ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

به دست آور دل بشکسته ای را

هنر این است نه بشکستن دلی را

توانستی به زخمی مرحمی نه

نمکپاشی نشاید عاقلی را

به دست خود تو بذری را بیفشان

نه با پایت لگد کن حاصلی را

زبار حاملان باری توبردار

نه با بارش بیفکن حاملی را

بکوش بهر نجات یک غریقی

نه بربندی به رویش ساحلی را

بساز راه را جدا از چاه ثواب است

نه در چاهی بیفکن غافلی را

اگر دانسته ای داری بیاموز

نه استهزا نمایی جاهلی را

توانی جانب حق را نگه دار

نمیران حق به پا دار باطلی را

همه آفاق بگرد شاید بیابی

تن آزاده فرد کاملی را

کسی که آموخت درس نوعپرستی

بخواند در مکتب عشق فاضلی را

 

ماهین سفیدی

==============================================================

یکی ﻻﻟﻪ ﺳﺮﺍﺯ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩ

ﻧﮕﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ

ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻞ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺷﺖ

ﭼﻮﻣﻦ ﻻﻟﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﺸﮑﻔﺖ

ﭼﻮﺍﻧﺪﮎ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺪ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺖ

ﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺎ ﮐﺒﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﺑﺪﯾﺪ ﻻﻟﻪ ﺑﺴﯽ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮓ ﻭﺯﯾﺒﺎ

ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺭﻗﺼﺎﻥ ﻭﻓﺮﯾﺒﺎ

ﺯﺧﺠﻠﺖ ﺳﺮﺥ ﺭﻭﯼ ﻭ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﻥ ﺷﺪ

ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻻﻟﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪ

 

ماهین سفیدی

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امام رضا - السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع(

بر روی رضـا شمـس امامت صلـوات

بر شافع ما روز قیامـت صـلوات

در شـام ولادتـش که شادنـد همـه

بفرست بر این روح کرامت صلوات صلوات

*******************************************

گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،

از روز الست با رضا گفتم چشم

من آمده ام تا به ولایت برسم،

گفتی انا من شروطها گفتم چشم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زآستان رضا سرخط امان دارم

رخ نیاز بر این پاک آستان دارم

اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل

همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم

ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم

درین چمن به صد امید آشیان دارم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاش من یک بچه آهو می شدم

می دویدم روز و شب در دشتها

توی کوه و دشت و صحرا روز و شب

می دویدم تا که می دیدم تو را

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند

مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو

آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

السلام ای حضرت سلطان عشق

یا علی موسی الرضا ای جان عشق

السلام ای بهر عاشق سرنوشت

السلام ای تربتت باغ بهشت

---

ای پسر فاطمه، نور هدی

سبزترین باغ بهار خدا

با تو دل از غصه رها می شود

پاکتر از آینه ها می شود

ای گل گلزار خدا، یا رضا

آینه ی قبله نما یا رضا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حریمت قبله ی جانم/ بود حب تو ایمانم

تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم

منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو

نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تا به مشهـد پای کوبـان می رویـم

در حرم با چشم گریـان می رویـم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد

خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذیقعده ... که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زآستان رضا سرخط امان دارم

رخ نیاز بر این پاک آستان دارم

اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل

همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم

ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم

 درین چمن به صد امید آشیان دارم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کفترا پر بزنین به دور گنبد طلا

دور گنبد بشینین نیابت از کرب و بلا

پر و بالهاتون رو با هم وا کنید

 دل به هم بدید همه آوا کنید

ذکر یا امام رضا امام رضا

به زبون بگیرید و صفا کنید . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بارگاهی که به شهر قم بپاست

هم برای من مدینه هم کربلاست

خاک پاکش را غرق بوسه می کنم

 چون که جای پای اربابم رضاست . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آقا گداتو پس نزن اونکه فقط می خواد یه چیز

 عمری کبوترت شدم یه بار برام گندم بریز

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رضاجان عمریست که گوشه نشین محبتم

این گوشه را به وسعت دنیا نمیدهم یا امام الرئوف . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

با نام رضا به ســـینه ها گل بزنید

 با اشک به بارگاه او پل بزنید،

فرمود که هر زمان گرفتار شدید

 بردامن ما دست توسل بزنید . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امام رضا - کرامات رضوی


چشمه فیض


 سیل خروشان اندوه، بی امان بر وجودش یورش می آورد و گلویش را می فشارد، چندان که نمی داند از این بند غم چگونه رهایی باید … دلی دارد دردمند و تنی دارد رنجور، مانده است که این حکایت را نزد کدام دوست برد و این شکایت را در کدام منزل بگشاید. ژرفای این رنج را کسی نیست که دریابد و پهنای این اندوه را احدی نیست که حس کند!
آرام و قرار ندارد، وجود توفانی اش را به کوچه های شهر می سپارد و در اندیشه ساحلی که توفان از جانش برگیرد و گرداب وجودش را آرامش دهد، منزل به منزل به پیش می تازد.
این نیاز اوست، نیاز راستین هر انسانی که در اندرون جان خویش غم نهفته دارد و اندوهی فرو خفته. هر که چنین است در ورای این جهان خاکی، کسی را می جوید که سخن و حکایت او را بشنود و نجوای برخاسته از دل غمزده او را مهربانانه در کام خویش ریزد…
آن گاه که چنین کسی را یافت، بند از دل می گشاید و بی هیچ ترتیب و آدابی‌ همه ناگفته های خود را - که از واگویه آن پرهیز داشت - بر زبان می راند، زیرا می داند که این گوش، چونان دیگران نیست که فقط می شوند، بلکه این سخن در برابر فردی گفته می شود که با شنیدن آن، گویی همه رنجها و غمها را در جان خویش می بینند، پس می کوشد تا غبار غم از تن و جان وی بزداید و او را در زلال معرفت خویش جلا بخشد.
این سرچشمه فیض و کرامت و این معدن بخشش و بزرگواری، زمانی برا نسان آشکار می شود و معنی می یابد که این باور را با همه وجود خویش دریابد که او کلید هر قفل ناگشوده است و توان این را دارد که انسان را از گرفتاری در کلاف در هم پیچیده مشکلات رهایی بخشد.
هر گاه انسانی به این باور بنیادین دست یافت و با همه وجود خویش به این سرچشمه عرفان معرفت رسید، می تواند از زلال آن سیراب گردد و خود را در جوار دوستی مهربان ببیند که همه وجودش رامشفقانه وقف او کرده است.
اما رسیدن به این باور چندان سهل نمی نماید… آن غمزده ناآرام و بیقراری که خود را در همه شلوغی شهر، تنها و بی کس می دید و تمامی اسباب و ابزارهای مادی را برای درمان درد خویش ناکار آمد و بی اثر می دانست … اگر رو به این منبع لایزال قدر آورد و آن را توان مطلق، رأفت مطلق، عشق مطلق و درمان مطلق ببیند، آن گاه است که می تواند از همه این صفات مطلب بهره گیرد و آتش اشتیاق خویش را فرو نشاند.
این نیاز آدمی به پناهی ماورایی، از بارزترین نشانه های بندگی و عبودیت انسان در برابر ربوبیت توانمند و فراگیر و داناست و که انسانیت انسان در همین عبودیت، مناجات و دعا آشکار می شود و ارزش وجودی او در همین رویکرد عاشقانه بروز می یابد.
…. و یکی از راههای رسیدن به این مهم، قرار گرفتن در مسیر متعالی اولیای خداست.
این گونه است که من و تو و آن دوست رنجور ما، هر گاه که ابرهای تیره غم بر فرازمان نمایان می شود و زندگی را بر ما سنگین می سازد، از میان همه کسانی که در گرداگرد ما برایمان دل می سوانند، زاویه خلوتی می جوییم تا با "او" زمزمه کنیم. همو که سخن ما را می شنود، درد ما را حس می کند، توان درمان آن را دارد، عاشقانه در علاج درد ما می کوشد و تا ما را از غم اندوه رهایی می بخشد.
من و تو و آن دوست اندوهگینی که نمی دانیم توفان جانمان را چگونه فرونشانیم، چه جایی داریم، جز جوار آن مهربان ولی خدا؟ جایی که فرشتگان درآمد و شدند و درهای رحمت الهی برای بندگانش گشوده؟ جایی که بند از پای ما گسسته و ما رابه سان کبوترانی آزاد در فضای دل رها می سازد؟ رهایی از بند، در پی بندگی مطلق، و آزادی از تعلقات، در پی عبودیت محض!
من و تو چه داریم جز همین سرمایه هنگفتی که همه چیز در برابر آن ناچیز است؟ ما چه داریم جز همین ولی مطلقی که باب گشوده به قدرت مطلق، علم ملق و عشق مطلق است؟ ما کجا را داریم جز همین قطعه ای از بهشت که در کنار ماست؟ ما کجا راداریم جز همین حریم دوست که گاه و بی گاه، عاشقانه به سویش می شتابیم؟ من و تو،
قطره ای هستیم از دریای بیکران ارادتمندان حضرتش.
من و تو ذره ای را می مانیم از یک جهان دوستدار حضرتش. من و تو اندکی از خیل
بی شمار نیازمندان کویش هستیم.
از آن هنگام که تن پاک علی بن موسی الرضا علیه السلام را در مشهد نهادند، همه روزه بر زائران مقدرش افزون شده، و هر کس حاجتی از آن امام رئوف طلب کرده، آن را به درستی ستانده و کرامت امام را به خوبی دیده است. اگر ما به کسانی اشارت داریم که تن ناتوان خویش را شفا خواسته اند و آن را گرفته اند، نه بدین معنی است که تنها همین شفایافتگان از دامن بخشش امام بهره جسته اند بلکه هر لظحه در حرمش حضور یابیم، خیل مشتاقان در حال نجوا با اویند. و هر دم خوان نعمتش بر جمع مشتاقان گسترده است و چه بسیارند آنان که از این سفره کریمانه بهر می ستانند.


با کدامین نگاه

زهرا منصوری از خرم آباد تنکابن
نوع بیماری: فلج تمام بدن
تاریخ شفا 13 مرداد 1366
نه کار یک روز دو روز است، و نه ماه و دو ماه، و نه حتی یکسال و دوسال. صحبت یک عمر است. یعنی می شود انتظار داشت که او، یک عمر، این وضعیت را تحمل کند و دم برنیاورد؟
نه، توقع بزرگی است، من نبایستی چنین انتظاری از او داشته باشم، او هنوز جوان است، و همسری سالم و خوب می خواهد. زنی که وقتی او از کار روزانه اش برمیگردد، تمام اتاقها را تمیز کرده باشد. چای دم کرده و ناهارش آماده باشد و وقتی در زد، به استقبالش برود، و با خوش رویی در به رویش بگشاید. برایش چای بریزد، و تا او چایش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهیا کرده باشد، و هنگامی که شوهر از او می پرسد: ناهار چی داریم؟ زن به رویش لبخند بزند، و بگوید همون غذایی رو که دوس داری، و شوهر هر دودستش رامحکم به هم بکوبد، و با خوشحالی بگوید: آفرین به همسر خوب و باوفایم اما حالا چی؟
با کدام پا، همراش بشوم؟ با کدام دست، همیارش باشم، با کدام کلام، همزبانش گردم، با کدام ….؟!
نه، من نباید از وی متوقف باشم که به پایم بماند تا پیر شود. آخر تاکی تحمل خواهد کرد، یک سال؟ ده سال … بالاخره خسته خواهد شد و من باید قبل از آن تکلیفم را با او روشن کنم، باید حرف دلم را برایش بگویم. او نباید به درد من بسوزد، خرد شود و بمیرد. من نباید انتظار داشته باشم که او یک عمر، تر و خشکم کند، این سو و آن سویم ببرد، زندگی اش را به پایم تباه کند، و من حتی زبان تشکر از او را هم نداشته باشم.
باید از او بخواهم رهایم کند، طلاقم بدهد، و خودش را از زیر بار مسئولیت من خلاص کند.
من به او خواهم گفت همین امروز، وقتی از اداره برگردد، همه حرفهایم را به او خواهد زد. اما با کدام زبان؟ من که تکه گوشتی بیش نیستم، بی هیچ تکان و حرکت، بی هیچ ثمر و اثر. نه حتی دستی که بنویسم. تنها، بار سنگینی هستم که بر دوش او آویزانم و بس، … بیچاره شوهرم.
چرا باید درد لاعلاج مرا تحمل کند؟ چرا باید به پای من بسوزد و ذوب شود؟ آه، چگونه برایش بگویم؟ آه، چگونه سازم که دیگر نمی خواهم باری بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان می داشتم …
همه چیز به یکباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم می کشید، که ناگهان دردی به پهلوی راستم خیزید، تنم به رعشه افتاد و بی اختیار جیغ کشیدم. عباس به سرعت به سویم دوید، و من شنیدم که از زمین بلند کرد، وقتی به هوش آمدم، در بیمارستان بودم. خواستم برخیزم، اما گویی مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چهره نگران و آشفته، جلو دوید و تا مرا بهوش دید، فریاد زد:
خانم پرستار …. خانم پرستار … بهوش امد.
پرستاری به درون آمد، و به دنبال او، پدر و مادر پیرم با چشمانی پر از گریه.
خواستم سلام کنم، ولی زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گریه بود که به کمکم آمد، و اشک مرهم درد و رنجم شد.
گریستم، شوهرم دستان بی رمق و بی حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گریست و بعد گفت:
غصه نخور! خوب می شی و من هم همین تصور را داشتم، هرگز به باور نمی آمد که فلج شده باشم، و دیگر هیچ وقت قادر به حرف زدن و تکان خوردن نباشم.
روزها گذشت و من، نه توان حرکت یافتم و نه قدرت کلام.
از بیمارستان مرخصم کردند، به خانه آمدم بی آنکه تغییری در حالتم حاصل شده باشد همان گونه لس و بی حس و بی زبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها، و همه قوم و خویشها.مادر یکریز می گریست.
چشمه اشکش هنوز خشک نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفای من بود. بیچاره مادر، نمی دانست که دخترش مرده است. مرده ای که فقط نفس مس کشد، ای کاش آن را هم نمی کشید. کم کم دور برم خالی شد. برادرها و خواهرها رفتند. قوم و خویشها طلب شفا کردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود که هنوز بر بالینم می گریست بیچاره مادرم تا کی می توانست تحمل کند؟ تا کی میتوانست بر بالینم بگرید؟ آیا می توانست همه زندگی خودش را رها کند و ب من بپردازد؟ نه، نه او می توانست، و نه من چنین انتظاری از او اشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشکر از و خواهش کرد تنهایمان بگذارد و مادر که می رفت هنوز می گریست.
نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه کرد: معالجت می کنم زهرا، حتی اگه شده همه زندگیمو خرجت می کنم.
با تنها سرمایه ام، با نگاه از او تشکر کردم. و با اشاره عکسی را که در اوایل ازدواجمان در مشهد گرفته بودیم، نشانش دادم. می خواستم به این وسیله به او بفهمانم که مرا به زیارت آقا ببرد تا شفایم را از آن حضرت تمن کنم.
نگاهش را از من به عکس برگرداند، و من بستری اشک را درچشمانش دیدم. باریکه ای از آن، برشیار صورتش راه گرفت و در سیاهی ریش انبوهش گم شد، و من صدایش را شنیدم که از زمزمه به دعا برخاست.
یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا، یا بن رسو ا… یا سیدنا و مولانا،انا توجهنا، وستشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیها عند ا… اشفع لنا عندا…
من نیز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صدای چرخش کلید در قفل، تفکراتم را شکست، در، بر پاشنه چرخید، عباس میان دو لنگه هویدا شد. تبسمی به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازمیم. انشاء ا… که دست خالی بر نمی گردیم.
بعد بلیتی را از جیبش درآورد و جلوی صورتم گرفت و گفت: به هر زحمتی بود بلیت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصی گرفتم، دو روز برای رفت و برگشت، ده روز هم قصد زیارت آقا، خوبه؟ باسر جواب مثبت دادم و با اشک دیده از او تشکر کردم. باران اشک چشمانم را پر کرد، و تصور عباس در امواج نگاهم گم شد، زیرا جز با زبان اشک و نگاه نمی توانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پروا کبوتران حرم است، و بر گوشهایم نجوایی، عاشقانه و دردمند. عباس، دخیلم بسته و خود به حاجتمندی به حرم رفته است. تشنه ام. عطف به جام افتاده و داغ آن بر لبهایم، و من عاجزم از واگویی نیاز، نگاهم را به اطراف می سایم.
آن سوتر، سقاخانه، روبرو با نگاهم، ایستاده است، پایدار و لب تشنگان عطش به آب گوارایش می سپارند و سیرکام دور می شوند.
آه اگر می توانستم و بر پاهایم توانی بود، تا آن سو می دویدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب می کردم، یک نفس سر می کشیدم و عطشم را، به سردی گوارایش می سپردم، بعد ظرفها را یکایک پر از آب می کردم و به هر دخیل بسته عاجزی که یارای حرکتش نبود، آب می دادم اما، افسوس … افسوس که خود نیز حلقه ای از همان سلسله ام.
در کنار سقاخانه، نگاهم به روی آقایی می ایستد که گویی با اشاره با من سخن می گوید. اما چه می گوید؟
نمی دانم، راه دور است و من از اشاره اش چیزی نمی فهمم. نزدیکتر می آید حالا با وضوح او را می بینم. چهره ای متبسم و نورانی است.
شالی سبز بر شانه انداخته و کاسه ای در دست دارد. کاسه ای لبالب آب، آن را به سوی من دراز می کند و لبانش به آرامی تکان می خورد.
آب ….
دستهایم را به سویش دراز می کنم. او فاصله دارد و دست من کوتاه، تبسمی بر لبانش می نشیند، صدایش به گوشم می رسد که می گوید: برخیز! آب را برای تو آورده ام، بگیر.
و من بر می خیزم، به طرفش می روم، روبرویش می ایستم و آب را از دستش گرفته، باعجله و لاجرعه سر می کشم و سیراب می گویم:
… یا امام رضا …
فریاد می کشم و به سوی حرمش می دوم. او را پیدا نمی کنم. بر می گردم. عباس را می بینم که از حرم بیرون آمده و نگران، بجای خالی من در کنار پنجره فولاد خیره مانده است. کبوتران حرم از فراز گنبد امام، بال می گیرند و در آبی بیکران آسمان رها می شوند. من نیز بسان آنها، بال گرفته و پرواز می کنم. سبکبال و رها. نقاره خانه، همنوا با سرور من، به صدا در می آید … و شادی بی پایان مرا به گوش همگان می رساند.

ساحل معرفت

زهره رضائیان
6 ساله - از : بندر امام خمینی
نوع بیماری : سرطان خون ALL
مادر! مشهد کجاس؟
دختر، بر بالای امواج دستها. به پرواز آمده بود، گویی مثل مرغکی بر امواج پرتلاطم دریا. زنان هلهله می کشیدند و مردان با چشمان بارانیشان دختر را در نگاه داشتند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا.
پرنده از بالای سرش گذشت و خود را آرام به دریا زد. خورشید در امواجی دورتر فرو می رفت، و خونش سینه صاف دریا را صاف دریا را سرخ کرده بود. پرنده با ماهی کوچکی به منقار، از موج بالا امد، و در سرخی غروب پرکشید، و دختر نشسته بر ساحل، همه این تصاویر رادید. موجی،تا زانوانش را به آغوش برد، به خود آمد و از جا برخاست.
خورشید در دریا غرق شده بود که او شتابان به سوی منزل دوید.
زن چای را جلوی مرد گذاشت و پرسید:
دکترا چی گفتن؟
مرد نگاه خسته اش را به زن دوخت و گفت:
باید ببریمش آزمایش. زن گوشه های روسری اش را به صورت کشید و گریست: چی به سر دخترم اومده؟
مرد، چای را در نعلبکی ریخت، و در حالی که حبه ای قند به دهان می گذاشت گفت: دل با خدا دار زن.
دختر در چهارچوب در ایستاد و سلام کرد. مرد آخرین جرعه چایش را سرکشید و به صورت دختر خندید: سلام دخترم کجا بودی، تا این موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهای بلندش، همچون خرمنی مواج، بر بازوی پدر ریخت.
رفته بودم ساحل.
پدر موهای دختر را نوازش کرد و بر آن بوسه زد، قطره ای اشک در چشمانش رویید و آرام بر شیب صورتش لغزید، و در دریای مواج موهای دختر، گم شد.
" خیلی دیر شده، دیگه کاریش نمی شده کرد. از ما هم کاری ساخته نیس. دکتر، پس از آن که تمام برگه های معاینه و آزمایش دخترک را بدقت مرور کرد، این را گفتو سرفرو افکند.
مرد نالید، زن هوار زد و گریست. دکتر سعی کرد آرام کند: خدا بزرگه، بی تابی فایده ای ندار. توکلتون به او باشه.
مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت:
اگه ببریمش تهرون، چی؟
دکتر، دستی بر شانه مرد گذاشت و گفت:
بی ثمر نیس. شاید خدا کمکی کنه و اونا بتونن کاری بکنن.
زن بر زمن فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه می زد. مرد، زیر بازوانش را گرفت و او را بلند کرد. صبور باش، زن صبوری کن.
اما خوش هم می دانست که صبوری سخت است. چگونه صبوری تواند به این مصیبت؟ پس باید گریست.
بر نیمکت اتاق انتظار که غنودند، زن سر بر شانه مرد گذاشت و هر دو گریستند، زار زار، بلند بلند دکتر در را بست. زیر پرونده بیمار نوشت ALL قطره ای اشک بر روی پرونده چکید … و در بیرون، آسمان هم گریست.
نسیمی، پرده اتاق را به بازی گرفته بود. پنجره باز بود و بوی نم و باران فضا را آکنده بود. دختر، زرد و لاغر در بستر خوابیده بود.
لبخندی کمرنگ بر لبان خشک و کبودش، نقش داشت. پلکهایش را به آرامی گشود. بعد آرام نیم خیز شد وربر بستر نشست. گویی با نگاهش کسی را دنبال می کرد و لبخند می زد. نسیم، پرده را به کناری زد و اشعه زرین خورشید، از پس ابری سیاه، به صورت زرد دختر، نور پاشید. چشمانش را بست. دستهایش را به آسمان بلند کرد و از ته دل فریاد کشید. مادر سراسیمه به درون آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.
مشهد ـ مادر مشهد کجاس؟
صدای صلوات که در اتوبوس پیچید دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست، نقطه ای را به او نشان داد.
اونجاس دختر، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سینه پدر گذاشت و آرام نالید.
یعنی خوب می شم بابا؟
پدر آهی کشید و زمزمه کرد
انشاءا… ان شاءا… دخترم
مادر، دستهایش را به سینه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زیر لب صدا زد:
یا امام رضا، یا امام رضا ادرکنی.
دختر هیچ وقت این همه جمعیت را در یک جا ندیده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پرهیبت. با وقار، نورانی و روحانی.
مادر طنابی به گردن دختر بست و دیگر سر طناب را به پنجره فولاد، و خود در کنارش نشست به زمزمه و دعا. دختر نگاهش را بر چهره پردرد خیل دخیل بستگان، سایید و اشک امانش نداد.یعنی می شه آقا منو شفا بدن؟ خود آق در خواب از او خواسته بود که بیاید به پابوسی. پس حتما امیدی هست به این دخیل بند.ی
دختر گریست تا خوابش برد. مادر، سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از میان پنجره فولاد به ضریح دوخت، و در دل توسل به او جست.
یا اباالحسن، یا علی ابن موسی،ایها الرضا، یا ابن الرسول ا… یا حجه ا… علی خلقه، یا سیدنا و مولینا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عندا… اشفع لنا عندا…
اشفع لنا عندا…
دختر که چشم از خواب گشود ، مادر به خواب رفته بود .پدر آن سوتر زیارتنامه می خواند .دختر طنابش را به آرامی به دست گرفت وکشید . طناب بر شبکه ضریح لغزید و فرو افتاد . دختر حیرت زده ، به طناب خیره شد. چه می دید ؟ گره طناب ، باز شده بود. آیا حاجت گرفته بود؟ بی اختیار فریاد زد. مادر ، از خواب پرید. پدر سر از زیارتنامه برداشت. زنان هلهله کشیدند. رهگذران گام از راه گرفتند. سیلی از جمعیت دور دختر را گرفت. دختر بر دستها بالا رفت، اشکها از دیده ها بارید. پدر سراسیمه به جمعیت زد. مادر در کنار، دیوار. از حال رفت. پدر، دختر را از فراز دستها گرفت و به آغوش انداخت . بی اختیار دوید، به حرم رفت، و روبرو با حضرت نشست. دختر را بر زمین نهاد، سر به سجده شکر بر مهر گذاشت. آوایی روحانی فضا را انباشته بود.
الهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی عبدک و ولی دینک القائم بعدلک و الداعی الی دینک ودین ابائه الصادقین. صلواه لایقوی علی اخصائها غیرک.
مادر که دیده گشود، دختر روبرو با نگاهش می خندید. کبوتران بر آسمان حرم به پرواز درآمده بودند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا، آبی آبی.

