نباید غمگین باشی زیرا این وضعیت ها برای مردان بزرگ رخ می دهد و باید هر چه که سلطان مسعود می گوید اطاعت کنی. زیرا تا زمانی که زنده ایم امید هزاران آسایش و گشایش است. تحمل بوسهل تمام شد گفت: برای خواجه ارزشی دارد که با این سگ قرمطی که می خواهند به دستور خلیفه به دار بیاویزندش (ص۴۳) اینگونه سخن بگوید؟ خواجه با عصبانیت به بوسهل نگاه کرد. حسنک گفت نمی دانم سگ کیست؟ همه از خانواده ی من و تمام ثروت و مقام و سرمایه ی من آگاهی دارند. از لذت های دنیا بهره بردم و کارهای زیادی انجام دادم و سرانجام کار انسان مرگ است. اگر امروز زمان مرگم فرا رسید کسی نمی تواند مانع آن شود که اعدام کند یا نکنند، من بزرگتر از امام حسین بن علی (ع) نیستم. این بوسهل که در مورد من این گونه صحبت می کند، در مورد من شعر ( مدحی ) گفته و قبلاً مرا ستایش کرد. جلوی خانه ی من ایستاده و تقاضا می کرد. اما برای قرمطی بودن من دلیلی بهتر از این لازم است زیرا او را با تهمت بازداشت کردند و نه من را و این را همه می دانند چنین اتهامی در مورد من درست درنمی آید. ۱۰ – بوسهل بسیار عصبانی شد و خواست که فریاد بزند و فحش و ناسزا بدهد، خواجه فریاد زد گفت برای این مجلس پادشاه که در آن نشسته ایم احترامی وجود ندارد؟‌ما برای انجام کار دور هم جمع شده ایم وقتی کار تمام شد این مرد پنج شش ماه است که زندانی شماست هر کاری خواستی انجام بده، بوسهل ساکت شد و تا پایان جلسه حرفی نزد. ۱۱ – دو سند برای همه ی وسایل و زمین های زراعی حسنک همه را به اسم پادشاه نوشتند همه ی زمین ها را با نام برای او خواندند و او اعتراف کرد که آن ها را با میل و رغبت فروخته است و آن پولی را که تعیین کرده بودند گرفت. و همه ی حاضران گواهی دادند. و حاکم در صورت جلسه آن را ثبت کرد چنان که در نظایر آن ها رسم است. وقتی از این کار آسوده شدند به حسنک گفتند باید برگردی. و او رو به خواجه کرد و گفت زندگی شما طولانی باد در زمان سلطان محمود به دستور او در مورد شما بیهوده گویی می کردم که همه اشتباه بود. چاره ای جز اطاعت نداشتم و فامیلهای خواجه را محبت می کردم. بعد گفت: « من اشتباه کردم و سزاوار هر مجازاتی که پادشاه بفرماید هستم! اما خداوند بخشنده مرا رها نمی کند و از جان دست شسته ام از عاقبت زن و بچه هایم می ترسم خواجه باید مرا حلال کند. و گریه کرد دل حاضران برای او سوخت و اشک در چشم خواجه جمع شد و گفت : « من تو را حلال کردم نباید اینگونه نا امید باشی زیرا در کارها امید بهبودی وجود دارد. » ۱۲ – بعد حسنک بلند شد و خواجه و مردم برخاستند و وقتی همه برگشتند و رفتند، خواجه بوسهل را خیلی سرزنش کرد و او از خواجه عذرخواهی کرد و گفت: نتوانستم بر خشم خود مسلط شوم گزارش این جلسه را فرمانروای لشکر و دانشمند آگاه به عرض پادشاه رساندند. پادشاه، بوسهل را خواست و خوب گوشمالی داد و گفت: فرض کنیم که تشنه خون حسنک هستی، اما باید به وزیر ما احترام و ارزش قایل شوی، بوسهل گفت: از آن کار بدی که او در حق پادشاه در هرات کرد یادم آمد. خود را نتوانستم نگه دارم؛ دیگر چنین اشتباهی صورت نمی گیرد. ۱۳ – از خواجه ی عمید عبدالرزاق شنیدم شبی که فردای آن حسنک را اعدام می کردند ، بوسهل وقت نماز عشاء نزد پدرم آمد. پدرم گفت چرا آمده ایی؟ گفت نمی روم تا زمانی که خواجه احمد بخواهد مبادا که نامه ای بنویسید به پادشاه در مورد شفاعت حسنک، پدرم گفت: نوشتم اما شما آن را از بین بردید و این بسیار زشت است. و به جای خواب خود رفت. ۱۴ – در آن روز و شب در مورد اعدام حسنک چاره می اندیشیدند. دو مرد قاصد را آماده کردند با لباس مخصوص قاصدن یعنی از بغداد آمده اند و از طرف خلیفه نامه آورده اند در این مورد که حسنک اسماعیلی مذهب را باید اعدام کنید و سنگسار کنید تا دوباره کسی بر خلاف نظر خلیفه کسی لباس مصریان را نپوشد و حاجیان را به آن سرزمین نبرد. ۱۵ – وقتی که کارها آماده شد، روز بعد، چهارشنبه، دو روز آخر ماه صفر، امیر مسعود سوار بر اسب شد و قصد شکار کرد و تفریح سه روزه همراه با هم نشینان، افراد مخصوص نوازندگان و در شهر به جانشین خود دستور داد که تا کنار مصلای بلخ پایینتر از شهر، داری آماده کنند. مردم به آن طرف راه افتاده بودند. بوسهل سوار بر اسب شد و تا جلوی دار آمد و ایستاد و عده ای از افراد سواره و پیاده رفته بودند تا حسنک را بیاورند . وقتی از کنار بازار عاشقان وارد شدند و به مرکز شهر رسیدند، میکائیل در آنجا اسبش را نگه داشته بود، به استقبال او فحش های زشتی داد. حسنک به او نگاه نکرد و جوابی نداد. عموم مردم به خاطر این کار ناپسندی که کرد و حرف های زشتی که زد او را لعنت کردند. این میکائیل بسیار بلادید و هنوز زنده است و مشغول عبادت و خواندن قرآن است. وقتی دوستی کار زشتی انجام دهد چاره ایی نداریم جز گفتن آن حسنک را به پای چوبه ی دار آوردند، پناه بر خدا از پیش دو قاصد را نگه داشته بودند به این معنی که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می خواندند به حسنک دستور دادند که لباست را بیرون بیاور. او دست به زیر لباسش کرد و بند را محکم کرد و سر پاهای شلوارش را بست و بالا پوش و پیراهنش را در آورد و با عمامه دور انداخت و لخت با شلوار ایستاد و دست ها را در هم محکم کرد. تنش مثل نقره سفید و چهره اش بسیار زیبا. به زیبایی صد هزار نگار ، همه ی مردم به سختی گریه می کردند . کلاه خودی آهنی که صورت را می پوشاند آوردند عمداً تنگ بطوری که سر و صورتش را نمی پوشاند فریاد زدند که سر و صورتش را بپوشانید تا بر اثر سنگ از بین نرود زیرا می خواهیم سرش را به بغداد نزد خلیفه بفرستیم. حسنک را هم چنان نگه می داشتند و او زیر لب چیزی می خواند تا اینکه کلاه خودی گشادتر آوردند. ۱۶ – در این بین، احمد جامه دار سوار بر اسب امد و رو به حسنک کرد و گفت که سلطان می گوید: « این آرزوی خودت بود که می خواستی زمانی که سلطان مسعود به پادشاهی رسید ترا بردار کند ما می خواستیم ترا ببخشیم اما خلیفه نوشته است. تو اسماعیلی مذهب شده ایی ما به دستور خلیفه ندا به دار می آویزیم. » ۱۷ – حسنک جوابی نداد بعد از آن، با کلاه خود گشادتری که آورده بودند صورتش را پوشاندند بعد فریاد زدند که بدو حسنک حرفی نزد و به آنها توجهی نکرد . مردم می گفتند خجالت نمی کشید کسی را که می خواهید بکشید با حالت دو به طرف چوبه ی دار ببرید؟ . نزدیک بود که آشوبی بزرگ بپا شود. افراد سواره نظام به طرف مردم حرکت کردند و آنها آرام کردند. ۱۸ – حسنک را به طرف دار بردند و به جایگاه اعدام رساندند. بر اسبی که هرگز ننشسته بود نشاندند و جلاد او را محکم بست و ریسمان ها را پایین آورد. فریاد زدند که سنگ بزنند. هیچ کس راضی به انداختن سنگ نشد و همه ی مردم خصوصاً نیشابوریان به زاری گریه می کردند. به عده ایی از او باش پول دادند که سنگ بزنند در حالی که حسنک مرده بود زیرا جلاد طناب را به گردنش انداخته بود و او را خفه کرده بود. ۱۹ – این است حکایت حسنک و دوران وزراتش، و سخنان او -که خدا او را ببخشاید.- این بود که می گفت مرا دعای مردم نیشابور نجات می دهد اما نداد. و آن همه غلام و مال و زمین زراعتی و وسایل و طلا و نقره و ثروت برایش فایده ایی نداشت. او مرد و آن گروهی که این مکر و حیله را ترتیب داده بودند هم مردند -خدا همه را رحمت کند، -و این داستانی با عبرت و پند بسیار است. و این همه وسایل دشمنی و جنگ که برای مال دنیا بود کنار گذاشتند. چه بسیار احمق است انسانی که به این دنیا ببندد زیرا دنیا نعمتی می بخشد اما آن را به زشتی پس می گیرد. ۲۰ – وقتی که از انجام این کار آسوده شدند، بوسهل و گروه مردم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند همانطوری که تنها از شکم مادر متولد شده بود. بعد از آن از ابوالحسن که دوست من بود (ص۴۶) و از افراد خاص بوسهل شنیدم که می گفت: یک روز با بوسهل بودم وی مجلس زیبایی ترتیب داده بود و غلامان زیادی برای خدمت ایستاد بودند و نوازندگان خوش آواز هم در آن مجلس حضور داشتند. در آن بین دستور داد که سر حسنک مخفیانه آوردند و در طبقی با سرپوش قرار داده بودند. بعد بوسهل گفت. بیاید میوه ی نوبرانه بخوریم. همگی گفتند می خوریم. دستور داد بیاورید. آن طبق را آوردند وقتی سر پوش آن را برداشتند. وقتی سر حسنک را دیدیم همگی تعجب کردیم و من بیهوش شدم و بوسهل خندید و من در جایی خلوت روز بعد او را سرزنش کردم او گفت. ای ابوالحسن تو مرد ترسویی هستی، سر دشمنان را باید اینگونه مشاهده کرد. این سخن آشکار شد و همه سرزنش کردند بخاطر این موضوع و او را لعنت کردند. ۲۱ – آن روزی که حسنک را اعدام می کردند استادم بونصر چیزی نخورد و بسیار ناراحت و در فکر بود. بطوری که هیچ وقت او را به این وضع ندیده بودم و می گفت دیگر امید نیست. و خواجه احمد حسن میمندی هم به این وضعیت بود و به محل کارش نرفت. ۲۲ – حسنک هفت سال بردار ماند بطوری که گوشت و پوست پاهای او هم ریخت و خشک شد بطوری که اثری از آن نماند. تا اینکه با اجازه او را پایین آوردند و دفن کرده بطوری که کسی نمی دانست سرش کجاست و تنش کجاست. ۲۳ – مادر حسنک زنی بسیار شجاع بود، اینگونه شنیدم که این موضوع را سه ماه از او مخفی کردند وقتی شنید بی تابی نکرد آن گونه که زنان بی تابی می کنند بلکه از ناراحتی آن گونه گریه کرد. به گونه ای که حاضران از غم او بسیار گریه کردند. سپس مادر حسنک گفت: پسرم چه بسیار مرد بزرگی بود که پادشاهی چون محمود مقام این دنیا( وزارت) را به او سپرد و پادشاهی بزرگ چون مسعود مقام آن دنیا (بهشت) را نصیب او کرد. و ماتم و عزای فرزند را بسیار نیکو برگزار کرد که هر انسان خردمندی که این را شنید، پسندید. و سزاوار و شایسته ی او بود. و یکی از شاعران نیشابور در مورد مرگ حسنک این مرثیه را سرود که این جا آورده می شود. بیت 1) مسعود سر کسی را برید که سرور و بزرگ بزرگان بود.او(حسنک) مایه ی زینت روزگاروهم چون تاجی سبب افتخار کشور بود. بیت ۲ ) حتی اگر او قرمطی و یا یهودی و یا کافر بوده باشد، از تخت وزارت به پای دار بردن او کاری زشت و ناپسند بود.

 

معنی درس هشتم : شیر و گاو

بند ۱ – ( ص ۴۹ ) بارزگانی بود که ثروت بسیار داشت و فرزندانش رشد کردند و بزرگ شدند و از کسب و کار پدر روی برگرداندند (کار نکردند و درآمدی نداشتند) و در استفاده از اموال پدر زیاده روی کردند. پدر پند و سرزنش آن ها را لازم دید و در ضمن پند دادن به آن ها گفت: ای فرزندان من، مردم دنیا، طالب سه چیز هستند و به آن سه چیز نمی رسند مگر این که چهار ویژگی را داشته باشند، اما آن سه چیزی که مردم خواهان آن هستند عبارت اند از: الف- فراوانی مال و زندگی راحت، ب- مقام و مرتبه ی بلند وپ- رسیدن به پاداش آخرت. و آن چهار ویژگی که بوسیله آن ها می توان به این اهداف رسید عبارتند از: ۱- اندوختن مال از راه درست و پسندیده ، ۲- نگاه داشتن مال از راه خوب و پسندیده، ۳- بخشش آن مال به صورتی که به مصلحت زندگی ، رضایت خانواده و ذخیره ای برای آخرت بپیوندد و ۴- نگهداری خود از حوادث ناگوار تا حدی که در توان باشد، و هر کسی که از این چهار ویژگی یکی را رها کند و به آن بی توجه باشد، روزگار مانعی سخت در راه رسیدن به آرزوهایش قرار می دهد. بند ۲ – پسران بازرگان پند پدر خود را شنیدند و فایده های آن را به خوبی شناختند و برادر بزرگتر آن ها به کار تجارت روی آورد و به سفرهای دور رفت و دو گاو با او همراه بودند و به نامهای شنزبه و نندبه. در راه به باتلاقی برخوردند شنزبه در ان باتلاق گیر کرد، با چاره اندیشی آن را بیرون آوردند. در آن لحظه توان حرکت نداشت. بازرگان (پسر بزرگ) مردی را برای مراقبت از او آن جا گذاشت تا از ان مراقبت و پرستاری کند، وقتی که قدرت و توانی به دست آورد، آن را به دنبال او ببرد، آن مرد مزدبگیر یک روز آن جا، نزد شنزبه ماند، خسته شد، آن گاو را در همان جا رها کرد و خود رفت و به بازرگان گفت: مرد. بند ۳ – (ص ۵۰ ) با گذشت زمان برای شنزبه بهبودی به وجود آمد و به دنبال چراگاهی می گشت تا به چمن زاری رسید که از گیاهان و گونه های مختلف گل پوشیده و زیبا شده بود. وقتی که مدتی در آن جا ماند و نیرو گرفت، در برابر راحتی و نعمت های بسیاری که در اختیار داشت به ناسپاسی رسید و از خودبی خود و از عقل دور شد و با خوشحالی بسیار صدای بسیار بلندی برآورد. در اطراف آن چمن زار شیری زندگی می کرد که حیوانات وحشی و درندگان بسیاری نیز با او همراه بودند که همه آن ها از شیر پیروی می کردند و فرمان می بردند. آن شیر تا زمان گاو ندیده بود و صدای آن را نیز نشنیده بود. به طوری که وقتی صدای شنزبه به گوشش رسید، وحشت زیادی وجودش را فرا گرفت و نمی خواست که درندگان بفهمند که او می ترسد. بر جای خود بی حرکت ایستاده بود و به هیچ طرفی حرکت نمی کرد . بند ۴ – در میان پیروان شیر دو شغال وجود داشت. نام یکی کلیله و دیگری دمنه بود و هر دو بسیار زیرک بودند. دمنه زیاده خواه تر و بزرگ منش تر بود، به کلیله گفت: حال سلطان را چگونه می بینی که این چنین بر جای خود بی حرکت مانده است و شادی را رها کرده؟ کلیله گفت: منظورت از این پرسش چیست؟ در حالی که ما در کنار این سلطان با راحتی زندگی می کنیم و غذایی به دست می آوریم و می خوریم. این سخن را فراموش کن. بند ۵ – دمنه گفت: کسانی که به پادشاهان نزدیک می شوند، به طمع خوردن نمی باشد ، زیرا شکم در هر جایی (ص۵۱) و با هر چیزی پر می شود. فایده نزدیکی به پادشاهان رسیدن به مقام و منزلت والا، پرودن و برگزیدن دوستان و غلبه بر دشمنان است. بند ۶ – کلیله گفت: آن چه را که گفتی شنیدم، اما بهتر است به عقل خود برگردی و از ان راهنمائی بخواهی، بدان که هر گروهی ، مقام و منزلتی دارد و ما از آن طبقه و گروه مردم نیستیم که خود را برای رسیدن به مقام و مرتبه دیگران آماده کنیم و در راه به دست آوردن آن گام برداریم. بند ۷ – دمنه گفت: مقام و مرتبه ها بین جوان مردان و افراد بلند نظر و دارای اراده قوی مشترک و مورد نزاع می باشد. هر کس که ذات بلند مرتبه و با ارزش دارد خود را از جایگاه پست به مقامی والا و بلند می رساند هر کسی که اراده ضعیف و عقل کم و سستی داشته باشد از درجه بالا به مقامی بی ارزش و پایین سقوط می کند. بند ۸ – کلیله گفت: آن اراده و فکری که در باره اش اندیشیده ای، چیست؟ بند ۹ – دمنه گفت: من می خواهم در این فرصت به دست آمده خود را به شیر نشان دهم زیرا شک و تردید و حیرت و سرگشتگی تمام وجودش را فرا گرفته است و با نصیحت من آرامش به دست آورد و من نیز به این وسیله به سلطان نزدیک شوم و مقام و مرتبه ای نزد او پیدا کنم. ۱۰ – کلیله گفت: از کجا می دانی که شیر حیرت زده است؟ ۱۱ – دمنه گفت: با عقل و زیرکی خود نشانه های حیرت او را می بینم، آدم خردمند با دیدن ظاهر افراد، از باطنشان با خبر می شود. ۱۲ – کلیله گفت: چگونه می توانی نزدیکی و مرتبه و مقامی خوب در نزد شیر به دست بیاوری؟ در حالی که تو به پادشاهان خدمت نکرده ای و آداب رسوم آن را نمی دانی. ۱۳ – دمنه گفت: وقتی شخص دانا و دارای قدرت کاقی باشد، پرداختن به کار بزرگ و کشیدن بار سنگین او را ناراحت نمی کند. ۱۴ – کلیله گفت: خداوند بلند مرتبه به این تصمیم تو نیکی، مصلحت و درستی ببخشد، هر چند من با آن مخالفم. ۱۵ – دمنه رفت و به شیر سلام کرد. شیر او را فراخواند و گفت: کجا هستی؟ دمنه جواب داد: بر درگاه سلطان ساکن شده ام و آن را محل برآورده شدن نیازها و آرزوهای خود قرار داده ام و منتظر خدمت هستم تا فرمانی داده شود و من آن را با اراده قاطع و خرد بسیار انجام دهم. ۱۶ – وقتی که شیر سخن دمنه را شنید، به نزدیکان خود رو کرد و گفت : شخص هنرمند و دانشمند و جوان مرد، اگرچه دارای مقامی پایین و دشمن بسیار باشد، با عقل و جوان مردی خود شناخته و مشهور می شود و در بین (ص۵۲) اطرافیانش؛ همان طور که شعله آتش اگر چه روشن کننده بخواهد که بالا نرود ولی بلندتر می شود. دمنه از این سخن شیر شاد شد و گفت : بر خدمت کاران و چاکران سلطان واجب است که آن چه را که به نظرشان می آید از پند و اندرز، بیان کنند و از این راه میزان دانش و عقل و درک خود را در نظر پادشاه آشکار کنند زیرا تا وقتی که پادشاه پیروان خود را خوب نشناسد و به مقدار خرد و خلوص نیت هریک آگاهی نیابد، نمی تواند از وجود و خدمت آنها به درستی بهره ببرد و برای برگزیدن و پروردن و نیکی کردن به آنها دستورات لازم را بدهد. ۱۷ – وقتی که دمنه از بیان این سخنان آسوده شد (سخنانش تمام شد) شگفتی شیر نسبت به او بیشتر شد و به او جواب های خوبی داد از او بسیار به خوبی یاد می کرد و با دمنه الفت و دوستی بسیار پیدا کرد. دمنه فرصتی مناسب و خالی از غیر پیدا کرد و گفت : مدتی است که سلطان را بر یک جا ساکن می بینم و شور و نشاط شکار و حرکت را رها کرده است، علت آن چیست ؟ شیر می خواست ترسش را از دمنه پنهان نگه دارد. در همان وقت، شنزبه صدای بلندی برآورد و صدای او چنان شیر از حالت طبیعی خارج کرد که اختیار کنترل نفس و خویشتن داری خود را از دست داد و راز خود را برای دمنه بازگو و آشکار کرد و گفت : علت ترس من همین صداست که می شنوی. نمی دانم از کدام سو می آید؛ اما فکر می کنم که اندام صاحب این صدا مثل صدایش پر زور و پر قدرت است. اگر چنین باشد، اقامت ما در این جا درست نمی باشد. ۱۸ – دمنه گفت : شایسته نیست که پادشاه جای خود را به این دلیل ترک کند و از وطن خود که به آن انس گرفته به جای دیگری برود. اگر شاه اجازه بدهد، می روم و آن را می آورم تا جزو بندگان و چاکران فرمانبر شاه بشود. شیر از این سخن دمنه شاد شد و به آوردن گاو دستور داد. دمنه نزد گاو آمد و گفت : من را شیر فرستاده است تا تو را به نزد او ببرم گاو گفت: این شیر کیست ؟ دمنه گفت : پادشاه حیوانات درنده می باشد. گاو که نام پادشاه حیوانات را شنید، ترسید؛ به دمنه گفت : اگر به من جرأت و دلگرمی بدهی با تو می آیم. دمنه با او عهد بست و هر دو به سوی شیر رفتند. ۱۹ – وقتی که به نزدیک شیر رسیدند، شیر با گاو احوال پرسی گرمی کرد و از او پرسید : کی به این محل آمده ای؟ و دلیل آمدنت چه بود ؟ گاو داستان خود را تعریف کرد. شیر دستور داد که این جا اقامت کن تا از مهربانی، بزرگواری و نیکی و پاداش های ما کاملاً بهره ببری. گاو شیر را بسیار دعا کرد و ستایش گفت و با میل و علاقه کامل برای خدمت به شیر آماده شد. شیر گاو را به خود نزدیک کرد و در عزیز داشتن و بزرگ شمردن و مهربانی نسبت به آن زیاده روی کرد تا این که از همه لشکریان و نزدیکان شیر عزیزتر شد. ۲۰ – وقتی که دمنه دید شیر تا چه حد گاو را در نزدیک شدن به خود تشویق می کند، آرامشش را از دست داد. به نزد کلیله رفت و گفت : ای برادر سستی اراده و ناتوانی مرا می بینی؟ تلاش و اراده ام را بر آسودگی (ص۵۳) شیر منحصر و محدود کردم و از آسایش و بهره خود غفلت کردم و این گاو را به نزد شیر آوردم تا این گونه نزدیکی و مقام والا یافت و من جایگاه و درجه و مرتبه خود را از دست دادم. اکنون راه رهایی من را در چه می بینی؟ کلیله گفت : خودت چگونه می اندیشی؟ ۲۱ – دمنه گفت : می اندیشم تا با حیله های مختلف و چاره جویی او را منصرف کنم. لطایف حیل : چاره اندیشی های باریک و دقیق ۲۲ – کلیله گفت : اگر بتوانی گاو را از بین ببری به شکلی که شیر از آن ناراحت و آزرده نشود، کاری درست است. و اگر زیانی به شیر برسد، هشیار باش به او آسیبی نرسانی . کلیله و دمنه سخنان خود را با این حیله و تصمیم به پایان رساندند و دمنه بعد از ان از ملاقات شیر خودداری کرد. تا این که روزی فرصتی به دست آورده و به نزد شیر رفت در حالی که افسرده و غمگین بود. شیر به اوگفت : روزهاست که تورا ندیده ام ؛ خیر است؟ ۲۳ – دمنه گفت : آری. شیر فرمان داد که تعریف کند. دمنه گفت : در خلوت و محرمانه باید بگویم. شیر گفت : اکنون وقت مناسبی است. باید زودتر بگویی زیرا در انجام کارهای مهم نباید تاخیر کرد و خردمند با سعادت، کار امروز را به فردا وا نمی گذارد. مقبل : خوشبخت مهمات : کارهای مهم ۲۴ – دمنه گفت : شخص عاقل چاره ای جز به جا آوردن سخن حق ندارد؛ زیرا هر کسی نصیحت و سخن را از پادشاه پنهان کند و بیان بی چیزی و فقر خود را بر دوستان شایسته نداند، در واقع به خودش خیانت کرده است. ۲۵ – شیر گفت : بسیاری امانت داری تو ثابت شده است و نشانه های آن نیز در تو آشکار است.آنچه تازگی اتفاق افتاده است، بازگو کن. ۲۶ – دمنه گفت : شنزبه فرماندهان لشکر را در خلوت خواسته و با آن ها صحبت کرده است و از هر یک به نوعی دل جویی کرده است و گفته که «شیر را آزمایش کردم و مقدار زور و قدرت او را مشخص کردم و توان فکر و چاره گری های او را فهمیدم و در هرکدام از این ویژگی های شیر تباهی و ناتوانی فراوان دیدم.» و پادشاه در بزرگ داشت آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا زیاده روی کرد تا این که میل به سرکشی در او جای گرفت و سرش پر از باد شد. ۲۷ – وقتی که وسوسه های دمنه در شیر اثر گذاشت، گفت : نظرت در این مورد چیست ؟ دمنه جواب داد : وقتی خوره در دندان جای بگیرد، نمی توان درد آن را درمان کرد به جز با کشیدن دندان. شیر گفت : من از هم صحبتی و نزدیکی با گاو بی میل شده ام. کسی را به نزد او می فرستم و این جریان را به او می گویم و اجازه می دهم هرکجا می خواهد برود. دمنه می دانست که اگر این سخنان را شنزبه بشنود، بلافاصله دروغ و حیله او نمایان می شود. دمدمه : وسوسه مجاورت : همسایگی، نزدیکی ۲۸ – بعد از این که دمنه از تحریک شیر آسوده شد و دانست که از این سخن او آتش فتنه و آشوب در وجود شیر شعله ور شد، تصمیم گرفت که گاو را ببیند و او را هم تحریک کند. گفت : من شنزبه را می بینم و از راز درون او (ص ۵۴) اطلاعی به دست می آورم؟ . شیر به او اجازه داد. دمنه مانند فرد سر به زیر و شرمنده و اندوهگین به نزد شنزبه رفت. ۲۹ – شنزبه دمنه را خوش آمد گویی کرد و گفت : مدت هاست که ترا ندیده ام؛ سلامت بوده ای؟ دمنه گفت : چگونه سالم می تواند باشد کسی که صاحب جان خود نیست. شنزبه گفت : سخن تو نشان می دهد که تو از شیر نفرت و ترسی به دل داری. دمنه گفت : آری، اما نه برای خودم و تو سابقه ی یک دلی و درستی من با خودت را می دانی. شنز به گفت : ای دوست دل سوز و یار خوش عهد من بگو. دمنه گفت : از فرد قابل اعتمادی شنیدم که شیر با زبان خودش گفته است که «شنزبه خوب چاق شده است و به او نیازی نداریم و از او آسایش و راحتی هم به ما نمی رسد. با گوشت آن برای حیوانـات مهمانی ترتیب خواهم داد.» وقـتی این را شنیدم، آمدم تا تو را آگاه کنم و اکنون آن درست تر و شایسته تر اسـت که چاره ای بیندیشـی و با شتاب به چـاره گری روی آوری. شاید بتوانـی بلا را از خود دور کنی و رهایی یابی. ۳۰ – وقتی شنزبه سخنان دمنه را شنید وعهد و پیمان های شیر را به خاطر آورد، گفت : لازم نیست که شیر نسبت به من بی وفایی کند زیرا از من خیانتی نسبت به او (شیر) سر نزده است؛ اما ممکن است با دروغ او را بر من شورانده باشند و چون افرادی حیله گر در خدمت او هستند، همه آنها در بد رفتاری و اعمال ناپسند، استاد و در خیانت و دست درازی به دیگران ماهر و گستاخ باشند. ۳۱ – دمنه شاد و با روی گشاده به نزد کلیله رفت. کلیله پرسید : چه کارهایی انجام دادی؟ دمنه جواب داد : آسایش و راحتی خیلی زود و به آسانی نشان داده خواهد شد. فراغ : آسایش ۳۲ – سپس کلیله و دمنه هر دو نزد شیر رفتند. اتفاقاً گاو هم، هم زمان با آن ها رسید. وقتی شیر گاو را دید راست و مجکم ایستاد و غرش و سر و صدا می کرد و از روی عصبانیت دمش را مانند مار، پیچ و تاب می داد. شنزبه فهمید که شیر برای حمله به او قصد کرده است. وقتی که شیر دید گاو خود را برای مبارزه آماده می کند، بیرون پرید و هر دو جنگ را شروع کردند و از هر دو خون جاری شد. کلیله آن وضعیت را دید و به دمنه رو کرد و گفت : بیت : باران دویست ساله هم نمی تواند این فتنه و آشوبی را که تو برپا کرده ای پاک کند و از بین ببرد. ۳۳ – کلیله به دمنه گفت : ای نادان به بدی نتیجه کارت (حیله ات) نگاه کن. دمنه گفت : نتیجه و سرانجام بد کار من چیست ؟ کلیله جواب داد : عذاب وجدان شیر و نشانه عهد شکنی شیر و کشته شدن بیهوده ی گاو و هدر رفتن خونش. ۳۴ – وقتی گفتگوی آن ها به این جمله رسید، شیر کار گاو را تمام کرده بود و از ان آسوده شده بود. شیر وقتی گاو را افتاده و به خون آلوده دید، کمی صبر و فکر کرد و پیش خود گفت : ۳۵ – دریغ و حیف از شنزبه که با این همه عقل و زیرکی و هنر کشته شد. نمی دانم در کشتن او درست فکر کرده ام (ص ۵۵) یا نه و در آن چه از او نقل کردند حق درستی و امانتداری را رعایت کردند یا مانند افراد خائن رفتار کردند. در هر صورت من خود را دچار غم و اندوه کردم و دردمندی و پشیمانی دیگر فایده ای ندارد. ۳۶ – وقتی نشانه های پشیمانی در شیر آشکار شد و سبب پشیمانی او بدون شک کاملاً روشن بود و دمنه متوجه آن شد، پس سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت. به شیرگفت : برای چه در فکر فرو رفته اید؟ زمانی از این شادتر و روزی خجسته تر از این وجود ندارد. زیرا سلطان در جایگاه پیروزی و خوش حالی در ناز و افتخار به سر می برد، در حالی که دشمنش در شکست و نابودی و خواری به سر می برد. ۳۷ – شیر جواب داد : هر وقت که هم نشینی، خدمت گزاری، دانش و توانایی شنزبه را به یاد می آورم، دل سوزی و مهربانی نسبت به آن بر وجودم چیره می شود و به راستی شنزبه پشتیبان سپاه من بود، آن مانند خاری در چشم دشمنان و مانند خا لی، زینت دهنده صورت دوستان بود. ۳۸ – دمنه گفت : سلطان نباید نسبت به آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا دلسوزی کند و باید به خاطر این پیروزی که شاه به دست آورده است، شادی و خوشی ما بیش تر شود. ۳۹ – در آن زمان شیر با این سخن کمی آرام شد؛ اما سرنوشت حق گاو را گرفت (از دمنه) و دمنه را رسوا و بی آبرو کرد و تهمت و نیرنگ او نسبت به شنزبه بر شیر آشکار شد و شیر دمنه را با زاری و خواری هرچه بیش تر کشت (به قصاص کشته شدن شنزبه). زیرا درخت اعمال و بذر سخنان هر طور که کاشته و پرورش داده شود، همان گونه ثمره و نتیجه می دهد و عاقبت مکر و نیرنگ همیشه ناپسند است و پایان بداندیشی و مکر، نامبارک است. هرکس در این راه قدم بگذارد و در آن راه کار کند، سرانجام رنج آن به خودش می رشد و او را شکست می دهد و از پای می اندازد.   

درس نهم: چگونگی تصنیف گلستان

شبی در فکر گذشته بودم و به حال عمر تلف شده ام  تاسف می خوردم و دلم را با اشکهایم نرم می کردم و در وصف حال خود این بیتها را می سرودم: 1.هر لحظه عمر کوتاه می شود و وقتی نگاه می کنم مدت زیادی از آن باقی نمانده است. 2.ای کسی که پنجاه سال از عمرت گذشته شاید بتوانی فقط این پنج روز مانده از عمرت را غنیمت بشماری. 3.کسی که مرد و کاری نکرد و توشه ای برای خود فراهم نکرد خجالت زده می شود. 4.توجه به راحتیهای زندگی انسان را از رسیدن به مقصد باز می دارد . 5.هر کسی که به این دنیا آمد بنایی ساخت و زندگی کرد و پس از مرگش جای خود را به دیگری داد. 6.آرزوهای باطل داشتن در این دنیا بی فایده است چون این دنیا برای هیچ کس باقی نمی ماند و همه رفتنی هستند. 7.دنیای ناپایدار را به دوستی نگیر چون این دنیای بی وفا شایسته دل بستن نیست. 8.همه چیز چه خوب و چه بد می میرند خوشا به حال کسی که با نیکی بمیرد. 9.عمر مثل برف است و در مقابل آن زمان آفتاب تابستان است مدت کمی مانده و انسان هنوز به آن مغرور است. 10.هرکس آینده نگر نباشد هنگام مرگ و جوابگویی به تنهایی نم تواند کارش را انجام دهد و نیازمند دیگران می شود. 11.بعد از تفکر زیاد در این باره فایده را در این دیدم که به گوشه ای بروم و معتکف شوم و دیگر صحبت نکنم و سخنان پریشان نگویم. 12.لال و کر در گوشه ای نشسته باشد بهتر از آن است که انسان زبانش در اختیار خودش نباشد. تا اینکه یکی از دوستان نزدیکم که در همه حال همدم و هم نشین من بود به عادت همیشگی اش وارد شد هر قدر که بازی کرد و شوخی کرد به او توجهی نکردم ناراحت شد و گفت: 13.حالا که می توانی صحبت کنی با خوشی و نشاط حرف بزن. 14.زیرا که وقتی مرگت فردا فرا رسد به اجبار سکوت اختیار می کنی. یکی از نزدیکان من او را از این موضوع مطلع کرد که : سعدی تصمیم گرفته و مصمم است که بقیه عمرش را گوشه نشین باشد و سخنی نگوید . تو هم به دنبال کار خود برو و از سعدی دوری کن.گفت: به خداوند بزرگ و دوستی دیرینه مان قسم که از این جا تکان نمی خورم مگر اینکه مثل سابق صحبت کنی زیرا که رنجاندن دوستان از روی نادانی است و جبران و کفاره قسم خوردن آسان است اگر بخواهی آن را بشکنی و آزردن دل دوستان درست نیست و بر خلاف نظر خردمندان است شمشیر حضرت علی در غلاف باشد و سعدی سخن نگوید .( سخنان زیبا و مفید نگوید.) 15.ای خردمند می دانی زبان دردهان برای چیست؟ زبان نشانه علم توست. 16.اگر صحبت نکنی هیچ کس نمی داند که دانش و آگاهی های تو در چه حدی است. 17.سکوت در برابر خردمند نشانه ادب است ولی وقتی لازم است بهتر است سخن بگویی. 18.دو چیز نشانه سبکی عقل است:سکوت کردن در موقعی که باید سخن بگویی و صحبت کردن در موقعی که باید سکوت کنی. به هر حال نتوانستم در برابر او سکوت کنم و صحبت نکردن با او را خلاف مردانگی دانستم زیرا که  او دوستی سازگار بود و ارادت من به او راست و صادق بود. 19.اگر می خواهی جنگ کنی با کسی جنگ کن که یا چاره ای داشته باشی برای پیروزی و یا راه فرار داشته باشی.  به ناچار حرف می زدیم و گردش کنان بیرون رفتیم در فصل بهاری که سرما تازه کم شده بود و گل سرخ روییده بود. 20.اول اردیبهشت مطابق تقویم جلالی بود بلبل بر شاخه های درخت آواز می خواند 21. بر روی گل سرخ شبنم نشسته بود مثل عرقی که بر روی صورت یار زیبا ی خشمگین می افتد. شب را در بوستان یکی از دوستان ماندیم . مکانی زیبا و سرسبز بود و درختان فراوان داشت.گلهای آن مثل شیشه های رنگی ریخته شده روی زمین بودند و انگورش مثل ستارگان پروین بود. 22.باغی که آب جویبارش خوشگوار و درختستانی که آوای پرندگانش خوش بود. 23.باغ پر از لاله های رنگی و درختانش پر از میوه بود. 24.باد در زیر سایه درختان باغ فرشی از گلها و سبزه ها گسترانیده است. صبح که می خواستیم برگردیم او را دیدم که لباسش را پر از گل و ریحان تاج خروس کرده و می خواست برگردد . گفتم :همانطور که می دانی گل بوستان همیشگی نیست و در پیمان گلستان وفایی نیست و  حکیمان گفته اند :چیزی که هکیشگی نیست ارزش دل بستن را ندارد.گفت:راه حل چیست؟گفتم:برای خوشی و شادی و گشادگی خاطر بینندگان کتاب گلستانی می نویسم که گذشت زمان و وقایع بد روزگار قدرت خراب کردن و دراز دستی به آن را نداشته باشد وشادی اش با خشم و تندی و سرمای روزگار از بین نرود. 25.طبقی از گل برای تو چه نفعی دارد از کتاب گلستان من بهره ای ببر. 26.گل مدت کوتاهی باقی می ماند ولی کتاب گلستان من همیشه تازه و بدون تغییر باقی می ماند. تا من این حرفها را به او زدم گلها را به روی زمین ریخت و التماس کنان  به من گفت: جوانمرد وقتی وعده می دهد وفا می کند. فصلی از کتاب را در همان روز پاکنویس کردم درباره ی آداب سخن گفتن و  خوش رفتاری به طریقی که هم سخن گویان را سود ببخشد و هم باعث رسایی کلام نویسندگان شود . به هر حال هنوز بهار تمام نشده بود که کتاب گلستان تمام شد.  

 

درس یازدهم: دانش دبیری و شاعری

 1-  روزگار را سرزنش نکن و این خیره سری را از سرت بیرون کن

2-  روزگار را گناه کارندان و شایسته نیست انسان دانا عوامل غیر محسر را کوشش کند.

3-  تا زمانی که جهان ظلم ستم بیشیه می کند تو را صبر پیشه ی خود کن

4-  هم اکنون این طرز فکر غلط کنار بگذار این قضاوت را به فردا واگذار نکن

5-  وقتی خودت سرنوشتت را خراب می کنی از روزگار انتظار خوشبختی نداشته باش

6-  اگر تو از آموختن سر پیچی کنی هیچ وقت با مقام منزلت بالا نخواهی رسید

7-  چوب درختان بی ثمر را می سوزانند زیرا برای بی ثمری همین عمل شایسته است

8-  با فرا گرفتن علم دانش مقام تو را از آسمان فراتر می رود و آن را  به فرمان خود درخواهی آورد

9-  مواظب باش بی جهت نویسندگی و شاعری را دانش به حساب نیاورد

10-   بله نویسندگی و شاعری هر دو نوعی سخن است اما هیچ شباهتی به  سخنان پیامبر وحی ندارد

11- اگر تو حرفه ی شاعری را بیش گرفتی کسی دیگر هم نوازندگی و خوانندگی پیشه خود قرار گرفته است

12-   در جایی که مطربان و نوازنندگان می نشینند تو سرپا هستی ( ارزش مطربان از تو بیش تر است) پس شایسته زبان گستاخی را کوتاه کنی .

13-   چهره ی همچون ماه و گیسوان خوش بو را به شمشاد لاله تشبیه کنی و آنها را توصیف کنی

14-   با وجود زهد و عمار و ابوذر شایسته است که عنصری محمود غزنوی را ستایش کند

15-   من کسی هستم که مروارید پر از ارزش سخن فارسی را دریای صاحبان قدرت ( خوکان ) قربانی نمی کنم .

 

 

درس دوازدهم : پیدا و پنهان

 1-  خوش به حال دردمندی که درمانش تو باشی و خوش به حال آن راهی که پایان راه تو باشی

2-  خوش به حال آن چشمی که چهره ی زیبای تو را ببیند و خوشحال آن سرزمین به پادشاه تو باشی

3-  خوش به حال  آن جان و دلی که به تو معشوق آن هستی

4-  شادی شادابی و کامرانی روزگارخوش آن کسی دارد که تو را بخواهد

5-  خوشبحال آن دل امید واری که به امید لطف و محبت تو دل بسته است

6-  در آن خانه ای که تو مهمان آن هستی همیشه شادی و خواهد بود

7-  گل و گلزار برای کسی خوشایند خواهد بود که تو باغ گلستان او باشی

8-  آن کسی که تو نکهبانش هستی دیگر ترسی ندارد

9-  عراقی همیشه خواهان درداست فقط به این امید که تو درمان درد باشی

 

درس دوازدهم :الفت موج

 1-  نه تنها معشوق از من می گریزد بلکه خار بیابان نیز از من دوری بر می گزیند فقط خار است که مرا به طرف خودش رها شد

2-  تو به معشوق با من مانند دوستی موج با ساحل است لحظه ای در کنار ساحل و لحظه ای دور از ساحل است

3-  اگر من همچون مورچه ای نا توان ضعف هستم و کاین قدرت توانایی دارم که سرزمین سلیمان  مال من بود آن را ببخشم .

4-  با هر شیوه ای چه با سخن گفتن چه با سکوت چه با لبخند چه با یک نگاه به راحتی می توان دل مرا بدست آورد

5-  من مانند قمری ریخته بالی هستم پس به کسی پناه ببرم تا کی می خواهی معشوق تا کی می خواهی از من روی برگردان

6-  ای کلیم این همه بیهوده اشک نریز گرد و غبار غم راحتی به طوفان اشک نمی توان شست

 

درس سیزدهم: از درد سخن گفتن

 1-  برگرد زیرا که چهره ی من از دوری تو مثل برگ پاییز زرد شده است

2-  هر وقت تو را یاد می کنم آه سردی می کشم

3-  من به خاطر نیاز درونی خود به تو روی آوردم

4-  و اگر تو را به زحمت افکند ه ام به خاطر درد عشق است

5-  تنها کسی که راه عشق را می پیماید اشک سرخ من است

6-  در میدان اندیشه و فکر من فریاد نبردهای خونی وجود دارد

7-  تنها کسی که به من وفادار مانده است درد است و فقط درد می داند که من چه کسی هستم!

8-  بدترین درد دردی است که انسان با کسی دردی ندارد که اصلاً دردی نکشیده است

9-  به جهت دوری از تو خون در دل من موج می زند و چهره ی من زرد شده است( از دوری تو غمگینم ناتوان شدم )

10- نشانه های رهگذران عاشق را می توان در صحرا ( گلها و لاله ها ) دید

11- یا غنچه ی گل سرخ از خاک بیرون زده است  نشانه ی خون شهید است 

درس سیزدهم : راز رشید

1-ای عباس نام تو نیز مانند ماه آسمان مشهور است ( لقب بنی هاشم )

2-عهد پیمان تو با امام حسین مانند آیه های جهاد قرآن که جز (محکمات است ) محکم استوار است .

3-تو انسان شجاعی هستی که فرات می خواست به تو برسد اما تو آب را پس زدی و لحظاتی بعد با قطعه قطعه شدن، حقیقت وجودی و راز دلت آشکار شد .

4-باد بوی شهادت را به خیمه ها برد .

5-انتظار کودکان تشنه ی آب برای نوشیدن آب ،بیشتر شد .

6-وبا شهادت تو گویی امام حسین دیگر توان و رمقی ندارد  ( از خبر شهادت تو کمرش شکست ) .

درس چهاردهم:  سایه ی خورشید

1-  در این روزگار پر از غم همچون ابر تنها غریبانه زندگی کردم و مانند  ابر تمام هستی و نیستی خودم را نثار کردم

2-  چون من مانند  ابر زیر سایه ی خورشید قرار گرفتم همچون ستاره ی اشک بر زمین جاری شد م.

3-  چون زمین مساعدت نیست چرا من مانند ابر ببارم ( بارش من هم بی فایده است ).

4-  من از این پشیمان  و ناراحتم که در جایی نمی بارم که آتشناکم است  (یعنی بی فایده می بارم )

5-  من بود نبودم جهان کاری ندارم چون جهان همه هستی نیستی من را متلاشی کرد و به باد داد .

6-  من به امید اینکه گرد غبار هستیم و (غم قصه سختیهای روزگار ) را از دلم پاک کنم مانند برای عمری در آستانه تو نیستم

 

 

درس چهاردهم: گلهای چیده

 1-  بوی گلها (شهدا را حس می کنم) و از چشمم اشک خون می بارد

2-  گل در برابر رنگ چهره ی زیبایی رخ  شهدا  رنگ باخته است و ارزشی ندارد

3-   با خاطر غم اندوه از دست دادن شهدا لاله سرخ از خاک می روید

4-  و از آهوان رمیده ( انقلابیون) فریادهای اعتراض آمیز آتشینی به گوش می رسد

5-  امواج این اقیانوس انقلاب طوفان آفرین است اگر چه در ظاهر آرام به نظر می رسد

6-  به دنبال هر شکست پیروزی است  همان طور که بعد از پایان شب سپیده سرخ فرا می رسد

7-  ای قدسی بیت زیبایی از یک استاد برگزیده به ذهنم می رسد

8-  گل از عالم عدم و نیستی با حالت عاشقی می آیند چون بویی از عشق حس کرده است .

درس چهاردهم:  کرامت آبی

 1-  دلم از شیشه های خانه شما که در زمان جنگ بر اثر بمباران دشمن شکسته شده است غمگین تر و شکسته تر امیدوارم کسی کهع چنین بلایی بر سر مان آورده نابود شود .

2-  با این همه صبر و شکیبایی چقدر خشم و کینه از دشمن در دل دارید و حضورشما در میدان مبارزه همانند پر خورد صخره با امواج دریاست صبر شما همانند بردباری صخره و خشم شما همانند امواج کوبنده ی دریاست .

3-  شما با عمل رفتار خود مفهوم تازه ای به مقاومت و پایداری داده اید و دیگر نمی توان گفت که شامل مثل وماوند مقام هستند باید گفت کوه دماوند استواری را از شما آموخته است

4-  بیاید از تمام دشتهای جوان جوامع بشری بپرسیم آیا قله ای می شناسید که همانند مردم ایران سر بلند و استوار باشد چون کوه دردشت قرا دارد بنابراین سوال مصراع دوم را باید از دشت پرسید

5-  شما مردم ایران به لطف و رحمت الهی چشم دوخته اید حال کدام پنجره کدام چشم است که همانند چشمان شما این گونه به سوی خداوند باز باشد

6-  در میدان جنگ در نهایت شجاعت و دلیری آماده فرا شدن هستید ، آ ری وقتی که حماسه به عشق و عاشقی ختم شود زیبا می شود

7-  شما مظهران انسان هایی هستند که در حین نیازمندی و فقر غرور سر بلندی خود را حفظ می کنند مقاومت در مقابل سختی ها و خشم در مقابل دشمن را می توان در چشم های شما دید

8-  اگر چه دشمن سرزمین ما را ویران کرده ولی پیروزی واقعی از آن مبارزان مردم آزاده ی ایران است .

9-  من در غزلم تخلصی جز نام شما مردم ایران بر نمی گزینم و به بر کت و مبارکی نام شما بیان من این گونه گویاست .

درس پانزدهم:  سجاده ی سبز

 1-با شکوفا شدن گل گویی هر برگ گل دفتری از اسرار خداوند را می گستاید و صحرا با رویش سبزه ها و گل ها گویی زبان به پند و نصیحت باز کرده است .

2-صحرا و گل ها و چمن زارها مانند آینه ای هستند که حقایق و اسرار الهی را آشکار بیان می کند .

3-

4-  فصلی که بعد از ماه اسفند می آید ( بهار) بیان شاعرانه ای از اثبات معاد روز قیامت است .

5-  این چشمه پاک که از دل کوه دماوند بیرون می آید نشانه خوبی از پاکی دماوند است .

6-  نشانه سجده پاک بنفشه سبزه هایی هستند که بر روی کوه الوند گسترده شده است .

7-  ای غنچه که لب را به خنده گشوده و شکوفا شده به جهت شیرینی اوست که در او نهفته است .

8-  شادی و شکوفایی و عطرگل نشانه آن است که سیر و سلوک گل پاک و بی الایش بوده است .

درس هیجدهم :  عرفان اسلامی

1- پشه از کجا می داند این باغ در چه زمانی به وجود آمده است زیرا که در فصل بهار متولد می شود و دردی ماه می میرد

2- کرم که داخل تنه درخت زایده شده است از کجا می داند این درخت در چه زمانی کاشته شده است .

3- کسی از ابتدا و انتهای دنیا با خبر نیست زیرا این دنیا مانند کتابی کهنه است که صفحات اول و آخر آن پاره شده است .

4- انسانهای پست و عارفان غیر حقیقی سخن انسانهای بزرگ را می دزدند تا آن را به انسانهای ساده لوح و ساده دل عرضه کنند .

5- کار عارفان حقیقی محبت و هدایت گرای است . اما کار انسانهای پست و عارف غیر حقیقی حیله گری است .

6- لباس پشمینه و صوفیان و عارفان را برای دنیا طلبی و گدایی به تن می کنند و به افراد مثل بومسلیم کذاب لقب پیامبر اسلام را می دهند

7- پشه `نماد انسان   8- باغ ` نماد دنیا    9- کرم ` نماد انسان 10- چوب ` نماد دنیا 11- زهاد و نساک ` پرهیز گاران     

  12- سلیمی ` ساده دل  13- کد ` گدایی

درس نوزدهم : در محراب عشق

1- در آثار بیارند ` در روایات نقل می کنند      2- در بعضی ` در یکی     3- چنان که پیکان اندر استخوان وی بماند ` به گونه ای که نوک تیز در استخوان ماند   4- تا از فرایض و سنن فارغ شد و به نوافل و فضایل نماز ابتدا کرد ` تا واجبات نماز را به جا آورد و به مستحبات نماز پرداخت   5- بیرون گرفت ` بیرون آورد    6- سلام نماز باز داد ` تمام کرد    7- چنین حالی بر تو رفت و تو را خبر نبود ` تیر از پای تو در آوردیم و تو متوجه نشدی     8-  زیر و زبر شود  `  زیرو شود    9-یا تیغ و سنان در می زدنند   ` یا شمشیر و نیزه بر بدنم بزنند  10- مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود  ` من از شدت لذت عبادت خدا متوجه درد نشدم 11- تنزیل مجید ` قرآن مجید   12- ملامت را بر ایشان غرامت کند ` این سرزنش را تلافی کند    13- ترنجی به دست چپ داد ` مرکبات به دست چپ داد    14- و آتت کل واحده منهن سکیناً  ` به دست هر یک از آنان ( ترنج و ) کاردی داد    15- چون آرام گرفتند ` وقتی آماده شدند    16- بر ایشان بر گذر ` از جلوی آنها عبور کن   17- از مشاهد ه ی جمال و مراقبت کمال یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت ` از دیدن چهره ی زیبای یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت  18- پس به حقیقت دانیم که مشاهده ی دل و سرجان علی مرجلال و جمال و عزت و هیبت الله را بیش از مشاهده ی زنان بیگانه بود مر یوسف مخلوق را ` حقیقتاً دیدیم که مشاهده ی شکوه و عزمت خداوند توسط دل و جان حضرت علی بیشتر ارزش دارد از مشاهده ی زیبای یوسف توسط زنان بیگانه  19-  عجیب نباشد و غریب نبود ` عجیب و غریب نیست .

درس نوزدهم:در بیان شریعت و طریقت و حقیقت انسان کامل

1- دید انبیاست سالک باید که اول از علم شریعت آن چه مالابد است بیاموزد ` آن است که انبیا می بیند انسان عارف از علم شریعت از آن چه را که ضروری است بیاموزد   2- و یاد گیرد و آن گاه از عمل طریقت آن چه مالابد است به جای آورد ` و بعد از آن در مرحله ی طریقت آن چه از آن که ضروری است به عمل می آورد   3- زوی نماید ` به او روی کند   4-  اقول نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ` سخنان خوب و پسندیده و کارهای نیکو و خلق و خوی پسندیده و شناخت   5- زیادت از نیکی نباشد ` بیشتر از یکی نیست      6- از جهت آنکه تمامت موجودات هم چون یک شخص است ` به خاطر این که همه موجودات عالم مثل بدن یک شخص هستند  7- دیگران در مراتب باشند هر یک در مرتبه ای  ` دیگران در درجه پایین تر هستند و هر یک جایگاه مختلفی دارند .

 

درس بیستم: جمال جان فزای روی جانان

1- وقتی به خلقت و آفرینش خوب دقت می کنی می بینی که در حقیقت خداوند هم  دیده ( چشم ) است و هم دیدار ( چهره – معشوق ) 

2- حدیث قدسی این مفهوم را بیان می کند که بنده هر کاری را که انجام دهد عین اراده خداوند است

3- تمام جهان و پدیده آن همچون آیینه ای است که در دل هر ذره ای صدها خورشید تابان معنیی وجود دارد که حق را متجلی می کند .

4- اگر دل یک قطره را بشکافی و در آن اندیشه کنی خواهی دید که در دل هر قطره صرها دریا از جلوه حق نهفته است

5- اگر به درستی به ذرات خاک توجه کنی خواهی دید که هر جزء از جزء هایخاک استعدادهای آن را دارد که آدم شود و حق را متجلی کند

6- همه موجودات فقط در اندازه در تفاوت اند اما در اصل وجود یکی هستند همانگونه که قطره در اصل دریاست و دریا جزء قطره ها چیزی نیست

7- در درون یک دانه صدها خرمن راز و شگفتی وجود دارد و در دل یک ارزن دنیایی از اسرار و حقیقت وجود دارد

8- هستی و حیات حتی در بال پشه هم وجود دارد و آسمان با آن عظمت در مردمک چشم می گنجد ( حقایق : در جزیی ترین پدیده ها ظهور می یابد )

9- دل انسان با تمام کوچکی خود جایگاه خداوند دو عالم است .

10- هر دو جهان در دل انسان جمع شده است گاهی این دل شیطانی است و گاهی فطرت انسانی دارد .

11- توجه کن ! ؟  و ببین که خداوند ، عالم را از چهره و جلوه های مختلفی خلق کرده است یعنی خوی فرشتگی را با خوی شیطانی در هم آمیخته است .

12- اگر یک ذره از خلقت جا به جا  شود همه دنیا دچار بی نظمی می شود . ( دنیا دارای نظم است )

13- همه عناصر جهان در راه رسیدن به خدا سرگردان اند و در عین حال هیچ جزئی از اجزا از مسیر خود خارج نمی شود .

14- همه ذرات در عین جنبش آرام هستند ( از نظام آفرینش سر پیچی نمی کنند ) آغاز و پایان حرکت و جنبش پدیده ها نا معلوم است .

15- همه پدیده ها نسبت به ذرات خود ، آگاه ( تسبیح حق را گویند ) و به سوی حق در حرکت اند .

16-  در هر پدیده ای و زیر هر پرده ای جمال و زیبایی شادی بخش خداوند نهفته است .

درس بیست و یکم : سی مرغ  سیمرغ

1- سی مرغ ` مسئله کثرت          2- سیمرغ ` وحدت وجود   3 مجمعی کردند ` جمع شدند

4- هدهد ` نماد روح ، انسان کامل و رهبر است   5- اکناف ` گوشه ، کنار

6- کوه قاف ` در افسانه ها کوهی که دور تا دور جهان را اعطا کرده است ( یعنی کوه یقین )

7- خشکی ` نماد عبادت    8- دریا ` نماد مشکلات     9- سودایی ` شیفته    10- بلبل ` نماد انسان عاشق سطحی و خوش گذران است   11 – طاووس ` نماد انسان های خود شیفته ، و کسانی که پاداش بهشت هستند   12- بط ` نماد انسان زهاد و عباد که خود را فقط با عبادت مشغول می کنند    13- باز ` نماد در باریان که تمام افتخار آن ها نزدیکی به شاه است   14- جغد ` نماد انسانهای گوشه گیر     15-  طلب ` خواستن    16- تعب ` رنج    17- استغنا ` بی نیاز     18- توحید ` اهل حقیقت     19- تفرید ` یگانه کردن     20- تجرید ` تنهایی گزیدن    21- حیرت ` سرگردانی     22- فقر ` درویشی    23- فنا ` نیست شدن

 

معنی شعر: سی مرغ سیمرغ

1- تمام پرندگان جهان چه شناخته گرد هم جمع شدند و مجلسی بر پا کردند 

2- چرا سرزمین ما پادشاه و رهبر ندارد از این بیشتر بدون شاه و رهبر بودن درست نیست

3- شایسته است که هم دیگر را کمک کنیم و دنبال پادشاهی برای خودمان باشیم

4- شایسته است اگر با همکاری یک دیگر ، پادشاهی برای خود انتخاب کنیم

5- پس همه ی آن ها در جایی جمع شدند و همه خواستار شاهی شدند

6- خشکی های بسیار و دریاهای بسیاری سر راه است مبادا تصور کنی که راه کوتاه است

7- برای طی راه شگفت انگیزه انسان جوان مرد می خواهد زیرا که راه دور است و مشکلات زیاد است

8- برای رسیدن به او راهی نیست و رسیدن به او مشکل است و دوری او را هم نمی توان تحمل کرد و انسان های زیادی شیفته او هستند .

9- خیال های زیادی از عشق گل در سرم است و برای من عشق گل کافی است

10- بلبل ( عاشق مدعی ) تحمل سختی راه را ندارد و برای او عشق گل کافی است

11- گل اگر چه زیباست اما زیبایی او در عرض یک هفته از بین می رود

12- در حالی که می توانی عشق به خداوند داشته باشی چرا به عشق مجازی بسنده می کنی

13- کسی که حقیقت حق را دریافت کرد حقایق جزئی برایش آسان کرد

14- من با تحمل رنج در خرابه زندگی می کنم زیرا که گنج مقصود در خرابه است

15- عشق به سیمرغ یک افسانه است زیرا که عشق او کار هر کسی نیست

16- من عشق به سیمرغ همچون انسانهای جوانمرد نیستم برای من عشق به گنج و خرابه دنیا کافی است

17- بعد از آن همه پرندگان که غافل و بی خبر بودند عذرها بهانه ها آوردند

18- اگر بخواهم عذر یک یک آن ها را با تو بازگو کنم سخن طولانی می شود پس مرا معذور دار

19- اکنون باید کسی همراه ما باشد تا مشکلات راه را حل کند و ما را رهبری کند .

20- تا اینکه در راه ما را هدایت کنند و هیچ یک از ما نمی تواند رهبر باشد

21- در چنین راهی حاکم نیرومندی وجود داشته باشد که از این دریا مشکلات عبور کند

22- از جان و دل از حاکم اطلاعات خواهیم کرد و هر چه از خوب و بد به او بگوید فرمان می برم

23- فقط راهی را می دیدند که پایان نداشت و دائم دچار دردی می شدند که درمان نداشت

24- وقتی ترس از راه بر آن ها چیره شد بر یک جا جمع شدند

25- گفت ما هفت مرحله در پیش خواهیم داشت وقتی از این هفت مرحله بگذریم سیمرغ خواهیم رسید

26- هیچ کس در جهان از این راه باز نگشته است به همین دلیل از مسافت آن کسی آگاه نیست

27- وقتی به وادی طلب برسیم صدها و سختی پیش رویت خواهد بود

28- این جا جای است که هر زمان و هر لحظه سختی های زیادی دچار می شویم و طوطی در این مرحله مگسی پیش خواهد بود .

29- در این سرزمین مقام قدرت و ثروت را کنار بگذاریم

30- بعد از این مرحله ( طلب ) وادی عشق وجود دارد وکسی وارد این سرزمین شود سر تا پایش در آتش عشق می سوزد

31- عاشق حقیقی کسی است که همچون آتش سوزنده و شعله ور باشد

32- به فکر عاقبت کار نباشد و در کمال میل و رغبت همه چیز را در آتش عشق می سوزاند .

33- بعد از آن عشق وادی معرفت خواهد بود که همچون بیابانی بی انتها است .

34- وقتی که خورشید معرفت در این مرحله بر سالکان بتابد هر یک از سالکان درک و فهم خود بینا می شوند و جایگاه حقیقی خود را در می یابند . 

35- بعد از این مرحله ، مرحله استغنا و بی نیازی است که در آن همه دلبستگی و وابستگی ها رنگ می بازد و بی معنا می شود

36- در این مرحله بهشت با آن همه جاذبه هایش همچون لاشه و مردابی بی ارزش است و طبقات دوزخ و جهنم در نظر عارف همچون یخ سرد به نظر می رسد

37- اگر هزاران نفر در مرحله جان دهد اهمیتی ندارد همانند شبنمی در درون دریایی بی انتها می چکد و محو و ناپدیدی می شود

38- بعد از مرحله استغنا سرزمین توحید پیش رویت خواهد بود اعتقاد به این که جزا و کسی نیست و او یگانه است .

39- وقتی که از این بیا بان عبور کنند ، همگی به وحدت و یگانگی می رسند و گویی سر از یک گریبان بیرون می کنند

40- در این مرحله کسرت و تعدد معنا و مفهوم ندارد زیرا همه ی آنها یکی خواهد بود ( اشاره به وحدت وجود )

41- بعد از این مرحله توحید وادی حیرت خواهد بود که در این مرحله دائماً در درد و حیرت و سرگردانی خواهی بود

42- انسان حیران به این مرحله می رسد در حقیقت راه خود را گم کرده است و در حیرت و سرگردان به سر برده است .

43- هر چه که در مرحله توحید به جان و دلش وارد شده از او دور می شود و گم می شود حتی خود گم شدن

44- بعد از مرحله حیرت فقر او فنا خواهد بود که انسان مالک از همه چیز خود دست می کشد

45- این مرحله در حقیقت مرحله فراموشی است انسان همچون موجودی لنگ و کر و بیهوش خواهد بود

46- صد هزاران موجود را خواهی دید که از یک نور به وجود آمده و گم شده اند

47- سرانجام از هر صد ها هزار مرغ ، یکی توانست از آن هفت وادی عبور کند و تعداد اندکی به آن جایگاه رسیدند.

48- سرانجام از آن ها مرغ فقط اندکی آن جا رسیدند که در واقع آن ها یک چیز پیش نبوند .

49- همه گفتند ما این جا آمده ایم که سیمرغ پادشاه ما با شد

50- ما همه در راه رسیدن به درگاه سیمرغ عاشق و سرگشته حیرانیم

51- مدت زمانی است که در آن گاه نهادیم و از هزاران نفر فقط سی مرغ به درگاه پادشاه رسیدیم

52- وقتی آن سی مرغ خوب توجه کردند متوجه شدند که در حقیقت آن سیمرغ خودشان هستند ( حقیقت در وجود خود ما هست و اگر خوب توجه کنیم به آن پی می بریم )

 

درس بیست و دوم :   طوطی و بازرگان

1- بازرگان طوطی زیبایی در قفس داشت .

2- هنگاهی که بازرگان قصد سفر کرد و هنگامیکه که خواست به سفر هندوستان برود

3- از سوی بخشش و بزرگواری به غلام و کنیز کان خود گفت برای شما از سفر چه هدیه ای بیاورم

4- هر کدام از آن ها چیزی خواست و آن بازرگان نیک بر آن ها قول داد

5- به طوطی گفت ای طوطی تو چه هدیه ای می خواهی که از هندوستان برای تو بیاورم

6- طوطی گفت وقتی آن جا طوطیان را دیدی وضع و حال من را به آن ها شرح بده

7- آن طوطی که مشتاق دیدار شما بود به خاطر تقدیر و سرنوشت در زندان حبس ما گرفتار است

8- او به شما سلام رسانده و تقاضای کمک کرده است و از شما چاره ای برای مشکل راهنمایی می طلبد

9- ایا سزاوار است که من در عشق فراق شما در زندان بمانم و بمیرم

10- ای دوستان بزرگوار هنگامی که در میان چمنزار شاد سر مست هستی یادی هم از من بیچاره کنید

11- مرد بازرگان پذیرفت که سلام او را به هم جنس آنان برساند

12- وقتی به سرزمین های دور دست هندوستان رسید در بیان چند طوطی دید

13- اسب خود را متوقف کرد و با صدای بلند سلام و پیام آن طوطی را به آن ها رساند

14- یک طوطی از میان آن ها به خود لرزید و بر زمین افتاد و مرد

15- خواجه از گفتن این خبر پشیمان شد و به خود گفت من موجب هلاک این جانور شدم

16- این طوطی مگر از اقوام آن طوطی  بود مگر این دو پرنده دو جسم با یک روح بودند

17- چرا این کار را کردم و با سخن سنجیده خود آن را سوزاندم ( هلاک کردم )

18- زبان انسان مثل سنگ آتش زنه و آنچه که از زبان بیرون می آید ( سخنان آتش سوزانی است )

19- مواظب باشد که از بیهودگی سخن نگویی

20- به خاطر این کار همه جا تاریک است و اطرافمان پنبه زار است و میان پنبه ها آتش جایگاهی ندارد

21- یک سخن نابجا و عجولانه می تواند دنیای را نابود کند و در مقابل یک سخن درست می تواند انسانهای ترسو را به شیران شجاع تبدیل کند.

22- بازرگان کار تجارت را تمام کرد و با شادی خانه اش بر گشت

23- هدیه هر غلام را آورد و سهم سوغات هر کنیزک را هم به آنها بخشید

24- طوطی گفت هدیه من کجاست آنچه را که دیدی و گفتی شرح بده

25- گفت نه من خود از کرده و عمل خود پشیمانم

26- گفت چرا من از روی بی تجربگی و حمایت چنین پیامی را رساندم این کاری را کردم

27- طوطی گفت ای خواجه علت پشیمانی چیست و علت این ناراحتی و غم و غصه تو چیست .

28- بازرگان گفت آن گله و شکایت های تو را به جمعی از همنوعان خود گفتم .

29 یکی از طوطیان به شدت درد و غم تو پی برد زهره اش پاره شد و جان سپرد .

30- من از این عمل و گفته خود پشیمان شدم این چه سخنی بود و حال که این سخن را گفتم پشیمانی فایده ای ندارد .

31- سخنی که از زبان می جهد مانند تیری است که از کمان پرتاب می شود .

32- این انسان عاقل آن تیر باز نخواهد گشت و سیل را باید ابتدا مهار کرد .

33- وقتی سیل که سر بر گذرد و تحت اختیار نباشد جهانی را فرا می گیرد و دنیای را ویران کند جای شگفتی نخواهد بود .

34- وقتی طوطی شنید که آن همنوعش چه عملی انجام داده به خودش لرزید و به زمین افتاد و مرد

35- وقتی او را به این وضع و حال دید ناگهان خواجه از جا پرید از شدت درد و ناراحتی گریبانش را چاک داد

36- گفت ای طوطی خوش آواز تو را چه شد چرا اینگونه شده ای

37- افسوس که طوطی خوش آواز و همدم و همراز را از دست دادم .

38- ای طوطی و مرغ زیرک من که در حقیقت تر جمان اندیشه و اسرار دل من بودی .

39- افسوس و صد افسوس که طوطی هم چون ماه زیبای بود در زیرا بر پنهان شد .

40- من در فکر آوردم قافیه هستم در حالی که معشوق به من می گوید جز دیدار من به چیز دیگر نیندیش .

41- لفظ و صدا و سخن را کنار می گذارم تا بدون واسطه با تو راز و نیاز کنم .

42- حیاط راستین و زندگی واقعی عاشقان در این است که قربانی معشوق شوند تنها دلدادگان می توانند صاحب دل باشند .

43- از ماجرای عشق فقط گوشه ای را به تو گفتم زیرا اگر روشن تر بگویم نه فهم تو تاب تحمل و شنیدن آن را دارد و نه زبان من قدرت بیانش را .

44- داستان عشق بسیار طولانی است از خواجه سخن بگو سرانجام چه شد .

45- خواجه در آتش درد و غم غصه می سوختم و سخنان پریشان می گفت .

46- معشوق این آشفتگی و سرگردانی را دوست دارد چرا که کوشش و تلاش بیهوده از تنبلی و سستی است .

47- خداوند با وجود بی نیازی هر روز در کار است و ما که سر پا نقص هستیم باید همیشه در کار باشیم .

48- بعد از آن او را از قفس بیرون انداخت و آن طوطی بر روی شاخه ی بلندی پرید .

49- آن طوطی مرده به سرعت پرید و مثل آفتابی در آسمان ظاهر شد .

50- خواجه از این کار پرنده ویران و سرگردان شد چرا که او غافل بود و ناگهان راز پرنده بر او آشکار شد .

51- روبه بالا کرد ای پرنده ی خوش آواز از وضع حال خود با خبر ساز

52- آن پرنده در هندوستان چه کرد که تو آن را آموختی و حیله و حقی سوار کردی و ما را در اتش سوزاندی .

53- طوطی گفت که او با عمل خود مرا پند نصیحت داد که آواز خوش و دوستیت را رها کن .

54- زیرا که صدای آواز تو را در بند کرده است و خود را به خاطر پند و نصیحت مرا این گونه مرده ساخت

55- ای پرنده ای که برای همه آوازه خوانی می کنی مانند مرده ها باش مثل من از همه چیز رهای یابی .

56- اگر دانه باشی پرندگان تو را می خورند و اگر مثل غنچه ی زیبای باشی کودکان تو را می کنند

57- تمام ارزش های وجودی خودت را پنهان کن و مانند گیاه بی بام بی ارزش شو تا از دست برد دیگران امان بمانی .

58- هر کسی که حسن و زیبایی و محاسن خود را به دیگران عرضه کند صدها تقدیر و سرنوشت بد به سوی او روی می آورد .

59- و تمام حسادت ها و چشم بد و خشم و نفرت به او روی می آورد مثل خوابی که از مشک می گذرد .

60- دشمنان همه با حسادت آزار او می شود و دوستان هم عمرش را تلف می کند .

61-باید خدا پناه برد زیرا که فقط لطف خداوند شامل همه ی انسان ها است .

62- تا این که  پناهگاهی مطمئن بیابی و پناهگاهی که توصیفش ممکن نیست طوری که آب و آتش ( هکه ی پدیده ها ) سپاه و یاور تو گردند .

63- مگر دریا نوح و حضرت موسی را کمک به یاوری نکرد و مگر نسبت به دشمنانش خشم نگرفت .

64- مگر آتش برای حضرت ابراهیم مثل قلعه ای محکم نشد به طوری که آه و حسرت به دل نمرود گذاشت .

65- مگر کوه حضرت یحیی را به سوی خود فرا نخواند و پناه او شد بلکه بالنگ قصد دشمنانش را نیز کرد .

66- کوه گفت ای یحیی بیا به من پناهنده شو تا من از شمشیرهای تیز دشمنان پناهگاه تو بشوم .

67- طوطی از روی صداقت یکی دو پند به یحیی داد و سپس گفت درود بر تو باد بعد از این بین من و تو جدایی خواهد بود .

68- خواجه به او گفت به خدا سپردمت برو تو اکنون را تازه ای را به من نشان داده ای .

69- خواجه به خودش گفت این پندی برای من بود این پند را عمل خواهم کرد زیراکه بسیار روشن و مشخص است .

70- این جان ما هم همچون مانند طوطی است و جان و روح انسان باید این گونه نیکو روشن باشد .

درس بیست و سوم:  بیداد ظالمان

1- مرگ سراغ شما نیز خواهد آمد و روزی خوش ایام شما  را به پایان خواهد رساند .

2- سختی مانند جغد ویران کننده ای است که فقط به ما بسنده نمی کند و بلکه شما را نیز خانه خراب می کند .

3- سختی و بد بختی روزگار که همچون باد خزانی است به باغ و بوستان سر سبز زندگی شما نیز خواهد وزید .

4- آب اجل که از گلوی همه انسانها می گذرد مطمئن باشید که شامل حال شما نیز خواهد شد .

5- همانطور که عدالت انسانهای عادل پایدار نبود ظلم شما ظالمان هم روزی به سر خواهد رسید .

6- در مملکت همانطور که فریاد انسانهای جوانمرد از بین رفت و ماندگار نبود این صدای واق واق شما انسانهای سگ صفت همه پایدار نخواهد بود .

7- باد اجل که در طول زمانه شمع جان بسیاری را خاموش کرده است چراغ عمر شما را نیز خاموش می کند .

8- از این دنیا کاروانهای عمر خیلی انسانها عبور کرده است به ناچار کاروان عمر شما هم باقی نخواهد بود و روزی عبور خواهد کرد .

9- ای کسی که به بخت و اقبال خوش خودت می نازی مطمئن باش این خوش یومنی ستارگان بخت و اقبال شما هم از بین خواهد رفت

 10- دوران خوشی ، بعد از انسانهای نیک به شما انسانهای پست رسید این خوشی انسانهای پست هم سپری خواهد شد

11- در مقابل تیر ظلم و ستم شما صبر و تحمل را سپر قرار می دهیم تا این که دوران سختی ظلم شما همه تمام شد .

12- مال و ثروت در این دنیا همچون آبی راکد است مطمئن باشید این مال و ثروت را تصور می کنید که آبی ساکن است به جریان خواهد افتاد و تمام خواهد شد .

13- ای کسی که گله را به دست چوپانی گرگ صفت داده ای این گرگ صفتی ( دزدی ) شما همه تمام خواهد شد.

14- فناو نیستی که همچون فیل بازی شطرنج است ، شاه بقا را مات کرده است مطمئن باشید شما را هم که مانند مهره های پیاده بازی هستید نابود خواهد کرد .

درس بیست و پنجم :  زال و رودابه

1- در خانه ی او یک دختری است که مثل خورشید تا بنده ، روشن و زیباست

2- سر تا پایش مثل عاج سفید است و صورتش مثل بهشت ، خرم و شاداب و قامتش مثل درخت ساج راست است

3- چشمانش مثل گل نرگس در باغ فرینبده است و مژه هایش از پر زاغ سیاه تر است .

4- رودابه مانند بهشتی است سراسر آراسته و پر آرایش و پر آرامش و پر خواستگار

5- رودابه که مثل فرشته است سخن سپهبد را شنید و خیلی زود دستمال ابریشمی سرخ رنگ را از سر باز کرد .

6- رودابه گیسوانش را  که چون سروی بلند بود باز کرد در حالی که کسی نمی تواند چنین گیسوی خوشبوی بلندی داشته باشد .

7- گیسوی خود را از بالای دیوار قلعه به طرف پایین دراز کرد تا به پایین دیوار رسید .

8-  رودابه از بالای دیوار صدا زد و گفت ای پهلون زاده ی بزرگ زاده آن سر گیسویم را بگیر که این گیسوی من برای تو می باشد

درس بیست و ششم : بهار

1- بهار خرم و سر سبز بارنگ و بوی خوش و پاکیزه و بهار با صد هزار نوع زیبایی و آرایش عجیب آمد .

2- این آسمان و فلک یک لشکری فراهم کرد که آن لشکر همان ابر سیاه است و باد صبا هم فرمانده ی آن لشکر است .

3- ابر را ببین که مانند مرد عزادار لباس سیاه پوشیده و می گرید و آن رعد یا غرش آسمان را ببین که مانند عاشق غمگین می نالد .

4- خورشید گاه گاهی چهر ه ی خود را از پشت ابر تیره نشان می دهد مانند زندانی ای که گاه گاهی برزندانبانش گذر می کند و خود را به او نشان می دهد .

5- مدتی جهان دردمند و بیمار بود و حالا بهتر شده است زیرا که گل سمن را به عنوان داروی خوش بو و پاکیزه پیدا کرده است .

6- باران خوش بو پی در پی بارید و لباس نازک و توری شکل را از تن برف در آورد .

7- گل لاله در میان کشتزار از دور می درخشید مانند انگشتان دست عروسی که با حنا رنگ شده است .

8- بلبل بر روی شاخه ی درخت بید می خواند و پرنده ی سار از روی درخت سرو به او پاسخ داد.

درس بیست و ششم:   برف

1- هرگز کسی چنین برف سنگینی را سراغ نداشته است ، چون برف همه جا را فرا گرفته ، انگار زمین لقمه ای شده است در دهان برف

2- جسم و پیکر کوه ها که در میان برف پنهان شده است ، مانند پنبه دانه ای است که در میان پنبه قرار گرفته است .

3- می دانی که چرا ناگهان لرزه براندام جهان افتاد ؟ از ترس حمله ی ناگهانی برف

4- همه ی جانوران از جان خود نا امید شدند و دست از جان خود شستند وقتی که دیدند کوهسار با برف یکی شده است و برف همه جا را فرا گرفته است .

5- چاه درون خانه ها مثل چاه المقنع شده است که جرمی سفید رنگ و نورانی از آن بیرون می آمد زیرا که چاه خانه ها از برف سفید و جیوه ای رنگ پر شده است .

6- از بس که در خانه ها برف آمده است دیگر شکم خانه ها پر شده و از گلوی آنها هیچ برفی فرو نمی رود .

7- مردم از نان و لباس بی نیاز می شدند اگر این برف آرد یا پنبه بود .

8- از بس که این برف در خانه ی هر کسی رفته و روی هم انباشته شده است این میهمان ( برف ) سنگین و مزاحم و بی مزه و خسته کننده شده است .

9- اگر چه برف همه ی زندگی ما را سفید کرده است اما خدایا زندگی و دود مان برف سیاه و نابود باد

10- در چنین وقتی نشاط و شادی برای کسی معنی دار است که وسایل خوشی و شادی اش در زمان برف مهیا است .

11- آن کسی که لباس و شراب و خانه یا خیمه و وسایل گرم کننده دارد هنگام نوشیدن شراب صحبگاهی آمدن برف را مژده می دهد و خوشحال است یا هنگام بامداد به هر کسی که خبر برف بیاورد مژدگانی می دهد

12- نه مثل من که هر لحظه به خاطر سرما آه می کشد و به برف دشنام می دهد .

13- انسان فقیر مثل من دست خالی را زیر چانه اش می گذارد و در حالی که غمگین است تاروپود برف را در هوا می شمرد .

14- عده ای با حالت دل تنگی و بینوایی مانند مرغابی ها کنار جوی آب نشسته ایم در حالی که برف سراسر آن را فرا گرفته است .

15- اگر می توانستم از برف ها بالا می رفتم و به آسمان می رسیدم و خورشید را پیدا می کردم .

درس بیست و هفتم : شکوه رستن

1- در این زمستان سرد خاک چگونه نفس می کشد ؟ فکر کنیم .

2- چه باد سرد عجیبی است ! چهره ی خورشید شکست و آن را از روشنایی انداخت خاک یخ زد ، سنگ هم جرئت خود را از دست داد .

3- پرندگان گروه گروه مردند بوته های گل در چمن برای همیشه پژمردند

4- در آسمان و زمین ترس کمین کرده بود و در زمان ، مرگ توقف کرده بود

5- آیا جهان به پایان رسیده است ؟ آسمان پاسخی نداشت .

6- آیا باغ دوباره می خندد ؟ کسی مطمئن نبود

7- چه باد سرد عجیبی  ...

8- خاک چگونه نفس می کشد ؟ ما هم یاد بگیریم ( عبرت بگیریم )

9- اکنون عظمت روییدن را ، آمدن فروردین و بهار که آن همه برف را ذوب کرد ،  این همه گل رویید و این گل رنگارنگ شکفت

10- زمین با زندگی دوباره به ما آموخت که در برابر حوادث نباید عقب نشینی کنیم مگر ما از خاک کمتریم ؟ زمین نفس کشید ما چرا نفس نکشیم .  

نیـایــش

1- خدایا زندگی مرا که در اثر غم و اندوه مثل شب شده است ، روشن کن و مرا مثل روز بر جهان مسلط و سر افراز گردان تا بر غم و اندوه خود پیروز شوم .

2- در اثر نا امیدی حاصل از غم و اندوه ، زندگیم مثل شب تاریک است . خدایا مرا مثل خورشید روسفید کنی و پیروز گردان

3- تو یاری کننده ی هر کسی هستی که تقاضای کمک کند به فریاد من هم برس که از تو کمک می خواهم

4- قسم به اشک چشم طفلان محروم و قسم به سوزه و آه سینه ی پیروان مظلوم

5- قسم به فریاد کسانی که با ذکر نام تو ( داور ) تقاضای کمک می کنند و قسم به یارب یارب گفتن گناه کاران

6- قسم به نیازمندانی که با وجود نیاز از مردم چیزی نمی خواهند و قسم به مجروحان خون آلود .

7- قسم به آن هایی که از خانه و زندگی دور افتاده اند و قسم به کسانی که از کاروان ها عقب مانده و در راه مانده اند .

8- قسم به دعایی که از دهان نو آموخته ای بیرون می آید و قسم به آهی که از روی در د از سینه بر می آید .

9- قسم به دانه های اشک گریه کنندگان درگاهت و به قرآنی که سحرخیزان تلاوت می کنند و به چراغی که برای عبادت روشن می کنند

10- قسم به پذیرفته شدگان در گاهت که گوشه نشینی اختیار کردند و قسم به پاکانی که آلودگی ندارند .

11- قسم به عبادتی که در پیشگاه تو درست و پسندیده است و قسم به دعوتی که در درگاه تو اجابت می شود .

12- که بر دل پر خون من رحم کن و مرا از این گرداب غم اندوه بیرون بیاور .

 

 

پیـروز و سربلنـد باشیــد 

 

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات3 انسانی - پاسخ خود آزمایی های ادبیات ۳ انسانی

خودآزمایی درس دوم( رستم و اسفندیار ۱)ص۱۳

۱ـ الف)چهار چهره در میان اسطوره ها داریم که رویین تن هستند. آن ها عبارتند از: الف)آشیل:قهرمان داستان ایلیادازهومر(یونانی)که به جزپاشنه ی پایش هیچ جای بدنش آسیب پذیرنبودوپاشنه ی پایش در جنگ تروا هدف تیر پاریس قرار گرفت واز بین رفت.

ب)زیگفرید:قهرمان سرود نیبلونگن (nibelungen)است که به جز شانه ها یش هیچ جای بدنش آسیب پذیر نبودوپهلوانی به نام هاگن با زوبین به میان دو شانه اش می زدند او را می کشد. پ)بالدر.حماسه شمال اروپاست

ت)اسفندیار که چشمش آسیب پذیر بود

وجوه اشتراک : الف)هر چهار تاجوان و زیبا بودند ب)عمر کوتاه داشتند پ)از صفات انسانی ومعنوی بر خوردار بودندورویین تن بودن آن ها فره ی ایزدی است. ت)همه جنگ جو بودند ح)مرگ همه آن هابه وسیله ای خاص است ج)همه آن ها از یک نقطه آسیب پذیر بودند

  2-چون موقعیت اسفندیار را درک می کند و می داند که او از لحاظ خدمت و معنویت در چه جایگاهی قرار دارد از طرف دیگرمرگ او چه مشکلاتی برای رستم و خانواده اش پیش می آورد چون این مطلب را سیمرغ پیش بینی کرده بود که کشتن اسفندیار باعث نابودی رستم و خانواده اش و ایران می گردد.

  3-خیر ، چون گشتاسب پدر اسفندیار دنبال بهانه جویی بودو می خواست کاری بکند که هم رستم وهم اسفندیار را از سر راه حکو مت خود بردارد به این دلیل که هردورامانع بر سر راه خود می دانست.از طرف دیگر گشتاسب به راحتی می توانست رستم را به بارگاه خود دعوت کند وبه طرق مختلف او را از پای در آورد

   4-خیر به چند دلیل: حرمت و سربلندی چندین ساله ی او از بین می رفت /. چون رستم نماینده ی سرفرازی و آزادگی ملت ایران است. اسارت او یعنی اسارت قوم ایرانی /پهلوان واقعی نباید تن به اسارت و زور دهد .داستان یک داستان حماسی ویک تراژدی، است.اگر رستم چنین کاری انجام می داد با اصل حماسه سازگاری نداشت در حالی که در حماسه وتراژدی باید یک فاجعه رخ دهد

 5-چون اسفندیار نمک گیر رستم می شود و در آیین پهلوانی بعد از نمک گیر شدن جنگ و دشمنی زشت است و اسفندیار ناچار می شد دست از جنگ بر دارد ازطرف دیگراگر او مهمانی را می پذیرفت حماسه به طنز بدل می گردید 

 6-در آغاز داستان .۶ بیت اول است .یعنی در زندگی خوشی وناخوشی با هم و یک چیز طبیعی است و ناله بلبل به خاطر مرگ اسفندیار است

خود آزمایی درس سوم (رستم و اسفندیار۲) ص -۱۷ – ۱۸

 

 1-چون هر پیشنهادی که به اسفندیار می دهد او قبول نمی کند وهمه ی تدبیرهای او برای صلح نقش بر آب می شود.ودر انتخاب جنگ و اسارت.جنگ را ترجیح می دهد . در اصل هیچ چاره ای جز جنگ ندارد

 2-پیروبا تجربه، چاره اندیش، محتاط، آینده نگر، مرموز، راهنما و مشاور، زیرک از عاقبت بر افتادن خاندانش ترسان بود.او.بیش تر به اصل و گوهرونژادخودمی اندیشد.سعی می کند آتش جنگ خاموش شود ولی چون اسفندیار نمی پذیردبه سیمرغ متوسل می شود

 3-جوهرپهلوانی او آزادگی وسرفرازی ملت ایران ومقام گذشته وارزش ۶۰۰ ساله او از دست می رود وننگ وعار برای رستم تا ابد باقی

می ماند ورستم دچارمرگ روحی می شود واین مرگ روحی اورا از پای در می آوردوهمه ی بزرگی هاوعظمت های زابل ازبین می رود

4- بپیچم:اصرارمی کنم، تلاش می کنم، پافشاری می کنم 

  بپیچاند:منصرف شود، دوری کند، پرهیزکند

   5-الف)جنگ قطعی می شود . ب)اصرار و تلاش برای انتقام جویی بیش تر می گردد و راه صلح بسته می شود .(دو پسر اسفندیار :مهر نوش و نوش آذراست . مهرنوش به دست فرامرز پسر رستم کشته می شود) 

  6-بهمن نوجوانی است که پیام آورو رابط بین رستم و اسفندیار است در بر خورد با زال بسیار گستاخ و بی حیا است و در برخورد با رستم می خواهد با پرتاب سنگ او را از پای در آورد سر انجام پس از کشته شدن اسفندیار بهمن در دست رستم بزرگ می شود چون وقتی اسفندیار در حال مرگ بود فرزندش، بهمن، را به دست رستم مـــی سپارد تا او را تربیت کند. او در دست رستم تربیت می شود و ازجاماسب خوابگزار گشتاسب عالم تر می گردد و سر انجام او زال را می کشد و انتقام پدر و دو برادر خود را از رستم و خاندان او می گیرد و خاندان رستم را نابود می کند 

 7-الف)اسفندیار در خان پنجم، جفت سیمرغ را می کشد و سیمرغ برای نابودی اسفندیار به کمک زال می شتابد  ب)زال پدر رستم، دست پرورده ی سیمرغ است به همین دلیل به او کمک می کند

ج)سیمرغ درآیین میترایسم (خورشید پرستی )مظهر نیروی ماوراءطبیعت و مقدس و محترم است و در مشکلات به کمک رستم می آید رستم هم دارای آیین میترایسم است اما .سیمرغ در آیین زردشتی منفور است و اسفندیار نیز از پیروان زرتشت است

   8-الف) خروش آمد از باره ی هردو مرد تو گفتی بدرید دشت نبرد

ب)کمان بر گرفتند و تیر خدنگ ببردند از روی خورشید رنگ

خود آزمایی درس چهارم ( بازرگان و طرار)،ص۲۴

 1- کشف و شناسایی دزد، تفحص در کار دزدان و تعقیب آن ها و به دست آوردن اموال از چنگ دزدان 

   2-خون سردی و آرامش و چاره اندیشی 

 3-زاویه ی دید :سوم شخص /قهرمان:بازرگان / لحن :جدی و رسمی / درون مایه :دربروز حوادث با تدبیر عمل کردن 

عکس العمل بازرگان در برابر سرقت ،غیر قابل حدس بود زیرا با خونسردی و آرامش برخورد کرد

تکلیف کلا سی است

سمک عیار، هزارو یک شب ،داراب نامه ، رستم نامه ، حسین کرد شبستری و میر ارسلان

خود آزمایی درس پنجم دیوار- ۳۱

   1-چون به راحتی می توانست با همسایگان ارتباط برقرار کند و عامل جدایی او و بهمن از بین رفته بود و احساس آزادی بیشتری می کرد

   2-سوم شخص /دانای کل

   3-بنا کسی که آزادی ها را محدود می کند و عامل جدایی است- دیوار : نماد جدایی انسان ها و مانع تفاهم جوامع بشری   همسایه – نماد دوستان و هم نوعان

   4-رابطه ی شباهت و همانندی و از طرف دیگر نوعی تناسب اسمی و اشتقاق که (دیو ) را با(دیو+ وار) در کنار هم آورده است

   5-استدلالی ضعیف و غیر منطقی ، به طوری که برای کودک قابل درک و فهم نیست

    6-با توجه به اینکه دیوار نماد جدایی و مانع بین جوامع بشری آمده است می توان گفت عظمت و هیبت محدودیت های اجتماعی آن چنان بسیار است که باعث می شود کسی به تلاش برای رفع محدودیت ها نباشد

خودآزمایی درس ششم (داستان در آتش افکندن ابراهیم ع)ص۳۶

1- الف)کهنگی مثل : مر اورا گرفت . ب) کوتاهی جمله:آگاه برفتند./ هیزم بیاورند./ بروید./هیزم آورید

پ) تکرارفعل.د)سادگی وروانی. ث)فاقدآرایه های ادبی است

ج)پیام به سادگی منتقل می شود. ح)حروف به جای هم به کارمیروند. مثل : به اخبار/ (دراخبار )

1-الف)آوردن (ی)درآخربعضی افعال به جای(می)ماضی استمراری مثل : ندیمان گفتند:که اگرکوهی بودی نیست شده بودی

ب)آوردن « ب » دراول فعل ماضی مثل : برفتند/ بیاوردند/ بساختندو ...

پ)آوردن« مر» و« را» مثل مراوراگفت/ نمرودمرنریمان راگفت

ت)به کاربردن واژه های کهنه مثل : منجنیق/ گردیدن

د)تقدم فعل برمفعول مثل : هیزم آرید سوختن ابراهیم را/ بود که نصرت کندتورا.

  3-آبرو واعتباروموقعیت درباری وحکومتی ما ازبین می رود

    4-فرمود ← قدیم:دستورداد. ← امروز:گفت

ملک ← قدیم:خداوند ← امروز:پادشاه

ایمن ← قدیم:به اطمینان برسیم. ← امروز:آسوده شویم

پاره کردن ← قدیم:شکستن . ← امروز:تکه وپاره کردن

 5-الف)کیکاووس:چون به علت تهمتی که سودابه به سیاوش زده بود برای آزمایش ، سیاوش را از آتش عبوردادونمرودهم حضرت ابراهیم رادرآتش انداخت. ب)نمروددستوردادکاخی بسازندتاازآن بالارود و بالاتر از خدا باشدو به خدای ابراهیم تیراندازی می کندتا او را بکشد.کیکاووس سوار بر تختی با چهارعقاب به آسمان پروازکرد. / جمشیدهم ادعای خدایی می کند

 6-خدایا این آتش سوزان عشق راکه مرا بی تاب وقرارکرده است مثل آتش نمرود بر خلیل برای من سرد و خاموش بساز. آرایه ی تلمیح اشاره داردبه داستان حضرت ابراهیم (ع) و انداختن او در آتش به فرمان نمرودپادشاه ستمگر زمان و سرد شدن آتش بر او 

خودآزمایی درس هفتم (بردار کردن حسنک)۴۸

۱ـ الف)من در موردخواجه(شما)هیچ قصد و گمان بدی نکردم و به خویشاوندان و اطرافیان خواجه احترام گذاشتم

ب)من از نعمت های جهان بر خوردار بودم و مدتی در(پست های مختلف)کارهای مهمی انجام دادم

پ).(بامرگ)همه ی ابزارهای جنگ و دشمنی به خاطر مال بی ارزش دنیا کنار گذاشتند

ت).(بوسهل)در آن دنیا گرفتار پاسخ دادن به کارهایی است که در دنیا انجام داده است.یا درآن دنیاگرفتار عمل خودش است

۲ـ الف) توصیف حسنک . ب) توصیف بردار کردن حسنک. پ )توصیف بوسهل زوزنی. ت).توصیف مادرحسنک

 3-الف )بیان جزئیات، یکی ازهنرمندی های بیهقی است. ب )نوآوری در کلمات مثل خلق گونه، ترگونه، بزرگا مردا

پ )استفاده از شعر، حدیث ، آیه و ضرب المثل ها 

  4-عبرت آموزی : ( این است حسنک و روزگارش و این افسانه ای است باعبرت بسیار( 

تقدیرگرایی : ( نعوذوبالله من قضاءالسوء.،جهان خوردم وکارهاراندم ،اگرامروزاجل رسیده است کس بازنتواندداشت که بردار کشند یا‌جز دار(

   5-ا لف)صحنه ای که مادر حسنک به کنار جنازه ی او می آید : ( مادر حسنک زنی سخت جگرآوربودچنان شنودم که دو سه ماه این حدیث از او پنهان داشتند چون بشنید جزعی نکرد- چنان که زنان کنندبلکه بگریست به درد ،چنان که حاضران از درد وی خون گریستند(

ب)تجسم بدار کشیدن حسنک. پ)توصیف بوسهل : ( این بوسهل مردی امامزاده و محتشم بود...(  

  6-به عده ای پست و فرومایه پول دادندتا حسنک را سنگسار کنند

خود آزمایی درس هشتم : ( داستان شیر و گاو ) ص۵۶

    1-نظر تو در مورد پادشاه‌که در جای‌خود ایستاده است و حرکت و شادی از خود نشان نمی دهد یا شادی و نشاط را رها کرده است ، چیست ؟

گاو پشتیبان و تکیه گاه ( یاور ) سپاه من بود و برای دشمنان زیان و ضرر و برای دوستان مایه ی زیبایی و رونق بود 

هر کس اندیشه ی سست و ناتوان و عقل سبک و ضعیف داشته باشد ( یعنی عقلش خوب کار نکند ) از مقام بلند به رتبه ی بی‌ارزش و پایین سقوط می کند و به مرتبه ی گمنامی و پستی می رسد 

۲ـ کاربرد مترادفات زیاد ، کاربرد فراوان آرایه های ادبی ، استفاده از تمثیل ، استشهاد به حدیث و آیه و شعر فارسی و عربی ، استفاده از لغات فراوان عربی ، حذف شناسه ی افعال به قرینه 

۳ـ الف ) در اداره ی حکومت باید آینده نگر و چاره اندیش بود در حالی که شاه چنین نبود 

ب ) افراد مستبد آسیب پذیر هستند اگر محل آسیب آن ها را پیدا کنند ، راحت تر می توانند آن ها را از بین ببرند 

پ ) ساده لوحی ، حرص و طمع هر دو عامل شکست و نابودی است

ت ) فتنه انگیزی و سخن چینی از کشتن و قتل بدتر است ( الفتنه اَشّدمِن القتل(

ث) به قدرت رسیدن ، خطر آفرین است یا نزدیک شدن به مراکز قدرت خطر آفرین است 

    4- گاو ← نماد افراد خیر خواه ، با عظمت ، سلیم النفس ، صبور و سالم امّا ساده لوح  

شیر ← نماد افراد مستبد و خود رأی ، دهن بین ، بی تدبیر و آسیب پذیر است 

کلیله ← نماینده ی افراد زیرک ، خیر خواه ، قانع به وضع موجود ، مشاور است 

دمنه ← نماینده ی افراد جاه طلب و زیرک ، فتنه انگیز ، سخن چین ، حسود ، منافق ، جسور ، اهل خطر و حریص است

 5- الف ) چون سگ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پاره ای نان خشنود گردد 

ب ) … چنان که فروغ آتش اگر چه فروزنده خواهد که پست سوزد ، به ارتفاع گراید

پ) ←. … چون خوره در دندان جای گرفت ، از درد او شفا نباشد مگر به قلع 

ت← … هم چون هم خانه ی مار و هم خوابه ی شیر است که اگر چه مار خفته و شیر نهفته باشد آخر این سر بر آرد و آن دهان بگشاید

    6-کمر خدکت بستن: آماده ی خدمتگزاری شدن

بر باد نشاندن : فریب دادن ، تحریک کردن ، از راه به در کردن 

     7-یک پاراگراف به آخر مانده ← آزردگی شیر ، پیمان شکنی ، از بین بردن گاو و به هدر رفتن خون او

خود آزمایی درس نهم : ( چگونگی تصنیف گلستان ) ص-۶۱

۱ـ با گریه کردن بر دلم اثر می گذاشتم و آن را صفا و رونق می بخشیدم 

تصمیم گرفتم برگردم 

۲ـ الف ) خلاف راه صواب است و نقضِ رای اولوالالباب 

ب ) آزردن دوستان جهل است و کفاّرت یمین سهل 

پ) چندان که نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد 

ت) گفتی که خرده ی مینا بر خاکش ریخته و عقد ثّریا از تاکش در آویخته 

۳ـ در حسن معاشرت و آداب محاورت به کار آید ، مترسّلان را بلاغت بیفزاید ، متکلمان را به کار آید . در اداب خوش رفتاری و راه رسم سخن گفتن به گونه که برای سخنوران لازم است و باعث شیوایی نوشته های نویسندگان می شود

۴ـ الف ) هر چه نپاید دلبستگی را نشاید . الکریم اذاوعد وفا 

ب ) هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید 

پ) عمر بر فست و آفتاب تموز اندکی ماند و خواجه غِرّه هنوز

۵ـ الف) استفاده از سجع استفاده از تمثیل

ب) حذف فعل به قرینه مثل :در کجا وه انیس من بودی ودر حجره جلیس و ...

پ) کوتاهی جمله ها مثل : هر چه نپاید دلبستگی را نشاید یا دامن گل بریخت ودر دامنم آویخت 

ت) استفاده از واژه ها واشعار عربی مثل : صم بکم ، / روضه ماء نهر ها سلسال دوحه سجع طیر ها موزون

خودآزمایی درس دهم – ص ۶۴

1-عید نوروز از بزرگ ترین و قدیم ترین عید های ملی ایران است

 2-الف- تشویق کودکان به زیارت اهل قبور ب- احترام به بزرگ ترها ج- تشویق به یادگیری و کسب اطلاعات

   3-خلافت حضرت علی (ع (

خودآزمایی درس یازدهم (دانش، دبیری و شاعری)ص۶۸

 1- تا جهان جفا همی پیشه کند / تو صابری را عادت کن یعنی تا جهان به جفا پیشگی عادت دارد، تو به صابری عادت کن یا(اگر جهان به تو ستم کردتو صبر کن(

 2- نکوهش ستایشگری.(بیت آخر(

 )   3-لف و نشر مرتب- استعره مکنیه(تشخیص 

خودآزمایی درس دوازدهم، (پیدا وپنهان/الفت موج)ص۷۲

 1-در غزل عراقی همه اش طلب است ولی در شعر بابا طاهر،رضاو تسلیم محض است/ عراقی

درد را با امید درمان می خو اهد.بابا طاهر می گوید:هر چه تو بخواهی می خواهم تسلیم محض است

2- بیت ۸پیدا و پنهان. « چه باک آیدزکس آن را که اورا نگهدارونگهبانش تو باشی» 

 3-دامن کشیدن:۱-دوری جستن ۲-چسبیدن و انس گرفتن

   4-سرکشی ← سر را می کشی ← دوری می کنی

سرکشی ← سرکش هستی ← نافرمان هستی

سرکشی ← (ی)مصدری ← نافرمانی وطغیان کردن

 5-طوفان اشک. تشبیه اشک به طوفان

خودآزمایی درس سیزدهم (از درد سخن گفتن ، راز رشید ) ص ۸۰

۱ـ بیت ۵و۶

۲ـ بیت ۷ در مصرع دوم : دور از تو ← الف ) جمله ی دعایی است الهی دور از تو باد یعنی خدا نکند چهره تو مثل من زرد شود 

ب . دوری از تو . ۳ـ بیت آخر 

۴ـ الف) استوار و پا برجا . ب) آیات محکم در مقابل آیات متشابه 

۵ـ شهادت حضرت عباس (ع) در حالی که دستان او از بدنش جدا شده بودند 

۶ـ در آغاز ← ماه ، آسمان و نور / محکم و آیه در پایان ← کنار ، کوه و کمر 

خود آزمایی درس چهاردهم ( گل های چیده ) ص ۸۴

۱ـ برتری و عظمت خون شهدا

۲ـ اِنّ مع العسر یُسرا

   3-بیت سوم

   4-شاعر در این بیت ارزو دارد که همانند ابر باشد تا بتواند کویر تشنه را سیراب کند

   5-جهان

حودآزمایی درس پانزدهم ( کرامت آبی ، سجاده ی سبز ) ص ۸۸

 1- سبزه زار

۲ـ بیت ۴ : تقریرِ ادیبانه ی برهان معاد است فصلی که نسیم از پی اسفند گشوده است 

۳ـ عابد و زاهد 

۴ـ صخره ← نمائ صبر و پایداری دریا ← نماد خشم یا حوادث و بلاهای پی در پی

۵ـ اگر چه دشمن سرزمین زیبای ما را ویران کرده و مورد تاخت و تاز قرار داده اما پیروزی واقعی فقط در دستان دلاور مردان ایران است

۶ـ بیت ۶ ← « برسجده ی احساس بنفشه است ، نشانی سجاده ی سبزی که به الوند گشوده است» 

خودآزمایی درس شانزدهم : ( طاق بستان ) ص ۹۹

۱ـ با وجود آن که شکسته و نقص پیدا کرده است ، هنوز از هزار سپر سالم ارزش آن بیشتر است . این جمله گرفته از این بیت حافظ است: 

« بکن معامله ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست »

نظیر این ضرب المثل عبارتند از: 

الف ) اسب تازی اگر ضعیف بود همچنان از طویله ای خر به ( سعدی ) ب ) شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بود 

پ ) گوهر اگر در خلا ب افتاد همچنان نفیس بود ، غبار اگر به فلک رود همچنان خسیس . ( سعدی) 

ت ) فلانی از اسب افتاده ولی از اصل نیفتاده 

     2-به نظر ناصرالدین شاه ، نام درست این طاق ، بسطام است . زیرا این مکان ، نزدیک دهکده ای به نامِ وُستام (گُستهم   یا بسطام است و گویند این روستا را او ساخته است)

   3-الف – سوابق تاریخی محلی ب- آداب و رسوم مردم پ- صنایع و هنر های دستی و محلی ت- مکان های تبرکه و مقدس

   4-  از آن جا که مردم کاشان معتقدند که علی بن باقر ع یکی از فرزندان امام محمد باقر ع توسط خلیفه وقت در مشهد اردهال به شهادت رسیده است .به همین خاطر شانزدهم مهرماه هر سال مراسمی را برگزار می کنند و فرش های امام زاده را می شویند

   5- از یاریز یا پاریس از دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی . خسی در میقات . آل احمد . در کشور شوراها .ندوشن

خودآزمایی درس هفدهم : ( دیدار ) ص ۱۰۵

۱ـ چون مدرسه در جمله ی « غول بی شاخ و دمی که معلوم نیست از کدام جهنم ظهور کرده » . از ظاهر رضا خان انتقاد کرد نه از استبداد و بیگانه پرستی و جهالت او و امام با بیانی رسا به او تذکر می دهد که دشمنان از این جمله ها سوء استفاده می کنند و آ ن را بهانه قرار می‌دهند که مدرس حرف جدّ ی برای مطرح کردن ندارد 

۲ـ نگاه امام نافذ ، معترضانه وهمانند تیری آماده ی پرتاب از کمان و مؤثر و دشمن شکار بودولی نگاه برادرش ملایم و آرام بخش بود 

۳ـ مصمم و با اراده ، دقیق و تیز بین و هوشیار ، بیگانه ستیز ، مبارز و ظلم ستیز ، متواضع ، با شهامت و بی باک ، موقعیت شناس ، پر شور و با هیجان ، بی پروا در ابراز عقیده ، منطقی . ۴ـ سوم شخص ( دانای کل)

۵ـ قدیم: حمزه نامه ، ابومسلم نامه . جدید : آشیانه ی عقاب از زین العابدین مؤتمن / مازیار : از صادق هدایت ماه نخشب از سعید نفیسی/ نادر شاه ، رحیم زاده صفوی / داستان های نقاشی از صنعتی زاده

خارجی : ایوان مخوف از تورگنیف/اسپارتاکوس از فاوست،ترجمه ی ابراهیم یونسی / کتاب دیگری که با محتوای درس متناسب است ← کتاب امام خمینی از امیر حسین فردی ، ناشر ، انتشارات کمک آموزشی نادر 

خودآزمایی درس هجدهم ( درآمدی بر ادبیات عرفانی ) ص ۱۰۹

۱ـ نویسنده در مورد نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و محدود بودن عمر و اندیشه ی انسان که به همین دلیل نمی تواند بر سراسر تاریخ عرفان ، راز آفرینش و شناخت خدا دست یابد سخن می گوید و برای این که موضوع را برای خواننده قابل درک و تصور کند از دو بیت زیبا استافده کرده است که در آن به زبان تمثیل ضعف و ناتوانی و محدود بودن عمر و اندیشه انسان را به صورت دو نماد پشه و کرم و نامحدود بودن تاریخ تفکر بشر و همچنین راز آفرینش و شناخت خدا را به صورت باغ و درخت کهنسال ذکر کرده است 

۲ـ در روزگار پیغمبر (ص) به صحابه ی مستمند ، زاهد و عابد و آگاه به اسرار که در صفه ی مسجد بیتوته می کردند اصحابه ی صفه می گفتند ، که در آغاز اسلام به اصحاب صفه و بعد ها به صحابی مشهور شدند . صوفیان با پیروی از این گروه ، فقر و فنا را برگزیدند و خود را در انتساب به این فرقه ، صوفی و راهشان را تصوف می گفتند 

تابعین : کسانی بودند که حیات پیغمبر (ص) درک نکردند ولی اصحاب ایشان را درک کردند و اسلام را از طریق آن ها پذیرفتند 

۳ـ خال : اشاره به نقطه ی وحدت حقیقی است که مبدآ و انتهای کثرت است . چشم : جمال بی نظیر حق  میخانه : دل و قلب و باطن عارف است که در آن ذوق و شوق به خدا شناسی بسیار است . برای بررسی این غزل و رمز گشایی و پی‌بردن به بعضی از اصطلاحات آن به مجله ی مشکاه فصلنامه ی بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی شماره ی ۲۳ و ۲۴ و ص ۱۱۹ . مقاله ی « در میکده ی عشق » حاشیه ای برغزل امام به قلم جواد محدثی که ایشان خراسانی و اولین فردی هستند که غزل امام را شرح کردند . مراجعه کنید 

خود آزمایی درس نوزدهم ( در محراب عشق ، انسان کامل ) ص ۱۱۲

    1-نماز زیبای حضرت علی (ع) که سرشار از خلوص و حضور در کنار محبوب و خدا بود بیانگر آن است که نماز واقعی استوار ترین نردبان برای عروج روح آدمی و نزدیکی به خداست 

۲ـ در داستان اول حضرت علی (ع) در حین نماز به دلیل حضور قلب و تقرب به خدا محو در او و از خود بیخودی می گردد و به گونه ای که وقتی تیر از پای او در می آورند متوجه نمی شود . نویسنده برای اثبات این که چنین حضوری در نماز ممکن است و عجیب نمی باشد ، داستان حضرت یوسف (ع) را مطرح می کند که زنان مصری با دیدن حضرت یوسف آن چنان شیفته و محو تماشای او می شوند و از خود بیخود می گردند که دست های خود را می برند و درد را احساس نمی کنند 

   3- تکلیف کلاسی است 

۴ـ کسی است که ۱٫ گفتار نیک ، ۲٫ کردار نیک ، ۳٫ اخلاق نیک داشته باشد . ۴٫ خدا را به طور واقعی بشناسد 

۵ـ مشاهده دل و سر و جان و توجه علی (ع) نسبت به عظمت و بزرگی و زیبایی خداوند بیش تر و عمیق تر از توجه زنان بیگانه نسبت به حضرت یوسف (ع) بود . پس وقتی زنان با دیدن زیبایی یوسف از خود بیخود شدند و ( دست خود را بریدند ) و دردی را احساس نکردند تعجّب نیست که گوشت و پوست حضرت علی (ع) ( در حین مشاهده ی عظمت و زیبایی و شکوه خداوند ) را ببرند و تیر از پای او بیرون بیاورند و او دردی احساس نکند 

خودآزمایی درس بیسم:( جمال جان فزای روی جانان ) ص ۱۱۵

۱ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار»

بیت دوازدهم « ا گر یک ذره را برگیری از جای خلل یــابـد همــه عــالم سراپـای»

۲ـ در ستایش و توصیف دل است 

۳ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار»

۴ـ بیت اول « چو نیکو بنگری در اصل این کار هم او بیننده ، هم دیده است و دیدار»

بیت آخر « به زیر پرده هر ذرّه پنهان جمــال جـــان فـــزای روی فــردا»

۵ـ زیرا همه ی پدیده های جهان تجلّی وجود حق هستند

۶ـ بیت اول و دوم / بیت چهار ، پنج ، شش ، هفت و هشت . ۷ـ تعلیمی

۸ـ بیت ۹ « بدین خردی که آمد حبه ی دل خـداونـد دو عـالـم راست منــزل»

« لا یسعنی بی سمایی و لا یسعنی فی الارض ولکن یسعنی فی قلب عبدالمؤمن»

خودآزمایی درس بیست ویکم: ( سی مرغ و سیمرغ ) ص ۱۲۷

۱ـ دریا: پروردگار یا عشق و محبوب حقیقی / شبنم:بهشت ، انسان یا هر چیز دیگری غیر از خدا که انسان به آن دل ببندد( عشق مجازی)

۲ـ فعالیت کلاسی است

۳ـ نشانه ی پای بندی و تعلق ( علاقه ) انسان به جهان مادی و مادیات است که مانع سیر انسان به سوی کمال می گردد

۴ـ سیمرغ : رمز خداوند . / مرغان : رمز سالکان راه حق / سی مرغ رسید به سیمرغ : رمز وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است / هُدهُد : رمز پیر طریقت و رهبر و انسان کامل . بلبل : رمز جمال پرستان و عاشقان سطحی و خوش گذران

افتادن پر : رمز ظهور و جلوه ی حق تعالی است زیرا تمام زیبایی های جهان درخشش و پرتویی از ذات الهی است . برای پی بردن به رمزهای دیگر به منابع زیر مراجعه کنید:

شرح منطق الطیر از صادق گوهرین / زندگی عطار از مصطفی بادکوبه ای / شرح گزیده ی منطق الطیر از سیروس شمیسا

خودآزمایی درس بیست و دوم ( طوطی و بازرگان ) ص۱۳۲

۱ـ الف ) راه نجات انسان ، آزادی روح از تعلقات دنیوی و هوس های ناپایدار است مثل : …« مرده شو چون من ، که تا یابی خلاص»

ب ) نسنجیده سخن گفتن مایه ی پشیمانی و اندوه است ← « شد خواجه پشیمان از گفت خواجه»

پ ) سخن سنجیده ی انسان ویرانگر و سخن پخته و سنجیده ، مؤثر و گره گشاست

عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند

ت) گرفتاریهای انسان ناشی از خود نمایی است

« هر که داد او حسن خود را در مزاد صد قضای بد سوی او رو نهاد .»

ث) نادان همیشه برای خود مشکل به بار می آورد و بر درد خود می افزاید و مصلحت را تشخیص نمی دهد

ج) رعایت احتیاط و حفظ حدود مستمعان به هنگام سخن گفتن

چ) به خداوند پناه برید تا خدا شما را یاری کند ← « در پناه لطف حق باید گریخت کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت»

ح) جبـران نــاپـذیری عـواقب سخـن بـد ← « نکته ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که جست آن از کمان»

۲ـ « ای حیات عاشقان در مردگی» یا « یعنی ای مطرب شده با عام و خاص مرده شو چون من که تا یابی خلاص »  بیت  ۵۵

۳ـ الف) داشتن شور و عشق در هنگام شعر گفتن ب) کلام عارفانه در لفظ نمی گنجد

پ)صورت و لفظ اصالت ندارد بنابراین باید به عمق و معنی توجه کرد نه ظاهر زیرا توجه به صورت انسان را از وصال باز می دارد

۴ـ طوطی : جان پاک یا روح / قفس : تن / هندوستان : عالم معنا یا جایگاه اصلی روح / بازرگان : سالک نا آگاه / طوطی هند : رهبر و مراد / مردن طوطی در قفس : رها ساختن خود از قید و بند های ساختگی و تعلقات دنیایی

۵ـ عطار داستان را چنان که هست روایت می کند و هیچ گونه مطلبی بر اصل داستان نمی افزاید و آن را با تأویلی دلنشین و مؤثّر از گفتگوی طوطی و حکیم هند بیان کرده است . ولی مولوی در هر کجا که مناسب بداند ، اصل داستان را رها می کند و مطابق اسلوب خود از هر یک از اجزای داستان قالبی برای احوال عاشقانه ی خود و مسائل عرفانی و اخلاقی ، اجتماعی ، فلسفی و دینی خود ساخته است . مثلاً نقل پیام طوطی ، دور مانده از طوطیان هندوستان ، او را به یاد جدایی از شمس و دوری از خدا می اندازد و به این نکته می پردازد به همین دلیل عطار آن داستان را د ر۲۶ بیت و مولوی در ۳۶۷ بیت بیان کرده اند

۶ـ کله بر زمین زدن : ناراحت و عصبانی شدن / سرد گشتن : مردن / گیاه بام شدن : کنایه از مورد توجه واقع نشدن و پرهیز از خودنمایی

خودآزمایی درس بیست وسوم ( حکایت های کوتاه ، بیداد ظالمان ) ص ۱۳۹

۱ـ زاهد و پادشاه : در سرزنش ریاکاری و زهد دروغین است . بادنجان بورانی : نکوهش چاپلوسی و تملّق گویی و تزلزل شخصیت است. خلعت خاص : بی اعتباری قوانین درباری و بی کفایتی و حمایت پادشاهان و حاکمان و رفتار های ناشایست آن ها است . دوستان‌شیطان : انتقاد از دلالان و سرزنش دروغ گویی و سوگند دروغ است

شمار عاقلان : انتقاد از ناآگاهی و بی خردی اکثریت مردم است. عسل قاتل : انتقاد و سرزنش خسّت و دروغ گویی است

شرمساری : انتقاد و سرزنش بی تجربگی و عدم مهارت پزشکان و بی کفایتی علما و دانشمندان است

در انتظار جنازه : در نکوهش بخل و خسّت است . بیداد ظالمان : بی وفایی و ناپایداری دنیا و خوشی ها و نا خوشی ها ی زندگی ، از بین رفتن ظلم و بدی و ستم و ظالم و عبرت گرفتن از گذشتگان است

2-بیت ۵ « چون داد عادلان به جهان در ، بقا نکرد بیـداد ظــالمــان شمـا نیز بگذرد»

۳ـ بیت ۴ « آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد» 

بیت آخر « پیل فنا که شاه بقا ، مات حکم اوست هـم بـر پیـادگان شمـا نیز بگـذرد»

خودآزمایی بیست و چهارم ( تولدی دیگر ) ص ۱۴۲

۱ـ داستان خوب شروع شده است زیرا با طرح یک مقدمه ی کوتاه و جذّاب اصل موضوع را به پایان داستان موکول می کند و از همین راه حس کنجکاوی خواننده را در طی داستان بر می انگیزد و خواننده را تا پایان داستان می کشاند و پایان داستان را با هنرمندی ، طنز و ظرافت خاصی به آغاز داستان پیوند می دهد . نکته دیگر عنوان جذّاب و طنزآمیز و ایهامی « تولدی دیگر » است که این جنبه ی ایهامی از امتیاز این داستان است که چند نکته را در ذهن تداعی می کند الف ) تولد نوزاد

ب ) مفهوم کنایی به وجود آمدن شرایط تازه زندگی پ) از دست دادن آرامش و راحتی زیرا عنوان تولدی دیگر ، آرامش و راحتی را به ذهن می آورد ، اما در این درس تولد موجب ناآرامی و آشفتگی خانواده می شود

۲ـ آش مالی ، خورش زدگی ، ماه داماد ( به جای شاه داماد)

۳ـ نویسنده ، راوی داستان است، اما در بخش کوتاهی جای خود را به دوم شخص می دهد و خود را که گوینده است ، مخاطب قرار می دهد . چند مورد آن عبارتند از

الف ) از اول درس تا پایان پاراگراف ۴ ص ۱۴۰ زاویه ی دید اول شخص است

ب ) پاراگراف ۸ص ۱۴۱یعنی از دید و بازدید های تازه عروس و ماه داماد تمام نشده بود … تا سطر پنجم پاراگراف دوم ص۱۴۲ یعنی تا این برنامه با به دنیا آمدن نوه های بعدی نیز ادامه یافت. زاویه ی دید سوم شخص است

پ )از آخر سطر پنجم ، پاراگراف دوم ص ۱۷۴ تا آخر درس دوباره زاویه ی دید به اول شخص تغییر می کند

۴ـ صبیّه، والده ی مکرمه ، نقاهت ، کاشانه به جای آپارتمان و خانه

۵ـ نویسنده با استفاده از واژه های رسمی خاص محافل سیاسی و اداری به طنز ، امور عادی و روزانه را تقویت بخشیده است وظیفه ی خطیر : کار پیش افتاده ی خرید و پاک کردن سبزی و عدس را به طنز با صفت خطیر به معنی عظیم و بزرگ ذکر کرده است

مشارکت : بر عملی دلالت دارد که دو شخص یا دو گروه کاری مشترکاً انجام دهند در حالی که در اینجا به معنی « کمک کردن » پدر و مادرش به اوست . زیرا تمام کارها در این جا به عهده ی پدر و مادر محول گردیده است

خدمت ناچیز : انجام دادن کار پر دردسر و زحمت های زیادی که پدر و مادر مریم متحمل می شوند ، به طنز ، خدمت ناچیز ذکر کرده است

مهاجرت : مهاجرت به معنی انتقال از سرزمین خود به سرزمین دیگر یا انتقال از سرزمینی به سرزمین دیگر است . در حالی که به طنز در این جا انتقال از خانه ی پدری به خانه ی خود و نقل مکان کردن از خانه ای به خانه ی دیگر را مهاجرت ذکر کرده است . از طرف دیگر به دلیل طولانی شدن اقامت فرزند در خانه ی پدرش و دردسر زیادی که برای آن ها ایجاد شده بود بعد از رفتن از خانه ی پدر به خانه ی خود مهاجرت گفته است

ابلاغ رسمی : به معنی سپردن مسئولیت به کسی به صورت قانونی است و برای کارهای اداری به کار برده می شود . در این جا به طنز برای کار نگهداری نوه ها و انجام کارِ خانه بدون دریافت حقوق به کار رفته است

۶ـ تکلیف کلاسی است

خودآزمایی درس بیست و پنجم : ( سالگرد ) ص ۱۵۰

   1-همسر – زن

 ۲- به کمک این ورد و جادو نه کسی می توانست مرا ببیند و نه نسبت به من بدگمان شود

    3-مشتی خاک پشت پایم بریز تا برنگردم. ۴ـ تکلیف درسی است

۵ـ به دلیل عظمت و رادمردی و ایثارگری مردان کربلا که آن ها زیر بار ظلم نرفتند و زندگی و هستی خود را در راه عشق به خدا از دست دادند

خود آزمایی درس بیست وششم : ( برف ) ص ۱۵۸

   1-بوی گل یاسمن

 ۲- بیت هفتم- مصراع اول مشبه و مصراع دوم مشبه به

   3-تلمیح – تشبیه – اضاه تشبیهی ۴- بیت ۶ و ۸ ۵- چهار بیت پایانی شعر ۶- آه و افسوس شاعر

خود آزمایی درس هفتم ( شکوه رستن ) ص ۱۶۰

۱ـ سنگ ← نماد انسان های سخت دل و بی عاطفه که قابلیت اثر پذیری ندارند 

خاک ← انسان های فروتن و متواضع و انعطاف پذیر 

۲ـ بیندیشیم ← تفکر و تآمل در پدیده های هستی از جمله بهار و نعمت های خدا و عالم هستی که چه پیامی برای ما دارند 

بیاموزیم ← عبرت و پند گرفتن از پدیده ها و عجایب و شگفتی ها ی خلقت 

۳ـ تشخیص اضافه استعاری (سینه ی خاک) ، استعاره مکینه ، مجاز

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات 3  - گل دسته ها و فلک

طرح داستان : رفتن بالای گلدسته ها  درون مایه : حرکت به سوی اوج و تعالی  زاویه دید : اول شخص

نویسنده در انتخاب نام داستان ، ایهام لطیفی به کار برده است .

گل دسته ها : 1- مناره های مسجد  2- بچه ها     فلک : 1- آسمان  2- ابزار تنبیه

زیبایی شروع داستان : داستان بدون مقدمه و با استفاده از اصل غافل گیری با لحن صمیمی از زبان قهرمان داستان که همان راوی است واقعیت ها وفضای سیاسی زمان کودکی نویسنده را در قالب خاطره بازگو می کند

نمادهای داستان :     راوی : جلال  ، نماد انسان کمال جو و باجرأت  واهل عمل        

  اصغر : پرمدعا و ترسو و متکی به دیگران      مدیر : حاکم و ستمکر           

فراش : عمله ی ظلم                گل دسته : نماد کمال و تعالی وعروج

ور رفتن : کند وکو کردن : جستجو کردن و دنبال راهی گشتن                     

توی نخ چیزی رفتن :  کنایه  از به چیزی توجه و فکر کردن ، منظور نظر داشتن

توی چشممان می زد : جلب توجه می کرد                

پاپی می شد : پی گیر بود ، دنبال می کرد

خیلی دل داشت : خیلی جرأت داشت . دل مجاز از جرأت و شجاعت 

چنگی به دل نمی زد : زیبا و جالب نبود               

 گله به گله : جا به جا – این جا و آن جا                  

لمس شدن : بی حس شدن ،    تشبیه گنبد به تخم مرغ گنده                        نخراشیده : بدشکل وناهنجار 

متولی : سرپرست      

 سیاهی می زد : سیاهی و تاریکی آن از دور پدیدار بود          

کراهت : ناپسند داشتن ، ناخوشایندی                   

محل نگذاشتن : کنایه از بی اعتنایی به کسی

حوصله سر رفتن : کنایه از بی صبری ناشکیبایی       

 سوز : سرمای سخت یا بادسرد

 سقلمه : ضربه زدن با گوشه ی مشت یا آرنج برای هشدار دادن       

 کفه : پله ( دراصل صفحه ی ترازو )

برای کسی خط و نشان کشیدن : کنایه از نقشه کشیدن و تهدید کردن                   

هن و هن کردن : نفس بلند وصدادار کشیدن

ورپریده : نوعی دشنام و نفرین                                  

توئون : تاوان  ، پرداخت خسارت       

بساط چیزی آماده بود : کنایه از آماده بودن وسایل و مقدمات           

پاشوره : پاشویه و محل شستن پا        

به صرافت افتادن : اندیشه و قصد انجام کاری ( فهمیدن -  به فکر افتادن )

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات فارسی 3 تخصصی - معنی درس های دشوار درس ادبیات فارسی 3 تخصصی

شعر و نثر کتاب ادبیات 3 علوم انسانی 

درس اول/ ستایش خدا 

1- به نام خداوندی که نقاش صفحه ی خاک است / کسی که رخسار ستارگان  این زیبارویان ِ آسمان را روشن کرده است .   2- خداوندی که به علتی نیاز ندارد و علت العلل است / و پادشاهی  که هیچ گونه نقصانی در سلطنتش وجود ندارد .   3- نه وهم اجازه ی ورود به درگاه قربش را دارد / و نه عقل انسان با چگونگی و چرایی او کاری معنای  دارد . (بشر نمی تواند او را بشناسد)   4- کسی با خدا نیست اما او با همه هست / هیچ کس باقی نمی ماند  تنها او می ماند وبس   5- خداوند همیشه بودی که اول و ابتدا ندارد و  بخشنده ای که آخرو پایانی ندارد   6-  به ماه فرمان داد که همه جا را  روشن کند و به دبیر فلک ستاره ی عطارد برای نوشتن دوات وقلم داد.   7- یتیمی  را دوست خود خوانده است و او را از پایین ترین رتبه به بالاترین مقام یعنی معراج رسانده است.     نعت پیامبر(ص)   1- او پیامبری دارای خوهای نیک و عادات پسندیده است/  پیامبر خدا بر مردم  و شفاعت کننده ی پیروان دین است.   2-پیامبر خدا رسول پیامبران  و راهنمای  راه خدا است / او اما نتدار خدا و کسی است که جبرییل بر او فرود می آمد.(پیامبر اسلام، آخرین پیامبر و کسی است که جبرییل با او صحبت می کرد)   3- یتیمی  که هنوز وحی بر او تمام نشده   / با رسالت خود آثار همه ادیان را منسوخ کرد.   4-هنگامی که پیامبر تصمیم به انذار مشرکان گرفت/ با معجزه ی خود ماه را به دو نیم کرد.   5- هنگامی که شهرت او  بر دهان مردم دنیا افتاد(هنگام تولد پیامبر )/  کاخ کسری به لرزه افتاد (درقدرت ساسانیان خلل راه یافت).   6- او شبی بر اسب  (براق)سوار شد و از آسمان گذشت /   از نظراحترام  ومقام   از فرشتگان نیزبالاتر رفت .   7- او چنان شتابان در بیابان تقرب خداوند پیش رفت / که  در کنار درخت سدره دیگر جبرییل از او عقب ماند.   8- پیامبراین سالار کعبه به  او گفت : ای آورنده ی وحی بالاتر بیا   9- جبرییل گفت : بالاتراز این نمی توانم بیایم ، من این جا می مانم زیرا که دیگر قدرتی برای پروازندارم.   10- اگر به اندازه ی سرمویی بالاتر پرواز کنم /  نور تجلی ذات خداوند بال و پر مرا می سوزاند .   11- چگونه می توانم تو را ستایش کنم که شایسته ی تو باشد/ سلام بر تو ای فرستاده ی خدا بر مردم   12-خدا تو را ستایش کرد و بزرگ شمرد /  جبرییل به خاطر منزلت تو زمین را بوسید.   13-سعدی این انسان ناقص نمی تواند تو را توصیف کند/  درود بر تو ای پیامبر. سخن تمام .   

 

 درس دوم/رستم و اسفندیار (1) 

  . بلبل در بوستان ناله می کند و گل با شنیدن ناله ی او به خود می نازد.   2 . چه کسی  می داند که بلبل چه می گوید و ناله و زاری او   کنار گل  برای چیست؟   3 . بلبل به خاطر مرگ اسفندیار ناله و زاری می کند  وجز ناله و زاری از او یادگاری ندارد .   4 . مرگ او در زابل  به دست رستم پسر زال است.   5.  اگر تخت و تاج پادشاهی را از من می خواهی راه  سیستان را درپیش بگیر و سپاه را حرکت بده    6. وقتی  به آن جا رسیدی دست رستم را ببند ، در حالی که بازویش  را  با ریسمان بسته ای به سمت من بیاور.   7 . در جهان هرکس که راه نیکی و سپاس  را می شناسد تلاش می کند که با پادشاهان  سازش کند.   (از آنان اطاعت کند )   8. چند سال لهراسب پادشاهی  کرد؟ ،تو به آن درگاه نیامدی.    9 . وقتی او کشور ایران را به گشتاسب داد، تو از آن تخت و درگاه هیچ یادی نکردی  .    10 . اکنون بدون سپاه  پیش تو می آیم ، تا هر چه شاه فرمان داده از تو بشنوم.   11. سخنان ناخوشایند را از من دور کن و بدی را بر اهریمن روا دار و با او پیکار کن نه با  من.    12.  چیزی را که هرگز  کسی به من نگفته است ،تو به من نگو .  به پشتوانه زورمندی ات  بیهوده باد را در قفس نکن.    13. دل رستم از اندوه پر از نگرانی شد و دنیا پیش چشمش مانند جنگلی انبوه ،تاریک شد   14 . 15 .که اگر من دست به بند او بدهم  یا  برای آسیب رساندن به او به خود بنازم   این   هر دو کار نامبارک و نفرین شده و بدعت هایی زشت و زیانمندند.   16 . هم از  بند او من بد نام  می شوم  و هم با کشتن او عاقبت بدی پیدا می کنم.   17. در تمام جهان هرکس که سخن می گوید،  سرزنش من فراموش نمی شود.   18. که رستم به دست  جوانی زخمی شد و اسفندیار به زابل رفت و دست او را  بست.   19. نام من با بدی همراه  می شود و  در جهان برایم آبرو و اعتباری نمی ماند.   20. و اگر من بدست اسفندیار کشته شوم  برای  زابلستان آبرو و اعتباری باقی نمی ماند.   22. رستم به اسفندیار گفت : ای کسی که دنبال شهرت هستی اگر آرزوی تواین است.   23. پیکرت را مهمان سم رخش می کنم (با رخش بر جنازه ات می تازم) تن تو را با گرز و کوپال درمان می کنم .   24. تو فردا تیزی نیزه ی وهمچنین  آمادگی مرا در تاخت و تاز خواهی دید .   25. طوری که از این پس در مقابل پهلوانان نامی در میدان جنگ مبارزه جویی نکنی .  26. هنگامی که روز شد، رستم گَبر را بر تن کرد و علاوه بر گبر، ببر ِبیان )زره ی مخصوص( را نیز برای حفظ تن پوشید.   27. کمندی بر ترک بند زین خویش بست/ و بر اسب  تنومند خود نشست.    28.رستم به کنار رود هیرمند آمد/ در حالی که دلش پر از آه و تأسّف بود و لبی پر از پند داشت.    29. او از لب رود هیرمند گذشت و به بلندی روی نهاد؛  در حالی که از کار جهان شگفت زده بود.    30. فریاد برآورد که ای اسفندیار خجسته،/ هم نبرد تو آمد، آماده ی جنگ باش.    31. وقتی اسفندیار این سخن را از آن شیر جنگاور پیر (رستم) شنید،   32. خندید و گفت: از وقتی که از خواب برخاسته ام، آماده هستم.   33. اسفندیار دستور داد تا جوشن و کلاهخود و تیردان و نیزه ی او را،   34. پیش او بردند و او اندام روشن خود را با آن پوشاند/ و کلاه پادشاهی را بر سر نهاد.   35. اسفندیار دستور داد تا اسب سیاه او را زین کردند و به نزد او بردند.    36.وقتی اسفندیار جوشن خود را پوشید/ به سبب نیرو و شادی فراوانی که در او بود،    37.ته نیزه را بر زمین زد/ و به وسیله ی نیزه پرید و بر پشت اسب نشست.    38.همانند پلنگی که برای شکار گورخر بر پشت آن می نشیند/ و گور خر را آشفته و مضطرب می کند.   39.هر دو پهلوان این چنین به جنگ رفتند/ انگار در جهان هیچ مجلس شادی و بزمی وجود ندارد.    40.وقتی که رستم و اسفندیار، آن دو پهلوان شجاع و سرافراز، به هم نزدیک شدند،    41.از اسب هر دو پهلوان فریاد بلندی برخاست/ به گونه ای که انگار دشت نبرد از هم شکافته شد.    42.رستم با آواز بلند به اسفندیار چنین گفت/ که: ای شاه خوشدل و باسعادت،   43.اگر جنگ و خونریزی و دست زدن به چنین کاری سخت ( جنگ و کشتار) را می خواهی،    44.بگو تا فرمان دهم سواران زابلی  با خنجر کابلی در دست، بیایند.    45.آن ها را در این رزمگاه به جنگ می گماریم/ و خود در این جا مدّتی درنگ می کنیم.    46.تا مطابق میل تو خون ریخته شود/ و تو تلاش و جنگ آن ها را ببینی.    47.اسفندیار به رستم این گونه پاسخ داد/ که چرا این قدر چنین سخنان ناشایستی را بر زبان می آوری؟    48.من به جنگ زابلستان یا جنگ ایران و کابلستان نیازی ندارم.    49.آیین من هرگز این چنین مباد/ و این کار در دین من سزاوار و شایسته نیست    50.که ایرانیان را به کشتن دهم/ و خود در جهان تاج پادشاهی بر سر بگذارم.    51.تو اگر به یار و کمکی نیاز داری، بیاور/ امّا من هیچ نیازی به یار ندارم. 52. دو جنگجو  پیمان بستند/ که کسی در جنگ به آنان کمک نکند.         

 

      درس سوم/ رستم و اسفندیار  (2)  

 1. آن دو پهلوان کمان و  تیر خدنگ را گرفتند  که خورشید  . رنگ از چهره خورشیداز ترس رفت .   2. از نوک فلزی تیرها،آتش جنگ روشن شد  و با این تیرها انگار زره بر تنشان دوخته می شد.   3. اسفند یار به خاطر  شدت جنگ غمگین شد و ابروهایش از خشم پر از چین و شکن شد.   4. هنگامی که اسفندیار به کمان خود دست می برد بی تردید هیچ کس  از تیر او در امان نبود.   5. هنگامی که اسفندیار شست را از زه رها کرد و تیر را پرتاب کرد،  تن رستم و اسب او رخش جنگی زخمی شد.   6. هنگامی که رستم و رخش از جنگ با اسفندیار درمانده شدند ،از سر بیچارگی تدبیری اندیشید .   7. رستم مانند باد به سرعت از رخش پیاده شد و به طرف تپه بلندی رفت (فرار کرد ).   8. رخش سفید رنگ و درخشان به سمت خانه رفت و از صاحب خود (رستم ) جدا شد.   9. تمام پیکر رستم پر از خون شد و آن هیکل نیرومند سست و لرزان شد . مگر تو ای مرد سیستانی، کمان و نیرو و قدرت مرا فراموش کردی؟    تو به سبب نیرنگ زال این چنین سالم هستی/ وگرنه در حال مرگ بودی.    امروز بدن تو را چنان می کوبم/ که از این پس پدرت، زال، تو را زنده نبیند.   از خداوند پاک که جهان در دست قدرت اوست، بترس/ و عقل و احساس خود را تباه مکن (بر خلافِ عقل و احساس خود عمل مکن.    من امروز برای جنگیدن نیامدم/ بلکه برای حفظ آبرو و عذرخواهی آمده ام.   تو با من ستمکارانـه رفتار می کنی و می جنگـی/ و دو چشـم عقـل خـود را می بنـدی و عاقلانـه رفتار نمی کنی.    زه کمان را بست و کمان را آماده کرد و آن تیر گز/ که پیکان آن را در زهر پرورده بود،    آن تیر گز را در کمان نهاد/ و سر خویش را به سوی آسمان کرد.    گفت که ای خداوند پاک و آفریننده ی خورشید/ و ای افزاینده ی دانش و نیرو و فروغ ایزدی،    تو جان پاک و توان و روان مرا می بینی    که چقدر می کوشم تا شاید اسفندیار/ از جنگ صرف نظر کند.    تو می دانی که او با ستمکاری و بی عدالتی می جنگد/ و دم از جنگ و دلاوری می زند.    مرا به مکافات این گناه بازخواست نکن/ تو آفریننده ی ماه و تیر هستی.    رستم زود تیر گز را در کمان نهاد/ بدانگونه که سیمرغ دستور داده بود.    تیر را بر چشم اسفندیار زد/ و جهان در پیش چشمان اسفندیار تیره و تار شد (اسفندیار نابینا شد).    قامت بلند اسفندیار خمیده شد/ و با فرا رسیدن مرگ، دانش و شکوه از او دور گشت.     10. تو سیستانی مگر فراموش کردی که من چقدر قدرت در تیر اندازی و جنگ دارم .   11. تو اکنون با حیله و نیرنگ زال تندرست هستی و گر نه مرگ  تو نزدیک بود .   12.من امروز تو به زمین می کوبم تا از این پس دیگر زال تو را زنده نبیند.   13. از خداوند جهان بترس و عقل و خرد خود را به خاطر احساست تباه نکن (تابع احساسات خودت نباش).   14.من امروز برای جنگ به میدان نیامدم بلکه برای عذر خواهی و حفظ آبرو و اعتبار آمده ام .   15. تو با من ظالمانه رفتار می کنی و عقل و خرد خود را نادیده گرفتی .   16. کمان را آماده کرد و تیر درخت گز را در آن نهاد ؛ همان تیری که نوک آن به آب (زر) آغشته بود .   17. تیر درخت گز را در کمان آماده کشید و سر خویش را به سوی آسمان بلند کرد .   18. گفت: ای خداوند آفریننده خورشید و افزایش دهنده ی دانش و شکوه و قدرت .   19. تو جان پاک مرا می بینی و از قدرت من خبر داری و از فکر و اندیشه من خبر داری.   20. که تلاش فراوانی کردم تا اسفندیار از جنگ صرف نظر کند .   21.  تو میدانی که اسفندیار ظالمانه برخورد می کند و ادعای مردانگی می کند.   22. مرا به خاطر این گناهم (کشتن اسفندیار) کیفر و مجازات نکن؛ ای آفریننده ماه و ستاره .   23. رستم تیر گز را همان گونه که سیمرغ گفته بود در کمان قرار داد.   24. تیر را بر چشم اسفندیار زد و جهان در مقابل چشمان آن دلاور تیره و تار شد.   25. قامت اسفندیار خم شد و بر زمین افتاد و شکوه و عظمت پادشاهی از او رفت .     

 

  درس چهارم/ بازرگان و دزد 

  در شهر بغداد مردی زندگی می کرد که در آغاز جوانی به جستجوی کار افراد دزد می پرداخت و هر کجا سرقتی می شد وارد می شد و اموال سرقت شده را پیدا می کرد و به صاحب مال می داد. آن مرد در پایان زندگی از آن کار توبه کرد و به شغل پارچه فروشی پرداخت .در یکی از شب ها دزدی قصد مغازه ی او کرد. در آغاز شب خود را در پوشش و ظاهر صاحب مغازه در آورد و شمعی کوچک و دسته کلید ی که برای باز کردن در دکان آماده شده بود در آستین خود گذاشت و به بازار پارچه فروشان آمد و پاسبانی را که مامور نگهبانی بازار پارچه فروشان بود صدا کرد و در تاریکی شمعی به او داد. دزد گفت :شمع را روشن کن که برای من کار مهمی در مغازه پیش آمده است و دزد رفت و در مغازه را باز کرد. و زمانی که پاسبان شمع را آ ورد او به درون مغازه  رفته بود . دزد شمع را به گونه ای از دست نگهبان گرفت که نگهبان صورتش را ندید و چون دید که نگهبان مواظبت می کند  و به شک افتاده است بر جای صاحب مغازه نشست و دفتر حساب رسی مغازه که آن جا بود بر داشت و جلوی خود گذاشت و به خواندن آن مشغول شد.   نگهبان خیال کرد که در حال حساب رسی است. وقتی که شب به صبح نزدیک شده (شب به پایان رسید) به نگهبان گفت :باربری را صدا کن تا مقداری از این پارچه ها را با من به خانه برده و پولی به نگهبان داد. دزد به نگهبان گفت :من امشب به تو زحمت زیادی داده ام این پول را صرف مخارج زندگی خود کن. وقتی که مرد باربر رسید؛ آن دزد چهار بقچه پر از لباس های قیمتی  آماده کرد و روی هم چیده بود و باربر بارها را بر دوش گذاشت؛ و دزد در مغازه را بسته و از آنجا رفت.   وقتی که صبح شد صاحب مغازه آمد . زمانی که نگهبان صاحب مغازه را از دور دید. او را مورد شکر و سپاس قرار داد و به او گفت : بچه ها ی من با آن انعام که تو دیشب به من دادی شب خوشی را گذرانیدند . خداوند دارایی  تو را از فزون کند.   مرد پارچه فروش از گفتار نگهبان تعجب کرد اما چون مرد عاقلی بود هیچ جوابی به نگهبان نداد و در مغازه اش را باز کرد بسیاری از پارچه های با ارزشی که داشت در مغازه ندید . با زیرکی و اطمینان کامل جریان را فهمید و از خود هیچ عکس العمل و نگرانی نشان نداد و با صبر و برد باری کامل نگهبان را صدا کرد و از او پرسید : دیشب چه کسی این لباس ها را برداشت . نگهبان گفت : توبه من نگفتی که باربری بیاور که پارچه هایم را با من به خانه ام بیاورد؟ صاحب مغازه گفت : بله من گفتم اما چون هوا تاریک بود و من خواب آلود بودم نمی دانم که کدام باربر با من آمده بود برو آن شخص را نزد من بیاور . نگهبان باربر را پیدا کرد و نزد پارچه فروش (صاحب مغازه ) آورد . پارچه فروش در مغازه اش را بسته و زمانی که از محدوده بازار خارج شد. از مرد باربر پرسید که دیشب پارچه ها را همراه من کجا بردی چون دیشب مست و بی هوش بودم و اکنون از یاد برده ام . باربر جواب داد : به فلان ورودی آب از ورودهای رود دجله ملوانی تقاضا کردی و من او را حاضر کردم و از پیش تو رفتم .   پارچه فروش گفت : مرا به آن ورودی ببر و ملوان را به من نشان بده .مرد باربر ملوان را به پارچه فروش نشان داد . پارچه فروش با ملوان در کشتی نشسته و از او پرسید : که امروز برادرم با من پارچه ها از کدام مسیر رفت. ملوان گفت : از از فلان محل ورود آب ، پارچه فروش به او گفت : که مرا به آن محل ببر چون به آن محل با کشتی رسید .سوال کرد که کدام باربر آن پارچه ها را جابجا کرد. ملوان به او معرفی کرد . پارچه فروش گفت باربر را بیاور و او حاضر نمود . پارچه فروش پول اندکی به باربر داد و به او گفت :مرا به آن محلی ببر که امروز پارچه ها را با برادرم به آن جا بردی . باربر پارچه فروش را به مغازه ای که در دورترین نقطه رود و رو به رو صحرا قرار گرفته بود ببرد و گفت که پارچه ها را در این مغازه گذاشته است پارچه فروش با تلاش بسیار قفل در مغازه را باز کرد پارچه هایش به همان شکل و نشانی که بسته بود دید و مشاهده کرد گلیمی در آن خانه که بر روی ریسمانی آویزان کرده بودند . گلیم را برداشت و باز کرد لباس هایش را در گلیم پیچید و به باربر گفت :بردار. باربر بارها را بر دوش گرفته و به سوی محلی رفت که از آنجا آمده بودش و وقتی که از مغازه خارج شد . در راه با دزد رو به رو شد و دوزد با دیدن آن صحنه غمگین شد . اما اصلا به روی خود نیاورد و همراه آن دو (پارچه فروش و باربر ) راه افتاد و زمانی که به کنار رود رسیدند و باربر کمک خواست تا پارچه ها را داخل کشتی ببرد ، دزد به او کمک کرد و زمانی که پارچه ها را وارد کشتی کرد . دزد گلیم خود را بر داشت و به دوش گرفت و دزد گفت: ای برادر تو را به امان خدا سپردم و هر کدام از ما به حق خود رسیدیم و پارچه فروش مال خود را به سلامت باز گردانید.   

 

    درس هفتم / بردار کردن حسنک

  ب 1 ) در آغازفصلی از چگونگی اعدام کردن این مرد (حسنک ) خواهم نوشت سپس به اصل داستان می پردازم! اکنون که من این داستان را شروع می کنم. از این عده که من درباره ی آنها سخن می گویم یکی دو نفر زنده اند در گوشه ای  منزوی هستند و خواجه  بوسهل زوزنی چند سالی است که مرده است . و در آن دنیا گرفتار اعمالی است که در این دنیا انجام داده بود و ما با آن کاری نداریم - هر چند به من از او بدی رسید - به هر حال عمر من  شصت و پنج رسیده است؛ و به دنبال وی من هم باید بروم. در این کتاب تاریخی که می نویسم سخی نمی گویم که به طرفداری از شخص خاصی و بیهوده گویی کشیده شود و خوانندگان این نوشته بگویند :«این پیر مرد دروغ گو شرم نمی کند»، بلکه مطالبی خواهم نوشت که خوانندگان در آن نوشته با من هم عقیده و موافق باشند و سرزنشی نکنند .   ب2 ) این بوسهل زوزنی مردی بزرگ زاده و با عظمت و دانشمند و اهل ادب بود . اما بد خواهی و بد خویی در ذاتش استوارشده بود زیرا که در آفرینش خدا دگرگونی نیست و بد رفتاری او به گونه ای بود که هیچ گونه دلسوزی و مهربانی در وجود او نبود و پیوسته منتظر بود تا پادشاهی بزرگ و ستمگر بر یکی از خدمت کاران عصبانی شود . و او را آسیب برساند و بازداشت نماید (از کار بر کنار کند) آنگاه بوسهل زوزنی از گوشه ای بر می خواست و موقعیت را متناسب می شمرد و سخن چینی و بد گویی  می کرد  و بد گویی و رنج و عذاب زیادی به این خدمت کار می رسانید. (صفحه دوم)  و سپس ادعا می کرد که فلان خدمتکار را من بازداشت کردم- اگر کار بدی انجام داد به عاقبت بد رفتاری خود رسید اما عاقلان می دانستند که این طور نیست او بیهوده سخن می گوید و به ظاهر سری تکان می دارند و پنهانی برای بیهوده گویی او می خندیدند و می گفتند که وی بیهوده سخن میگوید، به جز استاد من بو نصر مشکان که نتوانست به او آسیبی بزند با همه ی نیرنگ های خود نتوانست نقشه ی خود را عملی بسازد و آنچه درباره وی می گفت نتوانست به آرزویش برسد زیرا تقدیر الهی با سخن چینی ها ی او موافق نبود و دیگر بو نصر مشکان مردی دور اندیش بود؛ در روزگار سلطان محمود- خدا از او راضی باشد – بدون آنکه کوچکترین خیانتی در حق او بکند .مطابق میل سلطان مسعود – خدا او را رحمت کند- رفتار می کرد. چون از شواهد می فهمید که او بعد از سلطان محمود پادشاه خواهد شد (تخت پادشاهی پس از پدر به وی می رسد) اما روش حسنک غیر روش بونصر مشکان بود زیرا که به میل و آرزوی سلطان محمد و رضایت خاطر سلطان محمود سلطان مسعود را اذیت کرد که آنها را نمی توان تحمل کرد. تا چه به پادشاه (سلطان مسعود) برسد . همان طور که جعفر برمکی و این دسته در روزگار هارون الرشید وزیری کردند  (شغل وزیری داشتند) سر انجام کار همه آنها مثل پایان کار  حسنک به مرگ انجامید . و بو سهل زوزنی با تمام مقام و ثروت و خدمت کارانش در مقابل حسنک  قطره ای آب در مقابل رود بود، امّا حساب فضل و دانش جداست (حسنک از نظر فضل و دانش از بوسهل  بر تر است) و ستم هایی که از  بوسهل به حسنک رسید، یکی آن بود که به عبدوس گفته بود: سلطان مسعود را  بگو که من هرچه می کنم به فرمان سلطان محمود می کنم ، اگر زمانی تخت پادشاهی به تو (سلطان مسعود) برسد حسنک  باید به دار آویخته شود. به ناچار زمانی که سلطان مسعود به پادشاهی رسید حسنک به دار آویخته شد و بو سهل زوزنی و بقیه چه کاره هستند ؟ زیرا که حسنک سر انجام بی باکی و دشمنی با سلطان مسعود را که انجام داده بود گرفتار شد.   ب 3 ) هنگامی که حسنک را از شهر بست به شهر هرات آوردند . بو سهل زوزنی او را به غلام خویش (خدمتکارش ) علی رایض سپرد و انواع تحقیرها و اهانت ها به حسنک  رسید زیرا هیچ گونه تحقیق و بازرسی وجود نداشت و انتقام ها و کینه جویی ها ی فراوان صورت گرفت و به همین سبب مردم علیه بوسهل اعتراض نمودند که انسان شکست خورده و از پا افتاده را می توان زد؛ اما مردانگی آناست که گفته اند: در زمان قدرت و توانندی عفو و گذشت کردن را پیشه خود بسازید.   ب 4) وقتی که سلطان مسعود خداوند از او خشنود باد – از هرات عازم بلخ شد، علی رایض حسنک را دست بسته می برد مخفیانه از اعمال و رفتار ناشایسته و دشمنی و ظلم و ستم نسبت به خنک انجام داد، هر چند علی رایعنی پنهانی به من گفت- که «هر چه که بوسهل  دستور داده بود از رفتار ناپسند در مورد این مرد، از هر ده تا یک نمونه علیه حسنک به کاربردم و خیلی واهمه داشتم.» و بوسهل در شهر بلخ سلطان مسعود را تحریک کرده که ناچار حسنک را باید اعدام نمود و سلطان مسعود از بس که صبور و بخشنده بود، در مقابل او سکوت اختیار کرد.   ب 5) و متعمد عبدوس گفت : بعد از مرگ حسنک روزی از استادم شنیدم که سلطان مسعود، به بو سهل گفت : برای اعدام حسنک دلیل و بهانه ای باید داشت. بو سهل گفت: «چه دلیلی از این بزرگتر که او قرمطی (پیرو فرقه اسماعیلی) است و از خلیفه فاطمی مصر خلعت و پاداش گرفته است تا خلیفه بغداد امیر محمد را که خداوند او را حفظ کند آزار دهد و نامه نگاری و مکاتبه از سلطان محمود قطع کرد و اکنون نیز آن سخن می گوید و در خاطر سلطان (مسعود) هست که در شهر نیشابور بود، فرستاده ی خلیفه آمد و جامعه (لباس) آورد و فرمان و پیغام در این باره چگونه بود. باید دستور خلیفه را در این زمینه رعایت کرد» سلطان مسعود گفت: «باید در این مورد فکر کنم.»   ب 6) و بعد از این با استادم (بو نصر مشکان) خلوتی کرد .او این گونه بیان کرد که در آن خلوت چه چیزهایی مطرح شد .استادم گفت : که سلطان مسعود مرا از موضوع حسنک سوال کرد، پس از جریان  خلیفه عباسی پرسید و سوال کرد که نظر شما در مورد دین و عقیده و خلعت  گرفتن (لباس گرفتن) حسنک از مصریان چیست؟ من سخن آغاز کردم و رفتن حسنک به حج را بیان کردم تا زمانی که از مدینه در راه شام به وادی القری برگشت و خلعت مصری بنا به ضرورت گرفت و ازموصل  راهش را عوض کرد و به بغداد بر نگشتن و خلیفه ناراحت شد که همانا به دستور سلطان محمود است  همه را به طور کامل شرح دادم. سلطان مسعود گفت : که در این مورد گناه حسنک چیست که اگر از راه صحرا ی عربستان می آمد . آن جماعت  را به کشتن می داد؟ گفتم همین طور بود  اما برای خلیفه به چند شکل گزارش داده اند تا کاملا رنجیده خاطر شد و ناراحت و خشمگین شد و حسنک را  قرمطی نامید . و در این مورد نامه ها نوشته شد و رفت و آمد ها صورت گرفته است. سلطان محمود همان طور که لجاجت و سر سختی و دشمنی وی اقتضا می کرد .روزی گفت: «باید به آن خلیفه ی نادان و کم عقل نامه نوشت و گفت که من به خاطر عباسیان در همه جا ی جهان به تعقیب و جستجوی قر مطیان هستم و اگر قرمطی بودن کسی ثابت شود اعدام می گردد و اگر بر من ثابت شود که حسنک قرمطی است، خبر به امیر محمود می دادند که در مورد او چه کار باید بکنیم. من او را پرورش دادم و با خانواده ی من یکی است و اگر او قرمطی  باشد من هم قرمطی هستم.» به عدالت خانه برگشتم و همان گونه که حاکمان نامه می نویسند  نامه ای نو شتم و سر انجا م پس از رفت آمد بسیار قرار شد آن خلعت  که حسنک گرفته بود  و همه چیز های  تازه و کم یا بی که  برای سلطان محمود فرستاده بود، با فرستادن به بغداد بفرستد تا سوخته و نابود گردد.   و زمانی که فرستاده برگشت. سلطان پرسید که: «آن هدایا را درکدام  محل سوزاندند؟» زیرا امیر از این که خلیفه، حسنک  را قرمطی خوانده بود بسیار رنجیده شده  بود. با وجود آن، در پنهانی ترس و جانب داری در خلیفه شدت می گرفت تا زمانی که سلطان محمود مرد. من همه  ی چیز هایی را که روی داده بود  به طور کامل بیان کردم گفت: فهمیدم.   ب7) البته بوسهل بعد از این مجلس باز هم بیکار ننشست و به تحریک سلطان مسعود پرداخت . روز سه شنبه 27 صفر همین که همه چیز مهیا شد. سلطان به خواجه بونصر گفت: «باید در تالار انتظار بنشینیم زیرا حسنک را به آن جا همراه با قضات و شاهدان عادل می آورند تا آن چه را که  حسنک خریده است، تماماً به نام ما  (سلطان مسعود) نوشته شود و حسنک نیز گواهی دهد. خواجه احمد گفت: چنین کاری انجام می دهم: و به تالار رفت و بزرگان و رئیس دیوان و نویسندگان و بوسهل زوزنی به آنجا آمدند. و سطان مسعود، دانشمند آگاه و فرمانده لشکر، و نصر خلف را به نمایندگی به آنجا فرستاد، و قضاتی از بلخ و ثروتمندان و دانشمندان و فقهای دینی و شاهدان عادل و تصدیق کنندگان گفتار در آن مجلس گرد آمده بودند . همین که زمینه ی کار فراهم شد (آماده شد)- من که ابولفضل هستم وعده ای که در بیرون تالار روی سکوها نشسته بودند همگی انتظار ورود حسنک بودیم- یک ساعت طول کشید، سر انجام حسنک بدون بند و زنجیر ظاهر شد، لباس و بالا پوشی تیره و کهنه (سیاه و تقریبا کهنه)، قبا و عبایی بسیار پاکیزه و عمامه نیشابوری کهنه بر سر مرتب شده (مرتب کرده ) و کفش های میکاییلی تازه در پا داشت و موهای سرش مرتب و صاف که کمی از زیر عمامه نمایان بود و نگهبان زندان و علی رایض و افراد بسیاری از هر گروه. او را به تالار بردند و تا نزدیک نماز ظهر ماند .سپس او را بیرون آوردند و دوباره به زندان بردند و به دنبال  وی قاضی و فقیهان بیرون آمدند. همین قدر شنیدم که دو نفر به هم می گفتند: «چه کسی خواجه بو سهل را به این کار برانگیخت؟ که آبرو خود را برد.» به دنبال همه، خواجه احمد هم با بزرگان بیرون آمد و به خانه ی خویش برگشت.   8 ب ) و نصر خلف دوست من که آن جا حاضر بود. از او سوال کردم که چه اتفاقی افتاد ؟ نصر خلف گفت وقتی که حسنک آمد، خواجه احمد از جای خود بلند شد؛ چون او اینگونه  به حسنک احترام گذاشت، دیگران همه از جایشان خواسته یا نا خواسته بلند شدند . بوسهل زوزنی نمی توانست خشم و غضب خود را پنهان کند؛ نیمه تمام با  اکراه   بلند شد و از زیر خشم زیر لب غرغر میکرد. خواجه احمد به او  گفت: «تو هیچ کاری را درست انجام نمی دهی. بوسهل  به شدت خشمگین شد، و خواجه احمد، هر چه خواست حذف حسنک پیش او بنشیند به وی اجازه نداد و در دست راست من، (منظور ازمن نصر خلف) نشست و بر سمت راست خود بو نصر مشکان را نشاند و بو سهل در سمت چپ خواجه احمد نشست و از این عمل هم بو سهل بیشتر عصبانی شد.   ب9) و خواجه احمد رو به حسنک کرد و گفت: حسنک چگونه ای و روزگار را چگونه سپری میکنی؟ حسنک گفت خدا را شکر خواجه احمد گفت : ناراحت و نگران نباش که این گونه رنج ها برای انسان های بزرگ پیش می آید، باید آن چه خواست خداوند است اطاعت نمود . زیرا تا جان در بدن است امید صد هزار را حتی فراغت و گشایش در کار وجود دارد. بو سهل تاب و تحمل اش تمام شد.بو سهل گفت: برای خواجه احمد چه فایده ای دارد که چنین سگ قرمطی که او را به دار خواهد آویخت به فرمان خلیفه بغداد، خواهد کشت این گونه سخن بگوید؟ خواجه احمد با خشم به بوسهل نگاه کرد. حسنک گفت: «نمی دانم سگ کیست . همه ی مردم خانواده  من و آنچه که به من تعلق دارد از وسایل زندگی و بزرگی و ثروت، مرا می شناسند. عمری را به نعمت و کار های بزرگ پشت سر گذاشتم و پایان کار همه ی انسان ها مرگ است. اگر اکنون زمان مرگ من فرا رسیده است (باشد)، هیچ کس نمی تواند از آن مانع شود که مرا به دار بیاویزند یا به شکل دیگری بکشند، زیرا من بزرگتر از امام حسین(ع) نسیتم! این خواجه بوسهل که این گونه در حق من سخن می گوید در گذشته در شعر خویش مرا به مدح و ستایش کرده است و پشت در خانه من ایستاده است، خلف اما سخن قرمطی جدا از این مطلب است، و همه می دانند که قبلا به اتهام قرمطی بودن او بازداشت شده بود نه من. اما در مورد خود از این چیز ها نمی دانم.»   ب 10) بوسهل عصبانی شد و فریاد زد  و می خواست فحش  دهد، خواجه احمد بر سرش فریاد کشید و گفت :این مجلس شاه که ما نشسته ایم هیچ احترامی در آن نیست؟ ما برای انجام کاری در این جا جمع شده ایم؛ و  بعد از انجام کار، هرچه می خواهی بکن این مدت 6،5 ماه است  که اسیر شماست. بوسهل سکوت کردی و تا آخر مجلس سختی نگفت .   ب 11 ) و دو سند نوشته بودند و تمام اسباب و اموال و املاک حسنک را به نام  سلطان مسعود ثبت کردند و یکایک زمین ها یا املاک را در حضور حسنک جدا جدا می خواندند و حسنک با میل و رغبت  به فروش آنها اقرار می کرد و مقدار پولی را که معین کرده بوند دریافت نمود و افراد حاضر شهادت دادند  و حاکم در مجلس به ثبت رسانید و دیگر قاضی ها نیز، (هم بدین گونه نوشتند) چنان که در نظایر آن موسوم است. همین که کار به پایان رسید، به حسنک گفتند وقت باز گشت می باشد و حسنک نگاهی به خواجه احمد انداخت و گفت: «خداوند عمر خواجه را زیاد کند. در دوران سلطان محمود و به دستور او سخنان بیهوده ای درباره خواجه احمد می گفتیم که ساختگی و نادرست بود . چاره ای جز اطاعت نداشتیم . شغل وزارت را به زور به من سپرند و کار من وزارت نبود  من درباره خواجه احمد قصد و گمان بدی نداشتم و با وابستگان شما به مهربانی رفتار می کردم. و آن گاه گفت: «من اشتباه کردم و سزاوار هر نوع مجازاتی هستم که شاه دستور دهد اما خداوند یکتا با من است (مرا تنها رها نکرد) و آماده مرگ هستم، به زن و فرزند انم می اندیشم و امیدوارم خواجه احمد از من راضی باشد (مرا حلال کند.)» و سپس گریه کرد و از حاضران برای او ناراحت بودند و خواجه احمد به گریه افتاد و گفت: «من تو را بخشیدم نباید این گونه ناامید باشی زیرا ممکن است کارها بهتر شود.»   ب 12 )پس حسنک بلند شد و خواجه احمد و جماعت حاضر بلند شدند و وقتی همه بر گشتند و رفتند خواجه بوسهل را سخت سر زنش کرد و بو سهل عذر خواهی کرد و گفت: نمی توانستم جلو ی خشم خودم را بگیرم. و هرچه آن جا اتفاق افتاده بود فرمانده اشکر و دانشمند آگاه به سلطان مسعود گزارش دادند و سلطان مسعود، بو سهل را صدا کرد و بسیار او را سرزنش کرد (گوشمالی داد) وگفت فرض کنم که به خون این مرد (حسنک) تشنه هستی (با او دشمنی داره)؛ اما احترام وزیر ما را می بایست نگه می داشتی. بو سهل گفت: «از آن گستاخی که حسنک در زمان سلطان محمود در هرات با پادشاه کرد یادم می آمد و نمی توانستم بر خشم خود مسلط شوم و دیگر چنین خطا و لغزشی صورت نخواهد گرفت (دیگر چنین اشتباهی رخ نمی دهد.)   ب 13 ) و این را از خواجه عیید عبدالرزاق شنیدم شبی که فردای آن حسنک  را به دار می آویختند، .بوسهل هنگام نماز شب نزد پدرم (خواجه احمد )آمد پدرم پرسید : چرا آمدی ؟ بوسهل گفت :از این جا نخواهم رفت تا زمانی که خواجه احمد بخوابد که مبادا در  مورد عفو حسنک نامه ای به سلطان بنویسید. پدرم (خواجه احمد) گفت: نوشتم اما شما آن را نزد شاه نابود کرده اید و بسیار کار بدی است» سپس به مکان خوابش رفت.   ب 14 ) و آن روز آن شب، نقشه ی به دارکردن حسنک را می اندیشیدند و دومرد را به شکل قاصد آراستند و چنین وا نمود کردند که آن ها از بغداد آمده اند و نامه ی از خلیفه عباسی آورده اند که حسنک جزء گروه قرمطیان است و او باید بر بالای دار رود و سنگ سار شود تا بار دیگر هیچکس بر خلاف عقیده ی خلفا لباس مصری نپوشد و حجاج را در آن سرزمین نبرد.   ب 15 )وقتی که مقدمات کار ها آماده شد، و روز بعد، چهارشنبه، دو روز مانده از ماه صفر، سلطان مسعود سوار بر اسب شد و به  قصد شکار و شادی سه روزه، با هم نشیمان و نزدیکان درگاهش و نوازندگان به خارج از شهر رفت و در شهر به داروغه یا قائم مقام شهر دستور داد که اطراف نماز گاه شهر بلخ دار اعدام را در پایین شهر نصب کنند. همه ی مردم به سوی آن محل سرازیر شدند. بو سهل سوار اسب شد و تا نزدیکی چوبه دار آمد و بر روی تپه بلندی ایستاد و سواران همراه پیاده رفته بودند تا حسنک را به پای چوبه دار بیاورند . وقتی که حسنک را از سمت بازار عاشقان آوردند و به وسط شهر رسید . میکاییل که اسبش را در آن جا متوقف کرده بود (نگه داشته بود)، به استقبال حسنک آمد و به حسنک فحش های زشتی داد. حسنک به وی نگاه نمی کرد و هیچ جوابی هم نداد. همه ی مردم به خاطر این حرکت زشت و آن سخنان زشتی که گفته بود نفرینش کردند و بعد از مرگ حسنک بلاهای فراوانی و درد و رنج فراوانی را متحمل شد و اکنون زنده است و مشغول عبادت کردن و خواندن قرآن است- وقتی که دوستی کار زشت انجام میدهد چاره ای جز برملا کردن و آشکار نمودن نیست- حسنک را به پای دار آوردند؛ از پیش آمد بد به خدا پناه می برم، و دو قاصد را آورده بودند و چنین وا نمود میکردند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان هم قرآن می خواندند به حسنک دستور دادند که لباسش را درآورد، حسنک نخست دست خود را به زیر پیراهن برد و بند شلوارش را محکم کرد و پارچه های شلوار را محکم بست و لباس و بالا پوش و پیراهن را بیرون آورد و به دور انداخت و برهنه با شلوار ایستاد  دست روی دست گذاشته بود، بدنش مثل نقره سفید بود و چهره یا صورتش مثل صد هزار محبوب زیبا رو زیبا بود و همه مردم به خاطر اعدام حسنک گریه می کرند. کلاه جنگی با پوشش آهنی آورده اند و آن  را مخصوصا کوچک انتخاب کرد بودند که تمام سر او را نپوشاند فریاد زدند که تمام سر و صورت او را بپوشانید تا سنگ  سرش را از بین نبرد چون می خواهیم سرش را به بغداد نزد خلیفه عباسی بفرستیم، و حسنک را همچنان نگه داشته بودند و او لبش را حرکت میداد و چیزی زیر لب می گفت، تا کلاه آهنی بزرگتری آوردند.   ب16) و در این زمان، احمد لباس دار، سواره آمد و روبه حسنک کرد و پیامی به او رسانید و گفت پادشاه بزرگ (سلطا ن مسعود) می گوید: «که این آرزوی تو می باشد که گفته بودی وقتی به پادشاه رسیدی (منظور سلطان مسعود)، من حسنک  را اعدام کن . ما (سلطان مسعود) می خوا ستیم تو را ببخشیم، اما خلیفه عباسی نو شته است که تو قرمطی شده ای و تو (حسنک ) را به امرا و به دار می آویزند.»   ب- 17) حسنک در مقابل این سخن حرفی نزد (جوابی نداد)، سپس، با کلاه آهنی بزرگتری که آورده بودند، سر و صورت او را پوشانیدند. سپس به او دستور دادند که: بدو. سخنی نگفت و به آنها توجهی نکرده مردم گفتند: «شرم نمی کنید می خواهید مردی را اعدام کنید به حالت دویدن به پای دار ببرید؟» نزدیک بود که شورشی بزرگ بر پا شود. سواران بسوی مردم حمله ور شدندو آن شورش را خا موش کرند.   ب 18) و حسنک را به پای دار بردند و به جایگاه اعدام رسانیدند؛ او را سوار اسبی  (دار اعدام) کردند که هرگز سوار نشده بود و جلاد حسنک را مکحم بست. و فریاد زدند که به سویش سنگ بیندازید کسی  دست به سنگ نمی برد  و همه از شدت ناراحتی بسیار گریه می کردند؛ مخصوصا مردم نیشابور بیشتر گریه میکردند . آنگاه به تعدادی او باش پول دادند که سنگ پرت نمایند ولی حسنک بیش از این بود زیرا جلاد ریسمان به گلو یش انداخته و آنرا محکم بسته و حسنک  را خفه کرده بود   ب 19 ) زندگی و روزگار  حسنک و سرگذاشت او همین است که بیان گردیده و سخن حسنک – که خداوند بر او رحمت کند– پیو سته این بود که می گفت دعای مردم نیشابور مرا نجات می دهد اما نجات نداد. و املاک و وسایل زندگی و طلا و نقره و سرمایه فراوان به حال او فایده ای نداشت. حسنک مرد و جماعتی که این نیرنگ را ترتیب داده بود همه مردند – خداوند همه را رحمت کند- و این قصه با عبرت های فراوان است. و این همه و سایل دعوا و دشمنی را که به خاطر مال دنیا کردند همه رها کردند و خودشان رفتند . چه انسان نادانی است که به دنیای فانی دل می بندد زیرا که این دنیا  نعمتی می دهد باز به شیوه ی زشت تری باز می گردد .   ب 20 ) هنگامی که از کار اعدام حسنک آسوده شدند، همگی از پای چوبه دار باز گشتند و حسنک بر با لا ی  دار تنها ماند ؛ همان طور که به تنهایی از مادر متولد شده بود. و بعد از آن از ابو الحسن حر بلی– که دوست من و از نزدیکان بو سهل بود – شنیدم که گفت یک روز با بو سهل بودم، مجلسی بسیار زیباتریین کرده بود و خد متکاران زیاد ایستاده بودند و نو ازگان و خوانندگان در ان مجلس جمع کرده بود. مخفیانه گفته بود که سر حسنک را پنهانی از ما در آن مجلس آورده بودند و در ظرفی در بسته نگه داشته بودند . سپس بو سهل گفت: «میو ه ی نو رسیده (نو در آمده) آورد اند، از آن بخوریم.» همگی در جواب گفتند: «آری می خوریم». دستور داد: «آن ظرف در بسته را بیآورید.» آن ظرف را آوردند و سرپوش (درپوش ) را از آن بر داشتند. وقتی که سر حسنک را در آن دیدیم، همگی شگفت زده شدیم و من از حال برفتم و بو سهل مرا مورد تمسخر قرار داد و من روز بعد در خلوت او را بسیار سرزنش  کردم؛ به من گفت: «ای ابوا لحسن حر بلی، تو مردی بسیار ترسو هستی ،  دشمنان را باید این گونه گشت». و همه از این مو ضوع با خبر شدند و دیگر مردم  بو سهل را مورد سرزنش و لعنت قرار دادند.   ب21 ) و روزی که حسنک  را به دار آویختند  استاد من بو نصر مشکان چیزی نخورد و بسیار غمگین و متفکر بود ؛چنانچه هیچ زمانی او را این طور ندیده بودم و می گفت: «در چنین زما نه ای چه امیدی برای زیستن انسانها وجود دارد؟» و خواجه احمد حسن هم اینگونه بود و بر سر کار نرفت .   ب 22 ) و حسنک نزدیک هفت سال روی چوبه دار باقی مانده بود؛ چنانکه گوشت بدنش همه نابود شد و خشک گردید ، بطوری که اثری از او باقی نماند تا به موجب حکمی از شاه اسکلت حسنک را از دار پایین کشیدند و دفن نمودند. طوری که کسی نفهمید سر او کجا ست و تنش کجاست.    (ب23 ) و مادر حسنک زنی شجاعی بود. چنانچه شنیدم که مو ضو ع اعدام پسرش را دو سه ماهی برایش نگفته بودند . و زمانی که شنید گریه و زاری نکرد- آن گونه زنان گریه می کنند- بلکه با وقار بی صدا گریه می کرد؛ طوری که دیگران با دیدن او به شدت گریه می کردند . آن گاه می گفت: «پسرم انسانی بسیا ر بزرگ و با شرفی بود! که پادشاهی چون سلطان محمود این دنیا را به او داد (منظور وزیر سلطان محمود بود) و پسرش سلطان مسعود آخرت را نصیب او کرد (منظورسلطان مسعود او را گشت)». و مادر حسنک به زیبایی برای فرزندش عزاداری کرد و هر انسانی خردمندی که می شنید مادر حسنک را تحسین می کرد  و به درستی که چنین چیزی شایسته او بود. و شاعری از مردم نیشابور در مرگ حسنک به یاد او چنین مرثیه ی سو گواری سرود:   بیت اول : به این دلیل سر حسنک را از تنش جدا کرد ند که او از همه برتر و شایسته تر بود و وجود او مایه ی زینت زمان و حرمت مملکت بود .   بیت دوم : او از هر دین و مسلکی که پیروی می کرد سزاوار نبود که از تخت وزارت به دار مرگ آویخته شود . 

 

درس هشتم/ داستان شیر و گاو  

 ب 1)  بازرگان ثروتمندی بود و فرزندان او بزرگ شدند و از یادگیری کار و حرفه ای خود داری می کردند و اموال پدر را بدون برنامه مصرف می کردند و در خرج آن زیاده روی می کردند .پدر پند و نصیحت کردن آنها را بر خود واجب و میان نصیحت به آنها گفت که ای فرزندان من، مردم دنیا، در طلب سه چیز هستند و نمی توانند به آن دست پیدا کند مگر آنکه چهار خصلت داشته باشند؛ اما آن سه چیزی که همه دنبال آن هستند عبارت از زندگی راحت، مقام بلند، و کسب رضایت خداوند و پاداش آخرت و آن چهار چیز که می توان بوسیله ی آنها اهداف اول رسید، ذخیره کردن مال از راه درست و حفظ آن و بخشش مال در مورد آنچه که به مصلحت زندگی اهل خانواده و ذخیره ی آخرت منتهی میشود و نگهداری نفس از دفع بلاها به آن حد که از توان آدمی بر آید و هر کس یکی از این چهار خصلت را نادیده بگیرد (بی اعتنایی کند)،  گردش ایام، سختی هامانع از رسیدن به آرزوهای قرار می دهد.   ب2) پسران بازرگان به پند های پدر گوش دادند و منانع آن را به درستی دریافتند. و برادر بزرگ آنها روی به تجارت آورد و به سفر های دور دست رفت و دو گاو به نام های شنزبه و نندبه به همراه او بودند. و در مسیر عبور به باطلاقی رسیدند؛ شنزبه در داخل آن گیر کرد، با چاره اندیشی او را نجات دادند. در آن لحظه شنزبه قدرت حرکت نداشت. بازرگان مردی را برای مراقبت از آن گاو گذاشت که از حال او مرافبت نماید؛ و زمانی که توانایی اولیه را بدست آورد پشت سر بازرگان حرکت کند . مرد مراقب یک روز ماند، خسته شد و شنزبه را همان جا رها کرد و خود رفت و زمانی که به بازرگان رسید گفت: گاو مرُد.   ب3) و شنزبه به مرور زمان، بهبود یافت و در جستجو چرا گاهی می گشت تا این که به چمن زاری رسید که پر از سبزه ها و گیاه خوشبو بود . وقتی مدتی در آن چرا گاه پر  علف گذرانید و نیرو گرفت، و ناسپاسی نعمت خود خواهی و مستی به او راه یافت و با خوشحالی آمیخته با غرور نعره بلند و وحشتناکی بر آورد. و در اطراف  آن چمن زار شیری بود و در اطراف آن حیوانات و درندگان گوناگون زندگی می کرد، همه از فرمان شیر پیروی می کردند و شیر هرگز گاوی ندیده بود و صدایش را تا آن زمان نشنیده بود. وقتی که صدای گاو را شنید، ترسی سراسروجودش را فرا گرفت اما بخواست دیگر حیوانات بدانند که او می ترسید؛ از ترس یک جا ساکن بود (خشکش زده بود) و اصلا حرکتی نکرد.   ب4) و در میان پیروان شیر دو شغال به نام های کلیله ودمنه زندگی می کرد ند که هر دو از هوشیاری و زیرکی بسیاری بر خودار بودند. دمنه  طمع کار تر و والا تر بود و به برتری می اندیشید، از کلیله پرسید: نظر تو در مورد شاه که بر جای خود  ایستاده و شادی از خود نشان نمی دهد چیست؟ کلیله گفت: تو در این مورد چه کار داری؟ ما در درگاه این پادشاه زندگی راحتی داریم و غذایی می خوریم از این فکر و سخن بگذر.   ب 5 ) دمنه گفت: هر کسی که به پادشاه نزدیک شود برای سیر کردن شکم نیست زیرا شکم را می توان به هر وسیله سیر نمود. فایده نزدیکی به پادشاهان رسیدن به مقام بلند و نگهداری دوستان و سرکوب دشمنان است .   ب6 ) کلیله گفت :آنچه گفتی شنیدم؛ اما خرد مندانه توجه کن و بدان که هر دسته و قوی مقام و منزلتی دارند و ما آن جماعتی نیستیم که برای این مقام ها ساخته و آماده شویم و بتوانیم به آن دسته برسیم.   ب 7) دمنه گفت :درجات بین صاحبان جوانمردی و افراد اهل همت مشترک و مورد اختلاف است. آن کس که از وجودی ارزشمند برخودار است خود را از درجات پست به مقامی بلند میرساند و هر کس که از اندیشه سست و عقل اندک و ناقص سود می برد از مقام و درجه ی به مقام بلند بی ارزش سقوط می کند.   ب 8) کلیله گفت: این خردمندی که تو فکر می کنی چیست؟    ب 9 ) دمنه جواب داد من می خواهم در این زمان خود را به شیر نشان  دهم زیرا دچار تردید و سرگشتگی شده است و با نصیحت و راهنمایی به او آرامش می رسد به این وسیله خود را به او نزدیک کرده و منزلت و مقامی پیدا می کنم   ب 10) کلیله گفت : تو از کجا می دانی که شیر سر گشته و آشفته است ؟   ب11 ) دمنه گفت : با عقل و زیرکی خود نشانه های ترس و وحشت را در شیر می بینم و انسان خردمند با دیدن ظاهر، به باطن افراد پی می برد.   ب12) کلیله گفت: چگونه نزد شیر مقام و منزلتی بدست می آوری؟ زیرا تو در خدمت  هیچ پادشاه نبودی و آداب و رسوم آن را نمی دانی .   ب13)  دمنه گفت: وقتی مردی از دانایی و توانایی برخوردار باشد . از انجام دادن کار بزرگ و بدوش کشیدن مسولیت سنگین اظهار عجزو ناتوانی نمی کند.   ب14) کلیله گفت : خداوند بلند مرتبه خوبی و درستی این کار بزرگ را اگر مخالف آنم امیدوارم به خیر و نیکی و تندرستی.   ب15) دمنه رفت و به شیر سلام کرد . شیر او را صدا کرد و از او پرسید :کجا هستی؟ دمنه گفت : بر درگاه سلطان جنگل ساکن شدم و درگاه سلطان را قبله نیازها و نهایت امید و آرزوی خویش قرار داده ام و منتظر هستم که کاری پیش اید و من آن را  با عقل و دانش انجام دهم .   ب16) وقتی شیر سخنان دمنه را شنید، به طرف نزدیکان خویش رفت و گفت : انسان هنرمند و جوانمرد اگر چه از مقامی کوچک و دشمنی فراوانی برخوردار باشد، عقل و جوانمردی (انصاف) او باعث می شود تا در میان دیگران مشخص گردد (به شهرت برسد)، مثل شعله آتش که اگر صاحب آتش خواهان آن باشد که کم بسوزد ولی آتش به طبع خود بیشتر می شود می سوزد و شعله ور می شود. و دمنه با شنیدن سخنان شیر خوشحال شد و گفت: لازم است که همه ی خدمتکاران و نزدیکان شاه هر نظر و راهنمایی که در اندیشه دارند ارائه دهند آنچه که باعث نگرانی او می شود، او را نصیحت کنند و اندازه ی خردمندی خود را به شاه نشان دهند، زیرا تا شاه پیروان خود را به درستی نشناسد و از توان و کارایی و پاک سرشتی آنان با خبر نباشد، نمی تواند از وجود آنها سود ببرد و نمی تواند در انتخاب آنان به درستی فرمان صادر کند.   ب17) وقتی که دمنه این سخنان را بیان کرد، شگفتی شیر نسبت به او بیشتر شد از آن رو به پرسش های شیر به نرمی و درستی پاسخ می گفت و فراوان شیر را می ستود و خود را به او نزدیک کرده و کاملا صمیمی شدو دمنه از روی فرصت طلبی از شیر پرسید: مدتی است که شاه را بر یک جای ساکن و به دور از هرگونه شادی و نشاط می بینم، دلیل این همه افسردگی چیست؟ شیر می خواست که ترس و وحشت خود را از دمنه پنهان کند. در همین موقع، شنزیه صدای وحشتناکی برآورد و آن صدا شیر را از حالت طبیعی خارج کرد و به حدی او را ترساند که از خود بیخود شده و اختیار خویش را از دست داد و به ناچار اسرار خود را با دمنه در میان گذاشت و گفت: علت ترس و من همین صدایی است که می شنوی. نمی دانم این صدا از کجاست؛ اما فکر می کنم که صاحب این صدا هم مثل صدایش پرزور و قدرتمند است. اگر این گونه باشد اقامت ما در این مکان شایسته نیست.   ب 18) دمنه گفت: شایسته نیست سلطان به خاطر صدایی جایگاه خویش را ترک کند و از سرزمین انس گرفته ی خویش دور شود.اگر اجازه بفرمایید من بروم و صاحب این صدا را به این جا بیاورم تا جزء خدمتکاران و غلامان حلقه به گوش سلطان شود. شیر از گفتار دمنه شادمان شد و دستور داد تا شنزبه را به حضور شیر بیاورد. دمنه به نزد گاو آمد و بدون هیچ ترس و تردید با او به سخن گفتن پرداخت و گفت: مرا شیر فرستاده و دستور داده است که ترا نزد او ببرم. گاو گفت: این شیر کیست؟ دمنه پاسخ داد: پادشاه حیوانات. وقتی که گاو نام سلطان جنگل را شنید، ترسید. به دمنه گفت: اگر به من جرات بدهی با تو می آیم. دمنه با او عهد و پیمانی بست هر دو به سمت شیر حرکت کردند.   ب 19) وقتی که دمنه وگاو به نزد شیر آمدند، شیر از گاو به گرمی احوال پرسی کرد و از او پرسید: چه زمانی به این سرزمین آمده ای و دلیل آمدنت چه بوده است؟گاو سرگذشت خود را برای شیر تعریف کرد. شیر به او گفت که تو در این سرزمین اقامت کن و از لطف و مهربانی و نیکی و بزرگواری ما نصیبی ببر.گاو شیر را مورد ستایش و احترام قرار داد و با کمال میل آماده ی خدمت شد.شیر گاو را به خود نزدیک و صمیمی کرد.و در بزرگداشت و دوستی با او هیچ کوتاهی نکرد. تا این که بیش از همه ی نزدیکان شیر محترم و عزیز شد.   ب 20) وقتی که دمنه دید که شیر چگونه گاو را مورد محبت و خوش آمدگویی قرار داده است مضطرب و پریشان. پیش کلیله رفت و گفت:ای برادر اندیشه ضعیف و ناتوانی مرا می بینی؟ من در پی آسایش شیر بودم، و از بدست آوردن مقام برای خودم غافل شدم. و این گاو را به حضور شیر آوردم اکنون او به ارج و مقام و بزرگی رسیده است و من ارزش و درجه ی خود را از دست داده ام. حالا تو راه نجات مرا در چه می بینی؟ کلیله گفت: تو بیرو اندیشه ی تو چیست؟   ب 21) دمنه گفت:در این اندیشه هستم تا با نیرنگ های مختلف شیر را منصرف کنم.   ب22) کلیله گفت:اگر می توانی گاو را بکشی به گونه ای که مشکلی متوجه شیر نشود (شیر متوجه و ناراحت شود)، راهی دارد (این کار موجه است) و اما اگر آسیبی متوجه شیر شود، مواظب باش که به آن کار اقدام نکنی. و اینگونه سخن، را به پایان بردند (به این نتیجه رسیدند) و دمنه از دیدار شیر خودداری کرد. تا این که روزی موقعیتی پیدا کرد و مثل آدم مصیبت دیده ای پیش شیر رفت. شیر گفت: مدتی است که تو را ندیده ام؛ امیدوارم که خیر باشد.   ب23) دمنه جواب داد:آری.شیر گفت:بگوی.دمنه گفت:باید این موضوع را در خلوت و محرمانه بگویم. شیرگفت: اکنون زمان گفتن است.زود بگو زیرا نباید در کارهای مهم تاخیر کرد و آدم عاقل و دانا کار امروز را به فردا نمی اندازد.   ب24) دمنه گفت:انسان عاقل چاره ای جز بیان حق ندارد، زیرا هرکس که پندی را از پادشاه مخفی نگه دارد و از تقاضای کمک و بیان حاجت از دوستان خودداری کند. بر خود رنج روا داشته و به نفس خود خیانت کرده است.   ب25) شیر گفت: صداقت و امانت داری تو بر ما مشخص است و آثار و نشانه های امانت داری از ظاهر تو آشکار است.پس آنچه تازه اتفاق افتاده است، بگو.   ب26) دمنه گفت: شنزبه با بزرگان لشکر و فرماندهان خلوت کرده و از هر یک به نوعی دلجویی نموده است ، و گفت که «شیر را آزمایش کردم و زور و توان او را دریافتم و به توان اندیشه و فکر او پی بردم و در هر یک از آنها نقص و ناتوانی تمامی مشاهده کردم». پادشاه در نیکو داشت آن گاو نمک نشناس خائن زیاده روی کرد. تا آنکه کله اش پر از باد شد (غرور و سرکشی در سرش پر شد)   ب27) وقتی که حیله گری دمنه شیر را تحت تأثیر قرار داد شیر گفت : نظرتو در این مورد چیست؟ دمنه گفت: وقتی که کرم نابود کننده در دندان افتاد، تنها راه درمانش کندن آن است. شیر گفت: من از نزدیک شدن به گاو کراهت دارم و این امر را زشت می دانم . کسی را نزد گاو می فرستم و جریان را به او می گویم و به او اجازه می دهم تا هر کجا که می خواهد برود . دمنه فهمید که اگر این موضوع را با گاو در میان بگذارد، فوراً دروغ و حیله گری او آشکار می شود .     ب28) وقتی که دمنه از تحریک شیر خاطر جمع شد و فهمید که آتش فتنه را در جان شیر بر افروخته است . تصمیم گرفت که نزد گاو برود و او را هم مثل شیر فریب دهد. به شیر گفت: که من به ملاقات گاو می روم و از اسرار درون او آگاه می شوم؟ شیر اجازه داد . دمنه مثل آدم ماتم دیده به نزد گاو رفت .   ب29) گاو مشتاقانه به او خوش آمد گفت وپرسید: مدت هاست که تو را ندیده ام . خوب هستی؟ دمنه گفت: کسی که صاحب اختیار خود نباشد چگونه می تواند تندرست باشد. گاو گفت: سخن تو نشانه ی آن است که تو از شیر متنفر شدی و می ترسی. دمنه گفت: آری چنین است، اما نه برای خود و سابقه دوستی و چگونگی پیوند من و تو بر تو پوشیده نیست. گاو گفت: ای دوست مهربان و دلسوزوای یاور با وفا به عهد و پیمان دمنه گفت: از شخص مورد اطمینانی شنیدم که گفت شیر است که، «گاو چاق شده است و دیگر به او نیازی ندارم و فایده ای برای ما ندارد. با گوشت او برای حیوانات مهمانی و ضیافت خواهم داد». وقتی این سخن را شنیدم، آمدم که به تو خبر بدهم و اکنون مصلحت آن است که برای خود چاره ای بیاندیشی و از راه پیش دستی حیله ای علیه آن بکار ببری. که از این طریق فتنه و آزار شیر را از خود دور کنی و نجات پیدا کنی.   ب30) وقتی که گاو این سخن را شنید و عهد و پیمان شیر را در ذهن مرور کرد . و گفت : نیازی نیست که شیر در حق من حیله و نیرنگ کند زیرا از من خطا و خیانتی سر نزده است؛ اما او را با حیله و نیرنگ بر من تحریک کرده (علیه من شورانیده اند) و جماعتی بی فایده و مکار در خدمت او هستند، که همه آنها در انجام کارهای ناشایست با تجربه و در خیانت و غارتگری توانا و ماهرند.   ب31) دمنه با شادی و نشاط نزدیک کلیله رفت. کلیله از او پرسید: که چه کرده ای؟ دمنه جواب داد: آسایش و راحتی هر چه زیباتر و بهتر نزدیک است. (دارم به هدفم می رسم).   ب32) سپس کلیله و دمنه هر دو نزدیک شیر رفتند . اتفاقاً  گاو هم هم زمان با آنها رسید . زمانی که شیر گاو را دید، محکم ایستاد و غرش می کرد و دمش را مثل مار پیچ و تاب می داد . گاو فهمید که شیر قصد جان او را دارد. و قتی که شیر آماده شدن گاو را دید، بیرون آمد و آن دو با هم جنگیدند و خون از این گرد و فتنه که تو بر پا کرده ای دویست سال هم باران ببارد نمی توان آن را از بین برد بدن جاری شد.   ب33) کلیله گفت ای نادان (دمنه)، به توجه کن. دمنه گفت : عاقبت بد کدام است؟ کلیله گفت: عذاب وجدان شیر و علامت پیمان شکنی و به ناحق کشته شدن گاو توسط شیر.   ب34) وقتی که مذاکره آن دو به این کلمه رسید، شیر کار گاو را یکسره کرد و او راکشت؛ هنگامی که گاو را در خاک و در خون غوطه ور دید، فکری کرد و با خود گفت :   ب35) افسوس از گاوی که این همه خردمندی و تیز هوشی و هنر مندی داشت. نمی دانم در مورد او درست اندیشیدم و چیزی که علیه او گفتند جانب صداقت بود. یا این که افراد خائن تهمت و بد گوئی نسبت به او را روا داشتند. به هر حال من خود را دچار غم و اندوه کردم و این دردمندی و تأسف خوردن بی فایده است .   ب36) وقتی که نشانه های پشیمانی در وجود شیر نمایان شد و در پشیمانی او هیچ شک و تردیدی نماند و دمنه متوجه آن شد ، سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت و به شیر گفت: دلیل ناراحتی چه هست؟ کدام روز و کدام زمان شادی آورتر و خجسته تر از این زمان است ؟ پادشاه پیروز و شادمان و دشمن در جایگاه مرگ و در ذلت و خواری فرو رفته است .   ب37) شیر گفت : هرگاه که به یاد همدمی و دانش و توانایی شنزبه می افتم ، مهربانی و دل سوزی نسبت به وی بر من تسلط پیدا می کند و حقیقتاً او حامی و پشتیبان لشکر من بود. او در چشم دشمنان مانند خاری بود و برای دوستان مانند خال با ارزش و زیبا بود.   ب38) دمنه گفت : پادشاه نباید برای آن ناسپاس ( نمک به حرام ) بی وفا رحم و دلسوزی کند و به خاطر این پیروزی که نصیب شاه شده و موفقیتی که حاصل آمده است، باید اظهار شادی نماید .   ب39) سخنان دمنه اندکی به شیر آرامش داد اما روزگار عدالت را جاری نمود و باعث روسیاهی و رسوایی دمنه شد و تهمت و حیله گری او بر شیر مشخص گردید و به جزای مرگ گاو او را به دردناک ترین وضع کشت . زیرا نهال اعمال و بذر گفتار آدمی هر گونه که پرورش یابد، به نتیجه و ثمره می رسد و پایان حیله و نیرنگ همیشه ناپسند بوده است و پایان بد اندیشی و مکاری، نا خجسته بوده است و هر کس مکر و حیله گری را در پیش بگیرد، آسیب آن سرانجام به او رسیده و ناکامش می کند .

 

     درس نهم/ چگونگی نوشتن کتاب گلستان  

 1 ب ) یک شب، در اندیشه روزگار گذشته بودم و به عمری که بیهوده سپری شد افسوس می خوردم و خانه کوچک دلم را با اشک چشم که به مانند الماس شفاف و برنده بود سوراخ می کردم و این بیت ها را مناسب حال خود می گفتم :   بیت 1 ) لحظه به لحظه از مدت عمر کاسته می شود / زمانی که دقت می کنم، از عمر چیزی باقی نمانده است.   بیت 2 ) ای کسی که پنجاه سال ( زمان شیرین عمرت ) از عمرت گذشت و تو در بی خبری و غفلت مانده ای/ امید است که باقی مانده ی ناچیز آن را بیهوده تلف نکنی .   بیت 3 ) شرمنده آن کسی که بدون انجام کاری (بدون عبادت) از این دنیا رفت/ زمان مرگش فرا رسید ولی توشه ای برای آخرتش فراهم نکرد .   بیت 4 ) خواب شیرین و گوارای صبحگاهی/ هر مسافری را از حرکت باز می دارد .   بیت 5 ) هر کس که به دنیا آمد، برای خود خانه ای نو ساخت/ با فرا رسیدن مرگ هر چه بدست آورده بود خانه اش را به دیگری واگذار کرد .   بیت 6 ) آن شخص جانشین متوفی ( فوت شده ) در این خانه سکونت گزید و آرزوهایی در سر داشت/ اما او نیز خانه را به دیگری واگذار کرد .   بیت 7 ) رفیق ( دنیا ) بی ثبات و متزلزل مهرورزی نکن/ زیرا چنین دوست بی وفایی شایسته عشق ورزی و دوستی نیست .   بیت 8 ) هر کس با هر نوع عملی سرانجام از این دنیا رفتنی است/ خوش  به حال آن کسی که زندگی اش را با اعمال نیک سپری کرده است .   بیت 9 ) روزهای کوتاه عمر مانند برف است در برابر آفتاب تابستان که زود فنا و نیست می شود چیزی از عمر نمانده ولی صاحب عمر همچنان غافل و مغرور است.   بیت 10 ) ای کسی که با دست خالی به بازار ( دنیا ) رفته ای یقین دارم که با دست خالی بازخواهی گشت.   بیت 11 ) کسی که محصول نارسیده ی خود را پیش فروشی کند هنگام برداشت نیازمند دیگران می شود.   ب2) بعد از فکر کردن در مورد ناپایداری دنیا و عمر، صلاح را در آن دیدم که گوشه نشینی اختیار کنم و از دیگران دوری کنم و نوشته هایم را از سخنان بی مضا و منطق پاک کنم و از این به بعد بیهوده سخن نگویم:   بیت 12 ) آن که خاموش و کرو گنگ در گوشه ای نشسته است، از کسی که مهار زبان خویش را در اختیار ندارد، بهتر است .   ب3)تا اینکه یکی از دوستان که در محفل همدم و هم سفره من بود و در اتاق هم نشین من بودیم، به شیوه ی همیشگی وارد اتاق من شد و هر قدر زمینه ی شوخی و خنده را فراهم کرد، به او توجهی نکردم و به عبادت مشغول ماندم . آزرده خاطر شد و با ناراحتی به من نگاه کرد و گفت :   بیت 13 ) ای برادر اکنون که می توانی سخن بگویی با مهربانی و خوش رویی سخن بگوی.   بیت 14 ) زیرا که فردا قاصد مرگ برسد به اجبار باید سکوت بکنی و خاموش بمانی .   ب4)یکی از دوستان من موضوع پیش آمده را به آگاهی او رسانید و گفت که: فلانی تصمیم قطعی گرفته است که باقی مانده عمر خود را گوشه نشینی اختیار کند و به عبادت خدا بپردازد و از سخن گفتن بپرهیزد . پس تو هم اگر می توانی، دنبال کار خودت برو و دوری اختیار کن. گفتا: به بزرگواری خداوند سوگند می خورم و قسم به حق دوستی گذشته که سخنی نخواهم گفت و گامی بر نخواهد داشت ، مگر اینکه سخن زیرا ناراحت کردن دوستان نادانی و جهالت است و جبران سوگند آسان نیست بر خلاف مصلحت و خیر است . و نادیده گرفتن اندیشه و نظر خردمندان: درست نیست که شمشیر علی(ع) در غلاف بماند (در پیکار با دشمنان از آن استفاده نکند) و سعدی نیز سکوت اختیار کند«سخنان زیبا و مفید نگوید»:   بیت 15) ای شخص خردمند آیا ارزش و موقعیت زبان در دهان را می دانی ؟ بدان که زبان همچون کلیدی برای هنرمند است .   بیت 16 ) وقتی که دهان انسان بسته باشد،/ هیچ کس نمی تواند بفهمد که صاحب آن طلا فروش است یا خرده فروش کم بها؟   بیت 17 ) اگر چه سکوت کردن و خاموش ماندن در نزد بزرگان، نشانه ی ادب است/ اما بهتر است که در موقع لزوم سخن مورد نیاز گفته شود و سکوت را بشکنی .   بیت 18 ) دو چیز باعث سبکی و خطر ره عقل و نشانه ی کم خردی است: یکی سخن گفتن موقعی که باید سکوت کند و سکوت کردن در جایی که باید سخن گفت.   ب5) خلاصه، نمی توانستم در مقابل او ساکت بمانم و سکوت در مقابل او را دور از جوانمردی و انصاف دانستم زیرا: دوستی من و او یک رنگ و صمیمی بود و ارادتی راستین بین من و او برقرار بود:   بیت 19 ) هنگامی که می خواهی با کسی جنگ کنی ، با کسی مبارزه کن/ که یا بر او پیروز شوی و یا بتوانی از چنگش رهایی یابی و فرار کنی .   ب6 ) و به ناچار سخن گفتیم و گردش کنان از منزل خارج شدیم؛ در فصل بهاری که شدت سرما کم شده بود و هوا متعادل بود و آغاز حکومت و خود نمایی گل فرا رسیده بود.   بیت 20 )  اول اردیبهشت ماه از تقویم جلالی بود که بلبل بر بالای شاخه های درخت به نغمه سرایی مشغول بود .   بیت 21 ) بر گلبرگ های گل سرخ شبنم نشسته بود گویی که دانه عرق ( قطره عرق ) بر گونه های زیبا روی بر یا افروخته ی خشم گونه قرار گرفته است .   ب7 ) شب فرا رسیده بود که در باغ یکی از دوستان توفیق بیتوته کردن و با هم ماندن حاصل شد . محلی با صفا و نشاط آور که درختان درهم پیچیده بودند؛ و گویی که خرده های شیشه رنگارنگ را بر پهنه آن باغ ریخته اند و گویی ستاره پروین از زیر انگورش آویزان است .   بیت 22 ) باغی ( بوستانی ) که اب جویبارش خوش گوار بوده/ و درختانی که آواز پرندگانش خوش و آهنگین بوده است .   بیت 23 ) آن باغ پوشیده از گل های لاله بود/ و درختانش پر از میوه های گوناگون بود .   بیت 24 ) وزش باد شکوفه های رنگارنگ را بر صفحه ی زمین ریخته/ گویی که فرش رنگارنگی (منظور سبزه ها و گل های رنگارنگ) بر باغ پهن کرده اند .   ب8 ) هنگام صبح که تصمیم برگشت بر اندیشه ی ماندن پیروز شد ، او را دیدم که دامنی از گل های رنگارنگ و گیاهان خوشبو را جمع آوری کرده و قصد برگشتن دارد. به او گفتم: عمر گل های باغ را همچنان که می دانی کوتاه است و زود پژمرده می شود و اهل علم گفته اند: «هر چیزی که پایدار نباشد، شایسته ی دوست داشتن نیست.» دوستم پرسید که «چاره کار چیست؟» جواب دادم: «برای شادمانی بینندگان و خوبی و نشاط دل خوانندگان، کتاب گلستانی بنویسم که باد پاییزی (گذشت روزگار) نتواند کتاب گلستان را تغییر دهد و از بین ببرد (اثر آن تا آخر باقی بماند) و دگرگونی روزگار نتواند زندگی بهاری را به اظطراب پاییزی تبدیل کند.» (با خشم پاییزی دگرگونی کند)   بیت 25) اگر از کتاب گلستان من مقداری را بگیری (بخوانی) بیشتر از مقدار گلی است که در باغ گرفتی و هیچ سودی برای تو ندارد.   بیت 26) عمر گل، کوتاه و زودگذر است/ اما کتاب گلستان من/ همیشه زیبا و تازه می باشد.   ب9) هنگامی که من این داستان را بیان کردم، دست از چیدن گل کشیده و آنچه را که چیده بود ریخت و به من متوسل شد که: «جوانمرد وقتی وعده دهد، وفا کند.» در همان روز پاک نویس کردن یک فصل از کتاب گلستان به پایان رسید فصلی در مورد آداب و رسوم معاشرت و گفتگو با دیگران، به شکلی که سخن گویان بتوانند از آن استفاده کنند و نویسندگان بتوانند از آن استفاده کنند و موجب بهتر نوشتن آنان شود. خلاصه هنوز از عمر گل بوستان تمام نشده بود (هنوز فصل بهار به پایان نرسیده بود) که کتاب گلستان به پایان رسید...  

 

  درس یازدهم/ دانش، دبیری و شاعری

   1- روزگار را سرزنش و نکوهش نکن / و غرور و تکبر و گستاخی را از سرت بیرون کن.   2-آسمان بلند و روزگار را از هرگونه کار و تعیین سرنوشت برای انسان مبرا بدان /شایسته نیست که دانا عوامل غیر مؤثر در کاری را نکوهش کند .   3- تا زمانی که جهان ظلم و بی وفایی را پیشه خود می سازد / تو به صبرو شکیبای عادت کن.   4- در این دنیا بار سنگین گناهان را از پشتت به زمین بیانداز / و این قضاوت و داوری را به قیامت موکول نکن.   5- وقتی که تو خودت سرنوشت و بخت و اقبال خود را بد می کنی/ از آسمان و روزگار انتظار سعادت و خوشبختی نداشته باش .   6- اگر تو از آموختن و فراگیری علم و دانش روی برگردانی / به سروری و بزرگی دست نخواهی یافت.    7- چوب درختان بی ثمر را می سوزانند / سزا و کیفر بی ثمر بودن سوختن است.   8- با فرا گرفتن علم و دانش از آسمان سرافراز تر خواهی شد/ و آن را به فرمان خود در خواهی آورد .   9- ای برادر! به هوش باش که بی جهت / دبیری ( نویسندگی ) و شاعری را دانش واقعی نشمری .   10- دبیری و شاعری هر دو نوعی سخن گفتن هستند اما / هیچ شباهتی با سخت پیامبران (وحی) ندارند.    11- اگر تو شاعری را پیشه خود قرار دادی و شعر می گویی / دیگری نیز آواز خوانی و خوانندگی را پیشه کرده است .   12- در مجلسی که مطرب اجازه نشستن دارد تو برپا و ایستاده ای و اجازه نشستن نداری / بنابراین شایسته است که زبان گستاخ خود را ببری و مداحی را رها کنی .   13- تا کی می خواهی چهره مانند ماه معشوق را به لاله سرخ ، و زلف خوشیوی او را در بلندی به شمشاد تشبیه کنی.   14- آیا با وجود عمار و ابوذر که هر دو مظهر زهد و تقوایند/ شایسته است که عنصری (شاعر دربار غزنوی) محمود غزنوی را مدح کند .   15- من آن کسی هستم که مروارید پر ارزش سخن فارسی را در پای صاحبان قدرت (خوکان) قربانی نمی کنم .  

 

  درس دوازدهم/ پیدا و پنهان 

1- چه خوش و شیرین است آن دردی که درمانش تو باشی/ و چه نیکوست آن راهی که به تو منتهی شود.   2- خوشا به حال آن چشمی که چهره ی تو را مشاهده کند/ و خوشا به حال آن سرزمینی که پادشاهش تو باشی و تو بر آن حکومت کنی .   3- خوش به حال آن دل و جانی که معشوق و محبوبش تو باشی.   4- آن کسی  خوش و شادمان و خوشبخت است / که تو خواهان او باشی و او را بپذیری.   5- دل انسان امیدواری که امید دل و جان او تو باشی ، بسیار خوش و خرم است.   6- ای دوست! آن خانه ای که تو مهمان آن باشی و به آن قدم بگذاری/ سرشار از شادی و خوشبختی و نشاط است.   7- کسی از گل و گلزار خوشش خواهد آمد / که تو گلستان او باشی ( کسی که تو به او عنایت کنی از زیبایی های آفرینش لذت می برد).   8- آن کسی که تو نگهبان و حافظ و حامی او باشی از هیچ کس ترس و بیمی نخواهد داشت .   9- عراقی همیشه خواهان درد است / به امید آن که درمان آن درد، تو باشی.   الفت موج   1- نه تنها آن نوگل خندان ( معشوق ) مرا رها کرده است / بلکه خار نیز از من دوری می گزیند.   2- آمیزش و معاشرت من با او، همانند انس و الفت موج و ساحل است / زیرا هر لحظه با من است و در عین حال پیوسته از من می گریزد و دوری می کند.   3- اگر چه همانند مورچه ضعیف و ناتوان هستم ولی آن توانایی و قابلیت را دارم / که اگر ملک سلیمان از آن من باشد ، آن را ببخشم و نثارکنم.   4- با هر شیوه ای چه با سخن گفتن، چه با خاموشی، چه با نگاه/ می توان به هر شیوه ای مرا شیفته و دلداده ی خود کرد.   5- من همانند قمری پرو بال ریخته وناتوانی هستم، به چه کسی پناه بیاورم؟/ ای معشوق، تا کی می خواهی از من سرکشی و دوری کنی؟   6- ای کلیم! این همه اشک بیهوده از چشم خود جاری نکن/ زیرا با طوفان اشک نیز نمی توان گرد غم را از من شست و محو کرد.  

 

   درس سیزدهم / از درد سخن گفتن

   1- ای دوست! برگرد و بیا زیرا چهره من به سبب دور ی از تو ، همانند برگ پاییزی زرد است / و با یاد تو افسوس و آه نا امیدی همدم دل من است .   2-اگر به تو روی آورده و توجه کرده ام به سبب نیازی است که به تو دارم / و اگر مزاحم تو میشوم به خاطر دردو گرفتاری من است .   3- اشک گلگون و سرخی که بر دشت گونه هایم جاری شده است خاطر این است که راه نورد راه عشق اشک ریز  است.   4- با چه کسی می توان بگویم که در میدان اندیشه و فکر من / چه فغان و فریادی وجود دارد و چه نبرد خونینی برپاست .   5- تنها یار غمخوار و وفادار من ، درد و غم است/ و فقط درد بود که فهمید من چه مرد یر از غم و درد هستم .   6- نمی دانی که دردو دل با مردم بی دردی که هیچ دردی را احساس نکرده اند و درد را نمی فهمند، چه گرفتاری و درد بزرگی است.   7- دل من همانند پهنه آسمان به هنگام غروب خورشید خونین و سرخ است / با این همه به سبب دوری از تو چهره ی زرد و رنجوری دارم.   8- هر لاله شکفته شده در دامن دشت و صحرا / نشان قدم مسافری است که این مسیر (مسیر عشق) را طی کرده است .   9- یا هر غنچه گل سرخی که به وسیله باد صبا شکوفا می شود، خون شهیدی است که از دل خاک می جوشد و بیرون می آید.        درس چهاردهم / گل های چیده   1- عطر و بوی شهیدان به مشام می رسد / و از داغ جگر سوز آنان اشک خونین از چشمانم سرازیر می شود .   2- گل سرخ برای تماشای شهیدان رنگش پردیده/ زیرا در برابر سرخی خون شهیدان شرمنده می شود و سرخی خود را از دست می دهد.   3- گل لاله از داغ غم شهیدان ، با بدنی خونین و سرخ از خاک سر بر می آورد ( گل لاله نماد شهید است.)   4- از مبارزان و ظلم ستیزان ناله های آتشین و جان سوز به گوش می رسد.   5- اگر چه این دریای بزرگ (جامعه ایران) به ظاهر آرام و ساکن است، ولی موج آن طوفان زاست.    (اگر چه مردم به ظاهر خاموش هستند ولی دردل آنان طوفانی از خشم وجود دارد.)   6- پس از هر شکست پیروزی نصیب انسان می شود (شکست می تواند مقدمه پیروزی باشد)/ همان گونه که صبح دم از درون تاریکی شب طلوع می کند.   7- ای قدسی! بیت خوش و نیکویی از استادی برگزیده ( صائب تبریزی ) به یادم می آید :   8- «در جهان عدم و نیستی نیز بویی از عشق وجود دارد / به همین سبب گل وفتی از جهان عدم پا به جهان هستی می گذارد ، از شدت عشق با گریبان چاک چاک ( شکفته شده ) می آید.»     درس پانزدهم / کرامت آبی    1- دل من از شیشه های شهر شما که بر اثر موشک باران شکسته شده ، شکسته تر است / کسی که ما را این چنین مصیبت زده و دل شکسته می خواهد نابود شود .   2- شما چه قدر صبور و بردبار و چه قدر خشمگین هستید/ حضور شما در برابر دشمن مثل برخورد دریا با صخره، کوبنده و مداوم است .   3- شما به استوار و پایداری، معیار و مفهوم تازه ای بخشیدید/ شما مثل ماوند نیستید بلکه دماوند مثل شماست و استواری را از شما آموخته  است.   4- بیا تا از همه دشت ها بپرسیم/ که گدام قله مثل شما این چنین سر افراز و پا برجا و استوار است؟   5- شما ملت مسلمان ایران ، به لطف و رحمت الهی چشم دوخته ای/ هیچ پنجره ای مثل پنجره وجود شما اینگونه به سوی خداوند باز نیست ( هیچ چیزی مثل وجود شما دائما با خداوند در ارتباط نیست )   6- شما در میدان جنگ به عشق لبخند می زنید (عاشقانه برای خدا می جنگید) و عاشق پیشه هستید/ حماسه وقتی به عشق ختم می شود بسیار زیباست.   7- شما چه کسانی هستید؟ در عین نیازمندی مغرور و سربلند و با عزت هستید/ استقامت و پایداری و خشم از نگاهتان آشکار است .   8- اگر چه دشمن بخشی از سرزمین ایران را تصرف و باغچه های وطن را لگد کوب کرده است/ ولی پیروزی فقط از آن رزمندگان و مبارزان اسلام است.   9- تخلص غزل من فقط نام شماست/ و به سبب مبارکی خیر و برکت نام شماست که زبان من به سرودن شعر گویا شده است.  

 

 سجاده ی سبز 

 1- گل، با شکفتن خود فتر رازهای خداوند را برای ما گشوده / و صحرا نیز با گل ها و سبزه هایش ورق جدیدی از پند و نصیحت را باز کرده است (شکوفایی گل ها و سرسبزی صحرا همه آیات و نشانه های وجود خداوند هستند.)   2-این صحرای سرسبزی که خداوند آفریده است آیینه تمام نمایی است که زیبایی و عظمت خداوند را نشان می دهد .   3- اگر به شور و غوغای صبح رستاخیز باور و اعتقاد ندارید/ به گل نگاه کنید که با شکفتن خود سوگند می خورد و به ما یاد آوری می کند که شکوفایی و سرسبزی طبیعت نمادی از روز رستاخیز است .   4- فصل بهار که پس از ماه اسفند می آید/ شرح و بیان ادیبانه ای است که بر وجود معاد دلالت می کند.   5- این چشمه ای که از کوه دماوند می جوشد/ تفسیر لطیفی از پاکی دل کوه می باشد .   6- سبزه  و چمنی که بر دامنه کوه الوند گسترده شده است نشانه آن است که/ بنفشه خود را برای سجده و عبادت آماده کرده است.   7- این غنچه ای که لب خود را به تبسم شیرین گشوده و لبخند زده است/ وجودش سرشار از شهد و شیرینی است.   8- شادابی و شکوفایی و عطر گل نشانه ی آن است/ که سیر و سلوک گل پاک و بی آلایش بوده است.   

 

 

   درس بیستم/ جمال جان فزای روی جانان  

 1- اگر در اصل این معنی که هستی مطلق خداوند است ، تأمل و تدبر کنی ، خواهی فهمید که همه یکی است و حق است که به تمام صورت ها ظاهر می گردد و دیده و بیننده و دیدار همه اوست .   2- حدیث قدسی بیان کننده این معنی است/ که هرگاه خداوند بنده اش را دوست بدارد هر کاری که بنده انجام دهد عین اراده و فعل خداوند است .   3- سراسر جهان هستی را همانند آیینه ای بدان که جلوه گاه حق است/ و هر ذره از پدیده های جهان هستی در بدارنده و نشان دهنده ی مظاهر گوناگون خداوند است.   4- اگر دل یک قطره را بشکافی و ان را تجزیه و تحلیل کنی/ می بینی که صد دریای پاکیزه از آن بیرون می آید (در هر ذره ای از پدیده های جهان اسرار و مظاهر گوناگون حق نهفته است).   5- هر جزئی از اجزای خاک استعداد آن را دارد که آدم شود و کمالات حق را در خود جلوه گر سازد .   6- همه ی موجودات ، در اندازه ها و تعینات متفاوتند اما در اصل وجود یکی هستند/ همان گونه که قطره در اصل دریاست و دریا جز قطره ( قطره ها ) چیزی نیست.   7- در درون یک دانه صد خرمن وجود دارد/ و در میان یک ارزن نیز جهانی جای گرفته است .   8- در بال پشه ای جانی قررار گرفته است/ و آسمان با آن همه عظمت در نقطه چشم جای می گیرد (حقایق در جزئی ترین پدیده ها ظهور می یابند).   9- دل انسان با آنکه بسیار کوچک است/ جایگاه خداوند است .   10- در دل و قلب انسان هر دو جهان ( دنیا و آخرت ) جای گرفته است / و این دل حالات مختلف پیدا می کند گاهی شیطان می شود و گاهی آدم .   11-  نگاه کن که همه ی جهان و آفریده های آن، (نظایر شیطان و فرشته) با هم آفریده شده و در هم آمیخته اند . ( حقیقت عالم یک چیز است با جلوه ها و مظاهر مختلف )   12- جهان با نظمی افریده شده است که اگر یک ذره از آن را جابه جا کنی/ به همه ی جهان خلل وارد می شود .   13- همه ی پدیده های جهان سرگشته و متحیر هستند و در عین حال حتی یک جز از آنها نیز / از نظام حاکم بر آفرینش سرپیچی نمی کند و همگی تابع امر خداوند هستند .   14- همه ی دیده های آفرینش در عین جنبش ، آرام هستند ( از نظام حاکم بر آفرینش سرپیچی نمی کنند) و همگی تابع امر خداوند هستند .   15- همه پدیده ها نسبت به ذات خود آگاه ( تسبیح حق می گویند ) و به سوی حق در حرکت اند.   16- جمال و زیبایی جان بخش خداوند/ در هر ذره از ذرات آفرینش پنهان است.    

 

  درس بیست و یکم/ سی مرغ و سیمرغ 

 1- همه ی مرغان جهان انجمنی تشکیل دادند و در مجمعی گرد آمدند .   2- همه ی مرغان گفتند که این در زمان و در این روزگار/ هیچ سرزمینی بدون پادشاه نیست .   3- چگونه است که سرزمین ما شاه ندارد؟/ درست و  طبق رسم قاعده نیست که بیشتر از این بدون پادشاه بمانیم .   4- شایسته است به یکدیگر کمک و یاری کنیم / و در جست جوی پادشاهی باشیم.   5- پس همگی در جایگاهی گرد آمدند / و همه با هم برای یافتن پادشاه به تفکر و مشورت پرداختند .   6- نباید تصور کنی که راه رفتن به کوه قاف ، راه کوتاه و آسانی است بلکه در این راه سختی ها و مشکلات بسیاری وجود دارد.   7- برای پیمودن این راه ، فردی شجاع  و با اراده و شگفت آور لازم است / زیرا این راه ، راهی طولانی و پر از خطر است.   8- نه توان رسیدن به او وجود دارد و نه قدرت صبر و شکیبایی دوری از او / خلق بسیاری عاشق و دیوانه او هستند.   9- خیالاتی که از عشق گل در سرم وجود دارد ، کافی ست / زیرا گل زیبا به عنوان تنها معشوق من برایم کافی می باشد.   10- بلبل نمی تواند سختی راه رسیدن به سیمرغ را تحمل کند / عشق گل برای بلبل کافی ست.   11- اگر چه گل بسیار زیبا و صاحب جمال است / اما حسن و زیبایی او چند روزی ببیش نیست و زود از بین می رود ( اشاره به کوتاهی  عمر گل ) .   12- وقتی می توانی به درگاه با عظمت پروردگار راه یابی / چرا باید دلبسته ی چیزی شوی که در برابر درگاه با عظمت حق ، نا چیز و حقیر است ؟   13- هر کسی که می تواند به درگاه با عظمت حق برسد و با او همراز شود/ چگونه می تواند به سبب دلبستگی به چیز های نا چیز و بی ارزش از وصول به حق باز ماند؟   14-  با رنج و سختی در ویرانه منزل می گزینیم / زیرا گنج در خرابه ها وجود دارد .   15- عشق ورزیدن به سیمرغ افسانه و داستانی بیش نیست / زیرا عشق به او کار هر کسی نیست و از عهده ی هر کسی بر نمی آید .   16- من مرد راه عشق نیستم و طاقت سختی های راه  عشق او را ندارم / بنابراین عشق به گنج و ویرانه بایم کافی است.   17- پس از آن پرندگان دیگر همگی / از روی نادانی و بی خبری عذر هایی ذکر کردند .   18- اگر عذر هر یک از پرندگان را برای تو بگویم / سخن طولانی خواهد شد پس عذر مرا بپذیر.   19- همگی گفتند که در حال حاظر به پیشوایی نیاز داریم/ که به اداره ی امور این سفر پر خطر بپردازد.   20- تا در این راه ما را رهبری و هدایت کند / زیرا نمی توان با خود رایی و بدون وجود رهبر این راه را طی کرد.    21- در چنین راه پر خطری به حاکمی  با اراده و کاردان نیاز داریم / امید است که با راهنمایی او بتوانیم از سختی ها و مشکلات عبور کنیم .   22- با کمال میل از حاکم خود فرمانبرداری می کنیم / و هر چه او بگوید – چه نیک و چه بد – آن را انجام می دهیم.   23- راه را بی سرانجام  و بی پایان و سختی ها و مشکلات را بدون چاره می دیدند .   24-  وقتی آن پرندگان از آن راه بی پایان ترسیدند / همگی در یک مکان جمع شدند.   25- هد هد گفت : در راه ما هفت بیابان ( هفت مرحله ) وجود دارد / وقتی از این هفت مرحله گذشتیم، به درگاه سیمرغ خواهیم رسید .   26- در جهان هیچ کس از این راه باز نگشت / و کسی از مسافت این راه آگاه نیست ...                                                              «وادی اول»   27- وقتی که به مرحله طلب برسی/ هر لحظه با رنج و سختی های فراوانی رو برو می شوی .   28- در مرحله طلب در هر لحظه بلاهای فراوانی وجود دارد / و آسمان با آن همه عظمتش در این وادی حقیر و ناچیز است .   29- در وادی طلب باید همه ی  تعلقات و دلبستگی ها را از خود دور کنی ...                                                              «وادی دوم»   30- پس از مرحله طلب ، وادی عشق آشکار می شود / و هر کسی که به آن جا راه یافت غرق آتش می گردد .   31- عاشق واقعی آن کسی است که همانند آتش ، تند رو و سوزنده و سرکش باشد .   32- عاشق راه حق حتی یک لحظه نیز عاقبت اندیش و آینده نگر نباشد / و همه چیز را با خوشی در آتش بسوزاند ...                                                              «وادی سوم»   33- پس از وادی عشق ، وادی معرفت درنظر تو بی آغاز و بی انتها جلوه می کند .   34- وقتی که از آسمان این راه عالی و والا/ آفتاب معرفت و شناخت بتابد.   35- هر کسی به اندازه استعداد و شایستگی  خود بینا و اهل بصیرت می شود / و در حقیقت از ارزش و مقام خود آگاه می گردد....                                                              «وادی چهارم»   36- پس از وادی معرفت ، وادی استغنا و بی نیازی است/ مرحله ای که در آن هیچ ادعا و مقصودی وجود ندارد .   37-  در این جا، هشت بهشت همانند مرده ای بی روح است / و هفت جهنم نیز همچون یخی سرد و افسرده است .   38- اگر هزاران جان در دریای استغنا بیافتد و غرق شود / باز هم بسیار نا چیز است به گونه ای که انگار شبنم نا چیزی در دریای بی کرانی افتاده است ...       «وادی پنجم»   39- پس از وادی استغنا وادی توحید است / یعنی مرحله ای که خداوند عین قوای بنده می شود و تنها خداوند در دل بنده جای دارد و بنده به حق توجه دارد .   40- اگر سالکان از این بیابان ( توحید) بگذرند / همگی به وحدت و یگانگی می رسند .   41- وادی توحید ، سر منزل یکی دیدن است ، و در این مرحله همه ی چیز ها را بیش از یکی نمی بینی و آن یکی نیز خداوند است ...          «وادی ششم»   42- پس از وادی توحید ، وادی حیرت شروع می شود / که کار سالک در این مرحله پیوسته تحمل درد و حسرت است .   43-  وقتی سالک حیران به مرحله حیرت می رسد / در سرگردانی و سرگشتگی می ماند و راه را گم می کند .   44- هر چیزی که در مرحله توحید نصیب سالک شده بود / در این مرحله گم و ناپدید می گردد...                                                              «وادی هفتم»   45- پس از وادی حیرت مرحله فقر و فناست یعنی نیستی سالک در خداوند و بیرون آمدن از صفات خود/ در این مرحله سخن گفتن از خود روا و شایسته نیست .   46- این مرحله ، مرحله فراموش کردن خود است / و سالک در این مرحله هیچ احساس و حرکتی از خود ندارد .   47- در این مرحله سایه های جاویدی را می بینی که به سبب خورشید وجود حق ، گم و ناپیدا هستند.   48- سرانجام از هر صد هزاران پرنده تعداد اندکی از پرندگان به مقصد رسیدند.   49- از آن همه پرنده ، تعداد اندکی به آنجا رسیدند / به گونه ای که ازهرهزاران کس تنها یکی به مقصد رسید .   50- همه گفتند ما به اینجا آمدیم / تا سیمرغ پادشاه ما باشد.   51- ما همه سرگشتگان درگاه سیمرغ ( خداوند ) و عاشقان و بی قراران راه رسیدن به او هستیم .   52- مدت زیادی است که در راه رسیدن به سیمرغ گام نهاده ایم/ و از هزاران پرنده مشتاق تنها سی پرنده توانستیم به درگاه او برسیم .   53- وقتی آن سی پرنده به یکدیگر نگاه کردند/ دیدند که بی تردید خودشان ( سی مرغ ) همان وجود واحدی ( سیمرغی ) هستند که به دنبال آن بودند .   

 

  درس بیست و دوم / طوطی و بازرگان  

 1- بازرگانی بود که طوطی زیبایی داشت و در قفس زندانی بود .   2- وقتی که بازرگان برای سفر آماده و مهیا شد و شروع به رفتن به هندوستان کرد.   3- از سر کرم و بخشش به هر غلام و کنیزک/ گفت : زود بگو برای تو چه هدیه ای بیاورم ؟   4- هر کدام از آنها از بازرگان هدیه ای خواست / و آن مرد نیک ( بازرگان ) به همه قول  و وعده داد.   5- بازرگان به طوطی گفت : چه هدیه ای می خواهی / که من از سرزمین هندوستان برای تو بیاورم ؟   6- طوطی گفت : وقتی آنجا طوطیان را دیدی/ حال و روز مرا برای آنان بیان کن .   7- که فلان طوطی که مشتاق دیدار شماست/ سرنوشت او را در قفس ما گرفتار کرده است .   8- او به شما سلام رسانید و خواست که به فریادش برسید/ و از شما چاره و راهنمایی و هدایت خواست.   9- گفت آیا شایسته است که من در نهایت اشتیاق / در اینجا بمیرم و در دوری و جدایی از شما جان دهم.   10-  ای بزرگان به هنگام شادی در میان چمنزار/ از این مرغ زار و محنت کشیده یادی کنید.   11- مرد بازرگان این پیام را قبول کرد / که سلام طوطی را به هم جنسان او ( طوطیان هند )برساند.   12- وقتی که بازرگان به نقاط دور در سرزمین هندوستان رسید / در بیابان چند طوطی دید .   13- اسب را متوقف کرد ، سپس طوطیان را صدا کرد / و سلام و پیام طوطی را به آنها رساند.   14- یک طوطی از آن طوطیان لرزید/ به زمین افتاد و مرد و نفسش قطع شد .   15- خواجه از گفتن خبر پشیمان شد / و گفت : من باعث مرگ این حیوان شدم .   16- آیا این طوطی با آن طوطی خویشاوند است ؟/ آیا این دو طوطی دو جسم و یک روح بودند .   17- چرا این کار را کردم و این پیام را دادم ؟/ و طوطی بیچاره را با این سخن نپخته و نسنجیده سوزاندم و نابود کردم .   18- این زبان همانند سنگ آتش زنه و آهن است / و آنچه که از زبان بیرون می جهد همانند آتش است.   19- این سنگ و آهن را بیهوده برای مطلب یا برای لاف زدن و خود ستایی بر همدیگر نزن ( زبان را بیهوده به حرکت در نیار و سخنان بیهوده نگو ) .   20- زیرا هوا تاریک است و هر سو پنبه زار وجود دارد / جرقه و پاره آتش در میان پنبه چگونه می تواند باشد؟ (سخنی که از زبان بیرون می آید می تواند همانند آتش همه چیز را بسوزاند.)   21- یک سخن نا بجا و عجولانه می تواند دنیایی را نابود کند/ و در مقابل یک سخن درست، انسان های ترسو را به شیران شجاع تبدل می کند.   22- بازرگان تجارت را به پایان رسانید / و شادمان و کام روا به منزل خود بازگشت .   23- برای هر غلامی هدیه ای آورد / و به هر کنیزکی سهم و نصیبی بخشید .   24- طوطی گفت : هدیه و ارمغان من کجاست ؟/ آن چه را که دیدی و آن چه را که شنیدی برای من بیان کن .   25- بازرگان گفت من خودم از گفتن پیام پشیمان هستم / و همواره دست و انگشتان خود را به نشانه ی پشیمانی و حسرت گاز می گیرم .   26- من چرا بیهوده و از روی نادانی و دیوانگی پیام خام و نسنجیده ای را بردم .   27- طوطی گفت : ای خواجه پشیمانی تو از چیست ؟ / و چه چیزی موجب این خشم و غم و اندوه شده است .   28- بازرگان گفت : من شکایت های تو را به گروهی از طوطیان که همتا و نظیر تو بودند ، گفتم .   29- یکی از طوطیان به درد تو پی برد / زهره اش پاره شد و لرزید و جان داد .   30- من پشیمان شدم برای چه این پیام را گفتم ؟ / اما وقتی گفتم ، دیگر پشیمانی سودی ندارد .   31- هر نکته و سخنی که ناگهان از زبان بیرون می پرد و گفته می شود / همانند تیری بدان که از کمان بیرون می جهد و دیگر قابل برگشت نیست (سخن گفته شده ، مانند تیر رها شده ای است که قابل برگشت نیست).   32- ای پسر آن تیر از راه باز نمی گردد و قابل برگشت نیست / جلوی سیل را از آغاز باید گرفت .   33- وقتی جلوی سیل از آغاز گرفته نشود و از سر بگذرد ، جهان را فرا می گیرد/ و اگر کل جهان را ویران کند ، شگفت آور نیست.   34- وقتی که آن طوطی شنید که طوطی هند چه کار کرده است / لرزید و افتاد و مرد .   35- وقتی که خواجه طوطی را به این رنگ و حال دید از جا پرید و گریبان خود را (لباس) از شدت غم و اندوه پاره کرد.   36- گفت: ای طوطی زیبای خوش آواز/ چه برای تو پیش آمده؟ چرا اینگونه شدی؟   37- افسوس بر پرنده ی خوش آواز من / افسوس بر هم صحبت و هم راز من .   38-  افسوس بر طوطی تیز هوش و زیرک من / که باز گو کننده ی اندیشه ها و رازهایم بود.   39- افسوس و صد افسوس/ که چنان ماه زیبایی (طوطی) زیر ابر پنهان شد.(طوطی ام مرد)   40- من به قیافه می اندیشم و معشوق من/ به من می گوید که «به چیزی جز دیدار من نیاندیش.»   41- لفظ و صدا و سخن را کنار می گذارم/ تا بدون واسطه با تو راز و نیاز کنم (سخنان نغز عارفانه در کلام نمی گنجد).   42- حیات راستین و زندگی واقعی عاشقان در این است که قربانی معشوق شوند / تنها دلدادگان می توانند صاحب دل باشند.   43- از ماجرای عشق اندکی را با تو گفتم ، زیرا اگر روشن تر بگویم / نه فهم تو تاب تحمل شنیدن آن را دارد و نه زبان من قدرت بیانش را دارم.   44- این سخن بسیار طولانی است ، ماجرای بازرگان را حکایت کن / تا بدانیم سرانجام حال آن مرد نیکو چه شد؟   45- خواجه در ناله و زاری درد و غم از دست دادن طوطی / سخنان پراکنده ی بسیاری بر زبان می آورد.   46- معشوق این آشفتگی و پریشانی را دوست دارد / به هر حال کوشش بیهوده از خفتن و کاهلی بهتر است.   47- ای پسر ! به خاطر این است که خداوند مهربان فرمود:/ «او هر روز در کاری است » (مقصود بیت: با وجود این که خداوند بی نیاز است ، همواره در کار است ، پس ما که سراپا نقص و نیازیم و به کمال نیاز داریم باید همیشه در کار باشیم.)   48- پس از آن بازرگان طوطی مرده را از قفس بیرون انداخت / طوطی پرید و بر شاخه ی بلندی رفت.   49- طوطی مرده ، آن چنان پرواز کرد/ که گویا خورشید شرق تاخت و تاز کرده است.   50- خواجه در کار طوطی متحیر و حیران شد/ ناگهان پی برد که رازی میان طوطی هند و طوطی او بوده است.   51- رو به سوی بالا کرد و گفت: «ای مرغ خوش آواز / از بیان حال خود به ما نصیبی بده (حال خود را برای ما بیان کن).   52- طوطی هند چه کرد که تو آن را آموختی؟/ مکر و حیله به کار بستی و مرا در آتش حسرت سوزاندی»   53- طوطی گفت : «که آن طوطی با کار خود ( مردن ) به من پند داد/ که آواز خوانی و دوستی و محبت را ترک کن.»   54- زیرا آواز خوش تو، تو را در قفس گرفتار کرد/ طوطی هند، خود را به مردن زد تا از او یاد بگیرم و پند او را به کار ببندم .   55- یعنی ای کسی که شاد کننده ی عام وخاص ( همه مردم ) شده ای / همانند من بمیر، تا رهایی یابی.   56- اگر همچون دانه باشی ، مرغان تو را برمی چینند و می خورند / و اگر همانند غنچه باشی کودکان تو را از شاخه جدا می کنند .   57- دانه را پنهان کن، و کاملا همانند دام شو/ غنچه را پنهان کن، و همانند علف روییده بر پشت بام شو تا مورد توجه قرار نگیری (جلوه و هنر و فضیلت خود را پنهان کن تا مورد توجه واقع نشوی.)   58- هر کسی که زیبایی خود را در معرض فروش و نمایش گذاشت / حوادث نا خوشایند بسیاری به او روی می آورد .   59- همه متوجه او می شوند و خشم و حسادت آنها به سویش روانه می گردد/ و بر سرش می ریزد همان گونه که آب از مشک می ریزد .   60- دشمنان از سر حسادت موجب آزار او می شوند / و دوستان هم عمر او را تلف و تباه می سازند .   61- به لطف و محبت خداوند باید پناه برد / زیرا او لطف و محبت بسیاری بر روح ما می بارد.   62- آن چنان پناهی که توصیف آن ممکن نیست ، چنان پشتوانه ای که آب و آتش (همه آفریده ها) سپاه و یاور تو گردند .   63- مگر نه آن است که دریا یار و یاور حضرت نوح و موسی شد / و بر دشمنان آنان غالب شد ونابودشان کرد . ( اشاره به غرق شدن قوم حضرت نوح و همچنین غرق شدن فرعونیان در رود نیل.)   64- مگر نه آن است که آتنش ابراهیم را نسوزاند و حافظ او شد؟/ و بدین وسیله دماغ نمرود را سوزاند و او را بیچاره و ناکام کرد.   65- مگر نه آن است که کوه، حضرت یحیی را به سوی خود خواند و به او پناه داد؟/ و دشمنان را که قصد جان او را کرده بودند با ضربه ی سنگ دور کرد؟   66- گفت: «ای یحیی، بیا به من پناه بیاور / تا تو را از آسیب شمشیر تیز مصون و در امان داشته باشم.»   67- طوطی از سر صداقت به بازرگان یکی دو تا پند داد / و بعد از آن گفت: درو بر تو، بعد از این بین ما جدایی خواهد بود .   68- خواجه به طوطی گفت : در امان خدا برو / تو اکنون راهی تازه به من نشان دادی .   69- خواجه با خود گفت : که این ماجرا برای من پند است / راه طوطی را پیش خواهم گرفت زیرا راه روشنی است .   70- جان من کمتر از طوطی نیست؟/ جان باید این گونه مبارک و نیک پی باشد تا آدمی را به سوی کمال هدایت کند .  

 

  درس بیست و سوم/ بیداد ظالمان  

 1- مرگ به سراغ شما نیز خواهد آمد / و رونق روزگار شما نیز سپری خواهد شد و از بین خواهد رفت .   2- محنت و سختی، جغد شوم ویرانگری است که به ما بسنده نمی کند ، شما را نیز خانه خراب خواهد کرد .   3- رنج و مصیبت روزگار به طور ناگهانی/ بر باغ و بوستان زندگی شما نیز می گذرد و طراوت و زیبایی آن را از بین می برد.   4- مرگ که به هیچ کس رحم نمی کند و دامنگیر همه می شود/ به سراغ شما نیز خواهد آمد .   5- وقتی عدالت و داد پروری عادلان، در جهان باقی نماند / پس ظلم و ستم شما ظالمان نیز پایدار نخواهد ماند.   6- وقتی فریاد و غرش شیر مردان و انسان های دلیر باقی نماند / پس این پارس کردن های شما فرومایگان و دست نشاندگانشان نیز از بین خواهد رفت .   7- باد مرگ که شمع زندگی افراد زیادی را خاموش کرده و جان آنها را گرفته است/ چراغ زندگی شما را نیز خاموش خواهد کرد و جان شما را نیز خواهد گرفت .   8- به این دنیا که همانند کاروانسرا است افراد بسیاری آمده و از آن رفته اند / پس شما نیز به ناچار خواهید مرد و دنیا را ترک خواهید کرد .   9- ای کسی که به بخت و اقبال سعادتمند خود می نازی و به آن افتخار می کنی / این خوشبختی و خوش اقبالی شما نیز سپری خواهد شد.   10- این فرصت حکم رانی و کام رانی که از انسانهای نیک به شما فرو مایگان رسیده است ، سر انجام از شما نیز خواهد گذشت و دوران توانمندی شما نیز به پایان خواهد آمد .   11- در مقابل ظلم و ستم شما صبر و بردباری پیشه می کنیم / تا دوران پر از سختی و ظلم و ستم شما نیز به پایان برسد.   12- مال و مقام این دنیا همانند آب راکد و بی حرکتی است / یقینا این آب ایستاده و راکد شما (مال و جاه شما) سر انجام به سوی نیستی و نابودی حرکت می کند. (سر انجام مال و مقام شما نیز از بین خواهد رفت)   13- ای کسی که مردم را به دست عاملان و کارگزاران درنده خو سپرده ای / این درنده خویی کارگزاران و دست نشاندگان شما نیز از بین خواهد رفت .   14- مرگ و نیستی که زندگی و بقا گرفتار حکم اوست / به سراغ کارگزاران و دست نشاندگان شما نیز خواهد آمد و به آنان نیز رحم نخواهد کرد .    

 

درس بیست و پنجم/ زال و رودابه

   1- شاه کابل دختری دارد که بسیار زیباست و چهره اش از خورشید روشن تر و درخشان تر است .   2- تمام بدن او همانند عاج سفید و روشن است/ چهره اش همانند بهشت زیبا و قامتش همچون درخت ساج ، استوار و راست است.   3- چشمانش همانند گل های نرگس باغ زیباست / و مژگانش بسیار تیره تر و سیاه تر از پر کلاغ است.   4- رودابه همانند بهشتی آراسته و زیبا است / که سرشار از زیبایی و زیور و آرامش و آسودگی است...   5- وقتی رودابه ی زیبا روی سخنان زال را شنید / فورا گیسوان خود را از سر باز کرد.   6- رودابه گیسوان کمند آسای خود را که به بلندی سرو بود گشود / گیسوان خوشبویی که هیچ کس گیسوانی به خوشبویی او ندارد ...   7- رودابه گیسوانش را از بالای کنگره قصر آویزان کرد / که به پایین و انتهای دیوار قصر رسید .   8- آن گاه رودابه از بالای قصر فریاد بر آورد / که ای پهلوان زاده ی دلیر   9- این سر گیسوی مرا از یک سو بگیر / گیسوان من باید از آن تو باشد ...    

 

  درس بیست و ششم/ بهار 

 - بهار زیبا با رنگ و بوی خوش فرا رسید/ با زیبایی های فراوانی که به طبیعت بخشید.   2-آسمان لشگری آماده ساخت/ با لشگری از ابر سیاه که رئیس و بزرگ آنها باد صبا است.   3-آن ابر سیاه مانند مرد سوگواری گریه می کند(بارش شدید باران)/ آن رعد مانند انسان عاشق غمگین ناله و زاری می کند.   4- گاه گاهی خورشید از میان ابرهای تیره ی بهاری مانند مرد زندانی ظاهر می شود/ که گاه گاهی بر زندانیانش گذر می کند و خود را به او نشان می دهد.   5- جهان چند روزی ناراحت و غمگین بود/ با دوای گل سفید خوش بود بهتر شد (زمستان رفت و بهار فرا رسید).   6-  باران خوش بوی به شدت و پشت سر هم بارید/  و حریر نازک توری از برف بر روی زمین پهن کرد.   7-  گل لاله مانند پنجه ی عروسی که با حنا رنگ شده باشد زیبای خود را نشان می دهد.   8-  بلبل بر روی شاخه ی بید شروع به خواندن کرد.  

 

   برف 

1- هرگز کسی به این صورت از برف نشان نداده و در عمر خود به این اندازه برف ندیده است / انگار که زمین همانند لقمه ای در دهان برف است .   2- همان گونه که دانه ی پنبه در میان پنبه قرار گرفته است / کوه ها نیز در میان برف پنهان هستند .   3- ناگهان از ترس هجوم و تاخت و تاز ناگهانی برف لرزه بر اطراف و اکناف روزگار افتاد .   4- وقتی که برف کوه ها را کاملا پوشانید همه ی موجودات از جان خود نا امید شدند.   5- چاه همه خانه ها همانند چاه المقنع است / که با گوهر جیوه  مانند برف پر شده است .   6- از بس که برف در خانه ها فرو آمده و باریده است / به غیر از لقمه برف لقمه دیگری در حلق اهل خانه فرو نرفته است .   7-  اگر جسم ناتوان برف از آرد یا پنبه بود/ مردم از نظر نان و لباس بی نیاز می شدند.   8- برف همانند میهمانی است که از بس به خانه مردم سر فرو می برد/ سرد و بی مزه شده و مردم از آن سیر شده اند. (ریزش برف آن چنان زیاد است که مردم از آن اشباع شده اند.)   9- اگر چه برف همه خانه و زندگی  ما را سفید کرد/ خدایا تمام زندگی و هستی برف سیاه و نابود باد.   10- چنین هنگامی شادی و نشاط برای کسی مسلم است / که در روز های برفی از اسباب و وسایل خوشی و شادی بهره مند است.   11- آن کسی که از لباس و شراب و خیمه و آتش ( اسباب عیش و رفاه ) بهره مند است / به هنگام صبح بر ریزش برف مژده می دهد و اظهار شادی می کند .   12- نه افراد محتاج و تهی دستی  مثل من که هر لحظه از باد و سوز بسیار سرد و زمستان / با آهی سرد برف را نفرین می کنند و از بارش آن شاد نمی  شوند .   13- انسان تهی دستی مثل من دست خالی خویش  را به زیر چانه اش می گذارد / و تار و پود برف را در هوا می شمارد.   14- ما همانند مر غابی هایی که برکنار آب می نشینند/ با حالتی غمگین  و تهی دست دور تا دور برف نشسته ایم.   15- اگر قوت و توانایی داشتیم از نردبان برف (بارش یکریز برف) بر اوج آسمان می رفتیم که قرص خورشید را بیابیم تا دوباره شروع به تابیدن کند.   

 

 نیایش

   1- خدایا ! تاریکی و ظلمت مرا به روشنایی تبدیل  کن /  و مرا همانند روشنایی روز بر جهان پیروز گردان.   2- ظلمت  و تاریکی مرا در بر گرفته و امیدی به آینده نیست / مرا در این ظلمت و تاریکی همانند خورشید رو سپید و مؤفق گردان .   3- خدایا تو یاری رس فریاد همه مظلومان هستی / پس به فریاد من مظلوم و دادخواه برس.   4- خدایا سوگند به اشک چشم کودکان محروم / سوگند به آه سوزناک پیران ستم کشیده.   5- سوگند به خدا خدا کردن های دادخواهان و گناهکاران.   6- سوگند به نیازمندانی که از خلق احساسی بی نیازی می کنند و تنها به تو نیازمند هستند / سوگند به عاشقان مجروحی که در راه عشق غرقه به خون شده است.   7- سوگند به آنانی که از خانه و سرزمین خود دور افتاده اند / سوگند به آنانی که از کاروان عاشقان تو پس مانده اند و در مانده شده اند .   8- سوگند به دعایی که از زبان سالک نو پای راه عشق بیرون می آید / سوگند به آهی که از سر سوز و عشق بلند می شود.   9- سوگند به اشک های معطر عاشقان گریان / سوگند به قرآن و چراغ سحر خیزان.   10- سوگند به مقبولان درگاه تو که گوشه گیری اختیار کرده اند / سوگند به انسان های پاکی که از ناپاکی و آلودگی دور هستند.   11- سوگند به هر عبادتی که در نزد تو شایسته و درست است / سوگند به هر دعایی که مورد پذیرش توست.   12- که بر دل غمگین  و پر خون من رحم کن / و مرا از غم و اندوه رهایی ده. 

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات عامیانه - ماشین نوشته  ها  )ادبیات رانندگان جاده ها(

 

کم تر کسی را می یابیم که در جاده های ایران سفر کرده باشد و بگوید که هرگز خودرویی را ندیده است که روی آن بیت شعر یا عبارتی (معمولن از دیدگاه ادبی کم مایه و گاه زیرکانه) نوشته شده است.

مسافرانی که در پس این خودروها حرکت می کنند، با چشم برداشتن از جاده و اطراف، کنجکاوانه این بیت ها و عبارت ها را می خوانند و از خواندن آن ها گاه شاد و گاه از معنای نهفته در آن ها رنجیده می شوند. این نوشته ها معمولن پیرامون موضوع های عاشقانه، عاطفی و یا مذهبی هستند: بزن بر سینه ام خنجر / ولی هزگر نمیر مادر، بگو ماشاءالله!، به کجا چنین شتابان؟، درب و داغون خودتی!، دنیا محل گذره،  ما می گذریم ولی اون نمی گذره، از جمله چند نمونه از این "ماشین نوشته" هاست. این ادبیات حقیقتی انکار ناپذیر از زندگی قشری از جامعه و فرهنگ آن ها است و بیش تر ِ پیام های آن، حکایت از داغی جانسوز و قدیمی می کند و بیانگر احساسات درونی رانندگانی است که در ایران فعالیت می کنند. گر چه "ماشین نوشته" ها در گذشته بیش تر باب بوده است، ولی هنوز بسیاری از رانندگان کامیون، اتوبوس، وانت بار و تاکسی برای گفتن حرف های دل خود به این روش وفادار هستند.

نوشته های آنان از لحاظ ادبی، جامعه شناختی و روان شناختی اهمیت دارد و اگرچه مردم ایران حتا عوام، با شعر و موسیقی ایران رابطه ای تنگاتنگ دارند، اما ادبیات رانندگان را می توان از ادبیات سایر صنف ها جدا دانست و این موضوع به خوبی از شعرها و نوشته های آنان بر روی ماشین های آنان دریافت شدنی است.

به عنوان مثال بر روی کامیونی نوشته است: "موتوری بزن کنار که پیکان خوراک من است" که می توان دریافت که راننده ی چنین ماشینی فردی پر هیجان و ماجراجو است و سرعت زیاد برای او اهمیت بسیار دارد. بر ماشین دیگری نوشته است: "دست بزن ولی خیانت مکن" که شاید چنین راننده ای مار گزیده ای باشد که بار ماشینش را در گذشته دزدیده اند. یا بر روی ماشن دیگری آمده است: "تنهای شب" که تنهایی در تاریکی شب می تواند از دغده های این راننده باشد. از آن جا که این قشر از رانندگان اغلب در سفر هستند، "تنهایی"، "هجران"، "دوری" و "مادر" بیش ترین مفاهیمی هستند که آنان به طور مستقیم یا غیر مستقیم به آن ها اشاره کرده اند.

اخیرن جنبه های زبان شناختی، جامعه شناسی و روحی صنف رانندگان جاده ها در استفاده از "ماشین نوشته" ها مورد توجه متخصصان فرهنگ لغات و زیان در ایران قرار گرفته و نمونه های آن ها ثبت و گردآوری شده است. گفتنی است که برخی از پژوهشگران بر این باورند که بها دادن به این نوع ادبیات، آلوده کردن زبان فارسی است. بدیهی است که در فرهنگ شناسی، ما چیزی به نام زشت یا زیبا نداریم و هر فرهنگی در هر زمان و مکان ویژگی های خود را دارد. مطالعه ی "ماشین نوشته" ها بخشی از مطالعات فولکلوریک ( فرهنگ عامه) است و نه تنها موجب آلودگی زبان نمی شود، بلکه یکی از به ترین روش های شناخت بخشی از فرهنگ عامه ی مردم ایران است.. این بررسی تاثیری بر ادبیات ندارد و تنها دیدن بخشی از خود در آینه است. "ماشین نوشته" ها در اصل ادبیاتی سیار هستند که در فرهنگ رانندگان ایرانی جایگاه خاصی دارد و  برخی از آن ها بسیار ابتکاری است.

ما بر حسب وظیفه ی خود در طرح مسایل زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، نمونه هایی از این "ماشین نوشته" ها را که بیانگر فرهنگ بخشی از مردم این سرزمین هستند و توسط خوانندگان گردآوری و فرستاده شده اند، برای آشنایی دیگر خوانندگان ارجمندمان در پایین می آوریم.

با سپاس، آریا ادیب

- پشت یک وانت بار: کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت. آزاده � شیراز

- عاشق بی انتظار مادر. وحید � تهران

- پشت خاور نوشته شده بود: سرعت را من تعیین می کنم. ح. فلاح � یزد

- توی یکی از جاده های اهواز در حال رانندگی بودم که از آینه ی بغل اتوموبیلم دیدم جلوی یک خودروی ژیان که پشت سر من در حال حرکت بود نوشته "میازار موری که دانه کش است " ...  وقتی که من به خودروی ژیان اجازه دادم که از من سبقت بگیره دیدم پشت همون ژیان نوشته "فلفل نبین چه ریزه " ... فریاد کارون � اهواز

- این هم پشت کامیون نوشته : دریای غم اردک ندارد. اصغر نثری � تهران

- روی در باک بنزین یک اتوبوس نوشته بود: بخور نوش جون. مهمون خودم. امیر علی مجرد � شیراز

- درحال رفتن به فرودگاه مهرآباد دیدم پشت یک مینی بوس فیات نوشته شده بود: "امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودی" و چون ما به دنبال مسافرمان می رفتیم برای من جالب بود و مناسبت هم داشت. سامان � تهران

- بامزه ترین نوشته ای که من دیدم این بود: "زندگی نگه دار!، پیاده می شم." نرگس � اصفهان

- پشت یک تاکسی در اهواز به لهجه ی لری بختیاری نوشته بود : دا کر سی چنت بی. یعنی: مادر ! پسر برای چی خواستی؟ الف � اهواز

- سال ۱۳۷۱ در جاده اصفهان این جمله در پشت اتوبوسی برایم خیلی جالب و پرمحتوا بوده است: چشم گریان، چشمه ی فیض خداست. یوسف گ. � اصفهان

- پشت یک خاور نوشته بود: دیشب خواب دیدم تریلی شدم ۳۰ تن بار زدم. آرش � شیراز

- بر پشت کامیون حمل زباله نوشته شده بود "طعنه بر خواری من ای گل بی خار مزن - من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم".

- بر پشت ماشین تخلیه ی چاه نوشته شده بود "هیچ کس منو دوست نداره..."

- بر پشت تریلر نفت کش نوشته شده بود: "علم به تر است یا ثروت؟، هیچ کدام فقط ذره ای معرفت"

- و اخیرآً در تهران پشت یک پیکان نوشته شده بود: "GO WITH WITH" یعنی برو بابا.

- پشت یک اتوبوس نوشته شده بود: "آخه چرا؟" من با خواندن این موضوع مایل بودم که چهره ی راننده را ببینم و برای همین پس از سبقت گرفتن نگاهی به جلوی اتوبوس انداختم و دیدم نوشته است: "چرا که نه؟" غلامرضا خرم آبادی � تهران

- "هر چه بعضی انسان ها را بیش تر می شناسم، گرگ ها را بیش تر تحسین می کنم." شریفی � تهران

- یک روز که به دانشگاه می رفتم پشت یک ماشین فاضلاب کش خوندم که نوشته بود: نگاه نکن به کارم، محتاج روزگارم. مجتبی زارع- نورآباد ممسنی

- سال ها پیش پشت وانت یکی از بستگان این جمله می درخشید: " به حال آن شخص باید گریست که دخلش بود ۱۸ خرجش ۲۰. کیوان - جزیره کیش

- اوایلی که موبایل از سطح خواص جامعه به سطوح پایین تر راه پیدا کرده بود و کم کم داشت فراگیر می شد، پشت اتوبوس های بین شهری (جاده ها) شماره های موبایل نوشته می شد. به یکباره چنین موضوعی تبدیل به یک پدیده شد و بیش تر اتوبوس ها که تا آن زمان عکس قلب تیر خورده را پشت شیشه های خود می کشیدند، شماره های موبایل راننده رانوشتند. البته اگر یادمان باشد که در آن زمان و حتا همین حالا قیمت موبال نزدیک به یک میلیون تومان است، این کار معنای دیگری می یابد. پارسه � تهران

- پشت یک کامیون به زبان ترکی نوشته بود: "بو دنیا - یالان دنیا دو" پشت یه کامیون دیگه هم نوشته شده بود: "گشتم نبود؛ نگرد نیست؛ افسانه بود." هادی � تهران

- یک بار ۴ سال پیش پشت یک اتوبوس در جاده ی بندر عباس - سیرجان این بیت ها را دیدم و خیلی خوشم اومد و یادداشت کردم: "دلم تنگ است و تنگی چاه تیزم / به جهندم میروم پیش عزیزم / الهی نازنینم خواب باشد / گل پرپر به بالینش بریزم." نازنین � مشهد

- اینهم یک ماشین نوشته ی دیگر: "به روز تنگدستی آشنا بیگانه می گردد". علیرضا � تهران

- در سفرهای مختلف پشت کامیون ها خواندم : - به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد. - زندگی بدون عشق، مثل تنبان بدون کش است. - دریای غم ساحل نداره . علی خیرنیا � تهران

 

- پشت یک کامیون نوشته بود: به دریا رفته می داند مصیبت های دریا را. فرید - چالوس

- سال ها پیش پشت یک ماشین خواندم: دو چیز در دنیا ندارد صدا / ننگ ثروتمند و مرگ فقیر. فریده فیروزبخت - اصفهان

- پشت یک اتوبوس نوشته بود: خواهی که جهان در کف تقدیر تو باشد / خواهان کسی باش که خواهان تو باشد. و یکی دیگه البته کامیون بود: به گنده تر و خرتر از خودت احترام بگذار! سیروس - تهران

- من این نوشته را از پشت ماشین نیسان سایپا که به بوشهر تره بار حمل می کرد، خواندم: به مُد پوشان بگویید آخرین مد کفن است. باقر عباسی - بوشهر

- "عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت." قیصر - قمصر

- مواظب باش ای دلاور نمالی به بنز خاور . شباب - خاور

- سلطان جاده، - عروس کویر، - بیمه ابوالفضل، - بسیار سفر باید، - برچشم بد لعنت، - هذا من فضل ربی . اسماعیل - تبریز

- یواش برو که دلم زیر پای توست. بهاره مهدوی

- پشت یک اتوبوس نوشته بود: ناز نگات / قشنگه! نرگس - یزد

- سبب گر بسوزد / مسبب تو هستی، - (کامیون :) همه از ما می ترسند، ما از نیسان. امید - ساری

: اغنیا بنز سوارند، من مسکین مزدا سوار، جان به قربان تو مزدا که بنز فقرایی. - پشت کامیون: سوت دلان، نزدیک نشو می ترسم. -  از ما نخورده باشی. رضا م. � شیراز

- شاید برای خیلی ها عجیب باشه، اما یکی از چیز هایی که تو غربت دلم هواش را می کنه همین دل نوشته هاست. فرهنگ جاده هنوز بوی قدیم رو می ده، از دل بر اومده توی دل هم می شینه. فرهنگ ماشین ولی ماشینی نیست! شقایق � لندن

- بر روی ماشین خاور بیابانی این شعر نوشته شده بود: "ای جوان تا توانی زن مگیر / طوق لعنتی است بر گردن مگیر." اخیراً عبارت های انگلیسی نیز برروی ماشین ها دیده می شوند. مانند این جمله که آن را بر روی یک وانت میوه فروش دوره گرد دیدم: Kill me, kiss me but dont leave me هیوا � تهران

- پشت یکی از این ماشین ها یک شعر دیدم که خیلی جالب بود. نوشته بود: تند رفتن که نشد مردی / عشق است که برگردی. جمشیدی - تهران

- این موضوع ازمدت ها قبل برای من سوژه بود. این قضیه را من با واژه "ادبیات کامیونی" می شناسم.. ولی خنده دارترین آن هایی که تا به حال خوانده ام این جمله بود که پشت یک کامیون حک شده بود: I Love You MATIZ. رضا � کرج

- پشت یک کامیون درب و داغون این بیت نوشته شده بود: اغنیا بنز سوارند / من مسکین بر تو / جان به قربان تو ماشین که بنز فقرایی. علی - تهران

- چند ماشین نوشته دارم خواستم براتون بفرستم: یا رب عاشقان را غم مده، -  از حادثه ترسند همه کاخ نشینان / ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم! - هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار / چه بسا محرم با یک نقطه مجرم می شود، - روزگار غریبی است نازنین، - می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند؟، - دو دو تا چهار تا، کی به کیه. فرزاد - هرات

- در چاله چوله های عشقت شافنرم شکست. کامبیز - تهران

- صد سال در بیابان آواره شوی / به از آن است که در خانه محتاج نامردان شوی. ت. ر. - تهران

- مبر ز موی سفیدم گمان به عمر دراز / جوان به حادثه ای زود پیر می شود گاهی. میلاد وزیریان - تهران

- نمی دانم چرا خوبان در جوانی می میرند! بهروز - دوبی

- پشت سوزولیت (ماشین شکل مینی بوس ولی خیلی کوچک) نوشته بود: منم یه روز بزرگ می شم. رامین از شیراز

- زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت. شهرام � تهران

- در افغانستان در عقب اکثر مینی بوس ها نوشته اند: آهسته برانید، به سلامت برسانید / نی خود را به شفاخانه (بیمارستان) و زندان بکشانید. ولی برای من خیلی جالب بود روزی که برای اولین بار وارد ایران شدم در شیشه عقبی یک مینی بوس نوشته بودند: داداش جان به خاطر اشک مادر یواش! فواد � نروژ

- جمله ی معروف و جالب توجه ای که دوسال قبل در کابل عقب یکی از خودروها نوشته بود و از عمق قلب های عاشقان دل شکسته برخاسته بود : افسوس همه اش افسانه بود! آواره � بامیان

- چرخ قلبم رو با میخ نگاهت پنچر نکن. سامان � تهران

- پشت کامیونی نوشته بود: من از عقرب نمی ترسم ولی از سوسک می ترسم/ من از دشمن نمی ترسم ولی از دوست می ترسم. جمال خوشی � تهران

- پشت یک کامیون شب رو دیدم که نوشته بود: "همه دارند کار و ما هم داریم کار/ این چه کاریست همه خوابند و ما بیدار. امیر مرتضوی � تهران

- علی گفتیم و عشق آغاز شد ... بهروز تهرانی

-  رادیات قلب من از عشق تو جوش آمدست / گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم. حسن � تهران

- اینهم شاید برای بعضی ها قشنگ باشه: " قسمت نبود." مجید � شیراز

- آن قدر در کشتی عشقت نشینم تا سحر/ یا به ساحل می رسم یا غرق دریا می شوم. صدق � تهران

- این مطلب را یکی از دوستانم روی ماشینش نوشته بود که منظورش پلیس راهنمایی و رانندگی بود و یکبار هم جریمه شد! تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است / کلاغ در آرد چشم تو این چه نگاه کردن است. رضا � وین

- پشت تعدادی از کامیون ها در افغانستان می نویسند: من نمی گویم مرا ای چرخ سرگردان مکن / هرچه می خواهی بکن محتاج نامردان مکن! یا این عبارت که: در اوج قدرت مرد باش. سید سرور حسینی - مزار شریف

- پشت یک ماشین حمل آشغال نوشته بود: از دست روزگار ناچارم. یکی دیگه هم نوشته بود: یا زهرا یا هیچ کس. داریوش - بندر عباس

- تو برو من میام. رضا - یزد

- موقع رانندگی در جاده ی کرمان- تهران این شعر حافظ را پشت کامیونی دیدم: شب و ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن / مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد. بابک � تهران

- شد شد، نشد نشد. شیدوش - اصفهان

- مدعی خواست از بیخ کند ریشه ما / غافل او بود خدا هست در اندیشه ما. سعید شاهرودی

- احتیاط کن / ازدواج نکن. رضا - شیراز

- سال ها قبل در مسافرت کامیونی را دیدم که عقب ان نوشته شده بود: بوسه مگر چیست / فشار دولب / این که گنه نیست / چه روز و چه شب. علی � تهران

- "کرمانشاه ما برمی‌گردیم" این نوشته‌ پشت یک کامیون در بحبوحه ی جنگ ایران و عراق بود که در نزدیکی کرمانشاهمی گذشت. کرمانشاه در آن زمان یکی از مناطق جنگ زده بود که بسیاری از مردم آن را ترک کرده بودند و نوشته‌ این راننده به نوعی نشان‌دهنده علاقه و تمایلش به شهرش بوده. روزبه دانشور � تهران

- پشت یکی از ماشین ها نوشته بود: من از روییدن خار سر دیوار دانستم / که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشستن ها. جمشیدی � تهران

- گازش بده نازش نده. سارا - تهران

- همه ی ماشین نوشته های این صفحه را خواندم و دیدم معروف ترین آن ها که هنوز هم پشت خیلی از کامیون ها نوشته می شود، درج نشده است: دادش مرگ من یواش. رضا � مشهد

- این جمله را سال ها پیش پشت یک کامیون خواندم: گشتم نبود / نگرد نیست. فرانک � وین

- پشت یک اتوبوس نوشته بود : عاشق همیشه تنهاست. کبری احمدی � کابل

- پشت کامیون: بمیرد آنکه غربت را بنا کرد / مرا از تو، ترا از من جدا کرد. هوتن - تهران

- شاخه را مرغ چه داند که روزی قفس خواهد شد. شهرام � تهران

- در افغانستان هم از این نوع به گفته شما "ماشین نوشته ها" زیاد است. مانند: در بیابان شب و روز رانندگی کار من است / غصه ندارم چون خداوند همراه منست. یا نازنین بگو نام خدا... اما در مناطق جنوب کشورمان ماشین های باربری نوشته ای ندارند اما با انواع رنگ های سرخ، سبز، آبی و...نقاشی شده که به نظر من بسیار جالب و منحصر به فرد است. مرسل � هرات

- روی یک ما شین باربری ( کامیون) نوشته بود: عشق برای صحت مضر است! وزارت صحت. علی دانش - بامیان افغانستان

- پشت یک کامیون در جاده ی ساوه نوشته بود: بوق نزن راننده خوابه. احمد � واشنگتن

برگ از درخت خسته می شه / پاییز بهانه است. مهدی شیرازی � تهران

- ای کاش زندگی هم دنده عقب داشت. حسین حق شناس � تهران

- در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند / من بیچاره دنبال مرد می گردم. رو باک یک کامیون هم نوشته بود دمت گرم تو بخور پای من. آرش امیدی - مشهد

- دنبالم نیا آواره میشی. علی � کرج

- کامیونی دیدم که برای شرکت جدید التاسیس بیمه تبلیغ می کرد و در قسمت پشت ماشین با خط درشت نوشته بود : بیمه ابوالفضل. م. ملازاده � تهران

- پشت یک ژیان نوشته بود "حالا که هر کی به هر کیه ، ما هم ماکسیما ایم ! میثم � رشت

- پشت یک تاکسی نوشته بود: مدیر عاشقان وزارت عشق.  سید مشتاق حسامی - ریاض

- پشت یک تریلی نوشته بود: ژیان ساندویچ من است. داوود - نروژ

- پشت یک بنز خاور نوشته بود: در طواف شمع می گشت پروانه ایی / سبقت بی جا مگیر جانم مگر دیوانه ایی؟ رضا - بلژیک

- هر که عاشق شد جفا بسیار باید کشد / بهر یک گل منت از صد خار باید کشد. مزدک - شیراز

- رفاقت قصه تلخی است که از یادش گریزانم. محسن - اصفهان

- پشت یک کامیون نوشته بود: روی قلبم نوشتم ورود ممنوع / عشق آمد و گفت بی سوادم! و یا پشت یک ژیان نوشته بود: حالا که خر تو خره ما هم پژو. محمد � اصفهان

- پشت یه ماشین خیلی کوچولو نوشته شده بود: "میازار موری که دانه کش است" و پشت یک ماشین دیگه نوشته بودند: "تو هم خوبی!" جلیل � مشهد

- یک جا نوشته بود : جگر ها خون شود تا پسری مثل پدر گردد.  - یا سید علاالدین حسین و یا این جمله : یا شاه چراغ (که هر دو امام زاده های معروف شیراز هستند و معلوم می شود که ماشین ها شیرازی هستند). سعیدپور � شیراز

- مدتی است روی شیشه پشت و جلوی بیش تر کامیون ها و اتوبوس ها و بعضی دیگر از وسائط نقلیه جمله ای دو کلمه ای مینویسند به این عبارت : ( فقط خدا ) پشت این جمله کوتاه بسیار معنی ها را می توان تعبیر کرد. از جمله این که از مدعیان خدا. ما را همان یک خدا که یکی هم بیش تر نیست بس است. مرتضی - تهران

- پشت یک اتوبوس مسافری نوشته بود : ره غریب / رهبان غریب / مقصد با من / من با مقصد غریب. مرتضی - تهران

- پشت یک مینی بوس با حروف انگلیسی نوشته بود : zoornazanfarsineveshtam. مرتضی یوسفی - تهران

- منال ای مینی بوس زیر پایم / که من با ناله هایت آشنایم. تیمور � توکیو

- جملاتی که دیده ام و یادم مونده: پلنگ برو / علی یارت، - سلطان غم: مادر، - دریای غم ساحل ندارد. یاشار - شیراز

- از حاثه ترسند همه کاخ نشینان / ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم. احمد - فولادشهر

- پشت یک کامیون نوشته شده بود: غم عشقت بیابان پرورم کرد. یکی دیگر: از بس خوردم مرغ و پلو / آخر شدم مارکوپولو. محسن - تهران

- سر پایینی پرنده / سر بالایی شرمنده. بهنام � اصفهان

- پشت یک ژیان نوشته بودن: "خودتی". یا پشت یک وانت نوشته بود: "بیمه دعای مادر". علی - تهران

- ماشینی پشتش نوشته شده بود: واسه همه لاتی واسه ما شکلاتی! علی سجادی

- پشت کامیون حمل جوجه نوشته بود: بوق نزن جوجه ها خوابند! آرش - تهران

- تند رفتن نشد مردی / شرط آنست که برگردی. کاظم - کپنهاگ

- دنیا همه هیچ و زندگانی همه هیچ / ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ. بابک - تهران

- روی یک کامیون حمل مرغ نوشته بود: ای به فدای تو همه مرغای من! رامن - قائم شهر

- من در سفری در ایران به همراه همسرم، دو جمله به قول شما ماشین نوشته دیدیم که علیرغم گذشت ۱۰ سال از یادمون نرفته: "غروب غمت را به هر بهایی خریدارم" و دومی "اسیرتم ولی آزاد" به نظر ما این دوتا خیلی جالب اومد و هر از چندگاهی از دید شوخی به هم می گیم. امیر حسین حاجی لو � دبی

- یک نمونه جالب ماشین نوشته: یاد آن روز که در صفحه شطرنج دلت... شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم. محمود - بوشهر

- "قربون کله قوچ مشکی ام" -  فلفل نبین چه ریزه  -  بابا برگرد  -  روز و شب در جاده ها رانندگی کار من است / از کسی باکی ندارم چون خدا یار من است ... بردیا - تهران

- یک ماشین نوشته: بخاطر دلم ولم. فرهاد - تهران

- "رفیق بی کلک مادر"، -  "منمشتعلعشقعلیمچکنم؟" ( = من مشتعل عشق علی ام چه کنم؟)، (کنار باک کامیون): - "بخور شکمو" یا  "بخور نوش جان"،  - "در این درگه که گهگه که که و که که شود ناگه / نشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه." محمد � تهران

- پشت یک مینی بوس نوشته بود: ای دل غمین مباش / شد شد، نشد نشد

من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. رضاپور - همدان

منبع ما : آریا ادیب http://aryaadib.blogfa.com

[ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

زبان فارسی1 - سوالات امتحانی درس به درس زبان فارسی ( 1 (  سال اول متوسطه

1.  عبارت زیر را با کلمه‌ی مناسب تکمیل کنید .   (( زبان یکی از جنبه‌های ...... وجود انسان است . )) (5/0)

2- یکی از جنبه های راز آمیز وجود انسان را نام ببرید . (5/0)

3- چرا استفاده از زبان بسیار آسان است ؟ (5/0)

4- عبارت زیر را با کلمه های مناسب تکمیل کنید . 5/0    (( یکی از دشواریهای شناخت زبان .... و ..... بیش از حد آن است .((

5- چرا شناخت زبان دشوار است ؟ 75/0

6- چرا زبان پیچیدگی دارد ؟ 5/0

7- اگر انسان از زبان بی‌بهره بود چه اتفاق می افتاد ؟ 75/0

8- آیا دشواری شناخت زبان تنها ناشی از پیچیدگی و گستردگی بیش از حد آن است ؟ 75/0

9- سه کلمه بنویسید که وجود خارجی ندارند اما چون در زبان ما بکار رفته‌اند ، برای آنها بیرون از ذهن خود قایل به وجود خارجی شده‌ایم . 75/0

10- چرا زبان را باید آموخت و شناخت با مثالی توضیح دهید . 75/0

11- شناخت زبان به چه چیزهایی نیاز دارد ؟ 1

12- زبان چیست ؟ 75/0

13- زبان را در عبارتی کوتاه تعریف کنید . 75/0

14- چرا پیش از آن که کلمه‌ی (کیوی ) در زبان فارسی پیدا شود ، بود و نبود این میوه برای فارسی زبانان یکسان بود ؟ 5/0

15- مقصود از ارتباط زبانی چیست ؟ 5/0

16- منظور از نظام در تعریف زبان چیست ؟ 5/0

17- اجزای سازنده‌ی زبان در درجه‌ی اول چیست ؟ 5/0

18- عبارت زیر را با کلمات مناسب تکمیل کنید. 75/0

الف – نشانه‌ی هر ..... است که ..... داشته باشد .

ب – انتقال پیام در ارتباط زبانی معمولا در قالب ..... صورت می گیرد .

19- چرا می توان هر جمله را نمونه‌ای کوچک از نظام بزرگ زبان دانست ؟ 5/0

20- ارکان اصلی تعریف زبان را بنویسید . 1

21- جمله چیست ؟ 5/0

22- با ذکر دو مثال قابلیت‌های زبان را در زندگی روزمره بنویسید . 5/0

23- آیا شناخت زبان با توانایی استفاده از ان یکی است ؟ 25/0

24- در جمله‌ی ( عید شما مبارک  ) چرا هر یک از اجزای آن را یک نشانه می نامیم ؟ 5/0

سؤالات زبان فارسی (1) درس دوم

1- هر جمله چند قسمت دارد ؟ با ذکر مثال بیان کنید . 1

2- در جمله‌ی زیر نهاد و گزاره را مشخص کنید . 5/0

)) زنبور عسل شیره‌ی بهترین گلها را می‌مکد . ((

3- نهاد کلمه یا گروهی از کلمات است که .... می دهیم . 75/0

4- صاحب خبر همان ..... است .75/0

5- چرا ( شناسه ) نهاد پیوسته ‌ی جمله است ؟ با ذکر مثال توضیح دهید . 75/0

6- شناسه‌ی فعل معمولا در .... با نهاد مطابقت دارد . 5/0

7-هر گاه نهاد ، کلمه‌ی ( من ) باشد شناسه‌ی فعل ( .... ) است . 25/0

8- هر گاه ، کلمه‌ی (ما ) باشد شناسه‌ی فعل (.... ) است . 25/0

9- هر گاه نهاد ، کلمه‌ی ( شما ) باشد شناسه‌ی فعل ( .... ) است .25/0

10- نشانه‌ی فعل چیست ؟ 5/0

11- با ذکر دو دلیل نهادجمله‌ی زیر را تشخیص دهید .  75/0

دانش آموز وارد کلاس شد .

12-راه تشخیص نهاد چیست ؟ 5/0

13-هسته‌ی گزاره ... است . 75/0

14-نهاد اگر محذوف باشد با علامت (..... ) نشان می دهیم . 75/0

15-در جمله‌ی زیر نهاد و گزاره را تعیین کنید . (( علمای بزرگ دایم در لشگرگاه رفت و آمد داشتند . )) 5/0

16-برای گزاره‌ی زیر نهاد مناسب بنویسید . ((..... بر ضد ضحاک ستمگر قیام کرد . )) 5/0

17-برای نهاد زیر گزاره‌ی مناسب بنویسید . (( گلستان سعدی ..... )) 5/0

18-زبان چگونه پدیده‌ای است ؟ ( یک سطر توضیح دهید . ) 1

19-واژه‌های زیر  را به طور مناسب در جمله‌ی نمونه جانشین سازی کنید و تغییرات لازم را انجام دهید . 5/1

 جمله

   نهاد                                  گزاره

 عقابها                                  بر ستیغ کوه آشیانه می سازند

الف : پرنده

   جمله

نهاد                                  گزاره

 پیرمرد                            کودکان را به خانه رساند

الف : کودک را                                           

ب : شما

20-نمودار جمله‌ی (( انسان آگاه وظیفه‌اش را به خوبی انجام می دهد )) را رسم کنید . 5/0

21-چرا جمله‌ی زیر نادرست است ؟ توضیح دهید و صحیح آن را بنویسید 1                                                                                  (( پروین اعتصامی شاعره‌ی متعهد و برجسته‌ی ایران است ((

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس سوم

1-برای تبدیل جمله‌های گفتاری به جمله‌های نوشتاری چه مواردی را باید توجه کرد ؟ 1

2-در نوشتن باید به اصل .... و ..... توجه کنیم . 5/0

3-برای تقویت مهارت نویسندگی چه راه هایی وجود دارد ؟ ( 4 مورد ) 1

4-برای خیال انگیز کردن نوشته ، مؤثرترین شیوه کدام است ؟ 5/0

5-هر گاه بخواهیم چیزی را توصیف کنیم باید به چه خصوصیات آن توجه کنیم ؟ 1

6-یک صحنه یا منظره را چگونه توصیف کنیم ؟ 5/0

7-برای توصیف حالات روحی افراد به کدام ویژگی باید توجه شود ؟ 5/0

8-برای توصیف وضع ظاهری افراد کدام ویژگیهای فرد را باید در نظر بگیریم ؟ 5/0

9-انواع نامه‌ها را بر حسب نوع نگارش و گیرنده‌ی آن نام ببرید . 75/0

10-کدام یک از گروههای زیر از نظر املاء درست است ؟ چرا ؟ 1

الف : رای ، سائل ، جزء                   ب : رای ، سائل ، جزء

11-عبارت زیر را از زبان گفتاری به زبان نوشتاری بنویسید (( فردا صب زود ، خارکش به جای این که به صحرا بره ، رف به قصر حاکم ، به قصر که رسید متوجه شد اشرفیا نیس )) . 1

12-چرا در ترکیب (( منشاء حیات )) گذاشتن نشانه‌ی (-) کسره درست است ؟ 5/0

13-متن زیر را اصلاح کنید (( خانم سعیدی لیسانسیه‌ی زبان و ادبیات فارسی است . وی درباره‌ی دیوان پروین اعتصامی شاعره‌ی مشهور ایران مطالبی را بیان کرد )) 5/0

14-شرح حال پنجره‌ی کلاس را از زبان خودش بنویسید . (4 سطر ) 1

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس چهارم

1- اجزای جمله‌های زیر را مشخص کنید 3

الف : هوا روشن شد .                      ب : دوستان ما خواهند آمد

ج : مشرکان بتها را می پرستیدند .                     د : فردوسی بیشتر داستان های شاهنامه را از روایت‌های پهلوی گرفته است .

2- گروه اسمی که پس از حرف اضافه بیاید چه نامیده می شود ؟ 5/0

3- در جمله‌ی ( حسن به پدرش می نازد  ) گزاره از چه اجزایی تشکیل شده است بنویسید .5/0

4- به جمله‌ی (( مشرکان بتها را می‌پرستیدند )) یک گروه قیدی بیفزایید . 5/0

5- مسند را در جمله‌ی (( ایران سرزمین دلیران است )) مشخص کنید . 5/0

6- کلمه یا گروهی از کلمات که به فعل اسنادی نیاز دارند چه نامیده می شوند ؟ 5/0

7- نشانه‌ی مفعول چیست ؟ 5/0

8- کلمات زیررا با املای مناسب‌تر آن ها با خط تحریری بنویسید . 1

سؤال                مسائل                      نئون                         لؤلؤ

9- مفعول را در جمله‌ی زیر مشخص کنید .5/0

)) رستم پس از شکار، رخش را رها کرد((

10- در نموداری اجزای جمله‌ی زیر را مشخص کنید . 1

)) زندگی چیست ؟ ((

11-)) را )) نشانه‌ی کدام جزء جمله است ؟ 5/0

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس پنجم

1- ویرایش یا ویراستاری را تعریف کنید . 1

2- چرا هر نوشته‌ای باید ویراستاری شود ؟ 5/0

3- ویراستار به چه کسی می گویند ؟5/0

4- انواع ویرایش را نام ببرید . 75/0

5- ((بررسی ظاهری و نظم و ترتیب بخشیدن به اثر ))مربوط به کدام یک از انواع ویرایش است . نام ببرید . 5/0

 6-  ((بررسی جنبه‌ی علمی یا تخصصی یک اثر )) مربوط به کدام یک از انواع ویرایش است ؟ نام ببرید . 5/0

 7-  ((بررسی جنبه‌های دستوری و نگارش و املایی )) مربوط به کدام یک از انواع و.یرایش است نام ببرید . 5/0

8- بند ( پاراگراف ) چیست ؟ 5/0

9- برای هر یک از موارد زیر چه نشانه‌ی نگارشی استفاده می شود ؟ 1

1- بعد از منادا                 2- برای جدا کردن عبارت و جمله‌ی معترضه          3- قبل از نقل قول   4-  برای جدا کردن روز ، ماه و سال

10- برای هر یک از موارد زیر چه نشانه‌ی نگارشی استفاده می شود ؟ 5/1

1- در پایان جمله‌های خبری    2- برای نشان دادن افتادگی کلمه یا کلماتی از یک نسخه‌ی خطی3-     برای بر شمردن اجزای یک چیز    4- بین لغت و معنای آن     5- برای توضیح یک کلمه در پاورقی 6- برای دستورهای اجرایی در نمایش‌نامه

11- جمله‌ی زیر را می توان با کمک علایم نگارشی دو گونه خواند هر دو گونه‌ی آن را بنویسید . 1

)) بخشایش لازم نیست اعدامش کنید ((

12-در هر یک از عبات‌های زیر نشانه‌های نگارشی مناسب به کار برید .

1الف : عوامل مهم تربیت عبارتند از خانواده ، مدرسه ، معلم و        1            

ب : گاندی در حالی به وطن بازگشت 1917 که شهرت خاص و عام یافته بود . 75/0

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس ششم

1- یکی از شگفتی‌های زبان انسان این است که هر چند نظام یگانه‌ای است ، شکل های بسیار متنوعی به خود می گیرد . با ذکر مثال توضیح دهید . 5/0

2- تفاوت زبان‌های انسانی با زبان پدیده‌های دیگر چیست ؟ 5/0

3- ویژگیهای ذاتی زبان انسان را نام ببرید . (3 مورد ) 75/0

4- منظور از دوساختی بودن  زبان انسان چیست ؟ با ذکر مثال . 1

5- ساخت‌های معنی دار که از ترکیب صداهای بی معنی هستند چه نامیده می‌شوند ؟ 5/0

6- نشانه و جمله را با ذکر مثال توضیح دهید . 1

7- مهمترین ویژگی زبان انسانی چیست ؟ 5/0

8- جمله‌های نا  محدود را به کمک کدام ویژگی زبان می سازیم ؟ 5/0

9- منظور از ویژگی ( زایایی )زبان انسان چیست ؟ 1

10- منظور از ویژگی ( نابجایی ) زبان انسان چیست ؟ 1

11- شکل‌های مختلف یک زبان را نام ببرید . (3 مورد ) 75/0

12- تفاوت معنایی کلمه‌ی زبان را در نمونه‌های زیر بیان کنید . 1

خوراک زبان   ، زبان رنگها ، زبان فارسی ، زبان پرندگان

13- لهجه چیست ؟ با ذکر مثال توضیح دهید . 1

14- گویش چیست  ؟ با ذکر مثال توضیح دهید . 1

15- گویش‌های هر زبان معمولا به چهار دسته تقسیم می‌شوند نام ببرید . 1

16- چه عواملی موجب تغییر و تحول زبان انسانی می‌شود . 1

17- فرق لهجه و گویش چیست ؟ 1

18- هر یک از گویش‌های زیر مربوط به کدام گروه گویشی است ؟ 1

1- گویشی که به ناحیه‌ای تعلق دارد .        2- گویشی که متعلق به طبقه یا قشر اجتماعی خاصی است.

19- سخن گفتن درباره‌ی (( آدم برفی  ))مربوط به کدام ویژگی زبان انسانی است ؟ 5/0

20- با کدام ویژگی زبان می توانیم درباره‌ی چیزهایی که اکنون وجود ندارند سخن بگوییم . 5/0

21- دو ساختی بودن زبان چه فایده‌ای دارد ؟ 1

22- برای هر یک از ویژگی‌های زایایی و نا به جایی زبان دو مثال بنویسید . 1

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس هفتم

1- ((تقریر )) به چه معناست ؟ املای تقریری چیست ؟ 1

2- چهار مورد از فواید درس املا را بنویسید . 1

3- مهارت های املای تقریری را بنویسید . 1

4- مهارت‌های ( گوش کردن ، بیان کردن ، نوشتن ، خواندن ) را به چه وسیله‌ای می‌توانیم به دست آوریم .5/0

5- کدام یک از واژه های زیر نادرست است ؟ الف : گزارشات      ب : معلومات           ج: پیشنهادات           د: احساسات 1

6- کدام یک از دو جمله‌ی زیر درست است چرا ؟ 1

الف : نوع بیماری پس از تحقیقات و آزمایش های متعدد شناخته شد .

ب : نوع بیماری پس از تحقیقات و آزمایشات متعدد شناخته شد .

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس هشتم

ا-شخص ، زمان و نوع افعال زیر را مشخص کنید: خورده باشیم – گفته اید- می شناختم – خواهند پذیرفت – بخوانی – دارد می شنود- پخته باشی     ( 75/4) از افعال انتخاب شود .

2- بن ماضی ومضارع این افعال را مشخص کنید: نقل می کنند- گردآورد- نوشته شده است- می شود

بخواهیم – نمی دهد – نباشد- بازمی گویند.        انتخابی                                               (4(

3- ساخت اول شخص مفرد را درهشت زمان ازمصدر " نهادن" بنویسید. ( ماضی ساده ، استمراری

بعید،التزامی ،نقلی مضارع اخباری ، التزامی،آینده)                                                    (2(

4-ساخت دوم شخص مفرد را در هشت زمان از مصدر " ساختن " بنویسید.                         (2(

5-ساخت سوم شخص مفرد را در هشت زمان از مصدر" دیدن " بنویسید                           (2(

6 -ساخت اول شخص جمع را در هشت زمان از مصدر" خواندن " بنویسید                        (2(

7-ساخت دوم شخص جمع را در هشت زمان از مصدر" شناختن " بنویسید                        (2(

8-ساخت سوم شخص جمع را در هشت زمان از مصدر" دویدن " بنویسید                         (2(

9- از فعل های "گزارده است"  ، "می انباشتی "، " نمی آفرینند"  ، "می آییم "   و " نگریسته باشد  "   بن ماضی  مضارع و مصدر و صفت مفعولی بسازید.(5) انتخابی

10- فعل ها‌ی زیر را با حفظ شخص به زمان‌های گذشته‌ی ساده ، نقلی و بعید برگردانید و مشخص کنید که در کدام فعل‌ها پس از تغییر ، شناسه به     بدل شده است .  5نمره ( انتخابی است (

می‌شنود ، خواهید نوشت ، برویم ، خواهد دید ، می‌آوری

11- یک روز بهاری را در یک بند توصیف کنید .  (1(

12- برای نشان دادن دو ساختی بودن زبان دو مثال بنویسید . (1(

13- املای صحیح کلمات زیر را با خط تحریری بنویسید .  (5/2) ( انتخابی است(

تهییه‌ی لباس ، تعین قیمت ، تحقیق و برسی ، عماق دریا ، تلاتم دریا ، نامه‌ی مذبور ، راجب درس ، تشکر و سپاس گذاری ، وحله‌ی اول ، مللوک گذشته

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس نهم

1.مقصود از زبان علمی و ادبی چیست ؟ توضیح دهید .  1

2. ویژگیهای زبان علمی چیست ؟ ( دو مورد ) 5/0

3. تفاوت زبان ادبی را با زبان علمی بنویسید . 1

4. نوع نوشته‌ی زیر را از نظر کاربرد زبان تشخیص دهید . 5/0

" اصولا فعالیت‌های انسان از جمله گسترش هر چه بیشتر منابع باعث مصرف آب می‌شود ، به خصوص کشورهای در حال توسعه به منظور پیشبرد صنایع خود نیاز مبرمی به آب دارند و این ماده‌ی به ظاهر ارزان هم نقش حیاتی در زندگی بشر و هم در صنعت دارد و به ندرت می‌توان صنعتی را پیدا کرد که در آن آب نقش حیاتی نداشته باشد . "

5. "آسمان " و ابرهایش را به زبان ادبی توصیف کنید . 1

6. عواملی را که در نوشته‌ی ادبی کاربرد دارند ، نام ببرید .1

7. زبان نوشته‌ی زیر علمی است یا ادبی ؟ دلیل آن را بنیسید . 1

" ناگهان فریاد‌های هماهنگ اذان از هر گوشه بال می‌گشایند و سر به هم می دهند و چنان دامن گستر و آزاد راه می‌گشایند که گویی از همه سو به ساحل هستی می‌خورند و به مشعر باز می‌گردد . نسیم اذان بر این کشتزار سپید توحید که هیچ سقفی و سایبانی وحدت شکوهمندش را نمی شکند ، می‌وزد و بر آن نرم و خوش آهنگ موج می‌افکند "

8. زمان فعل‌های زیر را بنویسید : بیندیشند ، شود ، مطرح کنند  . 75 /0

9. در حکایت زیر آرایه های ادبی را مشخص کنید :  1

" حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر ، هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است ، یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد . اما هنر چشمه‌ی زاینده است و دولت پاینده و اگر هنرمند از دولت بیفتد ، غم نباشد که هنر در نفس خود ، دولت است ، هر جا که رود ، قدر بیند و بر صدر نشیند و بی‌هنر ، لقمه چیند و سختی ببند .

10. غلط های املایی نوشته‌ی زیر را بیابید و اصلاح کنید . 5/1

11. او به سمت کتابدار دبیرستان منسوب شده است .

12. سهراب سپهری از شاعران ماثر ایران است .

13. حقیقت علم ، کمک به هم نوع خیش و کسب رضایت باری تعالا است .

14. سنگ‌های خورد را از زمین زراعی جم کرد .

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس دهم

1-فعل قسمت ( الف و ب ) را از نظر گذرا و ناگذر  بودن مشخص کنید . 5/0

الف ) روزگار می‌گذرد                          ب ) اتوبوس از روستاهای نزدیک این جلگه می‌گذرد .

2- فعلی در دو جمله بنویسید که در یک جمله " گذرا " و در جمله‌ی دیگر ناگذر باشد . 1

3-جمله‌ی زیر چند جزئی است ؟ این جمله گذر است یا ناگذر ؟ در صورت گذرا بودن نوع آن را مشخص کنید : " امواج دریا در زیر انوار طلایی خورشید تلالؤ خیره کننده‌ای دارند . " 1

4-فعل‌های متن زیر گذرا است یا ناگذر ؟ در صورت گذرا بودن نوع آن را مشخص کنید . 5/1

" سوارکاران با شتاب می‌تاختند تا از رود دجله بگذرند و با دشمنانشان سرسختانه بجنگند ، اما مبارزان سپاه مقابل راه را بر آنان بستند . "

5- مصدر " گسستن " را یک با به صورت ناگذرو یک بار به صورت گذرا در جمله ای به کار برید . 1

6- از مصدر " گسستن " بن مضارع و ماضی بنویسید . 5/0

7- مصدر " بریدن " را یک بار به صورت ناگذر و یک بار به صورت گذرا در جمله‌ای به کار ببرید . 1

8-بن ماضی و مضارع مصدر " بریدن " را بنیسید . 5/0

9-مصدر  " سوختن " و " گداختن " را یک بار به صورت گذرا و یک بار به صورت ناگذر در جمله‌ای به کار برید . 1

10-بن ماضی و مضارع مصادر بالا را بنویسید . 1

11- فعل های زیر را به صورت گذرا در آورید . 25/1

می‌خوابی ، رسیده‌اند ، می‌چکید ، چرخید ، دویدید

12-هر یک از فعل‌های زیر را به سه صورت ماضی ساده ، ماضی التزامی و مضارع التزامی بنویسید . 5/4 نمره ( از افعال انتخاب شود (

می‌آورند ، دویده‌اند ، افکنده بودند ، می‌برد ، ساخته است ، بپذیرند .

13-با کلمات زیر نوشته‌ای وصفی در یک بند بنویسید . 1

ژاله ، گل‌ها ، ابر ، آفتاب ، چکید

14-فعل " آمد " در دو جمله‌ی زیر گذر است یا ناگذر ؟ 5/0 الف – من آمدم که شما را ببینم .    ب – من این همه راه را آمدم که شما را ببینم .

15- نمودار درختی جمله‌ی زیر را به گونه‌ای رسم کنید که اجزای اصلی آن مشخص شوند . 25/1

" فصل تابستان کم کم جای خود را به پاییز می دهد . "

16-در متن زیر فعل‌های گذرا و نوع آن را مشخص کنید . 1

" آفتاب بامدادی نور طلایی خود را به دشت هدیه کرده بود . پس از نم نم بارانی که شب گذشته دشت را شسته بود ، لاله ها پر از طراوت و زیبایی شده بودند . "

17- نمودار درختی جمله‌ی  زیر را رسم کنید و اجزای اصلی آن را نام گذاری کنید . 75/0

" پرنده‌ای پرهای خود را شست "

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس یازدهم

1. منظور از مقایسه چیست ؟ 5/0

2. هدف از مقایسه چیست ؟ 1

3. جای خالی را پر کنید : معمولا مقایسه‌ میان دو امری صورت می گیرد که بتوان آنها را در ......................... قرار داد از این رو اعتبار مقایسه باید همواره ....................... باشد.5/0

مقایسه از این جهت که مفهومی را در مقابل مفهومی دیگر قرار می‌دهد روشنگر است . بدین لحاظ سزاوار است که طرفین مقایسه ................. باشند . مقایسه در حکم .................. است . 5/0

4. در آیه‌ی زیر از چه شیوه‌ای برای بیان مطلب استفاده شده است ؟ 5/0

" مثل کسانی که اموالشان را در راه خدا می‌بخشند هم چون دانه‌ای است که هفت خوشه می‌رویاند و در هر خوشه ای یکصد دانه و خداوند برای هر کس که بخواهد پاداش را چند برابر می‌کند "

5. "آزادی " را با چه چیزهایی می‌توان مقایسه کرد ؟ 5/0

7. چرا کاربرد واژه‌های " ناچارا " و " تلفنا " نادرست است ؟ 5/0

8. شکل صحیح و فارسی واژه‌های زیر را بنویسید . 2 نمره

جانا – گاها – پیشنهادات – دوما – زبانا – باغات – گزارشات – تلگرافا

9. آیا کاربرد واژه‌های " گزارشات " صحیح است ؟ چرا ؟ 5/0

10. در جمله‌ی : پیامبر اسلام – صلی الله – فرمود : من معلم بر انگیخته شدم " کاربرد جمله‌ی دعایی با ذکر " صلی الله " درست است یا خیر ؟ چرا ؟ 5/0

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس دوازدهم

1. هسته‌ی گروههای اسمی زیر را مشخص کنید و نمودار هر یک را رسم کنید . 2

شرکت ملی پخش و پالایش ایران – هر انسان شریف – همه کس – یک ردیف نرده – همان سه گلدان گل – آشیانه‌ی پرنده – امواج خروشان دریا – داستان این پنج نفر -

2. در جمله‌های زیر کلمات مشخص شده ، کدام شناس و کدام ناشناس هستند ؟ 75/1

علی ! به خانه برگرد – به باغی رفتم – آن شب نیز ماه با درخشش وصف ناپذیری از راه رسید . آیا امروز شما فلانی را دیده‌اید . امانتی را که از دوستم قرض گرفته بودم به او برگرداندم .

3. با یکی از راه‌های چهارگانه‌ای که خوانده‌اید ، مشخص کنید کدام یک از واژه های زیر اسم است ؟ 5/0

پارچه ، تعجب آور

4. در کدام مورد اسم جنس دیده می‌شود ؟ 5/0  1- مادر فریدون او را به البرز کوه برد .            2- انسان موجود پر رمز و رازی است .

5. اسم‌های زیر را با علامت یا علامت های مناسب جمع ببندید . 2

پارسا                دانشجو                    فرمایش                    زانو                          ریاضی                     بند            سبزی                       میوه

6. تعریف گروه را با ذکر یک مثال بنویسید . 1

7. واژه‌ی درخت را یک بار به صورت شناس و یک بار به صورت ناشناس و یک بار به صورت اسم جمع در سه جمله به کار برید . 5/1

8. جمع مکسر واژه‌های زیر را بنویسید . 75/1

رای – دعا – کاسب – قله – شاهد – کتاب – حال

9. در سه جمله‌ی زیر نوع واژه‌ی " لباس " را از نظر شناس و ناشناس و جنس مشخص کنید . 75/0

1- لباس ، بدن را از سرما و گرما حفظ می‌کند .              2- او لباس را از فروشگاه مخصوص می خرد

3- لباسی را که دوست داشتم خریدم .

10. هر یک از اسم‌های زیر را در جمله‌ای قرار دهید . 2

کشور ، گل نرگس ، دانشگاه ، کیف

11. ساخت  اسم‌های زیر را مشخص کنید . ( ساده ، مشتق ، مشتق مرکب ) : 5/3 ( از واژه‌ها انتخاب شود . (

پلکان – نرده – باغستان – بینش – باغچه – زرین – سربازخانه – سراپا – سروسامان – بی‌ادب – دانشنامه – رختخواب – نامرد – گریه

12. از اسم‌های زیر کدام خاص و کدام عام است . علت را بنویسید . 5/3 نمره از واژه‌ها انتخاب شود .

حسین – بیابان – غذا – دوستی – مرجان – کرج – اخلاق

13. در متن زیر گروه‌ها را مشخص کنید ، هسته‌ی گروه اسمی را بیابید و نقش دستوری هر گروه را بنویسید . بارم هر قسمت 25/1

این شعر زیبای سعدی ، همه روزه برای رهگذران نکاتی را تداعی می کند .

14. در جمله‌ی بالا ساخت اسم های : زیبا ، همه‌روز  و رهگذران را بنویسید . 75/0

15. در همان جمله نوع اسم‌های : شعر ، سعدی و رهگذران را در متن بالا از نظر شناس یا ناشناس بودن بنویسید . 75/0

16. اسم های  خاص جمله بالا را مشخص کنید . 25/0

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس سیزدهم

1. خط شبه نسخ چه خطی است ؟ 5/0

2. مزایای خط شبه نسخ را بنویسید . 5/0

3. خط تحریری را معرفی کنید . 5/0

4. فواید به کارگیری خط تحریری را بنویسید . 5/0

5. خط معیار برای دست نوشته های ما چه خطی است ؟ چرا ؟ 75/0

6. شکل صحیح املایی این گروه کلمات را بنویسید . 5/2

هله‌ای ابریشمین – حسول نتیجه – خطام پایان – اهرار و آزادگان – ادبیات تاثیر گزار – سرمنزل قایی – زینت بخش اظهار و گل‌ها – مشاته‌ی صبح – فریاد خان گذیده‌ها – برگ ثمن

7. تفاوت خط شبه نسخ و تحریری چیست ؟ 1                         

8. کدام خط به خط نستعلیق نزدیک است 25/0

سؤالات زبان فارسی ( 1 ) درس چهاردهم

1. مواد توصیف را نام ببرید . 5/0

2. چه چیزهایی مواد توصیف را می‌سازند ؟ 5/0

3. مقصود از توصیف چیست ؟ ویژگیهای آن را بیان کنید . 1

4. آیا توصیف تنها در نوشته‌های داستانی و شعر و گزارش و سفرنامه کاربرد دارد ؟ توضیح دهید . 1

5. آیا لازم است در توصیف از همه‌ی جزئیات سخن گفت ؟ توضیح دهید . 1

6. عناصر خیال در توصیف چه نقشی دارند و چرا از آنها در توصیف بهره می‌گیریم ؟ 1

7. به کار گیری واژگان مناسب چه تاثیری در توصیف دارد ؟ 5/0

8. جای خالی را پر کنید .

برای استفاده از صفت ، فعل و قید مناسب در توصیف ، نویسنده باید ضمن بهره‌مندی از ............................. الفاظ کافی و در خوری در ذهن داشته باشد تا بتواند در هر موقع تعبیری مناسب بیاورد . 5/0

9. تصویر صفحه‌ی 72 کتاب را در 10 سطر توصیف کنید . 2

10. بنویسید هر یک از انواع توصیفات زیر ( ص 72و73 کتاب ) برای بیان چه مقصودی است ؟ 2

11. مفرد جمع‌های مکسر زیر را بنویسید . 5/3 ( انتخابی )       احرار  - قلاع – قرا – ادله – نسخ – فلاسفه – تجار – مکاتیب – مکاتب – رعایا – نواحی – معانی – اجانب – اشیا

12. شکل صحیح کلمات زیر را بنویسید . 1                       استیفا از کار ، خورده فروشی ، تمر یادبود ، روغن مایه ،

13. نوشته‌ی زیر توصیف علمی است یا ادبی ؟ دلیل خود را بنویسید . 5/1

هر برنامه‌ی درسی در پی دستیابی به مقاصدی است که آنها را اهداف آموزشی می نامند . شناخت دقیق این اهداف در بکارگیری شیوه‌ها و وسایل  و امکانات مناسب برای تحقق آنها ضرورت دارد . از هدف های اموزشی طبقه‌بندی‌های متعددی به عمل آمده است . یکی از مشهورترین طبقه‌بندی ها را بنجامین بلوم و همکاران او ارائه دادند . در این طبقه‌بندی اهداف آموزشی به سه حوزه یا حیطه ی شناختی ( دانش ) عاطفی ( نگرش ) و روانی – حرکتی ( مهارت ) تقسیم شده است .

14. یک موضوع را به دلخواه انتخاب کرده آن را به صورت ادبی توصیف کنید . 1

درس پانزدهم

1-زبان چیست؟

2-زبان یک ......................... است که کار اصلی آن ایجاد ارتباط میان انسان هاست.

3-شکل‌های گوناگون زبان را نام ببرید.

4-علمی که به شناخت زبان می‌پردازد چه نام دارد؟

5-علمی که به شناخت زبان می پردازد ...................... نام دارد؟

6-زبان شناسی را ................................. زبان نیز تعریف کرده اند.

7-تعریف زبان شناسی چیست؟

8-منظور از کلمه‌ی «علمی» در تعریف زبان شناسی چیست؟

9-در گذشته هدف از مطالعه‌ی زبان چه بوده است؟

10-مطالعه‌ی زبان را با هدف حفظ کتب آسمانی و آثار ادبی از دگرگونی‌های ناشی از گذشت زمان یا ایجاد ارتباط میان اقوام و مللی که به زبان های مختلف سخن می‌گویند، چه می نامند؟

11-انواع زبان شناسی را نام ببرید؟

12-زبان شناسی سنتی را تعریف کنید.

13-در مقابل زبان شناسی سنتی - زبان شناسی.................... قرار دارد.

14-زبان شناسی جدید، زبان را به چه منظور مطالعه می‌کند؟

15-هدف زبان شناسی جدید از مطالعه‌ی زبان چیست؟

16-علم زبان شناسی جدید از چه زمان آغاز شده است؟

17-سابقه ی مطالعه زبان به چه زمانی می رسد؟

18-نام های دیگر زبان شناسی جدید را بنویسید.

19-دستور زبان فارسی امروز با کدام زبان شناسی ارتباط نزدیک تری دارد؟ چرا؟

20-مشکلات مطالعه‌ی زبان را بنویسید؟

21-چه عاملی موجب تحول و تغییر در زبان می شود؟

22-زبان شناسان برای مشکل تغییر و تحول دائمی زبان چه می‌کنند؟ با ذکر مثال.

درس شانزدهم

۱-گروه اسمی از چه عناصری تشکیل می‌شود .

۲-تعداد هسته و وابسته را در یک گروه اسمی بنویسید .

۳-یک گروه اسمی چند هسته و چند وابسته دارد ؟

۴-هسته‌ی هر گروه اسمی ..... است .

۵-وجود هسته در یک گروه اسمی .... ولی وجود وابسته ....... است .

۶-انواع وابسته‌های پیشین را نام ببرید .

۷-وظیفه‌ی وابسته‌های هسته در یک گروه اسمی چیست؟

۸-وابسته‌ها در گروه اسمی چند دسته‌اند ؟ آنها را بنویسید .

۹-وابسته‌ها در گروه اسمی دودسته‌اند آنها را بنویسید .

۱۰-کدام یک از موارد زیر وابسته‌ی پیشین هستند . زیرشان خط بکشید .

کدام – بهتر – عجب – پنجم

۱۱-وابسته‌ها را با نمودار پیکانی به هسته وصل کنید .

فلان امیر – چند کتاب علمی

۱۲-به کلمه‌ی کار سه وابسته‌ی پیشین مناسب بیفزایید .

........ 1. کار 2. ........ کار 3 . ......... کار

۱۳-در عبارت زیر وابسته‌های پیشین را شناسایی کنید و نام آنها را بنویسید

در آن روزها هیچ فرد یا گروهی نمی دانست که چه روزهای سختی را پشت سر می‌گذارد .

۱۴-در عبارت " همه جا را گشتم هیج جا را فرو نگذاشتم اما آن را نیافتم "

الف – چند گروه اسمی در عبارت وجود دارد ؟

ب - هسته‌ی گروه اسمی اول را بنویسید .

پ – نام وابسته‌ی پیشین گروه اسمی دوم را بنویسید .

۱۵-هسته‌ی گروه اسمی زیر را مشخص کنید .

این دو دانش‌آموز کوشا – پروانه‌ی زیبای خیالی – زیباترین تصاویر طبیعت

۱۶-از بین کلمات زیر وابسته‌های پیشین را مشخص کنید .

هوشمند – پنجمین – سنجیده – فلان

۱۷-چرا واژه‌ی ارباب مفرد به شمار می‌آید ؟

۱۸-از میان کلمات زیر کدام یک امروزه معنی مفرد می‌دهد و دوباره قابل جمع بستن است .

وقایع – اسرار- جواهر – مراسم

درس هفدهم

۱-نثر نوشته‌ی زیر چگونه است با ذکر دو دلیل پاسخ دهید .

«پیغمبر ما را – علیه السلام – بر هر که عرضه کردندی نستدی و گفتندی : " او یتیم است " ......... پیغمبر را بر حلیمه عرضه کردند هم نگرفت و گفت :" مرا خود درویشی خویش بس است " »

۲-چهار ویژگی نوشته‌های ساده را بنویسید .

۳-نوشته‌ی زیر ساده است یا پر تکلف . یک دلیل بنویسید .

«من برای اظهار این سر ، فصول مشبع اندیشیده بودم و آن را اصول و فروع و اطراف و زوایا نهاده و میمنه و میسره و قلب و جناح آن را به حقوق صحبت و ممالحت و سوابق اتحاد و مخالصت بیاراسته . »

۴-سه مورد از نکاتی را که برای ساده نویسی به من کمک می کند بنویسید .

۵-چه موقع صداقت و صمیمیت از نوشته‌ی ما احساس می‌شود .

۶-چرا هر گاه مقاصد خود را به زبان خودمانی بیان کنیم در سخن ما صداقت و صمیمیت احساس می‌شود؟

۷-استفاده از عبارت‌های متکلفانه و فضل‌فروشانه در نوشته چه ایرادی دارد ؟

۸-برابر امروزی واژگان کهن زیر را بنویسید .

از جای بشد – چکاد – علی هذا – کاندیدا -

۹-به جای واژگان زیر برابر‌های مناسب بنویسید .

علی کل حال – مستعمل

۱۰-جمله‌ی بلند زیر را به دو یا چند جمله تبدیل کنید.

«در هنگام مطالعه باید مطالب مورد نظر را به دقت مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده و نکات مهم را یادداشت و گردآوری نماییم . »

۱۱-جمله‌ی بلند زیر را به دو یا چند جمله تبدیل کنید .

« در شمار معدود افرادی است که از قاره‌ی آسیا جایزه‌ی نوبل ادبیات را دریافت کرده است . »

۱۲-داستان زیر را به نثر ساده‌ی امروز بازنویسی کنید .

«در روزگار عیسی (ع ) سه مرد در راهی می رفتند . فرا گنجی رسیدند . گفتند :یکی را بفرستیم تا مارا خوردنی آورد . یکی را بفرستادند آن مرد بشد و طعام بخرید با خویش گفت مرا باید زهر در این طعام کردن تا ایشان بخورند و بمیرند و گنج به من ماند . آن دو مرد دیگر گفتند چون این مرد باز آید و طعام بیاورد وی را بکشیم تا گنج به ما بماند . چون او بیامد و طعام زهر آلود بیاورد وی را بکشتند . پس طعام بخوردند و هر دو بمردند . عیسی (ع) آن جا بگذشت با حواریان گفت : بنگرید که چگونه هر سه مرد از بهر وی کشته‌ان و وی از هر سه بازمانده . این پندی است بر جویندگان دنیا از دنیا . »

۱۳-دو نوشته‌ی زیر چه وجه اشتراکی از نظر زبانی دارند .

الف – پیغمبر ما را – علیه السلام – بر هر که عرضه کردندی نستدی و گفتندی : " او یتیم است " ......... پیغمبر را بر حلیمه عرضه کردند هم نگرفت.

ب – محبت پاکستانی‌ها نسبت به ما ایرانی ها برای من هم تکان دهنده بود و هم ناراحت کننده .

۱۴-صفت مبهم " فلان " را در جمله‌ای به عنوان وابسته‌ی پیشین به کار برید .

15.دو جمله بنویسید که در یکی " چند " صفت مبهم و درز دیگری صفت پرسشی باشد .

16. دو کلمه‌ی هما و سعادت را به صورت مضاف و مضاف الیه بنویسید در صورت لزوم از واج میانجی مناسب استفاده کنید.

17. چرا واژه‌ی " کدام " در جمله‌ی زیر صفت پرسشی است نه ضمیر پرسشی .

18-کدام شاخه ی زبان شناسیبه مطالعه ی صورت هایی نظیر «همی رفتم» و «شنیدستم» می‌پردازد؟

19-موضوع مطالعه ی زبان شناسی تاریخی را بنویسید؟

20-زبان شناسان برای رفع مشکل شکل ها (گونه – گویش و ...) و گستردگی زبان چه می‌کنند؟

21-گویش شناسی را تعریف کنید؟

22-وظیفه ی گویش شناسی چیست؟

23-زبان شناسان برای حل مشکل دگرگونی مداوم زبان چه راه حلی اندیشیده اند؟

24-مثال های زیر را که در حوزه ی زبان شناسی تاریخی است به زبان امروز بازنویسی کنید:

25- بارانکی خرد خرد می بارید. چنان که زمین تر گونه می‌کرد. (تاریخ بیهقی

26- از این ناحیت خرما خیزد از هر گونه واندر وی حیوانات‌اند عجب گوناگون (حدودالعالم)

27- پس یوسف را بدان سر چاه بردند و جامه ازاو بیرون کردند و رسن به میان او اندر بستند. (ترجمه‌ی تفسیر طبری)

28- چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم و سه ماه بود که موی سر باز نکرده بودیم. (سفرنامه‌ی ناصر خسرو)

29- کدام جمله درست است؟ چرا؟

الف) این گیاه دارویی خواص زیادی دارد.

ب) این گیاه دارویی خواص های زیادی دارد.

 

الف) دانش آموز باید با همه‌ی حواس های خود به درس گوش بدهد.

ب) دانش آموز باید با همه‌ی حواس خود به درس گوش بدهد.

 

الف) کتب زیادی در کتابخانه ی مدرسه موجود است.

ب) کتب های زیادی در کتابخانه مدرسه موجود است.

 

درس هجدهم

1-در گروه اسمی هر گاه پس از هسته، کسره، بیاید و سپس اسمی دیگر قرارگیرد اولی را ..... و دومی را ......می خوانیم. هسته ی این گروه اسمی ... است.

2-در گروه اسمی مضاف و مضاف الیه ، هسته ................. است. (یا نام دارد)

3-وابسته های پسین را نام ببرید.

4-هسته و وابسته را در گروه‌های اسمی زیر با نمودار پیکانی نمایش دهید.

کتاب جغرافیا آسمان‌ها پروانه های زیبای خیال

5-هر گاه در گروه اسمی پس از هسته، کسره بیاید، واژه‌ای بعد از اگر اسم، ضمیریا صفت پرسشی نباشد، ............... است.

6-از بین کلمات زیر وابسته های پسین را مشخص کنید:

چند – کوشا – این – دوم

7-نوع صفت های بیانی را بنویسید.

روشن – خندان – خوردنی – دوخته – آسمانی

8-با استفاده از الگوهای زیر، صفات فاعلی (از گفتن) بنویسید:

الف) بن مضارع + ا ب) بن مضارع + -َ نده

9-نمودار درختی گروه اسمی «چند کتاب تاریخی» و «این زیباترین سیاره ی جهان» را رسم کنید.

10-کدام یک از دو جمله‌ی زیر درست است؟ دلیل آن را بنویسید.

الف) کجا برای اقامت مناسب تر است؟

ب) آیا کجا برای اقامت مناسب تر است؟

11-جاهای خالی جدول زیر را کامل کنید:

صفات اشاره

صفت مبهم

هسته

صفت بیانی

مضاف الیه

..................

..................

......................

.......................

12-برای هر یک از نمودارهای گروه اسمی زیر مثال بنویسید.

گروه اسمی گروه اسمی

هسته وابسته وابسته وابسته وابسته هسته

اسم ی نکره صفت صفت اشاره صفت شمارشی اسم

..... ........... ......... ......... ............ .......

13-جدول زیر را تکمیل کنید (توجه داشته باشید که صفت های فاعلی سه گانه از همه‌ی فعل ها ساخته نمی‌شود)

فعل

بن مضارع

صفت فاعلی با (–َ نده)

صفت فاعلی با الف

صفت فاعلی ان

می‌دانند

...................

........................

........................

.........................

14-در یک نوشته ی ساده و صمیمی «مادر بزرگ» یا «پدر بزرگ» خود را وصف کنید.

15-در یک نوشته ساده و صمیمی «خودتان» را توصیف کنید.

16-برای کلمه ی زیر یک صفت و یک مضاف الیه مناسب بنویسید.

شهرِ ...................... شهرِ .........................

17-نمودار درختی گروه های اسمی زیر را رسم کنید:

پروانه‌ی زیبای خیال / زیباترین تصاویر طبیعت

18-هسته‌ی گروه اسمی مقابل را مشخص کنید. « این همه دانشمندان ایرانی»

19-نوع صفت های بیانی زیر را مشخص کنید:

الف) سنجیده ب)دانا پ)آسمانی ت)نیک د)دیدنی

20-از کلمه‌ی «فیروزه» صفت نسبی بسازید:

21-برای کلمه‌ی «بو» یک مضاف الیه مناسب بنویسید: بو.....................

22-هسته ی گروه های اسمی را مشخص کنید، نوع وابسته‌های پیشین و پسین آن‌ها را بنویسید، سپس نمودار درختی آن ها را رسم کنید:

این همه لباس زمستانی

این چند درخت پیر خشکیده‌ی سرو

درس نوزدهم

1-عام ترین و صمیمانه ترین نوع نوشته چیست؟

2-عام ترین و صمیمانه ترین نوع نوشته است. 25

3-چه چیزهایی می تواند موضوع خاطره باشد؟ (4مورد)

4-منظور از جمله ی (در ثبت وقایع و خاطرات جدول ضربی عمل نکنید) چیست؟

5-نام یکی از نمونه های خاطره نویسی و یادداشت های روزانه را بنویسید

6-یکی از زیباترین خاطرات خود را شرح دهید.

درس بیستم

1-ضمیر را با ذکر یک مثال تعریف کنید.

2-مرجع ضمیر چیست؟

3-گروه اسمی ای که ضمیر به جای آن می نشیند ....................... نام دارد.

4-ضمیر به جای .............................. می نشیند.

5-ضمیر از تکرار کدام یک از اجزای جمله جلوگیری می کند؟

6-ضمیر مانع تکرار کدام یک از ارکان جمله می شود؟

7-ضمیر و مرجع آن را در عبارت زیر پیدا کنید.

مادر واقعاً یک موجود بهشتی است. او همیشه مظهر عشق و وفا بوده است.

8-مرجع ضمیر مشخص شده چیست؟ با علامت پیکان نشان دهید.

احمد از برادرش خواهش کرد که در انجام تکالیف، او را راهنمایی کند.

9-دو نوع از انواع ضمیر را نام ببرید.

10-انواع ضمیر را نام ببرید.

11-انواع ضمیر شخصی را بنویسید.

12-ضمیر شخصی چند نوع است؟نام ببرید.

13-ضمیر شخصی، چند شخص دارد؟

14-ضمیر مشترک را تعریف کنید با ذکر یک مثال.

15-انواع ضمیر مشترک را بنویسید.

16-نوع ضمیرهای عبارت زیر را بنویسید.

«این ها خود می دانند که باید چه کنند. »

17-تفاوت ضمیر پرسشی و صفت پرسشی را با ذکر یک مثال برای هر یک بنویسید.

18-آیا جمله ی «آن قدر مطلب را برایش تکرار کردم که به قول معروف خسته شدم» درست است؟ چرا؟

19-در جمله های زیر به جای ضمیر شخصی جدا، ضمیر پیوسته و به جای ضمیر پیوسته ضمیر جدا بنویسید.

الف) کتاب های شما را به امانت برده ام. ب) خیاط هنوز لباسش را حاضر نکرده است.

20-در جمله ی زیر ضمیر مشترک را به ضمیر شخصی و ضمیر شخصی را به ضمیر مشترک تبدیل کنید:

الف) پدر هر شب که به خانه بر می گردد از کارش صحبت می‌کند. ب) خودش این مطلب را به شما گفته است؟

21-یکی از خاطرات دوران کودکی خود را در سه بند بنویسید.

22-کدام یک از دو صورت ترکیب زیر درست است؟

الف) کشتی نوح ب) کشتی ی نوح

22- ضمیر ها و صفت های همگون را –در صورت امکان- با حذف و افزایش موصوف، جانشین یکدیگر سازید:

الف) نثر کدام کتاب ساده تر است؟ ب) چه می‌خوانید؟

23-در عبارت های زیر ضمیر پرسشی و صفت پرسشی را مشخص کنید.

الف) کدام را میخواهی؟ ب) چند کتاب خریدی؟

24-نوع ضمیرهای مشخص شده را در عبارت زیر مشخص کنید:

من دوست خوبی دارم. همه او را دوست دارند. چون خودش را برای کسی نمی گیرد و لبخندش ما را شاد می‌کند.

درس بیست ویکم

1-در گروه کلمه‌های زیر غلط های املایی را به صورت درست بنویسید

امیر و معمور ، نساب الصبیان، حلقه‌های ازکار، وغب و گودی چشم

2-شکل درستِ غلط‌های املایی را بنویسید (غلط نوشتن گروه کلمه های درست نمره‌ی منفی دارد)

رایت و الم – خوار مغیلان – تأکید و اصرار – عِزَم و بزرگی – یاری و معونت – قره ی جمادی الثانی

درس بیست و دوم

1-نامه‌های رسمی و اداری چه ویژگی‌هایی دارند؟

2-نامه‌ی رسمی و اداری از چند قسمت تشکیل می‌شود؟ (4مورد آن را نام ببرید)

3-هنگام نوشتن نامه های اداری به چه نکاتی باید توجه داشت؟ (3مورد)

4-آیا پیام‌های تبریک، تسلیت، دعوت و تشکر هم از نوع نامه های رسمی هستند؟ بله خیر

5-چرا ترکیب «بر علیه» در این عبارات نادرست است؟

«ملت ایران بر علیه رژیم سلطنتی قیام کرد.» یا «شهادت بر علیه متهمان باید بر مبنای حقیقت باشد»

6-آیا جمله ی «شهادت دروغ وی بر علیه متهم قبل موجب مجازات خودش شد» درست است؟توضیح دهید.

7-درباره‌ی درخواست انتقال پرونده‌ی تحصیلی‌تان به مدرسه‌ای دیگر» نامه‌ای اداری بنویسید.

8-درباره‌ی یکی از دو موضوع زیر یک پیام بنویسید.

الف) تقدیر و تشکر از خدمت گزار مدرسه

ب) تسلیت به یکی از آشنایان به مناسبت درگذشت پدر او

9-اشکالات نامه‌ی زیر را بیابید و آن‌ها را اصلاح کنید: 1

باسمه تعالی

با عرض سلام

رئیس کتابخانه‌ی عمومی شهر بهشهر

از این که عنایت کردید و کتاب های بخش فیزیک را در اختیار من قرار دادید ممنونم.

درس بیست و سوم

1-ساده‌ترین راه برای تشخیص گروه قیدی از سایر اجزای جمله چیست؟

2-در کدامیک از دو جمله‌ی زیر کلمه‌ی دیروز قید است؟

الف) دیروز، روز خوبی بود ب)دیروز به دیدن آثار تاریخی رفتم.

3-قیدها از نظر ظاهر به دو دسته تقسیم می‌شوند، آنها را نام ببرید.

4-واژه‌ی فردا را در جمله‌ای به عنوان قید به کار ببرید.

5-آیا می‌توان واژه ی دیروز را از جمله‌ی زیر حذف کرد؟ چرا؟

«به دیروز می اندیشم که خیلی زود گذشت».

6-برای هر یک از انواع قیدهای نشانه دار مثالی بزنید.

7-برای هر یک از انواع قیدهای بی نشانه مثالی بزنید.

8-نوع قیدهای مشخص شده در عبارات زیر را بنویسید.

الف) با عجله آمده بود ب)پدر در کار خودش واقعاً استاد بود ج) تا شهر راه زیادی را پیمودیم

9-نوع قیدهای مشخص شده در عبارات زیر را بنویسید.

الف) به زور جعبه را از من گرفتند ب) آهسته به راه خود ادامه دادیم

ج)او هرگز از ناملایمات شکایت نکرد. د) علی با اتوبوس به تهران می رود.

10-نوع قیدهای مشخص شده در عبارات زیر را بنویسید.

الف) امروز، صبح هواپیما تأخیر داشت. ب)آهسته به راه خود ادامه دادیم.

ج) از اینجا تا تهران راه زیادی باقی مانده است. د) قرار است امشب به تهران بروم .

11-قیدها را در عبارت زیر بیابید و نوع هر یک رابنویسید.

«همه جا را به سرعت گشتم اما متأسفانه نتوانستم پیدایش کنم با ناراحتی به خانه برگشتم. »

12-در جمله‌ی زیر یک متمم قیدی و یک قید پیشوندی مشخص کنید.

«دوستانم امروز به سرعت به دیدن ما خواهند آمد.»

13-کلمه‌ی آهسته را در دو جمله یک بار به عنوان قید و یک بار به عنوان صفت به کار ببرید.

14-در جمله‌ی زیر قید مختص را مشخص کنید.

« مردمی که عقیده ی راسخ دارند هرگز ناامید نمی شوند .»

15-در جمله‌ی «ما دیروز، باز، آنجا، علی را دیدم» چند قید به کار رفته است؟

16-در چهار جمله‌ی زیر نقش کلمه‌ی دیروز را بنویسید.

الف) روز ملاقات بیماران دیروز بود. ب)هوای دیروز از امروز بهتر است.

ج) دیروز برای دیدن مسابقه به ورزشگاه رفتم. د) متأسفانه دیروز را به راحتی از دست دادیم .

17-واژه و ترکیب های زیر را در جمله به عنوان قید به کار ببرید. الف) دلاورانه ب) دیروز ظهر

18-شکل ملفوظ و مکتوب کدامیک از واژه‌های زیر متفاوت است؟ چرا؟ نیایش، سینی

19-واژه‌ای مثال بزنید که شکل ملفوظ و مکتوب آن متفاوت باشد.

درس بیست و چهارم

1-زبان شناسان برای حل مشکل پیچیدگی و گستردگی زبان چه تدبیری اندیشیده اند؟

2-زبان شناسان زبان را در چند سطح بررسی می‌کنند؟ نام ببرید.

3-زبان شناسان برای حل کدام مشکل شناخت زبان ، آن را در سه سطح بررسی می کنند؟

4-واج شناسی چیست؟

5-سطحی که به مطالعه ی صداهای زبان و قواعد ترکیب آنها اختصاص دارد............... نام دارد.

6-زبان فارسی دارای .............. واج است.

7-صداهای زبان طبق کدام قواعد با هم ترکیب می‌شود تا نشانه ها ساخته شود؟

8-کدام یک از ساخت های زیر در زبان فارسی رایج نیست؟ مازد ، بیست ، ندنژ، سرو

9-وظیفه ی سطح دستور زبان چیست؟

10-سطحی که بررسی نشانه های زبان به منظور ساخت کلمات، عبارات و جمله ها می پردازد .................... نام دارد.

11-دستور زبان به دو بخش .................... و ......................... تقسیم می شود.

12-در سطح دستور زبان از نشانه های زبان با عنوان ................... یاد می‌کنند.

13-وظیفه ی بخش صرف در دستور زبان چیست؟

14-نوع ساخت واژه های زیر را بنویسید.

بی خبر - کتاب خانه - گل فروش ، باغبان

15-وظیفه‌ی بخش نحو در دستور زبان چیست؟

16-بررسی گروه فعلی «گفته است» وظیفه‌ی کدام بخش دستور زبان است؟

17-بررسی گروه اسمی «این چهار کتاب» وظیفه‌ی کدام بخش از دستور زبان است؟

18-کدام بخش دستور زبان ناظر بر ساخت کلمات مشتق یا مرکب است؟

19-در سطح معنا شناسی به ......................... و ......................... پرداخته می شود

20-وظیفه ی سطح معنا شناسی چیست؟

21-روابط معنایی بین گروه ههای زیر را بنویسید.

درخت و چنار - سقیم و صحیح ، پدر و بابا

22-رابطه ی معنایی بین گروه های زیرا را بنویسید.

بدن و دست - آسمان و زمین ، خانه و منزل

23-بین واژه های گروه اسمی «مدرسه و کلاس» کدام رابطه‌ی معنایی برقرار است؟

24-در کتاب زبان فارسی کدامیک از سطوح سه گانه ی زبان شناسی ، بیشتر مطرح شده است؟ چرا؟

25-مطالعه‌ی زبان، امروز فقط در محدوده‌ی گویش ................ انجام می‌شود.

26-در زبان فارسی، کدام گویش مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد؟

27-جمله‌ی مقابل را ویرایش کنید.

کتاب داستانی که خریده بودم را خواندم.

28-چرا نگارش جمله‌ی زیر نادرست است؟

دوستم ماشینی که خریده بود را فروخت .

29-معناشناسی چه کاربردی در زبان دارد؟

30-با کلمات علیه و له دو جمله‌ی مناسب بسازید؟.

32-نامه ها به طور کلی به دو دسته تقسیم می شوند. آنها را نام ببرید.

33- اساسی ترین ویژگی نامه های دوستانه ..................... است.

34-در نوشتن نامه های دوستانه رعایت چه نکاتی الزامی است؟ (چهار مورد)

35-آیا می‌توان نامه‌ی دوستانه را به زبان محاوره ای نوشت؟ چرا؟

36-چرا در نوشتن نامه ی دوستانه نباید از عبارتهای تند و تلخ استفاده کرد؟

37-کاربرد همزه در کدامیک از واژه های زیر نادرست است؟

الف) سائل ب) ارائه ج) نامة بلند

38-برای هر یک از واژه های زیر یک گروه کلمه مثال بزنید.

الف) غرض ب) نغز ج) عصیان

39-غلط های املایی را در گروههای زیر بیابید و اصلاح کنید.

تملق و چرب زبانی – استبداد صغیر – دور و بر حضر – حاشیه گذاری کتاب – ابراز مصرت – انتساب شهردار جدید – برهه‌ای از زمان – نغز غرض – سخن نقض – غمگین و مغموم

40-غلط‌های املایی را در گروه های زیر بیابید و اصلاح کنید.

حج گذاران اهل قلم، تغزلات سنتی، مأمن و پناهگاه – گوشه و بیقوله

41-نقش نمای مفعول ................ است.

42-در عبارت زیر نقش نماها را مشخص کنید و نوع هر یک را بنویسید.

کلامی که از آراستگی لفظی عاری باشد، اصلاً شعر نیست، زیرا شعر آفرینش زیبایی است.

43-نوع نقش نماهای مشخص شده در عبارت زیر را بنویسید.

سعدی شاعرِ قرن گلستان را در سال 656 هجری نوشت و یک سال بعد از آن، بوستان را سرود.

44-جمله ای مثال بزنید که در آن منادا با نقش نما به کار رفته باشد.

45-در جمله ی «دیروز موضوع مسابقه را از دوستم پرسیدم» نوع نقش نماها را بنویسید.

46-در عبارت زیر پیوندهای وابسته ساز و هم پایه ساز را مشخص کنید.

«قسمتی از گل که پرچم و مادگی بر آن قرار گرفته اند نهنج نام دارد و معمولاً بیرونی ترین قسمت گل است.»

47-در عبارت زیر یک نقش نمای منادا، یک نقش نمای مفعول، یک نقش نمای اضافه و یک حرف پیوند وابسته ساز پیدا کنید!

«کودکی در تاریکی شب، سراسیمه به هر سو می دوید گاه دست های کوچکش را به سوی آسمان بلند می کرد و میگفت: خدایا، کمکم کن تا زودتر به خانه برسم.»

48-نوع نقش نماهای مشخص شده در عبارت زیر را بنویسید.

در گذشته معمولاً شاعران، اشعار دیگران را نقد می کردند ولی دوست نداشتند کسی درباره شعر خود نظر بدهد، اگرچه نقد دبی در گذشته کاربردی نداشته است.

49جمله ای بنویسید و در آن حرف اضافه، حرف پیوند وابسته ساز و نقش نمای اضافه به کار ببرید.

50-جاهای خالی را با نقش نماهای مناسب کامل کنید.

نصر الله از آن مردانی بود ................. اصلاً ................... هیچ چیز دل بستگی نداشت ...... از خردسالی یتیم ماند بود و هرگز هم ازدواج نکرده بود. او احساسات خانوادگی ....... لغو می‌دانست.

51-در جاهای خالی نقش نمای مناسب به کار ببرید.

اکنون از بازگشت ......... خانه بسیار خوشحالم .............. در ته دل خود چیزی غیرعادی احساس می‌کنم.

52-در جای خالی نقش نمای مناسب به کار ببرید.

خاطره نویسی سبب می شود ............. انسان آثاری ماندگار ......... لحظه‌های عمر خویش ......... جای بگذارد.

53-کلمه‌ی «برادر» را در سه جمله یک بار با نقش نمای منادا، یک بار با حرف اضافه و یک بار با نقش نمای اضافه به کار ببرید.

54-در عبارت زیر پیوندهای هم پایه ساز و وابسته ساز را مشخص کنید.

سعدی نویسنده است و شاعر، اما در نویسندگی، شهرتش بیشتر به سبب گلستان است در صورتی که غیر از آن، کتاب های دیگری نیز دارد.

55-در جای خالی نقش نمای مناسب به کار ببرید.

نهاد ، کلمه .......... گروهی از کلمات است ........... درباره‌ی آن خبر می‌دهیم.

56-جمله‌ی زیر را ویرایش و اصلاح کنید.

در دانشگاه هم ما درس می خواندیم ، هم دانشجویان رشته پزشکی.

57-چرا نگارش جمله‌ی زیر نادرست است؟ هم من به ورزش علاقه دارم، هم علی

58-خلاصه نویسی یک کتاب چند نوع است؟ توضیح دهید.

59-فواید خلاصه نویسی را بنویسید.

60-چه نوع مطالبی را نمی‌ی آن جیک بار با نقش نمای منادارتوان خلاصه کرد؟

61-خلاصه کردن کتاب به سبک خود نویسنده چگونه انجام می‌گیرد؟

62-خلاصه کردن یک کتاب به قلم خودمان چگونه انجام می‌گیرد؟

63-اگر بخواهیم داستانی را خلاصه کنیم، چه مواردی را باید ذکر کنیم؟

64-در خلاصه نویسی چه مواردی را می توان حذف کرد؟ (4مورد)

65-اگر بخواهیم یک نوشته ی علمی را خلاصه کنیم، چه چیزهایی را باید بیان کنیم؟

66-یک فعل را چگونه میتوان خلاصه کرد؟

67-عبارت زیر را خلاصه کنید.

علما و دانشمندان معتقدند، واکنش و عکس العمل والدین در شکل گیری شخصیت کودک مؤثر است.

68-جمله‌ی زیر را با حذف مترادف ها ، خلاصه کنید.

برای نوشتن قصه و داستان می توان از روش ها و راههای مختلف و گوناگونی استفاده کرد.

69-جمله‌ی زیر را با حذف مترادف ها خلاصه کنید.

مطالعه ی زبان به شیوه و روش جدید و تازه و به قصد شناختن خود آن کار ساده و آسانی نیست.

70-به کارگیری نشانه های خطی مثل حرکات در چه صورتی الزامی است؟ مثال بزنید.

[ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

سوالات درس به درس از کتاب ادبیات فارسی ۱

درس اول

سپاس و آفرین ایزد جهان آفرین راست.ارجمند گرداننده‌ی بندگان از خواری؛ در پای افکننده‌ی گردن‌کشان از سروری.و درود بر پیمبر بازپسین، پیش‌رو پیمبران پیشین.همچنین درود بر یاران گزیده و خویشان پسندیده او باد؛ تا باد و آب و آتش و خاک در آفرینش بر کار است و گل بر شاخسار هم بستر خار.

1- واژه «آفرین» دو بار با معنی متفاوت به کار رفته است، آن معانی را بنویسید.

2- عباراتی که با آیات زیر تناسب دارند، مشخص کنید

ستایش بود ویژه‌ی کردگار/که بر عالمین است پروردگار «حمد/1»

به هر کس بخواهی تو عزّت دهی/ کسی را که خواهی به خواری نهی «3 آل عمران/26»

خدا و ملک‌های او بس سلام/ بر احمد فرستند هر صبح و شام

شما نیز ای مؤمنانِ به رب/ درودش فرستید هر صبح و شب

به تنظیم گویید بر او سلام/ سلامش نمایید با احترام «33 احزاب/56»

3- کدام عبارت ترجمه ادبی «خاتم النّبیین و سیّد المرسلین» است؟

4- دو واژه بیابید که لفظاً یکسان و کتباً و معناً متفاوت‌اند.

5- بیت زیر را با کدام عبارت می‌توان مقایسه کرد؟

باد و خاک و آب و آتش بنده‌اند/ با من و تو مرده با حق زنده‌اند

6- بین کدام کلمات آرایه‌ی سجع دیده می‌شود؟

7- متن از کدام کتاب انتخاب شده است؟

8- منظور نویسنده از جملات پایانی متن چیست؟

درس دوم

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش/ نگیرم فریب تو زین در مکوش

بکـوشیـم فرجـام کار آن بـود/ کـه فرمـان و رای جهانیـان بـود

1- فردوسی سخن چه کسی را منظوم کرده است؟

2- از بن مضارع «کوشیدن» دو فعل آمده است، آن دو را معنا کنید.

3- «توکّل» چگونه مطرح شده است؟

4- گوینده سخن چگونه شخصیتی است؟

5- «گرفتن» و «نگیرم» را معنا کنید.

6- منظور از «تو» کیست؟

7- آیا می‌توان واژه عربی در دو بیت بالا یافت؟

8- «جهانبان» کیست؟

 

درس سوم

1- در کدام گزینه ردیف وجود دارد؟

الف) ای خدا ای فضل تو حاجـت روا/ بـا تو یاد هیـچ کـس نبـود روا

ب) خـرامـان بشد سـوی آب روان/ چنان چون شـد بـاز جـوید روان

ج) چو بشنید رستم، سرش خیره گشت/ جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

د) می‌گفـت، گرفتـه حـلقـه در بـر/ کـامـروز مـنم چـو حـلقـه بـر در

2- در کدام گزینه استعاره به کار رفته است؟

الف) رها کرد زو دسـت و آمد به دشت/ چو شـیری که بر پیـش آهو گذشت

ب) چـو رسـتم ز دست وی آزاد شـد/ بـه سـان یکی تیـغ پـولاد شـد

ج) زدش بر زمیـن بـر بـه کـردار شیـر/ بدانسـت کـاو هم نماند به زیر

د) چنین گفت کای رسته از چنگ شیر/ جـدا مانـده از زخـم شیـر دلیـر

3- نوع دستوری «یکی» در کدام گزینه با گزینه‌های دیگر فرق دارد؟

الف) یکی خنجر آبگون برکشید/ همـی خـواست از تـن سـرش را بـرید

ب) چـو رستـم ز دسـت وی آزاد شـد/ به ســان یکـی تیـغ پـولاد شـد

ج) بپیچیـد و زان پـس یکـی آه کـرد/ ز نیک و بـد اندیشـه کوتاه کـرد

د)یکی از عقل‌می‌لافد یکی طامات می‌بافد/بیا کاین داوری‌ها را به پیشِ‌داور اندازیم

4- ترکیب وصفی کدام گزینه با زبان فارسی معیار متفاوت است؟

الف)بزد دست سهراب چون پیل مســت/ بــر آوردش از جای و بنهاد پست

ب) دلیر جـوان سـر بـه گفتـار پیـر/ بـــداد و ببـود ایـن سـخـن دل‌پذیـر

ج) خرامـان بشـد سـوی آب روان/ چــنـان چـون شــده بـاز جویـد روان

د) از ایـن نـام داران گـردن‌کـشان/ کـسی هـم بـرد سـوی رستـم نشـان

5- در کدام گزینه تشبیه وجود دارد؟

الف) چنین گفت کای رسته از چنگ شیر/ جدا مانده از زخـم شیر دلیــر

ب) غمـی بـود رستم بیـازیـد چنگ/ گرفـت آن بر و یال جنگـی پلنـگ

ج) سبـک تیـغ تیـز از میــان برکشیـد/ بـرِ شیــر بیـدار دل بر دریـــد

د) زدش بـر زمیـن بـر بـه کـردار شیـر/ بدانست کاو هم نماند به زیــر

6- «آب» در کدام گزینه به معنای «اشک» است؟

الف) یکی خنجر آبگون برکشید/ همی خواست از تن سرش را بریــد

ب) بخورد آب و روی و سر و تن بشست/ به پیش جهـان آفرین شد نخست

ج) وزان آب چون شد به جای نبرد/ پر اندیشه بـودش دل و روی زرد

د) همی ریخت خون و همی کند موی/ سرش پر ز خاک و پر از آب روی

7- «ی» در کدام گزینه «شناسه» است؟

الف) رها کرد زو دست و آمد به دشت/ چو شیری که بر پیش آهو گذشت

ب) همی خـواست پیـروزی و دستگـاه/ نبود آگه از بخششِ هور و ماه

ج) غمی بود رستم بیازید چنگ/ گــرفت آن بـر و یـال جنگـی پلنـگ

د) که اکنـون چـه داری ز رستم نشان؟/ که کم باد نامش ز گردن‌کشان

8- مفهوم کدام گزینه با مصراع دوم بیت زیر متناسب است؟

«از این خویشتن کشتن اکنون چه سود؟/ چنین رفت و این بودنی کار بود»

الف) بگو ای پیمبــر جــز آن چـه خـدا/ بخواهـد، نیاید به ما در قضـا

ب) که مولای ما هسـت یکتـا اله/ که یاری است بخشنــده و خیرخواه

ج) هـم افـراد مـؤمـن بـه هـرگـونه حــال/ توکّـل نمایند بر ذوالجلال (سوره توبه)

د) سـرآغـاز گفتــار نـام خـداسـت/ که رحمتگر و مهربان خلق راست

درس چهارم

امام: ایا فرقه‌ی فارغ از ننگ و نام

1- «ننگ و نام» یعنی چه؟

2- منظور از «فرقه‌ی فارغ از ننگ و نام» چیست؟

عباس: نهادید بر کفر، اسلام نام

3- مصراع را به نثر (زبان معیار) مرتّب کنید.

4- مخاطب بیت چه کسانی هستند؟

امام: شما شرک یزدان و کین رسول

5- آیا دشمنی با پیامبر (ص) در ردیف شرک به خداوند است؟

عباس: نهادید در عالم ذر قبول

6- «عالم ذر» در آیه 172 سوره اعراف (7) چگونه مطرح شده است؟

امام: من، ای قوم، فرزند پیغمبرم

7- منظور از «قوم» چه کسانی هستند؟

عباس: حسین است آقا و من نوکرم

8- رابطه امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) با یک دیگر چگونه است؟

درس پنجم

پس آتشک دست سمک بازِ پس بست و پالهنگ در گردن وی افکند و می‌آورد تا به لشکرگاه رسید. چون آتشک را دیدند که یکی را پالهنگ در گردن کرده گفتند: «این کیست؟» آتشک می‌گفت با خرّمی و نشاط، که سمک است. هر که این می‌شنید می‌گفت: «هول عیّاری ای کرده است!» او را قفایی می‌زدند. سمک سراسیمه شد. گفت: «ای آتشک! رها مکن که مرا به سیلی بکشند». آتشک بانگ بر ایشان زد و همه را دور کرد و آمد به خیمه‌ی قطران و در پیش وی خدمت کرد.

1- معادل امروزی اصطلاحات زیر را بنویسید.

بازِپس قفا زدن

رها مکن خدمت کرد

2- «دست بردی جانانه زده است.» معادل امروزی کدام جمله است؟

3- همه‌ی گزینه‌ها به جز گزینه‌ی « ‌ » با واژه‌ی «پالهنگ» ارتباط معنایی دارند.

الف) ریسمان ب) بند

ج) یوغ د) بستن

4- چه ارتباطی میان سمک، آتشک و قطران وجود دارد؟

5- به نظر شمار کار سمک در مورد قطران خیانت بود یا سیاست؟ چرا؟

6- آیا رفتار آتشک پسندیده است؟ چرا؟

7- چرا نویسنده گفته است: «آتشک می‌گفت با خرّمی و نشاط»؟

8- دو مورد از تفاوت نثر تاریخی را با نثر فارسی معیار بنویسید.

درس ششم

منـم آن تشنــه گهـر برده/ بخــت مـن زنـده، بخت تو مرده

تو مرا کشتی و خدای نکشت/ مقبـل آن کز خدای گیرد پشت

دولتـم چـون خدا پناهـی داد/ اینکــم تـاج و تخت شاهی داد

وای بـر جـان تو که بدگهری/ جان بری کرده‌ای و جان نبری

1- مفهوم کنایه‌های زیر را بنویسید:

الف) تشنه‌ی گهر برده ب) بخت من زنده

ج) تاج و تخت شاهی د) جان بری کرده‌ای

2- واژه‌های زیر در بیت‌های بالا به چه معنایند؟

گهر گوهر مقبل دولت

3- در کدام بیت یک کلمه بیش از دو بار تکرار شده است؟

4- تفاوت معنایی کلمه «آب‌دار» را در دو مصراع زیر بنویسید:

حالی آن لعلِ آب‌دار گشاد/ پیش آن ریگ آب‌دار نهاد

5- کدام یک از کلمات بیت زیر در معنای استعاری به کار رفته است

گفت مُردم ز تشنگی دریاب/ آتشم را بکُش به لختی آب

6- پیام آیه 27 سوره مائده (5) چیست؟

بخوان ماجــرای دو فرزنــد را/ کن آویزه‌ی گوش این پنـد را

که بهر تقرّب به وجهی نکـوی/ به قربان نمـودن نهادنـد روی

ز هابیل،حاجت پذیرفته گشت/ به قابیل نامد، چنین سرگذشت

به هابیــل گفتـا همانا که من/ سرت را جدا مــی‌نمایــم ز تن

بگفتــا گـنهکــار هـرگــز نِیَم/ پــذیــرد خــداوند قربانیــم

که قربانی متّقیـن را خـدا/ به رغبـت پذیـرد به شـوق و رضـا

(قرآن مجید با ترجمه منظوم دکتر امید مجد- تهران: انتشارات امید مجد- چاپ بیستم: بهار 86 ص 112)

7- طرفین تشبیه (مشبّه، مشبّه به) را در مصراع زیر مشخص کنید:

پیش آن خاکِ تشنه رفت چو باد

8- دکتر زهرا کیا «داستان خیر و شر» را از کدام مثنوی‌های نظامی بازنویسی کرده است؟

درس هفتم

از قیاسش خنده آمد خلــق را/ کاو چــو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیــاس از خـود مگیر/ گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالــم زین سـبب گم‌راه شـد/ کـم کسی ز ابدالِ حق آگاه شد

هر دو گون زنبور خوردند از محل/ لیک شد ز آن نیش و زان دیگر عسل

چون بــسی ابلیس آدم روی هست/پس به هر دستی نشاید داد دست

۱- چه عاملی سبب خنده‌ی مردم شد؟

2- «صاحب دلق» به جز گزینه‌ی « » با سایر گزینه‌ها مترادف است:

الف) جولقی ب) ژنده پوش ج) درویش د) صاحب منصب

3- «قیاس گرفتن» به چه معناست؟

4- مولانا علّت گم‌راهی مردم جهان را چه می‌داند؟

5- «ابدالِ حق» چه کسانی هستند؟

6- از بیت چهارم کدام مفهوم استنباط نمی‌شود؟

الف) تفاوت‌های ذاتی افراد در نتیجه‌ی کارهایشان تأثیر دارد.

ب) از آن که بنیادش بد است، نمی‌توان توقّع رفتار نیکو داشت.

ج) تنها با مشاهده‌ی تشابه دو پدیده نمی‌توان در مورد آن‌ها قضاوت یکسان داشت

د) شرایط و اوضاع متفاوت باعث رفتار متفاوت در افراد می‌شود.

7- چرا شایسته نیست که با هر کسی پیمان دوستی ببندیم؟

8- «تنها در ظاهر یکسان بودن» مفهوم کنایی کدام مصراع است؟

درس هشتم

آن‌چه در دوران ما روی می‌دهد، شعر عظیمی است و قالب شعر برایش برازنده‌تر است. دنبال قافیه و ردیف نگردید؛ شعر ناب است. بعدها معلّم‌ها موضوع انشا خواهند داد که «ایمان مهم‌تر است یا تفنگ؟»در تاریخ کشورمان چه بسیار به مبارزانی سیاسی برمی‌خوریم که هرچند کوشش شده در تاریخ گمشان کنند امّا سخت حضور دارند و پیدا هستند.در هنر و ادب ایران، در ابیات فارسی پیش از مشروطیّت به تعداد معدودی برمی‌خوریم که سعی کرده‌اند «نُه کرسی فلک را از زیر پای قزل ارسلان بکشند» و در دوران مشروطیّت چه بسیار روزنامه‌نگار و شاعر و نویسنده که تا پای جان مبارزه کردند و این به آن نشان که وقتی نسیم آزادی می‌وزد. بسیار گل‌ها خواهند شگفت.خوش‌بختانه قطار سریع السّیر مردم به طرف انقلاب راه افتاد و هنرمندان بسیاری خود را به قطار رساندند و با مردم نشستند و قلبشان با قلب مردم هماهنگی یافت و هرم نفس مردم گرمشان کرد.

1- نویسنده کدام واقعه‌ی روزگار ما را به شعر مانند کرده است؟

2- جمله‌ی «ایمان مهم‌تر است یا تفنگ؟» معادل جمله‌ی دیگر است با همین مفهوم؛ آن جمله چیست؟

3- کدام جمله به مفهوم «گردن کشان را از قدرت بیندازند؛ از تخت به زیر کشند» است؟

4- منظور از «گل‌هایی که در نسیم آزادی می‌شکفد» چیست؟

5- منظور نویسنده از «هنرمندانِ بسیاری خود را به قطار رساندند» چیست؟

6- منظور نویسنده از عبارت «دنبال قافیه و ردیف نگردید» چیست؟

7- منظور نویسنده از عبارت زیر چه کسانی‌اند؟

«در تاریخ کشورمان چه بسیار به مبارزاتی سیاسی برمی‌خوریم که هرچند کوشش شده در تاریخ گمشان کنند امّا سخت حضور دارند و پیدا هستند.»

8- بیتی که سعدی در اعتراض به این بیت ظهیر فاریابی سروده است، بنویسید:

«نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای/ تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد»

خط خورشید

گرچه گاهی شبهابی

مشق‌های شب آسمان را

زود خط می‌زد و محو می‌شد

باز در آن هوای مه آلود

پاک کن‌هایی از ابر تیره

خطّ خورشید را پاک می‌کرد

1- «شهاب» استعاره از چیست؟

2- منظور از «مشق‌های شب آسمان» چیست؟

3- مفهوم کنایی «زود خط می‌زد و محو می‌شد.» چیست؟

4- «هوای مه‌آلود» و «ابر تیره» نماد چیست؟

5- این شعر در کدام قالب سروده شده است؟

6- آرایه‌ی «مراعات نظیر» را بیابید و بنویسید؟

7- این شعر برگرفته از کدام اثر «قیصر امین‌پور» است؟

8- در این شعر، شاعر چگونه فضای قبل از انقلاب را ترسیم می‌کند؟

درس نهم

1- عبارت زیر را توضیح دهید:

« حقّ‌الله را خدا می‌بخشد امّا وای از حقّ الناس...»

2- با توجه به عبارت زیر، به نظر نویسنده حقیقت اشیا در جبهه‌ها چگونه تجلّی می‌یابد؟

تو گویی اشیا گنجینه‌هایی از رازهای شگفت خلقت هستند امّا تو تا به حال درنمی‌یافته‌ای.

3- کدام واژه به معنی «سالن‌های بزرگ و بدون ستون میانی و سقف شیب‌دار» است؟

4- در عبارت زیر، منظور نویسنده از «تمثیل وفاداری» چه کسی است؟

وقتی اسوه‌ی تو آن تمثیل وفاداری باشد، چه باک اگر هر دو دست تو نیز هدیه‌ی راه خدا شود؟

5- در عبارت زیر، منظور نویسنده از «کوهی از آتش» چیست؟

بولدوزرچی جهاد خاک‌ریز می‌زند. بر کوهی از آتش نشسته است و کوهی از خاک را جابه‌جا می‌کند.

6- در عبارت زیر، نویسنده به چه نکته‌ای اشاره و تأکید دارد؟

تا با خاک انس نگیری، راهی به مراتب قرب نداری.

7- منظور نویسنده از «دریادلان صف شکن» چه کسانی است؟

8- مفهوم آیه 28 سوره رعد (13) در کدام گزینه آمده است؟

الف) آفتاب فتح در آسمانِ‌ سینه‌یِ مؤمنین درخششی عجیب دارد.

ب) خاک مظهرِ فقرِ مخلوق در برابر غَنایِ خالق است.

ج) دشمن در برابر ایمان جنود خدا متّکی به ماشین پیچیده‌ی جنگ است

د) آرامش و اطمینان حاصل ایمان است

پاسخ

من تفنگم در مشت/ کوله بارم بر پشت/ بند پوتینم را محکم می‌بندم/ مادرم/ آب و آیینه و قرآن در دست/ روشنی در دل من می‌بارد/ پسرم بار دگر می‌پرسد:/ تو چرا می‌جنگی؟/ با تمام دل خود می‌گویم:/ تا چراغ از تو نگیرد دشمن.

1- شاعر در این شعر، به کدام سنّت اشاره دارد؟

2- مقصود از «روشنی در دل من می‌بارد» چیست؟

3- منظورِ شاعر از «چراغ» چیست؟

4- معادل «از صمیم قلب» را در کدام مصراع شعر می‌یابید؟

5- «بند پوتین را محکم بستن» کنایه از چیست؟

6- شعر سنتّی را با شعر نو مقایسه کنید.

7- شعر «پاسخ» از کدام مجموعه‌ی «محمدرضا عبدالملکیان» انتخاب شده است؟

8- کدام بیت‌های شعر «پاسخ» قافیه دارند؟

درس دهم

1- همه گزینه‌ها به جز گزینه‌ی « » از فایده‌های مطالعه‌ی آثار ادبی جهان است.

الف) ما را با اندیشه و احساس دیگر ملّت‌ها آشنا می‌سازد.

ب) تفاوت‌ها، وجوه مشترک، تأثیرپذیری‌ها و تأثیرگذاری‌ها را آشکار می‌کند.

ج) مرزهای احساس و اندیشه‌ی ما را گسترش می‌بخشد.

د) امکان تقلید از آثار بزرگ ادبی را برای ما فراهم می‌سازد.

2- یک آرایه‌ی ادبی را که در هر دو عبارت زیر مشترک است، نام ببرید.

الف) ما تنگ دست بودیم. ب) نیک سر بسته گفت.

3- همه‌ی گزینه‌ها به جز گزینه‌ی « » با یک دیگر ارتباط معنایی دارد.

الف) تبختر ب) به ناز خوابیدن ج) تکبّر د) تکلّف

4- مفهوم کنایه‌های عبارات زیر را بنویسید:

الف) صورت نیک از خوش حالی گل انداخت ب) صورتش از نومیدی رنگ باخت.

ج) صدا در گلویش شکست. د) با دل سردی و ناتوانی کار می‌کرد.

5- با توجّه به درس «هدیه‌ی ناتمام»، منظور از «من» در عبارت زیر کیست؟

«من مقداری از پولم را داده بودم نان قندی خریده بودم.»

6- مفهوم عبارت زیر چیست؟

هدیه‌ی من با آن نگین‌‌های مثل الماس، باز سطل زمین‌شویی را به همان سطل زمین‌شویی تبدیل می‌کرد.

7- تمام گزینه‌های زیر می‌تواند درون مایه‌ی داستان «هدیه‌ی ناتمام» باشد، مگر گزینه‌ی « ».

الف) فداکاری ب) قدردانی از مادر ج) خرد و بزرگواری د) ارزش هدیه

8- واژه‌ی «اکراه» در عبارت زیر به چه معنی است؟نیک با اکراه خودش را بالا کشید.

درس یازدهم

پروردگارا، دعایم به درگاه تو این است:بی نوایی و تنگ چشمی را از دلم ریشه‌کن ساز و از بیخ و بن برکن؛اندکی نیرویم بخش تا بتوانم بارِ شادی‌ها و غم‌ها را تحمّل کنم.نیرویی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمربخش سازم.توانایی به من عطا فرما که هیچ‌گاه چیزی از بی‌نوایی نستانم و در برابر گستاخ و مغرور، زانوی دنائت خم نکنم.قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جیفه‌های ناچیز روزگار بی‌نیاز کنم و از هرچه رنگِ تعلّق پذیرد، آزادش سازم.و نیرویی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمالِ عشق و نهایتِ مَحَبّت تسلیم خواسته‌ها و رضای تو کنم.

1- واژه‌ی «بی‌نوایی» دو بار در متن به کار رفته است. معنای هر کدام را بنویسید.

2- «جیفه» در این جا یعنی چه و در زبان عربی چه معنایی دارد؟

3- بیت زیر از سعدی با کدام قسمت متن ارتباط دارد؟

مبر طاعت نفس شهوت پرست/ که هر ساعتش قبله‌ی دیگر است

4- آرایه‌ی تشبیه را در متن بیابید و آن را بنویسید

5- دو بیت زیر از حافظ با کدام قسمت‌های متن ارتباط دارد؟

غلام همّت آنم که زیر چرخ کبـود/ ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

رضا به داده بده و ز جبین گره بگشا/ که بر من و تو در اختیار نگشاده است

6- توضیحات زیر را بخوانید و بنویسید مربوط به کدام شاعر، نویسنده یا شخصیت تاریخی است.

الف) در سال 1749 در کشور آلمان چشم به جهان گشود. وی نویسنده و شاعر نام‌دار آلمان و خالق« فاوست» و «دیوان شرقی و غربی» و چندین شاه‌کار بزرگ دیگر است که پس از یک عمر نویسندگی در سال 1832 در گذشت. او ارادت زیادی به حافظ داشت.

ب) اشعار او سرشار از ذوق عارفانه، ستایش آزادی و آزادگی و الهام گرفته از صحنه‌های عادی و جزئی زندگی است. این نویسنده، شاعر و فیلسوف بزرگ، به دریافت جایزه‌ی ادبی نوبل نیز نایل آمد.

ج) شاعر ایتالیایی است که «یوسف اعتصام الملک» شعر «قطرات سه‌گانه» او را ترجمه و در مجلّه بهار چاپ کرده است.

د) شاعر مشهور زبان فارسی، اشعار وی در حیطه‌ی مسائل اجتماعی، اخلاقی و انتقادی و حالت اندرزگونه دارد. وی در سال 1320 درگذشت. مناظرات وی مشهور است.

هـ) شاعر و درام نویس فرانسوی (1908-1842) از آثار وی می‌توان «عابر»، «برای تاج»، «صمیمیت‌ها»، «دفتر سرخ»، «فرودستان» را نام برد که شهرت بیش‌تری دارد.

و) از نویسندگان و مترجمان مشهور عصر حاضر، از آثار او دو دوره مجله‌ی بهار و از ترجمه‌هایش جلد اوّل تیره بختان ویکتورهوگو معروف است.

ز) رهبر و پیشوای سیاسی و اخلاقی هند (1948-1869) که با مبارزات خود موجبات استقلال هندوستان را فراهم کرد.

ح) شیمی‌دان و مخترع سوئدی که در سال 1833 در شهر استکهلم متولّد شد. او دینامیت را اختراع کرد. وی کلیه‌ی ثروت خود را صرف پرداخت جایزه‌ی سالانه به کسانی کرد که در زمینه‌های علم، ادبیات و صلح جهانی خدماتی انجام داده‌اند.

ط) نام اصلی وی تموچین بود. او در تمام عمرِ خود به غارتِ کشورها پرداخت و در سال 624 درگذشت.

ی) مؤسّس سلسله‌ی تیموریان که کشوری وسیع و دولتی عظیم ایجاد کرد و خطّه‌ی ماوراءالنّهر را به اهمیّت رسانید و سمرقند را پایتخت این مملکت بزرگ قرار داد.

ک) کتاب «برخورد اندیشه‌ها» از اوست.

7- توضیحات زیر را بخوانید و بنویسید مربوط به کدام شهر یا کشور است.

ل) یکی از شهرهای قدیم خراسان و سابقاً به ناحیه‌ای اطلاق می‌شد که شهر نوقان و طایران و قریه‌ی سناباد (مدفن امام رضا (ع) و هارون) در آن بود. گروهی از بزرگان بدان منسوب‌اند از جمله جابر بن حیّان و فردوسی.

م) کشوری است پهناور، در جنوب شرقی آسیا که از شهرهای مهمّش می‌توان شانگهای، ویتین و ستن را نام برد حکومتش از سال 1949 کمونیستی است.

ن) شهر و بندر معروف هندوستان در کنار خلیج بنگال که مرکز بزرگ تجاری هند است.

8- «قطعه ادبی» را با «شعر» مقایسه کنید.

رس دوازدهم

یــارب به خـدایــی خداییـت/ وان گه به کمـال پادشـاهیـت

کز عشـق به غایتـی رسـانـم/ کــاو ماند اگـرچـه من نمـانم

گرچه ز شراب عشق مستم/ عاشــق‌تـر از این کنم که هستم

از عمر من آن چه هست بر جای/ بستان و به عمر لیلـی افزای

1- کدام بیت «موقوف المعانی» است؟

2-چرا «کاو» را مانند بیت زیر همان طور که خوانده می‌شود (کو) نمی‌نویسند؟

گفت طوطی:« ارمغان بنده کو؟/ آن چه دیدی وآن چه گفتی، بازگو»

3-با توجّه به بیت‌های زیر، عشق از دید مجنون و پدرش چگونه است؟

گو یارب از این گزاف کاری/ توفیق دهَم به رستگاری

دریــاب که مبتــلای عشقـم/ آزاد کن از بلای عشقم

4- مفعول و مسند را در بیت بالا (بیت دوم) بیابید و آنها را مشخص کنید.

5- کدام ویژگی شعر غنایی در این چهار بیت دیده می‌شود؟

6- مجنون در جوار کعبه از خدا چه خواست؟

7- کدام بیت، از خود گذشتگی مجنون را نشان می‌دهد؟

8- یک تشبیه بیابید و مشبّه و مشبّه به آن را بنویسید

 

درس سیزدهم

به مغرب سینه‌مالان قرص خورشید/ نهان می‌گشت پشت کوهساران

فرو می‌ریخـت گردی زعفــران رنــگ/ به روی نیزه‌ها و نیـزه‌داران

1- غروب خورشید بیانگر چیست؟

2- در کدام عبارت تشخیص وجود دارد؟

3- منظور از «گرد زعفران رنگ» چیست؟

4- منظور از «نیزه‌داران» چیست؟

به خـوناب شفـق در دامن شام/ به خون‌آلوده ایران کهن دید

در آن دریای خون در قرص خورشید/ غروب آفتاب خویشتن دید

5- جلال‌الدّین در سرخی شفق چه چیزهایی دید؟

6- «غروب آفتاب» استعاره از چیست؟

بــدان شمشـیـر تیـز عافیـت‌سـوز/ در آن انبـوه، کـار مـرگ می‌کـرد

ولی چندان که برگ از شاخه می‌ریخت/ دو چندان می‌شگفت و برگ می‌کرد

7- معادل واژه‌های زیر را بیابید و در مقابل آن بنویسید

به آن برنده و کشنده

سربازان لشکر و سپاه

8- در کدام گزینه تشبیه به کار رفته است؟

الف) فرو می‌ریخت گردی زعفران رنگ

ب) در آن دریای خون در دشت تاریک

ج) از این سدّ روان در دیـده‌ی شـاه

د) در آن سیماب گـون امواج لـرزان

رس چهاردهم

 

هنر و سخن

بدان که مردم بی‌هنر، مادام بی‌سود باشد، چون مغیلان که تن دارد و سایه ندارد؛ نه خود را سود کند و نه غیر خود را؛ جهد کن که اگرچه اصیل و گوهری باشی گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر بود؛ چنان که گفته‌اند: بزرگی، خرد و دانش راست نه گوهر و تخمه را، اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد، صحبت هیچ کس را به کار نیاید و در هر که این دو گوهر یابی، چنگ در وی زن و از دست مگذار که وی همه را به کار آید.

1- یک تشبیه بیابید و ارکان آن را مشخّص کنید

2- معنی «هنر» در قدیم چه بوده و در برابر کدام واژه به کار می‌رفته است؟

عیبِ می جمله چو گفتی هنرش نیز بگوی/ نفیِ حکمت مکن از بهر دلِ عامی چند

3- معادل دو اصطلاح زیر را از متن پیدا کنید

اَصالت موروثی اَصالت اکتسابی

4- لازمه‌یِ بزرگی چیست؟

5- این دو بیت فردوسی با کدام بخش ارتباط معنایی دارد:

گهر بی هنر ناپسند است و خوار/ بدین داستان زد یکی هوشیار

که گر گل نبوید ز رنگش مگوی/ کز آتش نجوید کسی آبِ جوی

6- با توجّه به متن تفاوت‌های «را» در نثر تاریخی و نثر فارسی معیار چگونه است؟

7- با توجه به متن، کاربرد «مردم» در سطر اول و «وی» در سطر آخر در قرن پنجم با امروز چه تفاوتی دارد؟

8- در چه مواردی الف «است» نوشته نمی‌شود؟

 

متاع جوانی

جوانی چنین گفت روزی به پیری/ که چون است با پیری‌ات زندگانی؟

بگفت اندر این نامه حرفی است مبهم/ که معنیش جز وقت پیری ندانی

تو به کـز توانایی خـویش گویی/ چه می‌پرســی از دوره‌ی نــاتـوانی

جوانی نکـودار کـاین مرغ زیبا/ نماند در این خانــه‌ی استــخــوانـی

متاعی که من رایگان دادم از کف/ تو گر مــی‌توانی مـده رایــگـانی

هر آن سرگرانی که مـن کــردم اوّل/ جهان کرد از آن بیش‌تر سرگرانی

از آن بـرد گنـــج مـــرا دزد گیتـی/ کـه در خواب بودم گهِ پاسبانی

1- قالب این شعر چیست؟ چرا؟

2- چرا پیر از جوان می‌خواهد که درباره‌ی دوره‌ی ناتوانی سؤال نکند؟

3- منظور از «نامه» و «خانه‌ی استخوانی» چیست؟

4- بیت سوم به چه نکته‌ای تأکید دارد؟

5- دو تشبیه بیابید و مشبّه و مشبّه به آن‌ها را مشخّص کنید.

6- چه واژه‌هایی در این شعر استعاره از جوانی است؟

7- «سرگرانی» کنایه از چیست؟

8- قطعه زیر را با درس مقایسه کنید:

در جوانی به خویش می‌گفتم/ شیر شیر است، گرچه پیر بُوَد

چون که پیری رسید، دانستــم/ پیر پیر است، گرچه شیر بُوَد

درس پانزدهم

1- مفهوم کلمه «برهنگی» در هر یک از ترکیب‌های عبارت زیر چیست؟

«فرهنگِ برهنگی و برهنگیِ فرهنگی

2- علم، دین، اخلاق و هنر به ترتیب به کدام نیازهای فطری انسان پاسخ می‌دهند؟

3- کدام گزینه آرایه‌ی کنایه وجود دارد؟

الف) لباس، پوست دوم انسان نیست، خانه‌ی اوّل اوست.

ب) لباس انسان، پرچم کشور وجود اوست.

ج) لازمه‌ی اجتماعی بودن این است که فرد خود را همچون قطره‌ای در دریای جامعه غرق کند.

د) چنان نباشیم که خود را فقط تن بینگاریم و جز به بهره‌وری از جسم به هیچ چیز نیندیشیم

4- مفهوم عبارت زیر چیست؟

لازمه‌ی وارد اجتماع شدن این است که «من» از میان برود و «ما» ایجاد شود.

5- منظور از «لباس» در عبارت زیر چیست؟

آیا مردمی پیدا می‌شوند که صداقتی کودکانه داشته باشند و در مقابل جهانی که برهنگی را لباس می‌داند، جرئت کنند و فریاد برآورند؟

6- نویسنده «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی» کیست؟

7- «کریستین آندرسن» اهل کجا بود؟‌شهرت او به چه دلیل است؟

8- در بیت زیر، شاعر به چه چیزی تأکید می‌کند؟

علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ/ مغز می‌باید نه ملبوس فرنگ

درس شانزدهم

این فواید گوناگون سبب می‌شد که بنای مسجد، هم راحت باشد و هم سودمند. بدین‌گونه در این ابنیه‌ی عالی که به خداوند اهدا شده بود، هنر معماری، مفهومی انتزاعی را با هدف انتفاعی در هم آمیخت.البتّه تنوّع و اختلاف نژاد اقوامی که سرزمین آن‌ها به وسیله‌ی اسلام فتح شد، از اسباب تنوّع شیوه‌ی معماری در بین مسلمین بود. شک نیست که اوّلین معماران قدیم اسلام برای آن که تصوّری را که از زیبایی داشته‌اند تحقّق بخشند، وسیله‌ی دیگری نداشته‌اند جز آن که شیوه‌ی هنر قوم و کشور خود را مورد استفاده قرار دهند.

1- دو صفت و ویژگی مساجد چه بوده است؟

2- عبارت زیر، مفهوم کدام عبارت متن است؟

هنر معماری مفاهیم مجرّد و ذهنی را برای انسان ملموس و عینی کرد.

3- تنوّع در شیوه‌ی معماری مساجد در کشورهای اسلامی ناشی از چیست؟

4- منظور از «تحقّق بخشیدن تصوّرات» در عبارت زیر چیست؟

برای آن که تصوّری را که از زیبایی داشته‌اند، تحقّق بخشند.

5- جمع‌های مکسّر واژه‌های زیر را بنویسید

مسجد، اثر، طرف، ذکر، فایده، بنا، قوم، سبب، عنصر، جزء، نقش، لون، لوح، مظهر، قرن، افق

6- توضیح زیر مربوط به کدام شاه قاجار است؟

پسر چهارم ناصرالدّین شاه قاجار در سنّ 5 سالگی به ولیعهدی انتخاب شد و در سنّ 45 سالگی به سلطنت رسید. 14 ذی قعده 1324 ه.ق قانون اساسی را امضا کرد و 5 روز بعد در تهران درگذشت.

7- اصطلاح مربوط به توضیحات زیر را بنویسید

الف) چراغ، چراغدان، شمعدان که از سقف آویزند.

ب) رشته‌ی باریک نقره‌ای یا طلایی که داخل مجوّف باشد و با آن روی پارچه نقش و نگار ایجاد کنند.

ج) نقش برجسته به شکل گل و گیاه و جز آن که روی چوب ایجاد کنند.

د) دوره‌ی تجدّد، تجدید حیات علمی و ادبی در اروپا.

8- توضیحات زیر را بخوانید و بنویسید مربوط به کدام شهر یا کشور است.

هـ) شهری است از کشور عراق در کنار شط‌ّ‌العرب در نزدیکی خرّم‌شهر گویند این لفظ معرّب «بس راه» است.

و) شهری است در کشور عراق نزدیک مرز ایران که چند ماه پس از بصره به دست سعد وقّاص در کنار فرات بنا شد. این شهر نزد شیعیان مقامی ارجمند دارد. زیرا علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) آن را مرکز خلافت خود قرار داد و در همان جا به شهادت رسید.

ز) این کشور در شمال آفریقا و در کنار دریای سرخ و مدیترانه است.

مراکز سیاحتی و باستانی آن عبارت است از اهرام سه‌گانه و مجسمه‌ی ابوالهول.

ح) شهری از سرزمین مصر. این شهر امروز بخشی از شهر قاهره است.

 

درس هفدهم

زنگ نقّاشی، دل خواه و روان بود. خشکی نداشت. به جد گرفته نمی‌شد، خنده در آن روا بود. معلّم دور نبود. صورتک به رو نداشت. «صاد» معلّم ما بود. آدمی افتاده و صاف. سالش به چهل نمی‌رسید. کارش نگار نقشه‌ی قالی بود و در آن دستی نازک داشت. نقش‌بندی‌اش دل‌گشا بود و رنگ را نگارین می‌ریخت. آدم در نقشه‌اش نبود و بهتر که نبود. در پیچ و تاب عرفانیِ اسلیمی، آدم چه کاره بود. معلّم مرغان را گویا می‌کشید؛ گوزن را رعنا رقم می‌زد؛ خرگوش را چابک می‌بست. سگ را روان گَرته می‌ریخت امّا در بیرنگِ اسب حرفی به کارش بود و مرا حدیثی از اسب‌پردازی معلّم در یاد است.

1- مفهوم کنایه‌های عبارات زیر را بنویسید.

الف) دستی نازک داشت ب) حرفی به کارش بود

2- توضیح‌های زیر را بخوانید و اصطلاح مربوط به آن را در مقابل آن بنویسید:

ج) طرح‌هایی مرکّب از پیچ و خم‌های متعدّد که شبیه عناصر طبیعت هستند.

د) آن است که با خاکه‌ی زغال، تصویر چیزی را طرح کنند.

3- عبارت زیر، مفهوم کدام عبارت متن است؟

«رنگ را به زیبایی و هنرمندانه به کار می‌برد.»

4- «را» در عبارت آخر «نقش نمای» چیست؟

5- اصطلاح‌های نقّاشی متن را بیابید و آن‌ها را بنویسید.

6- درس «کلاس نقّاشی» از کدام کتاب سهراب سپهری برگرفته شده است؟

7- کدام گزینه ویژگی شعر سهراب سپهری نیست؟

الف) سادگی ب) بی‌آلایشی

ج) لب‌ریز بودن از مفاهیم عرفانی د) کوتاهی

8- درس هفدهم را با سخن پیامبر اعظم (ص) تحلیل کنید.

«برای کسب علم سؤال کن و برای مچ‌گیری سؤال مکن.»

درس هجدهم

بعد از یک سال عَرض و عرض‌کشی مرا به این آتش انداخت.الاهی از آتش جهنّم خلاصی نداشته باشد!

الاهی پیش پیغمبر روش سیاه بشود!الاهی همیشه نان سواره باشد و او پیاده! الاهی که آن چشم‌های مثل اَزرَقِ شامی‌اش را میر غضب درآرد!

۱- منظور از «آتش» در عبارت «مرا به این آتش انداخت» چیست؟

2- توضیحات زیر، مفهوم کدام عبارت‌های متن است؟

الف) مرتباً شکایت به دادگاه بردن

ب) همیشه گرسنه و بدبخت بماند.

3- مفهوم کنایی عبارت زیر را بنویسید

«الاهی پیش پیغمبر روش سیاه بشود!»

4- «ازرق شامی» کیست و این اسم نماد چیست؟

5- دو واژه محاوره‌ای در متن بیابید و فارسی معیار نوشتاری آنها را بنویسید.

6- جاهای خالی را با کلمه‌های مناسب کامل کنید.

دهخدا مقالات انتقادی خود را به طنز و با نثر ساده می‌نوشت و با نام« » و امضای « » در روزنامه‌ی « » به چاپ می‌رساند. او به سال 1258 ه. ش در تهران متولّد شد و به سال 1334 ه. ش در « » در گذشت.

7- کدام گزینه از «ویژگی‌های ادبیات دوره مشروطه» نیست؟

الف) زبان شعر و نثر ساده‌تر و به زبان مردم کوچه و بازار نزدیک‌تر می‌شود.

ب) زبان مردم، مَثَل‌ها، اصطلاحات، قصّه‌ها و زندگی مردم عادی در ادبیات جاز باز می‌کند.

ج) واژه‌ها و ترکیب‌های ناآشنای عربی کم‌تر می‌شود.

د) عبارت‌های پیچیده و طولانی و جمله‌های پیوسته و پی‌در‌پی در نوشته‌ها افزایش می‌یابد.

8- همه‌ی گزینه‌ها به جز گزینه « » در شعر و نثر دوره‌ی مشروطه باز گفته می‌شود.

الف) واقعیّات زندگی

ب) مسائل سیاسی

ج) مسائل اجتماعی

د) مسائل علمی

ناله‌ی مرغ اسیر

ناله‌ی مرغ اسیر این همه بهر وطن است/ مسلک مرغ گرفتارِ قفس، هم چو من است

همّت از باد سحر می‌طلبم گر ببـرد/ خبر از من به رفیقی که به طَرْفِ چمن است

فکری ای هم وطنان در ره آزادی خویش/ بنمایید که هر کس نکند مثل من است

خانه‌ای کاو شود از دست اجانب آباد/ ز اشــک ویران کُنش آن خانه که بیت الحَزَن است

جامه‌ای کاو نشود غرقه به خون بهـر وطن/ بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است

آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم/ ملّت امروز یقین کرد که او اهرمن است

 

1- منظور از «مرغ اسیر» چیست؟

2- برای هر یک از کلمات «همّت و مسلک» دو کلمه‌ی هم خانواده پیدا کنید.

3- «من» در بیت‌های اوّل و سوم کیست؟

4- در بیت چهارم کدام دیدگاه شاعر دیده می‌شود؟

5- در کدام بیت موضوع «وطن‌پرستی یا ناسیونالیسم افراطی» دیده می‌شود؟

6- در بیت آخر، دو آرایه‌ی ادبی را مشخّص کنید.

7- در کدام بیت قافیه تکرار شده است؟

8- منظور از «آن کسی را» کیست؟

درس نوزدهم

ناگاه از طرف دیگر صدای دور باشی بلند شد. از هر طرف بانگ می‌زدند:

«برو پیش، بایست، آستین عبا را بپوش!» من در کمال حیرت بدان سوی نظر کردم؛ دیدم یک نفر جوان بلند قامت، که سبیل‌های کشیده داشت، سواره می‌آید و سی چهل نفر با چوب دستی بلند، به ردیف نظام، از دو طرف او می‌آیند و در پیشاپیش آنان یک نفر سرخ پوش دیوچهر و در پشت سر آن، ده بیست نفر با تیپ می‌آیند. از آقا رضا پرسیدم که این چه هنگامه است. گفت: «حاکم شهر است؛ به شکار می‌رود». به ما گفت راست ایستاده هنگام عبور آن، کرنش و تعظیم نمایید؛ چنان که دیگران می‌کنند. چون نیک نظر کردم دیدم هی از چهار جانب و شش جهت است که مردم سجده

می‌کنند.

1- چرا مأموران فریاد می‌زدند «آستین عبا را بپوش»؟

2- سوارانِ پشتِ سرِ حاکم، چگونه می‌آمدند؟

3- حدّاقل چند نفر حاکم را هم راهی می‌کردند؟

4- یک جمله بیابید که به جای ضمیر «او» از «آن» استفاده شده باشد.

5- کدام عبارت طنز است؟

6- مفهوم کنایی کدام گزینه با دیگر گزینه‌ها تفاوت دارد؟

الف) به ما گفت راست ایستاده هنگام عبور آن، کرنش و تعظیم نمایید.

ب) دیدم هی از چهار جانب و شش جهت است که مردم سجده می‌کنند.

ج) در نهایت ادب راست ایستاده هنگام نزدیک شدن حاکم در کمال فروتنی رکوعی به جای آوردیم.

د) ده بیست تومان برای خودشان به عنوان جریمه و تعارف می‌گیرند.

7- توضیحات زیر اسامی شغلی هستند، نام هر شغل را در مقابل آن بنویسید.

الف) سرباز حکومت

ب) نوکران، چوب داران و مأموران حکومت

ج) صاحب منصب

د) رئیس و سرپرست فرّاشان

هـ) نگهبان اصطبل، رئیس و مهتر اصطبل

و) آن که بر کارکنان آب دار خانه در دستگاه سلاطین ریاست کند.

ح) کسی که مسئول رساندن شکایت نامه به حاکمان است

8- جاهای خالی را با کلمه‌های مناسب کامل کنید.

«سیاحت‌نامه‌ی ابراهیم بیگ» اثر « » (1255-1328 ه.ق) آیینه‌ی تمام نمای اوضاع ایران در اواخر قرن « » هجری است که با قلمی « » تحریر شده است. نویسنده که خود تاجرزاده‌ای میهن‌دوست و اصلاح‌طلب است، کتاب را در قالب یک « » نوشته است.

مرغ گرفتار

من نگویم که مـرا از قفـس آزاد کنید/ قفسـم برده بـه باغـی و دلـم شاد کنید

فصـل گــل می‌گـذرد، هم‌نَفَسان بهر خدا/ بنشینید بـه بـاغی و مــرا یاد کنید

یاد از این مرغِ گرفتار کنید ای مرغان/ چون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما، مرغ اسیری به قفس/ برده در باغ و به یاد منـش، آزاد کنید

آشیان من بی‌چاره، اگر سوخت چه باک!/ فکر ویران شـدن خانه‌ی صیّاد کنید

بیستون بر سر راه است، مباد از شیرین!/ خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بی‌داد کنــد عمر جوانان کوتــاه/ ای بزرگـان وطن بهر خـدا داد کنید

گر شد از جــور شمـا خانه‌ی موری ویران/ خانه‌ی خویش محال است که آباد کنید

کُنج ویرانـه‌ی زندان شد اگر سهم «بهار»/ شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید

1- در کدام بیت قافیه تکرار شده است؟

2-واژه‌ی «برده» دو مرتبه در معنای فعل به کار رفته است، هر دو معنا را بنویسید.

3- آرایه‌های زیر را در ابیات بالا بیابید و آن‌ها را بنویسید.

استعاره، تضاد، مراعات نظیر، تلمیح

4- واژه‌ی «داد» دو مرتبه در جایگاه قافیه آمده است، معنای هر دو را بنویسید.

5- در کدام بیت «ظلم ستیزی» شاعر دیده می‌شود؟

6- درباره‌ی پیام‌های زیر، مصداق‌هایی از غزل «مرغ گرفتار» پیدا کنید.

الف) حمایت از مظلومان ب) طرف‌داری از عدالت اجتماعی

7- ناشر روزنامه‌های زیر را بنویسید

الف) خراسان ب) طوفان ج) قرن بیستم د) نوبهار

8- توضیح زیر مربوط به کدام شخصیت است؟

یکی از شخصیت‌های کتاب خسرو و شیرین نظامی است که عاشق شیرین- دختر شاه ارمنستان- می‌شود و جان خود را بر سر این عشق فدا می‌کند.

درس بیستم

وزیر مَلک اهواز، که او را اَبوالفَتح علی‌بن‌احمد می‌گفتند، مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب، و هم کرمی تمامی، به بصره آمده بود، پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهلِ فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر صحبتی بودی و این مرد پارسی هم دست‌تنگ بود و وسعتی نداشت که حالِ مرا مَرمَتی کند، احوال مرا نزد وزیر باز گفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیکِ من فرستاد که «چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی». من از بدحالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم؛ رُقعه‌ای نوشتم و عُذری خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت رسم».

1- ابوالفتح علی‌بن‌احمد چگونه مردی بود؟

2- مردی که با ناصر خسرو دوستی داشت، اهل کجا بود؟

3- در متن بالا دو کنایه مشخّص کنید که مفهوم هر دو مترادف است.

4- دوست ناصر خسرو توان چه کاری را نداشت؟

5- توضیح‌های زیر مربوط به کدام عبارت‌ها و واژه‌های متن است، آن‌ها را بیابید و در مقابل آن بنویسید

الف) با او رفت و آمد و دوستی داشت ب) وضع مالی خوبی نداشت

ج) به حال من رسیدگی کند د) سوار شو هـ) نامه

6- چرا ناصر خسرو دعوت وزیر را نپذیرفت؟

7- معادل امروزی عبارت‌های زیر را بنویسید:

الف- موی سر باز نکرده بودیم

ب) گفتم اکنون ما را که در حمّام گذارد؟

ج) شوخ از خود باز کنیم.

د) پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهلِ فضل بود آشنایی افتاده بود.

هـ) آن‌چه آن اعرابی کِرایِ شتر بر ما داشت.

و) و چون بخواستیم رفت، ما را به اِنعام و اِکرام به راه دریا گُسیل کرد.

ز) دلّاک و قیّم در آمدند و خدمت کردند.

8-توضیح زیر مربوط به کدام شاعر است؟

از حکما و شاعران قوی طبع و از قصیده‌سرایان گران‌قدر زبان فارسی است. لقب و تخلّص او «حجّت» است. آثار او عبارت‌اند از:

دیوان اشعار، سفرنامه، جامع الحکمتین، خوان اخوان و...

پرستو در قاف

بوی مدینه می‌آید. این را از نم‌نم باران فهمیدم. دل‌ها بی‌تاب و چشم‌ها گریان سمتِ چپمان مسجدِ «شجره» است. کم‌کم شهری سپیدپوش به استقبالمان می‌آید و من چه قدر دوست دارم «بقیع» را ببینم و چه قدر دلم می‌خواهد «مدینه» را بغل کنم و چه قدر دوست دارم نخل‌های مدینه را، کبوتران حرم رسول‌الله (ص) را. سه دانگ از بهشت باید همین جا باشد و ما وسعت این جا را نمی‌توانیم درک کنیم. پیرمردی شروع کرده است به روضه خواندن و کاروان می‌گرید و اتوبوس آرام آرام حرکت می‌کند و نم‌نم باران می‌بارد و دل‌ها بی‌قرار است و لحظه‌ی وصال، نزدیک: قدم به شهری گذاشته‌ایم که روزی پیامبر (ص)، علی (ع) و فاطمه (س) در آن گام می‌زدند، جایِ پایِ تمامِ امامان را در این خاک می‌توان دید و عطرِ بالِ فرشتگان را می‌شود حس کرد.

1- چرا نویسنده نام سفرنامه‌ی خود را «پرستو در قاف» گذاشته است؟

2- «روضه» یعنی چه و چرا «ذکر واقعه کربلا» به «روضه‌ خواندن» مشهور شده است؟

3- علامت‌های اختصاری عبارت‌های زیر را در مقابل آن‌ها بنویسید

الف) سلام‌الله علیها ب) علیه‌السّلام ج) صلّی الله علیه و آله و سلّم

د) صفحه هـ) صفحه‌ها و) عجّل‌الله تعالی فرجه الشّریف

4- چرا نویسنده معتقد است که در مدینه می‌توان عطر بال فرشتگان را حس کرد؟

5- جمله‌هایی را که فعل آن حذف شده است، بنویسید.

6- آرایه‌های کنایه و تشخیص (جان بخشی به اشیا) را در متن بیابید و آن‌ها را بنویسید.

7- توضیح زیر مربوط به کجاست؟

نام قبرستانی در شرق مسجد النّبی است که امام‌های دوم، چهارم، پنجم و ششم شیعیان در آن دفن شده‌اند. همچنین مادر علی (ع)- فاطمه بنت اسد- ، عموی پیغمبر (ص)- عباس-، دو تن از عمّه‌های پیامبر (ص)- صفیه و عاتکه-، ام البنین- مادر چهار شهید کربلا؛ عباس، عبدالله، جعفر و عثمان در آن جاست.

8- توضیح زیر مربوط به کدام شاعر و نویسنده‌ی معاصر است؟

در سال 1342 ه.ش به دنیا آمد. از تألیفات وی می‌توان سفرنامه‌ی حجّ «پرستو در قاف» را نام برد.

درس بیست و یکم

روزهایی می‌رسید که سختی و زیادی کار روح مرا افسرده می‌کرد امّا به زودی امید خود را باز می‌یافتم و دردم را فراموش می‌کردم؛ زیرا کسی که می‌خواهد به دانش حقیقی برسد، باید از بلندهای دشوار به تنهایی بالا برود. من در این راه بارها به عقب می‌لغزیدم، می‌افتادم، کمی به جلو می‌رفتم، سپس امیدوار می‌شدم و بالاتر می‌رفتم، تا کم‌کم افقی نامحدود در برابرم نمایان می‌شد. یکی از فنونی که در حین تحصیل آموختم، فنّ بردباری بود. تحصیل باید با فراغ بال و تأنّی انجام گیرد. امتحانات بزرگ‌ترین دیوهای وحشتناک زندگی دانشگاهی من بودند امّا من پیوسته پشت این دیوها را به خاک می‌رساندم.

1- چه عاملی باعث خستگی و ناامیدی‌ هلن کلر می‌شد؟

2- اصلی‌ترین فنّی که هلن کلر در راه کسب دانش آموخت، چه بود؟

3- توضیح زیر مربوط به کدام عبارت متن است؟

[ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ادبیات فارسی۱- پاسخ خودآزمایی های ادبیات فارسی سال اوّل دبیرستان

درس اول صفحه ی ۶

۱- سزاوار ، خوش گوار- نیستی ، هستی – خواری ، سروری – زیبنده ، درخورنده – گزید ، رسید – بازپسین ، پیشین – بندی ، پندی – راه نماینده ، آگاهاننده – ستوده ، شنوده – کار ، خار .

۲- ارجمند گرداننده ی بندگان از خواری ، درپای افکننده ی گردن کشان از سروری .

۳- دعا می کند تا دنیا برقرار است بر پیامبر و خاندانش درود باد.

۴- علم ناقص و جزیی ما را به دریای بی پایان علم و معرفت خود متصل کن .

۵- زیرا با گستاخی خود نشان می دهد معرفت حضور در بارگاه خداوندی را ندارد و از بین بردن غرور راکه لازمه بندگی است به جا نیاورده است .

 

درس دوم – ادبیات حماسی (رزم رستم وسهراب (۱) ) صفحه ی ۱۴

۱- بیت های : چویک ماه شد، همچو یک سال بود برش چون بر رستم زال بود

چوده سال شد زان زمین کس نبود که یارست با وی نبرد آزمود

۲- پسر پدر را بکشد و سپس سهراب نیز به دست فرستادگان مخصوصش کشته شود و به این طریق دشمنان جدی او از بین بروند.

۳- کاووس را از تخت بردارد و پدرش ، رستم را به جای او بنشاند و سپس به توران آمده افراسیاب را نیز از تخت به زیر کشد.

۴- افراسیاب

 

 درس سوم – رزم رستم و سهراب (۲) صفحه ۲۰

۱- سرنوشت : زیرا از دید سازندگان داستان حکم سرنوشت تغییر ناپذیر است ، به گفته ی سهراب : چنین رفت و این بودنی کار بود.

افراسیاب : زیرا با فرستادن دوتن از فرماندهانش (هومان و بارمان ) مانع از شناسایی پدر وپسر شدند .

کاووس : به علت انتقام از رستم نوشدارو نمی فرستد .

رستم : زیرا با وجود اصرار وپافشاری سهراب ، نام خود را نمی گوید .

سهراب : به علت جوانی و خامی با ساده دلی از رستم فریب می خورد وخود را معرفی نمی کند .

۲- تکلیف دانش آموزی

۳- نوش دارو، داروی شفابخشی بود که کاووس آن را در اختیار داشت، بعد از این که رستم پهلوی سهراب را می درد گودرز را نزد کاووس می فرستد و از او نوشدارو طلب می کند اما کاووس از فرستادن دارو خودداری می کند زیرا با خود می گوید اگر سهراب بهبودی یابد پدر و پسر خطری جدی برای ما پیش می آورند – وقتی رستم از زابل فرا خوانده می شود در آمدن درنگ می کند و کاووس از این گستاخی برآشفته می شود و به گیو فرمان می دهد که رستم را بردار کند و رستم با شنیدن این سخنان خشمگین می شود و با پرخاش به او از درگاه بیرون می آید و عاقبت بزرگان با التماس او را برمی گردانند ، لذا کاووس با خود فکر می کند وقتی سهراب بهبودی یابد رستم بدو پشت گرم شده و دیگر بدو وقعی نمی نهد – رستم پس از شنیدن پاسخ منفی کاووس خود برای گرفتن دارو به راه می افتد اما هنوز راهی نرفته بود که خبر می دهند سهراب درگذشته است .

۴- صفحه ی ۱۷-مصراع اول بیت : زدش بر زمین بر به کردار شیر بدانست کاو هم نماند به زیر

ومصراع دوم بیت: چوبشنید رستم ، سرش خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

۵- چون اجل ومرگش فرا رسیده بود توانایی ایستادگی در مقابل رستم را نداشت .

۶- صفحه ی ۱۵ : به سهراب گفت ای یل شیر گیر کمند افکن و گرد و شمشیر گیر دگرگونه تر باشد آییـــــن ما جز این باشـــد آرایش دین ما وصفحه ۱۵و۱۶ کسی کاو به کشتی نبـــرد آورد سر مهتــــــری  زیر گرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین نبرد سرش گرچه باشد به کین

صفحه ۱۷ : کنون گرتو درآب ماهی شوی         وگرچون شب اندر سیاهی شوی

وگرچون ستاره شوی بر سپهر                      ببری ز روی زمین پاک مهــــــر

بخواهد هم از توپدر کین من                       چو بیند که خاک است بالیــن من

وصفحه ی ۱۷: از این نامداران گردن کشــــــــان           کسی هم بــرد سوی رستم نشان

که سهراب کشته است و افکنده خوار                        تورا خواست کردن همی خواستار

ودو بیت پایانی همین صفحه (صفحه ۱۷) نیز موقوف المعانی اند.

۷- در مثنوی هر بیت قافیه ای مستقل دارد و برای سرودن مطالب طولانی و داستان مناسب است در حالی که قافیه درغزل در پایان مصراع اول و مصراع های زوج می آید و معمولاً ابیات غزل بین ((۵ تا۱۵)) است و محتوایی عاطفی دارد.

درس چهارم میر علم دار صفحه ۳۳

۱- ابیات زیر نارسایی قافیه دارد: صفحه ۲۶ بیت یازده چه تقصیر دارند طفلان من / که درپای آب روان جان دهند . صفحه ی ۲۷- بیت دو : مگر کنی به جهان بیعت یزید قبول / دهیم آب به طفلان تو دراین میدانو بیت چهار = یارب به برادر به چه سان عرض نمایم گویم چه به آن شاه ؟ بود لال زبانم

صفحه ۲۸ بیت ۱(یک ) = برادر جان ، زجا برخیز وآور ذوالجناح امروز / که از بهر جهاد اهل کین گردم سوار امروز

صفحه ۲۹-بیت ده = خدا ناکرده گرما را ز یک دیگر جدا سازند / نه من روی تو را بینم ، نه تو روی مرا دیگر

صفحه ۳۱ بیت ۷و۸ امیر جهان الحذر ، الحذر / زعباس ، شیر ژیان ، الحذر

برس داد لشکر که از دست رفت / سیه شد جهان ، الحذر ، الحذر و بیت ده : اگر به قطره ی آبی لبش کند سیراب / دگر به جنگ سپه کس نماند از اشرار

۲- صفحه ۳۱ بیت پنج : شمر حضرت عباس و امام حسین (ع) را ((مطلع نورین )) می داند و در همین صفحه عمرسعد در بیت شش ، امام حسین (ع) را ، امام زمان خویش می خواند و دربیت هفت حضرت عباس را شیر ژیان می داند.

۳:

 ۱- تفاوت در معنای لغوی تعزیه و نمایش است : تعزیه یعنی عزا داری و نمایش یعنی نمایش دادن یا نمود یافتن کاری است . تعزیه ، گونه ای از نمایش مذهبی است .به ویژه نمایش وقایع کربلاست .

۲- فرم وشکل تعزیه ، برخلاف نمایش فاقد پیچیدگی است و از ساختی سطحی و تک بعدی برخــــوردار اسـت به گونه ای که اجرای آن را بسیار ساده می سازد و به همین سبب صحنه را به سهولت می توان به وجود آورد یا تغییر داد .

۳- درتعزیه شخصیت نمایشی وجود ندارد، بلکه شخصیت ها کاملاً شناخته شده هستند . لذا گفت و گوی نمایشی در تعزیه وجود ندارد. درواقع نوعی شبیه خوانی و نقالی است و به دلیل شناخته بودن ، تماشاگران با آنان به راحتی ارتباط برقرار می کنند.

۴- درتعزیه گریم یا اصلاً وجود ندارد یا درحدی بسیار ساده مطرح است .

۵- لباس ها در تعزیه معمولاً در دو رنگ قرمز وسبز است درحالی که در نمایش لباس ها بسیار متنوع است .

۶- زبان و بیان در نمایش تابع عوامل متعدد موجود در نمایش است ، درحالی که در تعزیه بیان ، محاوره ای و عامیانه است .

 

۴- تکلیف دانش آموزی

درس پنجم – سمک و قطران

۱- سوگند خوردن به نان و نمک مردان و به صحبت جوان مردان – پای بندی به عهد وپیمان و سوگند

۲- شیر آمدی یا روباه ؟

۳- به عنوان ضمانت و پشتوانه ی عهد و پیمان و سوگند .

۴- آتشک

۵- صفحه ۳۸- بند دوم سطر چهارم : توکیستی و از کجا می آیی و به کجا می روی ؟

و بند پایانی سطر اول : او را دل تنگ دیدم . گفتم : ای پهلوان ، چرا دل تنگی ؟

صفحه ی ۳۹ سطر آخر : هردو باهم عهد کردند .

صفحه ی ۴۰ – بند دوم : قطران گفت : ای آتشک ، شیر آمدی یا روباه ؟ سطر بعد : قطران نگاه کرد و سمک را دید.

بند آخر – سطر اول – هردو برخاستند و به خیمه ی قطران آمدند. قطران را دیدند بی هوش افتاده . سمک گفت : ای آتشک او را چگونه ببریم ؟

صفحه ی ۴۲ سطر اول – گفتند : این شخص دیگر کیست ؟ گفت : او برادر من است .

۶- سیاست بود . سمک و قطران دشمن هم بودند و نقشه کشیدن برضد دشمن سیاست است و سمک هیچگاه به قطران قولی نداده بود که بعد با پیمان شکنی به او خیانت کرده باشد.

۷- آتشک عاشق دلارام است و فردی فرصت طلب است که به محض این که متوجه می شود سمک می تواند او را به محبوبش برساند به راحتی به امیر خود خیانت می کند .

۸- فرو بریم : برپا کنیم . قفا زدن : سیلی زدن ، پس گردنی زدن .

۹- می گویند یک مرغابی در آب تصویر (نور) ستاره می دید ، خیال کرد ماهی است . قصد کرد آن را شکار کند ولی چیزی پیدا نکرد. وقتی چند بار امتحان کرد و نتیجه ای نگرفت ، (آن کار را ) رها کرد . روز دیگر هربار در آب ماهی می دید تصور می کرد همان روشنایی روز قبل است و شکار نمی کرد و نتیجه ی این تجربه آن بود که تمام روز گرسنه ماند.

۱۰- گو

درس ششم داستان خیر و شر صفحه ی ۵۰

۱- خیر .

۲- کشاکش همیشگی نیکی و بدی و حاکمیت خوبی ها و این که سرانجام نیکی رستگاری و عاقبت بدی تباهی و نابودی است .

۳- زیرا شر به سبب بدجنسی تصور می کرد که خیر مروارید خود را بعداً پس می گیرد لذا گفت باید چشم هایت را ببخشی که هرگز نتوانی آن را پس بگیری .

۴- هردو داستان کشاکش نیکی و بدی را نشان می دهد و مثل این داستان ، در آن جا نیز هابیل نماد خوبی و قابیل نماد شر و ستمگری است .

۵- گوهر اول : همان لعل و گوهر است که شر آن را از خیر می دزدد و گوهر دوم استعاره از خیر است .

۶- تکلیف دانش آموزی .

۷- داستان ((مرد ونامرد)) که اصل آن از کتاب هزار ویک شب است و آقای مهدی آذر یزدی آن را بازنویسی کرده است و داستان بینوایان رویارویی ژان والژن و ژاور و داستان هابیل و قابیل .

۸- سعی کن تا می توانی در پی کسب علم و دانش باشی زیرا این گوهر گرانقدر در انتظار تو نمی ماند.

آینه ات را جلا ببخش تا نور حق در آن تجلی کند. (آینه استعاره از دل )

 

درس هفتم طوطی و بقال صفحه ی ۵۴

۱- پیام این دو بیت با پیام درس یکسان است ، هردو به قیاس نابه جا اشاره دارند. مردان حق و انسان های معمولی ظاهری یکسان دارند درحالی که تفاوت آن دو بسیار است . همان طور که تلفظ شیر درنده با شیر خوردنی یکسان است ولی هرکدام ماهیتی جدا دارند.

پس نباید مردان حق رابا سایرین مقایسه کنیم وبامعیارهای خود،آنان رابسنجیم چون در آن صورت به خطا رفته ایم .

۲- دو بیت پایانی در حقیقت نتیجه ی تمثیلی است که مولوی از داستان خود گرفته است : هزاران پدیده ی همانند وجود دارد که تفاوتشان بسیار است ، بسیار آدم های ناپاک و زشت و شیطان صفت وجود دارند که به ظاهر عابد و زاهد جلوه می کنند و مردم فریب ظاهرشان را می خورند پس نباید دیدی سطحی داشت و انسان های وارسته را با آدم های ناپاک قیاس کرد.

۳- زیرا کار طوطی و مرد جولقی هیچ ارتباط و سنخیتی با هم نداشت و قیاسی نابه جا بود.

۴- الف ) قیاس کافران و جادوگران بارگاه فرعون که خود را با حضرت موسی (ع) مقایسه می کردند و می خواستند با او مقابله کنند درحالی که جادوگران با مکر وجادوگری توانستند ریسمان هایی را چون مار به حرکت درآورند ولی عصای موسی با اشاره و قدرت خداوند به اژدهایی تبدیل شد و همه بساط جادوگران را بلعید. گمراهان و غافلان بین معجزه ی پیامبران و سحر ساحران فرقی نمی نهند.

ب) قیاس مسیلمه ی کذاب که خود را با پیامبر برابر دانسته ادعای نبوت کرد درحالی که پیامبر به بالاترین مرحله رسید و در شمار بالاترین انسان ها قرار گرفت و مسیلمه در تاریخ به دلیل کثرت دروغگویی به صفت کذاب شهرت یافت .

 

درس هشتم (( گل هایی که در نسیم آزادی می شکفد )) صفحه ی ۶۴

۱- انقلاب اسلامی ایران و ایثار و از خود گذشتگی مردم در آن دوران .

۲- هردو یک پیام و مفهوم را می رساند. خون و ایمان دریک سو نماینده ی معنویت و تفنگ و شمشیر در سوی دیگر نشان خشونت ، بیانگر این مسئله است که معنویت ، شهادت و ایمان بر خشونت ، ظلم و استبداد و شمشیر پیروز است جمله ی اول مربوط به انقلاب اسلامی و عبارت دوم تصویر قیام عاشورای حسینی است با این که امام حسین (ع) به شهادت رسیدند اما پیروز حقیقی این میدان ایشان بودند .

۳- با فرا رسیدن آزادی ، هنر و ذوق و استعدادهای مردم شکوفا می شود.

۴- هنرمندان خود را با انقلاب مردم که چون قطاری سریع به جلو می رفت همراه و منطبق کردند.

۵- مردم را راهنمای هنرمندان می داند.

 

خودآزمایی درس خط خورشید صفحه ی ۶۷

۱- شب : نماد حکومت ظلم و ستم و استبداد ، آسمان : خوبی ها و پاکی ها ، فصل خزان : دوران ستم ، ستاره و شهاب : مبارزان راه آزادی ، هوای مه آلود: فضای شبهه ناک ستم ، پاک کن : مزدوران حکومت نور: امام خوشید : آزادی

۲- قالب نیمایی یا آزاد

۳- گاهی شهابی مشق های شب آسمان را خط می زد . پاک کن هایی از ابر تیره – خط خورشید را پاک می کرد . خون خورشید آتشی در شفق زد.

( ممکن است تصور شود وقتی شهاب نماد مبارزان است دیگر نمی تواند تشخیص باشد . درحالی که وقتی کلمه ای نماد باشد دامنه ی گسترده ای را دربر می گیرد از جمله معنی واقعی خود عبارت نیز می تواند تعبیر شود و لذا می تواند تشخیص محسوب شود.)

۴- امام خمینی با رهبری مردم و انقلاب اسلامی ، سرنوشت وطن را دگرگون ساخت و مسیر تاریخ این سرزمین را متحول نمود.

۵- درشعر (( آب زنیدراه را )) از مولوی :

باغ سلام می کند، سروقیام می کند / سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد کلمات باغ ، سرو ، سبزه و غنچه مراعات نظیر دارد. و بیت هفت بین کلمات شراب ، خراب و مست و خمار مراعات وجود دارد ودرشعر خط خورشید بین کلمات دفتر ، حرف ، صفحه و در صفحه ی بعد بین مشق شب و خط زدن و پاک کن و بین نور ، خورشید ، آتش ، شفق و شرق مراعات نظیر وجود دارد.

 

درس نهم دریادلان صف شکن صفحه ی ۷۴

۱- ازحاشیه ی اروندرودوبه دست جوانانی که درحاشیه ی اروندرودگرد آمده اند و آماده ی هجوم به دشمن اند.

۲- در جبهه ها همه ی چیزهای معمولی ، حقیقتی دیگر می یابند و اشیا گویی گنجینه هایی از رازهای شگفت خلقت هستند.

۳- تکلیف دانش آموزی .

۴- بعضی ها وضو می گیرند و بعضی دیگر پیشانی بندهایی را که رویشان نوشته اند ((زایران کربلا)) بر پیشانی می بندند . بعضی دیگر از بچه ها گوشه ی خلوتی یافته اند و گذشته خویش را با وسواس یک قاضی می کاوند.

- بچه های مهندسی آخرین کارهای مانده را راست و ریس می کنند و …

- بچه ها همان بچه های صمیمی وبی تکلف ومتواضعی هستندکه همیشه درمسجدونمازجمعه ومحل کارت می بینی.

- آن روستایی جوانی که گندم وبرنج و خربزه می کاشته ، امشب سربازی است درخدمت ولی امر و … .

۵- از کرخه تا راین ، خط آتش ، بوی پیراهن یوسف – برج مینو ، سجاده ی آتش ، سریال(( لیلی با من است)) که به شکل فیلم سینمایی نیز در آمده است.

۶- صفحه ۷۳= در معرکه ی قلوب مجاهدان خدا ، آرامشی که حاصل ایمان است ، حکومت دارد.

و صفحه ی ۷۲- صف طویل رزمندگان تازه نفس – با آرامش و اطمینانی که حاصل ایمان است- وسعت جبهه ی فتح را به سوی فتوحات آینده طی می کنند.

۷- امروزه به معنی پیشوا و جلودار و رهبر سردسته به کار می رود ، در گذشته ۱- در هیئت های مذهبی به کسی که بین نوحه خواندن یا سینه و زنجیر زدن با صدایی بلند یا حسین ، یا شهید و … می گوید. ۲- در فرهنگ معین آمده است:سردم :۱- محل اجتماع درویشان ،خانقاه۲- اتاقی چوبی که دردهه ی عاشورانزدیک مسجد یا تکیه برپا می کردند و آن را با شمایل ائمه و بزرگان و قالیچه ها و لوازم درویشی می آراستند و شب ها از واردین پذیرایی می کردند و … ۳- (زورخانه) محلی سکو مانند که مشرف بر گود است و مرشد بر آن قرار گیرد و همراه ضرب ، ورزش را رهبری کند .

می توان نتیجه گرفت که سردم دار به کسی گفته می شود که خانقاه دار و یا فردی باشد که مسؤول آماده کردن اتاق چوبی نزدیک مسجد یا تکیه باشد و یا کسی که در زورخانه آن محل را برای مرشد برپا می کرده است و با ظرف سردم که ظرفی برنجی بوده است انعام و پاداش مرشد را جمع آوری می کرده است .

خودآزمایی شعر پاسخ صفحه ی ۷۶

۱- این رسم ایرانی که به هنگام سفر مسافر را از زیر آیینه و قرآن عبور می دهند و مقداری آب نیز پشت سر او می ریزند .

۲- نهاد این مصراع ((مادر)) است . منظور این است که مادرم با آوردن قرآن و آیینه و آب صفا و پاکی و روشنایی معرفت و ایمان را در قلب من وارد می کند.

۳- چراغ نماد ایمان ، استقلال ، آزادی ، فرهنگ ، وطن و خلاصه ی همه ی خوبی ها باشد .

۴- با تمام دل خود می گویم .

۵- آماده شدن برای مبارزه با دشمن .

۶- شعر سنتی دارای وزن و قافیه است و طول مصراع ها با هم برابر است ولی در شعر نو ، تنها شاخه ی نیمایی آن وزن دارد (شاخه های دیگر آن مثل شعر سپیدو انواع دیگر آن وزن عروضی ندارد)  قافیه نیز در شعر نو جایگاه مشخصی ندارد و شاعر هرجا ضرورت شعر ایجاب کند از آن استفاده می کند و طول مصراع ها نیز کوتاه و بلند است و از همه مهم تر این که محتوای اشعار نو بسیار گسترده و متنوع است .

 

درس دهم هدیه ی نا تمام خودآزمایی صفحه ی ۸۴

۱- پدر نیک با چاره اندیشی و سخنان به موقع خود رابطه ی عاطفی بین مادر و فرزند را تشدید کرد آن جا که نیک به علت تحقیر شدن هدیه اش گریه می کرد سطل را از دست او گرفته مفید بودن آن را ستود و با تمیز کردن آشپزخانه ارزش استفاده از زمین شوی و سطل را نشان داد و با گفتن این که قسمت دیگر از هدیه ی نیک این است که از این به بعد او کف آشپزخانه را خواهد شست هدیه ی نیک را به هدیه ای واقعی و یک کمک مؤثر به مادر بدل کرد و با این تدابیر مادر را از دریافت هدیه اش خوش حال کرد.

۲- زیرا می دانست هدیه ی جو که شانه ای با نگین های کوچک است قطعاً مورد توجه مادر قرار می گیرد و ارزش هدیه ی اورا دوباره پایین می آورد.

۳- تا ارزش هدیه ی برادرش حفظ شود .

۴- جو (راوی داستان )

۵- تکلیف دانش آموزی .

درس یازدهم مسافر صفحه ی ۹۰

۱- آخر دنیا جایی که مرز آفرینش و دنیای خلقت است .

۲- عقل مصلحت اندیش

۳- تیمور لنگ

۴- مصلحان ، بهشتی و رستگارند و ستمگران ، بدفرجام و دوزخی .

۵- با بیت اول : نیرویی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهایت محبت ، تسلیم خواسته ها ورضای تو کنم .

بیت دوم : قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلق به جنبه های ناچیز روزگار بی نیاز کنم و از هرچه رنگ تعلق پذیرد ، آزادش سازم .

۶- ارزشمندی اشک را می رساند زیرا اشک از دل برخاسته و مظهر احساسات و عواطف پاک انسانی است .

اظهار فروتنی می کند (من چیزی نیستم ) می گوید من ابتدا اشک شوق ، سپس اشک دوستی و اکنون اشک اندوهم چون اظهار فروتنی می کند لذا کمال می یابد.

۷- تکلیف دانش آموزی

۸- درشعر سعدی قطره در مقابل عظمت دریا اظهار فروتنی می کند و همین او را به کمال می رساند (به در تبدیل می شود ) و دراین جا نیز اظهار کوچکی قطره را به کمال می رساند.

در هردو تواضع و فروتنی قطره ها را به کمال می رساند.

۹- تکلیف دانش آموزی

 

خودآزمایی درس دوازدهم از کعبه گشاده گردد این در صفحه ی ۹۶

۱- حتی اگر خود بمیرد محبوبش (عشقش ) پایدار بماند و عاشق تر شود و خداوند از عمر او بکاهد و به عمر لیلی بیفزاید .

۲- بیت ۲۱- از عمر من آن چه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای

و بیت ۱۹ – کــــز عشق به غایتی رسانـــــم کاو ماند اگر چه من نمانــم

۳- زبان نرم و لطیف و بیانگر احساسات و عواطف و آرزوهای انسانی .

۴- چون رایت عشق آن جهانگیر شد چون مه لیلی آسمان گیر

رایت عشق ، مه لیلی وجه : زیبایی

مشبه به مشبه مشبه به مشبه

رایت عشق مثل مه لیلی آسمان گیر شد

مشبه ادات مشبه به وجه شبه

فرزند عزیز را به صد جهد / بنشاند چو ماه در یکی مهد

مشبه ادات مشبه به

خودآزمایی درس سیزدهم در امواج سند صفحه ی ۱۰۲

۱- بیانگر زوال حکومت خوارزمشاهی . ( وقتی شاعر یا نویسنده با بیان کلماتی در آغاز نوشته ی خود فضای کلی آن را مشخص می کند به آن فضا سازی یا براعت استهلال می گویند )

۲- آ