نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

 

ادبیات فارسی - معانی و نکات  آورده اند که ... و شعرهای حفظی کتاب های ادبیات فارسی دبیرستان و سال چهارم

 

ادبیات فارسی کلاس اول کلیه رشته ها

آورده اند که ............... ص 33

     در روزگار خسرو(خسروپرویزساسانی) زنی نزد بزرگ مهر (وزیرخسرو) آمد و از او  مسئله ای پرسید . در آن موقع بزرگ مهر قصد پاسخ دادن به آن سؤال را نداشت ، گفت : ای زن پاسخ مسئله ای را که می پرسی نمی دانم .

      زن گفت : وقتی این را نمی دانی ، نعمت و ثروتی را  که پادشاه به  تومی دهد به چه علت صرف     می کنی؟ بزرگ مهر گفت : به بهای آن چیزهای که می دانم و به علت آن مسائلی که پاسخش را        نمی دانم پادشاه به من چیزی نمی دهد و اگر باور نداری بیا و ازخود پادشاه بپرس تا بدانی که آیا پادشاه برای آن چیزهایی که نمی دانم به من چیزی می دهد یا نه ؟

قابوس نامه از عنصرالمعالی

کیکاوس بن قابوس بن وشمگیر قرن 5

جزء نثرهای ساده (بینابین)

صفحه 42

       حکایت کرده اند که مرغابی ای در آب تصویر ستاره می دید ، فکر می کرد که ماهی است . قصد شکار آن را می کرد ولی چیزی نمی یافت . وقتی بارها امتحان کرد و نتیجه ای عایدش نشد ، رها کرد. روز دیگر هر وقت ماهی می دید تصور می کرد همان روشنایی (روز قبل ) است و برای گرفتن آن  تلاش نمی کرد . و نتیجه ی این تجربه این بود که تمام روز گرسنه ماند .

کلیله و دمنه از نصرا... منشی

قرن 6 جزء نثرهای فنی

تصحیح مجتبی مینوی   ص 102

آورده اند که ....    صفحه 55

    یکی از سرشناسان (ثروتمندان ) ، گوسفندان چندی داشت ، هر روز شیر گوسفندان را می دوشید و آب فراوانی بر آن می ریخت . چوپان می گفت : ای خواجه (= آقای بزرگ ) خیانت نکن که عاقبت آن ناگوار است . خواجه به آن توجه نمی کرد . روزی گوسفندان در دامنه ی کوهی بودند (مشغول چرا بودند).  ناگهان در آن کوه بارانی بسیار بارید و وسیل جاری شد و همه گوسفندان را برد.

چوپان نزد خواجه آمد . خواجه به او گفت : چرا گوسفندان را نیاوردی ؟ چوپان گفت : آن آب ها را که با شیر مخلوط می کردی همه جمع شد و به سیل تبدیل گشت ، آمد و گوسفندانت را برد تا برای عاقلان معلوم شود که در خیانت (به مردم ) برکتی وجود ندارد.

پیام : عاقبت خیانت

محمد عوفی اواخر قرن ششم تا اوایل هفتم

نویسنده ی کتاب لباب الالباب و جوامع الحکایات

عوفی کتاب «فرج بعد از شدت » تالیف تنوخی را نیز از عربی به فارسی ترجمه کرده است .(فرهنگ معین)

شعر حفظی       صفحه 56   « آب زنید  راه  را »

قالب : غزل     شاعر : مولوی      وزن : مفتعلن مفاعلن  مفتعلن مفاعلن    بحر : رجز مثمن مطوی مخبون

نوع ادبی : غنایی (عرفانی)   نوع توصیف : نمادین – تخیلی . این غزل به مناسبت بازگشت شمس تبریزی سروده شده است .

ردیف : می رسد     قافیه : نگار ، بهار ، نثار ، یار ، کنار ، شکار ، سوار ، خمار ، غبار

1- بر راه آب بپاشید هان (آگاه باشید) زیرا معشوق از راه می رسد به باغ مژده دهید زیرا بوی بهار از راه می رسد.

آرایه : نگار : استعاره از معشوق . مصراع دوم : تشخیص ، بهار استعاره از معشوق  .

بهار و باغ : مراعات نظیر      باغ : استعاره از عارفان

2- برای محبوب که مثل ماه شب چهارده است راه را بگشایید زیرا چهره ی نورانی او (برهمگان ) نو نثار می کند  (= نور می پاشاند. )

آرایه : تشبیه یار به ماه شب چهارده          مصراع دوم : استعاره مکنیه  : رخ به خورشید تشبیه شده است نور استعاره از شاباش ( = نقل و سکه ای که بر عروس می پاشند ) ماه ، نور : مراعات

3- سینه ی آسمان شکافته است ، در جهان غلغله و غوغا به پا شده است . بوی خوش به مشام می رسد . بیرق و پرچم یار از راه می رسد .

آرایه : جهان : مجاز از مردم . مصراع اول : اغراق . آسمان استعاره مکنیه  . عنبر و مشک : استعاره مکنیه (دمیدن : وزیدن ، فوت کردن در چیزی ، روییدن ، طلوع کردن ، در اینجا شاعر عنبر و مشک را به نسیمی تشبیه کرده که می وزد و بوی خوشش را پراکنده می سازد . )

4- یار که مایه ی رونق باغ است و چون چشم عزیز و چون چراغ مایه ی روشنایی ماست از راه می رسد . غم به کنار می رود (غم تمام می شود) ماه به کنار ما می رسد .

آرایه : چشم و چراغ و ماه : استعاره از یار. کناره و کنار : جناس . غم به کناره می رود : استعاره مکنیه

5- تیر روان شده است و به هدف می خورد ، پس برای چه ما نشسته ایم ؟ شاه از شکار می رسد .

(معشوق از شکار دل ها بر می گردد / معشوق پیروز وکامیاب می رسد)

آرایه : تیر ، نشانه و شکار : مراعات نظیر .    شاه : استعاره       واج آرایی : ش

6- با آمدن او باغ سلام می کند (شکوفا می شود) و سرو به احترام او می ایستد   سبزه در مقابل او پیاده ایستاده است و غنچه به احترام او ایستاده است .

آرایه : تشخیص        باغ ، سرو ، سبزه و غنچه تناسب (مراعات نظیر ).      بیت کنایه (شادمانی طبیعت از آمدن محبوب )     پیاده وسوار : تضاد .   سبزه کوتاه است لذا می گوید پیاده می رود و غنچه چون سلطان چمن است می گوید سوار می رسد.

7- حتی ملکوتیان از آمدن محبوب به طرب نشسته اند و شراب می نوشند . روح با آمدن او سرمست شد و عقل که نماد عقلانیت و مصلحت اندیشی است در مقابل عشق مست و خمار شده است .

آرایه : مصراع دوم تشخیص .   خراب ، مست و خمار : مراعات

8- وقتی که به کوی ما (به جمع ما ) رسیدی می بینی که خاموشی و تسلیم خصلت ماست زیرا که گفت و گو (عدم تسلیم ) حجاب راه ماست .

آرایه : خاموشی و گفت و گو تضاد.  گرد و غبار استعاره از حجاب .

شعر حفظی      گفتم غم تو دارم    صفحه 68

 قالب : غزل      شعر از حافظ        وزن    : مفعول فاعلاتن   مفعول فاعلاتن    بحر مضارع مثمن اخرب  نوع ادبی : غنایی (مناظره ی عرفانی ) نوع توصیف نمادین . ردیف : آید    قافیه : سر ، بر ،کم تر ، دیگر ، رهبر ، دلبر ، بنده پرور ، در ، سر

1- گفتم به اندوه جدایی تو گرفتارم  گفت : غم تو به پایان می رسد . به یار گفتم که ماه تابان شب تار من باش . پاسخ داد اگر دست دهد و ممکن شود .

نکته ها و آرایه ها :

سرآمدن : چنان که امروز هم به کار می رود یعنی پایان یافتن ، به انجام رسیدن ، در مقطع (بیت پایانی) همین غزل آمده است : گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد .

برآید : ایهام دارد : 1- اگر امکان داشته باشد ، اگر حاصل شود . چنان که در جای دیگر گوید: برسر آنم که گر زدست برآید     2- اگر طالع شود ، یعنی ، اگر ماه جرئت داشته باشد در مقابل من طلوع و جلوه گری کند .

سر و بر : جناس      تشبیه (تو مثل ماه من باش )

2- از عاشقان رسم وفاداری بیاموز . پاسخ داد : از زیبا رویان این کار هرگز ساخته نیست .

مهرورزان : عاشقان    کمتر : قید تقلیل در اینجا مفید نفی مطلق (هرگز)

3- به یار خطاب کردم که صورت خیالی تو را در عرصه ی فکر راه نخواهم داد. پاسخ داد که خیال من شبگردی عیار و چابک دست است و به طریق دیگر در آید و دل تو را برباید.

خیال : تخیل ، تصور ، صورت ذهنی . وهم وگمان و صورتی که در خواب یا بیداری به نظر رسد.

شبح و پیکری که از دور نمودار گردد و حقیقت آن معلوم نباشد. صورت و پیکری که به وسیله ی صورت چیز دیگری محسوس شود. مانند صورت اشیا در آینه و چشم . بر این مقیاس خرمن ماه و طیف شمس و قوس قزح و نظایر آن که در حمام و گرد شمع و هنگام صبح مرتسم (= رسم شده ) گردد « خیال » نامیده می شود. نظیر این کاربرد در غزلیات حافظ فراوان است .

آرایه : خیالت شب رو است  تشخیص خیال تو مثل انسانی است که شب راه می رود.

4- به یار گفتم که بوی دلفریب گیسوی تو مرا در جهان به بیراهه کشید. پاسخ داد اگر آگاه شوی این گمرهی عین راه یافتگی است و خود مایه ی راهنمایی تو خواهد شد . شاید مراد از بوی زلف کثرت جهانی باشد که سرانجام تو را به وحدت رهبری خواهد کرد.

آرایه : بوی زلف رهبر تو می شود (تشخیص )

5- گفتم خوشا به هوایی که از نسیم صبحگاهی بر می خیزد . پاسخ داد خوشا به نسیمی که از کوی دلبر می وزد. خنک در مصراع دوم ایهام تناسب دارد و دومعنی از آن بر می آید . 1- مترادف با خوشا که در مصراع اول به کار رفته .            2- سرد مطبوع که می تواند نسیم باشد.

6- گفتم که لبت که چون عسل شیرین است ما را در آرزوی وصال خود کشت . پاسخ داد تو شرط بندگی را به جای آور لطف او شامل حال بنده می شود.

خطیب رهبر می نویسد : لب لعل نوشین تو ما را در اشتیاق هلاک کرد. یار پاسخ داد تو همچنان در خدمت و طاعت بکوش زیرا لب من آیین دلجویی از خدمت گذاران را نیک می داند . حافظ در غزل دیگری می فرماید :

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن           که خواجه خود روش بنده پروری داند

لعل استعاره از لب  . لعلت ما را به آرزو کشت : تشخیص    بندگی و بنده پرور : اشتقاق و تناسب

نوش لعل : تشبیه هم دارد       لعل چون نوش (= عسل )

7- گفتم دل مهربانت کی قصد آشتی با ما دارد. گفت : این را با کسی در میان مگذار تا وقت آن فرا رسد.    مصراع اول : تشخیص

8- گفتم دیدی که روزگار عشرت و شادکامی چگونه به پایان آمد . گفت : حافظ خاموش باش زیرا این اندوه و رنج به پایان خواهد آمد .

خطیب رهبر : دم  درکش که اندوه به پایان رسیدن روزگار عشرت نیز سپری خواهد شد و بار دیگر ایام وصال فراز آید .

در غزل صنعت سؤال و جواب ( مناظره ) مراعات شده است .

منابع : حافظ نامه از بهاءالدین خرمشاهی صفحه 790 و حافظ خطیب رهبر صفحه 313

 

آورده اند که ....   صفحه 77

شبی سی و چند نفر  از عرفا و جوانمردان نزد ابوالحسن انطاکی مهمان شدند . او دو سه گرده نان داشت  به اندازه ای که به سختی پنج نفر را سیر می کرد. نان ها را تماماً تکه کردند و چراغ را خاموش نمودند و سر سفره نشستند تا غذا بخورند . هر کدام دهان خود را می جنبانید تا دیگران تصور کنند که غذا می خورد وقتی سفره را جمع کردند نان به همان حالت قبل بود و برای ایثار به دیگران هیچکدام نخورده بودند .

تحفه الاخوان عبدالرزاق کاشانی

کاشی : عبدالرزاق بن جمال الدین یا جلال الدین اسحاق

کاشانی سمرقند مکنی به ابوالغنائم و ملقب به کمال الدین از مشاهیر

عرفا و متصوفه علمای امامیه و عالمی است عارف و کامل و در مراتب تاویل و علوم تنزیل محقق بوده و از تالیفات اوست :

1- اصطلاحات الصوفیه که پس از آن که بعضی از کتاب های مشتمل بر اصطلاحات صوفیه و عرفا تالیف کرد محض بیان مراد از آن اصطلاحات مذکوره کتابی به نام لطائف الاعلام فی رشادات الافهام تالیف کرده  و اخیراً آن را به همین نام اصطلاحات الصوفیه تلخیص نمود و ... و با شرح منازل مذکور ذیل چاپ شده است .

2- تاویل الآیات یا تاویلات القرآن و آن تفسیر قرآن است با تاویلات موافق اصطلاحات صوفیه و یک نسخه از آن در کتابخانه رضویه موجود و به تصدیق شهید ثانی این کتاب در موضوع خود بی نظیر بوده و ...

3- تحفه الاخوان فی خصائص الفتیان .

4- شرح فصوص الحکم محی الدین العربی

5- شرح منازل السائرین خواجه عبداله انصاری که در تهران چاپ شده است .

6- القضاء و القدر

7- لطائف الاعلام که فوقاً مذکور شد و ...

اما وفات کاشی به قول صاحب روضات در هفتصد و سی پنجم(735) و در چند جا  از کشف الظنون هفتصد وسی تمام (730) و...

و در تحت عنوان تاویلات القران از کشف الظنون عبدالرزاق کاشی را به سمرقندی نیز موصوف داشته و وفات او را همه سال 887 هـ . ق ضبط کرده و در تحت عنوان مطلع السعدین هم که از وقایع عصر سلطان ابوسعید بوده و به حوادث ربع مسکون همه مشتمل است آن را تالیف کمال الدین عبدالرزاق جلال الدین اسحاق سمرقندی متوفی همین تاریخ 887 هـ .ق دانسته است . پس ظاهر آن است که در عبدالرزاق مؤلف تاویلات القران یا عبدالرزاق سمرقندی مؤلف مطلع السعدین اشتباه اسمی شده است و در ذریعه نیز وفات عبدالرزاق کاشی را ما بین دو تاریخ اولی مردد داشته است . (ریحانه الادب ج 3 ص 348 ) . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود .

(به نقل از لغت نامه دهخدا ص 18030) 

آورده اند که ... صفحه 91

هم چنین یکی از بزرگان روزگار به غلام خود گفت : از دارایی خود مقداری گوشت بخر و از آن غذایی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم . غلام خوشحال شد . خوراک بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت را به غلام سپرد. روز دیگر گفت با آن گوشت آب نخود زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم . غلام اطاعت کرد و آماده کرد و پیش خواجه آورد خواجه زهر مار کرد (کنایه : خورد) و گوشت را دوباره به غلام سپرد. روز دیگر گوشت نابود شده بود (له و متلاشی شده بود ) و قابل استفاده نبود.

(خواجه ) گفت : این گوشت را بفروش و مقداری روغن بخر و از آن غذایی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم . (غلام ) گفت : ای خواجه به خاطر خدا اجازه بده تا من به اختیار خود همچنان غلام تو باشم اگر بدون تردید کار خیری به ذهن مبارک تو می رسد به نیت رضای خدا این گوشت پاشیده شده را رها کن (و به کسی ببخش ) .

عبید زاکانی قرن هشتم از رساله اخلاق الاشراف

بریانی منسوب به بریان ، کباب ، کباب به سیخ کشیده ( لغت نامه دهخدا)

آورده اند که ....       صفحه 109

فتحعلی شاه قاجار گاه گاهی شعر می سرود ، روزی شاعر دربار را به قضاوت درباره ی شعرش خواند. شاعر که شعر را نپسندیده بود ، بدون واهمه نظر خود را بیان کرد . فتحعلی شاه دستور داد تا او را به طویله ببرند و در ردیف چارپایان به چراخور طویله ببندند . شاعر مدتی آن جا بود تا آن که شاه دوباره او را طلبید و از نو شعر را برایش خواند . سپس پرسید: حالا چطور است ؟

شاعر بدون آن که جوابی دهد راه خروج را پیش گرفت . شاه پرسید : کجا می روی ؟ گفت : به طویله !

از سعدی تا آراگون از دکتر جواد حدیدی معاصر

 

آورده اند که ...    صفحه 127

بافنده ای در خانه ی دانشمندی امانتی نهاد ، چند روزی گذشت . به آن نیازمند شد . نزد او رفت دید که بر در خانه ی خود بر کرسی تدریس نشسته و تعدادی از شاگردان جلو او به صف نشسته اند . گفت : ای استاد به آن امانت نیازمندم .

(استاد)گفت : مدتی بنشین تا از تدریس فارغ شوم . بافنده نشست . مدت تدریس طولانی شد و (بافنده ) عجله داشت . عادت دانشمند آن بود که به هنگام تدریس ، سرخود را تکان می داد. بافنده تصور کرد که تدریس همان سرتکان دادن است .

گفت : ای استاد برخیز ( کارمرا انجام بده ) و تا برگشتن خود ، مرا جانشین خود کن تا به جای تو سرتکان دهم . تو امانتی مرا بیاور زیرا عجله دارم .

دانشمند وقتی این سخن را شنید خندید و گفت : فقیه (دانشمند) شهر در مجلس درس عمومی خود لاف می زند که پیدا و نهان علوم را می داند و جواب هرچه را که از او بپرسی آن است که با دست خود اشاره می کند یا سرش را تکان می دهد.

پیام : در مذمت مدعیان علم و ادعای علم کردن  . / نظر سطحی عوام درباره علما .

بهارستان  عبدالرحمن جامی . قرن نهم

(کتابی است که جامی آن را به تقلید از گلستان نوشته است )

 

شعر حفظی     ص 128

هر جا که تویی تفرج آن جاست .            غزل از سعدی

قافیه :         صحرا ، جا ، را ، پیدا ، خارا ، سودا ، دانا ، دریا 

ردیف : ست  (در مصراع اول و مصراع دوم بیت دوم تبصره 8 است که قافیه و ردیف در یک واژه است . طبق کتاب عروض و قافیه پیش دانشگاهی ) . (کتاب عرض و قافیه مخفف فعل بودن (ام ، ای ، ایم ، اید، اند ) را الحاقی گرفته است و است را الحاقی به حساب نیاورده است . )

1- بوی گل و صدای آواز پرندگان بلند شد و زمان شادمانی و روز تفریح در دشت و صحراست .

تناسب : گل و مرغ و صحرا

2- پاییز همچون فرش کننده ای برگ افشانی می کند (برگ ها را بر زمین می افشاند)

باد صبا مانند تصویرگری چمن را آراسته می کند.

(ارتباط طولی (زمانی) بین بیت اول و دوم نیست . بیت اول بهار و بیت دوم (مصراع اول ) پاییز است . ارتباط معنایی را از این جهت در نظر بگیریم که شاعر می گوید بهار است و طبیعت زیباست اما برای من هیچ جذبه ای ندارد تنها هرجا تو باشی ، باغ من آن جاست . )

آرایه : تشبیه بلیغ : فراش خزان ، نقاش صبا

3- ما میل تماشا و رفتن به باغ و بوستان نداریم (بلکه ) هرجا تو باشی گردش گاه ما آنجاست .

آرایه : سر مجاز از میل و رغبت

4- می گویند : نگاه کردن به روی زیبا رویان نهی شده است (آری چنین است ) اما نه این نظری که ما داریم . آرایه : خوبان استعاره از زیبارویان – تکرار : واژه ی نظر

5- در چهره ی زیبای تو راز آفرینش خداوند بی مانند مثل آب درون شیشه آشکار است .

آرایه : تشبیه مرکب          بی چون صفت جانشین است

6- هر انسانی که نشانه مهر و محبت تو در وجودش تاثیر نگذارد مثل سنگ خاراست .

آرایه : جناس : مهر – مهر    ، تشبیه : آدمی مثل سنگ خاراست (که مهر تو در وجودش بی تاثیر باشد)

7- آتش عشقی که در وجود ما شعله ور است سرانجام روزی تمام وجود ما را می سوزاند و خاکستر  می کند .

آرایه : (تر و خشک : تضاد) (دیگ سود ا: تشبیه ) سوزد و آتش : تناسب    تر و خشک  : مجاز وجود ما

در گذشته تری و خشکی را نیز جزء مزاج ها می دانسته اند .

8- می گویند نالیدن بی حد واندازه سعدی مخالف اندیشه داناست .

بیت تخلص

9- انسان آسوده ای که بر ساحل دریا نشسته است از غرقه ما بی خبر است .

بیت تمثیل ، آرایه : غرقه و کنار و دریا : مراعات

یادآورشعر نیما   آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در ساحل نزدیک داردمی سپارد جان .

 

آورده اند که ...          ص 143

روزی از دوران پیری صحبت می کردند . نورالدین جهانگیر ، چهارمین پادشاه گورکانی هند(قرن 11 هجری )  ، فوراً ( فی البداهه : سخنی یا شعری که از روی قریحه بدون اندیشه قبلی گفته شود) گفت : چرا پیران مجرب خمیده حرکت می کنند ؟

نورجهان فوراً پاسخ داد : به دنبال جوانی خود در زیر خاک می گردند .

اقتباس از شعر : 

       خمیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده

                                                   که اندر خاک می جویند ایام جوانی را

 

 

آورده اند که  ...      ص 164

قاطر طلخک (دلقک ناصرالدین شاه ) را دزدیدند ، یکی می گفت سهل انگاری توست که در مواظبت و پاسداری از آن سستی و سهل انگاری کردی ، دیگری می گفت : سهل انگاری نگهبان اسطبل است که در طویله را باز گذاشته است . طلخک با عصبانیت گفت : در این صورت دزد از همه بی گناه تر است .

 

شعر حفظی    از نیما یوشیج  ص165

شب هنگام منتظر آمدن تو هستم ، در آن زمانی که سایه ها در شاخ و برگ درخت تلاجن رنگ سیاهی پیدا می کنند و از آن تیرگی شب ، نا امیدان و خستگان اندوه زده و غمگین اند : (ولی در هر حالت ) من منتظر توام .

به هنگام شب در آن لحظه که دره ها مانند ماران مرده ی خفته برجایند .

در آن نوبت (دفعه ) که نیلوفر با دستان خود به پای سروکوهی دام می پیچد .

(نیلوفر چون به دور درخت می پیچد آن را به انسانی تشبیه کرده که با دستان شاخه های خود مثل دامی اطراف سرو را احاطه می کند و می پیچد.

چه مرا یاد کنی و چه نکنی در هر حالت من تو را از یاد نمی برم و به انتظار آمدن تو هستم .

تلاجن : درختی است جنگلی با ارتفاع زیاد.

شعر نمادین است . تو مورد خطاب شاعر آزادی و مظاهر آن می تواند باشد .

چشم به راه بودن : کنایه از منتظر بودن

تشبیه : دره ها چون ماران مرده

تشخیص : دست نیلوفر    پای سرو کوهی

کنایه : دام بستن : گرفتار کردن

قافیه : فراهم ، راهم ، نمی کاهم ، راهم

سروکوهی نماد آزادگان می تواند باشد که گرفتار و محبوس اند .

مناجات    ص 178

سطردوم : تاروپود وجود: استعاره مکنیه  وجود ما چون پارچه ای است که تاروپود و اجزائی دارد پس تاروپود وجود یعنی همه اجزای وجود مرا .

سطر سوم : گرداب خودخواهی ، گردباد هوا و هوس : تشبیه بلیغ اضافی.

سطر چهارم : نور ایمان : تشبیه بلیغ .

سطر پنجم : طاغوت خودپرستی : تشبیه بلیغ .

از شهید دکتر مصطفی چمران

 

 

 

ادبیات فارسی کلاس دوم کلیه ی رشته ها  

آورده اند که ...     صفحه ی 27

از(سیرالملوک)  سیاست نامه خواجه نظام الملک توسی – قرن 5 

       وقتی عمروبن لیث و اسماعیل سامانی رویا روشدند ، با هم جنگیدند . بر حسب اتفاق عمروبن لیث در نزدیکی دروازه ی شهر بلخ شکست خورد و هفتاد هزار سوار او ، همه فرار کردند . زمانی که او را پیش امیر اسماعیل آوردند ، دستور داد تا او را به مامور نگهداری و تربیت یوزهای شکاری سردند و این از رویدادهای شگفت روزگار است .

       وقتی که زمان نماز عصر شد ، خدمتکار عمرولیث در لشکرگاه می گشت . عمرولیث را دید دلش برای او سوخت ، نزد او رفت . عمرو به او گفت :« امشب پیش من بمان زیرا بسیار تنها مانده ام . » بعد از آن گفت : « انسان تا هنگامی که زنده است نیاز به غذا خوردن دارد. چیزی خوردنی مهیا کن ، زیرا گرسنه ام . » خدمتکار یک من گوشت به دست آورد و دیگی آهنی پیدا کرد ، مقداری پهن خشک شده ی حیوانات جمع کرد ، چند تکه کلوخ را بر روی هم قرار داد تا از گوشت ، نوعی خوراکی بریان درست کند .

      وقتی گوشت را در دیگ انداخت و به دنبال نمک رفت ، روز تمام شده بود . سگی آمد و سر در دیگ کرد و تکه ای گوشت برداشت . دهنش سوخت ، فوراً سر خود را بیرون آورد . حلقه ی دیگ در گردنش افتاد . از سوختگی ناشی از گرمای دیگ به سرعت دوید و دیگ را برد . عمرولیث وقتی این حالت را دید ، رو به سوی سپاه و نگهبانان کرد و خندید و گفت : « عبرت بگیرید ، زیرا من آن مردی هستم که صبح امروز آشپزخانه مرا هزار و چهارصد شتر می کشید و به هنگام شب سگی آن را برداشته و با خود می برد ! » و گفت : « صبح امیر بودم و شب اسیر .» (روز را آغاز کردم در حالی که امیر بودم . حال آن که شب را به اسیری گذراندم ) .

پیام درس ودرون مایه  : ناپایداری مقام ومنزلت دنیایی  - (مصاف جمع مصف )

 

معانی کنایه های  صفحه ی 42 ( بیاموزیم )

1-    دست و پا کردن : فراهم و آماده کردن

2-    سماق مکیدن : انتظار کشیدن بیهوده

3-    تاخرخره خوردن : سیر غذا خوردن ، زیاده روی در خوردن .

4-    روی کسی را زمین انداختن : بی توجهی به خواست و انتظار کسی کردن

5-    شکم را صابون زدن : به خود امید واهی دادن

 

آورده اند که ...   صفحه ی 61        از اسرارالتوحید  نوشته ی محمد بن منور قرن 6

       شیخ ما (ابوسعید ابوالخیر) گفت – خداوند روحش را پاک گرداند – که روزی زنبوری به مورچه ای رسید ، او را دید که دانه ای گندم به خانه می برد ، آن دانه پایین و بالا می شد و مورچه نیز با آن بالا و پایین می رفت وبا تلاش وتدبیر بسیار آن را به دنبال خود می کشید و مردمان بر روی او پا می گذاشتند و مور را آزرده و مجروح می کردند .

آن زنبور به مورچه گفت : این چه دشواری و رنجی است که برای دانه ای برخود هموار می کنی و برای دانه ای به این کوچکی چرا این قدر خفت و خواری تحمل می کنی ؟ بیا و زندگی مرا ببین که به چه راحتی غذا می خورم و از این همه نعمت های لذیذ بدون تحمل این همه رنج و سختی بهره می برم و از آن چه نیکوتر و بهتر و برگزیده تر است ، مطابق میل خود استفاده می کنم .

       سپس مورچه را با خود به دکان قصابی برد ، در محلی که گوشت بهتر و بیشتر بود ، نشست و از آن جایی که گوشت لطیف تر و نازک تر بود ، سیر خورد و مقداری هم جمع آوری کرد تا با خود ببرد. قصاب به بالای سر زنبور آمد و کاردی بر زنبور زد و آن زنبور را به دو نیمه کرد و انداخت .آن زنبور بر زمین افتاد ، آن مورچه بر بالای لاشه ی زنبور آمد و پای زنبور را گرفت و در حالی که آن را          می کشید ،  می گفت : « هرکس در مکانی بنشیند که می خواهد و میلش باشد (مطابق میلش رفتار کند ) آن چنان او را می کشند که نمی خواهد و به آن مایل نیست .»

درون مایه و پیام : عاقبت زیاده خواهی و راحت طلبی  

آرایه : تضاد (خواهد – نخواهد / مرادش بود – مرادش نبود ) . زیر و زبر : جناس .

 

شعر حفظی :  آواز عشق   قالب غزل   شعر از مولوی (دیوان غزلیات)    صفحه ی 62

وزن : مفتعلن   فاعلن  مفتعلن   فاعلن

بحر : منسرح مثمن مطوی مکشوف    نوع ادبی : غنایی ، نوع توصیف : نمادین

1- پیوسته آواز عشق ، از هر طرف به گوش ما می رسد (عشق ما را می خواند ) ما به آسمان (بارگاه دوست) می رویم ، چه کسی قصد دیدار محبوب را دارد؟

آرایه : آواز عشق : استعاره مکنیه (تشخیص) ، چپ و راست : تضاد – راست و راست : جناس (جناس مرکب = امروزه با جناس افزایشی مطابقت دارد. )

2- جایگاه اصلی ما در آسمان (جوار قرب الهی ) بوده است و با فرشتگان همراه و یار بوده ایم ، بنابراین  دوباره همگی به وطن اصلی خود بر می گردیم زیرا وطن اصلی ما آنجاست .

بیت دوم مناسبت دارد با :   

ما ز دریاییم و دریا می رویم             

                            ما ز بالاییم و بالا می رویم      (مولوی)

هر چه از دریا به دریا می رود          

                             از همانجا کامد آن جا می رود    (مولوی)

به اصل خویش راجع گشت اشیا

                                  همه یک چیز شد پنهان و پیدا      (شبستری )

هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش

                                 بازجوید روزگار وصل خویش     (مولوی)

آرایه :

تلمیح به حدیث : کل شیء یرجع الی اصله

جناس : فلک و ملک

بیت 3 : ارزش و منزلت ما از آسمان و فرشتگان برتر و بالاتر است ، پس چرا از آسمان و فرشتگان نگذریم (بالاتر نرویم ) زیرا منزلگاه واقعی ما در جوار عظمت و بزرگی حق تعالی است .

قافیه ی میانی : برتریم ، افزون تریم ، نگذریم 

آرایه : جناس : فلک و ملک 

بیت 4 : بخت و اقبال با ما سازگار و موافق است و ایثار و جانبازی در راه محبوب کار ماست ، در این راه پیشوای ما حضرت محمد (ص) است که مایه ی افتخار همه ی مردم جهان است .

آرایه : جناس : (یار ، کار) – ( جوان ، جان ) ، ( جان و جهان) افزایشی    جهان : مجاز (علاقه محلیه یا کلیه) کنایه : جان دادن = جانبازی و بذل جان (مردن)

بیت 5 : از دیدن چهره ی زیبای چون ماه او (حضرت محمد (ص) ) ، ماه آسمان به دو نیمه شد ، زیرا تاب دیدار آن همه زیبایی را نداشت . ماه که کمترین گدای درگاه حق تعالی است آن چنان بخت و اقبالی یافته است که معجزه حضرت رسول شده است .

آرایه : مه اول  استعاره از چهره حضرت رسول (ص)      ماه دوم ماه آسمان

برنتافتن = کنایه از تحمل نکردن – تلمیح به معجزه ی پیامبر ، شق القمر

تشبیه ماه به گدا وجه شبه = حالت هلالی ماه  به کاسه گدایی و دیگر این که ماه نور خود را از خورشید گدایی می کند .

بیت قافیه میانی دارد . ( شکافت ، نتافت ، یافت )

بیت 6 – نسیم ، بوی خوش و معطر  خود را از چین و شکن گیسوی حضرت رسول گرفته است (منظور این است که تمام زیبایی ها و طراوت های این جهان به سبب وجود پیامبر است ) و درخشش و نور خیال ما از چهره ی نورانی مثل آفتاب حضرت محمد (ص) گرفته شده است.

آرایه : استعاره مکنیه : شعشعه ی خیال – تلمیح : «والضحا»          اشاره به آیه ی و الشمس و الضحیها 

تشبیه : رخ به والضحی (ضحی به معنی : 1- آفتاب    2- هنگام طلوع آفتاب  )

بیت 7 – مردم مثل مرغابیانی هستند که از دریای جان و روح مطلق (حق) پدید آمده اند. پس مرغ جان ما کی می تواند در این دنیا اقامت کند ؟ جانی که از دریای بی منتهای جان و روح مطلق به وجود آمده است .

آرایه : تشبیه : خلق به مرغابیان  / دریای جان      مراعات : مرغ – مرغابی

 مرغ استعاره از روح انسان / بحر استعاره از جان و جهان معنویت 

مصراع دوم استفهام انکاری – هم مضمون با بیت منتسب به مولانا 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک              چند روزی قفسی ساخته اند بهر تنم

بیت 8 – پیمان الست (عهد و پیمان الهی که در آغاز با انسان بسته شد) مثل موجی بر روح انسان وارد شد و جسم و قالب انسان مثل یک کشتی به وجود آمد پس دوباره وقتی جسم انسان نابود شود نوبت وصال و دیدار روح و جان با روح کل فرا می رسد.

آرایه : تشبیه : موج الست ، کشتی قالب

تلمیح : به آیه : الست بربکم قالوا بلی  ( اعراف- 172 )

مصراع دوم : کشتی : استعاره از جسم – مراعات : کشتی و موج

کشتی شکست   کنایه : مرگ فرا رسید.

 

آورده اند که ...    صفحه ی  77   

  از کتاب اخلاق محسنی از ملاحسین واعظ کاشفی (اواخر قرن 9 و اوایل قرن 10 )

        روزی حضرت روح الله (لقب حضرت عیسی (ع) ) از جایی می گذشت . نادانی در راه به او برخورد کرد و از حضرت عیسی (ع) سخنی پرسید . حضرت عیسی  با مهربانی و لطف به او جواب داد ولی آن شخص آن پاسخ را نپذیرفت و شروع به بدخلقی و داد و فریاد و کارهای نابخردانه کرد. هرچه  او ناسزا و نفرین می گفت حضرت عیسی سخنان خوب می گفت و ستایش و آفرین بدو می فرستاد ... شخص ارجمندی به آنجا رسید و گفت : ای روح خدا (کنایه از حضرت عیسی (ع) ) چرا خود را در مقابل این شخص پست و نااهل ، خوار کرده ای و هرچه او بیشتر بدی می کند و غضب و خشم نشان می دهد تو بیشتر مهربانی و لطف می کنی و با آن که او ستم و جفای خود را نسبت به تو در پیش گرفته تو مهربانی و وفا را بیشتر نشان می دهی ؟

حضرت عیسی گفت : ای دوست ، از هر ظرفی همان چیزی بیرون می آید که درون آن است . از کوزه همان برون تراود که در اوست . از او این کارهای زشت و خصلت های ناپسند بروز می کند و از من این صفت . من از سخن او خشمگین نمی شوم ولی او از من ادب فرا می گیرد . من از سخن او نادان        نمی شوم در حالی که او از اخلاق و خصلت من عاقل می شود. 

آرایه : تضاد : قهر و لطف / جاهل  و عاقل .

ارسال المثل یا ضرب المثل (از کوزه همان ....... »

شعر حفظی از خیام نیشابوری :    قالب  : رباعی   قرن 5 و6    صفحه ی 78

وزن هر سه رباعی : مستفعل   ، فاعلات  ، مستفعل   فع یا (مفعول  مفاعلن مفاعیل فعل )

بحر = هزج  مثمن   اخرب  مقبوض  محذوف

نوع ادبی :       - تعلیمی

رباعی اول : بیت 1- آن قصری که جمشید در آن جام شراب را به دست می گرفت و می نوشید ، اکنون محل زاییدن آهو و استراحت گاه روباه شده است (منظور: آن کاخ پر رونق و آباد امروز ویرانه و محل زندگی وحوش شده است ) آرایه : کنایه  1- جام گرفتن = به عیش و نوش پرداختن   2- آهو بچه کردن  و روبه آرام گرفتن 

مراعات: آهو ، روباه

بیت 2 : بهرام (پادشاه ساسانی) که همواره گورخر شکار می کرد دیدی که چگونه عاقبت مرد .

آرایه = جناس تام   گور – گور     واج آرایی گ        پیام : ناپایداری قدرتها و زوال مقام ها

گور بهرام گرفت = کنایه و تشخیص

رباعی دوم :

بیت 1 : برخیز (از سستی و اندوه بیرون بیا) و غم و غصه جهان گذران و فانی را مخور

بنشین ولحظه ای را به شادمانی و نشاط سپری کن .

آرایه = تضاد    برخیز و بنشین    جناس تام = گذران اول = گذرنده   و گذران دوم = بگذران . سپری کن

تضاد = غم و شادمانی

بیت 2 : اگر در سرشت و طبیعت جهان وفاداری وجود داشت به مردم قبل از تو وفا می کرد و نوبت از آنان به تو نمی رسید.

آرایه : تشخیص مصراع اول

رباعی سوم :

بیت 1 : آنان که در بردارنده  دانش و فضیلت و آداب شدند (یا آنان که فضیلت و آداب همچون اقیانوسی وجودشان را در بر گرفت ) و در جمع افراد صاحب کمال همچون شمعی نورافشان یاران خود گردیدند.

بیت 2 : از این دنیای تاریک و ناشناخته رهی بیرون نبردند (آنان نیز به حقیقتی دست نیافتند ) بلکه همه سخنانشان افسانه و خیال بافی بود و عاقبت نیز مردند.

دو بیت موقوف المعانی است   آرایه = مراعات = شب ، افسانه و خواب

شب = استعاره از دنیا   در خواب شدن کنایه از مردن

ایهام = محیط  : 1- دربردارنده     2- اقیانوس

 

آورده اند که ...     صفحه 95    (از تحفه الاخوان  از عبدالرزاق کاشی (کاشانی ) قرن 10 با توجه به اعلام کتاب که به اشتباه وی را مربوط به قرن دهم می داند و حال آنکه وی مربوط به قرن هشتم و نهم است توضیحات بیشتر راجع به این شخص را در ص 4و5 از توضیحات اشعار حفظی و آورده اند که ... مربوط به ادبیات 1 بخوانید . البته  تا اصلاح غلط کتاب متاسفانه معیار کتاب درسی است. )  

         در روزگار قحطی و تنگدستی ، شخصی نزد پیامبر آمد – بر او برترین دوردها باد- پیامبر کسی را به خانه ها فرستاد و پرسید آیا نزد شما غذایی موجود هست ؟ همه گفتند : به خدایی که تو را به پیامبری به سوی مردم فرستاد قسم می خوریم که جز آب نزد ما غذایی پیدا نمی شود. پیامبر – که درود براو باد- به یاران خود گفت : چه کسی امشب او را مهمان خود می کند که رحمت خداوند بر او باد ؟ مردی از طایفه ی انصار گفت : ای پیامبر خدا ، من امشب او را مهمان می کنم . و او را به خانه ی خود آورد و به زنش گفت : این شخص مهمان پیامبر است . به او احترام بگذار و چیزی از او دریغ نکن (پنهان مکن ) . زن گفت : نزد ما جز غذای کودکان ، غذای دیگری موجودنیست . (مرد)  گفت : بلند شو و کودکان را به سرگرمی و بهانه و بازی از خوراک خوردن غافل بگردان تا به خواب بروند و غذایی نخورند . بعد از آن چراغ را روشن کن و هرچه هست نزد مهمان بیاور ، وقتی مشغول غذا خوردن شد بلند شو و به بهانه ی درست کردن چراغ ، آن را خاموش کن ( بلند شو که یعنی نور چراغ را تنظیم کنم و درحین اصلاح و تنظیم آن ، چراغ را خاموش کن ) و بیا تا زبان را حرکت دهیم و دهان را بجنبانیم به گونه ای که تصور کند که ما نیز غذا می خوریم تا زمانی که سیر شود . زن بلند شد و کودکان خود را به بهانه ای خوابانید و فرمان شوهر را اجرا کرد و مهمان تصور کرد که آنان نیز با او غذا می خورند. تا سیر خورد و آنان با شکم گرسنه خوابیدند . فردا صبح وقتی نزد پیامبر آمدند ، پیامبر به روی آنان نگاه کرد و لبخندی زد و فرمود که خداوند والامرتبه دیشب از رفتار فلان مرد و فلان زن تعجب کرد و این آیه نازل شد که : « و دیگران را برخود بر می گزینند و ترجیح می دهند ، هر چند خود نیازمند باشند »

پیام : ایثار و خود از گذشتگی

 

آورده اند که ...   صفحه ی 105      از کلیات سعدی (مجالس پنج گانه ) مجلس پنجم

بایزید بسطامی که درمیان سایر عارفان مثل طاووسی (مشهور و برجسته ) است ، یک شب در تنهایی و کشف و شهود عارفانه ، شوق و اشتیاق خود را مانند کمندی به کنگره بارگاه عظمت خداوندی انداخت و آتش عشق الهی را در وجود خود شعله ور ساخت (با خداوند ارتباط برقرار کرد و وجودش از عشق الهی سرشار شد ) . از روی عجز و ناتوانی به خداوند عرض کرد: خدایا ، تاکی در آتش فراق و جدایی تو بسوزم و کی مرا از شربت دیدار و وصال خود می نوشانی ؟(کی به دیدار تو می رسم ؟ )

به او الهام شد که : ای بایزید ، هنوز خودبینی در تو وجود دارد ، اگر می خواهی که به دیدار ما برسی خود را فراموش کن و خودبینی را کنار بگذار و به دیدار ما برس .

آرایه ها : تشبیه : بایزید را به طاووس تشبیه کرده است – طاووس عارفان : اضافه تخصیصی (جزء اضافه تعلقی ) بایزید چون طاووسی در بین عارفان است .  تشبیه : خلوت خانه مکاشفات ، کمند شوق

آتش عشق : تشبیه       کنگره کبریا : استعاره مکنیه    زبان گشودن : کنایه از سخن گفتن

آتش هجران و شربت وصال : تشبیه        تکرار : تو    تویی: کنایه از خودبینی و غرور

خود را بردر بگذار : کنایه خود را فراموش کن .

پیام : برای رسیدن به حق باید از خودبینی تهی شد . مضمون شبیه  این حکایت در مثنوی نیز آمده است :

آن یکــی آمــــــد دریـاری بزد             یار گفتــش کیستـی ای معتمــد

گفت من گفتش بروهنگام نیسـت            بر چنین خوانی مقام خام نیسـت

خام را جز آتش هجـــر وفـــراق            که پزد ؟ که وارهانــد از نفـاق ؟

رفت آن مسکین و سالی در سفـر            در فراق یــار سوزیـــد از شرر

پخته شدآن سوخته پس بازگشـت            بازگــرد خانــه انبــاز گشــــت

حلقه زد بردر به صد ترس و ادب            تا بنجهد بی ادب لفظــی ز لـــب

بانگ زدیارش که بردرکیست آن ؟          گفت بردرهــم تویی ، ای دلستان

گفت اکنون چون منی ، ای من درآ           نیست گنجایی دو من در یک سرا

در عبارت « به سرش ندا  آمد که بایزید ، هنوز تویی تو همراه توست . اگر خواهی که به ما رسی ، خود را بر در بگذار و در آی . چند ضمیر وجود دارد؟  4 مورد

تویی اسم = غرور و خودبینی مثل کلمه منی    خود = اسم

 

 

شعر حفظی  صفحه ی 125 

       « پشت دریاها » شعری از سهراب سپهری شاعر معاصر متولد 1307 در گذشته به سال 1359 به بیماری سرطان . آثار :  مرگ رنگ ، زندگی خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، حجم سبز و ماهیچ ، ما نگاه  . کلیه اشعار سهراب در مجموعه ای به نام هشت کتاب در خرداد 1356 منتشر شد .

این شعر در حقیقت توصیف آرمان شهر و مدینه ی فاضله ی سهراب است .

          «قایقی خواهم ساخت ، آن را به آب خواهم انداخت و از این دنیا دور خواهم شد ، زیرا در این دنیا کسی نیست که قهرمانان وادی عرفان را بیدار کند . ( از جهانی که کسی مردم را متوجه توانایی عشق ورزی خودشان نمی کند ، هجرت خواهم کرد.) 

     در قایق توری دیده نمی شود و دل من در این سفر در آرزوی صید مروارید نیست (هیچ تعلق خاطر و وابستگی وجود ندارد ، برای رفتن به  آن سرزمین موعود هیچ دلبستگی و وابستگی نباید باشد) .

     همین طور قایق را به جلو خواهم برد. و دراین راه به آبی ها ، به دریا و پریانی که سرشان را از آب بیرون می آورند و در تنهایی تابناک و درخشان ماهیگیران سحروجادو از گیسوانشان بر آن ها (ماهیگیران) می افشانند ، به هیچکدام از این ها (زیبایی ها) دل نخواهم بست .

      همچنان قایق را به جلو خواهم راند . پشت دریاها شهری قرار دارد که پنجره های خانه های آن جا رو به تجلی خدا گشوده است و پشت بام هایش جایگاه کبوتران آرامش و صفا و صلح است ، صلحی که به تکامل هوش بشریت نگاه می کند.

     دراین شهر حتی کودکان ده ساله اش صاحب آگاهی و بصیرت اند و مردم این شهر به یک دیوار گلی آن چنان نگاه می کنند که گویی به یک شعله یا به خواب لطیفی نگاه می کنند (همه چیز را زیبا می بینند ) در این شهر حتی خاک احساس دارد و احساس تو را که مثل موسیقی است ، می شنود و درباد صدای پر مرغان اسطوره ای می آید (همه چیز رنگ آرمانی و اسطوره ای دارد – آرزوهای انسانی که در اسطوره ها جلوه گر هستند ، به حقیقت پیوسته اند . ( چون شعر حالت نمادین دارد تعابیر مختلفی می توان ارائه داد ) . پشت دریاها شهری قراردارد که وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است (منظور : روشنایی ها در چشم سحر خیزان تجلی کرده است و در نتیجه چشمان سحرخیزان پر از نور است ) و در این شهر شاعران ، وارث پاکی آب و خرد و روشنی هستند (تعریضی به افلاطون و آرمان شهر او دارد که شاعران در آن راهی ندارند.)

      پشت دریاها شهری قرار دارد (پس برای رفتن به آنجا) باید قایقی ساخت .( ابزارهای لازم را باید فراهم کرد)

آرایه ها و نکته ها: تشبیه : بیشه ی عشق ، فواره ی هوش بشری ، شاخه معرفت / دل بستن : کنایه از علاقه مند شدن . تابش تنهایی (استعاره ی مکنیه ) ... می فشانند فسون (استعاره ی مکنیه ) از سر گیسوهایشان : اشاره به افسانه های قدیمی به خصوص افسانه های جنوب / منظور از آبی ها ، دریا ، پریان وسوسه ها و فریب هاست که شاعر اسیر آن ها نمی شود. / خاک موسیقی احساس تو را می شنود : تشخیص / پشت دریاها شهری است ... : شاید اشاره به حدیثی از امام محمد باقر (ع) باشد : ان الله مدینه خلف البحر سعتها اربعین یوماً للشمس  فیها قوم لن یعصوا الله و لا یعرفون الابلیس : همانا خدا پشت دریا شهری دارد که وسعتش برای خورشید به اندازه ی چهل روز است ، در آن شهر قومی زندگی می کنند که خدا را نافرمانی نمی کنند (علیه فرمان خدا عصیان نمی کنند ) و شیطان را نمی شناسند . / منظور از بام ها جای ... می نگرند : به کمال رسیدن استعدادهای انسان و منظور از دست هر کودک . ... معرفتی است : عمومی شدن و بارور شدن استعدادهای معنوی است و  منظور از خاک موسیقی ... می شنود : ارتباط صحیح روح با تمام عناصر طبیعی است . / مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند / که به یک شعله به یک خواب لطیف شبیه این مضمون در اشعار دیگر سپهری نیز آمده است مثل این بخش از شعر صدای پای آب : من نمی دانم ، / که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست . / ... و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست . / گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ / چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید. و یا این کلام معروف از آندره ژید : « بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان می نگری . »

 

آورده اند که ...   صفحه ی 127     از کلیله و دمنه نصرالله منشی (باب شیروگاو حکایت ششم )

در برکه ی بزرگی سه ماهی بودند ، دو ماهی دور اندیش و هشیار و یکی عاجز و ناتوان . اتفاقاً روزی دو صیادازکنارآن برکه گذشتند و با هم وعده گذاشتند که دام بیاورند و سه ماهی را بگیرند . ماهیان این سخن را شنیدند . آن که دور اندیشی بیشتری داشت و بارها تعدی و تجاوز و قدرت نمایی روزگار ستمکار را دیده بود ، سریع دست به کار شد و از طرفی که آب داخل برکه می شد ، فوراً بیرون رفت ، در این میان صیادان رسیدند و هردو طرف برکه را (ورودی و خروجی آن را ) محکم بستند . ماهی دیگر که از زیورعقل و اندوخته ی تجربه بی بهره نبود (عاقل و باتجربه بود) با خود گفت : « غفلت کردم و عاقبت کار افراد غافل باید هم این چنین باشد و اکنون زمان حیله و چاره جویی است . هرچند به هنگام بلا و مصیبت ، تدبیر و چاره جویی فایده زیادی ندارد . با این همه انسان عاقل هرگز از منافع دانش ناامید نمی شود و در رفع مکر و خدعه ی دشمن تاخیر کردن را درست نمی داند . پس الان زمان پایمردی و ثبات مردان و هنگام اندیشیدن خردمندان است. » پس خود را به مردن زد و مثل ماهی مرده ای بر سطح آب آمد .( روی آب شناور شد) صیاد آن را برداشت و چون برایش روشن شد که مرده است آن را انداخت . (ماهی ) با حیله و تدبیر خود را در جو انداخت و نجات یافت . و آن ماهی که غفلت بر حرکات او غالب بود و ناتوانی در اعمال و کارهای او ظاهر و آشکار بود ، حیران و سرگردان و گیج و سردرگم ، به چپ و راست می رفت و در بالا و پایین برکه می دوید تا اینکه بالاخره گرفتار شد .

دست برد زمانه ی جافی : استعاره مکنیه (تشخیص ) / پیرایه ی خرد ، ذخیرت تجربه : تشبیه / پای کشان : کنایه (اینجا) از سردرگمی . سبک روی به کار آورد در کلیله و دمنه با تصحیح و توضیح مجتبی مینوی بعد از کلمه ی سبک ، (کاما) گذاشته شده است و معلوم است که آن را قید گرفته است به معنی = سریع ، زود و روی به کار آوردن را هم دست به کار شدن در نظر گرفته است اما بد نیست نظر آقایان دکتر هامون سبطی و احمد سبحانی و ... مؤلف ادبیات فارسی 2 (تست اندیشه سازان را نیز در ذیل برای اطلاع همکاران محترم بیاورم :

ایشان ( مؤلفین محترم ) در صفحه ی 174 کتاب در توضیح تست 55 نوشته اند :  ... « روی به کار آوردن» به معنی به کاربستن و استفاده کردن ، بارها دیده شده است . همچنین کلمه سبک رو به معنی تندرو هم سابقه ی استعمال دارد:

« نه پایی که خود را سبک رو کنم         نه دستی که نقش کهن نو کنم » (نظامی – اسکندرنامه )

یا « فروغ زندگانی برق شمشیر است پنداری / نفس ، عمر سبک رو را سر تیر است پنداری » (صائب) و در برهان قاطع (از فرهنگ لغت های قدیمی فارسی ) هم برای سبک رو می بینیم : به معنی سبک پای که گریز پای و تند و تیز رونده و جلد رفتار و شتاب رو باشد.

پس انگار باید این جمله را این طور خواند « سبک روی به کار آورد» و این طور معنی کرد که « تند روی و شتاب را به کار بست » ولی  نظر اول در معنی قیدی (سریع) مقبول تر به نظر می رسد.

از آن جانب که آب در می آمد : ماهی اولی خلاف جریان آب شنا کرد و رفت . پیام : عاقبت دور اندیشی و نادانی .

 

آورده اند که ...    صفحه ی 145      از کلیات سعدی

         ذوالنون مصری ( از عرفای نامی قرن سوم ، شاگرد مالک ، مؤسس مذهب مالکی ،  بوده و نخستین کسی است که اصول عقاید صوفیه را شرح داده است . (از فرهنگ عمید )  ) به پادشاهی گفت: شنیده ام فلان حاکم و امیر را که به فلان سرزمین و ولایت فرستاده ای بر مردم تعدی و تجاوز می کند و بر آن ها ستم روا می دارد . گفت : (بالاخره) یک روز او را مجازات می کنم . (ذوالنون ) گفت : بله ، روزی او را مجازات می کنی که تمام اموال و دارایی مردم را غارت کرده باشد ، پس با شکنجه و زور و مصادره و جریمه این اموال را از او پس می گیری و در خزانه ی خود می گذاری ، این کار چه فایده ای برای مردم فقیر و زیر دست دارد ؟ پادشاه خجالت کشید و فوراً ضرر و ستم حاکم ظالم را از سر مردم دفع کرد .

سرگرگ را باید از همان ابتدا برید نه اینکه بگذاریم برای وقتی که همه ی گوسفندان مردم را از هم بدرد .

محتوا : نتیجه ی حقیقت گویی ، شجاعت ذوالنون ، زیان غفلت .  پیام : اقدام به موقع در دفع ظلم .

 

آورده اند که ...    صفحه ی 176      از قابوس نامه : عنصرالمعالی کیکاووس  قرن پنجم

بزرگ شیوخ (آن که از شیخان دیگر بزرگتر بود) ، شبلی – خدا اورا رحمت کند- در مسجد رفت تا دو رکعت نماز بخواند و مدتی استراحت کند . در آن مسجد کودکان در مکتب بودند و آن لحظه ، زمان غذا خوردن آنان بود ، غذا می خوردند. دو کودک با هم نزدیک شبلی – رحمت خدا بر او باد- نشسته بودند: یکی از آنان پسر شخص توانگری بود و پسر دیگر ، فرزند فرد تهیدستی بود. در زنبیل پسر ثروتمند ، اتفاقاً مقداری حلوا و در زنبیل پسر  فقیر مقداری نان خشک بود.

         پسر ثروتمند مقداری حلوا می خورد و پسر فقیر از او مقداری می خواست. کودک ثروتمند به بچه ی فقیر گفت : اگر می خواهی که مقداری حلوا به تو بدهم ، باید سگ من باشی و او می گفت (باشد) من سگ تو هستم . پسر ثروتمند گفت : پس صدای سگ در بیاور. آن بیچاره نیز صدای سگ در          می آورد و پسر توانگر مقداری حلوا به او می داد . دوباره صدای سگ در می آورد و مقداری دیگر     می گرفت . همین طور مثل سگ صدا می کرد و حلوا می گرفت . شبلی به آنان می نگریست و گریه   می کرد. پیروان شبلی پرسیدند که : ای شیخ چه اتفاقی برای تو افتاده که گریه می کنی ؟ گفت : نگاه کنید و ببینید که قناعت و طمع ورزی چه بر سر مردم می آورد ! اگر این گونه بود که آن کودک به نان خالی خود قناعت می کرد و از حلوای آن پسر طمع بر می داشت ، لازم نبود سگ شخصی مثل خود باشد.

نان خوردن مجازاً  غذا خوردن      منعم و درویش : تضاد     قانعی و طامعی : تضاد

 

غزل شور عشق ص 177   از فخرالدین عراقی قرن هفتم

وزن فاعلاتن فلاعلاتن فاعلن   بحر : رمل مسدس محذوف    سبک عراقی    نوع ادبی : غنایی (عرفانی)  

1- عشق شور و غوغایی را در وجود ما به وجود آورد و جان ما را در بوته ی آزمایش قرار داد.

دو کلمه ی «نهاد» در مصراع اول : جناس تام   نهاد اول = درون ، نهاد دوم = فعل (قرار داد) – تشخیص – (استعاره مکنیه )

2- عشق همه ی گفت و گوها و شور و غوغاها را بر سر ما انداخت ، همه ی اسرار را بر زبان ما جاری کرد و جست و جوها را در درون ما قرار داد ( مارا به جست و جو حرکت برانگیخت ) ( علت همه ی گفت و گوها و جست و جو ها عشق است .)   آرایه : ترصیع

3- (حضرت حق) از خمخانه ی ازلی جرعه ای برخاک وجود آدم ریخت و خاک آدم را با جرعه ای از شراب عشق ازلی سرشت و لذا شور و جنبشی در وجود آدم و حوا  به وجود آورد. (عشق بین آدمیان از این فیضان به وجود آمد ) آرایه ها : تلمیح – عشق باعث آفرینش است .

شبیه این مضمون در بیت اول از این رباعی نیز می بینیم :

ازشبنم عشق خاک آدم گل شد         صد فتنه و شور در جهان حاصل شد   (منسوب به ابوسعید ابوالخیر)

و دراین اشعار:

حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد              بنمود جمال و عاشق زارم کرد

من خفته بدم به ناز در کتم عدم                   عشق تو به دست خویش بیدارم کرد – عراقی (رباعی)

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد                 عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد – حافظ

طفیل هستی عشقند آدمی و پری                  ارادتی بنما تا سعادتی ببری   - حافظ 

متناسب با این بیت حافظ :

بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی        کاندر آن جا طینت آدم مخمر می کنند

خمستان – جرعه = مراعات نظیر     جرعه (جرعه ای از شراب) استعاره از اندکی عشق – تلمیح به خلقت انسان .

4- عشق هر لحظه خود را در لباس (شکل) تازه ای به ما نشان داد و هرلحظه در محلی خود را نمایاند .

لباس : مجاز از ظاهر و شکل

5- چون عشق ازلی خانه و محل معینی نداشت ، هرجا را که مناسب و محل تجلی خود یافت در همان جا اقامت کرد (عشق در منزلگاهی فرود می آید که مستعد باشد ) .

رخت نهادن کنایه از اقامت کردن

6- زیبایی خود را در معرض دید خود نهاد (خودش می خواست خودش را ببیند ) لذا منت آن را بر عاشق شیدا نهاد (درحقیقت او از دریچه ی چشمان عاشق خود را می نگرد )

7- کرشمه و نازی با خود کرد (کرشمه و ناز خود را به خود نشان داد) طوری که از آن ، نشئه ی عشق در همه ی موجودات به وجود آمد . (تکرار مضمون بالا ) پیر و برنا : تضاد .

8- برای آن که وصال خود را تماشا کند و زیبایی خود را نظاره کند نور جمال خود را در دیدگان بصیر و بینا قرار داد. (در حقیقت کشش تماشای نور حضرت ازلی به وسیله ی دیدگان بصیر بهانه ای است که او زیبایی خود را بنگرد ) (تکرار مضمون بیت شش ) مراعات : تماشا ، دیده

9- اگر این همه راز و اسرار در صحرای هستی و نظام آفرینش وجود دارد برای این است که کمال علم و دانش او آشکار و هویدا شود .

10- وقتی زیبایی او دست به غارت و یغمای دل عاشقان زد ، شور و غوغایی از همه ی جهانیان برآمد . تشخیص (مصراع دوم )   جهان : مجاز     تکرار مضمون بیت یک

11- وقتی در میان آن همه غوغا و شور عراقی را دید ، نام او را سرلوحه ی نام همه ی عاشقان قرار داد. تکرار کلمه ی غوغا که به نوعی آرایه ی تصدیر نیز می باشد.

ضمناً در پایان ذکر این نکته خالی از اهمیت نیست که بیان اوزان و نام بحور فقط جهت همکاران گرامی است و بیان آن ها برای دانش آموزان ضرورت ندارد .

 

مناجات    از تذکره الاولیای عطار          صفحه ی 188

الهی ، آفرین بر آن خداوند پاک که بنده اش گناه می کند و او از روی لطف و کرم شرمنده می شود (و اورا می بخشاید)

تلمیح به حدیث نبوی : هرگه که یکی از بندگان گنهکار دست انابت به درگاه حق بردارد حق در او نظر نکند – بازش بخواند ، باز اعراض کند ، باز به گریه و زاری او را بخواند گوید ای فرشتگانم اورا بخشودم زیرا از بسیاری گریه بنده ام شرم دارم  او غیر از من کسی را ندارد :

کرم بین و لطف خداوندگار     گنه بنده کرده است و او شرمسار 

(البته ما این حدیث را به نقل از مقدمه ی گلستان آوردیم و معلوم است که هم سعدی و هم قبل از او عطار هردو به این حدیث نظر داشته اند . )

الهی ، تو دوست داری که تو را دوست داشته باشم با آن که از من بی نیازی . پس من چگونه می توانم تو را دوست نداشته باشم زیرا که تو مرا دوست داری با آن همه نیازی که به تو دارم . (تکرار کلمه ی دوست ) الهی ، من غریب و بی کسم و یاد تو نیز در این دنیا غریب است . من با یاد تو انس گرفته ام ، زیرا که غریب با غریب و بیگانه مانوس می شود.

الهی ،شیرین ترین بخشش ها دردل من امیدواری به توست و خوش ترین سخنان که بر زبان من گنهکار جاری می شود،ستایش توست وعزیزترین وقت ها برای این بنده ی بیچاره ی گنهکار،دیدار توست .

الهی ، من کار شایسته ای که در خور بهشت باشد ، انجام نداده ام و تاب تحمل دوزخ را نیز ندارم . اکنون کارم به لطف و بخشش تو رسیده است . (منم و بخشش و بزرگواری ات ، هر چه خواهی بکن )

الهی ، اگر در فردای قیامت به من بگویند چه تحفه ای با خود آورده ای ؟ می گویم : خداوندا ، از زندان (استعاره از دنیا) فقط موی نامرتب و ژولیده و لباس چرکین و مقدار زیادی اندوه و شرمساری می توان آورد . تو ، خود ناپاکی های وجود مرا پاک کن و بشوی و لباسی شاهانه برایم بفرست و سؤال مکن !(چون می دانی هیچ ندارم جز طمع بسیار به کرم تو و امیدواری به بخشش های بسیارت . )

خلعت : لباس و  صله ی شاهانه .

آمین یارب العالمین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادبیات فارسی سوم  عمومی

آورده اند که ...    صفحه ی 22                    از کلیله و دمنه نصرا... منشی باب 8 ( باب بوف و زاغ)

پارسایی برای قربانی کردن گوسفندی خرید. در راه طایفه ی دزدان او را دیدند . طمع کردند و با یک دیگر قرار گذاشتند که او را فریب دهند و گوسفند را از او بگیرند . پس یک نفر (از آنان) پیش او آمد و گفت : این سگ را کجا می بری ؟ دیگری گفت : آیا این مرد قصد شکار دارد که (قلاده ی ) سگ در دست گرفته است ؟ سومی با او هم صدا شد و گفت : او در لباس صالحان است اما زاهد و پرهیزگار به نظر نمی آید ، زیرا پارسایان با سگ بازی نمی کنند و دست و لباس خود را از تماس با سگ حفظ می کنند .

به همین شیوه چیزهایی (سخنانی) می گفتند تا شکی به دل زاهد افتاد و خود نیز به شک و تردید افتاد و گفت که ممکن بوده است که فروشنده ی این (حیوان) جادوگر بوده است و چشم بندی و جادو کرده است . خلاصه گوسفند را گذاشت و رفت و آن جماعت گرفتند و بردند .

آرایه : سگ مجاز از قلاده ی سگ (سطر چهارم)  درجمله = خلاصه ، متهم گردانید = کنایه (به شک و تردید افتاد) .  با توجه به نتیجه ای که در خود کلیله از این داستان گرفته شده است : « این مثل بدان آوردم تا مقرر گردد به حیلت و مکر ما را قدم در کاری باید نهاد ، و آن گاه خود نصرت هر آینه روی نماید.»

پیام آن : رسیدن به هدف با مکر و حیله،  القای اندیشه ،  فریب کاری .

 

آورده اند که ...    صفحه ی 46     از گلستان سعدی باب چهارم (درفواید خاموشی )

         یکی از شاعران پیش امیر دزدان رفت و شعری در ثنا و ستایش او خواند. (امیر) دستور داد تا لباس او را بکنند و او را از ده بیرون کنند . شاعر بیچاره برهنه در سرما می رفت . سگها به دنبال او دویدند . خواست سنگی بردارد و سگها را از خود براند . زمین در اثر سرما یخ بسته بود . عاجز و درمانده شد . گفت : این ها چه مردمان حرام زاده ای هستند ، سنگ را بسته اند و سگ ها را رها کرده اند .

امیر از دور دید و شنید و خندید و گفت : ای فرزانه (ای بسیار دانا) ، از من چیزی بخواه . گفت : لباس خود را می خواهم اگر آن ها را به من ببخشی و لطف کنی .

شعر : آدمی به خیر و نیکویی دیگران امیدوار می باشد ، من به خیر تو امیدی ندارم ، دست کم به من شری نرسان  .

آرایه : سنگ ، سگ : جناس افزایشی  بسته و گشاده : تضاد ، برکنند و کنند :  بنا بر نظریه برخی ادبا جناس دارد بدون احتساب پیشوند ، پیام : هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد . عاقبت ثناگویی برنا مردمان .    بیت ارسال المثل است .

 

آورده اند که ...      حکایتی از گلستان سعدی « حکایت 28 از باب اول در سیرت پادشاهان » صفحه ی66                                                                       

          درویشی گوشه نشین (وارسته از تعلقات دنیا) گوشه ی صحرایی نشسته بود. پادشاهی از کنار او (از کنار گوشه ی عزلت او ) عبور کرد.درویش– از آن جا که لازمه ی ملک  قناعت (= قناعتی که مثل پادشاهی می باشد) است سربلند نکرد و به او توجهی نکرد. پادشاه – نیز از آن جا که لازمه ی وقار و شکوه سلطنت است – رنجیده خاطر شد و گفت : این گروه صوفیان مثل حیوانات اند و لیاقت و انسانیت ندارند . وزیر به نزد درویش آمد و گفت : ای جوان مرد ، پادشاه زمین از کنار تو گذشت ، چرا تعظیم نکردی و شرط ادب را به جا نیاوردی ؟ درویش گفت : به پادشاه بگو ، توقع و انتظار تعظیم و خدمت از کسی داشته باش که از تو انتظار نعمت و مالی داشته باشد و نکته ی دیگر ، بدان که پادشاهان برای حفظ و نگهداری رعیت و مردم پادشاه شده اند (پادشاهی خود را از قبل نگهداشت مردم دارند ) نه اینکه مردم آمده اند تا از پادشاهان اطاعت کنند .

پادشاه نگهدار و محافظ درویش است هرچند که آسایش و آرامش در سایه ی شکوه دولت پادشاه حاصل می شود.

(همان طور که ) گوسفند برای چوپان و درخدمت او نیست بلکه چوپان و شغل چوپانی برای خدمت و محافظت گوسفند به وجود آمده است .  (اسلوب معادله )

گفتار و سخن درویش در نظر پادشاه استوار و سنجیده آمد ، گفت : از من خواهش و درخواستی بکن . گفت می خواهم که بار دیگر مایه ی زحمت من نشوی .

گفت : اندرزی به من بده . گفت  :

اکنون که قدرت و نعمت در اختیار داری مردم را دریاب (یا لحظه ها را دریاب) زیرا دولت و قدرت و پادشاهی یک جا نمی ماند و از دستی به دست دیگر می رسد .

دکتر خزاعلی مجرد را به معنی عاری از آلودگی و علایق دنیوی آورده است .

از آن جا : به علت آن که / سطوت : خشم و صولت و شکوه

خرقه پوشان : کنایه از اهل تصوف خرقه تنها متاع دنیوی است که درویش در اختیار دارد.

سلطان روی زمین : در قدیم ، هر ملتی بر اثر غرور قومی چنان می پنداشت که پادشاه کشور وی ، سلطان روی زمین و قبله ی عالم است .

قالب شعر: قطعه    فر : جلال و شکوه و زیبایی و نور و با فره و فرخ و فرخنده هم ریشه است . غالباً فر را به تشدید تلفظ می کنند . ولی فر مشدد لفظی عربی = فرار کردن و گریختن است و البته درشعر آن را مشدد خواندن به ضرورت و اقتضای وزن شعر است .

بیت دوم تمثیل

 عبارت همی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی نظیر گفتار دیو ژانوس حکیم است ، می گویند : اسکندر به دیدار وی آمد . او در خم منزل کرده بود . اسکندر خواست با او گفتگو کند وی خودداری کرد. اسکندر گفت : از من حاجتی بخواه . گفت : می خواهم میان من و آفتاب حایل نشوی . (درجمله ی : آن همی خواهم   آن : مفعول   و جمله ی بعد از همی خواهم مرجع آن می باشد.

بیت : هست و دست : جناس   پیام بیت : ناپایداری قدرت    پیام حکایت : ترک علایق و عزلت و آزادگی و شجاعت .  آرایه تکرار و واج آرایی .

شعر حفظی   ص 67      وقت سحر  

قالب شعر       غزل از حافظ  وزن فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن بحر: رمل مثمن مخبون  محذوف

در بیشتر ابیات در رکن اول اختیار وزنی فاعلاتن به جای فعلاتن آمده است .

نوع ادبی : غنایی (عرفانی )  نوع توصیف   نمادین

1- دیشب سحرگاهان از اندوه تعلقات دنیوی مرا آزاد کردند و در آن تاریکی شب ، آب زندگی جاودانی عشق و معرفت را به من دادند.

آرایه : تناسب : ظلمت شب با آب حیات زیرا چشمه ی آب حیوان درون ظلمات است .

2- با تابش نور ذات حق مرا از بند خودپرستی آزاد کردند و از جام تجلی صفات شراب معرفت به من نوشاندند.

تجلی صفات: جلوه گر شدن صفات حق بر مخلوق .

مصراع اول تلمیح به آیه ی 143 سوره ی اعراف «ولما جاء موسی لمیقاتنا و کلمه ربه قال رب ارنی ... »

چون موسی با هفتاد نفر بزرگان قومش که انتخاب شده بودند وقت معین به وعده گاه ما آمد و خدا با وی سخن گفت موسی عرض کرد که خدایا خود را به من آشکار بنما که تو را مشاهده کنم . خدا در پاسخ او فرمود که مرا تا ابد نخواهی دید و لیکن در کوه بنگر اگر کوه به جای خود برقرار تواند بود تو نیز مرا خواهی دید . پس آن گاه که نور تجلی خدا برکوه تابش کرد کوه را متلاشی ساخت و موسی بیهوش افتاد ... »

ابتدا شعشعه انوار ذات الهی را دیدم که هم چنان که موسی را در کوه طور از خود بیخود کرده بود مرا هم از خود بیخود ساخت و آن گاه صفات الهی بر قلبم تجلی کرد که هم چون باده ای سکر آور بود.

3- چه بامداد فرخنده و چه شامگاه خجسته ای بود آن شب قدر ( آن شب مراد) که برات و فرمان آزادی از قید خودخواهی را به من دادند.

( شب قدر از شب های متبرک است و مناسبت آن با برات دادن : رسم سلاطین چنین بوده که در این شب هرکس از رعایا خراج خود را داده باشد نوشته ای به این مضمون که خراج را تماماً داده است به او می داده اند و آن را برات می گفته اند . قول دیگر آن است که خداوند در این شب امر به نوشتن براتی برای خلاصی مومنان از آتش دوزخ می دهد . )

4- بعد از این روی من به سوی آینه ای خواهد بود که جمال معشوق در آن نمودار است ، زیرا در آن جا از جلوه ی ذات الهی به من خبر دادند.

یعنی برای پی بردن به ذات معشوق باید به جمال او توجه داشت زیرا جمال هرکس آیینه ای است که ذات او در آن تجلی می کند .

در نظر عارف چون سراسر جهان مصنوع دست خالق است ، از چگونگی صانع خود حکایت دارد ، مثل هر مصنوعی نمودار میزان قدرت و روش کار صانع خویش است و عارف باید با تامل در این آینه به اوصاف معشوق پی برد. پس جهان آیینه ی وصف جمال معشوق است . می گوید بعد از این روی خود را منحصراً به سوی این آیینه می کنم و به تامل در آن می پردازم .

آیینه ی وصف جمال می تواند دل عارف نیز باشد .

آرایه : آیینه استعاره از دل عارف یا سراسر هستی است که چون آیینه ای جمال حق را وصف می کند )     « و» در مصراع اول به معنی« به ، با» و حرف اضافه است .

5- اگر به مراد دل رسیدم و شاد شدم شگفت نیست ، زیرا سزاوار این شادی و کامروایی بودم و این ها را محبوب به عنوان صدقه (زکات ) به من ارزانی داشت .

زکات : خلاصه چیزی ،  در فقه آن چه به حکم شرع به درویش و مستحق دهند.

یعنی من استعداد و شایستگی طی مراحل عالی را داشتم و به این توفیق رسیدم ، پس عجیب نیست .

منظور از این ها در این بیت : 1- نجات از غصه      2- آب حیات    3- بیخود شدن از شعشعه ی پرتوذات

4- دادن باده ی تجلی صفات 5- شادی و کامروایی .

6- فرشته خوش خبر آن روز به من مژده رسیدن به این دولت و اقبال را داد که در برابر جور و جفای او به من صبر و پایداری عطا کردند .

مقصود این که بر اثر صبر و تحمل در برابر مشکلات راه عشق بود که سرانجام  به مقصود رسیدم .

7- این همه شیرینی که از کلام من تراوش می کند مزد شکیبایی ورزیدن بر محنت های عشق و طلب است که به سبب تحمل آن ها به من شاخ نبات مقصود را بخشیدند .

آرایه : شهد و شکر کنایه از سخنان شیرین   صبر : ایهام تناسب دارد ، معنی مورد نظر  1- تحمل و شکیبایی   2- معنی دوم حنظل یا هندوانه ی ابوجهل است که میوه ی بسیار تلخی است و با کلمات شهد وشکر تناسبی از نوع تضاد برقرار می کند( ایهام تضاد)

توضیحاتی درباره ی شاخ نبات :

1- شاخ نبات: آن چه به صورت شاخ (= شاخه ) در کوزه های نبات بر رشته ها بسته شود. اما در این غزل استعاره است برای معبود و محبوب شیرین حرکات . (درجستجوی حافظ از ذوالنور)

2- در فرهنگ آتند راج شاخ نبات نام معشوقه ی حافظ ذکر شده است .

3- شاخ نبات : شاخه ی گیاه ، شاخه نباتات . شاخ نبات را غالب شارحان نام زنی دانسته اند . دکتر زرین کوب می نویسد : نام این زن را افسانه های بعد شاخ نبات خوانده اند اما آن شاخ نبات که در شعر حافظ به آن اشارت ها هست ، یک نام نیست ، کنایه است از هر معشوق شیرین که وصل او می تواند کام عاشق را شیرین بدارد .

4- گرچه هنوز در عصر ما نبات خانم به عنوان نام یک زن شناخته می شود ، ولی به گمان نگارنده (حسینعلی هروی ) شاخ نباتی که در بیت آمده با شاخه گیاه – نباتات – مناسبت معنی دارد و مراد از آن همان قلم نی است که با آن می نویسند ، پس شاخه گیاه است ، نه نام یک زن . می گوید اینکه سخن من تا این حد شیرین شده بدین جهت است که درکار نوشتن شتاب زدگی نکرده ام پس اجر خود را که کلام شیرین است از این شاخه نبات – قلم خود – دریافت داشته ام مقایسه شود با :

کلک حافظ شکرین میوه نباتی ست به چین        که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

در این بیت نیز شاعر کلک خود را نبات یعنی گیاه نی معرفی کرده است .(شرح حافظ از حسینعلی هروی)

5- اراده ی استوار حافظ و دعاهای شب زنده داران سحر خیز بود که مرا از گرفتاری غم و اندوه روزگار نجات داد.

یعنی این توفیقی که در سیر مراحل عرفانی به دست آوردم بر اثر همت و پشتکار خودم و نیز دعای اهل دل بوده است .

بند غم : تشبیه

منابع : حافظ خطیب رهبر و شرح غزلهای حافظ از حسین علی هروی

 

آورده اند که ...    ص 87

حکایتی از کتاب روضه ی خلد از مجد خوافی (قرن هشتم ) این کتاب ، یکی از کتاب هایی است که به تقلید از گلستان سعدی نوشته شده است .

یکی در جنگ احد حضور داشت ، گفت بسیاری از یاران پیامبر در این جنگ شهید شدند ، آب برداشتم و اطراف تشنگان می گشتم (درمتن حکایت شناسه ی این فعل به قرینه لفظی حذف شده است .) تا ببینم چه کسی هنوز جان دارد ( رمقی از حیات در او باقی است .) سه تن از یاران را زخمی یافتم ، از تشنگی        می نالیدند . وقتی آب به نزدیکی یکی از آنان بردم ، گفت : به آن مجروح دیگر بده زیرا از من تشنه تر است . به نزد دومی بردم او نیز به سومین مجروح اشاره کرد و سومی نیز به اولی اشارت نمود . به نزد اولی برگشتم از تشنگی مرده بود ، به نزد دومی و سومی رفتم ، آنان نیز فوت کرده بودند .(جان دادن کنایه از مردن )

زندگی جوان مردان به این شیوه بوده است که جان خود را از روی جوان مردی می بخشیدند و به اتفاق و همراهی با هم ، برای نجات و زندگی یکدیگر ، مرگ خود را بر می گزیدند .

قالب شعر : قطعه        پیام : ایثار و از خود گذشتگی

 

شعر حفظی   صفحه 88         روز وداع یاران

 قالب : غزل     شعر از سعدی     وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مستعفلن فعولن مستفعلن فعولن )

بحر مضارع مثمن اخرب  ( وزن دوری )

نوع ادبی : غنایی ( عاشقانه )  توصیف : تخیلی     این شعر در شروع شدن با فعل متاثر از معلقه ی امروالقیس سروده شده است .

1- اجازه بده تا مانند ابر بهاری گریه کنم زیرا در روز خداحافظی یاران از شدت ناراحتی حتی سنگ نیز  می نالد و می گرید .

آرایه : واج آرایی ، تشبیه ، تشخیص (استعاره ی مکنیه ) اغراق

2- هرکسی روزی شراب جدایی چشیده باشد و طعم جدایی را حس کرده باشد می داند که جدایی امیدواران (کسانی که به هم امید بسته اند ) سخت و طاقت فرسا خواهد بود .

آرایه : تشبیه بلیغ (شراب فرقت )  واج آرایی ش

3- به شتربان احوال چشم گریان مرا بگویید تا در روزی چنین بارانی (روزی که من چنین می گریم که گویی از آسمان سیل می بارد !) کجاوه بر شتر نبندند . = آماده و مهیای سفر نشود .

آرایه : مراعات نظیر ، تشبیه  پنهان و مضمر (اشک به باران ) اغراق  واج آرایی « ا »

4- در چشم های ما اشک حسرت گذاشتند (ما را گریان و حسرت زده کردند ) مانند چشم گنهکاران که در قیامت گریان است .

آرایه : تشبیه    نوع را : فک اضافه        واج آرایی « ا »     

نکته ی جالب در واج آرایی مصراع اول بیت 1 و3 و4 این است که هرجا بحث گریستن است شاعر با واج «ا» صنعت نغمه ی حروف می سازد تا  تداعی گر های های گریه باشد.

5- ای صبح شب زنده داران ، جانم از انتظار به لب آمد (طاقتم به سر رسید ) از بس که مانند شب  روزه داران تاخیر کردی و نیامدی .

آرایه : تشخیص ، تشبیه

هم مضمون با این بیت ها ( ازسعدی )

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد       بزه کردی و نکردند مؤذنان صوابی

یا

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد                تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

6- چندین رنج و حکایتی که تاکنون از ماجرای عشق تو بر شمرده ام حتی به اندازه ی یکی از هزاران اندوه دلم نیز نبوده است . آرایه : اغراق

7- ای سعدی . این عشق و محبت در طی روزگاران طولانی به دل من نشسته است . پس نمی توان آن را به راحتی از دل بیرون کرد مگر روزگاران درازی از آن بگذرد .

آرایه ها : تکرار  ، کنایه   = مهر بردل نشستن  : علاقه مند و عاشق شدن .      واج آرایی : ن

8- چه قدر برای تو ( از رنج خود = رنج فراق ) حکایت کنم ، شرح آن به همین اندازه کافی است ، بقیه ی آن را جز به غمگساران (کسانی که رنج و غم انسان را می زدایند ) نمی توان به کس دیگری گفت .

آرایه : واج آرایی

 

آورده اند که ...    حکایتی از اخلاق الاشراف نوشته عبید زاکانی   طناز قرن هشتم

       مرگ بزرگی از ثروتمندان – که در ثروت ، قارون روزگار خود بود – فرا رسید ، از ادامه ی زندگی نا امید شد . فرزندان خود را که بچه های خاندان بخشش و سخاوت بودند ! حاضر کرد و گفت : ای فرزندان ، روزگاری دراز برای جمع آوری ثروت زحمت سفر و حضر تحمل کردم (حضر متضاد سفر) و گلوی خود را با پنجه ی گرسنگی فشار دادم .( گرسنگی کشیدم ) تا توانستم این چند سکه ی طلا را بیندوزم . برحذر باشید (از بی مبالاتی ) یا مراقب باشید (زنهار : صوت تحذیر و تنبیه ) و از نگهبانی و مراقبت آن غفلت نکنید و به هیچ وجه آن را خرج نکنید و مطمئن باشید که خداوند ، طلا (مجازاً مال و ثروت ) را عزیز و گرامی خلق کرده است پس هرکس آن را خوار و بی مقدار بشمارد ، خوار و ذلیل   می شود ، اگر کسی به شما بگوید که پدرتان را در خواب دیدم که خوراک گوشت می خواهد (که برایش فاتحه دهید) برحذر باشید و فریب مکر ان را نخورید زیرا من چنین نگفته ام و مرده غذا نمی خورد. (حتی) اگر من خود نیز در خواب به شما ظاهر شدم (به خواب شما آمدم) و همین را از شما به التماس بخواهم به آن توجه نکنید ، زیرا آن خواب ، کابوس و رویای پریشان نامیده می شود ، احتمالاً شیطان این خواب را در نظر شما آورده است . من چیزی را که در طول زندگی خود نخورده ام در مرگ خود آرزوی آن رانمی کنم . این سخن را گفت و جان به نگهبان جهنم تسلیم کرد . (کنایه : مردو به جهنم رفت)

نکات: (اکابر جمع مکسر اکبر ، بزرگی که قارون ...  : تشبیه و تلمیح : جگرگوشگان کنایه از فرزندان

طفلان خاندان کرم : طنز و تهکم      سفر و حضر : تضاد ، سر پنجه گرسنگی : استعاره مکنیه . (عزیز و خوار) و (زندگی و مردگی )تضاد : پیام : تحقیر و مذمت خست و مال دوستی 

 

شعر حفظی       شراب روحانی     صفحه 117

قالب غزل از شیخ بهایی (قرن 10 و11 )

وزن : فاعلات مفعولن   فاعلات  مفعولن   (وزن دوری ) بحر  مقتضب مثمن مطوی مقطوع .

نوع ادبی : غنایی (عرفانی) نوع توصیف : نمادین

1- ای ساقی ، از آن شراب روحانی و معنوی (شراب معرفت و عشق ) جامی به من بده تا لحظه ای از این حجاب تاریک نفس آسوده شوم .

 آرایه ها : مراعات (ساقی و شراب) ، شراب استعاره از عشق و معرفت . حجاب ظلمانی استعاره از اطوار نفس . ساقی : استعاره از واسطه ی رساندن فیض الهی .

ساقی : در ادبیات عرفانی بر معانی متعدد اطلاق شده است گاه کنایه از فیض مطلق خداست . و گاه بر ساقی کوثر اطلاق شده و به استعاره از آن مرشد کامل یا پیر طریقت نیز اراده کرده اند .

2- گیسوی پریشان او را دیدم و با خود گفتم این همه پریشانی مایه ی حیرت من شده است .

نشانه ی جمال او را دیدم ، این جمال سبب حیرت بیشتری در من شد ، هرچه به وصال نزدیک تر شدم حیرت من بیشترشد. پریشانی برسرپریشانی،جمال برجمال به من رخ نمودو مرا دچار حیرت بیشتر نمود.

این بیت بیانگر یکی از مفاهیم عمیق عرفانی است . طره ی پریشان تجلی حق است . تجلی : ظاهر شدن ، روشن شدن ، جلوه کردن . تجلی سه قسم است : تجلی ذات ، تجلی صفات ، تجلی افعال . برای اطلاع بیشتر به شرح گلشن راز از لاهیجی و فرهنگ اصطلاحات عرفانی از سجادی و مرصادالعباد می توان رجوع کرد.

3- نگار و محبوب بی وفای من به روزگار و کارمن خنده های پنهانی و عشوه های مخفیانه می کند .

عاشق از شدت شوق ادب را رها می کند : بی وفا نگار من . اما این بی ادبی عین ادب است . خنده ی معشوق برای جذب عاشق است . خنده ی زیر لبی معشوق به این معنی است که می گوید ای عاشق تو شایسته ی راه ما نیستی ولی در عین حال رهایت نیز نمی کنیم . و با این کار آتش شوق عاشق را تیزتر  می کند .

4- همه ی هستی و ایمان خود را به یک نگاه باختیم و به این باخت رضایت داریم ، ای دل در قمار عشق حقیقتاً ندامت و پشیمانی وجود ندارد.

مصراع دوم : استفهام انکاری ، آرایه : تشبیه (قمارعشق)   دل مجاز از انسان ، مراعات : باختن و قمار .  دل باختن : کنایه از عاشق شدن .

5- خانه ی دل ما را با لطف و بخشش خود آبادان کن تا قبل از آن که این خانه (دل) نابود شود .

آرایه : تشبیه خانه ی دل / خانه در مصراع دوم استعاره از دل .

6- ما تیره روزان شایسته ی چیزی جزبلا نیستیم، پس هربلایی را که می توانی بردل من (شاعر) وارد کن .

بلا: مصیبت ، امتحان در نزد سالکان یعنی امتحان دوستان به انواع بلاها که هرچند بلا بربنده قوت پیدا کند ، قربت زیاده شود . بلا لباس اولیا و غذای انبیاست .  متناسب با این بیت:

هرکه در این بزم مقرب تر است        جام بلا بیشترش می دهند

شبلی خطاب به خداوند می گوید: همه تو را به خاطر نعمت هایت دوست دارند و من به خاطر بلاهایت و ... (فرهنگ اصطلاحات عرفانی – سجادی  ص199 )

 

آورده اند که ... ص 118

حکایت اول از تذکره ی دولتشاه سمرقندی قرن نهم .

از سلطان سنجر در آن وقت که به دست غزها (اقوام مهاجم ) گرفتار شده بود ، پرسیدند : به چه علت پادشاهی به این پهنا و آبادانی که داشتی ، این گونه از بین رفت ؟

گفت : مشاغل و کارهای بزرگ را به دست مردم حقیر سپردم و کارها و پست های حقیر را به دست مردم بزرگ ، مردم حقیر و ناتوان ، توانایی انجام کارهای بزرگ را نداشتند و مردم بزرگ نیز از انجام کارهای حقیر عار داشتند و آن ها را دور از شان خود می دانستند و به دنبال انجام دادن آن نرفتند .

در نتیجه هردو کار از بین رفت و ضعف و سستی به مملکت راه یافت و کارهای لشکری (مربوط به ارتش) و کارهای کشوری (مربوط به امور کشور داری ) هردو رو به نابودی و فساد گذاشت .

پیام : سپردن هر مسئولیت به اهلش و عاقبت عدم سیاست و حکومت داری صحیح )

حکایت دوم  از لطایف الطوایف (کتابی در 14 باب نوشته ی فخرالدین علی کمال الدین حسین واعظ متخلص به صفی ازواعظان مشهور هرات – تالیف این کتاب در سال 939 هجری در غرجستان اتفاق افتاد.)

فرد بی ادبی ، مطابق منش خود رفتار می کرد (بی ادبی می کرد / گران جان : کسی که جان ناهموارش مثل باری بر او و روحش سنگینی می کند ، کنایه از آدم فرومایه و پست ) شخص شریف و ظریفی اورا سرزنش کرد . فرمایه گفت : چه کار کنم ؟ سرشت مرا چنین آفریده اند . گفت : گل وجود(سرشت) تو خوب و زیبا آفریده شده است  امابه خوبی تحت تعلیم و تربیت قرار نگرفته است . (گران جان می خواهد از آفرینش ایراد بگیرد و بی معرفتی خود را گردن آن بیندازد و از گردن خود ساقط کند و فردنکته سنج نیز به ظرافت ایراد را به خود او برمی گرداند . )

آب و گل : مجازاً وجود  ، کم لگد خورده : کنایه (تعلیم نیافته )  پیام : اهمیت تربیت و تعلیم .

 

آورده اند که ... ص 132  حکایتی دیگر از روضه ی  خلد مجد خوافی  قرن 8

شخصی بسیار بدهکار شده بود . او را نزد فرد سخاوتمندی راهنمایی کردند . فرد مقروض او را در بازار پیدا کرد که با درهمی (سکه ای) معامله می کرد و بر سر دانه ای (ذره ای) چانه می زد ، برگشت . (از درمیان گذاشتن گرفتاری خود منصرف شد )

با خود اندیشید که : تو که برای سکه ای اینقدر چانه می زنی چگونه کسی می تواند از تو انتظار کرم و بخشش داشته باشد ؟

شخص سخاوتمند متوجه شد که آن فرد برای کاری نزدش آمده است ، به دنبالش رفت و گفت : برای چه کاری آمده ای ؟ گفت : برای هر کاری آمده بودم ، بیهوده بود. آن فرد به غلام خود اشاره ای کرد ، کیسه ای محتوی هزار سکه ی طلا به او داد. مرد متعجب شد ، گفت : آن کارت (چانه زدنت) چه بود و این بذل و بخششت چه ؟ گفت : آن جا معامله بود و این کار ، نشانه ی جوانمردی است . سستی کردن در معامله پاداشی ندارد و انسان با آن منتی بر کسی ندارد ولی به تاخیر انداختن این کار ، دور از جوانمردی و مردانگی است . اهمال : فروگذاشتن ، سستی کردن      امهال : مهلت دادن ، زمان دادن  صنعت جناس قلب که البته با توجه به کتاب ادبیات 3 صنعت جناس (مثل بنات نبات ) کرمی و درمی : جناس (صره = همیان = بدره = کیسه ) صنعت سجع نیز در برخی عبارات دیده می شود .  پیام : هرکاری باید در موقعیت مقتضی خود انجام شود.

 

آورده اند که ...     حکایتی از اسرارالتوحید نوشته ی محمد بن منور   قرن 6       ص 155

         زمانی بافنده ای به وزارت رسیده بود . هر روز صبح زود بر می خاست و کلید بر می داشت و در خانه (دراتاقی ) را باز می کرد و تنها (به تنهایی) داخل آن جا می رفت و مدتی در آن جا می ماند . پس بیرون می آمد و نزد سلطان می رفت . به امیر (ماجرا را) خبردادند که چه می کند . امیر به این فکر افتاد که در آن خانه چیست ؟

        روزی ناگهان (بدون خبر قبلی ، یک مرتبه ) به دنبال وزیر وارد خانه شد . گودالی در آن خانه دید مانند گودالی که بافندگان دارند ، وزیر خود را (نیز) دید که پای خود را درون گودال برده است . امیر به او گفت که این چیست ؟ وزیر گفت : ای امیر ، این همه دولت ، ثروت و مقام که من دارم همه از آن امیر است (متعلق به امیر است ) ما گذشته ی خود را فراموش نکرده ایم که چه کاره بوده ایم ! هر روز به یاد خود می آورم که به اشتباه نیفتم (فکر کنم که جد اندر جد وزیر بوده ام! ) امیر انگشتری  سلطنت را از انگشت بیرون آورد و گفت : بگیر و در انگشت کن . تا امروز وزیر بوده ای از این به بعد امیر خواهی بود.

پیام : بس واضح است : قدرت نباید غرورآفرین باشد طوری که انسان گذشته ی خود را فراموش کند . مشابه این حکایت در کتاب تاریخ بیهقی جلد 2(تصحیح دکتر خطیب رهبر) در مورد یعقوب لیث آمده است (ص 397 و 398 )

 

آورده اند که ...    حکایتی از سندبادنامه      ظهیری سمرقندی       ق :7   (صفحه 178)

        شتری و گرگی و روباهی به جهت هم نشینی و همراهی با هم مسافرت کردند و با آنان به عنوان آذوقه ی سفر قرص نانی بیشتر همراه نبود . وقتی مدتی رفتند و خستگی و رنج سفر به آنان اثر کرد ، کنار ساحل آبی (نهری) نشستند و بین آنان بر سر گرده ی نان دعوا و مرافعه پیش آمد . تا عاقبت قرار گذاشتند که هرکدام زودتر متولد شده است (کهنسال تر است ) در خوردن نان از دیگران سزاوارتر باشد . گرگ گفت : قبل از آن که خداوند والامرتبه این جهان را بیافریند ، مادرم هفت روز قبل از آن مرا زایید ! روباه گفت : راست می گویی ، من آن شب در آن جا حاضر بودم و چراغ برای شما گرفته بودم و به مادرت در تولد تو یاری می رساندم ! اشتر وقتی گفتگوهای گرگ و روباه را بدین گونه شنید ، گردن دراز کرد و نان را گرفت و خورد و گفت : هرکس مرا ببیند ، حقیقتاً متوجه می شود که من از شما بسیار مسن تر (بزرگ تر) هستم و بیشتر از شما دنیا دیده ام  و بیشتر بار تحمل کرده ام .

پیام : عاقبت لاف زدن و گزاف گویی

 

شعر حفظی    ملک سلیمان   غزلی از خواجوی کرمانی     قرن 8   ص 179

وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن   بحر : رمل مثمن مخبون  محذوف     نوع ادبی : غنایی – تعلیمی

ب 1 : در نظر صاحب نظران (اهل بینش – عرفا) پادشاهی سلیمان مثل باد است (گذرا است ) بلکه سلیمان واقعی کسی است که از قید و بند پادشاهی آزاد باشد.

ملک سلیمان برباد بودن ایهام دارد : حکمروایی سلیمان بر باد- برباد رفتن سریر او

درشعر حافظ نیز این نمونه هست – (حافظ خرمشاهی جلد اول شرح غزل 36 بیت 2 ص 322 )

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ           در معرضی که تخت سلیمان رود به بـــــاد

جایی که تخت و مسند جم می رود به باد         گر غم خوریم خوش نبود به که می   خوریم       حافظ

     بیت تلمیح دارد

ب 2- آن که می گویند دنیا بر آب بنا شده است ، ای خواجه (ای بزرگ) بدان توجه نکن زیرا اگر به حقیقت نگاه کنی می بینی که برباد بنا شده است . (سست و بی ارزش است)

آرایه : مراعات ، اشاره (تلمیح) به اعتقاد گذشتگان راجع به استقرار دنیا (زمین) بر شاخ گاو و در نهایت که می گویند همه ی اینها بر فراز سنگ پشتی یا یک ماهی بر آب قرار دارد.

ب 3- به این روزگار که مثل پیرزن عشوه گری است دلباخته و علاقه مند نشو زیرا این روزگار (دنیا) مثل عروسی است که به عقد دامادهای بسیاری درآمده است (پیمانش دائمی نیست و بی وفاست )

آرایه : پیرزن دهر  : تشبیه / عروس و داماد : مراعات / این (دنیا ) را به عروس تشبیه کرده / مصراع دوم تمثیل  .  مضمون این بیت را حافظ چنین آورده است : (حافظ از این غزل در وزن و قافیه پیروی کرده است .)

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد        کاین عجوزه عروس هزار داماد است

و از جلال الدین همایی می خوانیم :

مهمان سراست خانه ی دنیا که اندرو      یک روز این بیاید و یک روز او رود

ب 4 – خاک بغداد در مرگ خلفا می گرید ( بر بی وفایی دنیا که حتی به خلفا نیز وفا نکرده است ) و اگر چنین نبود ، پس این رودخانه ای که در بغداد جاری شده از کجا آمده و منشاء آن چیست ؟

آرایه : اغراق ، تشخیص    حسن تعلیل (زیرا علت  روان بودن رود چیز دیگری است ) تکرار (بغداد )

ب5- اگر دامنه ی کوه را می بینی که مملو از لاله های شاداب و خوش آب و رنگ است از آن راه عبور مکن وفریب مخورزیرا آن لاله ها درحقیقت خون دل فرهاداست(ازخون دل فرهاداین لاله ها رسته است)

آرایه: تلمیح به داستان فرهادو شیرین / مراعات : کوه و فرهاد   مرو از راه : کنایه 

 تشبیه (خون دل به لاله )

ب6- مثل نرگس چشمان خود را باز کن و ببین که چه قدر چهره های مثل گل و قامت های مثل شمشاد خوابیده است .(مرده است )

آرایه : مراعات : نرگس ، گل ، شمشاد / چشم ، روی و قامت / تشبیه روی به گل ، قامت به شمشاد / تشخیص مثل نرگس چشم بازکن برای نرگس چشم قائل شده است .

ب7- بر در این دنیا که مثل کاروان سرایی کهنه است خیمه ی انس برپا مکن (بدان دل نبند که ناپایدار است) زیرا پایه و اساس آن سست است .

آرایه : خیمه نزن کنایه از اقامت نکن . خیمه ی انس : تشبیه ، کهنه رباط : ترکیب وصفی مقلوب : رباط کهنه استعاره از دنیا . اساسش بی بنیاد است : پارادوکس (متناقض نما )

ب8- خواجو نصیبی جز غم و اندوه از جهان ندارد. خوشا به حال کسی که از قید و بند دنیا آزاد و رهاست.

آرایه: تضاد ، نوع را : مالکیت (تبدیل فعل )

از جهان آزاد بودن کنایه از ترک تعلقات مادی کردن .

 

پایان

 

 

 

 

اشعار حفظی ادبیات فارسی سوم انسانی

معنی اشعار حفظی  ص 44

تاب بنفشه

قالب غزل از حافظ سبک عراقی      نوع ادبی : غنایی    نوع توصیف : نمادین – تخیلی

وزن : مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن بحر : رجز مثمن مطوی مخبون

ردیف : تو قافیه مشک سای ، دل گشای ، دعای ، برای ، گدای ، رضای ، سرای ، جای ، سخن سرای

حروف قافیه : حروف اصلی 1 (قاعده ی یک) الحاقی : «ی» تبصره یک

1- زلف خوشبو و معطر تو بنفشه را به پیچ و تاب می اندازد و رنجه می دارد و لبخند شادی بخش تو دهان تنگ غنچه را رسوا می سازد.

آرایه : ایهام : تاب بنفشه می دهد : 1- طره ی تو به بنفشه گوشمال می دهد (بنفشه را به تب و تاب     می افکند ) 2- طره ی تو تابدار است و گویی بنفشه را تاب می دهد . طره ی خود را مفتول می سازد (مفتول : تابیده شده ، تاب داده شده ، پیچیده )

ایهام در پرده ی غنچه می درد : 1- غنچه را رسوا می سازد (کنایه)  2- خنده ی تو غنچه دهانت را باز و شکوفا می کند .( خنده دل گشای تو باعث شکوفایی غنچه می شود .)

تناسب : بنفشه و غنچه

2- ای گل خوشبوی من (معشوق) بلبل نغمه ساز خود (عاشق ) را در آتش جفا و هجران مسوزان زیرا هر شب تا بامداد صادقانه برای تو دست به دعا بر می دارد .

تناسب : گل و بلبل        استعاره : گل (معشوق)   بلبل (عاشق خود شاعر )

کنایه : مسوز : نابود مکن

3- من که از نازک دلی از دم فرشتگان هم آزرده می شدم اینک در راه وصال تو خرده گیری و گفت و گوی جهانی را تحمل می کنم .

اغراق      عالم : مجاز   مردم عالم        قال و مقال : جناس ناقص افزایشی

4- سلطنت و شکوه عشق را بنگر که چگونه گدای این آستان در عالم فقر با فخر و مباهات لبه ی کلاه سلطانی خود را به آئین سروری خم می دهد . (در غزل دیگر خواجه می فرماید:

به باد ده سرو دستار عالمی یعنی       کلاه گوشه به آیین سروری بشکن

دولت عشق : تشبیه         گدای تو   گوشه ی تاج سلطنت را می شکند  : تناقص

استعلامی : دولت عشق خود عشق است که حافظ آن را به دولت ، به بخت مساعد تشبیه کرده است . گوشه ی تاج یا کلاه را شکستن یعنی تو (خم) دادن یک طرف کلاه که در کلام حافظ تعبیری است به معنی آسودگی خیال و بی اعتنایی .

عاشق تو ، خود چیزی ندارد اما از دولت عشق چنان مفتخر است که گویی تاج سلطنت برسر دارد. مضمون حدیث« الفقر فخری» نیز در ذهن حافظ بوده است و اگر این بیت را دارای تفسیر عارفانه بدانیم با آن حدیث مربوط می شود که مردان حق ، از دولت عشق حق سلطنت معنوی دارند .

5- هر چند دلق زاهدانه و ساغر باده با هم سازگاری ندارد ، با این همه برای خوشنودی تو ای محبوب من آن چه در تصور آید خواهم کرد یعنی گاه ساکن میخانه می شود و گاه مقیم دیر .

تضاد: خرقه ی زهد و جام می . نقش زدن کنایه از رل بازی کردن ، صورت سازی کردن ، حیله کردن .

6- آن زمان که فدای تو شوم و سر پر آرزوی من خاک درگاه تو شود ، شور و هیجان  شراب محبت تو آن دم از سرم بیرون می رود . (زمانی عشق تو از سرم بیرون می رود که فدای تو  شده باشم )

متناسب با مصراع : دردل دوست به هر حیله رهی باید کرد .

تشبیه : شراب عشق ، واج آرایی : ش و س ، سرمجاز از اندیشه .  سرم خاک در سرای تو شود : کنایه   فدای تو شوم ، بمیرم    تلمیح به حدیث پیامبر : که از هردلی راهی به سوی خدا است .(الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق )

7-خیال تو در غرفه ی والای دیده ی من جای گزیده است ، اینک جای دعا کردن است و می گویم : جای تو هرگز از وجود گرامی تود تهی مباد . مقصود آن که همیشه تندرست بمانی .

تشبیه : شاه نشین چشم من    تکرار (جا)

شاه نشین چشم من تکیه گاهی برای خیال تو است .

8- چهره ی تو گلزاری با صفاست به ویژه که در این بهار زیبایی ، حافظ خوش گفتار بلبل خوش نغمه ی تو گشت . (زیبایی تو چون بهاری است و من با اشعار خود زیبایی های تو را وصف می کنم )

تشبیه : عارض به چمن خوش و خرم     بهار حسن             حافظ به مرغ سخن سرا

                                                     مشبه به     مشبه                   مشبه           مشبه به 

تناسب : چمن ، بهار ، مرغ

منابع : حافظ خطیب رهبر و حافظ نامه خرمشاهی

 

شعر حفظی         سلسله ی موی دوست  ص94

قالب غزل  از سعدی سبک عراقی   وزن : مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن   بحر منسرح مثمن مطوی مکشوف

نوع ادبی : غنایی   نوع توصیف : تخیلی

ردیف: ست     قافیه : بلا ، ماجرا ، خون بها ، ما ، هوا ، چرا ، جفا ، روا ، دعا

حرف قافیه «1»  قاعده ی 1

1- زنجیر گیسوی محبوب چون حلقه ی دامی است که عاشق را گرفتار می سازد ، هرکس عاشق نیست و در حلقه ی عشق گرفتار نشده است .  از ماجرای عاشقی بی خبر است .

آرایه : تشبیه  : سلسله ی موی دوست       سلسله ی موی دوست   به حلقه ی دام بلا  /  دام بلا

                                                                  مشبه                                          مشبه به

2- اگر در برابر چشمانش مرا بی دریغ با شمشیر بکشند  باز هم یک لحظه دیدن او برای صدها عاشق چون من خون بهاست یا صدها عاشق چون من خون بهای یک نظر دیدن اوست (دیدن یک نظر او خون بهایی دارد که مرگ و کشته شدن ما آن را می پردازد . )

آرایه : صد چون من : کنایه از کثرت   زدن به تیغ : کنایه از کشتن

3- اگر جانم را در راه وصال یار از دست بدهم حیف نیست چرا که یار از جانم هم برای من عزیزتر و دوست داشتنی تر است .   تکرار : دوست

4- سرمایه ی انسان پرهیزگار نیروی صبر و عقل است اما عقل عاشق ، گرفتار عشق و صبر او اسیر هوای عشق شده است .

مصراع دوم تشخیص

5- عاشق گرفتار ، تمام وجودش تسلیم عشق است و جرئت سخن و اعتراض هم ندارد که در کار عشق چون و چرایی کند .

دلشده کنایه از عاشق    پای بند کنایه از گرفتار     گردن و جان مجازاً تمام وجود  کمند استعاره از عشق . زهره مجازاً جرئت .

6- معشوق مالک و صاحب اختیار ملک وجود آدمی است و حاکم رد و قبول همه چیز است . هرکاری کند ستم نیست بلکه اگر تو شکوه و شکایت کنی ستم است .

مالک و ملک   اشتقاق    رد و قبول : تضاد      ملک وجود : تشبیه      (مالک و حاکم ) ، (جور و جفا) : تناسب

7- اگر مرا از سر لطف و محبت مورد نوازش قرار دهی و اگر با خشم و عتاب مرا بسوزانی حکم و امر تو برای من مطاع است و هر تنبیهی کنی برمن جاری و روان است .

آرایه : لطف و قهر ، بنوازی و بگذاری تضاد      روان ، روا    جناس

متناسب با ابیات :

1- اگر تو زخم زنی به که دیگر ی مرهم            وگرتو زهر دهی به که دیگری تریاک

2- آشنایان ره عشق گرم خون بخورند              ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

3- هرچند بردی آبم روی از درت نتابم              جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت

4- به تیغم گر کشد دستش نگیرم                        وگر تیرم زند منت پذیرم      

8- ای سعدی اخلاق دوست به هر شیوه ای باشد خوشایند و نیکوست حتی اگر دشنام و ناسزا بگوید . از لب شیرین او هم چون سخنی خوب و مثل دعا شنیدنی است .

آرایه : دشنام و دعا : تضاد   لب شیرین : حسامیزی                   تشبیه : دشنام او مثل دعاست .

متناسب با بیت 6

 

شعر حفظی      مردان خدا       ص 103

قالب غزل شاعر: میرزا عباس بسطامی معروف به  فروغی  قرن 13 (1274-1213 هـ . ق) از بزرگ ترین غزل سرایان دوره بازگشت ، شاعر دوره ی قاجار

نوع ادبی : غنایی (عرفانی)   نوع توصیف : نمادین       وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن  بحر هزج مثمن

اخرب مکفوف محذوف   قافیه : دریدند ، ندیدند ، شنیدند ، تنیدند ، طلبیدند ، گرویدند ، خریدند، نبریدند ، پریدند  .    حروف قافیه : اصلی : ید ( قاعده 2 )      الحاقی -  ند تبصره 1

1- صاحب دلان و انسان های کامل پندارها و اوهام را کنار زدند یعنی همه جا غیر از خدا چیز دیگری را ندیدند . آرایه : تشبیه  پرده ی پندار     پرده را دریدن : کنایه از کنار زدن (در اینجا )

2- آن ها هرگونه عمل کردند همان گونه نیز پاداش آن را دیدند و هر کلامی بر زبان آورند نتیجه آن را نیز به چشم دیدند  (تجربه کردند)

تکرار دست و نکته : کنایه مصراع اول    پاداش مطابق عمل است

3- افسوس که در سر راه انسان دام ها و جاذبه های بسیاری برای فریب او قرار داده اند .

دانه و دام : تناسب و استعاره از فریب هاو جاذبه های کاذب دنیوی .

4- از ذات انسان های با صفای سحرخیز همت طلب کن زیرا آنان از دنیا و آخرت تنها خداوند یگانه را برگزیده اند .

منظور از یکی : خداوند یکتا

5- آگاه و برحذر باش به دامن آن کسانی که از حق و حقیقت بریده اند و به باطل رو آورده اند چنگ مزن و به آنان متوسل نشو.

 زنهار : صوت (شبه جمله ) جمله ی یک جزئی ،   حق و باطل : تضاد     دست نزدن : کنایه از متوسل نشدن  بریدن از حق  کنایه : روی برگرداندن و جداشدن از حق .

6- وقتی مردم در قیامت که بازار عرضه ی حقیقت است حاضر شوند یقین دارم که از شرمساری      نمی توانند اعمالی را که در دنیا کسب کرده اند در پیشگاه خدا عرضه دارند .

بازار حقیقت : تشبیه        کنایه از روز قیامت    متاع استعاره از اعمال

 نفروشندکنایه از عرضه نکردن و خریدند کنایه از کسب کردن     مراعات : بازار ، متاع و فروختن

7- انسان سطحی نگر از وجود عالی خداوند غافل است زیرا هرکس شایستگی درک عشق و معرفت الهی را ندارد .

کوتاه نظر کنایه از افراد سطحی نگر ، سرو بلند استعاره از خداوند   مصراع دوم تمثیل و ضرب المثل و کنایه

8- ای فروغی ، عارفان و عاشقان همچون پرندگان تندپرواز از قید وبند دنیای خاکی خود را به اوج آسمان کمال رسانیدند.

مرغان نظر باز ... استعاره از عارفان و عاشقان و سالکان حقیقت   دامگه خاک تشبیه

خاک مجازاً دنیا   خاک و افلاک : تضاد

 

شعر حفظی  ص 119    میلاد آدم  

از اقبال لاهوری شاعر فارسی زبان پاکستانی    معاصر   از رهبران اصلاحات ومنادی بازگشت به خویشتن در هند و پاکستان    قالب : غزل    نوع ادبی : غنایی      توصیف : نمادین

وزن : فاعلاتن   (فعلاتن) ، فعلاتن فعلاتن فعلن  رمل مثمن مخبون محذوف

ردیف پیدا شد    قافیه : خونین جگری ، صاحب نظری ، خود نگری ، پرده دری ، دگری ، دری

حروف اصلی قافیه - ر  (قاعده ی 2)   الحاقی : ی     تبصره ی یک

1- عشق ( با آفرینش انسان ) فریاد کشید که موجود رنج کشیده ای آفریده شد و زیبایی برخود لرزید که انسان صاحب  بصیرتی به وجود آمد .

تشخیص ، کنایه : خونین جگر(دردمند )   ، صاحب نظر (بصیرو آگاه)

2- سرشت از این که در این دنیای مجبور (دنیایی که اصولش بر جبر بنا شده است ) فرد به خود پردازنده ، مبارزه کننده با غرور و در عین حال خودشناسی پدید آمد ، آشفته و نگران شد .

هم سازی ناسازها  : خود نگر     خود شکن     پارادوکس  و تشخیص    خودگر و خود نگر : جناس

خودشکن کنایه از متواضع

3- در لحظه ی خلقت انسان خبری به سوی ساکنان عرش رفت که : ای ساکنان حرم آسمان برحذر(به هوش) باشید که آشکار کننده ی اسرار ، آفریده شد .

آرایه : تشبیه : شبستان ازل ، پرده درکنایه از افشاگر / پردگیان استعاره از ملکوتیان

4- آرزو بی توجه و بی خبر از خود قدم به هستی نهاد و (درهمان حال) جهان دیگری به وجود آمد .

آغوش حیات : تشخیص ،  آرزو چشم واکرد : تشخیص و کنایه از به وجود آمد ، هست شد .

5- زندگی گفت در تمام عمر رنج کشیدم تا بالاخره دری (درعشق) به سمت گنبد آسمان گشوده شد .

گنبد استعاره از آسمان ، در : عشق وامید / زندگی گفت : تشخیص

در خاک تپیدم کنایه : رنج کشیدم و انتظار کشیدم

محور کلی شعر خلقت انسان

شعر حفظی   ص 148   باز آمدم چون عید نو

غزل از مولوی    نوع ادبی : غنایی (عرفانی)   سبک عراقی

وزن مستفعلن   مستفعلن   مستفعلن   مستفعلن   بحر رجز

ردیف بشکنم  قافیه زندان ، دندان ، پادشاهان ، شیطان ، دربان ، گردان ، نان ، فرمان 

حروف قافیه : ان        قاعده ی 2

1- دوباره مثل عیدنو برگشتم تا از زندان نفسانیات خود را رهایی بخشم و چنگال و دندان روزگار کشنده و قاتل را بشکنم (قدرت او را نابود کنم و تحت تسلط خود در آورم )

آرایه : تشبیه بازگشت خود به آمدن عید   قفل زندان : استعاره از نفسانیات دنیوی

چرخ استعار  از فلک    چرخ مردخوار : استعاره مکنیه   چنگال و دندان : مراعات   چنگال و دندان چرخ استعاره ی مکنیه      چنگال و دندان چرخ را بشکنم : کنایه از برآن پیروز شوم   نوع را : فک اضافه

2- هفت ستاره ی بی آبرو و عناصر اربعه که سرنوشت آدمیان را تعیین می کنند و آنان را نابود می کنند بساطشان رابر چینم و غرور و قدرتشان را از بین ببرم . (آمده ام تا تاثیر و نفوذ آنان را بر سرنوشت از بین ببرم )

آرایه : تلمیح به باور پیشینیان بر تاثیر ستارگان بر سرنوشت آدم ها

هفت ستاره عبارت انداز : 1- قمر (=ماه)  2- عطارد (تیر)  3- زهره (ناهید )   4- شمس (خورشید)

5- مریخ (بهرام)    6- مشتری (اورمزد)    7- زحل (کیوان)

بی آب کنایه از بی آبرو و بی رونق     خاکیان مجازاً آدمیان     خاک (درخاکیان ) ، آب ، آتش و باد

مراعات نظیر   شکستن باد ، زدن آب بر آتش   کنایه از نابود کردن و دگرگون کردن .

3-وقتی اراده و عزم او را در لطف برخود دیدم مطیع و پیرو او شدم  حقیر و تسلیم او شدم تا شیطان را نابود کنم .   بیت قافیه درونی دارد     آرایه : شکستن ساق شیطان : کنایه   بزم و عزم : جناس

4- اگر محتسب بخواهد مرا منع کند و براند با جامی شراب او را نیز مست می کنم و اگر نگهبان مانع ورودم شود دست او را می شکنم (او را از سر راه دور می کنم )

آرایه : جناس   : هی  ، می  .          دستم کشد   کنایه : مانعم شود

5- اگر فلک و روزگار فرمان بردار دل نشود با آن مبارزه می کنم و ریشه ی آن را می کنم و اگر آسمان تسلیم و رام نشود آن را هم نابود می کنم .

آرایه : واج آرایی ، گ ، د   تشخیص    گردون گردان : جناس ، تکرار گردون

چرخ اگر گرد دل نگردد کنایه از مطیع آن نشود     تشخیص و استعاره مکنیه

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد          من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

6- کرم و لطف و بخشش خود را بر ما گسترانیده ای و مرا به مهمانی خود دعوت کرده ای و نعمت های بسیار به من بخشیده ای اگر من توجه نمی کنم و غافلم چرا مرا گوشمالی می کنی ؟

م: مفعول         آرایه :    خوان کرم : تشبیه         گوشم گوشه : جناس

مالیدن گوش : کنایه از تنبیه      شکستن گوشه نان کنایه از غفلت و ناسپاسی و بی توجهی

7 - ای کسی که در میان باطن و جان من به من اشعارم را تلقین می کنی  (اشعارم همه از توست )

  اگر سکوت کنم و سرباز زنم می ترسم که نافرمانی  کرده و رسالتم را انجام نداده باشم .

م در شعرم  : متمم ( شعر را به من )

آرایه : تن زدن کنایه از استنکاف و خودداری کردن      شکستن فرمان کنایه از نافرمانی کردن 

با استفاده از گزیده ی غزلیات دکتر شفیعی کدکنی

 

شعر حفظی  ص 184  چند دوبیتی از باباطاهر  عریان همدانی    از شاعران و عارفان اواسط قرن پنجم معاصر طغرل سلجوقی

وزن کلیه ی دو بیتی ها مفاعیلن مفاعیلن فعولن بحر هزج مسدس محذوف

نوع ادبی : غنایی (عارفانه – عاشقانه )

دو بیتی اول : ای محبوب و معبود من  الهی بدون تو در گلستان هیج گلی نروید  اگر هم بروید امیدوارم هیچ کس آن را نبوید.

بدون اعتقاد به تو هرکس بخندد چهره اش از اشک (خون اندوه و رنج دل) هیچگاه پاک نباشد

فعل دعایی :  مرویا ، مبویا ، مشویا (جناس)  مرویا ورویا : تضاد 

خون دل استعاره از اشک ، مراعات ، رخش را مشویا : کنایه از غم آسوده نباشد.

دوبیتی دوم : 1- کشاورزی در دشت زندگی با چشمان گریان گل آلاله می کاشت .

 2- می کاشت و می گفت : ای افسوس که باید بکاریم و آن را در این دنیا رها کنیم و خود برویم             ( بمیریم )  

آرایه : خون استعاره از اشک ، واج آرایی ، کشتن و هشتن  : جناس    اشتقاق همی کشت و کشتن

دشت استعاره از دنیا

دوبیتی سوم

1-    گل لاله ای را دیدم که در دامن خار روییده است گفتم ای گل لاله کی شکوفه ی ترا می چینم ؟(کی بار می دهی )  گفت : ای باغبان  مرا ببخش  زیرا گل عشق و محبت  دیر محصول می دهد(باید صبورباشی)

آرایه : آلاله و خار : تضاد     درخت دوستی : تشبیه        خار وبار : جناس      آلالیا : تشخیص

دوبیتی چهارم

1- خدای من شرار عشق را چون آتش به جان من زن (مرا عاشق کن ) و شراره ی آن آتش را به استخوانم بزن (عشق تا اعماق وجودم رسوخ کند )

 2- مرا مانند شمع از آتش عشق برافروزان و نورانی کن .

آرایه : تشبیه  آتش عشق  مرا چون شمع . دلم را چون پروانه ( سان ادات تشبیه )  دلم را چون پروانه ای درآتش عشق بسوزان ، کنایه هم دارد :  مرا عاشق کن .

آتش به جانم زن : کنایه ، شرر به استخوان من بزن : کنایه  (مرا نابودکن ) آتش در مصراع چهارم  استعاره ، شعله در مصراع دوم استعاره از عشق ، تناسب : شرر ، شعله ، شمع ، آتش ، پروانه .

 

 نیایش (از خسرو شیرین نظامی ) ص 195     نوع ادبی: غنایی (منظومه عاشقانه )   وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن  بحر هزج مسدس محذوف

1- خدایا روزگار تاریک مرا به روز پیروزی تبدیل کن و مرا مانند روز روشن بر جهان پیروز و موفق بگردان.  تضاد ، استعاره ، کنایه

2- روزگاری مانند شب دارم که از صبح کامیابی ناامیدم در این حال ناامیدی مرا چون خورشید رو سپید و کامیاب بگردان .

تضاد ، استعاره ، تشبیه ، کنایه

3- ای خدایی که یاری کننده هر فریاد و استغاثه ای هستی به فریاد من که ترا می خوانم برس .

تکرار ، جناس

4- (خدایا ) تورا سوگند می دهم به اشک کودکان یتیم و به آه سینه ی پیران ستمدیده ،

موازنه ، تضاد

5- تورا سوگند می دهم به زمانی که مظلومان و فریاد خواهان داور داور و گناهکاران یارب یارب       می کنند.

6- ترا سوگند می دهم به نیازمندانی که از مردم کمک نمی خواهند و به مجروحانی که در درد ورنج و سختی گرفتارند ،     کنایه

7- ترا سوگند می دهم به کسانی از خاندان و دیار خود دور افتاده اند و به کسانی که از قافله ی خود عقب مانده اند ،

خان ، مان :  جناس 

8- ترا سوگند می دهم به دعایی که نوآموز و تازه قدم در راه گذاشته ای می خواند وبه آهی که کسی از سر سوز دل  می کشد ،

موازنه

9- ترا سوگند می دهم به اشک خوشبوی خداجویان گریان و به قرآن و چراغ انسان های سحرخیز،

10- ترا سوگند می دهم به آن کسانی که مقبول درگاه تواند و گوشه نشینی اختیار کرده اند و به پاکان و معصومانی که دست به گناه آلوده نکرده اند  ،   موازنه

11- ترا سوگند به هر اطاعت و عبادتی که در نظر تو درست و به جاست و به هر دعایی که در درگاه تو پذیرفته شده است ،

12- که بر دل رنج کشیده ی من رحمی کن و از غرقاب غم واندوه مرا نجات بخش . دل پرخون کنایه: دل رنج کشیده غرقاب غم : تشبیه  .

 

پیروز باشید

 

 

 

 

 

 

 

پیش دانشگاهی عمومی      اشعار حفظی نیم سال اول  

شعر حفظی   ص 8          مناجات

غزلی از سنایی قرن ششم     وزن : فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن  بحر : رمل مثمن مخبون

نوع ادبی : غنایی     توصیف : تخیلی

1- ای پادشاه ( -  هستی : ای خدا) تو را یاد می کنم زیرا تو پاک و خدا هستی و جز به همان راهی که تو مرا به آن راهنمایی کنی (یا تو آن راه را به من بنمایانی ) به راه دیگری نمی روم .

ملک استعاره از خدا

2- فقط درگاه تو را جست و جو می کنم و تنها درپی فضل و بخشش تو هستم فقط ذکر توحید و یگانگی تو را می گویم زیرا تو سزاوار یگانگی هستی . بیت قافیه میانی دارد بین کلمات جویم ، پویم و گویم جناس و سجع دیده می شود.

3- تو بسیار دانا ، بزرگ ، بخشنده و مهربانی . تو(به بندگان ) فضل و بخشش می کنی تو شایسته ی ستایشی .

آرایه : تنسیق الصفات ، بیت قافیه درونی دارد.

4- نمی توان تو را توصیف کرد زیرا تو در محدوده ی درک و فهم انسان جا نمی گیری ، نمی توان کسی را مانند تو تصور کرد زیرا تو در دایره ی فهم و تصور انسان قرار نمی گیری.

آرایه : بیت موازنه دارد  و مصراع اول تلمیح به فرازی از خطبه اول نهج البلاغه مولا علی « الله لایدرکه  بعد الهمم ولایناله غوص الفطن )

خداوند کسی است که دور اندیشی همت های والا او را درک نمی کند و ژرف نگری انسان های زیرک به او نمی رسد .

مصراع دوم تلمیح به آیه ی قرآن : « لیس کمثله شی  هیچ چیز شبیه او نیست . »

جناس : فهم و وهم

5- تماماً بزرگواری ، شکوه ، علم و یقین (اطمینان قلبی ) هستی . تماماً نور وشادمانی ، بخشندگی و پاداش هستی .

قافیه درونی ، آرایه : ترصیع   تلمیح به آیات قرآن : الله نورالسموات و الارض . و ...

6- تو همه اسرار را می دانی و همه ی عیب ها را می پوشانی و همه ی کم و زیاد شدن ها به دست توست . جناس ، ترصیع ، تضاد ، تلمیح مصراع اول به « الله عالم الغیب و الشهاده » یا ستار العیوب   مصراع دوم تلمیح به آیه ی تعز من تشاء و تذل من تشاء ، واج آرایی .

7- تمام وجود سنایی تنها ذکر یگانگی تو را بر زبان می آورد به این امید که از آتش جهنم رهایی داشته باشد. یا (امید است / شاید برای او (سنایی) از آتش دوزخ رهایی باشد .)

 مجاز : لب ودندان (وجود) ، آتش (کل عذاب ها)

تناسب : لب و دندان و روی    ، روی ایهام تناسب : 1- معنی مورد نظر روی رهایی وجهی (دلیلی) برای رهایی      2- روی : چهره که با کلمات لب و دندان تناسب دارد.

 

غزل اکسیر عشق  ص 49و 50         وزن : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

بحر: مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف     سعدی – سبک عراقی

1- (ای محبوب) ، تو از در داخل شدی و من از خود بیخود شدم . مثل این که از این دنیا به دنیای دیگر رفتم . (مردم )           کنایه – تشبیه

2- منتظر بودم ببینم چه کسی از محبوب برایم خبر می آورد. محبوب خود آمد و من بی هوش شدم . (کنایه ، استعاره ، تضاد ، تکرار)

3- گفتم او را ببینم به این امید (شاید) درد شور و اشتیاقم آرام شود (تسکین یابد) ، او را دیدم ولی اشتیاقم بیشتر شد. (شبه اشتقاق )

4- مثل شبنمی ناچیز مقابل آفتاب روی محبوب افتاده بودم . عشق به فریادم رسید و من به والاترین مرتبه رسیدم . (تشبیه ، ایهام ، استعاره ، ایهام تناسب ، کنایه ، مجاز )

5- توانایی رفتن به حضور محبوب برایم ممکن نشد. با اینکه با پا و سر (با تمام وجود یا افتان و خیزان) به سویش شتافتم . یا با اینکه مدتی با پا و مدتی با سر (با اشتیاق) به سویش رفتم . (جناس ، استعاره ، کنایه ، تضاد)

6- برای اینکه رفتن او را ببینم و سخن گفتن او را بشنوم ، با تمام وجود گوش و چشم شدم (محو تماشای او شدم ) (لف و نشر ، کنایه ، تضاد)

7- من چگونه می توانم او را تماشا نکنم (چگونه می توانم نگاهم را از تماشای او حفظ کنم ) منی که با اولین نگاه صاحب بصیرت آگاه و بیدار شدم .  (مراعات نظیر ، کنایه ، ایهام )

8- به تو وفادار نبوده ام  اگر یک روز یا یک لحظه خاطرجمع (آسوده خاطر) و شاد زندگی کرده باشم (یا درجمع نشسته باشم ) ایهام .

9- او (معشوق) توجهی به صید کردن و شکار من نداشت ، من خود با نگاه به او اسیر شدم (من به او نگاه کردم و این نگاه مثل کمندی شد و مرا در دام خود گرفتار کرد) (مراعات ، تشبیه )

10- (دیگران) می گویند: ای سعدی ، روی سرخ و شاداب تو را چه کسی زرد و پژمرده کرد؟ (درجواب می گویم ) : کیمیای عشق بر وجود بی ارزش من اثر گذاشت و مرا چون طلا ارزشمند کرد.

( تشبیه ،لف و نشر ، کنایه ، ایهام تناسب ، جناس ، مراعات ، تضاد ، استعاره )

 

غزلی از حافظ   سبک عراقی   ص 51 و52

وزن : فاعلاتن   فعلاتن    فعلاتن   فعلن بحر رمل مثمن  مخبون محذوف

نوع ادبی : غنایی (عرفانی)  نوع توصیف : نمادین

1- روز جدایی و شب فراق دوست به پایان رسید . فالی گرفتم  ستاره ی نیک بختی درحال حرکت بود در نتیجه کارم به سامان شد (دوری و جدایی به پایان رسید. )

آرایه : تضاد ، تلمیح به باور گذشتگان در تاثیر ستارگان ، جناس ، مراعات : فال و اختر .

2- آن همه ناز و فخر فروشی که پاییز انجام می داد عاقبت با وارد شدن بهار به پایان رسید . (با آمدن ابواسحاق دولت پیر حسین پایان پذیرفت . )

آرایه : تضاد، تهکم و طنز ، تشخیص

3- خدای را سپاس می گویم که با اقبال و روی آوردن گوشه ی تاج گل (دوران اقتدار گل) تکبر و خودپرستی باد دی و قدرت خار سپری گردید.

آرایه : ایهام تضاد (شوکت ) ، کنایه ، تهکم ، تضاد ، ایهام : اقبال ( 1 - بخت ،2-  روی آوردن ) تشخیص

4-به صبح امید که درپرده ی غیب گوشه نشین شده بود بگو بیرون بیا (طلوع کن ) زیرا کار شب تیره ی نومیدی به پایان رسید.

تشبیه ، تضاد ، تشخیص

5- آن پریشانی و آشفتگی شب های دراز دوری و اندوه دل در پناه حمایت محبوب به انتها رسید .

آرایه : مراعات ، سایه ی گیسو : ایهام   ( سایه (در معنی واقعی ) ، پناه (حمایت)       تضاد بین دو مصراع  پریشانی شب ها   با سایه گیسوی نگار

6- با این که دولت تو روی نموده ولی من به دلیل بدعهدی و پیمان شکنی روزگار ، هنوز باور ندارم که قصه ی طولانی غم و غصه ی ما به پایان رسیده باشد.

آرایه : تشخیص

7- ای ساقی ، به ما لطف و مرحمت نمودی – ساغر و پیاله ات هیچگاه از شراب خالی نباشد . زیرا با تدبیر و چاره جویی تو بود که آشفته حالی ما که از ننوشیدن باده پدید آمده بود – برطرف گردد. آرایه : مراعات     ساقی : استعاره

8- هرچند کسی از دوستان ، حافظ را به حساب نیاورد ولی خدا را سپاس می گویم که غم و اندوه بی حد و اندازه ی ما به پایان رسید.

 

قطعه مست و هشیار از پروین اعتصامی  ص 80 ، 81 و82  

قالب قطعه   وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن بحر: رمل مثمن محذوف  نوع ادبی : تعلیمی (انتقاد اجتماعی ) نوع توصیف : نمادین

1 – محتسب (مامور شرعی ، ماموری که کار وی نظارت بر اجرای احکام دین بود) در راه ، مستی را دید و یقه ی پیراهنش را گرفت . مست گفت ای دوست این پیرهن است ، افسار چارپا نیست (که تو آن را این جور می کشی )  (مراعات نظیر)

2- گفت : مست هستی ، به همین دلیل هنگام  راه رفتن افتان و خیزان می روی و تلو تلو می خوری . پاسخ داد: تقصیر راه رفتن من نیست ، گناه از ناهمواری راه (اوضاع نابسامان و فساد اجتماعی ) است . (کنایه )

3- گفت : باید تو را تا خانه قاضی ببرم. گفت برو ، صبح بیا ، قاضی نیمه شب خواب است . (صبح و نیمه شب تضاد – رو ، آی  : تضاد )

4- گفت : خانه والی به اینجا نزدیک است به آنجا برویم (تاحکم صادر کند) گفت : از کجا معلوم است والی خود در میخانه نباشد . (تکرار واژه ی والی)

5- گفت : تاوقتی به داروغه (واژه ترکی مغولی : کلانتر ، سردسته نگهبانان ) بگویم تو در مسجد بخواب . گفت من گناهکارم و مسجد خوابگاه افراد بدکار نیست . (تکرار)

6- گفت : پنهانی دیناری به من بده و خود را نجات بده . گفت : کار دین با درهم و دینار و رشوه درست نمی شود ، رشوه خواری در دین حرام است . (اگر کارمن طبق قوانین شرع خلاف است با پول و رشوه درست نمی شود . اشاره به رشوه خواری در زمان شاعر. ) تصدیر ، مراعات

7- گفت : برای تاوان گناهت ، لباست را از تن بیرون می آورم . گفت لباسم پوسیده است و فقط نقشی از تاروپود آن باقی مانده است . (پیام : فقر اجتماعی )

8- گفت : خبرنداری که به علت تعادل نداشتن کلاه از سرت افتاده است . (یا خبرنداری که به علت مستی بی ادبی کردی ) گفت : باید در سرعقل باشد ، کلاه نداشتن که مایه ی ننگ و عار نیست .

(کلاه از سرافتادن : کنایه – سرو کلاه : مراعات ، تکرار)

9- گفت : بسیار شراب خوردی ، به همین دلیل چنین از خود بیخود شدی . گفت : ای یاوه گو صحبت کم و زیاد خوردن نیست ، اگر نفس عمل بد است ، انسان چه کم خورده باشد و چه زیاد ، در هر حال بد کرده است . (کم و زیاد : تضاد)

10- گفت : افراد عاقل و هشیار باید مردم مست را حد شرعی بزنند. گفت : برو هشیاری (در این دیار) پیدا کن تا مرا حد بزند ، مساله این است که اینجا هشیاری پیدا نمی شود . (هشیار : آرایه تکرار – تضاد)

یادآور گفتار معصوم : اولین سنگ را کسی بزند که گناهی نکرده باشد .

 

اشعار حفظی نیم سال دوم 

شعر حفظی      گویی بط سفید جامه به صابون زده است   ص 87 و 88

مسمطی از منوچهری دامغانی شاعر قرن پنجم    وزن : مفتعلن   فاعلن     مفتعلن   فاعلن   بحر : منسرح مثمن مطوی مکشوف    نوع ادبی : غنایی     نوع توصیف : تخیلی سبک خراسانی

1- قمری که پرهایش به رنگ سنجاب خاکستری است ، آماده آوازخوانی شده است و خال هایی سیاه درون گوش کبک مثل مشکی است که انگارکبک آن را در گوش خود ریخته است .

آرایه : کنایه ، مراعات  : قمری ، کبک ، تشخیص

2- بلبل های دوست داشتنی شاد وبا نشاط هستند و قمری ها آوازخوان هستند در دهان لاله مشک و دردهان زنبور عسل پر از عسل و شهد است .

آرایه : تشخیص ، مراعات

3- گل سوسن ، بوی کافورمانند خود را همه جا پراکنده کرده و بوته ی گل سرخ هم گل های خود را مانند جواهر فروشی ارزانی کرده است . (یعنی بوته ی گل پر از گل و شکوفه شده است ) یا می توان این گونه تعبیر کرد که بوته ی گل سرخ که بر گلبرگ هایش شبنم نشسته گویی جواهر می فروشد و زمین با آمدن اردیبهشت (بهار) مانند بهشت برترین شده است . آرایه : تشبیه ، واج آرایی ، اشتقاق ، مجاز

4- چوک یا شباویز (مرغی مانند جغد که خود را از درخت آویزان می سازد و فریاد می کند ، مرغ حق) خود را از شاخه ی درخت آویزان نموده و زاغ سیاه دوبال خود را با غالیه( از عطریات و مرکب از مواد خوشبو از قبیل : مشک ، عنبر ، کافور و ... به رنگ سیاه که البته در این بیت منظور رنگ سیاه آن است ) رنگ آمیزی کرد . آرایه : مراعات ، جناس ، کنایه .

5- ابر بهاری از دور با سرعت به حرکت در آمده است (کنایه) و از سم این اسب سیاه (ابرتیره) قطرات باران که مانند مروارید هستند ، می ریزد.

آرایه : تشخیص ، استعاره ، تکرار

6- باد دردهن لاله (وسط گل لاله) مشک سیاه پاشیده و همچنین روی گلبرگ های آن مروارید گرانبها (قطره های باران) ریخته است .

آرایه : تشخیص ، استعاره ، تکرار ، جناس( این بیت لف و نشر ندارد بلکه صنعت تقسیم دارد)

7- مثل این که مرغابی سفید لباسش را با صابون شسته (کنایه از سفیدی و لطافت بسیار پرهای مرغابی) و کبک دری (کبک خوش خرام و خوش آواز ، منسوب به دره چون کبک در پایین دره و کوه زندگی     می کند) هر دو ساق پای خود را گویی در ظرف خون فرو کرده که قرمز شده است .

آرایه : کنایه ، تشخیص ، مراعات

8- عندلیب (بلبل بر شاخه ی تروتازه و پر طراوت گل سرخ نغمه ی گنج فریدون را می خواند (به     نغمه خوانی مشغول است و لشکر چین ( انبوهی سبزه ها ) در فصل بهار خیمه های خود را در دشت گسترده است . (همه جا پر از سبزه شده است ) .

آرایه : مراعات ، مصراع اول تشخیص ، گنج فریدون ایهام تبادر دارد . 1- نام نوایی در موسیقی 2- نام گنجی منسوب به فریدون معنی موردنظر نوایی در موسیقی است و گنج منسوب به فریدون را فقط به ذهن متبادر می کند بنابراین آرایه ی ایهام تبادر دارد.  مصراع دوم : استعاره و کنایه

9- گل لاله در کنار جویبار روییده و خیمه ی سبزه ها ، سبزرنگ و خرگاه گل لاله ، قرمز است . شاعر در این بیت برای لاله خرگاه و برای لشکر چین (سبزه ها) خیمه ذکر کرده است علت ، این است که لاله به تعبیر شاعر سلطان چمن است و قد افراشته دارد و از سبزه ها بلندتر است و خرگاه (خیمه بزرگ) را برای شاهان و امیران و فرماندهان برپا می کردند و سبزه نیز چون بسیار و گسترده است و لشکر چینیان نیز بسیاربوده اند برای سبزه استعاره ی لشکر چین را به کار برده است . پس لاله در میان سبزه ها مثل امیری است که درمیان سپاهیان برایش خرگاه به پاکرده اند .

آرایه تشخیص ، مراعات و صنعت تقسیم با ضمیر آن و این به  دو مصراع قبل ارجاع داده شده است .

 

می تراود مهتاب     ص 180 ، 181 و182

 عنوان درس : می تراود مهتاب / سراینده : علی اسفندیاری (نیما یوشیج ) قالب: نیمایی / دوره ی معاصر / نوع ادبی : غنایی توصیف : نمادین / محتوا: طرح مسایل و مشکلات اجتماعی

1- مهتاب مانند قطره های آب زلال می چکد( استعاره مکنیه)   2- کرم شب تاب می تابد(مسیر روشن است ) قافیه : مهتاب و شب تاب 3- یک لحظه هم نشد که مردم بیدار شوند . (منظور هرچند همه ی عناصر طبیعی قصد روشنگری و راهنمایی دارند با این همه مردم در خواب هستند و امید بیداری نیست . (استعاره مکنیه)  4- غم این مردم در خواب غفلت خفته و نا آگاه / 5- خواب را از چشمان اشک بار من دور می کند . غم خواب را می شکند (استعاره مکنیه ) (منظور خمودی و غفلت مردم نسبت به مسایل اجتماعی و یا تحولات ادبی پدید آمده ،آرام و قرار مرا برده ) / 6- سپیده دم نیز با نگرانی ، همراه من این خفتگان را به تماشا نشسته است .( تشخیص – ایهام)   7- صبح هم با من هم نواست و ازمن می خواهد (صبح مظهر بیداری و روشنی . تشخیص ) 8- تا با نفس مسیحایی اش  مردم خفته و درخواب غفلت فرو رفته را بیدار کنم .( جان باخته : کنایه)  9- و رسیدن صبح بیداری را به آنان خبر و مژده دهم . 10- رنج و دردی جان گزا مانند خاری در دلم نشسته . (خار استعاره از مشکلات ) 11- که مانع رسیدن به آرزوها وخواسته هایم می شود . (شکستن خار کنایه از رنج کشیدن  ) / 12- آرزوهای من که مانند ساقه ی نازک و شکننده گلی است . /13- که آن را با جان و دل پروراندم  / 14- و با جان آب دادم . / 15 افسوس که از پای در می آید و می شکند (منظور شاعر از مصراع 12 تا15 تلاش های آرمانی او برای ساختن جامعه و اصلاح اجتماعی فاسد او یا تلاش های او برای ایجاد تحول و دگرگونی در راه رسم و محتویات ادبیات عصر خود است که با مخالفت سنت گرایان ناکام می ماند ) . / 16- دست به دیوارهای اجتماع می سایم . /17- و برای یافتن دری به سوی رهایی ،همه جا را جست و جو می کنم/ 18و19– تلاش های جست و جو گرانه ی من بی ثمر است و انتظار کشیدن بیهوده است . /20و 21- نا امیدی و غفلت و نا آگاهی مردم بر سرم آوار می شود. (شاعر نه تنها مددکاری نمی یابد ، باعث زحمت و درد سر او هم می شوند .) /22 و23 – (نیما با تکرار این دو مصراع بازگشتی به آغاز شعر خود دارد. گویی هیچ تحولی در اجتماع نمی بیند )./ (لذا می گوید: ) 24- تنها ره آورد من از این تلاش پای تاول زده است . / 25- بر آستانه ی دهکده (اجتماع) مردی تنها (نیما) بی هیچ دست مایه و ثمری ایستاده . 26- کوله بار افکار و آرزوهایش را بر دوش می کشد . /27- درحالی که مایوس است و دست او بر در است دلتنگی های خود را زمزمه می کند . /28- غم این مردم در خواب غفلت خفته و ناآگاه  . / 29- خواب را از چشم اشک بار من دور      می کند .

صدای پای آب      ص 196، 197 و198

عنوان درس : صدای پای آب / سراینده : سهراب سپهری / قالب : نیمایی   دوره ی معاصر / نوع ادبی : غنایی / نوع توصیف : آمیزه ای از توصیف خیالی و نمادین / شرح درس و نکات مهم : 1- من متولد شهر کاشان هستم / 2- زندگی و روزگار بدی ندارم / 3- امکانات مالی اندکی و کمی هوش و به اندازه ی سر سوزنی ذوق و استعداد شاعری دارم . تکه نانی دارم  استفاده از تعبیر عامیانه مجازاً مقداری اسباب معیشتم فراهم است ،( سرسوزن ذوق کنایه :  تعداد اندک ) 4- مادری مهربان و شاداب تر از برگ درخت دارم . 5- و دوستانی که در پاکی از آب روان بهترند .  6- و خدایی دارم که به من نزدیک است . 7- لای این شب بوهای خوشبو و در کنار درخت کاج .( تضاد بین کوتاهی شب بو و بلندی کاج ، کنایه : خدا همه جا هست .) 8- من انسانی مسلمان هستم . /9- قبله ام یک گل سرخ « عشق » است . /           10- جانمازم چون چشمه پر از لطافت و روشنی است (تشبیه) و مهرم جای تجلی حق است . / 11- و سجاده ی من تمام گستره ی زمین است .(به توضیحات2 ،3 و4 مراجعه کنید )

12- من با تپش پنجره ها و هجوم روشنایی به درون وضو می گیرم . (منظور مصرع این است که نگاه به تابش نور مرا آماده ارتباط با خالق می کند .) 13- نمازم همچون ماه و طیف سرشار از روشنی است ومثل آب شفاف و زلال است . / 14- نمازم آن چنان شفاف است ( منظور آن را چنان با خلوص نیت    می خوانم ) که سنگ از درون آن پیداست ... / 15- همه ی ذرات نماز من سرشار از پاکی و زیبایی و لطافت است (منظور لطافت و تاثیر زیاد نماز است بر نمازگزار) /16- من وقتی نمازم را می خوانم که همه ی عناصر طبیعت در حال تسبیح هستند . (تشخیص ، این بخش شعر یادآور حکایت گلستان مرغ تسبیح گوی و من خاموش باب دوم حکایت بیست و ششم . ) /17- باد بر سر شاخه ی بلند سرو بوزد و اذان بگوید .( تشخیص ، واج آرایی ) 18- علف و سبزه برای تکبیره الاحرام اماده باشند . (تشخیص) 19- و موج برای نماز خواندن مهیا باشد . (منظور کلی مصراع های 16 ، 17 ، 18 و19 اندیشه های عرفانی است که همه ی پدیده ها در حال تسبیح و عبادت هستند . باد اذان می گوید ، علف در حال تکبیره الاحرام است ، موج هم قدقامت الصلوه می گوید ) / 20- من متولد شهر کاشان هستم .( کاشان در این مصراع نماد کاشانی به وسعت جهان است) / 21- حرفه ی من نقاشی است . /22- گاه گاهی با رنگ  قفسی را ترسیم می کنم و به شما می فروشم .(منظور از قفسی با رنگ – تابلو نقاشی است که نمونه ای از آشنایی زدایی است . آشنایی زدایی : تعبیرها و توصیف های غیرعادی و بدیع از پدیده ها و یا به کار بردن واژه ها و جمله ها با ساخت نو است ) /23- تابه آواز شقایق زندانی در قفس که همان نغمه های عاشقانه ی قلب خونین من است و چون پرنده ای در قفس پرده ی نقاشی اسیر است ، گوش دهید . (آواز شقایق زندانی در قفس ، نمونه ای دیگر از آشنایی زدایی . به توضیح 9 مراجعه کنید .) /24- تا دل تنهای شما چون گلی تازه روییده ، باز شود . / 25- چه خیال باطلی دارم ... من می دانم . / 26- پرده نقاشی من روح وطراوت ندارد . / 27- و به خوبی می دانم که نقاشی من چون حوض بی ماهی است و بر شما تاثیر نمی گذارد . (ماهی : روح زندگی )  / 28- من نمی دانم . /29- چرا می گویند ، اسب حیوان نجیب و بی آزاری است و کبوتر زیباست . /30- و نمی دانم چرا در قفس کسی کرکس وجود ندارد . /31- آیا گل شبدر از لاله ی قرمز چیزی کم تر دارد؟ (منظور مصراع های 29، 30 و31  این است که نباید با نگاه مادی به پدیده ها بنگریم . همه چیز آیات خدا هستند . آفریده های خدا از تبعیض و تمایز رها هستند و هر پدیده ای درجای خود زیباست ) /32- دیدگاه عیب جویانه ی خود را باید تغییر دهیم و به گونه دیگری به زندگی بنگریم و این آموخته ها و شنیده ها و عادت ها را چون دیواری ویران کنیم . معادل این ابیات :

چون فلک دایره ی بینش خود ساز وسیع           تا بدانی که چه مقدار صفا دارد عشق

اگر در دیــده ی مجنـــون نشیـنــــــی           به غیــــر از خوبـــی لیلـــی نبینــــی

 شکوفه اشک (اضافه تشبیهی ) از مهرداد اوستا  ص 202 و203

نوع ادبی : غنایی        نوع توصیف : تخیلی

وزن مفاعلن  فعلاتن مفاعلن  فعلاتن   بحر مثمن مخبون

1- توبی وفایی کردی و من نکردم ، تو ستم کردی و من نکردم / توپیمان (یادل ) مرا شکستی و من نشکستم تو با من قطع رابطه کردی و من نکردم .

آرایه : تضاد در افعال

2- اگر از مردم سرزنش و ملامتی شنیدم برای عشق تو بود و اگر از اعمال خود دچار ندامت و پشیمانی شدم باز هم برای تو بود. ( لف و نشر نا مرتب )

3- من چون قطره ی اشکی هستم که در آرزوی رسیدن به تو هرشب همراه با شکوه و شکایت از چشم جدا شدم و بر صورت فرو چکیدم .

تشبیه ، هوا ایهام  1- هوا درمعنی واقعی      2- میل     ، چشم ناله و روی شکوه اضافه اقترانی است (مانند اشکی همراه با ناله از چشم شکفتم و با شکوه برچهره دویدم ) تشخیص : (اشک  با شکوه می دود ) استعاره مکنیه :  (اشک  با ناله می شکفد )  اشتقاق : شکوفه و شکفتم ، کنایه ، تناسب : ( اشک ، ناله و شکوه )

4- علت این که در برابر شادی های همه عالم تنها اندوه نصیب من شد این بود که فقط عشق تو را از همه عالم برگزیدم . تضاد ، مجاز : (عالم در مصراع دوم  )

5- تو مانند شمع فقط به بدبختی و سیه روزی من خندیدی (نور شمع در سیاهی شب زبانه می کشد )و مثل بخت واقبال درهنگام پیری به سراغ من آمدی .  (وقتی بخت به کسی جلوه می کند و رو می کند سفید بخت می شود ، حال شاعر می گوید سفیدی بخت به موهای من جلوه کرده است ، وقتی که دیر شده و من پیر شده ام ) . تشبیه ، کنایه ، روز سیاه (بدبختی ) ، تضاد

6- در طول عمرم همه گونه پشیمانی وسرزنش نصیب من شد به جز وفا و لطف و عنایت تو که هیچ گاه از آن بهره ای نبردم .

7- از تو چاره ای نداشتم (از عشق تو راه رهایی نداشتم ) از این رو بار غمی را که از عشق تو بر دلم بود گاهی با شکوه و شکایت و گاه با ناله و افغان تحمل می کردم . (از دست با شکوه و شکایت می گرفتم و نالان بر دوش حمل می کردم ) .

تناسب : دل ، دست و دوش    آرایه استخدام : 1- به دوش کشیدم ( = تحمل کردم )  2- ناله کشیدم      ( ناله کردم )  دست شکوه و دوش ناله : اضافه اقترانی است : همراه با شکوه از دست گرفتم ، همراه با ناله بر دوش کشیدم . تشبیه : بار غم

8- جوانیم مانند اسبی شتابان می گذشت (سپری شد) ومن مانند گرد به دنبالش دویدم ولی بدان نرسیدم . تشبیه : سمند شتاب   ، چو گرد در قدم او دویدم     تشخیص : گرد می دود (من نیز چون گرد می دویدم )

9- زمانی مثل اشک بر روی بخت نشستم .(بختم اشکبار بود)وگاهی مثل رنگ از صورت عمر پریدم         (عمرم بی رونق بود) تشخیص : روی بخت ، چهر عمر – مصراع دوم : تشبیه

دیده : ایهام  ( 1- چشم      2- دیده ها     لف ونشر مرتب )

برخی رنگ را نیز ایهام تناسب گرفته اند   1- رنگ (معنی واقعی )   2- بزکوهی ( با پریدم مراعات دارد) البته این ایهام تناسب چندان آشکار نیست ، کنایه .

10- تو وفاداری نکردی درحالی که من کردم توعهد و پیمانت را با من به آخر نرساندی و پای بند عشق نماندی درحالی که من به انتها رساندم و پای بند تو بودم / ای روشنایی امیدم ، تو ثبات و پایداری مرا در عهد وپیمان به عشق دیدی .

تضاد ، ای فروغ امید : استعاره  (معشوق مثل فروغ امید است )

پیروز باشید

اشعار حفظی  ادبیات تخصصی پیش دانشگاهی  انسانی

آی آدم ها ص 79

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن  بحر رمل

البته تعداد ارکان در مصراع ها متفاوت است پایان برخی از مصراع ها بحر رمل  (مجحوف) و برخی فاعلن (محذوف) است .

نوع ادبی : غنایی (اجتماعی) نوع توصیف نمادین  قالب : نو( نیمایی )

1- ای آدم هایی که بر ساحل آرامش و آسودگی نشسته غرق شادی و خنده هستید .

2- یک نفر در مشکلات و ناملایمات زندگی دارد از پا در می آید و می میرد .

آب  نماد (مشکلات ) جان می سپارد : می میرد

3و4- در این جامعه ی خفقان زده و پرستم که می شناسید یک نفر دارد درمیان مشکلات تقلای بسیار   می کند بلکه خود را نجات بخشد .

دریای تند وتیره و سنگین : نماد جامعه ، دست و پای زدن کنایه از تلاش و تقلای بسیار ،  دو مصراع موقوف المعانی اند .

5- آن زمان که از پیروزی و مسلط شدن بر دشمن سرمست و شاد هستید  . دست یابیدن کنایه از پیروز و مسلط شدن

6و7و8- آن زمان که بیهوده پیش خود تصور می کنیدکه دست ناتوانی را برای کمک به دست گرفته اید تا توانایی و قدرت و اقتدار را به وجود آورید .

9و10- آن زمان که کمربندهایتان را محکم می بندید کنایه : (آماده ی انجام کار می شوید) .

11- در چه زمانی بگویم ؟

12- یک نفر بیهوده در میان مشکلات و ناملایمات زندگی دارد می میرد.

جان را قربانی می کند کنایه از می میرد

13و14- ای آدم هایی که بر ساحل آرامش ، اسباب راحتی و نعمت شما فراهم است و غذا و پوشاکتان نیز مهیاست . نان مجازاً اسباب معیشت . جامه تان برتن کنایه : نعمت ورفاه دارید.

15- یک نفر درمیان سختی ها شما را برای یاری می خواند . آب : نماد

16- بادستان خسته و ناتوان با ناملایمات مقابله می کند .   موج سنگین : نماد

17- با چشمان وحشت زده دهانش از سرگردانی بازمانده است .

18- سایه های شما را از دور دیده و نور امیدی در دلش زنده شده است .

19- درجامعه ی تیره و ستم زده ناملایمات را چشیده و هرزمان اندوه و اضطرابش بیشتر می شود .

20و21- او درحال درگیری و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و سختی هاست . سرو پا را بیرون کردن کنایه از : تلاش کردن   

22- آی آدم ها

23- او درحال مردن هنوز امیدوار روزنه ی کمک و یاری  است. پاییدن ، مراقب بودن کنایه از امید داشتن . 

24- امید یاری و کمک (از سوی شما) دارد و فریاد می زند :

25- ای آدم هایی که در ساحل (نماد) امن و آرام زندگی آسوده به سر می برید و نابودی و مرگ دیگران را با بی توجهی تماشا می کنید !

26- موج ناملایمات بر سر ساحل نشستگان غافل فرو می آید . (ساحل : نماد)

27- موج (نماد) مثل مستی بیهوش و بی خبر بر ساحل پخش می شود . تشبیه

28- او فریاد زنان در حال غرق شدن است و صدای فریاد او دوباره از دور به گوش می رسد .

29- ای آدم ها !

30- صدای باد تبلیغات هر لحظه آزاردهنده تر می شود (باد نماد تبلیغات )

31- و درمیان صدای باد فریاد او واضح و آشکارتر به گوش می رسد.

32- از میان گوشه و کنار و درمیان ناملایمات جامعه دوباره این ندا به گوش می رسد :

ای آدم ها !   (این فریاد فراگیر می شود)

 

نی محزون  ص 90  

از سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) (1367- 1285 ش )

قالب : غزل ، نوع توصیف : تخیلی ، وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلن  بحر : رمل مثمن مخبون محذوف در بیشتر مصراع ها در رکن اول فاعلاتن به جای فعلاتن آمده است .

قافیه : تسکینی ، مسکینی ، می بینی ، بالینی ، پروینی ، غمگینی ، غبار آگینی ، شیرینی ، نفرینی ، فروردینی 

حروف قافیه : اصلی / ین ، الحاقی : ی قاعده 2 تبصره 1

1- ای ماه ! امشب برای درد و رنج من مایه ی تسکین و آرامش هستی ، زیرا ای ماه تو همدرد من بیچاره و مسکین هستی .

استعاره ی مکنیه (تشخیص ) ، اشتقاق

2- همان گونه که تو درحال کاهش (هلالی شدن) هستی ، من نیز رو به نقصانم و می دانم که تو از دوری خورشید چه رنجی را تحمل می کنی .

حسن تعلیل

3- ای ماه بیابان گرد (راهرو راه عشق) تو نیز مثل من به علت پریشانی عشق حتی یک شب نتوانستی با آسایش استراحت کنی و آرام بخوابی .

تشخیص ایهام : بادیه پیمای محبت   1- نوشاننده شراب محبت       2- بیابان گرد محبت   مراعات: راحت و بالین . ( بادیه به معنای ظرف است و در این جا مجازاً شراب )

4- هر شب از حسرت دوری معشوق یک دامن اشک می ریزم   ای مهتاب تو هم در دامن خود اشک چون ستاره ی پروین افشانی .

آرایه : ماه استعاره از معشوق  ،   اغراق : یک دامن اشک ، تشخیص :  ای دامن مهتاب ، تشبیه مضمر : اشک به پروین ،  تناسب : ماه ، مهتاب ، پروین ، دامن مهتاب : استعاره ی مکنیه .

5- همه در نور ماه که چون چشمه ای است غم های خود را می شویند و فراموش می کنند  ( همین طور که مردم چهره ی خود را در چشمه می شویند با دیدن مهتاب غم خود را فراموش می کنند ) اما ای ماه امشب توهم از بخت و اقبال من غمگین هستی .

آرایه : تشبیه : چشمه ی مهتاب ،  غم از دل می شویندکنایه :  غم را از بین می برند ، ای ماه : استعاره ی مکنیه (تشخیص )

6- شاید بتوانم بخت و اقبال خود را در آینه ی تو بنگرم زیرا تو آینه ی غبار گرفته ی بخت و اقبال من هستی .   آرایه : تشبیه   تو آینه ی بخت من هستی .

7- شاید نی غمگین  از خاک مزار فرهاد روییده است که از فراق لب شیرینی این چنین شکوه و شکایت سر می دهد .  آرایه : تلمیح ، تشخیص ،  شیرین ایهام تناسب   1- شیرین (گوارا)        2- نام خاص متناسب با فرهاد.  

8- ای معشوق که مثل بادخزان خانه ی دلم را ویران کردی و دلم را شکستی ، اگر انصاف دهی سزاوار نفرین هستی .  آرایه : خانه استعاره از دل ، باد خزان  استعاره از معشوق « نمونه ی سبک واسوخت »

9- ای پرستو(معشوق) که پیام آور بهار وصال هستی  کی به دلم که چون کلبه ی طوفان زده ای است سر می زنی ؟    آرایه : کلبه ی طوفان زده  استعاره از دل ، پرستو استعاره ، فروردین استعاره از شادمانی وصل .

10- ای شهریار اگر رسم و شیوه محبت موجود باشد چه زندگی و چه دنیای مثل بهشتی پیش رو خواهیم داشت .     آرایه : تشبیه دنیا به بهشت .

 

سر افراز باشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 


نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

 

 

زبان و ادبیات فارسی سال چهارم دبیرستان  - پاسخ خودآزمایی ها

چاپ:1391کد 1/283

 

درس اول نی نامه ص 7

1-    جدایی : دوری از مقام وصل ، جدایی روح ما از روح کل

نی : انسان عاشق دورافتاده از محبوب ازل ، انسان عارف یا کامل ، مولوی

نیستان : عالم معنا ، ذات حق و مکان وصل

2-    بیت چهارم

3-    تاثیر مثبت و منفی نی برافراد ، هم در شادی نواخته می شود و هم در غم

4-    نابودی

5-    پرده ی اول : نغمه و آهنگ و موسیقی / پرده ی دوم : حجاب و مانع

پرده دریدن کنایه از آشکار کردن اسرار دل ، رسوا کردن

6-    عشق ، معشوق (خداوند)

درس دوم مناجات نامه ص 8

1-  الف – نروم جز به همان ره که توام راه ، نمایی = تنها آن راهی را خواهم پیمود که تو آن را به من نشان می دهی در این صورت راه مفعول و م متمم است .

ب- نروم جز به همان ره که توام راهنمایی = تنها راهی را خواهم پیمود که تو راهنمای من هستی  م مضاف الیه برای راهنما می باشد.

2- بیت 6 همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی .

3- مضامین اخلاقی ، عرفانی و تربیتی یا حاوی نیایش های لطیف و زیبا ، لبریز از معارف و آموزش های اخلاقی و اجتماعی است .

4- رحیم ، عظیم ، کریم ، حکیم ، بخشنده ، ستارالعیوب ، علام الغیوب .

درس سوّم کاوه آهنگر ص 21

1-    ستایش داد پیشگی و تاکید بر دادگری

2-    هردو انقلاب مردمی و ضد شاهان ستمگر بوده است

3-    چون به خدا ناسپاس و دچار غرور شد و گفت من خدا هستم .

4-    خوهای اهریمنی و بیداد و منش خبیث .

5-    نفوذ به خورشخانه و دربار و نجات دادن یکی از دونفری که قرار بود هر روز کشته شوند.

6-    حضرت ابراهیم (ع)

7-    ضحاک

8-    ضرب المثل جای سوزن انداختن نبود

9-  شاهنامه ، سرگذشت ملتی است در طول اعصار و نشان دهنده ی مردمی است که برای آزادگی و شرافت و فضیلت جنگیدند و نشان دهنده ی فرهنگ و اندیشه و آرزوی آن هاست .

 

درس چهارم دریای کران ناپدید ص 25

1-    چون در همه زمان ها انسان ها عواطف و احساسات دارند و آن ها را در قالب شعر غنایی بیان می کنند.

2-    با بیت سوم و چهارم

3-    سرکشی عاشق از عشق ، او را به معشوق نزدیک تر می کند و فرار از دام عشق ممکن نیست.

4-    عشق او باز مرا به بند آورد (گرفتارکرد)      کوشش بسیار سودمند نشد.

5-    کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

6-    بیت چهارم

من این همه نیستم ص 27

1-    فروتنی و تواضع

2-  خواست عملاٌ ثابت کند که القاب ، نشان دهنده ی چیزی نیست ، بلکه القاب خوب و بد همه لفظ است و بیانگر حقیقت وجودی انسان نمی باشد.

3-    هیچ کدام

4-    هیچ یک از این لقب ها ، حقیقت مرا نشان نمی دهد.

5-    بازرفتند : بازگشتند /بشوریدند : اعتراض کردند / بیرون گرفت : بیرون آورد / آواز داد: صدا زد ، گفت

6-    اقامت : ماندن ، جای گزیدن

اقامه : برپاداشتن ، به جا آوردن

مصاحبت : هم نشین شدن

مصاحبه : گفت وگو با رجل سیاسی ، علمی و ادبی ، گفت وگو با مردم

ارادت : میل قلبی به کسی یا چیزی داشتن ، اخلاص و اظهار کوچکی در دوستی

اراده : خواستن ، میل ، قصد و آهنگ

درس پنجم مناظره خسرو با فرهاد ص 31

1-    شناخت شخصیت و هدف فرهاد و منصرف کردن او از عشق شیرین

2-    عاشقی سرسخت و پاکباخته و فروتن که با تمام وجود به معشوق عشق می ورزید و در عشق صادق بود.

3-    بیت 12 بگفت آشفته از مه دور بهتر

4-  بگفتا گر خرامی در سرایش (چه می کنی ؟) بگفت (اگر در سرایش بخرامم ) اندازم این سر زیر پایش ، بیت 6 جمله دارد.

5-    محکم ، قاطع ، صادقانه و در ظاهر آشفته و در باطن منطق عشق بر آن حاکم بود.

6-    یاد نکردن از او

7-    نثار کردن سر در راه معشوق

درس ششم اکسیر عشق ص 33

1-    از خود بیخود شدم ، خودم را فراموش کردم

2-    آرام ، ساکت (ساکن شود : تسکین یابد )

3-    بیت 6

درس هفتم بهارعمر ص  35

1-    .

2-    ،

3-     

4.

.

درس هشتم عیب جو و مجنون ص 37

1-  چون مجنون عاشق لیلی بودوهمه چیز او راحسن وکمال می دیداما عیب جو ، چون ظاهر نگر بود فقط عیب ها را می دید .

2-  همان طور که آندره ژید در کتاب مائده های آسمانی گفته است : بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه درآن چیزی که به آن می نگری . یعنی باید دیدمان عوض شود زیرا اگر چشم با هنر و خوبی ها همراه باشد خوبی را می بیند و اگر با بدی همراه باشد همه چیز را بد می بیند .

3-  مولانا لیلی را زیبا می داند ولی نه زیبای زیبا رویان و او را به زشتی نکوهش نمی کند. وحشی بافقی لیلی را کاملاً زشت می داند.

4-    علامت نکره ، چون ی در قصوری علامت نکره می باشد بهتر است ی در حوری را هم نکره بگیریم .

درس نهم سپیده آشنا ص 41

1-    چندشناک ، وهمناک ، شداید  استخوان سوز ، نگاه وحشتناک غارها

2-    توصیف ماه و حرکت آن در شب بر فراز سرزمین ماتم زده ی کربلا در بند چهارم .

3-    دیشب ، شب عاشورا / امشب : شب شام غریبان

4-    اگر دین ندارید (لااقل ) در دنیایتان آزاده باشید .

5-  زیرا نویسنده به کمک احساس و تخیل شاعرانه ی خود به توصیف ابعاد مختلف ، قیام کربلا و اندیشه های جاری در آن پرداخته است ودر آن توصیفات زیبایی وجود دارد که بیانگر عواطف انسانی است .

درس دهم قلب مادر ص 44

1-    بیت آخر

2-    عشق لطیف مادری و بیان احساسات او درباره فرزندش

3-    چون خالی ازهرنوع عاطفه ای است وبه مادر بی احترامی کرده وبه خاطر هوس دست به قتل او می زند.

4-    تکلیف کلاس 

درس یازدهم کیش مهر ص 47

1-  سرمستی و از خود بیخود شدن یا نیل به الله و فنای فی الله . زیرا در مسلک عاشقان و عارفان پرستش حقیقی وقتی رخ می دهد که صوفی کاملاً از خود بی خود شده و مجذوب حق شده باشد .

2-    بیت سوم

3-    قطرات باران

4-    بیت : به خون خود آغشته و رفته اند               چه گل های رنگین به جوبارها

سُرود عشق ص 49

1- بیت دوم به کدام مفاهیم عرفانی اشاره دارد ؟

    تمام پدیده های جهان ازجمله پرندگان آواز عشق سرداده اند و خداوند را ستایش می کنند و تمام پدیده های جهان ازجمله گلبرگ های سبز درختان پرتویی از جمال و زیبایی خداوند  هستند.( اصل وحدت وجود در عرفان )

2- در باره ی آرایه‌های بیت پایانی توضیح دهید .

  قلب به ابر تشبیه  شده است  -  مپرس : تکرار  - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود

  قلب : ایهام (دل – دگرگونی)

1-    این قدر نگویید من ، بگویید مکتب من

2-    نقص و کمال / عیب و جمال / خویش و غیر

درس دوازدهم رباعی و دو بیتی دیروز ص 52

1-  غم اول عادی و دنیایی است / غم دوم ، غم عشق است که شاعر خواهان آن می باشد و جنبه آفرین و تحسین و سازندگی دارد.

2-    شاعر ، زخم وارد شده بر سینه ی مبارز را مثل مدال افتخار می داند که بر سینه ی فردی زده باشند.

 

درس سیزدهم چند حکایت از اسرارالتوحید ص 58

1-می خواست به طور غیر مستقیم شیخ بوعبدالله باکو را راهنمایی کند و به او بفهماند که جهنم جای مغروران و متکبران است .

2-حکایت پاکبازی (امیرمقامران )

3-خط بر کسی فرو کشیدن

5-حکایت انسان راستین

6-نکته گویی و عبرت آموختن به شیوه ی غیر مستقیم

7-بهتر است که خودم را بدترین مردم بدانم

 

درس چهاردهم بارقه های شعر فارسی صفحه 62

1-مردم با تمام وجود به خداوند ایمان داشتند و همه ی پیش آمدها را خواست خداوند می دانستند.

2-در این قصه ها ، عالم افسانه ها پر رنگ ونگار و پران و نرم است .

3-سعدی جمع کننده ی اضداد است ، مانند شرع و عرفان / عشق و زندگی عملی / شوریدگی و عقل هم برای جوانان هم برای پیران ، هم در سطح افراد مبتدی و هم برای دانشوران و ...

4-این تنها ، خصوصیت کلام سعدی است که سخنش به سخن هم شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد ، در زبان فارسی احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و درعین حال نظیر حرف زدن او را هر روز در کوچه و بازار می شنویم .

5-نوعی ازحرکت است بین یورتمه وقدم زدن در اینجا از روی شوق و هیجان بالا و پایین و مارپیچ دویدن .

6-به کمک وسعت دامنه ی کلام و عبارات و ابیات بعدی ، مفهوم متن را در می یابیم .

7-نویسنده ، خواسته است که برای خطاهای خود عذری بیاورد .

درس پانزدهم پرورده گویی ص 68

1-    پرگو (آکنده گوش ، ژاژخای ) کم گوی (سرافراز ، کم آواز ، تامل کننده در جواب ، دارای سخنان مروارید مانند )

2-    صدف ، مشک ، کوه

3-    بیت ششم : نشاید بریدن نینداخته

4-    بیت دهم : حذر کن ز نادان ده مرده گوی              چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

با بیت یازدهم نیز ارتباط دارد

5-  آکنده گوش در لغت به معنی کر است و کنایه از نصیحت ناپذیر . کسی که زیاد سخن می گوید چون فرصت شنیدن ندارد سخن در گوش او فرو نمی رود و مثل فردی است که گوشش کر است و طبیعتاٌ به اندرز و حرف دیگران گوش نمی دهد.

6-    اخلاقی

7- شعرهای تعلیمی در قدیم غالباً مشتمل بر سرودهای اخلاقی ، دینی و عارفانه بود ولی از انقلاب مشروطه به بعد مسائل سیاسی اجتماعی و روانشناسی نیز به حوزه ی شعر تعلیمی وارد شد.

درس شانزدهم ذکر حسین بن منصور ص 72

1- الف- وقایع عجیبی که مخصوص او بود             ب- حکم و فتوای جنید لازم است         ج- اعتراض کردند

2 – مردم قشری وعادی حقایق را درک نمی کنندنه تایید شان به دردمی خوردونه تکذیبشان بنابراین ، اصل ، قبول الهی است . او اظهار نظرهای مردم را در این زمینه بی تاثیر می داند و کار حلاج را یکسره به خدا وا می گذارد.

3- جنید به هنگام صدور فتوا، جامه ی زاهدان و مشایخ را پوشید.

4- برای این که بتواند فتوا بدهد چون او می خواست خود را در مقام صوفی تبرئه کند و بر اساس شخصیت فقاهت و شیخی خود فتوا بدهد به همین دلیل لباس صوفیان را از تن بیرون آورد و لباس مشایخ را پوشید.

5-  زیرا منکران حلاج به علت استواری در دین و بر اساس توحید با او مخالفت می کردند و چون او را مشرک  می دانستند می خواستند با کشتن او ، اصل شرک را از بین ببرند در حالی که مریدان فقط به حلاج خوش گمان بودند.

6- زیور و زینت بخش مردان خدا ، خون و شهادت آنان است .

درس هفدهم (مست و هشیار ) ص 75

1-    فسادهای اجتماعی

2-    رشوه گیری و فساد حاکم بر قوه ی قضائیه

3-  فساد و گناه ، کمش هم زیاد است و در اینجا بحث بر سر کم یا زیاد بودن گناه نیست بلکه نفس عمل مهم است یعنی شراب خوردن حرام است چه کم باشد و چه زیاد .

درس هجدهم (گویی بط سفید جامه به صابون زده است )ص 80

1-    اسب سیاه : ابرهای تیره / لؤلؤتر: قطره های باران

2-  ابر بزرگ و سیاه در حال حرکت را به اسب سیاه قوی هیکلی تشبیه کرده است که در حال تاختن است و قطره های باران همچون مروارید از سم آن فرو می ریزد .

3-    مشک سیاه استعاره از سیاهی درون لاله / در ثمین استعاره از قطره های باران است .

4-  چون سبزه ها بسیار و گسترده وکوتاه هستند به خیمه ی لشکریان چین که فراوان هستند تشبیه شده اند و لاله که قامتی بلندتر از سبزه ها دارد و قرمز و زیباست به خرگه یا سراپرده ی بزرگ پادشاه تشبیه شده است ، که در میان خیمه های سربازان به پا شده است

5-    مسمط

6-  گویی بط سفید : تخیلی / مست و هشیار : واقعی و نمادین / راه بی نهایت : تخیلی / دماوند : نمادین / شب کویر : تخیلی ، نمادین ، واقعی / سپیده آشنا : تخیلی و واقعی

درس نوزدهم دماوند ص 84

1-    سیم استعاره از برف های روی قله / کمر بند آهنی استعاره از تیرگی های حد فاصل بین قله و دامنه کوه

2-    بلندی کوه

3-    چون کوه دماوند آتشفشان خاموش است و روشنفکران جامعه ی شاعر در برابر ظلم حاکمان خاموش هستند و سکوت کرده اند ، بنابراین شاعر از تشبیه کوه به مشت ، پشیمان می شود و کوه را به قلب افسرده که نشانه ی پژمردگی است تشبیه می نماید.

4-    تا چشم بشر روی او را نبیند (بیت به انزوا و گوشه گیری روشنفکران اشاره دارد)

5-    ورم استعاره از برآمدگی قله ی کوه / کافور استعاره از برف

6-    شاعر (بهار )

7-  دماوند نماد ومظهر انسان های انقلابی یا روشنفکران آگاه به مسائل جامعه ، اما خاموش ( هم چنین      می تواند نماد جامعه یا خود شاعر باشد)

درس بیستم (شب کویر) ص 89

1-  بی باک ، صبور ، قهرمان ، شجاع ، بی نیاز ، ایستا و ماندگار ، فروتن (بی چشم داشت نوازش و ستایش ) ، نترس ، بی برگ و بار ، بی گل ، نا امید از شکفتن و ...

2-    درخت بید

3-    خیال

4-  نخلستان خاموش و پر مهتاب / کشور سبز آرزوها / چشمه ی مواج و زلال نوازش ها / سرزمین آزادی و نجات / جایگاه بودن و زیستن / آغوش خوشبختی / نزهتگه ارواح پاک / میعادگاه انسان های خوب.

5-    حضرت علی (ع) ، درد دل کردن حضرت علی (ع) با چاه از تنهایی و سفاهت مردم

6-    عطر الهام / چشمه ی نوازش / آغوش خوشبختی / دامان حریر الهه ی عشق / قندیل زیبای پروین و ...

7-    مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو ((حافظ))

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت / با من راه نشین باده ی مستانه زدند ((حافظ))

8-    مهتاب

9-    دیدگاه روستاییان را دیدگاهی معنوی و دیدگاه شهریان را دیدگاهی مادی می داند.

10-        ولقد زینا السماء الدنیا بمصابیح ... شب ها به مهتاب روشن است یا به قطره های درشت و باران ستاره ، مصابیح آسمان تلمیح به آیه ی فوق دارد ستاره ها به مصابیح تشبیه شده است .

 

درس بیست و یکم (جهاد) ص 96

1-هماهنگی کافران در باطل خویش و پراکندگی مسلمین در حق خود

2-آنان هیچ یک ، خود را برای جهاد آماده نکردند و از خوارمایگی هرکس کار را به گردن دیگری انداخت تا آن که اگر در تابستان ایشان را فرا می خواند می گفتند هوا گرم است و اگر در زمستان فرمان جنگ   می داد می گفتند هوا سرد است و در پایان به ایشان خطاب می نماید  شما که از گرما و سرما چنین   می گریزید با شمشیر آخته کجا می ستیزید .

3-کارها را به هم می ریزید و آشفته می کنید.

4-حضرت علی (ع)

5-مفعول (برای فعل محذوف به قرینه لفظی یعنی نه ، خسته ای بر جای نهاده )

6-خدا جامه ی خواری بر تن او پوشاند و فوج بلا بر سرش کشاند/ به خواری محکوم و از عدالت محروم

7-اگر مرد مسلمانی از غم چنان حادثه ای (حمله ی مرد غامدی و غارت اموال مردم و مظلوم واقع شدن آنها )بمیرد مستحق ملامت نیست .

8-تن در ندادن به جهاد و تقصیر و کار را به گردن یکدیگر انداختن

9-به خدا سوگند با مردمی در آستانه ی خانه شان نکوشیدند جز که جامه ی خواری بر آنان پوشیدند.

 

درس بیست و دوم هجرت ص 99

1- الف- آبی که خضر حیات از او یافت                           در میکده جو که جام دارد

    ب -  فیض ازل به زور وزر ار آمدی به دست              آب خضر نصیبه اسکندر آمدی

2 – همچنان که جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران کافی است ، از گفته ی شورانگیز تو آنچنان آتشی بر دلم نشسته که سراپای مرا در تب و تاب افکنده است .

3- هیچ یک را نمی توان پنهان داشت .

4- پاسخ این سؤال ذوقی است . به عنوان نمونه در قطعه تقلید :

تو آن کشتی ای که مغرورانه ، باد در بادیان افکنده است تا سینه ی دریا را بشکافد و پای بر سر امواج نهد و من آن تخته پاره ام که بیخودانه سیلی خور اقیانوسم .

5- آتش است این بانگ نای و نیست باد                          هرکه این آتش ندارد نیست باد

      من هر چه دیده ام زدل و دیده دیده ام                  گاهی زدل بود گله ، گاهی ز دیده ام

      خرامان بشد سوی آب روان                                    چنان چون شده ، باز جوید روان

 

درس  بیست و سوم(می تراود مهتاب ) ص 106

1-مهتاب ، شبتاب ، گل ، خار ، صبح ، سحر

2-رنج و ناتوانی و ناکامی از نتیجه نگرفتن از تلاش

3-اوضاع به هم ریخته و نابسامان اجتماع و نا آگاهی مردم و عقاید نادرست آنان مثل آوار بر سر شاعر خراب می گردد و بر درد و رنج او می افزاید.

4-مسافری خسته و تنها و رنجور که در حال نگریستن به جامعه ی غفلت زده خویش است درعین حال در انتظار بیداری آنان است .

5-نازک آرای تن ساق گلی / قوم به جان باخته / مانده پای آبله از راه دراز

6-نگران با من استاده سحر / صبح می خواهد از من و...

7-دست ساییدن کنایه از نا امیدانه تلاش کردن / پای آبله ماندن کنایه از عاجز و ناتوان شدن

 

درس بیست و چهارم (خوان هشتم ) ص 118

1-شاهنامه

2-شعر متعهد (خوان هشتم ) دارای پیام و هدف است ، قصه ی درد و میزان سنجش مهر مردان و کینه ی نامردان است درحالی که سروده های دیگر ، بی محتوا و بی هدف و تنها شعر تخیلی است که از نظر ظاهر و لفاظی خوب و زیبا می باشد.

3-چاه را توصیف می کند که بی شرمی چاه مانند عمق و پهنایش باور نکردنی است.

4-چاهی تاریک و ژرف و پهناور که از هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر کاشته بودند . چاه غدر ناجوانمردان و بی دردان و افراد پست ، چاهی که بی شرمی آن مانند عمق و پهنایش باور نکردنی بود ، چاهی غم انگیز و شگفت آور که به جای آب در آن زهر شمشیر و نیزه روان بود.

5-لبخند رستم

6-آتشین پیغام ، پاک آیین ، چاهسار گوش ، کوه کوهان ، تای بی همتا ، مرد مردستان و ...

7-هنگامی که رستم برای نجات کیکاووس به مازندران رفت برای او هفت آفت بزرگ پیش آمد که همه را با قدرت و توانایی خود و توکل به یزدان از پیش برداشت ، درخوان اول : رخش شیر درنده ای را کشت / در خوان دوم : تشنگی بر رستم غلبه کرد که به کمک گوسفندی به آب راه یافت ، درخوان سوم : اژدهایی را کشت / درخوان چهارم : زنی جادوگر به دست رستم کشته شد / در خوان پنجم :اولاد با لشکر خود به جنگ رستم آمد که به دست او گرفتار شد / در خوان ششم : رستم با ارژنگ دیو به جنگ پرداخت / در خوان هفتم : با دیو سپید پیکار کرد و او را از میان برداشت وشاه ایران را نجات داد.

 

درس بیست و پنجم (صدای پای آب ) ص 124

1-خدا به انسان از همه نزدیک تر است و پدیده های طبیعت ما را به سوی او راهنمایی می کند.

2-چشم ها را باید شست ، جور دیگری باید دید .

3-آب ، گل ، نور ، چشم

4-نمادین

5-پیشه ام نقاشی است / گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما / تا به آواز شقایق که در آن زندانی است / دل تنهایی تان تازه شود / خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است .

6-سر سوزن ، جانماز ، لای این شب بوها ، تکه نانی

7-به نمایندگی از کوچکترین و بزرگترین موجودات به وحدت در میان مخلوقات خداوند اشاره دارد.

8-من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ی سرو / من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم / پی قدقامت موج

درس پیش از تو ... ص 126

1-خفقان اجازه نمی دهد که اعتقادات مردم آشکار شود.

2-کویر ، خاک ، علف ، دریا

3-کشور ایران در دوران شاهنشاهی

4-نمادین و واقعی

 

درس بیست و ششم (قصه عینکم ) ص 137

1-عینک ، تعلیمی (عصا) ، کراوات

2-راوی : نویسنده / زمان : نوجوانی نویسنده / مکان : شیراز

3-آه ! او هرگز این صحنه را فراموش نمی کند . برای او لحظه ی عجیب و عظیمی بود که عینک به چشمش رسید ، ناگهان دنیا برایش تغییر کرد و همه چیز برایش عوض شد . با دقت عینک را از جعبه بیرون آورد و آن را به چشمش گذاشت . دسته ی سیمی عینک را به پشت گوش راستش گذاشت ، نخ قند را به گوش چپش برد و چند دور تاب داد و بست در این حال وضع او تماشایی بود قیافه ی یغورش ، صورت درشتش ، بینی گردن کش و عقابی اش هیچ کدام با عینک بادامی شیشه ی کوچک جور نبود.

4-آن جایی که شخصیت داستان ، برای اولین بار عینک به چشمش می زند و دنیا در نظرش تغییر می کند.

5-لحن عامیانه و محاوره ای ، توصیفات دقیق و جزء به جزء توجه به ریزه کاریها و زبان ساده و طنز گونه .

6-الف : مقدار عمر (قد بنده نسبت به سنم دراز بود)   ب: صحنه ی نمایش (چشم را به سن دوختم .           ج: نوعی آفت گیاهی (مثل حاصل سن زده )

7-مگه اینجا دسته ی هفت صندوقی آوردن ؟ (مگر این جا ، دسته ی هفت صندوقی آورده اند ) بیا شاهچراغ در دکون میز سلیمون (بیا شاهچراغ جلودر دکان میرزا سلیمان ) می خواستی زودتر بگی     (می خواستی زودتر بگویی )

درس بیست و هفتم آخرین درس ص 143

1-اول شخص از زبان یک کودک دبستانی

2-حفظ زبان ملی

3-این اندیشه که آیا کبوترها نیز مجبور خواهند شد ، آوازشان را به زبان بیگانه بخوانند .

4-احساس میهن دوستی ، دفاع از کشور و میهن ، کوشش برای آزادی میهن از اسارت دشمنان و مهم تر از همه اهمیت و ارزش قائل شدن به زبان ملی و حفظ آن .

5-تکلیف دانش آموزان است (جنبه ذوقی دارد)

6-هنگامی که در معرض هجوم بیگانگان قرار می گیرد و آزادی و حیثیت و ملیتش به خطر نابودی می افتد زیرا نابودی زبان ملی ، نابودی ملت است .

7-این اندیشه که معلم آن ها را ترک می کند و دیگر او را نخواهند دید.

8-هنگامی که برای کسی نقشه شومی کشیده باشند یا قصد آزار کسی را داشته باشند .

 

 


نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

واژه شناسی - ریشه یابی کلمات فارسی

ریشه واژه «آدینه»

این واژه در ایران باستان ati-ayanaka بوده است که به معنای حرکت به سویی و جمع شدن درآن نقطه می باشد (فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی، دکتر محمد حسن دوست، ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسى، ۱۳۸۳.)

که دقیقا معادل عربی آن «جمعه» می باشد واین دقیقا بیان می سازد که جمع شدن درنقطه ای برای عبادت و در روزی خاص، ریشه ای باستانی دارد.

آدیانکا←آدیانکه←آدیانه←آدینه

 

ریشه واژه «شلوار»

«شل» در زبان فارسی به معنای «ران» است. «وار» هم که به معنای مانند است که به معنای جامه ای شبیه ران می شود.

 

ریشه واژه «شلاق»

با توجه با واژه «شل» که در بالاتر توضیح داده شد این مورد نیز به معنای ابزاری که بر ران فرود می آید می باشد.

 

ریشه واژه «البرز»

 

«البرز» درآغاز «هربرز» وبه معنای کوه بلند بوده است: هر=کوه + بُرز=بلند

«هر» نیز به نظر می رسد محل برآمدن هور یاخورشید بوده است که بر «کوه» اطلاق شده است.

«هر»در زبان عربی به «حرا» تغییر شکل داده است.

 

ریشه واژه «دشنام»

«دُش» در زبان فارسی به معنای «ضد» و « ازبین برنده» می باشد.

دشنام= ضدّنام. کلمه ای که خوشنامی را ازبین می برد.

نمونه های دیگر برای «دُش»:

دشوار= دش (ضد) + خوار (ضد آسان) = ضد آسان

دشمن= ضدّمن

دژخیم= ضد اخلاق

 

ریشه واژه «زمین»

زمین از حکیمانه ترین و استوارترین واژه های زبان پارسی است که علاوه برنامگذاری مکان به سیر ایجاد آن نیز اشاره دارد.

زمین= زم (سرد) + ین (پسوندنسبی)= سرد شده.

همانطور که می دانیم زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید.

جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر (باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.

 

ریشه واژه «پاسخ»

پاسخ درآغاز «پات + سخن» یا «پاد + سخن» به معنای جواب سخن یا ضدسخن بوده که به مرور زمان حروف «ت» و «ن» از آن حذف شده و به گونه ی واژه ای روان درآمده است.

 

ریشه واژه «چمدان»

چمدان همان «جامه دان» فارسی است که به زبان روسی وارد شده است پس از تغییر درلهجه زبان فارسی دوباره به زبان فارسی وبه صورت «چمدان» برگشته است.

 

ریشه واژه های «مرد، زن، دختر، پسر، پدر، مادر»

مرد از مُردن است . زیرا زایندگی ندارد. مرگ نیز با مرد هم ریشه است.

زَن از زادن است و زِندگی نیز از زن است.

دُختر از ریشه «دوغ» است که در میان مردمان آریایی به معنی «شیر» بوده و ریشه واژه ی دختر «دوغ دَر» بوده به معنی «شیر دوش» زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود. به daughter در انگلیسی توجه کنید. واژه daughter نیز همین دختر است . gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و « خ » گفته می شده. در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر doogh thar و در پهلوی دوخت می باشد. دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد .

اما پسر، «پوسْتْ دَر» بوده است. کار کندن پوست جانوران بر عهده پسران بود و آنان چنین نامیده شدند.

پوست در، به پسر تبدیل شده است. در پارسی باستان puthra پوثرَ و در پهلوی پوسَـر و پوهر و در هند باستان پسورَ است. در بسیاری از گویشهای کردی از جمله کردی فهلوی (فَیلی) هنوز پسوند «دَر» به کار می رود. مانند «نان دَر» که به معنی «کسی است که وظیفه ی غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد».

حرف «پـِ » در «پدر» از پاییدن است. پدر یعنی پاینده کسی که می پاید. کسی که مراقب خانواده اش است و آنان را می پاید. پدر در اصل پایدر یا پادر بوده است. جالب است که تلفظ «فاذر» در انگلیسی بیشتر به «پادَر» شبیه است تا تلفظ «پدر» !

خواهر (خواهَر) از ریشه «خواه» است یعنی آنکه خواهان خانواده و آسایش آن است. خواه + ــَر یا ــار در اوستا خواهر به صورت خْـوَنــگْـهَر آمده است.

بَرادر نیز در اصل بَرا + در است. یعنی کسی که برای ما کار انجام می دهد. یعنی کار انجام دهنده برای ما و برای آسایش ما.

«مادر» یعنی «پدید آورنده ی ما». (زنده باد مادر)

 

ریشه واژه «پنجره»

پنجره= از دو واژه ی «پن (بستن) + جره (دارای قرینه) درست شده است.

به این مثالها جهت آشنایی با ریشه ی «پن» توجه کنید:

پنام= پن (بستن) +آم (دهان)= دهان بند

پنافتن= مسدودشدن

پنیر= پن (بستن) + شیر= شیربسته شده

پینه= پنه، بسته شده، پینه بستن

بند= دراصل «پنت» بوده و برای راحت چرخیدن در زبان به شکل «بند» درآمده است، وسیله ی بستن

 

ریشه واژه «جی»

«جی» از باستانی ترین نقاط شهراصفهان است و به معنای پادگان و لشگر وآوردگاه می باشد. این واژه در زبان عربی بصورت «جیش»=لشگر استفاده می شود.

 

ریشه واژه «پناه»

«پناه» از دو بن واژه ی «پن» به معنای «دربسته» و «آه» به معنای «مراقبت» وبه معنای جای دربسته برای مراقبت می باشد. برای مثال های بیشتر ریشه واژه پنجره را ببینید.

 

ریشه واژه «جوراب»

«جِر» در زبان فارسی ریشه ایست که «قرینه بودن» و «جوربودن» را می رساند که در ابتدا «گِر» تلفظ و بعدا به «جِر» تغییرصامت داده است. «جوراب» یا «گوراب» یعنی پوشش دارای جور یا قرینه که درابتدا به معنی پاپوش مانع نفوذ آب استفاده می شده است.

به واژگان دیگری که ازبن واژه ی “جر” درست شده است توجه فرمایید:

پنجره= پن (قابل بستن) + جره (داری قرینه)

جاری= به معنای قرینه ی همسربرادر

گاری= داری چرخهای قرینه

گور= حیوان دارای خطهای قرینه

گور= مدفن های در یک ردیف و دارای قرینه

انجیر= دارای دانه های جور و دارای قرینه

آجر= خشتهای دارای جور و همسان (آجور)

جردادن= به درازا نصف کردن و قرینه دار کردن پارچه

زنجیر= حلقه های دارای همسان و قرینه

جار= چراغ چندشاخه د ارای جور و همسان

جیره= غذای دارای اندازه های یک جور یا در وعده های یک جور

و…

 

ریشه واژه «آهو»

«آه» در زبا ن فارسی به معنای مراقبت است، آهو= آه + او (پسوندساخت اسم اشیا) یعنی حیوانی که دمادم مراقب خویش است.

سایرواژه های: آهن (فلزساخت وسایل مراقبت)، آهسته (حرکت همراه بامراقبت) نمونه های دیگری از این مدعاست …ضمناً بیندیشید در واژه هایی مانند: کلاه، پناه، نگاه (نگاه داشتن)، شاه، آگاه و …

 

ریشه واژه «پیچ گوشتی»

«پیچ» در زبان فارسی از دو واژه ی «پای» و «چم» درست شده است… «چم» یعنی حرکت گردشی و منحنی و در کل یعنی پایی که درآن چم و گردش وجود دارد.

پای چم=پایچ =پیچ

 

ریشه واژه «سیب»

«سیب» در زبان فارسی از ریشه ی «ساب» به معنای ساییده شده (صاف ولطیف شده) ساخته شده است که واقعاً این وازه برازنده ی «سیب» است.

 

ریشه واژه «جوان»

«جوان» در زبان فارسی از ریشه ی «جن» به معنای «جنبنده و پرحرکت» گرفته شده است. در میان برخی از ریشه های دو حرفی زبان فارسی هرگاه دو حرف «وا» بیاید معنای خصلت درونی به آن واژه می دهد مانند:

جن=ج+وا+ن=جوان

تن=ت+وا+ن=توان

نز(ظریف)=ن+وا+ز=نواز

 

http://www.WeAre.ir


نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

شعر معاصر - شعر زیبای فریبا شش بلوکی ( فریاد او )

 

تو مرا فریاد کن ای همنفس

این منم آوارۀ فریاد تو

این فضا با بوی تو آغشته است

آسمانم پر شده از یادتو

****

ای خدا من بندها را رسته ام

می روم تا انتهای یک نگاه

بال و پرهایم پراز رنگین کمان

می نشینم روی آب و عکس ماه

****

باز تن پوشم حریر آرزو

روی دستانم شکوفه زار عشق

قامتم از این زمین تا آسمان

سبزِ سبزِ سبز در بازار عشق

****

گرم این دستان من از یاد او

کاج این خانه مرا یک تکیه گاه

فرصت پرواز تا اوج غرور

روی بال یک پرستویی به راه

****

من کنون آماده ام تا جان دهم

زیر این تنهاترین کاج حیاط

انتظاری نیست جز فریاد او

تا بگیرد جان دوباره این حیات

 

 

 


نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

تاریخ ادبیات - نکات وسوالات تاریخ ادبیات ایران وجهان 1 سال دوم انسانی

درس اول

خط و زبان

دانستنی‌های مربوط به درس

1- «خط تصویری» چگونه خطی است؟ کشیدن تصویر چیزها

2- الفبا، برای اولین با در میان کدام یک از اقوام رواج پیدا کرد؟ فنیقی‌ها

3- سرزمین «فنقیه» اکنون کدام کشور است؟ لبنان و حوالی آن

4- «خط میخی» چه نوع خطی است؟ خطی بود که با میخ و شبیه به میخ نوشته می‌شود.

5- خط «میخی» یا «هجایی» دارای چند حرف (هجا) بود؟ سی و شش

6- تاریخ اختراع «خط اوستایی» را چه دوره‌ای دانسته‌اند؟ اواخر دوره ساسانی

7- «اوستا» کتاب دینی چه کسانی است؟ زردشتیان

8- «اوستا» مرکب از چند کتاب است؟ پنج کتاب (یَستا، یَشت‏ْ‌ها، ویسْپَرد، وَندادید و خرده اوستا)

9- محتوای کتاب «اوستا» چیست؟ نیایش اهورامزدا، ستایش پاکی، نکوهش اهریمنان و هم‌چنین احکام و ذکرهای مذهبی

10- اخبار تاریخی و داستان ها و روایت‌ها در کدام بخش از کتاب اوستا آمده است؟ یشت‌ها

11- «زبان فارسی» از شاخه‌ها کدام زبان‌هاست؟ از شاخه‌ی زبان‌های هندو اروپایی

12- «فارسی باستان» در کدام دوره رواج داشت؟ دوره‌ی هخامنشی

13- کدام کتاب در اواخر دوره‌ی ساسانی به پارسی میانه پدید آمد و چند بار به عربی ترجمه شد؟ خدای نامه

14- کدام کتاب از عمده‌ترین منابع شاهنامه فردوسی بوده است؟ شاهنامه‌ی منثور عبدالرزاق توسی

15- چه کتابی را منشأ کتاب «هزار و یک شب» دانسته‌اند؟ هزار افسان

16- واژه‌ی «پهلوی» از چه کلمه‌ای گرفته شده است؟ پرثو

17- خط اوستایی چند حرف داشت و چگونه نوشته می‌شد؟ چهل و چهار حرف داشت واز راست به چپ نوشته می‌شد.

18- ریشه و اصل خط پهلوی، چیست؟ آرامی (یکی از خطوط سامی)

19- در کدام زبان «شعر» وجود داشته است؟ فارسی میانه

درس دوم

پیش‌گامی ایرانیان

دانستنی‌های مربوط به درس

1- بزرگ‌ترین عالم علم نحو، چه نام داشت؟ سیبویه

2- واضح علم «عروض» چه کسی بود؟ خلیل بن احمد

3- معنای کلمه‌ی «دری» چیست؟ درباری

4- گویش دری دنباله‌ی کدام زبان است؟ پهلوی ساسانی

5- قدیمی‌ترین کتابی که به خطّ فارسی امروز در دست است؟ الابنیه عن حقایق الادویه

6- کتاب « الابنیه عن حقایق الادویه» توسط چه کسی و در چه زمینه‌ای تحریر شده است؟ اسدی توسی و در زمینه‌ی پزشکی

7- کلمه‌ی «دری» در اصطلاح به چه زبانی اطلاق می‌شود؟ زبان دولتی دستگاه ساسانی

8- رواج شعر به شیوه‌ی عروضی به زبان دری به کدام دوره مربوط می‌شود؟ نیمه‌ی اول قرن سوم هجری

9- نخستین شاعران پارسی گوی چه کسانی بودند؟ ابوحَفْص سفدی و عباس مروزی

10- اولین نمونه‌های شعر عروضی به زبان دری به کدام دوره مربوط می‌شود؟ به اواخر دوره‌ی طاهریان

11- کتاب «تاریخ سیستان» چه کسی را نخستین شاعر پارسی گوی معرفی می‌کند؟ محمد بن وصیف سیستانی

12- کدام شاعران را از معاصران عمروبن لیث صفاری دانسته‌اند؟ فیروز مشرقی و ابوسلیک گرگانی

13- چه کسی در کوفه به خون‌خواهی حسین‌بن علی (ع) بر ضد امویان قیام کرد؟ مختار ثقفی

14- ابومسلم خراسانی، به حکومت کدام خاندان خاتمه داد؟ امویان

15- «برمکیان» وزرای لایق کدام خاندان بودند؟ عباسیان

16- کدام ایرانی مسلمان صاحب نخستین کتاب مهم در لغت عربی بوده است؟ خلیل بن احمد

17- موضوع کتاب « الابنیه عن حقایق الادویه» چیست؟ پزشکی

18- ایرانیان در ظاهر شعر عروضی را از چه کسانی تقلید کردند؟ شعر عربی

19- جمله‌ی «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟» منسوب به کیست؟ یعقوب بن لیث و بی اطلاعی او را از تازی

20- «شعوبیه» چه اعتقاداتی داشتند؟ به برابری عرب و عجم اعتقاد داشتند و عامل امتیاز بخش را تقوا می‌دانستند.

درس سوم

شهید بلخی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- چه کسی پیش از فردوسی عنوان «شاعر خرد» را به خود اختصاص داد؟ شهید بلخی

2- «شهید بلخی» با کدام طبیب و فیلسوف معاصر خود مناظرلتی داشته است؟ زکریای رازی

3- «شهید بلخی» با کدام علوم آشنایی داشت؟ فلسفه و کلام

4- کدام شاعر، شهید بلخی را به فضل و برتری و خردووری ستوده است؟ رودکی

5- «شهید بلخی» از پیوستگان به دستگاه کدام امیر بود؟ امیر نصربن احمد سامانی و ابوعبدالله جیهانی

6- چرا به ابوعبدالله جعفربن محمد «رودکی» می‌گفتند؟ چون در «رودک» یکی از روستاهای سمرقند به دنیا آمد.

7- کدام وزیر، رودکی را در میان عرب و عجم بی‌مانند می‌دانست؟ بلعمی، وزیر دانشمند سامانیان

8- شعر «بوی جوی مولیان» سروده‌ی کیست؟ رودکی

9- کدام شاعر غزل «رودکی وار» را نیکو می‌دانست؟ عنصری

10- چه کسی رودکی را «شاعر تیره چشم روشن بین» نامیده است؟ ناصرخسرو

11- شعر«بوی جوی مولیان» بر کدام امیر سامانی تأثیر گذار بود؟ نصر بن احمد سامانی

12- اشعار بر جای مانده از رودکی، چند بیت است؟ حدود هزار بیت

13- کدام مثنوی‌ها را رودکی سروده است؟ مثنوی کلیله و دمنه و سندباد نامه

14- سبک شع رودکی، چه سبکی است؟ سبک خراسانی

15- نام دیگر «سبک خراسانی» چیست؟ سبک ترکستانی

16- ویژگی عمده‌ی «سبک خراسانی» چیست؟ سادگی. در عین متانت واستحکام

17- عنوان «پدر شعر فارس» به کدام شاعر نسبت داده شده است؟ رودکی

18- رودکی در کدام قالب‌های شعری، شعر سروده است؟ تقریباً تمام قالب‌ها (قصیده، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی)

19- بیت «غزل رودکی وار نیکو بود/ غزل‌های من رودکی‌ وار نیست» از کدام شاعر است؟ عنصری

20- رودکی کدام آلت موسیقی را به خوبی می‌نواخت؟ بربط

درس چهارم

بوشکور بلخی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- «بوشکور بلخی» شاعر کدام قرن است؟ قرن چهارم

2- کدام مثنوی را « بوشکور بلخی » به نظم درآورد؟ آفرین‌نامه

3- کودکی بوشکور با ایام سال خوردگی کدام شاعر هم زمان است؟ رودکی

4- فکر و زبان بوشکور، حد واسط کدام شاعران است؟ رودکی و فردوسی

5- جوانی کدام شاعر مصادف یا دوران کهولت بوشکور بلخی بوده است؟ فردوسی

6- چه واژه‌هایی برای جاهای خالی عبارت داده شده، درست و مناسب است؟ «دوازده سال بعد از مرگ ... کسایی در ... دیده به جهان گشود.» رودکی، مرو

7- دوران شاعری «کسایی» با کدام سلسله‌ی پادشاهی مقارن بود؟ اواخر عهد سامانی و اوایل کار غزنویان

8- «کسایی» چه مذهبی داشت؟ شیعه‌ی دوازده امامی

9- کسایی در شعر به ترتیب پیرو و پیشرو چه کسانی است؟ پیرو رودکی و پیشرو ناصرخسرو

10- «استاد شاعران جهان» از نظر کسایی، کیست؟ رودکی

11- «ناصرخسرو» شاعر آزاده‌ی کدام قرن است؟ قرن پنجم

12- نخستین قصیده‌های منقبت و مرثیه در دیوان کدام شاعر آمده است؟ کسایی

13- «قوامی رازی» شاعر کدام قرن است؟ قرن ششم

14- «شاعر مرثیه سرای» قرن دهم کیست؟ محتشم کاشانی

15- کدام دو شاعر درفش جانبداری و ستایش خاندان پیامبر را بر دوش کشیده‌اند؟ کسایی و فردوسی

16- دیوان کسایی ظاهراً تا کدام قرن موجود بوده است؟ قرن ششم

17- چرا کسایی را « نقاش چیره دست طبیعت» نام داده‌اند؟ چون وصف‌هایی جاندار و روشن از طبیعت و زیبایی‌های آن دارد.

درس پنجم

نثر فارسی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- نثر فارسی در آغاز کدام عصر تولید یافت؟ عصر فردوسی

2- نخستین کتاب مستقل نثر فارسی، کدام اثر است؟ شاهنامه ابونصری

3- «تفسیر طبری» تألیف کیست؟ مجمد بن جریر طبری

4- نخستین ترجمه‌ی قرآن کریم کدام کتاب و به چه زبانی است؟ ترجمه‌ی تفسیر طبری و به زبان فارسی

5- نثر کتاب «ترجمه تفسیر طبری» چه گونه است؟ نثر ساده و شمار لغات عربی آن کم است.

6- «ترجمه تفسیر طبری» اثر جمعی از علمای ماوراء‌النّهر می‌باشد.

7- در کدام سده «ترجمه تفسیر طبری» نوشته شد؟ میانه‌ی سده چهارم هجری

8- کدام شاهنامه، قبل از شاهنامه‌ی ابومنصوری تألیف یافته و به کلی از میان رفته است؟ شاهنامه‌ی ابوالمؤید بلخی

9- «تاریخ بلعمی» اثر کیست؟ ابوعلی بلعمی

10- به عصر فردوسی، چه نام دیگری داده شده است؟ عصر حماسه‌ی ملی و خردآرمانی

11- جریان اصلی شعر در دوره‌ی سامانی بر چه امری تأکید دارد؟ تأکید بر حمایت از فرهنگ قومی و اعتبار بخشیدن به زبان فارسی دارد.

12- چه مقدار از «شاهنامه‌ی ابومنصوری» باقی مانده است؟ حدود پانزده صفحه

13- چرا منصوربن نوح سامانی تصمیم گرفت که «تفسیر طبری» ترجمه شود؟ چون فهم آن به زبان عربی برایش دشوار بود.

14- ترجمه‌ی کدام کتاب را می‌توان سرآغاز نثر دینی فارسی به حساب آورد؟ ترجمه تفسیر طبری

15- نثر علمی فارسی، با کدام کتاب آغاز می‌شود؟ الابنیه عن حقایق الادویه

16- نوسینده‌ی کتاب « الابنیه عن حقایق الادویه » کیست؟ ابومنصور موفق هروی

17- موضوع کتاب «هدایة المتعلمین فی الطب» چیست و مؤلف آن کیست؟ شیوه‌ی درمان بیماری‌ها، ابوبکر اخوینی بخارایی

18- مؤلف کتاب «حدود‌العالم» کیست؟ مولف آن نامعلوم است.

19- نخستین کتاب جغرافیا به زبان پارسی کدام کتاب است؟ حدود‌العالم من المشرق الی المغرب

20- موضوع کتاب « حدود‌العالم » چیست؟ جغرافیای عمومی ه ویژه جغرافیای سرزمین‌های اسلامی

درس ششم

دقیقی ....

دانستنی‌های مربوط به درس

1- طرز شاعری «دقیقی توسی» شبیه به شیوه‌ی کدام شاعر است؟ رودکی

2- نخستین کسی که پس از «مسعودی مروزی» به نظم داستان‌های ملی ایران پرداخت، که بود؟ دقیقی توسی

3- اثر مهّم «دقیقی» چه نام دارد؟ گشتاسپ نامه

4- زادگاه «فردوسی» کجاست؟ روستای باژ در منطقه‌ی توس

5- «دهقانان» در روزگار فردوسی چه طبقه‌ای بودند؟ طبقه‌ای صاحب مقام و دارای املاک و اموال

6- چرا فردوسی بر آن شد تا کتاب خود را به نام محمود غزنوی کند؟ به منظور حفظ کردن شاهنامه از گزند حوادث با استفاده از امکانی که شاید محمود برای نسخه‌برداری آن فراهم کند و دیگر کسب وجه مختصری از این راه برای معیشت و دوران پیری و ناتوانی خود.

7- یکی از دلایلی که شاهنامه مورد پسند محمود قرار نگرفت، چه بود؟ در شاهنامه بر ترکان روی خوش نشان داده نشده بود.

8- مذهب «فردوسی» چه بود؟ شیعه

9- وزیر ایران‌دوست عصر غزنوی که فردوسی او را مدح گفته است، که بود؟ ابوالعبای اسفراینی

10- محتویات کتاب شاهنامه به چند دوره تقسیم می‌شود؟ سه دوره

11- «دوران تاریخی» شاهنامه مربوط به کدام بخش از کتاب است؟ دوره‌ی سوم

12- قالب شعری شاهنامه چیست و در کدام بحر سروده شده است؟ مثنوی، بحر متقارب

13- اوّلین لغت‌نامه‌ی مدوّن فارسی چه نام دارد؟ لغت فرس

14- داستان منظوم «گرشاسپ نامه» اثر کیست؟ اسدی توسی

15- «مناظره» دراصطلاح، یعنی چه؟ گفت و گوی دو طرف سخن که هر یک سعی می‌کند برتری خود را اثبات کند.

16- کتاب «لغت فرس» اثر کیست؟ اسدی توسی

17- «اسدی توسی» شاعر کدام قرن محسوب می‌شود؟ قرن پنجم

18- کتاب «لغت فرس» چند لغت فارسی دارد؟ هزار و دویست

19- «دقیقی» بر چه دین و آیینی بود؟ دین زردشتی

20- مهم‌ترین و طولانی‌ترین بخش شاهنامه، کدام قسمت آن است؟ مرحله‌ی پهلوانی

درس هشتم

ناصرخسرو

دانستنی‌های مربوط به درس

1- زادگاه «ناصرخسرو» کجاست؟ قبادیان بلخ

2- سلطان مسعود غزنوی در کدام محل از ترکان سلجوقی شکست خورد؟ دندانقان

3- «باطنیان» چه کسانی بودند؟ گروهی از شیعیان هفت امامی که به امامت اسماعیل فرزند بزرگ امام جعفر صادق (ع) اعتقاد داشتند.

4- مقر فرمانروایی «باطنیان» کجا بود؟ قاهره

5- لقب ناصرخسرو در مذهب فاطمی چیست؟ حجت

6- چه مأموریتی از جانب خلیفه‌ی فاطمی به ناصرخسرو محول شد؟ تبلیغ آیین فاطمی در خراسان

7- چرا «ناصرخسرو» در خراسان نمی‌توانست به سرچشمه‌ی حکمت باطنیان دست یابد؟ پیروان مذاهب دیگر، مجال تبلیغ خودنمایی به آن‌ها نمی‌دادند.

8- آثار کلامی ناصرخسرو کدام‌اند؟ خوان اخوان، زادالمسافرین و جامع‌الحکمتین

9- نخستین گوینده‌ای که شعر را به طور کلی در خدمت فکر اخلاقی، اجتماعی و مکتبی قرار داد، که بود؟ ناصرخسرو

10- ایام کودکی « ناصرخسرو » مصادف با حکومت کدام سلسله‌ی پادشاهی است؟ اوج حکومت غزنوی

11- مشهورترین اثر ناصرخسرو، کدام کتاب است؟ سفرنامه

12- کدام عصر، عصر شکوفایی فرهنگ اسلامی است؟ عصر ناصرخسرو

13- جریانی که در نیمه‌های دوم قرن پنجم هجری در نویسندگی و شعر فارسی پیدا شد، چه نام داشت؟ عرفان

14- منشأ عرفان اسلامی کدام کتاب است؟ قرآن

15- کتاب «اسرارالتوحید» اثر کیست؟ محمد بن منور

16- در عصر ناصرخسرو کدام عارف پاک‌باخته، طغرل سلجوقی را به عدل و داد دعوت کرد؟ باباطاهر

17- تمایلات عارفانه، ابتدا در کدام منطقه پیدا شد؟ بین‌النهرین

18- «زیدیه» چه اعتقاداتی داشتند؟ معتقد بودند که امامت از حضرت سجاد (ع) به زید فرزند آن حضرت واگذار شده است نه به امام محمد باقر (ع)

19- از دوره‌ی غزنویان کدام درک و برداشت از اسلام، چیرگی یافت؟ کلام اشعری

 

درس نهم

نثر فارسی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- کتاب «دانش نامه‌ی علایی» اثر کیست؟ ابوعلی سینا

2- بیش‌تر آثار «ابن سینا» به چه زبانی نوشته شده است؟ زبان عربی

3- کتاب « دانش نامه‌ی علایی» به چه زبانی است؟ زبان فارسی

4- اهمیت کتاب «دانش نامه‌ی علایی» در چیست؟ یک دوره‌ی کامل از فلسفه و طبیعیات را شامل می‌شود و بسیاری از اصطلاحات منطقی و فلسفی را به زبان فارسی در برمی‌گیرد.

5- کتاب «التفهیم لاوایل صناعة التنجیم» اثر کیست؟ ابوریحان بیرونی

6- « التفهیم » به چه زبانی نوشته شده است؟ فارسی

7- موضوع کتاب «التفهیم» چیست؟ نجوم، هندسه و حساب

8- «قابوس نامه» اثر کیست؟ عنصرالمعالی کی کاووس بن اسکندر

9- موضوع کتاب «قابوس نامه» چیست؟ تعلیم و تربیت

10- «قابوس نامه» چند باب دارد؟ چهل و چهار

11- «سیاست نامه» اثر کیست؟خواجه نظام‌الملک

12- موضوع کتاب «سیاست نامه» چیست؟ آیین مملکت داری

13- نام دیگر کتاب «سیاست نامه» چیست؟ سیرالملوک

14- «سیاست نامه» چه نثری دارد؟ ساده و مرسل

15- متن «سیاست نامه» مربوط به کدام قرن است؟ قرن پنجم

16- کتاب «تاریخ سیستان» اثر کیست؟ مؤلف آن نامعلوم است.

17- «تاریخ بیهقی» اثر کیست؟ ابوالفضل بیهقی

18- نام دیگر «تاریخ بیهقی» چیست؟ تاریخ مسعودی

19- زادگاه ییهقی کجا بود؟ حارث آباد بیهق

20- ناصرخسرو، در تبریز کدام شاعر را ملاقات کرده بود؟ قطران تبریزی

درس دهم

نثر دینی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- نثر دینی فارسی دری با کدام کتاب آغاز شد؟ ترجمه‌ی تفسیر طبری

2- مؤلف کتاب «تفسیر قرآن مجید، معروف به تفسیر کمبریج» کیست؟ مؤلف آن نامعلوم است.

3- زمان تألیف کتاب «تفسیر قرآن» چه قرنی است؟ نیمه ی اول سده‌ی پنجم

4- مؤلف کتاب «تفسیر سورآبادی» کیست؟ ابوبکر عتیق نیشابوری

5- ابوبکر عتیق نیشابوری معاصر با کدام پادشاه سلجوقی بوده است؟ آلب ارسلان

6- اثر معروف «ابوالحسن جلایی هجویری» چه نام دارد؟ کشف‌المحجوب

7- موضوع کتاب « کشف‌المحجوب » چیست؟ طریقت و اصول تصوف و بیان کیفیت عشق به پروردگار

8- «شرح تعرف» اثر کیست؟ اسماعیل بن محمد مستملی نجاری

9- نام نیای بزرگ خواجه عبدالله انصاری چه بود؟ ابوایوب انصاری

10- خواجه عبدالله انصاری. تصوف را از چه کسی آموخت؟ شیخ ابوالحسن خرقانی

11- اصل کتاب «طبقات الصوفیه» به چه زبانی است و از کیست؟ عربی، ابوعبدالرحمان سلمی

12- «رسایل» اثر کیست؟ خواجه عبدالله انصاری

13- موضوع کتاب «رسایل» چیست؟ اقوام و سخنان و مناجات‌ها

14- نوع نثر « خواجه عبدالله انصاری » چه نثری است؟ مسجع (آهنگین)

15- تفسیر قران معروف به «تفسیر کمبریج» شامل چه قسمت‌هایی از قرآن است؟ از تفسیر سوره‌ی مریم تا پایان قرآن مجید

16- علت نوشتن و رواج تفسیرهای مختلف چیست؟ برای استفاده از مسلمانانی که زبان عربی نمی‌دانستند، نوشته شد.

17- چرا «تفسیر قرآن، کمبریج» از نظر ادبی هم اهمیت دارد؟ چون در آن همان واژه‌های لطیف فارسی دیده می‌شود.

18- کتاب « کشف‌المحجوب » در پاسخ به پرسش‌های چه کسی نوشته شد؟ ابوسعید هجویری

19- ابوایوب انصاری درزمان کدام خلیفه، به خراسان آمد؟ عثمان

20- شعرهای خواجه عبدالله انصاری بیش‌تر در چه قالبی است؟ رباعی و ترانه

درس یازدهم

انوری

دانستنی‌های مربوط به درس

1- دوره‌ی دوم فرمانروایی سلجوقیان چه زمانی را در برمی‌گرفت؟ نیمه‌ی اول سده‌ی ششم هجری

2- مضمون های شعری دوره‌ی انوری چه موضوعاتی بود؟ مدح و وصف

3- قالب‌های اصلی شعر در دوره‌ی انوری چه بود؟ قصیده و غزل

4- سبک شعری دوره‌ی انوری چه بود؟ سبک عراقی

5- «انوری» را هم پایه کدام شاعران دانسته‌اند؟ فردوسی و سعدی

6- تخلص «انوری» در آغاز شاعری چه بود؟ خاوری

7- شهرت انوری به کدام نوع شعر است؟ قصیده

8- سه مضمون عمده‌ی شعر انوری چیست؟ ستایش بزرگان، وصف طبیعت و هجو مخالفان

9- «حبسیه» چگونه شعری است؟ شعری است که در زندان سروده می‌شود.

10- «مسعود سعد» چند سال از عمر خود را در زندان گذراند؟ بیست سال

11- شهرت « مسعود سعد » در شاعری درگو سرودن چه نوع شعری است؟ حبسیه

12- بیت «هفت سالم بکوفت سود و دهک / پس از آنم سه سال قلعه‌ی نای» از کدام شاعر است؟ مسعود سعد

13- پس از قصیده، انوری در سرودن کدام قالب شعری پیشگام بوده است؟ قطعه

14- کدام شاعر دربار سلطان ابراهیم، موجبات گرفتاری و زندانی شدن مسعود سعد را فراهم آورد؟ راشدی

15- قصیده‌ی «نامه‌ی اهل خراسان» که در آن به غارت خراسان اشاره شده است، از کیست؟ انوری

16- کدام شعر انوری به چند زبان بیگانه ترجمه شده است؟ نامه‌ی اهل خراسان

17- «ورود لغات و ترکیبات متعدد از لهجه‌های محلی به زبان فارسی دری» از ویژگی‌های کدام سبک است؟ سبک عراقی

18- چرا سیاست کلی سلاجقه بر حمایت از شعر و ادب فارسی استوار نبود؟ به دلیل بیگانگی با فرهنگ و زبان ایرانی

19- «زبان شعر» در دوره‌ی انوری نسبت به دوره های گذشته چگونه است؟ عموماً پخته و نرم‌تر و رام‌تر است.

درس دوازدهم

جمال‌الدین عبدالرزاق

دانستنی‌های مربوط به درس

1- نامدارترین چهره‌ی شعر و ادب فارسی اصفهان در سده‌ی ششم هجری کیست؟ جمال‌الدین عبدالرزاق

2- مضامین اخلاقی به کار رفته در شعر جمال‌الدین عبدالرزاق به شیوه‌ی کدام شاعر است؟ سنایی غزنوی

3- «ترکیب بند» معروف جمال‌الدین عبدالرزاق در چه موضوعی سروده شده است؟ در نعت و ستایش پیامبر گرامی اسلام

4- «خلاق‌المعانی» لقب کدام شاعر است؟ کمال‌الدین اصفهانی

5- کدام واقعه‌ی مهم در روزگار زندگی «کمال‌الدین اسماعیل» در جریان بود؟ حمله‌ی مغولان به ایران

6- چرا به کمال‌الدین اسماعیل لقب «خلاق‌المعانی» دادند؟ وی در خلق معانی تازه دستی توانا داشت.

7- مطلع ترکیب‌بند «ای از بر سدره شاهرات / وای قبّه‌ی عرش تکیه‌گاهت» از کیست؟ جمال‌الدین عبدالرزاق

8- سرانجام کار «کمال‌الدین اسماعیل» چگونه بود؟ به دست مغولان به قتل رسید.

9- تقلید از« جمال‌الدین عبدالرزاق» سنایی در چه حدی است؟ در این شیوه به پای سنایی نرسیده و کارش اصالت چندانی ندارد.

10- ترکیب بند « جمال‌الدین عبدالرزاق » از نظر زبان و بافت شعری، چگونه است؟ استوار و سنجیده

درس سیزدهم

نثرهای عارفانه

دانستنی‌های مربوط به درس

1- کدام نوع نثر، در سده‌ی ششم و هفتم، اهمیت و گشترش یافت؟ نثر صوفیانه

2- عین‌القضات از محضر چه کسانی درس آموخت؟ حکیم عمر خیام و شیخ احمد غزالی

3- وزیر دسیسه‌گر سلطان سنجر، که فتوای قتل عین‌القضات را گرفت، چه نام داشت؟ ابوالقاسم درگزینی

4- اساسی‌ترین اندیشه‌ها و آرای صوفیانه عین‌القضات را در کدام آثار وی می‌توان جست و جو کرد؟ یزدان شناخت، تمهیدات

5- سبک نگارش نامه‌های عین‌القضات، چگونه است؟ ساده، روان و بی‌تکلف و در عین استشهاد به ‌آیات قرآنی و اشعار پارسی و تازی

6- «شیخ اشراق» لقب کیست؟ شهاب‌الدین یحیی سهروردی

7- عمده‌ترین کار سهروردی در مسیر بنیان‌گذاری «فلسفه‌ی اشراق» چه بود؟ پیوند میان فلسفه و عرفان

8- چه کسی فرمان قتل سهروردی را صادر کرد؟ صلاح الدین ایوبی، فرمانروای مصر و شام

9- «حکمت خسروانی» چگونه عقایدی بود؟ مجموعه‌ی افکار و عقاید فلسفی ایرانیان قدیم و مخصوصاً حکمت دوره‌ی شاهان ساسانی بود.

10- آثار فارسی «شیخ اشراق» به چه شیوه‌ای بیان شده است؟ تمثیلی و ادبی

11- کتاب «اسرارالتوحید» اثر کیست و درباره‌ی چه کسی است؟ محمد بن منور، شیخ ابوسعید ابو‌الخیر

12- نویسنده‌ی کتاب «سمک عیار» کیست؟ فرامرز بن خداد ارجانی

13- کدام کتاب را «ازرقی هروی» به نظم کشیده است؟ سندبادنامه

14- اصل کتاب سندبادنامه متعلق به کدام کشور است؟ هندوستان

15- چه کسی سندبادنامه را به «نثری فنی و آراسته به امثال و اشعار پارسی و تاری» درآورد؟ ظهیری سمرقندی

16- «کشف‌الاسرار و عدة الابرار» درباره‌ی چه موضوعی است و مؤلف آن کیست؟ تفسیر قرآن- ابوالفضل رشیدالدین میبدی

17- تفسیر «شیخ ابوالفتوح رازی» چه نام دارد؟ روضه‌الجنان

18- کدام عصر را باید «عصر تفسیرنویسی» نام‌گذاری کرد؟ نیمه‌ی اول سده ششم هجری

19- کتاب «سمک عیار» در چه قرنی نوشته شده است؟ قرن ششم

درس چهاردهم

کتاب‌های فنی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- از جمله کهن‌ترین و استوارترین کتاب‌ها در زمینه‌ی علم بلاغت کدام کتاب است؟ ترجمان البلاغه

2- مؤلف کتاب « ترجمان البلاغه» کیست؟ محمد بن عمر رادویانی

3- کتاب « ترجمان البلاغه» در کدام قرن نوشته شده است؟ نیمه‌ی دوم قرن پنجم

4- موضوع کتاب «حدائق السحر» چیست؟ مباحثی از علم معانی و بیان و صنایع لفظی و معنوی

5- نوسینده کتاب «حدائق السحر» کیست؟ رشید الدین وطواط

6- پرآوازه‌ترین کتاب در قلمرو علوم ادبی فارسی، کدام کتاب است؟ المعجم

7- کتاب «المعجم» چند بخش است؟ دو بخش

8- مؤلف کتاب «المعجم» کیست؟ شمس قیس رازی

9- مؤلف کتاب «مجمل التواریخ» کیست؟ مؤلف کتاب نامعلوم است.

10- شیوه‌ی انشای کتاب«مجمل التواریخ» چگونه است؟ از نظر سادگی و داشتن واژه‌ها واصطلاحات کهن فارسی، دست کمی از نوشته‌های قرن چهارم ندارد.

11- موضوع کتاب «تاریخ بیهق» چیست؟ سرگذشت‌ شهرها و مناطق جغرافیایی و شخصیت‌های علمی و ادبی تاریخ

12- نوسینده کتاب «تاریخ بیهق» کیست؟ ابوالحسن علی بن زید بیهقی معروف به ابن فندق

13- کتاب «راحة الصدور» در چه قرنی نوشته شده است و مؤلف آن کیست؟ پایان قرن ششم و آغاز قرن هفتم ، نجم‌الدین راوندی

14- چه کسی کتاب «کلیله و دمنه» را به عربی ترجمه کرد؟ ابن مقفع

15- « کلیله و دمنه بهرام شاهی» اثر کیست؟ ابوالمعالی نصرالله منشی

16- نام دیگر «چهار مقاله» چیست؟ مجمع النوادر

17- اصل کتاب «مرزبان‌نامه» به چه زبانی نوشته شده بود؟ زبان طبری (گویش مازندران قدیم)

18- نویسنده‌ی «مرزبان‌نامه» با اشنای فعلی آن کیست؟ سعدالدین ورامینی

19- «گلستان» چند باب دارد؟ هشت باب و یک مقدمه

20- نثر کتاب «گلستان» چه گونه نثری است؟ نثر مسجع

درس پانزدهم

خیام

دانستنی‌های مربوط به درس

1- در قالب رباعی، تکیه‌ی اصلی معنا در کدام مصراع است؟ مصراع چهارم

2- اندیشه‌های کوتاه و عمیق و تأملات فلسفی، معمولاً در کدام قالب شعری بیان می‌شود؟ رباعی

3- «خیام» در کدام قرن زیسته است؟ قرن پنجم و دهه‌های نخستین سده‌ی ششم

4- معاصران خیام وی را با کدام علوم می‌شناختند؟ حکمت، فلسفه، ریاضی، طب و نجوم

5- تعارضات و تعصب‌های سیاسی و مذهبی روزگار خیام را در کدام کتاب می‌توان دید؟ سیاست‌نامه‌ی خواجه نظام‌الملک

6- مهم‌ترین مثنوی «سنایی» کدام کتاب است؟ حدیقة الحقیقة

7- نام دیگر کتاب « حدیقة الحقیقة» چیست؟ الهی نامه

8- موضوع کتاب «سیرالعباد الی المعاد» چیست؟ خلقت انسان و نفوس و عقل‌ها و موضوعات اخلاقی دیگر

9- شیوه‌ی بیان در کتاب «سیرالعباد الی المعاد» چیست؟ تمثیل

10- «خاقانی» در کدام اثر خود بر طریق سنایی رفته است؟ تحفة العراقین

11- «عطار» در منطق‌الطیر خود به کدام شاعر نظر داشته است؟ سنایی

12- بیت «عطار روح و بود سنایی دو چشم/ ما از پی سنایی و عطار آمدیم» از کدام شاعر است؟ مولوی

13- «سنایی» کدام تحول بزرگ را در شعر فارسی به وجود آورد؟ عرفان و عشق به خالق را وارد شعر کرد.

14- اوضاع شهر غزنین در سال‌های تولد «سنایی» چگونه بود؟ آوازه و شکوه دوره‌ی اول حکومت غزنویان را نداشت.

15- عنوان نوشته ها و نامه‌های سنایی به نثر که به چاپ رسیده است، چیست؟ مکاتیب سنایی

16- کدام اثر مولوی به شیوه‌ی «حدیقه‌ی سنایی» سروده شده است؟ مثنوی معنوی

17- بلندترین و سرشارترین مثنوی‌های عرفانی، در کدام دوره سروده شده است؟ عصر مولوی

18- چرا مقدار زیادی رباعی به «خیام» نسبت داده شده است؟ چون هر کس اعتراض و تردیدی داشت و جرئت بیان آن را هم نداشت، آن را به خیام نسبت داده است.

درس شانزدهم

خاقانی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- تخلص اول «خاقانی» چه بود؟ حقایقی

2- تولد خاقانی در کدام شهر بود؟ شروان

3- خاقانی فنون شاعری را از کدام شاعر آموخت؟ ابوالعلای گنجوی

4- خاقانی تخلص خود را از نام چه کسی گرفت؟ خاقان منوچهر، حاکم شهر شروان

5- کهن‌ترین سفرنامه‌ی منظوم حج از کیست؟ خاقانی

6- سفرنامه‌ی منظوم حج خاقانی چه نام دارد؟ تحفة العراقین

7- نام کتاب منثور خاقانی چیست؟ منشآت

8- پنج دفتر شعر نظامی به چه نام‌هایی معروف است؟ خمسه یا پنج گنج

9- موضوع کتاب «مخزن‌الاسرار» چیست؟ زهد و حکمت و عرفان

10- مخزن الاسرار به پیروی از کدام کتاب نوشته شده است؟ حدیقة الحقیقة

11- دومین مثنوی نظامی چه نام دارد؟ خسرو و شیرین

12- موضوع داستان «لیلی و مجنون» چیست؟ ماجرای دل‌باختگی قیس از قبیله‌ی بنی عامر بر لیلی دخترک هم‌سال او که به ناخواه به عقد ابن سلام درآمده است.

13- نام دیگر کتاب «هفت پیکر» چیست؟ هفت گنبد و بهرام نامه

14- دو بخش کتاب «اسکندرنامه» چه نام‌هائی دارد؟ شرف‌نامه و اقبال‌نامه

15- نخستین بار چه کسی درادب فارسی به داستان سرایی پرداخت؟ فخرالدین اسعد گرگانی

16- کتاب «مخزن‌الاسرار» در چند مقاله سروده شده است؟ بیست مقاله

17- نظامی در سرودن آثار خود، به جز «حدیقه‌ی سنایی» به کدام کتاب دیگر نظر داشته است؟ شاهنامه‌ی فردوسی

18- کدام شاعر در دوره‌ی خاقانی، مردم اصفهان را هجو کرده بود؟ مجیرالدین بیلقانی

19- علت نامیده شدن خاقانی به «شاعر صبح» چیست؟ خاقانی در توصیف صبح و طلوع آفتاب، دستی توانا دارد.

درس هفدهم

عطار

دانستنی‌های مربوط به درس

1- «عطار» در کجا چشم به جهان گشود؟ در قریه‌ی کدکن نیشابور

2- مهم‌ترین و برجسته ترین اثر «عطار» چیست؟ منطق‌الطیر

3- «منطق‌الطیر» عطار در کدام قالب و به چه شیوه‌ای سروده شده است؟ منطق‌الطیر مثنویاست و بر شیوه‌ی تمثیلی سروده شده است.

4- « منطق‌الطیر» داستان چیست؟ داستان گروهی از مرغان که به طلب سیمرغ می‌روند.

5- مراحل هفت‌گانه‌ی عبور مرغان برای رسیدن به سیمرغ به کدام داستان شباهت دارد؟ هفت‌خان رستم

6- محتوای کتاب «الهی‌نامه» چیست؟ گفت و شنود پدری با پسران خود درباره‌ی چیزهایی که حقیقت آن با آن چه عامه‌ی مردم از آن می‌فهمند، تفاوت دارند.

7- رباعیات «عطار» در کدام مجموعه گرد آمده است؟ مختار نامه

8- اثر منثور «عطار» چه نام دارد؟ تذکرة‌الاولیا

9- کدام اثر عطار را می‌توان «حماسه‌ی عرفانی» نامید؟ منطق‌الطیر

10- در منظومه‌ی «مصیبت نامه» شیخ نیشابور خواننده را به چه امری توجه می‌دهد؟ خواننده را توجه می‌دهد که فریفته‌ی ظاهر نشود و از ورای ظواهر، به حقیقت پی ببرد.

11- نخستین پیر و مرشد «مولانا جلال الدین» چه کسی بود؟ برهان‌الدین بن محقق

12- مهم‌ترین حادثه‌ی زندگی مولوی چیست؟ آشنایی یا شمس تبریزی

13- چه کسی مولوی را به سرودن کتاب عظیم مثنوی برانگیخت؟ حسام‌الدین چلبی

14- «مثنوی معنوی» چند دفتر وچند بیت است؟ شش دفتر و بیست و شش هزار بیت

15- «مجالس سبعه» شامل چه مباحثی است؟ شامل هفت مجلس است و سال‌هایی را که جلال‌الدین به منبر می‌رفته، بیان کرده است.

16- «نی نامه» به کدام بخش از مثنوی اطلاق می‌شود؟ هجده بیت اول مثنوی

17- «غزل‌های مولوی»، به چه نام‌هایی معروف گشته است؟ دیوان کبیر یا کلیات شمس تبریزی

18- پس از غیبت شمس تبریزی، مولوی چه کسی را نایب و خلیفه‌ی خویش کرد؟ صلاح‌الدین زرکوب

19- کتاب «طبقات الصوفیه» اثر کیست؟ عبدالرحمان سلمی

20- در کتاب «تذکرة الاولیا» حکایات مربوط به چند تن ز اولیا و مشایخ تصوف نقل شده است؟ نود و هفت تن

درس هجدهم

سعدی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- در عصر سعدی کدام دو عامل باعث گسترش زبان و فرهنگ فارسی به بیرون از مرزهای ایران بود؟ جنگ‌های صلیبی و یورش تاتار

2- در عصر سعدی، کدام نوع شعر، رونق و اعتبار یافت؟ غزل

3- مصراع «جهان در هم افتاده چوی موی زنگی» اشاره به کدام رویداد تاریخی دارد؟ یورش مغولان به ایران

4- نام دیگر کتاب «بوستان» چیست؟ سعدی نامه

5- بوستان چند باب دارد؟ ده باب

6- «غزلیات» سعدی شامل چند بخش است؟ چهار بخش

7- قالب شعری «بوستان» چیست؟ مثنوی

8- پس از وفات سعدی، چه کسی «کلیات» وی را تدوین کرد؟ ابوبکر بیستون

9- زبان و فرهنگ فارسی، از چه زمانی در شبه قاره‌ی هند شروع به گسترش کرد؟ از زمان لشگرکشی‌های محمود غزنوی

10- کتاب «اعجاز خسروی» اثر کیست؟ امیر خسرو دهلوی

11- نام کتابی از امیر خسسرو دهلوی که بر وزن و شیوه‌ی مخزن الاسرار نظامی سروده شده، چیست؟ مطلع الانوار

12- کتاب «هشت بهشت» امیر خسرو دهلوی، به تقلید از کدام کتاب نوشته شده است؟ هفت پیکر

13- مثنوی «خضرخان» و «دولرانی» اثر کیست؟ امیر خسرو دهلوی

14- خطابه و سخن‌رانی‌های سعدی، در کدام اثر وی گرد آمده است؟ مجالس پنج‌گانه

15- «سعدی» در رثای کدام خلیفه‌ی عباسی، مرثیه سروده است؟ مستعصم بالله

16- امیر خسرو دهلوی در محضر کدام عارف به سیر و سلوک عرفانی پرداخت؟ نظام‌الدین اولیا

17- چرا «سعدی» را فرمانروای قلمرو سخن فارسی نامیده اند؟ به علت استادی مسلم وی در شعر و نثر، او را فرمانروای ملک سخن فارسی نامیده‌اند.

18- مصراع «همه قبیله‌ی من عالمان دین بودند» از کدام شاعر است؟ سعدی

درس نوزدهم

از سرچشمه های ....

دانستنی‌های مربوط به درس

1- برای پژوهش ادبیات غرب، از ادبیات کدام کشور باید شروع کرد؟ ادبیات یونان باستان

2- نام دیگر «جنبش فرهنگ دوستان» چیست؟ اومانیسم

3- واژه‌ی درست و مناسب برای جای خالی عبارت چیست؟ «اومانیسم بازگشتی دوباره است به ادبیات .... » یونان باستان

4- تمدن امروز جهان در کجا آغاز شد؟ یونان

5- بزرگ‌ترین حماسه سرای جهان کیست؟ هومر

6- کدام نمایش‌نامه نویسان یونانی، هنوز هم بی‌مانندند؟ آشیل سوفوکل و اوریپید

7- نظریات ارسطو در چه مواردی هنوز هم نو و قابل استفاده است؟ هنر و ادبیات

8- کتاب «بوطیقا» اثر کیست؟ ارسطو

9- کدام ملت است که ابتدا آزاد زیستن را شناختند و به ارزش دانش پی بردند؟ یونان

10- محتوای کتاب «بوطیقا» چیست؟ اطلاعات جالب و ارزشمندی درباره‌ی شعر و نمایش‌نامه های منظوم یونان به ما می‌دهد.

11- قدیمی‌ترین آثاربه جا مانده از «یونان باستان» کدام‌اند؟ ایلیاد و ویسه

12- مهم‌ترین واقعه‌ای که در «ایلیاد» به نظم کشیده شده، چیست؟ جنگ یونان با تروا

13- پهلوان رویین‌تن یونان، چه نام داشت؟ آشیل

14- کدام قسمت از بدن «آشیل» ضربه پذیر بود؟ پاشنه‌ی پا

15- چرا نمی‌توان دو اثر حماسی «ایلیاد» و «ادیسه» را نخستین آثار هنری یونان محسوب کرد؟ پختگی و قدرتی که در این منظومه‌ها وجود دارد نشان ‌دهنده‌ی این است که این دو کتاب از نخستین کتاب‌های یونانی نیستند.

16- «هومر» در چه قرنی زیسته است؟ ظاهراً ده قرن پیش از میلاد

17- «فن شعر» ارسطو چه چیزی را درباره‌ی ادبیات و هنر یونان باستان نشان می‌دهد؟ این کتاب نشانمی‌دهد که ادبیات و هنر یونان باستان ارزش‌مند است.

درس بیست و یکم

کلاسی‌سیسم

دانستنی‌های مربوط به درس

1- نیمه‌ی دوم قرن شانزدهم، چه دوره‌ای بود؟ دوره‌ای بود که در آن برای نخستین بار، آیین ادبی جامعی برای خلق آثار ادبی به وجود آمد.

2- مکتب «کلاسی‌سیسم» در فرانسه، چه گونه مکتبی است؟ مکتب سنت گرایی در ادبیات و هنر، به ویژه تقلید از نویسندگان باستان

3- استاد بزرگ مکتب «کلاسی‌سیسم» در فرانسه، کیست؟ بوالو

4- از دیدگاه «کلاسیک‌ها» هنر اصلی شاعر و نوسینده، است؟ این است که اصول و قواعد پیشینیان را در اثر خود رعایت کند.

5- یکی از ارکان اساسی مکتب «کلاسیک‌ها» را نام ببرید؟ تقلید از طبیعت

6- عبارت «حتی یک لحظه از طبیعت غافل نشوید» از کیست؟ بوالو

7- کدام پادشاه را «بزرگ‌ترین هنرپرور تاریخ» شناخته‌اند؟ لویی چهاردهم

8- نمایش‌نامه‌ی «خسیس» اثر کیست؟ مولیر

9- از مشهورترین هنرمندان کلاسیک انگلستان ، چه کسی را می‌توان نام برد؟ میتلون

10- ارسطو در کدام کتاب خود، هنر را تقلید از طبیعت می‌داند؟ بوطیقا (فن شعر)

11- نقطه‌ی اوج «کلاسی‌سیسم» اروپا، در کدام کشور به وجود آمد؟ فرانسه

12- کاخ «ورسای» به دستور چه کسی بنا شد؟ لویی چهاردهم

13- چهار تراژدی کدام شاعر فرانسوی به نوعی با ایران و ایرانیان ارتباط دارد؟ راسین

14- در نگارش تراژدی «استر» از کدام کتاب الهام گرفته شده است؟ تورات

15- ماجرای نمایش‌نامه‌ی «استر» چیست؟ عشق خشایارشاه به (استر) دختر زیبای یهودی

16- عنوان «پدر تئاتر فرانسه» به چه کسی داده شده است؟ پی‌یر کورنی

17- «پی‌یر کورنی» چند نمایش‌نامه منظوم دارد، نوع این نمایش‌نامه‌ها چیست؟ بیست و سه نمایش‌نامه‌ی منظوم دارد که بیست‌تای آن تراژدی است.

18- آخرین تراژدی «کورنی» چه نام دارد و درباره‌ی چیست؟ سورنا سردار اشکانی، شرح شکست کراسوس سردار رومی از سورنا سردار ایرانی است.

19- «نزاکت ادبی» در مکتب کلاسی‌سیسم به چه معنا است؟ اثر ادبی باید آنچه را که با عرف و عادت عمومی موافق باشد، مطرح کند.

20- ارسطو، تفاوت هنرها را در چه می‌داند؟ نوع تقلید از طبیعت

 

 

 

 

 

 

درس بیست و دوم

عصر روشن‌گری

دانستنی‌های مربوط به درس

1- عبارت «رمانتی‌سیسم بیماری و کلاسی‌سیسم سلامتی است» از کدام شاعر و نویسنده است؟ گوته

2- «جنبش رمانتی‌سیسم» با اندیشه‌های چه کسانی شروع شد؟ «ژان ژاک روسو» و «ولتر»

3- اندیشه‌ی کدام عصر، زمینه ساز ظهور مکتب «رمانتی‌سیسم» بود؟ اندیشه‌ی عصر روشنگری

4- کدام نویسنده و فیلسوف را تجسم بخش عصر روشنگری می‌دانند؟ ولتر

5- کدام کتاب در نیمه دوم قرن هجدهم، فضای روشنفکری مهمی ایجاد کرد؟ دایرة المعارف

6- از نویسندگان « دایرة المعارف» چه کسانی را می‌توان نام برد؟ دیدرو و دالامبر

7- «ترانه های غنایی» اثر کیست؟ کالریج

8- تفاوت دو مکتب « کلاسی‌سیسم و رمانتی‌سیسم» در چیست؟ کلاسیک‌ها فقط خوبی و زیبایی را می‌بینند، در حالی که رمانتیک‌ها علاوه بر زیبایی‌ها، زشتی‌ها را هم می‌بینند.

9- چرا سال 1830 را سال انقلاب ادبی می‌دانند؟ در این سال ویکتورهوگو و یارانش، رمانتی‌سیسم را به عنوان مکتب آزادی هنر اعلام کردند.

10- عبارت «کلمه عبارت از سخن است و سخن خدا است» از کدام نویسنده است؟ ویکتورهوگو

11- رمان «مادام بوواری» اثر کیست؟ گوستاوفلوبر

12- بنیان‌گذاران مکتب «رمانتیک» در آلمان چه کسانی بودند؟ ویلهلم شلگل و برادرش فردریک شلگل

13- شرایط اجتماعی در نیمه‌ی اول قرن هجدهم، چگونه بود؟ مردم دچار بدبختی و پریشانی بودند و احتیاج شدیدی به اصلاحات احساس می‌کردند.

14- با انتشار « دایرة المعارف» پیروزی در کدام حوزه‌ها به وقوع پیوست؟ فلسفه و تفکر

15- در چه زمانی جنبش رمانتیک، به معنای واقعی آن، خود را به جهان معرفی کرد؟ آخرین سال‌های قرن هجدهم

16- عبارت «کلاسیک‌ها ایده‌آل هستند» به چه معناست؟ یعنی فقط خوبی و زیبایی را می‌خواهند.

17- کلمات مناسب و درست برای جاهای خالی عبارت کدام است؟ «کلاسیک‌ها ...... را اساس شعر می‌دانند و رمانتیک‌ها پای بند .....اند.»عقل، خیال

18- «شخصیت» از دیگاه هنرمند رمانتیک به چه معنا است؟ یعنی این که هنرمند می‌تواند من وجودی خود را مستقر سازد.

19- کدام شاعر رمانتیک انگلستان، تأثیر زیادی بر دیگر شاعران اروپا داشت؟ لرد بایرون

20- در کدام قرن اروپاییان دریافتند که «دنیا بسیار پیچیده و متنوع است» و نباید از چند اصل ثابت و دستور خشک پیروی کرد؟ اول قرن هجدهم

 

 

 

درس بیست و سوم

واقع گرایی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- ادبیات «واقع‌گرایانه» موضوع کار خود را در کجا می‌یافت؟ در جامعه ی معاصر و ساخت مسائل آن

2- قهرمانان رمان‌هیا رئالیستی چه کسانی هستند؟ مردم عادی

3- «رئالیسم» به عنوان شیوه‌ای خلاق، چه پدیده‌ای است؟ پدیده‌ای تارخی است که در مرحله‌ای معین، از تکامل فکری بشر به وجود آمد.

4- کاریکاتوریست‌ها و نقاشان کدام مکتب از عوامل ظهور «رئالیسم» بودند؟ مکتب باربیزون

5- پیروان مکتب « باربیزون » چه شیوه‌ای داشتند؟ پیروان این مکتب خواهان مشاهده‌ی مستقیم طبیعت بودند.

6- کدام مکتب مدافع «واقع‌گرایی هنری» است؟ مکتب هنر برای هنر

7- «گوستاو فلوبر» رمان نویس فرانسوی به کدام مکتب تعلق دارد؟ مکتب پارناس

8- «تئوفیل گوتیه» از اعضای کدام مکتب هنری بود؟ هنر برای هنر

9- نام «پارناس» از کجا گرفته شده است؟ پارناس، از کوه‌های باستانی یونان است.

10- «امیل زولا» پیشوای کدام مکتب است؟ واقع گرایی یا طبیعت گرایی

11- کدام نوع از «رئالیسم» بیش‌تر از کارهای «بالزاک» شروع می‌شود؟ رئالیسم ابتدایی

12- داستان کوتاه «شنل» از کدام نویسنده است؟ گوگول

13- رمان بزرگ «پدران و پسران» اثر کیست؟ تورگینف

14- بنیان مکتب «رئالیسم سوسیالیستی» بر چیست؟تأکید بر روی «کار» دارد.

15- در کدام مکتب «قهرمانان داستان از محیط خویش جلوترند و برای رسیدن به اجتماعی تازه تلاش می‌کنند»؟ واقع گرایی انتقادی

16- بنیان گذار مکتب « واقع گرایی انتقادی » کیست؟ ماکسیم گورکی

17- رمان «صد سال تنهایی» اثر کدام نویسنده است؟ گابریل گارسیا مارکز

18- داستان‌های « واقع گرایی جادویی» چه نوع داستان‌هایی است؟ همه چیز عادی است، اما یک عنصر جادویی و غیر طبیعی در آن‌ها وجود دارد.

19- داستان کوتاه «آئورا» اثر کیست و به چه شیوه‌ای نوشته شده است؟ کارلوس فوئنتس، رئالیسم جادویی.

درس بیست و چهارم

طبیعت گرایی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- «اوکتاویو پاز» اهل کدام کشور است؟ مکزیک

2- «زاپاتا» که بود؟ انقلابی معروف

3- «اوکتاویو پاز» در آثارش اصالت را به کدام طبقات اجتماعی می‌دهد؟ دهقانان و کارگران مزارع

4- «پاز» کدام جایزه‌ی ادبی را در سال 1990 از آن خویش کرد؟ جایزه‌ی ادبی نوبل

5- «فریت ادگو» نویسنده و شاعر معاصر اهل کدام کشور است؟ ترکیه

6- آثار «فریت ادگو» بیانگر زندگی کدام قشر از مردم ترکیه است؟ روشن‌فکران

7- کدام مجموعه از آثار«فریت ادگو» جایزه‌ی ادبی ملی ترکیه را برد؟ در قایق

8- از کدام رمان «ادگو» فیلم ساخته شده است؟ او

9- کدام اثر «فریت ادگو» به صورت فیلم سینمایی، جایزه ی اول فستیوال سینمایی برلین را در سال 1938 از آن او کرد؟ او

درس بیست و پنجم

دانستنی‌های مربوط به درس

1- نام دیگر «طبیعت گرایی» چیست؟ ناتورالیسم

2- در فلسفه‌ی قدیم «طبیعت گرایی» به چه معنا به کار می‌رفت؟ ماده‌گرایی و لذت جویی و هرگونه دین گریزی

3- «ناتورالیسم» در ادبیات و هنر، چه گرایشی است؟ گرایشی است که از واقع‌گرایی (ناتورالیسم) سرچشمه می‌گیرد، اما با آن متفاوت است.

4- نقاش «طبیعت گرا» چگونه نقاشی بود؟ می‌کوشید تا شکل‌های موجود در طبیعت را به طور دقیق تقلید و نقاشی کند.

5- «ناتورالیسم» نام چه کسی را تداعی می‌کند؟ امیل زولا

6- برای شناسایی عناصر موجود در آثار امیل زولا، کدام پدیده را باید شناخت؟ انقلاب صنعتی را

7- مضمون صریح بسیاری از رمان‌ها از جمله «پول» چیست؟ تلاش برای کسب ثروت و قدرت، از طریق توسعه‌ی کار

8- سرچشمه‌ی «طبیعت گرایی» کدام کشور بود؟ فرانسه

9- بعد از امیل زولا، چهره ی مطرح گروه «مدان» چه کسی بود؟ گی دو موپاسان

10- نخستین نمونه ی رمان ناتورالیستی کدام کتاب بود؟ ترز راکن

11- طبیعت گرایان فرانسوی چه کسانی را پیشگامان مکتب خود می‌دانستند؟ بالزاک، فلوبر و تا حدودب استاندال

12- یکی از ویژگی های عمده‌ی نمایش‌نامه‌های ناتورالیستی، چیست؟ توصیف مفصل فضای صحنه‌ها

13- کدام نمایش‌نامه نویس آلمانی در سال 1921 برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد؟ گرهارت یوهان هاوپتمان

14- نمایش‌نامه‌های «اشباح» و «خانه ی عروسک» اثر کدام نویسنده است؟ هنریک ایبسن

15- رمان «خوشه‌های خشم» اثر کدام رمان نویس آمریکایی است؟ جان اشتاین بک

16- کدام نویسنده در نوجوانی شاگرد «گوستاو فلوبر» بود؟ هانری رنه آلبرگی دوموپاسان

17- چرا رمان شعر و مکتب ناتورالیسم را «شعر تهی دستان» نامیده‌اند؟ چون تصویرگر طبقات زحمت‌کش است.

18- ناتورالیست‌ها «انسان» را چگونه می‌دیدند؟ آن‌ها انسان‌ها را یک نظام عصبی و قابل تشریح علمی می‌دانستند.

19- میزبان «گروه مدان» در فرانسه چه کسی بود؟ امیل زولا

20- اتهام مخالفان به «امیل زولا» چه بود؟ اخلاق ستیزی

درس بیست و ششم

نماد گرایی

دانستنی‌های مربوط به درس

1- بنیان‌گذار مکتب «نمادگرایی» که بود؟ شارل بودلر

2- دیوان اشعار «بودلر» چه نام داشت؟ گل‌های بدی

3- بیان سمبولیست‌ها در نوشته‌هایشان چگونه بود؟ مبهم، راز آمیز و بیان ناشدنی

4- عبارت «بیان رمز و راز و رؤیا با اشارات غیر مستقیم، نماد را می‌آفریند.» از کیست؟ مالارمه

5- کدام نوع ادبیات، در ادبیات فارسی، به شیوه‌ی «نماد گرایی» عمل کرده است؟ ادبیات عرفانی

6- در تأویل و تفسیر متون عرفانی «مدعی» نماد چیست؟ عقل و فلسفه

7- «شارل بودلر» ابتدا طرفدار کدام مکتب هنری بود؟ هنر برای هنر

8- از نظر کدام شاعر «دنیا جنگلی است مالامال از علایم و اشارات»؟ شارل بودلر

9- فیلسوف بدبین آلمانی چه نام داشت؟ شوپنهاور

10- کدام گروه از شاعران، شعر فرانسوی را از قیدهای وزن و قافیه‌ی سنتی رها کردند و شکل «شعر منثور» را به کار گرفتند؟ سمبولیست‌ها (بودلر، رمبو)

11- چه کسی مترجم آثار «ادگار آلن پو» به زبان فرانسوی بود؟ شارل بودللر

12- دفترهای شعر «اشراق» و «فصلی در دوزخ» اثر کیست؟ ژان آرتور رمبو

13- کدام شاعر سمبولیست‌ها فرانسوی «موجزگو» بود؟ استفان مالارمه

14- از پیشگامان نهضت «تصویر گرایی» چه سکی را می‌توان نام برد؟ ازرا پاوند

15- کدام شعر ادگار آلن پو مشهورترین شعر اوست؟ کلاغ

16- «سمبولیسم» در خالص‌ترین شکلش در آثار کدام نویسنده دیده می‌شود؟ مارسل پروست

17- کدام شاعر نوشتار «ادگار آلن پو» را «نوشتار شلخته» می‌خواند؟ تی. اس. الیوت

18- رمان معروف «مارسل پروست» چه نام دارد؟ در جست و جوی زمان از دست رفته

19- هدف نویسنده در رمان «در جست و جوی زمان از دست رفته» چیست؟ رخنه به فراسوی واقعیت و جست و جوی جهانی آرمانی

20- دو شاعر برجسته‌ی سمبولیست‌ آلمانی در اوایل قرن بیستم چه کسانی بودند؟ «راینر ماریا ریلکه» و «استفان گنورگ»


نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

شعر فارسی - سرگذشت برزو پسر سهراب

کنون بشنو از من تو ای رادمرد                    یکی داستانی پر آزار و درد

زمانیکه افراسیاب بعد از جریان بیژن از پیکار رستم برگشته بود در حال فرار به همراه پیران و گرسیوز به  شنگان رسید و در چشمه ای استراحت کرد ناگاه کشاورز تنومندی دید با صورتی سرخ و تنی چون کوه و سینه ای فراخ و گرزی به بزرگی درخت در دستش بود . افراسیاب به پیران نگاه کرد و گفت : چهارصد سال از عمرم میگذرد و چنین مردی ندیده ام . سام نریمان و گرشاسپ هم اینگونه نبودند ، او از ما هراسی ندارد. پس به رویین گفت : به نزدش برو و او را پیش من بیاور تا بفهمیم فرزند کیست و اینجا چه می کند ؟ رویین نزد مرد رفت و گفت : ای دهقان اینجا چه میکنی ؟ پور پشنگ ، شاه چین با تو کار دارد . برزو به رویین گفت :جهاندار فقط یزدان است که روزی ده بندگان میباشد . پور پشنگ کیست ؟ من نمی آیم. رویین خروشید که بس کن و اینگونه سخن نگو . افراسیاب نبیره فریدون و شاه توران است . چرا اینگونه حرف میزنی ؟ برزو گفت : سیاوش از ایران نزدش پناه گرفت و عاقبت بدی در انتظارش بود . شاه من خدای من است . رویین عصبانی شد و دست به شمشیر برد اما برزو بازویش را گرفت و او را به زمین زد . رویین ترسید و سوار بر اسب شد و فرار کرد اما برزو دم اسبش را گرفت و رویین به زمین افتاد . افراسیاب که از دور او را می دید به پیران گفت: احتمالا او شانس من است و می توانیم او را مقابل رستم قرار دهیم . سپس افراسیاب به گرسیوز گفت : نزدش برو و به نرمی با او سخن بگو و با چرب زبانی او را نزد من بیاور . گرسیوز نزد برزو رفت و گفت :کسی با تو جنگ ندارد ما که از تو چیزی نخوردیم و فقط از آب چشمه نوشیدیم . بیا تا تو را نزد شاه ببرم . ما فقط میخواهیم راه را از تو بپرسیم . برزو نرم شد و و نزد شاه رفت . شاه با او به نرمی رفتار کرد و از نژادش پرسید. برزو گفت : پدرم را ندیده ام . من و مادرم و چند زن در خانه ای قدیمی زندگی می کنیم . نام پدربزرگم شیروی گرد است که اکنون پیر است . مادرم تعریف می کند که روزی در فصل بهار که پدرش شیروی گرد مشغول کار بود ، مادرم در بیشه زار سواری را می بیند که از او آب میخواهد و وقتی مادرم را می بیند عاشقش می شود .

فروماند بر جای وز مهر دل                            فرو شد دو پای دلاور بگل

و از اسب پیاده شد و با مادرم درآمیخت و بعد از آن دیگر مادرم او را نمی بیند . مادرم باردار میشود و مرا به دنیا می آورد .

افراسیاب او را به قصر خود دعوت کرد و گفت : اگر بیایی دخترم را به تو میدهم . من آرزویی دارم .مردی از ایران پدید آمده است که کسی توان رزم با او را ندارد و اسبی به نام رخش دارد اگرچه قوی است اما تو از او قویتری . قد او از تو کوتاهتر است اگر بتوانی او را شکست بدهی این لشگر و بوم و بر را از دریای چین تا بحر خزربه تو میدهم . برزو شادمان شد و پرسید نام آن مرد چیست ؟ . افراسیاب گفت : او را تهمتن میخوانند و نامش رستم است و نام پدرش زال پسر سام میباشد و در سیستان زندگی می کند . برزو گفت: پادشاها تو از دست یک نفر چنین رنجور شده ای ؟ قسم به پروردگار و قسم به ماه فروردین که خشت را بالینش میکنم . افراسیاب به خزانه دار گفت : ده کیسه زر با تاج و دیبای زربفت رومی و یاقوت و فیروزه و دویست خوبروی تاتاری و چینی و اسب و زرین لگام و دویست جوشن و تیغ و برگستوان و نیزه و تیر و گرز و گوسفند و بز و زر و دینار و گوهر به برزو بده. برزو شاد شد و تعظیم کرد و سریع نزد مادرش رفت و تمام مالها را به او داد و گفت : شاه چین اینها را به من داده است و قرار است که در ازای آن من با رستم بجنگم و سر از تنش جدا کنم . مادرش فریاد زد و گریان شد و گفت : مغرور به این درم و زرها مباش و جانت را به باد نده . شاه توران حیله گر است و فرزندان زیادی را بی پدر کرده است و سرهای زیادی را از تن جدا نموده است و دیگر اینکه رستم در جنگ مانند شیر است و دیوان بسیاری را کشته است و بسیاری از بزرگان ترکان را از بین برده است از جمله کاموس جنگی و خاقان چین و شنگل و فرطوس و اشکبوس و گرد دلاور سهراب دلیر و اکوان دیو و دیو سپید . مگر از جانت سیر شده ای ؟

تو زان نامداران نه ای بیشتر                          از این در که رفتی مشو پیشتر

برزو به حرفهای مادر توجه نکرد و گفت : تا خدا نخواهد اتفاقی نمی افتد . پس به نزد افراسیاب رفت و گفت : از لشگرت نام آورانی برگزین تا آیین جنگ را به من بیاموزند . افراسیاب به پیران گفت : جنگاورانی چون هومان ویسه و گلباد شیر و بارمان شرزه و گرسیوز و دمور و گروی را بیاور تا با او مبارزه کنند .برزو شب و روز کارش جنگیدن بود و فقط برای خوردن درنگ میکرد . بعد از شش ماه آماده و سرپنجه شد و سر ماه هفتم نزد شاه رفت و آمادگی خود را اعلام کرد . وقتی همه وسایل رزم از تیغ و سپر و کمند و گرز و تیر و کمان و اسب و ... آوردند برزو به شاه گفت : اینها به کار من نمی آید . بازوی من قوی است و کمانی درخور زورم با نیزه ای بزرگ میخواهم .

شاه به هومان گفت: کمان و گرز و نیزه اش را بیاور و به او بده . گرزی فولادین آوردند که با گوهر آراسته بود و چهارصدمن وزن داشت و بقیه ابزار جنگ تور را هم به او دادند. برزو گفت : حالا به بزرگان سپاهت بگو بیایند و با من درآویزند . پس هومان و شیده و گرسیوز و طرخان و گردان و قراخان به او حمله بردند و او یک تنه همه را به ستوه آورد . پس لشگریان آماده نبرد شدند و اسفندیار ، برزو را پیشرو لشگر کرد و گفت : من هم با سپاهی به دنبالت می آیم .

خبر به کیخسرو رسید که سپاهی از توران به ایران حمله کرد و پیشرو آن جوانی کوه پیکر و پهن سینه و قوی گردن است و دلاوری چون او در ایران و توران دیده نشده است و پشت آن سپاه نیز سپاه دیگری به سپهداری افراسیاب در راه است . کیخسرو نامه ای به رستم نوشت که : نامه را که خواندی در زابل نمان چون لشگری به ما حمله کرده است. رستم فورا به نزد شاه آمد و سپاهی آماده کرد که تمام سرشناسان دلیر از مهبود و شیدوش و منوشان و طوس و گودرز و گیو و رهام و فریبرز در آن سپاه بودند و رستم سوار بر فیل سفید آنها را همراهی میکرد. کیخسرو از دیدن سپاه شاد شد و فریبرز و طوس را فراخواند و گفت : شما صبحگاه با ده هزار سپاهی به جنگ آنها بروید و من از پشت با سپاه می آیم . روز بعد طبل جنگ زده شد و فریبرز و طوس طبق دستور خسرو به راه افتادند تا به دو فرسنگی لشگر توران رسیدند . طوس به فریبرز گفت : تو صبر کن تا من ببینم چند نفرند و چه کسانی هستند و چه باید بکنیم . فریبرز گفت : من هم با تو می آیم . تنهایی کجا میخواهی بروی؟ در این بین ناگهان تورانیان حمله کردند و جنگ سختی درگرفت و ایرانیان شکست خوردند . فریبرز و طوس هرجا را نگاه میکردند کشته ها افتاده بودند .طوس گفت : چنین شکستی تاکنون نداشته ایم . بزرگان ایران و گودرزیان ما را نکوهش می کنند . بیا آنقدر بجنگیم و از ترکان بکشیم تا ننگ را از خود دور کنیم و اگر بمیریم هم بهتر از قبول این شکست است . من به سوی برزو میروم و تو هم به سمت هومان برو .اگر تو زنده نزد شاه رسیدی به او بگو که ما سستی نکردیم . فریبرز به هومان حمله برد و برزو که چنین دید هردو پهلوان را بلند کرد و دست بسته به هومان سپرد .

 

وقتی خبر شکست به کیخسرو رسید پیامی به رستم فرستاد و گفت : کاری بکن. رستم سوار رخش شد و نزد شاه رفت و گفت : این پیشرو کیست ؟ تور و افراسیاب هیچوقت خوابش را هم نمی دیدند . این جوان کیست ؟ یکی از کسانی که در جنگ حضور داشت ، گفت : سواری پدید آمد که گویی گرشاسپ با گرزش برگشته است و تا کنون کسی مانند او نبوده است . از تورانیان چنین کارهایی برنمی آید . رستم تعجب کرد و به گستهم گفت : آماده نجات برادر شو و من هم برای نجات فریبرز آماده میشوم مبادا که آن شاه ترک آنها را بکشد. با هم حمله میبریم . پس به راه افتادند و در تاریکی کمین کردند . در خیمه گاه توران افراسیاب بر تخت نشسته بود و بزرگان در مجلس بودند . در یک دست برزو و در دست دیگر شیده و تهم قرار داشتند . فریبرز و طوس هم دست و پا بسته کنار تخت بودند. افراسیاب مست بود . رستم وقتی برزو را دید ، گفت : در ایران و توران چنین نامداری نبوده است . افراسیاب به طوس و فریبرز گفت : عمر شما به سر رسید و سرتان را مانند سیاوش و نوذر خواهم برید .صبحگاه به سپاهیان میگویم دو دار در جلوی لشگر آماده کنند و شما را به دار می کشم. پس آنها را بردند . رستم که از این موضوع ناراحت بود شمشیر کشید و نگهبان آن دو را کشت و طوس و فریبرز را با خود نزد کیخسرو بردند . صبح که افراسیاب از خواب برخاست دید که بین اطرافیان گفتگو است و خبری از پیران نیست . خبر رسید که طوس و فریبرز را نجات دادند . افراسیاب عصبانی بود . برزو گفت : ناراحت مباش . من در جنگ کار این زابلی را تمام می کنم .

 

کوس جنگ زدند و شاه در قلب لشگر ایستاد و طوس در جلو بود و در سمت راست گودرز و گیو و در سمت چپ فریبرز و رهام و زنگه شاوران و گرگین قرار داشتند . افراسیاب هم در چپ هومان و در راست پیران و در جلو برزو را قرار داد . پس برزو رخصت گرفت و جلو رفت و نعره زد که من برزو هستم و کسی جز رستم را برای نبرد نمیخواهم . وقتی رستم صدایش را شنید جلو آمد و جنگ آن دو شروع شد . نیزه ها به هم میخورد و گرزها به هم زدند اما نتیجه نداشت پس کشتی گرفتند . خیلی طول کشید و از تشنگی زبانشان چاک چاک شده بود . دوباره بر اسب نشستند و با گرز به مبارزه پرداختند . ناگهان برزو با گرز چنان به شانه رستم کوبید که یکدست رستم از کار افتاد . رستم به برزو گفت : دیگر شب شده است فردا دوباره می جنگیم . برزو خندید و گفت : آفتاب که زد من به میدان می آیم . وقتی برزو به نزد افراسیاب برگشت گفت : رستم هماوردی ندارد اما من فردا او را دست بسته نزدت می آورم . وقتی رستم به لشگر رسید زواره به پیشوازش آمد و رستم از درد نالید و به آرامی به زواره گفت : عماری بیاور و مرا بر آن بنشان .او با گرز یال مرا شکست . پهلوانان ایران همه گریان و ترسان بودند و شاه هم پریشان بود . رستم گفت : من امشب به سیستان میروم. نیمی از شب نگذشته بود که به رستم خبر دادند که فرامرز آمده است . فرامرز به دست و پای پدر بوسه زد و رستم او را پیش خود نشاند و از برزو با او صحبت کرد و گفت : او بازوی مرا شکسته است و حال ایرانیان از تو انتظار دارند . فرامرز پاسخ داد : امروز کاری می کنم که یادگاری در جهان بماند و دو دست برزو را میبندم و پالهنگ به گردنش می آویزم . رستم خندید و ببر بیان را به همراه درفش و خفتان و کمند و کمان و تیغ به او داد و گفت : بر رخش سوار شو . دوباره طبل جنگ زده شد و دو لشگر در برابر هم ایستادند و برزو سریع به میدان آمد . گرگین به فرامرز گفت : حال به جنگ او برو. فرامرز خندید و گفت : تو ابتدا کمی با او بجنگ تا من او را نگاه کنم و بفهمم چگونه می جنگد . گرگین گفت : مرا به کام اژدها بردی . اگر من کاری که گفتی نکنم آبرویم جلوی همه میرود . من میروم اما اگر دیدی او بر من چیره گشت سریع به کمکم بیا . گرگین به نزد برزو رفت و گفت : چه خبر است ؟ این همه آشوب و سرخی چشم برای چیست ؟ برزو گفت :گویا از عمرت سیر شده ای . آن دو با هم درگیر شدند . کیخسرو به فرامرز گفت : مبادا که گرگین به دستش کشته شود . فرامرز به میدان رفت و گفت : ای پهلوان من مرد جنگ با تو هستم و سپس به گرگین گفت : تو به نزد خسرو برو . برزو به فرامرز گفت : آن مرد که دیروز با من جنگید کجا رفت ؟ چرا نیامد ؟ تو چرا لباس او را پوشیده ای ؟ فرامرز گفت : دیوانه شده ای ؟ من همان مرد هستم . برزو گفت : نامت چیست ؟ فرامرز گفت : من رستم هستم . تو کیستی و از چه نژادی ؟ برزو گریست و گفت : تو شرم نمی کنی که یلی چون سهراب را با آن سن کم کشتی ؟ فرامرز گفت : حرف اضافه نزن . من با تو می جنگم و تنت را به خاک می افکنم . این را گفت و مانند باد گرز را کشید . برزو سپر انداخت و گرز به سپر خورد و اگرچه گردنش کمی درد گرفت اما طوری نشد و همینکه آمد بر سر فرامرز بکوبد فرامرز حمله آورد و او را بر زمین زد و به بند کشید . وقتی افراسیاب چنین دید دستور جنگ داد و همه تورانیان به دور فرامرز آمدند . کیخسرو که چنین دید دستور جنگ داد و گفت: نگذارید برزو را آزاد کنند . رستم به زواره گفت : هزار سوار برگزین و به کمک زواره برو. زواره به همراه سپاه حمله برد .فرامرز به زواره گفت : برزو را دست بسته نزد رستم ببر و بگو او را نیازارد . افراسیاب که چنین دید دستور داد : بکوشید برزو را آزاد کنید . ترکان تیرباران کردند و افراسیاب حمله برد . از آن سو هومان به فرامرز حمله برد و دو لشگر به هم آویختند و جنگ سختی درگرفته بود . بیژن که چنین دید با گرز به همراه صد سوار حمله برد و به افراسیاب گفت : ای ترک بدبخت آیا عقل نداری ؟ آیا میدانی که به جنگ که آمدی ؟ زواره که بیژن را دید گفت : تو برزو را ببر و خود به جنگ پرداخت . زواره و افراسیاب کشتی گرفتند. از آن سو شیده برای کمک به افراسیاب گرز کشید اما اسب با پاهایش بر دست شیده زد و دو دستش شکست و دوباره افراسیاب و زواره به هم پیچیدند. بیژن ، برزو را دست بسته نزد رستم آورد . رستم درباره پسر و برادرش پرسید و از بیژن خواست تا از آنها خبر بیاورد. بیژن رفت و دید زواره در حال کشتی با افراسیاب است پس به او گفت : رهایش کن دیر شد و خورشید غروب کرده است . افراسیاب گفت : ای پهلوان جنگ ما برای برزو بود حال دیگر دلیلی برای جنگ نیست . زواره گفت :اگر فردا بیایی حسابت را میرسم . سپس زواره نزد رستم رفت و گفت : فرامرز با هومان درگیر است . رستم گفت : خیلی دیر کرد . زواره دوباره نزد فرامرز رفت و دید که دارد تورانیان را تارومار می کند . به او گفت : برگرد دیر شده است . فرامرز به هومان گفت : اگر فردا بیایی خونت را می ریزم . این را گفت و به نزد رستم رفت و بر زمین بوسه داد . رستم شاد گشت .

 

بدو گفت : کز بچه اژدها                             شگفتی نباشد چنین کارها

 

فرامرز گفت : امروز با هومان کاری کردم که جانش سیر شد اگر زواره نیامده بود او را می کشتم . همان وقت پسر گیو نزد رستم آمد و گفت : کیخسرو به تو و فرامرز دستور داد تا برزو را نزدش برید . پس چنین کردند . زواره از نبردش با اسفندیار و فرامرز از نبردش با هومان گفت . شاه به رستم گفت : این پهلوان جوان اهل کجاست ؟ پس برزو را آوردند و شاه از نام و نشانش پرسید و او گفت : من خانه ام در کوه شنگان است و کشاورزی میکردم تا اینکه افراسیاب مرا برای جنگ به اینجا آورد . رستم از شاه برای برزو بخشش خواست و گفت : من او را نزد خود پرورش میدهم و به هندوستان میبرم و زنی از بزرگان به او میدهم . شاه پذیرفت . شبانه برزو را به فرامرز سپرد تا به سیستان ببرد و او را در بند کند و مراقبش باشد . از آنسو افراسیاب و سپاهش فرار کردند تا به نزدیکی خانه برزو رسیدند . آنجا استراحت کردند تا اینکه زنی خروشان نزد او آمد و درباره برزو پرسیدکه چه بلایی سر پسرم آوردید ؟ افراسیاب گفت : او کشته نشد و زخمی هم نیست بلکه رستم او را اسیر کرد .مادر برزو به سوی ایران حرکت کرد و مدتی در آنجا جستجو نمود اما برزو را نیافت و همچنان در اطراف درگاه شاه بود تا اینکه رستم را دید و از دیدن قد و بالای او مبهوت ماند . پرسید : او کیست ؟ گفتند : او رستم است . گفت : چرا دستش را بسته است ؟ گفتند : برزو در جنگ دستش را شکسته است . گفت : چرا به سیستان نمیرود ؟ گفتند :شاه از او خواسته بماند تا دستش خوب شود . زن پرسید : رستم چه بلایی بر سر برزو آورد ؟ گفتند : او را به فرامرز سپرد تا به سیستان ببرد . مادر برزو به فکر فرو رفت که چه کند تا پسرش را نجات دهد پس تصمیم گرفت به سیستان برود . وقتی به سیستان رسید ، به سرای بازرگانان رفت در آنجا بازرگانی به نام بهرام گوهرفروش بود . زن نزدش رفت و سیم و زر خود را به او نشان داد و گفت : یا خودت بخر یا به کسی بفروش . بهرام گفت : اینها از آن کیست ؟ زن گفت : من شوهر بازرگانی داشتم که مرد و جواهراتی برایم باقی گذاشت. بهرام گفت : اگر باز هم داری فردا بیاور . بهرام جایی را در اختیار زن قرار داد و بدین سان دو ماه آنجا بود ولی چیزی به کسی نگفت و شبها از ناراحتی خوابش نمی برد. گاهی به در قصر رستم میرفت و از دور نگاه میکرد . دیروقت که به خانه میرسید ، مرد جواهرفروش میپرسید : کجا بودی ؟ می گفت : از ناراحتی مرگ شوهرم به ارگ رفتم تا شاید دردم کم شود . بهرام گفت : به ایوان من بیا و نزد خویشان و فرزند من باش . من رامشگری دارم که زن است و روز و شب نزد برزو است تا او را شاد کند . شاید بتواند تو را نیز شاد گرداند . زن خوشحال شد و قبول کرد که به خانه او برود . وقتی زن به خانه گوهرفروش رفت مرد و همسرش به استقبالش آمدند و او را گرامی داشتند . زن رامشگر هنرنمایی میکرد بعد از زمانی زن به رامشگر انگشتری را که برزو برایش گرفته بود را داد . همان زمان به دنبال رامشگر آمدند و گفتند : برزو به دنبالت فرستاد . رامشگر رفت و برزو پرسید : کجا بودی ؟ گفت : در خانه بهرام گوهرفروش بودم که زنی زیبا مهمانش بود و وقتی من بربط میزدم او به گریه افتاد و سپس این انگشتر را به من داد. وقتی برزو انگشتر را دید خندید و فهمید که مادرش آمده است . برزو پرسید : او کیست و چه می کند ؟ رامشگر گفت : او بازرگان است و نامش شهروی گوهرفروش است . برزو پژمرده شد .رامشگر پرسید : چرا اینطور در خود فرو رفتی ؟ برزو گفت : آن زن مادر من است و به خاطر من اینجا آمد . این بار که نزد او رفتی بپرس که آیا مادر برزو هستی ؟ زن رامشگر قبول کرد و دفعه بعد نزد مادر برزو رفت و از او پرس و جو کرد . مادر برزو گفت : این را چه کسی به تو گفت ؟ رامشگر گفت : برزو همه چیز را برایم تعریف کرد .زن به گریه افتاد . رامشگر گفت : ساکت شو ممکن است بهرام گوهرفروش بفهمد . زن رامشگر نزد برزو رفت و گفت : آری درست است او مادرت میباشد . برزو گفت : چه کنم ؟ چه کسی او را نزد من می آورد ؟ رامشگر گفت: صبح نزدش میروم و با هم تدبیری می کنیم و اسب و سلاح تهیه می نمایم و سوهان برایت می آورم . رامشگر و مادر برزو به همراه هم همه چیز را فراهم کردند و سوهان برای برزو آوردند . شبانگاه رامشگر نگهبان را مست کرد و از زندان گریختند . مادر برزو بیرون شهر منتظر بود . سه نفری فرار کردند و سه روز و سه شب در راه بودند تا روز چهارم از دور سیاهی نمودار شد و دیدند که رستم و پهلوانانش مانند گرگین و طوس و گستهم و فریبرز و کاووس و خراد و قارن شاه به طرف سیستان می آیند . آن سه نفر پشت تلی پنهان شدند . رستم از دور سه نفر را دید که تا آنها را دیدند به بیراهه رفتند. با خود گفت : حتما جاسوس تورانیان بودند . رستم به گرگین گفت : اسبت را به آن سو برسان و ببین آنها که بودند و آنها را نزد من بیاور . گرگین دو زن را به همراه یک مرد قوی هیکل دید و به برزو گفت :تو تاکنون نام گرگین را شنیده ای ؟ بیا تا تو را نزد رستم ببرم . برزو گفت : ده مرد هم از عهده من برنمی آیند . اگر من زنده باشم تو چگونه مرا میبری ؟ سپس تیری به سینه گرگین زد و او را به بند کشید و خواست سرش را ببرد که اسب ترسید و رمید.وقتی رستم اسب را دید به زواره گفت : برو ببین چه شد ؟ زواره آمد و گویی نریمان را دیده است . گفت : چرا این مرد را بستی ؟ او را باز کن و سریع نزد رستم بیا . برزو گفت : نمیدانی من کیستم ؟ مرا در جنگ ندیدی ؟ زخم بازوی رستم گواه من است . زواره او را شناخت و گفت : چگونه گریختی ؟

 

زواره فورا نزد رستم آمد و جریان را تعریف کرد . رستم لرزید و گفت : این دیوزاد چگونه رها شد ؟ به یاران گفت : آماده نبرد باشید . او نباید بتواند نزد افراسیاب برود. رستم نزد برزو رفت و او را به همراه دو زن دید در حالیکه گرگین را به بند کشیده بود . زن رامشگر را شناخت و گفت : چه کردی ؟ او چگونه رها شد ؟ این زن کیست ؟ زن رامشگر گفت : او مادر برزو است و برزو با کمک او رها شد . برزو گفت:با زنان چکار داری ؟ اگر بخواهی بجنگی من تو را به زیر می آورم و میکشم . رستم عصبانی شد و با هم درگیر شدند . رستم دید که از این درگیری ممکن است سالم بیرون نیاید . گفت : من پهلوانان زیادی دیده ام و جنگیده ام و عمرم از چهارصد سال گذشته است ولی کسی مانند تو ندیدم . هوا گرم است و من گرسنه ام و میدانم که تو هم گرسنه ای . کمی نزد مادرت برو و چیزی بخور و استراحت کن . شاید مادرت عقل به سرت بیاورد و تو به دست من کشته نشوی . برزو گفت : از تو در عجبم . دو بار به جنگ من آمده ای و هر دفعه با حیله خواستی از دست من خلاص شوی . مرا ابله پنداشتی ؟ فرامرز هم نیست که به دادت برسد حال برو و اگر دوباره عزم جنگ با من را داشتی برگرد . رستم به فکر چاره بود . از آنسو برزو نزد مادر رفت و گفت : تا دید که بر او چیره میشوم بهانه آورد . مرا می فریبد که تو را در ایران پهلوانی میدهم و نزد شاه جهان ارجمند می کنم .

 

رستم نزد یاران نشست و خوراک میخورد و می گفت : من دیوان را از پا درآوردم اما چنین کسی ندیده ام . جوانی که بیست سال بیشتر ندارد از من برتر است . از ریش سفیدم خجالت میکشم . میگویید چه کنم ؟ در بین این صحبتها ناگهان از دور لشگری پیدا شد . جلو که آمدند فرامرز را دیدند . فرامرز نزد رستم احترام به جا آورد . رستم خروشید : تو عقل نداری ؟ نگفتم مراقب او باش . شرم نکردی که هزار سوار را به دنبال یک نفر آوردی ؟ فرامرز گفت :او با حیله زنی از چنگ من رها شد. زنی که از توران آمده است و نزد بهرام گوهرفروش ، زر و گوهر برای فروش آورده بود . اکنون گوهرفروش دربند است . رستم عصبانی شد و تازیانه ای به فرامرز زد . گیو برخاست و جلوی او را گرفت و گفت : چشمت را باز کن الان زمان خشم نیست باید تدبیری بیندیشیم . یکی گفت : یکباره همگی با او بجنگیم .گرگین گفت : چاره ای نیست . آنها چیزی برای خوردن ندارند . مرغی بریان را زهر میزنیم و نزدش میفرستیم و دیگر نیازی به جنگ نیست . رستم پذیرفت پس خوردنی زهرآلود را برایش بردند .همینکه برزو خواست غذا بخورد از دور گرد سیاهی دید و سپس گورخر خونینی نمایان شد که دو سگ دنبالش بودند و روئین هم در پی آنها بود. برزو آهو را به چنگ آورد و نزد مادر برد . روئین از دیدن برزو شاد شد و گفت : در توران می گفتند : رستم سر از تنت جدا کرده است . برزو گفت : کسی که یزدان نگهبانش باشد از رستم هم به او ضرری نمیرسد . برزو به مادر گفت : خورشتی را که آوردند بیاور و آهو را هم بریان کن . روئین پرسید : خورشت از کجا آمد ؟ برزو گفت : رستم فرستاد .روئین گفت : کسی به آن دست نزند . تو سنت کم است و از نیرنگ ایرانیان بی اطلاع هستی حتما زهری در آن ریخته اند . پس آن غذاها را جلوی سگها انداختند و سگها خوردند و مردند . مادر برزو گورخر را کباب کرد و نزدشان آورد . ایرانیان در انتظار شیون و مرگ برزو بودند که صدای روئین را شنیدند و گرگین فهمید که حیله اشان کارگر نشد . رستم خشمگین بود .

روز بعد روئین و برزو دوباره آماده نبرد شدند . مادر برزو نگران بود و برزو به او گفت: هرکس به دنیا بیاید بالاخره می میرد و انسان زنده به بهشت نمیرود .

 

برزو به میدان جنگ رفت ، رستم او را دید و گفت که با صد حیله از چنگش رها شدم اما چاره ای نیست سپس به فرامرز گفت : دل به دنیا مبند . دیوان بسیاری به دست من کشته شده اند اما اکنون که به جنگ او میروم اگر توانستم او را به خاک میزنم وگرنه تو اینجا نمان .

 

جنگ دو پهلوان شروع شد ولی در کمند اندازی و تیراندازی و گرز و شمشیر هیچکس بر دیگری برتری نیافت پس تصمیم به کشتی گرفتند و کمر خود را با بند به اسبها بستند .در میان کشتی رخش بر اسب برزو حمله برد و اسب برزو فرار کرد و برزو به زمین افتاد و رستم بر او چیره گشت و بر پشت او نشست تا سرش را ببرد . مادر برزو به ناله افتاد و گفت : از خداوند شرم کن . او از خون نریمان و سهراب است . از خدا نمیترسی که یک وقت پسرت را می کشی و حالا نبیره ات را ؟ این همه مدت به او چیزی نگفتم تا مبادا او هم مثل پدرش کشته شود تا اینکه افراسیاب او را به این راه کشاند . رستم گفت : انگشترت را نشانم بده و زن چنین کرد. رستم شاد شد و برزو هم خوشحال گشت و سپس به رستم گفت : روئین و لشگرش را ببخش و بگذار بروند . رستم هم پذیرفت . وقتی رستم نزد ایرانیان رسید نعره شادی کشید و به همه گفت : او فرزند سهراب است . همه ایرانیان شاد گشتند. زواره خبر برای زال برد و در سیستان آذین بستند و زال به پیشوازشان آمد و برزو به دستبوس زال رفت و یکدیگر را در آغوش گرفتند . روئین برگشت تا به نزد پدر و افراسیاب رسید . افراسیاب پرسید : چرا ناراحتی ؟ روئین همه چیز را در مورد رستم و برزو گفت و افراسیاب خشمگین شد .

 

نخواهیم از تخم دستان برست                   نه از تخم ما کس ز ایران نجست

 

تاکنون فقط از رستم نگران بودم اما حالا باید نگران برزو هم باشم . زن رامشگری که در دربار بود به افراسیاب گفت : یک نفر تاثیری ندارد . این همه ناله برای چیست ؟ اگر تو کمکم کنی من همه بزرگان ایران را از گرگین و طوس و گستهم و زال و برزو و گودرز و گیو و بهرام تا رستم و بیژن و زواره و فریبرز را دست بسته نزد تو می آورم. افراسیاب گفت : خاموش باش . چه کسی رامشگر جنگجو دیده است ؟ زن هر قدر هم دانا باشد اما اگر ادای مردان را درآورد زشت است .

 

زن ار چند در کار دانا بود                         چو مردی کند سخت رسوا بود

 

زن رامشگر گفت : دانایان گفته اند : از مکر زنان در امان مباش . من فقط به یک مرد جنگی نیاز دارم که مرا یاری دهد و از من فرمان ببرد . افراسیاب گفت : اگر آنچه گفتی انجام دهی تو را بانوی بانوان خود میکنم . سپس افراسیاب یکی از مردان جنگی خود را که اهل چین بود به نام پیلسم به او معرفی کرد تا همراه او باشد . افراسیاب به پیران گفت : برایش شتر و خیمه فراهم کن و سپس به سوسن رامشگر گفت : هرچه میخواهی بگو . سوسن گفت : به آشپزت بگو غذاهایی مانند مرغ و مربا و نان و بره و دو خیک می و داروی بیهوشی آماده سازد .همه چیز آماده شد و کاروان به راه افتاد تا به دوراهی رسید که یک سر آن به سوی شاه میرفت و سر دیگر به سوی رستم . چشمه ای آنجا بود و آنها آنجا خیمه زدند و در خیمه فرش و دیبا پهن کردند و بزمگاهی ساختند و می و غذا آماده کردند . سپس سوسن به پیلسم گفت : تو اسبت را در حصار بگذار و توبره کاه بر سرش بزن و گوش به من داشته باش . از آنسو رستم و یارانش به ایوان سام رسیدند و روز و شب به خوردن و خوابیدن پرداختند . رستم از مستی و شادی یافتن برزو به جایی رسید که روز را از شب تشخیص نمیداد . در آن مجلس هرکسی از شجاعتهای خود داد سخن میداد تا اینکه طوس برخاست و گفت : مانند من در ایران نیست .من از پشت فریدون و از نژاد نوذر هستم .پهلوانی مثل من نیست حتی گودرز کشواد و رستم زال هم به من نمیرسند . گودرز گفت :خاموش باش . اگر از ما شرم نمی کنی از برزو شرم کن که تو را به خاک زد . طوس از سخنان گودرز ناراحت شد و دست به خنجر برد اما رهام جلوی او را گرفت و گفت : شرم کن. طوس از کینه و ناراحتی خون چشمش را گرفته بود و از خانه رستم بیرون آمد و به سوی ایران به راه افتاد . رستم به دنبالش رفت و از فرامرز پرسید : طوس کجاست ؟ چرا آشفته بود ؟ برزو گفت : طوس در بی دانشی همتا ندارد و به جز خودش کسی را قبول ندارد ، او با گودرز و رهام دعوایش شد و سپس جریان را برای رستم تعریف کرد . رستم عصبانی شد و به فرامرز گفت : ای بی خرد نمیخواستم که او آزرده از خانه من بیرون برود . سپس به برزو گفت : تو رسم دنیا را نمیدانی . میهمان ، پادشاه میزبان است . سپس رستم به گودرز گفت : تو دانشمندی و طوس بی دانش است ولی او از نژاد شاهان است . به دنبال طوس برو و بیاورش و او را نیازار پس گودرز سریع به دنبال طوس رفت . مدتی بعد گیو به رستم گفت : گودرز پیر شده است و طوس مثل دیو است اگرچه گودرز فرزانه است اما طوس دیوانه و کینه توز است . من میروم و هردو را نزد تو می آورم . وقتی خورشید غروب کرد گستهم به پا خاست و به رستم گفت : تو میدانی که من از نوذر شهریار و همین طوس برایم باقی مانده است . گیو و گودرز جنگجو هستند و نمیدانم چه بر سر طوس بیاید . من برای برادرم میترسم پس بهتر است که به دنبالشان بروم . وقتی گستهم رفت بیژن به فکر افتاد و نگران شد. رستم پرسید : چه شده است ؟ بیژن گفت :گیو جوان است و نمیدانم چه رفتاری بکند اگر اجازه دهید به دنبالشان بروم . بعد از رفتن بیژن رستم هم به فکر افتاد و سپس به فرامرز گفت : جوشن و کلاهخود بپوش و به دنبال پهلوانان برو و بگو رستم شما را دعوت کرد و هرکس نافرمانی کرد خونش را بریز . فرامرز به راه افتاد . رستم به برزو گفت : چه کنیم ؟ من نگرانم . برزو گفت : فکرش را نکن .

 

چنین بود تا بود گردان سپهر                    گهی زهر کین و گهی نوش مهر

 

در این بین زال رسید و پهلوانان را در خانه رستم ندید و پرسید : پس پهلوانان کجا هستند ؟ رستم ماجرا را تعریف کرد و زال پرسید : فرامرز کجاست ؟ رستم گفت : او نیز به دنبالشان رفت . زال ناراحت شد و به رستم گفت : اگر بلایی بر سر فرامرز بیاید کجا همتای او را بیابیم ؟ نمیدانی که گودرز و گیو و بیژن و گستهم همگی مانند طوس دیوانه اند ؟ این را گفت و سریع جوشن پوشید و به دنبالشان رفت . حالا دوباره به ابتدای داستان برگردیم : زمانیکه طوس به قهر از خانه رستم خارج شد آنقدر مست بود که متوجه سرعت زیاد اسبش نشد . در راه گورخری از جلوی او گذشت و طوس با کمند به دنبالش تازان شد و به خاطر سرعت زیاد از اسب به زیر افتاد و اسب در بالای سرش ایستاد . طوس تمام روز را خوابید تا شب شد و وقتی بیدار گشت جز دشت و خاک چیزی ندید و ترسید و گفت : من چگونه به اینجا آمدم ؟ پس بر اسب نشست و به راه افتاد .آتشی از دور دید و جلو رفت و خیمه هایی از دیبا و ابریشم نمایان شد . در آن خیمه ها چنگ و بربط بود و کنیزی هم آنجا نشسته بود . طوس در دل گفت : اینجا از آن کیست ؟ و آواز داد صاحب خیمه کجایی ؟ سوسن به در خیمه آمد و گفت : ای بزرگ پرهنر از اسب پیاده شو و بنشین و اندکی استراحت کن . طوس به داخل خیمه رفت و پرسید : تو کیستی ؟ کجا میروی ؟ سوسن گفت : ای پهلوان ، رامشگری در جهان به پای من نمیرسد و من از دست افراسیاب فرار میکنم . در دربار او عزیز بودم اما روزی او بر من خشم گرفت و بدگمان شد و تصمیم به کشتن من داشت که به ناچار از توران فرار کردم تا به نزد کیخسرو بروم. حال اگر شما مرا نزد شاه راهنمایی کنید سپاسگذار میشوم. طوس در دل شاد شد و فکر کرد : او را نزد شاه هدیه میبرم و مقامم نزد شاه زیاد میشود . طوس گفت : خوردنی اگر داری بیاور . سوسن مرغ و نان و بره آورد . طوس سیر شد و گفت : اگر می داری بیاور و سوسن خیک می را گشود و به او داد . طوس مست و بیهوش شد و سوسن به پیلسم گفت : بیا و دست و پایش را ببند . پیلسم چنین کرد و او را در حصار پنهان نمود. گودرز به دنبال طوس می گشت تا اینکه از دور روشنایی دید . فکر کرد شاید طوس شکاری زده است . به نزدیک خیمه رفت و ماه پیکری را در آن دید و پرسید : این خیمه زرین از آن کیست ؟ سوسن گفت : بیا ای پهلوان و به صحبتهایم گوش کن شاید بتوانی کمکم کنی . گودرز به خیمه رفت . سوسن پرسید : نامت چیست ؟ گودرز خود را معرفی کرد و جریان مهمانی خانه رستم را گفت و سپس پرسید : تو کیستی ؟ سوسن همان حرفهایی که به طوس زده بود تکرار کرد . گودرز گفت : نگران نباش من تو را به دربار ایران میبرم و جایگاه خوبی برایت میسازم ولی الان خوردنی چه داری ؟ سوسن سفره گشود و در برابر گودرز مرغ و نان گذاشت . گودرز باده خواست و سوسن هم از آن می که در آن داروی بیهوشی ریخته بود ، آورد . گودرز بیهوش شد و پیلسم دست و پایش را بست و در حصار مخفی کرد . در این موقع سوسن دوباره صدایی شنید و از دور گیو را دید که به سوی خیمه می آید . گیو گفت : من این خیمه را قبلا در روز مهمانی پیران دیدم و سیاوش هم آنجا بود . حال خیمه اینجا چه می کند ؟ سوسن جلو آمد و دعوت کرد که داخل خیمه شود .گیو داخل شد و از نام و نشان او پرسید . سوسن گفت : ابتدا تو خودت را معرفی کن .گیو خود را معرفی نمود و جریان خانه رستم را گفت و سوسن هم همان حرفهایی را که به طوس و گودرز گفته بود را تکرار کرد . گیو گفت : این خیمه پیران چگونه به دستت افتاد ؟ سوسن گفت : با گذشت روزگاران طولانی آن را به دست آوردم . گیو گفت : اگر خوردنی داری بیاور . سوسن سفره انداخت و گیو خورد تا سیر شد و تقاضای شراب کرد پس سوسن هم فورا می مخلوط با داروی بیهوشی را به او داد . گیو گفت : بربط را بردار و نوایی بزن . پس سوسن مینواخت و گیو مینوشید تا از هوش رفت و پیلسم دست و پایش را بست و او را هم مخفی کرد . بعد از گیو سوار دیگری آمد و سراغ پهلوانان را از سوسن گرفت . سوسن گفت : من کسی را ندیدم .من از پیش افراسیاب فرار کردم و میخواهم نزد خسرو بروم وقتی صدایت را شنیدم فکر کردم کسی از توران به دنبال من آمده است و ترسیدم . نامت چیست ؟ گستهم خود را معرفی کرد و داستان خانه رستم را بازگفت و سپس تقاضای می کرد . سوسن هم طبق معمول می و داروی بیهوشی را به او خوراند و گستهم هم بیهوش شد و پیلسم هم دست و پایش را بست و او را مخفی کرد . نیمه شب بیژن به دنبال روشنایی به خیمه رسید و تعجب کرد و گفت : اینجا که جای رامشگری نیست احتمالا افراسیاب دامی پهن کرده است و نشان پای اسبان را دید و بانگ زد که این خیمه از آن کیست ؟ سوسن ترسید و احترام گذاشت . بیژن از پهلوانان پرسید و گفت راستش را بگو آنها کجا هستند ؟ سوسن گفت :چرا اینقدر تند هستی ؟ تو از جای دیگر ناراحتی . چرا سر من خالی می کنی ؟ من چه میدانم که گودرز کجاست ؟ از اسب پیاده شو و کمی استراحت کن . بیژن به خیمه وارد شد. سوسن مرغ بریان و نان آورد و با او شروع به خوردن کرد . سپس بیژن می خواست و سوسن هم می بیهوش کننده را آورد . بیژن دید که او دارویی در می ریخت پس گفت : به یاد کاووس شاه از این می بنوش . چون میزبان ابتدا باید خودش سه جام پیاپی بنوشد سپس به مهمان می بدهد . بنوش وگرنه سرت را می برم . بیژن پرید و خنجر بر گلوی سوسن گذاشت . سوسن نالید و فرار کرد . از بیرون صدای سواری شنید و ترک جنگجویی را دید که به بیژن گفت : ای بیخرد چطور با یک زن اینگونه رفتار می کنی ؟ نامت چیست که مادرت باید به عزایت بنشیند ؟ بیژن برآشفت و گفت : ای ترک نیرنگ ساز چگونه وارد ایران شده ای ؟ رویه افراسیاب همین است و شرم ندارد . با نامداران ما چه کردی ؟ پیلسم گفت : همه را بسته ام و سپس همه را به توران میبرم . تو و رستم و برزو را هم دست بسته خواهم برد . بیژن گفت : زشت نامی این کار برایت می ماند .شبیخون آئین مردان نیست و تو آنها را در بیهوشی بستی و اگر به هوش بودند از پس آنها برنمی آمدی . این را گفت و آماده نبرد شد . ابتدا گرزی برخود او زد اما فایده نداشت سپس تیغ کشید . پیلسم فورا کمند انداخت و بیژن را به بند کشید و از اسب بر زمین زد و در حصار گذاشت ولی فراموش کرد مانند دیگران دهانش را ببندد . فرامرز رد پای اسب دلاوران را گرفت تا به خیمه رسید . مردی را در آنجا دید و در همین موقع اسب بیژن خروشید و اسب فرامرز هم شیهه زد . بیژن فهمید که فرامرز آمده است پس فریاد زد : مراقب باش که او پهلوانان ما را اسیر کرده است. فرامرز فوری اسب را از خیمه دور کرد و با خود گفت : من تاکنون چنین ترکی ندیده ام . با خشم فریاد زد: نامت چیست ؟ پیلسم با خود پنداشت حتما او رستم است و نامش را پرسید . فرامرز گفت : من پسر رستم هستم که زال مرا فرامرز نام نهاد و مادرم مرا برای مرگ تو به دنیا آورد . این را گفت و تیری به سوی او نشانه رفت اما در همین زمان زال رسید و پرسید : چه خبر است ؟ فرامرز ماجرا را گفت : زال ترسید که او بلایی بر سر فرامرز بیاورد پس به فرامرز گفت : نزد رستم برو و بگو : هنگام بزم نیست . افراسیاب ترکی را به ایران فرستاده است که هماوردش جز رستم نیست . فرامرز گفت : اگر من بروم همه نام آوران مرا نکوهش می کنند که پیری را به چنگال شیر انداختم و رفتم . زال گفت : عزیزم گوش کن من عمر زیادی کرده ام اگر تقدیر مرگ من باشد کاری نمیتوان کرد . کسی هم تو را سرزنش نمی کند چون به فرمان من عمل کرده ای . برو رستم را بیاور . فرامرز به سرعت به راه افتاد . پیلسم فریاد زد :ای پیرمرد نمیترسی که به جنگ من آمدی ؟

 

جوانی کند پیر رسوا بود                                نه آئین و نی رسم دانا بود

 

کاری نکن که تو را ببندم و نزد افراسیاب ببرم . زال گفت : ای بیخرد گوش کن حالا پیری را نشانت می دهم . دو کتفت را با تیر به هم می دوزم و قیامت را جلوی چشمت می آورم و از اسب می اندازمت و با گرز گردنت را می شکنم . زال وقت میگذراند تا رستم بیاید . زمانی با شمشیر می جنگید و گاهی او را تیرباران میکرد . فرامرز نزد رستم رسید و دید که او و برزو مست هستند . رستم به برزو گفت : حتما طوری شده است که فرامرز آمد . فرامرز همه ماجرا را گفت . سپس رستم از زال پرسید و فرامرز گفت : او وقت میگذراند و مرا فرستاد تا تو را خبر کنم . رستم گفت: ای بیخرد او را تنها گذاشتی ؟ برو لشگری فراهم کن و من زودتر میروم ، مطمئنا لشگری به کمک آن ترک خواهد آمد . رستم و برزو به راه افتادند و وقتی رسیدند زال از دیدنشان شاد شد و به پیلسم گفت : هماوردت آمد . زال به رستم گفت : تا کنون ترک پرخاشگری چون او ندیده ام . رستم گفت : ناراحت نباش . سپس به برزو گفت : تو نگهبان راه توران باش و اگر لشگر افراسیاب آمد مرا آگاه کن سپس رستم به نبرد با پیلسم پرداخت . مدتی گذشت اما هیچکدام بر دیگری برتری نیافت. رستم پرسید نامت چیست ؟ چه کینه ای از ایران داری ؟ اشخاص زیادی را چون تو دیدم که الان زیرزمین مدفون هستند . پیلسم گفت : همه یکسان نیستند . تو را با کمند از زین پایین می کشم و خونت را بر زمین می ریزم . سپس گرزی به دست گرفت و بر سر پهلوان کوفت . رستم هم گرز را برداشت و بر سر او کوبید و کلاهخود او را در هم شکست . یک نیمه از روز گذشته بود که فرامرز با ده هزار لشگر از سیستان به آنجا آمد . زال گفت : سپاه را همینجا نگهدار . رستم دوباره از نام و نشان حریفش پرسید و او گفت : من در مرز سقلاب جای دارم و پدرم نامم را پیلسم نهاد. گرز را کنار گذاشت و کمان به دست گرفت و به رخش تیری زد که خون از او جاری شد .تیر دیگری هم به رستم زد که ببر بیان مانع از زخمی شدن رستم شد . مدتی گذشت و از بیابان گردی بلند شد . زال به رستم خبر داد که احتمال می دهم افراسیاب دوباره عزم ایران کرده باشد . زال به فرامرز گفت : برزو اگرچه دلیر است اما خوی برزیگران دارد و سپس زال به سمت برزو رفت و دید که او خوابیده است . بر سرش بانگ زد که ای بیخرد این روش پهلوانان نیست . برزو به پا خاست و سپاه توران را دید که همه جا گسترده بودند پس به زال گفت : مطمئن باش که دمار از تورانیان در می آورم . افراسیاب نگاه کرد و برزو را کنار زال دید . هومان جلو آمد و گفت : ای نامور چرا رو از توران برگرداندی و به نزد زال آمدی ؟ نمیدانی او پسر سام نیست و سام به خاطر بی فرزندی او را از آشیانه سیمرغ آورد ؟ برزو عصبانی شد و به همراه زال به تورانیان حمله برد و تعداد زیادی را کشت . هومان نزد افراسیاب رفت و گفت که برزو چه بر سرشان آورده است . افراسیاب به لشگر گفت : بجنگید و سعی کنید این جوان را به چنگ آورید .

 

بتورانیان گفت افراسیاب که این              دشت رزمست نی جای خواب

 

هر آنکس که آرد مر او را برم                    ببخشم دو بهره و را کشورم

 

جنگاوران حلقه محاصره را تنگ کردند و راه را بر برزو و زال بستند . برزو گرز را برداشت و نزد افراسیاب رفت و درفش افراسیاب را به دو نیم کرد و به همراه درفش ، پیل سفید و تخت افراسیاب را سوی زال آورد و گفت : تو اینها را نزد ایرانیان ببر . فرامرز به کمک برزو آمد و در همین موقع هومان حمله آورد و برزو نیزه ای بر اسب او زد و هومان بر زمین افتاد و کلاهخود او را برداشت . برزو و فرامرز خوشحال برگشتند .اما افراسیاب و پیران لشگری بزرگ گرد آورده بودند که پهلوانانی چون هومان و لهاک و شیده و فغفور و گرسیوز و فرشیدورد و رویین در آن بودند و بهرام پیشرو آنها بود .وقتی رستم از دور سپاه را دید به پیلسم گفت : سپاهتان حال و روز خوبی ندارد و هوا هم تاریک شده است . پیلسم عنان اسب را گرفت و به سوی تورانیان رفت و وقتی نزد افراسیاب رسید او را دردمند دید . پیلسم پرسید : چه شده ؟ من امروز با رستم جنگیدم و او نتوانست بر من غلبه کند چون شب شد برگشتم اما فردا کارش را میسازم. افراسیاب گفت : ای جهانجوی نمی بینی چه به سر لشگریانم آمد ؟ درفش و فیل مرا بردند و مرا به زمین زدند و کلاهخود هومان را هم بردند . پیلسم عصبانی شد و به سپاهیان گفت : شما به جنگ آمده اید پس ترس به دل راه ندهید که من فردا دشت را دریای خون می کنم . افراسیاب شاد شد و دستور داد که غذا بیاورند و بزرگان را فراخواند . از آنسو رستم به نزد برزو رفت و برزو به او احترام کرد و درفش افراسیاب و فیل و تخت را تقدیم نمود و ماجرا را بازگفت . رستم شاد شد و سپس زال از زورمندی و قدرت پیلسم تعریف کرد و گفت : نمیدانم چه خواهد شد . رستم شبانگاه به برزو گفت : دویست سوار بردار و به جنگ تورانیان برو . برزو آماده جنگ شد و خروشان و نعره زنان حمله کرد . شیده گفت : در این تاریکی شب چه میخواهی ؟ برزو گفت : نمیدانی من کیستم و بهر چه آمدم ؟ من برزوی شیر و نبیره رستم هستم و آمدم ایرانیان را از بند آزاد کنم . شیده که این سخن را شنید سخت ناراحت شد و با چوبه تیر به اسب برزو زد و برزو را سرنگون کرد اما برزو با سپر و گرز به جنگ پرداخت . یک نفر آمد و به زال خبر داد که برزو از اسب به زمین افتاد ، زال نعره زد و قصد رفتن داشت که فرامرز جلویش را گرفت . وقتی رستم باخبر شد ، گفت : مگر برزو عقل ندارد؟ آیا به او نگفتم در راه خاموش باش . پس به زال گفت : با لشگر به کمک برزو برو. مبادا او را اسیر کنند . زال و فرامرز به کمک برزو رفتند ابتدا گمان میکردند که او کشته شده است اما دیدند او یک تنه بسیاری از ترکان را به خاک و خون کشید . زال گفت : اگر این دلاور همراه ما نبود نمیدانم عاقبت ما چه می شد ؟ زال او را صدا کرد و اسبی به او داد و گفت : برو کمی استراحت کن . به خدا قسم که امید نداشتم زنده باشی . اما برزو بر زین نشست و گفت : بجنگید. فرامرز و زال و برزو شمشیر کشیدند و آنقدر جنگیدند تا روز شد . صبحگاه افراسیاب به میدان جنگ آمد و دید که برزو و فرامرز و زال در حال جنگ هستند . با خود گفت :تقصیر خودم بود که برزو را از شنگان آوردم وگرنه کسی از او اطلاع نداشت پس به شیده گفت : دست از جنگ بردارید و کسی را برای میانجی گری بفرستید .

برزو به فرامرز گفت : تو اینجا بمان و مراقب باش . من عقب میروم کمی استراحت کنم. افراسیاب خشمگین گفت : پیلسم کجاست ؟ آیا مست است ؟ پیران آمد و پیلسم را از خشم افراسیاب خبردار کرد . پیلسم به پیران گفت : آیا به آبروی خود فکر نمی کنید ؟ زمانی میجنگید و زمانی صلح می کنید . پیلسم به سوی ایرانیان رفت و رستم را طلبید. زال نزد رستم رفت و گفت : هماوردت دوباره برگشت و عزم جنگ دارد سپس نالید و بر افراسیاب لعنت کرد .رستم گفت : نگران چه هستی ؟

بمیرد هر آن کو ز مادر بزاد                                نماند بگیتی کسی راد و شاد

سپس به برزو گفت: همیشه باید آماده در خدمت شاه باشی . من سنم به چهارصد سال رسیده است . اگر من کشته شدم انتقامم را بگیر . رستم ببر بیان پوشید و بر رخش نشست و به نزد پیلسم رفت و دو پهلوان شروع به خواندن کرکری کردند و بعد ابتدا با نیزه به جنگ پرداختند سپس با کمند مبارزه کردند . جنگ سختی بود .

زال به سجده افتاد و از یزدان کمک خواست . سپس دو پهلوان تصمیم به کشتی گرفتند و هر دو در هم پیچیدند . افراسیاب جلو آمد تا به خوبی نظاره گر آنها باشد . هماوردی سختی بود و هر دو غرق خون بودند . برزو به رستم گفت :تو برو استراحت کن تا من با او کشتی بگیرم . اما رستم نپذیرفت . از آنسو پیران نزد پیلسم آمد و گفت :افراسیاب میگوید که اگر پیروز شوی ایران و توران از آن توست . پیلسم شاد شد و دوباره کمر به مبارزه بست و کشتی ادامه یافت و بالاخره رستم دو پایش را گرفت و بالا آورد و بر زمین زد و بر سینه پیلسم نشست و با کمند او را بست . برزو آمد و او را گرفت و چنان بر زمین زد که دو دستش شکست و سپس سرش را برید .

زواره و فرامرز و زال شاد شدند و زال سر بر خاک نهاد و از یزدان سپاسگذاری کرد . افراسیاب دستور جنگ داد اما پیران گفت : دیدی که رستم همان است که بود اگر کشته شوی چه کسی شهریار توران شود ؟ در همین موقع سواری از توران آمد و گفت: کیخسرو لشگر کشیده است .پیران نالان به افراسیاب گفت : چه کنیم ؟ تو با سخنان یک زن سرت را به باد دادی .

ز پهلوی چپ آفریدست زن                         که دیدست هرگز زن رای زن ؟

افراسیاب گفت :ای خیره سر پناه من خداست و من نبیره فریدون و پسر پشنگ هستم. نبردی با خسرو می کنم که به گریه بیفتد . روزش را سیاه خواهم کرد و سر از تنش جدا می کنم . سر زال و برزو را می برم و آتش به جان گستهم میزنم .

از آنسو کیخسرو رسید و همه ایرانیان به پیشوازش آمدند . خسرو از گودرز و طوس و سایر بزرگان پرسید و رستم با چشم گریان از حیله اسفندیار و بلایی که بر سر پهلوانان آمده بود ، گفت .کیخسرو گفت : آماده جنگ شوید . شاه در جلوی سپاه قرار گرفت و برزو را در راست و فریبرز را در چپ و رستم را در قلب قرار داد.افراسیاب که چنین دید آماده نبرد گشت و فریاد زد ای کیخسرو بیا تا من و تو بدون سپاه بجنگیم اگر من به دستت کشته شدم ایران و توران از آن توست و اگر تو به دست من کشته شدی ایران و توران از این کینه خلاص میشوند .کیخسرو ناراحت بود که من چگونه با نیای خود بجنگم ؟ خدایا شاهد باش که او عزم جنگ با من را دارد . پس کیخسرو از پیل پیاده شد تا به جنگ افراسیاب برود اما پهلوانانی چون قارن و زال و برزو و رستم و زنگه شاوران و رهام و فرهاد کشوادگان جلوی شاه را گرفتند و گفتند :درست نیست که شاه به جنگ برود . آیا درست است که ما بمانیم و شاه به جنگ برود ؟رستم گفت : ای شهریار قسم به دادار که با این کار روان سیاوش غمگین میشود . تو بمان تا برزو به جنگ او برود . تو بر تخت زرین بنشین و کارها را به من بسپر .کیخسرو به رستم گفت : افراسیاب مرا خواسته است اگر چه ایرانیان جنگ مرا ندیده اند اما من فرزند سیاوش هستم و باید به جنگ او بروم .زال گریان شد و گفت : این عدل نیست که این بزرگان که در خدمتتان هستند بمانند و شاه بجنگد . روان سیاوش را ناراحت مکن . چرا نیمروز را به من دادی ؟ اگر قرار است خودت بجنگی ما برای چه اینجا هستیم ؟خسرو به زال گفت : اگر روزگار من سرآمده باشد کاری از کسی ساخته نیست و تو میدانی که من هنوز از کینه درد مرگ پدرم ناراحتم و باید انتقام پدرم را بگیرم .سپس خسرو به زنگه شاوران دستور داد که بهزاد شبرنگ را آماده کند تا سوارش شود .

تو گفتی سیاوخش زو زنده شد                             جهان پیش شمشیر او بنده شد

رستم نزد شاه رفت و گریان به او آویخت و دوباره او را از رفتن برحذر داشت سپس برزو جلو آمد و گفت :اگر شاه اجازه دهد چیزی بخواهم . خسرو گفت : هرچه آرزو داری بخواه . برزو گفت : ای شاه با من پیمان ببند که آرزویم را برآوری چون می دانم اگر پیمان ببندی آن را نمی شکنی . خسرو پذیرفت و پرسید : حال بگو چه میخواهی ؟ برزو گفت : این جنگ را به من ببخش و بگذار تا هنرم را به تورانیان نشان دهم و اگر کشته شدم همین بس است که کیخسرو دادگر مرا شهره عالم کرد . کیخسرو که چنین دید و نمیتوانست زیر پیمان بزند ، به زال گفت : ای پهلوان او فریب را از تو آموخته است .

بگفتار شیرین چنانم ببست                              که پیمان او را نشاید شکست

شهریار به برزو گفت : آماده جنگ شو و افراسیاب را دست کم نگیر . برزو زمین ببوسید و گفت : من امروز انتقام سیاوش را از پورپشنگ خواهم گرفت . برزو خروشان نزد افراسیاب رفت و گفت : ای ترک بدبخت با مکر و حیله به جنگ آمدی و این باعث ننگ توست . افراسیاب گفت : پس خسرو کجاست ؟ از جنگ پلنگ ترسید ؟ چگونه ایرانیان او را شاه میخوانند ؟ من از جنگ با تو ننگ دارم . برو تا خسرو بیاید . من تو را به اینجا رساندم حالا عزم جنگ با مرا کرده ای ؟ برزو گفت :ای بداندیش اینها نتیجه اعمالت است . تو از سیاوش بهتر نیستی که به دست گروی کشته شد . من از گرسیوز شوم بهترم و گروی را آدم حساب نمی کنم . حالا تو سیاوش و من گروی هستم . من انتقام سیاوش را از تو می گیرم و سرت را میبرم . زال از حیله گری تو برایم تعریف کرده است .برزو گرز کشید و به سوی افراسیاب تاخت . افراسیاب به کمرگاه برزو زد و جوشنش را درید و پهلوی برزو زخمی شد و خون همه جا را گرفت . برزو گرز را کنار انداخت و او را تیرباران کرد . همه جا تیره شده بود و خون از هر دو روان بود . ترکش برزو تمام شد و هر دو از خستگی درمانده بودند . رستم و زال بر برزو آفرین گفتند . کیخسرو به درگاه یزدان نالید که تو میدانی این بیدادگر طماع دست از بدی نمی کشد . دو جنگجو مدتی استراحت کردند و سپس دوباره شروع به جنگ نمودند و با گرز گران به جان هم افتادند . هومان نزد افراسیاب رفت و گفت : تو شاهی و او جنگجو است این ننگ آور است که با او بجنگی . او با کشتن تو نامور میشود. افراسیاب گفت : کینه چشمهایم را پر کرده است پس به برزو گفت : ای بی پدر چگونه ادعای مردی می کنی ؟ کمند انداخت تا سرش را به بند آورد . برزو عصبانی شد و گرز را بر سر شاه کوبید . افراسیاب عنان اسب را برگرداند و فرار کرد اما برزو کمند انداخت و کتف او را گرفت . شیده خروشید که جنگ آورید و نگذارید او زنده بماند . ترکان حمله بردند . زال و رستم که چنین دیدند به ایرانیان نهیب حمله زدند و گفتند : مبادا برزو کشته شود . دو لشگر در هم آویختند و جنگ سختی درگرفت . فرامرز که دید هر دو طرف درگیر جنگند و ترکان به دژ توجهی ندارند با عده ای به سوی دژ رفت و در آنجا بیژن و گودرز و گستهم و گیو و طوس را زنده یافت و به نزد شاه آورد و خبر زنده بودن پهلوانان را به رستم داد . جنگ همچنان ادامه داشت و فرامرز دوباره مشغول جنگ شد . هومان و شیده با زال می جنگیدند تا اینکه سپر از دست هومان افتاد و از ترس جان مجبور به فرار شد و شیده هم از پی او رفت . افراسیاب که دلیری ایرانیان را دید مجبور به فرار شد و به سوی توران رفت .

هم آورد چون تافت از جنگ روی                         نباید ترا بود پیکار جوی

خورشید غروب کرده بود و رستم و زال و برزو و فرامرز و زنگه شاوران همگی به نزد شاه رفتند . شاه زنگه شاوران و فریبرز را به عنوان طلایه دار فرستاد تا در جلو قرار گیرند . از آنسو افراسیاب طلایه را به شیده سپرد و گفت : من و پیران و هومان به توران میرویم و تو راه را بر آنها ببند . سپس افراسیاب به پیران گفت :

شدم سیر از زندگانی خویش                      ز سوسن نگه کن چه آمد بپیش

فریبرز راه را بر آنها بست و پرسید : فرمانده اتان کیست و کجا میروید ؟ هومان گفت :« شیده فرزند شاه است و به توران میرود و قصد جنگ نداریم . شیده از دست پدر عصبانی است و دیگر نمیخواهد او را ببیند . فریبرز دستور جنگ داد و دو گروه به سختی به هم آویختند . افراسیاب که چنین دید به هومان گفت : بجنگید و خودش کمان کشید و تیری برخود زنگه شاوران زد . دو سوم ایرانیان کشته شدند و فرامرز و زنگه مجبور به فرار گشتند و نزد شاه رفتند و ماجرا را گفتند .

پس از آن شیده هم به همراه لشگرش بازگشتند و سراپرده و خیمه ها را رها کردند . خسرو که دید ترکان شکست خردند و فراری شدند به سپاه دستور بازگشت داد . زال از شاه درخواست کرد که یکماهی به ایوان او بیاید و بیاساید و شاه هم پذیرفت و در ایوان زال ، شاه و همه پهلوانان جمع شدند و می نوشیدند و رامشگران می نواختند و همه جا را آذین بستند و همه زابلیان شاد بودند . کیخسرو به برزو نگریست و گفت : همانا او همتایی در جهان ندارد . رستم زمین ببوسید و گفت : برزو بنده توست و همیشه آماده گرفتن انتقام سیاوش است .

تو شاهی و او پهلوان نو است                           جوان بنده شاه کیخسرو است

شاه دستور داد تا اسب و تاج زرین و غلامان رومی با کمر زرین و دو جام یاقوت و پیروزه و ده اسب گران قیمت و دویست تخته لباس از دیبای چینی و بسیاری جوشن و خود و درفش عقابگون که متعلق به افراسیاب بود و ده هزار شمشیرزن را به برزو بسپرند و منشور غور و هری را به نام برزو زدند و به او گفت: آنجا را آباد گردان و به عدالت رفتار کن . برزو زمین را بوسه داد و فرامرز و رستم از شاه سپاسگذاری کردند . خسرو یکماه در سیستان بود سپس به راه افتادند. رستم تا دو منزلی او را بدرقه کرد و آنجا ماند و زال و برزو با او همراه شدند .

به پایان رسانیدم این داستان                      بدانسان که بشنیدم از باستان


نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

شعر فارسی - داستان های مثنوی به نثر

دفتر اول

1. پادشاه و کنیزک

پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه کنیزک زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترک را از اربابش خرید, پس از مدتی که با کنیزک بود. کنیزک بیمار شد و شاه بسیار غمناک گردید. از سراسر کشور, پزشکان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این کنیزک وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر کس جانان مرا درمان کند, طلا و مروارید فراوان به او می‌دهم. پزشکان گفتند: ما جانبازی می‌کنیم و با همفکری و مشاوره او را حتماً درمان می‌کنیم. هر یک از ما یک مسیح شفادهنده است. پزشکان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نکردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشکان هر چه کردند, فایده نداشت. دخترک از شدت بیماری مثل موی, باریک و لاغر شده بود. شاه یکسره گریه می‌کرد. داروها, جواب معکوس می‌داد. شاه از پزشکان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه کرد که از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا کرد. گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تو اسرار درون مرا به روشنی می‌دانی. ای خدایی که همیشه پشتیبان ما بوده‌ای, بارِ دیگر ما اشتباه کردیم. شاه از جان و دل دعا کرد, ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید که یک پیرمرد زیبا و نورانی به او می‌گوید: ای شاه مُژده بده که خداوند دعایت را قبول کرد, فردا مرد ناشناسی به دربار می‌آید. او پزشک دانایی است. درمان هر دردی را می‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

فردا صبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه می‌درخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رؤیا بود. آن صورتی که شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می‌آمد. گویی سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان یکی بوده است.

شاه از شادی, در پوست نمی‌گنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه کنیزک. کنیزک, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشک را پیش کنیزک برد و قصة بیماری او را گفت: حکیم، دخترک را معاینه کرد. و آزمایش‌های لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشکان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر کرده, آنها از حالِ دختر بی‌خبر بودند و معالجة تن می‌کردند. حکیم بیماری دخترک را کشف کرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.

عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل

درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند. حکیم به شاه گفت: خانه را خلوت کن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می‌خواهم از این دخترک چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حکیم ماند و دخترک. حکیم آرام آرام از دخترک پرسید: شهر تو کجاست؟ دوستان و خویشان تو کی هستند؟ پزشک نبض دختر را گرفته بود و می‌پرسید و دختر جواب می‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حکیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام کوچة غاتْفَر، نبض را شدیدتر کرد. حکیم فهمید که دخترک با این کوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن کوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حکیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می‌کنم. این راز را با کسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ کنی مانند دانه از خاک می‌روید و سبزه و درخت می‌شود. حکیم پیش شاه آمد و شاه را از کار دختر آگاه کرد و گفت: چارة درد دختر آن است که جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای کار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند که شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب کرده است. این هدیه‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت کرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها کرد و شادمان به راه افتاد. او نمی‌دانست که شاه می‌خواهد او را بکشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حکیم او را به گرمی استقبال کرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه کرد. حکیم گفت: ای شاه اکنون باید کنیزک را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه کنیزک با جوان زرگر ازدواج کردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترک خوبِ خوب شد. آنگاه حکیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف می‌شد. پس از یکماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترک سرد شد:

عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر جوان از دو چشم خون می‌گریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس که پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم که صیاد برای نافة خوشبو خون او را می‌ریزد. من مانند روباهی هستم که به خاطر پوست زیبایش او را می‌کشند. من آن فیل هستم که برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مرا کشتی. اما بدان که این جهان مانند کوه است و کارهای ما مانند صدا در کوه می‌پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. کنیزک از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی که پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر می‌کند مثل غنچه.

عشق حقیقی را انتخاب کن, که همیشه باقی است. جان ترا تازه می‌کند. عشق کسی را انتخاب کن که همة پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و مگو که ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد کریمان و بخشندگان بزرگ کارها دشوار نیست.

***

2. طوطی و بقال

یک فروشنده در دکان خود, یک طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی, مثل آدم‌ها حرف می‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری‌ها شوخی می‌کرد و آنها را می‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم می‌کرد.

یک روز از یک فروشگاه به طرف دیگر پرید. بالش به شیشة روغن خورد. شیشه افتاد و نشکست و روغن‌ها ریخت. وقتی فروشنده آمد, دید که روغن‌ها ریخته و دکان چرب و کثیف شده است. فهمید که کار طوطی است. چوب برداشت و بر سر طوطی زد. سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و کَچَل شد. سرش طاس طاس شد.

طوطی دیگر سخن نمی‌گفت و شیرین سخنی نمی‌کرد. فروشنده و مشتری‌هایش ناراحت بودند. مرد فروشنده از کار خود پیشمان بود و می‌گفت کاش دستم می‌شکست تا طوطی را نمی‌زدم او دعا می‌کرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم کند.

روزی فروشنده غمگین کنار دکان نشسته بود. یک مرد کچل طاس از خیابان می‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت کاسة مسی.

ناگهان طوطی گفت: ای مرد کچل , چرا شیشة روغن را شکستی و کچل شدی؟

تو با این کار به انجمن کچل‌ها آمدی و عضو انجمن ما شدی؟ نباید روغن‌ها را می‌ریختی. مردم از مقایسة طوطی خندیدند. او فکر می‌کرد هر که کچل باشد. روغن ریخته است.

 

***

3. طوطی و بازرگان

بازرگانی یک طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت. روزی که آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر یک از خدمتکاران و کنیزان خود پرسید که چه ارمغانی برایتان بیاورم, هر کدام از آنها چیزی سفارش دادند. بازرگان از طوطی پرسید: چه سوغاتی از هند برایت بیاورم؟ طوطی گفت: اگر در هند به طوطیان رسیدی حال و روز مرا برای آنها بگو. بگو که من مشتاق دیدار شما هستم. ولی از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام می‌رساند و از شما کمک و راهنمایی می‌خواهد. بگو آیا شایسته است من مشتاق شما باشم و در این قفس تنگ از درد جدایی و تنهایی بمیرم؟ وفای دوستان کجاست؟ آیا رواست که من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. ای یاران از این مرغ دردمند و زار یاد کنید. یاد یاران برای یاران خوب و زیباست. مرد بازرگان, پیام طوطی را شنید و قول داد که آن را به طوطیان هند برساند. وقتی به هند رسید. چند طوطی را بر درختان جنگل دید. اسب را نگهداشت و به طوطی‌ها سلام کرد و پیام طوطی خود را گفت: ناگهان یکی از طوطیان لرزید و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پیام, پشیمان شد و گفت من باعث مرگ این طوطی شدم, حتماً این طوطی با طوطی من قوم و خویش بود. یا اینکه این دو یک روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و این بیچاره را کشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بیهوده بر هم مزن که از دهان آتش بیرون می‌پرد. جهان تاریک است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش می‌اندازی. کسانی که چشم می‌بندند و جهانی را با سخنان خود آتش می‌کشند ظالمند.

عالَمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند

بازرگان تجارت خود را با دردمندی تمام کرد و به شهر خود بازگشت, و برای هر یک از دوستان و خدمتکاران خود یک سوغات آورد. طوطی گفت: ارمغان من کو؟ آیا پیام مرا رساندی؟ طوطیان چه گفتند؟

بازرگان گفت: من از آن پیام رساندن پشیمانم. دیگر چیزی نخواهم گفت. چرا من نادان چنان کاری کردم دیگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطی گفت: چرا پیشمان شدی؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا ناراحتی؟ بازرگان چیزی نمی‌گفت. طوطی اسرار کرد. بازرگان گفت: وقتی پیام تو را به طوطیان گفتم, یکی از آنها از درد تو آگاه بود لرزید و از درخت افتاد و مرد. من پشیمان شدم که چرا گفتم؟ امّا پشیمانی سودی نداشت سخنی که از زبان بیرون جست مثل تیری است که از کمان رها شده و برنمی‌گردد. طوطی چون سخن بازرگان را شنید, لرزید و افتاد و مُرد. بازرگان فریاد زد و کلاهش را بر زمین کوبید, از ناراحتی لباس خود را پاره کرد, گفت: ای مرغ شیرین! زبان من چرا چنین شدی؟ ای دریغا مرغ خوش سخن من مُرد. ای زبان تو مایه زیان و بیچارگی من هستی.

ای زبان هم آتـشی هم خرمنی چند این آتش در این خرمن زنی؟

ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی ای زبـان هم رنج بی‌درمان تویی

بازرگان در غم طوطی ناله کرد, طوطی را از قفس در آورد و بیرون انداخت, ناگهان طوطی به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندی نشست. بازرگان حیران ماند. و گفت: ای مرغ زیبا, مرا از رمز این کار آگاه کن. آن طوطیِ هند به تو چه آموخت, که چنین مرا بیچاره کرد. طوطی گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شیرین زبانی‌ات در قفس کرده‌اند , برای رهایی باید ترک صفات کنی. باید فنا شوی. باید هیچ شوی تا رها شوی. اگر دانه باشی مرغها ترا می‌خورند. اگر غنچه باشی کودکان ترا می‌چینند. هر کس زیبایی و هنر خود را نمایش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر می‌زنند. دشمنان حسد و حیله می‌ورزند. طوطی از بالای درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظی کرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقیقت را به من نشان دادی من هم به راه تو می‌روم. جان من از طوطی کمتر نیست. برای رهایی جان باید همه چیز را ترک کرد.

***

4. شیر بی‌سر و دم

در شهر قزوین(1) مردم عادت داشتند که با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم کنند, یا نامی بنویسند، یا شکل انسان و حیوانی بکشند. کسانی که در این کار مهارت داشتند «دلاک» نامیده می‌شدند. دلاک , مرکب را با سوزن در زیر پوست بدن وارد می‌کرد و تصویری می‌کشید که همیشه روی تن می‌ماند.

روزی یک پهلوان قزوینی پیش دلاک رفت و گفت بر شانه‌ام عکس یک شیر را رسم کن. پهلوان روی زمین دراز کشید و دلاک سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن کرد. اولین سوزن را که در شانة پهلوان فرو کرد. پهلوان از درد داد کشید و گفت: آی! مرا کشتی. دلاک گفت: خودت خواسته‌ای, باید تحمل کنی, پهلوان پرسید: چه تصویری نقش می‌کنی؟ دلاک گفت: تو خودت خواستی که نقش شیر رسم کنم. پهلوان گفت از کدام اندام شیر آغاز کردی؟ دلاک گفت: از دُم شیر. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نیست. دلاک دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فریاد زد, کدام اندام را می‌کشی؟ دلاک گفت: این گوش شیر است. پهلوان گفت: این شیر گوش لازم ندارد. عضو دیگری را نقش بزن. باز دلاک سوزن در شانة پهلوان فرو کرد, پهلوان قزوینی فغان برآورد و گفت: این کدام عضو شیر است؟ دلاک گفت: شکم شیر است. پهلوان گفت: این شیر سیر است. عکس شیر همیشه سیر است. شکم لازم ندارد.

دلاک عصبانی شد, و سوزن را بر زمین زد و گفت: در کجای جهان کسی شیر بی سر و دم و شکم دیده؟ خدا هرگز چنین شیری نیافریده است.

شیر بی دم و سر و اشکم که دید این چنین شیری خدا خود نافرید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) قزوین, شهری تاریخی است در 150 کیلومتری غرب تهران.

 

***

5. کشتی‌رانی مگس

‌مگسی بر پرِکاهی نشست که آن پرکاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی می‌راند و می‌گفت: من علم دریانوردی و کشتی‌رانی خوانده‌ام. در این کار بسیار تفکر کرده‌ام. ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می‌رانم. او در ذهن کوچک خود بر سر دریا کشتی می‌راند آن ادرار، دریای بی‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ کاه کشتی بزرگ, زیرا آگاهی و بینش او اندک بود. جهان هر کس به اندازة ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و کج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درک ادرار الاغ و برگ کاه.

 

***

6. خرس و اژدها

اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می‌خواست او را بکشد و بخورد. خرس فریاد می‌کرد و کمک می‌خواست, پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو می‌شوم و هر جا بروی با تو می‌آیم. آن دو با هم رفتند تا اینکه به جایی رسیدند, پهلوان خسته بود و می‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردی از آنجا می‌گذشت و از پهلوان پرسید این خرس با تو چه می‌کند؟

پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.

مرد گفت: به دوستی خرس دل مده, که از هزار دشمن بدتر است.

پهلوان گفت: این مرد حسود است. خرس دوست من است من به او کمک کردم او به من خیانت نمی‌کند.

مرد گفت: دوستی و محبت ابلهان, آدم را می‌فریبد. او را رها کن زیرا خطرناک است.

پهلوان گفت: ای مرد, مرا رها کن تو حسود هستی.

مرد گفت: دل من می‌گوید که این خرس به تو زیان بزرگی می‌زند.

پهلوان مرد را دور کرد و سخن او را گوش نکرد و مرد رفت. پهلوان خوابید مگسی بر صورت او می‌نشست و خرس مگس را می‌زد. باز مگس می‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمی‌رفت. خرس خشمناک شد و سنگ بزرگی از کوه برداشت و همینکه مگس روی صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش کرد. مهر آدم نادان مانند دوستی خرس است دشمنی و دوستی او یکی است.

دشمن دانا بلندت می‌کند بر زمینت می‌زند نادانِ دوست

***

7. کَر و عیادت مریض

مرد کری بود که می‌خواست به عیادت همسایة مریضش برود. با خود گفت: من کر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان می‌خورد. می‌فهمم که مثل خود من احوالپرسی می‌کند. کر در ذهن خود, یک گفتگو آماده کرد. اینگونه:

من می‌گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شکر خدا بهترم.

من می‌گویم: خدا را شکر چه خورده‌ای؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, یا سوپ یا دارو.

من می‌گویم: نوش جان باشد. پزشک تو کیست؟ او خواهد گفت: فلان حکیم.

من می‌گویم: قدم او مبارک است. همة بیماران را درمان می‌کند. ما او را می‌شناسیم. طبیب توانایی است. کر پس از اینکه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده کرد. به عیادت همسایه رفت. و کنار بستر مریض نشست. پرسید: حالت چطور است؟ بیمار گفت: از درد می‌میرم. کر گفت: خدا را شکر. مریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است. کر گفت: چه می‌خوری؟ بیمار گفت: زهر کشنده, کر گفت: نوش جان باد. بیمار عصبانی شد. کر پرسید پزشکت کیست. بیمار گفت: عزراییل(1). کر گفت: قدم او مبارک است. حال بیمار خراب شد, کر از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود که عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است. بیمار ناله می‌کرد که این همسایه دشمن جان من است و دوستی آنها پایان یافت.

از قیـاسی(2) که بـکرد آن کـر گـزین صحبت ده ساله باطل شد بدین

اول آنـکس کـاین قیـاسکـها نـمود پـیش انـوار خـدا ابـلیس بـود

گفت نار از خاک بی شک بهتر است من زنـار(3) و او خاک اکـدًر(4) است

بسیاری از مردم می‌پندارند خدا را ستایش می‌کنند, اما در واقع گناه می‌کنند. گمان می‌کنند راه درست می‌روند. اما مثل این کر راه خلاف می‌روند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) قیاس: مقایسه

2)عزراییل: فرشتة مرگ

3) نار: آتش

4) اَکدر: تیره, کِدر

***

8. رومیان و چینیان (نقاشی و آینه)

نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی, از هنر و مهارت خود سخن می‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان می‌کنیم تا ببینیم کدامشان, برتر و هنرمندتر هستید.

چینیان گفتند: ما یک دیوار این خانه را پرده کشیدند و دو گروه نقاش , کار خود را آغاز کردند. چینی‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می‌بردند.

بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی‌ها بلند شد, آنها نقاشی خود را تمام کردند اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط دیوار را صیقل می‌زدنند.

چینی‌ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند. شاه نقاشی چینی‌ها را دید و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زیبا بود عقل را می‌ربود. آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند. دیوار رومیان مثلِ آینه صاف بود. ناگهان رومی‌ها پرده را کنار زدند عکس نقاشی چینی‌ها در آینة رومی‌ها افتاد و زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می‌کرد شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آینه است؟

صوفیان مانند رومیان هستند. درس و مشق و کتاب و تکرار درس ندارند, اما دل خود را از بدی و کینه و حسادت پاک کرده اند. سینة آنها مانند آینه است. همه نقشها را قبول می‌کند و برای همه چیز جا دارد. دل آنها مثل آینه عمیق و صاف است. هر چه تصویر و عکس در آن بریزد پُر نمی‌شود. آینه تا اَبد هر نقشی را نشان می‌دهد. خوب و بد, زشت و زیبا را نشان می‌دهد و اهلِ آینه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهایی یافته اند. آنان صورت و پوستة علم و هنر را کنار گذاشته‌اند و به مغز و حقیقت جهان و اشیاء دست یافته‌اند.

همة رنگ‌ها در نهایت به بی‌رنگی می‌رسد. رنگ‌ها مانند ابر است و بی‌رنگی مانند نور مهتاب. رنگ و شکلی که در ابر می‌بینی, نور آفتاب و مهتاب است. نور بی‌رنگ است.

***

9. وحدت در عشق

عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد. معشوق گفت: کیست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به این خانه نرسیده است. تو خام هستی. باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی, هنوز آمادگی عشق را نداری. عاشق بیچاره برگشت و یکسال در آتش دوری و جدایی سوخت, پس از یک سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بی‌ادبانه‌ای از دهانش بیرون نیاید. با کمال ادب ایستاد. معشوق گفت: کیست در می‌زند. عاشق گفت: ای دلبر دل رُبا, تو خودت هستی. تویی, تو. معشوق در باز کرد و گفت اکنون تو و من یکی شدیم به درون خانه بیا. حالا یک «من» بیشتر نیست. دو «من»در خانة عشق جا نمی‌شود. مانند سر نخ که اگر دو شاخه باشد در سوزن نمی‌رود.

گفت اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایی دو من را در سرا

***

 

---------------------------------

دفتر دوم

10. خر برفت و خر برفت

یک صوفی مسافر, در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر که کفر و بی‌ایمان به دنبال دارد. صوفیان, پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند. مسافر خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز کردند. صوفیان همه اهل حقیقت نیستند.

از هزاران تن یکی تن صوفی‌اند باقیان در دولت او می‌زیند

رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگینی آغاز کرد. و می‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».

صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی کردند. دست افشاندند و پای کوبیدند. مسافر نیز به تقلید از آنها ترانة خر برفت را با شور می‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظی کردند و رفتند صوفی بارش را برداشت و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طویله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولی خر نبود, صوفی پرسید: خر من کجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو می‌خواهم.

خادم گفت: صوفیان گرسنه حمله کردند, من از ترس جان تسلیم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذیذ را میان گربه‌ها رها کردی. صوفی گفت: چرا به من خبر ندادی, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه کسی شکایت کنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!

خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر کنم. دیدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می‌خواندی خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتی و می‌دانستی, من چه بگویم؟

صوفی گفت: آن غذا لذیذ بود و آن ترانه خوش و زیبا, مرا هم خوش می‌آمد.

مر مرا تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

آن صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد و حرص عقل او را کور کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

1) خانقاه: محلی که صوفیان در آن زندگی می‌کردند.

2) سماع: رقص صوفیان

3) دولت: سایه, بخت, اقبال

***

11. زندانی و هیزم فروش

فقیری را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همة زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از او می‌ترسیدند و رنج می‌بردند, غذای خود را پنهانی می‌خوردند. روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو, این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد. غذای 10 نفر را می‌خورد. گلوی او مثل تنور آتش است. سیر نمی‌شود. همه از او می‌ترسند. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا زیادتر بدهید. قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که مرد پُرخور و فقیر است. به او گفت: تو آزاد هستی, برو به خانه‌ات.

زندانی گفت: ای قاضی, من کس و کاری ندارم, فقیرم, زندان برای من بهشت است. اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی می‌میرم.

قاضی گفت: چه شاهد و دلیلی داری؟

مرد گفت: همة مردم می‌دانند که من فقیرم. همه حاضران در دادگاه و زندانیان گواهی دادند که او فقیر است.

قاضی گفت: او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند. دادگاه نمی‌پذیرد...

آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شترِ یک مرد هیزم فروش سوار کردند, مردم هیزم فروش از صبح تا شب, فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فریاد می‌زد: «ای مردم! این مرد را خوب بشناسید, او فقیر است. به او وام ندهید! نسیه به او نفروشید! با او دادوستد نکنید, او دزد و پرخور و بی‌کس و کار است. خوب او را نگاه کنید.»

شبانگاه, هیزم فروش, زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایة شترم را بده, من از صبح برای تو کار می‌کنم. زندانی خندید و گفت: تو نمی‌دانی از صبح تا حالا چه می‌گویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر می‌دانند که من فقیرم و تو نمی‌دانی؟ دانش تو, عاریه است.

نکته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل می‌زند. بسیاری از دانشمندان یکسره از حقایق سخن می‌گویند ولی خود نمی‌دانند مثل همین مرد هیزم فروش.

***

12. تشنه بر سر دیوار

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ, تشنه‌ای دردمند, بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان , خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب, مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.

آب فریاد زد: های, چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب(1)است. نوای آن حیات بخش است, مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است, بوی خداست که از یمن به محمد رسید(2), بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید(3).

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم, دیوار کوتاهتر می‌شود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی, دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــ

1) رُباب: یک نوع ساز موسیقی قدیمی است به شکل گیتار.

2) یک چوپان به نام اویس قرنی در یمن زندگی می‌کرد. او پیامبر اسلام حضرت محمد را ندیده بود ولی از شنیده‌ها عاشق محمد(ص) شده بود پیامبر در بارة او فرمود:« من بوی خدا را از جانب یمن می‌شنوم».

3) داستان یوسف و یعقوب.

***

13. موسی و چوپان

حضرت موسی در راهی چوپانی را دید که با خدا سخن می‌گفت. چوپان می‌گفت: ای خدای بزرگ تو کجا هستی, تا نوکرِ تو شوم, کفش‌هایت را تمیز کنم, سرت را شانه کنم, لباس‌هایت را بشویم پشه‌هایت را بکشم. شیر برایت بیاورم. دستت را ببوسم, پایت را نوازش کنم. رختخوابت را تمیز و آماده کنم. بگو کجایی؟ ای خُدا. همة بُزهای من فدای تو باد.‌های و هوی من در کوه‌ها به یاد توست. چوپان فریاد می‌زد و خدا را جستجو می‌کرد.

موسی پیش او رفت و با خشم گفت: ای مرد احمق, این چگونه سخن گفتن است؟ با چه کسی می‌گویی؟ موسی گفت: ای بیچاره, تو دین خود را از دست دادی, بی‌دین شدی. بی‌ادب شدی. ای چه حرفهای بیهوده و غلط است که می‌گویی؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت کن تا خفه شوی, شاید خُدا تو را ببخشد. حرف‌های زشت تو جهان را آلوده کرد, تو دین و ایمان را پاره پاره کردی. اگر خاموش نشوی, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,

چوپان از ترس, گریه کرد. گفت ای موسی تو دهان مرا دوختی, من پشیمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره کرد. فریاد کشید و به بیابان فرار کرد.

خداوند به موسی فرمود: ای پیامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور کردی؟ ما ترا برای وصل کردن فرستادیم نه برای بریدن و جدا کردن. ما به هر کسی یک خلاق و روش جداگانه داده‌ایم. به هر کسی زبان و واژه‌هایی داده‌ایم. هر کس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن می‌گوید. هندیان زبان خاص خود دارند و ایرانیان زبان خاص خود و اعراب زبانی دیگر. پادشاه زبانی دارد و گدا و چوپان هر کدام زبانی و روشی و مرامی مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها کاری نداریم کارِ ما با دل و درون است. ای موسی, آداب دانی و صورت‌گری جداست و عاشقی و سوختگی جدا. ما با عشقان کار داریم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دین عشق لفظ و صورت می‌سوزد و معنا می‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمی‌خواهیم ما سوز دل و پاکی می‌خواهیم. موسی چون این سخن‌ها را شنید به بیابان رفت و دنبال چوپان دوید. ردپای او را دنبال کرد. رد پای دیگران فرق دارد. موسی چوپان را یافت او را گرفت و گفت: مژده مژده که خداوند فرمود:

هیچ ترتیبی و آدابی مجو هر چه می‌خواهد دل تنگت, بگو

***

14. مست و محتسب

محتسب(1) در نیمه شب, مستی را دید که کنار دیوار افتاده است. پیش رفت و گفت: تو مستی, بگو چه خورده‌ای؟ چه گناه و جُرمِ بزرگی کرده‌ای! چه خورده‌ای؟

مست گفت: از چیزی که در این سبو(2) بود خوردم.

محتسب: در سبو چه بود؟

مست: چیزی که من خوردم.

محتسب: چه خورده‌ای؟

مست: چیزی که در این سبو بود.

این پرسش و پاسخ مثل چرخ می‌چرخید و تکرار می‌شد. محتسب گفت: «آه» کن تا دهانت را بو کنم. مست «هو» (3) کرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من می‌گویم «آه» کن, تو «هو» می‌کنی؟ مست خندید و گفت: «آه» نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, میخوارانِ حقیقت از شادی «هو هو» می‌زنند.

محتسب خشمگین شد, یقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم کرده‌ای, باید تو را به زندان ببرم. مست خندید و گفت: من اگر می‌توانستم برخیزم, به خانة خودم می‌رفتم, چرا به زندان بیایم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان دیگر سرکار و مغازه و دکان خود می‌رفتم.

محتسب گفت: چیزی بده تا آزادت کنم. مست با خنده گفت: من برهنه‌ام , چیزی ندارم خود را زحمت مده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) محتسب : مأمور حکومت دینی مردم را به دلیل گناه دستگیر می‌کند.

2) سبو: (jar) کوزه که شراب در آن می‌ریختند.

3) هُو: در عربی به معنی «او». صوفیان برای خدا به کار می‌بردند, هوهو زدن یعنی خدا را خواندن.

 

***

15. پیر و پزشک

پیرمردی, پیش پزشک رفت و گفت: حافظه‌ام ضعیف شده است.

پزشک گفت: به علتِ پیری است.

پیر: چشم‌هایم هم خوب نمی‌بیند.

پزشک: ای پیر کُهن, علت آن پیری است.

پیر: پشتم خیلی درد می‌کند.

پزشک: ای پیرمرد لاغر این هم از پیری است

پیر: هرچه می‌خورم برایم خوب نیست

طبیب گفت: ضعف معده هم از پیری است.

پیر گفت: وقتی نفس می‌کشم نفسم می گیرد

پزشک: تنگی نفس هم از پیری است وقتی فرا می‌رسد صدها مرض می‌آید.

پیرمرد بیمار خشمگین شد و فریاد زد: ای احمق تو از علم طب همین جمله را آموختی؟! مگر عقل نداری و نمی‌دانی که خدا هر دردی را درمانی داده است. تو خرِ احمق از بی‌عقلی در جا مانده‌ای. پزشک آرام گفت: ای پدر عمر تو از شصت بیشتر است. این خشم و غضب تو هم از پیری است. همه اعضای وجودت ضعیف شده صبر و حوصله‌ات ضعیف شده است. تو تحمل شنیدن دو جمله حرق حق را نداری. همة پیرها چنین هستند. به غیر پیران حقیقت.

از برون پیر است و در باطن صَبیّ خود چه چیز است؟ آن ولی و آن نبی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) صبی: کودکی

2) ولی : مرد حق

3) نبی: پیامبر

 

16. موشی که مهار شتر را می‌کشید

موشی, مهار شتری را به شوخی به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخی به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا این حیوانک لحظه‌ای خوش باشد, موش مهار را می‌کشید و شتر می‌آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگی هستم و شتر با این عظمت را می‌کشم. رفتند تا به کنار رودخانه‌ای رسیدند, پر آب, که شیر و گرگ از آن نمی‌توانستند عبور کنند. موش بر جای خشک شد.

شتر گفت: چرا ایستادی؟ چرا حیرانی؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پیشوای من هستی, برو.

موش گفت: آب زیاد و خطرناک است. می‌ترسم غرق شوم.

شتر گفت: بگذار ببینم اندازة آب چقدر است؟ موش کنار رفت و شتر پایش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوی شتر بود. شتر به موش گفت: ای موش نادانِ کور چرا می‌ترسی؟ آب تا زانو بیشتر نیست.

موش گفت: آب برای تو مور است برای مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرق‌ها بسیار است. آب اگر تا زانوی توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است.

شتر گفت: دیگر بی‌ادبی و گستاخی نکنی. با دوستان هم قدّ خودت شوخی کن. موش با شتر هم سخن نیست. موش گفت: دیگر چنین کاری نمی‌کنم, توبه کردم. تو به خاطر خدا مرا یاری کن و از آب عبور ده, شتر مهربانی کرد و گفت بیا بر کوهان من بنشین تا هزار موش مثل تو را به راحتی از آب عبور دهم.

 

***17. درخت بی مرگی

دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد. پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جستجو کرد. شهر و جزیره‌ای نماند که نرود. از مردم نشانیِ آن درخت را می‌پرسید, مسخره‌اش می‌کردند. می‌گفتند: دیوانه است. او را بازی می‌گرفتند بعضی می‌گفتند: تو آدم دانایی هستی در این جست و جو رازی پنهان است. به او نشانی غلط می‌دادند. از هر کسی چیزی می‌شنید. شاه برای او مال و پول می‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو کرد. پس از سختی‌های بسیار, ناامید به ایران برگشت, در راه می‌گریست و ناامید می‌رفت, تا در شهری به شیخ دانایی رسید. پیش شیخ رفت و گریه کرد و کمک خواست. شیخ پرسید: دنبال چه می‌گردی؟ چرا ناامید شده‌ای؟

فرستادة شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب کرد تا درخت کم‌یابی را پیدا کنم که میوة آن آب حیات است و جاودانگی می‌بخشد. سال‌ها جُستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد. شیخ خندید و گفت: ای مرد پاک دل! آن درخت, درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجیب و گستردة دانش, آب حیات و جاودانگی است. تو اشتباه رفته‌ای، زیرا به دنبال صورت هستی نه معنی, آن معنای بزرگ (علم) نام‌های بسیار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دریا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. کمترین اثر آن عمر جاوادنه است.

علم و معرفت یک چیز است. یک فرد است. با نام‌ها و نشانه‌های بسیار. مانند پدرِ تو, که نام‌های زیاد دارد: برای تو پدر است, برای پدرش, پسر است, برای یکی دشمن است, برای یکی دوست است, صدها, اثر و نام دارد ولی یک شخص است. هر که به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو ناامید می‌ماند, و همیشه در جدایی و پراکندگی خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفته‌ای نه راز درخت را. نام را رها کن به کیفیت و معنی و صفات بنگر, تا به ذات حقیقت برسی, همة اختلاف‌ها و نزاع‌ها از نام آغاز می‌شود. در دریای معنی آرامش و اتحاد است.

***

 

18. نزاع چهار نفر بر سر انگور

چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترک, رومی و ایرانی, مردی به آنها یک دینار پول داد. ایرانی گفت: «انگور» بخریم و بخوریم. عرب گفت: نه! من «عنب» می‌خواهم, ترک گفت: بهتر است «اُزوُم» بخریم. رومی گفت: دعوا نکنید! استافیل می‌خریم, آنها به توافق نرسیدند. هر چند همة آنها یک میوه، یعنی انگور می‌خواستند. از نادانی مشت بر هم می‌زدند. زیرا راز و معنای نام‌ها را نمی‌دانستند. هر کدام به زبان خود انگور می‌خواست. اگر یک مرد دانای زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتی می‌داد و می‌گفت من با این یک دینار خواستة همه ی شما را می‌خرم، یک دینار هر چهار خواستة شما را بر آورده می‌کند. شما دل به من بسپارید، خاموش باشید. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معنای نام‌ها را می‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقیقت یک چیز است.

 

***

دفتر سوم

19. شغال در خُمّ رنگ

شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام, پیش شغالان رفت. و مغرورانه ایستاد. شغالان پرسیدند, چه شده که مغرور و شادکام هستی؟ غرورداری و از ما دوری می‌کنی؟ این تکبّر و غرور برای چیست؟ یکی از شغالان گفت: ای شغالک آیا مکر و حیله‌ای در کار داری؟ یا واقعاً پاک و زیبا شده‌ای؟ آیا قصدِ فریب مردم را داری؟

شغال گفت: در رنگهای زیبای من نگاه کن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستایش کنید. و گوش به فرمان من باشید. من افتخار دنیا و اساس دین هستم. من نشانة لطف خدا هستم, زیبایی من تفسیر عظمت خداوند است. دیگر به من شغال نگویید. کدام شغال اینقدر زیبایی دارد. شغالان دور او جمع شدند او را ستایش کردند و گفتند ای والای زیبا, تو را چه بنامیم؟ گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آیا صدایت مثل طاووس است؟ گفت: نه, نیست. گفتند: پس طاووس نیستی. دروغ می‌گویی زیبایی و صدای طاووس هدیة خدایی است. تو از ظاهر سازی و ادعا به بزرگی نمی‌رسی.

***

20. مرد لاف زن

یک مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. امّا شکمش از گرسنگی ناله می‌کرد که‌ ای درغگو, خدا , حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی, آن سبیل چرب تو کنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی‌زدی, لااقل یک نفر رحم می‌کرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌کند. شکم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یکسره دعا می‌کرد که خدایا این درغگو را رسوا کن تا بخشندگان بر ما رحم کنند, و چیزی به این شکم و روده برسد. عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پدر او را تنبیه کند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌کردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.

***

21. مارگیر بغداد

مارگیری در زمستان به کوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مرده‌ای دید. خیلی ترسید, امّا تصمیم گرفت آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب کنند, و بگوید که اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته‌ام و پول از مردم بگیرد. او اژدها را کشان کشان , تا بغداد آورد. همه فکر می‌کردند که اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولی در سرما یخ زده بود و مانند اژدهای مرده بی‌حرکت بود. دنیا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بی‌جان است اما در باطن زنده و دارای روح است.

مارگیر به کنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمایش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعیت بیشتری بیایند و او بتواند پول بیشتری بگیرد. اژدها را زیر فرش و پلاس پنهان کرده بود و برای احتیاط آن را با طناب محکم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم کرد یخهای تن اژدها باز شد، اژدها تکان خورد، مردم ترسیدند، و فرار کردند، اژدها طنابها را پاره کرد و از زیر پلاسها بیرون آمد, و به مردم حمله بُرد. مردم زیادی در هنگام فرار زیر دست و پا کشته شدند. مارگیر از ترس برجا خشک شد و از کار خود پشیمان گشت. ناگهان اژدها مارگیر را یک لقمه کرد و خورد. آنگاه دور درخت پیچید تا استخوانهای مرد در شکم اژدها خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتی پیدا کند, زنده می‌شود و ما را می‌خورد.

***

22. فیل در تاریکی

شهری بود که مردمش, اصلاً فیل ندیده بودند, از هند فیلی آوردند و به خانة تاریکی بردند و مردم را به تماشای آن دعوت کردند, مردم در آن تاریکی نمی‌توانستند فیل را با چشم ببینید. ناچار بودند با دست آن را لمس کنند. کسی که دستش به خرطوم فیل رسید. گفت: فیل مانند یک لولة بزرگ است. دیگری که گوش فیل را با دست گرفت؛ گفت: فیل مثل بادبزن است. یکی بر پای فیل دست کشید و گفت: فیل مثل ستون است. و کسی دیگر پشت فیل را با دست لمس کرد و فکر کرد که فیل مانند تخت خواب است. آنها وقتی نام فیل را می‌شنیدند هر کدام گمان می‌کردند که فیل همان است که تصور کرده‌اند. فهم و تصور آنها از فیل مختلف بود و سخنانشان نیز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعی می‌بود. اختلاف سخنان آنان از بین می‌رفت. ادراک حسی مانند ادراک کف دست, ناقص و نارسا است. نمی‌توان همه چیز را با حس و عقل شناخت.

***

23. معلم و کودکان

کودکان مکتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت کردند که چگونه درس را تعطیل کنند و چند روزی از درس و کلاس راحت باشند. یکی از شاگردان که از همه زیرکتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مکتب می‌آییم و یکی یکی به استاد می‌گوییم چرا رنگ و رویتان زرد است؟ مریض هستید؟ وقتی همه این حرف را بگوییم او باور می‌کند و خیال بیماری در او زیاد می‌شود. همة شاگردان حرف این کودک زیرک را پذیرفتند و با هم پیمان بستند که همه در این کار متفق باشند، و کسی خبرچینی نکند.

فردا صبح کودکان با این قرار به مکتب آمدند. در مکتب‌خانه کلاس درس در خانة استاد تشکیل می‌شد. همه دم در منتظر شاگرد زیرک ایستادند تا اول او داخل برود و کار را آغاز کند.او آمد و وارد شد و به استاد سلام کرد و گفت : خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رویتان زرد است؟

استاد گفت: نه حالم خوب است و مشکلی ندارم، برو بنشین درست را بخوان.اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت : چرا رنگتان زرد است؟ وهم در دل استاد بیشتر شد. همینطور سی شاگرد آمدند و همه همین حرف را زدند. استاد کم کم یقین کرد که حالش خوب نیست. پاهایش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت چرا زود برگشتی؟ چه خبر شده؟ استاد با عصبانیت به همسرش گفت: مگر کوری؟ رنگ زرد مرا نمی‌بینی؟ بیگانه‌ها نگران من هستند و تو از دورویی و کینه، بدی حال مرا نمی‌بینی. تو مرا دوست نداری. چرا به من نگفتی که رنگ صورتم زرد است؟

زن گفت: ای مرد تو حالت خوب است. بد گمان شده‌ای.

استاد گفت: تو هنوز لجاجت می‌کنی! این رنج و بیماری مرا نمی‌بینی؟ اگر تو کور و کر شده‌ای من چه کنم؟ زن گفت : الآن آینه می‌آورم تا در آینه ببینی، که رنگت کاملاً عادی است. استاد فریاد زد و گفت: نه تو و نه آینه‌ات، هیچکدام راست نمی‌گویید. تو همیشه با من کینه و دشمنی داری. زود بستر خواب مرا آماده کن که سرم سنگین شد، زن کمی دیرتر، بستر را آماده کرد، استاد فریاد زد و گفت تو دشمن منی. چرا ایستاده‌ای ؟ زن نمی‌دانست چه بگوید؟ با خود گفت اگر بگویم تو حالت خوب است و مریض نیستی، مرا به دشمنی متهم می‌کند و گمان بد می‌برد که من در هنگام نبودن او در خانه کار بد انجام می‌دهم. اگر چیزی نگویم این ماجرا جدی می‌شود. زن بستر را آماده کرد و استاد روی تخت دراز کشید. کودکان آنجا کنار استاد نشستند و آرام آرام درس می‌خواندند و خود را غمگین نشان می‌دادند. شاگرد زیرک با اشاره کرد که بچه‌ها یواش یواش صداشان را بلند کردند. بعد گفت : آرام بخوانید صدای شما استاد را آزار می‌دهد. آیا ارزش دارد که برای یک دیناری که شما به استاد می‌دهید اینقدر درد سر بدهید؟ استاد گفت: راست می‌گوید. بروید. درد سرم را بیشتر کردید. درس امروز تعطیل است. بچه‌ها برای سلامتی استاد دعا کردند و با شادی به سوی خانه‌ها رفتند. مادران با تعجب از بچه‌ها پرسیدند : چرا به مکتب نرفته‌اید؟ کودکان گفتند که از قضای آسمان امروز استاد ما بیمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نکردند و گفتند: شما دروغ می‌گویید. ما فردا به مکتب می‌آییم تا اصل ماجرا را بدانیم. کودکان گفتند: بفرمایید، برویید تا راست و دروغ حرف ما را بدانید. بامداد فردا مادران به مکتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روی او بود عرق کرده بود و ناله می‌کرد، مادران پرسیدند: چه شده؟ از کی درد سر دارید؟ ببخشید ما خبر نداشتیم. استاد گفت: من هم بیخبر بودم، بچه‌‌ها مرا از این درد پنهان باخبر کردند. من سرگرم کارم بودم و این درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتی با جدیت به کار مشغول باشد رنج و بیماری خود را نمی‌فهمد.

***

24. دقوقی دقوقی

یک درویش بسیار بزرگ و با کمال بود. و بیشتر عمر خود را در سیر وسفر می‌گذراند.و بندرت دو روز در یکجا توقف می‌کرد. بسیار پاک و دیندار و با تقوی بود. اندیشه‌ها و نظراتش درست و دقیق بود. اما با اینهمه بزرگی و کمال، پیوسته در جست وجوی اولیای یگانة خدا بود و یک لحظه از جست و جو باز نمی‌ایستاد. سالها بدنبال انسان کامل می‌گشت. پابرهنه و جامه چاک، بیابانها ی پر خار و کوههای پر از سنگ را طی می‌کرد و از اشتیاق او ذرة کم نمی‌شد.

سرانجام پس از سالها سختی و رنج، به ساحل دریایی رسید و با منظرة عجیبی روبرو شد. او داستان را چنین تعریف می‌کند:

« ناگهان از دور در کنار ساحل هفت شمع بسیار روشن دیدم،که شعلة آنها تا اوج آسمان بالا می‌رفت. با خودم گفتم: این شمعها دیگر چیست؟ این نور از کجاست؟چرا مردم این نور عحیب را نمی‌بینند؟درهمین حال ناگهان آن هفت شمع به یک شمع تبدیل شدند و نور آن هفت برابر شد. دوباره آن شمع، هفت شمع شد و ناگهان هفت شمع به شکل هفت مرد نورانی درآمد که نورشان به اوج آسمان می‌رسید. حیرتم زیاد و زیادتر شد. کمی جلوتر رفتم و با دقت نگاه کردم. منظرة عجیب‌تری دیدم. دیدم که هر کدام از آن هفت مرد به صورت یک درخت بزرگ با برگهای درشت و پراز میوه‌های شاداب و شیرین پیش روی من ایستاده‌اند. از خودم پرسیدم: چرا هر روز هزاران نفر از مردم از کنار این درختان می‌گذرند ولی آنها را نمی‌بینند؟ باز هم جلوتر رفتم، دیدم هفت درخت یکی شدند. باز دیدم که هفت درخت پشت سر این درخت به صف ایستاده‌اند.گویی نماز جماعت می‌خوانند. خیلی عجیب بود درختها مثل انسانها نماز می‌خواندند، می‌ایستادند، در برابر خدا خم و راست می‌شدند و پیشانی بر خاک می‌گذاشتند. سپس آن هفت درخت، هفت مرد شدند و دور هم جمع شدند و انجمن تشکیل دادند. از حیرت درمانده بودم. چشمانم را می‌مالیدم، با دقت نگاه کردم تا ببینم آن ها چه کسانی هستند؟ نزدیکتر رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا دادند و مرا با اسم صدا زدند. مبهوت شدم. آنها نام مرا از کجا می‌دانند؟ چگونه مرا می‌شناسند؟ من در این فکر بودم که آنها فکر و ذهن مرا خواندند. و پیش از آنکه بپرسم گفتند: چرا تعجب کرده‌ای مگر نمی‌دانی که عارفان روشن‌ بین از دل و ضمیر دیگران باخبرند و اسرار و رمزهای جهان را می‌دانند؟ آنگه به من گفتند : ما دوست داریم با تو نماز جماعت بخوانیم و تو امام نماز ما باشی. من قبول کردم».

نماز جماعت در ساحل دریا آغاز شد، در میان نماز چشم دقوقی به موجهای متلاطم دریا افتاد. دید در میانة امواج بزرگ یک کشتی گرفتار شده و توفان، موجهای کوه‌پیکر را برآن می‌کوبد و باد صدای شوم مرگ و نابودی را می‌آورد. مسافران کشتی از ترس فریاد می‌کشیدند. قیامتی بر پا شده بود. دقوقی که در میان نماز این ماجرا را می‌دید، دلش به رحم‌آمد و از صمیم دل برای نجات مسافران دعا کرد. و با زاری و ناله از خدا خواست که آنها را نجات دهد.خدا دعای دقوقی را قبول کرد و آن کشتی به سلامت به ساحل رسید. نماز مردان نورانی نیز به پایان رسید. در این حال آن هفت مرد نورانی آهسته از هم می‌پرسیدند: چه کسی در کار خدا دخالت کرد و سرنوشت را تغییر داد؟ هر کدام گفتند: من برای مسافران دعا نکردم. یکی از آنان گفت: دقوقی از سر درد برای مسافران کشتی دعا کرد و خدا هم دعای او را اجابت کرد.

دقوقی می‌گوید:« من جلو آنها نشسته بودم سرم را برگرداندم تا ببینم آنها چه می‌گویند. اما هیچکس پشت سرم نبود. همه به آسمان رفته بودند. اکنون سالهاست که من در آرزوی دیدن آنها هستم ولی هنوز نشانی از آنها نیافته‌ام».

¬ـــــــــــــــــــــــــــ

* این داستان یکی از داستانها بلند مثنوی است و در قالب سوررئالیستی نوشته شده است و معلوم نیست که دقوقی کیست؟و مولوی قهرمان قصه را از کجا یافته؟

***

25. دزد دهل زن

دزدی در نیمه شب, پای دیواری را با کلنگ می‌کَنَد. تا سوراخ کُنَد و وارد خانه شود. مردی که نیمه شب بیمار بود و خوابش نمی برد صدای تق تق کلنگ را می‌شنید. بالای بام رفت و به پایین نگاه کرد. دزدی را دید که دیوار را سوراخ می‌کند. گفت: ای مرد تو کیستی؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه کار می‌کنی در این نیمه شب؟

دزد گفت: دُهُل می‌زنم. مرد گفت: پس کو صدای دُهُل ؟ دزد گفت: فردا صدای آن را می‌شنوی. فردا از گلوی صاحبخانه صدای دُهُل من بیرون می‌آید.

***

26. رقص صوفی بر سفره خالی

یک صوفی, سفره‌ای دید که خالی است و از درخت آویزان است. صوفی شروع به رقص کرد و از عشق نان و غذای سفره شادی می‌کرد و جامه خود را می‌درید و شعر می‌خواند: «نانِ بی‌نان, سفره درد گرسنگی و قحطی را درمان می‌کند». شور و شادی او زیاد شد. صوفیان دیگر هم با او به رقص درآمدند هوهو می‌زدند و از شدت شور و شادی چند نفر مست و بیهوش افتادند. مردی پرسید. این چه کار است که شما می‌کنید؟ رقص و شادی برای سفره بی‌نان و غذا چه معنی دارد؟ صوفی گفت: مرد حق در فکر «هستی» نیست. عاشقانِ حق با بود و نبود کاری ندارند. آنان بی سرمایه, سود می‌برند. آنها , «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را. آنها مردانی هستند که بی‌بال دور جهان پرواز می‌کنند. عاشقان در عدم ساکن‌اند. و مانند عدم یک رنگ هستند و جانِ واحد دارند.

***

27. استر و اشتر

استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت: ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین می‌افتم ولی تو به راحتی می‌روی و به زمین نمی‌خوری. علت این امر چیست؟ بگو چه باید کرد. درست راه رفتن را به من هم یاد بده.

شتر گفت: دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربین‌تر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه می‌کنم، وقتی بر سر کوه بلند می‌رسم از بلندی همة راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندی می‌نگرم. من ازسر بینش گام بر می‌دارم و به همین دلیل نمی‌افتم و براحتی راه را طی می‌کنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را می‌بینی و در راه دوربین و دور اندیش نیستی.

***

28. خواندن نامه عاشقانه در نزد معشوق

معشوقی، عاشق خود را به خانه دعوت کرد و کنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زیادی نامه که قبلاً در زمان دوری و جدایی برای یارش نوشته بود، از جیب خود بیرون آورد و شروع به خواندن کرد. نامه‌ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهی پر از تمسخر و تحقیر به او گفت: این نامه‌ها را برای چه کسی نوشته‌ای؟ عاشق گفت: برای تو ای نازنین! معشوق گفت: من که کنار تو نشسته‌ام و آماده‌ام تو می‌توانی از کنار من لذت ببری. این کار تو در این لحظه فقط تباه کردن عمر و از دست دادن وقت است.

عاشق جواب داد: بله، می‌دانم من الآن در کنار تو نشسته‌ام اما نمی‌دانم چرا آن لذتی که از یاد تو در دوری و جدایی احساس می‌کردم اکنون که در کنار تو هستم چنان احساسی ندارم؟ معشوق می‌گوید: علتش این است که تو، عاشق حالات خودت هستی نه عاشق من. برای تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستی. و ازین رو تعادل نداری. مرد حق بیرون از حال و زمان می‌نشیند. او امیر حالها ست و تو اسیر حالهای خودی. برو و عشق مردان حق را بیاموز و گرنه اسیر و بندة حالات گوناگون خواهی بود. به زیبایی و زشتی خود نگاه مکن بلکه به عشق و معشوق خود نگاه کن. در ضعف و قدرت خود نگاه مکن، به همت والای خود نگاه کن و در هر حالی به جستجو و طلب مشغول باش.

***

29. مسجد مهمان کش

در اطراف شهر ری مسجدی بود که هر کس پای در آن می‌گذاشت، کشته می‌شد. هیچکس جرأت نداشت پا در آن مسجد اسرارآمیز بگذارد. مخصوصاً در شب هر کس وارد می‌شد در همان دم در از ترس می‌مرد. کم کم آوازة این مسجد در شهرهای دیگر پیچید و به صورت یک راز ترسناک در آمد. تا اینکه شبی مرد مسافر غریبی از راه رسید و یکسره از مردم سراغ مسجد را گرفت. مردم از کار او حیرت کردند. از او پرسیدند: با مسجد چه کاری داری؟ این مسجد مهمان‌کش است. مگر نمی‌دانی؟ مرد غریب با خونسردی و اطمینان کامل گفت: می‌دانم، می‌خواهم امشب در آن مسجد بخوابم. مردم حیرت‌زده گفتند : مگر از جانت سیر شده‌ای؟ عقلت کجا رفته؟ مرد مسافر گفت: من این حرفها سرم نمی‌شود. به این زندگی دنیا هم دلبسته نیستم تا از مرگ بترسم. مردم بار دیگر او را از این کار بازداشتند. اما هرچه گفتند، فایده نداشت.

مرد مسافر به حرف مردم توجهی نکرد و شبانه قدم در مسجد اسرارآمیز گذاشت و روی زمین دراز کشید تا بخوابد. در همین لحظه، صدای درشت و هولناکی از سقف مسجد بلند شد و گفت: آهای کسی که وارد مسجد شده‌ای! الآن به سراغت می‌آیم و جانت را می‌گیرم. این صدای وحشتناک که دل را از ترس پاره پاره می‌کرد پنج بار تکرار شد ولی مرد مسافر غریب هیچ نترسید و گفت چرا بترسم؟ این صدا طبل توخالی است. اکنون وقت آن رسیده که من دلاوری کنم یا پیروز شوم یا جان تسلیم کنم. برخاست و بانگ زد که اگر راست می‌گویی بیا. من آماده‌ام. ناگهان از شدت صدای وی سقف مسجد فرو ریخت و طلسم آن صدا شکست. از هر گوشه طلا می‌ریخت. مرد غریب تا بامداد زرها را با توبره از مسجد بیرون می‌برد و در بیرون شهر درخاک پنهان می‌کرد و برای آیندگان گنجینه زر می‌ساخت

 

دفتر چهارم

30. درویش یکدست

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان مأموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از مأموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مأمور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟

خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.

از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.

اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همة مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.

***

31. خرگوش پیامبر ماه

گله‌ای از فیلان گاه گاه بر سر چشمة زلالی جمع می‌شدند و آنجا می‌خوابیدند. حیوانات دیگر از ترس فرار می‌کردند و مدتها تشنه می‌ماندند. روزی خرگوش زیرکی چاره اندیشی کرد و حیله‌ا‌ی بکار بست. برخاست و پیش فیلها رفت. فریاد کشید که : ای شاه فیلان ! من فرستاده و پیامبر ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد که این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این ببعد کنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم کرد. نشان راستی گفتارم این است که اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنید ماه آشفته خواهد شد. و بدانید که این نشانه درست در شب چهاردهم ماه پدیدار خواهد شد.

پادشاه فیلان در شب چهاردهم ماه با گروه زیادی از فیلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببینند حرف خرگوش درست است یا نه؟ همین که پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصویر ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پیلان فهمید که حرفهای خرگوش درست است. از ترس پا پس کشید و بقیة فیلها به دنبال او از چشمه دور شدند.

 

***

32. زن بد کار و کفشدوز

روزی یک صوفی ناگهانی و بدون در زدن وارد خانه شد و دید که زنش با مرد کفشدوز در اتاقی دربسته تنهایند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفی در آن ساعت از مغازه به خانه نمی‌آمد و زن بارها در غیاب شوهرش این‌کار را کرده بود و اتفاقی نیفتاده بود. ولی صوفی آن روز بی‌وقت به خانه آمد. زن و مرد کفشدوز بسیار ترسیدند. زن در خانه هیچ جایی برای پنهان کردن مرد پیدا نکرد، زود چادر خود را بر سر مرد بیگانه انداخت و او را به شکل زنان درآورد و در اتاق را باز کرد. صوفی تمام این ماجرا را از پشت پنجره دیده بود، خود را به نادانی زد و با خود گفت: ای بی‌دینها! از شما کینه می‌کشم ولی به آرامی و با صبر. صوفی سلام کرد و از زنش پرسید: این خانم کیست؟ زنش گفت: ایشان یکی از زنان اشراف و ثروتمند شهر هستند، من در خانه را بستم تا بیگانه‌ای ناآگاهانه وارد خانه نشود. صوفی گفت : ایشان از ما چه خدمتی می‌خواهند، تا با جان و دل انجام دهم؟ زن گفت: این خانم تمایل دارد با ما قوم و خویش شود. ایشان پسری بسیار زیبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما را ببیند و برای پسرش خواستگاری کند، اما دختر به مکتبخانه رفته است. صوفی گفت: ما فقیر و بینوا هستیم و همشأن این خانوادة بزرگ و ثروتمند نیستیم، چگونه می‌توانیم با ایشان وصلت کنیم. در ازدواج باید دو خانواده با هم برابر باشند. زن گفت: درست می‌گویی من نیز همین را به خانم گفتم و گفتم که ما فقیر و بینوا هستیم؛ اما او می‌گوید که برای ما این مسأله مهم نیست ما دنبال مال وثروت نیستیم. بلکه دنبال پاکی و نیکی هستیم. صوفی دوباره حرفهای خود را تکرار کرد و از فقیری خانوادة خود گفت. زن صوفی خیال می‌کرد که شوهرش فریب او را خورده است، با اطمینان به شوهرش گفت: شوهر عزیزم! من چند بار این مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام که دختر ما هیچ جهیزیه‌ای ندارد ولی ایشان با قاطعیت می‌گوید پول و ثروت بی ارزش است، من در شما تقوی و پاکی و راستی می‌بینم.

صوفی، رندانه در سخنی دو پهلو گفت: بله ایشان از همة چیز زندگی ما باخبرند و هیچ چیز ما بر ایشان پوشیده نیست. مال و اسباب ما را می‌بیند و می‌بیند خانة ما آنقدر تنگ است که هیچ چیز در آن پنهان نمی‌‌ماند. همچنین ایشان پاکی و تقوی و راستی ما را از ما بهتر می‌داند. پیدا و پنهان و پس و پیش ما را خوب می‌شناسد. حتماً او از پاکی و راستی دختر ما هم خوب آگاه است. وقتی که همه چیز ما برای ایشان روشن است، درست نیست که من از پاکی وراستی دخترم بگویم و از دختر خود تعریف ‌کنم!!

***

33. تشنه صدای آب

آب در گودالی عمیق در جریان بود و مردی تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تکان می‌داد. گردوها در آب می‌افتاد و همراه صدای زیبای آب حبابهایی روی آب پدید می‌آمد، مرد تشنه از شنیدن صدا و دیدن حباب لذت می‌‌برد. مردی که خود را عاقل می‌پنداشت از آنجا می‌گذشت به مرد تشنه گفت : چه کار می‌کنی؟

مرد گفت: تشنة صدای آبم.

عاقل گفت: گردو گرم است و عطش می‌آورد. در ثانی، گردوها درگودال آب می‌ریزد و تو دستت به گردوها نمی‌رسد. تا تو از درخت پایین بیایی آب گردوها را می‌برد.

تشنه گفت: من نمی‌خواهم گردو جمع کنم. من از صدای آب و زیبایی حباب لذت می‌برم. مرد تشنه در این جهان چه کاری دارد؟ جز اینکه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجیان که در مکه دور کعبه می‌گردند.

شرح داستان: این داستان سمبولیک است. آب رمز عالم الهی و صدای آب رمز الحان موسیقی است. مرد تشنه، رمز عارف است که از بالای درخت آگاهی به جهان نگاه می‌کند. و در اشیاء لذت مادی نمی‌بیند.بلکه از همه چیز صدای خدا را می‌شنود. مولوی تشنگی و طلب را بزرگترین عامل برای رسیدن به حقیقت می‌داند.

***

34. شاهزاده و زن جادو

پادشاهی پسر جوان و هنرمندی داشت. شبی در خواب دید که پسرش مرده است، وحشت‌زده از خواب برخاست، وقتی که دید این حادثه در خواب اتفاق افتاده خیلی خوشحال شد. و آن غم خواب را به شادی بیداری تعبیرکرد؛ اما فکر کرد که اگر روزی پسرش بمیرد از او هیچ یادگاری ندارد. پس تصمیم گرفت برای پسرش زن بگیرد تا از او نوه‌ای داشته باشد و نسل او باقی بماند. پس از جستجوهای بسیار، بالاخره پادشاه دختری زیبا را از خانواده‌ای پاک نژاد و پارسا پیدا کرد، اما این خانوادة پاک نهاد، فقیر و تهیدست بودند. زن پادشاه با این ازدواج مخالفت می‌کرد. اما شاه با اصرار زیاد دختر را به عقد پسرش در آورد. در همین زمان یک زن جادوگر عاشق شاهزاده شد، و حال شاهزاده را چنان تغییر داد که شاهزاده همسر زیبای خود را رها کرد و عاشق این زن جادوگر شد. جادو گر پیر زن نود ساله‌ای بود مثل دیو سیاه و بد بو. شاهزاده به پای این گنده پیر می‌افتاد و دست و پای او را می‌بوسید. شاه و درباریان خیلی نارحت بودند. دنیا برای آنها مثل زندان شده بود. شاه از پزشکان زیادی کمک گرفت ولی از کسی کاری ساخته نبود. روز به روز عشق شاهزاده به پیرزن جادو بیشتر می‌شد، یکسال شاهزاده اسیر عشق این زن بود. شاه یقین کرد که رازی در این کار هست. شاه دست دعا به درگاه خدا بلند کرد و از سوز دل دعا کرد. خداوند دعای او را قبول کرد و ناگهان مرد پارسا و پاکی که همة اسرار جادو را می‌دانست، پیش شاه آمد و شاه به او گفت ای مرد بزرگوار به دادم برس. پسرم از دست رفت. مرد ربّانی گفت: نگران نباش، من برای همین کار به اینجا آمده‌ام. هرچه می‌گویم خوب گوش کن! و مو به مو انجام بده.

فردا سحر به فلان قبرستان برو، در کنار دیوار، رو به قبله، قبر سفیدی هست آن قبر را با بیل و کلنگ باز کن، تا به یک ریسمان برسی. آن ریسمان گرههای زیادی دارد. گرهها را باز کن و به سرعت از آنجا برگرد.

فردا صبح زود پادشاه طبق دستور همة کارها را انجام داد. به محض اینکه گرهها باز شد شاهزاده به خود آمد و از دام زن جادو نجات یافت. و به کاخ پدرش برگشت. شاه دستور داد چند روز در سراسر کشور جشن گرفتند و شادی کردند. شاهزاده زندگی جدیدی را با همسر زیبایش آغاز کرد و زن جادو نیز از غصه، دق کرد و مرد.

***

35. پرده نصیحتگو

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:

پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.

مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست.. گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور.برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.

پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی. مرد شگارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح ! همة وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرندة دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت : آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم.

پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.

***

36. مور و قلم

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مسأله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این کار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.

مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچة عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.

***

37. مرد گِلْْْْْْْْْْْْْ‌خوار

مردی که به گل خوردن عادت داشت به یک بقالی رفت تا قند سفید بخرد. بقال مرد دغلکاری بود. به جای سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبکتر باشد و به مشتری گفت : سنگ ترازوی من از گل است. آیا قبول میکنی؟ مرد گلخوار با خود گفت : چه بهتر!. گل میوة دل من است. به بقال گفت: مهم نیست، بکش.

بقال گل را در کفّه ترازو گذاشت و شروع کرد به شکستن قند، چون تیشه نداشت و با دست قند را می‌شکست، به ظاهر کار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود، گلخوار ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو می‌خورد و می‌ترسید که بقال او را ببیند، بقال متوجه دزدی گلخوار از گل ترازو شده بود ولی چنان نشان می‌داد که ندیده است. و با خود می‌گفت: ای گلخوار بیشتر بدزد، هرچه بیشتر بدزدی به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من می‌دزدی ولی داری از پهلوی خودت می‌خوری. تو از فرط خری از من می‌ترسی، ولی من می‌ترسم که توکمتر بخوری. وقتی قند را وزن کنیم می‌فهمی که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است.مثل مرغی که به دانه دل خوش می‌کند ولی همین دانه او را به کام مرگ می‌کشاند.

***

38. دزد و دستار فقیه.

یک عالم دروغین، عمامه‌اش را بزرگ می‌کرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانایی بنظر بیاید. مقداری پارچه کهنه و پاره، داخل عمامة خود می‌پیچید و عمامة بسیار بزرگی درست می‌کرد و بر سر می‌گذاشت. ظاهر این دستار خیلی زیبا و پاک و تمیز بود ولی داخل آن پر بود از پارچه کهنه و پاره. یک روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه می‌رفت. غرور و تکبر زیادی داشت. در تاریکی و گرگ و میش هوای صبح، دزدی کمین کرده بود تا از رهگذران چیزی بدزدد. دزد چشمش به آن عمامة بزرگ افتاد، با خودش گفت: چه دستار زیبا و بزرگی! این دستار ارزش زیادی دارد. حمله کرد و دستار را از سر فقیه ربود و پا به فرار گذاشت. آن فقیه‌نما فریاد زد: ای دزد حرامی! اول دستار را باز کن اگر در آن چیز ارزشمندی یافتی آن را ببر. دزد خیال می‌کرد که کالای گران قیمتی را دزدیده و با تمام توان فرار می‌کرد. حس کرد که چیزهایی از عمامه روی زمین می‌ریزد، با دقت نگاه کرد، دید تکه تکه‌های پارچه کهنه و پاره پاره‌های لباس از آن می‌ریزد. با عصبانیت آن را بر زمین زد و دید فقط یک متر پارچة سفید بیشتر نیست. گفت: ای مرد دغلباز مرا از کار و زندگی انداختی.

***

39. گوهر پنهان

روزی حضرت موسی به خداوند عرض کرد: ای خدای دانا وتوانا ! حکمت این کار چیست که موجودات را می‌آفرینی و باز همه را خراب می‌کنی؟ چرا موجودات نر و مادة زیبا و جذاب می‌آفرینی و بعد همه را نابود می‌کنی؟

خداوند فرمود : ای موسی! من می‌دانم که این سؤال تو از روی نادانی و انکار نیست و گرنه تو را ادب می‌کردم و به خاطر این پرسش تو را گوشمالی می‌دادم. اما می‌دانم که تو می‌خواهی راز و حکمت افعال ما را بدانی و از سرّ تداوم آفرینش آگاه شوی. و مردم را از آن آگاه کنی. تو پیامبری و جواب این سؤال را می‌دانی. این سؤال از علم برمی‌خیزد. هم سؤال از علم بر می‌خیزد هم جواب. هم گمراهی از علم ناشی می‌شود هم هدایت و نجات. همچنانکه دوستی و دشمنی از آشنایی برمی‌خیزد.

آنگاه خداوند فرمود : ای موسی برای اینکه به جواب سؤالت برسی، بذر گندم در زمین بکار. و صبر کن تا خوشه شود. موسی بذرها را کاشت و گندمهایش رسید و خوشه شد. داسی برداشت ومشغول درو کردن شد. ندایی از جانب خداوند رسید که ای موسی! تو که کاشتی و پرورش دادی پس چرا خوشه‌ها را می‌بری؟ موسی جواب داد: پروردگارا ! در این خوشه‌ها، گندم سودمند و مفید پنهان است و درست نیست که دانه‌های گندم در میان کاه بماند، عقل سلیم حکم می‌کند که گندمها را از کاه باید جدا کنیم. خداوند فرمود: این دانش را از چه کسی آموختی که با آن یک خرمن گندم فراهم کردی؟ موسی گفت: ای خدای بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درک عطا فرموده‌ای.

خداوند فرمود : پس چگونه تو قوة شناخت داری و من ندارم؟ در تن خلایق روحهای پاک هست، روحهای تیره و سیاه هم هست. همانطور که باید گندم را از کاه جدا کرد باید نیکان را از بدان جدا کرد. خلایق جهان را برای آن می‌آفرینم که گنج حکمتهای نهان الهی آشکار شود.

*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرینش انسان و جهان آشکار کرد پس ای انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمایان کن.

***

40. روی درخت گلابی

زن بدکاری می‌خواست پیش چشم شوهرش با مرد دیگری هم‌بستر شود. به شوهر خود گفت که عزیزم من می‌روم بالای درخت گلابی و میوه می‌چینم. تو میوه ها را بگیر. همین که زن به بالای درخت رسید از آن بالا به شوهرش نگاه ‌کرد و شروع کرد به‌گریستن. شوهر پرسید: چه شده؟ چرا گریه می‌کنی ؟ زن گفت: ای خود فروش! ای مرد بدکار! این مرد لوطی کیست که بر تو افتاده است؟ و تو مانند زنان در زیر او خوابیده‌ای؟

شوهر گفت: مگر دیوانه شده‌ای یا سرگیجه داری؟ اینجا غیر من هیچکس نیست. زن همچنان حرفش را تکرار می‌کرد و می‌گریست. مرد گفت: ای زن تو از بالای درخت پایین بیا که دچار سرگیجه شده‌‌ای و عقلت را از دست داده‌ای. زن از درخت پایین آمد و شوهرش بالای درخت رفت. در این هنگام زن بلافاصله مرد فاسق را در آغوش کشید و با او به عشقبازی پرداخت.

شوهرش از بالای درخت فریاد زد: ای زن بدکاره! آن مرد کیست که تو را در آغوش گرفته و مانند میمون روی تو پریده است؟ زن گفت: اینجا غیر من هیچ‌کس نیست، حتماً تو هم سر گیجه گرفتة ! حرف مفت می‌زنی. شوهر دوباره نگاه کرد و دید که زنش با مردی جمع‌ شده. همچنان حرف‌هایش را تکرار می‌کرد و به زن پرخاش می‌کرد. زن می‌گفت: این خیالبافی‌ها از این درخت گلابی است. من هم وقتی بالای درخت بودم مثل تو همه چیز را غیر واقعی می‌دیدم. زود از درخت پایین بیا تا ببینی که همه این خیالبافی‌ها از این درخت گلابی است.

*سخن مولوی: در هر طنزی دانش و نکتة اخلاقی هست. باید طنز را با دقت گوش داد. در نظر کسانی که همه چیز را مسخره می‌کنند هر چیز جدی، هزل است و برعکس در نظر خردمندان همه هزلها جدی است.

درخت گلابی، در این داستان رمز وجود مادی انسان است و عالم هوا و هوس و خودخواهی است. در بالای درخت گلابی فریب می‌خوری. از این درخت فرود بیا تا حقیقت را با چشم خود ببینی.

***

41. دباغ در بازار عطر فروشان

روزی مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض او را می‌گرفت، یکی دستش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلو بینی او می‌گرفت، یکی لباس او را در می‌آورد تا حالش بهتر شود. دیگری گلاب بر صورت آن مرد بیهوش می‌پاشید و یکی دیگر عود و عنبر می‌سوزاند. اما این درمانها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هرکسی چیزی می‌گفت. یکی دهانش را بو می‌کرد تا ببیند آیا او شراب یا بنگ یا حشیش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر می‌شد و تا ظهر او بیهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اینکه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زیرکی داشت او فهمید که چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است، با خود گفت: من درد او را می‌دانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و کثافات است. او به بوی بد عادت کرده و لایه‌های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. مردم را کنار زد، و کنار برادرش نشست و سرش را کنار گوش او آورد بگونه‌ای که می‌خواهد رازی با برادرش بگوید. و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب کردند وگفتند این مرد جادوگر است. در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان کرد.

 

دفتر پنجم

 

 

42. اشک رایگان

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

گدا یک کیسة پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.

***

43. پر زیبا دشمن طاووس

طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می‌گذارند. یا با آن باد بزن درست می‌کنند. چرا ناشکری می‌کنی؟

طاووس مدتی گریه کرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فریب رنگ و بوی ظاهر را می‌خوری. آیا نمی‌بینی که به خاطر همین بال و پر زیبا، چه رنجی می‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من می‌رسد. شکارچیان بی رحم برای من همه جا دام می‌گذارند. تیر اندازان برای بال و پر من به سوی من تیر می‌اندازند. من نمی‌توانم با آنها جنگ کنم پس بهتر است که خود را زشت و بد شکل کنم تا دست از من بر دارند و در کوه و دشت آزاد باشم. این زیبایی، وسیلة غرور و تکبر است. خودپسندی و غرور بلاهای بسیار می‌آورد. پر زیبا دشمن من است. زیبایان نمی‌توانند خود را بپوشانند. زیبایی نور است و پنهان نمی‌ماند. من نمی‌توانم زیبایی خود را پنهان کنم، بهتر است آن را از خود دور کنم.

***

44. آهو در طویله خران

صیادی، یک آهوی زیبا را شکار کرد واو را به طویلة خران انداخت. در آن طویله، گاو و خر بسیار بود. آهو از ترس و وحشت به این طرف و آن طرف می‌گریخت. هنگام شب مرد صیاد، کاه خشک جلو خران ریخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگی کاه را مانند شکر می‌خوردند. آهو، رم می‌کرد و از این سو به آن سو می‌گریخت، گرد و غبار کاه او را آزار می‌داد. چندین روز آهوی زیبای خوشبو در طویلة خران شکنجه می‌شد. مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و در خشکی در حال جان دادن باشد. روزی یکی از خران با تمسخر به دوستانش گفت: ای دوستان! این امیر وحشی، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساکت باشید. خر دیگری گفت: این آهو از این رمیدن‌ها و جستن‌ها، گوهری به دست آورده و ارزان نمی‌فروشد. دیگری گفت: ای آهو تو با این نازکی و ظرافت باید بروی بر تخت پادشاه بنشینی. خری دیگر که خیلی کاه خورده بود با اشارة سر، آهو را دعوت به خوردن کرد. آهو گفت که دوست ندارم. خر گفت: می‌دانم که ناز می‌کنی و ننگ داری که از این غذا بخوری.

آهو گفت: ای الاغ! این غذا شایستة توست. من پیش از این‌که به این طویلة تاریک و بد بو بیایم در باغ و صحرا بودم، در کنار آب‌های زلال و باغ‌های زیبا، اگرچه از بد روزگار در اینجا گرفتار شده‌ام اما اخلاق و خوی پاک من از بین نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمی شوم. من لاله سنبل و گل خورده‌ام. خر گفت: هرچه می‌توانی لاف بزن. در جایی که تو را نمی‌شناسند می‌توانی دروغ زیاد بگویی. آهو گفت : من لاف نمی‌زنم. بوی زیبای مشک در ناف من گواهی می‌دهد که من راست می‌گویم. اما شما خران نمی‌توانید این بوی خوش را بشنوید، چون در این طویله با بوی بد عادت کرده اید.

***

45. پوستین کهنه در دربار

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغزده می‌شدند.

وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها کجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب می‌شناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه می‌کند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.

***

46. روز با چراغ گرد شهر

راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در کوچه ها و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. کسی از او پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای؟

راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت این کوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولی من دنبال کسی می‌گردم که از روح خدایی زنده باشد. انسانی که در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنین آدمی می‌گردم. مرد گفت: دنیال چیزی می‌گردی که یافت نمی‌شود.

«دیروز شیخ با چراغ در شهر می‌گشت و می‌گفت من از شیطان‌ها وحیوانات خسته شده‌ام آرزوی دیدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته‌ایم یافت نمی‌شود، گفت دنبال همان چیزی که پیدا نمی‌شود هستم و آرزوی همان را دارم.

***

47. لیلی و مجنون

مجنون در عشق لیلی می‌سوخت. دوستان و آشنایان نادان او که از عشق چیزی نمی‌دانستند گفتند لیلی خیلی زیبا نیست. در شهر ما دختران زیباتر از و زیادند، دخترانی مانند ماه، تو چرا اینقدر ناز لیلی را می‌کشی؟ بیا و از این دختران زیبا یکی را انتخاب کن. مجنون گفت: صورت و بدن لیلی مانند کوزه است، من از این کوزه شراب زیبایی می‌نوشم. خدا از این صورت به من شراب مست کنندة زیبایی می‌دهد.شما به ظاهر کوزة دل نگاه می‌کنید. کوزه مهم نیست، شراب کوزه مهم است که مست کننده است. خداوند از کوزة لیلی به شما سرکه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نیستید. خداوند از یک کوزه به یکی زهر می‌دهد به دیگری شراب و عسل. شما کوزة صورت را می‌بینید و آن شراب ناب با چشم ناپاک شما دیده نمی‌شود. مانند دریا که برای مرغ‌ آبی مثل خانه است اما برای کلاغ باعث مرگ و نابودی است.

***

48. گوشت و گربه

مردی زن فریبکار و حیله‌گری داشت. مرد هرچه می‌خرید و به خانه می‌آورد، زن آن را می‌خورد یا خراب می‌کرد. مرد کاری نمی‌توانست بکند. روزی مهمان داشتند مرد دو کیلو گوشت خرید و به خانه آورد. زن پنهانی گوشتها را کباب کرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را کباب کن و برای مهمانها بیاور. زن گفت: گربه خورد، گوشتی نیست. برو دوباره بخر. مرد به نوکرش گفت: آهای غلام! برو ترازو را بیاور تا گربه را وزن کنم و ببینم وزنش چقدر است. گربه را کشید، دو کیلو بود. مرد به زن گفت: خانم محترم! گوشتها دو کیلو بود گربه هم دو کیلو است. اگر این گربه است پس گوشت ها کو؟ اگر این گوشت است پس گربه کجاست؟

***

49. باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت ‌تکان می‌داد و بر زمین می‌ریخت. صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را می‌کنی؟ دزد گفت: چه اشکالی دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهای خداوند حسادت می‌کنی؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می‌زد. دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن. چرا می‌زنی؟ مرا می‌کشی. صاحب باغ گفت: این بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا می‌زند. من اراده‌ای ندارم کار، کار خداست. دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست می‌گویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاکم نیست بلکه اختیار است اختیار است اختیار.

***

50. جزیرة سبز و گاو غمگین

جزیرة سرسبز و پر علف است که در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می‌خورد و چاق و فربه می‌شود. هنگام شب که به استراحت مشغول است یکسره در غم فرداست.آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد؟ او از این غصه تا صبح رنج می‌برد و نمی‌خوابد و مثل موی لاغر و باریک می‌شود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا کمر گاو می‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چریدن مشغول می‌شود و تا شب می‌چرد و چاق و فربه می‌شود. باز شبانگاه از ترس اینکه فردا علف برای خوردن پیدا می‌کند یا نه؟ لاغر و باریک می‌شود. سالیان سال است که کار گاو همین است اما او هیچ وقت با خود فکر نکرده که من سالهاست از این علف‌‌زار می‌خورم و علف همیشه هست و تمام نمی‌شود، پس چرا باید غمناک باشم؟

*تفسیر داستان: گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است و صحرا هم این دنیاست. آدمیزاد، بیقرار و ناآرام و بیمناک است

***

51. دستگیریِ خرها

مردی با ترس و رنگ و رویِ پریده به خانه‌ای پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه می‌ترسی؟ چرا فرار می‌کنی؟ مردِ فراری جواب داد: مأموران بی‌رحم حکومت، خرهای مردم را به زور می‌گیرند و می‌برند. صاحبخانه گفت: خرها را می‌گیرند ولی تو چرا فرار می‌کنی؟ تو که خر نیستی؟ مردِ فراری گفت: مأموران احمق‌اند و چنان با جدیت خر می‌گیرند که ممکن است مرا به جای خر بگیرند و ببرند.

***

52. خواجة بخشنده و غلام وفادار

درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشندة شهر ما یاد بگیر. ما هم بندة تو هستیم.

زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست. می‌خواست بیند طلاها را چه کرده است؟ هرچه از غلامان می‌پرسید آنها چیزی نمی‌گفتند. یک ماه غلامان را شکنجه کرد و می‌گفت بگویید خزانة طلا و پول حاکم کجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می‌برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می‌کشم. اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می‌کردند و هیچ نمی‌گفتند. شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید که می‌گفت: ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

***

 

 

دفتر ششم

 

 

53. دزد بر سر چاه

شخصی یک قوچ داشت، ریسمانی به گردن آن بسته بود و دنبال خود می‌کشید. دزدی بر سر راه کمین کرد و در یک لحظه، ریسمان را از دست مرد ربود و گوسفند را دزدید و برد. صاحب قوچ، هاج و واج مانده بود. پس از آن، همه جا دنبال قوچ خود می‌گشت، تا به سر چاهی رسید، دید مردی بر سر چاه نشسته و گریه می‌کند و فریاد می‌زند: ای داد! ای فریاد! بیچاره شدم بد بخت شدم. صاحب گوسفند پرسید: چه شده که چنین ناله می‌کنی ؟ مرد گفت : یک کیسة طلا داشتم در این چاه افتاد. اگر بتوانی آن را بیرون بیاوری، 20% آن را به تو پاداش می‌دهم. مرد با خود گفت: بیست سکه، قیمت ده قوچ است، اگر دزد قوچم را برد، اما روزی من بیشتر شد. لباسها را از تن در آورد و داخل چاه رفت. مردی که بر سر چاه بود همان دزدی بود که قوچ را برده بود. بلافاصله لباسهای صاحب قوچ را برداشت و برد.

***

54. عاشق گردو باز

در روزگاران پیش عاشقی بود که به وفاداری در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوی رسیدن به یار گذرانده بود تا اینکه روزی معشوق به او گفت: امشب برایت لوبیا پخته‌ام. آهسته بیا و در فلان اتاق منتطرم بنشین تا بیایم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شکر این خبر خوش به فقیران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت و به امید آمدن یار نشست. شب از نیمه گذشت و معشوق آمد. دید که جوان خوابش برده. مقداری از آستین جوان را پاره کرد به این معنی که من به قو‎ْلَم وفا کردم. و چند گردو در جیب او گذاشت به این معنی که تو هنوز کودک هستی، عاشقی برای تو زود است، هنوز باید گردو بازی کنی. آنگاه یار رفت. سحرگاه که عاشق از خواب بیدار شد، دید آستینش پاره است و داخل جیبش چند گردو پیدا کرد. با خود گفت: یار ما یکپارچه صداقت و وفاداری است، هر بلایی که بر سر ما می‌آید از خود ماست.

***

55. پیرزن و آرایش صورت

پیرزنی 90 ساله که صورتش زرد و مانند سفرة کهنه پر چین و چروک بود. دندانهایش ریخته بود قدش مانند کمان خمیده و حواسش از کار افتاده، اما با این سستی و پیری میل به شوهر و شهوت در دل داشت. و به شکار شوهر علاقة فراوان داشت. همسایه‌ها او را به عروسی دعوت کردند. پیرزن، جلو آیینه رفت تا صورت خود را آرایش کند، سرخاب بر رویش می‌‌مالید اما از بس صورتش چین و چروک داشت، صاف نمی‌شد. برای اینکه چین و چروک ها را صاف کند، نقش‌های زیبای وسط آیه‌ها و صفحات قرآن را می‌برید و بر صورتش می‌چسباند و روی آن سرخاب می‌مالید. اما همینکه چادر بر سر می‌گذاشت که برود نقشها از صورتش باز می‌شد و می‌افتاد. باز دوباره آنها را می‌چسباند. چندین بار چنین کرد و باز تذهیبهای قرآن از صورتش کنده می‌شد. ناراحت شد و شیطان را لعنت کرد. ناگهان شیطان در آیینه، پیش روی پیرزن ظاهر شد و گفت: ای فاحشة خشک ناشایست! من که به حیله‌گری مشهور هستم در تمام عمرم چنین مکری به ذهنم خطور نکرده بود. چرا مرا لعنت می‌کنی تو خودت از صد ابلیس مکارتری. تو ورقهای قرآن را پاره پاره کردی تا صورت زشتت را زیبا کنی. اما این رنگ مصنوعی صورت تو را سرخ و با نشاط نکرد.

*مولوی با استفاده از این داستان می‌گوید: ای مردم دغلکار! تا کی سخنان خدا را به دروغ بر خود می‌بندید. دل خود را صاف کنید تا این سخنان بر دل شما بنشیند و دلهاتان را پر نشاط و زیبا کند.

***

56. خیاط دزد

قصه‌گویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل می‌کرد که چگونه از پارچه‌های مردم می‌دزدند. عدة زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش می‌دادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانة خیاطان می‌گفت. در این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی شد و به نقال گفت: ای قصه‌گو در شهر شما کدام خیاط در حیله‌گری از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام «پورشش» که در پارچه دزدی زبانزد همه است. ترک گفت: ولی او نمی‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زیرکتر از تو هم فریب او را خورده‌اند. خیلی به عقل خودت مغرور نباش. ترک گفت: نمی‌تواند کلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند می‌تواند. ترک گفت: سر اسب عربی خودم شرط می‌بندم که اگر خیاط بتواند از پارچة من بدزدد من این اسب را به شما می‌دهم ولی اگر نتواند من از شما یک اسب می‌گیرم. ترک آن شب تا صبح از فکر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسی برداشت و به دکان خیاط رفت. با گرمی سلام کرد و استاد خیاط با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد کرد که دل ترک را به دست آورد. وقتی ترک بلبل‌زبانی خیاط را دید پارچة اطلس استانبولی را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یک لباس جنگ بدوز، بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت می‌کنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن کار داستانهایی از امیران و از بخشش‌های آنان می‌گفت. و با مهارت پارچه را قیچی می‌زد. ترک از شنیدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ریز بادامی او از خنده بسته می‌شد. خیاط پاره‌ای از پارچه را دزدید و زیر رانش پنهان کرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش کرده بود. از خیاط خواست که باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیله‌گر لطیفة دیگری گفت و ترک از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تکة دیگری از پارچه را برید و لای شلوارش پنهان کرد. ترک برای بار سوم از خیاط خواست که بازهم لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفة خنده دارتری گفت و ترک را کاملاً شکارخود کرد و باز از پارچه برید. بار چهارم ترک تقاضای لطیفه کرد خیاط گفت: بیچاره بس است، اگر یک لطیفة دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ می‌شود. بیشتر از این بر خود ستم مکن. اگر اندکی از کار من خبر داشتی به جای خنده، گریه می‌کردی. هم پارچه‌ات را از دست دادی هم اسبت را در شرط باختی.

***

57. خواب حلوا

روزی یک یهودی با یک نفر مسیحی و یک مسلمان همسفر شدند.در راه به کاروانسرایی رسیدند و شب را در آنجا ماندند. مردی برای ایشان مقداری نان گرم و حلوا آورد. یهودی و مسیحی آن شب غذا زیاد خورده بودند ولی مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سیر هستیم. امشب صبر می‌کنیم، غذا را فردا می‌خوریم. مسلمان گفت: غذا را امشب بخوریم و صبر باشد برای فردا. مسیحی و یهودی گفتند هدف تو از این فلسفه بافی این است که چون ما سیریم تو این غذا را تنها بخوری. مسلمان گفت: پس بیایید تا آن را تقسیم کنیم هرکس سهم خود را بخورد یا نگهدارد. آن دو گفتند این ملک خداست و ما نباید ملک خدا را تقسیم کنیم.مسلمان قبول کرد که شب را صبر کنند و فردا صبح حلوا را بخورند. فردا که از خواب بیدار شدند گفتند هر کدام خوابی که دیشب دیده بگوید. هرکس خوابش از همه بهتر باشد. این حلوا را بخورد زیرا او از همه برتر است و جان او از همة جانها کاملتر است.

یهودی گفت: من در خواب دیدم که حضرت موسی در راه به طرف من آمد و مرا با خود به کوه طور برد. بعد من و موسی و کوه طور تبدیل به نور شدیم. از این نور، نوری دیگر رویید و ما هر سه در آن تابش ناپدید شدیم. بعد دیدم که کوه سه پاره شد یک پاره به دریا رفت و تمام دریا را شیرین کرد یک پاره به زمین فرو رفت و چشمه‌ای جوشید که همة دردهای بیماران را درمان می‌کند. پارة سوم در کنار کعبه افتاد و به کوه مقدس مسلمانان (عرفات) تبدیل شد. من به هوش آمدم کوه برجا بود ولی زیر پای موسی مانند یخ آب می‌شد.

مسیحی گفت: من خواب دیدم که عیسی آمد و مرا به آسمان چهارم به خانة خورشید برد. چیزهای شگفتی دیدم که در هیچ جای جهان مانند ندارد. من از یهودی برترم چون خواب من در آسمان اتفاق افتاد و خواب او در زمین. مسلمان گفت: اما ای دوستان پیامبر من آمد و گفت برخیز که همراه یهودی‌ات با موسی به کوه طور رفته و مسیحی هم با عیسی به آسمان چهارم. آن دو مرد با فضیلت به مقام عالی رسیدند ولی تو ساده دل و کودن در اینجا مانده‌ای. برخیز و حلوا را بخور. من هم ناچار دستور پیامبرم را اطاعت کردم و حلوا را خوردم. آیا شما از امر پیامبر خود سرکشی می‌کنید؟ آنها گفتند نه در واقع خواب حقیقی را تو دیدة نه ما.

***

58. شتر گاو و قوچ و یک دسته علف

شتری با گاوی و قوچی در راهی می‌رفتند. یک دسته علف شیرین و خوشمزه پیش راه آنها پیدا شد. قوچ گفت: این علف خیلی ناچیز است. اگر آن را بین خود قسمت کنیم هیچ کدام سیر نمی‌شویم. بهتر است که توافق کنیم هرکس که عمر بیشتری دارد او علف را بخورد. زیرا احترام بزرگان واجب است. حالا هرکدام تاریخ زندگی خود را می‌گوییم هرکس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع کرد و گفت: من با قوچی که حضرت ابراهیم بجای حضرت اسماعیل در مکه قربانی کرد در یک چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پیرترم، چون من جفت گاوی هستم که حضرت آدم زمین را با آنها شخم می‌زد. شتر که به دروغهای شاخدار این دو دوست خود گوش می‌داد، بدون سر و صدا سرش را پایین آورد و دستة علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع کرد به خوردن. دوستانش اعتراض کردند. او پس از اینکه علف را خورد گفت: من نیازی به گفتن تاریخ زندگی خود ندارم. از پیکر بزرگ و این گردن دراز من چرا نمی‌فهمید که من از شما بزرگترم. هر خردمندی این را می‌فهمد. اگر شما خردمند باشید نیازی به ارائة اسناد و مدارک تاریخی نیست.

** *

59. صیاد سبزپوش

پرنده‌ای گرسنه به مرغزاری رسید. دید مقداری دانه بر زمین ریخته و دامی پهن شده و صیادی کنار دام نشسته است. صیاد برای اینکه پرندگان را فریب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشیده بود. پرنده چرخی زد و آمد کنار دام نشست. از صیاد پرسید: ای سبزپوش! تو کیستی که در میان این صحرا تنها نشسته‌ای؟ صیاد گفت: من مردی راهب هستم از مردم بریده‌ام و از برگ و ساقة گیاهان غذا می‌خورم. پرنده گفت: در اسلام رهبانیت و جدایی از جامعه حرام است. چگونه تو رهبانیت و دوری از جامعه را انتخاب کرده‌ای؟ از رهبانیت به در آی و با مردم زندگی کن. صیاد گفت: این سخن تو حکم مطلق نیست؟ زیرا اِنزوایِ از مردم هرچه بد باشد از همنشینی با بدان بدتر نیست. سنگ و کلوخ بیابان تنهایند ولی به کسی زیانی نمی‌رسانند و فریب هم نمی‌خورند. مردم یکدیگر را فریب می‌دهند. پرنده گفت: تو اشتباه فکر می‌کنی؟ اگر با مردم زندگی کنی و بتوانی خود را از بدی حفظ کنی کار مهمی کرده‌ای و گرنه تنها در بیابان خوب بودن و پاک ماندن کار سختی نیست. صیاد گفت: بله، اما چه کسی می‌تواند بر بدیهای جامعه پیروز شود و فریب نخورد؟ برای اینکه پاک بمانی باید دوست و راهنمای خوبی داشته باشی. آیا در این زمان چنین کسی پیدا می‌شود؟ پرنده گفت: باید قلبت پاک و درست باشد. راهنما لازم نیست. اگر تو درست و صادق باشی، مردم درست و صادق تو را پیدا می‌کنند. بحث صیاد و پرنده بالا گرفت و پرنده چون خیلی گرسنه بود یکسره به دانه‌ها نگاه می‌کرد. از صیاد پرسید: این دانه‌ها از توست؟ صیاد گفت: نه، از یک کودک یتیم است. آنها را به من سپرده تا نگهداری کنم.حتماً می‌دانی که خوردن مال یتیم در اسلام حرام است. پرنده، چون از گرسنگی طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگی دارم می‌میرم و در حال ناچاری و اضطرار، شریعت اجازه می‌دهد که به اندازة رفع گرسنگی از این دانه‌ها بخورم. صیاد گفت: اگر بخوری باید پول آن را بدهی. صیاد پرنده را فریب داد و پرنده که از گرسنگی صبر و قرار نداشت، قبول کرد که بخورد و پول دانه‌ها را بدهد. همینکه نزدیک دانه‌ها آمد در دام افتاد و آه و ناله‌اش بلند شد.

***

60. دوستی موش و قورباغه

موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌کردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد که بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت کنیم، ولی حیف که تو بیشتر زندگی‌ات را توی آب می‌گذرانی و من نمی‌توانم با تو به داخل آب بیایم. قورباغه وقتی اصرار دوست خود را دید قبول کرد که نخی پیدا کنند و یک سر نخ را به پای موش ببندند و سر دیگر را به پای قورباغه تا وقتی که بخواهند همدیگر را ببینند نخ را بکشند و همدیگر را با خبر کنند. روزی موش به کنار جوی آمد تا نخ را بکشد و قورباغه را برای دیدار دعوت کند، ناگهان کلاغی از بالا در یک چشم به هم زدن او را از زمین بلند کرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخی که به پایش بسته شده بود از آب بیرون کشیده شد و میان زمین و آسمان آویزان بود. وقتی مردم این صحنه عجیب را دیدند با تعجب می‌پرسیدند عجب کلاغ حیله‌گری! چگونه در آب رفته و قورباغه را شکار کرده و با نخ پای موش را به پای قورباغه بسته؟!! قورباغه که میان آسمان و زمین آویزان بود فریاد می‌زد این است سزای دوستی با مردم نا اهل

 


نویسنده : حسین ملاصادقی
تاریخ : دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
نظرات

زبان فارسی - خلاصه ی زبان فارسی 3 ریاضی - تجربی

قواعد ترکیب

دانستنی‌های درس

1- «صورت‌های ممکن غیر رایج گروه‌های اسمی» چه نامیده می‌شوند؟ ذخیره‌های زبان

2- «قواعد هم‌نشینی» قواعدی است که از ترکیب تکواژها یا واژه‌های مناسب، گروه‌های اسمی، قیدی و فعلی ایجاد می‌کند.

3- «کوچک‌ترین واحد صوتی زبان که معنا ندارد» چیست؟ واج

4- جمله از ترکیب کدام واحدهای زبانی به وجود می‌آید؟ از ترکیب گروه‌ها

5- واژه‌ی «گفت» چه ترکیبی دارد؟

6- «قواعد نحوی» چیست؟ صامت + مصوّت + صامت + صامت

7- واژه‌هایی که از نظر دستوری و معنایی و کاربردی تفاوتی با هم ندارند و فقط شکل ظاهری آن‌ها تفاوت دارد، چه نامیده‌می‌شوند؟ گونه‌های آزاد

8- تمام زبان‌های دنیا در نهایت به ... تجزیه می‌شوند. واج

9- «قواعد واجی» چیست؟ قواعدی که مانع از اجتماع برخی از واج‌ها در کنار هم می‌شوند.

10- ترکیب «تکواژها و واژه‌ها» کدام واحد زبانی را می‌سازد؟ گروه

11- وسیله‌ی انتقال پیام در بین انسان‌ها چیست؟ زبان

12- از ترکیب «گروه‌ها» کدام واحد زبانی ساخته می‌شود؟ جمله

13- قواعد خاص که به ما کمک می‌کند تا هر جمله را در جایگاه خودش به کار بریم، چه قواعدی هستند؟ قواعد کاربردی

14- آیا می‌توانیم هر واجی را در کنار واج دیگری قرار دهیم؟ خیر

15- در زبان فارسی واج‌هایی که واجگاه مشترک یا نزدیک به هم دارند، چگونه ترکیب می‌شوند؟ بی‌فاصله نمی‌توانند در کنار هم بیایند.

16- صافی بسیار دقیقی که جمله‌ها را قبل از تولید بررسی می‌کند، چه نامیده می‌شود؟ قواعد نحوی

17- هر تکواژ یا واژه‌ای که تولید می‌شود، باید از صافی ...... بگذرد. قواعد واجی

18- واژه‌ی «آب» چند واج است؟ سه واج

19- کدام واژه مطابق با الگوی هجایی (صامت + مصوّت) نیست؟ «ماه، مو، سر» : سر

20- «داشته‌اند برمی‌گشته‌اند» چه گروهی است؟ گروه فعلی

درس دوم

جمله

دانستنی‌های درس

1- «جمله‌ی مستقل» چند نوع است؟ دو نوع

2- جمله‌ی «اخترشناسان کارهای متفاوتی می‌کنند.» چه نوع جمله‌ای است؟ جمله‌ی مستقل ساده

3- «جمله» حداقل از چند گروه ساخته می‌شود؟ یک گروه

4- اگر جمله‌ای ، دست کم یک جمله‌ی وابسته داشته باشد، چه نوع جمله‌ای است؟ جمله‌ی مرکّب

5- کدام «گوره» را در جمله می‌توان حذف کرد؟ گروه قیدی

6- پس از جمله بزرگ‌ترین واحد زبانی چیست؟ گروه

7- کدام واحد زبانی است که از یک یا چند تکواژ ساخته شده است؟ واژه

8- «بان، مند، گار» چه نوع تکواژی هستند؟ تکواژ وابسته

9- عبارت «اخترشناسی علمی است که به مطالعه‌ی اجرام آسمانی می‌پردازد.» از چند «گروه» تشکیل شده است؟ پنج

10- واژه‌ی «می‌بینمشان» از چند تکواژ تشکیل شده است؟ چهار تکواژ

11- «تکواژها» به چند دسته تقسیم می‌شوند؟ دو دسته

12- واژه‌هایی که تلفظ مشترکی دارند، اما کاربرد و معناهای جداگانه‌ای دارند، در اصطلاح چه نامیده می‌شوند؟ واژه‌های متشابه

13- عبارت «بزرگ‌ترین واحد زبانی است و خود جزئی از یک واحد بزرگ‌تر نیست.» کدام واحد زبانی را توصیف می‌کند. جمله‌ی مستقل

14- «تکواژ» چیست؟ یکی از واحدهای زبان که از یک یا چند واج ساخته شده و معنا دار است.

15- «میز» چه نوع تکواژی است؟ تکواژ آزاد.

16- کدام واژه در عبارت «در گلستان سعدی سخنان نغض و دلکش فراوان است.» نادرست نوشته شده است؟ نغز

17- «می‌پردازند» چند واج دارد؟ یازده واج

18- «است» چند تکواژ دارد؟ دو تکواژ

19- جمله‌ی «مستقل مرکب» چه جمله‌ای است؟ جمله‌ای که بیش از یک فعل دارد.

20- «سخنی که بتوان آن را به دو قسمت نهاد و گزاره تقسیم کرد.» کدام واحد زبانی است؟ جمله

درس سوم

ویرایش

دانستنی‌های درس

1- عبارت مسئله‌ی کوشش برای آزادی تاریخچه‌ای دراز در طول تاریخ دارد.» چند خطا و لغزش نگارشی دارد؟ سه

2- اصطلاح «سره‌نویسی» ؛ یعنی ... : فارسی نویسی ناب

3- عبارت «یک گلوله در کرد و کلّه‌ی دشمن را زد.» کدام غلط نگارشی را دارد؟ عامیانه نویسی

4- «ایجازهای مخلّ» ؛ یعنی ... : کوتاه‌نویسی که معنی را می‌رساند.

5- به جای «انجام طرح خلع‌سلاح» می‌توان ... طرح خلع سلاح را به کار برد. اجرای

6- غلط نگارشی برای جمله‌ی «فرزندان نباید یک بار برای خانواده تلقی شود» چیست؟ نهاد با فعل جمله مطابقت ندارد.

7- شکل درست و صحیح عبارت «نتایجی که امروز بدست آمد را گزارش می‌کنم.» چگونه است؟ نتایجی را که امروز به دست آمد گزارش می‌کنم.

8- به‌جای فعل «می‌باشد» از کدام فعل می‌توان استفاده کرد؟ است.

9- «تتابع اضافات» به چه معنی است؟ آوردن چند کلمه پشت سر هم با کسره‌ی اضافه

10- حرف اضافه‌ی مصدر «متفاوت بودن» چیست؟ با

11- «ابهام» داشتن جمله ؛ یعنی ... : دو یا چند معنی داشتن جمله

12- عبارت «در سال 334، آل بویه بغداد را فتح و پسرش را به جای او برگماردند.» کدام خطای نگارشی را دارد؟ حذف فعل بدون قرینه

13- «آموختن به» به چه مفهومی است؟ یاد دادن

14- حرف نشانه‌ی «را» در کدام قسمت جمله می‌آید؟ بعد از مفعول

15- ویرایش جمله‌ی «بیداری مسلمانان را فراگرفته است» چیست؟ مسلمانان در همه‌ی کشورها بیدار شده‌اند.

16- رعایت «علایم نگارشی» کدام نوع ویرایش است؟ ویرایش فنی

17- کدام نگارش نادرست است؟ «آزمایش‌ها، خانم مدیره، گزارشات» : خانم مدیر، گزارش‌ها

18- به جای دو واژه‌ی «برعلیه، برله» چه واژه‌هایی به‌کار می‌بریم؟ علیه، له

19- پرهیز از کاربرد «تنوین» در زبان فارسی، کدام نوع ویرایش است؟ ویرایش زبانی

درس چهارم

واحدهای زیرزنجیری گفتار

دانستنی‌های درس

1- «واحدهای گفتار که به‌طور منظم و طبق قواعد خاصی پشت سر هم قرار می‌گیرند.» چه نام دارند؟ زنجیره‌ی گفتار

2- کوچک‌ترین واحد «زنجیره‌ی گفتار» چه نام دارد؟ واج

3- ویژگی‌های گفتار را که الفبای خط از نشان دادن آن ناتوان است، چه نامیده‌اند؟ ویژگی‌های زیرزنجیری گفتار

4- کوچک‌ترین واحدهای «زنجیری گفتار» براساس شیوة ی تولید به چند طبقه تقسیم می‌شوند؟ دو طبقه

5- مهم‌ترین واحدهای زبرزنجیری گفتار، چند دسته‌اند؟ سه دسته

6- «جملات خبری» کدام آهنگ را دارند؟ افتان

7- آهنگ جملات سؤالی چگونه است؟ خیزان

8- ارگ «آهنگ صدا از پایین شروع شود و کم‌کم بالا برود و دیگر فرود نیاید.» کلام چه آهنگی دارد؟ خیزان

9- ادای «یک هجا» با شدّت و فشار بیشتر، چیست؟ تکیه

10- جمله‌های پرسشی در پاسخ «آری» یا «نه» چه آهنگی دارند؟ خیزان

11- هر واژه در زبان فارسی چند «تکیه» دارد؟ یک

12- تکیه در «اسم مفرد یا صفت» بر کدام هجاست؟ هجای پایانی

13- در فعل مضارع اخباری کدام قسمت فعل تکیه می‌گیرد؟ پیشوند فعلی (می)

14- «درنگ» چند نوع است؟ دو (میان واژه‌ای، پایان واژه‌ای)

15- در فعل منفی «ماضی و مضارع و امر» «کدام هجا تکیه می‌گیرد؟ نون نفی

16- جمله‌ی «او هر روز، نامه‌ای می‌خواند.» چه نوع «درنگی» دارد؟ میان واژه‌ای

17- درفعل ماضی ساده «جز سوم شخص مفرد» تکیه در کدام هجاست؟ هجای قبل از آخر

18- جمله‌ی«این‌جا آشپزخانه، ندارد» چه نوع درنگی دارد؟ پایان‌واژه‌ای

19- کاربرد «قید تأکید در کدام جمله‌ها نادرست است؟ جمله‌هایی که پیامی آشکار و روشن دارند.

20- جمله‌هایی که با قیدهای پرسشی همراه‌اند (جز آیا و هیچ) چه آهنگی دارند؟ افتان

درس ششم

مطابقت نهاد و فعل

دانستنی‌های درس

1- کدام قسمت جمله در شخص و شمار با هم مطابقت دارند؟ نهاد جدا و نهاد پیوسته

2- اگر نهاد، جمع‌ بسته ‌شود، فعل چگونه خواهد بود؟ جمع بسته می‌شود.

3- در جمله‌ی «پدرم از مسافرت برگشتند.» چرا برای نهاد مفرد، فعل جمع آورده است؟ برای احترام

4- برای اسم‌هایی ‌چون «مجلس ،شورا، گروه» چه ‌فعلی‌ به‌ کار می‌رود؟ مفرد

5- هنگام‌جان‌بخشیدن به‌اشیای بی‌جان فعل با ... مطابقت می‌کند. نهاد

6- فعل برای اشیای بی‌جان به چه شکلی می‌آید؟ مفرد

7- در عبارت «از خانه که بیرون آمدم، او را دیدم.» کدام قسمت جمله ذکر نشده است؟ نهاد جدا

8- در جمله‌ی «گفته بودم کتاب را همراه بیاورید.» کدام نوع حذف صورت گرفته است؟ نهاد جدا

9- کدام‌واژه(واج)میانجی ندارد؟ «آشنایان، نیاکان، دوستان» : دوستان

10- در جمله‌ی «مردی از کوچه می‌گذشت، کودکان در کوچه سرگرم بازی بودند، پرسید ...» کدام قسمت جمله حذف شده است؟ متمم

درس هفتم

نگارش تشریحی

دانستنی‌های درس

1- مقاله ها از نظر شیوه‌ی نوشتن به چند گونه تقسیم می‌شوند؟ سه

2- «شرح و بسط دادن به منظور مطالعه و دقّت در یک موضوع یا مطلب به‌گونه ای علمی و دقیق» چه نام دارد؟ تشریح

3- مقاله‌ی «کتاب و کتاب‌خوانی» از کدام نوع مقاله است؟ تحقیقی

4- عام‌ترین و رایج‌ترین راه تشریح چیست؟ طرح پرسش‌هایی درباره‌ی یک چیز

5- پسوند (ان) در کدام واژه با بقیه تفاوت دارد؟ «بامداران، گیلان. بهاران» : گیلان

6- مقاله‌ی «تربیت انسانی و سنّت ملّی ما» چه نوع مقاله‌ای است؟ تحلیلی

7- اگر بخواهیم واقعه‌ای را که امروز وجود ندارد تشریح کنیم، از چه چیزهایی استفاده می‌کنیم؟ مدارک و مآخذ و اسناد و کتاب‌ها

8- داستان «کلاس نقّاشی» چه نوع نوشته‌ای است؟ نوشته‌ی تشریحی

9- نشانه‌های جمع در زبان فارسی چیست؟ ها، ان

10- (ان) در واژه‌ی «کوهان» چه معنی می‌دهد؟ شباهت (مانند کوه)

درس هشتم

گروه فعلی

دانستنی‌های درس

1- مهم‌ترین عضو «گزاره» چیست؟ گروه فعلی

2- «گروه فعلی» چند ویژگی دارد؟ پنج

3- (بن‌ماضی + شناسه‌های ماضی) چه فعلی را می‌سازد؟ ماضی ساده

4- «رفته‌بودیم» چه فعلی و چندم شخص است؟ ماضی بعید، اول شخص جمع

5- (صفت مفعولی + باشم) چه فعلی را می‌سازد؟ ماضی التزامی

6- فعل «می‌رفتید» چه زمانی دارد؟ ماضی استمراری

7- فعل‌های مضارع چند نوع‌اند؟ سه نوع

8- (دارید می‌روید) چند شناسه دارد؟ مضارع مستمر

9- فعل مضارع چند شناسه دارد؟ شش شناسه

10- با فرمول (ب+بن مضارع+شناسه‌های مضارع) کدام فعل ساخته می‌شود؟ مضارع التزامی

11- «مصدر مرخّم» برابر است با ... : بن ماضی

12- کدام (بن مضارع) نادرست است؟ «ببر، بخش، رو» بر

13- برای (گذرا) کردن فعل‌ها از چه تکواژی استفاده می‌کنیم؟ ان

14- فعل از جهت اجزای تشکیل‌دهنده‌ی آن چند نوع است؟ سه

15- اگر تکواژ(ان) به فعل‌های گذرا به متمّم افزوده شود. به چه فعلی تبدیل می‌شوند؟ گذرا به مفعول و متمم

16- فعلی که بن مضارع آن از ی تکواژ تشکیل شده باشد، چه فعلی است؟ فعل ساده

17- برای‌تشخیص‌فعل‌ساده‌ازفعل‌مرکّب‌به‌چندویژگی‌بایدتوجّه‌کرد؟سه

18- «حرف زد» چه نوع فعلی است؟ فعل ساده

19- ویرایش جمله‌ی «او از سمت خود استیفا داد» چیست؟ او از سمت خود استعفا داد.

20- «فعل پیشوندی» چیست؟ فعلی است که پیش از فعل ساده‌ی آن، تکواژ بیاید.

درس نهم

زندگی‌نامه نویسی

دانستنی‌های درس

1- «زندگی‌نامه نویسی» گونه‌ای از چه نوع نوشته‌ای است؟ نوشته‌ی تشریحی

2- روش گردآوری اطلاعات برای نوشتن «زندگی‌نامه» چند نوع است؟ چهار نوع

3- ملاصدرای شیرازی در چه قرنی می‌زیست؟ قرن یازدهم

4- چرا «تاریخ بیهقی» از دیگر کتاب‌های تاریخ ممتاز شده است؟ به علّت امانت و دقّت نویسنده‌ در نگارش کتاب

5- داستان «ملاصدرای شیرازی» در کدام قالب نوشته شده است؟ رمان

6- «نظریه ی ملاصدرا» که شهرت خاصی دارد، چیست؟ حرکت جوهری

7- «نیم‌فاصله» ؛ یعنی ... : فاصله‌ی میان حرفی

8- «فاصله‌ی میان واژه» نشانه‌ی چیست؟ استقلال واژه‌ها از یکدیگر

9- رعایت نکردن فاصله‌ی میان واژه‌ای باعث ... : بدخوانی و بدفهمی مطالب می‌شود.

10- فاصله‌ی بین واژه‌های یک متن، تقریباً چند برابر فاصله‌ی حرف‌های یک واژه است؟ دوبرابر

درس دهم

جمله‌های ساده و اجزای آن

دانستنی‌های درس

1- جمله‌ی مستقل چند نوع است؟ دو نوع

2- تعداد اجزای جمله را کدام قسمت جمله تعیین می‌کند؟ فعل

3- در جمله‌های ساده تعداد اجزای اصلی جمله چند جزء است؟ حداقل دو و حداکثر چهار جزء

4- «کبوتر دانه برمی‌چیند.» جمله‌ی چند جزئی است؟ سه جزئی

5- وقتی نهاد ... باشد، می‌توان آن را حذف کرد. ضمیر

6- اجزای جمله‌های دو جزئی با فعل ناگذر چیست؟ نهاد و گزاره

7- در کدام جمله نهاد حذف شدنی نیست؟ «آن‌ها دیر آمدند/ ما آن جا بودیم / گل شکفت» : گل شکفت

8- در جمله‌های سه جزئی فعل جمله چگونه است؟ گذر

9- جمله‌هایی سه جزئی چند نوع‌اند؟ سه نوع

10- جمله‌ی «پرچم علم و دانش را برافرازیم» چه جمله‌ای است؟ سه جزئی با مفعول

11- کدام یک از این مصدرها جمله‌ی سه جزئی نمی‌سازد؟ «چشیدن، آزمودن، ایستادن» ایستادن

12- کدام مصدر با حرف اضافه‌ی (به) به کار نمی‌رود؟ «جنگیدن، گرویدن، نگریستن» جنگیدن

13- جمله‌های چهارجزئی گذرا چند نوع است؟ چهار نوع

14- جمله‌ی «کتاب‌ها را از کتاب فروشی خریدی؟» چند جزئی است؟ چهار جزئی یا مفعول و متمم

15- جمله‌ی «ایشان از دوستان ما بودند.» چند جزئی است؟ سه جزئی

16- جمله‌ی «حافظ خودش را رند می‌داند.» چند جزئی است؟ اجزای آن چیست؟ چهارجزئی با مفعول و مسند.

17- جمله‌های استثنایی به چند دسته تقسیم می‌شوند؟ دو دسته

18- «کشیده می‌شوم» مجهول چه فعلی است؟ می‌کشم

19- «گزاره» در کدام نوع جمله بدون فعل است؟ جمله‌ی استثنایی

20- «شیوه‌ی ‌بلاغی» چیست؟ جابه‌جایی ‌اجزای کلام به تشخیص نویسنده

درس یازدهم

نامطابق‌های املایی

دانستنی‌های درس

1- ترکیب و تلفظ واج‌ها در هر زبان تابع چیست؟ دستگاه آوایی

2- زبان نوشتار به‌طور طبیعی معادل و مطابق است با ... : زبان گفتار

3- کدام زبان است که سریع‌تر و بیش‌تر تغییر می‌کند؟ زبان گفتار

4- کدام واژه «واو معدوله» دارد؟ «خونین، خوب، خواهر» : خواهر

5- اگر واج / ن / بدون فاصله قبل از واج / ب / بیاید، به چه واجی تبدیل می‌شود؟ (م)

6- واژه‌ی‌متفاوت کدام واژه است؟ «ماست‌بند، بدکار، درست‌کار» بدکار

7- کدام ترکیب غلط املایی دارد؟ «سطوت سلطنت، فراق ملک، جبّه‌ی حبری رنگ» فراغ ملک

8- هرگاه واج / ج / قبل از واج / ت / بیاید، به چه واجی تبدیل می‌شود؟ ش

9- هدف‌از درس‌املاءچیست؟مطابق‌کردن زبان ملفوظ با زبان مکتوب

10- تبدیل واج / ن / به واج / ب / در زبان عربی چه نام دارد؟ ابدال

درس دوازدهم

بازگردانی

دانستنی‌های درس

1- «بازگردانی» در شعر و نثر به چه معنی است؟ امروزی کردن شعر یا نثر

2- در «بازگردانی» شعر ونثر چند عامل مهم وجود دارد که باید رعایت شود؟ چهار عامل

3- مقصود از «امروزی کردن نوشته‌های قدیم» چیست؟ مقصود آن است که محتوا و پیام به زبانی ساده و قابل فهم مطرح شود.

4- کدام واژه در عبارت «او سعی می‌کند کارهای خود را موجح جلوه دهد». نادرست نوشته ده است؟ موجه

5- هدف‌از«بازگردانی» چیست؟ تبدیل زبان کهن به زبان معیار امروز

6- در بازگردانی برخی از کاربردهای دستور تاریخی چه تغییری می‌کنند؟ معادل‌سازی می‌شوند.

7- مضمون اصلی نوشته‌ی کهن در «بازگردانی» به چه صورت در می‌آید؟ مضمون اصلی نوشته‌ باشد به خوبی منتقل شود.

8- املای درست واژه‌های «خواروبار، بازدید کننده‌گان،‌ازدهام» چگونه است؟ خواربار، بازدیدکنندگان، ازدحام

9- کتاب«قصه‌های خوب برای بچّه‌های خوب» اثر کیست؟ مهدی آذریزدی

10- املای کدام واژه درست است؟ «بهبوحه، وحله، هرس‌کردن» هرس کردن

درس سیزدهم

نظام معنایی زبان

دانستنی‌های درس

1- «معناشناسی» چیست؟ کوشش برای پی‌بردن به این نکته است که اهل زبان چگونه منظور یک دیگر را می‌فهمند.

2- کدام سطح زبان‌شناسی است که واژه‌ای را «مهمل» و واژه‌ای دیگر را «مستعمل» می‌خواند؟ معناشناسی

3- جمله‌ی«دیروز لباس به‌شما می‌آمد.» چرا آشناو معنی‌دار است؟ معنای آن به رابطه‌ی هم‌نشینی فعل با متمم مربوط می‌شود.

4- هر عنصر زبانی دارای چند «معنا» است؟ دو معنا

5- معنای غیرمستقیمی هر عنصر زبانی چگونه استنباط می‌شود؟ از هم‌نشینی آن عنصر زبانی با عناصر دیگر

6- معنای‌مستقیم«عنصر زبانی»چیست؟ معنای‌روشن ومشخص آن

7- برخی کلمات نمی‌توانند خود را بشناسند، لازم است که در ... قرار بگیرند. زنجیره‌ی سخن

8- درگذرزمان‌برای«واژه‌ها»چندوضعیت پیش‌می‌آید؟چهاروضعیت

9- واژه‌های جدید به چند شیوه ساخته می‌شوند؟ سه شیوه

10- «اگر دو یا چند واژه‌ی موجود در کنار هم قرار گیرند و با هم واژه‌ی جدید بسازند.» از کدام شیوه‌ی واژه‌سازی استفاده شده است؟ ترکیب

11- شیوه‌ی واژه‌سازی که با افزودن (وند) به واژه‌های موجود، واژه‌ای تازه می‌سازد، چه نام دارد؟ اشتقاق

12- کدام واژه از زبان فارسی امروز حذف نشده است؟ «هنجار، برگستوان، خوازه» : هنجار

13- کلماتی‌که در زبان‌عربی«تشدیدپایانی» دارند، در زبان فارسی چه زمانی «تشدید» می‌گیرند؟ هنگامی که بعد از آن‌ها مصوت بیاید.

14- کدام‌واژه‌نیازبه‌»تشدید»دارد؟«مصوت، قضات، فوق‌العاده»: مصوّت

15- کدام واژه با از دست‌دادن معنای پیشین خود،‌معنای جدید نگرفته است؟ «سوگند، شادی، سپر» : شادی

16- کدام واژه نیاز به «تشدید» دارد؟ «تسلیت، تهنیت، شفقت» هیچ‌کدام.

17- کدام واژه «علامت اختصاری» نیست؟ «سمت، هما، ساد» : ساد

18- آیا «واژه‌ها» معنای ثابت وهمیشگی دارند؟ خیر

19- علاوه بر معنای مشخص هر واژه، از چه طریق دیگر معنای واژه‌ها را پیدا می‌کنیم؟ از رابطه‌ی هم‌نشینی

20- «ساف» علامت‌اختصاری چیست؟ سازمان آزادی‌بخش فلسطین

درس چهاردهم

گروه اسمی

دانستنی‌های درس

1- «گروه اسمی» از چه اجزایی تشکیل شده است؟ از یک اسم به عنوان هسته و یک یا چند اسم به نام وابسته

2- کدام بخش «گروه اسمی» اجباری است؟ هسته

3- «وابسته‌های پیشین» اسم چند نوع‌اند؟ هشت نوع

4- القاب و عناوینی که بدون هیچ نشانه یا نقش نمایی پیش از اسم می‌آیند، چه نامیده می‌شوند؟ شاخص

5- «وابسته‌های پسین» چند نوع است؟ پنج نوع

6- در جمله‌ی «عمو جواد را بهتر از هر کس دیگر می‌شناختم.» کدام واژه «شاخص» است؟ عمو

7- کدام «وابسته‌ی پیشین» نیست؟ «صفت عالی، صفت مبهم، صفت بیانی» صفت بیانی

8- مقصود از «نقش تبعی» چیست؟ تابع گروه اسمی قبل از خود باشد.

9- چند «نقش تبعی» در گروه اسمی وجود دارد؟ سه

10- نقشی‌که «گروه اسمی‌قبل از خود را توضیح می‌دهد.» چیست؟ بدل

11- «جمع مکّسر» ؛ یعنی... : جمع برخی از کلمات عربی

12- کدام‌واژه‌نمی‌تواند(شاخص)باشد؟«مهندس، محمود، استاد»: محمود

13- در ترکیب «کتاب زبان فارسی» هسته کدام است؟ کتاب

14- شاخص ها چه نوع کلماتی هستند؟ اسم یا صفت

15- کدام «وابسته‌ی پسین» نیست؟ «نشانه‌های جمع، مضاف‌الیه، صفت اشاره» : صفت اشاره

16- اگر یک نقش در جمله دوبار تکرار شود، آن را چه می‌نامند؟ تکرار

17- کدام‌علامت ازنشانه‌های‌جمع درزبان‌عربی‌نیست؟ «ان، ون، ات» : ان

18- کدام علامت برای «تعدّد اسم» در فارسی به کار نمی‌رود؟ «یان، گان، ون» : ون

19- مفرد جمع‌های مکسّر «قلل، عباد، حکام» چیست؟ قلّه، عبد، حاکم.

20- جمع مکسّر «مکتوب» چیست؟ مکاتیب.

درس پانزدهم

آشنایی با نوشته‌های ادبی

دانستنی‌های درس

1- «نوشته‌ای که در آن با زبان وخیال واحساس شاعرانه، صحنه‌ای از طبیعت توصیف شود.» چه نوع نوشته‌ای است؟ نوشته‌ی ادبی

2- «نوشته‌های ادبی» چند ویژگی دارند؟ سه

3- نوشته‌های «ادبی ـ هنری» چه نوع نوشته‌ای است؟ سخنی است که با عناصر ادبی درآمیزد و شکلی هنری به خود بگیرد.

4- کاربرد «زبان» برای تبدیل یک نثر معمولی به نثر ادبی؛ یعنی چه ؟ به کار بردن واژگان و تعبیرهای مناسب و برگزیده در یک نوشته

5- چگونه می‌توان یک معنی و مفهوم را به گونه‌های مختلفی عرضه کرد؟ با به‌کارگیری آرایه‌های ادبی

6- در عبارت «دل آدمی باغچه‌ای پرغنچه است که با نسیم محبت باز می‌شود.» کدام دو واژه (مشبه‌به) است؟ باغچه، نسیم

7- کدام ترکیب«حس‌آمیزی»دارد؟ «نسیم محبت، صدای شکفتن، آغوش چمن»

8- در جمله‌ی «سینه با نسیم محبت شکفته می‌شود.» چه واژه‌ای (مجاز) است؟ سینه

9- جمله‌ی «دل‌های از غم شکافته با محبت شکفته می‌شوند.» چه آرایه‌ای دارد؟ جناس

10- کدام عامل هنری بیان، موجب تأثیر کلام و سخن می‌شود؟ طنز

11- «محبت‌دل رابه‌مهمانی‌شکفتن‌می‌برد.»چه‌آرایه‌ای دارد؟ تشخیص

12- کدام واژه‌ی مترادف «گردش کردن» تأثیر عاطفی و قدرت تصویر آفرینی بیشتری دارد؟ چمیدن

13- چه واژه‌ای در جمله‌ی «باغبان محبت که همیشه نگران پرپر شدن غنچه‌ها است ...» دارد؟ نگران

14- هرچه... نوشته ساده‌ترباشد ارزش... آن‌بیشترمی‌شود.زبان،هنری

15- عبارت «روی زرد دل با شکوفه‌های محبت گلگون می‌شود» چه آرایه‌ای دارد؟ کنایه

16- «هوا گرگ و میش بود» ؛ یعنی ... : صبح زود بود.

17- «صور خیال» چه آرایه‌هایی را شامل می‌شود؟ تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه

درس شانزدهم

گروه اسمی

دانستنی‌های درس

1- «گروه اسمی» از چند بخش تشکیل شده است؟ دو بخش

2- آیا «وابسته‌ی گروه اسمی» می‌تواند وابسته‌ای داشته باشد؟ آری

3- کدام «وابسته‌ی وابسته» نیست؟ «ممیز، صفت صفت، متمم فعل»: متمم فعل

4- اسمی که برای شمارش، تعداد، اندازه و وزن موصوف میان عدد و معدود قرار می‌گیرد، چه نام دارد؟ توضیح برای برخی از صفت‌هاست.

5- «ممیّزها» به چند گروه کلی تقسیم می‌شوند؟ دو گروه

6- کدام ترکیب ممیز ندارد؟ «دو طاقه پارچه، دو کتاب، دو دست استکان». دو کتاب

7- کدام واحد شمارش درست نیست؟ «یک تخته فرش، یک دست میزو صندلی، یک توپ پارچه» : یک تخته فرش

8- «صفت صفت» یعنی چه ؟ توضیح برای برخی از صفت‌هاست.

9- کدام ترکیب (صفت صفت) ندارد؟ «لباس آبی سیر، رنگ سفید شیری، کیف پسر همسایه» : کیف پسر همسایه

10- «متمم» چیست؟ گروه اسمی که پس از حرف اضافه می‌آید.

درس هفدهم

طنز پردازی

دانستنی‌های درس

1- «طنز» چیست؟ بیانی غیر متعارف.‌خنده‌آور با بزرگ‌نمایی کاستی‌ها و زشتی‌ها که قصد اصلاح دارد.

2- اساس تمام شیوه‌های بیان طنز بر چه استوار است؟ برهم زدن عادت‌ها

3- بهره‌گیری از کدام فرهنگ بر قدرت طنز می‌افزاید؟ فرهنگ غنی عامه

4- کدام شاعر شهرت «طنز سرایی» دارد؟ «سنایی، انوری، عبید زاکانی» : عبیدزاکانی

5- «فرهنگ‌عامه» شامل چه بخش‌هایی است؟ ضرب‌المثل‌ها، کنایات و واژگان عامیانه

6- «برهم‌زدن عادت‌ها» یعنی چه؟ بزرگ‌نمایی و اغراق در توصیف چهره‌ها و حالات و خصایص انسانی

7- «نقیضه‌پردازی» به چه معنی است؟ تقلید از آثار ادبی

8- چه کسانی از «فرهنگ عامه» به خوبی در طنز بهره‌برداری کرده‌اند؟ جمال‌زاده، دهخدا

9- «مفاد» ؛ یعنی ... : آن چه از یک متن برداشت می‌شود.

10- یکی‌از راه‌های‌ساخت‌طنز...یک‌موضوع یا ماجراست. کش‌دار کردن

درس هجدهم

ساختمان واژه

دانستنی‌های درس

1- «واژه‌ها» با توجه به تکواژهای تشکیل‌دهنده‌ی آن، به چند نوع تقسیم می‌شوند؟ دو نوع

2- واژه‌های غیرساده، چند نوع‌اند؟ سه نوع

3- کدام واژه «ساده» نیست؟ «رفتن، گوسفند، گنجشک» : رفتن

4- «واژه‌ی مرکب» از چه قسمت‌هایی ساخته شده است؟ از دو تکواژ آزاد یا بیش‌تر تشکیل شده است.

5- اگر واژه‌ای از «یک تکواژ آزاد+ یک یا چند وند» ساخته شود، چه نوع واژه‌ای ساخته است؟ مشتق

6- کدام واژه «مرکّب» نیست؟ «یک رنگ، بهاره، چهارراه» : بهاره

7- کدام‌واژه«مشتق»نیست؟ «دردمند، هیچ‌کاره، کمانک» : هیچ‌کاره

8- کدام واژه «مشتق ـ مرکّب» نیست؟ حلقه به گوش، نوجوانی، دانشمند» : دانشمند.

9- هر واژه چند «تکیه» دارد؟ یک تکیه

10- اگر واژه‌ای همراه (وند) بیاید و واژه‌ی مشتق بسازد، چند تکیه خواهد داشت؟ یک تکیه

11- ترکیب کدام واژه‌ی مرکّب با بقیه فرق دارد؟ «گل خانه، چوب لباس، هواپیما» : هواپیما

12- ترکیب کدام صفت با بقیه متفاوت است؟ «خودخواه، چادرنشین، وطن‌خواه» : خودخواه

13- اگر «صورت گفتار کلمه‌ای تغییر کند، اما شکل نوشتار ثابت بماند.» این دگرگونی را چه می‌نامند؟ فرآیندهای واجی

14- «شکل نوشتار و شکل گفتار» کدام واژه یک‌سان است؟ «قندشکن، قلم‌دان، زودتر» : قلم دان

15- «فرآیندهای واجی» در چند شکل پدید می‌آیند؟ چهار شکل

16- شکل‌های مختلف «فرایندهای واجی» را نام ببرید. کاهش، ‌افزایش، ابدال،‌ادغام

17- اگر بتوان در میان دو تکواژ، تکواژ دیگری قرار داد نشان چیست؟ نشان این است که تکواژها از هم جدا هستند.

18- «وند» در واژه‌ی «مردانه» چه نوع «وندی» است؟ اشتقاقی

19- «مضاف و مضاف‌الیه» اگر تشکیل یک کلمه بدهند چند «تکیه» می‌گیرند؟ یک تکیه

20- واژه‌های «نزدیک‌بین، دیریاب، زودرس» از چه بخش‌هایی ترکیب شده‌اند؟ صفت + بن مضارع

درس نوزدهم

کلمات دخیل در املای فارسی

دانستنی‌های درس

1- مفهوم کلمات «دخیل» چیست؟ کلماتی که فارسی نیستند و از زبان‌های دیگر وارد زبان فارسی شده‌اند.

2- جمله‌ی «استعمال‌دخانیات ممنوع» چند کلمه‌ی «دخیل» عربی دارد؟ چهار کلمه

3- کلمات «دخیل» عربی در زبان فارسی به چند دسته تقسیم می‌شوند؟ دو دسته

4- کدام کلمه‌ی دخیل، از بقیه متفاوت است؟ «نشر، نسبتاً، تصحیح» : نسبتاً

5- نشانه‌های خاص زبان عربی چیست؟ حروف جاره، تنوین، ال

6- اصطلاح «جارومجرور» یعنی ... : کلماتی که از یک حرف و یک اسم تشکیل شده‌اند.

7- کلمات «تنوین‌دار» عربی در زبان فارسی چه نقشی می‌گیرند؟ قید

8- «ال» در زبان عربی در چه صورتی تلفظ نمی‌شود؟ اگر کلمه با حروف قمری آغاز شود.

9- کدام ترکیب غلط املایی دارد؟ «عقرب جراره، طیلسان آبی، غایت‌القسوای مقصود» : غایب‌القصوی

10- کلمات عربی از مقوله‌ی «اعلام و اشخاص» در زبان فارسی در کدام نقش کاربرد دارند؟ اسم یا صفت

درس بیستم

مرجع‌شناسی

دانستنی‌های درس

1- برای انجام دادن هر گونه پژوهش باید ... : منابع را بشناسیم.

2- کتاب‌هایی که «حاوی زبده‌ای از همه‌ی رشته‌های علوم انسانی یا رشته‌ای معین» هستند، چیست؟ دایرة‌المعارف‌ها

3- اولین «دایرة‌المعارف‌ها» در کدام کشورها نوشته‌شد؟ چین و ایران

4- کدام کتاب نوعی «دایرةالمعارف چنددانشی» نیست؟ «لغت فرس اسدی،جامع‌العلوم رازی،رسایل اخوان‌الصفا» : لغت فرس اسدی

5- تألیف دایرةالمعارف‌ها به شیوه ی نوین از چه قرنی و در کجا رواج یافت؟ هفدهم، اروپا

6- نخستین دایرة‌المعارف فارسی چه بود؟ ترجمه‌ی دایرةالمعارف اسلام

7- تألیف‌دایرةالمعارف درایران ازچه‌زمانی‌آغازشد؟حدود پنجاه سال پیش

8- «دایرةالمعارف فارسی» به سرپرستی چه کسی و در چند مجلّد چاپ شد؟ دکتر غلامحسین مصاحب، سه جلد.

9- کار تدوین «دانش‌نامه‌ی ایران و اسلام» زیر نظر چه کسی شروع شد؟ احسان یار شاطر

10- ویژگی‌های «دایرة‌المعارف فارسی» چه بود؟ انتخاب واژگان فارسی، دقت علمی، نوجویی و ابتکار

11- شرح‌داده‌شده مربوط‌به کدام‌کتاب‌است؟«درسال1362 کار تدوین وتألیف آن از حرف «ب» آغاز شد.» دانش‌نامه‌ی جهان اسلام

12- نویسنده‌ی کتاب «تاریخ و حال ایران» کیست؟ مهدی بامداد

13- «فهرست کتاب‌های چاپی فارسی» تألیف کیست؟ خان بابامشار

14- ماهنامه‌ی‌وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که هر ماه فهرست کامل مقالات و کتاب‌های تازه در آن منتشر می‌شود، چیست؟ نمایه

15- «فهرست‌مقالات‌فارسی»ازکیست وچندجلداست؟ایرج‌افشار،پنج

16- کدام‌یک‌«ازمنافع‌دیداری وشنیداری» نیست؟ «میکروفیلم، فیش، عکس و اسلاید» : فیش

17- شیوه‌ی‌تنظیم«فهرست مقالات فارسی» چگونه است؟ موضوعی

18- چه منابعی در سال‌های اخیر بیش از همه بر روند تحقیقات اثر گذاشته است؟ منابع رایانه‌ای

19- «فهرست‌ها» از کدام‌گروه کتاب‌های‌مرجع هستند؟ منابع فرعی

20- جدیدترین‌روش‌ذخیره‌سازی داده‌ها چیست؟ ذخیره‌سازی‌نوری

درس بیست و یکم

ساخمان واژه

دانستنی‌های درس

1- «وندها» از نظر قرارگرفتن در ساختمان واژه، به چند نوع تقسیم می‌شوند؟ سه نوع

2- نام دیگر «تکواژ آزاد و تکواژ پیوسته» چیست؟ پایه و وند

3- ساخت کدام‌ صفت مانند بقیه نیست؟‌«نامعلوم، ناگوار، ‌نامناسب» : ناگوار

4- کدام‌واژه ازترکیب«پیشوند+اسم» ساخته نشده است؟ «نادرست، نافرمان، ناامید». نادرست

5- کدام صفت (بن فعل) ندارد؟ «ناشناس، نایاب،‌ناکام» ناکام

6- واژه‌هایی که به (‍ه ـ ه) ختم می‌شوند هنگام اتصال پسوند (ی) به آن اسم، به چه شکلی در می‌آیند؟ گی

7- از واژه‌های داده شده، کدام یک تعبیری دوگانه ندارد؟ «قصابی، بخاری، خانگی» خانگی

8- تکواژپایه‌درکدام گزینه عربی نیست؟‌«مرغوبیت، خوبیت، جمعیت»: خوبیت

9- «خریدار» چه نوع کلمه‌ای است؟ صفت

10- از بین کلمات داده شده، کدام صفت نیست؟ «دیدار، خواستار، گرفتار» : دیدار (اسم) است.

11- «بن ماضی +ه» چه صفتی می‌سازد؟ مفعولی

12- کدام ساخت با بقیه فرق دارد؟ «خنده، پایه، ناله» پایه

13- «خزنده» چه نوع صفتی است؟ فاعلی

14- پسوند (دان) در کدام واژه با بقیه فرق دارد؟ «نمکدان، چینه‌دان، نادان» : نادان

15- کدام واژه صفت نیست؟ «رنگین، نگین، زرین» : نگین

16- ساخت دستوری کدام واژه با بقیه فرق دارد؟ «شرمگین، سنگین، غمگین» : سنگین

17- «فرآیند کاهش واجی» چیست؟ حذف برخی از واج‌ها در طول زمان

18- کدام واژه «صفت شغلی» نیست؟ آهنگر، آرایشگر، لنگر» لنگر

19- وقتی آخرین واج یک هجا (چهار واجی) باشد واج / ت / و / د / در زنجیره‌ی گفتار چه می‌شود؟ حذف می‌شود.

20- کدام کلمه (پسوند) ندارد؟ «افسرده، تهرانی، ناشناس» ناشناس

درس بیست و دوم

نقش‌های زبانی

دانستنی‌های درس

1- نقش‌های اساسی‌تر زبان چند نوع‌اند؟ چهار نوع

2- اساسی‌ترین نقش زبان ... : ایجاد ارتباط در میان یک جامعه‌ی زبانی است.

3- «محمل اندیشه بودن زبان» به چه معنی است؟ بدون زبان، نمی‌توان به تفکر و اندیشه پرداخت.

4- در عبارت «راستی، فردا کلاس ادبیات دیرتر شروع می‌شود.» کدام‌یک از نقش‌های زبان بیان شده است؟ ایجاد ارتباط

5- کدام واژه مفهومی «انتزاعی» نیست؟ «کاشتن، رشدکردن، انسان»: انسان، مفهومی عام است.

6- مفاهیم عام و مفاهیم انتزاعی چگونه برای ما فراهم می‌شوند؟ از طریق زبان

7- اصطلاح«حدیث‌نفس»به‌چه معنی است؟ درباره‌ی خود سخن گفتن.

8- چه زمانی نقش‌های مختلف زبان را می‌آموزیم؟ در کودکی همراه با خود زبان

9- اصول و ضوابط آفرینش ادبی جزء ... : نظام زبان نیستند.

10- ساخت‌های صوری زبان را نام ببرید؟ صرفی، آوایی، نحوی

11- «هدف از هر ارتباط زبانی» چیست؟ انتقال اطلاع به دیگران

12- با تکیه بر کدام عامل درباره‌ی جمله‌ی (درخت انسان می‌کارد.) می‌گوییم این حکم صادق نیست؟ با تکیه بر زبان

13- شاعر کدام دو ساخت را بر مجموعه‌ی ساخت‌های آوایی فارسی افزوده است؟ وزن، قافیه

14- برای درک و فهم درستی از آفریده‌های ادبی چه باید کرد؟ از فنون و علوم و سنت‌های ادبی یاری گرفت.

15- برای آسان شدن تلفظ میان دو واژه‌ی (مو) و (کوتاه) چه می‌کنیم؟ یک صامت اضافه می‌کنیم.

درس بیست و چهارم و بیست و پنجم

کلمات دخیل / ساختمان

دانستنی‌های درس

1- کدام ترکیب غلط املایی دارد؟ «قیه و فریاد،‌عتاب و خطاب، مواحب خداداد» : مواهب خداداد

2- املای «اصطلاحات علمی عربی» که جزئی از زبان فارسی شده است، چگونه است؟ شکل املا (قالبی) است، در قالب رسم‌الخط عربی باید نوشته شود.

3- کدام واژه‌ی غیرساده در شمار صفت های مشترک با قید نیست؟ «هنرور، ناخواسته، شجاعانه» : هنرور

4- برای تشخیص (اسم وصفت) در واژه‌های غیرساده، چه باید کرد؟ باید به کاربرد آن‌ها در جمله‌ توجه کرد.

5- کدام ترکیب غلط املایی ندارد؟ «رمز حویت، ایجاذ مخل، مالیات مستغلات». مالیات مستغلات

6- بخش مهمی از واژه‌های مورد نیاز در زبان فارسی چگونه تأمین می‌شود؟ از راه مرکب‌سازی و مشتق‌سازی

7- به چند شکل واژه‌ی «مشتق ـ مرکب» ساخته می‌شود؟ دو شکل

8- واژه‌ی «مشتق ـ مرکب) چگونه ساخته می شود؟ واژه مشتق + تکواژ آزاد

9- «ادغام» چیست؟ یکی‌شدن دو حرف هم‌جنس به دلیل نزدیکی به‌هم

10- در کدام واژه نمی‌تواند «ادغام» انجام شود؟ «کبود ده، زودتر، قلم‌دان» : قلم دان

11- کدام واژه‌ی «مشتق» بیش از یک (وند) دارد؟ «ناراحتی، مرگ و میر، قدم به قدم» : ناراحتی

12- کدام واژه (صفت مرکب + وند) است؟ «ناجوان‌مرد، کارشناسی، داد و ستد» : کارشناسی

13- ادغام در کدام واژه فقط در «زبان گفتار» نیست؟ «شپره، بلندتر، تب‌بر» : سپره

14- کدام ترکیب عربی در فارسی مطابق با رسم‌الخط واملای زبان عربی نوشته نشده است؟ «المؤمن مرآت المؤمن، نغوذ بالله» : المومن مرآت المون

15- یکی از ویژگی‌های زبان و ادب فارسی این است که ... : با آیات و احادیث و معارف اسلامی در هم آمیخته است