عطر افشانی ملائک


شفا یافته : ماه شیرین ـ اهل پاکستان
عارضه: ضربه مغزی
شب پرده سیاه خود را روی تاقدیس روز کشیده، غبارش را همه جا پاشیده بود. اتوبوس، جاده آسفالت را می شکافت و نور چراغهایش مثل خنجری در دل شب فرو
می رفت، در آن دور دستها چراغهای شهر سوسو میزد.
مسافران، به شوق زیارت دوست، پای در راه نهاده بودند، یکی دعا می خواند و دیگری ذکر می گفت. دختر جوان به صندلی تکیه داده و نگاهش را به دور دستها سپرده بود. گر چه بیش از شانزده بهار از عمرش نمی گذشت، ولی از نشاط و شور و حال جوانی کمتر اثری در او دیده می شد. چند سال بود که تحرک و شادابی برای او معنای خودش را از دست داده و بیماری مثل خوره به جانش افتاده بودو نیروی جوانی اش را به تحلیل می برد. پدر و مادر، که سالها چون شمع در غم فرزند دلبندشان میسوختند، حالا خسته از آن همه طبابتهای بی نتیجه، بار سفر بسته و می آمدند تا خاضعانه در خانه بزرگواری را بکوبند که دست رد به سینه کسی نمی زند. فاطمه نگاهی به ماه شیرین کرد و گفت: دخترم گرمته؟ پاسخ مادر، سکوت بود. سکوتی که پنج سال، آتش به جان او زده بود. مادر پنجره را باز کرد، نسیم، صورت دختر را نوازش می داد.
حرم را، هاله ای از معنویت فرا گرفته بود و دلباختگان جذب آن گشته و عاشقانه گردش جمع شده بودند تا امامشان را زیارت کنند. وقتی که غلام محمد و خانواده اش وارد حرم شدند. شوق زیارت بیش از پیش در دلشان ریشه دواند. حس کردند این زیارت با زیارتهای چند روز گذشته فرق می کند. اما ترس از این که فکرشان در قالب یک رؤیا باقی بماند، لحظه ای آرامشان نی گذاشت. مرد، صندلی چرخدار رابه جلو
می راند. بر روی آن جسم معلول ماه شیرین قرار داشت: هر کس او را می دید، تأثر و تألم در چهره اش موج می زد. زن با بغض و اضطراب گفت: می گم اگه آقا جواب رد بهمون بده کجا بریم؟ مرد آهی کشید و گفت توکل به خدا کن زن، امیدوار باش، آستان قدس از طرف امام ما رو دعوت کرده و حتما آقا می خوان مرادمون رو بدن.
قلب مرد به شدت می تپید و رنگ به چهره نداشت.گر چه این کلامها را برای آرامش و امیدواری همسرش می گفت، ولی در دلش غوغایی بود، او محکم دسته های صندلی چرخ دار را در دست فشرد، با این عمل سعی داشت به اضطرابی که از لرزش دستانش مشهود بود غلبه کند و آن را به اختیار خود درآورد. داخل صحن مملو از زواری بود که وجود سراسر از عشقشان تشنه زیارت بود. فاطمه به سوی پنجره فولاد رفت و انگشتانش را به مشبکهای عشق سپرد، گره نیاز را لمس کرد و غرق در اشک، خالصانه زمزمه کرد: آقا، یه ماه دل از وطن بریدیم و بهت پناه آوردیم، خواهش می کنم بچمونو شفا بده، خواهش می کنم… ناله او در میان همهمه سایر زوار گم شد، همه دستی سبز یافته بودند که قادر بود گره از دشتوارترین کارها بگشاید.
مرد، نگاه زلالش را از میان پلکهای مرطوبش، به گنبد طلا دوخت گنبد، دردل سیاه شب، درخشش خیره کننده ای داشت. او متوسل به هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت شد و با دلی شکسته به درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود. به طرف فرزندش که پشت پنجره فولاد به خواب رفته بود راهی شد و کنار او چمباتمه زد. همسر محمد برای زیارت به داخل حرم رفته بود. مرد، سراش را بر روی دستانش گذارده و به گذشته ای نه چندان دور اندیشید: درست پنج سال قبل بود که ماه شیرین همراه با سایر بچه ها به مدرسه می رفت. در راه همچون بچه آهویی تیزپا می دوید و مسیر خانه به مدرسه و بالعکس را می پیمود. هنگامی که از مدرسه باز می گشت با سخنان شیرین کودکانه خود به تن خسته از تلاش روزانه والدینش، جانی دوباره می بخشید. آنها زندگی خوب وسعادتمندی داشتند و به رغم بی بضاعتیشان از مستمندان دستگیری و دلجویی می کردند. وقتی آنها قسمتی از اندک البسه و غذایی که داشتند را می بخشیدندو خود در مضیفه به سر می بردند غلام محمد می گفت: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
روزها از پی هم می گذشت و می رفت که غنچه زندگی محمد و فاطمه، تبدیل به گل زیبایی شود تا فضای خانه را معطر به حضور خود کند، که ناگهان بر اثر حادثه ای که در راه مدرسه برای دختر پیش آمد، باعث ضربه مغزی و در نتیجه بر هم خوردن تعادل فکری و از بین رفتن قدرت تکلم ماه شیرین شد.
از آن روز، دیگر شادی و خنده برای خانواده غلام محمد معنا نداشت و رنج بیماری ماه شیرین را از یک سو و ضعف مالی آنان از سوی دیگر، اعضای خانواده را رنج می داد تا این که پس از ناامید شدن از درمان، با ارسال درخواستی نیازشان را به سوی آستان نور و امید مرقد مطهر حضرت رضا (ع) آوردند و پس از دریافت دعوتنامه و با هزینه امام رضا (ع) راهی شدند. در ایران، آستان مقدس امام رضا (ع) برای آنها مسکن و سایر نیازها را تأمین کرد. و پس از گذشت یک ماه که متوسل به امام هشتم شده اند. تا به حال نتیجه نگرفته و قرار است فردا رهسپار وطن خود شوند. اما اگر دست خالی برگردند در پاسخ انتظارات دوست و آشنا چه بگویند؟ دکترهای ایران نظر اطبای پاکستان را تأیید کردند و همه رأی به صعب العلاج بودن بیماری ماه شیرین دادند. فقط می توانست معجزه ای او رانجات دهد تا دوباره با پرتو افشانی اش محفل خانواده را روشند کند و شادی را به آنها بازگرداند. پدر با سینه ای پر در، قلبی شکسته و دلی گرفته، در خلوت خود، اشک می ریخت و از آقا یاری می جست.
مادر که تازه از زیارت بازگشته بود، بر زمین نشست، آرام سر دختر را بر زانو نهاد و باگوشه شال سرش، عرق را از روی گونه های دختر زدود و عاجزانه از امام خواست تا سلامتی را به فرزندش باز گرداند. کمی آنسوتر تعدادی از زائران، دعای توسل می خواندند، فاطمه از صمیم قلب با آنان همراهی می کرد. اشک می ریخت و با مولا راز دل می گفت: کشتی شکسته، فاطمه، غرق در دریای بیکران معشوق بود.
ماه شیرین، از خواب بیدار شد، چشم گشود. برق شادی در نگاهش می درخشید خواست حرفی بزند اما زبانش او را یاری نمی کرد. با تلاش زیاد،‌ توانست فریادهای پیاپی رضاجان سر دهد. شاخه امید، به یکباره به شکوفه نشست. فریادهایشان سرشار از شادی شد. نگاهها متوجه او گشت، مادر از هوش رفت و پدر از شادمانی در پوست خود نمی گنجید. اشک به صورتها دوید. فضا آکنده از عطر ملائک شد.
گویی در تمام صحن و سرا، سجاده های عبودیت گسترده شد و نسترنها در قیام خودبر مشبکهای پنجره فولاد پیچیدند و سر به آسمان عشق ساییدند. جمعیت گرد آنان حلقه زد، ماه شیرین و والدینش جبهه بر آستان رضوی ساییدند و سر به سجده شکر نهادند.
گویی اعجاز عشق شکل گرفت. آسمان آبی به رنگ عشق شد و کبوتران جشن آب و آینه و عشق پر و بال زنان در پهنه آسمان رها گشتند. خانواده غلام محمد که راضی نشده بودند امید نیازمندی که در خانه شان را می کوبد، نا امید بکنند و سعی بر آن داشتند به سنت اهل بیت علیهم السلام که همانا دست گیری از مستمندان است، عمل کرده و با انجام این کار موجب ترویج فرهنگ احسان شوند، وقتی که دست نیاز آنها در خانه امام را کوبیدند، پاداش نیکوکاریشان را گرفتند.
و بدینسازن، ثمره آن همه خیرخواهی انسان دوستی و محبت غلام محمد و فاطمه در شفا یافتن فرزندشان متجلی شد.


رسول تند خلقی


گفته بودم که من آن معبر رهائی و سرسلسه تمامی گره های دخیل بستگان و دخیل شدگان را یافته ام و گفته بودم که آن را در رحمت خدای سبحان و در دستهای رسول او و ائمه هدایش یافته ام و نیز گفته بودم که من شاهد کرامت بوده ام و هنوز درانتظار کرامت بسر می برم…
دفعه سومی بود که از میدان شهدا در مسیر خیابان عشرت آباد رفتیم به طرف خیابان خواجه ربیع تا اون شفا یافته رو ببینیم. میدان شهدا و خیابانهای خواجه ربیع رو قدیمی ها با یه عالمه خاطره نیگاه می کنن. و هنوز بساط میوه ای ها و مردم در حال خرید و دستهای پرکارگرا که به طرف خونه یا محل کار می رن، معنای جنب و جوش و زندگی رو تو عمق وجود آدم می ریزه خلاصه از میون سر و صدای فروشندگان وخریداران و از میون ترافیک پرحجم خیابانهایی که مثل لباس بچگی های آدم تنگ و کوچک شده رفتیم و از بغل خواجه ربیع تو خیابونای جدید الاحداث سمت خونه رسول تندخلقی - شنیده بودم که افلیج بوده از کمر و پا و حدود 5 سال، بیشتر تو بستر بوده و یا با چرخ مخصوص و عصا حرکت می کرده و تو تنش هم پر ترکش و آثار جراحت بوده اما تو حرم پهلوی آقا امام هشتم شفا گرفته حیرت و کنجکاوی و اشک با هم تو گلوم زیر چشام ذق ذق می کرد رسیدیم تو یه کوچه پهن دم خونه باز بود و چند مرد مشغول جابجایی اثاث از ماشین که پیاده شدیم اومدن جلو و صمیمانه و با احترام احوالپرسی کردن و من هنوز تو این آدمای پر جنب و جوش و رشید رسول تندخلقی رو نشناختم هر چند اونجا خونه اش بود اما چون در حال جابه جایی بودن ما را بردن حیاط روبروئی که دست در دست اطاق دیگه ای تمام اون خونه رو تشکیل می دادن نشستیم اطاق مهربونی که همون پرده گل دوزی شده تزئین به یک شعر را روی جالباسی داشت و دو سه تا بالش نرم بجای پشتی آدمو به فراغت می خواند همچی که نشستیم چائی و میوه و سه چهار تا بچه کوچک سطح اطاق رو گرفت و بالاخره فضولی اجازه نداد و من گفتم آقای تندخلقی که دیدم مرد جوان و گرم چهره ای که با حجب و حیاء به آدم نیگاه می کرد منم ـ و ما خواهش کردیم خودش بگه، و او گفت:
6 تا بچه دارم پشت سر هم، متولد سال 1343 هستم اهل ابرده علیا شغلم جوشکاری، جنگ، که شروع شد داوطلب رفتم جبهه بردنمون بوکان مجروح شدم از ناحیه سر و اومدم مشهد.
خوب که شدم باز رفتم، تو فتح بستان مجروح شدم از ناحیه سر - کتف و کمر بیهوش بودم چه مدت نمی دونم تهران بهوش آمدم تازه مدتی رو که در اهواز و جنوب تو بیمارستان بودم چند هفته شد یادم نیست دو ماه تهران بیمارستان فیروزگر بودم دکتر پسیان یه روزی بهم گفت که فایده نداره متأسفانه خوب نمیشی فرستادنم مشهد با یه عالمه درد و جراحت، تو شونه ام یک ترکش بود که خیلی عذابم می داد کمرم که باندازه یک مشتر سوراخ بود و توش از پشت لوله پلاستیکی گذاشته بودن - دکتر معالج تو مشهد تو بیمارستان قائم آقای دکتر بیرجندی همون حرفای دکتر پسیان و زدن - خلاصه 5 سال و سه ماه افتاده بود. با این بچه ها و این همه مشکلات چی بگم . دیگه از خودم بیزار شده بودم آقا رسول به اینجاها که رسید پکی به سیگارش زد و صحبتشو ادامه داد من برای یه لحظه حس کردم که آقا رسول در این 5 سال چقدر تنها بوده بگذریم آقا رسول داشت می گفت پسر باجناقم حسین قربان پاسدار کمیته بود شهید شده بود تو صحن امام برایش مجلس گرفتن و مجلس هم مصادف شده بود با شهادت جوادالائمه و شب جمعه قبلش نمی دونم پدرم یا عمومو خواب دیدم، فردا تمیز باشی - صبح دیگه تو فکر نبودم - خونه بودم داماد باجناقم اومد گفت فلانی بلند شو بریم حمام امروز بعدازظهر مجلس تو حرمه. خلاصه رفتم حمام. بعدازظهر تو دارالزهد مجلس بود و تولیت محترم آستان قدس رضوی صحبت می کردن - صحبت ها و مجلس و حرف شهید منو گرفت همینطور بی اختیار اشک از چشام سرازیر شده بود آخر بنا بود برج 8 که گذشت منو ببرن خارج پای چپم قطع بشه وسط صحبت انگاری حرفهای آقا و یک نیروی غیبی به من گفت برو پشت ضریح گفتم، منو ببرین داخل رفتیم پشت پنجره نقره که همراهیم تو شلوغی در یه لحظه گم شد. و ایستادم به گریه اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم خوردم زمین و تو عالم خواب و بیداری چشام افتاد به یه آقائی تو چشمام نور شدیدی افتاده بود صورتشونو نمیدیدم اومدن جلو دست زدن به پشتم و کمرم 4 مرتبه گفتن بلند شو و بخوردم که اومدم دیدم دارم راه میرم تو رواقها می دویدم و اشک می ریختم بعد 5 سال و سه ماه بعد اون همه عمل و جراحت بعد ناامیدی یا امام رضا عظمتتو شکر، خدایا شکر من خوب شدم آی بچه های کوچکم - همسرم - پدر، من خوب شدم و الان هیچ آثاری تو بدنم نیست هیچ ترکشی و هیچ جراحتی دکترم منو که دید گریه افتاد و ما همه گریه می کردیم و دیگه حرفهای آقای رسولو نمی شنیدیم - شفای آقا رسول نه آخرین کرامت امام هست و نه اولین بوده آقا رسول نمونه ای از ایمان این مردمی است که شفای خود را زندگی خود را و عشق خود را، از آقا امام هشتم خواستن و با دهان دل فریاد کرده اند و با دهان دل فریاد کرده اند و خواسته اند - یا امام رضا ما محتاجان، ما داغدیدگان و غمداران با دل هزار توی بیمارمان و با سری پرشور دست به دامان تو زده ایم.


رؤیای صادقانه


نام بیمار: سمیه نوابی 13 ساله
تاریخ شفا: سوم بهمن ماه 1372
همه اش تقصیر خودم بود، بی احتیاطی کردم و بدون توجه به تردد سریع اتومبیل ها به وسط خیابان دویدم. صدای بوق ممتد و ترمز شدید اتومبیل در گوشهایم پیچید و تا به خود آمدم، ضربه شدید به پا و کمرم خورد و نقش بر زمین شدم، دیگر هیچ چیز نفهمیدم…
از خواب که بیدار شدم، رؤیایم را برای پدر و مادر تعریف کردم، اما هر چه کوشیدم دنباله آن را به خاطر نیاوردم. پدر با محبت دستی بر سرم کشید و گفت:
ان شاءا… خیر است، فقط صدقه یادت نره . اسکناسی کف دستم گذاشت تا در راه مدرسه آن را در صندوق صدقات بیاندازم، اما من آنقدر درگیر به یادآوری نیمه دوم رؤیایم بودم که از صدقه فراموش کردم. ظهر وقتی از مدرسه برمی گشم، همین که دست در جیب مانتویم کردم، اسکناس را یافتم و تصمیم گرفتم آن را در اولین صندوق صندقاتی که جلوی راهم بود بیندازم.
همینطور که اسکناس را میان مشتم می فشردم و نگاهم در پی یافتن صندوقی به اطراف می چرخید چشمم به گدایی افتاد که سفره ای پیش روی خود گسترانده و کودک خواب آلوده اش را کنار آن نشانده بود. خواستم پول را به او بدهم، اما از قیافه کثیف و ظاهر خمارآلوده اش خوشم نیامد.
به سرعت از کنارش گذشتم، در آن سوی خیابان چشم به صندوقی افتاد و بی اختیار به سمت آن روان شدم، هنوز از نیمه خیابان نگذشته بودم که صدای ممتد بوق با صدای گوشخراش ترمز شدید اتومبیلی در هم آمیخت و من بی آنکه بتوانم عکس العملی از خود نشان بدهم، در پی ضربه شدیدی که به کمر و پایم اصابت کرد به گوشه ای پرتاب و نقش بر زمین شدم. همه شبیه به خوابی بود که دیشب دیده بودم.
وقتی به هوش آمدم خودم را در بیمارستان یافتم. پدر و مادرم با چشمانی بارانی و پف کرده بالای سرم ایستاده بودند و محزون نگاهم می کردند. مادر همچنان اشک می ریخت و پدر همین که دید به هوش آمده ام با خوشحالی بیرون دوید و با فریاد دکتر را صدا زد. لبخند کمرنگی بر چهره خیس مادر نشست، اشکهایش را پاک کرد. خم شد و پیشانی ام را بوسید.
شنیدم که دکتر خطاب به پدرم گفت. باید از کمر و پایش عکسبرداری کنیم.
و شنیدم که پدرنالید، هر کاری می دونید لازمه انجام بدید.
یک هفته بود که در بیمارستان بستری بودم و هنوز قادر نبودم پایم را روی زمین بگذارم. مرا بر برانکاردی نشاندند و به اتاقی دیگر بردند و از پا و کمرم چندین عکس گرفتند.
دکتر عکسها را که دید گفت که استخوان پایم سیاه شده است. پدر ناامیدانه التماس می کرد:
آقای دکتر دستم به دامن تان یه کاری بکنید، شما را به خدا دخترم را نجات بدید.
دکتر اظهار امیدواری کرد که شاید بتواند جلوی پیشرفت سیاهی استخوان پایم را بگیرد ولی من احساس می کردم که درد روز به روز در وجودم بیشتر ریشه می دواند. دیگر ناامید شده بودم، ادامه زندگانی برایم ناممکن شده بود، دلم می خواست بمیرم و از این همه غصه و درد راحت شوم. اما مادر، امیدواری ام می داد و برایم دعا می کرد.
هر روز تعدادی از بچه های همکلاسی به عیادتم می آمدند و وقتی مرا در آن حال و وضعیت می دیدند، به زحمت اشکهایشان را از من پنهان می کردند.سعی می کردند لبخند بزنند، اما من می دانستم که در پس آن لبخند مصنوعی دنیایی از دلسوزی و غم نهفته است.
دکترها از هیچ تلاشی دریغ نکردند و با استفاده از همه تخصص و امکاناتشان توانستند از پیشرفت سیاهی استخوان پایم جلوگیری نمایند. اما من بعد از مرخص شدن از بیمارستان هنوز هم نمی توانستم پایم را روی زمین بگذارم. با کمک عصا قدم بر میداشتم و پای راستم را روی زمین می کشیدم، ب زحمت می توانستم چند قدم راه بروم. پدر امیدوار بود که به تدریج بهبود یابم و بتوانم به طور طبیعی راه بروم، اما این امید در دل من شکوفه یأس زده بود. پس از گذشت چند ماه هیچ تغییری در نحوه راه رفتن من به وجود نیامده بود و معاینه هر ماهه دکترها نیز این ناامیدی را بیشتر می کرد. می دانستم که کار از کار گذشته است و دیگر هیچ امیدی به بهبودی نیست و من باید تا آخر عمر افلیج و از کار افتاده بمانم. در آخرین مراجعه به دکتر، همانگونه که حس درونی ام، به من ندا می داد از زبان دکتر شنیدم که خطاب به پدرم گفت:
متأسفانه امیدی نیست. یعنی از دست ما کاری ساخته نیست، پای دخترتان قدرتشو از دست داده و به طور کلی سیاه و خشک شده است.
پدرم را دیدم که شکست ، خمم خورد و به پای دکتر افتاد: چاره چیه آقای دکتر؟ یک راهی نشون بدین.
دکتر کنار پدر نشست و با یأس گفت: متأسفانه هیچ … هیچ راهی وجود ندارد.
بغض پدرم ترکید. دکتر او را به آغوش گرفت ودلداری اش داد: به خدا توکل کن پدر، به خدا.
پدر حال دیگری پیدا کرده بود، آن روز پس از آنکه از مطب دکتر بیرون آمدیم، حتی یک کلام حرف هم نزد، تا خانه ساکت بود اشک می ریخت. من حالش را خوب می فهمیدم، می دانستم که به عاقبت زندگی دختری می اندیشید که یک عمر وبال گردنش خواهد بود. به خانه که رسیدیم، قرآنی برداشت و روبروی تختم نشست، چشمانش را برای لحظه ای روی هم گذاشت و زیر لب دعائی زمزمه کرد. بعد صفحه از قرآن را گشود و آیه ای را با صدای بلند تلاوت کرد. دانستم که استخاره برای چیست؟ چیزی نپرسیدم. به صورتش خیره شدم که با تلاوت قرآن هر لحظه گشاده تر و بشاش تر می شد. قرآن را بست، نگاه خندانش را به روی من دوخت و گفت: فردا حرکت می کنیم خودتو آماده کن.
خیلی محکم گفت، پیش طبیب واقعی میریم تا شفایت را بگیریم.
قرآن را دوباره گشود و ادامه داد: ببین، استخاره کردم، این آیه آمد و شروع به تلاوت کرد:
"افمن زین له سوء عمله فراه حسنا فان الله یضل ن یشاء و یهدی من یشاء فلا تذهب نفسک علیهم حسرات ان الله علیم بما یصنعون" (سوره فاطر آیه 7)
گفتم : من که نمی فهمم، شما راجع به چی حرف می زنین؟
خندید، خم شد، پیشانی ام را بوسید و گفت می برمت مشهد، اونجا که رسیدیم همه چیز را خواهی فهمید.
تا آن موقع مشهد را ندیده بودم، اما همین که وارد حرم شدم و نگاهم بر گنبد و بارگاه امام علیه السلام افتاد بی اختیار گریه ام گرفت، آن حریم برایم آشنا می آمد، گویی، قبلا این مکان مقدس را دیده و زیارت کرده بودم.
اما کی؟ به یاد نمی آوردم، از کنار کبوتران حرم که می گذشتیم. بیاد آوردم روزی که برای کبوتران دانه ریخته بودم، اما کدام روز؟ نمی دانستم. پاک گیچ شده بودم،
بی آنکه به مشهد آمده باشم، تمامی حرم و صحن ها را می شناختم، وقتی پدر مرا در کنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخیل بست، احساس کردم تصویر زنده ای را دوباره به تماشا نشسته ام. خدای من چه اتفاقی افتاده بود؟
چشمانم را روی هم گذاشتم و سعی کردم تا به یادآورم، چیزی به خاطرم نمی آمد، همانطور که در اندیشه دست یافتن به جواب این معما غرق بودم، یکباره نوری را دیدم که در برابر نگاهم ظهور پیدا کرد، بعد کتابی سبز و خطوطی سفید و نورانی، صدایی از میان اوراق قرآن شنیده شد که این آیات را تلاوت می کرد: سبح اسم ربک الاعلی. الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی، والذی اخرج المرعی. فجعله غثاء احوی. سنقرئک فلاتنسی. (آیه 1 الی 6 سوره اعلی)
بلافاصله چشمانم را باز کردم، پدرم در کنارم نبود، طناب پایم را که از شبکه پنجره فولاد باز شده بود، دوباره به ضریح گریه زدم، تکیه به دیوار دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم، دوباره همان کتاب برابربا نگاه بسته ام ورق خورد، نور سبز در نگاهم تابید و من تصویر مردی نورانی را دیدم که لابلای صفحات کتاب به رویم لبخند می زد. سلام کردم، مهربانانه جوابم داد و پرسید: چرا طنابی را که گشوده بودیم بستی؟
بی آنکه سؤالش را پاسخ داده باشم، دست نورانی اش را پیش آورد و طناب را از پایم گشود. سراسیمه چشمم را باز کردم و به طنابی که از پایم باز شده بود خیره شدم، انبوه جمعیتی گرد مرا گرفته و همه با چشمانی شگفت زده به من خیره شده بودند. صدای صلوات جمعیت در فضا پیچید، نگاهم را بر روی چهره ها ساییدم، همه آشنا بودند، گویی آنها را درجایی دیده بودم، به یاد آوردم، تصاویر شبیه به خوابی بود که آن شب، قبل از وقوع آن حادثه دیده بودم، آن نیمه خوابی که فراموش کرده بودم، حالا همه خوابم تعبیر شده بود.
ساعت حرم چهار بار نواخت و من بر دستان مردمی که دورم را گرفته بودند به آسمان رفتم. آخرین ستاره شب در نگاهم چشمک می زد و نقاره خانه در شادی من نواختن آغاز کرده بود.


حضور در وادی نور

شفا یافته: رضا نریمانی
فرزند: علی متولد 1345
تاریخ شفا : شب عید قربان سال 1372
نوع بیماری: شکستگی ساعد و قطع عصب و سیاه شدن استخوان
علت: ضربه ناگهانی
رضا، زحمتکش است که همه روزه به جهت امرار معاش از خانه روانه کار می شود. او متأهل است و دارای چند فرزند، و در منزل پدری اش زندگی می کند.
شغل او جوشکاری درب و پنجره است. چند روزی بود که به جهت کمک به یکی از بستگان نزدیکش با وانت او کار می کرد. در عصر یکی از همین روزها که از کار روزانه به منزل باز می گردد، در نزدیکی محل زندگی اش، از پشت سر مورد ضرب و شتم قرار می گیرد و بی حال بر زمین می افتد، که بلافاصله اهالی محل او را به بیمارستان عیسی بن مریم اصفهان می برند و عمل سطحی توسط دکتر گرجیان و دکتر جاویدان انجام می شود.
پس از بررسی وضعیت حادثه، مشخص می شود که ضارب، به دلیل خصومتی که با یکی از همسایگان محل داشته‌، رضا را با فرد مورد نظر اشتباه گرفته است. مدتها می گذرد، مجددا درد و عارضه شدید می شود و به حدی که رضا را بی تاب می کند و او مجبور می شود نزد دکتر ایران نژاد پزشک بیمارستان جرجانی برود و از ناحیه ساعد دست چپ مورد عمل جراحی قرار گیرد و پلاتین نصب نماید.
متأسفانه پس از گذشت چند ماه از عمل جراحی، انگشتان او حرکت ندارد و فلج می شود. پزشک مربوطه برای او چندین جلسه فیزیوتراپی تجویز می کند که هیچ گونه بهبودی حاصل نمی گردد.
عارضه بیماری و درد ناشی از آن به اندازه ای بود که پای چپ او را تحت الشعاع قرار داده و دست و بازوی عمل دشه اش متورم و سیاه شده بود (خون مردگی ) رضا مجبور شد به تهران، بیمارستان فاطمه زهرا (س) برود. پزشکان مربوطه پس از معاینه و بررسی وضعیت دست رضا، همگی متفق القول شدند که باید دست او از ناحیه بازو قطع شود، زیرا اگر فرصت از دست برود ممکن است به قسمتهای بالاتر سرایت کند و اگر این کار صورت نپذیرد، پس از مدتی سمت چپ بدن فلج می گردد.
رضا با توجه به این که بر اثر این حادثه، کارخود را از دست داده و خانه نشین شده بود، غم سنگینی بر دل داشت. زیرا درد و رنج و مصیبت از دست دادن دست از یک طرف و نگرانی خانواده اش و عدم تأمین مخارج زندگی از سویی دیگر مسائل و مشکلات روحی او را مضاعف مینمود.
دارو و درمان، خرج و مخارج هنگفت عمل و هزینه های جانبی آن و قرض و قروضی که دور و بر او را گرفته بود، از یک سو، جوابهای نا امید کننده دکترها از سوی دیگر، و طعنه و … اطرافیان، همه و همه او را با دنیایی که در آن زندگی می کرد بیگانه کرده بود.
با این دست ناقص و این دل شکسته چه کند، به کجا پناه برد؟ و رضا همچون صاحب اسمش رئوف است، با تحمل همه مشکلات، دلش راضی نمی شود که ضارب در ندامتگاه باشد، لذا از همه چیز می گذرد، برای رضا خدا او را می بخشد و آزادش می کند.
چند شب بعد، در عالم خواب حضرت امام خمینی (ره) را می بیند که به او می گوید: به مشهد برو تا شفایت را از امام رضا بگیرم. و سپس دوبار دیگر این خواب را با همان کیفیت، بدون هیچ کم و کاستی در طی شبهای دیگر می بیند.
او پس از این که مادرش، در تهران جواب و نظریه دکترها را درباره قطع دستش می شنود، به پزشکان می گوید: من یک دکتر دیگر سراغ دارم که سرآمد همه طبیبان است و باید نزد او بروم.
با توجه به خوابی که دیده بود، قصد مشهد می کند و با مادرش به سوی امام بی پناهان حرکت می کند.
سال 1372 بود و یک هفته مانده به عید سعید قربان. او به بارگاه امام راه می یابد و با چشمانی اشکبار با آقا و مولای خویش در خلوت راز و نیاز می کند، به پنجره فولاد نزدیک می شود، خیل درماندگان و بیماران نالان را می بیند، به جمع آنان می پیوندد، در آنها خلاصه می شود، هر لحظه خوابی را که دیده بود جلوی چشمانش مجسم می کند. از تکه چرمی که دست چپش را به گردنش آویزان نموده بود، به عنوان طناب استفاده میکند. یک سر آن را به دست چپ خودش و طرف دیگر آن را به شبکه های پنجره می بندد و با چشمانی گریان و دلی محزون،مدت یک هفته در پشت پنجره مهمان امام رضا (ع) می شود.
یک هفته تمام انتظار
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
آخرین شب هفته است. صحن و سرای حضرت نور باران است، چراغهای رنگارنگ آذین شده، زیبایی فضای دلنشین حرم را بیشتر میکند، آری شب عید است. عید سعید قربان، عید اسلامی مسلمانان، حرم عطرآگین و زائران غرق در دعا و زیارت و نماز و…
کبوتران حرم به جنب و جوش افتاده بودند، در آن دل شب گویی بود عید را استشمام می کردند. صدای بالهایشان در فضای صحن به گوش می رسید و نگاه زائران را که به دنبال پروازشان به اوج می کشاند جلوه خاص و صحنه زیبایی را به وجود آورده بود.
صدای زنگ ساعت، در بارگاه ملکوتی می پیچید، صفحه سفید ساعت و خارهای سیاه آن، عدد 2 را نشان میدهد، چشمان اشکبار رضا را خواب فرا گرفته است، که ناگهان نور شدیدی او را به خود می آورد. نور آنچنان شدید است که شب ظلمانی را در پیش چشمانش همچون روز، روشن می کند.
رضا، به خود می آید و از جا بلند می شود. بند چرمی را رها شده می یابد. متوجه حرکت انگشتان دستش می شود. فریاد یا امام رضا سر می دهد. خیل مشتاقان زائر به طرف او می آیند و به عنوان تبرک و تیمن، لباسهای او را پاره پاره می کنند. و او خود را بر شانه های زائران و بر بلندای صحت و سلامت می بیند.
دیگر از آن همه رنج و ناراحتی خبری نیست، و او عیدی خویش را در آن شب فرخنده از امام می گیرد. آری دست و بازوی ناتوانی که قرار بود قطع شود، با عنایت قبله هشتم، توان گرفت. در مقابل ضریح قرار می گیرد، زانو می زند و با تمام زبانهایی که وجود او را تشکیل می دادند سپاسگزاری می کند… او به موطنش باز می گردد تا مانند گذشته زندگی به رویش لبخند بزند و چه لبخند رضایتمندی، او رفت تا در ره (رضایت رضا) امام رئوف، و در خدمت دوستداران و ارادتمندان حضرتش باشد.
چه شیرین و روح افزاست لحظه های شکوفایی گل توسل و چه جاودانه و به یادماندنی جلوه های نورانی اجابت.

باب الحوائج


شفا یافته : هوشنگ فتحی
(معلول جنگ تحمیلی از شهرستان بروجرد)
سال 1356 همچون دیگر سالهای جنگ تحمیلی سراسر ایثار بود و مقاومت، جانفشانی بود و از خود گذشتگی، تلاش بود و کوشش، امدادهای غیبی بود و توجهات خاص خدای تعالی، آتش بود و خشم، و خلاصه جنگ بودو جنگ بود و جنگ. هوشنگ که همراه با سایر همرزمان به منظور ادای دین به اسلام عزیز و انجام وظیفه الهی، دینی و ملی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شده بود، با ارادتی خاص به مقاومت و نبردی سرنوشت ساز مشغول بود او در جبهه ای خدمت می کرد که دعا و نیایش، توسل تعبد و راز و نیاز رنگ و بویی روحانی و معنوی بر آن بخشیده بود و همه و همه جز برای رضای حق سبحانه و عالی و در جهت دفاع از حریم مرزهای مقدس جمهوری اسلامی ایران و حفاظت از جان و مال و ناموس ملتی شریف، ایثارگر و فداکار نمی جنگیدند.
در یکی از روزهای بهمن ماه هواپیماهای جنگنده دشمن بعثی که مرتبا برای دهم کوبیدن لشگریان اسلام به پرواز در می آمدند، منطقه را مورد بمباران خوشه ای خود قرار دادند.
در این حمله ناجوانمردانه هوشنگ از ناحیه جشم، کتف و پامجروح شد و در بیمارستانهای فارابی و لبافی نژاد تهران بستری گردید. روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هوشنگ همچنان در بیمارستان بسر می برد. بزرگترین ناراحت او دوری از همرزمان و جبهه های پاک و بی آلایش جنگ بود. با خواست خداوند متعال پس از سه بار عمل جراحی از تخلیه چشم نجات یافت و به تدریج حالش رو به بهبودی نهاد. در مدت سه ماه که در بیمارستان بستری و تحت معالجه بود، ناگهان پزشکان در پی ابراز ناراحتی های هوشنگ پی به نارسایی قلبی وی بردندو پس از انجام معاینات و بررسی های مکرر توسط متخصصین، بیماری قلبی تأیید شد. از آن زمان به بعد تحت نظر و مراقبت قرار گرفت و مدت 9 سال تمام داروهای قلبی و عروقی مصرف می کرد.
در هفتمین روز از ماه مبارک رمضان سال 1375 به علت عدم مصرف به موقع داروها ناگهان دچار دگرگونی شدم و حالم به شدت به هم خورد. خانواده که چنین دیدند با عجله و به فوریت مرا به بیمارستان شریفی بروجرد منتقل نمودند. مدت 24 ساعت را در بخش ccu تحت درمان و مراقبتهای خاص سپری کردم و چون حالم بهتر شد به داخل بخش انتقال یافتم. چند روزی از این واقعه نگذشته بود که بنده را برای انجام معاینات به تهران اعزام کردند. در آنجا دستور آزمایشات متعدد از جمله تست های گوناگون داده شد که پس از بررسی های لازم از سوی پزشکان متخصص مشخص گردید 75 درصد عروق قلب مسدود شده و بایستی حتما مورد عمل جراحی قرار گیرم. برای انجام عمل هر کسی دکتری را معرفی و از کارهای او در معالجه بیماران تعریف و تمجید می کرد. روز به روز حالم بدتر و بدتر می شد، به طوری که پزشکان مرا از حرکت منع کردند و معتقد بودند تا زمان عمل باید استراحت کنم.
حال عجیبی داشتم و در پی پزشکی بودم که بتواند مرا قطعا معالجه کند. خیلی به این موضوع فکر کردم و ناگهان دکتری را که می تواند به اذن پروردگار متعال بر تمامی زخمهای کهنه مرهم نهد و هر دردی را به درمان برساند یافتم.
به پسرم گفتم بلیط هواپیما برای مشهد تهیه کن تا به پابوس آقا امام رضا (ع) نایل گردم و اگر خدا بخواهد شفای دردم را از مولا بگیرم. همه با انتقال و حرکت من مخالف بودند، اما من اصرار داشتم که اگر بخواهم بمیرم دوست دارم در این مسیر دار فانی را وداع گویم. بسیار کوشیدم تا بالاخره آنها را متقاعد ساخته و آماده حرکت به مشهد مقدس شدم. مشهد مقدس همچون همیشه مملو از مشتاقان و ارادتمندان هشتمین پیشوای شیعیان جهان حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بود که با وسایل نقلیه متعدد برای زیارت مضجع شریفش به این شهر سفر کرده بودند.
بنده که هدفی جز زیارت آقا و مولایم نداشتم به محض ورود به مشهد مستقیما به جوار بارگاه ملکوتی آن امام همام شتافتم تا هر چه زودتر به آرزوی دیرینه ام که قرب جوار یار بود نایل شوم. زائرین حضرتش که سر از پا نشناخته، همه و همه فقط یک نقطه از این مرکز دایره مورد هدفشان بود، از همه طرف به سوی حرم شریف در حرکت بودند. عده ای در حالیکه اشک شوق درچشمان داشتند از دربهای مختلف خارج می شدند و جایشان را به گروهی دیگر از زنان و مردان با اخلاص و دوستداران خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام می دادند. به نظر می رسید کبوتران حرم آقا هم تاب ماندن در جای مخصوص خود که دانه فراوانی هم در آن جا وجود داشت نداشتند و هر چند گاهی با پرواز بر فراز گنبد و گلدسته های ملجأ و پناه دهنده خود به پرواز در می آمدند، تا از انوار تابناک مولا بهره گیرند و دل، آرام سازند. از صحن گذشته و به روضه منوره وارد شدم. کفشداریها شلوغ بود و خدمتگزاران دربار ملائک پاسبان رضوی با صمیمیت و روی گشاده کفشهای زائرین را تحویل گرفته و پس می دادند. در بدو ورود بوی دل انگیز گل محمدی مشام را نوازش می دهد همه جا صلوات است و دعا و نیایش. هر کس را می بینی در حال و هوای خود غوطه ور است ودردهای ناگفته با هیچکس را، به دردآشنای قدیمی می گوید. با ورود به این مکان قدسی دلم آرام گرفت و همه دردها و رنجها را فراموش کردم. احساس ماهی کوچکی را داشتم که از روی خاک به داخل آب افتاده باشد. جلو رفتم و مهر و مفاتیج و قرآنی برداشتم ودر گوشه ای رو به قبله نشستم. پس از به جای آوردن نماز زیارت انقلاب در درونم به وجود آمد. مفاتیج را گشودم و خواندم "اللهم فاجعل نفسی مطمئنه بقدرک راضیه بقضائک مولعه بذکرک و دعائکه محبه لصفوه اولیائک محبوبه فی ارضک و سمائک صابره علی نزول بلائک شاکره لفواضل نعمائک الداعین الیک صاعده و ابواب الاجابه لهم مفتحه و دعوه من بکی من خوفک مرحومه و …." پس از آن دیگر نفهمیدم چه شد، در حالتی فرو رفتم که ابدا سابقه نداشت، بوی عطر دل انگیزی را استشمام کردم و از خود بی خود گردیدم. نمی دانم چه مدت در این حال به سر بردم. وقتی به خود آمدم وجودم را از بلایی خالی حس کردم. به نزدیک ضریح مطهر رفتم و با زحمت فراوان پنجه در آن افکندم و به شکرانه این لطف و مرحمت زار زار گریستم. نمی دانستم چه شده است، اما قلبم به نوید بهبودی می داد.
پس از بازگشت به تهران نزد پزشکان رفتم و از آنها خواستم معاینات و آزمایشات مجددی نمایند. با انجام اقدامات لازم ناگهان همه متوجه بهبودی من شدند و در حالی که به شدت متعجب بودند از من خواستند که بگویم چه کرده ام. من در حالیکه شرح ماوقع را بازگو می کردم و اشک می ریختم دیدم که همه آرام اشک می ریزند. دکتر معالج پس از شنیدن ماجرا گفت که دیگر لازم نیست هیچگونه دارویی مصرف کنی، چون تو ابدا بیمار نیستی و باب الحوائج با قربی که در نزد خداوند دارد تو را شفا داده است. از آن زمان کاملا خوب و سرحال هستم و حضرت حق را از این بابت شاکرم.

شفا یافتگان حرم دوست


شفا یافته : حمیدرضا ثابتی
بیماری ها : نارسایی کلیه و لکنت زبان
تاریخ شفا : 8/6/1374
اگر تنهاترین تنهاها شوم، باز خدا هست.
او جانشین همه نداشتن هاست، نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه و درد و بلا بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی، ای پناهگاه ! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ما شوی و یار همه مظلومان درد فهمیده دردکشیده درد دیده.
تو می توانی به وفا جانم را بگیری و به وفا عمر دوباره ام دهی. هستی ام از تو است، ای آن که هستی ام دادی و آغازیدن را در آغازی نو، بی هیچ تردیدی در پوست و گوشت و استخوانم به ارمغان گذاشتی که تو مهربانترین مهربانانی، و اکنون در آغاز عمر دوباره ام عزیزی مهربان خود را همچون صاعقه بر جانم زد، و من در برق آن خود را به چشم دیدم ! قلمی به رنگ خورشید به دستم داد و قلمم را که به رنگ سیاه بود از دستم گرفت و من امشب را نشستم و ایمانم را نوشتم و ... همین.
درود بر تو ای وارث آدم برگزیده خدا درود و بر تو ای وارث نوح نبی خدا درود بر تو ای وارث موسی کلیم خدا درود بر تو ای وارث عیسی روح خدا درود بر تو ای ضامن آهو، شمس الشموس، امام رضا (ع) وجودم تنها یک حرف است و زیستم تنها گفتن همین یک حرف.
حرفی شگفت، حرفی بی تاب و طاقت فرسا، همچون زبانه های بی قرار آتش است، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند می کشند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند، کلماتی که شالوده روح و مذهب و اندیشه و ادب و زندگی و سرشت و سرگذشت من و ماست، کلماتی که ساختار یک حرفند، و حرفی که یک داستان است، داستان مستند یک اسیر، اسیری که در ازای عمرش به انتهای جاده خویش رسیده بود.
اسپری که دنیا با همه جذبه اش در قالب گور سردی داستان تکامل خویش را به پایان می رساند، اسیری که تصورش چهره کریه سرطان بود و ارغنونش کوس رحلت.
آری تنها یک حرف، حرفی به بلندای همه تاریخ (اعجاز امام رضا (ع) در این نوشته تمام کوششم این است که اعجاز مولایم علی بن موسی الرضا (ع) را آن گونه که بود و بر من گذشت بازگو نمایم، هر چند واقفم که ادعایی است محال و کوششی است عبث.
آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود. شب چنان بر عالم نشسته بود که گویی هیچگاه برنخواهد خاست، و از ازل در همین جا نشسته بوده است.
هرگز نه دیروزی بوده و نه فردایی خواهد بود و من همچون شبی که در کوهستانهای ساکت، صحراهای به خواب رفته و پروانه های نومید قبرستانهای عزادار و شهرهای آلوده سراسیمه و هراسان همه جا را بی هدف پرسه زند، زندگی می کردم رؤیای گیج و گنگ و خیال آمیزی بود، به روی همه چیز حریری از مرگ کشیده شده بود در حریری سیاه که روزهای شومی بود... آه نمی توانم وصف کنم، همه جا شب بود. نه، همه چیز شب بود. یادم نمی رود آن اولین روزی را که با نام سرطان آشنا شدم، بعد از روزها به این دکتر و آن دکتر مراجعه کردم، آن شب به خصوص پزشک بعد از دیدن آزمایشم در گوش پدرم زمزمه ای کرد که انعکاس نجوایش از زبان ناباورانه با، کلمه سرطان آقای دکتر ... به گوش من رسید و از آن شب، دیگر همه چیز برایم شب شد، و افسانه روز با همه جذبه هایش در من به خاموشی گرایید احساسم را نمی توانم بگویم، چرا که قلم بیجاره من با آن احساس بیگانه است. آه، آن شب آغازی دیگر بود. همه چیز رنگ باخت و دنیا و زیبایهایش ذره گشتند و در ظلمت شبهای من فراموش شدند. آغاز دردهایم بود، شب مرگیهایم جان گرفتند، هر شب گویی همه سردی اش آغوش می گشود و به سراغم می آمد، با نفسهایم می آمیخت، در بسترم بی خیال می نشست و سرود می خواند. گاه گرمم می کرد و گاه آغوش می گرفت و از سردی تنهاشدن کبودم می کرد.
می رفت و می آمد و حضور خویش را در چشمان ملتبهم به ودیعه می گذاشت و من هر لحظه از حضور وحشتناک این سایة موهوم، گرم تر می شدم، داغتر می شدم، شعله می گرفتم و می سوختم، گاه طنین صدایم گریه آلود می شد و می گرفت، و از فشار هیجان و درد استخوان، راه نفس بر من بسته می شد و ناگهان همچون پرنده ای که تیغ بر گلویش می فشردند به شتاب فریادی برمی آورم و معصومانه نقش بر زمین می شدم و لحظه ای از دنیای شب پرست دور می گشتم و هیچ کس و هیچ چیز را نمی دیدم حتی مرگ را.
دقایقی متمادی از شب می گذشت و من پس از گذشت زمانی که نمی فهمیدم چقدر بود " آه چه زمان خوبی" آرام آرام چشم می گشودم چشم به جمع عزیزانم (مادرم، همسرم، پدرم و ...) و آن لحظه در آن چهره های نگران، جز قطره های شفاف اشک و خوناب هیچ نمی دیدم، شنیدن زمزمه های قطره های عرق بر پیشانی ام گواه حضور مرگ بود و قطره های اشک بر سیمای عزیزانم، اندوه عظیمشان بود بر تکرار رسالت شبهای من.
سرطان در همه اندامهایم ریشه دوانده بود، هجوم سلولهای سرطانی به مغز نشانگر دفن آخرین بقایای امید از سرای ماتم زده دل خانواده ام بود درد بیداد می کرد.
شبها بر تن بی رمق من بیشتر سنگینی می کردند، گذشت کند زمان قرابت مرا با مرگ بیشتر می کرد، و هر چه خانواده ام سعی می کردند باور مرا بشکنند، رسالت عمیق شبها نمی گذاشت. دیگر چشم به راه خورشید نبودم، انتظار روز، در درد وحشتناک استخوانهای نحیفم مدفون شده بود و از او جز گوری بی جان نمانده بود گوری که در زیر ضربه های وحشتناک صدها داروی افیونی و به ظاهر ناجی، با زمین یکسان شده بود، و چنان هموار که از زمین قبرستان همه خواستنهای دوران بلوغم وجوانی ام.
نتوان بازش شناخت. درهای وحشت یکی یکی به رویم گشوده می شد. با اولین برق گذاشتن و شیمی درمانی، خیلی زود یافتم که این شبها از جسم آراسته و به ظاهر آدم گونه من دل خوشی ندارند آه، " چه نقمتی" و آن شد که خواستند، دیگر هیبت آدمیزاد هم نداشتم، چیزی بودم مثل پوست کشیده شب، حس می کردم مرگ انتقامجو مرا که به آغوش پر از مهر همسرم و اشکهای بی پناه مادرم و دستهای پرعاطفه پدرم پناه برده بودم می جوید، و من دور از چشم های وحشتناک مرگ، خفته در آغوش پرآرامش یأس، از یقینی سیاه برخوردار بودم، و من که روحم هرگز تاب بی قراری نداشت، دلم طاقت انتظار نداشت، من که چشمان غم زده ام همواره چون دو کودک گم کرده مادر، سراسیمه و پریشان به هر سو می دویدند، نمی توانستم به در خیره بمانم که کسی بیاید.
دلم چنان بر دیواره ناتوان سینه ام به خشم می کوفت که هر لحظه گویی خواهد شکست. همواره بیم آن داشتم که ضربه های خطرناک این جانور خشمگین از درون بر دیواره های لرزان اندامم آنچنان فرود آید که ستونهای نااستوار استخوانهایم را خردکند.
احساس می کردم باید با عجز و بیچاره گی برآستانه وحشت شبهای مقتدر زندگی ام به التماس بیفتم و عاجزانه از او بخواهم رهایم کند.
بخواهم شب برود، اما شب نمی رفت. شب نمی رود، کاش برود. نمی توانم آن شب ها را به یاد آورم و این چنین ساده از کنارشان بگذرم. نمی دانید با جان من چه کردند. آن شبها، جز اندوه ترس، موت و مرگ، خبری نبود یادم می آید کلیه ام را از دست داده بودم. حالا دیگر سرطان تنها حامی شب نبود که مرا به بازی می گرفت، جسدی شده بودم که تنها نفس می کشید.
مرا به آن طرف مرزها بردند، آمریکا، اما آن جا هم همان داستان خیمها بود و شب ها جنس شب از شب بود، و مرگ همان بی عاطفه شب های غربت من.
من تنها اسیر شب بودم، اما بعد از جواب پرابهام و نومید کننده دکترهای آمریکایی، گویی همه عزیزانم چونان من مسافر غم زده کاروان اشباح شب شده اند، و این چیزی نبود که در آن شب های غم زده بتوان تحمل کرد.
کوله بار 3 سال حسرت و غم و رنج و درد، دیگر بر شانه های نحیفم سنگینی می کرد. من از هر چه این کوله بار را به رخم می کشید و سنگینترش می کرد هراسان بودم، و این نومیدی بهترین و صبورترین خداوندان بودنم.
کوله باری را واژگون کرد، آخر راه بود. شب ها دیگر آرام آرام زمزمه لالایی خویش را از پنجره های بازخانه مان تجربه می کردند همه چیز بوی هجرت می داد، همه جا ناقوس مرگ پیچیده بود دیگر مرگ بازی خویش را تمام کرده بود ودست بیعت به سویم می گشود.
باور این حقیقت چهره ای خاص داشت. مادرم با چشمهای باران زده در آغاز شبی به سراغم آمد. در چهره اش آرامشی خاص بود. دیدگانش آتش خورشید فراموش شده را تداعی می کرد و صحبتش بوی سپیده می داد، مرا مهمان کرد ـ مرا به صبح نوید داد.
گفت : به جایی بروم که آن جا شب هایش چون روز روشن است. گفت به جایی بروم که شب ندارد. گفت به جایی بروم که خورشیدی به وسعت همه جهان آن جا می درخشد و ... حرفهایش قشنگ بود. دلم برای خورشید تنگ شده بود. گویی دلکش ترین سرودها را در نمایش روز شنیدم و جاذبه سرودها و جادوی غزلها مرا به سوی حرم می خواند، جایی که مادر از آن می گفت: به نیروی عشقی که در نهان به خدا داشتم و به قدرت پارسایی ها که در خلوت خویش در آن شب های وحشتناک ورزیده بودم و به اعجاز ایمانم، به آن آستان پاک پای نهادم. سی روز مقیم نور شدم. گلدسته ها به رنگ آفتاب بود. کشیده همچون آرزوی نازک همچون خیال. با قامت بلند دعوت به معراج آسمان گنبد هم رنگ خورشید.
کاشی ها لاجوردی ساده و بی ریا به رنگ نیایش به رنگ آسمان در چشمان اشک آلود همسرم، به رنگ مسجد بلال بر روی کوه ابوقبیس ـ ساده لاجوردی متواضع، اما نه از خاک آجر و کاشی، از اخلاص و رنگش به رنگ نخستین طلوع در نخستین روز آفرینش رواقهای بلند و سرستونهای زیبا و کاشی های براق و چلچراغهای گرانبها و زمین های فرش شده تمیز و شسته و نوری که صحن را در پرتو نرم و روحانی خویش جلوه پرصفای سپیده داده است، و در کنار دیوارهای آن " خیال و آرزو و امید، خسته از دویدنهای بسیار با چهره ای روشن از لبخند توفیق و زیارت به خواب رفته اند.
فضایش نزهتی از ارواح هشتی است. نیمه های شب به خواب رفتم، در عالم رویا، صدایی مهربان مرا به خود آورد. صدایی که دلنواز بود، صدا از جنس نور بود: پسرم برخیز و برو تو شفا یافته ای. باورم نمی شد، به خود آمدم، هیچ دردی در خود احساس نمی کردم و بدون اینکه زبانم بگیرد مدام آقایم را صدا می کردم و می گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) !
" زندگی برای ما فقیر بیچاره ها مثل زهره"
نمی دونم چرا خدا... حرفش را قطع می کنی. کفر نگو مرد! اینم مصلحت خداس.
یعقوب به تو می نگرد.
در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس می کنی، لب می گشاید: " راست می گی... اما چیکار کنیم... بگردم خدا رو که همیشه بندها شو امتحان می کنه. راستی مولود ! اونجا رو نیگا ! و تو به صفحه تلویزیون خیره می شوی، در صفحه تلویزیون حرم مطهر امام رضا (ع) را می بینی و موجی از مردم، که به سوی آن منبع نور و رحمت می شتابند.
" هر کس دردی داره ما هم یک درد ! " یعقوب خیره خیره به تلویزیون نگاه می کند. چشمانش پر از اشک شده و با تمنا می گوید " ای کاش پولی دستم می اومد و علی رو می بردم مشهد، شاید امام رضا نظری به ما می کرد و این پسره رو ... باقی حرفش را فرو می خورد اما تو باقی کلامش را می دانی.
حرف تو، حرف یعقوب و حرف یعقوب حرف دل توست. " من که یک زمین زراعی بیشتر ندارم. پولی رو هم که هر سال از فروش محصول به دست می یارم بخور و نمیره" به علی می اندیشی که با چشمانی لبریزاز شادی دستت را در دستش می فشارد و می گوید:
فارغ التحصیل که شدم و رفتم سر یک کار نون و آبدار، هم تو و هم بابا رو از این بلاتکلیفی درمی یارم... لب به اعتراض می گشایی: " ما به همین هم قانعیم... تو به فکر خودت باش. و علی می گوید ای بابا مگه می شه به این زمین و خونه نقلی قانع بود، اگه یک کاره ای شدم می برمتون شهر.
می خواهی بگویی که هم تو و هم یعقوب در آب و هوای روستا زندگی کرده اید با شیر تازه دوشیده شده و نان تازه از تنور درآمد... اما نگاه پرغرور علی مانع از آن می شود که کاخ آرزوهایش را با یک ضربه نابه هنگام ویران کنی جوان است و پر از آرزو لذا فقط با یک لبخند بی رنگ زمزمه می کنی. ان شاالله و علی شادمان بوسه ای بر دستت می زند.
یعقوب به آرامی نم چشمش را می ز اید یا علی می گوید و از جایش بر می خیزد. نگاهش به آن سوی اتاق، جایی که علی نیمه جان به زمین چنگ زده است، کشیده می شود سری تکان می دهد و به سوی او می رود و پتو را با احتیاط کنار می زند. "علی جان" از علی صدایی بلند نمی شود فقط حرکتی به خود می دهد در حالی که مهر سکوت بر لب دارد، صورتت پر از اشک شده، تو به یعقوب نگاه می کنی،یعبوب به علی، و علی.....حسرت نگاه آرام و مغرور علی، حرفهایش و لمس با لبانش بر روی دستان آماس زده ات در دلت جوانه می زند. با بغض به یعقوب می نگرد ماتش برده و به علی زل زده است. لحظه ای نمی گذرد که از اتاق خارج می شود، و تو می مانی و علی و تلویزیونی که دیگر بارگه امام رضا (ع) را در پهنة سینه اش ندارد مبهوت از جایت بلند می شوی.
پاهایت سخت حرکت می کنند شاید اگر میتوانستی به شانة علی تکیه کنی این چنین نبود، یاد او در ذهنت جاری می شود: "باید برات یک صندلی چرخدار بخرم. نه ....اصلاً چرا صندلی چرخدار....خودم برات عصا می شم، هر جا که بخوای می برمت، هر جا.....
تو به علی نگاه می کنی، و علی به تو. شاید در تو آینده را می بیند شاید هم تو برایش مدینه فاضله ای! نه مادر، اول خودت سروسامان بگیر بعد به فکر من باش."نه مادر، اول تو!" تبسمی بر لبان رنگ پریده ات جوانه می زند: "این حرف حالا نه پس فردا که چشمت افتاد به دختر مورد علاقه ات این حرفها یادت می ره، می ری پشت اونو می گیری، علی دلخور می شود، غم عجیبی بر چهره اش سایه می افکند. می گوید:"این چه حرفیه که می زنی مگه می شه فراموش کنم. محبت به مادر جای خودش، عشق به زن جای خودش" و بعد لبخندی لبانش را از هم می گشاید.
خوشحال می شوی نگاهش به تو آرامش می دهد و حرفهایش برایت بوی صداقت دارد."هر دو تاتونو به آسمونها می برم...... تو می خندی و علی بر پیشانی ات بوسه می زند و می گوید فقط برام دعا کن، فقط دعا چشمانش لبریز از اشک می شود، به سرعت از کنارت بلند می شود و از اتاق خارج می گردد و تو را با دلی مملو از سئوال و یک دنیا اضطراب . تنها می گذارد.
یعقوب را در تاریکی حیاط، تنها می یابی، سکوت کرده، گویی حضور تو را حس نمی کند. شاید او هم مثل تو به علی می اندیشد. به سکوت بیان کلامهای محبت آمیزش، گرمای دستانش و نگاه.....جلوتر که می روی یعقوب لب می گشاید: باورت می شه مولود.....علیمون..... علی ما که اون قدر سالم بود، یک دفعه این طوری از پا افتاد. با گریه می گویی: "نه معلومه که نه
" یعقوب ادامه می دهد من هم نه، کی فکرش رو می کرد. هیچ کس "علی که نباشه من هیچم " و یعقوب می گوید: نمی دونم بدون او چطوری زندگیم رو سر کنم. علی جگر گوشه هر دو مونه! او صورتش را با دستان خود می پوشاند.
اشک صورتت را پوشانده و یاس قلبت را آتش می زند، یاد آن روز در ذهنت زنده می شود.
در آشپزخانه حیاط نان می پزی که پسر همسایه فریاد کنان خودش را به تو می رساند: مولود خانم - علی آقا جای مغازه مش قاسم با یک ماشین..... بقیة حرفش را نمی شنوی.
چادر به سر می کنی و در یک دقیقه و شاید هم کمتر خودت را به مغازه مش قاسم می رسانی. مردم جمع شده اند. خودت را به جمعیت می زنی. علی را که می بینی می خواهی فریاد بزنی، اما شرم آن چنان در تو ریشه دوانده که یارای این کار را از تو می گیرد. زمین از خون علی قرمز است و او نیمه جان روی زمین. یعقوب هم می آید. یعقوب همسر تو. لحظه ای بعد علی روی دستهایی بلند می شود و در صندلی ماشین جای می گیرد. می خواهی تو هم با علی و یعقوب بروی اما یعقوب مانع می شود. به ناچار به خانه برمی گردی و منتظر می مانی یک ساعت، 2 ساعت..... انتظار به سر نمی آید. شب می شود شب را تنها می گذرانی تا صبح می شود وضو می گیری و نماز می خوانی، دعا می کنی برای علی......ناگهان صدای در خانه می آید. در را باز می کنی یعقوب را می بینی خسته، سلامی می کند و وارد حیاط می شود، داخل اتاق می گردد و تو هم.
به عکس علی چشم می دوزد. بعد نگاهش را به تو معطوف می کند: "علی خوب میشه اما!..." هزاران اما در فکرت ریشه می دواند: - "اما چی..." دکترا در مورد سلامتی ش قطع امید کردن، می گن نخاعش آسیب دیده- گفتم می برمش تهرون، گفتند بی فایده است.
به عکس علی زل می زنی، باز هم می خندد، تو گریه می کنی، اما او همچنان لبخند به لب دارد.
تو و یعقوب در تاریکی حیاط فرو رفته اید، در آن حال به چشمان یعقوب می نگری، چشمانش نمناک است. فکری داری. نمی دانی به یعقوب بگویی یا نه! مدتی با خود کلنجار می روی، عاقبت می گویی:"می خوام قالی ببافم " به نگاه متعجب یعقوب لبخند می زنی و ادامه می دهی: از فردا شروع می کنم.... می فروشیمش و با پولی که دست می یاریم علی رو می بریم مشهد.....یعقوب نگاهت می کند. برق تحسین را در چشمانش می بینی پشت دار قالی نشسته ای و قالی ای را که قولش را به یعقوب داده بودی می بافی. حضور کسی را در پشت سرت حس می کنی.
یعقوب است که می گوید:"زیاد به خودت فشارنیار!" یعقوب کنارت روی دار می نشیند.
داری گل یاس روش می اندازی؟ آره یاس از همه بهتره یعقوب لبخندی به لب می آورد:"فردا شب تو مسجد دعای توسله! تو نمی یایی؟ فکر خود را به زبان می آوری: نه می خوام قالی رو تمام کنم.
ناگهان ناله علی را می شنوی هراسان خودت را به او می رسانی آب! یعقوب لیوانی آب می آورد به علی می دهد علی نیمه جان جرعه ای آب می نوشد و بعد سرش را روی بالش می نهد.
چشمانش نیمه باز است و صورتش لاغر، برمی گردی و با دنیایی امید پشت دار می نشینی. دستانت آخرین رج های قالی را بر دار می بافند و تو خسته جان و امید وار به کارت ادامه می دهی، حالا دیگر گل یاس بر روی قالی به وضوح نمایان شده است. یاد علی که می کنی نیروی مضاعف در خویش می یابی. می دانی که امشب شب چهارشنبه است و یعقوب.... ناگهان دستانت را بر دار قالی می لرزاند و تو می لرزی.
وجود کسی را در اتاق حس می کنی.
با خود می گویی: جز من و علی که کسی این جا نیست. هر چه بیشتر می گذرد و جود آن کس برایت محسوس تر می شود. کسی می آید، در تنهایی دل تو و علی احساسی نا آشنا در وجودت رخنه می کند و تو به قالی چشم می دوزی و زیر لب می گویی: "استغفرالله ربی و اتوب الیه" اما باز هم صدای پا را می شنوی. ناگاه صدای نالة علی، تو را متوجه او می کند سر بر می گردانی و علی را می بینی متحیر، مات..... علی به تو می نگرد. متعجب می لرزی و علی هم ..... در مقابل دیدگان متعجب تو، روی بستر نیم خیز می شود، باز هم حیران و سرگردان گویی در این دنیا نیست، علی در بستر می نشیند، همان آرزویی که تو داشتی و به خاطرش چه اشکهایی که ریختی.... او که نای حرف زدن نداشت. اکنون به حرف می آید: مادر کجا رفت؟ می ترسی، علی می نشیند و می ایستد مثل گذشته ها.... چیزی نمانده که از تعجب قالب تهی کند علی سراسیمه قدمی به پیش می گذارد، او همچنان راه می رود کجا رفت؟ کجا رفت؟ می پرسی: کی کجا رفت؟ جوابت را نمیدهد.
دوان دوان خودش را به حیاط میرساند، تو هم دنبالش می روی، در حیاط او می گشاید و لحظه ای طولانی داخل کوچه را نگاه می کند بعد در را آهسته می بندد، روی که بر می گرداند او را می بینی که اشک صورتش را خیس کرده، حیران به علی مینگری.
علی، چون کودکی ناآرام، سرش را به دیوار می زند و می گرید نوای دعای توسل مسجد از بلند گو به گوش می رسد..... یا علی بن موسی الرضا، یابن رسول الله یا حجه الله علی خلقه....یادت می آید که یعقوب امشب در مسجد است.
با خود می گویی "دیگر تا آمدن یعقوب چیزی نمانده"..... می دانی که باید سجدة شکر به جای آوری. علی را به داخل اتاق می بری، اشک چشمانت را پاک می کنی و پشت دار می نشینی، وقتی آخرین رج قالی را می بافی یعقوب وارد اتاق می گردد، علی از جایش بلند می شود و گریان در آغوش یعقوب فرو می رود.
یعقوب آرام می گیرد و علی پر تپش،گویی عزیزی را از دست داده است. از روی دار به علی و یعقوب می نگری، علی به سویت می آید به قالی با گل یاس بافته شده چشم می دوزد. تو به علی نگاه می کنی و علی به قالی بر دار. لحظه ای بعد علی دستت را در دستش می گیرد، و لبانش را با دستان تو تماس می دهد و می گوید: "مادر! دستات بوی یاس می ده اما هیچ بویی دل انگیزتر از عطر وجود آقا و مولایی که بر بالینم آمد و مرا از رنج و مرارت رهانید نیست. شادمان علی را در آغوش می گیری، دل تو و علی باهم یکی شده.
"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)"
سالهای سرنوشت در چهرة آفتاب خورده ش قدم می زد. چین و چروک ایام به روی دستهایش، گذر جوانی اش را فریاد می کرد. شکوفه های سپید روی چادرش، خبر از بهار عبادتش می داد. حجابش را به دور کمرش گره زده بود. از کنار چارقدش چند تار موی قرمز، سبزی حنا را به تماشا نشسته بود.
مردمک چشمش در غبار مبهمی غوطه می خورد. پلکهای پلاسیده اش تحمل پرتو افشانی خورشید را نداشت و متناوبا به هم می خورد. حرکات صادقانه اش توجهم را جلب کرد. جلو رفتم: سلام مادرجان! زیارت قبول، حالت چطوره؟
- الحمدالله ننه جون، خدمت آقا که هستم خیلی خوبم.
- از کجا برای زیارت مشرف شده ای؟
- ننه جون! به جای این حرفها دستمو بگیر ببرم جلو ضریح زیارت کنم. به این کارهای چکار داری؟
- ای به چشم، مادرجان!زیارتنامه خواندی؟ نه من که سواد ندارم بیا زیارتنامه را برام بخوان.
- بازم به چشم هر کاری بگی با جون و دل انجام می دم .
بعد شما هم به چند سوأم من جواب می دی؟
-خوب حوصله ام را سر بردی سوألتو بگو. راحتم کن.
- اهل کدام شهری؟ از غرب کشور آمده ام، شهر.......
-چند سالته؟ ای بابا، دخترم! به این کارها چکار داری، میخوای حاج عباس بشنود. ازاون دنیا بیاد طلاقم بده؟ صورت مهربانش را بوسیدم و با لبخندی گفتم: مادر از خیر این سوأل گذشتم. یادته چندمین باره که به زیارت می آیی؟ والله راستش را بخوای نه، ولی می دونم زیاد اومدم.
- از این سفرها خاطره ای داری برام تعریف کنی؟ - آها حالا شد یه حرفی. آره یه بزرگواری از آقا دیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم و به خاطر همون تا می تونم به زیارت و پابوسش میام..... تا مداد و کاغذ را آماده کردم، با تعجب نگاهی کرد و گفت: وایسا!وایسا! اول بگو ببینم تو خودت کی هستی که اینقدر سوأل پیچ می کنی؟ حالا که دفتر و مداد تو برداشتی ازم مدرک بگیری.
دستهایش را در دستم فشردم و گفتم من خدمتگزار ناچیز آقا هستم و برای مجلة حرم هر وقت توفیقی حاصل شد. مطلب می نویسم، سرگذشت آدمهایی را که هنوز از جویبار صدق و صفا آب می نوشند و در جاده آیینه ای صراط مستقیم قدم بر می دارند، آدمهایی که در دستهایشان برکت خدا سبز می شود و اندیشه دلهایشان خرمن خرمن گندم است، که و ریا نمی فروشند، وزلال، زلالند، مثل گنبد آقا، قلبشان در تاریکی و روشنایی می درخشد آرامش آخرتشونو به تشویش و نامردمی این دنیا نفروختند. مثل سپیدة صبح صافند و چون عشق داغ. دورو برش را نگاهی انداخت و گفت: وای : خاک بر سرم خدا مرگم بده می خوای وقتی برگشتم به ولایت، هم ولایتی هام بگن ننه جعفر برای زیارت نرفته با روزنامه چیا، اختلاط کرده. حالام برگشته با فیس و افاده، که من آدم مهمی شدم.
- ببین مادر جون! قربونت برم معذرت می خوام، هیچ سوألی نمی کنم.
خوبه؟ راضی شدی؟ فقط خاطراتتو تعریف کن.
- باشه می گم ولی اسممو نمی گم.
- پس بیا بریم یک جای خلوتی بنشینیم. دل دل می زدم و دعا می کردم پشیمون نشه و از این که موفق شده بودم این پیر زن شهرستانی با صفا را به حرف بیارم خوشحال بودم.
- بفرما مادر! همین جا خوب و مناسبه، یاا.... قربون قدمت.
- می دونی دخترم. سالهای گذشته، خدا بیامرز کربلایی عباس، یه روز به خانه آمد و گفت، ننه جعفر، خانوم خانوما! یه مژده برات دارم. هاج و واج به دهنش نگاه کردم ببینم چی می خواد بگه. بعد از کمی صغری، کبری چیدن، گفت: بارو بندیل رو ببند و کارها تو انجام بده تا کفش و کلاه کنیم و بریم پابوس آقا امام رضا(ع) گفتم: چی؟ زیارت، فریاد ناگهانی کربلایی مرا به خود آورد: چی شده زن می خوای خونه خرابم کنی؟ وقتی به خود آمدم دیدم از خوشحالی قدح سفالین بزرگی را که پر از دوغ بود به روی زمین انداختم و مثل جگر زلیخا تکه تکه شده. خیلی خجالت کشیدم زیر چشمی نگاهی بهش کردم دیدم اخماش تو هم رفته، کمی ترسیدم. به من و من افتادم و نشستم زمین را تمیز کنم، جلو آمد و دستی به سرم کشید و گفت: ناراحت نباش فدای سرت. شوق زیارت آقا بود پاشو، پاشو به کارهات برس، من جمع می کنم. رو کردم به امام رضا : آقا جون قربونت برم. آفتاب از کدوم طرف در اومده که کربلایی میخواد کار خونه انجام بده. فهمیدم همه از شوق زیارت آقاست. خلاصه چه سر تو درد میارم. دو روز بعد پس از خداحافظی از قوم و خویش ها با سلام و صلوات ما را از زیر قرآن و آب و آینه گذراندند و راهی سفر آرزوها شدیم.
یادم نمیاد چند روز طول کشید تا به دروازه شهر مشهد رسیدیم. البته، نه که ما مشتاق دیدن قبر آقا بودیم و من هم اولین سفرم بود. خیلی در راه سخت گذشته و زمان خیلی طولانی به نظر رسید. هرچی می آمدیم مثل اینکه جاده کش برمی داشت و درازتر می شد. تا این که یه روز دم دمای غروب به نزدیکی شهری رسیدیم که دو تا آفتاب داشت.
یکی اون ته های آسمونش بود و یکی هم عین خورشید ظهر، بین زمین و آسمون می درخشید. به کربلایی گفتم این جا کجاست که دو تا آفتاب داره؟ کربلایی قیافه ای گرفت و قاه قاه خندید، حالا نخند و کی بخند، من از خجالت سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم و او بعد از مدتی غش و ریسه رفتن، ناگهان با قیافه ای مؤدبانه دست بر سینه، گفت: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) و ...... بر خود لرزیدم واشک از چشمانم جاری شد. پس این جا خراسونه؟ این گنبد و گلدسته های آقامونه؟ زبانم بند آمده بود، نمی دانستم چیکار باید بکنم. دست و پام رو جمع کردم و رو به حضرت گفتم: سلام آقا جان، سروجونم فدات. و زار زار تمام غروب را گریه کردم.
از اول شهر تا نزدیک حرم، نفهمیدم چطوری اومدم و چی به من گذشت که بالاخره رسیدیم. به کربلایی گفتم: ترا خدا همین نزدیکی ها یه خونه بگیر که پنجرش رو به حرم آقا واشه و این ده روز هیچ از آقا جدا نشیم.
گفت: ای به چشم خانوم خانوما! دیگه چی، سرم را پایین انداختم و گفتم خدا عمرت بده مرد، که منو به زیارت آوردی.
جونم برات بگه همون طور که دلم می خواست آقا کمک کرد و یک اتاق خوب گرفتیم و شدیم همسایة آقا (ع) پسرم و کربلایی رفتند وضو بگیرند.
منم رفتم چادر نماز بردارم و آماده برای زیارت بشم که تا دولا شدم چادرم را بردارم، درد شدیدی در کمرم احساس کردم، طوریکه که دولا ماندم. چه سرت را درد می یارم، با هزار زحمت مرا خواباندند و گفتند: تو استراحت کن. خستة راه هستی. فردا ان شأا.... می بریمت زیارت. تمام غصه های دنیا بغضی شد و در گلوم ماندگار شد. شوهرم و پسرم جعفر به زیارت رفتند من ماندم و اشک و التماس به درگاه آقا. درد ساکت نشد که نشد. فردا رفتند داروی گیاهی برام آوردند. هیچ اثر نمی کردم و هی مشکلی بر مشکل اضافه می شد. تا یه شب که شوهر و پسرم به زیارت رفتند. دلم خیلی گرفت. داشتم به حرم آقا با حسرت نگاه می کردم و اشک می ریختم.
یعنی آقاجون من گنهکارم که تا این جا آمدیم ولی داخل خونه ات راهنم نمی دی؟ این رسم مهمان داریه؟ خودت می دونی چقدر راه اومدم. تو را به جان جوادت از سر تقصیراتم بگذر. آخه میشه آدم تا این جا بیاد، شمارو نبینه؟ که ناگهان در بین هق هق گریه ام در اتاق باز شد و یه آقایی اومد تو با یک بشقاب انگور. من دست و پامو گم کردم. گفتم حاج آقا ببخشید ما نمی دونستیم این خونه شماست. اینجا را به ما هم اجاره دادن، کربلایی بیاد از اینجا
می ریم. آقا بشقاب انگور را زمین گذاشتند گفتند ضعیفه! بخور خوب می شی، من اومدم دو رکعت نماز بخونم و برم، در گوشه اتاق به نماز ایستادند، دست و پام می لرزید. صورتم را محکم پوشوندم و سرم را روی بالش به سمت دیوار برگردوندم دعا می کردم زودتر جعفر و کربلایی برگردن.
با شنیدن صدای در، فریاد زدم جون خودتون اومدین زیارت! خونة مردم را غصب کردین و توش نماز می خونین، حتما قبول می شه؟ عبادتتون خیلی درسته و زدم زیر گریه، برگشتم دیدم آنها متحیر مانده اند، فکر کردن دیوانه شدم با احتیاط جلو اومدن. گفتن چی! ما خونه را اجاره کردیم و در اختیار خودمونه.
بادست گوشة اتاق را نشان دادم و گفتم پس این آقا چی میگن؟ و هر سه نفر برگشتیم، نه آقایی بود و نه بشقاب انگوری.
ناخودآگاه از جا بلند شدم.
دردی در خود احساس نکردم ولی هنوز شیرینی همان یک دونه انگور را در دهنم مزه مزه میکردم. آره جونم بعد از کلی بهت و حیرت. متوجه شدیم که آن آقا، آقا امام رضا (ع) بودند که به دیدار دل شکسته من اومدن و منو شفا دادن.
بعدش هم خودت بهتر می دونی که چه احساسی داشتم. و از اون سال تا حالا در هر شرایطی به دیدن آقا میام، حالا بیا زیارتنومه برام بخون.
- رو چشمم مادر جان! السلام علیک ایها الامام الغریب … تو گرامی ترین مقصود هستی. ای خدای من! تقرب می جویم به سویت به وسیله فرزند دختر پیغمبرت محمد (ص) که رحمت تو بر او و آلش باد.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

داستان هر یک از القاب مشهور امام رضا(ع)

هر کدام از این عناوین والقاب ، داستان و تاریخچه جداگانه ای دارند وبه یک وجهه از وجهه های حضرت اشاره می کنند. در ادامه داستان هشت لقب معروف تر از القاب امام هشتم آمده است.

در بین امامان معصوم ما، هیچ کدام به اندازه امام علی (ع) اسامی ولقب های متعدد ومتنوع ندارد. بعد از ایشان اما رتبه دوم برای امام رضا(ع) است که شاید به علت ماجرای ولایتعهدی وشاید به خاطر حضور دربین ایرانیان ، صاحب القاب و عناوین متعدد است، از آن حضرت علاوه بر القابی که به همه ائمه معصومین (ع) گفته می شود (مثل ابن رسول الله؛ حجت الله ، امین الله و... خود امام) صاحب حداقل 50 لقب اختصاصی هستند.

هر کدام از این عناوین والقاب ، داستان و تاریخچه جداگانه ای دارند وبه یک وجهه از وجهه های حضرت اشاره می کنند. در ادامه داستان هشت لقب معروف تر از القاب امام هشتم آمده است.

ابالحسن

دربین عرب رسم است که اگر بخواهند کسی را با احترام صدا بزنند، اسم او را صدا نمی زنند وبه جایش از کنیه او استفاده می کنند کنیه، لقبی است که با «اب» یا «ام» شروع می شود؛ یعنی پدر فلانی ویا مادر فلانی. معمولاً کنیه هر کسی را با استفاده از اسم فرزند بزرگ تر یا مشهورتر فرد می سازند؛ ولی گاهی هم هست که قبل از به دنیا آمدن فرزند می خواهند به یک نفر احترام بگذارند واورا با کنیه صدا بزنند درباره امام رضا(ع) هم همین اتفاق افتاده است . با اینکه امام (ره) خیلی دیر صاحب پسر شدند (امام محمد تقی یا جواد (ع)) اما به امام ازهمان جوانی کنیه داده بودند. از آنجا هم که آن حضرت سومین فرد از آل علی (ع) بود که اسم علی داشت (بعد از امام اول وچهارم)، کنیه جدشان - یعنی امام علی (ع) - را به ایشان دادند و آن حضرت را «ابوالحسن» صدا می زند. این کنیه را ظاهراً امام موسی کاظم(ع) برای حضرت انتخاب کردند. معمولاً درکتب شیعه از آن حضرت به عنوان ابوالحسن ثانی یاد می شود. ابوالحسن خالی یا باقید اول که امام علی (ع) هستند وابوالحسن ثالث، امام دهم حضرت علی بن محمد امام هادی (ع) هستند.

 ثامن، ثامن الائمه یا ثامن الحجج

از آنجا که درزمان امام موسی کاظم(ع) ، انحرافی درمسیر تشیع صورت گرفت وگروهی برادر بزرگ تر آن امام - یعنی اسماعیل پسر امام صادق (ع) را امام هفتم خواندند، پس از آغاز امامت امام رضا(ع) درسال 183 قمری، پیروان ایشان تاکید فراوانی بر لقب «ثامن» یا هشتم داشتند تا آن اشتباه دیگر تکرار نشود .از نکات جالب تاریخ اینکه امام هشتم شیعیان، معاصر مامون عباسی بود که هشتمین خلیفه عباسی به حساب می آید.

رئوف

این لقبی است که بعد از شهادت امام به آن حضرت داده شده ودلیلش شهرت ایشان به برآورده کردن حوائج زائران است. اولین بار در«عیون اخبار الرضا» نوشته شیخ صدوق (متوفای 381ق) این لقب آمده وبعد از آن توسط دیگران استفاده شده است.

 رضا

 معروف ترین لقب امام هشتم رضاست. اما جالب است بدانید که این لقب را دشمن امام(ع) یعنی مامون به آن حضرت داده بود. چنان که طبری و دیگران می نویسند، بعد از ولایتعهدی امام (ع) مامون دستور دادبه نام آن حضرت سکه بزنند. روی این سکه ها که الان درموزه آستان قدس است. نوشته شده:

  «الامیر الرضا ولیعهد المسلمین علی بن موسی»

مامون، لقب رضا را از شعار «الرضا من آل محمد» گرفته بود که اشعاری است که اولین بارمختار درقیامش که به خونخواهی امام حسین (ع) بود، در کوفه از آن استفاده می کرد(سال 76ق) این شعار یعنی «ما فقط به حکومت کسی از آل محمد راضی هستیم.» این شعار را بعدها داعیان عباسی (کسانی که برای قیام به نفع بنی عباس وعلیه بنی امیه دعوت می کردند، مثل ابومسلم خراسانی) هم به کار بردند وحالا مامون می خواست وانمود بکند که اوست که این شعار و آرزوی قدیمی را تحقق بخشیده است.

البته سیاسی بودن اقدام مامون، از همان زمان هم برملا شده بود. ومثلاً دعبل خزاعی- شاعری که معاصر امام (ع) و مامون بوده (متوفای 246ق)- درشعری سروده است:

«ایا عجبا منهم یسمونک الرضا/ وتلقاک منهم کلحه وغضون»

یعنی در تعجبم ازآنها که شما را «رضا» می نامند ولی از جانب ایشان رنج ها وسختی ها به شما می رسد.

حدیثی هم از امام جواد(ع) در «عیون اخبار الرضا» هست که درجواب سوالی که می گوید چرا پدر شما را رضا نامیده اند، فرموده اند: «زیرا مرضی (= مورد رضایت) خدا در آسمان ومرضی رسول خدا وائمه او درزمین بود». آن شخصی به سوالش اصرار می کند. می پرسد مگر باقی پدران شما مرضی خدا ورسول نبودند؟ امام جواب می دهند: «چرا، اما فقط پدرم بود که مرضی موافقان ومخالفان قرار گرفت.» بعدها مضمون این حدیث بیشتر مورد توجه قرار گرفت ومثلاً مولف تاریخ «حبیب السیر» (نوشته شده حدود 930ق) درتوضیح لقب آن حضرت آورده است: « امام علی نام عالی نسب /پناه عجم، مقتدای عرب / ازوبود راضی جهان آفرین / از آن رو رضا گشت او را لقب».

 سلطان

اسم ولقب سلطان تا قرن دوم هجری اصلاً کاربرد نداشته است ودر زمان هارون الرشید، برای اولین بار به وزیر معروفش - جعفر برمکی سلطان لقب داده شد. این واژه ابتدا به معنای پادشاه نبود وبه معنای شخصی بود که تسلط برامور دارد(مثل سایرصفت هایی که بر وزن فعلان ساخته می شود . مثلاً «قرآن » یعنی خواندنی.) اولین سلطان هم جعفر وزیر بود که در دوره ای کنار خلیفه، سلطان هم وجود داشت.بعد از سرکوبی برامکه اما تا مدت ها دیگر سلطانی وجود نداشت تا درزمان ولایتعهدی امام هشتم(ع) این لقب را دوباره به ایشان دادند.

در دوره های بعدی هم این لقب برای ایشان باقی ماند وبه معنای غیر از پادشاه استفاده شد .مثلاً در «تاریخ نیشابور» (تالیف 400 ق) از آن حضرت با عنوان «حضرت سلطان» یاد شده . حافظ (متوفای 792ق) سروده: «قبرامام هشتم وسلطان دین، رضا از جان ببوس وبر در آن بارگاه باش.» وگونزالس کلاویخو، سفیر اسپانیا که در قبل از عهد صفوی به ایران آمد (806ق) درسفرنامه اش آورده است :«رسیدیم به شهر مشهد یعنی محل شهادت امام رضا (ع) که به نام سلطان خراسان مشهور است...»

  ضامن آهو

بعد از «رضا» مشهورترین لقب امام هشتم همین «ضامن آهو» است وجالب اینکه درهیچ کدام از منابع کهن تاریخی ، داستان پناه آوردن آهو به امام رضا(ع) نیامده است.قدیمی ترین منبعی که چنین لقبی آورده ، این شهر آشوب (متوفای 588ق) در«مناقب آل ابی طالب» است که د ر وصف آن حضرت - جایی که درجریان ذکر وقایع سفر امام (ع) به ایران به نیشابور می رسد- یک بیت شعر از شاعری به نام «ابن حماد» نقل می کند که به این شکل :«الذی لاذت به الظبیه والقوم جلوس / من ابوه المرتضی یزکو ویعلو و یروس» یعنی اوکسی است که آهوی ماده به او پناه آورد؛ درحالی که گروهی نشسته بودند. او کسی است که پدرش علی مرتضی(ع) است وهمواره درحال تزکیه وتعالی وبالا رفتن است. این درحالی است که روایت پناه آوردن آهوی ماده، دوقرن قبل از این کتاب برای پیامبر (ص) روایت شده است.

طبرانی (متوفای 360ق) در «المعجم الکبیر» وامام بیهقی (متوفای 430ق) در«دلایل النبوه» نقل کرده اند که روزی پیامبر از کنار شکارچیانی می گذشت که آهویی شکار کرده بودند. آن آهو با حضرت سخن گفت. پیامبر به شکارچی ها فرمود که آهو را رها کنند تا برود به بچه هایش شیر بدهد. وبرگردد. شکارچی ها پرسیدند: «درقبال چه چیزی آن را آزاد کنیم؟» حضرت فرمودند: من ضامنم» . رسول خدا(ص) نشست تا آهو رفت و برگشت. شکارچی ها هم آهو را به حضرت بخشیدند وآن حضرت، آهو را آزاد فرمودند.

درعوض، شیخ صدوق (متوفای 381ق) درکتاب «عیون الاخبار الرضا» داستانی را نقل می کند از ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی (متوفای 350ق) . ابومنصور طوسی ، کسی است که به دستورش داستان های «شاهنامه» جمع شده بود وابتدا دقیقی وبعد فردوسی آن را به نظم کشیدند.

ابومنصور طوسی تعریف می کند که در جوانی اش یک بار برای شکار رفته بوده. آهویی گیرش می آید.او را دنبال می کند. آهو می رود ومی رود تا به مزار حضرت رضا(ع) می رسد، به محض وارد شدن آهو به داخل ساختمان مزار، سگ ابومنصور دست از تعقیب او بر می دارد. خود ابومنصور که سنی مذهب بوده، داخل مزار هم می رود. اما به جز پشکل آهو چیزی پیدا نمی کند. ابومنصور می گوید از آن زمان معتقد به مزار امام رضا(ع) شده است ومدام به زیارت آن حضرت می رود.

به نظر می رسد داستان ضامن آهو شدن امام رضا(ع) ، از ادغام این دو داستان با هم آمده باشد.

 عالم آل محمد(ص)

ائمه معصومین ما (ع) همگی از علمای عصرخود بوده اند و قبل از امام رضا (ع) به امام باقر(ع) هم این لقب را داده بودند. با این حال شهرت امام رضا(ع) به برتری علمی برهمعصرانش از آنجا آمده است که مامون که خودش هم از دانشمندان بود. و«اعلم بنی عباس» به حساب می آمد دردوره ولایتعهدی، مناظرات متعددی را بین امام رضا (ع) و علمای دیگر مذاهب ترتیب می داد.

انگیزه مامون از این کار را بعضی مثل طبری (درتاریخ طبری) علاقه او به علم ودانش ذکر کرده اند وحاکم نیشابوری (درتاریخ نیشابور) می گوید که این کار را می کرد تا نقاط ضعف احتمالی امام رضا (ع) را برملا کند وبه جایگاه ایشان توهین کند.به هر حال، هدف هرچه که بود نتیجه مناظرات اذعان همه به علم ودانش سرشار امام (ع) ودادن لقب «عالم آل محمد» به آن حضرت بود. برای آنکه به صحت این حرف پی ببرید، می توانید موضوع یکی از جلسات این مناظرات را در دو منبع سنی («عقدالفرید» نوشته ابن عبد ربه اندلسی، متوفای 328ق) و شیعه («عیون اخبار الرضا»، نوشته ابن بابویه یا شیخ صدوق، متوفای 381ق) بخوانید که دقیقاً عین همان را نقل کرده اند.

غریب یا غریب الغربا

ممکن است تصور شود لقب «غریب» برای امام هشتم (ع) به خاطر دوری آن حضرت از شهر پیامیر(ص) یعنی مدینه بوده است اما از بین امامان ما ، فقط دوامام بوده اند که به طور کامل درمدینه زندگی کرده اند (امام باقر(ع) و امام صادق(ع) . سه امام اول دوره ای را در کوفه بوده اند وامام سوم پس از ترک مدینه به اجبار وحرکت به سمت مکه، عاقبت در سرزمین عراق به شهادت رسید.امام چهارم که به اسارت تا دمشق هم رفتند واز امام کاظم(ع) به بعد هم همه ائمه در بغداد وتحت نظر خلفای عباسی بودند (جز امام رضا(ع) که درمرو تحت نظر بودند) با این حساب، این لقب نباید تنها به این دلیل باشد.

به نظر می رسد که این لقب را خود امام و نزدیکان آن حضرت شایع کرده اند تا مانع از موفقیت اقدام سیاسی مامون که می خواست از ولایتعهدی امام رضا (ع) سوء استفاده بکند، بشوند.

همچنان که امام رضا (ع) در وقت حرکت به سوی ایران، از اهل بیتشان خواستند تا گریه و نوحه بکنند، یا وقتی که دعبل خزاعی درمرو خدمت ایشان رسید وشعری را که در رثای شهادت امامان قبلی برای آن حضرت خواند، حضرت به شعر او دوبیت اضافه کردند: «وقبر بطوس یالها من مصیبت / الحت علی الاحشا بالزفرات / الی الحشر حتی یبعث الله قائما/ یفرج عنا الغم والکربات» یعنی «وقبری در طوس است که مصیبتش غم را تا روز قیامت در دل ها می افروزد تا اینکه خداوند قائمی را برانگیزد واندوه را از دل ما برطرف کند.» دعبل پرسیده بود: « یابن رسول الله! من چنین قبری را نمی شناسم.» وحضرت جواب داده بود: « آن قبر من است.» دعبل هم قصیده اش را با دوبیت امام، این طرف و آن طرف برای شیعیان می خواند.

  مرتضی

 این لقب به معنای مورد رضایت و پسندیده ، لقبی است که شیعیان دربرابر لقب «رضا» که مامون به آن حضرت داده بود برای ایشان به کار بردند، ، لفب مرتضی البته ازالقاب مشترک بین آن حضرت با سایر ائمه (ع) است واگر هم درمتنی، مرتضای خالی دیدید، قاعدتاً منظور امام اول(ع) است؛ اما در صلوات خاصه امام رضا هم این لقب بلافاصله بعد از لقب رضا آمده است:«اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی»

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

شرحی بر زندگی امام رضا (ع)

میلاد کثیر الاسعاد آن امام عالی نژاد به روایت اکثر علماء فضیلت نهاد در یازدهم ذی الحجة سنة ثلث و خمسین و مائه به مدینه اتفاق افتاد و به قول بعضی از ارباب اخبار آن صورت در یازدهم ربیع الاخر سنه مذکوره دست داد و زمره ای از مورخان بر آن رفته اند که علی الرضا (ع) در سنه ثمان و اربعین و مائه تولد نمود و به اتفاق اهل تاریخ والده آن جناب ام ولد بوده اما نام آن مخدره مختلف فیه است  در شواهد النبوة مرقوم گشته و در کشف الغمه از حافظ عبدالعزیز جنابذی منقول است که آن مستوره مسمات بسکینه نوبیه بوده و بعضی نامش را خیزران مریسیه گفته اند لقبش شعری است (وقیل ذلک کما قال الشاعر فی محدحه (ع) )                             

الا ان خیر الناس نفسا و والدأ       ورهطا و اجداد اعلی المعظم       

انبسابه لعلم و  الحکم    ثامنا         اماما    یؤدی  حجةالله  تکتم      

این نظم دلالت بر آن میکند که اسم شریف مادر  آن امام  عالی   گوهر تکتم است و الله علم و نام و کنیت امام هشتم با نام و کنیت اسدالله الغاب ابوالحسن علی بن ابیطالب (ع) موافق بود و القاب آن جناب بسیار است رضا و مرتضی و صابر و رضی وفی از آن جمله است (قال فی فصل الخطاب قیل لابی جعفر محمد بن علی الرضا (ع) ان اباک سماء المامون الرضا و رضیته لولایة عهده فقال بل الله سبحانه سماء الرضا لانه کان رضاءالله عزوجل فی سمائه ورضا رسوله (ص) فی ارضه و خص من بین آبائه الماضین بذلک لانه رضی به الخالفون و کان ابوه موسی الکلظم رضی الله عنه یقول ادعولی ولدی الرضا و اذاخاطبه قال یا اباالحسن ).                      

ابوالحسن علی الرضا رضی الله عنه به روایت اول در زمان فوت جد خود صادق (ع) پنج ساله بود و در وقت وفات کاظم (ع) سی و سه ساله و در سنه احدی ماتین که سن شریف آن امام عالیشان به چهل و هشت رسید مامون آن جنابرا به ولایت عهد خود تعیین نموده و به روایت اکثر علماء علی بن موسی الرضا (ع) به سبب قصد مامون در ماه رمضان سنه ثلث و ماتین در قریه سناباد از اعمال طوس روی به روضه رضوان آورد و قیل سنه ثمان و ماتین مدت حیاتش به قول اصح قرب پنجاه سال بود و زمان امامتش بیست سال و مرقد همایونش سرای حمید بن قحطبه طائی است در قبه که مدفن هارون الرشید بود و حالا آن مزار بزرگوار و روضه فایض الانوار مطاف طواف اعیان و اشراف روزگار است و قبله آمال و کعبه اقبال اصاغر و اعاظم اقطار بلاد و امصار .                                  

سخنانی پر معنا از امام رضا (ع)

    بالاترین مرتبه خردمندی آن است که نفس خود را بشناسد .  راستگو  باشد و از دروغ بپرهیزد                                          

کمک به ناتوان از صدقه دادن بهتر است .

نیمی از عقل آدمی ، اظهار دوستی و محبت به عموم مردم است .

دوست هر کس عقل و دانایی اوست و دوشمن وی جهل و نادانیش .

هرگاه خداوند شما را ثروت و مکنت داده عیال و اولاد را در عسرت و محرومیت از لحاظ معیشت قرار ندهید تا به مرگ شما راضی شوند.                                                                     

از علامات شخص فقیه ، بردباری و دانایی است و خموشی دری از حکمت است ، زیرا خموشی دوستی آرد، برای آنکه راهنمای بر هر خیری است .                                                                    

ایمان چهار رکن دارد ( مفهومش این است که هر کس این را ندارد ایمان ندارد یا ناقص الایمانست )( 1-توکل بر خدا ، رضا بقضاء الله – تسلیم به امر خدا ، واگذاردن و خداوند آن بنده صالح که (مومن آل فرعون بود ) گفت کار خود را به خدا واگذارم و خداوند از بد اندیشی آنان نگهش داشت .)                                                   

صله رحم خود بنما گر چه به یک جرعه آب باشد و بهترین صله رحم خودداری از اذیت او است ، فرمود : در قرآن است که صدقات خود را به منت و آزار بیهوده مسازید .                                    

تواضع امام رضا (ع)

حضرت امام رضا (ع)  بسیار متواضع بود و با غلامان و کنیزان غذا میل می فرمود و سر یک سفره می نشست و نسبت به ضعفاء و بیچارگان خوش رفتار بود و در میان جامعه و در دل آنان جای  داشت ، یک روز ، سواره می گذشت ، جنازه ای را می بردند ، حضرتش پیاده شد و تشییع نمود و فرمودای فلان بشارت باد ترا به بهشت جاودان .                                                                 

ابن شهر آشوب روایت می کند که حضرت روزی وارد حمام شد مردی آنجا بود و حضرت را نمی شناخت گفت ، بیا مرا کیسه بکش، آن حضرت شروع نمود به کیسه کشیدن بر بدن او ، همین که مردم آمدند و دیدند جریان را احترام نمودند آن مرد شناخت و عذر خواهی کرد ، امام او را دلداری داد . یاسر خادم حضرت می گوید ، مردی آمد خدمت امام ، سلام ، کرد و گفت من از دوستان شما هستم و در سفر مکه بودم خرجی من تمام شده ،کمکی بفرمائید ، فرمود بنشین از او پذیرایی کرد و دویست دینار به او داد و فرمود :این سرمایه تو باشد .                                                                         

صدوق از ابراهیم بن عباس نقل میکند که حضرت علی بن موسی الرضا (ع) هیچ وقت هاجت کسی را رد نمی کند و هیچ وقت در مجلسی که حتی یک نفر هم بود پای خود را دراز نمیکرد و شنیده نشد که به یکی از غلامان و کنیزان خود ناسزا گوید و هرگز خنده با صدا از آن حضرت ندیدیم ، بلکه همیشه متبسم بود و هر وقت سفره می گستردند تا تمام مستخدمین و موالی و غلامان حتی دربانان حاضر نمی شدند دست به غذا دراز نمیکرد.                            

یاسر خادم گوید ، که در آخرین روز زندگی هم در فکر موالی و خدمه و غلامان بود و حتی در روز ، آخر که مریض بود به نظر ما اثر مسمومیت ظاهر شده بود، در حضورش سفره گستردند تمام خدمه را یک یک صدا فرمودندبا کمال آزادی غذا صرف کنید و سپس فرمود که زنان سفره بیندازد که آنها غذا بخورند و چون غذا خوردند ، حال حضرت خراب شد .                                          

دیگر از مناقب آن حضرت آن است که بسیاری از شب را بیدار بود و کم می خوابید و زیاد روزه می گرفت و بسیار صدقه می داد و به مستمندان کمک می کرد .                                                     

راوی گوید ، اگر کسی گوید که فضل و بزرگواری کسی مانند علی بن موسی الرضا (ع) در عصر خودش دیده باور نکنید و از خصایص آن حضرت آن بود که لباس و جامه خشن می پوشید ، و روی آن لباس خز و لطیف به تن می کرد و گلاب و مشک و عود زیاد استعمال می فرمود و بیشتر در شبهای تار به ضعفاء و مستمندان کمک می کرد و می گفت هر کسی نمی تواند بنده آزاد کند و ثواب آنرا ببرد ، بهترین راه وصول به بهشت اطام به مساکین است .                                                                             

آن حضرت شاخص بین تمام علویین ، بود در زمان حیات پدر که در زندانها به سر برده و همچنین پس از رحلت پدر که به وصیت حضرت موسی بن جعفر (ع) لباس ولایت به قامت رسای آن سرور دوخته شده بود و از تمام بلاد اسلامی آن ایام که اقصی نقاط چین را در بر می گرفت تا اسپانیا و دریای احمر و اروپا ، دانشمندان و بزرگان به خدمتش می رسیدند  و استفاده های علمی از هر دانشی بهره می بردند و همه علماء زمان اعتراف به فضیلت علمی او داشتند مجلسش محبط رجال علمی و دانشمندان مختلف بود و از همین حسن شهرت و مقام و منقبت ، مامون واهمه پیدا کرد و بهفکر ولایت عهدی آن حضرت افتاد و به وجود آن  حضرت آرامش ایران پهناور روز عراق و شامات را نمود .                                      

در بیان اخلاق و سیره انسانی هر کسی دارای هر قدر علم و فضیلت باشد خواه ناخواه تحت تأثیر محیط تا اندازه ئی ، هم شده واقع خواهد شد ، زیرا صحت و مرض و دست تنگی عیالمندی و امنیت و محیط ترس و وضع روزگار و تربیت اولاد و پیری و غرائز نفسانی و معاشرت و گفتگوها ، این مسائل در زندگی  آدمی مؤثر است و اگر کسی شخصی را نمونه آورد که فلان کس تغییر حال نداده ، کاملأ از نزدیک با او ربط نداشته و نوعأ همیشه تعریف و تمجید شنیده است لکن وقتی نزدیک شود  و مدتی هم جوار شد می دانند که از ، انسانها برنیاید ، چنین تحولی داشته باشند،مگر معصومین (ع) که خدای تعالی آنان را تطهیر فرموده و آیهدرباره آناننازل نموده ، محیط در آنان اثر نخواهد کرد ، زیرا معلم واقعی بشرند از طرف خدای تعالی و مظهر کمال و جمال و جلال حقند .                      

لذا دوست و دشمن اعتراف دارند ، به مقام و مرتبه  اینان اتصال به منبع علوم ربوبی و وارث اخلاق و سجایای ملکوتی چون آباء و اجدادش چنین اند ، ابراهیم بن عباس گوید ، ندیدم و شنیدم کسی چیزی بپرسد ، آن حضرت در جواب بماند و یا تقاضایی کند محروم گردد و یا حاجتی داشته باشد ، مأیوس شود .                            

 صدوق نوشته امام هر وعده ئی می نمود انجام می داد و هر عهدی می کرد وفا می فرمود ، لذا مکرر در مکرر شنیده شده که چون فرمود ، هر کس به زیارت من آید و در غربت مرا زیارت کند ، من سه جا باز دیدا او خواهم آمد ، یکی در وقت مرگ دوم در قبر ، سوم در صراط ، لذا در خواب دیده اند که حضرت بو عره اش وفا نموده ، در وقت مرگ حاضر شده و یا آنکه شنیده شد که محتضر گفته است السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) وفا نموده ای به و عده ات .                                                                         

حلم و بردباری آن حضرت چنان بود که در تمام مصائب تحمل می نمود و مأمون در خفا به آن حضرت اهانت می کرد و خشونت و تندی او در خفا شکیبائی امام را بیشتر می نمود ، آن روزی که حضرتش را مجبور بر رفتن نماز عید نمود ، پس از حرکت و ازدحام جمعیت با وضعی تند امام را از رفتن نماز منع نمود ، حضرتش صبر و بردباری نمود ، مأمون مردم را فریب می داد ، در ظاهر احترام می گذاشت ، لکن در ، خفا توهین می نمود و مجالس علمی را آراسته می کرد که شاید امام در جواب سئوالات علماء ادیان و مسائل مشگله آنان در ماند ، اما حلم و صبر امام مانع از در گیری با آنان می شد و جواب آنها را با منطق و خوشرویی می داد و آنان را مجاب و درمانده می نمود و مأمون را خوار و خفیف در مقابل آنان می کرد .                                                            

ولایتعهدی علی بن موسی الرضا (ع)

در سال 201هجری مأمون رجا بن ابی الضحاک و فرناس حادم را مأمور کرد تا علی بن موسی بن جعفر امام هشتم شیعیان را نزد او به مرو بفرستند . چون آن حضرت به مرو رسید مأ مون پس از مذاکره و مباحثه آن حضرت را ولی عهد خود ساخت و او را «الرضا من آل محمد » خواند و به سپاه خود دستور داد تا لباس سیاه را که شعار عباسیان بود براندازند و لباس سبز را که شعار علویان بود بپوشند . در این باره به تمام بلاد اسلامی امریه صادر کرد و به حسن بن سهل نوشت که چون در میان بنی عباس و اولاد علی بن ابیطالب از آن حضرتپارساتر و دانشمندتر و فاضل تر نیافت تصمیم گرفت که او را ولی عهد خود سازد و خلافت مسلمانان را پس از خود به او سپارد و این در روز سه شنبه سوم ماه رمضان سال 201 هجری بود .        

چون این خبر به بغداد رسید جمعی آن را پذیرفتند و به ولایت عهد حضرت رضا بیعت کردند و لباس سبز پوشیدند اما بزرگان بنی عباس در خشم شدند و راضی به خروج خلافت از خاندان بنی عباس نگردیدند و گفتند ما مأمون را از خلافت خلع می کنیم.         

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

 کتابشناسی امام علی بن موسی الرضا(ع)


اهداف المأمون من مشروع اسناد ولایة العهد للامام الرضا(ع ) و أسباب قبوله , وخطة الامام فی احباط مشروع المأمون و استغلاله لصالحه .
الشیخ محمد مهدی شمس الدین .

العرفان : مح 74 ع 7و 8(1 14072ه ـ 9 19861م ), ص 5ـ 27

بیعة الامام الرضا (ع ).
للسید جعفر مرتضی .

الهادی س 3 ع 1(13942ه), ص 165ـ 179 س 3 ع 3(13947ه), ص 102ـ 109

تاریخ الامام المرتجی و السید المرتضی ثامن ائمة الهدی أبی الحسن علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه و علی آبائه و اولاده اعلام الوری .
فی : بحارالانوار, ج 49 للشیخ محمد باقر المجلسی .

بیروت : داراحیاء التراث العربی , ط 3 1403ه 1983م , 337ص .


تحقیقی پیرامون کتاب <فقه الرضا> (بالفارسیة).
لرضا استادی .

مشکوة (1362ش ) ع 3ص 77ـ 95(بحث مقدم فی الموتمر العالمی للامام الرضا(ع ), 140411ه).


تحلیلی از زندگانی امام رضا (ع ) (بالفارسیة).
لمحمد جواد فضل الله .

ترجمة: محمد صادق عارف .

مشهد: آستان قدس رضوی , بنیاد پژوهشهای اسلامی , ط 2 1369ش , 256ص .


ترجمه عیون أخبار الرضا (بالفارسیة).
لعبد الحسین رضائی و محمد باقر الساعدی .

تصحیح : محمد باقر البهبودی .

طهران : اسلامیة, 1354ش , 2ج , 8 736ص .


ترجمة جلد دوازدهم بحار الانوار.
(فارسی , ترجمة المجلد الثانی عشر من بحار الانوار, فی حیاة الامام علی بن موسی الرضا (ع ).

للشیخ محمد باقر المجلسی .

ترجمة: موسی خسروی .

طهران : اسلامیة, 1355ش , 304ص .


تفسیری بر احتجاج امام علی بن موسی الرضا (ع ) با عمران صابی .(بالفارسیة).
للشیخ محمد تقی جعفری .

فی المؤتمر العالمی الثانی للامام الرضا (ع ) (مشهد 140511ه).

254 جنبه های اخلاقی و سیره علمی حضرت رضا (ع ) (بالفارسیة).

للسید هاشم الرسولی .

مشهد: الموتمر العالمی للامام الرضا (ع ) 140411ه.


چهل حدیث حضرت رضا (ع ), بانضمام شرح حال و گزارش سیاسی و فرهنگی دوران امام (ع ). (بالفارسیة).
الکاظم مدیر شانه چی .

مشهد: آستان قدس رضوی , 1365ش , 132ص , 24سم .


حضرت رضا (ع ) (بالفارسیة).
لفضل الله کمپانی .

طهران : انتشارات مفید, 1355ش , 277ص , 24سم .

طهران : مفید, ط 4 1369ش , 277ص .


حیاة الامام علی بن موسی الرضا.
فی : عوالم العلوم و المعارف و احوال من الایات و الاخبار و الاقول , ج 22 للشیخ عبدالله بن نور الله البحرانی .

تحقیق : مدرسة الامام المهدی .

قم : مدرسة الامام المهدی , 1411ه.


الحیاة السیاسیة للامام الرضا (ع ).
للسید جعفر مرتضی العاملی .

قم : دار التبلیغ الاسلامی , 1398ه, 511ص , 24سم .

بیروت : دار الاضواء, 1409ه ـ 1989م , 510ص , 24سم .


زندگانی امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع ).
(حیاة الامام الثامن علی بن موسی الرضا (ع ), (بالفارسیة).

لموسی خسروی .

مشهد: فروشگاه صحافیان , ط 4 1348ش , 304ص , 21سم .


زندگانی پیشوای هشتم امام علی بن موسی الرضا(ع ) (بالفارسیة) للسید علی محقق .
قم : انتشارات نسل جوان , 1357ش , 224ص , 17سم .


زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا.
(حیاة علی بن موسی الرضا, بالفارسیة).

لابی القاسم سحاب , ت 1376ه.

طبع فی : طهران : کتابفروشی اسلامیة, 1334ش , 2مجلد, 360+ 394ص , 24سم (مع طب الرضا و علل الشرایع و القصیدة الهائیة).

طهران : شرکة چاپ , 1320ه.

طهران : دانش , ط 2 1360ه.

طهران : د. ت , 324+ 366ص , 24سم .

طهران : دانش , ط 3 1355ش , 360ص , مصور (معه طب الرضا).


زندگانی علی بن موسی الرضا (ع ).
(حیاة الامام الرضا (ع ), بالفارسیة).

لحسین عماد زاده .

طهران : شرکت سهامی طبع کتاب , 1355ش , 690ص , 21سم .

طهران : انتشارات گنجینه و نشر محمد, 1360ش , 2ج , 554+ 432ص .


زندگی سیاسی هشتمین امام .
(ترجمة حیاة الامام الرضا (ع ) بالفارسیة).

للسید جعفر مرتضی العاملی .

ترجمة: خلیل خلیلیان .

طهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامی , 1363ش 1984م , 236ص , 21سم .


سیرة الرضا (ع ).
فی : اعیان الشیعة, مج 2 ص 12ـ 32 للسید محسن الامین .

تحقیق : حسن الامین .

بیروت : دارالتعارف , 1403ه ـ 1983م .


علی بن موسی بن جعفر بن محمد الهاشمی , أبو الحسن الرضا.
فی : تهذیب التهذیب 3387 لشهاب الدین احمد بن علی بن حجر العسقلانی , ت 582ه.! بیروت : دارالفکر, ط 1 1404ه ـ 1984م .


علی بن موسی الرضا (ع ) (بالفارسیة).
فی : ناسخ التواریخ .

لعباسقلی سپهر.

تصحیح : محمد باقر البهبودی .

طهران : اسلامیة, 1348ش , 399ص .

طهران : اسلامیة, 1350ش , 399ص , 24سم .


علی الرضا بن موسی بن جعفر بن محمد, أبو الحسن الهاشمی العلوی .
فی : سیرة اعلام النبلاء 3879ـ 393 لشمس الدین محمد بن احمد بن عثمان الذهبی , ت 748ه.

(تحقیق : کامل الخراط, اشراف : شعیب الارناؤوط).

بیروت : مؤسسة الرسالة, ط 3 1405ه 1985م .


علی بن موسی الرضا (ع ) و الفلسفة الالهیة.
للشیخ عبدالله الجوادی الاملی .

قم : 1404ه.


علی بن موسی الرضا (ع ) و القرآن الحکیم .
للشیخ عبدالله الجوادی الاملی .

مشهد: المؤتمر العالمی للامام الرضا, 1408ه.


علی بن موسی القرشی الهاشمی الملقب بالرضی .
فی : البدایة و النهایة: ج 10 ص 250 لابی الفداء الحافظ ابن کثیر, ت 774ه.

بیروت : دارالفکر.


مجموعه آثار دومین کنگره جهانی حضرت رضا (ع ) 1365ش . (بالفارسیة).
مشهد: الموتمر العالمی للامام الرضا (ع ) 1366ش 1987م , 596ص , 24سم .


معجم ما کتب عن الامام علی بن موسی الرضا (ع ).
(و هو القسم العاشر من معجم ما کتب عن الرسول (ص ) و أهل البیت ).

لعبد الجبار الرفاعی القحطانی .

و هو هذا القسم .


نقش رهبری حضرت امام رضا(ع ). (بالفارسیة).
لمحمد الحسینی الشیرازی .

ترجمة و تحقیق : محمد باقر فالی .

قم : کانون نشر أندیشه های اسلامی , ط 2 1369ش , 83ص .


هشتمین پیشوای شیعه یا زندگی امام هشتم علی بن موسی الرضا (ع ).(بالفارسیة).
لمحمد باقر ساعدی .

مشهد: جعفری , 1390ه, 127ص , 21سم .


ولایتعهدی حضرت رضا (ع ).
(بحق تاریخی فقهی , حقوقی , انتقادی , بالفارسیة).

لعلی الموحدی الساوجی .

قم : مطبعة الحکمة, 1350ش , 280ص , 17سم .

--------------------------------------------------------------------------------

معجم ما کتب عن الرسول و اهل البیت (ع) , عبد الجبار رفاعی جلد هشتم
********************************************************************
کتاب شناسی امام علی بن موسی الرضا(ع) (2)
الف) کتاب های چاپی عربی
1. آثار و برکات الامام الرضا فی دارالدنیا
سیدهاشم ناجی موسوی جزایری, قم, بی نا, 1376ش 1418/ق.


2. الامام الثامن علی بن موسی الرضا
گروه نویسندگان, ترجمه محمد عبدالمنعم خاقانی, قم, موٌسسه در راه حق, 1370, رقعی, 54ص.


3. الامام الرضا
گروه نویسندگان, بیروت, دارالاضواء, 1409ق1989/ م, جیبی, 112ص

(از سری اضواء الاسلامیه ـ 10)


4. الامام الرضا
گروه نویسندگان, تهران, مؤسسة

البلاغ, 1408ق 1988/م, جیبی, 111ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


5. الامام الرضا
شیخ عفیف نابلسی, بیروت, الدارالاسلامیه, 1412ق.


6. الامام الرضا تاریخ و دراسة
سید محمد جواد فضل ، بیروت, دارالزهراء, 133ق, وزیری, 300ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


7. الامام الرضا قدوة و اسوه
سید محمدتقی مدرسی, تهران, رابطة الاخوة الاسلامیه, 1404ق, رقعی, 72ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


8. الامام علی بن موسی الرضا
علی محمد علی دخیل, چاپ دوم, بیروت, دارالتراث الاسلامی, 1394ق1974/م, رقـعـی, 120ص.


9. الامام علی الرضا
سید مهدی آیت اللهی, ترجمه کمال السید, قم, انتشارات انصاریان, 1374, وزیری, 36ص (مصوّر, ویژه نوجوانان) (از سری مع المعصومین).


10. الامام علی الرضا
گروه نویسندگان, قم, مؤسسة الامام الحسین , 1371ش 1413/ق, رقعی, 23ص.


11. الامام علی الرضا
[میر ابوالفتح دعوتی], چاپ سوم, بیروت, الدارالاسلامیه, 1410ق1990/م, وزیری, 24ص (مصور, ویژه نوجوانان).


12. الامام علی الرضا
شیخ محمد حسن قبیسی عاملی, بیروت, بی نا, 1403ق1983/م, وزیری, 108ص (از سری الحلقات الذهبیه ـ 21).


13. الامام علی الرضا
محمد رضا, بیروت, دارالکتب العلمیه.

رک: اهل البیت فی المکتبة العربیه, ص55.


14. الامام علی الرضا و رسالته فی الطب النبوی
محمد علی البار, بیروت, دارالمناهل, 1412ق.


15. الامام علی الرضا ولی عهد المأمون
عبدالقادر احمد یوسف, بغداد, مطبعة المعارف, 1947م, رقعی, 124ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).

رک: اهل البیت فی المکتبة العربیه, ص55.


16. الامام علی الرضا و ولایة العهد
اسحق شاکر العش, بیروت, دارالکتاب اللبنانی, وزیری, 128ص.

رک: اهل البیت فی المکتبة العربیة, ص55.


17. امامان: موسی الکاظم و علی الرضا
شیخ احمد مغنیه, بیروت (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


18. الامثال و الحکم المستخرجة من کلمات الامام الرضا
محمد غروی قزوینی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1409ق1367/ش, وزیری, 616ص (در این کتاب, مجموعه سخنان امام گرد آمده و شرح شده است).


19. بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار(ج49)
علامه ملاّ محمد باقر مجلسی اصفهانی (1037ـ 1110ق), تهران, انتشارات اسلامیه, 1385ق, وزیری, 340ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


20. رسالة فی تحقیق (فقه الرضا)
علامه میرزا محمد هاشم موسوی خوانساری اصفهانی (م1318ق), تهران, 1317ق (ضمن مجموعه رساله هایش به نام مجمع الفوائد و مخزن الفرائد).

الذریعه, ج11, ص138.


21. الجامع لرواة الامام الرضا
شیخ محمد مهدی نجف, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1407 و 1409ق, وزیری, 2ج,542«560ص.


22. جزاء اعداء الامام الرضا فی دارالدنیا
سید هاشم ناجی موسوی جزایری, قم, بی نا, 1375ش 1417/ق, وزیری, 160ص (از سری جزاء الاعمال فی دارالدنیا ـ 11).


23. حیاة الامام الرضا دراسة و تحلیل
سید جعفر مرتضی حسینی عاملی, قم, دارالتبلیغ اسلامی, 1398ق, وزیری, 511 ص (این کتاب دو بار به فارسی ترجمه شده است).


24. ذکری مولد الامام الرضا
گروه نویسندگان, کربلا, مکتب ذکریات المعصومین, 1358ق, رقعی, 32ص.


25. ذکری وفاة الامام الرضا
گروهی از نویسندگان, کربلا, مکتب ذکریات المعصومین, 1389ق, رقعی, 63ص.


26. زیارة الامام الرضا کیف و لماذا؟
سید علی نورالدین موسوی, قم, بی نا, 1418ق, جیبی, 334ص.


27. سرّ تولیة الامام الرضا العهد
سید مرتضی عسکری, بغداد, وزیری, 30ص (همراه با کتاب طبّ الرضا به شرح سید عبدالصاحب زینی, ص140ـ170).


28. صحیفة الرضا
جواد قیّومی اصفهانی, قم, دفتر انتشارات اسلامی, 1373, وزیری, 455ص (این کتاب در برگیرنده دعاها, احادیث و روایات امام رضا } همراه با ترجمه فارسی است).


29. صحیفة الرضا
منسوب به حضرت علی بن موسی الرضا } (148ـ 203ق), به روایت احمد بن عامر طائی بصری, تحقیق: محمد مهدی نجف, چاپ دوم, کنگره جهانی امام رضا 1406ق1364/ش, وزیری, 135ص.


30. طبّ الامام الرضا
منسوب به حضرت امام علی بن موسی الرضا } (148ـ 203ق), تحقیق: محمد مهدی نجف, قم, چاپخانه خیام, 1402ق, رقعی, 80ص (این رساله را علامه مجلسی در بحار الانوار, جلد (السماء و العالم) درج نموده و محدث نوری هم در خاتمه مستدرک از آن سخن گفته است).


31. علی بن موسی الرضا } و الفلسفة الالهیه
عبداللّه جوادی آملی, قم, دارالاسراء, 1374, وزیری, 193ص.


32. علی بن موسی الرضا } و القرآن الحکیم
عبداللّه جوادی آملی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1408ق, وزیری, 215ص, ج1.


33. عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآیات و الاخبار و الاقوال (ج22)
ملا عبداللّه بن نور اللّه بحرانی اصفهانی (از شاگردان علامه مجلسی (م1110ق)), مستدرکات: سید محمد باقر موحد ابطحی اصفهانی, تحقیق: مؤسسة الامام المهدی , قم, 1411ق, وزیری, 623ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده و خطی است).


34. عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق: ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306ـ 381ق), تحقیق: مؤسسة الامام الخمینی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1372, وزیری, 2ج, 700«700ص (این کتاب بارها به فارسی ترجمه شده است).


35. فقه الرضا
منسوب به امام علی بن موسی الرضا }, تحقیق: مؤسسة آل البیت { لاحیاء التراث, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق, وزیری, 180ص (در باره صحت و یا نادرستی انتساب این کتاب به امام هشتم, بحثهای بسیاری شده است).


36. لؤلؤة البحار فی منقبة الائمة الاطهار
سید محمد رفیع بن علی اصغر حسینی, معروف به رفیع العلماء تبریزی (1250ـ 1326ق), تبریز, سنگی, 80ص (این کتاب پیرامون چگونگی و فلسفه شهادت امام رضا است).

رک: الذریعه, ج18, ص379.


37. لمحات من حیاة الامام الرضا ثامن ائمة اهل البیت {
محمدرضا سیبویه حائری, مشهد, مدرسه علمیه امیرالمؤمنین, 1402ق, جیبی, 56ص.


38. مجموعة الآثار المؤتمر العالمی الاول للامام الرضا
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1406ق, وزیری, 434ص.


برخی مقالات آن عبارتند از:

1. سخنرانی آیت اللّه سید علی خامنه ای, ص37ـ 55.

2. ثامن الحجج و عصمة الانبیاء{.
محمد محمدی گیلانی, ص59ـ 104.


3. علی بن موسی الرضا } و الفسلفة الالهیه.
عبداللّه جوادی آملی, ص107ـ 192.


4. ولایة العهد بین الامام و المأمون.
سید جواد شهرستانی, ص195ـ 237.


5. علم الامام علی بن موسی الرضا }
سلیمان یحفوفی, ص241ـ 284.


6. قرائة فی فکر الامام الرضا
محمد باقر ناصری, ص335 ـ353.


39. مجموعة الآثار المؤتمر العالمی الثانی للامام الرضا
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1409ق, وزیری, 440ص.

ییکی از مقالات آن عبارت است از: ولایة العهد للامام الرضا .

محمد مهدی شمس الدین, ص417ـ 447.


40. مسند الامام الرضا
به روایت: ابواحمد داود بن سلیمان الغازی (م بعد 203ق), تحقیق: سید محمد جواد حسینی جلالی, مقدمه: سید محمد حسین حسینی جلالی, قم, انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی, 1418ق 1376/ش, وزیری, 226ص (همراه با تخریج و تحقیق و شرح احادیث و مستدرک آنها).


41. مسند الامام الرضا
عزیزاللّه عطاردی قوچانی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1365, وزیری, 2ج, 608«582ص (در این کتاب تمام گفتار و احادیث امام رضا به ترتیب موضوعی گرد آمده است).


42. مقتطفات من حیاة الامام الرضا
علی عبدالرضا, بیروت, مؤسسة الوفاء, 1404ق 1984/م, رقعی, 206ص.


43. مکاتیب الامام الرضا
علی احمدی میانجی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1411ق, وزیری, 243ص.


44. مع الامام الرضا
شیخ محمد مهدی شمس الدین, بیروت, منشورات الجمعیة الخیریة الثقافیه.


45. میلاد الامام الرضا
الندوة الطلابیة الاسلامیة, نجف, مطبعة الآداب, 1383ق1963/م, رقعی, 28ص.


46. من حیاة الامام الرضا
علی عسیلی, بیروت, مؤسسة النعمان, 1413ق.


47. وفاة الامام الرضا
شیخ احمد بن شیخ صالح بن طعان قدیحی قطیفی (1251ـ 1315ق), نجف, مطبعة الحیدریه, 1372ق, رقعی, 88ص.


48. وفاة الامام الرضا
سید عبدالرزاق موسوی مقرم (1316ـ 1391ق), نجف, مطبعة الحیدریه, 1370ق, رقعی, 80ص (این کتاب به فارسی ترجمه شده است).


49. وفاة الامام الرضا
شیخ حسین بلادی بحرانی (م1387ق), نجف, 1373ق, رقعی, 84ص.


50. ولادة الامام علی بن موسی الرضا }
محمد حسین آل طالقانی, نجف, دارالمعارف, 1387ق 1967/م, رقعی, 32ص.


51. ولایة عهد الرضا
کاظم الحیدری, بغداد, 1947م.


برخی از مقالات فارسی و عربی کنگره امام رضا
52. افاضة الرضا فی مسئلة البداء
محمد محمدی گیلانی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق.


53. الامام الرضا فی الشعر العربی
اسماعیل رحیم خفّاف, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1405ق.


54. الامام الرضا و الحرکة الفکریة فی الاسلام
محمد باقر ناصری.

مجله الموسم, ش18, ص244.


55. تودّد الرضا منهج لاحیاء الامر
اسعدعلی سوری, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق.


56. الجامع لزیارة الامام الرضا
فارس حسّون, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1410ق.


57. دور الامام الرضا فی مقاومة البدع الضالّه
عبدالمجید نجفیان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1410ق.


58. فلسفة الاخلاق عند الامام الرضا
زهیر الاعرجی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1405ق.


59. الکیمیاء عند الامام الرضا
سعد الدین القاسمی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1406ق.


60. امامت از دیدگاه علی بن موسی الرضا
زین العابدین قربانی لاهیجی, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1404ق.


61. بررسی روایات و راویان در کتاب عیون اخبار الرضا
محمد واعظ زاده خراسانی, مشهد, کنگره جهانی رضا , 1404ق.


62. خراسان در آستانه سفر حضرت علی بن موسی الرضا
علی اکبر ولایتی, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1405ق.


63. زندگی حضرت رضا از دعوت به خراسان تا شهادت
علیرضا شفیعی, مرکز آموزشی عالی ضمن خدمت فرهنگیان, قم.


ب) کتابهای چاپی فارسی
1. آفتاب طوس (زندگانی حضرت رضا )
سید علی رضوی زاده, تهران, انتشارات آسیا, 1347, رقعی, 396ص.


2. احوال ثامن الحجج
سید عباس خاتمی, تهران, دبیرستان موسی بن جعفر , 1372, رقعی, 180ص (در سه بخش: تاریخ و جغرافیای مشهد, نظام امامت و زندگی حضرت).


3. اخبار و آثار حضرت امام رضا
عزیزاللّه عطاردی قوچانی, تهران, انتشارات صدر, 1397ق, وزیری, 888ص.


4. ادعیه و زیارت حضرت رضا
شیخ عزیزاللّه عطاردی قوچانی, مشهد, کنگره امام رضا , 1370, وزیری, 164ص.


5. امام رضا
گروه نویسندگان مؤسسة البلاغ, ترجمه واحد تدوین و ترجمه, تهران, سازمان تبلیغات اسلامی, 1368, جیبی, 256ص (از سری سرچشمه های نورـ 13).


6. امام رضا
سید کاظم ارفع, تهران, مؤسسه انتشاراتی فیض کاشانی, 1370, رقعی, 68ص (از سری سیره عملی اهلبیت ـ 10).


7. امام رضا اسوه صراط مستقیم
شیخ حسن کافی (م1415ق), تهران, انتشارات میقات, 1366, وزیری, 404ص.


8. امام رضا ولایتعهد زمان
عبدالامیر فولاد زاده, تهران, انتشارات اعلمی, 1360, وزیری, 2ج, 30« 30ص (مصور, ویژه کودکان و نوجوانان).


9. اهمیت نماز در سیره عملی و گفتاری امام رضا
غلامرضا اکبری, مشهد, مؤسسه و الشمس, 1375, رقعی, 92ص.


10. بشارات المؤمنین (حالات, روایات و مناظرات حضرت رضا )
سید مهدی سبحانی, تهران, رقعی, 341ص.


11. بیست آینه از آفتاب (ناشنیده هایی از زندگی امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا )
بازنوشته محمد سادات اخوی, طرح و تشعیر: عبداللّه حاجی وند, تهران, انتشارات پیام غدیر, 1371, وزیری, 36ص.


12. پرتوی از زندگانی هشتمین امام علی بن موسی الرضا
علی عطایی خراسانی, چاپ دوم, مشهد, انتشارات طوس, 1349, رقعی, 2ج, 382«517 ص.


13. پیشوای هشتم, حضرت امام علی بن موسی الرضا
گروه نویسندگان, چاپ مکرر, قم, مؤسسه در راه حق, 1371, رقعی, 53ص (این کتاب به عربی و اردو ترجمه شده است).


14. التحفة الرضویه
سید محمد حسین موسوی شاهچراغی تهرانی, تهران, 1360ق, 104ص.


15. تحفة الرضویه (در فضیلت و معجزات حضرت رضا )
ملا نوروز علی بن محمد باقر فاضل بسطامی (م1309ق), تبریز, 1281ق, خشتی, 356ص (سنگی).


16. تحلیلی از زندگانی امام رضا
سید محمد جواد فضل اللّه, ترجمه سید محمد صادق عارف, مشهد, بنیاد پژوهشهای اسلامی, 1366, وزیری, 256ص.


17. ترجمه (توحید الرضا )
منسوب به حضرت امام علی بن موسی الرضا

ترجمه علامه مجلسی: مولا محمد باقر بن محمد تقی (1037ـ 1110ق), تهران, 1281ق (همراه با تحفة الرضویه فاضل بسطامی).


18. ترجمه جلد دوازدهم بحار الانوار (زندگانی حضرت امام علی بن موسی الرضا
علامه مولی محمد باقر مجلسی اصفهانی (1037ـ 1110ق), ترجمه موسی خسروی, تهران, انتشارات اسلامیه, 1355, وزیری, 304ص.


19. ترجمه صحیفة الرضا
شیخ محمد جعفر شاملی شیرازی, تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1353, رقعی, 136ص.


20. ترجمه طب الرضا
بمبئی, 1307ق, 32ص (سنگی).


21. ترجمه عیون اخبار الرضا =کاشف النقاب
شیخ صدوق: ابوجعفر محمد بن علی بن … بابویه قمی (ح306ـ 381ق), ترجمه آقا نجفی اصفهانی (م1331ق), تهران, کتابفروشی شمس, 1337, وزیری, 540ص.


22. ترجمه عیون اخبار الرضا (همراه با متن)
شیخ صدوق: محمد بن علی بن بابویه قمی (م381ق), ترجمه علی اکبر غفاری و حمیدرضا مستفید, تهران, انتشارات صدوق, 1373, وزیری, 2ج, 779«695ص.


23. ترجمه عیون اخبار الرضا
سید عبدالحسین رضایی و شیخ محمد باقر ساعدی, تصحیح: محمد باقر بهبودی, تهران, انتشارات اسلامیه, 1354, وزیری, 2ج, 736ص.


24. ترجمه قصیده هائیه
منسوب به حضرت رضا , مترجم: میرزا محسن عماد (به شعر), تهران, 1367ق, رقعی, 181ص (همراه با کتاب شخصیت حضرت علی بن موسی الرضا).


25. ترجمه مکالمات حضرت رضا باملل و مذاهب مختلفه
حسن شمس گیلانی, تهران, بی نا, 1328, جیبی, 103ص.


26. ترجمة الموسوی در طب رضوی (ترجمه طب الرضا )
مترجم: سید حسین بن نصراللّه موسوی عرب باغی (م1369ق), تهران, چاپخانه آفتاب, 1328, وزیری, 232ص (همراه با رساله طریق یقین و طب النبی).


27. چهل حدیث حضرت رضا , به انضمام شرح حال و گزارش سیاسی و فرهنگی دوران امام
کاظم مدیر شانه چی, با اشعار علی باقرزاده (بقاء), مشهد, آستان قدس رضوی, 1365, وزیری, 128ص.


28. چهل حدیث در فضائل امام رضا
تدوین: مؤسسه نشر حدیث اهل البیت { با همکاری خانه کتاب ایران, تهران, انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی, 1415ق/1374ش, پالتویی, 76ص.


29. چهل معجزه از حضرت علی بن موسی الرضا
محمد ابراهیم مونسی اسلامی, مشهد, چاپخانه سعید, 1370, رقعی, 80ص.


30. جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا از مدینه تا مرو
جلیل عرفان منش, مشهد, بنیاد پژوهشهای اسلامی, 1374, وزیری, 271ص.


31. حضرت امام رضا
گروه کودکان و نوجوانان بنیاد بعثت, بازنویسی: مهدی رحیمی, چاپ دوم, تهران, بنیاد بعثت, 1374, رقعی, 110ص.


32. حضرت امام رضا
[میرابوالفتح دعوتی] , قم, انتشارات شفق, 1360, وزیری, 32ص (این کتاب به عربی ترجمه شده است).


33. حضرت رضا
فضل اللّه کمپانی (م1414ق), تهران, انتشارات مفید, 1355, وزیری, 277ص.


34. حضرت رضا عالم آل محمد
عبدالمنتظرمقدّسیان, تهران, کتابخانه اسلامی, 1353, جیبی, 57ص.


35. حیاة الرضا (زندگانی ثامن الائمه)
محمد محدث خراسانی, مشهد, انتشارات جعفری, 1345, رقعی, 267ص.


36 . دارالشفاء رضوی (چهل داستان از شفا یافتگان حرم امام رضا)
گروه نویسندگان, مقدمه سید علی اکبر موسوی محبّ الاسلام, مشهد, انتشارات محبّ, 1377 ش, رقعی, 302ص.


37. در بارگاه امام رضا
رحمت اللّه ذکایی, تهران, کمیته ملّی پیکار بابیسوادی, 1355, 19ص (مصوّر, ویژه نوجوانان).


38. در حریم طوس (معرفت امام کرامات و معجزات, فضیلت زیارت و زیارتنامه های امام رضا )
سید محمد حسینی قزوینی, قم, انتشارات حاذق, 1414ق, جیبی, 336ص.


39. درّ الکلا م (سخنان گهربار حضرت امام علی بن موسی الرضا )
حسین حایری کرمانی, مشهد, 1364ش1985/م, وزیری, 224ص.


40. در رواق نور (گذری بر زندگانی امام رضا )
محسن قرائتی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1370, رقعی, 40ص.


41. درّه بیضاء (سخنان امام رضا )
سید کاظم وفائی همدانی, تهران, چاپخانه آفتاب, 1353, وزیری, 266ص.


42. دیدگاههای حضرت امام علی بن موسی الرضا
سید محمد رضا مدرّسی, قم, انتشارات حضور, 1375, رقعی, 79ص.


43. راویان امام رضا در مسند الرضا
شیخ عزیزاللّه عطاردی, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1367, وزیری, 564ص.


44. رفعت امامت (سخنان امام رضا پیرامون منزلت امامت)
مشهد, اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی, 1376ش1418/ق, رقعی, 44ص.


45. زندگانی امام رضا
حسین حماسیان (صابر کرمانی), تهران, انتشارات اقبال, 1344, رقعی, 44ص (مصور, ویژه نوجوانان).


46. زندگانی امام رضا
علی رفیعی, تهران, انتشارات فیض کاشانی, 1376, وزیری, 246ص.


47. زندگانی امام علی بن موسی الرضا ترجمه عیون اخبار الرضا)
شیخ صدوق: ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306 ـ 381ق), ترجمه سید زین العابدین شجاعی گلپایگانی, قم, دفتر نشر مصطفی, 1373, وزیری, 263ص, ج1.


48. زندگانی امام علی بن موسی الرضا و سخنان آن بزرگوار در علوم مختلف
سید محمد صادق هاشمی, قم, چاپخانه علمیه, 1410ق1369/ش, وزیری, 190ص.


49. زندگانی امام هشتم, حضرت امام رضا
نوشته هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق, ساده نویسی, دفتر تحقیق و تألیف کتب درسی, چاپ سوم, تهران, سازمان نهضت سوادآموزی, 1375, رقعی, 19ص.


50. زندگانی امام هشتم, علی بن موسی الرضا
علی اصغر عطایی خراسانی, مشهد, انتشارات ندای اسلام, 1374, وزیری, 367ص.


51. زندگانی امام هشتم علی بن موسی الرضا
موسی خسروی, چاپ چهارم, مشهد, انتشارات صحافیان, 1348, رقعی, 340ص.


52. زندگانی پیشوای هشتم, امام علی بن موسی الرضا
سید علی محقق, قم, انتشارات نسل جوان, 1357, جیبی, 224ص.


53. زندگانی حضرت امام علی بن موسی الرضا
حسین عماد زاده اصفهانی (1325ـ 1410ق), چاپ دوم, تهران, انتشارات گنجینه, 1361, وزیری, 2ج, 554«432ص.


54. زندگانی حضرت رضا (مجموعه مقالات)
سید زین العابدین فقیه سبزواری (این کتاب در شماره های 1 تا 13 مجله نامه آستان قدس به چاپ رسیده است).


55. زندگانی حضرت رضا و تاریخ مشهد مقدس
علی محمد نور بخش, اصفهان, بی نا, 1323, وزیری, 39«44ص.


56. زندگانی سیاسی امام رضا
سید جعفر مرتضی حسینی عاملی, ترجمه دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم, چاپ دوم, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1368ش1410/ق, وزیری, 462ص.


57 . زندگانی شمس الهدی حضرت علی بن موسی الرضا.
سید احمد رضوی دزفولی, مشهد, 1417ق/1375ش, وزیری, 272ص.


58. زندگانی علی بن موسی الرضا
ابوالقاسم سحاب (1304ـ 1376ق), تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1334, وزیری, 2ج,360«394ص (همراه با طب الرضا , علل الشرائع و قصیده هائیه).


59. زندگانی علی بن موسی الرضا
عبدالقادر احمد یوسف, ترجمه غلامرضا ریاضی, مشهد, کتابفروشی زوار, 1333, وزیری, 222ص.


60. زندگانی مرد برجسته اسلام, حضرت رضا
ابراهیم سرمدی, تهران, رک: الذریعه, ج12, ص56.


61. زندگانی و شهادت امام هشتم, علی بن موسی الرضا
سید عبدالحسین رضایی, مشهد, انتشارات ندای اسلام, 1362, وزیری, 433ص (همراه با طب الرضا).


62. زندگانی و شهادت السلطان علی بن موسی الرضا
محسن رمضانی (احسان), تهران, انتشارات پدیده, 1345, جیبی, 312ص.


63. زندگی سیاسی هشتمین امام
سید جعفر مرتضی حسینی عاملی, ترجمه سید خلیل خلیلیان, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامی, 1359, وزیری, 222ص.


64. زندگی و سیمای حضرت امام علی بن موسی الرضا
سید محمد تقی مدرّسی, ترجمه محمدصادق شریعت, تهران, انتشارات انصارالحسین, 1365, وزیری, 190ص.


65 . زیارات خاصه امام هشتم
فارس جسّون تبریزیان, قم, مؤسسه قائم آل محمد 1412ق/1370ش, رقعی, 136ص.


66. زیارتنامه حضرت امام رضا
سید رضا صدر (133ـ 1415ق), قم, 1390ق (به خط احمد نجفی زنجانی, بغلی, 168ص.


67. زیارتنامه حضرت امام علی بن موسی الرضا
اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی, چاپ دوم, مشهد, 1362, رقعی, 63ص.


68. ستارگان درخشان (ج10)
(سرگذشت حضرت علی بن موسی الرضا )

محمد جواد نجفی, چاپ پنجم, تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1401ق, جیبی, 246ص.


69. شخصیت علی بن موسی الرضا
میرزا احمد خوشنویس عماد, چاپ سوم, تهران, مطبوعاتی علمی, 1367ق, جیبی, 253ص.


70. شرح حدیث عمران صابی
سید کاظم رشتی (م1259ق) (همراه با کتاب اللوامع الحسینیه به چاپ رسیده است).

رک: الذریعه, ج13, ص204.


71. شرح حدیث فقه رضوی
حاج زین العابدین خان کرمانی (م1360ق), تبریز, 1328ق, خشتی,361ص (همراه با اجوبة المسائل).


72. شرح خطبه توحیدیه امام رضا
علامه ملا محمد باقر مجلسی اصفهانی (1037 ـ 1110ق), تحقیق: عبدالحسین طالعی, تهران, انتشارات میقات, 1370, وزیری, 75ص.


73. شرح زندگانی و وفات حضرت علی بن موسی الرضا
سید ابوالقاسم مرعشی, چاپ دوم, تهران, انتشارات حافظ, 1350, جیبی, 78ص.


74. شمس ولایت , امام هشتم
سید محمد تقی مقدم, مشهد, نشر فلق, 1360, رقعی, 400ص.


75. صحیفة الرضا
جواد قیومی اصفهانی, قم, دفتر انتشارات اسلامی, 1373ش1415/ق, وزیری, 455ص (همراه با ترجمه فارسی).


76. صدور معجزه حضرت ثامن الائمه
سید محمد حسن میرجهانی اصفهانی (1319ـ 1413ق), مشهد, بی نا, 1373ق, جیبی, 27ص (پیرامون شفای آقای عبدالحسین پاکزاد در شعبان 1373ق).


77. ضامن آهو
شعراز: شیخ موسی خراسانی (شوقی), ایران.

رک: الذریعه, ج15, ص114.


78. طب و بهداشت از امام علی بن موسی الرضا (متن رسالة الذهبیه با ترجمه و شرح آن)
نصیرالدین امیر صادقی, چاپ پنجم, تهران, انتشارات معراجی, 1351, رقعی, 320ص.


79. طب و درمان در اسلام از حضرت امام رضا
عبدالصاحب الزین, ترجمه کاظمی خلخالی, قم, انتشارات فؤاد, 1369, وزیری, 249ص.


80. عاشقان بپا خیزید (داستان زندگی امام علی بن موسی الرضا )
بازنویسی: رضا شیرازی, چاپ دوم, تهران انتشارات پیام آزادی, 1373, رقعی, 131ص (مصور, ویژه نوجوانان).


81. فردوس التواریخ (در زندگانی امام رضا و تاریخ خراسان)
ملاّ نوروز علی واعظ بسطامی (م1309ق), تبریز, 1315ق, 428ص (سنگی).


82. فضائل الرضا
علی اکبر تلافی داریانی, تهران, انتشارات نیک معارف, 1373, جیبی, 53ص.


83. فضایل علمی و اخلاقی امام هشتم (و زندگانی سیاسی امام در دوره خلافت مأمون عباسی)
احمد خوشنویس (عماد), مقدمه: محمود شهابی (م1406ق), چاپ دوم, تهران, انتشارات عطایی, 1359, رقعی, 272ص.


84. قصیده رضویه
شعر: سید نظر حسین بن بهادر علی بهیکپوری هندی (وی پس از زیارت امام رضا در 1315ق, این قصیده را سرود و سپس به فارسی شرح نمود), 1319ق.

رک: الذریعه, ج17, ص118.


85. قصیده نامه در وصف حضرت علی بن موسی الرضا
شعر: حیدر تهرانی (معجزه), تهران, 1351, جیبی, 25ص.


86. کتابنامه امام رضا
علی اکبر الهی خراسانی, مشهد, کنگره جهانی حضرت رضا , 1363ش 1404/ ق, پالتویی, 216ص.


87. کرامات رضویه
علی اکبر مروّج الاسلام کرمانی خراسانی (م1400ق), چاپ دوم, مشهد, کتابفروشی جعفری, 1353, وزیری, 2ج, 351 « 300 ص (پیرامـون کرامات و معجزات امام رضا ).


88. کرامات الرضویة: معجزات علی بن موسی الرضا بعد از شهادت
علی میرخلف زاده, قم, انتشارات نصایح, 1376, رقعی, 280ص.


89. کلک خوشنویسی با چهل حدیث رضوی
به خط علی اکبر اسماعیلی قوچانی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, رحلی, 44ص.


90. گذری بر زندگانی هشتمین امام, حضرت علی بن موسی الرضا
حسین حائری کرمانی, بازنویسی: علی اصغر فرزانه, مشهد, امور فرهنگی آستان قدس رضوی, 1371, رقعی, 56ص.


91. گلواژه های نور: چهل شهاب از منظومه نور افشان امام علی بن موسی الرضا
عبدالحسین طالعی, تهران, انتشارات کتابچی, 1375, جیبی, 79ص.


92. مجمع الزیارات رضویه
[؟], مشهد, انتشارات جعفری, 1392ق, جیبی, 128ص.


93. مجموعه آثار دومین کنگره جهانی رضا (ج1)
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1366, وزیری, 590ص.


این کتاب شامل مقالات ذیل است:
1. عنصر مبارزه در زندگانی ائمه
حضرت آیت اللّه سید علی خامنه ای, ص21ـ 72.


2. خراسان در آستانه سفر حضرت علی بن موسی الرضا .
علی اکبر ولایتی, ص87 ـ 122.


3. شرایط خاص زمان امام علی بن موسی الرضا
سید محمد موسوی خوئینی ها, ص123ـ 142.


4. روح علمی وسعه صدر در شخصیت حضرت رضا .
علی شریعتمداری, ص167ـ 184.


5. واقفیه و حضرت رضا .
سید رضا تقوی دامغانی, ص185ـ 245.


6. نهضت ترجمه و نشر علوم بیگانگان در زمان حضرت رضا و پیامدهای آن.
مهدی محقق, ص247ـ 280.


7. ترجمه تحقیقاتی پیرامون بازتاب شخصیت علمی امام رضا و علت ملقب شدن آن حضرت به عالم آل محمد ْ.
احمد شریف, ص365ـ 416.


8. پرتوی از فروغ دانش حضرت رضا .
محمد مهدی رکنی, ص283ـ416.


9. مناظرات تاریخی امام علی بن موسی الرضا با پیروان مذاهب و مکاتب مختلف.
ناصر مکارم شیرازی, ص417ـ 488.


10. تفسیری بر احتجاج امام علی بن موسی الرضا با عمران صابی.
محمد تقی جعفری, ص489ـ 576.


94. مجموعه آثار دومین کنگره جهانی امام رضا (ج2)
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1366, وزیری, 632ص (شامل برخی از مقالات, از جمله: امام هشتم و بررسی احادیث صعب آن حضرت, حسن مصطفوی, ص449ـ 624).


95. مجموعه آثار دومین کنگره جهانی حضرت رضا (ج3)
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1368, وزیری, 437ص.


برخی از مقالات آن عبارتند از:
1. ویژگیهای شخصیت حضرت رضا .
علی شریعتمداری, ص 109ـ 125.


2. برخوردهای تربیتی امام رضا .
جواد محدثی, ص 129ـ 153.


3. سکوت از دیدگاه امام رضا . غلامرضا اکبری, ص157ـ 211.

4. تجزیه و تحلیل متن حکم ولایتعهدی.
محمد تقی فلسفی, ص215ـ 284.


5. اشعار حکمت آمیز منسوب به حضرت رضا .
غلامرضا اکبری, ص355ـ 392.


6. مجموعه اشعار در مدح امام رضا .
ص396 ـ 428.


96. مجموعه آثار نخستین کنگره جهانی حضرت رضا
گروه نویسندگان, مشهد, کنگره جهانی امام رضا , 1365, وزیری, 644ص.


برخی از مقالات آن عبارتند از:
1. پیام حضرت آیت اللّه خامنه ای.
1 ص31ـ 48.


2. سخنرانی حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی.
ص51ـ 68.


3. ترجمه و شرح خطبه توحیدیه.
حسن مصطفوی, ص123ـ 251.


4. امامت عامه و خاصه (اثبات امامت امام رضا ).
سید حسین مصطفوی, ص256ـ 303.


5. تجلّی علوم اهل بیت در مناظرات امام رضا .
سید جواد مصطفوی, ص307ـ 355.


6. تحقیقی پیرامون کتاب فقه الرضا .
رضا استادی, ص359ـ 376.


7. فرصت ولایتعهدی امام رضا در نشر معارف اسلامی.
محمد تقی فلسفی, ص379ـ 402.


8. جنبه های اخلاقی و سیره عملی حضرت رضا .
سید هاشم رسولی محلاتی, ص405ـ 464.


9. مروری بر پاره ای از سیرت و رهنمودهای اخلاقی و تربیتی حضرت رضا .
سید محمد باقر حجتی, ص467ـ 496.


10. مسند الامام الرضا .
رضا استادی, ص498ـ 528.


11. ستایش و سوک امام رضا در شعر.
سید جعفر شهیدی, ص571 ـ 638.


97. مختصری از زندگی امام رضا
ابراهیم عاقل, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1370, رقعی, 24ص.


98. مختصری از شرح حال علی بن موسی الرضا
مرتضی شهیدی, تهران, دانشکده ادبیات و علوم انسانی, 1332, 122ص (پلوکپی).


99. مدح امام رضا
سید محمود صحفی, قم, بی نا, 1347, جیبی, 80ص.


100. مدایح رضوی در شعر فارسی
احمد احمدی بیرجندی و سید علی نقوی زاده, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1372, وزیری, 326ص.


101. مدح و مراثی حضرت رضا
محسن کفش کنان, مشهد, انتشارات رضوی, 1349, جیبی, 101ص.


102. مدح و مرثیه حضرت رضا
رحمت اللّه رحمتی شهرضایی, مشهد, بی نا, 1350, جیبی, 80ص.


103. مدح و مصیبت حضرت رضا
حسین خراسانی, مشهد, انتشارات قاسمی, 1364, جیبی, 1364 (همراه با زیارت آن حضرت).


104. معارف رضویه (تاریخ زندگانی امام رضا و جغرافیای مشهد و تاریخ آستان قدس رضوی)
حسن مظفری معارف, مشهد, انتشارات صحافیان, بی تا, رقعی, 271ص.


105. معصوم دهم (چهره درخشان حضرت امام علی بن موسی الرضا )
احمد سیاح, تهران, انتشارات اسلام, جیبی, 150ص.


106. معصوم دهم, امام رضا
جواد فاضل لاریجانی آملی (1335ـ 1386ق), تهران, انتشارات علمی, 1338 (ضمن کتاب معصوم نهم تا معصوم سیزدهم).


107. معصوم دهم, حضرت امام رضا
سید مهدی آیت اللهی (دادور) تهران, انتشارات جهان آرا, 1368, وزیری, 35ص (مصوّر, ویژه نوجوانان) (این کتاب به اردو ترجمه شده است).


108. معیارهای اقتصادی در تعالیم رضوی
محمد حکیمی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1370, وزیری, 447ص.


109. مناظرات ستاره هشتم ولایت, علی بن موسی الرضا
شمس الدین عبدالمجید نجفی, مشهد, بی نا, 1352, جیبی, 255ص.


110. ناسخ التواریخ (زندگانی امام رضا )
عباسقلیخان بن محمد تقی خان سپهر, تصحیح: محمد باقر بهبودی, تهران, کتابفروشی اسلامیه, 1348, وزیری, 14مجلد (این مفصل ترین و جامعه ترین کتابی است که پیرامون زندگی حضرت نگاشته شده است).


111. نقش رهبری حضرت امام رضا
سید محمد حسینی شیرازی, ترجمه سید محمد باقر فالی, چاپ دوم, قم, کانون نشر اندیشه های اسلامی, 1369, رقعی, 83ص.


112. نقشی از مقام حضرت رضا
محمد علی عاملی, تهران, چاپ آفتاب, 1352, رقعی, 110ص.


113. نگاهی بر زندگی امام رضا
محمد محمدی اشتهاردی, تهران, نشر مطهر, 1374ش 1416/ق, رقعی, 144ص.


114. نگاهی به زندگی حضرت رضا
مصطفی مصباح, قم, کانون نشر اندیشه های اسلامی, 1369, 104ص.


115. نگاهی گذرا بر زندگی امام رضا
سید عبدالرزاق موسوی مقرم (1316ـ 1391ق),ترجمه مرتضی دهقان, تهران, انتشارات میقات, 1370, وزیری, 124ص (به انضمام اشعار مرحوم ابوالقاسم علیمدد (قطره) (1280ـ 1357ش), 55ص).


116. نگاهی گذرا به زندگانی امام رضا و راهنمای اماکن متبرکه آستان قدس رضوی
محمود ماهوان و محمد علی بافنده ایماندوست, مشهد, انتشارات ماهوان, 1372, وزیری, 72ص (مصوّر).


117. نور الهدی غریب خراسان
سید عبدالرزاق موسوی مقرم (1316ـ 1391ق), ترجمه مرتضی فهیم کرمانی, قم, انتشارات سید الشهداء, 1371, وزیری, 182ص.


118. نهضت کلامی در عصر امام رضا
سید محمد مرتضوی, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1375ش, وزیری, 236ص.


119. وسیلة الرضوان (ترجمه رساله طب الرضا )
ملا نوروز علی بسطامی (م1309ق) (این کتاب به چاپ رسیده است).


120. ولایتعهدی حضرت رضا
علی موحدی ساوجی, قم, چاپخانه حکمت, 1350, رقعی, 280ص.


121. هدیة الرضویه
محمد ابراهیم تبریزی, چاپ مشهد, 1333ق.


122. هدیه طوس (شعر)
محمد علی کراچی, مشهد, هیئت متوسلین به امام رضا , 1351, جیبی, 191ص.


123. هشتاد و هشت کلام از هشتمین امام, حضرت علی بن موسی الرضا
(به شش زبان)

انتخاب: حسین حایری کرمانی, ترجمه گروه مترجمان, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی 1372, وزیری, 192ص (گزینه ای از سخنان امام همراه با ترجمه به فارسی, اردو, انگلیسی, فرانسه و آلمانی است).


124. هشتمین پیشوای شیعه, یا زندگی امام هشتم, علی بن موسی الرضا
شیخ محمد باقر ساعدی خراسانی, مشهد, کتابفروشی جعفری, 1390ق, رقعی, 127ص.


125. هشتمین خورشید, (گذری بر حیات سیاسی, اجتماعی, فضایل, آثار و آداب زیارت امام رضا )
ستارهدایتخواه, مشهد, معاونت پژوهشی اداره کل آموزش و پرورش, 1371, رقعی, 29ص.


126. یاد بود هشتمین امام شیعیان امام رضا
علی گلزاده غفوری, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامی, 1352ش1394/ق, رقعی, 112ص.


ج) کتابهای اردو (خطی و چاپی)
1. التحفة الرضویه (زندگی امام رضا )
سید اولاد حیدر بلگرامی هندی (م1361ق), هند.

رک: الذریعه, ج3, ص434.


2. ترجمه صحیفة الرضا
اکرم رضا حکیم.

رک: قامـوس الکتـب, ج1, ص171.


3. حضرت امام رضا اور مشهد مقدس
نثار احمد زینپوری, قم, انتشارات انصاریان, 1416ق1375/ش, رقعی, 167ص.


4. حیاة الامام الرضا (تاریخ
المعصومین ـ 10)

سید ظفر حسن بن دلشاد علی آمروهی نقوی هندی, هند.

رک: نقباء البشر, ج3, ص978.


5. الرضا
نواب احمد حسین مذاق هندی (م1365ق).

رک: الذریعه, ج11, ص239.


6. حضرت امام علی الرضا
گروه نویسندگان مؤسسه در راه حق, مترجم: سید احمد علی عابدی, فیض آباد, نور اسلام, 1405ق1985/م, رقعی, 70ص.


7. سوانح حیات امام رضا
سید علی جعفری (1329ـ 1385ق).

مطلع انوار, ص377.


8. سیرة الامام علی بن موسی الرضا
سـید محـسن مظفر نقـوی, کراچـی.


9. عهد مأمون و امام علی الرضا
سید ابن الحسن جارچوی هندی, (1325ـ 1394ق).

تذکره علمای امامیه پاکستان, ص11.


10. لمعة الضیا فی احوال الامام الرضا
سید مظهر حسن بن صادق حسن

صاحب سهارنپوری

(1269ـ 1350ق), 2ج.

رک: الذریعه, ج18, ص352.


11. معصوم دهم, حضرت امام رضا
سید مهدی آیت اللهی (دادور), ترجمه گروه مترجمان, قم, انتشارات انصاریان, 1371, وزیری, 36ص (مصور, ویژه نوجوانان).


د) کتابهای خطی عربی
1. احتجاجات الامام الرضا
سید احمد حسینی اشکوری.

رک: معجم المؤلفین العراقیین, ج1, ص91.


2. اخبار الرضا
ابوعبداللّه دُبیلی محمد بن وهبان بصری ازدی.

رک: رجال نجاشی, ج2,

ص323.


3. اسرار وصایا الرضا
میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی (1234ـ 1302ق).

رک: قصص العلماء, ص84.

والذریعه, ج2, ص57.


4. الانوار الضویة فی شرح الاخبار
الرضویه

شیخ حسین آل عصفور بحرانی (م1216ق) (شرح 400حدیث از امام رضا است).

رک: الذریعه, ج2, ص431وج13, ص51.


5. تنبیه اهل الحجی علی بطلان نسبة کتاب الفقه الرضوی الی الرضا
سید محمد مهدی موسوی کاظمی (1319ـ 1391ق).

مقدمه احسن الودیعه, ص15; ریحانة الادب, ج2, ص191.


6. جامع زیارة الرضا
شیخ صدوق: ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306ـ 381ق).

رجال نجاشی, ج2, ص313.


7. الجواهر الوافیة فی الدقائق الجفریه (از گفتار امام رضا )
نسخه خطی آن در موصل موجود است.

رک: الذریعه, ج5, ص285و286.


8. حدیث الرضا مع المأمون (شرح مناظره امام رضا با مأمون, پیرامون دلالت آیه مباهله بر ولایت امیرالمؤمنین )
سید عبدالحسین آل کموّنه بروجردی نجفی (م1336ق) (نسخه آن نزد مرحوم آیت اللّه نجفی مرعشی بوده است).

رک: الذریعه, ج6, ص377 و ج13, ص200.


9. حلّ الاعضال فی جواب و سؤال (شرح مناظره امام رضا با مأمون پیرامون آیه مباهله)
شیخ علی بن علیرضا خویی (ح1292م 1350/ق).

رک: الذریعه, ج7, ص66.


10. حیاة الامام الرضا
حاج سید محمد حسینی شیرازی.

رک: العراق بین الماضی و الحاضر و المستقبل, ص629.


11. رسالة فی خدعة المأمون و شهادة الامام الرضا
عباسقلی شریف رازی (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش8542 موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


12. رسالة فی الردّ علی (فصل القضا فی عدم حجیة فقه الرضا )
آقا محمدرضا مسجد شاهی اصفهانی (1287ـ 1362ق).


13. کتاب (الرضا )
سید محمد بن احمد بن محمد حسینی.

رک: الذریعه, ج11, ص239; فهرست منتجب الدین , ص171.


14. کتاب زهد الرضا
شیخ صدوق قمی: ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه (م 381ق).

رک: رجال نجاشی, ج2, ص315.


15. رسالة فی زیارة الرضا
شیخ شرف الدین یحیی یزدی بحرانی (نماینده محقق کرکی (م940ق) در یزد).

رک: الذریعه, ج12, ص79.


16. زیارة الرضا و فضله
ابومنصور صرّام نیشابوری.

رک: معالم العلماء, ص140; الذریعه, ج12, ص79.


17. زیارة الرضا و فضله و معجزاته
ابوطیب رازی متکلّم.

رک: الذریعه, ج12, ص79.


18. سؤال المأمون عن الرضا و شرح جوابه
شیخ ابوالقاسم کاشانی (1275ـ 1351ق).

رک: الذریعه, ج12, ص251.


19. سفن النجاة (ج10)
شیخ غلامحسین نجفی نجف آبادی (1300ـ 134ق) (او برای هر یک از معصومین کتابی جداگانه با استفاده از بحار الانوار و دیگر مصادر نگاشته است).

رک: الذریعه, ج12, ص192; نقباء البشر, ج4, ص1623.


20. شرح حدیث عمران صابی
شیخ محمد جعفر بن محمد تقی برغانی قزوینی (م1306ق).

رک: تراجم الرجال, ص185.


21. شرح خطبه توحیدیه امام رضا
ملاّ حسن بن علی گوهر قراچه داغی (م بعد 1261ق) (این خطبه در عیون اخبار الرضا روایت شده است).

رک: الذریعه, ج7, ص202و ج13, ص221.


22. شرح خطبة الرضا
شیخ علی اصغر بن سلیمان ختائی تبریزی (م ح1343ق).

الذریعه, ج13, ص221 و ج16, ص223.


23. شرح الزیارة الرضویه
میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی (1234ـ 1302ق).

رک: الذریعه, ج13, ص307; قصص العلماء, ص84.


24. شرح رساله (طب الرضا)
سید ضیاء الدین ابوالرضا فضل اللّه راوندی.

رک: الذریعه, ج13, ص364 و ج15, ص142.


25. شرح طبّ الرضا
سید عبداللّه شبّر حسینی کاظمی (1188ـ 1242ق).


26. شرح طب الرضا
ملاّ محمد شریف خاتون آبادی.


27. شرح طب الرضا
ملاّ محمد بن یحیی.


28. شرح طب الرضا
ملا نوروز علی بسطامی (م1309ق).

رک: الذریعه, ج13, ص364.


29. شرح عیون اخبار الرضا
شیخ محمد علی حزین لاهیجی (م1181ق).


30. شرح عیون اخبار الرضا
ملا هادی بنابی.


31. شرح عیون اخبار الرضا
سیدنعمت الله موسوی جزایری (م1112ق).

رک: الذریعه, ج13, ص375.


32. شرح عیون اخبار الرضا
شیخ محسن دمستانی بحرانی (م1203ق).


33. شرح عیون اخبار الرضا
شیخ علی بن ابراهیم عصفوری بحرانی (م1120ق).

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8, ص499.


34. شرح وصیة الامام الرضا
میرزا محمد بن سلیمان تنکابنی (1234ـ 1302ق).

رک: قصص العلماء, ص84.


35. الصحیفة الرضویه
شیخ احمد بن صالح بحرانی (م1305ق).

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8 , ص504.


36. رسالة فی عدم حجیة فقه الرضا
سید ابوالقاسم موسوی خوانساری (1313ـ 1380ق).

رک: الذریعه,ج 10, ص219.


37. فصل القضا فی الکشف عن حال فقه الرضا
سید ابو محمد حسن صدر کاظمی (1272ـ 1354ق) (نسخه خطی آن در کتابخانه روضاتی و کتابخانه نجومی موجود است. وی در این کتاب, حجیت فقه الرضاـ به عنوان احادیث امام رضاـ را انکار کرده و ثابت می کند که آن کتاب تکلیف شلمغانی است).

رک: الذریعه,ج16,ص234; دلیل المخطوطات, ج1, ص242.


38. الفوائد الرضویة (شرح حدیث رأس الجالوت)
قاضی سعید قمی محمد سعید بن محمد مفید شریف قمی, معروف به حکیم کوچک (1049ـ 1103ق) (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت الله مرعشی, ضمن مجموعه ش4353 موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج11, ص351.

(بر این کتاب, حضرت امام خمینی (1320ـ 1409ق) حاشیه ای نگاشته و به چاپ رسیده است).


39. فیض الرضا = الافاضات الرضویه
ملاّ محسن (نویسنده تفسیر مجمع المطالب) (از دانشمندان ق13هـ).

الذریعه, ج2, ص255.


40. القصائد فی مدح الرضا
به خط برخی از نوادگان سید نعمت الله جزایری.

رک: الذریعه,ج17 ,ص87.


41. رسالة فی قوله ْ : ستدفن بضعة منّی بخراسان
شیخ حسن دمستانی بحرانی.

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8, ص478.


42. رسالة فی قوله ْ: ستدفن بضعة منّی بخراسان
شیخ محسن بن محمد بن شیخ یوسف بحرانی.

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8 ,ص478.


43. کشف الظنون عن خیانة المأمون (فی سمّه الامام الرضا )
علامه سید حسن صدر کاظمی (1272ـ 1354ق).

رک: الذریعه, ج18, ص41.


44. کشف الغمة فی احوال ثامن الائمة
ناظم: سید محمد موسوی جزایری, تاریخ نظم: 1293 هـ ق.

رک: الذریعه, ج18, ص49.


45. کلمة الامام الرضا
شهید حاج سید حسن حسینی شیرازی, (1354ـ 1400ق).

رک: العراق بین الماضی و الحاضر و المستقبل, ص677.


46. لجج الحقایق فی تواریخ الحجج علی الخلایق(ج10)
حاج ملا احمد یزدی مشهدی (م ح1310ق) (او برای هر یک از معصومین { کتابی جداگانه نگاشته است و جلد دهم آن به زندگانی امام رضا اختصاص دارد).

رک: الذریعه, ج18, ص296; نقباء البشر, ج1, ص96.


47. مؤجج الاحزان فی وفاة غریب خراسان
عبدالرضا بن محمد أوالی بحرانی.

رک: الذریعه, ج3, ص209و ج23, ص247.


48. مثیر الحزن الکامن فی مقتل الامام الثامن
شیخ حسین عصفوری درازی بحرانی, تاریخ تألیف: 1211ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش9907 موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


49. مجالس الرضا مع اهل الادیان
حسن بن محمد بن سهل نوفلی هاشمی.

رک: رجال نجاشی, ج1, ص135.


50. مجالس الرضا مع اهل الادیان
ابومحمد حسین بن محمد بن فضل نوفلی هاشمی.

رجال نجاشی, ج1, ص169.


51. المحجة المهدویة فی اثبات حجیة رسالة الرضویه
سید مهدی بن علی بحرانی (م 1343ق) (مؤلف درصدد اثبات حجیت کتاب فقه الرضا است).

رک: الذریعه, ج20, ص147.


52. مسند الامام علی بن موسی الرضا
[؟] (نسخه خطی آن در کتابخانه مسجد جامع صنعا موجود است).

رک: مجله المورد, ج3, ش2 (1974م), ص294; (معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8).


53. الملحمة الغراء (قصیده ای در 1800 بیت, در مدح امام رضا )
ناظم: شیخ عبدعلی بن عبدالصاحب ظالمی غزاری.

رک: الذریعه, ج22, ص202.


54. ذکر من روی عن ابی الحسن الرضا
شیخ صدوق: محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی (ح306ـ 381ق).

رک: رجال نجاشی, ج2, ص314.


55. مناظرات علی بن موسی الرضا
ابواحمد عبدالعزیز بن یحیی بن عیسی جلودی ازدی بصری.

رک: رجال نجاشی, ج2, ص59.


56. مناقب الرضا
شیخ مفید نیشابوری عبدالرحمن بن احمد خزاعی (جدّ ابوالفتوح رازی).

رک: معالم العلماء, ص133.


57. مناقب الرضا
حاکم نیشابوری ابو عبداللّه محمد بن عبداللّه (م405ق).

رک: الذریعه, ج22, ص327.


58. منهاج المعالی و الرضا (شرح مسند الامام الرضا)
احمد بن احمد بن محمد سیاغی (م 1341ق) (نسخه خطی آن در جامع الغربیه, به ش 125 (حدیث) موجود است).

رک: معجم ما کتب عن النبی و اهل بیته, ج8, ص544 (به نقل از: مصادر الفکر العربی الاسلامی فی الیمن , ص76).


59. النحلة الرضویة للشیعة المرضیه (در آداب زیارت امام رضا )
محمد مرتضی کشمیری.

رک: الذریعه, ج24, ص84.


60. وسیلة الرضوان فی کرامات سلطان خراسان (در کراماتی است که از قبر مطهر امام رضا دیده شده است).
سید شمس الدین محمد رضوی.

رک:الـذریـعه, ج25, ص77 و78.


61. الوسیلة لحط الاوزار الردیئة الوبیله (در احوال و زندگانی امام علی بن موسی الرضا )
شیخ حسن بن علی بن عبداللّه درازی بحرانی.

رک: الذریعه, ج25, ص83.


62. وفاة الرضا
ابوصـلت عبدالسلام بن صالح هروی.

رک: رجــال نـجاشی, ج2, ص61.


63. الهدیة الرضویه (در آداب زیارت حضرت رضا )
ملا محمد رحیم بروجردی (م1309ق).

رک: الذریعه, ج25, ص176 و 208.

(نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 8515 موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


هـ) کتابهای خطی فارسی
1. احوال ثامن الائمه

2. الاربعین حدیثا فی فضل زیارة الامام الرضا ـ همراه با ترجمه و شرح فارسی.
رک: دلیل المخطوطات,ج1, ص277.


3. اصل الاسلام (ترجمه حدیثی مفصل از امام رضا پیرامون امامت)
رک: الذریعه, ج26, ص49.


4. برکات المشهد المقدس (ترجمه عیون اخبار الرضا)
رک: فهرست کتابخانه , ج14, ص231و232.


5. تاجیج نیران الاحزان فی وفاة سلطان خراسان (ترجمه مؤجج الاحزان فی وفاة غریب خراسان)

6. تحفة الرضا (شرح حال و زندگانی امام رضا )

7. التحفة الرضویه (در باره آداب و ثواب زیارت امام رضا)

8. تحفه سلیمانیه عباسیه (شرح رساله طبّ الرضا )
رک: فهرست کتابخانه مرعشی, ج13, ص350و 351.


9. ترجمه بحار الانوار (ویژه زندگانی امام رضا )
رک: الذریعه, ج18, ص13.


10 . ترجمه رساله ذهبیه = طبّ الرضا
رک: الذریعه, ج4, ص103.


11. ترجمه طبّ الرضا
رک: الذریعه, ج4, ص103.


12. ترجمه طبّ الرضا
علامه ملاّ محمد باقر بن محمد تقی مجلسی اصفهانی (1037 ـ 1110ق).

رک: الذریعه, ج4, ص103.


13. ترجمه رساله ذهبیه = طب الرضا
نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی به ش1674ـ در 31 ورقه ـ (مورّخ 1237ق) موجود است.

رک: فهرست کتابخانه , ج5, ص70و71.


14. ترجمه طب الرضا
عبدالواسع تونی (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی به ش 6098 ـ در 22 ورقه ـ (مورّخ 1180ق) موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج16, ص103و 104.


15. ترجمة العلوی للطب الرضوی= ترجمه طبّ الرضا
سید ضیاء الدین ابو الرضا فضل اللّه بن علی بن عبیداللّه حسنی راوندی.

رک: فهرست منتجب الدین, ص144; الذریعه, ج13, ص364.


16. تحفه ملکی (ترجمه کتاب عیون اخبار الرضا)
ابوجعفر شیخ صدوق: محمد بن علی بن بابویه قمی (ح 306ـ 381ق), ترجمه علی بن طیفور بسطامی (ق 11هـ) نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 9769 و 12286 موجود است).


17. ترجمة عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق (ح 306ـ 381ق), ترجمه میرزا سید ذبیح اللّه بن میرزا هدایة اللّه موسوی اصفهانی.

رک: الذریعه, ج4, ص120.


18. ترجمه عیون اخبار الرضا
رک: کشف الحجب و الاستار, ص118; الذریعه, ج4, ص120.


19. ترجمه عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق (ح306ـ 381ق), ترجمه سید علی بن محمد بن اسداللّه امامی.

رک: الذریعه, ج4, ص121.


20. ترجمه عیون اخبار الرضا
شیخ صدوق (م 381ق) ترجمه سید احمد بن محمد حسینی اردکانی (1175ـ بعد 1242ق).


21. الحجج الرضویه (در احوال امام علی بن موسی الرضا )
شیخ اسماعیل شریف شاهرودی (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش2001ـ در257 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


22. الرضا من آل محمد {
سید موسی سبط (1327ـ 1385ق).

رک: الذریعه, ج17, ص275.


23. الرضا
میرزا علی خاموش میبدی یزدی (حدود 1278ـ 1379ق).

رک: نقباء البشر, ج4, ص1410.


24. ریاض الرضا (در احوال و کرامات امام رضا )
ملا محمد بن علی اکبر خوانساری (م 1278ق), تاریخ تألیف: 1261ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی به ش 6790 در122 ورقه موجود است).

رک: فهرست کتابخانه , ج17, ص 327ـ 329.


25. شرح حدیث عمران صابی
سید بهاء الدین محمد طباطبایی نائینی (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 7934 ـ مورخ 1109ق ـ موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


26. شرح رساله ذهبیه
[؟] نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 575 ـ در 94 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست الفبایی کتابخانه آستان قدس.


27. شرح رساله ذهبیه= طب الرضا
محمد بن حسن طوسی (م 1257ق), تاریخ تألیف: 1237ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی به ش1697 و 2231 ـ در 62 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج6, ص219.


28. شرح رساله طب الرضا
سید شبّر بن محمد موسوی فخاری (ق12هـ) (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت اللّه مرعشی, ضمن مجموعه ش6588 ـ در 37 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج17, ص163.


29. شرح رساله طبّ الرضا
سید ابوالحسن طباطبایی رضوی, تاریخ تألیف: 1284ق (نسخه خطی آن در کتابخانه آیت الله مرعشی به ش 3051 ـ در 99 ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج8, ص270 و 271.


30. شرح عیون اخبار الرضا
سید علی اصغر تستری.

رک: الذریعه, ج13, ص375.


31. عافیة البریة فی شرح رسالة الذهبیه
محمد هادی بن محمد صالح شیرازی (ق12هـ) (نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی به ش 9750 به تاریخ 1121 ق ـ موجود است).


32. کنز الذهب = ترجمه طبّ
الرضا

مولی محمد بن یحیی لاهیجی.

رک: الذریعه, ج18, ص154.


33. مقام رضا
محمد معصوم بن رفیع الدین محمد خادم یزدی غروی (نسخه خطی آن در کتابخانه دانشگاه تهران به ش 3968 ـ در 212ورقه ـ موجود است).

رک: فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی, ص 4550.


34.هدیه سلیمانی (ترجمه فارسی رساله طبّ الرضا )
میرزا محمد مهدی بن عنایة اللّه قمی.

رک: الذریعه, ج25, ص210.


و) کتابهای پیرامون تاریخ و جغرافیای مشهد و آستان قدس رضوی
1. آثار الرضویة (صورت وقفنامه های آستان قدس رضوی)
اسماعیل مستوفی همدانی, تهران, دارالطباعه, 1317ق, خشتی, 352ص (سنگی).


2. آرامگاه حضرت رضا در مشهد
بتول رحیمی راستگو, تهران, دانشکده ادبیات و علوم انسانی, 1339, 38ص (پلوکپی).


3. آستان قدس رضوی , دیروز و امروز
[؟], تهران, 1356, وزیری, 228ص (مصوّر).


4. انقلاب اسلامی و آستان قدس رضوی
روابط عمومی آستان قدس رضوی, مشهد, 1364, رحلی, 255ص (مصوّر).


5. بارگاه رضا (مجموعه مطالعاتی ابنیه آستان قدس ضوی)
بیژن سعادت, فلورانس (ایتالیا), 1976م, وزیری بزرگ, 57ص (مصوّر, با متن انگلیسی).


6. بدر فروزان (تاریخ آستان قدس رضوی)
عباس فیض قمی (م 1394ق), قم, چاپخانه قم, 1364ق.

رک: الذریعه, ج26, ص90.


7. بهشت شرق (تاریخ مشهد)
سید حسین بن علی اکبر موسوی مغانی, مشهد, چاپخانه زوار, 1341, رقعی, 252ص.


8. تاریخ آستان قدس رضوی
شیخ عزیز اللّه عطاردی, تهران, انتشارات عطارد, 1373, وزیری, 2ج, 750ص (این کتاب جدیدترین اطلاعات و تصاویر زیبا و مطالب خواندنی را در برگرفته است).


9. تاریخ ابنیه آستان قدس رضوی
عبدالعلی میرزا اوکتائی.

رک: الذریعه, ج26, ص123.


10. تاریخ طوس یا المشهد الرضوی
سید محمد مهدی علوی سبزواری (1326 ـ 1350ق), بغداد, مطبعة النجاح, 1346ق, رقعی, 28ص (این رساله در نشریه فرهنگ خراسان, ج7,ش1 (سال 1348ش) ص 8 ـ 19 ترجمه شده است).


11. تاریخچه خراسان (در جغرافیای مشهد و تاریخ آستان قدس رضوی)
عبدالحسین بن ملاعلی جان سیفی (نسخه خطی آن به ش 6255در71 ورقه, در کتابخانه آیت اللّه مرعشی موجود است).

رک: فهرست کتابخانه, ج16, ص238.


12. تاریخ مشهد
سید میرزا محمد تقی مدرس رضوی (1274ـ 1365ق).

رک: الذریعه, ج26, ص140.


13. تاریخ مشهد
محمد حسین خجسته مبشری, مشهد, چاپخانه خراسان, 1353, جیبی, 448ص.


14. تاریخ و راهنمای مشهد
سیّد علی مؤید ثابتی خراسانی.


15. الحدیقة الرضویه = تاریخ مشهد
محمد حسن بن محمد تقی هروی خراسانی, مشهد, چاپخانه خراسان, 26 ـ 1327, وزیری بزرگ, 2ج, 398 « 140ص.


16. راهنما یا تاریخ و توصیف دربار ولایتمدار رضوی
علی مؤتمن, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوی, 1348, وزیری, 486ص.


17. راهنمای مشهد
محمود ماهوان, چاپ دوم, مشهد, انتشارات ماهوان و یاس, 1373, رقعی بزرگ, 92ص.


18. راهنمای شهر مشهد
تألیف: انجمن جغرافیایی خراسان, به اشراف لطف اللّه مفخم پایان, مشهد, چاپخانه دانشگاه, 1346,28ص (مصوّر).


19. راهنمای مشهد
غلامرضا ریاضی (م1399ق), مشهد, کتابفروشی زوار, 1334, رقعی, 280ص.


20. زیارت امام رضا و بررسی اجتماعی و اقتصادی آن (پایان نامه فوق لیسانس, دانشگاه سوربن)
نسرین (فاطمه) حکمی.


21. ساختمان آستان قدس رضوی و مسجد گوهرشاد
شهلا فروتن, دانشگاه تهران, دانشکده ادبیات و علوم انسانی, 67ص (پلوکپی).

22. سیمای انقلاب در آستان قدس

[؟], مشهد, 1362, وزیری, 161ص.

23. شمس الشموس= انیس النقوس (تاریخ آستان قدس)

محمد احتشام کاویانی, مشهد, 1354, وزیری, 633ص (مصوّر).


24. الفوادح الجلیة فی هتک حرم الرضویه (در باره به توپ بستن حرم امام رضا )
شیخ ابوالحسن مرندی (م 1349ق), تهران, چاپخانه حاج عبدالرحیم, 1330ق, رقعی, 49ص.


25. قبله دلها از نگاه دوربین (تصاویری از بارگاه ملکوتی امام رضا )
سید ابوالفضل موسوی گرمارودی, اشعار: گروه شاعران, قم, دفتر نشر الهادی, 1370, خشتی, 52ص.


26. کارنامه دو ساله آستان قدس رضوی
اداره امور فرهنگی آستان قدس, مشهد, 1361, وزیری, 96ص (مصوّر).


27. مشهد طوس (یک فصل از تاریخ و جغرافیای تاریخی خراسان)
سید محمد کاظم امام, تهران, انتشارات کتابخانه ملی ملک, 1348, وزیری, 739ص.


28. مطلع الشمس تاریخ ارض اقدس و مشهد مقدس (در تاریخ و جغرافیای مشروح بلاد و اماکن خراسان و تاریخ رجال آن)
محمد حسنخان اعتماد السلطنه (م 1313ق) با مقدمه و فهارس: تیمور

برهان لیمودهی, تهران, انتشارات فرهنگسرا, 1362, رحلی, 790ص (سنگی).


29. موسوعة العتبات المقدسه (ج11) (ویژه مشهد مقدس)
جعفر خلیلی, چاپ دوم, بیروت, انتشارات اعلمی, 1407ق1987/م, وزیری, 312ص.

--------------------------------------------------------------------------------

کتابنامه ائمه اطهار (ع) , ناصر الدین انصاری قمی

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

کتب منسوب به امام رضا(ع)

1-صدوق در عیون اخبارالرضا (ع) رساله‏ای از آن حضرت نقل کرده که در جواب محمد بن سنان قمی در علل احکام نوشته است و در آن پنجاه و پنج علت از علل شرایع رقم رفته و در باب 32 عیون اخبارالرضا: ج .2 ص 88 - 98 منقول است .

2- کتاب علل فضل بن شاذان که همه را از امام رضا (ع) شنیده و جمع کرده و از آن حضرت به علی بن محمد بن قتیبه نیشابوری نقل می‏کند، عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 99 - 121 علل و حکمتهای احکام دینی در آن بیان گردیده است.

3- رساله‏ای که آن حضرت برای مأمون عباسی در محض اسلام و شرایع دین مرقوم فرموده و صدوق علیه الرحمة آن را در عیون اخبار الرضا: باب 35 ج 2 ص 121 - 127 آورده است .

4- رساله‏ای که باز برای مأمون عباسی درباره شریعت نوشت، حسن بن شعبه در تحف العقول نقل کرده: مأمون، فضل بن سهل را محضر امام رضا صلوات الله علیه فرستاد و پیغام داد که دوست دارم برای من از حلال و حرام و واجبات و سُنن بنویسی که تو حجت خدا بر خلق و معدن علم هستی، امام (ع) دوات و کاغذ خواست و نوشت:بسم الله الرحمن الرحیم... آنگاه ‏ابن ‏شعبه ‏این ‏رساله ‏را بتفصیل ‏نقل ‏می‏کند، تحف العقول: ص 415 - 423 روایات امام رضا (ع) .

5- رساله ذهبیه، رساله‏ای بود که امام (ع) درباره طب و بهداشت و صحت بدن توسط اغذیه برای مأمون عباسی نوشت و چون مأمون دستور داد آن را با آب طلا نوشتند، به رساله ذهبیه معروف گردید، شیخ طوسی در فهرست در ترجمه محمد بن حسن بن جمهور بصری از آن یاد کرده و فرماید: «وله الرسالة الذهبیة عن الرضا (ع)»، علامه مجلسی رضوان الله علیه همه آن رساله را در بحار: ج 59 ص 306 - 356 در پنجاه صفحه نقل کرده و در آخر فرموده: ابومحمد حسن قمی گوید: چون این رساله به دست مامون رسید، آنرا خواند و شاد شد و گفت: با آب طلا نوشته شود و رساله مذهبیه مسمی گردد، نگارنده گوید: رساله ذهبیه و مذهبیه نامیده شده است، برای مزید اطلاع به مستدرک الوسائل: ج 3 ص 335 رجوع شود.

6- کتاب فقه الرضا، و آن کتابی است در ابواب فقه، این کتاب تا زمان مجلسی اول مشهور نبود و از زمان وی معروف گردید، علتش آن بود که، جماعتی از اهل قم نسخه آن کتاب را به مکه آوردند، قاضی امیر سید حسین اصفهانی آن را دید و یقین کرد که آن تألیف حضرت رضا صلوات الله علیه است، سید آنرا استنساخ کرد و با خود به اصفهان آرد و به مجلسی اول نشان داد، او و فرزندش مجلسی دوم یقین کردند که آن از حضرت رضا صلوات الله علیه است .


علم امام رضا (ع)قیام علمی، ارشاد مردم، تبیین احکام الله، بیان شریعت که از وظایف خاص اولیاء الله است، هیچ وقت از امام رضا صلوات الله علیه فوت نشد و یکی از کارهای اساسی آن حضرت بود، چه در مدینه و چه در مرو. احکام بسیاری در کتب احادیث از یادگارهای آن حضرت است، کافی است در این باب فقط فهرست عیون اخبارالرضا را که صدوق علیه الرحمة درباره آن حضرت نوشته است مطالعه کنیم .

شیخ طوسی علیه الرحمة در رجال خود سیصد و هفده نفر از روایان را تحت عنوان «اصحاب الرضا» نام برده که همه از آن حضرت کسب فیض کرده و به افتخار حدیث رسیده‏اند. 1 مردان بزرگی امثال احمد بن أبی نصر بزنطی، احمد بن محمد بن عیسای اشعری، ادریس بن عیسای اشعری، عبدالله بن جندب بجلی، حسن بن علی وشا، محمد بن فضیل کوفی و دیگران .

سید محسن امین فرموده: جماعتی از اهل تألیف از او نقل حدیث کرده‏اند، از جمله: ابوبکر خطیب در تاریخ خود، ثعالبی در تفسیرش، سمعانی در رساله‏اش، ابن معتز در کتابش، و دیگران. حافظ عبدالعزیزبن اخضر در کتاب معالم العترة الطاهرة گوید: عبدالسلام بن صالح هروی، داوود بن سلیمان، عبدالله بن عباس قزوینی از وی نقل حدیث کرده‏اند. 2

علی بن محمد بن جهم با آنکه ناصبی و از دشمنان اهل بیت است، 3، نقل می‏کند: در مجلس مامون بودم که علی بن موسی الرضا نیز حضور داشتند، مأمون از اخباری که اشعار بر عدم عصمت انبیاء دارند از او سؤال می‏کرد، او به هر یک جواب می‏داد، مأمون پس از شنیدن جواب می‏گفت: «اشهد انک ابن رسول الله حقا».

و گاهی می‏گفت: «لِلّه دّرک یابن رسول الله» و گاهی می‏گفت: «بارک الله فیک یا اباالحسن»و نیز می‏گفت: «جزاک الله عن انبیائه خیراً یا أبا الحسن» و چون به همه سؤالات جواب داد، مأمون گفت: یا ابن رسول الله! قلبم را شفا دادی و آنچه بر من مشتبه بود روشن فرمودی، خدا تو را از جانب انبیاء خودش و از اسلام جزای خیر بدهد.

علی بن محمد بن جهم اضافه کرد: چون صحبت تمام شد، مأمون برای نماز برخاست و دست محمد بن جعفر را که حاضر بود گرفت و من در پی آن دو روان شدم. مأمون به محمد بن جعفر گفت: پسر برادرت را چگونه دیدی؟ گفت: داناست، ندیده‏ایم که از کسی علم آموخته باشد.

مأمون گفت: پسر برادرت از اهل بیت پیامبر است که درباره آنها فرموده: «ألا انّ ابرارَ عترتی و أَطائب أَرومتی‏، احکمُ الناس صغاراً و اعلم الناس کباراً، لا تُعِلّمُوهم فانّهم اعلم منکم، لا یخرجونکم من بابِ هُدی، و لا یُدخِلُونکم فی باب ضلال» 4.

آنگاه حضرت رضا صلوات الله علیه به منزل خود بازگشت، فردای آن روز به محضر آن حضرت رفتم و سخن مأمون و جواب عمویش محمد بن جعفر را به وی رساندم، امام خندید وفرمود: پسر جهم! آنچه از مأمون شنیدی فریبت ندهد. به خدا قسم که او بزودی با حیله مرا می‏کشد و خدا از او انتقام مرا خواهد گرفت. صدوق رحمة الله فرمود: این حدیث از طریق ابن جهم عجیب است که او از دشمنان و مغبضین اهل بیت بود.

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشتها:
1- رجال طوسی: 366 - 396.
2- سیر الائمه: ج 4 ص 141.
3- عیون اخبار الرضا: ج 1 ص 195 - 204 بطور تفصیل، بحار: ج 49 ص 180.
4- عیون اخبار الرضا: ج 1 ص 195 - 204 بطور تفصیل، بحار: ج 49 ص 180.
5- با اختصار و نقل به معنی ترجمه شده است .
6- گفته‏های مأمورن پرده از روی بسیاری از کارها بر می‏دارد چنان که در فصل قبول ولایت عهدی اجباری بود، آمده است .
7- عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 168 - 172 بحار: ج 49 ص 180 - 185.

--------------------------------------------------------------------------------

(خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی، ص 570 - 604)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

نمونه هایی از فضائل وسیره فردی امام رضا (ع )

دعای مستجاب 1- آل برمک، مخصوصاً یحیی بن خالد بر مکی برای حفظ حکومت و مقام خویش هارون عباسی را وادار کردند تا موسی بن جعفر (ع) را شهید کرد، بدین سبب امام رضا (ع) در مکه به آنها نفرین کردند، حکومت و مقامشان تار و مار گردید.

محمد بن فضیل گوید: ابوالحسن رضا (ع) را دیدم، در عرفات ایستاده و دعای می‏کرد. بعد سرش را پایین انداخت، (گویی چیزی به قلب مبارکش الهام شد) که وی علت سر به زیر انداختن را پرسیدند؟ فرمود: به برامکه نفرین می‏کردم که سبب قتل پدرم شدند. خداوند امروز دعای مرا درباره آنها مستجاب کرد، امام از مکه برگشت، چیزی نگذشت که در همان سال، هارون بر آنها خشم گرفت وتار و مارشان کرد، 1جعفر برمکی شقه شد، پدرش یحیی به زندان رفت، بطوری متلاشی شدند که مایه عبرت مردم گشتند.


* * *
علم غیب ‏
2- حسن بن علی بن وشا از مسافر نقل می‏کند: با ابوالحسن الرّضا (ع) در «منی» بودم، یحیی بن خالد با گروهی از آل برمک از آنجا گذشتند. امام صلوات الله علیه فرمود: بیچاره‏ها نمی‏دانند در این سال چه بلایی به سرشان خواهد آمد، بعد فرمود: بدانید عجیب‏تر از این آن است که من با هارون مانند این دو انگشت خواهم بود، آنگاه دو تا انگشت مبارک را در کنار هم گذاشت. مسافر گوید: والله من معنی این کلام را نفهمیدم مگر بعد از آنکه امام را در طوس در کنار قبر هارون دفن کردیم. 2


* * *
لقب رضا ازخدا است 3- ابونصر بزنطی رضوان الله علیه گوید: به امام جواد صلوات الله علیه گفتم: قومی از مخالفان شما می‏گویند: پدرت صلوات الله علیه را مأمون، رضا لقب داد، که به ولایت عهدی راضی شد. فرمود: به خدا قسم، دروغ گفته و گناهکار شده‏اند. پدرم را خدای تعالی رضا لقب داده است زیرا که به خداوندی خدا در آسمانش و به رسالت رسول الله و ائمه در زمینش راضی بود.

گفتم: مگر همه پدرانت چنین نبودند؟ فرمود: آری. گفتم: پس چرا فقط پدرت به این لقب ملقب شدند؟ فرمود: چون مخالفان از دشمنانش مانند موافقان از دوستانش از وی راضی شدند و چنین چیزی برای پدرانش به وجود نیامد، لذا از میان همه به رضا ملقب گردید. 3

ناگفته نماند: مخالفان خواسته‏اند با این طریق منقصتی بر آن حضرت فراهم آوردند، ولی چنانکه دیدیم این لقب از جانب خدا بوده است، درست است که همه امامان صادق، کاظم، رضا، جواد و هادی و... بودند ولی برای هر یک بمناسبتی لقب بخصوص تعیین گشته است .


* * *
حضرت ابوالحسن رضا (ع) در«نیاج»
4- ابو حبیب نیاجی 4 گوید: رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به «نیاج» آمد و در مسجدی که حاجیان هر سال می‏آمدند نشست گویا محضر ایشان رفته و سلام کرده و مقابلش ایستادم، در پیش آن حضرت طبقی از برگ درختان خرمای مدینه بود و در آن خرمای صیحانی داشت. گویا رسول خدا مشتی از آن خرما را به من داد، شمردم هیجده تا بود، - پس از بیداری - خوابم را چنین تأویل کردیم که هیجده سال عمر خواهم کرد.

بعد از بیست روز در زمینی بودم که برای زراعت آماده می‏کردند، مردی پیش من آمد گفت: حضرت ابوالحسن رضا (ع) به «نیاج» آمده و الان در مسجد نشسته‏اند. در این بین دیدم که مردی به دیدار آن حضرت می‏روند، من هم به زیارت آن بزرگوار شتافتم، دیدم در محلی نشسته که رسول خدا (ص) را در آنجا دیده بودم، زیر آن حضرت حصیری بود مانند حصیرری که در زیر جدش بود. و در پیش وی طبقی از برگ درخت خرما و در آن خرمای صیحانی قرار داشت .

سلام کردم، جواب سلامم را داد و از من خواست نزدش بروم، مشتی از خرما به من داد که شمردم هیجده تا بود، گفتم: یابن رسول الله (ص)! زیاد بدهید، فرمود: اگر رسول خدا (ص) زیاد داده بود ما هم زیاد می‏دادیم «فقال لوزادکَ رسولُ اللّه لزدْناکَ» 5.


* * *
فضایل امام رضا(ع)اززبان ابراهیم بن عباس5- ابراهیم بن عباس گوید: امام رضا (ع) نشد که به کسی در سخن گفتن ظلم یا جفا کند، هر که با او سخن می‏گفت، کلام او را قطع نمی‏کرد و مجال می‏داد تا آخر سخنش را بگوید. اگر کسی حاجت پیش او می‏آورد در صورت امکان ابداً او را رد و مأیوس نمی‏کرد. ندیدم که در پیش کسی پایش را دراز کند، و ندیدم در پیش کسی تکیه کند. ندیدم که به کسی از غلامانش فحش بدهد، ندیدم که آب دهان را به زمین اندازد، و ندیم که با صدا و قهقهه بخندد بلکه فقط تبسم می‏کرد.

چون سفره طعام را باز می‏کردند همه خدمتکاران و غلامانش را و حتی دربان را با خود در سر سفره می‏نشانید. شبها کم می‏خوابید، بیشتر بیدار می‏ماند، اکثر شبها از اول تا آخر احیا می‏کرد، بسیار روزه می‏گرفت، در هر ماه سه روز روزه از وی فوت نمی‏شد. می‏گفت : این روزه همه عمر است «ذلک صومُ الدّهر» .6 در پنهانی بسیار احسان می‏کرد و صدقه می‏داد، این کار را بیشتر در شبهای ظلمانی انجام می‏داد، هر که گوید: نظیر او را در خوبی دیده‏ام، باور نکنید 7.


* * *
مبارزه با اسراف
6- روزی غلامانش میوه‏ای را خوردند ولی آن را تمام نخوردند و مقداری مانده به دور انداختند، امام صلوات الله علیه بر آنها بر آشفت و فرمود: سبحان الله، اگر شما بی نیاز هستید دیگران بدان نیازمندند، بجای انداختن، به مستمندان انفاق کنید، «سبحان الله ان کنتم استغنیتم فان اُنا ساً لم یستغنوا اطعموه من یحتاج الیه» 8.


* * *
علم غیب ‏
7- محمد بن سنان گوید: به آن حضرت عرض کردم: خودت را به امامت و پیشوایی مشهور کرده و در جای پدرت نشستی حال آن که از شمشیر هارون خون می‏ریزد؟! فرمود: قول رسول خدا (ص) به من این جرأت را داده است، آن حضرت فرمود: اگر ابوجهل مویی از سر من برکند، بدانید که من پیغمبر نیستم، و من می‏گویم: اگر هارون توانست مویی از سر من بگیرد بدانید که من امام نیستم. 9


* * *
فضیلت زیارت امام رضا(ع)
8- رسول خدا (ص) فرمود: بزودی پاره‏ای از بدن من در زمین خراسان دفن می‏شود، هیچ غمگینی او را زیارت نمی‏کند، مگر آن که خدا غمش را زایل می‏کند و هیچ گناهکاری او را زیارت نمی‏کند، مگر آن که خدا گناهانش را می‏آمرزد. «قال رسول اللّه (ص) ستّد فَنُ بضعةٌ منی بخراسان مازارها مکروب الا نفس الله کربه و لا مذنب الا غفرالله ذنوبه» 10زیارت ائمه علیهم السلام مانند توبه از مکفرات است و مصداق: «ان الحسنات یذهبن السیئات» (هود: 114) می‏باشد، رسول خدا (ص) این کلام را در وقتی فرموده که هنوز پدر و مادر امام هم به دنیا نیامده بودند.

امام جواد صلوات الله علیه به داوود صرمی فرمود: «من زار ابی فله الجنة» .11 هر که قبر پدرم را زیارت کند اجرش بهشت است .

و در روایت دیگری فرمود: هر کس قبر پدرم را عارفاً بحقه زیارت کند ازطرف خدا بهشت او را ضمانت می‏کنم: «قال ابوجعفر محمد بن علی الرضا (ع) ضمنت لمن زار قبر ابی (ع) بطوس عارفاً بحقه الجّنةَ علی اللّه عزوجل» 12.


* * *
سخنی گهربار 9- ثامن الائمه صلوات الله علیه فرمود: مؤمن، مؤمن (واقعی) نمی‏شود مگر آن که در وی سه سنت (عادت و کار) باشد: سنتی از پروردگارش ،سنتی از پیامبرش و سنتی از امامش. اما خصلتش از پروردگار آن است که اسرار مردم رإ؛ّّ مخفی بدارد و افشا نکند و اما خصلتش از پیامبر آن است که با مردم مدارا کند، و امام خصلتش از امام آن است که در ضررهای بدنی و مالی صبر و استقامت داشته باشد. «قال الرضا (ع) لایکون المؤمن مؤمناً حتّی یکونَ فیه ثلاث خصالٍ: سنةٌ من ربه و سنة من نبیه و سنة من ولیّه، فاما السّنةُ من ربه فکتمان السر و اما السنة من نبیه فمداراة الناس و اما السنة من ولیّه فالصبر فی الباساء والضراء» تحف العقول: ص 442.


* * *
احسان
10- مردی به محضر حضرت رضا (ع) آمد و گفت: به اندازه مروت خویش به من احسان کن، فرمود: نمی‏توانم (زیرا مروت امام خارج از حد بود). گفت: پس بقدر مروت من احسان کن، امام فرمود: آری، بعد به غلامش فرمود: دویست دینار به او بده.

امام در روز عرفه در خراسان همه مالش (شاید نقدینه باشد) را احسان کرد و به اهل نیاز تقسیم فرمود. فضل بن سهل گفت: این غرامت و اسراف است. فرمود: نه، بلکه غنیمت است، آنچه را که در آن پاداش و کرامت هست، غرامت مشمار.13


* * *
علی بن موسی عالم آل محمد
11- موسی بن جعفر صلوات الله علیه به پسرانش می‏فرمود: برادرتان علی بن موسی عالم آل محمد است، از او از دینتان بپرسید، آنچه می‏گوید حفظ کنید، من ازپدرم امام صادق (ع) دفعات شنیدم می‏گفت: عالم آل محمد در صلب تو است ای کاش او را درک می‏کردم، او همنام امیرالمؤمنین علی است. .14 امام صادق صلوات الله علیه در 25 شوال 83 هجری از دنیا رفت، امام رضا (ع) بعد از 16 روز در 11 ذوالقعده همان سال به دنیا آمد.


* * *
تواضع
12- مردی از اهل بلغ گوید: در سفر خراسان در خدمت امام رضا (ع) بودم .روزی طعام خواست، همه خدمتکاران از سیاهان و دیگران را کنار سفره جمع کرد، گفتم: فدایت شوم ،بهتر آن است که آنها در خوان دیگری بخورند. فرمود: آرام باش پروردگار همه یکی است، مادرمان حوا و پدرمان آدم یکی است، مجازات بسته به اعمال است «فقال: مه ان الرّبّ تبارک و تعالی واحد، والام واحدة والاب واحد و الجزاء بالاعمال» 15.


* * *
بنده نوازی
13- امام صلوات الله علیه به غلامانش گفته بود: در وقت طعام خوردن اگر بالای سرتان هم بایستم قبل از تمام کردن طعام برنخیزید، یاسر گوید: گاهی بعضی از ما را صدا می‏کرد، می‏گفتند: مشغول طعام خوردنند، می‏فرمود: پس بگذارید طعامشان را تمام کنند: «قال: ان قمت علی رؤوسکم و انتم تاکلون فلاتقوموا حتی تفرغوا». 16


* * *
توحید
14- بزنطی علیه الرحمة نقل می‏کند: مردی از ماوراء نهر بلخ خدمت امام رضا (ع) آمد و گفت: از شما سؤالی می‏کنم اگر جواب دادید به امامتان معتقد خواهم بود، حضرت فرمود: از هر چه می‏خواهی بپرس.

گفت: مرا از خدایت خبر بده، در کجا بوده و چطور بوده و بر چه چیز تکیه کرده بوده است؟ امام (ع) فرمود: «انّ اللّه اَیّنَ الأَینَ بلاأینٍ و کَیّفَ الکْیفَ بلا کیفٍ و کان اعتمادُه علی قدرته» .

یعنی خداوند به وجود آوردنده مکان است بی آنکه مکانی داشته باشد و به وجود آورنده کیفیت است بی آنکه کیفیتی داشته باشد و اعتمادش بر قدرتش بود، (خدا لامکان است، مکان از عوارض جسم است، خدا جسم نیست، کیفیت، مخلوق خداست، لازمه‏اش محدود بودن است، خدا بی انتها است، خدا بر قدرت خود ایستاده، هستی را از جایی دریافت نکرده است).

آن مرد چون این جواب را شنید برخاست، سر مبارک امام را بوسید و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و ان علیا وصی رسول الله والقیّمُ بعده بما أَقام به رسول الله و انّکم الائمة الصادقون و انک الخلف بعدهم» 17 ظاهراً آن مرد از فلاسفه بوده و از جواب امام (ع) پی‏به دانایی و امامت آن حضرت برده است .


* * *
‏معجزه ای از امام رضا (ع) و مجسم شدن عکسهاصدوق رحمة الله علیه در عیون اخبار الرضا (ع) نقل می‏کند: در عهد مأمون عباسی که حضرت رضا (ع) ولیعهد بود، باران قطع گردید، مأمون از آن حضرت خواست درباره باران دعا کند، امام فرمود: روز دوشنبه چنین خواهم کرد، رسول خدا (ص) دیشب با امیرالمؤمنین به خواب من آمد و فرمود: روز دوشنبه به صحرا برو و از خدا باران بطلب که خدا بر آنها باران خواهد فرستاد...

امام به صحرا رفت و از خدا باران خواست، باران آمد و احتیاج مردم رفع گردید. 5 امام جواد صلوات الله علیه فرمود: بعضی از بدخواهان پدرم، به مأمون گفتند: یا امیرالمؤمنین! به خدا پناه که تو شرافت عمیم و افتخار بزرگ خلافت را از خاندان بنی عباس به خاندان علویان منتقل کنی!! بر علیه خود و خانواده‏ات اقدام کردی. این جادوگر و فرزند جادوگران را آوردی، و او را پس از آن که گمنام بود میان مردم شهرت دادی، آوازه‏اش را بلند کردی.

دنیا را با این جادو که در وقت دعایش باران آمد، پر کرد. مرا واهمه گرفت که خلافت را ازخاندان عباسی خارج گرداند، حتی وحشت کردم که با سحر خود نعمت شما را زایل نموده و بر مملکت تو شورش بر پا دارد، آیا کسی بر علیه خود چنین جنایتی کرده است؟!!

مأمون گفت: این مرد در پنهانی مردم را به سوی خویش دعوت می‏کرد، خواستیم او را ولیعهد خود گردانیم تا مردم را به سوی ما دعوت نماید و مردم بدانند که اهل حکومت و خلافت (دنیا دوست) است و آنان که به وی فریفته شده‏اند بدانند که در ادعای خود از تقوا و فضیلت و زهد صادق نیست! خلافت مال ما است نه مال او، ولی ترسیدیم که اگر او را به حال خود رها کنیم، برای ما از جانب او وضعی پیش بیاید که جلوگیری نتوانیم کرد.

واکنون که کرده خود را کردیم و به خطای خود پی بردیم، مسامحه در کار وی ابداً روا نیست، ولی می‏خواهیم بتدریج او را در نزد رعیت چنان بنمایانیم که بدانند لیاقت حکومت ندارد، آنوقت ببینیم با چه راهی بلای او را از سر خود می‏توانیم قطع نماییم.6

آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین! مجادله با او را به عهده من بگذارید، تا خود و یارانش را مغلوب نمایم و احترام و عظمت او را پایین آورم، اگر هیبت تو در سینه‏ام نبود او را سر جای خودش می‏نشاندم. و بر مردم آشکار می‏کردم که از لیاقت ولایت عهدی که به او تفویض کرده‏ای قاصر است .

مأمون گفت: چیزی برای من محبوبتر از این کار نیست که به او اهانت و از قدرتش کاسته گردد، گفت: پس بزرگان مملکت، فرماندهان، قضات، و بهترین فقهاء را جمع نمایید، تا منقصت او را در پیش آنها روشن کنم، تا از مقامی که او را در آن قرار داده‏ای پایین آید.

مأمون نامبردگان را جمع کرد، و در صدر مجلس نشست و حضرت رضا (ع) را در مقام ولایت عهدی در طرف راست خود نشانید، پس از رسمیت جلسه، آن شخص که از طرف مأمون مطمئن بود، شروع به سخن کرد و گفت: مردم از شما بسیار حکایات نقل می‏کنند. و در تعریف شما افراط کرده‏اند، بطوری که اگر خودتان بدانید از آنها بیزاری می‏کنید، اولین اینها آن است که: شما خدا را درباره باران که عادت باریدن دارد، دعا کردید و باران آمد، مردم آن را به حساب معجزه‏ای از شما گذاشتند و نتیجه گرفتند که در دنیا نظیر و مانندی ندارد. این امیرالمؤمنین ادام الله ملکه و بقاءه است که با کسی مقایسه نمی‏شود مگر آن که برتر آید، شما را در محلی قرار داده که می‏دانید، این پاسداری از حق و انصاف نیست که مجال دهید دروغگویان بر علیه او و بر له شما بدروغ چیزهایی بگویند که تکذیب مقام امیرالمؤمنین است!! و شما را از او بالاتر بدانند؟!!!

امام صلوات الله علیه فرمود: بندگان خدا را مانع نمی‏شوم ازاین که نعمتهای خدا را درباره من یاد و حکایت کنند، اما این که گفتی: صاحب تو (مأمون) مقام مرا برتر داشت، او مرا قرار نداد مگر در مقامی که پادشاه مصر، یوسف صدیق را در آن قرار داد، حال آن دو را نیز می‏دانی (یوسف پیامبر بود و او یک پادشاه مشرک).

در این وقت آن مرد بر آشفت و گفت: پسر موسی! از حد خود قدم فراتر گذاشتی، که خداوند بارانی را در وقت معین خود نازل کرد و تو آن را وسیله بلندی مقام خود قراردادی، که به مقام حمله به دیگران بر آیی؟ گویا معجزه ابراهیم خلیل را آورده‏ای که سرهای پرندگان را در دست گرفت و اعضاء آنها را در کوهها پراکنده نمود و به وقت خواندن، آمدند و بر سرهای خود چسبیدند و شروع به پرواز کردند؟!!!

اگر راستگویی این دو عکس شیر را که در مسند خلیفه هستند زنده کن و بر من مسلط گردان، در این صورت معجزه‏ای برای تو خواهد بود، اما باران که با دعای تو آمد، تو از دیگران در این کار برتر نیستی.

امام صلوات الله علیه از جسارت آن خبیث برآشفت و به دو عکس شیر فریاد کشید: این فاجر را بگیرید، پاره کنید، از او عینی و اثری نگذارید. در دم آن دو عکس به دو شیر ژیان مبدل شدند، و آن خبیث را گرفته و خرد کردند و خوردند و خونش را که ریخته بود لیسیدند، مردم با حیرت به این منظره نگاه می‏کردند. آنگاه آن دو شیر محضر حضرت آمده و گفتند: یا ولی الله فی ارضه! دیگر چه فرمانی داری، می‏خواهی مأمون را نیز مانند او به سزایش برسانیم.

مأمون از شنیدن این سخن بیهوش گردید، امام فرمود: در جای خویش بایستید. بعد فرمود: بر صورت مأمون گلاب پاشیدند، به حال آمد، شیران عرض کردند: می‏فرمایید او را به رفیقش ملحق سازیم؟ فرمود: نه، خداوند عز و جل را تدبیری است که به سر خواهد برد(اجازه نداده از ولایت تکوینی هر استفاده‏ای را بکنیم).

گفتند: پس فرمانت چیست؟ فرمود: برگردید به حالت اولی خود، آن دو شیر در دم مبدل به عکس شده و در روی مسند قرار گرفتند.

مأمون گفت: خدا را حمد می‏کنم که مرا از شر حمیدبن مهران خلاص کرد (آن مرد خبیث)، بعد گفت: یابن رسول الله! خلافت مال جد شما بود، سپس از آن شماست اگر می‏خواهی آن را به شما تحویل بدهم، امام فرمود: اگر خلافت را می‏خوستم در عدم قبول آن با تو منازعه نمی‏کردم و از تو آن را نمی‏خواستم، زیرا خداوند از اطاعت مخلوقش به من عطا فرموده مانند آن را که با چشم دیدی که چگونه آن دو تصویر به شیر مبدل شدند.

ولی جهال بنی آدم از من طاعت ندارند، آنها هر چند در این کار زیانکار شده‏اند ولی خدا را در تدبیر آنها مشیتی است، مرا امرفرموده بر تو اعتراضی نکنم و کاری را که کردم بر تو ننمایم، چنان که به یوسف (ع) نیز درباره پادشاه مصر چنان فرمان داده بود...7

نگارنده گوید: در این کار ابداً شگفتی نیست، آن مانند مبدل شدن عصای موسی به اژدهاست. امام (ع) ولایت تکوینی داشت و خدا او را چنین قدرتی داده بود، چنان که عیسی (ع) نیز نظیر آن را انجام داد. در بعضی نقلها دیده‏ام که مأمون به آن حضرت گفت: دعا کنید که آن مرد زنده شود، فرمود: اگر عصای موسی جادوها را پس می‏داد، اینها نیز آن مرد را پس می‏دادند.

--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشتها:
1- عیون اخبارالرضا: ج 2 ص 225 باب 50.
2- عیون اخبارالرضا: ج 2 ص 225 باب 50.
3- علل الشرایع: ج 2 ص 237 باب 172.
4- نیاج بر وزن کتاب روستایی است در بادیه.
5- عیون اخبارالرضا: ج 2 ص 210 باب 47، بحار ج 49 ص 35.
6- چون بحکم «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها» هر یک روز در جای ده روز است .
7- عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 184، بحار ج 49 ص 91.
8- انوار البهیه ص 107.
9- انوار البهیه ص 107.
10- وسائل الشیعه: ج 10 ص 433 و 435.
11- وسائل الشیعه: ج 10 ص 433 و 435.
12- وسائل الشیعه: ج 10 ص 433 و 435.
13- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
14- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
15- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
16- فروع کافی: ج 6 ص 298.
17- اصول کافی: ج 1 ص 88 باب الکون و المکان.

--------------------------------------------------------------------------------

(خاندان وحی، سید علی اکبر قریشی، ص 570 - 604)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed