ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ساختار شناسی واژگان - وجه نام گذاری واژه ها در زبان فارسی

-1سیب: به معنای سود و فایده است،زیرا این میوه ی بهشتی بیشترین فواید را در بین میوه ها به خود اختصاص داده و لقب طبیب خانواده گرفته و متضاد آن با پیشوند منفی ساز ( آ ) آسیب، که به معنای زیان است.

-2بیمار: از دو تکواژ بی و مار ساخته شده است که ماربه معنای سلامت و صحت است. چون در قدیم ازآن برای درمان بسیاری از امراض استفاده می کردند و حتی امروزه در آرم وزارت بهداشت شکل یک مار که دور یک ظرف آزمایشگاه حلقه زده دال بر این مدعاست. این کلمه با پیشوند منفی ساز ( بی)به معنای ناخوش و مریض است.

-3شام: معنای درست آن خوردن است که امروزه به عنوان یک وعده ی غذایی در شب به کار می رود و با (آ) منفی ساز به معنای نوشیدن تغییر معنایی می دهد.

-4دختر: مخفف واژه ی دوخت و درز است .در قدیم کار عمده ی دختران دوخت و درز بوده است.

-5پسر: مخفف پوست در. چون پسران وظیفه ی شکار و پوست کندن حیوانات را عهده دار بودند.

-6پاسخ: مخفف پاد سخن، پاد به معنای مقابل و متضاد است. مثل پاد زهر ( ضد زهر)

-7ماس: یعنی متراکم و  بسته .با پیشوند منفی ساز (آ) آماس: متورم

-8کندن: گود کردن و خالی کردن. آکندن: پر کردن

-9سوده: ساییدن و سوهان زدن و آرزدن . آسوده: راحت و آرام

-10خوار: سبک، با پیشوند دش که منفی ساز است واژه ی  دشخوار(دشوار) ساخته می شود به معنای سخت.

-11دشمن: دش به معنای بد، کسی که برایم بد است. دشنام، دژخیم و دشوار

-12خر: به معنای بزرگ،  و درشت. پیشوند کلماتی نظیر: خرمهره، خرخوان، خر پشته

-13خر مگس: مگس بزرگ

-14خربزه: اصل آن خرپوزه است. این میوه شبیه یک پوزه ی بزرگ است.

-15سان: به معنای سخت و آهنی که آسان معنای متضاد آن است.

-16میزبان:  میز به معنای مهمان و بان به معنای مسئول. باغبان، دیده بان و.....

-17کَت: یعنی تخت ،نیمکت تخت کوچک.

-18دوشیزه: دوش و پسوند ایزه ( مسئول دوشیدن)در قدیم کار دختران مجرد دوشیدن شیر گاو و گوسفند بوده است.

-19کوچه: کوی کوچک، محله کوچک، چه پسوند تصغیر

-20دبستان: اصل آن ادبستان است ، محل تحصیل دانش و فرهنگ

-21زمین: زم به معنای سرد و ین پسوند نسبی، در آغاز آفرینش زمین گوی آتشین بوده و پس از میلیون ها سال سرد شده است.

-22زمستان: از دو تکواژ زم به معنی سرد و ستان پسوند زمان

-23تابستان: از تاب یعنی گرم و ستان پسوند زمان

-24بوستان: از بوی و ستان ساخته شده ، مکان خوش بو

-25کلوچه: از کلوا که نوعی شیرینی است و پسوند تصغیر چه ساخته شده

-25پادشاه: شاه به معنای فرمان روای کوچک و در مقابل پادشاه که سیطره اش بزرگتر و بیشتر است.

-26دلیر: دل به معنای جرات و یر پسوند دارندگی است.

-27آسمان: آس به معنای سنگ زیرین آسیاب که هم گرد است و هم می چرخد ، مان پسوند آن

-28کوهان : کوهان شتر شبیه کوه است و ان کوهان پسوند شباهت است

-29هندوانه: دو نظر در خصوص این واژه وجود دارد: اول آن که اصل این میوه از هندوستان است دوم چون هندوستان در گذشته سرزمینی وسیع تر از امروز بوده و این میوه هم بسیار بزرگ است به این نام شهرت یافته.

-30ایران: از نژاد آریا

-31اصفهان: اصل آن اسپاهان به معنی محل استقرار سپاه جنگی که با ورو د زبان عرب این واژه تغییر لفظی پیدا نموده: اسفاهان-  اصفهان

-32جارو: از دو تکواژ جای و روب ساخته شده

-33شلوار: شل یعنی ران و پسوند وار به معنای مانند، لباس شبیه ران

-34چمدان: اصل آن جامه دان، جا لباسی. این واژه وارد زبان روسی شده و با عنوان چمدان مجدد در زبان فارسی رایج شده.

-35جوان: از ریشه ی جن به معنای پر تحرک و پر جنب وجوش

-36کدخدا: کد یعنی خانه و خدا به معنای صاحب

-37کدبانو: بانوی خانه

-38پیژامه: اصل فارسی آن پاجامه ، لباس پوشش پا. این واژه وارد زبان های اوپایی شده و با عنوان پیجامه و پیژامه رایج است.

-39آبشار: شاریعنی ریختن، ریزش آب

-40بیابان: از تکواژ های بی آب بان، بان پسوند مکان، منطقه ی بی آب

-41خراسان: اصل آن خورآسان(خور : خورشید) چون در ایران خراسان قبل از کلیه شهرها خور شید طلوع می کند

-42فرزانه: از ترکیب فره به معنای زیاد و زان از ریشه ی ذانستن یا دانستن، کسی که زیاد می داند

-43نماز: به معنای خم شدن به نشان احترام و تواضع و ایرانیان آن را در مقابل صلاه عربی به کار می برند.

-44روزه: به معنی گرسنگی و معادل صوم عربی

-45خدا: اصل آن خوتای به معنی شاه و صاحب که معادل الله عربی است

-46چای: اصل این گیاه از چین است و به همین نام رایج شده

-47همبرگر: اصل آن از هامبورگ آلمان است و به نام همان شهر رایج شده

-48خرگوش: خر یعنی بزرگ و این حیوان گوش های دراز و بزرگی دارد

-49موش: به معنای زیرک و با هوش که مناسب حال این جونده است

-50فراموش: موش یعنی هوش و فراموش نداشتن هوش و حواس

-51یارانه: معادل سوپسید یعنی کمک و یاری

-52سوگند: نام گیاهی گوگردی که در گذشته های دور در ایران کهن برای اثبات درستی یا نادرستی گواهی و شهادت به شخص گواهی دهنده می دادند ، اگر شخص گواه و شهادتش در مورد موضوع راست بود آن گوگرد بر وی اثر نمی کرد و چنانجه شخص خلاف حقیقت را می گفت از شدت مسمومیت تلف می شد و در اصطلاح به آن وَر سرد (آزمایش سرد) و  اگر این آزمایش با آتش صورت می گرفت ور گرم می گفتند (مثل در آتش افکندن سیاوش) بعدها هرکس می خواست ادعای خود را ثابت کند اصطلاح سوگند می خورم را به کار می برد

 

-53آسمان: از آس به معنی سنگ زیرین آسیاب و مان پسوند شباهت، چون سنگ زیرین آسیاب مدور و حول محور خود می چرخد، آسمان نیز مدور و در حال چرخش  ست.

 

 منبع: وبلاگ ِایستگاه  واژه شناسی

 

[ جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ساختار شناسی واژگان - ریشه ی برخی از واژه ها

 -1 حقه باز: حقه ( جعبه مخصوص نگهداری اشیای قیمتی که سر باز بود) + باز: فرد متخصص در بازی و جابه جایی حقه ها.

 * در قدیم افرادی به عنوان تردستی چند حقه را با رنگ های مختلف، واژگون بر زمین می گذاشتند و مهره ای در زیر یکی از آنها می نهادند سپس با جابه جایی حقه، مهره را ازحقه ای به حقه ی دیگر منتقل می کردند که مایه ی شگفتی تماشاگران می شد. این واژه بعدها بار منفی یافت و امروزه مترادف با واژهای نیرنگ باز و فریبکار می باشد.

-2پاسخ:  پات(ضد- مقابل) + سخون یا سخن  = جواب سخن

 *این واژه بعدها با کاهش واج در دو جز خود به صورت پاسخ درآمد.

 -3 کهربا: کاه+ ربا (بن مضارع ربودن)= رباینده کاه

 *  کهربا در حقیقت نوعی صمغ مترشح از درختان است که اگر به پارچه ابریشمی مالش داده شود خاصیت الکتریسته پیدا می کند و ذرات کاه و خرده های کاغذ را جذب می کند.  بعد ها که ادیسون جریان برق را اختراع کرد این واژه در زبان عربی به الکتریسته اطلاق شد.  جالب این جاست در برابر این کلمه فارسی که در زبان عربی رایج است کلمه عربی(برق) درزبان زبان فارسی به کار می رود.

 -4 زمهریر:  زم ( سرما) +  هریر( موجب )= موجب  و دلیل سرما -بادسرد

 -5 فردوس:از دو جزء ترکیب یافته است: Pairi ) پیرامون ) + ( Daeza) ( معنی انباشتن و دیوارکشیدن )=  درختکاری و گل کاری پیرامون ساختمان

*  اصل این واژه که به صورت پردیس می باشد با معرب شدن به شکل فردوس در آمد و به زبان عربی راه یافت.

 -6 پیژامه: پای + جامه = جامه ی پا

* این واژه از زبان فارسی وارد هندوستان شد و از آنجا به زبان انگلیسی راه یافت سپس با تغییر شکل  به صورت پیژامه به کشور مصدر بازگشت.

 -7 شلوار : شل (ران ) + وار (پسوند شباهت) = جامه ای که شبیه ران است

 -8 آدینه : این واژه در ایران باستان: ati-ayanaka  بوده است که به معنای به سویی رفتن، به سویی حرکت کردن، جمع شدن، اجتماع کردن می باشد.

 

*در عربی هم روز جمعه معنای روز جماعت و روز گردهمایی را می‌دهد.

 -9 آفرین : afri) افسون، دعای خیر) +   vana:( آروز، خواست(

* ریشه لغت آفرین از fri به معنی توجه کردن و خشنود کردن می‌آید. لغت نفرین همان (نه +آفرین) است.

 -10هندوانه: هندوان + ه (نسبت) = میوه ای که از هند می آید.

 -11یخچال: یخ+ چال ( گودال)= گودالی که  در آن یخ نگهداری می شد.

 -12آبشار : آب + شار (بن مضارع شاریدن به معنی ریختن) = ریزش آب

  - 13بوستان = بوی (رایحه) + ستان = جایی که گل های خوشبو بسیار باشد.

 - 14بیابان : بی + آب + ان = مناطقی که بی آبند.

 -15 پاکیزه : پاک + ایزه یا ایچه (پسوند)= پاک

  - 16 پایین : پای+ ین (پسوند نسبت)

 -17 پیغمبر : پیغم(مخفف پیغام) + بر (بن مضارع بردن) = کسی که پیام می برد.

 - 18کنیز: کن( زن) + یز( پسوند صغیر) = زن کوچک

 -19  الکی: الک ابزاری است که از سیمهای باریک بافته می شود، مانند غربال، ولی سوراخهای آن کوچکتر است. به همین جهت بیخته آن بسیار نرم است. سابقاً که الک سیمی معمول نبود و یا در مناطقی که الک سیمی نداشته اند، پارچه های بسیار نازک پنبه ای را مانند الک سیمی به چوب وصل می کردند و آرد و سایر چیزهای نرم را به منظور بیختن از آن عبور می دادند. این نوع الک مانند سیمی آن داری دوام نبوده و پس ازمدتی از بین می رفت. بعدها با توجه به این عدم استحکام آن، نماد سستی و کم دوامی شد و واژه «الکی»شکل کنایه به خود گرفت

 -20گاوبندی: تا چندی پیش که تراکتور و سایر ابزارآلات موتوری وجود نداشت شخم زدن به وسیله گاو صورت می گرفت به مرور زمان واژه « گاوبندی »با امور کشت و زرع ترادف پیدا کرد.

اما معنای مجازی آن که « تبانی »و « شرکت در منافع نامشروع » از آنجا سرچشمه گرفته است که مباشران و متصدیان وصول بهره مالکانه برای آنکه منافع بیشتری نصیبشان گردد با یک یا چند نفر از خوش نشینها در زراعت و گاوبندی شریک می شدند و منافع حاصله را با یکدیگر  تقسیم می کردند.بدین گونه که زمان دریافت بهره مالکانه که برمبنای مساحت اراضی تحت کشت تعیین و از کشاورزان وصول می شد مباشر مساحت زمینهای شراکتی را که با خوش نشینها گاوبندی کرده کمتر از میزان مقرر تقویم می کرد و یا اصولاً به حساب نمی آورد تا زیان و ضرری متوجه او و شریک گاوبندیش نشود . استمرار در این عمل از طرف مباشر و خوش نشین موجب شد که از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تباین و شرکت در منافع نامشروع  استناد و تمثیل کنند

[ جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

نماد شناسی داستان هفت خوان رستم     

بیان پاره ای از نما د های  هفت خوان رستم

در هفت خوان ، رستم برای دست یابی به عزت و کمال ملت ایران  مراحلی را طی می کند .                       

      کاووس که نما د عقل است ، دلباخته ی مازندران و تسلیم نفس  می شود و علی رغم توصیه ی پهلوانان به مازندران می رود . در آنجا گرفتار و نابینا می شود.

    رستم که نماد جان ملی ماست ، باید از هفت خوان بگذرد  تا تهذیب شود و عقل گرفتار تعلقات شده را نجات دهد .

تلاش رستم برای نجات کاووس ، تلاش ناخودآگاه  عقل جمعی ماست برای نجات نفس .

     هفت عدد کمال است چنان که هفت وادی عشق در منطق الطیر عطار دیده می شود . و اینک :

 خوان یکم : جنگ رخش با شیر

    رستم در آغاز سفر خود پس از طی مسافتی طولانی گرسنه و تشنه می شود ، درختی را آتش می زند و گوری را بریان می کند و می خورد .  حال که رستم طبیعت را نابود می کند گرفتار فاجعه می شود .  اولین گام در طریق عرفان ، شفقت با طبیعت است  . رستم به خواب ( خواب غفلت ) می رود ، در این خواب شیر به او حمله می کند ولی چون فر او ( رخش ) بیدار است ، نمی گذارد آسیبی به او برسد .

    در نخستین خوان ، کشنده ی شیر شرزه پهلوان پیلتن نیست ؛ باره ی دلیر و نامدار او ، رخش است که دندان در پشت شیر فرو می برد و دو دست را بر می آورد وبر سر او فرو می کوبد و مغزش را می پریشد و می افشاند .

   شیر نما د دلیری و چیرگی است .

خوان دوم : یافتن رستم چشمه ی آب را

    در خوان دوم ، رستم که از رنج تشنگی به ستوه آمده است وبا زبانی چاک چاک بر خاک تفته فروافتاده است ودر آستانه ی مردن است ، به دیدن غرم ( میش کوهی ) که نوید و نشانی از رستگاری می تواند بود ، شمشیر رادر دست راست می فشاردو نام خدای رابر زبان می راند و از جای بر می خیزد تا سر در پی غرم رهنمای نهد .

    راست در باور شناسی ایرانی ، سوی اهورایی است و هرچه بدان باز می گردد ، فرخنده و نوید بخش و نیکوست و چپ سوی اهریمنی .

    در این خوان ، میش و چشمه سارنشانه های مهر و نواخت یزدانند وبه خواست اوست که درراه رستم پدیدار شده اند تا وی را از مرگی بی چند و چون برهانند .

    رستم برای از بین بردن این غفلت خود رادر چشمه ی معرفت می شوید  . آب در ادبیات ما نماد عشق ، معرفت ، پاکی و صفا ، فرهنگ و حیات است .

خوان سوم : جنگ رستم با اژدها

    از ویژگی های بنیادین اژدها ، یکی ژندگی و درازی بسیار است و دیگری زهر آگینی . اژدهایی نیز که رستم ، به یاری رخش ، اورااز پای در می آورد آن چنان بزرگ است که پیکرش بیابان را فرو می پوشد و آن چنان زهر آگین که زهرش چون رود از برش فرو می ریزد .

   اژدها نمادی است گجسته و زیان بار و اهریمنی که پهلوان بزرگ آیینی می باید آن را از میان بردارد و جهان رااز گزند و آزارش برهاند . در اسطوره های ایرانی ، اژدها و مار نماد اهریمن است .

    در نبرد رستم با اژدها، اژدها از درون تاریکی و شب هنگام سه بار بررستم و رخش حمله می آورد ، در دو بار نخستین ، رستم اژدهارا نمی بیند وبررخش می خروشد که چرا بیهوده اورا از خواب برانگیخته است ؛ تنها در سومین بار است که جهان آفرین چنان می سازد که زمین اژدهاراپنهان نمی کند و پهلوان غران و خشمگین می تواند درآن تیرگی ، اورا ببیند وبا اودر آویزد ؛ این تیرگی ها را که در شملر ترفند ها و شــگردها ی اژدهاســت در پیکــــار ، می توان تیرگی های تن وماده دانست که تنها بر کسانی زدوده می شود که از خیرگی های آز ونیاز و هوا و هوس رسته اند و به روشنی های جان راه برده اند .

     اژدهادراین خوان نماد نفس است وتا از خواب غفلت بیدار نشویم آن را نمی بینیم .

  خوان چهارم : کشتن رستم زن جادورا

    زن جادو که رستم بر او چیره می شود واز پای در می آورد ، نمادی از گیتی است  که جهان رنگ هاست ودر پس هر رنگش ، نیرنگ هاست . ودر دو راهه ی آز ونیاز است . برپهلوان بزرگ آیینی که با برتافتن رنج های گران و آزمون های دشوار ، سر آمدگی وپیراستگی را می جوید واز هفت خوان می گذرد ، بایسته است که بر گیتی چیرگی جوید و این زن جادو را در هم فرو شکند و از فسون وفریب او برکنار ماند .

 خوان پنجم : گرفتار شدن اولاد به دست رستم

    اولاد نام پهلوانی است که رستم اورا در بند می افکند ووی جهان پهلوان بزرگ را به نهان گاه دیو سپید راه می نماید.

    بریدن گوش نشانه ای از چیرگی و زور مندی است ، این رفتار رستم مایه ی زبان زدی در پارسی شده است که هنوز کاربرددارد ؛ آنگاه که می خواهند کسی را از دیگری بیم دهند و بهراسانند ، شوخ و خوش طبع ، اورا گویند که : " فلان گوشت را خواهد برید ودر کف دستت خواهد نهاد . "

    اولاد راهدان و راهنمون رستم است و رستم هرگز بی یاری و راهنمونی اولاد نمی توانست خوان های بعدی را پشت سر نهد ودر فرجام به بزرگ ترین کار پهلوانیش یعنی کشتن دیو سپید ، دست یازد .

    اولاد در اینجا نماد انسان های اصلاح پذیر است .

خوان ششم : جنگ رستم و ارژنگ دیو

   ارژنگ ،نفس رنگارنگ ماست ، همان طور که خدا خودش را به هزارجلوه نمایش می دهد ، نفس نیز چنین است .

ارژنگ سالار دیوان است و دستیار دیو سپید و نزدیک ترین دیو بدو ؛ کشتن دیو ارژنگ زمینه را برای کشتن آن دیوان دیو ( دیو سپید ) فراهم می سازد .

   ارژنگ نما د واپسین تلاش ها و ستیزه ها ی " من " می تواند بود ، برای ماندگاری .

ارژنگ دیو جهان رنگ ها و نقش هاست و تنها کسی می تواند ارژنگ رااز هم فرو درد ودر گوشه ای در افکند که از نیرنگ رنگ رسته باشد .

خوان هفتم : کشتن رستم دیو سپید را

    از ویژ گی های ناساز که دیو رااز مردمان جدا می سازد ، می توان به وارونگی و وارونه کاری دیوان باز گرداند و باز خواند: مردمان سپید روی اند و تیره موی ، اما دیو سپید ، به وارونگی ، تیره روی است و سپید موی .

    دیو سپید ، چونان دیوان دیو ، نمادی از بزرگ ترین بت می تواند بود " بت من  " که شکستنش دشوار ترین کار است .

    پس از کشته شدن ارژنگ دیو که دستیار دیو سپید است ، نوبت به خود او می رسد . با از پای در آمدن دیو سپید و " مرگ من "  دیدگان تیره  ، بینایی می یابند .

 سلوک آیینی رستم مردانه به انجام رسید و فر ، معرفت ، عشق و نفی خود به همراه داشت .

رستم هفت خوان را گذرانده ، یعنی هفت بار " من " را کشته بود و کاووس عقل را بیدار کرده بود .

     در فرجام سخن باید گفت  که در میان پهلوانان بزرگ و نامدار شاهنامه تنها رستم و اسفندیارند که از هفت خوان می گذرند . پهلوانان برجسته و سر آمد که همال و همتایی برای خویش نمی شناسند ، به هفت آزمون دشوار تن در می دهند ؛ تا از آلایش ها برهند ؛ آز ونیاز را فرو نهند وبا رسیدن به پاکی و پیراستگی به پهلوانانی آیینی و آرمانی بدل گردند .

[ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

مناظره اَدبی - سیر تاریخی مناظره در ایران و جهان

 زینب علیزاده

کارشناس ارشد زبان و ادب فارسی

چکیده:

موضوع پژوهش حاضر بررسی سیر تاریخی مناظره در ایران و جهان و معرفی سرامد مناظره سرایان از ابتدای شعر و شاعری تا زمان حال در ایران و ادبیات فارسی است. در این مقاله نشان داده شده که چگونه مناظره که یکی از انواع ادبی است در ادبیات کهن و باستانی رواج داشته و به تدریج رواج آن بیشتر شده و در تاریخ معاصر به اوج رسیده است.

 کلید واژه: سیر، تاریخی، مناظره، ایران، جهان

 سیر تاریخی مناظره (چشم اندازی به جهان و ایران)

هر نظریة جدید در هر زمینه‌ای معمولاً مخالفت طرف‌داران نظریه‌های قبلی را برمی‌انگیزد. این مخالفت‌ها اگر به صورت گفت و گو در مقابل هم و به طور رو در رو انجام شود، حالت مناظره پیدا می‌کند. با این نگاه می‌توان سابقة مناظره را به دورانی برد که انسان توانست شروع به سخن گفتن کند.

 الف) مناظره در تمدن قدیم و بین النهرین

قدیمی‌ترین نشانه‌هایی که از گفت و گوی موجودات مختلف در دست است، مناظراتی است که در ادبیات سه تمدن قدیم بین النهرین - یعنی سومری و اکادی و بابلی- پیدا شده است. تا کنون بخش‌هایی از ده‌ها مناظرة متعلق به این تمدن‌ها که روی کتیبه‌های گلی ثبت گشته، پیدا شده است.

«قدمت مناظره‌های بین‌النهرین به حدود سه هزار سال پیش از میلاد مسیح می‌رسد. مناظره‌های سومری و اکادی از جمله خش، تابستان و زمستان، درخت و نی، غاز و زاغ، میش و گندم، مرغ و ماهی، شبان و کشاورز و مس و نقره».

این مناظره‌ها در واقع اولین مناظره‌های موجود در ادبیات جهان هستند. در متون سریانی، مناظره‌های فراوانی رواج داشته است. قدمی‌ترین مناظره‌ای که در زبان آرامی و سریانی به دست آمده، مناظرة میان درخت انار و بوته خار است که ظاهرا فقط قطعة کوتاهی از آن بر جا مانده است:

بوته خار به درخت انار گفت:

«فایدة خارهای تو برای کسی که به میوة تو دست می‌زند، چیست؟»

درخت انار به بوته خار گفت:

«تو که خودت برای کسی که به تو دست می‌زند چیزی جز یک خار نیستی.»

مناظره‌های آسمان و زمین، گفت و گوی «شیطان و مرگ»، «شیطان و فاحشه»، «کتری چای و دو پسر» و «زر و گندم» از جمله مناظره‌های متون سریانی هستند.

             (همان، 51:1385)

ب) مناظره در ادبیات غرب

سابقه مناظره در ادبیات اروپایی، به یونان باستان بر می‌گردد. مناظره به عنوان یک شگرد ادبی در ادبیات یونانی رواج داشته است.

«در ادبیات غرب قدمت مناظره به دو اثر مشهور اریستو فانس شاعر یونانی (385-450 ق.م)، «غوک‌ها» و «ابرها» می‌رسد که در اولی بین دو تن از تراژدی نویسان معروف به نام اوری‌پید و آشیل موازنه و محاکمه می‌کنند و سرانجام آشیل را ترجیح می‌دهد و در دیگری،‌ دو مفهوم حق و ناحق با هم مناظره می‌کنند و شاعر در آن سقراط را هجو کرده است.»

                                         (انوشه،‌1276:1376)

شیوة سقراط در تعلیم فلسفه مبتنی بر جدال، سؤال و جواب و مناظره بود. تاسیت(وفات-119.م) دیگر کسی است که رساله‌ای به نام «گفت و گو در باب سخنوران» دارد. خانم میرصاقی معتقد است که در ویرژیل مناظره‌های فراوانی یافت می‌شود.»

                                         (میرصادقی، 1373: واژه مناظره)

در قرون بعدی بیشتر آثار نوشته شده در غرب به صورت نمایشنامه و تئاتر و در قالب نثر بود که در نمایشنامه مناظره‌های فراوانی وجود دارد. مناظره در ادبیات غرب دو طرفی است و مباحثه کنندگان یا انسان‌آند یا از زمرة‌ اشیا و جانواران. مفاهیم انتزاعی هم مثل روح و لذت‌اند که در قلب شخصیت‌های انسانی قرار می‌گیرند و گاه هر کدام مظهر عقیده یا طرز فکری می‌شود و هدف شاعر یا نویسنده از مقابله و مباحث دو عنصر مخالف،‌ اثبات نظریة خود است. این نظریه ممکن است فلسفی،‌ اخلاقی، مذهبی، عاشقانه و سیاسی و... باشد. پس با توجه به این خصوصیات به طور کلی مناظره‌های غربی تفاوت چندانی با مناظره‌های ایرانی ندارند و این تفاوت‌ها اغلب در جزئیات است. شباهت آنها نیز بیشتر در طرفین مناظره است که اغلب گیاهان و جانوران و انسان‌ها هستند.

 

پ) مناظره در ادبیات عرب

سابقة مناظره نزد اعراب بیشتر به دورة اسلامی و بعد از آن برمی‌گردد. قرآن کریم به طور مستقیم و غیر مستقیم به این مسئله اشاره کرده است. در یکی از مناظره‌هایی که بین خداوند و انسان در جریان است، خداوند می‌فرماید: «الست بربکم» و پاسخ ذریة بنی‌آدم این است که می‌گوید: «بلی» مناظره‌های فراوانی در قرآن کریم وجود دارد؛ از جمله مناظره‌ی انسان و زمین در روز قیامت. آیة 1تا4 سوره زلزال حکایت از این سخن دارد: «اذا لزلت الارض زلزالها، و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها، یومثذ تحدث اخبارها» در قیامت، زمین سخت به لرزه در خواهد آمد و بارهای سنگین آن بیرون خواهد ریخت. چون انسان بپرسد که چه شده است، زمین از خبرهایی که در سینه دارد با او سخن خواهد گفت».

                                              (آیه‌های 1 تا 4، سورة زلزال)

پس زمین در قیامت سخن خواهد گفت و با انسان به گفت و گو می‌پردازد. از سخن گفتن حق تعالی با موسی(ع) نیز که می‌فرماید «وکلم الله موسی تکلیما». (164،4) می‌توان به گفت و گو و مناظره در قرآن پی برد. مناظرة خورشید و ماه در قرآن کریم که این گفت و گو موضوع یکی از قدیمی‌ترین پیکارهایی که به صورت رساله به نام «تشبیه انشقاق‌ها مع مناظره الشمس و القمر» از نویسندة نامعلوم در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم به وجود آمده است.

                                              (پورجوادی،‌442:1385)

غیر از مباحث کلامی مسلمانان با هم و نیز با معتقدان سایر ادیان، سیاست‌های عرب محض امویان به مفاخره گویی علیه اعراب دامن زده؛ به طوری که وقتی نهضت شعوبیه پا گرفت، نقیضه‌گویی عجم بر عرب و به عکس مضمون بسیار شایعی شد و شاعرانی در این زمینه اشعاری سرودند. اسماعیل ابن یسار نخستین شاعری است که در تفاخر به اجداد ایرانی خود و ترجیح آن‌ها بر عربی سخن گفت و در نهایت جانش را در همین راه از دست داد و او را در آب خفه کردند. بشاربن بردبن پرجوخ تخارستانی بزرگ‌ترین شاعر ایرانی است که در دورة عباسی ظهور کرد. وی اشعار فراوانی به صورت سؤال و جواب و مناظره سروده است.

                                              (صفا، 1372: 179-23)

پس جز مناظره‌های مذهبی و کلامی در ادب عرب مناظره‌هایی هم وجود دارد که نشان می‌دهد این نوع ادب مورد توجه شاعران عرب هم بوده است.

 

مناظره در ادبیات پیش از اسلام

اختلاف زیادی در بارة طبیعت شعری که ایران باستان با آن آشنا بود، وجود دارد. نکتة مهمی که در ابتدا به ذهن ما می‌رسد، این است که ملت ایران در چه زمانی در صحنة تاریخ به وجود آمده است.

ملت ایران در قرن ششم قبل از میلاد در تاریخ پیدا شده و دولت قدرتمند هخامنشیان بر آن حاکم گردیده است. اگر بخواهیم به سراغ مناظره‌های قبل از اسلام برویم، مناظرة درخت آسوریک اولین و تنها‌ترین مناظره‌ای است که قبل از اسلام به دست ما رسیده است. این مناظره گفت وگویی است میان یک بز و درخت خرما که هر کدام خود را سودمند‌تر و مفید‌تر می‌داند و مزایای خود را بر دیگری بر می‌شمرد. بعضی از ادبا طرفین مناظره را نماد زندگی دامداری و کشاورزی می‌دانند. محققان در یافته‌اند که ساختار این مناظره شبیه پیکارهایی است که در ادبیات بین‌النهرین بوده است. این مناظره از یک مقدمه، گفت و گوهای طرفین و سرانجام یک خاتمه تشکیل شده است. در همة فرهنگ‌ها این منظومه را اولین مناظره در تاریخ و ادب‌فارسیبه حساب آورده‌اند.

مناظرة درخت آسوریک:

«درختی رسته است ترا و شتر آسوریک

بنش خشک است سرش هست تر

و رگش نی ماند

برش ماند انگور شیرین بار آورد

مرتومان و ینا آنم درخت بلند

پو خونیرس دمیک درختم نیست هم تن

چی شاه اچ از خورد کذ نوک آورم بار...»

                                                   (بهار، 16:1342)

ترجمه این اشعار:

«درختی روییده است در کشور آسورستان

بن آن خشک و سر آن تر است

برگش به نی ماند

برش به انگور شیرین بار آورد

ای مردم، نگاه کنید، منم آن درخت بلند

هیچ در زمین خنیرس درختی هم تن من نیست

چه پادشاه از من می‌خورد چون تازه آورم بار...»

                                              (همان، 1372 19-18)

 

مناظره در ادبیات بعد از اسلام

در مورد اینکه اولین مناظرة بعد از اسلام از آن کیست، میان محققان اختلاف نظر وجود دارد اما به هر حال نمی‌توان از مناظره زیبای باز و زاغ عنصری، چشم‌پوشی کرد و آن را نادیده گرفت و اسدی طوسی را اولین مناظره سرا به شمار آورد. در هر حال، بعد از عنصری اسدی طوسی شاعری است که با مهارت کامل و استادانه به سرودن مناظره‌های پنج‌گانة خود پرداخته است که عبارت‌اند از: «عرب و عجم»، «آسمان و زمین»، «نیزه و کمان»، «شب و روز»، «مغ و سلیمان». بعد از اسدی طوسی، امیر معزی (وفات 520) شاعری است که در مناظره‌گویی دستی داشته است و در یک مناظره گفت و گویی با عقل دارد که در آخر آن به مدح شرف‌الدین سعدابن علی می‌پردازد:

گفتم به عقل دوش که «یا احسن الصور»       گفتا: «چگونه یافتی از حسن من خبر»

                                         (امیر معزی، 343:1385)

بعد از وی، سنایی مناظره‌های متعددی دارد که برای نمونه، یکی از آن‌ها را که گفت و گوی یک شخص ابله و شتر است، می‌آوریم.

ابلهی دید اشتری به چرا      گفت نقشت همه کژ است چرا

گفت اشتر که اندرین پیکار    عیب نقاش می‌کنی، هشدار

                           (سنایی، 42:1377)

پس از سنایی به ترتیب نظامی، عطار، مولوی، سعدی، حافظ، هلالی جغتایی، وحشی بافقی از شاعران کلاسیک و نیما یوشیج،‌ بهار، اعتصامی، پیشاوری، دهخدا، ادیب المالک فراهانی، لاهوتی، نسیم شمال، رهی معیری، عارف قزوینی، فرخی یزدی، ایرج میرزا، شهریار، مشیری، خانلری، حمیدی شیرازی، ابتهاج، نادرپور، اخوان ثالث و شاملو از شاعران معاصر و مشروطه مناظره سرا بوده‌اند. آوردن شاهد مثال‌هایی از این شاعران باعث طولانی شدن مطلب می‌شود، در این مقاله مقدور نیست.

و اما بدون هیچ تردیدی پروین اعتصامی شاعر نامدار، بزرگ‌ترین مناظره‌گو و سرآمد مناظره سرایان ایران است. در دیوان پروین، از 248 قطعه شعر او 65 قطعه مناظره در قالب‌های قصیده، قطعه، مثنوی و مسمط وجود دارد.

 

منابع

1. قرآن کریم

2. امیر معزی، محمد بن الملک؛ دیوان اشعار، محمدرضا قنبری، چ اول، تهران، زواری، 1385.

3. انوشه، حسن؛ دانشنامة ادب فارسی، جلد دوم، چ اول، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1376.

4. بهار، محمدتقی؛ 1342، سبک شناسی (تاریخ تطور شعر فارسی)، به کوشش علیقلی محمودی بختیاری، چاپ اول، تهران، موسسة مطبوعات علمی، 1342.

5. پور جوادی، نصرالله؛ زبان حال در عرفان و ادبیات پارسی، چاپ اول، تهران، انتشارات هرمس، 1385.

6. سنایی غزنوی، ابو الحمد بن‌ آدم؛ حدیقه الحقیقه، تصحیح محمد روشن، چ اول، تهران، نگاه، 1377.

7. صفا، ذبیح‌الله؛ تاریخ ادبیات در ایران، چاپ سیزدهم، تهران، انتشارات فردوس، 1372.

8. میرصادقی، میمنت؛ واژه‌نامة هنر شاعری، چ سوم، تهران، انتشارات مهناز، 1385.

[ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ضرب المثل چیست؟

پژوهشگر: عشرت معینی کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دبیر دبیرستان فرزانگان منطقه شش آموزش و پرورش تهران فهرست مطالب

 مقدمه...................................................................................................................... اصطلاح.................................................................................................................... تعبیر....................................................................................................................... کنایه.......................................................................................................................                                   ضرب المثل................................................................................................................                             چرا زبان فارسی دارای امثال فراوان است؟...............................................................................                            فایده های امثال...........................................................................................................                               اصطلاح عامیانه............................................................................................................                                تفاوت اصطلاحات عامیانه و امثال........................................................................................                     فهرست منابع..............................................................................................................                          

 مقدمه

 فرهنگ مجموعه ای از عناصر کلامی یک قوم و ملت دریک دوره ی زمانی معین است. عناصری است که از طریق گفتار و نوشتار، میان افراد ارتباط برقرار می کند و انتقال تجربه ها، آرزوها دانش ها و ... را ممکن می سازد. مفاهیم و عناصر انتقال دهنده برای همه ی افراد باید معنی های یکسانی را القا کند. این امر زمانی میسر می شود که اصطلاحات شناسایی و فرق آن ها با یکدیگر مشخص گردد و معلوم شود که کدام اصطلاح عامیانه است و کدام گفتاری. کدام متداول است وکدام منسوخ و قدیمی و.... اما باید توجه داشت که مرزمیان زبان عامیانه و گفتاری و میان زبان گفتاری و زبان معیار را، به طور دقیق، نمی توان مشخص کرد و تعیین مرز آن ها بسیار دشوار و پیوسته، در تغییر و تحول و جا به جایی است. لذا، در این بخش لازم می نماید که تعریف هایی از اصطلاح، تعبیر، اصطلاح عامیانه و ضرب المثل ارائه شود:

• اصطلاح:

ناظم الاطباء گوید : «لغتی است که جمعی برای خود وضع کنند و یا معنایی که برای لفظی وضع کنند، غیر از معنای اصلی و معنای موضوع آن» در فرهنگ سخن نیز، چنین آمده :«از نظر زبان شناسی زنجیره ای از واژه ها است که معنای کل آن را نمی توان از معنای یک یک تک واژه های سازنده اش دریافت، مانند: نخود هر آش بودن».

• تعبیر: تعبیر کردن در فرهنگ دهخدا چنین آمده : «تفسیر کردن سخن را؛ معنی را به گونه ی الفاظ در آوردن با تفسیر، تأویل و بیان و توصیف و گزاره و گزارش.» در فرهنگ سخن این گونه تعریف شده «کلمه یا مجموعه ای از کلمه ها که با آن مفهومی بیان می شود».

• کنایه:

 معادل انگلیسی کنایه و اصطلاح عامیانه به نقل از آقای دکترسیروس شمیسا می باشد. استاد همایی در کتاب فنون بلاغت و صناعات ادبی کنایه را این گونه تعریف کرده : « در اصطلاح، سخنی است که دارای دو معنی قریب و بعید باشد و این دو معنی لازم و ملزوم یک دیگر باشند، پس گوینده آن جمله را چنان ترکیب کند و به کار بَرَد که ذهن شنونده از معنی نزدیک به معنی دور منتقل گردد.» پس می توان گفت که کنایه نوعی اصطلاح و تعبیر است و به صورت «اصطلاح کنایی» یا «تعبیر کنایی» به کار می رود. « یکی از علت های تولد اصطلاح و تعبیر کنایی گسترده کردن دایره ی معنی است. چون تعداد واژگان هر زبانی محدود می باشد، بشر با آفرینش تعبیر ات و اصطلاحات کنایی و هم چنین مجاز و استعاره توانسته است به این محدودیت وسعت بخشد « این گونه عناصر زبانی یک ذخیره ی چند لایه و متنوع و رنگارنگ تشکیل می دهد که در گفتار اهل زبان و در بسیاری از جلوه های ادبی نمودار است» زبان فارسی زبان کنایات است. در بسیاری موارد مجبوریم برای توجیه وتفسیر یک کنایه از کنایات دیگر استفاده کنیم. واژه ممکن است مدتی متداول باشد و سپس از دایره ی تداول خارج گردد ولی معنای آن تغییر نمی کند و با مراجعه به کتاب لغت مناسب می توان معنای آن را پیدا کرد. ولی اصطلاحات و تعبیرات تابع مقصود واضع آن و زمان خود می باشند و می توانند در دوره های مختلف بار معنایی متفاوتی داشته باشند. مثلاً، « سخن تخمی» امروزه به معنای سخن سخت بی محتوا به کار می رود ولی در گذشته ی نه چندان دور، در کتاب شرح زندگانی من به معنای «سخن پر مغز و پر محتوا» استفاده شده است. (3/604) لذا، اصطلاح می تواند بیان کننده ی فرهنگ ، نوع رفتار و گفتار آدمیان عصر خود باشد. کنایه روز به روز در حال افزایش است. به خصوص، در عصر حاضر که علوم و فنون دایم در حال گسترش اند و نیاز به ارائه ی اصطلاحات جدید نیز، روز افزون می شود. یکی از عوامل ایجاد کنایه تغییر در شوْون زندگی است. برای مثال، گوش به راه بودن که امروز کنایه از انتظار است، زمانی امری حقیقی بود. زیرا واقعاً، کسانی بودند که گوش بر راه و بر زمین می گذاشتند و از آمدن سوار ، دیگران را آگاه می کردند و ظاهراً، چشم به راه بودن از گوش به راه بودن و مفهوم انتظار باید ساخته شده باشد.

• ضرب المثل:

ضرب المثل در کتاب مثل های فارسی نوشته ی میرزا صادق صادقی اصفهانی در فصل هشتادم، در علم امثال، این طور تعریف شده است : «و آن عبارت است از معرفت اقوال سایره که نزدیک ظهور حادثه یا جهت تمثیل حالی به حالی، ایقاع کرده باشند؛ یا غرابتی که در او بود. قال الله تعالی « و یضرب الله الا مثال للناس لعلهم یتذکرون: می زند خدای مثل ها برای مردمان شاید که ایشان دریابند که مثل تصویر معانی است در آیینه ی افهام و نزدیک گردانیدن معقول به محسوس.» مثل ها و حکمت ها از زندگی مردم پدید می آید و پیوند آن با عامه ناگسستنی است. این عبارات کوتاه و عامیانه مولود تفکر و اندیشه ی مردم ساده ی، اکثر، روستایی و عشایری است که از دیر زمان سایر و رایج شده و دهان به دهان و سینه به سینه از نسلی به نسل بعدی رسیده و چون در جایی مکتوب نمی شده، این نقل و انتقالات موجب از بین رفتن امثال و حکم شده و داستان به وجود آورنده ی مثل ها را از بین برده و احتمالا، درآن چه باقی مانده تغییر و تحریف ایجاد کرده یا مثل را کوتاه وناقص نموده است. « در این باره «انجوی شیرازی» می گوید : «به یقین می دانم که در برابر یورش آن ضد فرهنگ پر زرق و برق ، فرهنگ مردم نخستین قربانی است» . پس به سبب مکتوب نشدن و یورش فرهنگ غرب، در حفظ و نگهداری امثال و حکم سهل انگاری شده است. زبان شیرین فارسی در نتیجه ی فکر موشکاف و طبع بذله گوی ایرانی از لحاظ امثال وحکم، از غنی ترین زبان های دنیاست و از دیر باز در ادبیات منثور ما رخنه کرده. مرحوم یحیی آرین پور در کتاب « ا ز صبا تا نیما» ضرب المثل را این چنین تعریف کرده :« ضرب المثل در میان مردم و از زندگانی مردم پدید می آید و با مردم پیوند ناگسستنی دارد. این جملات کوتاه و زیبا مولود اندیشه و دانش مردم ساده و میراثی از غنای معنوی نسل های گذشته است که دست به دست و زبان به زبان به آیندگان می رسد و آنان را با آمال و آرزوها، با غم و شادی، با عشق و نفرت، با ایمان وصداقت و یا اوهام و خرافات پدران خود آشنا می کند» . به قول انجوی شیرازی «امثال و حکم یکی از کهن ترین تراوش های ذهن و اندیشه ی روشن هوشمندان گمنام است که از دور دست های تاریخ به یادگار مانده است. به همین سبب مانند کتیبه ها و دست نبشته های باستانی اعتبار و سندیت بی گفتگو و خدشه ناپذیر دارد.» امین خضرایی در مقدمه ی فرهنگ نامه ی امثال و حکم ویژگی های مثل را بر می شمرد و می گوید : « جمع آوری مثل ها آسان است ولی شناخت و درک آن ها نیاز به تعمق و تفکر دارد» و سپس چند ویژگی برای آن بیان می کند که عبارتند از :

 « 1- کوتاهی و کمیت لفظ، 2- روشنی و خوبی تشبیه 3- لطف کنایه و این آخرین پایه ی بلاغت است که بالاتر از آن ممکن ومتصور نیست. سر وانتس شاعر اسپانیایی می گوید: «مثل جمله ی کوتاهی است که از تجربه ی دراز تولد یافته و می یابد. مثل جمله ای است مختصر و مشتمل بر تشبیه یا مضمون حکمیانه که به سبب روانی لفظ و روشنی معنی و لطف ترکیب، شهرت عام یافته و همگان آن را بدون تغییر و یا اندک تغییر در محاوره به کار برند.»

دکتر انوری در مقدمه ی فرهنگ امثال، تمثیل و ضرب المثل را جدا می کند و می نویسد:

« در کنار مثل اغلب ، سخنان حکمت آمیز و شعر مثل گونه و تعبیر، نیز، به کار می رود. ولی باید دانست که آن ها با مثل قرابت و تشابه دارند ولی عین مثل نیستند. سخنان حکمت آمیز، اغلب، گوینده ی مشخص دارد، مثلاً، بسیاری از عبارات سعدی در گلستان از این زمره است کلمات قصار نیز، از این دست هستند اما تعبیراتی که در کتب امثال جایگاه معتنا بهی را اشغال کرده است، اصطلاحاتی است که جنبه ی لغوی دارد و می توان آن ها را به صورت مصدری بیان کرد و در کتاب لغت آورد و ربطی به امثال ندارند. مانند: ما آردمان را بیخته والکمان را آویخته ایم»؛ که می توان آن را به صورت « آرد خود را بیختن و الک خود را آویختن» در آورد و معنی کرد. مثل با تمثیل متفاوت است . تمثیل قصه های کوتاهی است که برای تایید منظور به کار می رود. همه ی قصه های منظوم و منثور فارسی و هم چنین این گونه آثار ادبی زبان های دیگر مثل داستان های لافونتن در زبان فرانسه تمثیل هستند. بعضی از مثل ها هم می توانند نتیجه ی یک تمثیل باشند.»

• چرا زبان فارسی دارای امثال فراوان است؟

 دکتر انوری در این باره می نویسد: « نخست این که زبان فارسی در این دوازده قرن اخیر، تطور کندی داشته است. وبه همین دلیل است فارسی زبانان آثار شاعران و نویسندگان قدیم خود را می فهمند. بر خلاف بعضی زبان ها مثل انگلیسی که آثار صد سال پیش از خود را نمی فهمند. دوم این که ملت ایران ملتی بوده که در طی دوران، روزهای عظمت آمیز و ایام محنت خیز بسیار داشته است و با بسیاری از اقوام، مثل یونانی و ترک و مغول و عرب آمیخته و خود را نباخته است. این ها همه تجربه است وتجربه در کلام بیان می شود و کلام از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و در جمله های کوتاه تبلور می یابد و مثل زاییده می شود. در ضمن بعضی از داستان ها شأن نزول دارند و بدون آن درکشان سخت می شود اما بعضی هم روشن و مفهوم می باشند.»

 • فایده های امثال:

مثل از دیدگاه های مختلف قابل بررسی است. مثلاً از دیدگاه روان شناسی اجتماعی، خلقیات یک ملت را می توان از درون آن ها به دست آورد. از دیدگاه ادبیات تطبیقی می توان مثل های یک ملت را با دیگر ملت ها سنجیده، اخذ و اقتباس آن ها را از یکدیگر و هم چنین، توارد و انطباق آن ها را بررسی کرد. در این وادی است که در می یابیم بعضی حقایق جزو مشترکات بشری است و اختصاص به یک قوم و ملت ندارد. هم چنین است مطالعه ی امثال از دیدگاه فرهنگ نگاری. چه، لغات قدیمی در مثل ها مندرج است و مثل ها شاهد های خوبی برای کتاب لغت به شمار می رود. از دیدگاه علوم اخلاقی اجتماعی چکیده ی افکار قرن های متمادی که از راه تجربه حاصل شده، در مثل نهفته است اما همه ی مثل ها حاوی نکات اخلاقی نیستند و در برخی بد آموزی هایی نیز، وجود دارد. ملتی که در طی دوران تجربه های تلخ و درد آلود داشته باشد، طبعاً، نمی تواند همه ی مثل هایش رو به روشنی و صفای انسانیت باشد. روحیه ی فردگرایی ریا کارانه، اعتقاد به اوهام و جبر عامیانه و بخت و اقبال، سپردن سرنوشت به دست تصادف و بسیاری خصال نامبارک دیگر، متاسفانه، در میان ملت ما هست و در مثل های فارسی انعکاس پیدا کرده است. نتیجه آن که هر امر ناروایی که از سوی حاکمان و یا عامه ی مردم دیده ایم، زبان به اعتراض نگشوده ایم ولاجرم، ملتی چنین ترس خورده و زبون ریایی بارآمده ایم. ملت ما نیاز به یک نهضت و تسلیح اخلاقی دارد و پیداست شرط به وجود آمدن این نهضت نقد خویشتن و اشعار به عیوب خویشتن است. تا درد شناخته و به آن اذعان پیدا نشود، درمان شناخته نمی گردد و یکی از راه های شناخت عیوب توجه به امثال فارسی است.

• اصطلاح عامیانه:

 برای توضیح اصطلاح عامیانه بهتر است زبان معیار را تعریف کنیم. زبان معیار : زبانی است که به صورت رایج ترین وسیله ی ارتباط (تفهیم و تفهم) میان طبقات و قشرهای مختلف جامعه در کشوری معین به کار می رود. زبان متداول در سخنرانی ها، در کلاس های درس، در رسانه ها، در مجامع رسمی، چه به صورت کتبی و چه به صورت شفاهی، معمولاً ، همین زبان معیار است که آن را زبان مشترک نیز می گویند. اما زبان فارسی در مرتبه ی گفتار شیوه های بیانی دیگری هم دارد که آن ها را زبان روزمره و زبان عامیانه نامیده اند. زبان روزمره همان زبان محاوره ی رایج ، زبان مردم فرهیخته یا نیمه فرهیخته و حتی زبان نوشتاری کم و بیش آزادی است که فی المثل، در مکالمات شخصیت های داستان به کار می رود و کاربرد آن دلالت بر روابط دوستانه یا هم پایه میان گوینده و شنونده می کند. زبانی است که افراد خانواده در گفت و گو با یکدیگر به کار می برند و در ارتباط با مردم نا آشنا، معمولاً، از استعمال آن می پرهیزند اما زبان عامیانه نه بر مفهومی اجتماعی – سیاسی، بلکه بر مفهومی اجتماعی – فرهنگی دلالت می کند و آن عبارت است از کلمات و ترکیبات زبان محاوره ی مردم نیمه فرهیخته که بی قید و بند، سخن می گویند و الفاطی بر زبان می آورند که مردم فرهیخته از ادای آن ها، خاصه در محافل رسمی، به شدت، احتراز می کنند.

پس به طور خلاصه بری اصطلاح عامیانه می توان ویژگی های زیر را فهرست کرد‌:

 1- بر مفهوم اجتماعی – فرهنگی دلالت دارد.

 2- در نوشتار و گفتار رسمی استفاده نمی شود.

 

• تفاوت اصطلاحات عامیانه و ضرب المثل

 تفاوت اصطلاح عامیانه و ضرب و المثل را نیز، این گونه می توان برشمرد :

1- اصطلاح عامیانه، شدیداً، در معرض تغییر است در صورتی که ضرب المثل این طور نیست.

2- اصطلاح عامیانه را می توان تاویل به مصدر و آن را صرف کرد. مثل سر آن را خوردم، سر آن را خوردی و ... در حالی که ضرب المثل را به خصوص اگر به شعر باشد، اصلا نمی توان تغییر داد و به صورت عبارت و به نثر هم اگر شود، تغییرات جزئی است.

3- بسیاری از اصطلاحات عامیانه در ترجمه به زبان خارجی به طور لفظ به لفظ بی معنی می شود و یا معنی ای غیر از آن چه می خواهیم در می آید؛ ولی ضرب المثل اگر توجه شود، معنی دار است و یا معادل آن در زبان بیگانه وجود دارد. مثل چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است. معادل فرانسوی آن پوست به تن از پیراهن به آن نزدیک تر است.

4- ضرب المثل چکیده‌ی تجربه یک ملت و برخوردار از فرهنگ است و ایجاز دارد و ابراز آن ارائه ی یک حکم کلی از یک تجربه ی زندگی است. 5- ضرب المثل گوینده ی مشخصی ندارد. یوسف جمشیدی پور در فرهنگ ضرب المثل های شیرین فارسی در این باره می گوید « امثال و حکم ابزار دست آدمیان است و این عبارت که به ظاهر، از چند کلمه تشکیل شده در باطن دنیایی از معنی را در خود نهفته دارد.» با توجه به تعریف ها و بیان تفاوت ها که نقل از فرهنگ های مختلف و اساتید فن بود، می توان نتیجه گرفت که هنوز، تعریف جامع و مانعی برای انتخاب اصطلاح، اصطلاح عامیانه و ضرب المثل در نظر گرفته نشده است و مرز علمی و متقن بین آن ها وجود ندارد. امید است که استادان فن شور و مشورت و انتقال تجربه ها، در آینده، با ارائه ی تعریفی واحد که مورد قبول همگان باشد، جامعه ی ادبیات را از سرگردانی نجات بخشند.

فهرست منابع

 -1 امثال و حکم، علی اکبر دهخدا، تهران، امیرکبیر، 1376 ، چهار جلد.

 -2 ریشه های تاریخی امثال و حکم، مهدی پرتوی آملی، تهران، سنایی، 1353

-3 فرهنگ امثال سخن، حسن انوری، تهران، سخن، 1384 ، دو جلد.

-4 فرهنگ بزرگ سخن، حسن انوری، تهران، سخن، 1381 ، هشت جلد.

-5 فرهنگ جامع ضرب المثل های فارسی، بهمن دهگان، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1383 ، یک جلد.

 -6 فرهنگ ضرب المثل های شیرین فارسی،یوسف جمشیدی پور، تهران، فروغی، 1369

-7 فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات، امیر قلی امینی، اصفهان، ؟

-8 فرهنگ فارسی عامیانه، ابوالحسن نجفی، تهران، نیلوفر، 1337 ، دو جلد.

-9 فرهنگ فارسی، محمد معین، تهران، امیرکبیر، 1371 ، شش جلد.

-10 فرهنگ کنایات سخن، حسن انوری، تهران، سخن، 1383 ، دو جلد. .

-11 فرهنگ لغات عامیانه، سید محمدعلی جمال زاده، به کوشش محمد جعفر محجوب، تهران، ایران زمین، 1341 .

-12 فرهنگ نامه ی امثال و حکم ایرانی، امین خضرایی (واله)، شیراز، نوید، 1382

-13 مثل های فارسی، میرزا صادق، صادقی اصفهانی، تهران، اندیشه ی نیک ش 40 ، ویراسته ی صادق کیا مهر، .1356__

[ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

به دست آور دل بشکسته ای را

هنر این است نه بشکستن دلی را

توانستی به زخمی مرحمی نه

نمکپاشی نشاید عاقلی را

به دست خود تو بذری را بیفشان

نه با پایت لگد کن حاصلی را

زبار حاملان باری توبردار

نه با بارش بیفکن حاملی را

بکوش بهر نجات یک غریقی

نه بربندی به رویش ساحلی را

بساز راه را جدا از چاه ثواب است

نه در چاهی بیفکن غافلی را

اگر دانسته ای داری بیاموز

نه استهزا نمایی جاهلی را

توانی جانب حق را نگه دار

نمیران حق به پا دار باطلی را

همه آفاق بگرد شاید بیابی

تن آزاده فرد کاملی را

کسی که آموخت درس نوعپرستی

بخواند در مکتب عشق فاضلی را

 

ماهین سفیدی

==============================================================

یکی ﻻﻟﻪ ﺳﺮﺍﺯ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩ

ﻧﮕﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ

ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻞ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺷﺖ

ﭼﻮﻣﻦ ﻻﻟﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﺸﮑﻔﺖ

ﭼﻮﺍﻧﺪﮎ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺪ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺖ

ﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺎ ﮐﺒﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﺑﺪﯾﺪ ﻻﻟﻪ ﺑﺴﯽ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮓ ﻭﺯﯾﺒﺎ

ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺭﻗﺼﺎﻥ ﻭﻓﺮﯾﺒﺎ

ﺯﺧﺠﻠﺖ ﺳﺮﺥ ﺭﻭﯼ ﻭ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﻥ ﺷﺪ

ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻻﻟﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪ

 

ماهین سفیدی

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امام رضا - السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع(

بر روی رضـا شمـس امامت صلـوات

بر شافع ما روز قیامـت صـلوات

در شـام ولادتـش که شادنـد همـه

بفرست بر این روح کرامت صلوات صلوات

*******************************************

گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،

از روز الست با رضا گفتم چشم

من آمده ام تا به ولایت برسم،

گفتی انا من شروطها گفتم چشم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زآستان رضا سرخط امان دارم

رخ نیاز بر این پاک آستان دارم

اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل

همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم

ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم

درین چمن به صد امید آشیان دارم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاش من یک بچه آهو می شدم

می دویدم روز و شب در دشتها

توی کوه و دشت و صحرا روز و شب

می دویدم تا که می دیدم تو را

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند

مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو

آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

السلام ای حضرت سلطان عشق

یا علی موسی الرضا ای جان عشق

السلام ای بهر عاشق سرنوشت

السلام ای تربتت باغ بهشت

---

ای پسر فاطمه، نور هدی

سبزترین باغ بهار خدا

با تو دل از غصه رها می شود

پاکتر از آینه ها می شود

ای گل گلزار خدا، یا رضا

آینه ی قبله نما یا رضا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حریمت قبله ی جانم/ بود حب تو ایمانم

تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم

منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو

نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تا به مشهـد پای کوبـان می رویـم

در حرم با چشم گریـان می رویـم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد

خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذیقعده ... که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زآستان رضا سرخط امان دارم

رخ نیاز بر این پاک آستان دارم

اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل

همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم

ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم

 درین چمن به صد امید آشیان دارم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کفترا پر بزنین به دور گنبد طلا

دور گنبد بشینین نیابت از کرب و بلا

پر و بالهاتون رو با هم وا کنید

 دل به هم بدید همه آوا کنید

ذکر یا امام رضا امام رضا

به زبون بگیرید و صفا کنید . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بارگاهی که به شهر قم بپاست

هم برای من مدینه هم کربلاست

خاک پاکش را غرق بوسه می کنم

 چون که جای پای اربابم رضاست . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آقا گداتو پس نزن اونکه فقط می خواد یه چیز

 عمری کبوترت شدم یه بار برام گندم بریز

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رضاجان عمریست که گوشه نشین محبتم

این گوشه را به وسعت دنیا نمیدهم یا امام الرئوف . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

با نام رضا به ســـینه ها گل بزنید

 با اشک به بارگاه او پل بزنید،

فرمود که هر زمان گرفتار شدید

 بردامن ما دست توسل بزنید . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امام رضا - کرامات رضوی


چشمه فیض


 سیل خروشان اندوه، بی امان بر وجودش یورش می آورد و گلویش را می فشارد، چندان که نمی داند از این بند غم چگونه رهایی باید … دلی دارد دردمند و تنی دارد رنجور، مانده است که این حکایت را نزد کدام دوست برد و این شکایت را در کدام منزل بگشاید. ژرفای این رنج را کسی نیست که دریابد و پهنای این اندوه را احدی نیست که حس کند!
آرام و قرار ندارد، وجود توفانی اش را به کوچه های شهر می سپارد و در اندیشه ساحلی که توفان از جانش برگیرد و گرداب وجودش را آرامش دهد، منزل به منزل به پیش می تازد.
این نیاز اوست، نیاز راستین هر انسانی که در اندرون جان خویش غم نهفته دارد و اندوهی فرو خفته. هر که چنین است در ورای این جهان خاکی، کسی را می جوید که سخن و حکایت او را بشنود و نجوای برخاسته از دل غمزده او را مهربانانه در کام خویش ریزد…
آن گاه که چنین کسی را یافت، بند از دل می گشاید و بی هیچ ترتیب و آدابی‌ همه ناگفته های خود را - که از واگویه آن پرهیز داشت - بر زبان می راند، زیرا می داند که این گوش، چونان دیگران نیست که فقط می شوند، بلکه این سخن در برابر فردی گفته می شود که با شنیدن آن، گویی همه رنجها و غمها را در جان خویش می بینند، پس می کوشد تا غبار غم از تن و جان وی بزداید و او را در زلال معرفت خویش جلا بخشد.
این سرچشمه فیض و کرامت و این معدن بخشش و بزرگواری، زمانی برا نسان آشکار می شود و معنی می یابد که این باور را با همه وجود خویش دریابد که او کلید هر قفل ناگشوده است و توان این را دارد که انسان را از گرفتاری در کلاف در هم پیچیده مشکلات رهایی بخشد.
هر گاه انسانی به این باور بنیادین دست یافت و با همه وجود خویش به این سرچشمه عرفان معرفت رسید، می تواند از زلال آن سیراب گردد و خود را در جوار دوستی مهربان ببیند که همه وجودش رامشفقانه وقف او کرده است.
اما رسیدن به این باور چندان سهل نمی نماید… آن غمزده ناآرام و بیقراری که خود را در همه شلوغی شهر، تنها و بی کس می دید و تمامی اسباب و ابزارهای مادی را برای درمان درد خویش ناکار آمد و بی اثر می دانست … اگر رو به این منبع لایزال قدر آورد و آن را توان مطلق، رأفت مطلق، عشق مطلق و درمان مطلق ببیند، آن گاه است که می تواند از همه این صفات مطلب بهره گیرد و آتش اشتیاق خویش را فرو نشاند.
این نیاز آدمی به پناهی ماورایی، از بارزترین نشانه های بندگی و عبودیت انسان در برابر ربوبیت توانمند و فراگیر و داناست و که انسانیت انسان در همین عبودیت، مناجات و دعا آشکار می شود و ارزش وجودی او در همین رویکرد عاشقانه بروز می یابد.
…. و یکی از راههای رسیدن به این مهم، قرار گرفتن در مسیر متعالی اولیای خداست.
این گونه است که من و تو و آن دوست رنجور ما، هر گاه که ابرهای تیره غم بر فرازمان نمایان می شود و زندگی را بر ما سنگین می سازد، از میان همه کسانی که در گرداگرد ما برایمان دل می سوانند، زاویه خلوتی می جوییم تا با "او" زمزمه کنیم. همو که سخن ما را می شنود، درد ما را حس می کند، توان درمان آن را دارد، عاشقانه در علاج درد ما می کوشد و تا ما را از غم اندوه رهایی می بخشد.
من و تو و آن دوست اندوهگینی که نمی دانیم توفان جانمان را چگونه فرونشانیم، چه جایی داریم، جز جوار آن مهربان ولی خدا؟ جایی که فرشتگان درآمد و شدند و درهای رحمت الهی برای بندگانش گشوده؟ جایی که بند از پای ما گسسته و ما رابه سان کبوترانی آزاد در فضای دل رها می سازد؟ رهایی از بند، در پی بندگی مطلق، و آزادی از تعلقات، در پی عبودیت محض!
من و تو چه داریم جز همین سرمایه هنگفتی که همه چیز در برابر آن ناچیز است؟ ما چه داریم جز همین ولی مطلقی که باب گشوده به قدرت مطلق، علم ملق و عشق مطلق است؟ ما کجا را داریم جز همین قطعه ای از بهشت که در کنار ماست؟ ما کجا راداریم جز همین حریم دوست که گاه و بی گاه، عاشقانه به سویش می شتابیم؟ من و تو،
قطره ای هستیم از دریای بیکران ارادتمندان حضرتش.
من و تو ذره ای را می مانیم از یک جهان دوستدار حضرتش. من و تو اندکی از خیل
بی شمار نیازمندان کویش هستیم.
از آن هنگام که تن پاک علی بن موسی الرضا علیه السلام را در مشهد نهادند، همه روزه بر زائران مقدرش افزون شده، و هر کس حاجتی از آن امام رئوف طلب کرده، آن را به درستی ستانده و کرامت امام را به خوبی دیده است. اگر ما به کسانی اشارت داریم که تن ناتوان خویش را شفا خواسته اند و آن را گرفته اند، نه بدین معنی است که تنها همین شفایافتگان از دامن بخشش امام بهره جسته اند بلکه هر لظحه در حرمش حضور یابیم، خیل مشتاقان در حال نجوا با اویند. و هر دم خوان نعمتش بر جمع مشتاقان گسترده است و چه بسیارند آنان که از این سفره کریمانه بهر می ستانند.


با کدامین نگاه

زهرا منصوری از خرم آباد تنکابن
نوع بیماری: فلج تمام بدن
تاریخ شفا 13 مرداد 1366
نه کار یک روز دو روز است، و نه ماه و دو ماه، و نه حتی یکسال و دوسال. صحبت یک عمر است. یعنی می شود انتظار داشت که او، یک عمر، این وضعیت را تحمل کند و دم برنیاورد؟
نه، توقع بزرگی است، من نبایستی چنین انتظاری از او داشته باشم، او هنوز جوان است، و همسری سالم و خوب می خواهد. زنی که وقتی او از کار روزانه اش برمیگردد، تمام اتاقها را تمیز کرده باشد. چای دم کرده و ناهارش آماده باشد و وقتی در زد، به استقبالش برود، و با خوش رویی در به رویش بگشاید. برایش چای بریزد، و تا او چایش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهیا کرده باشد، و هنگامی که شوهر از او می پرسد: ناهار چی داریم؟ زن به رویش لبخند بزند، و بگوید همون غذایی رو که دوس داری، و شوهر هر دودستش رامحکم به هم بکوبد، و با خوشحالی بگوید: آفرین به همسر خوب و باوفایم اما حالا چی؟
با کدام پا، همراش بشوم؟ با کدام دست، همیارش باشم، با کدام کلام، همزبانش گردم، با کدام ….؟!
نه، من نباید از وی متوقف باشم که به پایم بماند تا پیر شود. آخر تاکی تحمل خواهد کرد، یک سال؟ ده سال … بالاخره خسته خواهد شد و من باید قبل از آن تکلیفم را با او روشن کنم، باید حرف دلم را برایش بگویم. او نباید به درد من بسوزد، خرد شود و بمیرد. من نباید انتظار داشته باشم که او یک عمر، تر و خشکم کند، این سو و آن سویم ببرد، زندگی اش را به پایم تباه کند، و من حتی زبان تشکر از او را هم نداشته باشم.
باید از او بخواهم رهایم کند، طلاقم بدهد، و خودش را از زیر بار مسئولیت من خلاص کند.
من به او خواهم گفت همین امروز، وقتی از اداره برگردد، همه حرفهایم را به او خواهد زد. اما با کدام زبان؟ من که تکه گوشتی بیش نیستم، بی هیچ تکان و حرکت، بی هیچ ثمر و اثر. نه حتی دستی که بنویسم. تنها، بار سنگینی هستم که بر دوش او آویزانم و بس، … بیچاره شوهرم.
چرا باید درد لاعلاج مرا تحمل کند؟ چرا باید به پای من بسوزد و ذوب شود؟ آه، چگونه برایش بگویم؟ آه، چگونه سازم که دیگر نمی خواهم باری بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان می داشتم …
همه چیز به یکباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم می کشید، که ناگهان دردی به پهلوی راستم خیزید، تنم به رعشه افتاد و بی اختیار جیغ کشیدم. عباس به سرعت به سویم دوید، و من شنیدم که از زمین بلند کرد، وقتی به هوش آمدم، در بیمارستان بودم. خواستم برخیزم، اما گویی مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چهره نگران و آشفته، جلو دوید و تا مرا بهوش دید، فریاد زد:
خانم پرستار …. خانم پرستار … بهوش امد.
پرستاری به درون آمد، و به دنبال او، پدر و مادر پیرم با چشمانی پر از گریه.
خواستم سلام کنم، ولی زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گریه بود که به کمکم آمد، و اشک مرهم درد و رنجم شد.
گریستم، شوهرم دستان بی رمق و بی حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گریست و بعد گفت:
غصه نخور! خوب می شی و من هم همین تصور را داشتم، هرگز به باور نمی آمد که فلج شده باشم، و دیگر هیچ وقت قادر به حرف زدن و تکان خوردن نباشم.
روزها گذشت و من، نه توان حرکت یافتم و نه قدرت کلام.
از بیمارستان مرخصم کردند، به خانه آمدم بی آنکه تغییری در حالتم حاصل شده باشد همان گونه لس و بی حس و بی زبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها، و همه قوم و خویشها.مادر یکریز می گریست.
چشمه اشکش هنوز خشک نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفای من بود. بیچاره مادر، نمی دانست که دخترش مرده است. مرده ای که فقط نفس مس کشد، ای کاش آن را هم نمی کشید. کم کم دور برم خالی شد. برادرها و خواهرها رفتند. قوم و خویشها طلب شفا کردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود که هنوز بر بالینم می گریست بیچاره مادرم تا کی می توانست تحمل کند؟ تا کی میتوانست بر بالینم بگرید؟ آیا می توانست همه زندگی خودش را رها کند و ب من بپردازد؟ نه، نه او می توانست، و نه من چنین انتظاری از او اشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشکر از و خواهش کرد تنهایمان بگذارد و مادر که می رفت هنوز می گریست.
نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه کرد: معالجت می کنم زهرا، حتی اگه شده همه زندگیمو خرجت می کنم.
با تنها سرمایه ام، با نگاه از او تشکر کردم. و با اشاره عکسی را که در اوایل ازدواجمان در مشهد گرفته بودیم، نشانش دادم. می خواستم به این وسیله به او بفهمانم که مرا به زیارت آقا ببرد تا شفایم را از آن حضرت تمن کنم.
نگاهش را از من به عکس برگرداند، و من بستری اشک را درچشمانش دیدم. باریکه ای از آن، برشیار صورتش راه گرفت و در سیاهی ریش انبوهش گم شد، و من صدایش را شنیدم که از زمزمه به دعا برخاست.
یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا، یا بن رسو ا… یا سیدنا و مولانا،انا توجهنا، وستشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیها عند ا… اشفع لنا عندا…
من نیز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صدای چرخش کلید در قفل، تفکراتم را شکست، در، بر پاشنه چرخید، عباس میان دو لنگه هویدا شد. تبسمی به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازمیم. انشاء ا… که دست خالی بر نمی گردیم.
بعد بلیتی را از جیبش درآورد و جلوی صورتم گرفت و گفت: به هر زحمتی بود بلیت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصی گرفتم، دو روز برای رفت و برگشت، ده روز هم قصد زیارت آقا، خوبه؟ باسر جواب مثبت دادم و با اشک دیده از او تشکر کردم. باران اشک چشمانم را پر کرد، و تصور عباس در امواج نگاهم گم شد، زیرا جز با زبان اشک و نگاه نمی توانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پروا کبوتران حرم است، و بر گوشهایم نجوایی، عاشقانه و دردمند. عباس، دخیلم بسته و خود به حاجتمندی به حرم رفته است. تشنه ام. عطف به جام افتاده و داغ آن بر لبهایم، و من عاجزم از واگویی نیاز، نگاهم را به اطراف می سایم.
آن سوتر، سقاخانه، روبرو با نگاهم، ایستاده است، پایدار و لب تشنگان عطش به آب گوارایش می سپارند و سیرکام دور می شوند.
آه اگر می توانستم و بر پاهایم توانی بود، تا آن سو می دویدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب می کردم، یک نفس سر می کشیدم و عطشم را، به سردی گوارایش می سپردم، بعد ظرفها را یکایک پر از آب می کردم و به هر دخیل بسته عاجزی که یارای حرکتش نبود، آب می دادم اما، افسوس … افسوس که خود نیز حلقه ای از همان سلسله ام.
در کنار سقاخانه، نگاهم به روی آقایی می ایستد که گویی با اشاره با من سخن می گوید. اما چه می گوید؟
نمی دانم، راه دور است و من از اشاره اش چیزی نمی فهمم. نزدیکتر می آید حالا با وضوح او را می بینم. چهره ای متبسم و نورانی است.
شالی سبز بر شانه انداخته و کاسه ای در دست دارد. کاسه ای لبالب آب، آن را به سوی من دراز می کند و لبانش به آرامی تکان می خورد.
آب ….
دستهایم را به سویش دراز می کنم. او فاصله دارد و دست من کوتاه، تبسمی بر لبانش می نشیند، صدایش به گوشم می رسد که می گوید: برخیز! آب را برای تو آورده ام، بگیر.
و من بر می خیزم، به طرفش می روم، روبرویش می ایستم و آب را از دستش گرفته، باعجله و لاجرعه سر می کشم و سیراب می گویم:
… یا امام رضا …
فریاد می کشم و به سوی حرمش می دوم. او را پیدا نمی کنم. بر می گردم. عباس را می بینم که از حرم بیرون آمده و نگران، بجای خالی من در کنار پنجره فولاد خیره مانده است. کبوتران حرم از فراز گنبد امام، بال می گیرند و در آبی بیکران آسمان رها می شوند. من نیز بسان آنها، بال گرفته و پرواز می کنم. سبکبال و رها. نقاره خانه، همنوا با سرور من، به صدا در می آید … و شادی بی پایان مرا به گوش همگان می رساند.

ساحل معرفت

زهره رضائیان
6 ساله - از : بندر امام خمینی
نوع بیماری : سرطان خون ALL
مادر! مشهد کجاس؟
دختر، بر بالای امواج دستها. به پرواز آمده بود، گویی مثل مرغکی بر امواج پرتلاطم دریا. زنان هلهله می کشیدند و مردان با چشمان بارانیشان دختر را در نگاه داشتند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا.
پرنده از بالای سرش گذشت و خود را آرام به دریا زد. خورشید در امواجی دورتر فرو می رفت، و خونش سینه صاف دریا را صاف دریا را سرخ کرده بود. پرنده با ماهی کوچکی به منقار، از موج بالا امد، و در سرخی غروب پرکشید، و دختر نشسته بر ساحل، همه این تصاویر رادید. موجی،تا زانوانش را به آغوش برد، به خود آمد و از جا برخاست.
خورشید در دریا غرق شده بود که او شتابان به سوی منزل دوید.
زن چای را جلوی مرد گذاشت و پرسید:
دکترا چی گفتن؟
مرد نگاه خسته اش را به زن دوخت و گفت:
باید ببریمش آزمایش. زن گوشه های روسری اش را به صورت کشید و گریست: چی به سر دخترم اومده؟
مرد، چای را در نعلبکی ریخت، و در حالی که حبه ای قند به دهان می گذاشت گفت: دل با خدا دار زن.
دختر در چهارچوب در ایستاد و سلام کرد. مرد آخرین جرعه چایش را سرکشید و به صورت دختر خندید: سلام دخترم کجا بودی، تا این موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهای بلندش، همچون خرمنی مواج، بر بازوی پدر ریخت.
رفته بودم ساحل.
پدر موهای دختر را نوازش کرد و بر آن بوسه زد، قطره ای اشک در چشمانش رویید و آرام بر شیب صورتش لغزید، و در دریای مواج موهای دختر، گم شد.
" خیلی دیر شده، دیگه کاریش نمی شده کرد. از ما هم کاری ساخته نیس. دکتر، پس از آن که تمام برگه های معاینه و آزمایش دخترک را بدقت مرور کرد، این را گفتو سرفرو افکند.
مرد نالید، زن هوار زد و گریست. دکتر سعی کرد آرام کند: خدا بزرگه، بی تابی فایده ای ندار. توکلتون به او باشه.
مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت:
اگه ببریمش تهرون، چی؟
دکتر، دستی بر شانه مرد گذاشت و گفت:
بی ثمر نیس. شاید خدا کمکی کنه و اونا بتونن کاری بکنن.
زن بر زمن فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه می زد. مرد، زیر بازوانش را گرفت و او را بلند کرد. صبور باش، زن صبوری کن.
اما خوش هم می دانست که صبوری سخت است. چگونه صبوری تواند به این مصیبت؟ پس باید گریست.
بر نیمکت اتاق انتظار که غنودند، زن سر بر شانه مرد گذاشت و هر دو گریستند، زار زار، بلند بلند دکتر در را بست. زیر پرونده بیمار نوشت ALL قطره ای اشک بر روی پرونده چکید … و در بیرون، آسمان هم گریست.
نسیمی، پرده اتاق را به بازی گرفته بود. پنجره باز بود و بوی نم و باران فضا را آکنده بود. دختر، زرد و لاغر در بستر خوابیده بود.
لبخندی کمرنگ بر لبان خشک و کبودش، نقش داشت. پلکهایش را به آرامی گشود. بعد آرام نیم خیز شد وربر بستر نشست. گویی با نگاهش کسی را دنبال می کرد و لبخند می زد. نسیم، پرده را به کناری زد و اشعه زرین خورشید، از پس ابری سیاه، به صورت زرد دختر، نور پاشید. چشمانش را بست. دستهایش را به آسمان بلند کرد و از ته دل فریاد کشید. مادر سراسیمه به درون آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.
مشهد ـ مادر مشهد کجاس؟
صدای صلوات که در اتوبوس پیچید دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست، نقطه ای را به او نشان داد.
اونجاس دختر، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سینه پدر گذاشت و آرام نالید.
یعنی خوب می شم بابا؟
پدر آهی کشید و زمزمه کرد
انشاءا… ان شاءا… دخترم
مادر، دستهایش را به سینه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زیر لب صدا زد:
یا امام رضا، یا امام رضا ادرکنی.
دختر هیچ وقت این همه جمعیت را در یک جا ندیده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پرهیبت. با وقار، نورانی و روحانی.
مادر طنابی به گردن دختر بست و دیگر سر طناب را به پنجره فولاد، و خود در کنارش نشست به زمزمه و دعا. دختر نگاهش را بر چهره پردرد خیل دخیل بستگان، سایید و اشک امانش نداد.یعنی می شه آقا منو شفا بدن؟ خود آق در خواب از او خواسته بود که بیاید به پابوسی. پس حتما امیدی هست به این دخیل بند.ی
دختر گریست تا خوابش برد. مادر، سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از میان پنجره فولاد به ضریح دوخت، و در دل توسل به او جست.
یا اباالحسن، یا علی ابن موسی،ایها الرضا، یا ابن الرسول ا… یا حجه ا… علی خلقه، یا سیدنا و مولینا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عندا… اشفع لنا عندا…
اشفع لنا عندا…
دختر که چشم از خواب گشود ، مادر به خواب رفته بود .پدر آن سوتر زیارتنامه می خواند .دختر طنابش را به آرامی به دست گرفت وکشید . طناب بر شبکه ضریح لغزید و فرو افتاد . دختر حیرت زده ، به طناب خیره شد. چه می دید ؟ گره طناب ، باز شده بود. آیا حاجت گرفته بود؟ بی اختیار فریاد زد. مادر ، از خواب پرید. پدر سر از زیارتنامه برداشت. زنان هلهله کشیدند. رهگذران گام از راه گرفتند. سیلی از جمعیت دور دختر را گرفت. دختر بر دستها بالا رفت، اشکها از دیده ها بارید. پدر سراسیمه به جمعیت زد. مادر در کنار، دیوار. از حال رفت. پدر، دختر را از فراز دستها گرفت و به آغوش انداخت . بی اختیار دوید، به حرم رفت، و روبرو با حضرت نشست. دختر را بر زمین نهاد، سر به سجده شکر بر مهر گذاشت. آوایی روحانی فضا را انباشته بود.
الهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی عبدک و ولی دینک القائم بعدلک و الداعی الی دینک ودین ابائه الصادقین. صلواه لایقوی علی اخصائها غیرک.
مادر که دیده گشود، دختر روبرو با نگاهش می خندید. کبوتران بر آسمان حرم به پرواز درآمده بودند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا، آبی آبی.

عطر افشانی ملائک


شفا یافته : ماه شیرین ـ اهل پاکستان
عارضه: ضربه مغزی
شب پرده سیاه خود را روی تاقدیس روز کشیده، غبارش را همه جا پاشیده بود. اتوبوس، جاده آسفالت را می شکافت و نور چراغهایش مثل خنجری در دل شب فرو
می رفت، در آن دور دستها چراغهای شهر سوسو میزد.
مسافران، به شوق زیارت دوست، پای در راه نهاده بودند، یکی دعا می خواند و دیگری ذکر می گفت. دختر جوان به صندلی تکیه داده و نگاهش را به دور دستها سپرده بود. گر چه بیش از شانزده بهار از عمرش نمی گذشت، ولی از نشاط و شور و حال جوانی کمتر اثری در او دیده می شد. چند سال بود که تحرک و شادابی برای او معنای خودش را از دست داده و بیماری مثل خوره به جانش افتاده بودو نیروی جوانی اش را به تحلیل می برد. پدر و مادر، که سالها چون شمع در غم فرزند دلبندشان میسوختند، حالا خسته از آن همه طبابتهای بی نتیجه، بار سفر بسته و می آمدند تا خاضعانه در خانه بزرگواری را بکوبند که دست رد به سینه کسی نمی زند. فاطمه نگاهی به ماه شیرین کرد و گفت: دخترم گرمته؟ پاسخ مادر، سکوت بود. سکوتی که پنج سال، آتش به جان او زده بود. مادر پنجره را باز کرد، نسیم، صورت دختر را نوازش می داد.
حرم را، هاله ای از معنویت فرا گرفته بود و دلباختگان جذب آن گشته و عاشقانه گردش جمع شده بودند تا امامشان را زیارت کنند. وقتی که غلام محمد و خانواده اش وارد حرم شدند. شوق زیارت بیش از پیش در دلشان ریشه دواند. حس کردند این زیارت با زیارتهای چند روز گذشته فرق می کند. اما ترس از این که فکرشان در قالب یک رؤیا باقی بماند، لحظه ای آرامشان نی گذاشت. مرد، صندلی چرخدار رابه جلو
می راند. بر روی آن جسم معلول ماه شیرین قرار داشت: هر کس او را می دید، تأثر و تألم در چهره اش موج می زد. زن با بغض و اضطراب گفت: می گم اگه آقا جواب رد بهمون بده کجا بریم؟ مرد آهی کشید و گفت توکل به خدا کن زن، امیدوار باش، آستان قدس از طرف امام ما رو دعوت کرده و حتما آقا می خوان مرادمون رو بدن.
قلب مرد به شدت می تپید و رنگ به چهره نداشت.گر چه این کلامها را برای آرامش و امیدواری همسرش می گفت، ولی در دلش غوغایی بود، او محکم دسته های صندلی چرخ دار را در دست فشرد، با این عمل سعی داشت به اضطرابی که از لرزش دستانش مشهود بود غلبه کند و آن را به اختیار خود درآورد. داخل صحن مملو از زواری بود که وجود سراسر از عشقشان تشنه زیارت بود. فاطمه به سوی پنجره فولاد رفت و انگشتانش را به مشبکهای عشق سپرد، گره نیاز را لمس کرد و غرق در اشک، خالصانه زمزمه کرد: آقا، یه ماه دل از وطن بریدیم و بهت پناه آوردیم، خواهش می کنم بچمونو شفا بده، خواهش می کنم… ناله او در میان همهمه سایر زوار گم شد، همه دستی سبز یافته بودند که قادر بود گره از دشتوارترین کارها بگشاید.
مرد، نگاه زلالش را از میان پلکهای مرطوبش، به گنبد طلا دوخت گنبد، دردل سیاه شب، درخشش خیره کننده ای داشت. او متوسل به هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت شد و با دلی شکسته به درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود. به طرف فرزندش که پشت پنجره فولاد به خواب رفته بود راهی شد و کنار او چمباتمه زد. همسر محمد برای زیارت به داخل حرم رفته بود. مرد، سراش را بر روی دستانش گذارده و به گذشته ای نه چندان دور اندیشید: درست پنج سال قبل بود که ماه شیرین همراه با سایر بچه ها به مدرسه می رفت. در راه همچون بچه آهویی تیزپا می دوید و مسیر خانه به مدرسه و بالعکس را می پیمود. هنگامی که از مدرسه باز می گشت با سخنان شیرین کودکانه خود به تن خسته از تلاش روزانه والدینش، جانی دوباره می بخشید. آنها زندگی خوب وسعادتمندی داشتند و به رغم بی بضاعتیشان از مستمندان دستگیری و دلجویی می کردند. وقتی آنها قسمتی از اندک البسه و غذایی که داشتند را می بخشیدندو خود در مضیفه به سر می بردند غلام محمد می گفت: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
روزها از پی هم می گذشت و می رفت که غنچه زندگی محمد و فاطمه، تبدیل به گل زیبایی شود تا فضای خانه را معطر به حضور خود کند، که ناگهان بر اثر حادثه ای که در راه مدرسه برای دختر پیش آمد، باعث ضربه مغزی و در نتیجه بر هم خوردن تعادل فکری و از بین رفتن قدرت تکلم ماه شیرین شد.
از آن روز، دیگر شادی و خنده برای خانواده غلام محمد معنا نداشت و رنج بیماری ماه شیرین را از یک سو و ضعف مالی آنان از سوی دیگر، اعضای خانواده را رنج می داد تا این که پس از ناامید شدن از درمان، با ارسال درخواستی نیازشان را به سوی آستان نور و امید مرقد مطهر حضرت رضا (ع) آوردند و پس از دریافت دعوتنامه و با هزینه امام رضا (ع) راهی شدند. در ایران، آستان مقدس امام رضا (ع) برای آنها مسکن و سایر نیازها را تأمین کرد. و پس از گذشت یک ماه که متوسل به امام هشتم شده اند. تا به حال نتیجه نگرفته و قرار است فردا رهسپار وطن خود شوند. اما اگر دست خالی برگردند در پاسخ انتظارات دوست و آشنا چه بگویند؟ دکترهای ایران نظر اطبای پاکستان را تأیید کردند و همه رأی به صعب العلاج بودن بیماری ماه شیرین دادند. فقط می توانست معجزه ای او رانجات دهد تا دوباره با پرتو افشانی اش محفل خانواده را روشند کند و شادی را به آنها بازگرداند. پدر با سینه ای پر در، قلبی شکسته و دلی گرفته، در خلوت خود، اشک می ریخت و از آقا یاری می جست.
مادر که تازه از زیارت بازگشته بود، بر زمین نشست، آرام سر دختر را بر زانو نهاد و باگوشه شال سرش، عرق را از روی گونه های دختر زدود و عاجزانه از امام خواست تا سلامتی را به فرزندش باز گرداند. کمی آنسوتر تعدادی از زائران، دعای توسل می خواندند، فاطمه از صمیم قلب با آنان همراهی می کرد. اشک می ریخت و با مولا راز دل می گفت: کشتی شکسته، فاطمه، غرق در دریای بیکران معشوق بود.
ماه شیرین، از خواب بیدار شد، چشم گشود. برق شادی در نگاهش می درخشید خواست حرفی بزند اما زبانش او را یاری نمی کرد. با تلاش زیاد،‌ توانست فریادهای پیاپی رضاجان سر دهد. شاخه امید، به یکباره به شکوفه نشست. فریادهایشان سرشار از شادی شد. نگاهها متوجه او گشت، مادر از هوش رفت و پدر از شادمانی در پوست خود نمی گنجید. اشک به صورتها دوید. فضا آکنده از عطر ملائک شد.
گویی در تمام صحن و سرا، سجاده های عبودیت گسترده شد و نسترنها در قیام خودبر مشبکهای پنجره فولاد پیچیدند و سر به آسمان عشق ساییدند. جمعیت گرد آنان حلقه زد، ماه شیرین و والدینش جبهه بر آستان رضوی ساییدند و سر به سجده شکر نهادند.
گویی اعجاز عشق شکل گرفت. آسمان آبی به رنگ عشق شد و کبوتران جشن آب و آینه و عشق پر و بال زنان در پهنه آسمان رها گشتند. خانواده غلام محمد که راضی نشده بودند امید نیازمندی که در خانه شان را می کوبد، نا امید بکنند و سعی بر آن داشتند به سنت اهل بیت علیهم السلام که همانا دست گیری از مستمندان است، عمل کرده و با انجام این کار موجب ترویج فرهنگ احسان شوند، وقتی که دست نیاز آنها در خانه امام را کوبیدند، پاداش نیکوکاریشان را گرفتند.
و بدینسازن، ثمره آن همه خیرخواهی انسان دوستی و محبت غلام محمد و فاطمه در شفا یافتن فرزندشان متجلی شد.


رسول تند خلقی


گفته بودم که من آن معبر رهائی و سرسلسه تمامی گره های دخیل بستگان و دخیل شدگان را یافته ام و گفته بودم که آن را در رحمت خدای سبحان و در دستهای رسول او و ائمه هدایش یافته ام و نیز گفته بودم که من شاهد کرامت بوده ام و هنوز درانتظار کرامت بسر می برم…
دفعه سومی بود که از میدان شهدا در مسیر خیابان عشرت آباد رفتیم به طرف خیابان خواجه ربیع تا اون شفا یافته رو ببینیم. میدان شهدا و خیابانهای خواجه ربیع رو قدیمی ها با یه عالمه خاطره نیگاه می کنن. و هنوز بساط میوه ای ها و مردم در حال خرید و دستهای پرکارگرا که به طرف خونه یا محل کار می رن، معنای جنب و جوش و زندگی رو تو عمق وجود آدم می ریزه خلاصه از میون سر و صدای فروشندگان وخریداران و از میون ترافیک پرحجم خیابانهایی که مثل لباس بچگی های آدم تنگ و کوچک شده رفتیم و از بغل خواجه ربیع تو خیابونای جدید الاحداث سمت خونه رسول تندخلقی - شنیده بودم که افلیج بوده از کمر و پا و حدود 5 سال، بیشتر تو بستر بوده و یا با چرخ مخصوص و عصا حرکت می کرده و تو تنش هم پر ترکش و آثار جراحت بوده اما تو حرم پهلوی آقا امام هشتم شفا گرفته حیرت و کنجکاوی و اشک با هم تو گلوم زیر چشام ذق ذق می کرد رسیدیم تو یه کوچه پهن دم خونه باز بود و چند مرد مشغول جابجایی اثاث از ماشین که پیاده شدیم اومدن جلو و صمیمانه و با احترام احوالپرسی کردن و من هنوز تو این آدمای پر جنب و جوش و رشید رسول تندخلقی رو نشناختم هر چند اونجا خونه اش بود اما چون در حال جابه جایی بودن ما را بردن حیاط روبروئی که دست در دست اطاق دیگه ای تمام اون خونه رو تشکیل می دادن نشستیم اطاق مهربونی که همون پرده گل دوزی شده تزئین به یک شعر را روی جالباسی داشت و دو سه تا بالش نرم بجای پشتی آدمو به فراغت می خواند همچی که نشستیم چائی و میوه و سه چهار تا بچه کوچک سطح اطاق رو گرفت و بالاخره فضولی اجازه نداد و من گفتم آقای تندخلقی که دیدم مرد جوان و گرم چهره ای که با حجب و حیاء به آدم نیگاه می کرد منم ـ و ما خواهش کردیم خودش بگه، و او گفت:
6 تا بچه دارم پشت سر هم، متولد سال 1343 هستم اهل ابرده علیا شغلم جوشکاری، جنگ، که شروع شد داوطلب رفتم جبهه بردنمون بوکان مجروح شدم از ناحیه سر و اومدم مشهد.
خوب که شدم باز رفتم، تو فتح بستان مجروح شدم از ناحیه سر - کتف و کمر بیهوش بودم چه مدت نمی دونم تهران بهوش آمدم تازه مدتی رو که در اهواز و جنوب تو بیمارستان بودم چند هفته شد یادم نیست دو ماه تهران بیمارستان فیروزگر بودم دکتر پسیان یه روزی بهم گفت که فایده نداره متأسفانه خوب نمیشی فرستادنم مشهد با یه عالمه درد و جراحت، تو شونه ام یک ترکش بود که خیلی عذابم می داد کمرم که باندازه یک مشتر سوراخ بود و توش از پشت لوله پلاستیکی گذاشته بودن - دکتر معالج تو مشهد تو بیمارستان قائم آقای دکتر بیرجندی همون حرفای دکتر پسیان و زدن - خلاصه 5 سال و سه ماه افتاده بود. با این بچه ها و این همه مشکلات چی بگم . دیگه از خودم بیزار شده بودم آقا رسول به اینجاها که رسید پکی به سیگارش زد و صحبتشو ادامه داد من برای یه لحظه حس کردم که آقا رسول در این 5 سال چقدر تنها بوده بگذریم آقا رسول داشت می گفت پسر باجناقم حسین قربان پاسدار کمیته بود شهید شده بود تو صحن امام برایش مجلس گرفتن و مجلس هم مصادف شده بود با شهادت جوادالائمه و شب جمعه قبلش نمی دونم پدرم یا عمومو خواب دیدم، فردا تمیز باشی - صبح دیگه تو فکر نبودم - خونه بودم داماد باجناقم اومد گفت فلانی بلند شو بریم حمام امروز بعدازظهر مجلس تو حرمه. خلاصه رفتم حمام. بعدازظهر تو دارالزهد مجلس بود و تولیت محترم آستان قدس رضوی صحبت می کردن - صحبت ها و مجلس و حرف شهید منو گرفت همینطور بی اختیار اشک از چشام سرازیر شده بود آخر بنا بود برج 8 که گذشت منو ببرن خارج پای چپم قطع بشه وسط صحبت انگاری حرفهای آقا و یک نیروی غیبی به من گفت برو پشت ضریح گفتم، منو ببرین داخل رفتیم پشت پنجره نقره که همراهیم تو شلوغی در یه لحظه گم شد. و ایستادم به گریه اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم خوردم زمین و تو عالم خواب و بیداری چشام افتاد به یه آقائی تو چشمام نور شدیدی افتاده بود صورتشونو نمیدیدم اومدن جلو دست زدن به پشتم و کمرم 4 مرتبه گفتن بلند شو و بخوردم که اومدم دیدم دارم راه میرم تو رواقها می دویدم و اشک می ریختم بعد 5 سال و سه ماه بعد اون همه عمل و جراحت بعد ناامیدی یا امام رضا عظمتتو شکر، خدایا شکر من خوب شدم آی بچه های کوچکم - همسرم - پدر، من خوب شدم و الان هیچ آثاری تو بدنم نیست هیچ ترکشی و هیچ جراحتی دکترم منو که دید گریه افتاد و ما همه گریه می کردیم و دیگه حرفهای آقای رسولو نمی شنیدیم - شفای آقا رسول نه آخرین کرامت امام هست و نه اولین بوده آقا رسول نمونه ای از ایمان این مردمی است که شفای خود را زندگی خود را و عشق خود را، از آقا امام هشتم خواستن و با دهان دل فریاد کرده اند و با دهان دل فریاد کرده اند و خواسته اند - یا امام رضا ما محتاجان، ما داغدیدگان و غمداران با دل هزار توی بیمارمان و با سری پرشور دست به دامان تو زده ایم.


رؤیای صادقانه


نام بیمار: سمیه نوابی 13 ساله
تاریخ شفا: سوم بهمن ماه 1372
همه اش تقصیر خودم بود، بی احتیاطی کردم و بدون توجه به تردد سریع اتومبیل ها به وسط خیابان دویدم. صدای بوق ممتد و ترمز شدید اتومبیل در گوشهایم پیچید و تا به خود آمدم، ضربه شدید به پا و کمرم خورد و نقش بر زمین شدم، دیگر هیچ چیز نفهمیدم…
از خواب که بیدار شدم، رؤیایم را برای پدر و مادر تعریف کردم، اما هر چه کوشیدم دنباله آن را به خاطر نیاوردم. پدر با محبت دستی بر سرم کشید و گفت:
ان شاءا… خیر است، فقط صدقه یادت نره . اسکناسی کف دستم گذاشت تا در راه مدرسه آن را در صندوق صدقات بیاندازم، اما من آنقدر درگیر به یادآوری نیمه دوم رؤیایم بودم که از صدقه فراموش کردم. ظهر وقتی از مدرسه برمی گشم، همین که دست در جیب مانتویم کردم، اسکناس را یافتم و تصمیم گرفتم آن را در اولین صندوق صندقاتی که جلوی راهم بود بیندازم.
همینطور که اسکناس را میان مشتم می فشردم و نگاهم در پی یافتن صندوقی به اطراف می چرخید چشمم به گدایی افتاد که سفره ای پیش روی خود گسترانده و کودک خواب آلوده اش را کنار آن نشانده بود. خواستم پول را به او بدهم، اما از قیافه کثیف و ظاهر خمارآلوده اش خوشم نیامد.
به سرعت از کنارش گذشتم، در آن سوی خیابان چشم به صندوقی افتاد و بی اختیار به سمت آن روان شدم، هنوز از نیمه خیابان نگذشته بودم که صدای ممتد بوق با صدای گوشخراش ترمز شدید اتومبیلی در هم آمیخت و من بی آنکه بتوانم عکس العملی از خود نشان بدهم، در پی ضربه شدیدی که به کمر و پایم اصابت کرد به گوشه ای پرتاب و نقش بر زمین شدم. همه شبیه به خوابی بود که دیشب دیده بودم.
وقتی به هوش آمدم خودم را در بیمارستان یافتم. پدر و مادرم با چشمانی بارانی و پف کرده بالای سرم ایستاده بودند و محزون نگاهم می کردند. مادر همچنان اشک می ریخت و پدر همین که دید به هوش آمده ام با خوشحالی بیرون دوید و با فریاد دکتر را صدا زد. لبخند کمرنگی بر چهره خیس مادر نشست، اشکهایش را پاک کرد. خم شد و پیشانی ام را بوسید.
شنیدم که دکتر خطاب به پدرم گفت. باید از کمر و پایش عکسبرداری کنیم.
و شنیدم که پدرنالید، هر کاری می دونید لازمه انجام بدید.
یک هفته بود که در بیمارستان بستری بودم و هنوز قادر نبودم پایم را روی زمین بگذارم. مرا بر برانکاردی نشاندند و به اتاقی دیگر بردند و از پا و کمرم چندین عکس گرفتند.
دکتر عکسها را که دید گفت که استخوان پایم سیاه شده است. پدر ناامیدانه التماس می کرد:
آقای دکتر دستم به دامن تان یه کاری بکنید، شما را به خدا دخترم را نجات بدید.
دکتر اظهار امیدواری کرد که شاید بتواند جلوی پیشرفت سیاهی استخوان پایم را بگیرد ولی من احساس می کردم که درد روز به روز در وجودم بیشتر ریشه می دواند. دیگر ناامید شده بودم، ادامه زندگانی برایم ناممکن شده بود، دلم می خواست بمیرم و از این همه غصه و درد راحت شوم. اما مادر، امیدواری ام می داد و برایم دعا می کرد.
هر روز تعدادی از بچه های همکلاسی به عیادتم می آمدند و وقتی مرا در آن حال و وضعیت می دیدند، به زحمت اشکهایشان را از من پنهان می کردند.سعی می کردند لبخند بزنند، اما من می دانستم که در پس آن لبخند مصنوعی دنیایی از دلسوزی و غم نهفته است.
دکترها از هیچ تلاشی دریغ نکردند و با استفاده از همه تخصص و امکاناتشان توانستند از پیشرفت سیاهی استخوان پایم جلوگیری نمایند. اما من بعد از مرخص شدن از بیمارستان هنوز هم نمی توانستم پایم را روی زمین بگذارم. با کمک عصا قدم بر میداشتم و پای راستم را روی زمین می کشیدم، ب زحمت می توانستم چند قدم راه بروم. پدر امیدوار بود که به تدریج بهبود یابم و بتوانم به طور طبیعی راه بروم، اما این امید در دل من شکوفه یأس زده بود. پس از گذشت چند ماه هیچ تغییری در نحوه راه رفتن من به وجود نیامده بود و معاینه هر ماهه دکترها نیز این ناامیدی را بیشتر می کرد. می دانستم که کار از کار گذشته است و دیگر هیچ امیدی به بهبودی نیست و من باید تا آخر عمر افلیج و از کار افتاده بمانم. در آخرین مراجعه به دکتر، همانگونه که حس درونی ام، به من ندا می داد از زبان دکتر شنیدم که خطاب به پدرم گفت:
متأسفانه امیدی نیست. یعنی از دست ما کاری ساخته نیست، پای دخترتان قدرتشو از دست داده و به طور کلی سیاه و خشک شده است.
پدرم را دیدم که شکست ، خمم خورد و به پای دکتر افتاد: چاره چیه آقای دکتر؟ یک راهی نشون بدین.
دکتر کنار پدر نشست و با یأس گفت: متأسفانه هیچ … هیچ راهی وجود ندارد.
بغض پدرم ترکید. دکتر او را به آغوش گرفت ودلداری اش داد: به خدا توکل کن پدر، به خدا.
پدر حال دیگری پیدا کرده بود، آن روز پس از آنکه از مطب دکتر بیرون آمدیم، حتی یک کلام حرف هم نزد، تا خانه ساکت بود اشک می ریخت. من حالش را خوب می فهمیدم، می دانستم که به عاقبت زندگی دختری می اندیشید که یک عمر وبال گردنش خواهد بود. به خانه که رسیدیم، قرآنی برداشت و روبروی تختم نشست، چشمانش را برای لحظه ای روی هم گذاشت و زیر لب دعائی زمزمه کرد. بعد صفحه از قرآن را گشود و آیه ای را با صدای بلند تلاوت کرد. دانستم که استخاره برای چیست؟ چیزی نپرسیدم. به صورتش خیره شدم که با تلاوت قرآن هر لحظه گشاده تر و بشاش تر می شد. قرآن را بست، نگاه خندانش را به روی من دوخت و گفت: فردا حرکت می کنیم خودتو آماده کن.
خیلی محکم گفت، پیش طبیب واقعی میریم تا شفایت را بگیریم.
قرآن را دوباره گشود و ادامه داد: ببین، استخاره کردم، این آیه آمد و شروع به تلاوت کرد:
"افمن زین له سوء عمله فراه حسنا فان الله یضل ن یشاء و یهدی من یشاء فلا تذهب نفسک علیهم حسرات ان الله علیم بما یصنعون" (سوره فاطر آیه 7)
گفتم : من که نمی فهمم، شما راجع به چی حرف می زنین؟
خندید، خم شد، پیشانی ام را بوسید و گفت می برمت مشهد، اونجا که رسیدیم همه چیز را خواهی فهمید.
تا آن موقع مشهد را ندیده بودم، اما همین که وارد حرم شدم و نگاهم بر گنبد و بارگاه امام علیه السلام افتاد بی اختیار گریه ام گرفت، آن حریم برایم آشنا می آمد، گویی، قبلا این مکان مقدس را دیده و زیارت کرده بودم.
اما کی؟ به یاد نمی آوردم، از کنار کبوتران حرم که می گذشتیم. بیاد آوردم روزی که برای کبوتران دانه ریخته بودم، اما کدام روز؟ نمی دانستم. پاک گیچ شده بودم،
بی آنکه به مشهد آمده باشم، تمامی حرم و صحن ها را می شناختم، وقتی پدر مرا در کنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخیل بست، احساس کردم تصویر زنده ای را دوباره به تماشا نشسته ام. خدای من چه اتفاقی افتاده بود؟
چشمانم را روی هم گذاشتم و سعی کردم تا به یادآورم، چیزی به خاطرم نمی آمد، همانطور که در اندیشه دست یافتن به جواب این معما غرق بودم، یکباره نوری را دیدم که در برابر نگاهم ظهور پیدا کرد، بعد کتابی سبز و خطوطی سفید و نورانی، صدایی از میان اوراق قرآن شنیده شد که این آیات را تلاوت می کرد: سبح اسم ربک الاعلی. الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی، والذی اخرج المرعی. فجعله غثاء احوی. سنقرئک فلاتنسی. (آیه 1 الی 6 سوره اعلی)
بلافاصله چشمانم را باز کردم، پدرم در کنارم نبود، طناب پایم را که از شبکه پنجره فولاد باز شده بود، دوباره به ضریح گریه زدم، تکیه به دیوار دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم، دوباره همان کتاب برابربا نگاه بسته ام ورق خورد، نور سبز در نگاهم تابید و من تصویر مردی نورانی را دیدم که لابلای صفحات کتاب به رویم لبخند می زد. سلام کردم، مهربانانه جوابم داد و پرسید: چرا طنابی را که گشوده بودیم بستی؟
بی آنکه سؤالش را پاسخ داده باشم، دست نورانی اش را پیش آورد و طناب را از پایم گشود. سراسیمه چشمم را باز کردم و به طنابی که از پایم باز شده بود خیره شدم، انبوه جمعیتی گرد مرا گرفته و همه با چشمانی شگفت زده به من خیره شده بودند. صدای صلوات جمعیت در فضا پیچید، نگاهم را بر روی چهره ها ساییدم، همه آشنا بودند، گویی آنها را درجایی دیده بودم، به یاد آوردم، تصاویر شبیه به خوابی بود که آن شب، قبل از وقوع آن حادثه دیده بودم، آن نیمه خوابی که فراموش کرده بودم، حالا همه خوابم تعبیر شده بود.
ساعت حرم چهار بار نواخت و من بر دستان مردمی که دورم را گرفته بودند به آسمان رفتم. آخرین ستاره شب در نگاهم چشمک می زد و نقاره خانه در شادی من نواختن آغاز کرده بود.


حضور در وادی نور

شفا یافته: رضا نریمانی
فرزند: علی متولد 1345
تاریخ شفا : شب عید قربان سال 1372
نوع بیماری: شکستگی ساعد و قطع عصب و سیاه شدن استخوان
علت: ضربه ناگهانی
رضا، زحمتکش است که همه روزه به جهت امرار معاش از خانه روانه کار می شود. او متأهل است و دارای چند فرزند، و در منزل پدری اش زندگی می کند.
شغل او جوشکاری درب و پنجره است. چند روزی بود که به جهت کمک به یکی از بستگان نزدیکش با وانت او کار می کرد. در عصر یکی از همین روزها که از کار روزانه به منزل باز می گردد، در نزدیکی محل زندگی اش، از پشت سر مورد ضرب و شتم قرار می گیرد و بی حال بر زمین می افتد، که بلافاصله اهالی محل او را به بیمارستان عیسی بن مریم اصفهان می برند و عمل سطحی توسط دکتر گرجیان و دکتر جاویدان انجام می شود.
پس از بررسی وضعیت حادثه، مشخص می شود که ضارب، به دلیل خصومتی که با یکی از همسایگان محل داشته‌، رضا را با فرد مورد نظر اشتباه گرفته است. مدتها می گذرد، مجددا درد و عارضه شدید می شود و به حدی که رضا را بی تاب می کند و او مجبور می شود نزد دکتر ایران نژاد پزشک بیمارستان جرجانی برود و از ناحیه ساعد دست چپ مورد عمل جراحی قرار گیرد و پلاتین نصب نماید.
متأسفانه پس از گذشت چند ماه از عمل جراحی، انگشتان او حرکت ندارد و فلج می شود. پزشک مربوطه برای او چندین جلسه فیزیوتراپی تجویز می کند که هیچ گونه بهبودی حاصل نمی گردد.
عارضه بیماری و درد ناشی از آن به اندازه ای بود که پای چپ او را تحت الشعاع قرار داده و دست و بازوی عمل دشه اش متورم و سیاه شده بود (خون مردگی ) رضا مجبور شد به تهران، بیمارستان فاطمه زهرا (س) برود. پزشکان مربوطه پس از معاینه و بررسی وضعیت دست رضا، همگی متفق القول شدند که باید دست او از ناحیه بازو قطع شود، زیرا اگر فرصت از دست برود ممکن است به قسمتهای بالاتر سرایت کند و اگر این کار صورت نپذیرد، پس از مدتی سمت چپ بدن فلج می گردد.
رضا با توجه به این که بر اثر این حادثه، کارخود را از دست داده و خانه نشین شده بود، غم سنگینی بر دل داشت. زیرا درد و رنج و مصیبت از دست دادن دست از یک طرف و نگرانی خانواده اش و عدم تأمین مخارج زندگی از سویی دیگر مسائل و مشکلات روحی او را مضاعف مینمود.
دارو و درمان، خرج و مخارج هنگفت عمل و هزینه های جانبی آن و قرض و قروضی که دور و بر او را گرفته بود، از یک سو، جوابهای نا امید کننده دکترها از سوی دیگر، و طعنه و … اطرافیان، همه و همه او را با دنیایی که در آن زندگی می کرد بیگانه کرده بود.
با این دست ناقص و این دل شکسته چه کند، به کجا پناه برد؟ و رضا همچون صاحب اسمش رئوف است، با تحمل همه مشکلات، دلش راضی نمی شود که ضارب در ندامتگاه باشد، لذا از همه چیز می گذرد، برای رضا خدا او را می بخشد و آزادش می کند.
چند شب بعد، در عالم خواب حضرت امام خمینی (ره) را می بیند که به او می گوید: به مشهد برو تا شفایت را از امام رضا بگیرم. و سپس دوبار دیگر این خواب را با همان کیفیت، بدون هیچ کم و کاستی در طی شبهای دیگر می بیند.
او پس از این که مادرش، در تهران جواب و نظریه دکترها را درباره قطع دستش می شنود، به پزشکان می گوید: من یک دکتر دیگر سراغ دارم که سرآمد همه طبیبان است و باید نزد او بروم.
با توجه به خوابی که دیده بود، قصد مشهد می کند و با مادرش به سوی امام بی پناهان حرکت می کند.
سال 1372 بود و یک هفته مانده به عید سعید قربان. او به بارگاه امام راه می یابد و با چشمانی اشکبار با آقا و مولای خویش در خلوت راز و نیاز می کند، به پنجره فولاد نزدیک می شود، خیل درماندگان و بیماران نالان را می بیند، به جمع آنان می پیوندد، در آنها خلاصه می شود، هر لحظه خوابی را که دیده بود جلوی چشمانش مجسم می کند. از تکه چرمی که دست چپش را به گردنش آویزان نموده بود، به عنوان طناب استفاده میکند. یک سر آن را به دست چپ خودش و طرف دیگر آن را به شبکه های پنجره می بندد و با چشمانی گریان و دلی محزون،مدت یک هفته در پشت پنجره مهمان امام رضا (ع) می شود.
یک هفته تمام انتظار
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
آخرین شب هفته است. صحن و سرای حضرت نور باران است، چراغهای رنگارنگ آذین شده، زیبایی فضای دلنشین حرم را بیشتر میکند، آری شب عید است. عید سعید قربان، عید اسلامی مسلمانان، حرم عطرآگین و زائران غرق در دعا و زیارت و نماز و…
کبوتران حرم به جنب و جوش افتاده بودند، در آن دل شب گویی بود عید را استشمام می کردند. صدای بالهایشان در فضای صحن به گوش می رسید و نگاه زائران را که به دنبال پروازشان به اوج می کشاند جلوه خاص و صحنه زیبایی را به وجود آورده بود.
صدای زنگ ساعت، در بارگاه ملکوتی می پیچید، صفحه سفید ساعت و خارهای سیاه آن، عدد 2 را نشان میدهد، چشمان اشکبار رضا را خواب فرا گرفته است، که ناگهان نور شدیدی او را به خود می آورد. نور آنچنان شدید است که شب ظلمانی را در پیش چشمانش همچون روز، روشن می کند.
رضا، به خود می آید و از جا بلند می شود. بند چرمی را رها شده می یابد. متوجه حرکت انگشتان دستش می شود. فریاد یا امام رضا سر می دهد. خیل مشتاقان زائر به طرف او می آیند و به عنوان تبرک و تیمن، لباسهای او را پاره پاره می کنند. و او خود را بر شانه های زائران و بر بلندای صحت و سلامت می بیند.
دیگر از آن همه رنج و ناراحتی خبری نیست، و او عیدی خویش را در آن شب فرخنده از امام می گیرد. آری دست و بازوی ناتوانی که قرار بود قطع شود، با عنایت قبله هشتم، توان گرفت. در مقابل ضریح قرار می گیرد، زانو می زند و با تمام زبانهایی که وجود او را تشکیل می دادند سپاسگزاری می کند… او به موطنش باز می گردد تا مانند گذشته زندگی به رویش لبخند بزند و چه لبخند رضایتمندی، او رفت تا در ره (رضایت رضا) امام رئوف، و در خدمت دوستداران و ارادتمندان حضرتش باشد.
چه شیرین و روح افزاست لحظه های شکوفایی گل توسل و چه جاودانه و به یادماندنی جلوه های نورانی اجابت.

باب الحوائج


شفا یافته : هوشنگ فتحی
(معلول جنگ تحمیلی از شهرستان بروجرد)
سال 1356 همچون دیگر سالهای جنگ تحمیلی سراسر ایثار بود و مقاومت، جانفشانی بود و از خود گذشتگی، تلاش بود و کوشش، امدادهای غیبی بود و توجهات خاص خدای تعالی، آتش بود و خشم، و خلاصه جنگ بودو جنگ بود و جنگ. هوشنگ که همراه با سایر همرزمان به منظور ادای دین به اسلام عزیز و انجام وظیفه الهی، دینی و ملی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شده بود، با ارادتی خاص به مقاومت و نبردی سرنوشت ساز مشغول بود او در جبهه ای خدمت می کرد که دعا و نیایش، توسل تعبد و راز و نیاز رنگ و بویی روحانی و معنوی بر آن بخشیده بود و همه و همه جز برای رضای حق سبحانه و عالی و در جهت دفاع از حریم مرزهای مقدس جمهوری اسلامی ایران و حفاظت از جان و مال و ناموس ملتی شریف، ایثارگر و فداکار نمی جنگیدند.
در یکی از روزهای بهمن ماه هواپیماهای جنگنده دشمن بعثی که مرتبا برای دهم کوبیدن لشگریان اسلام به پرواز در می آمدند، منطقه را مورد بمباران خوشه ای خود قرار دادند.
در این حمله ناجوانمردانه هوشنگ از ناحیه جشم، کتف و پامجروح شد و در بیمارستانهای فارابی و لبافی نژاد تهران بستری گردید. روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هوشنگ همچنان در بیمارستان بسر می برد. بزرگترین ناراحت او دوری از همرزمان و جبهه های پاک و بی آلایش جنگ بود. با خواست خداوند متعال پس از سه بار عمل جراحی از تخلیه چشم نجات یافت و به تدریج حالش رو به بهبودی نهاد. در مدت سه ماه که در بیمارستان بستری و تحت معالجه بود، ناگهان پزشکان در پی ابراز ناراحتی های هوشنگ پی به نارسایی قلبی وی بردندو پس از انجام معاینات و بررسی های مکرر توسط متخصصین، بیماری قلبی تأیید شد. از آن زمان به بعد تحت نظر و مراقبت قرار گرفت و مدت 9 سال تمام داروهای قلبی و عروقی مصرف می کرد.
در هفتمین روز از ماه مبارک رمضان سال 1375 به علت عدم مصرف به موقع داروها ناگهان دچار دگرگونی شدم و حالم به شدت به هم خورد. خانواده که چنین دیدند با عجله و به فوریت مرا به بیمارستان شریفی بروجرد منتقل نمودند. مدت 24 ساعت را در بخش ccu تحت درمان و مراقبتهای خاص سپری کردم و چون حالم بهتر شد به داخل بخش انتقال یافتم. چند روزی از این واقعه نگذشته بود که بنده را برای انجام معاینات به تهران اعزام کردند. در آنجا دستور آزمایشات متعدد از جمله تست های گوناگون داده شد که پس از بررسی های لازم از سوی پزشکان متخصص مشخص گردید 75 درصد عروق قلب مسدود شده و بایستی حتما مورد عمل جراحی قرار گیرم. برای انجام عمل هر کسی دکتری را معرفی و از کارهای او در معالجه بیماران تعریف و تمجید می کرد. روز به روز حالم بدتر و بدتر می شد، به طوری که پزشکان مرا از حرکت منع کردند و معتقد بودند تا زمان عمل باید استراحت کنم.
حال عجیبی داشتم و در پی پزشکی بودم که بتواند مرا قطعا معالجه کند. خیلی به این موضوع فکر کردم و ناگهان دکتری را که می تواند به اذن پروردگار متعال بر تمامی زخمهای کهنه مرهم نهد و هر دردی را به درمان برساند یافتم.
به پسرم گفتم بلیط هواپیما برای مشهد تهیه کن تا به پابوس آقا امام رضا (ع) نایل گردم و اگر خدا بخواهد شفای دردم را از مولا بگیرم. همه با انتقال و حرکت من مخالف بودند، اما من اصرار داشتم که اگر بخواهم بمیرم دوست دارم در این مسیر دار فانی را وداع گویم. بسیار کوشیدم تا بالاخره آنها را متقاعد ساخته و آماده حرکت به مشهد مقدس شدم. مشهد مقدس همچون همیشه مملو از مشتاقان و ارادتمندان هشتمین پیشوای شیعیان جهان حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بود که با وسایل نقلیه متعدد برای زیارت مضجع شریفش به این شهر سفر کرده بودند.
بنده که هدفی جز زیارت آقا و مولایم نداشتم به محض ورود به مشهد مستقیما به جوار بارگاه ملکوتی آن امام همام شتافتم تا هر چه زودتر به آرزوی دیرینه ام که قرب جوار یار بود نایل شوم. زائرین حضرتش که سر از پا نشناخته، همه و همه فقط یک نقطه از این مرکز دایره مورد هدفشان بود، از همه طرف به سوی حرم شریف در حرکت بودند. عده ای در حالیکه اشک شوق درچشمان داشتند از دربهای مختلف خارج می شدند و جایشان را به گروهی دیگر از زنان و مردان با اخلاص و دوستداران خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام می دادند. به نظر می رسید کبوتران حرم آقا هم تاب ماندن در جای مخصوص خود که دانه فراوانی هم در آن جا وجود داشت نداشتند و هر چند گاهی با پرواز بر فراز گنبد و گلدسته های ملجأ و پناه دهنده خود به پرواز در می آمدند، تا از انوار تابناک مولا بهره گیرند و دل، آرام سازند. از صحن گذشته و به روضه منوره وارد شدم. کفشداریها شلوغ بود و خدمتگزاران دربار ملائک پاسبان رضوی با صمیمیت و روی گشاده کفشهای زائرین را تحویل گرفته و پس می دادند. در بدو ورود بوی دل انگیز گل محمدی مشام را نوازش می دهد همه جا صلوات است و دعا و نیایش. هر کس را می بینی در حال و هوای خود غوطه ور است ودردهای ناگفته با هیچکس را، به دردآشنای قدیمی می گوید. با ورود به این مکان قدسی دلم آرام گرفت و همه دردها و رنجها را فراموش کردم. احساس ماهی کوچکی را داشتم که از روی خاک به داخل آب افتاده باشد. جلو رفتم و مهر و مفاتیج و قرآنی برداشتم ودر گوشه ای رو به قبله نشستم. پس از به جای آوردن نماز زیارت انقلاب در درونم به وجود آمد. مفاتیج را گشودم و خواندم "اللهم فاجعل نفسی مطمئنه بقدرک راضیه بقضائک مولعه بذکرک و دعائکه محبه لصفوه اولیائک محبوبه فی ارضک و سمائک صابره علی نزول بلائک شاکره لفواضل نعمائک الداعین الیک صاعده و ابواب الاجابه لهم مفتحه و دعوه من بکی من خوفک مرحومه و …." پس از آن دیگر نفهمیدم چه شد، در حالتی فرو رفتم که ابدا سابقه نداشت، بوی عطر دل انگیزی را استشمام کردم و از خود بی خود گردیدم. نمی دانم چه مدت در این حال به سر بردم. وقتی به خود آمدم وجودم را از بلایی خالی حس کردم. به نزدیک ضریح مطهر رفتم و با زحمت فراوان پنجه در آن افکندم و به شکرانه این لطف و مرحمت زار زار گریستم. نمی دانستم چه شده است، اما قلبم به نوید بهبودی می داد.
پس از بازگشت به تهران نزد پزشکان رفتم و از آنها خواستم معاینات و آزمایشات مجددی نمایند. با انجام اقدامات لازم ناگهان همه متوجه بهبودی من شدند و در حالی که به شدت متعجب بودند از من خواستند که بگویم چه کرده ام. من در حالیکه شرح ماوقع را بازگو می کردم و اشک می ریختم دیدم که همه آرام اشک می ریزند. دکتر معالج پس از شنیدن ماجرا گفت که دیگر لازم نیست هیچگونه دارویی مصرف کنی، چون تو ابدا بیمار نیستی و باب الحوائج با قربی که در نزد خداوند دارد تو را شفا داده است. از آن زمان کاملا خوب و سرحال هستم و حضرت حق را از این بابت شاکرم.

شفا یافتگان حرم دوست


شفا یافته : حمیدرضا ثابتی
بیماری ها : نارسایی کلیه و لکنت زبان
تاریخ شفا : 8/6/1374
اگر تنهاترین تنهاها شوم، باز خدا هست.
او جانشین همه نداشتن هاست، نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه و درد و بلا بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی، ای پناهگاه ! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ما شوی و یار همه مظلومان درد فهمیده دردکشیده درد دیده.
تو می توانی به وفا جانم را بگیری و به وفا عمر دوباره ام دهی. هستی ام از تو است، ای آن که هستی ام دادی و آغازیدن را در آغازی نو، بی هیچ تردیدی در پوست و گوشت و استخوانم به ارمغان گذاشتی که تو مهربانترین مهربانانی، و اکنون در آغاز عمر دوباره ام عزیزی مهربان خود را همچون صاعقه بر جانم زد، و من در برق آن خود را به چشم دیدم ! قلمی به رنگ خورشید به دستم داد و قلمم را که به رنگ سیاه بود از دستم گرفت و من امشب را نشستم و ایمانم را نوشتم و ... همین.
درود بر تو ای وارث آدم برگزیده خدا درود و بر تو ای وارث نوح نبی خدا درود بر تو ای وارث موسی کلیم خدا درود بر تو ای وارث عیسی روح خدا درود بر تو ای ضامن آهو، شمس الشموس، امام رضا (ع) وجودم تنها یک حرف است و زیستم تنها گفتن همین یک حرف.
حرفی شگفت، حرفی بی تاب و طاقت فرسا، همچون زبانه های بی قرار آتش است، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند می کشند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند، کلماتی که شالوده روح و مذهب و اندیشه و ادب و زندگی و سرشت و سرگذشت من و ماست، کلماتی که ساختار یک حرفند، و حرفی که یک داستان است، داستان مستند یک اسیر، اسیری که در ازای عمرش به انتهای جاده خویش رسیده بود.
اسپری که دنیا با همه جذبه اش در قالب گور سردی داستان تکامل خویش را به پایان می رساند، اسیری که تصورش چهره کریه سرطان بود و ارغنونش کوس رحلت.
آری تنها یک حرف، حرفی به بلندای همه تاریخ (اعجاز امام رضا (ع) در این نوشته تمام کوششم این است که اعجاز مولایم علی بن موسی الرضا (ع) را آن گونه که بود و بر من گذشت بازگو نمایم، هر چند واقفم که ادعایی است محال و کوششی است عبث.
آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود. شب چنان بر عالم نشسته بود که گویی هیچگاه برنخواهد خاست، و از ازل در همین جا نشسته بوده است.
هرگز نه دیروزی بوده و نه فردایی خواهد بود و من همچون شبی که در کوهستانهای ساکت، صحراهای به خواب رفته و پروانه های نومید قبرستانهای عزادار و شهرهای آلوده سراسیمه و هراسان همه جا را بی هدف پرسه زند، زندگی می کردم رؤیای گیج و گنگ و خیال آمیزی بود، به روی همه چیز حریری از مرگ کشیده شده بود در حریری سیاه که روزهای شومی بود... آه نمی توانم وصف کنم، همه جا شب بود. نه، همه چیز شب بود. یادم نمی رود آن اولین روزی را که با نام سرطان آشنا شدم، بعد از روزها به این دکتر و آن دکتر مراجعه کردم، آن شب به خصوص پزشک بعد از دیدن آزمایشم در گوش پدرم زمزمه ای کرد که انعکاس نجوایش از زبان ناباورانه با، کلمه سرطان آقای دکتر ... به گوش من رسید و از آن شب، دیگر همه چیز برایم شب شد، و افسانه روز با همه جذبه هایش در من به خاموشی گرایید احساسم را نمی توانم بگویم، چرا که قلم بیجاره من با آن احساس بیگانه است. آه، آن شب آغازی دیگر بود. همه چیز رنگ باخت و دنیا و زیبایهایش ذره گشتند و در ظلمت شبهای من فراموش شدند. آغاز دردهایم بود، شب مرگیهایم جان گرفتند، هر شب گویی همه سردی اش آغوش می گشود و به سراغم می آمد، با نفسهایم می آمیخت، در بسترم بی خیال می نشست و سرود می خواند. گاه گرمم می کرد و گاه آغوش می گرفت و از سردی تنهاشدن کبودم می کرد.
می رفت و می آمد و حضور خویش را در چشمان ملتبهم به ودیعه می گذاشت و من هر لحظه از حضور وحشتناک این سایة موهوم، گرم تر می شدم، داغتر می شدم، شعله می گرفتم و می سوختم، گاه طنین صدایم گریه آلود می شد و می گرفت، و از فشار هیجان و درد استخوان، راه نفس بر من بسته می شد و ناگهان همچون پرنده ای که تیغ بر گلویش می فشردند به شتاب فریادی برمی آورم و معصومانه نقش بر زمین می شدم و لحظه ای از دنیای شب پرست دور می گشتم و هیچ کس و هیچ چیز را نمی دیدم حتی مرگ را.
دقایقی متمادی از شب می گذشت و من پس از گذشت زمانی که نمی فهمیدم چقدر بود " آه چه زمان خوبی" آرام آرام چشم می گشودم چشم به جمع عزیزانم (مادرم، همسرم، پدرم و ...) و آن لحظه در آن چهره های نگران، جز قطره های شفاف اشک و خوناب هیچ نمی دیدم، شنیدن زمزمه های قطره های عرق بر پیشانی ام گواه حضور مرگ بود و قطره های اشک بر سیمای عزیزانم، اندوه عظیمشان بود بر تکرار رسالت شبهای من.
سرطان در همه اندامهایم ریشه دوانده بود، هجوم سلولهای سرطانی به مغز نشانگر دفن آخرین بقایای امید از سرای ماتم زده دل خانواده ام بود درد بیداد می کرد.
شبها بر تن بی رمق من بیشتر سنگینی می کردند، گذشت کند زمان قرابت مرا با مرگ بیشتر می کرد، و هر چه خانواده ام سعی می کردند باور مرا بشکنند، رسالت عمیق شبها نمی گذاشت. دیگر چشم به راه خورشید نبودم، انتظار روز، در درد وحشتناک استخوانهای نحیفم مدفون شده بود و از او جز گوری بی جان نمانده بود گوری که در زیر ضربه های وحشتناک صدها داروی افیونی و به ظاهر ناجی، با زمین یکسان شده بود، و چنان هموار که از زمین قبرستان همه خواستنهای دوران بلوغم وجوانی ام.
نتوان بازش شناخت. درهای وحشت یکی یکی به رویم گشوده می شد. با اولین برق گذاشتن و شیمی درمانی، خیلی زود یافتم که این شبها از جسم آراسته و به ظاهر آدم گونه من دل خوشی ندارند آه، " چه نقمتی" و آن شد که خواستند، دیگر هیبت آدمیزاد هم نداشتم، چیزی بودم مثل پوست کشیده شب، حس می کردم مرگ انتقامجو مرا که به آغوش پر از مهر همسرم و اشکهای بی پناه مادرم و دستهای پرعاطفه پدرم پناه برده بودم می جوید، و من دور از چشم های وحشتناک مرگ، خفته در آغوش پرآرامش یأس، از یقینی سیاه برخوردار بودم، و من که روحم هرگز تاب بی قراری نداشت، دلم طاقت انتظار نداشت، من که چشمان غم زده ام همواره چون دو کودک گم کرده مادر، سراسیمه و پریشان به هر سو می دویدند، نمی توانستم به در خیره بمانم که کسی بیاید.
دلم چنان بر دیواره ناتوان سینه ام به خشم می کوفت که هر لحظه گویی خواهد شکست. همواره بیم آن داشتم که ضربه های خطرناک این جانور خشمگین از درون بر دیواره های لرزان اندامم آنچنان فرود آید که ستونهای نااستوار استخوانهایم را خردکند.
احساس می کردم باید با عجز و بیچاره گی برآستانه وحشت شبهای مقتدر زندگی ام به التماس بیفتم و عاجزانه از او بخواهم رهایم کند.
بخواهم شب برود، اما شب نمی رفت. شب نمی رود، کاش برود. نمی توانم آن شب ها را به یاد آورم و این چنین ساده از کنارشان بگذرم. نمی دانید با جان من چه کردند. آن شبها، جز اندوه ترس، موت و مرگ، خبری نبود یادم می آید کلیه ام را از دست داده بودم. حالا دیگر سرطان تنها حامی شب نبود که مرا به بازی می گرفت، جسدی شده بودم که تنها نفس می کشید.
مرا به آن طرف مرزها بردند، آمریکا، اما آن جا هم همان داستان خیمها بود و شب ها جنس شب از شب بود، و مرگ همان بی عاطفه شب های غربت من.
من تنها اسیر شب بودم، اما بعد از جواب پرابهام و نومید کننده دکترهای آمریکایی، گویی همه عزیزانم چونان من مسافر غم زده کاروان اشباح شب شده اند، و این چیزی نبود که در آن شب های غم زده بتوان تحمل کرد.
کوله بار 3 سال حسرت و غم و رنج و درد، دیگر بر شانه های نحیفم سنگینی می کرد. من از هر چه این کوله بار را به رخم می کشید و سنگینترش می کرد هراسان بودم، و این نومیدی بهترین و صبورترین خداوندان بودنم.
کوله باری را واژگون کرد، آخر راه بود. شب ها دیگر آرام آرام زمزمه لالایی خویش را از پنجره های بازخانه مان تجربه می کردند همه چیز بوی هجرت می داد، همه جا ناقوس مرگ پیچیده بود دیگر مرگ بازی خویش را تمام کرده بود ودست بیعت به سویم می گشود.
باور این حقیقت چهره ای خاص داشت. مادرم با چشمهای باران زده در آغاز شبی به سراغم آمد. در چهره اش آرامشی خاص بود. دیدگانش آتش خورشید فراموش شده را تداعی می کرد و صحبتش بوی سپیده می داد، مرا مهمان کرد ـ مرا به صبح نوید داد.
گفت : به جایی بروم که آن جا شب هایش چون روز روشن است. گفت به جایی بروم که شب ندارد. گفت به جایی بروم که خورشیدی به وسعت همه جهان آن جا می درخشد و ... حرفهایش قشنگ بود. دلم برای خورشید تنگ شده بود. گویی دلکش ترین سرودها را در نمایش روز شنیدم و جاذبه سرودها و جادوی غزلها مرا به سوی حرم می خواند، جایی که مادر از آن می گفت: به نیروی عشقی که در نهان به خدا داشتم و به قدرت پارسایی ها که در خلوت خویش در آن شب های وحشتناک ورزیده بودم و به اعجاز ایمانم، به آن آستان پاک پای نهادم. سی روز مقیم نور شدم. گلدسته ها به رنگ آفتاب بود. کشیده همچون آرزوی نازک همچون خیال. با قامت بلند دعوت به معراج آسمان گنبد هم رنگ خورشید.
کاشی ها لاجوردی ساده و بی ریا به رنگ نیایش به رنگ آسمان در چشمان اشک آلود همسرم، به رنگ مسجد بلال بر روی کوه ابوقبیس ـ ساده لاجوردی متواضع، اما نه از خاک آجر و کاشی، از اخلاص و رنگش به رنگ نخستین طلوع در نخستین روز آفرینش رواقهای بلند و سرستونهای زیبا و کاشی های براق و چلچراغهای گرانبها و زمین های فرش شده تمیز و شسته و نوری که صحن را در پرتو نرم و روحانی خویش جلوه پرصفای سپیده داده است، و در کنار دیوارهای آن " خیال و آرزو و امید، خسته از دویدنهای بسیار با چهره ای روشن از لبخند توفیق و زیارت به خواب رفته اند.
فضایش نزهتی از ارواح هشتی است. نیمه های شب به خواب رفتم، در عالم رویا، صدایی مهربان مرا به خود آورد. صدایی که دلنواز بود، صدا از جنس نور بود: پسرم برخیز و برو تو شفا یافته ای. باورم نمی شد، به خود آمدم، هیچ دردی در خود احساس نمی کردم و بدون اینکه زبانم بگیرد مدام آقایم را صدا می کردم و می گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) !
" زندگی برای ما فقیر بیچاره ها مثل زهره"
نمی دونم چرا خدا... حرفش را قطع می کنی. کفر نگو مرد! اینم مصلحت خداس.
یعقوب به تو می نگرد.
در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس می کنی، لب می گشاید: " راست می گی... اما چیکار کنیم... بگردم خدا رو که همیشه بندها شو امتحان می کنه. راستی مولود ! اونجا رو نیگا ! و تو به صفحه تلویزیون خیره می شوی، در صفحه تلویزیون حرم مطهر امام رضا (ع) را می بینی و موجی از مردم، که به سوی آن منبع نور و رحمت می شتابند.
" هر کس دردی داره ما هم یک درد ! " یعقوب خیره خیره به تلویزیون نگاه می کند. چشمانش پر از اشک شده و با تمنا می گوید " ای کاش پولی دستم می اومد و علی رو می بردم مشهد، شاید امام رضا نظری به ما می کرد و این پسره رو ... باقی حرفش را فرو می خورد اما تو باقی کلامش را می دانی.
حرف تو، حرف یعقوب و حرف یعقوب حرف دل توست. " من که یک زمین زراعی بیشتر ندارم. پولی رو هم که هر سال از فروش محصول به دست می یارم بخور و نمیره" به علی می اندیشی که با چشمانی لبریزاز شادی دستت را در دستش می فشارد و می گوید:
فارغ التحصیل که شدم و رفتم سر یک کار نون و آبدار، هم تو و هم بابا رو از این بلاتکلیفی درمی یارم... لب به اعتراض می گشایی: " ما به همین هم قانعیم... تو به فکر خودت باش. و علی می گوید ای بابا مگه می شه به این زمین و خونه نقلی قانع بود، اگه یک کاره ای شدم می برمتون شهر.
می خواهی بگویی که هم تو و هم یعقوب در آب و هوای روستا زندگی کرده اید با شیر تازه دوشیده شده و نان تازه از تنور درآمد... اما نگاه پرغرور علی مانع از آن می شود که کاخ آرزوهایش را با یک ضربه نابه هنگام ویران کنی جوان است و پر از آرزو لذا فقط با یک لبخند بی رنگ زمزمه می کنی. ان شاالله و علی شادمان بوسه ای بر دستت می زند.
یعقوب به آرامی نم چشمش را می ز اید یا علی می گوید و از جایش بر می خیزد. نگاهش به آن سوی اتاق، جایی که علی نیمه جان به زمین چنگ زده است، کشیده می شود سری تکان می دهد و به سوی او می رود و پتو را با احتیاط کنار می زند. "علی جان" از علی صدایی بلند نمی شود فقط حرکتی به خود می دهد در حالی که مهر سکوت بر لب دارد، صورتت پر از اشک شده، تو به یعقوب نگاه می کنی،یعبوب به علی، و علی.....حسرت نگاه آرام و مغرور علی، حرفهایش و لمس با لبانش بر روی دستان آماس زده ات در دلت جوانه می زند. با بغض به یعقوب می نگرد ماتش برده و به علی زل زده است. لحظه ای نمی گذرد که از اتاق خارج می شود، و تو می مانی و علی و تلویزیونی که دیگر بارگه امام رضا (ع) را در پهنة سینه اش ندارد مبهوت از جایت بلند می شوی.
پاهایت سخت حرکت می کنند شاید اگر میتوانستی به شانة علی تکیه کنی این چنین نبود، یاد او در ذهنت جاری می شود: "باید برات یک صندلی چرخدار بخرم. نه ....اصلاً چرا صندلی چرخدار....خودم برات عصا می شم، هر جا که بخوای می برمت، هر جا.....
تو به علی نگاه می کنی، و علی به تو. شاید در تو آینده را می بیند شاید هم تو برایش مدینه فاضله ای! نه مادر، اول خودت سروسامان بگیر بعد به فکر من باش."نه مادر، اول تو!" تبسمی بر لبان رنگ پریده ات جوانه می زند: "این حرف حالا نه پس فردا که چشمت افتاد به دختر مورد علاقه ات این حرفها یادت می ره، می ری پشت اونو می گیری، علی دلخور می شود، غم عجیبی بر چهره اش سایه می افکند. می گوید:"این چه حرفیه که می زنی مگه می شه فراموش کنم. محبت به مادر جای خودش، عشق به زن جای خودش" و بعد لبخندی لبانش را از هم می گشاید.
خوشحال می شوی نگاهش به تو آرامش می دهد و حرفهایش برایت بوی صداقت دارد."هر دو تاتونو به آسمونها می برم...... تو می خندی و علی بر پیشانی ات بوسه می زند و می گوید فقط برام دعا کن، فقط دعا چشمانش لبریز از اشک می شود، به سرعت از کنارت بلند می شود و از اتاق خارج می گردد و تو را با دلی مملو از سئوال و یک دنیا اضطراب . تنها می گذارد.
یعقوب را در تاریکی حیاط، تنها می یابی، سکوت کرده، گویی حضور تو را حس نمی کند. شاید او هم مثل تو به علی می اندیشد. به سکوت بیان کلامهای محبت آمیزش، گرمای دستانش و نگاه.....جلوتر که می روی یعقوب لب می گشاید: باورت می شه مولود.....علیمون..... علی ما که اون قدر سالم بود، یک دفعه این طوری از پا افتاد. با گریه می گویی: "نه معلومه که نه
" یعقوب ادامه می دهد من هم نه، کی فکرش رو می کرد. هیچ کس "علی که نباشه من هیچم " و یعقوب می گوید: نمی دونم بدون او چطوری زندگیم رو سر کنم. علی جگر گوشه هر دو مونه! او صورتش را با دستان خود می پوشاند.
اشک صورتت را پوشانده و یاس قلبت را آتش می زند، یاد آن روز در ذهنت زنده می شود.
در آشپزخانه حیاط نان می پزی که پسر همسایه فریاد کنان خودش را به تو می رساند: مولود خانم - علی آقا جای مغازه مش قاسم با یک ماشین..... بقیة حرفش را نمی شنوی.
چادر به سر می کنی و در یک دقیقه و شاید هم کمتر خودت را به مغازه مش قاسم می رسانی. مردم جمع شده اند. خودت را به جمعیت می زنی. علی را که می بینی می خواهی فریاد بزنی، اما شرم آن چنان در تو ریشه دوانده که یارای این کار را از تو می گیرد. زمین از خون علی قرمز است و او نیمه جان روی زمین. یعقوب هم می آید. یعقوب همسر تو. لحظه ای بعد علی روی دستهایی بلند می شود و در صندلی ماشین جای می گیرد. می خواهی تو هم با علی و یعقوب بروی اما یعقوب مانع می شود. به ناچار به خانه برمی گردی و منتظر می مانی یک ساعت، 2 ساعت..... انتظار به سر نمی آید. شب می شود شب را تنها می گذرانی تا صبح می شود وضو می گیری و نماز می خوانی، دعا می کنی برای علی......ناگهان صدای در خانه می آید. در را باز می کنی یعقوب را می بینی خسته، سلامی می کند و وارد حیاط می شود، داخل اتاق می گردد و تو هم.
به عکس علی چشم می دوزد. بعد نگاهش را به تو معطوف می کند: "علی خوب میشه اما!..." هزاران اما در فکرت ریشه می دواند: - "اما چی..." دکترا در مورد سلامتی ش قطع امید کردن، می گن نخاعش آسیب دیده- گفتم می برمش تهرون، گفتند بی فایده است.
به عکس علی زل می زنی، باز هم می خندد، تو گریه می کنی، اما او همچنان لبخند به لب دارد.
تو و یعقوب در تاریکی حیاط فرو رفته اید، در آن حال به چشمان یعقوب می نگری، چشمانش نمناک است. فکری داری. نمی دانی به یعقوب بگویی یا نه! مدتی با خود کلنجار می روی، عاقبت می گویی:"می خوام قالی ببافم " به نگاه متعجب یعقوب لبخند می زنی و ادامه می دهی: از فردا شروع می کنم.... می فروشیمش و با پولی که دست می یاریم علی رو می بریم مشهد.....یعقوب نگاهت می کند. برق تحسین را در چشمانش می بینی پشت دار قالی نشسته ای و قالی ای را که قولش را به یعقوب داده بودی می بافی. حضور کسی را در پشت سرت حس می کنی.
یعقوب است که می گوید:"زیاد به خودت فشارنیار!" یعقوب کنارت روی دار می نشیند.
داری گل یاس روش می اندازی؟ آره یاس از همه بهتره یعقوب لبخندی به لب می آورد:"فردا شب تو مسجد دعای توسله! تو نمی یایی؟ فکر خود را به زبان می آوری: نه می خوام قالی رو تمام کنم.
ناگهان ناله علی را می شنوی هراسان خودت را به او می رسانی آب! یعقوب لیوانی آب می آورد به علی می دهد علی نیمه جان جرعه ای آب می نوشد و بعد سرش را روی بالش می نهد.
چشمانش نیمه باز است و صورتش لاغر، برمی گردی و با دنیایی امید پشت دار می نشینی. دستانت آخرین رج های قالی را بر دار می بافند و تو خسته جان و امید وار به کارت ادامه می دهی، حالا دیگر گل یاس بر روی قالی به وضوح نمایان شده است. یاد علی که می کنی نیروی مضاعف در خویش می یابی. می دانی که امشب شب چهارشنبه است و یعقوب.... ناگهان دستانت را بر دار قالی می لرزاند و تو می لرزی.
وجود کسی را در اتاق حس می کنی.
با خود می گویی: جز من و علی که کسی این جا نیست. هر چه بیشتر می گذرد و جود آن کس برایت محسوس تر می شود. کسی می آید، در تنهایی دل تو و علی احساسی نا آشنا در وجودت رخنه می کند و تو به قالی چشم می دوزی و زیر لب می گویی: "استغفرالله ربی و اتوب الیه" اما باز هم صدای پا را می شنوی. ناگاه صدای نالة علی، تو را متوجه او می کند سر بر می گردانی و علی را می بینی متحیر، مات..... علی به تو می نگرد. متعجب می لرزی و علی هم ..... در مقابل دیدگان متعجب تو، روی بستر نیم خیز می شود، باز هم حیران و سرگردان گویی در این دنیا نیست، علی در بستر می نشیند، همان آرزویی که تو داشتی و به خاطرش چه اشکهایی که ریختی.... او که نای حرف زدن نداشت. اکنون به حرف می آید: مادر کجا رفت؟ می ترسی، علی می نشیند و می ایستد مثل گذشته ها.... چیزی نمانده که از تعجب قالب تهی کند علی سراسیمه قدمی به پیش می گذارد، او همچنان راه می رود کجا رفت؟ کجا رفت؟ می پرسی: کی کجا رفت؟ جوابت را نمیدهد.
دوان دوان خودش را به حیاط میرساند، تو هم دنبالش می روی، در حیاط او می گشاید و لحظه ای طولانی داخل کوچه را نگاه می کند بعد در را آهسته می بندد، روی که بر می گرداند او را می بینی که اشک صورتش را خیس کرده، حیران به علی مینگری.
علی، چون کودکی ناآرام، سرش را به دیوار می زند و می گرید نوای دعای توسل مسجد از بلند گو به گوش می رسد..... یا علی بن موسی الرضا، یابن رسول الله یا حجه الله علی خلقه....یادت می آید که یعقوب امشب در مسجد است.
با خود می گویی "دیگر تا آمدن یعقوب چیزی نمانده"..... می دانی که باید سجدة شکر به جای آوری. علی را به داخل اتاق می بری، اشک چشمانت را پاک می کنی و پشت دار می نشینی، وقتی آخرین رج قالی را می بافی یعقوب وارد اتاق می گردد، علی از جایش بلند می شود و گریان در آغوش یعقوب فرو می رود.
یعقوب آرام می گیرد و علی پر تپش،گویی عزیزی را از دست داده است. از روی دار به علی و یعقوب می نگری، علی به سویت می آید به قالی با گل یاس بافته شده چشم می دوزد. تو به علی نگاه می کنی و علی به قالی بر دار. لحظه ای بعد علی دستت را در دستش می گیرد، و لبانش را با دستان تو تماس می دهد و می گوید: "مادر! دستات بوی یاس می ده اما هیچ بویی دل انگیزتر از عطر وجود آقا و مولایی که بر بالینم آمد و مرا از رنج و مرارت رهانید نیست. شادمان علی را در آغوش می گیری، دل تو و علی باهم یکی شده.
"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)"
سالهای سرنوشت در چهرة آفتاب خورده ش قدم می زد. چین و چروک ایام به روی دستهایش، گذر جوانی اش را فریاد می کرد. شکوفه های سپید روی چادرش، خبر از بهار عبادتش می داد. حجابش را به دور کمرش گره زده بود. از کنار چارقدش چند تار موی قرمز، سبزی حنا را به تماشا نشسته بود.
مردمک چشمش در غبار مبهمی غوطه می خورد. پلکهای پلاسیده اش تحمل پرتو افشانی خورشید را نداشت و متناوبا به هم می خورد. حرکات صادقانه اش توجهم را جلب کرد. جلو رفتم: سلام مادرجان! زیارت قبول، حالت چطوره؟
- الحمدالله ننه جون، خدمت آقا که هستم خیلی خوبم.
- از کجا برای زیارت مشرف شده ای؟
- ننه جون! به جای این حرفها دستمو بگیر ببرم جلو ضریح زیارت کنم. به این کارهای چکار داری؟
- ای به چشم، مادرجان!زیارتنامه خواندی؟ نه من که سواد ندارم بیا زیارتنامه را برام بخوان.
- بازم به چشم هر کاری بگی با جون و دل انجام می دم .
بعد شما هم به چند سوأم من جواب می دی؟
-خوب حوصله ام را سر بردی سوألتو بگو. راحتم کن.
- اهل کدام شهری؟ از غرب کشور آمده ام، شهر.......
-چند سالته؟ ای بابا، دخترم! به این کارها چکار داری، میخوای حاج عباس بشنود. ازاون دنیا بیاد طلاقم بده؟ صورت مهربانش را بوسیدم و با لبخندی گفتم: مادر از خیر این سوأل گذشتم. یادته چندمین باره که به زیارت می آیی؟ والله راستش را بخوای نه، ولی می دونم زیاد اومدم.
- از این سفرها خاطره ای داری برام تعریف کنی؟ - آها حالا شد یه حرفی. آره یه بزرگواری از آقا دیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم و به خاطر همون تا می تونم به زیارت و پابوسش میام..... تا مداد و کاغذ را آماده کردم، با تعجب نگاهی کرد و گفت: وایسا!وایسا! اول بگو ببینم تو خودت کی هستی که اینقدر سوأل پیچ می کنی؟ حالا که دفتر و مداد تو برداشتی ازم مدرک بگیری.
دستهایش را در دستم فشردم و گفتم من خدمتگزار ناچیز آقا هستم و برای مجلة حرم هر وقت توفیقی حاصل شد. مطلب می نویسم، سرگذشت آدمهایی را که هنوز از جویبار صدق و صفا آب می نوشند و در جاده آیینه ای صراط مستقیم قدم بر می دارند، آدمهایی که در دستهایشان برکت خدا سبز می شود و اندیشه دلهایشان خرمن خرمن گندم است، که و ریا نمی فروشند، وزلال، زلالند، مثل گنبد آقا، قلبشان در تاریکی و روشنایی می درخشد آرامش آخرتشونو به تشویش و نامردمی این دنیا نفروختند. مثل سپیدة صبح صافند و چون عشق داغ. دورو برش را نگاهی انداخت و گفت: وای : خاک بر سرم خدا مرگم بده می خوای وقتی برگشتم به ولایت، هم ولایتی هام بگن ننه جعفر برای زیارت نرفته با روزنامه چیا، اختلاط کرده. حالام برگشته با فیس و افاده، که من آدم مهمی شدم.
- ببین مادر جون! قربونت برم معذرت می خوام، هیچ سوألی نمی کنم.
خوبه؟ راضی شدی؟ فقط خاطراتتو تعریف کن.
- باشه می گم ولی اسممو نمی گم.
- پس بیا بریم یک جای خلوتی بنشینیم. دل دل می زدم و دعا می کردم پشیمون نشه و از این که موفق شده بودم این پیر زن شهرستانی با صفا را به حرف بیارم خوشحال بودم.
- بفرما مادر! همین جا خوب و مناسبه، یاا.... قربون قدمت.
- می دونی دخترم. سالهای گذشته، خدا بیامرز کربلایی عباس، یه روز به خانه آمد و گفت، ننه جعفر، خانوم خانوما! یه مژده برات دارم. هاج و واج به دهنش نگاه کردم ببینم چی می خواد بگه. بعد از کمی صغری، کبری چیدن، گفت: بارو بندیل رو ببند و کارها تو انجام بده تا کفش و کلاه کنیم و بریم پابوس آقا امام رضا(ع) گفتم: چی؟ زیارت، فریاد ناگهانی کربلایی مرا به خود آورد: چی شده زن می خوای خونه خرابم کنی؟ وقتی به خود آمدم دیدم از خوشحالی قدح سفالین بزرگی را که پر از دوغ بود به روی زمین انداختم و مثل جگر زلیخا تکه تکه شده. خیلی خجالت کشیدم زیر چشمی نگاهی بهش کردم دیدم اخماش تو هم رفته، کمی ترسیدم. به من و من افتادم و نشستم زمین را تمیز کنم، جلو آمد و دستی به سرم کشید و گفت: ناراحت نباش فدای سرت. شوق زیارت آقا بود پاشو، پاشو به کارهات برس، من جمع می کنم. رو کردم به امام رضا : آقا جون قربونت برم. آفتاب از کدوم طرف در اومده که کربلایی میخواد کار خونه انجام بده. فهمیدم همه از شوق زیارت آقاست. خلاصه چه سر تو درد میارم. دو روز بعد پس از خداحافظی از قوم و خویش ها با سلام و صلوات ما را از زیر قرآن و آب و آینه گذراندند و راهی سفر آرزوها شدیم.
یادم نمیاد چند روز طول کشید تا به دروازه شهر مشهد رسیدیم. البته، نه که ما مشتاق دیدن قبر آقا بودیم و من هم اولین سفرم بود. خیلی در راه سخت گذشته و زمان خیلی طولانی به نظر رسید. هرچی می آمدیم مثل اینکه جاده کش برمی داشت و درازتر می شد. تا این که یه روز دم دمای غروب به نزدیکی شهری رسیدیم که دو تا آفتاب داشت.
یکی اون ته های آسمونش بود و یکی هم عین خورشید ظهر، بین زمین و آسمون می درخشید. به کربلایی گفتم این جا کجاست که دو تا آفتاب داره؟ کربلایی قیافه ای گرفت و قاه قاه خندید، حالا نخند و کی بخند، من از خجالت سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم و او بعد از مدتی غش و ریسه رفتن، ناگهان با قیافه ای مؤدبانه دست بر سینه، گفت: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) و ...... بر خود لرزیدم واشک از چشمانم جاری شد. پس این جا خراسونه؟ این گنبد و گلدسته های آقامونه؟ زبانم بند آمده بود، نمی دانستم چیکار باید بکنم. دست و پام رو جمع کردم و رو به حضرت گفتم: سلام آقا جان، سروجونم فدات. و زار زار تمام غروب را گریه کردم.
از اول شهر تا نزدیک حرم، نفهمیدم چطوری اومدم و چی به من گذشت که بالاخره رسیدیم. به کربلایی گفتم: ترا خدا همین نزدیکی ها یه خونه بگیر که پنجرش رو به حرم آقا واشه و این ده روز هیچ از آقا جدا نشیم.
گفت: ای به چشم خانوم خانوما! دیگه چی، سرم را پایین انداختم و گفتم خدا عمرت بده مرد، که منو به زیارت آوردی.
جونم برات بگه همون طور که دلم می خواست آقا کمک کرد و یک اتاق خوب گرفتیم و شدیم همسایة آقا (ع) پسرم و کربلایی رفتند وضو بگیرند.
منم رفتم چادر نماز بردارم و آماده برای زیارت بشم که تا دولا شدم چادرم را بردارم، درد شدیدی در کمرم احساس کردم، طوریکه که دولا ماندم. چه سرت را درد می یارم، با هزار زحمت مرا خواباندند و گفتند: تو استراحت کن. خستة راه هستی. فردا ان شأا.... می بریمت زیارت. تمام غصه های دنیا بغضی شد و در گلوم ماندگار شد. شوهرم و پسرم جعفر به زیارت رفتند من ماندم و اشک و التماس به درگاه آقا. درد ساکت نشد که نشد. فردا رفتند داروی گیاهی برام آوردند. هیچ اثر نمی کردم و هی مشکلی بر مشکل اضافه می شد. تا یه شب که شوهر و پسرم به زیارت رفتند. دلم خیلی گرفت. داشتم به حرم آقا با حسرت نگاه می کردم و اشک می ریختم.
یعنی آقاجون من گنهکارم که تا این جا آمدیم ولی داخل خونه ات راهنم نمی دی؟ این رسم مهمان داریه؟ خودت می دونی چقدر راه اومدم. تو را به جان جوادت از سر تقصیراتم بگذر. آخه میشه آدم تا این جا بیاد، شمارو نبینه؟ که ناگهان در بین هق هق گریه ام در اتاق باز شد و یه آقایی اومد تو با یک بشقاب انگور. من دست و پامو گم کردم. گفتم حاج آقا ببخشید ما نمی دونستیم این خونه شماست. اینجا را به ما هم اجاره دادن، کربلایی بیاد از اینجا
می ریم. آقا بشقاب انگور را زمین گذاشتند گفتند ضعیفه! بخور خوب می شی، من اومدم دو رکعت نماز بخونم و برم، در گوشه اتاق به نماز ایستادند، دست و پام می لرزید. صورتم را محکم پوشوندم و سرم را روی بالش به سمت دیوار برگردوندم دعا می کردم زودتر جعفر و کربلایی برگردن.
با شنیدن صدای در، فریاد زدم جون خودتون اومدین زیارت! خونة مردم را غصب کردین و توش نماز می خونین، حتما قبول می شه؟ عبادتتون خیلی درسته و زدم زیر گریه، برگشتم دیدم آنها متحیر مانده اند، فکر کردن دیوانه شدم با احتیاط جلو اومدن. گفتن چی! ما خونه را اجاره کردیم و در اختیار خودمونه.
بادست گوشة اتاق را نشان دادم و گفتم پس این آقا چی میگن؟ و هر سه نفر برگشتیم، نه آقایی بود و نه بشقاب انگوری.
ناخودآگاه از جا بلند شدم.
دردی در خود احساس نکردم ولی هنوز شیرینی همان یک دونه انگور را در دهنم مزه مزه میکردم. آره جونم بعد از کلی بهت و حیرت. متوجه شدیم که آن آقا، آقا امام رضا (ع) بودند که به دیدار دل شکسته من اومدن و منو شفا دادن.
بعدش هم خودت بهتر می دونی که چه احساسی داشتم. و از اون سال تا حالا در هر شرایطی به دیدن آقا میام، حالا بیا زیارتنومه برام بخون.
- رو چشمم مادر جان! السلام علیک ایها الامام الغریب … تو گرامی ترین مقصود هستی. ای خدای من! تقرب می جویم به سویت به وسیله فرزند دختر پیغمبرت محمد (ص) که رحمت تو بر او و آلش باد.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

داستان هر یک از القاب مشهور امام رضا(ع)

هر کدام از این عناوین والقاب ، داستان و تاریخچه جداگانه ای دارند وبه یک وجهه از وجهه های حضرت اشاره می کنند. در ادامه داستان هشت لقب معروف تر از القاب امام هشتم آمده است.

در بین امامان معصوم ما، هیچ کدام به اندازه امام علی (ع) اسامی ولقب های متعدد ومتنوع ندارد. بعد از ایشان اما رتبه دوم برای امام رضا(ع) است که شاید به علت ماجرای ولایتعهدی وشاید به خاطر حضور دربین ایرانیان ، صاحب القاب و عناوین متعدد است، از آن حضرت علاوه بر القابی که به همه ائمه معصومین (ع) گفته می شود (مثل ابن رسول الله؛ حجت الله ، امین الله و... خود امام) صاحب حداقل 50 لقب اختصاصی هستند.

هر کدام از این عناوین والقاب ، داستان و تاریخچه جداگانه ای دارند وبه یک وجهه از وجهه های حضرت اشاره می کنند. در ادامه داستان هشت لقب معروف تر از القاب امام هشتم آمده است.

ابالحسن

دربین عرب رسم است که اگر بخواهند کسی را با احترام صدا بزنند، اسم او را صدا نمی زنند وبه جایش از کنیه او استفاده می کنند کنیه، لقبی است که با «اب» یا «ام» شروع می شود؛ یعنی پدر فلانی ویا مادر فلانی. معمولاً کنیه هر کسی را با استفاده از اسم فرزند بزرگ تر یا مشهورتر فرد می سازند؛ ولی گاهی هم هست که قبل از به دنیا آمدن فرزند می خواهند به یک نفر احترام بگذارند واورا با کنیه صدا بزنند درباره امام رضا(ع) هم همین اتفاق افتاده است . با اینکه امام (ره) خیلی دیر صاحب پسر شدند (امام محمد تقی یا جواد (ع)) اما به امام ازهمان جوانی کنیه داده بودند. از آنجا هم که آن حضرت سومین فرد از آل علی (ع) بود که اسم علی داشت (بعد از امام اول وچهارم)، کنیه جدشان - یعنی امام علی (ع) - را به ایشان دادند و آن حضرت را «ابوالحسن» صدا می زند. این کنیه را ظاهراً امام موسی کاظم(ع) برای حضرت انتخاب کردند. معمولاً درکتب شیعه از آن حضرت به عنوان ابوالحسن ثانی یاد می شود. ابوالحسن خالی یا باقید اول که امام علی (ع) هستند وابوالحسن ثالث، امام دهم حضرت علی بن محمد امام هادی (ع) هستند.

 ثامن، ثامن الائمه یا ثامن الحجج

از آنجا که درزمان امام موسی کاظم(ع) ، انحرافی درمسیر تشیع صورت گرفت وگروهی برادر بزرگ تر آن امام - یعنی اسماعیل پسر امام صادق (ع) را امام هفتم خواندند، پس از آغاز امامت امام رضا(ع) درسال 183 قمری، پیروان ایشان تاکید فراوانی بر لقب «ثامن» یا هشتم داشتند تا آن اشتباه دیگر تکرار نشود .از نکات جالب تاریخ اینکه امام هشتم شیعیان، معاصر مامون عباسی بود که هشتمین خلیفه عباسی به حساب می آید.

رئوف

این لقبی است که بعد از شهادت امام به آن حضرت داده شده ودلیلش شهرت ایشان به برآورده کردن حوائج زائران است. اولین بار در«عیون اخبار الرضا» نوشته شیخ صدوق (متوفای 381ق) این لقب آمده وبعد از آن توسط دیگران استفاده شده است.

 رضا

 معروف ترین لقب امام هشتم رضاست. اما جالب است بدانید که این لقب را دشمن امام(ع) یعنی مامون به آن حضرت داده بود. چنان که طبری و دیگران می نویسند، بعد از ولایتعهدی امام (ع) مامون دستور دادبه نام آن حضرت سکه بزنند. روی این سکه ها که الان درموزه آستان قدس است. نوشته شده:

  «الامیر الرضا ولیعهد المسلمین علی بن موسی»

مامون، لقب رضا را از شعار «الرضا من آل محمد» گرفته بود که اشعاری است که اولین بارمختار درقیامش که به خونخواهی امام حسین (ع) بود، در کوفه از آن استفاده می کرد(سال 76ق) این شعار یعنی «ما فقط به حکومت کسی از آل محمد راضی هستیم.» این شعار را بعدها داعیان عباسی (کسانی که برای قیام به نفع بنی عباس وعلیه بنی امیه دعوت می کردند، مثل ابومسلم خراسانی) هم به کار بردند وحالا مامون می خواست وانمود بکند که اوست که این شعار و آرزوی قدیمی را تحقق بخشیده است.

البته سیاسی بودن اقدام مامون، از همان زمان هم برملا شده بود. ومثلاً دعبل خزاعی- شاعری که معاصر امام (ع) و مامون بوده (متوفای 246ق)- درشعری سروده است:

«ایا عجبا منهم یسمونک الرضا/ وتلقاک منهم کلحه وغضون»

یعنی در تعجبم ازآنها که شما را «رضا» می نامند ولی از جانب ایشان رنج ها وسختی ها به شما می رسد.

حدیثی هم از امام جواد(ع) در «عیون اخبار الرضا» هست که درجواب سوالی که می گوید چرا پدر شما را رضا نامیده اند، فرموده اند: «زیرا مرضی (= مورد رضایت) خدا در آسمان ومرضی رسول خدا وائمه او درزمین بود». آن شخصی به سوالش اصرار می کند. می پرسد مگر باقی پدران شما مرضی خدا ورسول نبودند؟ امام جواب می دهند: «چرا، اما فقط پدرم بود که مرضی موافقان ومخالفان قرار گرفت.» بعدها مضمون این حدیث بیشتر مورد توجه قرار گرفت ومثلاً مولف تاریخ «حبیب السیر» (نوشته شده حدود 930ق) درتوضیح لقب آن حضرت آورده است: « امام علی نام عالی نسب /پناه عجم، مقتدای عرب / ازوبود راضی جهان آفرین / از آن رو رضا گشت او را لقب».

 سلطان

اسم ولقب سلطان تا قرن دوم هجری اصلاً کاربرد نداشته است ودر زمان هارون الرشید، برای اولین بار به وزیر معروفش - جعفر برمکی سلطان لقب داده شد. این واژه ابتدا به معنای پادشاه نبود وبه معنای شخصی بود که تسلط برامور دارد(مثل سایرصفت هایی که بر وزن فعلان ساخته می شود . مثلاً «قرآن » یعنی خواندنی.) اولین سلطان هم جعفر وزیر بود که در دوره ای کنار خلیفه، سلطان هم وجود داشت.بعد از سرکوبی برامکه اما تا مدت ها دیگر سلطانی وجود نداشت تا درزمان ولایتعهدی امام هشتم(ع) این لقب را دوباره به ایشان دادند.

در دوره های بعدی هم این لقب برای ایشان باقی ماند وبه معنای غیر از پادشاه استفاده شد .مثلاً در «تاریخ نیشابور» (تالیف 400 ق) از آن حضرت با عنوان «حضرت سلطان» یاد شده . حافظ (متوفای 792ق) سروده: «قبرامام هشتم وسلطان دین، رضا از جان ببوس وبر در آن بارگاه باش.» وگونزالس کلاویخو، سفیر اسپانیا که در قبل از عهد صفوی به ایران آمد (806ق) درسفرنامه اش آورده است :«رسیدیم به شهر مشهد یعنی محل شهادت امام رضا (ع) که به نام سلطان خراسان مشهور است...»

  ضامن آهو

بعد از «رضا» مشهورترین لقب امام هشتم همین «ضامن آهو» است وجالب اینکه درهیچ کدام از منابع کهن تاریخی ، داستان پناه آوردن آهو به امام رضا(ع) نیامده است.قدیمی ترین منبعی که چنین لقبی آورده ، این شهر آشوب (متوفای 588ق) در«مناقب آل ابی طالب» است که د ر وصف آن حضرت - جایی که درجریان ذکر وقایع سفر امام (ع) به ایران به نیشابور می رسد- یک بیت شعر از شاعری به نام «ابن حماد» نقل می کند که به این شکل :«الذی لاذت به الظبیه والقوم جلوس / من ابوه المرتضی یزکو ویعلو و یروس» یعنی اوکسی است که آهوی ماده به او پناه آورد؛ درحالی که گروهی نشسته بودند. او کسی است که پدرش علی مرتضی(ع) است وهمواره درحال تزکیه وتعالی وبالا رفتن است. این درحالی است که روایت پناه آوردن آهوی ماده، دوقرن قبل از این کتاب برای پیامبر (ص) روایت شده است.

طبرانی (متوفای 360ق) در «المعجم الکبیر» وامام بیهقی (متوفای 430ق) در«دلایل النبوه» نقل کرده اند که روزی پیامبر از کنار شکارچیانی می گذشت که آهویی شکار کرده بودند. آن آهو با حضرت سخن گفت. پیامبر به شکارچی ها فرمود که آهو را رها کنند تا برود به بچه هایش شیر بدهد. وبرگردد. شکارچی ها پرسیدند: «درقبال چه چیزی آن را آزاد کنیم؟» حضرت فرمودند: من ضامنم» . رسول خدا(ص) نشست تا آهو رفت و برگشت. شکارچی ها هم آهو را به حضرت بخشیدند وآن حضرت، آهو را آزاد فرمودند.

درعوض، شیخ صدوق (متوفای 381ق) درکتاب «عیون الاخبار الرضا» داستانی را نقل می کند از ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی (متوفای 350ق) . ابومنصور طوسی ، کسی است که به دستورش داستان های «شاهنامه» جمع شده بود وابتدا دقیقی وبعد فردوسی آن را به نظم کشیدند.

ابومنصور طوسی تعریف می کند که در جوانی اش یک بار برای شکار رفته بوده. آهویی گیرش می آید.او را دنبال می کند. آهو می رود ومی رود تا به مزار حضرت رضا(ع) می رسد، به محض وارد شدن آهو به داخل ساختمان مزار، سگ ابومنصور دست از تعقیب او بر می دارد. خود ابومنصور که سنی مذهب بوده، داخل مزار هم می رود. اما به جز پشکل آهو چیزی پیدا نمی کند. ابومنصور می گوید از آن زمان معتقد به مزار امام رضا(ع) شده است ومدام به زیارت آن حضرت می رود.

به نظر می رسد داستان ضامن آهو شدن امام رضا(ع) ، از ادغام این دو داستان با هم آمده باشد.

 عالم آل محمد(ص)

ائمه معصومین ما (ع) همگی از علمای عصرخود بوده اند و قبل از امام رضا (ع) به امام باقر(ع) هم این لقب را داده بودند. با این حال شهرت امام رضا(ع) به برتری علمی برهمعصرانش از آنجا آمده است که مامون که خودش هم از دانشمندان بود. و«اعلم بنی عباس» به حساب می آمد دردوره ولایتعهدی، مناظرات متعددی را بین امام رضا (ع) و علمای دیگر مذاهب ترتیب می داد.

انگیزه مامون از این کار را بعضی مثل طبری (درتاریخ طبری) علاقه او به علم ودانش ذکر کرده اند وحاکم نیشابوری (درتاریخ نیشابور) می گوید که این کار را می کرد تا نقاط ضعف احتمالی امام رضا (ع) را برملا کند وبه جایگاه ایشان توهین کند.به هر حال، هدف هرچه که بود نتیجه مناظرات اذعان همه به علم ودانش سرشار امام (ع) ودادن لقب «عالم آل محمد» به آن حضرت بود. برای آنکه به صحت این حرف پی ببرید، می توانید موضوع یکی از جلسات این مناظرات را در دو منبع سنی («عقدالفرید» نوشته ابن عبد ربه اندلسی، متوفای 328ق) و شیعه («عیون اخبار الرضا»، نوشته ابن بابویه یا شیخ صدوق، متوفای 381ق) بخوانید که دقیقاً عین همان را نقل کرده اند.

غریب یا غریب الغربا

ممکن است تصور شود لقب «غریب» برای امام هشتم (ع) به خاطر دوری آن حضرت از شهر پیامیر(ص) یعنی مدینه بوده است اما از بین امامان ما ، فقط دوامام بوده اند که به طور کامل درمدینه زندگی کرده اند (امام باقر(ع) و امام صادق(ع) . سه امام اول دوره ای را در کوفه بوده اند وامام سوم پس از ترک مدینه به اجبار وحرکت به سمت مکه، عاقبت در سرزمین عراق به شهادت رسید.امام چهارم که به اسارت تا دمشق هم رفتند واز امام کاظم(ع) به بعد هم همه ائمه در بغداد وتحت نظر خلفای عباسی بودند (جز امام رضا(ع) که درمرو تحت نظر بودند) با این حساب، این لقب نباید تنها به این دلیل باشد.

به نظر می رسد که این لقب را خود امام و نزدیکان آن حضرت شایع کرده اند تا مانع از موفقیت اقدام سیاسی مامون که می خواست از ولایتعهدی امام رضا (ع) سوء استفاده بکند، بشوند.

همچنان که امام رضا (ع) در وقت حرکت به سوی ایران، از اهل بیتشان خواستند تا گریه و نوحه بکنند، یا وقتی که دعبل خزاعی درمرو خدمت ایشان رسید وشعری را که در رثای شهادت امامان قبلی برای آن حضرت خواند، حضرت به شعر او دوبیت اضافه کردند: «وقبر بطوس یالها من مصیبت / الحت علی الاحشا بالزفرات / الی الحشر حتی یبعث الله قائما/ یفرج عنا الغم والکربات» یعنی «وقبری در طوس است که مصیبتش غم را تا روز قیامت در دل ها می افروزد تا اینکه خداوند قائمی را برانگیزد واندوه را از دل ما برطرف کند.» دعبل پرسیده بود: « یابن رسول الله! من چنین قبری را نمی شناسم.» وحضرت جواب داده بود: « آن قبر من است.» دعبل هم قصیده اش را با دوبیت امام، این طرف و آن طرف برای شیعیان می خواند.

  مرتضی

 این لقب به معنای مورد رضایت و پسندیده ، لقبی است که شیعیان دربرابر لقب «رضا» که مامون به آن حضرت داده بود برای ایشان به کار بردند، ، لفب مرتضی البته ازالقاب مشترک بین آن حضرت با سایر ائمه (ع) است واگر هم درمتنی، مرتضای خالی دیدید، قاعدتاً منظور امام اول(ع) است؛ اما در صلوات خاصه امام رضا هم این لقب بلافاصله بعد از لقب رضا آمده است:«اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی»

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

شرحی بر زندگی امام رضا (ع)

میلاد کثیر الاسعاد آن امام عالی نژاد به روایت اکثر علماء فضیلت نهاد در یازدهم ذی الحجة سنة ثلث و خمسین و مائه به مدینه اتفاق افتاد و به قول بعضی از ارباب اخبار آن صورت در یازدهم ربیع الاخر سنه مذکوره دست داد و زمره ای از مورخان بر آن رفته اند که علی الرضا (ع) در سنه ثمان و اربعین و مائه تولد نمود و به اتفاق اهل تاریخ والده آن جناب ام ولد بوده اما نام آن مخدره مختلف فیه است  در شواهد النبوة مرقوم گشته و در کشف الغمه از حافظ عبدالعزیز جنابذی منقول است که آن مستوره مسمات بسکینه نوبیه بوده و بعضی نامش را خیزران مریسیه گفته اند لقبش شعری است (وقیل ذلک کما قال الشاعر فی محدحه (ع) )                             

الا ان خیر الناس نفسا و والدأ       ورهطا و اجداد اعلی المعظم       

انبسابه لعلم و  الحکم    ثامنا         اماما    یؤدی  حجةالله  تکتم      

این نظم دلالت بر آن میکند که اسم شریف مادر  آن امام  عالی   گوهر تکتم است و الله علم و نام و کنیت امام هشتم با نام و کنیت اسدالله الغاب ابوالحسن علی بن ابیطالب (ع) موافق بود و القاب آن جناب بسیار است رضا و مرتضی و صابر و رضی وفی از آن جمله است (قال فی فصل الخطاب قیل لابی جعفر محمد بن علی الرضا (ع) ان اباک سماء المامون الرضا و رضیته لولایة عهده فقال بل الله سبحانه سماء الرضا لانه کان رضاءالله عزوجل فی سمائه ورضا رسوله (ص) فی ارضه و خص من بین آبائه الماضین بذلک لانه رضی به الخالفون و کان ابوه موسی الکلظم رضی الله عنه یقول ادعولی ولدی الرضا و اذاخاطبه قال یا اباالحسن ).                      

ابوالحسن علی الرضا رضی الله عنه به روایت اول در زمان فوت جد خود صادق (ع) پنج ساله بود و در وقت وفات کاظم (ع) سی و سه ساله و در سنه احدی ماتین که سن شریف آن امام عالیشان به چهل و هشت رسید مامون آن جنابرا به ولایت عهد خود تعیین نموده و به روایت اکثر علماء علی بن موسی الرضا (ع) به سبب قصد مامون در ماه رمضان سنه ثلث و ماتین در قریه سناباد از اعمال طوس روی به روضه رضوان آورد و قیل سنه ثمان و ماتین مدت حیاتش به قول اصح قرب پنجاه سال بود و زمان امامتش بیست سال و مرقد همایونش سرای حمید بن قحطبه طائی است در قبه که مدفن هارون الرشید بود و حالا آن مزار بزرگوار و روضه فایض الانوار مطاف طواف اعیان و اشراف روزگار است و قبله آمال و کعبه اقبال اصاغر و اعاظم اقطار بلاد و امصار .                                  

سخنانی پر معنا از امام رضا (ع)

    بالاترین مرتبه خردمندی آن است که نفس خود را بشناسد .  راستگو  باشد و از دروغ بپرهیزد                                          

کمک به ناتوان از صدقه دادن بهتر است .

نیمی از عقل آدمی ، اظهار دوستی و محبت به عموم مردم است .

دوست هر کس عقل و دانایی اوست و دوشمن وی جهل و نادانیش .

هرگاه خداوند شما را ثروت و مکنت داده عیال و اولاد را در عسرت و محرومیت از لحاظ معیشت قرار ندهید تا به مرگ شما راضی شوند.                                                                     

از علامات شخص فقیه ، بردباری و دانایی است و خموشی دری از حکمت است ، زیرا خموشی دوستی آرد، برای آنکه راهنمای بر هر خیری است .                                                                    

ایمان چهار رکن دارد ( مفهومش این است که هر کس این را ندارد ایمان ندارد یا ناقص الایمانست )( 1-توکل بر خدا ، رضا بقضاء الله – تسلیم به امر خدا ، واگذاردن و خداوند آن بنده صالح که (مومن آل فرعون بود ) گفت کار خود را به خدا واگذارم و خداوند از بد اندیشی آنان نگهش داشت .)                                                   

صله رحم خود بنما گر چه به یک جرعه آب باشد و بهترین صله رحم خودداری از اذیت او است ، فرمود : در قرآن است که صدقات خود را به منت و آزار بیهوده مسازید .                                    

تواضع امام رضا (ع)

حضرت امام رضا (ع)  بسیار متواضع بود و با غلامان و کنیزان غذا میل می فرمود و سر یک سفره می نشست و نسبت به ضعفاء و بیچارگان خوش رفتار بود و در میان جامعه و در دل آنان جای  داشت ، یک روز ، سواره می گذشت ، جنازه ای را می بردند ، حضرتش پیاده شد و تشییع نمود و فرمودای فلان بشارت باد ترا به بهشت جاودان .                                                                 

ابن شهر آشوب روایت می کند که حضرت روزی وارد حمام شد مردی آنجا بود و حضرت را نمی شناخت گفت ، بیا مرا کیسه بکش، آن حضرت شروع نمود به کیسه کشیدن بر بدن او ، همین که مردم آمدند و دیدند جریان را احترام نمودند آن مرد شناخت و عذر خواهی کرد ، امام او را دلداری داد . یاسر خادم حضرت می گوید ، مردی آمد خدمت امام ، سلام ، کرد و گفت من از دوستان شما هستم و در سفر مکه بودم خرجی من تمام شده ،کمکی بفرمائید ، فرمود بنشین از او پذیرایی کرد و دویست دینار به او داد و فرمود :این سرمایه تو باشد .                                                                         

صدوق از ابراهیم بن عباس نقل میکند که حضرت علی بن موسی الرضا (ع) هیچ وقت هاجت کسی را رد نمی کند و هیچ وقت در مجلسی که حتی یک نفر هم بود پای خود را دراز نمیکرد و شنیده نشد که به یکی از غلامان و کنیزان خود ناسزا گوید و هرگز خنده با صدا از آن حضرت ندیدیم ، بلکه همیشه متبسم بود و هر وقت سفره می گستردند تا تمام مستخدمین و موالی و غلامان حتی دربانان حاضر نمی شدند دست به غذا دراز نمیکرد.                            

یاسر خادم گوید ، که در آخرین روز زندگی هم در فکر موالی و خدمه و غلامان بود و حتی در روز ، آخر که مریض بود به نظر ما اثر مسمومیت ظاهر شده بود، در حضورش سفره گستردند تمام خدمه را یک یک صدا فرمودندبا کمال آزادی غذا صرف کنید و سپس فرمود که زنان سفره بیندازد که آنها غذا بخورند و چون غذا خوردند ، حال حضرت خراب شد .                                          

دیگر از مناقب آن حضرت آن است که بسیاری از شب را بیدار بود و کم می خوابید و زیاد روزه می گرفت و بسیار صدقه می داد و به مستمندان کمک می کرد .                                                     

راوی گوید ، اگر کسی گوید که فضل و بزرگواری کسی مانند علی بن موسی الرضا (ع) در عصر خودش دیده باور نکنید و از خصایص آن حضرت آن بود که لباس و جامه خشن می پوشید ، و روی آن لباس خز و لطیف به تن می کرد و گلاب و مشک و عود زیاد استعمال می فرمود و بیشتر در شبهای تار به ضعفاء و مستمندان کمک می کرد و می گفت هر کسی نمی تواند بنده آزاد کند و ثواب آنرا ببرد ، بهترین راه وصول به بهشت اطام به مساکین است .                                                                             

آن حضرت شاخص بین تمام علویین ، بود در زمان حیات پدر که در زندانها به سر برده و همچنین پس از رحلت پدر که به وصیت حضرت موسی بن جعفر (ع) لباس ولایت به قامت رسای آن سرور دوخته شده بود و از تمام بلاد اسلامی آن ایام که اقصی نقاط چین را در بر می گرفت تا اسپانیا و دریای احمر و اروپا ، دانشمندان و بزرگان به خدمتش می رسیدند  و استفاده های علمی از هر دانشی بهره می بردند و همه علماء زمان اعتراف به فضیلت علمی او داشتند مجلسش محبط رجال علمی و دانشمندان مختلف بود و از همین حسن شهرت و مقام و منقبت ، مامون واهمه پیدا کرد و بهفکر ولایت عهدی آن حضرت افتاد و به وجود آن  حضرت آرامش ایران پهناور روز عراق و شامات را نمود .                                      

در بیان اخلاق و سیره انسانی هر کسی دارای هر قدر علم و فضیلت باشد خواه ناخواه تحت تأثیر محیط تا اندازه ئی ، هم شده واقع خواهد شد ، زیرا صحت و مرض و دست تنگی عیالمندی و امنیت و محیط ترس و وضع روزگار و تربیت اولاد و پیری و غرائز نفسانی و معاشرت و گفتگوها ، این مسائل در زندگی  آدمی مؤثر است و اگر کسی شخصی را نمونه آورد که فلان کس تغییر حال نداده ، کاملأ از نزدیک با او ربط نداشته و نوعأ همیشه تعریف و تمجید شنیده است لکن وقتی نزدیک شود  و مدتی هم جوار شد می دانند که از ، انسانها برنیاید ، چنین تحولی داشته باشند،مگر معصومین (ع) که خدای تعالی آنان را تطهیر فرموده و آیهدرباره آناننازل نموده ، محیط در آنان اثر نخواهد کرد ، زیرا معلم واقعی بشرند از طرف خدای تعالی و مظهر کمال و جمال و جلال حقند .                      

لذا دوست و دشمن اعتراف دارند ، به مقام و مرتبه  اینان اتصال به منبع علوم ربوبی و وارث اخلاق و سجایای ملکوتی چون آباء و اجدادش چنین اند ، ابراهیم بن عباس گوید ، ندیدم و شنیدم کسی چیزی بپرسد ، آن حضرت در جواب بماند و یا تقاضایی کند محروم گردد و یا حاجتی داشته باشد ، مأیوس شود .                            

 صدوق نوشته امام هر وعده ئی می نمود انجام می داد و هر عهدی می کرد وفا می فرمود ، لذا مکرر در مکرر شنیده شده که چون فرمود ، هر کس به زیارت من آید و در غربت مرا زیارت کند ، من سه جا باز دیدا او خواهم آمد ، یکی در وقت مرگ دوم در قبر ، سوم در صراط ، لذا در خواب دیده اند که حضرت بو عره اش وفا نموده ، در وقت مرگ حاضر شده و یا آنکه شنیده شد که محتضر گفته است السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) وفا نموده ای به و عده ات .                                                                         

حلم و بردباری آن حضرت چنان بود که در تمام مصائب تحمل می نمود و مأمون در خفا به آن حضرت اهانت می کرد و خشونت و تندی او در خفا شکیبائی امام را بیشتر می نمود ، آن روزی که حضرتش را مجبور بر رفتن نماز عید نمود ، پس از حرکت و ازدحام جمعیت با وضعی تند امام را از رفتن نماز منع نمود ، حضرتش صبر و بردباری نمود ، مأمون مردم را فریب می داد ، در ظاهر احترام می گذاشت ، لکن در ، خفا توهین می نمود و مجالس علمی را آراسته می کرد که شاید امام در جواب سئوالات علماء ادیان و مسائل مشگله آنان در ماند ، اما حلم و صبر امام مانع از در گیری با آنان می شد و جواب آنها را با منطق و خوشرویی می داد و آنان را مجاب و درمانده می نمود و مأمون را خوار و خفیف در مقابل آنان می کرد .                                                            

ولایتعهدی علی بن موسی الرضا (ع)

در سال 201هجری مأمون رجا بن ابی الضحاک و فرناس حادم را مأمور کرد تا علی بن موسی بن جعفر امام هشتم شیعیان را نزد او به مرو بفرستند . چون آن حضرت به مرو رسید مأ مون پس از مذاکره و مباحثه آن حضرت را ولی عهد خود ساخت و او را «الرضا من آل محمد » خواند و به سپاه خود دستور داد تا لباس سیاه را که شعار عباسیان بود براندازند و لباس سبز را که شعار علویان بود بپوشند . در این باره به تمام بلاد اسلامی امریه صادر کرد و به حسن بن سهل نوشت که چون در میان بنی عباس و اولاد علی بن ابیطالب از آن حضرتپارساتر و دانشمندتر و فاضل تر نیافت تصمیم گرفت که او را ولی عهد خود سازد و خلافت مسلمانان را پس از خود به او سپارد و این در روز سه شنبه سوم ماه رمضان سال 201 هجری بود .        

چون این خبر به بغداد رسید جمعی آن را پذیرفتند و به ولایت عهد حضرت رضا بیعت کردند و لباس سبز پوشیدند اما بزرگان بنی عباس در خشم شدند و راضی به خروج خلافت از خاندان بنی عباس نگردیدند و گفتند ما مأمون را از خلافت خلع می کنیم.         

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

 کتابشناسی امام علی بن موسی الرضا(ع)


اهداف المأمون من مشروع اسناد ولایة العهد للامام الرضا(ع ) و أسباب قبوله , وخطة الامام فی احباط مشروع المأمون و استغلاله لصالحه .
الشیخ محمد مهدی شمس الدین .

العرفان : مح 74 ع 7و 8(1 14072ه ـ 9 19861م ), ص 5ـ 27

بیعة الامام الرضا (ع ).
للسید جعفر مرتضی .

الهادی س 3 ع 1(13942ه), ص 165ـ 179 س 3 ع 3(13947ه), ص 102ـ 109

تاریخ الامام المرتجی و السید المرتضی ثامن ائمة الهدی أبی الحسن علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه و علی آبائه و اولاده اعلام الوری .
فی : بحارالانوار, ج 49 للشیخ محمد باقر المجلسی .

بیروت : داراحیاء التراث العربی , ط 3 1403ه 1983م , 337ص .


تحقیقی پیرامون کتاب <فقه الرضا> (بالفارسیة).
لرضا استادی .

مشکوة (1362ش ) ع 3ص 77ـ 95(بحث مقدم فی الموتمر العالمی للامام الرضا(ع ), 140411ه).


تحلیلی از زندگانی امام رضا (ع ) (بالفارسیة).
لمحمد جواد فضل الله .

ترجمة: محمد صادق عارف .

مشهد: آستان قدس رضوی , بنیاد پژوهشهای اسلامی , ط 2 1369ش , 256ص .


ترجمه عیون أخبار الرضا (بالفارسیة).
لعبد الحسین رضائی و محمد باقر الساعدی .

تصحیح : محمد باقر البهبودی .

طهران : اسلامیة, 1354ش , 2ج , 8 736ص .


ترجمة جلد دوازدهم بحار الانوار.
(فارسی , ترجمة المجلد الثانی عشر من بحار الانوار, فی حیاة الامام علی بن موسی الرضا (ع ).

للشیخ محمد باقر المجلسی .

ترجمة: موسی خسروی .

طهران : اسلامیة, 1355ش , 304ص .


تفسیری بر احتجاج امام علی بن موسی الرضا (ع ) با عمران صابی .(بالفارسیة).
للشیخ محمد تقی جعفری .

فی المؤتمر العالمی الثانی للامام الرضا (ع ) (مشهد 140511ه).

254 جنبه های اخلاقی و سیره علمی حضرت رضا (ع ) (بالفارسیة).

للسید هاشم الرسولی .

مشهد: الموتمر العالمی للامام الرضا (ع ) 140411ه.


چهل حدیث حضرت رضا (ع ), بانضمام شرح حال و گزارش سیاسی و فرهنگی دوران امام (ع ). (بالفارسیة).
الکاظم مدیر شانه چی .

مشهد: آستان قدس رضوی , 1365ش , 132ص , 24سم .


حضرت رضا (ع ) (بالفارسیة).
لفضل الله کمپانی .

طهران : انتشارات مفید, 1355ش , 277ص , 24سم .

طهران : مفید, ط 4 1369ش , 277ص .


حیاة الامام علی بن موسی الرضا.
فی : عوالم العلوم و المعارف و احوال من الایات و الاخبار و الاقول , ج 22 للشیخ عبدالله بن نور الله البحرانی .

تحقیق : مدرسة الامام المهدی .

قم : مدرسة الامام المهدی , 1411ه.


الحیاة السیاسیة للامام الرضا (ع ).
للسید جعفر مرتضی العاملی .

قم : دار التبلیغ الاسلامی , 1398ه, 511ص , 24سم .

بیروت : دار الاضواء, 1409ه ـ 1989م , 510ص , 24سم .


زندگانی امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع ).
(حیاة الامام الثامن علی بن موسی الرضا (ع ), (بالفارسیة).

لموسی خسروی .

مشهد: فروشگاه صحافیان , ط 4 1348ش , 304ص , 21سم .


زندگانی پیشوای هشتم امام علی بن موسی الرضا(ع ) (بالفارسیة) للسید علی محقق .
قم : انتشارات نسل جوان , 1357ش , 224ص , 17سم .


زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا.
(حیاة علی بن موسی الرضا, بالفارسیة).

لابی القاسم سحاب , ت 1376ه.

طبع فی : طهران : کتابفروشی اسلامیة, 1334ش , 2مجلد, 360+ 394ص , 24سم (مع طب الرضا و علل الشرایع و القصیدة الهائیة).

طهران : شرکة چاپ , 1320ه.

طهران : دانش , ط 2 1360ه.

طهران : د. ت , 324+ 366ص , 24سم .

طهران : دانش , ط 3 1355ش , 360ص , مصور (معه طب الرضا).


زندگانی علی بن موسی الرضا (ع ).
(حیاة الامام الرضا (ع ), بالفارسیة).

لحسین عماد زاده .

طهران : شرکت سهامی طبع کتاب , 1355ش , 690ص , 21سم .

طهران : انتشارات گنجینه و نشر محمد, 1360ش , 2ج , 554+ 432ص .


زندگی سیاسی هشتمین امام .
(ترجمة حیاة الامام الرضا (ع ) بالفارسیة).

للسید جعفر مرتضی العاملی .

ترجمة: خلیل خلیلیان .

طهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامی , 1363ش 1984م , 236ص , 21سم .


سیرة الرضا (ع ).
فی : اعیان الشیعة, مج 2 ص 12ـ 32 للسید محسن الامین .

تحقیق : حسن الامین .

بیروت : دارالتعارف , 1403ه ـ 1983م .


علی بن موسی بن جعفر بن محمد الهاشمی , أبو الحسن الرضا.
فی : تهذیب التهذیب 3387 لشهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی , ت 582ه.! بیروت : دارالفکر, ط 1 1404ه ـ 1984م .


علی بن موسی الرضا (ع ) (بالفارسیة).
فی : ناسخ التواریخ .

لعباسقلی سپهر.

تصحیح : محمد باقر البهبودی .

طهران : اسلامیة, 1348ش , 399ص .

طهران : اسلامیة, 1350ش , 399ص , 24سم .


علی الرضا بن موسی بن جعفر بن محمد, أبو الحسن الهاشمی العلوی .
فی : سیرة اعلام النبلاء 3879ـ 393 لشمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی , ت 748ه.

(تحقیق : کامل الخراط, اشراف : شعیب الارناؤوط).

بیروت : مؤسسة الرسالة, ط 3 1405ه 1985م .


علی بن موسی الرضا (ع ) و الفلسفة الالهیة.
للشیخ عبدالله الجوادی الاملی .

قم : 1404ه.


علی بن موسی الرضا (ع ) و القرآن الحکیم .
للشیخ عبدالله الجوادی الاملی .

مشهد: المؤتمر العالمی للامام الرضا, 1408ه.


علی بن موسی القرشی الهاشمی الملقب بالرضی .
فی : البدایة و النهایة: ج 10 ص 250 لابی الفداء الحافظ ابن کثیر, ت 774ه.

بیروت : دارالفکر.


مجموعه آثار دومین کنگره جهانی حضرت رضا (ع ) 1365ش . (بالفارسیة).
مشهد: الموتمر العالمی للامام الرضا (ع ) 1366ش 1987م , 596ص , 24سم .


معجم ما کتب عن الامام علی بن موسی الرضا (ع ).
(و هو القسم العاشر من معجم ما کتب عن الرسول (ص ) و أهل البیت ).

لعبد الجبار الرفاعی القحطانی .

و هو هذا القسم .


نقش رهبری حضرت امام رضا(ع ). (بالفارسیة).
لمحمد الحسینی الشیرازی .

ترجمة و تحقیق : محمد باقر فالی .

قم : کانون نشر أندیشه های اسلامی , ط 2 1369ش , 83ص .


هشتمین پیشوای شیعه یا زندگی امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع ).(بالفارسیة).
لمحمد باقر ساعدی .

مشهد: جعفری , 1390ه, 127ص , 21سم .


ولایتعهدی حضرت رضا (ع ).
(بحق تاریخی فقهی , حقوقی , انتقادی , بالفارسیة).

لعلی الموحدی الساوجی .

قم : مطبعة الحکمة, 1350ش , 280ص , 17سم .

--------------------------------------------------------------------------------

معجم ما کتب عن الرسول و اهل البیت (ع) , عبد الجبار رفاعی جلد هشتم
********************************************************************
کتاب شناسی امام علی بن موسی الرضا(ع) (2)
الف) کتاب های چاپی عربی
1. آثار و برکات الامام الرضا فی دارالدنیا
سیدهاشم ناجی موسوی جزایری, قم, بی نا, 1376ش 1418/ق.


2. الامام الثامن علی بن موسی الرضا
گروه نویسندگان, ترجمه محمد عبدالمنعم خاقانی, قم, موٌسسه در راه حق, 1370, رقعی, 54ص.


3. الامام الرضا
گروه نویسندگان, بیروت, دارالاضواء, 1409ق1989/ م, جیبی, 112ص

(از سری اضواء الاسلامیه ـ 10)


4. الامام الرضا
گروه نویسندگان, تهران, مؤسسة

البلاغ, 1408ق 1988/م, جیبی, 111ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


5. الامام الرضا
شیخ عفیف نابلسی, بیروت, الدارالاسلامیه, 1412ق.


6. الامام الرضا تاریخ و دراسة
سید محمد جواد فضل ، بیروت, دارالزهراء, 133ق, وزیری, 300ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


7. الامام الرضا قدوة و اسوه
سید محمدتقی مدرسی, تهران, رابطة الاخوة الاسلامیه, 1404ق, رقعی, 72ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


8. الامام علی بن موسی الرضا
علی محمد علی دخیل, چاپ دوم, بیروت, دارالتراث الاسلامی, 1394ق1974/م, رقـعـی, 120ص.


9. الامام علی الرضا
سید مهدی آیت اللهی, ترجمه کمال السید, قم, انتشارات انصاریان, 1374, وزیری, 36ص (مصوّر, ویژه نوجوانان) (از سری مع المعصومین).


10. الامام علی الرضا
گروه نویسندگان, قم, مؤسسة الامام الحسین , 1371ش 1413/ق, رقعی, 23ص.


11. الامام علی الرضا
[میر ابوالفتح دعوتی], چاپ سوم, بیروت, الدارالاسلامیه, 1410ق1990/م, وزیری, 24ص (مصور, ویژه نوجوانان).


12. الامام علی الرضا
شیخ محمد حسن قبیسی عاملی, بیروت, بی نا, 1403ق1983/م, وزیری, 108ص (از سری الحلقات الذهبیه ـ 21).


13. الامام علی الرضا
محمد رضا, بیروت, دارالکتب العلمیه.

رک: اهل البیت فی المکتبة العربیه, ص55.


14. الامام علی الرضا و رسالته فی الطب النبوی
محمد علی البار, بیروت, دارالمناهل, 1412ق.


15. الامام علی الرضا ولی عهد المأمون
عبدالقادر احمد یوسف, بغداد, مطبعة المعارف, 1947م, رقعی, 124ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).

رک: اهل البیت فی المکتبة العربیه, ص55.


16. الامام علی الرضا و ولایة العهد
اسحق شاکر العش, بیروت, دارالکتاب اللبنانی, وزیری, 128ص.

رک: اهل البیت فی المکتبة العربیة, ص55.


17. امامان: موسی الکاظم و علی الرضا
شیخ احمد مغنیه, بیروت (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


18. الامثال و الحکم المستخرجة من کلمات الامام الرضا
محمد غروی قزوینی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1409ق1367/ش, وزیری, 616ص (در این کتاب, مجموعه سخنان امام گرد آمده و شرح شده است).


19. بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار(ج49)
علامه ملاّ محمد باقر مجلسی اصفهانی (1037ـ 1110ق), تهران, انتشارات اسلامیه, 1385ق, وزیری, 340ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


20. رسالة فی تحقیق (فقه الرضا)
علامه میرزا محمد هاشم موسوی خوانساری اصفهانی (م1318ق), تهران, 1317ق (ضمن مجموعه رساله هایش به نام مجمع الفوائد و مخزن الفرائد).

الذریعه, ج11, ص138.


21. الجامع لرواة الامام الرضا
شیخ محمد مهدی نجف, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1407 و 1409ق, وزیری, 2ج,542«560ص.


22. جزاء اعداء الامام الرضا فی دارالدنیا
سید هاشم ناجی موسوی جزایری, قم, بی نا, 1375ش 1417/ق, وزیری, 160ص (از سری جزاء الاعمال فی دارالدنیا ـ 11).


23. حیاة الامام الرضا دراسة و تحلیل
سید جعفر مرتضی حسینی عاملی, قم, دارالتبلیغ اسلامی, 1398ق, وزیری, 511 ص (این کتاب دو بار به فارسی ترجمه شده است).


24. ذکری مولد الامام الرضا
گروه نویسندگان, کربلا, مکتب ذکریات المعصومین, 1358ق, رقعی, 32ص.


25. ذکری وفاة الامام الرضا
گروهی از نویسندگان, کربلا, مکتب ذکریات المعصومین, 1389ق, رقعی, 63ص.


26. زیارة الامام الرضا کیف و لماذا؟
سید علی نورالدین موسوی, قم, بی نا, 1418ق, جیبی, 334ص.


27. سرّ تولیة الامام الرضا العهد
سید مرتضی عسکری, بغداد, وزیری, 30ص (همراه با کتاب طبّ الرضا به شرح سید عبدالصاحب زینی, ص140ـ170).


28. صحیفة الرضا
جواد قیّومی اصفهانی, قم, دفتر انتشارات اسلامی, 1373, وزیری, 455ص (این کتاب در برگیرنده دعاها, احادیث و روایات امام رضا } همراه با ترجمه فارسی است).


29. صحیفة الرضا
منسوب به حضرت علی بن موسی الرضا } (148ـ 203ق), به روایت احمد بن عامر طائی بصری, تحقیق: محمد مهدی نجف, چاپ دوم, کنگره جهانی امام رضا 1406ق1364/ش, وزیری, 135ص.


30. طبّ الامام الرضا
منسوب به حضرت امام علی بن موسی الرضا } (148ـ 203ق), تحقیق: محمد مهدی نجف, قم, چاپخانه خیام, 1402ق, رقعی, 80ص (این رساله را علامه مجلسی در بحار الانوار, جلد (السماء و العالم) درج نموده و محدث نوری هم در خاتمه مستدرک از آن سخن گفته است).


31. علی بن موسی الرضا } و الفلسفة الالهیه
عبداللّه جوادی آملی, قم, دارالاسراء, 1374, وزیری, 193ص.


32. علی بن موسی الرضا } و القرآن الحکیم
عبداللّه جوادی آملی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1408ق, وزیری, 215ص, ج1.


33. عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآیات و الاخبار و الاقوال (ج22)
ملا عبداللّه بن نور اللّه بحرانی اصفهانی (از شاگردان علامه مجلسی (م1110ق)), مستدرکات: سید محمد باقر موحد ابطحی اصفهانی, تحقیق: مؤسسة الامام المهدی , قم, 1411ق, وزیری, 623ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده و خطی است).


34. عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق: ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306ـ 381ق), تحقیق: مؤسسة الامام الخمینی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1372, وزیری, 2ج, 700«700ص (این کتاب بارها به فارسی ترجمه شده است).


35. فقه الرضا
منسوب به امام علی بن موسی الرضا }, تحقیق: مؤسسة آل البیت { لاحیاء التراث, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق, وزیری, 180ص (در باره صحت و یا نادرستی انتساب این کتاب به امام هشتم, بحثهای بسیاری شده است).


36. لؤلؤة البحار فی منقبة الائمة الاطهار
سید محمد رفیع بن علی اصغر حسینی, معروف به رفیع العلماء تبریزی (1250ـ 1326ق), تبریز, سنگی, 80ص (این کتاب پیرامون چگونگی و فلسفه شهادت امام رضا است).

رک: الذریعه, ج18, ص379.


37. لمحات من حیاة الامام الرضا ثامن ائمة اهل البیت {
محمدرضا سیبویه حائری, مشهد, مدرسه علمیه امیرالمؤمنین, 1402ق, جیبی, 56ص.


38. مجموعة الآثار المؤتمر العالمی الاول للامام الرضا
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1406ق, وزیری, 434ص.


برخی مقالات آن عبارتند از:

1. سخنرانی آیت اللّه سید علی خامنه ای, ص37ـ 55.

2. ثامن الحجج و عصمة الانبیاء{.
محمد محمدی گیلانی, ص59ـ 104.


3. علی بن موسی الرضا } و الفسلفة الالهیه.
عبداللّه جوادی آملی, ص107ـ 192.


4. ولایة العهد بین الامام و المأمون.
سید جواد شهرستانی, ص195ـ 237.


5. علم الامام علی بن موسی الرضا }
سلیمان یحفوفی, ص241ـ 284.


6. قرائة فی فکر الامام الرضا
محمد باقر ناصری, ص335 ـ353.


39. مجموعة الآثار المؤتمر العالمی الثانی للامام الرضا
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1409ق, وزیری, 440ص.

ییکی از مقالات آن عبارت است از: ولایة العهد للامام الرضا .

محمد مهدی شمس الدین, ص417ـ 447.


40. مسند الامام الرضا
به روایت: ابواحمد داود بن سلیمان الغازی (م بعد 203ق), تحقیق: سید محمد جواد حسینی جلالی, مقدمه: سید محمد حسین حسینی جلالی, قم, انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی, 1418ق 1376/ش, وزیری, 226ص (همراه با تخریج و تحقیق و شرح احادیث و مستدرک آنها).


41. مسند الامام الرضا
عزیزاللّه عطاردی قوچانی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1365, وزیری, 2ج, 608«582ص (در این کتاب تمام گفتار و احادیث امام رضا به ترتیب موضوعی گرد آمده است).


42. مقتطفات من حیاة الامام الرضا
علی عبدالرضا, بیروت, مؤسسة الوفاء, 1404ق 1984/م, رقعی, 206ص.


43. مکاتیب الامام الرضا
علی احمدی میانجی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1411ق, وزیری, 243ص.


44. مع الامام الرضا
شیخ محمد مهدی شمس الدین, بیروت, منشورات الجمعیة الخیریة الثقافیه.


45. میلاد الامام الرضا
الندوة الطلابیة الاسلامیة, نجف, مطبعة الآداب, 1383ق1963/م, رقعی, 28ص.


46. من حیاة الامام الرضا
علی عسیلی, بیروت, مؤسسة النعمان, 1413ق.


47. وفاة الامام الرضا
شیخ احمد بن شیخ صالح بن طعان قدیحی قطیفی (1251ـ 1315ق), نجف, مطبعة الحیدریه, 1372ق, رقعی, 88ص.


48. وفاة الامام الرضا
سید عبدالرزاق موسوی مقرم (1316ـ 1391ق), نجف, مطبعة الحیدریه, 1370ق, رقعی, 80ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


49. وفاة الامام الرضا
شیخ حسین بلادی بحرانی (م1387ق), نجف, 1373ق, رقعی, 84ص.


50. ولادة الامام علی بن موسی الرضا }
محمد حسین آل طالقانی, نجف, دارالمعارف, 1387ق 1967/م, رقعی, 32ص.


51. ولایة عهد الرضا
کاظم الحیدری, بغداد, 1947م.


برخی از مقالات فارسی و عربی کنگره امام رضا
52. افاضة الرضا فی مسئلة البداء
محمد محمدی گیلانی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق.


53. الامام الرضا فی الشعر العربی
اسماعیل رحیم خفّاف, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1405ق.


54. الامام الرضا و الحرکة الفکریة فی الاسلام
محمد باقر ناصری.

مجله الموسم, ش18, ص244.


55. تودّد الرضا منهج لاحیاء الامر
اسعدعلی سوری, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق.


56. الجامع لزیارة الامام الرضا
فارس حسّون, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1410ق.


57. دور الامام الرضا فی مقاومة البدع الضالّه
عبدالمجید نجفیان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1410ق.


58. فلسفة الاخلاق عند الامام الرضا
زهیر الاعرجی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق.


59. الکیمیاء عند الامام الرضا
سعد الدین القاسمی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1406ق.


60. امامت از دیدگاه علی بن موسی الرضا
زین العابدین قربانی لاهیجی, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1404ق.


61. بررسی روایات و راویان در کتاب عیون اخبار الرضا
محمد واعظ زاده خراسانی, مشهد, کنگره جهانی رضا , 1404ق.


62. خراسان در آستانه سفر حضرت علی بن موسی الرضا
علی اکبر ولایتی, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1405ق.


63. زندگی حضرت رضا از دعوت به خراسان تا شهادت
علیرضا شفیعی, مرکز آموزشی عالی ضمن خدمت فرهنگیان, قم.


ب) کتابهای چاپی فارسی
1. آفتاب طوس (زندگانی حضرت رضا )
سید علی رضوی زاده, تهران, انتشارات آسیا, 1347, رقعی, 396ص.


2. احوال ثامن الحجج
سید عباس خاتمی, تهران, دبیرستان موسی بن جعفر , 1372, رقعی, 180ص (در سه بخش: تاریخ و جغرافیای مشهد, نظام امامت و زندگی حضرت).


3. اخبار و آثار حضرت امام رضا
عزیزاللّه عطاردی قوچانی, تهران, انتشارات صدر, 1397ق, وزیری, 888ص.


4. ادعیه و زیارت حضرت رضا
شیخ عزیزاللّه عطاردی قوچانی, مشهد, کنگره امام رضا , 1370, وزیری, 164ص.


5. امام رضا
گروه نویسندگان مؤسسة البلاغ, ترجمه واحد تدوین و ترجمه, تهران, سازمان تبلیغات اسلامی, 1368, جیبی, 256ص (از سری سرچشمه های نورـ 13).


6. امام رضا
سید کاظم ارفع, تهران, مؤسسه انتشاراتی فیض کاشانی, 1370, رقعی, 68ص (از سری سیره عملی اهلبیت ـ 10).


7. امام رضا اسوه صراط مستقیم
شیخ حسن کافی (م1415ق), تهران, انتشارات میقات, 1366, وزیری, 404ص.


8. امام رضا ولایتعهد زمان
عبدالامیر فولاد زاده, تهران, انتشارات اعلمی, 1360, وزیری, 2ج, 30« 30ص (مصور, ویژه کودکان و نوجوانان).


9. اهمیت نماز در سیره عملی و گفتاری امام رضا
غلامرضا اکبری, مشهد, مؤسسه و الشمس, 1375, رقعی, 92ص.


10. بشارات المؤمنین (حالات, روایات و مناظرات حضرت رضا )
سید مهدی سبحانی, تهران, رقعی, 341ص.


11. بیست آینه از آفتاب (ناشنیده هایی از زندگی امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا )
بازنوشته محمد سادات اخوی, طرح و تشعیر: عبداللّه حاجی وند, تهران, انتشارات پیام غدیر, 1371, وزیری, 36ص.


12. پرتوی از زندگانی هشتمین امام علی بن موسی الرضا
علی عطایی خراسانی, چاپ دوم, مشهد, انتشارات طوس, 1349, رقعی, 2ج, 382«517 ص.


13. پیشوای هشتم, حضرت امام علی بن موسی الرضا
گروه نویسندگان, چاپ مکرر, قم, مؤسسه در راه حق, 1371, رقعی, 53ص (این کتاب به عربی و اردو ترجمه شده است).


14. التحفة الرضویه
سید محمد حسین موسوی شاهچراغی تهرانی, تهران, 1360ق, 104ص.


15. تحفة الرضویه (در فضیلت و معجزات حضرت رضا )
ملا نوروز علی بن محمد باقر فاضل بسطامی (م1309ق), تبریز, 1281ق, خشتی, 356ص (سنگی).


16. تحلیلی از زندگانی امام رضا
سید محمد جواد فضل اللّه, ترجمه سید محمد صادق عارف, مشهد, بنیاد پژوهشهای اسلامی, 1366, وزیری, 256ص.


17. ترجمه (توحید الرضا )
منسوب به حضرت امام علی بن موسی الرضا

ترجمه علامه مجلسی: مولا محمد باقر بن محمد تقی (1037ـ 1110ق), تهران, 1281ق (همراه با تحفة الرضویه فاضل بسطامی).


18. ترجمه جلد دوازدهم بحار الانوار (زندگانی حضرت امام علی بن موسی الرضا
علامه مولی محمد باقر مجلسی اصفهانی (1037ـ 1110ق), ترجمه موسی خسروی, تهران, انتشارات اسلامیه, 1355, وزیری, 304ص.


19. ترجمه صحیفة الرضا
شیخ محمد جعفر شاملی شیرازی, تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1353, رقعی, 136ص.


20. ترجمه طب الرضا
بمبئی, 1307ق, 32ص (سنگی).


21. ترجمه عیون اخبار الرضا =کاشف النقاب
شیخ صدوق: ابوجعفر محمد بن علی بن … بابویه قمی (ح306ـ 381ق), ترجمه آقا نجفی اصفهانی (م1331ق), تهران, کتابفروشی شمس, 1337, وزیری, 540ص.


22. ترجمه عیون اخبار الرضا (همراه با متن)
شیخ صدوق: محمد بن علی بن بابویه قمی (م381ق), ترجمه علی اکبر غفاری و حمیدرضا مستفید, تهران, انتشارات صدوق, 1373, وزیری, 2ج, 779«695ص.


23. ترجمه عیون اخبار الرضا
سید عبدالحسین رضایی و شیخ محمد باقر ساعدی, تصحیح: محمد باقر بهبودی, تهران, انتشارات اسلامیه, 1354, وزیری, 2ج, 736ص.


24. ترجمه قصیده هائیه
منسوب به حضرت رضا , مترجم: میرزا محسن عماد (به شعر), تهران, 1367ق, رقعی, 181ص (همراه با کتاب شخصیت حضرت علی بن موسی الرضا).


25. ترجمه مکالمات حضرت رضا باملل و مذاهب مختلفه
حسن شمس گیلانی, تهران, بی نا, 1328, جیبی, 103ص.


26. ترجمة الموسوی در طب رضوی (ترجمه طب الرضا )
مترجم: سید حسین بن نصراللّه موسوی عرب باغی (م1369ق), تهران, چاپخانه آفتاب, 1328, وزیری, 232ص (همراه با رساله طریق یقین و طب النبی).


27. چهل حدیث حضرت رضا , به انضمام شرح حال و گزارش سیاسی و فرهنگی دوران امام
کاظم مدیر شانه چی, با اشعار علی باقرزاده (بقاء), مشهد, آستان قدس رضوی, 1365, وزیری, 128ص.


28. چهل حدیث در فضائل امام رضا
تدوین: مؤسسه نشر حدیث اهل البیت { با همکاری خانه کتاب ایران, تهران, انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی, 1415ق/1374ش, پالتویی, 76ص.


29. چهل معجزه از حضرت علی بن موسی الرضا
محمد ابراهیم مونسی اسلامی, مشهد, چاپخانه سعید, 1370, رقعی, 80ص.


30. جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا از مدینه تا مرو
جلیل عرفان منش, مشهد, بنیاد پژوهشهای اسلامی, 1374, وزیری, 271ص.


31. حضرت امام رضا
گروه کودکان و نوجوانان بنیاد بعثت, بازنویسی: مهدی رحیمی, چاپ دوم, تهران, بنیاد بعثت, 1374, رقعی, 110ص.


32. حضرت امام رضا
[میرابوالفتح دعوتی] , قم, انتشارات شفق, 1360, وزیری, 32ص (این کتاب به عربی ترجمه شده است).


33. حضرت رضا
فضل اللّه کمپانی (م1414ق), تهران, انتشارات مفید, 1355, وزیری, 277ص.


34. حضرت رضا عالم آل محمد
عبدالمنتظرمقدّسیان, تهران, کتابخانه اسلامی, 1353, جیبی, 57ص.


35. حیاة الرضا (زندگانی ثامن الائمه)
محمد محدث خراسانی, مشهد, انتشارات جعفری, 1345, رقعی, 267ص.


36 . دارالشفاء رضوی (چهل داستان از شفا یافتگان حرم امام رضا)
گروه نویسندگان, مقدمه سید علی اکبر موسوی محبّ الاسلام, مشهد, انتشارات محبّ, 1377 ش, رقعی, 302ص.


37. در بارگاه امام رضا
رحمت اللّه ذکایی, تهران, کمیته ملّی پیکار بابیسوادی, 1355, 19ص (مصوّر, ویژه نوجوانان).


38. در حریم طوس (معرفت امام کرامات و معجزات, فضیلت زیارت و زیارتنامه های امام رضا )
سید محمد حسینی قزوینی, قم, انتشارات حاذق, 1414ق, جیبی, 336ص.


39. درّ الکلا م (سخنان گهربار حضرت امام علی بن موسی الرضا )
حسین حایری کرمانی, مشهد, 1364ش1985/م, وزیری, 224ص.


40. در رواق نور (گذری بر زندگانی امام رضا )
محسن قرائتی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1370, رقعی, 40ص.


41. درّه بیضاء (سخنان امام رضا )
سید کاظم وفائی همدانی, تهران, چاپخانه آفتاب, 1353, وزیری, 266ص.


42. دیدگاههای حضرت امام علی بن موسی الرضا
سید محمد رضا مدرّسی, قم, انتشارات حضور, 1375, رقعی, 79ص.


43. راویان امام رضا در مسند الرضا
شیخ عزیزاللّه عطاردی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1367, وزیری, 564ص.


44. رفعت امامت (سخنان امام رضا پیرامون منزلت امامت)
مشهد, اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی, 1376ش1418/ق, رقعی, 44ص.


45. زندگانی امام رضا
حسین حماسیان (صابر کرمانی), تهران, انتشارات اقبال, 1344, رقعی, 44ص (مصور, ویژه نوجوانان).


46. زندگانی امام رضا
علی رفیعی, تهران, انتشارات فیض کاشانی, 1376, وزیری, 246ص.


47. زندگانی امام علی بن موسی الرضا ترجمه عیون اخبار الرضا)
شیخ صدوق: ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306 ـ 381ق), ترجمه سید زین العابدین شجاعی گلپایگانی, قم, دفتر نشر مصطفی, 1373, وزیری, 263ص, ج1.


48. زندگانی امام علی بن موسی الرضا و سخنان آن بزرگوار در علوم مختلف
سید محمد صادق هاشمی, قم, چاپخانه علمیه, 1410ق1369/ش, وزیری, 190ص.


49. زندگانی امام هشتم, حضرت امام رضا
نوشته هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق, ساده نویسی, دفتر تحقیق و تألیف کتب درسی, چاپ سوم, تهران, سازمان نهضت سوادآموزی, 1375, رقعی, 19ص.


50. زندگانی امام هشتم, علی بن موسی الرضا
علی اصغر عطایی خراسانی, مشهد, انتشارات ندای اسلام, 1374, وزیری, 367ص.


51. زندگانی امام هشتم علی بن موسی الرضا
موسی خسروی, چاپ چهارم, مشهد, انتشارات صحافیان, 1348, رقعی, 340ص.


52. زندگانی پیشوای هشتم, امام علی بن موسی الرضا
سید علی محقق, قم, انتشارات نسل جوان, 1357, جیبی, 224ص.


53. زندگانی حضرت امام علی بن موسی الرضا
حسین عماد زاده اصفهانی (1325ـ 1410ق), چاپ دوم, تهران, انتشارات گنجینه, 1361, وزیری, 2ج, 554«432ص.


54. زندگانی حضرت رضا (مجموعه مقالات)
سید زین العابدین فقیه سبزواری (این کتاب در شماره های 1 تا 13 مجله نامه آستان قدس به چاپ رسیده است).


55. زندگانی حضرت رضا و تاریخ مشهد مقدس
علی محمد نور بخش, اصفهان, بی نا, 1323, وزیری, 39«44ص.


56. زندگانی سیاسی امام رضا
سید جعفر مرتضی حسینی عاملی, ترجمه دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم, چاپ دوم, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1368ش1410/ق, وزیری, 462ص.


57 . زندگانی شمس الهدی حضرت علی بن موسی الرضا.
سید احمد رضوی دزفولی, مشهد, 1417ق/1375ش, وزیری, 272ص.


58. زندگانی علی بن موسی الرضا
ابوالقاسم سحاب (1304ـ 1376ق), تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1334, وزیری, 2ج,360«394ص (همراه با طب الرضا , علل الشرائع و قصیده هائیه).


59. زندگانی علی بن موسی الرضا
عبدالقادر احمد یوسف, ترجمه غلامرضا ریاضی, مشهد, کتابفروشی زوار, 1333, وزیری, 222ص.


60. زندگانی مرد برجسته اسلام, حضرت رضا
ابراهیم سرمدی, تهران, رک: الذریعه, ج12, ص56.


61. زندگانی و شهادت امام هشتم, علی بن موسی الرضا
سید عبدالحسین رضایی, مشهد, انتشارات ندای اسلام, 1362, وزیری, 433ص (همراه با طب الرضا).


62. زندگانی و شهادت السلطان علی بن موسی الرضا
محسن رمضانی (احسان), تهران, انتشارات پدیده, 1345, جیبی, 312ص.


63. زندگی سیاسی هشتمین امام
سید جعفر مرتضی حسینی عاملی, ترجمه سید خلیل خلیلیان, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامی, 1359, وزیری, 222ص.


64. زندگی و سیمای حضرت امام علی بن موسی الرضا
سید محمد تقی مدرّسی, ترجمه محمدصادق شریعت, تهران, انتشارات انصارالحسین, 1365, وزیری, 190ص.


65 . زیارات خاصه امام هشتم
فارس جسّون تبریزیان, قم, مؤسسه قائم آل محمد 1412ق/1370ش, رقعی, 136ص.


66. زیارتنامه حضرت امام رضا
سید رضا صدر (133ـ 1415ق), قم, 1390ق (به خط احمد نجفی زنجانی, بغلی, 168ص.


67. زیارتنامه حضرت امام علی بن موسی الرضا
اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی, چاپ دوم, مشهد, 1362, رقعی, 63ص.


68. ستارگان درخشان (ج10)
(سرگذشت حضرت علی بن موسی الرضا )

محمد جواد نجفی, چاپ پنجم, تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1401ق, جیبی, 246ص.


69. شخصیت علی بن موسی الرضا
میرزا احمد خوشنویس عماد, چاپ سوم, تهران, مطبوعاتی علمی, 1367ق, جیبی, 253ص.


70. شرح حدیث عمران صابی
سید کاظم رشتی (م1259ق) (همراه با کتاب اللوامع الحسینیه به چاپ رسیده است).

رک: الذریعه, ج13, ص204.


71. شرح حدیث فقه رضوی
حاج زین العابدین خان کرمانی (م1360ق), تبریز, 1328ق, خشتی,361ص (همراه با اجوبة المسائل).


72. شرح خطبه توحیدیه امام رضا
علامه ملا محمد باقر مجلسی اصفهانی (1037 ـ 1110ق), تحقیق: عبدالحسین طالعی, تهران, انتشارات میقات, 1370, وزیری, 75ص.


73. شرح زندگانی و وفات حضرت علی بن موسی الرضا
سید ابوالقاسم مرعشی, چاپ دوم, تهران, انتشارات حافظ, 1350, جیبی, 78ص.


74. شمس ولایت , امام هشتم
سید محمد تقی مقدم, مشهد, نشر فلق, 1360, رقعی, 400ص.


75. صحیفة الرضا
جواد قیومی اصفهانی, قم, دفتر انتشارات اسلامی, 1373ش1415/ق, وزیری, 455ص (همراه با ترجمه فارسی).


76. صدور معجزه حضرت ثامن الائمه
سید محمد حسن میرجهانی اصفهانی (1319ـ 1413ق), مشهد, بی نا, 1373ق, جیبی, 27ص (پیرامون شفای آقای عبدالحسین پاکزاد در شعبان 1373ق).


77. ضامن آهو
شعراز: شیخ موسی خراسانی (شوقی), ایران.

رک: الذریعه, ج15, ص114.


78. طب و بهداشت از امام علی بن موسی الرضا (متن رسالة الذهبیه با ترجمه و شرح آن)
نصیرالدین امیر صادقی, چاپ پنجم, تهران, انتشارات معراجی, 1351, رقعی, 320ص.


79. طب و درمان در اسلام از حضرت امام رضا
عبدالصاحب الزین, ترجمه کاظمی خلخالی, قم, انتشارات فؤاد, 1369, وزیری, 249ص.


80. عاشقان بپا خیزید (داستان زندگی امام علی بن موسی الرضا )
بازنویسی: رضا شیرازی, چاپ دوم, تهران انتشارات پیام آزادی, 1373, رقعی, 131ص (مصور, ویژه نوجوانان).


81. فردوس التواریخ (در زندگانی امام رضا و تاریخ خراسان)
ملاّ نوروز علی واعظ بسطامی (م1309ق), تبریز, 1315ق, 428ص (سنگی).


82. فضائل الرضا
علی اکبر تلافی داریانی, تهران, انتشارات نیک معارف, 1373, جیبی, 53ص.


83. فضایل علمی و اخلاقی امام هشتم (و زندگانی سیاسی امام در دوره خلافت مأمون عباسی)
احمد خوشنویس (عماد), مقدمه: محمود شهابی (م1406ق), چاپ دوم, تهران, انتشارات عطایی, 1359, رقعی, 272ص.


84. قصیده رضویه
شعر: سید نظر حسین بن بهادر علی بهیکپوری هندی (وی پس از زیارت امام رضا در 1315ق, این قصیده را سرود و سپس به فارسی شرح نمود), 1319ق.

رک: الذریعه, ج17, ص118.


85. قصیده نامه در وصف حضرت علی بن موسی الرضا
شعر: حیدر تهرانی (معجزه), تهران, 1351, جیبی, 25ص.


86. کتابنامه امام رضا
علی اکبر الهی خراسانی, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1363ش 1404/ ق, پالتویی, 216ص.


87. کرامات رضویه
علی اکبر مروّج الاسلام کرمانی خراسانی (م1400ق), چاپ دوم, مشهد, کتابفروشی جعفری, 1353, وزیری, 2ج, 351 « 300 ص (پیرامـون کرامات و معجزات امام رضا ).


88. کرامات الرضویة: معجزات علی بن موسی الرضا بعد از شهادت
علی میرخلف زاده, قم, انتشارات نصایح, 1376, رقعی, 280ص.


89. کلک خوشنویسی با چهل حدیث رضوی
به خط علی اکبر اسماعیلی قوچانی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, رحلی, 44ص.


90. گذری بر زندگانی هشتمین امام, حضرت علی بن موسی الرضا
حسین حائری کرمانی, بازنویسی: علی اصغر فرزانه, مشهد, امور فرهنگی آستان قدس رضوی, 1371, رقعی, 56ص.


91. گلواژه های نور: چهل شهاب از منظومه نور افشان امام علی بن موسی الرضا
عبدالحسین طالعی, تهران, انتشارات کتابچی, 1375, جیبی, 79ص.


92. مجمع الزیارات رضویه
[؟], مشهد, انتشارات جعفری, 1392ق, جیبی, 128ص.


93. مجموعه آثار دومین کنگره جهانی رضا (ج1)
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1366, وزیری, 590ص.


این کتاب شامل مقالات ذیل است:
1. عنصر مبارزه در زندگانی ائمه
حضرت آیت اللّه سید علی خامنه ای, ص21ـ 72.


2. خراسان در آستانه سفر حضرت علی بن موسی الرضا .
علی اکبر ولایتی, ص87 ـ 122.


3. شرایط خاص زمان امام علی بن موسی الرضا
سید محمد موسوی خوئینی ها, ص123ـ 142.


4. روح علمی وسعه صدر در شخصیت حضرت رضا .
علی شریعتمداری, ص167ـ 184.


5. واقفیه و حضرت رضا .
سید رضا تقوی دامغانی, ص185ـ 245.


6. نهضت ترجمه و نشر علوم بیگانگان در زمان حضرت رضا و پیامدهای آن.
مهدی محقق, ص247ـ 280.


7. ترجمه تحقیقاتی پیرامون بازتاب شخصیت علمی امام رضا و علت ملقب شدن آن حضرت به عالم آل محمد ْ.
احمد شریف, ص365ـ 416.


8. پرتوی از فروغ دانش حضرت رضا .
محمد مهدی رکنی, ص283ـ416.


9. مناظرات تاریخی امام علی بن موسی الرضا با پیروان مذاهب و مکاتب مختلف.
ناصر مکارم شیرازی, ص417ـ 488.


10. تفسیری بر احتجاج امام علی بن موسی الرضا با عمران صابی.
محمد تقی جعفری, ص489ـ 576.


94. مجموعه آثار دومین کنگره جهانی امام رضا (ج2)
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1366, وزیری, 632ص (شامل برخی از مقالات, از جمله: امام هشتم و بررسی احادیث صعب آن حضرت, حسن مصطفوی, ص449ـ 624).


95. مجموعه آثار دومین کنگره جهانی حضرت رضا (ج3)
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1368, وزیری, 437ص.


برخی از مقالات آن عبارتند از:
1. ویژگیهای شخصیت حضرت رضا .
علی شریعتمداری, ص 109ـ 125.


2. برخوردهای تربیتی امام رضا .
جواد محدثی, ص 129ـ 153.


3. سکوت از دیدگاه امام رضا . غلامرضا اکبری, ص157ـ 211.

4. تجزیه و تحلیل متن حکم ولایتعهدی.
محمد تقی فلسفی, ص215ـ 284.


5. اشعار حکمت آمیز منسوب به حضرت رضا .
غلامرضا اکبری, ص355ـ 392.


6. مجموعه اشعار در مدح امام رضا .
ص396 ـ 428.


96. مجموعه آثار نخستین کنگره جهانی حضرت رضا
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1365, وزیری, 644ص.


برخی از مقالات آن عبارتند از:
1. پیام حضرت آیت اللّه خامنه ای.
1 ص31ـ 48.


2. سخنرانی حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی.
ص51ـ 68.


3. ترجمه و شرح خطبه توحیدیه.
حسن مصطفوی, ص123ـ 251.


4. امامت عامه و خاصه (اثبات امامت امام رضا ).
سید حسین مصطفوی, ص256ـ 303.


5. تجلّی علوم اهل بیت در مناظرات امام رضا .
سید جواد مصطفوی, ص307ـ 355.


6. تحقیقی پیرامون کتاب فقه الرضا .
رضا استادی, ص359ـ 376.


7. فرصت ولایتعهدی امام رضا در نشر معارف اسلامی.
محمد تقی فلسفی, ص379ـ 402.


8. جنبه های اخلاقی و سیره عملی حضرت رضا .
سید هاشم رسولی محلاتی, ص405ـ 464.


9. مروری بر پاره ای از سیرت و رهنمودهای اخلاقی و تربیتی حضرت رضا .
سید محمد باقر حجتی, ص467ـ 496.


10. مسند الامام الرضا .
رضا استادی, ص498ـ 528.


11. ستایش و سوک امام رضا در شعر.
سید جعفر شهیدی, ص571 ـ 638.


97. مختصری از زندگی امام رضا
ابراهیم عاقل, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1370, رقعی, 24ص.


98. مختصری از شرح حال علی بن موسی الرضا
مرتضی شهیدی, تهران, دانشکده ادبیات و علوم انسانی, 1332, 122ص (پلوکپی).


99. مدح امام رضا
سید محمود صحفی, قم, بی نا, 1347, جیبی, 80ص.


100. مدایح رضوی در شعر فارسی
احمد احمدی بیرجندی و سید علی نقوی زاده, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1372, وزیری, 326ص.


101. مدح و مراثی حضرت رضا
محسن کفش کنان, مشهد, انتشارات رضوی, 1349, جیبی, 101ص.


102. مدح و مرثیه حضرت رضا
رحمت اللّه رحمتی شهرضایی, مشهد, بی نا, 1350, جیبی, 80ص.


103. مدح و مصیبت حضرت رضا
حسین خراسانی, مشهد, انتشارات قاسمی, 1364, جیبی, 1364 (همراه با زیارت آن حضرت).


104. معارف رضویه (تاریخ زندگانی امام رضا و جغرافیای مشهد و تاریخ آستان قدس رضوی)
حسن مظفری معارف, مشهد, انتشارات صحافیان, بی تا, رقعی, 271ص.


105. معصوم دهم (چهره درخشان حضرت امام علی بن موسی الرضا )
احمد سیاح, تهران, انتشارات اسلام, جیبی, 150ص.


106. معصوم دهم, امام رضا
جواد فاضل لاریجانی آملی (1335ـ 1386ق), تهران, انتشارات علمی, 1338 (ضمن کتاب معصوم نهم تا معصوم سیزدهم).


107. معصوم دهم, حضرت امام رضا
سید مهدی آیت اللهی (دادور) تهران, انتشارات جهان آرا, 1368, وزیری, 35ص (مصوّر, ویژه نوجوانان) (این کتاب به اردو ترجمه شده است).


108. معیارهای اقتصادی در تعالیم رضوی
محمد حکیمی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1370, وزیری, 447ص.


109. مناظرات ستاره هشتم ولایت, علی بن موسی الرضا
شمس الدین عبدالمجید نجفی, مشهد, بی نا, 1352, جیبی, 255ص.


110. ناسخ التواریخ (زندگانی امام رضا )
عباسقلیخان بن محمد تقی خان سپهر, تصحیح: محمد باقر بهبودی, تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1348, وزیری, 14مجلد (این مفصل ترین و جامعه ترین کتابی است که پیرامون زندگی حضرت نگاشته شده است).


111. نقش رهبری حضرت امام رضا
سید محمد حسینی شیرازی, ترجمه سید محمد باقر فالی, چاپ دوم, قم, کانون نشر اندیشه های اسلامی, 1369, رقعی, 83ص.


112. نقشی از مقام حضرت رضا
محمد علی عاملی, تهران, چاپ آفتاب, 1352, رقعی, 110ص.


113. نگاهی بر زندگی امام رضا
محمد محمدی اشتهاردی, تهران, نشر مطهر, 1374ش 1416/ق, رقعی, 144ص.


114. نگاهی به زندگی حضرت رضا
مصطفی مصباح, قم, کانون نشر اندیشه های اسلامی, 1369, 104ص.


115. نگاهی گذرا بر زندگی امام رضا
سید عبدالرزاق موسوی مقرم (1316ـ 1391ق),ترجمه مرتضی دهقان, تهران, انتشارات میقات, 1370, وزیری, 124ص (به انضمام اشعار مرحوم ابوالقاسم علیمدد (قطره) (1280ـ 1357ش), 55ص).


116. نگاهی گذرا به زندگانی امام رضا و راهنمای اماکن متبرکه آستان قدس رضوی
محمود ماهوان و محمد علی بافنده ایماندوست, مشهد, انتشارات ماهوان, 1372, وزیری, 72ص (مصوّر).


117. نور الهدی غریب خراسان
سید عبدالرزاق موسوی مقرم (1316ـ 1391ق), ترجمه مرتضی فهیم کرمانی, قم, انتشارات سید الشهداء, 1371, وزیری, 182ص.


118. نهضت کلامی در عصر امام رضا
سید محمد مرتضوی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1375ش, وزیری, 236ص.


119. وسیلة الرضوان (ترجمه رساله طب الرضا )
ملا نوروز علی بسطامی (م1309ق) (این کتاب به چاپ رسیده است).


120. ولایتعهدی حضرت رضا
علی موحدی ساوجی, قم, چاپخانه حکمت, 1350, رقعی, 280ص.


121. هدیة الرضویه
محمد ابراهیم تبریزی, چاپ مشهد, 1333ق.


122. هدیه طوس (شعر)
محمد علی کراچی, مشهد, هیئت متوسلین به امام رضا , 1351, جیبی, 191ص.


123. هشتاد و هشت کلام از هشتمین امام, حضرت علی بن موسی الرضا
(به شش زبان)

انتخاب: حسین حایری کرمانی, ترجمه گروه مترجمان, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی 1372, وزیری, 192ص (گزینه ای از سخنان امام همراه با ترجمه به فارسی, اردو, انگلیسی, فرانسه و آلمانی است).


124. هشتمین پیشوای شیعه, یا زندگی امام هشتم, علی بن موسی الرضا
شیخ محمد باقر ساعدی خراسانی, مشهد, کتابفروشی جعفری, 1390ق, رقعی, 127ص.


125. هشتمین خورشید, (گذری بر حیات سیاسی, اجتماعی, فضایل, آثار و آداب زیارت امام رضا )
ستارهدایتخواه, مشهد, معاونت پژوهشی اداره کل آموزش و پرورش, 1371, رقعی, 29ص.


126. یاد بود هشتمین امام شیعیان امام رضا
علی گلزاده غفوری, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامی, 1352ش1394/ق, رقعی, 112ص.


ج) کتابهای اردو (خطی و چاپی)
1. التحفة الرضویه (زندگی امام رضا )
سید اولاد حیدر بلگرامی هندی (م1361ق), هند.

رک: الذریعه, ج3, ص434.


2. ترجمه صحیفة الرضا
اکرم رضا حکیم.

رک: قامـوس الکتـب, ج1, ص171.


3. حضرت امام رضا اور مشهد مقدس
نثار احمد زینپوری, قم, انتشارات انصاریان, 1416ق1375/ش, رقعی, 167ص.


4. حیاة الامام الرضا (تاریخ
المعصومین ـ 10)

سید ظفر حسن بن دلشاد علی آمروهی نقوی هندی, هند.

رک: نقباء البشر, ج3, ص978.


5. الرضا
نواب احمد حسین مذاق هندی (م1365ق).

رک: الذریعه, ج11, ص239.


6. حضرت امام علی الرضا
گروه نویسندگان مؤسسه در راه حق, مترجم: سید احمد علی عابدی, فیض آباد, نور اسلام, 1405ق1985/م, رقعی, 70ص.


7. سوانح حیات امام رضا
سید علی جعفری (1329ـ 1385ق).

مطلع انوار, ص377.


8. سیرة الامام علی بن موسی الرضا
سـید محـسن مظفر نقـوی, کراچـی.


9. عهد مأمون و امام علی الرضا
سید ابن الحسن جارچوی هندی, (1325ـ 1394ق).

تذکره علمای امامیه پاکستان, ص11.


10. لمعة الضیا فی احوال الامام الرضا
سید مظهر حسن بن صادق حسن

صاحب سهارنپوری

(1269ـ 1350ق), 2ج.

رک: الذریعه, ج18, ص352.


11. معصوم دهم, حضرت امام رضا
سید مهدی آیت اللهی (دادور), ترجمه گروه مترجمان, قم, انتشارات انصاریان, 1371, وزیری, 36ص (مصور, ویژه نوجوانان).


د) کتابهای خطی عربی
1. احتجاجات الامام الرضا
سید احمد حسینی اشکوری.

رک: معجم المؤلفین العراقیین, ج1, ص91.


2. اخبار الرضا
ابوعبداللّه دُبیلی محمد بن وهبان بصری ازدی.

رک: رجال نجاشی, ج2,

ص323.


3. اسرار وصایا الرضا
میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی (1234ـ 1302ق).

رک: قصص العلماء, ص84.

والذریعه, ج2, ص57.


4. الانوار الضویة فی شرح الاخبار
الرضویه

شیخ حسین آل عصفور بحرانی (م1216ق) (شرح 400حدیث از امام رضا است).

رک: الذریعه, ج2, ص431وج13, ص51.


5. تنبیه اهل الحجی علی بطلان نسبة کتاب الفقه الرضوی الی الرضا
سید محمد مهدی موسوی کاظمی (1319ـ 1391ق).

مقدمه احسن الودیعه, ص15; ریحانة الادب, ج2, ص191.


6. جامع زیارة الرضا
شیخ صدوق: ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306ـ 381ق).

رجال نجاشی, ج2, ص313.


7. الجواهر الوافیة فی الدقائق الجفریه (از گفتار امام رضا )
نسخه خطی آن در موصل موجود است.

رک: الذریعه, ج5, ص285و286.


8. حدیث الرضا مع المأمون (شرح مناظره امام رضا با مأمون, پیرامون دلالت آیه مباهله بر ولایت امیرالمؤمنین )
سید عبدالحسین آل کموّنه بروجردی نجفی (م1336ق) (نسخه آن نزد مرحوم آیت اللّه نجفی مرعشی بوده است).

رک: الذریعه, ج6, ص377 و ج13, ص200.


9. حلّ الاعضال فی جواب و سؤال (شرح مناظره امام رضا با مأمون پیرامون آیه مباهله)
شیخ علی بن علیرضا خویی (ح1292م 1350/ق).

رک: الذریعه, ج7, ص66.


10. حیاة الامام الرضا
حاج سید محمد حسینی شیرازی.

رک: العراق بین الماضی و الحاضر و المستقبل, ص629.


11. رسالة فی خدعة المأمون و شهادة الامام الرضا
عباسقلی شریف رازی (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش8542 موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


12. رسالة فی الردّ علی (فصل القضا فی عدم حجیة فقه الرضا )
آقا محمدرضا مسجد شاهی اصفهانی (1287ـ 1362ق).


13. کتاب (الرضا )
سید محمد بن احمد بن محمد حسینی.

رک: الذریعه, ج11, ص239; فهرست منتجب الدین , ص171.


14. کتاب زهد الرضا
شیخ صدوق قمی: ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه (م 381ق).

رک: رجال نجاشی, ج2, ص315.


15. رسالة فی زیارة الرضا
شیخ شرف الدین یحیی یزدی بحرانی (نماینده محقق کرکی (م940ق) در یزد).

رک: الذریعه, ج12, ص79.


16. زیارة الرضا و فضله
ابومنصور صرّام نیشابوری.

رک: معالم العلماء, ص140; الذریعه, ج12, ص79.


17. زیارة الرضا و فضله و معجزاته
ابوطیب رازی متکلّم.

رک: الذریعه, ج12, ص79.


18. سؤال المأمون عن الرضا و شرح جوابه
شیخ ابوالقاسم کاشانی (1275ـ 1351ق).

رک: الذریعه, ج12, ص251.


19. سفن النجاة (ج10)
شیخ غلامحسین نجفی نجف آبادی (1300ـ 134ق) (او برای هر یک از معصومین کتابی جداگانه با استفاده از بحار الانوار و دیگر مصادر نگاشته است).

رک: الذریعه, ج12, ص192; نقباء البشر, ج4, ص1623.


20. شرح حدیث عمران صابی
شیخ محمد جعفر بن محمد تقی برغانی قزوینی (م1306ق).

رک: تراجم الرجال, ص185.


21. شرح خطبه توحیدیه امام رضا
ملاّ حسن بن علی گوهر قراچه داغی (م بعد 1261ق) (این خطبه در عیون اخبار الرضا روایت شده است).

رک: الذریعه, ج7, ص202و ج13, ص221.


22. شرح خطبة الرضا
شیخ علی اصغر بن سلیمان ختائی تبریزی (م ح1343ق).

الذریعه, ج13, ص221 و ج16, ص223.


23. شرح الزیارة الرضویه
میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی (1234ـ 1302ق).

رک: الذریعه, ج13, ص307; قصص العلماء, ص84.


24. شرح رساله (طب الرضا)
سید ضیاء الدین ابوالرضا فضل اللّه راوندی.

رک: الذریعه, ج13, ص364 و ج15, ص142.


25. شرح طبّ الرضا
سید عبداللّه شبّر حسینی کاظمی (1188ـ 1242ق).


26. شرح طب الرضا
ملاّ محمد شریف خاتون آبادی.


27. شرح طب الرضا
ملاّ محمد بن یحیی.


28. شرح طب الرضا
ملا نوروز علی بسطامی (م1309ق).

رک: الذریعه, ج13, ص364.


29. شرح عیون اخبار الرضا
شیخ محمد علی حزین لاهیجی (م1181ق).


30. شرح عیون اخبار الرضا
ملا هادی بنابی.


31. شرح عیون اخبار الرضا
سیدنعمت الله موسوی جزایری (م1112ق).

رک: الذریعه, ج13, ص375.


32. شرح عیون اخبار الرضا
شیخ محسن دمستانی بحرانی (م1203ق).


33. شرح عیون اخبار الرضا
شیخ علی بن ابراهیم عصفوری بحرانی (م1120ق).

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8, ص499.


34. شرح وصیة الامام الرضا
میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی (1234ـ 1302ق).

رک: قصص العلماء, ص84.


35. الصحیفة الرضویه
شیخ احمد بن صالح بحرانی (م1305ق).

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8 , ص504.


36. رسالة فی عدم حجیة فقه الرضا
سید ابوالقاسم موسوی خوانساری (1313ـ 1380ق).

رک: الذریعه,ج 10, ص219.


37. فصل القضا فی الکشف عن حال فقه الرضا
سید ابو محمد حسن صدر کاظمی (1272ـ 1354ق) (نسخه خطی آن در کتابخانه روضاتی و کتابخانه نجومی موجود است. وی در این کتاب, حجیت فقه الرضاـ به عنوان احادیث امام رضاـ را انکار کرده و ثابت می کند که آن کتاب تکلیف شلمغانی است).

رک: الذریعه,ج16,ص234; دلیل المخطوطات, ج1, ص242.


38. الفوائد الرضویة (شرح حدیث رأس الجالوت)
قاضی سعید قمی محمد سعید بن محمد مفید شریف قمی, معروف به حکیم کوچک (1049ـ 1103ق) (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت الله مرعشی, ضمن مجموعه ش4353 موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج11, ص351.

(بر این کتاب, حضرت امام خمینی (1320ـ 1409ق) حاشیه ای نگاشته و به چاپ رسیده است).


39. فیض الرضا = الافاضات الرضویه
ملاّ محسن (نویسنده تفسیر مجمع المطالب) (از دانشمندان ق13هـ).

الذریعه, ج2, ص255.


40. القصائد فی مدح الرضا
به خط برخی از نوادگان سید نعمت الله جزایری.

رک: الذریعه,ج17 ,ص87.


41. رسالة فی قوله ْ : ستدفن بضعة منّی بخراسان
شیخ حسن دمستانی بحرانی.

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8, ص478.


42. رسالة فی قوله ْ: ستدفن بضعة منّی بخراسان
شیخ محسن بن محمد بن شیخ یوسف بحرانی.

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8 ,ص478.


43. کشف الظنون عن خیانة المأمون (فی سمّه الامام الرضا )
علامه سید حسن صدر کاظمی (1272ـ 1354ق).

رک: الذریعه, ج18, ص41.


44. کشف الغمة فی احوال ثامن الائمة
ناظم: سید محمد موسوی جزایری, تاریخ نظم: 1293 هـ ق.

رک: الذریعه, ج18, ص49.


45. کلمة الامام الرضا
شهید حاج سید حسن حسینی شیرازی, (1354ـ 1400ق).

رک: العراق بین الماضی و الحاضر و المستقبل, ص677.


46. لجج الحقایق فی تواریخ الحجج علی الخلایق(ج10)
حاج ملا احمد یزدی مشهدی (م ح1310ق) (او برای هر یک از معصومین { کتابی جداگانه نگاشته است و جلد دهم آن به زندگانی امام رضا اختصاص دارد).

رک: الذریعه, ج18, ص296; نقباء البشر, ج1, ص96.


47. مؤجج الاحزان فی وفاة غریب خراسان
عبدالرضا بن محمد أوالی بحرانی.

رک: الذریعه, ج3, ص209و ج23, ص247.


48. مثیر الحزن الکامن فی مقتل الامام الثامن
شیخ حسین عصفوری درازی بحرانی, تاریخ تألیف: 1211ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش9907 موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


49. مجالس الرضا مع اهل الادیان
حسن بن محمد بن سهل نوفلی هاشمی.

رک: رجال نجاشی, ج1, ص135.


50. مجالس الرضا مع اهل الادیان
ابومحمد حسین بن محمد بن فضل نوفلی هاشمی.

رجال نجاشی, ج1, ص169.


51. المحجة المهدویة فی اثبات حجیة رسالة الرضویه
سید مهدی بن علی بحرانی (م 1343ق) (مؤلف درصدد اثبات حجیت کتاب فقه الرضا است).

رک: الذریعه, ج20, ص147.


52. مسند الامام علی بن موسی الرضا
[؟] (نسخه خطی آن در کتابخانه مسجد جامع صنعا موجود است).

رک: مجله المورد, ج3, ش2 (1974م), ص294; (معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8).


53. الملحمة الغراء (قصیده ای در 1800 بیت, در مدح امام رضا )
ناظم: شیخ عبدعلی بن عبدالصاحب ظالمی غزاری.

رک: الذریعه, ج22, ص202.


54. ذکر من روی عن ابی الحسن الرضا
شیخ صدوق: محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306ـ 381ق).

رک: رجال نجاشی, ج2, ص314.


55. مناظرات علی بن موسی الرضا
ابواحمد عبدالعزیز بن یحیی بن عیسی جلودی ازدی بصری.

رک: رجال نجاشی, ج2, ص59.


56. مناقب الرضا
شیخ مفید نیشابوری عبدالرحمن بن احمد خزاعی (جدّ ابوالفتوح رازی).

رک: معالم العلماء, ص133.


57. مناقب الرضا
حاکم نیشابوری ابو عبداللّه محمد بن عبداللّه (م405ق).

رک: الذریعه, ج22, ص327.


58. منهاج المعالی و الرضا (شرح مسند الامام الرضا)
احمد بن احمد بن محمد سیاغی (م 1341ق) (نسخه خطی آن در جامع الغربیه, به ش 125 (حدیث) موجود است).

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8, ص544 (به نقل از: مصادر الفکر العربی الاسلامی فی الیمن , ص76).


59. النحلة الرضویة للشیعة المرضیه (در آداب زیارت امام رضا )
محمد مرتضی کشمیری.

رک: الذریعه, ج24, ص84.


60. وسیلة الرضوان فی کرامات سلطان خراسان (در کراماتی است که از قبر مطهر امام رضا دیده شده است).
سید شمس الدین محمد رضوی.

رک:الـذریـعه, ج25, ص77 و78.


61. الوسیلة لحط الاوزار الردیئة الوبیله (در احوال و زندگانی امام علی بن موسی الرضا )
شیخ حسن بن علی بن عبداللّه درازی بحرانی.

رک: الذریعه, ج25, ص83.


62. وفاة الرضا
ابوصـلت عبدالسلام بن صالح هروی.

رک: رجــال نـجاشی, ج2, ص61.


63. الهدیة الرضویه (در آداب زیارت حضرت رضا )
ملا محمد رحیم بروجردی (م1309ق).

رک: الذریعه, ج25, ص176 و 208.

(نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 8515 موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


هـ) کتابهای خطی فارسی
1. احوال ثامن الائمه

2. الاربعین حدیثا فی فضل زیارة الامام الرضا ـ همراه با ترجمه و شرح فارسی.
رک: دلیل المخطوطات,ج1, ص277.


3. اصل الاسلام (ترجمه حدیثی مفصل از امام رضا پیرامون امامت)
رک: الذریعه, ج26, ص49.


4. برکات المشهد المقدس (ترجمه عیون اخبار الرضا)
رک: فهرست کتابخانه , ج14, ص231و232.


5. تاجیج نیران الاحزان فی وفاة سلطان خراسان (ترجمه مؤجج الاحزان فی وفاة غریب خراسان)

6. تحفة الرضا (شرح حال و زندگانی امام رضا )

7. التحفة الرضویه (در باره آداب و ثواب زیارت امام رضا)

8. تحفه سلیمانیه عباسیه (شرح رساله طبّ الرضا )
رک: فهرست کتابخانه مرعشی, ج13, ص350و 351.


9. ترجمه بحار الانوار (ویژه زندگانی امام رضا )
رک: الذریعه, ج18, ص13.


10 . ترجمه رساله ذهبیه = طبّ الرضا
رک: الذریعه, ج4, ص103.


11. ترجمه طبّ الرضا
رک: الذریعه, ج4, ص103.


12. ترجمه طبّ الرضا
علامه ملاّ محمد باقر بن محمد تقی مجلسی اصفهانی (1037 ـ 1110ق).

رک: الذریعه, ج4, ص103.


13. ترجمه رساله ذهبیه = طب الرضا
نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی به ش1674ـ در 31 ورقه ـ (مورّخ 1237ق) موجود است.

رک: فهرست کتابخانه , ج5, ص70و71.


14. ترجمه طب الرضا
عبدالواسع تونی (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی به ش 6098 ـ در 22 ورقه ـ (مورّخ 1180ق) موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج16, ص103و 104.


15. ترجمة العلوی للطب الرضوی= ترجمه طبّ الرضا
سید ضیاء الدین ابو الرضا فضل اللّه بن علی بن عبیداللّه حسنی راوندی.

رک: فهرست منتجب الدین, ص144; الذریعه, ج13, ص364.


16. تحفه ملکی (ترجمه کتاب عیون اخبار الرضا)
ابوجعفر شیخ صدوق: محمد بن علی بن بابویه قمی (ح 306ـ 381ق), ترجمه علی بن طیفور بسطامی (ق 11هـ) نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 9769 و 12286 موجود است).


17. ترجمة عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق (ح 306ـ 381ق), ترجمه میرزا سید ذبیح اللّه بن میرزا هدایة اللّه موسوی اصفهانی.

رک: الذریعه, ج4, ص120.


18. ترجمه عیون اخبار الرضا
رک: کشف الحجب و الاستار, ص118; الذریعه, ج4, ص120.


19. ترجمه عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق (ح306ـ 381ق), ترجمه سید علی بن محمد بن اسداللّه امامی.

رک: الذریعه, ج4, ص121.


20. ترجمه عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق (م 381ق) ترجمه سید احمد بن محمد حسینی اردکانی (1175ـ بعد 1242ق).


21. الحجج الرضویه (در احوال امام علی بن موسی الرضا )
شیخ اسماعیل شریف شاهرودی (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش2001ـ در257 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


22. الرضا من آل محمد {
سید موسی سبط (1327ـ 1385ق).

رک: الذریعه, ج17, ص275.


23. الرضا
میرزا علی خاموش میبدی یزدی (حدود 1278ـ 1379ق).

رک: نقباء البشر, ج4, ص1410.


24. ریاض الرضا (در احوال و کرامات امام رضا )
ملا محمد بن علی اکبر خوانساری (م 1278ق), تاریخ تألیف: 1261ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی به ش 6790 در122 ورقه موجود است).

رک: فهرست کتابخانه , ج17, ص 327ـ 329.


25. شرح حدیث عمران صابی
سید بهاء الدین محمد طباطبایی نائینی (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 7934 ـ مورخ 1109ق ـ موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


26. شرح رساله ذهبیه
[؟] نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 575 ـ در 94 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


27. شرح رساله ذهبیه= طب الرضا
محمد بن حسن طوسی (م 1257ق), تاریخ تألیف: 1237ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی به ش1697 و 2231 ـ در 62 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج6, ص219.


28. شرح رساله طب الرضا
سید شبّر بن محمد موسوی فخاری (ق12هـ) (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی, ضمن مجموعه ش6588 ـ در 37 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج17, ص163.


29. شرح رساله طبّ الرضا
سید ابوالحسن طباطبایی رضوی, تاریخ تألیف: 1284ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت الله مرعشی به ش 3051 ـ در 99 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج8, ص270 و 271.


30. شرح عیون اخبار الرضا
سید علی اصغر تستری.

رک: الذریعه, ج13, ص375.


31. عافیة البریة فی شرح رسالة الذهبیه
محمد هادی بن محمد صالح شیرازی (ق12هـ) (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 9750 به تاریخ 1121 ق ـ موجود است).


32. کنز الذهب = ترجمه طبّ
الرضا

مولی محمد بن یحیی لاهیجی.

رک: الذریعه, ج18, ص154.


33. مقام رضا
محمد معصوم بن رفیع الدین محمد خادم یزدی غروی (نسخه خطی آن در کتابخانه دانشگاه تهران به ش 3968 ـ در 212ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی, ص 4550.


34.هدیه سلیمانی (ترجمه فارسی رساله طبّ الرضا )
میرزا محمد مهدی بن عنایة اللّه قمی.

رک: الذریعه, ج25, ص210.


و) کتابهای پیرامون تاریخ و جغرافیای مشهد و آستان قدس رضوی
1. آثار الرضویة (صورت وقفنامه های آستان قدس رضوی)
اسماعیل مستوفی همدانی, تهران, دارالطباعه, 1317ق, خشتی, 352ص (سنگی).


2. آرامگاه حضرت رضا در مشهد
بتول رحیمی راستگو, تهران, دانشکده ادبیات و علوم انسانی, 1339, 38ص (پلوکپی).


3. آستان قدس رضوی , دیروز و امروز
[؟], تهران, 1356, وزیری, 228ص (مصوّر).


4. انقلاب اسلامی و آستان قدس رضوی
روابط عمومی آستان قدس رضوی, مشهد, 1364, رحلی, 255ص (مصوّر).


5. بارگاه رضا (مجموعه مطالعاتی ابنیه آستان قدس ضوی)
بیژن سعادت, فلورانس (ایتالیا), 1976م, وزیری بزرگ, 57ص (مصوّر, با متن انگلیسی).


6. بدر فروزان (تاریخ آستان قدس رضوی)
عباس فیض قمی (م 1394ق), قم, چاپخانه قم, 1364ق.

رک: الذریعه, ج26, ص90.


7. بهشت شرق (تاریخ مشهد)
سید حسین بن علی اکبر موسوی مغانی, مشهد, چاپخانه زوار, 1341, رقعی, 252ص.


8. تاریخ آستان قدس رضوی
شیخ عزیز اللّه عطاردی, تهران, انتشارات عطارد, 1373, وزیری, 2ج, 750ص (این کتاب جدیدترین اطلاعات و تصاویر زیبا و مطالب خواندنی را در برگرفته است).


9. تاریخ ابنیه آستان قدس رضوی
عبدالعلی میرزا اوکتائی.

رک: الذریعه, ج26, ص123.


10. تاریخ طوس یا المشهد الرضوی
سید محمد مهدی علوی سبزواری (1326 ـ 1350ق), بغداد, مطبعة النجاح, 1346ق, رقعی, 28ص (این رساله در نشریه فرهنگ خراسان, ج7,ش1 (سال 1348ش) ص 8 ـ 19 ترجمه شده است).


11. تاریخچه خراسان (در جغرافیای مشهد و تاریخ آستان قدس رضوی)
عبدالحسین بن ملاعلی جان سیفی (نسخه خطی آن به ش 6255در71 ورقه, در کتابخانه آیت اللّه مرعشی موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج16, ص238.


12. تاریخ مشهد
سید میرزا محمد تقی مدرس رضوی (1274ـ 1365ق).

رک: الذریعه, ج26, ص140.


13. تاریخ مشهد
محمد حسین خجسته مبشری, مشهد, چاپخانه خراسان, 1353, جیبی, 448ص.


14. تاریخ و راهنمای مشهد
سیّد علی مؤید ثابتی خراسانی.


15. الحدیقة الرضویه = تاریخ مشهد
محمد حسن بن محمد تقی هروی خراسانی, مشهد, چاپخانه خراسان, 26 ـ 1327, وزیری بزرگ, 2ج, 398 « 140ص.


16. راهنما یا تاریخ و توصیف دربار ولایتمدار رضوی
علی مؤتمن, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1348, وزیری, 486ص.


17. راهنمای مشهد
محمود ماهوان, چاپ دوم, مشهد, انتشارات ماهوان و یاس, 1373, رقعی بزرگ, 92ص.


18. راهنمای شهر مشهد
تألیف: انجمن جغرافیایی خراسان, به اشراف لطف اللّه مفخم پایان, مشهد, چاپخانه دانشگاه, 1346,28ص (مصوّر).


19. راهنمای مشهد
غلامرضا ریاضی (م1399ق), مشهد, کتابفروشی زوار, 1334, رقعی, 280ص.


20. زیارت امام رضا و بررسی اجتماعی و اقتصادی آن (پایان نامه فوق لیسانس, دانشگاه سوربن)
نسرین (فاطمه) حکمی.


21. ساختمان آستان قدس رضوی و مسجد گوهرشاد
شهلا فروتن, دانشگاه تهران, دانشکده ادبیات و علوم انسانی, 67ص (پلوکپی).

22. سیمای انقلاب در آستان قدس

[؟], مشهد, 1362, وزیری, 161ص.

23. شمس الشموس= انیس النقوس (تاریخ آستان قدس)

محمد احتشام کاویانی, مشهد, 1354, وزیری, 633ص (مصوّر).


24. الفوادح الجلیة فی هتک حرم الرضویه (در باره به توپ بستن حرم امام رضا )
شیخ ابوالحسن مرندی (م 1349ق), تهران, چاپخانه حاج عبدالرحیم, 1330ق, رقعی, 49ص.


25. قبله دلها از نگاه دوربین (تصاویری از بارگاه ملکوتی امام رضا )
سید ابوالفضل موسوی گرمارودی, اشعار: گروه شاعران, قم, دفتر نشر الهادی, 1370, خشتی, 52ص.


26. کارنامه دو ساله آستان قدس رضوی
اداره امور فرهنگی آستان قدس, مشهد, 1361, وزیری, 96ص (مصوّر).


27. مشهد طوس (یک فصل از تاریخ و جغرافیای تاریخی خراسان)
سید محمد کاظم امام, تهران, انتشارات کتابخانه ملی ملک, 1348, وزیری, 739ص.


28. مطلع الشمس تاریخ ارض اقدس و مشهد مقدس (در تاریخ و جغرافیای مشروح بلاد و اماکن خراسان و تاریخ رجال آن)
محمد حسنخان اعتماد السلطنه (م 1313ق) با مقدمه و فهارس: تیمور

برهان لیمودهی, تهران, انتشارات فرهنگسرا, 1362, رحلی, 790ص (سنگی).


29. موسوعة العتبات المقدسه (ج11) (ویژه مشهد مقدس)
جعفر خلیلی, چاپ دوم, بیروت, انتشارات اعلمی, 1407ق1987/م, وزیری, 312ص.

--------------------------------------------------------------------------------

کتابنامه ائمه اطهار (ع) , ناصر الدین انصاری قمی

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

کتب منسوب به امام رضا(ع)

1-صدوق در عیون اخبارالرضا (ع) رساله‏ای از آن حضرت نقل کرده که در جواب محمد بن سنان قمی در علل احکام نوشته است و در آن پنجاه و پنج علت از علل شرایع رقم رفته و در باب 32 عیون اخبارالرضا: ج .2 ص 88 - 98 منقول است .

2- کتاب علل فضل بن شاذان که همه را از امام رضا (ع) شنیده و جمع کرده و از آن حضرت به علی بن محمد بن قتیبه نیشابوری نقل می‏کند، عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 99 - 121 علل و حکمتهای احکام دینی در آن بیان گردیده است.

3- رساله‏ای که آن حضرت برای مأمون عباسی در محض اسلام و شرایع دین مرقوم فرموده و صدوق علیه الرحمة آن را در عیون اخبار الرضا: باب 35 ج 2 ص 121 - 127 آورده است .

4- رساله‏ای که باز برای مأمون عباسی درباره شریعت نوشت، حسن بن شعبه در تحف العقول نقل کرده: مأمون، فضل بن سهل را محضر امام رضا صلوات الله علیه فرستاد و پیغام داد که دوست دارم برای من از حلال و حرام و واجبات و سُنن بنویسی که تو حجت خدا بر خلق و معدن علم هستی، امام (ع) دوات و کاغذ خواست و نوشت:بسم الله الرحمن الرحیم... آنگاه ‏ابن ‏شعبه ‏این ‏رساله ‏را بتفصیل ‏نقل ‏می‏کند، تحف العقول: ص 415 - 423 روایات امام رضا (ع) .

5- رساله ذهبیه، رساله‏ای بود که امام (ع) درباره طب و بهداشت و صحت بدن توسط اغذیه برای مأمون عباسی نوشت و چون مأمون دستور داد آن را با آب طلا نوشتند، به رساله ذهبیه معروف گردید، شیخ طوسی در فهرست در ترجمه محمد بن حسن بن جمهور بصری از آن یاد کرده و فرماید: «وله الرسالة الذهبیة عن الرضا (ع)»، علامه مجلسی رضوان الله علیه همه آن رساله را در بحار: ج 59 ص 306 - 356 در پنجاه صفحه نقل کرده و در آخر فرموده: ابومحمد حسن قمی گوید: چون این رساله به دست مامون رسید، آنرا خواند و شاد شد و گفت: با آب طلا نوشته شود و رساله مذهبیه مسمی گردد، نگارنده گوید: رساله ذهبیه و مذهبیه نامیده شده است، برای مزید اطلاع به مستدرک الوسائل: ج 3 ص 335 رجوع شود.

6- کتاب فقه الرضا، و آن کتابی است در ابواب فقه، این کتاب تا زمان مجلسی اول مشهور نبود و از زمان وی معروف گردید، علتش آن بود که، جماعتی از اهل قم نسخه آن کتاب را به مکه آوردند، قاضی امیر سید حسین اصفهانی آن را دید و یقین کرد که آن تألیف حضرت رضا صلوات الله علیه است، سید آنرا استنساخ کرد و با خود به اصفهان آرد و به مجلسی اول نشان داد، او و فرزندش مجلسی دوم یقین کردند که آن از حضرت رضا صلوات الله علیه است .


علم امام رضا (ع)قیام علمی، ارشاد مردم، تبیین احکام الله، بیان شریعت که از وظایف خاص اولیاء الله است، هیچ وقت از امام رضا صلوات الله علیه فوت نشد و یکی از کارهای اساسی آن حضرت بود، چه در مدینه و چه در مرو. احکام بسیاری در کتب احادیث از یادگارهای آن حضرت است، کافی است در این باب فقط فهرست عیون اخبارالرضا را که صدوق علیه الرحمة درباره آن حضرت نوشته است مطالعه کنیم .

شیخ طوسی علیه الرحمة در رجال خود سیصد و هفده نفر از روایان را تحت عنوان «اصحاب الرضا» نام برده که همه از آن حضرت کسب فیض کرده و به افتخار حدیث رسیده‏اند. 1 مردان بزرگی امثال احمد بن أبی نصر بزنطی، احمد بن محمد بن عیسای اشعری، ادریس بن عیسای اشعری، عبدالله بن جندب بجلی، حسن بن علی وشا، محمد بن فضیل کوفی و دیگران .

سید محسن امین فرموده: جماعتی از اهل تألیف از او نقل حدیث کرده‏اند، از جمله: ابوبکر خطیب در تاریخ خود، ثعالبی در تفسیرش، سمعانی در رساله‏اش، ابن معتز در کتابش، و دیگران. حافظ عبدالعزیزبن اخضر در کتاب معالم العترة الطاهرة گوید: عبدالسلام بن صالح هروی، داوود بن سلیمان، عبدالله بن عباس قزوینی از وی نقل حدیث کرده‏اند. 2

علی بن محمد بن جهم با آنکه ناصبی و از دشمنان اهل بیت است، 3، نقل می‏کند: در مجلس مامون بودم که علی بن موسی الرضا نیز حضور داشتند، مأمون از اخباری که اشعار بر عدم عصمت انبیاء دارند از او سؤال می‏کرد، او به هر یک جواب می‏داد، مأمون پس از شنیدن جواب می‏گفت: «اشهد انک ابن رسول الله حقا».

و گاهی می‏گفت: «لِلّه دّرک یابن رسول الله» و گاهی می‏گفت: «بارک الله فیک یا اباالحسن»و نیز می‏گفت: «جزاک الله عن انبیائه خیراً یا أبا الحسن» و چون به همه سؤالات جواب داد، مأمون گفت: یا ابن رسول الله! قلبم را شفا دادی و آنچه بر من مشتبه بود روشن فرمودی، خدا تو را از جانب انبیاء خودش و از اسلام جزای خیر بدهد.

علی بن محمد بن جهم اضافه کرد: چون صحبت تمام شد، مأمون برای نماز برخاست و دست محمد بن جعفر را که حاضر بود گرفت و من در پی آن دو روان شدم. مأمون به محمد بن جعفر گفت: پسر برادرت را چگونه دیدی؟ گفت: داناست، ندیده‏ایم که از کسی علم آموخته باشد.

مأمون گفت: پسر برادرت از اهل بیت پیامبر است که درباره آنها فرموده: «ألا انّ ابرارَ عترتی و أَطائب أَرومتی‏، احکمُ الناس صغاراً و اعلم الناس کباراً، لا تُعِلّمُوهم فانّهم اعلم منکم، لا یخرجونکم من بابِ هُدی، و لا یُدخِلُونکم فی باب ضلال» 4.

آنگاه حضرت رضا صلوات الله علیه به منزل خود بازگشت، فردای آن روز به محضر آن حضرت رفتم و سخن مأمون و جواب عمویش محمد بن جعفر را به وی رساندم، امام خندید وفرمود: پسر جهم! آنچه از مأمون شنیدی فریبت ندهد. به خدا قسم که او بزودی با حیله مرا می‏کشد و خدا از او انتقام مرا خواهد گرفت. صدوق رحمة الله فرمود: این حدیث از طریق ابن جهم عجیب است که او از دشمنان و مغبضین اهل بیت بود.

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشتها:
1- رجال طوسی: 366 - 396.
2- سیر الائمه: ج 4 ص 141.
3- عیون اخبار الرضا: ج 1 ص 195 - 204 بطور تفصیل، بحار: ج 49 ص 180.
4- عیون اخبار الرضا: ج 1 ص 195 - 204 بطور تفصیل، بحار: ج 49 ص 180.
5- با اختصار و نقل به معنی ترجمه شده است .
6- گفته‏های مأمورن پرده از روی بسیاری از کارها بر می‏دارد چنان که در فصل قبول ولایت عهدی اجباری بود، آمده است .
7- عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 168 - 172 بحار: ج 49 ص 180 - 185.

--------------------------------------------------------------------------------

(خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی، ص 570 - 604)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

نمونه هایی از فضائل وسیره فردی امام رضا (ع )

دعای مستجاب 1- آل برمک، مخصوصاً یحیی بن خالد بر مکی برای حفظ حکومت و مقام خویش هارون عباسی را وادار کردند تا موسی بن جعفر (ع) را شهید کرد، بدین سبب امام رضا (ع) در مکه به آنها نفرین کردند، حکومت و مقامشان تار و مار گردید.

محمد بن فضیل گوید: ابوالحسن رضا (ع) را دیدم، در عرفات ایستاده و دعای می‏کرد. بعد سرش را پایین انداخت، (گویی چیزی به قلب مبارکش الهام شد) که وی علت سر به زیر انداختن را پرسیدند؟ فرمود: به برامکه نفرین می‏کردم که سبب قتل پدرم شدند. خداوند امروز دعای مرا درباره آنها مستجاب کرد، امام از مکه برگشت، چیزی نگذشت که در همان سال، هارون بر آنها خشم گرفت وتار و مارشان کرد، 1جعفر برمکی شقه شد، پدرش یحیی به زندان رفت، بطوری متلاشی شدند که مایه عبرت مردم گشتند.


* * *
علم غیب ‏
2- حسن بن علی بن وشا از مسافر نقل می‏کند: با ابوالحسن الرّضا (ع) در «منی» بودم، یحیی بن خالد با گروهی از آل برمک از آنجا گذشتند. امام صلوات الله علیه فرمود: بیچاره‏ها نمی‏دانند در این سال چه بلایی به سرشان خواهد آمد، بعد فرمود: بدانید عجیب‏تر از این آن است که من با هارون مانند این دو انگشت خواهم بود، آنگاه دو تا انگشت مبارک را در کنار هم گذاشت. مسافر گوید: والله من معنی این کلام را نفهمیدم مگر بعد از آنکه امام را در طوس در کنار قبر هارون دفن کردیم. 2


* * *
لقب رضا ازخدا است 3- ابونصر بزنطی رضوان الله علیه گوید: به امام جواد صلوات الله علیه گفتم: قومی از مخالفان شما می‏گویند: پدرت صلوات الله علیه را مأمون، رضا لقب داد، که به ولایت عهدی راضی شد. فرمود: به خدا قسم، دروغ گفته و گناهکار شده‏اند. پدرم را خدای تعالی رضا لقب داده است زیرا که به خداوندی خدا در آسمانش و به رسالت رسول الله و ائمه در زمینش راضی بود.

گفتم: مگر همه پدرانت چنین نبودند؟ فرمود: آری. گفتم: پس چرا فقط پدرت به این لقب ملقب شدند؟ فرمود: چون مخالفان از دشمنانش مانند موافقان از دوستانش از وی راضی شدند و چنین چیزی برای پدرانش به وجود نیامد، لذا از میان همه به رضا ملقب گردید. 3

ناگفته نماند: مخالفان خواسته‏اند با این طریق منقصتی بر آن حضرت فراهم آوردند، ولی چنانکه دیدیم این لقب از جانب خدا بوده است، درست است که همه امامان صادق، کاظم، رضا، جواد و هادی و... بودند ولی برای هر یک بمناسبتی لقب بخصوص تعیین گشته است .


* * *
حضرت ابوالحسن رضا (ع) در«نیاج»
4- ابو حبیب نیاجی 4 گوید: رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به «نیاج» آمد و در مسجدی که حاجیان هر سال می‏آمدند نشست گویا محضر ایشان رفته و سلام کرده و مقابلش ایستادم، در پیش آن حضرت طبقی از برگ درختان خرمای مدینه بود و در آن خرمای صیحانی داشت. گویا رسول خدا مشتی از آن خرما را به من داد، شمردم هیجده تا بود، - پس از بیداری - خوابم را چنین تأویل کردیم که هیجده سال عمر خواهم کرد.

بعد از بیست روز در زمینی بودم که برای زراعت آماده می‏کردند، مردی پیش من آمد گفت: حضرت ابوالحسن رضا (ع) به «نیاج» آمده و الان در مسجد نشسته‏اند. در این بین دیدم که مردی به دیدار آن حضرت می‏روند، من هم به زیارت آن بزرگوار شتافتم، دیدم در محلی نشسته که رسول خدا (ص) را در آنجا دیده بودم، زیر آن حضرت حصیری بود مانند حصیرری که در زیر جدش بود. و در پیش وی طبقی از برگ درخت خرما و در آن خرمای صیحانی قرار داشت .

سلام کردم، جواب سلامم را داد و از من خواست نزدش بروم، مشتی از خرما به من داد که شمردم هیجده تا بود، گفتم: یابن رسول الله (ص)! زیاد بدهید، فرمود: اگر رسول خدا (ص) زیاد داده بود ما هم زیاد می‏دادیم «فقال لوزادکَ رسولُ اللّه لزدْناکَ» 5.


* * *
فضایل امام رضا(ع)اززبان ابراهیم بن عباس5- ابراهیم بن عباس گوید: امام رضا (ع) نشد که به کسی در سخن گفتن ظلم یا جفا کند، هر که با او سخن می‏گفت، کلام او را قطع نمی‏کرد و مجال می‏داد تا آخر سخنش را بگوید. اگر کسی حاجت پیش او می‏آورد در صورت امکان ابداً او را رد و مأیوس نمی‏کرد. ندیدم که در پیش کسی پایش را دراز کند، و ندیدم در پیش کسی تکیه کند. ندیدم که به کسی از غلامانش فحش بدهد، ندیدم که آب دهان را به زمین اندازد، و ندیم که با صدا و قهقهه بخندد بلکه فقط تبسم می‏کرد.

چون سفره طعام را باز می‏کردند همه خدمتکاران و غلامانش را و حتی دربان را با خود در سر سفره می‏نشانید. شبها کم می‏خوابید، بیشتر بیدار می‏ماند، اکثر شبها از اول تا آخر احیا می‏کرد، بسیار روزه می‏گرفت، در هر ماه سه روز روزه از وی فوت نمی‏شد. می‏گفت : این روزه همه عمر است «ذلک صومُ الدّهر» .6 در پنهانی بسیار احسان می‏کرد و صدقه می‏داد، این کار را بیشتر در شبهای ظلمانی انجام می‏داد، هر که گوید: نظیر او را در خوبی دیده‏ام، باور نکنید 7.


* * *
مبارزه با اسراف
6- روزی غلامانش میوه‏ای را خوردند ولی آن را تمام نخوردند و مقداری مانده به دور انداختند، امام صلوات الله علیه بر آنها بر آشفت و فرمود: سبحان الله، اگر شما بی نیاز هستید دیگران بدان نیازمندند، بجای انداختن، به مستمندان انفاق کنید، «سبحان الله ان کنتم استغنیتم فان اُنا ساً لم یستغنوا اطعموه من یحتاج الیه» 8.


* * *
علم غیب ‏
7- محمد بن سنان گوید: به آن حضرت عرض کردم: خودت را به امامت و پیشوایی مشهور کرده و در جای پدرت نشستی حال آن که از شمشیر هارون خون می‏ریزد؟! فرمود: قول رسول خدا (ص) به من این جرأت را داده است، آن حضرت فرمود: اگر ابوجهل مویی از سر من برکند، بدانید که من پیغمبر نیستم، و من می‏گویم: اگر هارون توانست مویی از سر من بگیرد بدانید که من امام نیستم. 9


* * *
فضیلت زیارت امام رضا(ع)
8- رسول خدا (ص) فرمود: بزودی پاره‏ای از بدن من در زمین خراسان دفن می‏شود، هیچ غمگینی او را زیارت نمی‏کند، مگر آن که خدا غمش را زایل می‏کند و هیچ گناهکاری او را زیارت نمی‏کند، مگر آن که خدا گناهانش را می‏آمرزد. «قال رسول اللّه (ص) ستّد فَنُ بضعةٌ منی بخراسان مازارها مکروب الا نفس الله کربه و لا مذنب الا غفرالله ذنوبه» 10زیارت ائمه علیهم السلام مانند توبه از مکفرات است و مصداق: «ان الحسنات یذهبن السیئات» (هود: 114) می‏باشد، رسول خدا (ص) این کلام را در وقتی فرموده که هنوز پدر و مادر امام هم به دنیا نیامده بودند.

امام جواد صلوات الله علیه به داوود صرمی فرمود: «من زار ابی فله الجنة» .11 هر که قبر پدرم را زیارت کند اجرش بهشت است .

و در روایت دیگری فرمود: هر کس قبر پدرم را عارفاً بحقه زیارت کند ازطرف خدا بهشت او را ضمانت می‏کنم: «قال ابوجعفر محمد بن علی الرضا (ع) ضمنت لمن زار قبر ابی (ع) بطوس عارفاً بحقه الجّنةَ علی اللّه عزوجل» 12.


* * *
سخنی گهربار 9- ثامن الائمه صلوات الله علیه فرمود: مؤمن، مؤمن (واقعی) نمی‏شود مگر آن که در وی سه سنت (عادت و کار) باشد: سنتی از پروردگارش ،سنتی از پیامبرش و سنتی از امامش. اما خصلتش از پروردگار آن است که اسرار مردم رإ؛ّّ مخفی بدارد و افشا نکند و اما خصلتش از پیامبر آن است که با مردم مدارا کند، و امام خصلتش از امام آن است که در ضررهای بدنی و مالی صبر و استقامت داشته باشد. «قال الرضا (ع) لایکون المؤمن مؤمناً حتّی یکونَ فیه ثلاث خصالٍ: سنةٌ من ربه و سنة من نبیه و سنة من ولیّه، فاما السّنةُ من ربه فکتمان السر و اما السنة من نبیه فمداراة الناس و اما السنة من ولیّه فالصبر فی الباساء والضراء» تحف العقول: ص 442.


* * *
احسان
10- مردی به محضر حضرت رضا (ع) آمد و گفت: به اندازه مروت خویش به من احسان کن، فرمود: نمی‏توانم (زیرا مروت امام خارج از حد بود). گفت: پس بقدر مروت من احسان کن، امام فرمود: آری، بعد به غلامش فرمود: دویست دینار به او بده.

امام در روز عرفه در خراسان همه مالش (شاید نقدینه باشد) را احسان کرد و به اهل نیاز تقسیم فرمود. فضل بن سهل گفت: این غرامت و اسراف است. فرمود: نه، بلکه غنیمت است، آنچه را که در آن پاداش و کرامت هست، غرامت مشمار.13


* * *
علی بن موسی عالم آل محمد
11- موسی بن جعفر صلوات الله علیه به پسرانش می‏فرمود: برادرتان علی بن موسی عالم آل محمد است، از او از دینتان بپرسید، آنچه می‏گوید حفظ کنید، من ازپدرم امام صادق (ع) دفعات شنیدم می‏گفت: عالم آل محمد در صلب تو است ای کاش او را درک می‏کردم، او همنام امیرالمؤمنین علی است. .14 امام صادق صلوات الله علیه در 25 شوال 83 هجری از دنیا رفت، امام رضا (ع) بعد از 16 روز در 11 ذوالقعده همان سال به دنیا آمد.


* * *
تواضع
12- مردی از اهل بلغ گوید: در سفر خراسان در خدمت امام رضا (ع) بودم .روزی طعام خواست، همه خدمتکاران از سیاهان و دیگران را کنار سفره جمع کرد، گفتم: فدایت شوم ،بهتر آن است که آنها در خوان دیگری بخورند. فرمود: آرام باش پروردگار همه یکی است، مادرمان حوا و پدرمان آدم یکی است، مجازات بسته به اعمال است «فقال: مه ان الرّبّ تبارک و تعالی واحد، والام واحدة والاب واحد و الجزاء بالاعمال» 15.


* * *
بنده نوازی
13- امام صلوات الله علیه به غلامانش گفته بود: در وقت طعام خوردن اگر بالای سرتان هم بایستم قبل از تمام کردن طعام برنخیزید، یاسر گوید: گاهی بعضی از ما را صدا می‏کرد، می‏گفتند: مشغول طعام خوردنند، می‏فرمود: پس بگذارید طعامشان را تمام کنند: «قال: ان قمت علی رؤوسکم و انتم تاکلون فلاتقوموا حتی تفرغوا». 16


* * *
توحید
14- بزنطی علیه الرحمة نقل می‏کند: مردی از ماوراء نهر بلخ خدمت امام رضا (ع) آمد و گفت: از شما سؤالی می‏کنم اگر جواب دادید به امامتان معتقد خواهم بود، حضرت فرمود: از هر چه می‏خواهی بپرس.

گفت: مرا از خدایت خبر بده، در کجا بوده و چطور بوده و بر چه چیز تکیه کرده بوده است؟ امام (ع) فرمود: «انّ اللّه اَیّنَ الأَینَ بلاأینٍ و کَیّفَ الکْیفَ بلا کیفٍ و کان اعتمادُه علی قدرته» .

یعنی خداوند به وجود آوردنده مکان است بی آنکه مکانی داشته باشد و به وجود آورنده کیفیت است بی آنکه کیفیتی داشته باشد و اعتمادش بر قدرتش بود، (خدا لامکان است، مکان از عوارض جسم است، خدا جسم نیست، کیفیت، مخلوق خداست، لازمه‏اش محدود بودن است، خدا بی انتها است، خدا بر قدرت خود ایستاده، هستی را از جایی دریافت نکرده است).

آن مرد چون این جواب را شنید برخاست، سر مبارک امام را بوسید و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و ان علیا وصی رسول الله والقیّمُ بعده بما أَقام به رسول الله و انّکم الائمة الصادقون و انک الخلف بعدهم» 17 ظاهراً آن مرد از فلاسفه بوده و از جواب امام (ع) پی‏به دانایی و امامت آن حضرت برده است .


* * *
‏معجزه ای از امام رضا (ع) و مجسم شدن عکسهاصدوق رحمة الله علیه در عیون اخبار الرضا (ع) نقل می‏کند: در عهد مأمون عباسی که حضرت رضا (ع) ولیعهد بود، باران قطع گردید، مأمون از آن حضرت خواست درباره باران دعا کند، امام فرمود: روز دوشنبه چنین خواهم کرد، رسول خدا (ص) دیشب با امیرالمؤمنین به خواب من آمد و فرمود: روز دوشنبه به صحرا برو و از خدا باران بطلب که خدا بر آنها باران خواهد فرستاد...

امام به صحرا رفت و از خدا باران خواست، باران آمد و احتیاج مردم رفع گردید. 5 امام جواد صلوات الله علیه فرمود: بعضی از بدخواهان پدرم، به مأمون گفتند: یا امیرالمؤمنین! به خدا پناه که تو شرافت عمیم و افتخار بزرگ خلافت را از خاندان بنی عباس به خاندان علویان منتقل کنی!! بر علیه خود و خانواده‏ات اقدام کردی. این جادوگر و فرزند جادوگران را آوردی، و او را پس از آن که گمنام بود میان مردم شهرت دادی، آوازه‏اش را بلند کردی.

دنیا را با این جادو که در وقت دعایش باران آمد، پر کرد. مرا واهمه گرفت که خلافت را ازخاندان عباسی خارج گرداند، حتی وحشت کردم که با سحر خود نعمت شما را زایل نموده و بر مملکت تو شورش بر پا دارد، آیا کسی بر علیه خود چنین جنایتی کرده است؟!!

مأمون گفت: این مرد در پنهانی مردم را به سوی خویش دعوت می‏کرد، خواستیم او را ولیعهد خود گردانیم تا مردم را به سوی ما دعوت نماید و مردم بدانند که اهل حکومت و خلافت (دنیا دوست) است و آنان که به وی فریفته شده‏اند بدانند که در ادعای خود از تقوا و فضیلت و زهد صادق نیست! خلافت مال ما است نه مال او، ولی ترسیدیم که اگر او را به حال خود رها کنیم، برای ما از جانب او وضعی پیش بیاید که جلوگیری نتوانیم کرد.

واکنون که کرده خود را کردیم و به خطای خود پی بردیم، مسامحه در کار وی ابداً روا نیست، ولی می‏خواهیم بتدریج او را در نزد رعیت چنان بنمایانیم که بدانند لیاقت حکومت ندارد، آنوقت ببینیم با چه راهی بلای او را از سر خود می‏توانیم قطع نماییم.6

آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین! مجادله با او را به عهده من بگذارید، تا خود و یارانش را مغلوب نمایم و احترام و عظمت او را پایین آورم، اگر هیبت تو در سینه‏ام نبود او را سر جای خودش می‏نشاندم. و بر مردم آشکار می‏کردم که از لیاقت ولایت عهدی که به او تفویض کرده‏ای قاصر است .

مأمون گفت: چیزی برای من محبوبتر از این کار نیست که به او اهانت و از قدرتش کاسته گردد، گفت: پس بزرگان مملکت، فرماندهان، قضات، و بهترین فقهاء را جمع نمایید، تا منقصت او را در پیش آنها روشن کنم، تا از مقامی که او را در آن قرار داده‏ای پایین آید.

مأمون نامبردگان را جمع کرد، و در صدر مجلس نشست و حضرت رضا (ع) را در مقام ولایت عهدی در طرف راست خود نشانید، پس از رسمیت جلسه، آن شخص که از طرف مأمون مطمئن بود، شروع به سخن کرد و گفت: مردم از شما بسیار حکایات نقل می‏کنند. و در تعریف شما افراط کرده‏اند، بطوری که اگر خودتان بدانید از آنها بیزاری می‏کنید، اولین اینها آن است که: شما خدا را درباره باران که عادت باریدن دارد، دعا کردید و باران آمد، مردم آن را به حساب معجزه‏ای از شما گذاشتند و نتیجه گرفتند که در دنیا نظیر و مانندی ندارد. این امیرالمؤمنین ادام الله ملکه و بقاءه است که با کسی مقایسه نمی‏شود مگر آن که برتر آید، شما را در محلی قرار داده که می‏دانید، این پاسداری از حق و انصاف نیست که مجال دهید دروغگویان بر علیه او و بر له شما بدروغ چیزهایی بگویند که تکذیب مقام امیرالمؤمنین است!! و شما را از او بالاتر بدانند؟!!!

امام صلوات الله علیه فرمود: بندگان خدا را مانع نمی‏شوم ازاین که نعمتهای خدا را درباره من یاد و حکایت کنند، اما این که گفتی: صاحب تو (مأمون) مقام مرا برتر داشت، او مرا قرار نداد مگر در مقامی که پادشاه مصر، یوسف صدیق را در آن قرار داد، حال آن دو را نیز می‏دانی (یوسف پیامبر بود و او یک پادشاه مشرک).

در این وقت آن مرد بر آشفت و گفت: پسر موسی! از حد خود قدم فراتر گذاشتی، که خداوند بارانی را در وقت معین خود نازل کرد و تو آن را وسیله بلندی مقام خود قراردادی، که به مقام حمله به دیگران بر آیی؟ گویا معجزه ابراهیم خلیل را آورده‏ای که سرهای پرندگان را در دست گرفت و اعضاء آنها را در کوهها پراکنده نمود و به وقت خواندن، آمدند و بر سرهای خود چسبیدند و شروع به پرواز کردند؟!!!

اگر راستگویی این دو عکس شیر را که در مسند خلیفه هستند زنده کن و بر من مسلط گردان، در این صورت معجزه‏ای برای تو خواهد بود، اما باران که با دعای تو آمد، تو از دیگران در این کار برتر نیستی.

امام صلوات الله علیه از جسارت آن خبیث برآشفت و به دو عکس شیر فریاد کشید: این فاجر را بگیرید، پاره کنید، از او عینی و اثری نگذارید. در دم آن دو عکس به دو شیر ژیان مبدل شدند، و آن خبیث را گرفته و خرد کردند و خوردند و خونش را که ریخته بود لیسیدند، مردم با حیرت به این منظره نگاه می‏کردند. آنگاه آن دو شیر محضر حضرت آمده و گفتند: یا ولی الله فی ارضه! دیگر چه فرمانی داری، می‏خواهی مأمون را نیز مانند او به سزایش برسانیم.

مأمون از شنیدن این سخن بیهوش گردید، امام فرمود: در جای خویش بایستید. بعد فرمود: بر صورت مأمون گلاب پاشیدند، به حال آمد، شیران عرض کردند: می‏فرمایید او را به رفیقش ملحق سازیم؟ فرمود: نه، خداوند عز و جل را تدبیری است که به سر خواهد برد(اجازه نداده از ولایت تکوینی هر استفاده‏ای را بکنیم).

گفتند: پس فرمانت چیست؟ فرمود: برگردید به حالت اولی خود، آن دو شیر در دم مبدل به عکس شده و در روی مسند قرار گرفتند.

مأمون گفت: خدا را حمد می‏کنم که مرا از شر حمیدبن مهران خلاص کرد (آن مرد خبیث)، بعد گفت: یابن رسول الله! خلافت مال جد شما بود، سپس از آن شماست اگر می‏خواهی آن را به شما تحویل بدهم، امام فرمود: اگر خلافت را می‏خوستم در عدم قبول آن با تو منازعه نمی‏کردم و از تو آن را نمی‏خواستم، زیرا خداوند از اطاعت مخلوقش به من عطا فرموده مانند آن را که با چشم دیدی که چگونه آن دو تصویر به شیر مبدل شدند.

ولی جهال بنی آدم از من طاعت ندارند، آنها هر چند در این کار زیانکار شده‏اند ولی خدا را در تدبیر آنها مشیتی است، مرا امرفرموده بر تو اعتراضی نکنم و کاری را که کردم بر تو ننمایم، چنان که به یوسف (ع) نیز درباره پادشاه مصر چنان فرمان داده بود...7

نگارنده گوید: در این کار ابداً شگفتی نیست، آن مانند مبدل شدن عصای موسی به اژدهاست. امام (ع) ولایت تکوینی داشت و خدا او را چنین قدرتی داده بود، چنان که عیسی (ع) نیز نظیر آن را انجام داد. در بعضی نقلها دیده‏ام که مأمون به آن حضرت گفت: دعا کنید که آن مرد زنده شود، فرمود: اگر عصای موسی جادوها را پس می‏داد، اینها نیز آن مرد را پس می‏دادند.

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشتها:
1- عیون اخبارالرضا: ج 2 ص 225 باب 50.
2- عیون اخبارالرضا: ج 2 ص 225 باب 50.
3- علل الشرایع: ج 2 ص 237 باب 172.
4- نیاج بر وزن کتاب روستایی است در بادیه.
5- عیون اخبارالرضا: ج 2 ص 210 باب 47، بحار ج 49 ص 35.
6- چون بحکم «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها» هر یک روز در جای ده روز است .
7- عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 184، بحار ج 49 ص 91.
8- انوار البهیه ص 107.
9- انوار البهیه ص 107.
10- وسائل الشیعه: ج 10 ص 433 و 435.
11- وسائل الشیعه: ج 10 ص 433 و 435.
12- وسائل الشیعه: ج 10 ص 433 و 435.
13- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
14- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
15- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
16- فروع کافی: ج 6 ص 298.
17- اصول کافی: ج 1 ص 88 باب الکون و المکان.

--------------------------------------------------------------------------------

(خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی، ص 570 - 604)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امام رضا - هشت واقعه مهّم دوران امام رضا علیه السلام

مقدمه

در دوران حیات طیبه امام رضا علیه السلام حوادث گوناگون و کرامات متعدد و رخدادهای جالبی رُخ داده است که در ذیل به هشت مورد از حوادث مهّم و تاثیر گذار  از زندگانی آن امام هُمام اشاره می شود که عبارتند از:

1ـ مناظرات امام

دستگاه خلافت عباسی، با اهدافی خاص، از اندیشه‌وران مذاهب و فرقه‌های گوناگون، دعوت می‌کرد و آنان را رو در روی امام قرار می‌داد. با مطالعه در شخصیت، روحیات و افکار مأمون، آشکار می‌شود که او از تشکیل چنین جلسات و همایشهایی، اهدافی سیاسی را دنبال می‌کرد. هر چند شخصاً به مباحثات علمی علاقه‌مند بود، ولی مأمون به عنوان خلیفه، شخصی نبود که بخواهد با این‌گونه مباحثات و مناظرات، عظمت و حقانیت خاندان پیامبر را به نمایش بگذارد و شخصیتی را که مورد توجه انقلابیون آل علی بود، در جامعه مطرح کند و علم و شکوه و شایستگی و برتری آنان را به دیگران بنمایاند، بلکه در پس این تلاشها، اهدافی سیاسی داشت و چه بسا بی‌میل نبود که در این نشستها، برای یکبار هم که شده، امام از پاسخگویی به پرسشها عاجز بماند!                                                                     به هر حال، گذشته از اهدافی که مأمون دنبال می‌کرد، ولی نتایج آن جلسات مایه شکوه و عظمت امام و بهره علمی و اعتقادی شیعه شد.                                                                                                                        عبدالسلام هروی که در بیشتر نشستها و مناظرات حضور داشته است، می‌گوید: «هیچ کسی را از حضرت رضا(ع) داناتر ندیدم. و هیچ دانشمندی آن حضرت را ندیده، مگر این که به علم برتر او گواهی داده است. در محافل و مجالس که گروهی از دانشوران و فقیهان و دانایان ادیان مختلف حضور داشتند بر تمامی آنان غلبه یافت، تا آن جا که آنان به ضعف علمی خود و برتری امام اذعان و اعتراف داشتند.»                                                                       ابراهیم بن عباس، گواه دیگری از حاضران و ناظران این‌گونه جلسات بوده و می‌گوید: «حضرت رضا(ع) هیچ مسأله‌ای را بدون پاسخ نمی‌گذاشت. در علم و دانش کسی را داناتر از او سراغ ندارم. آنچه مأمون مطرح می‌ساخت پاسخ کامل آن را دریافت می‌کرد و آنچه حضرت می‌فرمود، مستند به قرآن بود.»                                                                         خود آن گرامی در این زمینه می‌فرمود: «در حرم پیامبر، می‌نشستم و عالمان مدینه هرگاه در مسأله‌ای با مشکل روبرو بودند و از حل آن ناتوان می‌ماندند، به من رو می‌آوردند و پاسخ می‌گرفتند.»

 

 

آگاهی امام به زبانهای مختلف

یکی دیگر از مظاهر شخصیت علمی امام رضا(ع) که شگفتی اطرافیان و شاهدان را همراه داشت، آشنایی کامل حضرت، به زبانهای مختلف بود. چنان که از بخش پیشین نیز آشکار شد، امام در مجامع علمی به هنگام مناظره و یا در نشستهای معمولی در پاسخگویی به اشخاصی که از بلاد دیگر حضور ایشان شرفیاب می‌شدند، با زبان متداول و رسمی مخاطب با وی به گفت و گو می‌پرداختند.                                                                                               اباصلت هروی می‌گوید: «امام رضا(ع)، با مردم به زبان خودشان سخن می‌گفت. به خدا سوگند که او، فصیح‌ترین مردم و داناترین آنان به هر زبان و فرهنگی بود.»                                                                                     اباصلت همچنین می‌گوید: عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، من در شگفتم از این همه اشراف و تسلط شما به زبانهای گوناگون!                                                                                                                                           امام فرمود: «من حجت خدا بر مردم هستم. چگونه می‌شود، خداوند فردی را حجت بر مردم قرار دهد، ولی او زبان آنان را درک نکند. مگر سخن امیرمؤمنان علی به تو نرسیده است که فرمود: به ما «فصل الخطاب» داده شده است و آن چیزی جز شناخت زبانها نیست.»

محدود ساختن امام به حرکتهای علمی                                                                                                         ـ زمینه‌سازی برای پیدایش موقعیتی که در آن هر چند برای یک بار، امام مغلوب دیگران شود.                                به هر حال در هیچ یک از این مجالس، مأمون به نتیجه دلخواه، دست نیافت و ناگزیر به اعتراف و خضوع در برابر عظمت علمی امام شد. وجود چنین اعترافاتی در تاریخ شایان تأمل است.                                                      در جریان یکی از نشستهای علمی، چون وقت نماز فرا رسید، امام برای اقامه نماز از مجلس، بیرون شد. مأمون به محمدبن جعفر، عموی امام رضا(ع) رو کرد و گفت: پسر برادرت را چگونه یافتی؟                                                  پاسخ گفت: او عالم و دانشمند است.                                                                                                     مأمون گفت: پسر برادرت از خاندان پیامبر است؛ خاندانی که پیامبر در مورد آنان فرموده است: آگاه باشید، نیکان عترت من و شاخه‌های درخت وجود من، در خردسالی، خردمندترین و در بزرگسالی، داناترین مردمند. آنها را تعلیم ندهید، زیرا آنان از شما داناترند. هیچ گاه شما را از دروازه هدایت، بیرون نساخته و در گمراهی وارد نخواهند کرد.                در نقل دیگری آمده است که مأمون مسائلی چند از امام رضا(ع) پرسید و آنگاه که پاسخ همه آنها را به درستی یافت، چنین گفت: «خدا مرا بعد از تو زنده ندارد. به خدا سوگند، دانش صحیح، جز نزد خاندان پیامبر(ص) یافت نمی‌شود و براستی دانش پدرانت را به ارث برده‌ای و همه علوم نیاکانت در تو گرد آمده است.»                                            آری، صرف نظر از اهداف مأمون، باید گفت: دانش گسترده امام رضا(ع)، حقیقتی است که دوست و دشمن، ناگزیر از اعتراف به آن بوده و هستند. اگر مأمون نیز در درون میل به بروز این حقیقت نداشت، ولی سبب شد تا چنین نتیجه‌ای به دست آید و چهره علمی امام بهتر روشن شود.                                                                                      تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام مى‏رفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامى ‏که ‏امام مناظره ‏کنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه ‏جا پیچید مأمون درصدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله ‏اى را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر دراین بین بتواند امام را مجاب کند.                                                                                          البته چنانکه مى ‏دانیم هرچه تشکیل مناظرات ادامه مى‏یافت قدرت علمى امام‏ آشکارترمى‏شد و مأمون از تاثیر این وسیله نومیدتر.

 

 -2پیدایش واقفیه

با وجود روایاتی متعدد و علی رغم آشکار بودن نشانه‌های امامت در سیره و سیمای امام رضا(ع)، بعضی امامت حضرت را نپذیرفتند و به عقیده «وقف» قایل شدند و اعتقاد یافتند که موسی بن جعفر(ع) قائم امت بوده و همچنان در قید حیات به سر می‌برد. این افراد به «واقفه» یا «واقفیه» شهرت یافتند.

واقفیه و اندیشه واقفى‏گرى پس ازامام کاظم                                                                                                                  « ولقد اخذ الله میثاق بنى‏اسرائیل و بعثنا منهم اثنى عشر نقیبا »

تاریخ تشیع هماره با فراز و نشیب‏هاى زیادى همراه بوده است تا شیعیان را دربوته آزمایش قرار داده، صفوف حق و باطل و خالص از ناخالص را جدا نماید. شیعیان‏حقیقى طبق روایات بسیارى که از پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(علیهم السلام)نقل شده، معتقد به دوازده جانشین براى پیامبر(ص) هستند.                                             جابر جعفى از اصحاب امام باقر(ع) مى‏گوید: از آن حضرت سؤال کردم، معنى این آیه‏«ان عده الشهور عندالله اثنى عشر شهرا فى کتاب الله ...» چیست؟ (تعدادماهها در کتاب خداوند از ابتداى آفرینش دوازده ماه معرفى شده است.)           حضرت آهى کشید و فرمود: مقصود خداوند از سال، جدم رسول الله(ص) است که دوازده ماه دارد.                               از امیرالمؤمنین تا من و فرزندم جعفر، پسرش موسى، فرزند او على، فرزندش محمد،فرزند او على، فرزند او حسن، فرزند او مهدى. که دوازده امام و حجت‏خدا در بین‏مردم و نگهبانان وحى و علم خدایند ... .                                 با این همه، عده‏اى که خود را شیعه‏مى‏دانند امامان را کمتر از دوازده نفر مى‏دانند که واقفیه از جمله این گروههاست‏در بیشتر موارد، منظور از واقفیه کسانى هستند که در امام کاظم(ع) توقف کردند وولایت امام‏هاى بعد از ایشان را نپذیرفتند.                                                                                                                                     رهبران واقفیه همانند دیگر مردم، حتماً از زبان امام هفتم(ع)، سخنانی را درباره امام پس از خود شنیده بودند و حتی روایات فراوانی که در معرفی مهدی موعود(عج) از امامان و نیز از شخص موسی بن جعفر(ع) وارد شده بود، مجالی برای انحراف نمی‌گذاشت، ولی انگیزه‌های خاص به این انحراف منتهی شد و بدان دامن زد.

واقفیه خود به دو گروه تقسیم شدند:                                                                                                     گروهى معتقد بودند امام موسى بن جعفر(ع) زنده و از نظرها غایب است و گروهى‏دیگر که اعتقاد داشتند حضرت که آخرین امام بود، رحلت فرمود. به این گروه قطعیه‏مى‏گویند.                                                                                    بسیارى از واقفیان مانند ابى‏نصر بزنطى با دیدن معجزات امام رضا(ع)دست از انحراف برداشتند و بقیه که بر عناد خود اصرار ورزیدند و به مصداق‏«یریدون لیطفوا نور الله بافواههم والله متم نوره‏» پس از مدتى کوتاه اثرى‏از آنان باقى نماند و تلاشهایشان تاثیرى در روند حرکت امامت نداشت. این نیز به‏سبب موضع‏گیرى فکرى و سیاسى ائمه(علیهم السلام) در برابر آنان بود. یونس بن‏یعقوب مى‏گوید: از امام رضا(ع) پرسیدم:                                                                        به کسانى که گمان دارند پدر شما زنده است، زکات پرداخت کنم؟ فرمود: هرگز!                                                   آنان کافر، مشرک و فاسد هستند.

این موضع امامان شیعه سبب شد تا شیعیان ازارتباط با واقفیان خوددارى کرده، از آنان کناره‏گیرى کنند. شیخ بهایى، در این‏باره مى‏نویسد: شیعیان از گفتگو و همنشینى با واقفیان خوددارى مى‏کردند چه رسدکه از آنها حدیث نقل کنند. بلکه مى‏توان گفت‏با آنان بیشتر مخالفت مى‏کردند، تادشمنان اهل‏بیت(علیهم السلام) چرا که در مواردى به خاطر تقیه مجبور بودند بامخالفین اهل بیت ارتباطات داشته باشند اما انگیزه‏اى براى برقرارى ارتباط باواقفى‏ها نمى‏دیدند تا آنجا که به واقفیه عنوان «کلاب ممطوره‏» (سگهاى باران‏خورده) اطلاق مى‏کردند.

از سوى دیگر; در زمان امام کاظم(ع) فرهنگ و معارف شیعى‏به شکل کامل و گسترده در میان شیعیان روشن شده بود از این رو، چنین انحرافاتى‏تاثیرى در اصل تشیع نداشت.

از زمان امام باقر(ع) به بعد توسط امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) تعداد زیادى‏از شیعیان چنان پرورش یافتند که هر کدام استوانه‏اى در فقه و کلام شیعى به حساب‏مى‏آمدند. افرادى چون هشام بن حکم، هشام بن سالم، یونس بن عبدالرحمان و على بن‏اسماعیل از بزرگان شیعه بودند که از رسوخ انحراف در مذهب شیعه جلوگیرى کردند.           اما اغلب منحرفین افراد ضعیف النفسى بودند که جز در شرایط خاصى زمینه رشدنداشتند.

 

 

 

انگیزه‌های پنهان

رهبران واقفیه و طراحان این طرز فکر و اندیشه، در زمان حیات امام هفتم(ع)، از کارگزاران بوده و خزانه‌داری اموال را برعهده داشتند. هنگام رحلت امام سرمایه بسیاری، نزد آنان بود. برای نمونه، نزد ابی حمزه بطائنی سی هزار دینار، نزد زیاد بن مروان قندی هفتاد هزار دینار و نزد عثمان بن عیسی رواسی نیز سی هزار دینار موجود بود.

امام کاظم(ع)، همه امور را برای دوران پس از حیات خود، به فرزندشان، علی بن موسی الرضا(ع) تفویض کرده بود، ولی خزانه‌داران چاره‌ای اندیشیدند، تا از واگذاری اموال بر جا مانده، به ولی امر یعنی امام رضا(ع) خودداری کنند. از این رو، چنین وانمود کردند که موسی بن جعفر(ع) قائم آل محمد است و همچنان زنده است و آنان همچنان نمایندگان اویند.

احمدبن حماد گوید: عثمان بن عیسی رواسی، از جمله کارگزاران موسی بن جعفر(ع) بود که در مصر انجام وظیفه می‌کرد. اموال فراوان و کنیزانی چند، نزد او وجود داشت. حضرت رضا(ع) پس از رحلت پدرشان، به عثمان بن عیسی نوشتند که آن اموال را بازگرداند. او در پاسخ امام نوشت: «ان اباک لم یمت»؛ پدرت از دنیا نرفته است.

امام دیگر بار به او نامه نوشتند و رحلت پدر بزرگوارشان را یادآور شدند و بر رحلت ایشان دلیل آوردند، ولی او همچنان بر نظر خود پافشاری کرده، از بازگرداندن اموال، سرپیچی کرد.

نکته جالب توجه، این است که ارتحال هفتمین امام، در شمار روشنترین رخدادهای تاریخ امامان است، بویژه آن که دستگاه خلافت، چند روز، جسد امام را کنار پل بغداد، به نمایش گذارد و از بزرگان قوم نیز گواه گرفت که حضرت به مرگ طبیعی از دنیا رفته است. به هر حال چنین جریانی پیش آمد و تعدادی به نام واقفیه ظهور کردند. شایان یاد است که شخص موسی بن جعفر(ع)، پیدایش چنین حرکتی را پیش‌بینی کرده و در سخنانی به محمدبن سنان فرموده است: «در این سال حرکتی پدید خواهد آمد، از آن اندوهگین مباش که جای نگرانی نیست... (آنگاه حضرت فرمود:) هرکس در حق فرزندم ستم روا دارد و پس از من امامت او را انکار کند، مانند کسی است که در حق علی بن ابی‌طالب(ع) ستم کرده و جانشینی و امامت او پس از پیامبر را انکار کرده است.»

عوامل پیدایش واقفیه

بى‏شک دست‏سیاست‏بازان عباسى و مزدوران برمکى در ایجادمشکلات و موانع در مسیر اهل‏بیت(علیهم السلام) نقش بسزایى داشت؛اما انگیزه‏هاى‏اصلى پیدایش واقفیه را باید در این عوامل جستجو کرد:

 

 

علاقه به زخارف دنیوى

دنیا دریایى ژرف است که بسیارى را در خود غرق کرده‏است. پیامبران الهى و ائمه(علیهم السلام) هماره مردم را از این خطر بزرگ آگاه‏کرده‏اند و آن را ریشه همه گناهان دانسته‏اند و پیامبر اکرم(ص) مى‏فرمود: دنیاباعث هلاکت‏شما و گذشتگان از شما بوده و هست.

بنیانگذاران واقفیه سه نفر به‏نامهاى; على بن ابى‏حمزه بطائنى، زیاد بن مروان قندى و عثمان بن عیسى رواسى ازوکلاء امام کاظم(ع) بودند و اموال فراوانى که مربوط به آن حضرت بود را دراختیار داشتند. آنان به جهت تصاحب این اموال ادعا کردند که موسى بن جعفر(ع)زنده و غایب است. چرا که در صورت اقرار به امامت‏حضرت رضا(ع) ناچار بودند آن‏اموال را تحویل ایشان دهند. از این روى نه تنها اموال را غصب کردند بلکه ازاین امکانات جهت فریب دادن شیعیان دیگر مانند; حمزه بن بزیع، ابن مکارى، کرام‏خثعمى و دیگران استفاده کردند.

یونس بن عبدالرحمان بر این حقیقت تصریح مى‏کندو مى‏گوید: در زمان رحلت امام کاظم(ع) وکلاى حضرت اموال فراوانى را که مربوط به‏امام بود، در اختیار داشتند و این، سبب توقف آنان گردید. (زیاد قندى هفتادهزار دینار و على بن حمزه سى هزار دینار)

من با آنان مخالفت کردم و طبق وصى‏امام کاظم(ع) مردم را به طرف حضرت رضا(ع) دعوت کردم، روزى آن دو نزد من آمدندو گفتند: چرا چنین سخن مى‏گویى؟! اگر مال و ثروت مى‏خواهى بى‏نیازت مى‏کنیم. ده‏هزار دینار به تو مى‏دهیم و ساکت‏باش. به آن دو گفتم: ما از ائمه(علیهم السلام)روایت داریم که هرگاه بدعتهایى آشکار شود، عالمان باید علم خود را اظهار کنندوگرنه نور ایمان از آنان سلب مى‏شود و من در هر حال تلاش در راه خدا را رهانخواهم کرد. آن دو نفر کینه مرا در دل گرفتند و به من ناسزا گفتند.

سومین نفر؛ عثمان بن عیسى رواسى وکیل امام کاظم(ع) در مصر بود و اموال بسیارى(وجوهات شیعیان براى امام(ع) ) را در اختیار داشت.                                                                                                                        امام رضا(ع) سفیرى نزد او فرستاد و دستور تحویل وجوهات را صادر فرمود؛عثمان‏بن عیسى در جواب نوشت:              پدر شما زنده است. حضرت در پاسخ مرقوم فرمود: پدر من ازدنیا رخت‏بربسته و ما ارث او را تقسیم کردیم و این خبر حتمى است. عثمان بن‏عیسى بار دیگر در پاسخ نوشت:                                                                          اگر پدر شما زنده باشد، شما را حقى در این اموال‏نیست و اگر از دنیا رحلت کرده است‏به من دستور نداد اموال را به شما تحویل‏دهم.

درباره یکى دیگر از واقفیان؛ منصور بن یونس برزج نیز همین علت ذکر شده‏است. او با اینکه به دستور امام کاظم(ع) خدمت على بن موسى(ع) رسید و جانشینى‏ایشان را تبریک گفت، ولى بعد از شهادت امام هفتم این حقیقت را انکار کرد وتنها دلیلش این بود که اموالى را که مربوط به مقام امامت‏بود، تصاحب کند.

2 ـ سن امام جواد(ع)

امام رضا(ع) پسرى بجز امام جواد(ع) نداشتند که در هنگام امامت‏هفت‏سال داشت، کسانى که با مقام امامت آشنایى نداشتند، باور این موضوع برایشان‏مشکل بود؛ از این رو در ولایت امام رضا(ع) دچار تردید شدند.

البته هر چند این مساله در زمان امام کاظم(ع) پدید نیامد، ولى براى کسانى که‏از قبل به واقفیه گرویده بودند، دستاویز شد و موجبات توقف عده‏اى دیگر را فراهم‏آورد.

شیخ مفید در این باره مى‏نویسد: با رحلت على بن موسى الرضا(ع) و جانشینى امام‏جواد(ع) در سن هفت‏سالگى، شیعیان به سه گروه تقسیم شدند:                                                                                                           الف: گروهى که اکثریت را تشکیل مى‏دادند و طبق سفارش حضرت رضا(ع) به امامت‏امام جواد(ع) معتقد شدند.               ب: گروهى که دست از اعتقاد به امامت‏حضرت رضا(ع) برداشتند و به واقفیه‏گرائیدند.

ج: گروه سوم که به امامت احمد بن موسى(ع) ( فرزند دیگر امام کاظم(ع) ) قائل‏شدند و گفتند: امام رضا(ع) به امامت او سفارش فرموده است.                                                                                                                   دلیل هر دو گروه، کم بودن سن امام جواد(ع) بود.

نوبختى؛ مولف فرق الشیعه نیز همین سخن را تایید کرده است. کم بودن سن امام جواد(ع) موجب شگفتى بعضى‏از شیعیان نیز شد که امام رضا(ع) ضمن مقایسه آن حضرت با عیسى بن مریم، که درگهواره به مقام نبوت رسیده بود، در مقام زدودن این شگفتى برآمد.

صفوان بن یحیى که از یاران بسیار موفق امام بود، از حضرت رضا(ع) سؤال کرد که‏خداوند روزى را که شما در میان ما نباشید، نیاورد، ولى اگر چنین حادثه‏اى رخ‏داد، امام بعد از شما کیست؟                                                                حضرت به امام جواد(ع) اشاره کرد (در حالى که آن حضرت سه سال داشت).                                                    پرسید: ایشان که سه سال بیشتر ندارد! فرمود: مگر ایرادى هست عیسى(ع) سه ساله‏بود و پیغمبرى خدا را نیز بر عهده داشت.

 

3 ـ غسل امام به وسیله امام

ازروایات استفاده مى‏شود که امام را باید امام غسل دهد، در حالى که موسى بن‏جعفر(ع) در زندان بغداد به شهادت رسید و امام رضا(ع) در آن زمان در مدینه بسرمى‏برد. این موضع دستاویزى دیگر براى واقفیه گردید. ابوبصیر مى‏گوید: یکى ازوصیت‏هاى امام باقر(ع) به امام صادق(ع) این بود که وقتى از دنیا رفتم، غیر ازتو مرا غسل ندهد زیرا امام را فقط امام غسل مى‏دهد. و ابومعمر مى‏گوید: از امام‏رضا(ع) سؤال کردم: آیا امام را فقط امام غسل مى‏دهد؟ فرمود: این، سنتى است ازموسى بن عمران(ع).

در مقابل این ادعاى واقفیه، جوابى از سوى على بن موسى‏الرضا(ع) نقل شده است احمد بن عمر حلال مى‏گوید:          به حضرت رضا(ع) عرض کردم: واقفیه در مورد انکار امامت‏شما به اینکه امام رافقط امام غسل‏مى‏دهد،استدلال‏مى‏کنند. آنها چه مى‏دانند؟! تو چه جواب دادى؟                                                                                              قربانت‏شوم به آنها گفتم: اگر مولاى من بفرماید پدرم را در آسمان یا درزیرزمین غسل دادم، قبول مى‏کنم و آنچه مى‏گوید صحیح مى‏دانم.                                                                                                                      - چنین نگو.                                                                                                                                   - پس چه بگویم؟                                                                                                                                    بگو من او را غسل دادم.                                                                                                                      بگویم شما آن حضرت را غسل داده‏اید؟                                                                                                        آرى.

شیخ صدوق از این اشکال به صورتى دیگرى پاسخ داده، مى‏نویسد:                                                            نهى ائمه(علیهم السلام) از غسل امام توسط غیر امام به این معنى است که دخالت‏دیگران در غسل امام حرام است نه اینکه هر کس امام را غسل داد، او امام بعداست. بنابراین کسانى که امام کاظم(ع) را غسل داده‏اند، مرتکب حرام شده‏اند، نه‏اینکه امام رضا(ع) امام نیست.

آخر سخن اینکه: احتمال مى‏رود مقصود روایات، از غسل امام توسط امام، این باشدکه امام مسوول تجهیز امام است‏یعنى غسل و کفن و دفن امام یا باید توسط خودامام یا به اجازه و رضایت او باشد.

4ـ قائم بودن امام کاظم(ع)

یکى دیگر از عوامل پیدایش واقفیه چنانکه پیش ازآن درباره بعضى از ائمه به وجود آمد، مهدویت‏بود که در میان شیعه از قوت زیادى‏برخوردار است هر چند روایات اهل سنت نیز دست کمى از آن ندارد. البته همواره‏این انحراف معلول فرصت‏طلبى و سودجویى اشخاص فرصت‏طلب نبود بلکه گاه به خاطراعتقاد به مهدى آل محمد(ص) و ندانستن مصداق واقعى آن بود که برخى را دچارکجروى مى‏کرد. ناگفته نماند که وجود اندیشه‏هاى غلوآمیز نیز در پیدایش این کج‏روى بى‏تاثیر نبود، به هر حال اندیشه مهدویت امام کاظم(ع) از طرف واقفیه ترویج‏مى‏گردید.                                       رنجها و فشارهاى روحى و جسمى شیعیان سببى دیگر بود که آنان بى‏صبرانه‏در انتظار قائم آل محمد(ص) باشند; به گونه‏اى که در مورد هر یک از ائمه فکرکنند قائم آل محمد(ص) اوست.

علامه وحید بهبهانى در این مورد مى‏نویسد:                                                                                              «شیعیان به علت محنتهایى که گرفتار آنها بودند و نیز کینه‏اى که از دشمنان در دل‏داشتند، پیوسته مشتاق دولت آل محمد(ص) بوده و خود را به این آرزو امیدوار نگاه‏مى‏داشتند و از این رو بود که پیوسته از قائم سؤال مى‏کردند و برخى مى‏گفتند امام‏بعد، قائم است. »

سبب سوم در پیدایش فکر قائمیت امام کاظم(ع) روایاتى است که‏از بزرگان دین نقل شده است که برخى از آنها چنین است:                                                                                                                                                    یزید صائغ مى‏گوید: وقتى خداوند موسى بن جعفر(ع) را به امام صادق(ع) عنایت‏کرد، من زینتى از نقره تهیه کردم و هدیه را به حضورش بردم. امام صادق(ع)فرمود: به خدا قسم این را به قائم آل محمد(ص) هدیه کردى.

و در روایت دیگر که‏از على(ع) نقل شده است، برقرار کننده قسط و عدل پس از ظلم و جور همنام شکافنده‏دریا و در حدیث دیگر فرزند حمیده، مادر امام کاظم(ع) ، معرفى شده است.

درپاسخ باید گفت:                                                                                                                                 بعضى از این روایات از نظر سند مخدوش مى‏باشند.دوم اینکه، امامان معصوم(علیهم السلام) همه قائم به امر خدایند ولى قائمى که‏زمین را پر از عدل و داد مى‏کند، مهدى موعود(عج)است.                                                        عبدالعظیم حسنى مى‏گوید:                                                                                                                       به امام جواد(ع) عرض کردم:                                                                                                                    امیدوارم قائم‏اهل‏بیت(علیهم السلام) که زمین را پر از عدالت مى‏کند، همانطور که از ستم پر شده‏است، شما باشید، فرمود:                                                                                                                                      هر یک از ما قائم به امر خداى عز و جل مى‏باشیم و همه‏ما مردم را به دین خدا دعوت مى‏نماییم; ولى قائمى که خداوند به وسیله او زمین‏را کفر پاک مى‏کند و آن را از عدالت پر مى‏نماید، کسى است که زمان ولادتش بر مردم‏مخفى است و از میان ایشان غایب مى‏شود و حرام است‏بردن نامش. او همنام‏پیامبر(ص) است.

و جابر بن یزید جعفى مى‏گوید:                                                                                                             از امام باقر(ع) درباره قائم سؤال شد، حضرت دست‏خود را به شانه امام صادق(ع) زد و فرمود:                                 به خدا قسم که این، قائم آل محمد(ص) است.  

عنبسه نیز مى‏گوید:                                                                                                                                بعد از رحلت امام باقر(ع) خدمت امام صادق(ع) رسیدم و این‏حدیث جابر را به اطلاع آن حضرت رساندم. فرمود:           جابر راست گفته، مگر شمانمى‏دانید که هر امامى قائمى به حق است.

همچنین در سخن دانشمندان دینى به غیرحضرت مهدى(عج) نیز قائم گفته شده است. شیخ مفید در مورد امام رضا(ع) مى‏نویسد:                                                                                                                             امام قائم بعد از موسى بن جعفر(ع) فرزند او على بن موسى الرضا(ع) بود.

سومین‏پاسخ از روایتى به دست مى‏آید که حاکى است روایات قائم بودن امام کاظم(ع) تحریف‏شده دست واقفیه است: حسن بن قیاما مى‏گوید: از امام رضا(ع) سؤال کردم چه اتفاقى براى پدر شما افتاد؟ (زنده است‏یا رحلت کرد؟)          حضرت فرمود:                                                                                                                                        از دنیا رفت همانطور که پدران او از دنیارفتند.

 گفتم: پس این حدیث که زرعه از محمد بن سماعه نقل کرده، چیست که امام‏صادق(ع) مى‏فرماید:                  براى فرزندم (امام کاظم(ع) ) پنج‏حادثه رخ خواهد داد که‏براى پیامبران واقع شد. مورد حسات واقع مى‏شود همان گونه که یوسف مورد حسادت‏واقع شد، غایب مى‏شود همان گونه که یونس غایب شد و ... .                                  حضرت پاسخ داد:                                                                                                                              زرعه دروغ گفته است زیرا حدیث‏سماعه این است که امام صادق(ع)فرمود:                                                                در مورد قائم پنج‏حادثه رخ مى‏دهد و نفرمود پسرم.                                                                                                            بنابراین، اضافه کردن‏این کلمه (ابنى) از سوى واقفیه بوده است.

5 - تاخیر در تولد امام جواد(ع)

بعد از امام حسین(ع) امامت هر یک از آن‏بزرگواران به فرزندشان مى‏رسد و زنان در این امر بهره‏اى ندارند. از سوى دیگرامام رضا(ع) در سال‏203 رحلت کردند و امام جواد(ع) سال 195 متولد شدند; یعنى 8سال قبل از شهادت حضرت رضا(ع) . این تاخیر توانست‏براى مدت کمى سبب شک بعضى‏از شیعیان گردد و به دست واقفیان بهانه بدهد. ابن قیاماى واقفى نامه‏اى خدمت امام رضا(ع) نوشت که شما چگونه امام هستید، درحالى که فرزند ندارید؟ امام در جواب وى نوشتند:                                                                                                                        از کجا دانستى من فرزندى ندارم‏به خدا قسم این ایام نمى‏گذرد مگر آنکه خداوند به من فرزندى عنایت مى‏کند که سبب‏جدایى حق از باطل گردد.                                                                                                                بعد از تولد امام جواد(ع) ، امام رضا(ع) ضمن اعلام این‏خبر، بهانه‏جویى‏هاى واقفیه را باطل کردند و حجت را بر آنها تمام نمودند.

پایان ظلمت

عواملى که سبب شکست واقفیان گردید را مى‏توان بدین ترتیب برشمرد:

الف: تلاشها و بیانات روشنگر امامان معصوم(علیهم السلام) علیه واقفیه که به سه‏دسته تقسیم مى‏شود:

1 . سخنانى که در نکوهش و مذمت واقفیه بیان گردیده است؛ مانند سخن امام‏رضا(ع) در ضمن روایات متعدد، که مى‏فرماید:

«اینها معاند حق و برپا کننده گناه‏هستند و برگشت‏شان به طرف جهنم خواهد بود سرگردان زندگى مى‏کنند و بى‏دین‏مى‏میرند. لعنت‏خدا بر آنان باد که بسیار دروغ مى‏گویند. آنانى که گفتند دست‏خدابسته است واقفیانند ».

2 . تاکید بر ادامه داشتن امامت تا حضرت مهدى(عج)؛این مطلب را در زیارتنامه هر یک از ائمه مشاهده مى‏نماییم. تاکیدهاى فراوان برزیارت قبر على بن موسى الرضا(ع) نیز خود اعلام مبارزه‏اى آشکار علیه واقفیه‏مى‏باشد.

3 . نبرد مالى و اقتصادى با واقفیان؛ به گونه‏اى که شیعیان را ازپرداخت زکات به واقفیه منع کردند.

ب: تلاش شیعیان، که بخشى از آن به صورت مناظره با بزرگان واقفیه بودَ ؛ همچون‏مناظره على بن اسماعیل میثمى و یونس بن عبدالرحمان با بعضى از آنان. و بخشى‏به صورت تالیف کتاب در رد واقفیه.

نجاشى رجالى بزرگ شیعه، کتابهاى زیادى تحت عنوان «الرد على الواقفه‏» برمى‏شمرد که از سوى اصحاب ائمه(علیهم السلام) تالیف شده است.

ج: بى‏پایگى و بطلان واقفیه. سنت الهى بر احقاق حق و ابطال باطل است هر چند که‏باطل چند روزى جولان دارد; اما دولت از آن حق است. بطلان و بى‏اساس بودن واقفیان‏را با توجه به عوامل پیدایش آنان و روشهاى کاربردى این گروه مى‏توان پى برد;چرا که ابزارى که آنان در پیشبرد اهداف خود در اختیار داشتند، عبارت بود از:                              تطمیع، تحریف، تهدید و کتمان حقایق که هر یک با توجه به حقایقى تاریخى اثبات‏مى‏گردد.

-3رد فدک

یعقوبی در این مورد می‌نویسد: «گروهی از فرزندان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نزد مأمون آمده، مدعی شدند که فدک، حق زهرا(س) مادر ماست، رسول خدا آن را به عنوان «نحله» و هدیه در زمان حیات خود، به دخترشان بخشیده‌اند. لکن ابوبکر، در نخستین روزهای حکومت خود، حق مالکیت را از مادر ما سلب، و فدک را جز اموال عمومی اعلام کرد. آنگاه فاطمه در مقام احقاق حق خویش برآمد، خلیفه از او درخواست گواه کرد. او علی(ع) و حسنین(ع) و ام ایمن را گواه قرار داد. ابوبکر نپذیرفت و بدین صورت، فرزندان زهرا از حق مسلم خود محروم شدند و دیگران از منافع آن بهره بردند. اکنون ما برای مطالبه حق خود نزد تو آمده‌ایم.

مأمون دستور داد تا اجلاسی با حضور فقیهان تشکیل شود. وی پس از اثبات حقانیت فرزندان فاطمه(س) سندی نوشت و فدک را به این خاندان بازگرداند. مأمون سند را به «محمدبن یحیی بن حسین بن زیدبن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب» و «محمدبن عبدالله بن حسن بن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب» تسلیم کرد.

ابن ابی الحدید معتزلی، شارح نهج‌البلاغه نیز داستان بازگرداندن فدک را با نقل دیگری بیان کرده، و بازگشت آن را به خاندان رسالت از ابتکارهای مأمون می‌داند.

او می‌افزاید: «وقتی مأمون دستور داد تا سند آن را برای اولاد فاطمه(س) بنویسند، دعبل خزاعی برخاست و قصیده معروف خود را خواند که با بیت زیر آغاز می‌شود:                                                                                     اصبح وجه الزمان قد ضحکا برد مأمون هاشم فدکا                                                                                                برد مأمون هاشم فدکا برد مأمون هاشم فدکا

چهره زمان خندان شد، آن گاه که مأمون فدک را به بنی هاشم باز گرداند.

در مورد بازگرداندن فدک نیز باید گفت که این اقدام اختصاص به مأمون نداشته است، بلکه قبل از او، دیگرانی نیز فدک را به آل علی(ع) و فرزندان فاطمه(س) بازگردانده‌اند که قطعاً شیعه به شمار نمی‌آمده‌اند. پس از آنکه فدک از فاطمه(س) گرفته شد، در ردیف اموال عمومی قرار گرفت و مصرف عواید آن تا زمان معاویه تقریباً یکنواخت بود. معاویه تصمیم جدیدی گرفت بدین صورت که یک سوم منافع آن را به «مروان بن حکم» و دو قسمت دیگر را به عمروبن عثمان می‌داد، تا آن که پس از شهادت امام مجتبی(ع) تمام آن را در اختیار مروان قرار داد.

مروان آن را به فرزندش عبدالعزیز و او به فرزند خود عمربن عبدالعزیز بخشید. عمربن عبدالعزیز چون به خلافت رسید، برای نخستین بار آن را به فرزندان فاطمه(س) باز پس داد. بعد از مدتی با روی کار آمدن یزید بن عاتکه (م 105 ه‍. ق) بار دیگر فدک از تصرف فرزندان فاطمه(س) خارج شد و در طول دوران حکومت امویان در اختیار آنان قرار داشت.

با انقراض دولت امویان و روی کار آمدن عباسیان در سال 132 ه‍. ق، اولین خلیفه عباسی (ابوالعباس سفاح) بار دیگر فدک به فرزندان فاطمه(س) بازگشت، ولی منصور (م 158 ه‍. ق) آن را باز پس گرفت.

مهدی عباسی (م 169 ه‍. ق) بار دیگر آن را به فرزندان فاطمه(س) برگردانید، سال بعد آن را موسی بن مهدی (م 170 ه‍. ق) گرفت و تا عصر مأمون این گونه ماند.

 

4- خیزش و شورش علویان بر علیه دستگاه بنی عباس که مشروعیت حکومت بنی عباس را به شدت زیر سوال می برد.                                                                                                                                    قیامی چون، قیام محمد بن ابراهیم بن اسحاق بن ابراهیم بن حسن بن علی(ع) در کوفه برای دعوت مردم به اطاعت امام رضا (ع) .                                                                                                                                     قیام زید بن موسی بن جعفر (ع)در بصره .                                                                                                        قیام ابراهیم بن موسی بن جعفر (ع) در یمن .                                                                                             قیام حسن بن حسین افطس در مکه و مدینه .

قیامهای محمد بن ابراهیم بن اسماعیل معروف به طباطباء «ابو سرایا » ، «سری بن منصور شیبانی » و حتی قیام «حسین بن هرش » در خراسان برای دعوت به سوی  امام رضا (ع) .

فراموش نمى کنیم که سادات نیزـ همراه برخى دیگر از عالمان شیعه یا دیگر مردم شیعى ـ در جناح دیگر اجتماع، با تکیه به شخصیت و موقعیت امام، مشغول درگیرى ها و اقدامات خویش بودند، از جمله:
محمد بن ابراهیم طباطبا، که خروج ابوالسرایا، سرى ّ بن منصور شیبانى ، در سال 199، به آهنگ بیعت گرفتن براى او بود. ابوالسرایا، محمد بن ابراهیم (محمد بن ابراهیم بن اسماعیل طباطبا بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب علیه السلام) را در راه حجاز ملاقات کرد و با او وعده گذاشت که مردم را به بیعت او فرا خواند و در روز 10 جمادى الاولاى سال 199، در کوفه خود را ظاهر کند، و با او بود على بن عبدالله (عبیدالله) بن حسین بن على بن الحسین زین العابدین(ع). مردم کوفه گرد او جمع شدند و با او بیعت کردند. از طرف دیگر ابوالسرایا با غلامان خویش، از خارج کوفه، مردم را به یارى خاندان پیامبر و خونخواهى شهیدان آل محمد(ص) دعوت و تحریض کرد و روز موعود با جماعتى که گرد آورده بود، وارد کوفه شد. در این هنگام، محمد بن ابراهیم بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مردم را به بیعت خویش طلبید و عهد کرد که در میان مردم به قانون کتاب و سنت عمل کند و جانب امر به مغروف و نهى از منکر را فرو نگذارد.
و همین محمد بن ابراهیم است که ابوالفرج از جابر جعفى رویات کرده است که حضرت امام محمدباقر(ع) از خروج او خبر داد و فرمود:
در سال 199، مردى از ما اهل بیت، بر منبر کوفه خطبه مى خواند، که خداوند به وجود او بر ملائکه مباهات مى کند.
از سخن امام باقر، در حق محمد بن ابراهیم طباطبا، دانسته مى شود که قیام وى بر حق بوده است و براى حق. و این که با مردم پیمان کرده است که به کتاب و سنت عمل کند، (به پیمان خود) عمل مى کرده است و طبق کتاب و سنت، امامت راـپس از پیروزى کاملـبه دست امام حق زمان خویش، حضرت على بن موسى الرضا، مى سپرده است. پس او در حقیقت داعى امام رضا بوده است، در این خروج، در کوفه.
دیگر از سادات بزرگ خارج در آن ایام، فرزند امام جعفر صادق(ع)، محمد دیباج بود، که در مدینه خروج کرد و مردم را به بیعت خویش فرا خواند. اهل مدینه با او بیعت کردند. برخى گفته اند محمد بن جعفرالصادق، نخست مردم را به بیعت با محمد بن ابراهیم طباطبا دعوت مى کرد، و چون محمد بن ابراهیم درگذشت، مردم را به بیعت خود خواند. و این محمد بن جعفرالصادق را، محمد دیباج مى گفتند، به جهت حسن و جمال و بها و کمال او. و او مردى سخى و شجاع و قوى ّالقلب و عابد بود، پیوسته یک روز روزه داشت و یک روز افطار مى کرد، و هر گاه از منزل بیرون مى شد، بازنمى گشت مگر این که جامه خویش را از تن کنده بود و برهنه اى را با آن پوشانیده بود. محمد با جماعتى از سادات و علویینِ نامى به جانب مکه روان گشت و آماده جنگ با سپاه خلیفه شد.

قیام محمد بن قاسم: یکی از نتایج زودرس تأثیر امام رضا(ع) در خراسان، قیام محمد بن قاسم می‌باشد. اهمیت نفوذ تشیع و گستردگی آن پس از ورود امام رضا(ع) در خراسان به گونه‌ای بود که زمینة قیام محمد بن قاسم علوی در طالقان فراهم شد. هر چند این قیام در سال 219 هـجری و چند سال بعد از شهادت امام رضا(ع)‌ رخ داد، از آن روی که باعث گسترش تشیع در بخشی از خطة ایران گردید، در خور توجه است. محمد بن قاسم در زمان معتصم در طالقان خروج کرد و پس از جنگ‌هایی که میان او و عبدالله بن طاهر روی داد، سرانجام عبدالله او را دستگیر کرد و به نزد معتصم فرستاد. وی پیش از آن مدتی در جوزجان تلاش کرد و طولی نکشید که چهل هزار نفر از مردم آنجا با وی بیعت کردند. که این خود بیانگر وسعت گرایش‌های شیعی در خراسان است.                                                             خیزشها و قیامهای علویان در کنار جایگاه محوری و شخصیت معنوی امام رضا (ع) در جهان اسلام موجب شد تا مامون حضرت را به اجبار در سال 200 هجری قمری از مدینه به مرو فرا خواند.

 

5.تحمیل ولایت عهدی بر امام رضا(علیه السلام)  از جانب مامون و پذیرش آن با شرط از جانب امام رضا (علیه السلام)

خیزشها و قیامهای علویان در کنار جایگاه محوری و شخصیت معنوی امام رضا (ع) در جهان اسلام موجب شد تا مامون حضرت را به اجبار در سال 200 هجری قمری از مدینه به مرو فرا خواند مامون در مرحله نخست با زیرکی خاص از آن حضرت تقاضا کرد که مقام خلافت را بپذیرد امام با پاسخی زیرکانه از پذیرش آن سرباز زدند سرانجام مامون با تهدید به قتل ، امام را مجبور به پذیرش ولایت عهدی کرده امام که از شهادت باکی نداشت به خوبی می دانست عدم پذیرش ولایت عهدی زمینه را برای  شهادت وی و سپس عوامفریبی و مظلوم نمایی مامون ، مهیا می سازد از اینرو با شرط عدم دخالت در امور سیاسی عدم پذیرش قضاوت و عدم دخالت در عزل و نصب و دادن فتوا در پنجم ماه مبارک رمضان سال 201 هجری ولایتعهدی را پذیرفت .

امام که از پذیرش ولایتعهدی ناخرسند بود . وضعیت خویش را برای شیعیان عصر خویش با داستان حضرت «یوسف» و اجبار علی (ع) در شرکت در شورای شش نفری مقایسه کرد و آیندگان را از اجباری بودن پذیرش متوجه ساخت .

در این حادثه امام هشتم على‏بن موسى‏الرضا ،علیه‏السلام، در برابر یک تجربه تاریخى عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهان سیاسى که پیروزى یا ناکامى آن مى‏توانست‏سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد.

دراین نبرد رقیب که ابتکار عمل را به دست داشت و با همه امکانات به میدان آمده بود مأمون بود. مأمون با هوشى سرشار و تدبیرى قوى و فهم ودرایتى‏بى‏سابقه‏قدم در میدانى نهاد که اگر پیروز مى‏شد و مى‏توانست آنچنان که برنامه‏ریزى کرده بود کار را به انجام برساند، یقینا به هدفى دست مى‏یافت که از سال چهل هجرى یعنى از شهادت على‏بن ابى‏طالب ،علیه‏السلام، هیچ یک از خلفاى‏اموى و عباسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست‏یابند، یعنى مى‏توانست درخت تشیع را ریشه‏کن کند و جریان معارضى راکه همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود به کلى نابود سازد.

اما امام هشتم با تدبیرى الهى بر مامون‏فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسى که خود به وجود آورده بود به‏طور کامل شکست داد و نه فقط تشیع، ضعیف یا ریشه‏کن نشد بلکه حتى‏سال‏دویست و یک هجرى، یعنى سال ولایتعهدى آن حضرت، یکى از پربرکت‏ترین‏سالهاى‏تاریخ‏تشیع شد و نفس تازه‏اى در مبارزات علویان دمیده شد؛ و این همه به برکت تدبیر الهى امام هشتم و شیوه حکیمانه‏اى بودکه‏آن‏امام‏معصوم‏دراین آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد.

براى اینکه پرتوى بر سیماى این حادثه عجیب افکنده شود به تشریح کوتاهى‏ازتدبیرمامون‏وتدبیرامام در این حادثه مى‏پردازیم.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم‏به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقیب مى‏کرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابى شیعیان به عرصه‏فعالیت‏سیاسى‏آرام‏و بى‏خطر بود . همان‏طور که گفتم شیعیان در پوشش‏تقیه،مبارزاتى خستگى‏ناپذیر و تمام نشدنى داشتند، این مبارزات که با دو ویژگى همراه بود، تاثیر توصیف‏ناپذیرى‏در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگى، یکى مظلومیت‏بود و دیگرى قداست.

شیعیان با اتکاء به این دو عامل نفوذ، اندیشه شیعى را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل‏بیت است، به زوایاى دل و ذهن مخاطبان‏خودمى‏رساندندوهرکسى‏را که از اندک آمادگى برخوردار بود، به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن مى‏ساختند و چنین بود که دائره تشیع، روز به روز در دنیاى اسلام گسترش‏مى‏یافت و همان مظلومیت و قداست‏بودکه با پشتوانه تفکر شیعى اینجاو آنجا در همه دورانها قیامهاى مسلحانه وحرکات‏شورشگرانه‏را بر ضددستگاههاى‏خلافت‏سازماندهى مى‏کرد.

مأمون مى‏خواست‏یکباره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابى به میدان‏سیاست‏بکشاندو به این وسیله کارایى‏نهضت‏تشیع‏راکه بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزایش یافته بود به صفر برساند. با این کار مأمون آن دو ویژگى مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان مى‏گرفت زیرا جمعى‏که‏رهبرشان‏فردممتازدستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق‏العنان وقت‏و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.

این تدبیر مى‏توانست فکر شیعى را هم در ردیف بقیه عقاید و افکارى که درجامعه طرفدارانى داشت قرار دهد و آن‏را از حد یک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاهها ممنوع و مبغوض‏است‏ازنظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگیز است‏خارج سازد.

دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عباسى و مشروعیت دادن به این خلافتهابود، مأمون با این کار به همه شیعیان‏مزورانه‏ثابت‏مى‏کردکه‏ادعاى غاصبانه‏و نامشروع بودن خلافتهاى مسلطکه‏همواره‏جزء اصول اعتقادى شیعه به حساب مى‏آمده است‏یک حرف بى‏پایه و ناشى از ضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهاى دیگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مامون‏هم‏که جانشین‏آنهاست‏مى‏باید نامشروع و غاصبانه باشد و چون على‏بن‏موسى الرضا، علیه‏السلام، با ورود در این دستگاه و قبول جانشینى مأمون او را قانونى و مشروع دانسته پس باید بقیه‏خلفا هم از مشروعیت‏برخوردار بوده‏باشند و این، نقض همه ادعاهاى شیعیان است، با این کار نه فقط مأمون از على‏بن موسى‏الرضا ، علیه‏السلام، بر مشروعیت‏حکومت‏خود و گذشتگان اعتراف مى‏گرفت‏بلکه یکى از ارکان اعتقادى تشیع یعنى ظالمانه بودن پایه حکومتهاى قبلى را نیز درهم مى‏کوبید.

علاوه بر این ادعاى دیگر شیعیان مبنى بر زهد و پارسایى و بى‏اعتنایى ائمه به‏دنیانیزبا این کار نقض مى‏شد که‏آن‏حضرات‏فقط در شرایطى که به دنیا دسترسى نداشته‏اند نسبت‏به آن زهد مى‏ورزیدند و اکنون که درهاى بهشت دنیا به روى آنان باز شدبه‏سوى آن شتافتند ومثل دیگران خود را از آن متنعم کردند.

سوم، اینکه‏مامون‏با این کار، امام را که‏همواره‏یک‏کانون‏معارضه‏ومبارزه بود درکنترل دستگاههاى خود قرار مى‏داد. به جز خود آن حضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوى را نیز در سیطره خود درمى‏آورد و این موفقیتى بود که هرگز هیچ یک از اسلاف مأمون چه بنى‏امیه و چه بنى‏عباس بر آن دست نیافته بودند.

چهارم، اینکه امام را که یک عنصر مردمى و قبله امیدها و مرجع سؤالها و شکوه‏ها بود در محاصره ماموران حکومت‏قرار مى‏داد و رفته رفته رنگ مردمى بودن را از او مى‏زدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهاى مردم فاصله مى‏افکند.

پنجم، این بود که با این‏کار براى خود وجهه و حیثیتى معنوى کسب مى‏کرد. طبیعى بود که در دنیاى آن روز همه او را بر اینکه فرزندى از پیغمبر و شخصیتى مقدس و معنوى را به ولیعهدى خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است، ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکى دینداران به دنیاطلبان از آبروى دینداران مى‏کاهد و بر آبروى دنیاطلبان مى‏افزاید.

ششم، آنکه در پندار مأمون، امام با این‏کار به یک توجیه‏گر دستگاه خلافت‏بدل مى‏گشت، بدیهى است‏شخصى در حد علمى و تقوایى امام باآن‏حیثیت‏وحرمت‏بى‏نظیرى که وى به عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت‏بر عهده مى‏گرفت هیچ نغمه مخالفى نمى‏توانست‏خدشه‏اى بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این خود در حکم حصار منیعى بود که مى‏توانست همه خطاها و زشتى‏هاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشیده بدارد .                                                                                                                                        به جز اینها هدفهاى دیگرى نیز براى مأمون متصور بود.

چنانکه مشاهده مى‏شود این تدبیر به‏قدرى پیچیده و عمیق است که یقیناهیچ‏کس‏جز مأمون نمى‏توانست آن را بخوبى هدایت کند و بدین جهت‏بود که دوستان و نزدیکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بى‏خبر بودند. از برخى گزارشهاى تاریخى چنین برمى‏آید که حتى «فضل‏بن سهل» وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتواى این سیاست، بى‏خبر بوده است.مامون‏حتى‏براى‏اینکه هیچ‏گونه ضربه‏اى‏برهدفهاى وى از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهاى جعلى براى‏علت‏وانگیزه‏این اقدام مى‏ساخت و به این و آن مى‏گفت.

حقا باید گفت‏سیاست مأمون از پختگى و عمق بى‏نظیرى برخوردار بود. اما آن سوى دیگر این صحنه نبرد، امام على‏ابن موسى‏الرضا ، علیه‏السلام،است و همین است که على‏رغم زیرکى شیطنت‏آمیز مأمون تدبیر پخته و همه جانبه او را به حرکتى بى‏اثر و بازیچه‏اى کودکانه بدل مى‏کند، مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایه‏گذارى عظیمى که در این راه کرد از این عمل نه تنها طرفى بر نبست‏بلکه سیاست او به سیاستى بر ضد او بدل شد. تیرى که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهاى امام على‏بن موسى‏الرضا ، علیه‏السلام، را هدف گرفته شده بود خود او را آماج قرار داد، به طورى‏که بعد از گذشت مدتى کوتاه ناگزیر شد همه تدابیر گذشته خود را کان‏لم‏یکن شمرده، بالاخره همان شیوه‏اى را در برابر امام در پیش بگیرد که همه گذشتگانش درپیش‏گرفته‏بودندیعنى «قتل» و مأمون که در آرزوى چهره قداست مآب خلیفه‏اى موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود سرانجام در همان مزبله‏اى که همه خلفاى پیش از او در آن سقوط کرده بودند، یعنى فساد و فحشا و عیش و عشرت توام با ظلم و کبر فرو غلطید. دریده شدن پرده ریا مأمون را در زندگى پانزده ساله او پس از حادثه ولیعهدى در دهها نمونه مى‏توان مشاهده کرد که از جمله آن به خدمت گرفتن قاضى القضاتى فاسق و فاجر و عیاش همچون یحیى‏بن اکثم و همنشینى و مجالست با عموى خواننده و خنیاگرش ابراهیم‏بن‏مهدى‏وآراستن بساط عیش و نوش و پرده‏درى در دارالخلافه او در بغداد است.

اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام على بن موسى الرضا، علیه السلام، در این حادثه مى‏پردازیم:

1. هنگامى که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضاى مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، به طورى که همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مأمون با نیت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور مى‏کند، امام بد بینى خود به مأمون را با هر زبان ممکن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده‏اش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که براى وداع انجام مى‏داد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست، همه کسانى‏که باید طبق انتظار مأمون نسبت‏به اوخوش‏بین و نسبت‏به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین مى‏شدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مأمون که امام عزیزشان را این‏طور ظالمانه از آنان جدا مى‏کرد و به قتلگاه مى‏برد لبریز شد.

2. هنگامى که در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آن حضرت مطرح شد حضرت بشدت استنکاف کردند و تا وقتى مأمون صریحا آن حضرت را تهدید به قتل نکرد، آن را نپذیرفتند. این مطلب همه‏جا پیچید که على‏بن موسى‏الرضا ،علیه‏السلام، ولیعهدى و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است، دست‏اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه‏جا منتشر کردند حتى فضل‏بن سهل در جمعى از کارگزاران و ماموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده‏ام امیرالمؤمنین آن را به على‏بن موسى‏الرضا ، علیه‏السلام، تقدیم مى‏کند و على‏بن موسى دست رد به سینه او مى‏زند.

خود امام در هر فرصتى، اجبارى بودن این منصب را به گوش این و آن مى‏رساندوهمواره مى‏گفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدى را قبول کردم. طبیعى بود که این سخن همچون عجیب‏ترین پدیده سیاسى، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسى مثل مأمون فقط به دلیل آنکه از ولیعهدى برادرش امین عزل شده است‏ به جنگى چند ساله دست مى‏زند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل مى‏رساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر مى‏گرداند کسی مثل‏على‏بن‏موسى‏الرضا، علیه‏السلام،  پیدا مى‏شودکه به ولیعهدى با بى‏اعتنایى نگاه مى‏کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمى‏پذیرد.                                                                                                                                       مقایسه ‏اى که از این رهگذر میان امام‏على‏بن‏موسى‏الرضا،علیه‏السلام، و مأمون عباسى در ذهنها نقش مى‏بست درست عکس آن چیزى را نتیجه مى‏داد که مأمون به خاطر آن سرمایه‏گذارى کرده بود.

3. با اینهمه على‏بن موسى‏الرضا، علیه‏السلام،فقط بدین‏شرط ولیعهدى را پذیرفت که در هیچ یک از شؤون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر مى‏کرد فعلا در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدا بتدریج مى‏توان امام را به صحنه فعالیتهاى خلافتى کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد، روشن است که با تحقق این شرط، نقشه مأمون نقش برآب مى‏شد و بیشتر هدفهاى او برآورده نمى‏گشت.

امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهرا از امکانات دستگاه خلافت‏ نیز برخوردار بود چهره‏اى به خود مى‏گرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى نه نهى نه تصدى مسؤولیتى، نه قبول شغلى، نه دفاعى از حکومت و طبعا نه هیچ‏گونه توجیهى براى کارهاى آن دستگاه.

روشن است که عضوى در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسؤولیتها کناره مى‏گیرد، نمى‏تواند نسبت‏به آن دستگاه صمیمى و طرفدار باشد، مأمون بخوبى این نقیصه را حس مى‏کرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدى انجام گرفت‏بارها درصدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلى با لطائف‏الحیل به مشاغل خلافتى بکشاند و سیاست مبارزه منفى امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هوشیارانه نقشه او را خنثى مى‏کرد.

یک نمونه همان است که معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل مى‏کند که مأمون به امام مى‏گوید : اگر ممکن است‏به کسانى که از او حرف شنوى دارند در باب مناطقى که اوضاع آن پریشان است، چیزى بنویس و امام استنکاف مى‏کند و قرار قبلى که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش مى‏آورد و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجراى نماز عید است که مأمون به این بهانه«که مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گیرد»، امام را به امامت نماز عید دعوت مى‏کند، امام استنکاف مى‏کند و پس از اینکه مأمون اصرار را به نهایت مى‏رساند امام به این شرط قبول مى‏کند که نماز را به شیوه پیغمبر و على‏بن ابى‏طالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهره‏اى مى‏گیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان مى‏سازد و امام را از نیمه‏راه نماز برمى‏گرداند، یعنى بناچار ضربه‏اى دیگر بر ظاهر ریاکارانه خود وارد مى‏سازد .

4. اما بهره ‏بردارى اصلى امام از این ماجرا بسى از اینها مهمتر است: امام با قبول ولیعهدى، دست‏به حرکتى مى‏زند که در تاریخ زندگى ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجرى تا آن‏روز و تا آخر دوران خلافت‏بى‏نظیر بوده است و آن برملا کردن داعیه امامت‏شیعى در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست .

تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه جز به خاصان و یاران نزدیک گفته نشده بود به صداى بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولى آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمى‏گرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قویترین استدلالهاى امامت را بیان فرموده است؛ نامه جوامع‏الشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتى و فقهى شیعى را براى فضل‏بن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو براى عبدالعزیزبن مسلم بیان کرده است؛ قصائد فراوانى که در مدح آن حضرت به مناسبت ولایتعهدى سروده شده وبرخى از آن مانند قصیده دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجسته عربى به شمار رفته است نمایشگر این موفقیت عظیم امام ،علیه‏السلام، است.

در آن سال در مدینه و شاید دربسیارى‏ازآفاق اسلامى ‏هنگامى ‏که خبر ولایتعهدى‏على‏بن‏موسى‏الرضا، علیه‏السلام، رسید در خطبه فضائل اهل بیت‏بر زبان رانده شده بود و اهل بیت پیغمبر که نود سال علنا بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى دیگر کسى جرات بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکى یاد مى‏شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت‏قلب گرفتند، بى‏خبرها و بى‏تفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن، گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثان و متذکران شیعه معارفى را که تاآن روز جز در خلوت نمى‏شد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.

5. در حالى‏که مأمون امام را جدا از مردم مى‏پسندید و این جدایى را در نهایت وسیله‏اى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى میان امام و مردم مى‏خواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار مى‏داد.
با اینکه مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را طورى انتخاب کرده بود که شهرهاى معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین‏شده، از هر فرصتى براى ایجاد رابطه جدیدى میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهایى که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث‏سلسلةالذهب را براى همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‏ها و معجزه‏هاى دیگرى نیز آشکار ساخت و در جاى‏جاى این سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم که سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت‏بود هرگاه فرصتى دست‏داد حصارهاى‏دستگاه حکومت را براى حضوردرانبوه‏جمعیت‏مردم‏شکافت .

6. نه‏ تنها سرجنبانان تشیع از سوى امام‏ به سکوت‏ وسازش ‏تشویق نشدند بلکه قرائن حاکى ‏از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى که بیشترین دورانهاى عمرخودرا در کوههاى صعب‏العبور و آبادیهاى دور دست و با سختى و دشوارى مى‏گذراندند با حمایت امام على بن موسى الرضا،علیه‏السلام، حتى مورداحترام ‏و تجلیل کارگزاران حکومت ‏در شهرهاى‏مختلف ‏نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیروامیرى روى‏خوش نشان‏نداده ودر دستگاه‏آنان رحل اقامت نیفکنده بوده‏و هیچ‏کس‏از سرجنبانان خلافت از تیزى زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههاى دولتى به‏سر مى‏برد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش‏خودحمل‏مى‏کردومیان‏شهرهاو آبادیهاسرگردان‏وفرارى‏مى‏گذرانید، توانست‏به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترین و شیواترین‏قصیده‏خود را که ادعانامه نهضت‏نبوى ضددستگاههاى‏خلافت اموى‏وعباسى‏است‏براى آن حضرت بسراید و شعر او در زمانى کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طورى که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه مى‏شنود.

اکنون‏ بار دیگر نگاهى بر وضع کلى صحنه این نبرد پنهانى که مأمون آن را به ابتکار خود آراسته و امام‏على بن موسى‏الرضا، علیه‏السلام، را با انگیزه‏هایى که اشاره شد به آن میدان کشانده بود مى‏افکنیم:                                           یک‏سال پس از اعلام ولیعهدى وضعیت چنین است:                                                                                     مامون‏ چه ‏درمتن ‏فرمان‏ ولایتعهدى ‏و چه در گفته‏ ها و اظهارات دیگر او را به فضل و تقوى و نسب رفیع و مقام علمى ‏منیع ستوده‏است و او اکنون در چشم آن مردمى که برخى از او فقط نامى شنیده و حتى به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان یک چهره در خور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایسته خلافت که از خلیفه به سال علم و تقوى و خویشى با پیغمبر، بزرگتر و شایسته‏تر است‏ شناخته ‏اند.
مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعى خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را ازخود و خلافت‏خود منصرف سازد بلکه حتى على‏بن موسى،علیه‏السلام، مایه ایمان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است.
 در مدینه ، مکه و دیگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام على‏بن موسى ،علیه‏السلام، به تهمت‏ حرص ‏به‏ دنیا و عشق‏ به ‏مقام ‏و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.                                                                  کوتاه سخن آنکه مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست ‏بدهد.

پاره ای از اقدامات امام رضا (ع) در دوران ولایتعهدی :

امام رضا (ع) در دوران ولایتعهدی که دوران مبارزه منفی ایشان با حاکمیت خاندان عباسی و بویژه مامون عباسی بود اقدامات سیاسی گوناگونی انجام داد که نمونه هایی را به شرح ذیل بیان می کنم:                                                1- بر اساس مصالح اسلام عمل نمودند نه طبق دستور مامون .                                                                  2- اقدامات امام رضا (ع) مستقل و با نظر خاص خودش بود که این کار باعث توجه مردم به او گردید و مردم دانستند که امام رضا (ع) وابستگی به حاکمیت مامون ندارد و او را برحق نمی داند .

 - 3سادات و علویان و خاندان پیامبر (ص) را حفظ نموده و آنان را از خطرات محفوظ داشتند .                            - 4مردم ایران را از شر حاکمیت مامون و فضل بن سهل در امان داشتند.                                                        5- با افشاگریها و عدم دخالت در کارهای حکومتی حقانیت خود را ثابت کردند بهمین جهت بود که بغض مامون برانگیخته شد و ابزار شهادت آن حضرت را فراهم نمود و آن بزرگوار را به شهادت رسانید .

 

6- مراسم روز عید سعید فطر

مسأله ی نماز عید فطر یکی از رخداد های مهم زندگی امام علی ابن موسی الرضا، علیه السلام، پس از مسأله ی ولایتعهدی است. اهمیت این موضوع تا آنجا است که مأمون به صورت آشکار در برابر آن عکس العمل نشان داد و رازی را که همواره در مخفی نگه داشتن آن می‌کوشید نا خواسته افشا کرد. در تاریخ آمده است که:

روز عیدفطر مأمون از امام (ع) تقاضا کرد که نماز عیدفطر را با مردم بخواند، تا برای مردم اطمینان بیشتری در امر ولایتعهدی پیدا شود. امام پیغام داد که: «قرار ما بر این بوده که در هیچ کار رسمی دخالت نکنم. بنابراین مرا از اقامه نماز عید معذوربدار! مأمون اصرار کرد که: مصلحت در این است که شما این نماز با اهمیت را اقامه کنید تا هم موضع ولایتعهدی تثبیت شود و هم فضل و عظمت شما آشکارتر گردد، امّا امام نپذیرفت. مأمون که دست بردار نبود پیک‏ها و پیغام‏های متعددی برای متقاعد کردن امام برای حضرتش فرستاد، هنگامی که امام رضا(ع) پافشاری خلیفه را احساس کرد به او فرمود: اگر قرار است که من حتماً به نماز بروم من این فریضه الهی را طبق سیره پیامبر و روش امیرمؤمنان علی(ع) اقامه خواهم کرد !                                                                                                                     مأمون گفت: هر طور که دوست داری آن طور عمل کن اختیار با شماست !                                                            آنگاه دستور داد: سرداران و تمام مردم صبح روز عید در مقابل منزل مسکونی حضرت رضا(ع) اجتماع نمایند. با انتشار این خبر مردم مرو مشتاقانه برای شرکت در مراسم و بهره‏گیری از وجود حضرت رضا(ع) خود را آماده کردند. هنگامی که خورشید طلوع نمود حضرت غسل کرد و عمامه سفیدی را که از پنبه تهیه شده بود بر سر مبارک گذاشت و یک سر آن را روی سینه و سر دیگر را میان دو شانه انداخت. و مقداری هم بوی خوش بکار برد. دامن را به کمر زد و به همه پیروان و دوستدارانش دستور داد چنان کنند. آن گاه عصای پیکان داری به دست گرفت و از منزل بیرون آمد. آن حضرت در حالی که پابرهنه بود و پیراهن و سایر لباسهایش را به کمر زده بود، به همراه غلامان و یاران نزدیکش ـ که آنان نیز چنین کرده بودند ـ به همین شکل از منزل به سوی مصلا حرکت کردند. موقع خروج از منزل، امام رضا(ع) سربه سوی آسمان بلند کرد و چهار تکبیر گرفت، این تکبیرها آن چنان با صلابت و روحانیت خاصی ادا می‏شد که گویی آسمان و در و دیوار با نوای امام(ع) هم نواهستند. سرداران، نظامیان و سایر مردم که با آمادگی و آراستگی تمام در بیرون منزل صف کشیده بودند، هنگامی که امام رضا(ع) و یارانش را به آن صورت مشاهده کردند به پیروی از امام رضا(ع) و هماهنگ با او فریاد تکبیر سردادند.

شهر مرو یکپارچه فریاد تکبیر سرداد و به دنبال آن از گریه و ناله هزاران زن و مرد مشتاق اهل بیت(ع) به لرزه درآمد. سرداران نظامی هنگامی که حضرت را با آن حال دیدند از مرکب‏های خود پیاده شدند و کفش‏هایشان را درآورده و کنار گذاشتند و به دنبال امام ناله زنان و تکبیر گویان به راه افتادند. حضرت رضا(ع) پیاده راه می‏پیمود و هر ده قدم یک بار ایستاده و با نوای ملکوتی‏اش تکبیر می‏گفت.

یاسر خادم می‏گوید: در این حال ما خیال می‏کردیم که آسمان و زمین و کوه با او هم‏آوا گشته است، شهر مرو یکصدا گریه و شیون بود، هیجان احساسات و شور و نوا همه جا را فرا گرفته و شکوه ایمان و تکبیر و نماز در پایتخت کشور اسلامی طنین انداز شده بود جلوه‏های مادّی و ظاهری از ذهن‏ها و خاطره‏ها فراموش شده و آحاد جمعیت به آفریدگار هستی و پیروی از حجت الهی می‏اندیشیدند و در صفهای به هم پیوسته به دنبال امام رضا(ع) به سوی مصلا می‏شتافتند.

هنگامی که این خبر به مأمون رسید، فضل بن سهل به مأمون گفت: اگر لحظاتی دیگر وضع همین طور ادامه یابد همه مردم مفتون و شیفته او خواهند شد و ممکن است با یک اشاره طومار حکومت را در هم بپیچند، مأمون احساس خطر کرده و از امام رضا(ع) عاجزانه درخواست نمود که از میانه راه به منزل برگردد و امام نیز کفشهای خود را طلبیده و به منزل برگشت و فرمود: من که گفتم مرا از این کار معذور بدارید.(1) بلی نماز شکوهمند اولیاء الهی آن چنان قدرتی دارد که می‏تواند کاخهای ستم را به لرزه در آورده و بنیان طاغوتیان را از ریشه قطع کند و نماز عید حضرت(ع) اینگونه بود.                                                                                                                                                           مأمون پس از این قضیه بسیار ترسید و حکومت خود را با وجود امام در خطر دید.

 

-7اقامه نماز باران

در ایامی که امام رضا(ع) در خراسان به سر می‏برد مدتی قحط سالی شده و باران نیامد و خشک سالی پدیدار گشت. عده‏ای از منافقان و حاشیه‏نشینان مجلس مأمون از این حادثه سوء استفاده کرده و شایع نمودند که چونکه مأمون علی بن موسی(ع) را ولیعهد خود گردانیده است و این امر را خداوند دوست ندارد به همین جهت باران قطع شده و برکات الهی نازل نمی‏شود.

مأمون در روز جمعه‏ای از امام تقاضا کرد که برای نزول باران و رحمت الهی دعا کند امّا امام رضا(ع) فرمود: روز دوشنبه برای اقامه نماز استسقاء بیرون خواهم آمد زیرا جدم رسول اللّه(ص) را به همراه امیرمؤمنان علی(ع) در عالم رؤیا زیارت کردم و پیامبر به من فرمود: پسرم! تا روز دوشنبه صبرکن و سپس در آن روز به صحرا برو و از درگاه خداوند متعال طلب باران نما! خداوند باران رحمت خود را می‏فرستد و مردم به عظمت و عزت تو در پیشگاه خداوند پی می‏برند و به بزرگی مقامت واقف می‏گردند.

روز دوشنبه فرا رسید مردم از خانه‏ها بیرون آمدند، امام رضا(ع) به صحرا رفت و مردم نیز گرد آمدند و چشم به حرکات و سکنات آن حضرت دوختند امام دو رکعت نماز استسقاء را اقامه کرده و آنگاه بالای منبر رفت و در خطبه بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: الهم یا رب انت عظّمت حقّنا اهل البیت فتوسلوا بنا کما امرت و اهلوا فضلک و رحمتک و توقعوا احسانک و نعمتک فاسقهم سقیاً نافعاً عاما غیر رایث و لاضائر ولیکن ابتداء مطرهم بعد انصرافهم من مشهد هم هذا الی منازلهم و مقارهم؛ خدایا! ای پروردگار من! تو حق ما اهل بیت را بزرگ شمرده‏ای این مردم به ما متوسل شده‏اند همچنان که خودت فرموده‏ای و به فضل و رحمت تو امیدوارند و چشم انتظار احسان و لطف تواند اینها را از باران سودمند و فراوان و بی‏ضرر و زیان خود سیراب گردان و این باران را پس از بازگشت آنان به خانه‏هایشان نازل فرما!                      یکی از حاضرین در آن اجتماع می‏گوید: به خدا سوگند همان لحظه حرکت ابرها در هوا شروع شد و رعد و برق پدید آمد، مردم به جنب و جوش افتادند که تا باران نیامده به خانه‏های خود برگردند.

حضرت علی بن موسی الرضا(ع) به آنان فرمود: آرام باشید! این ابر برای این منطقه نخواهد بارید برای فلان ناحیه می‏رود، آن ابر رفت و ابر دیگری به همراه رعد و برق آمد، مردم دوباره خواستند حرکت کنند، امام فرمود: این ابر نیز به فلان قسمت خواهد رفت، در حدود ده ابر به همین ترتیب آمد و از فضای منطقه عبور کرد و هر بار امام (ع) فرمود: این ابر برای شما نیست. یازدهمین ابر از راه رسید. امام رضا(ع) فرمود: این ابر را خداوند متعال برای شما فرستاده است، در برابر فضل و کرم خداوند، شکر کرده و به سوی منازل خویش بازگردید تا شما به خانه نرسیده‏اید باران نخواهد بارید. آنگاه امام رضا(ع) از فراز منبر پائین آمده و مردم نیز به خانه هایشان رفتند، در همین هنگام بود که باران شدیدی نازل شده و تمام حوض‏ها، گودالها و نهرها را پر کرد و مردم با خوشحالی تمام می‏گفتند: کرامتها و الطاف الهی بر فرزند رسول گرامی اسلام(ص) مبارک باد.

بعد از نزول باران و سیراب شدن زمین از برکات الهی و خوشحالی مردم، حضرت رضا(ع) به میان جمعیت آمده و آنان را موعظه کرده و به شکرگزاری از نعمتهای الهی به درگاه پروردگار منان دعوت نمود.                                                 اینجاست که از ته دل و عمق جان خطاب به اهل بیت (ع) عرضه می‏داریم: ارادة الرّب فی مقادیر اموره تهبط الیکم و تصدر من بیوتکم ؛اراده و مشیت پروردگار عالم در تدبیر امور جهان به سوی شما می‏آید و از خانه‏های شما به دیگر جاها می‏رسد.

- 8بیان حدیث سلسلة الذهب در نیشابور

در مسیر حرکت امام سخنانی برای مردم ایراد فرمود که از مهم ترین آنها می‌توان از سخنرانی ایشان در نیشابور یاد کرد. گفته می‌شود نیشابور در آن زمان مرکزیت علمی‌خاصی داشت و تقاضای شدیدی از طرف مردم و دانشمندان و عالمان نیشابور برای امام مطرح شد. امام در آنجا حدیث سلسله الذهب را، که به حدیث اخلاص و توحید هم مشهور است، برای مردم نقل فرمود‌:
کلمه ی لا الله الا الله حصار من است پس هر کس گواهی به آن بدهد داخل حصار من شده و کسی که داخل در حصار من شود از عذاب من ایمن خواهد بود.
پس از بیان این حدیث صد ها قلم از قلمدانهای طلای مرصع برای نوشتن آن بیرون آمد.

شرح ماجرا: مردم نیشابور مشتاق زیارت حضرت رضا (ع ) بودند. از حضرت تقاضا کردند اندکى توقف فرماید تا چهره جذاب و متین آن یادگار رسول را ببینند. امام (ع ) در حالى که لباس ساده اى بر تن داشت ، در برابر مردم قرار گرفت . مردم در دیدن آن حضرت بى تابانه فریاد شوق برداشتند. دو نفر از حافظان حدیث بنام ابوذرعه و محمّد بن اسلم مردم را به سکوت دعوت مى کردند و کلمات درربار آن حضرت را براى مردم - با صداى بلند - بیان مى فرمودند. حضرت رضا علیه السلام حدیثى را که مربوط به ((توحید و یگانگى ذات حق )) است بدین سان بیان فرمود:
 ((کلمة لا اله الا اللّه حصنى فمن قالها دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى ))

یعنى :کلمه طیبه (( لا اله الا اللّه )) دژ استوار من است ، هر کس آن را بگوید در این دژ استوار داخل مى شود، و اگر در آن وارد شد از عذاب روز رستاخیز در امان خواهد بود. و سپس ‍ هنگامى که موکب آن حضرت مى خواست به راه افتد، براى تکمیل این سخن والا و ارزنده سر از هودج و کجاوه بیرون آورد.
مردم همه متوجه شدند که امام (ع ) قصد بیان مطلبى فرموده است .
دیگر بار سکوت بر همه جا حکمفرما شد. امام (ع ) بدنبال حدیث افزود:
 ((و لکن بشرطها و انا من شروطها)). یعنى : و امّا به شرط و شروطش (و با اشاره به خود فرمود:) و من از شروط آن هستم .
منظور امام از بیان حدیث قدسى  سه نکته بود:
اول آنکه با نقل نام پدران و اجداد خود که هر کدام از دیگرى حدیث را روایت کرده اند تا به پیغمبر اکرم (ص ) و اینکه آن حضرت از طریق جبرئیل امین از مقام ربوبى ، این حدیث را شنیده است پدران بزرگوار خود را که همه امامان شیعه و خلفاى واقعى حق اند به مردم باز گفت و آنها را به یاد مردم آورد.
دوم آنکه ، موضوع یگانه پرستى و خدا پرستى را که پایه همه اعتقادات است به یاد مردم آورد که گول طاغوتهاى زمان و زورمندان طاغوت صفت نخورند.
سوم آنکه ، یگانه پرستى واقعى و خالى از شرک و روى و ریا مستلزم و همراه (ولایت ) اهل بیت (ع ) است و تا رهبرى عادلانه در جامعه مسلمانان برقرار نشود، بتها و بت نماها و طاغوتها نخواهند گذاشت توحید در مسیر درست قرار گیرد.
در تاریخ آمده است که : هنگام نوشتن این حدیث مردم مشتاق آن چنان آمادگى داشتند که 24 هزار قلمدان در اختیار گرفته بودند، تا در نوشتن کلمات گهربار فرزند پیغمبر (ص ) بکار گیرند.

 

 

منابع و مآخذ:

* ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین

* محمدبن محمد، مفید ارشاد، هاشم رسولی محلاتی، تهران، نشر فرهنگ اسلامی

* کتاب زندگى سیاسى هشتمین امام، سید جعفر شهیدى .

* شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، چاپ دوم: تهران، کتابفروشی طوس، شهریور 1363

* شریف القرشی، باقر، پژوهشی دقیق در زندگی امام علی بن موسی الرضا علیه السلام، ترجمه سید محمد صالحی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1382.

* شرح نهج‏البلاغة. ابن ابى‏الحدید، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالجلیل، 1407 ق.

 * بحار الانوار. محمد باقر المجلسى، الثانیة، دار احیاء التراث العربى، بیروت/ 1403 ق.

* ماهنامه کوثر شماره 15

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

آرایه های اَدبی- اضافه تشبیهی واستعاری

تشبیه

یعنی مانند کردن چیزی به چیز دیگر که به جهت داشتن صفت یا صفاتی با هم مشترک باشند .

هر تشبیه دارای چهار رکن یا پایه است : 

 1- مشبه : کلمه ای که آن را به کلمه ای دیگر تشبیه می کنیم .

 2- مشبه به : کلمه ای که کلمه ی دیگر به آن تشبیه می شود .

 3- ادات تشبیه : کلمات یا واژه هایی هستند که نشان دهنده ی پیوند شباهت می باشند و عبارتنداز : همچون ، چون ، مثل ، مانند ، به سان ، شبیه ، نظیر ، همانند ، به کردار و ... .

4- وجه شبه : صفت یا ویژگی مشترک بیت مشبه و مشبه به می باشد . ( دلیل شباهت )

مثال :        علی     مانند     شیر         شجاع    است .

             مشبه      ادات   مشبه به   وجه شبه

نکته : « مشبه » و « مشبه به » طرفین تشبیه نام دارند . که در تمام تشبیهات حضور دارند اما         « ادات تشبیه » و « وجه شبه » می توانند در یک تشبیه حذف شوند. که در این صورت تشبیه با داشتن دو رکن « مشبه » و « مشبه به » بر قرار است .

مثال : دل همچو سنگت ، ای دوست به آب چشم سعدی      عجـب اسـت اگـر نگـردد که بگردد آسیابی

توضیح : دل به سنگ تشبیه شده است اما وجه شبه « سختی » در این بیت نیامده است .

نکته : در تشبیـه وقتی که « وجـه شبه » و « ادات تشبیه » حـذف شود ، به آن « تشبیه بلیغ » می گویند . ( تشبیه بلیغ زیباترین و رساترین تشبیه است . )

مثال :        دلش     سنگ      است .

             مشبه      مشبه به

نکته 1 : در تشبیه همیشه وجود وجه شبه در « مشبه به » قویتر و بارز تر است که ما « مشبه » را در داشتن وجه شبه به آن تشبیه می کنیم .

نکته 2 : هر چه ارکان تشبیه کمتر باشد تشبیه ادبی تر است . ( البته داشتن مشبه و مشبه به الزامی است )

نکته 3 : هرگاه در تشبیه بلیغ ، یکی از طرفین تشبیه ( مشبه یا مشبه به ) به دیگری اضافه ( مضاف الیه) شود . به آن « اضافه ی تشبیهی » یا « تشبیه بلیغ اضافی » می گویند . در غیر این صورت ، تشبیه بلیغ اضافی است . 

توجه : این نوع تشبیه در کتاب های درسی بیشترین کاربرد را دارد .

مثال :     صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب         گـو بـرون آی که کـار شب تـار آخـر شد

         اضافه ی تشبیهی           اضافه ی تشبیهی

توضیح : امید به صبح تشبیه شده و غیب به پرده .

ترکیباتی مثل : درخت دوستی ، همای رحمت ، لب لعل ، کیمیای عشق ، خانه ی دنیا ، فرعون تخیل ، نخل ولایت و ... اضافه ی تشبیهی محسوب می شوند .

توجه : دانش آموزان عزیز ! یاد گیری انواع تشبیه برای رشته های ریاضی و تجربی ( غیر انسانی ) چندان ضرورنی ندارد . اما از آنجایی که دو نوع از تشبیه در کتب درسی شما بیشترین کاربرد را دارد ، لذا اشاره ای مختصر به آن ها می کنیم .

1- تشبیه مفرد : تشبیهی که هر یک از « مشبه » یا « مشبه به » آن ، یک ، چیز است و « وجه شبه» آن از همان یک چیز گرفته می شود . ( شباهت آن ها فقط در یک چیز است )

مثال :        دانش    اندر    دل   چراغ    روشن   است .

                مشبه                 مشبه به   وجه شبه

توضیح : در این مثال وجه شبه ( روشنی از یک کلمه چراغ ) استخراج شده است .

یادآوری : تمامی مثالهایی که تاکنون برای شما ذکر کردیم ، از همین نوع تشبیه می باشند .

2- تشبیه مرکب : آن است که هریک از « مشبه » یا « مشبه به » دو یا چند چیز هستند و وجه شبه نیز از دو یا چند چیز گرفته می شود .

مثال :       دیـده ی اهـل طمـع به نعمـت دنیـا            پـر نشـود همچنـانکه چـاه به شبنـم

                             مشبه                                وجه شبه               مشبه به

توضیح : « مشبه » ترکیبی از دو چیز است ( دیده ی اهل طمع و نعمت دنیا ) و « مشبه به » نیز دو چیز است ( چاه و شبنم ) به این معنی : همانطور که چاه با شبنم پر نمی شود ، چشم حریصان نیز با نعمت دنیا سیر نمی شود .

نکته : در تشبیه مرکب در حقیقت یک شکل کلی به شکل کلی دیگر همانند می شود .

استعاره

استعاره در لغت به معنی عاریت گرفتن و عاریت خواستن است امّا در اصطلاح استعاره نوعی تشبیه است که درآن یکی از طرفین تشبیه ( مشبه یا مشبه به ) را ذکر و طرف دیگر را اراده کرده باشند .

نکته : اصل استعاره بر تشبیه استوار است و به دلیل اینکه در استعاره فقط یک رکن از تشبیه ذکر می شـود و خواننده را به تلاش ذهنی بیشتری وا می دارد ، لذا استعاره از تشبیه رساتر ، زیباتر و خیال انگیز تر است .

انواع استعاره : با توجه به اینکه در استعاره یکی از طرفین تشبیه ذکر می شود ، آن را بر دو نوع تقسیم کرده اند .  1- استعاره ی مصرحه               2- استعاره ی مکنیه

استعاره ی مصرحه ( آشکار ) : آن است که « مشبه به » ذکر و « مشبه » حذف گردد . ( در واقع مشبه به جانشین مشبه می شود . )

مثال 1 :       ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم              یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

توضیح : « آفتاب خوبان » استعاره برای معشوق است . ( آفتاب خوبان « مشبه به » که ذکر شده و معشوق « مشبه » حذف شده است . ) 

مثال 2 :    صدف وار گوهر شناسان را              دهان جز به لؤلؤ نکردند باز

توضیح : « لؤلؤ » استعاره از سخنان با ارزش است . ( لؤلؤ « مشبه به » ذکر شده و سخنان با ارزش     « مشبه » که حذف شده است . )

استعاره مکنیه : آن است که « مشبه » به همراه یکی از لوازم و ویژگی « مشبه به » ذکر گردد و خود « مشبه به » حذف شود .

نکته 1 : گاهی لوازم یا ویژگی « مشبه به » در جمله به « مشبه » نسبت داده می شود .

مثال : مرگ چنگال خود را به خون فلانی رنگین کرد . 

توضیح : « مرگ » را به « گرگی » تشبیه کرده است که چنگال داشته باشد اما خود « گرگ » را نیاورد و « چنگال » که یکی از لوازم و ویژگی گرگ است به آن ( مرگ ) نسبت داده است .

نکته2 : گاهی لوازم یا ویژگی « مشبه به » در جمله به « مشبه » اضافه مـی شود که در ایـن صـورت « اضافه ی استعاری » است .

مثال 1 : سر نشتر عشق بر رگ روح زدند                   یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

توضیح : « روح » را به بدنی تشبیه کرده که « رگ » داشته باشد و « رگ » را که یکی از ویژگی های « مشبه به »است به « روح » اضافه کرده است .

مثال 2 :  مردی صفای صحبت آیینه دیده             از روزن شب شوکت دیرینه دیده

                                                               اضافه استعاری

توضیح : « شب » را به اطاقی تشبیه کرده که « روزن یا پنجره » داشته باشد و « روزن » را که یکی از ویژگیهای « مشبه به » بود به « شب » اضافه کرده است .

نکته : جمله ای که در آن آرایه استعاره به کار رفته ادبی تر است ، نسبت به جمله ای که دارای آرایه تشبیه است .

نکته : در اضافه ی استعاری « مضاف » در معنی حقیقی خود بکار نمی رود و ما « مضاف الیه » را به چیزی تشبیه می کنیم که دارای جزء یا اندامی است ولی چنین جزء و اندام که « مضاف » است برای « مضاف الیه » یک واقعیت نیست بلکه یک تصور و فرض است .

مثال :               دست روزگار  ــــــــــ  دست برای روزگار یک تصور و فرض است .

                     روزن شب  ـــــــــــــ روزن یا پنجره ای برای شب یک تصور است و وافعیت ندارد .

نکته ی مهم : در استعاره مکنیه چنانچه مشبه به ، انسان باشد ، به آن « تشخیص » گویند .

تشخیص ( آدم نمایی ، انسان انگاری ، شخصیت بخشی )

نسبت دادن حالات و رفتار آدامی به دیگر پدیده های خلقت است . ( دادن شخصیت انسانی به موجوداتی غیر از انسان )

مثال1 :   برگ های سبز درخت در وزش نسیم به رقص در می آیند .

توضیح : رقصیدن یکی از حالات و رفتار انسانی است که در این جا به برگهای درخت نسبت داده شده است .

مثال2 : سحر در شاخسار بوستانی                چه خوش می گفت مرغ نغمه خوانی

نکته : هر موجودی غیر از انسان در کلام « منادا » قرار گیرد آن کلام دارای تشخیص است .

مثال :    ای دیو سپید پای در بند               ای گنبد گیتی ای دماوند

نکته : همانطور که اشاره شد استعاره مکنیه ای که ، مشبه به آن « انسان » باشد ، تشخیص خواهد بود چه به صورت ترکیب اضافی باشد یا غیر اضافی .

مثال : ابر می گرید و می خندد از آن گریه چمن .

        1      1            2                   2

توضیح : در مثال فوق دو تشخیص به کار رفته است ،گریه را به ابر نسبت داده است و خنده را به چمن .

توجه : ترکیباتی نظیر : دست روزگار ، پای اوهام ، دست اجل ، قهقه ی قشنگ ، حیثیت مرگ ، زبان سوسن ، دهن لاله و ... همگی اضافه ی استعاری مکنیه ( تشخیص ) هستند .

نکته : همه ی تشخیص ها استعاره ی مکنیه می باشند ، اما استعاره مکنیه زمانی تشخیص است که « مشبه به » آن انسان باشد .

مثال 1 : اختر شب در کنار کوهساران ، سر خم می کند .

مثال 2 : دیده ی عقل مست توچرخه ی چرخ پست تو .

مثال 3 : به صحرا شدم عشق باریده بود .

توضیح : در مثال(1) اختر شب به « انسانی » تشبیه شده که سرش را خم می کند اما خود « انسان » مشبه به است ، نیامده است .

در مثال (2) عقل را به انسانی تشبیه کرده و « دیده» که یکی از ویژگی های انسان است به آن اضافه شده اما در مثال (3) عشق را به بارانی تشبیه کرده که ببارد .

تذکر : همان طور که گفته شد چون مثال(1) و (2) « مشبه به» آن ها انسان بوده دارای استعاره مکنیه و تشخیص است اما در مثال (3) « مشبه به » باران است ، لذا فقط استعاره ی مکنیه داریم 

[ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

آرایه های اَدبی - توضیح برخی از آرایه های ادبی موجود در کتب دوره‌ی دبیرستان و پیش‌دانشگاهی

1 ـ تشبیه : مانند کردن چیزی به چیز دیگر است با وجود ویژگی یا ویژگی های مشترک .

    هر تشبیه چهار رکن دارد که عبارتند از : الف : مشبه ( طرف اول ) : چیزی که آن را به چیز دیگری مانند می‌کنیم . ب : مشبهٌ‌به ( طرف دوم ) : طرفی که مشبه را به آن مانند می‌کنیم . پ : وجه شبه : همان ویژگی مشترک بین مشبه و مشبهٌ به است . وجه شبه را معمولاً از مشبهٌ به می‌گیرند . هرگاه وجه شبه دور از ذهن باشد تشبیه زیباتر و خیال‌انگیزتر می شود .  ت : ادات تشبیه : کلمه هایی هستند که تشبیه را می سازند از قبیل : مانند ، مثل ، شبیه و ... .

مانند :  « زسم اسب می‌چرخید بر خاک    به سان گوی خون‌آلود سرها »  که در این تشبیه : سرها مشبه  ، گوی خون‌آلود مشبهٌ‌به ، ادات تشبیه به‌سان و وجه شبه که برگرفته شده از گوی است ، چرخیدن می‌باشد .

ــ گاهی در تشبیه ممکن است وجه شبه یا ادات تشبیه یا هر دو حذف شوند . اگر در تشبیه وجه شبه و ادات تشبیه حذف شود تشبیه بهتر است . گاهی که این دو رکن حذف می شوند ، مشبه و مشبهٌ به به هم اضافه می شوند ؛ یعنی تشبیه به صورت یک ترکیب اضافی ( مضاف و مضافٌ الیه ) در می‌آید . در این صورت معمولاً  مشبهٌ‌به مضاف و مشبه مضاف الیه واقع می‌شود . در این صورت این ترکیب اضافی را اضافه‌ی تشبیهی می‌نامند . مانند : کمند شوق که شوق مشبه و کمند مشبه به است . یا قد سرو یا سرو قد که در هر دو قد مشبه و سرو مشبهً‌به است .

ـ گاهی مجموعه ای از چند چیز که باهم یک صحنه را به وجود می‌آورند ، به مجموعه‌ی چند چیز تشبیه می‌شود و وجه شبه مفهوم و صحنه‌ای است که از مشبهً به گرفته می‌شود که البته هیچ یک از اجزای مشبه یا مشبهً به در آن نیست ، به این نوع تشبیه « تشبیه مرکب » می‌گویند . مانند :

   بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی     همچو عرق بر عذار شاهد غضبان   ـ سعدی

مشبه مصراع اول و مشبهٌ به مصراع دوم است و همچو ادات تشبیه است و وجه شبه می‌تواند صفحه ای سرخ رنگ باشد که چیز گرد شفافی روی آن قرار گرفته باشد .

2 ـ استعاره :

     ـ استعاره همان تشبیه است که در آن یکی از طرف‌های تشبیه حذف شده باشد و طرف دیگر به جای آن آمده باشد . بر این اساس دو نوع استعاره به وجود می‌آید : الف ـ استعاره ای که مشبه حذف می‌شود و مشبهٌ‌به به جای آن می‌آید که به آن استعاره‌ی آشکار یا مصرحه می‌گویند . ب ـ استعاره‌ای که مشبهٌ‌به حذف می‌شود و مشبه جای آن را می‌گیرد و همراه یکی از لوازم مشبهٌ‌به می‌آید که به آن استعاره‌ی مکنیه یا بالکنایه می‌گویند .

مثال برای استعاره‌ی آشکار : شر که آن دید دشنه بازگشاد   پیش آن خاک تشنه رفت چو باد

  توضیح : در این بیت خاک تشنه استعاره از خیر است . ابتدا این تشبیه در ذهن ما وجود دارد : خیر مانند خاک تشنه است . خیر مشبه ، خاک تشنه مشبهٌ‌به . سپس مشبه را حذف می‌کنیم و خاک تشنه را به جای آن می‌آوریم . یا از آن برد گنج مرا دزد گیتی   که در خواب بودم گه پاسبانی در این بیت گنج استعاره از جوانی است ( با توجه به درس متاع جوانی ) ابتدا تشبیهی وجود داشته با این عنوان : جوانی مانند گنج است . سپس گنج را به جای جوانی استفاده کرده است . یا « چنان بودیم که گویی در پالیز سعدی می چریدیم » پالیز استعاره از آثار سعدی است .

مثال برای استعاره ی مکنیه :

در بهمن ماه آزادی شکفت . تشبیه مقابل در ذهن ما بوده است : آزادی مانند گل است که می‌شکفد . در این تشبیه آزادی مشبه ، گل مشبهٌ‌به و شکفتن وجه شبه است که از گل می‌گیریم و در واقع شکفتن یکی از لوازم گل است . سپس مشبهٌ‌به را حذف می‌کنیم و مشبه را به جای آن و همراه با لوازم آن می‌آوریم .

توضیح : گاهی چیزی که از لوازم مشبهٌ‌به است با مشبه که به جای آن نشسته است یک ترکیب اضافی به وجود می‌آورد که به این نوع ترکیب « اضافه‌ی استعاری » هم می‌گویند . همه‌ی اضافه های استعاری استعاره‌ی مکنیه اند . مانند : دست روزگار  . به تشبیهی که قبلاً بوده توجه کنید : روزگار مانند انسان است که دست دارد . در این تشبیه دست یکی از لوازم انسان و در واقع وجه شبه این تشبیه است . مشبهٌ‌به ( انسان ) را حذف کرده و لوازم آن ( دست ) را همراه مشبه ( روزگار) می‌آوریم . توضیح این که چون مشبهٌ‌به انسان می‌باشد آرایه‌ی ادبی تشخیص ( انسان‌نمایی ) نیز در این ترکیب استعاری وجود دارد .

3 ـ تشخیص ( انسان نمایی ) : هر گاه به یک موجود غیر انسان کار انسانی را نسبت دهیم یا اعضای انسان را به آن ها بدهیم ، از آرایه‌ی ادبی تشخیص استفاده کرده ایم . مانند : گرگ فریاد می‌زند . هرچند گرگ هم نعره می‌زند ولی فریاد زدن کار انسان است . یا خشم روزگار که خشم را به روزگار نسبت داده ایم و اضافه‌ی استعاری ( مکنیه ) و تشخیص ساخته ایم .

4 ـ مراعات نظیر : آوردن چند چیز مرتبط باهم از لحاظ نوع ، جنس ، زمان و مکان و ...( حداقل دو مورد ) در یک جمله یا مصراع یا بیت را مراعات نظیر می‌گویند . این مراعات اگر ساختگی نباشد و سنجیده به کار رود بر زیبایی اثر می‌افزاید . مانند :

«ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد     چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد » ـ حافظ

5 ـ ایهام :

   هرگاه شاعر یا نویسند یک کلمه را حداقل با دو معنی ( معنی نزدیک و دور ) در اثر خود به کار ببرد به گونه ای که هر دو معنی در جمله مناسب به نظر برسد ولی منظور گوینده معنی دور آن باشد .

مانند : گل‌دسته ها و فلک در عنوان درسی از جلال‌آل احمد : گل‌دسته ها 1 ـ گلدسته های مسجد 2 ‌ـ بچه هایی که مانند دسته ی گل هستند . فلک 1 ـ آسمان 2 ـ چوب تنبیه که در قدیم استفاده می کردند

یا « در مصراع دوم بیت بالا از حافظ ( چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد ) کلمه‌ی نگران با دو معنی به کار رفته است 1 ـ ناراحت 2 ـ تماشا کننده و منظور حافظ حتماً معنی دوم بوده است .

6 ـ ایهام تناسب : هر گاه کلمه ای که در اثر به کار رفته دو معنی داشته باشد ولی منظور گوینده تنها یکی از معنی ها بوده است و تنها یک معنی هم در آن مطلب مناسبت دارد ولی کلمه‌ی مورد نظر با معنی دیگر خود ، با توجه به سایر کلمه هایی که در سخن به کار رفته است مراعات نظیر می سازد ، که به آن ایهام تناسب می گویند . مانند :

  « چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب     مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم » ـ سعدی

در این بیت منظور ازکلمه‌ی مهر در این بیت تنها عشق و محبت و دوستی است و معنی دیگر آن یعنی خورشید در مفهوم بیت مناسبتی ندارد ؛ ولی با توجه به کلمه‌های آفتاب و عیوق مراعات نظیر می‌سازد و ایهام تناسب است .

7 ـ سجع :

  اگر در پایان عبارت ها یا جمله های یک متن کلمه هایی شبیه قافیه قرار گرفته باشد به آن سجع می‌گویند . البته سجع انواعی دارد که عبارتند از : الف : سجع متوازی : که در آن کلمه ها از نظر وزن ( تعداد بخش‌ها یا هجاها ) و حروف آخر یکسانند .مانند : قربت و نعمت اگر در آخر دو جمله بیایند . ب : سجع مطرف : کلمه های که در آخر جمله های متن قرار  می گیرند فقط در حروف آخر یکسانند و از نظر وزن یکسان نیستند . مانند : بار و خدمتکار .( بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار ) پ : سجع متوازن : که کلمه های آخر جمله ها فقط از لحاظ وزن یکسانند . مانند : موجود و واجب در « در هر نفسی که فرو می رود دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب »

ــ لازم به ذکر است که برخی از شعرها نیز دارای سجع هستند که به آنها شعر مسجع می‌گویند و سجع های وسط هر بیت را قافیه‌ی درونی یا میانی نیز می‌نامند . البته در شعر لازم نیست در پایان جمله بیاید  و هر جا وزن به شاعر اجازه بدهد ، سجع می‌آورد . مانند :

   « هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی    کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را » ـ حافظ

 

 

8 ـ موازنه و ترصیع :

موازنه : هرگاه شاعر در یک بیت کلمه ها را به گونه ای به کار ببرد که کلمه های مصراع اول با کلمه‌های مصراع دوم دو به دو سجع متوازن داشته باشند ، از موازنه استفاده کرده است . مانند :

« چرخ                ارچه              رفیع ،             خاک               پایت   

   عقل                 ارچه              بزرگ ،               طفل          راهت »

ترصیع : هرگاه سجع های استفاده شده در یک بیت به گونه ای باشد که کلمه های مصراع اول با کلمه‌های مصراع دوم دو به دو سجع متوازی داشته باشند ( یا دو جمله ) ، ترصیع نام دارد . مانند :

    « ما                      برون را               ننگریم و                 قال را

      ما                       درون را                 بنگریم و               حال را»

9 ـ جناس : اگر در یک نوشته ( شعر یا نثر ) دو کلمه به کار رود که در ظاهرباهم یکسان ولی در معنی متفاوت باشد ، جناس می گویند که این نوع از جناس را که فقط در معنی تفاوت دارند و ظاهری کاملاً یکسان ، جناس تام می نامند . مانند :

«‌خرامان بشد سوی آب روان ( = جاری )      چنان چون شده بازجوید روان ( = جان )

البته گاهی جناس ممکن است با یک اختلاف در حروف ( صامت ها و مصوت های بلند ) به وجود آید که بر این اساس انواعی پیدا می کند که عبارتند از :

الف : جناس ناقص : که خود به سه صورت وجود دارد :

 الف ـ 1 : جناس ناقص اختلافی : اختلاف در اول مانند : بام و نام ، اختلاف در وسط مانند : دست و دشت یا بود و بید و اختلاف در آخر مانند : باد و بار

الف ـ 2 : جناس ناقص افزایشی : افزایش در اول مانند : رنج و مرنج ، افزایش در وسط مانند : چمن و چمان و افزایش در آخر مانند : باد و باده

الف ـ 3 : جناس ناقص حرکتی : مانند مُلک و مِلک و مَلَک ، مُهر و مِهر و ... توضیح این که در این نوع جناس صامت ها کاملاً یکسان اند ولی مصوت های کوتاه باهم فرق دارند .

10 ـ اشتقاق : برخی این آرایه را در ردیف جناس ها می دانند ولی چون اختلاف در این نوع بیش از یک مورد می شود آن ر اشتقاق می نامند . حتی گاهی جناس های افزایشی را از نوع اشتقاق به حساب می آورند ؛ یعنی دو کلمه مانند رنج و مرنج را هم جناس ناقص افزایشی و هم اشتقاق می نامند . در هر صورت کلمه هایی که ریشه ی یکسانی دارند یا به نظر می رسد هم ریشه باشند اشتقاق دارند   مانند : آسایش و آسودم یا طلوع و طلعت و طالع یا رنج و مرنج که افزایشی هم می باشد و ...

   « زمشرق سرِ کوی ، آفتاب طلعت تو     اگر طلوع کند ، طالع همایون است » ــ حافظ

11 ـ تلمیح :

  اگر نویسنده یا شاعر با کلمه یا کلماتی به داستان ، اسطوره ، حدیث یا آیه ای اشاره کند و باعث به خاطر آوردن کل داستان ، اسطوره ، حدیث یا آیه شود ، از تلمیح استفاده کرده است .

  « جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او     آن نور روی موسی عمرانم آرزوست » ـ مولوی

« پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت    من چرا ملک جهان را جوی نفروشم » ـ حافظ

12 ـ تضمین :

   اگر در اثری برای تفهیم بیشتر مطلب عیناً قسمتی از آیه ، حدیث ، بیتی ، مصراعی یا سخنی از کسی دیگر بیاید ، آرایه تضمین نام دارد .

13 ـ تضاد ( طباق ) :

آوردن چند کلمه در یک بیت یا مصراع یا جمله که باهم از لحاظ ظاهری یا معنایی متضاد باشند را تضاد یا طباق یا مطابقه می گویند :

« چه باید نازش و نالش بر اقبالی و ادباری     که تا برهم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی» ـ سنایی

14 ـ لف و نشر :

اگر نویسنده یا شاعر در قسمتی از سخن خود دو یا چند واژه بیاورد و در بخش دیگر آن ها را توضیح دهد ، لف و نشر نام دارد . گاهی کلمه هایی که می‌آورد به ترتیب است و گاهی ترتیب ندارد که در صورت اول آن را مرتب ودر صورت دوم نامرتب می‌گویند .مانند بیت بالا از سنایی که در آن ابتدا نازش  ونالش آمده و سپس اقبال که با نازش و ادبار که با نالش ارتباط دارد (اسم و متمم اند) آمده اند و مرتب اند یا دو بیت زیر از فردوسی :

        « به روز نبـــــــرد آن یل ارجمنـــــد             به شمشیر (1) و خنجر(2) به گرز(3) و کمند(4)

      برید(1) و درید(2) و شکست(3) و ببست(4)       یلان را سر(1) و سیـنـه(2) و پا(3) و دسـت(4)

15 ـ متناقض‌نما ( پارادوکس) :

  عبارت است از آوردن دو کلمه یا دو مفهوم متضاد به گونه ای که تضاد آن ها مورد نظر نباشد و مفهوم جدیدی که تولید می کنند و ذهن آن را می پذیرد مورد نظرباشد مانند :

   « از تهی سرشار ، جویبار لحظه ها جاری است » ـ مهدی اخوان ثالث ( م . امید ) که در این مثال دیگر تهی بودن یا سرشار بودن مورد نظر نیست .

  « غرش بادها آوازهای خاموشی را افسارگسیخته کرده بود . » یعنی آوازهایی که به نظر خاموشند

16 ـ مجاز :

   اگر گوینده کلمه ای را در معنی حقیقی خود به کار نبرد و منظور از آن چیزی باشد که جزء یا کل یا همراه آن یا محل یا آنچه در محل است یا ابزار و وسیله‌ی کار یا... باشد ، مجاز می نامند . مانند :

1 ـ ایران به جام جهانی نرفت . ایران منظور تیم ایران که در ایران است .

2 ـ صبح بهت زنگ می زنم . زنگ یعنی تلفن که جزئی از تلفن است .

3 ـ نفسش خیلی تأثیر دارد . نفس یعنی سخن زیرا نفس سبب سخن گفتن است .

4 ـ گر نبندی زین سخن تو حلق را    آتشی آید بسوزد خلق را  حلق یعنی سخن و حلق ابزار سخن گفتن است .

5 ـ دستم درد می کند . دست از کتف تا نوک انگشت است و حتماً جزئی از دست درد می کند نه همه ی دست .

6 ـ قصد خون او را دارد . خون یعنی کشتن و کشتن همراه با آمدن خون است .

17 ـ کنایه :

   اگر شاعر یا نویسنده جمله یا عبارتی را در کلام خود بیاورد و منظور او ظاهر کلام نباشد ؛ بلکه به معنیِ معنی توجه داشته باشد که معمولاً همراه با استدلال است . لازم به ذکر است که معنی ظاهری کلام هم ممکن است درست باشد ولی منظور گوینده معنی درونی کلام است مانند :

ـ فلانی ریش سفید است . یعنی با تجربه است در حالی که معنی ظاهری هم درست است ولی با استدلال می فهمیم که هر ریش سفیدی حوادث زیادی را تحربه کرده است و باتجربه است .

ـ هنوز دهنش بوی شیر می‌دهد . یعنی بچه و کم تجربه است . می دانیم زمانی دهن بوی شیر می دهد که انسان بچه باشد و نشان بچه بودن بوی شیری  است که از دهان می‌آید .

ـ او بسیار سرافکنده شد . یعنی شرمنده شد . وقتی کسی به خاطر کاری خجالت بکشد ، معمولاً سرش را پایین می‌اندازد .

18 ـ واج‌آرایی :

  اگر یک واج ( صامت یا مصوت ) در یک بیت یا مصراع یا سخن تکرار شود و باعث یک نوع موسیقی در کلام باشد ، واج‌آرایی نام دارد . واج آرایی صامت ها بهتر از مصوت هاست .

  « رشته‌ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار    دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود » ـ حافظ     /س

« شب است وشاهد و شمع و شراب و شیرینی   غنیمت است چنین شب که دوستان بینی » سعدی   / ش

« زین بی‌خردان سفله بستان    دادِ دِلِ مردمِ خردمند » ـ بهار     / د وـِ

19 ـ حس آمیزی :

آمیختن دو یا چند حس را باهم حس‌آمیزی می‌گویند . مانند :

ـ خبر تلخی را شنیدم . خبر را با گوش می شنویم ولی تلخی را می چشیم .

ـ نجوای نمناک علف ها را می‌شنوم ـ سپهری  نجوا را می شنویم ولی نمناکی را لمس می کنیم .

ـ روشنی را بچشیم ـ سپهری آمیزش دو حس بینایی ( در روشنی ) و چشایی ( در بچشیم)

20 ـ اغراق ( مبالغه ، غلو ) :

در کتاب دبیرستان هر سه نوع بالا را اغراق می‌گویند ولی هر کدام حوزه‌ی متفاوتی دارد :

  ـ مبالغه : زیاده روی در بیان یک چیز به گونه ای که از نظر عقل و عادت ممکن باشد :

      من شبانه روز به تو فکر می کنم . ممکن است اتفاق بیفتد و عقل هم می پذیرد .

ـ اغراق : زیاده روی در بیان یک چیز که عقلاً ممکن است ولی عادتاً ممکن نیست :

    او می تواند ده هزار کیلو وزنه را با دو دست بالا ببرد . شاید کسی وجود داشته باشد که چنین کند ولی تا حالا کسی را با چنین قدرت ندیده ایم .

ـ  غلو :  زیاده روی در بیان یک چیز به حدی که نه عقل آن را بپذیرد و نه در عرف چنین چیزی امکان داشته باشد :

   شود کوه آهن چو دریای آب      اگر بشنود نام افراسیاب 

      که عقلاً و عادتاً ممکن نیست ؛ زیرا اگر چنین بود دیگر نیازی به کارخانه‌ی ذوب آهن نبود !

21 ـ حسن تعلیل :

   هر معلولی در این دنیا علتی دارد که عقل و علم آن را می‌پذیرد . اگر نویسنده برای یک معلول علتی ادبی نه علمی و تجربی ، بیاورد از آرایه‌ی حسن تعلیل ( آوردن علت نیکو ) استفاده کرده است :

   نه خلاف عهد کردم که حدیث حز تو گفتم     همه بر سر زبانند و تو در میان جانی  ـ سعدی می‌گوید اگر سخن از دیگری گفتم بد عهدی نکردم زیرا نام همه بر سر زبان است و نام تو در درون دل

گویی بط سفید جامه به صابون زده‌ست     کبک دری ساق پا در قدح خون زده‌ست  ـ منوچهری می‌گوید مرغابی به این خاطر سفید است که لباسش را با صابون شسته است و ساق پای کبک به این خاطر سرخ است که  داخل کاسه‌ی خون شده است .

انواع اضافه : دو نمونه از ترکیب های اضافی را در مطالب قبل گفتم . برای تفهیم بهتر همه را در یک جا بررسی می کنیم . البته لازم به ذکر است که در کتاب زبان فارسی دوم دو نوع اضافه را شناخته ایم که عبارتند از اضافه های تعلقی و غیر تعلقی . ولی چون خیلی کلی است ، جزء به جزء بررسی می‌کنیم :

1 ـ اضافه‌ی توضیحی : وقتی است که انواع یک کل بیان می‌شود مانند : کتاب ریاضی که یک نوع از کتاب ریاضی است .

2 ـ اضافه‌ی تشبیهی : که رابطه‌ی شباهت را می رساند و همان طور که گفته شد معمولاً مضاف مشبهٌ‌به و مضافٌ الیه مشبه است : دریای غم  یعنی غمی که مانند دریاست

3 ـ اضافه‌ی استعاری : که همان استعاره‌ی مکنیه در شکل مضاف و مضافٌ الیه است و در آن معمولاً مضافٌ‌الیه همان مشبه تشبیه است که مشبهٌ‌به آن حذف شده و مضاف یکی از لوازم مشبهٌ‌به محذوف است که همراه مشبه آمده است : دست غم که غم مانند انسانی است که دست از لوازم انسان است که همراه مشبه آمده است . یا کنگره‌ی کبریایی که کبریایی مانند قصر یا قلعه ای است که کنگره از لوازم قصر یا قلعه است و همراه مشبه ( کبریایی ) آمده است .

4 ـ اضافه ی تخصیصی : که معمولاً مضاف به مضافٌ‌الیه اختصاص دارد و معمولاً رابطه‌ی مالکیت هم برقرار است : کتاب علی یا در باغ یا کلاس مدرسه و ...

5 ـ اضافه‌ی بنُوَّت ( پدر و پسری ) : مانند : حسن علی که حسن پسر علی است و....

 

[ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed