ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

آموزش کامل زبان فارسی2

بخش زبان شنــــــاسی

1.  چگونه می توانیم ثابت کنیم که کر و لال ها از توانش زبانی برخوردارند؟ودن و ایرانی بودن } است.

افراد کرو لال از طریق نمود حرکتی ارتباط برقرار می کنند ویا رفتارهای غیر زبانی از خود نشان می دهند .

2 .  چرا به کار بردن کلماتی چون«انسانیت ،خوبیت و ایرانیت » درست نیست وشکل درست آنها را بنویسید؟

زیرا این کلمات فارسی هستند و به کار بردن کلمات فارسی به همراه "یت" مصدر ساز عربی درست نیست و شکل درست آنها {انسان بودن-خوب بودن )

3 . فواید تمایز میان زبان و گفتار را بنویسید؟

الف)این فواید به ما کمک می کند تا بدانیم خطا و اشتباه در گفتار رخ می دهد و رفع اصلاح آن به وسیله زبان است.

ب)هردو توانایی ذهنی هستند و به دو بخش نمود آوایی و نمود حرکتی تقسیم می شوند.

4 .  تفاوت زبان و گفتار را در یک بند بنویسید؟

قواعد زبان ثابت است و تغییر نمی کند ولی گفتار متغیر است- در زبان اشتباه و خطا وجود ندارد ولی در گفتار خطا راه دارد.

5 . تفاوت های میان گفتار و نوشتار را بنویسید؟

زبان و گفتار ریشه در ذات و طبیعت انسان دارد .اما خط و نوشتار ذاتی و طبیعی انسان نیست و ریشه در اجتماع و فرهنگ دارد .گفتار آنی است ونا پایدار وزمانی اما نوشتار پایدار است و مکانی و دیداری .برای گفتن زحمتی نمی کشیم ، اما برای نوشتن چرا ؟

6 . زبان یکی از تواناییهای............ انسان است ،  حال آنکــه گفتار فقط .............این توانایی است؟

جواب به ترتیب{ ذهنی- نمود آوایی } است

7 . چرا بین شکل گفتاری و نوشتاری این کلمات تفاوت وجود دارد؟

 

" خواهر – خوردن – خواستار – خوابیدن" زیرا در گذشته شکل گفتاری ونوشتاری این واژه ها مثل هم بوده است اما به مرور زمان شکل گفتاری آنها از شکل نوشتاری فاصله گرفت و امروز به همان شکل گفتاری گدشته نوشته می شود بودن این که تغییری در آن باشد .

8 . تفاوت میان گفتار و نوشتار را بنویسید؟

 

 زبان و گفتار را در خانه پیش خود یاد می گیریم اما خط و نوشتار را در مدرسه و نزد معلم می آموزیم . زبان و گفتار ریشه در ذات و طبیعت انسان دارد .اما خط و نوشتار ذاتی و طبیعی انسان نیست و ریشه در اجتماع و فرهنگ دارد. انسان همواره از نعمت زبان و گفتار برخوردار بوده است اما خط و نوشتار پدیده ای تازه است.

9 . چرا به آموختن خط و نوشتار نیازمندیم ؟

 

زیرا زبان پس از آنکه از طریق گفتار به نوشتار در آید کم کم آن شکل نوشتار از صورت گفتاری خود فاصله می گیرد و به مرور زمان در طول قرون ،شکلی متفاوت ومخصوص به خود پیدا می کند.

10 . آیا در مواقعی که سخن نمی گوییم از توانایی زبان برخوداریم ؟

بله .چون زبان یکی از توانایی ذهن انسان است و حتی در مواقعی که سخن نمی گوییم یا به سخنان دیگری گوش می دهیم باز هم از توانایی زبان بهره می گیریم.

11 .  برپایه تمایز میان زبان وگفتار کدام یک از گزینه های زیر درست و کدام نادرست است؟

الف)زبان یکی از تواناییهای ذهن است. درست ¢ نادرست £

ب) کر و لال ها تنها از نمود آوایی زبان بی بهره اند. درست ¢ نادرست £

ج) گوناگونی سبکی و لهجه ای و... به یگانگی زبان آسیب نمی رساند. درست £ نادرست ¢

12 . خاستگاه ،خط و نوشتار چیست؟   اجتماع و فرهنگ

13 .  خاستگاه ،زبان و گفتار چیست؟   ذات و طبیعت انسان

14 . چرا بین شکل گفتاری و نوشتاری این کلمات تفاوت وجود دارد؟

« خوردن -خوابیدن » زیرا در گذشته شکل گفتاری ونوشتاری این واژه ها مثل هم بوده است اما به مرور زمان شکل گفتاری آنها از شکل نوشتاری فاصله گرفت و امروز به همان شکل گفتاری گدشته نوشته می شود بودن این که تغییری در آن باشد . همچنین سهولت تلفظ باعث تغییر در نمود آوایی شده ولی نوشتار به حال خود باقی مانده است.

15 . خطاها و اشتباهاتی که در گفتار پدید می آید ناشی از چیست؟

ناشی از عواملی نظیر خستگی،بی حوصلگی،حواس پرتی و اضطراب است.

16 . دو نوع «وند» صرفی مثال بزنید؟    ( ها – تر ) مانند=درخت ها و گرم تر

17 . خط و نوشته را چگونه می آموزیم؟    در مدرسه نزد معلم

18 .  در دو کلمه {خنده و بینش }دو تکواژ اشتقاقی مشخص کنید؟ ? / ش

19 . تعداد هجا و واج را در کلمه «بخشاینده و گــــاه » مشخص کنید؟

بخشاینده =4هجادارد   .بخ/شا/ین/دِ + 10 واج دارد=ب/ َ /خ/ش/ا/ی/ َ/ن/د/ ِ/

گـــــــاه=1 هجا دارد.گاه +3واج دارد=گ/ا/ه

20 . نقش اصلی ساخت واژه های اشتقاقی چیست؟

  واژه سازی برای هرچه غنی تر کردن واژگان زبان و رفع کمبودهای واژگانی آن است.

21 .  زبان شناسان واج و حرف را در درون چه نشانه هایی قرار می دهند؟

 واج را درون علامت خط مورب// وحرف را درون علامت گیومه « »

22 . واژه «گریه» چند هجا و چند واج دارد؟    2هجا و 5 واج دارد.

23 . هجا چگونه پدید می آید؟ از ترکیب واج های زبان و هجا بوجود می آید.

24 . تکواژهای صرفی و اشتقاقی را در جمله ی زیر مشخص کنید؟

ورزش برای مردم مفیدمی باشد    صرفی :می     اشتقاقی :  َش

25 . زبان فارسی چند واج دارد و به چند صامت و مصوت تقسیم می شود؟

زبان فارسی 29واج داردوبه 6مصوت و23 صامت تقسیم می شود.

26 . به چه کلماتی ،کلمات تک هجایی می گویند؟

 

هر هجایی که به تنهایی می تواند ساخت آوایی یک کلمه را تشکیل دهد ،مانند« بار » .این قبیل کلمات را تک هجایی می گویند .

27 . ساخت واژه در کدام بخش از دستور زبان مورد مطالعه قرار می گیرد؟

 

 در بخش صرف

28 . واژه « خنده»چند واج دارد؟ 5 واج دارد=خ/ َ/ن/د/ ِ/

29 . نوع اشتقاقی یا تصریفی ساخت واژه های زیر را بنویسید؟

الف) معروف ترین = تصریفی

ب ) بیمارستان = اشتقاقی

ج) آهنگر= اشتقاقی

د) کتاب های خوب= تصریفی

30 . تعداد هجا و واج های کلمات زیر را بنویسید؟

آفرینش= 4 هجا دارد + واج

کاشانه =3 هجا دارد + 5 واج

31 . واج چیست؟ آوایی است که می تواند یک ساخت آوایی،جانشین آوای دیگری شود و آن را به ساخت دیگری تبدیل کند.

32 . نقش اصلی ساخت واژه تصریفی چیست؟ آماده کردن کلمه برای قرار گرفتن در ساخت نحوی.

33 . حرف« واو» نماینده چند واج است؟

 

 نماینده 3 واج است .   مانند : وال (صامت)   - نور (مصوت بلند)  -تو (مصوت کوتاه)

34 . واژه زیر را واج نویسی کنید؟ نغـــــز =ن / َ /غ / ز/

35 . نوع اشتقاقی یا تصریفی ساخت جمله های زیر را بنویسید؟

الف) درختان در تابستان میوه می دهند.   {ان – می  - َد } تصریفی هستند.

ب) دانش پیرایه خرد است.    {ه - ش}اشتقاقی است.

 

 

ب ) بخش املا و بیاموزیـــــم

1. ویرایـــــش کنید؟

 

 رستم در شاهنامه پهلوان قوی ای توصیف شده است= رستم در شاهنامه پهلوانی قوی توصیف شده است .

بچه ها بازی ای جالب ارائه داده اند =   بچه ها بازی جالبی ارائه داده اند .

2 . جمله های زیر را اصلاح کنید؟

به چه علت غایب شده است =   چرا غایب شده ای ؟

از سوی دوستم نامه ای آمد =   از دوستم نامه ای آمد

نیروی انتظامی سارقان را دستگیر و به زندان فرستاد=

 

نیروی انتظامی سارقان را دستگیرکرد و به زندان فرستاد .

3 .  جملات زیر را ویرایش کنید؟

رهبریت نطام اسلامی از اهم امور است = رهبری نطام اسلامی از اهم امور است.

به وسیله تاکسی آمدم =   با تاکسی آمدم.

شورای نگهبان بازرسین نظارت را انتخاب کرد =

 

 شورای نگهبان بازرسان نظارت را انتخاب کرد .

دوئیت ها موجب شکست می شود = دوگانگی ها موجب شکست می شود.

سیر گردش روزگار بر وفق مرادتان باد = گردش روزگار بر وفق مرادتان باد.

او به منظور دیدار با مردم به مسافرت رفت = او برای دیدار با مردم به مسافرت رفت.

4 . جمله های زیر را ویرایش کنید؟

تا کنون ابتکارات علمی فراوانی از سوی متفکران ایران صورت گرفته است.=

جواب: متفکران ایرانی تا کنون ابتکارات علمی صورت داده اند.

حسین دوست پنج ساله من است.=

 

 الف)دوست من حسین پنج سال دارد.

ب)حسین پنج سال است که با من دوست است.

5 .  جمله های زیر را ویرایش کنید؟

من به آن معلم سلام کردم. = من آن معلم را دیدم وبه او سلام کردم

تمام حسن و خوبی تو در اخلاقت است. = تمام خوبی تو در اخلاقت است.

6 . تفاوت میان ”مصاحبه و مصاحبت“ چیست؟ مصاحبه یعنی گفت و گو – مصاحبت یعنی همنشینی

 

7 . جمله ی زیر را به صورت کوتاه و بی فعل بنویسید؟

از حسیس انتظار بخشش نداشته باش.= خسیس و بخشش؟!

8 . دام گزینه ها غلط است؟ سیاست گزار،شکر گزار، قیمت گزار، بنیان گذار .

غلط ، غلط ، غلط ، صحیح

9 . جمله های زیر را ویرایش کنید؟

من از شنیدن سخنان استاد مشتاق و بهره مند شدم=

 

من برای شنیدن سخنان استادمشتاق واز آن بهره مندشدم.

آن دانش آموز از تنبلی بر خوردار است = آن دانش آموز از تنبلی رنج می برد .

10 . فرق میان ” اقامه و اقامت “ چیست؟ اقامه یعنی برپا داشتن و اقامت یعنی سکونت داشتن

11 . کدام ترکیب نادرست است؟ چرا؟

 

 سپاسگزار، نماز گزار ،بنیانگزار. ترکیب بنیان گزار نادرست است زبرا گذاشتن به معنی قرار دادن،وضع کردن و تاسیس کردن است .وبیان گذار یعنی مؤسس می باشد.

12 .  جمله ی زیر را ویرایش کنید؟

دو فعل مجهول و دو فعل معلوم مثال بزنید.= الف) دو فعل مجهول و دو فعل معلوم مثال بزنید

= ب) یک فعل مجهول و یک فعل معلوم مثال بزنید

= ج) دو فعل مجهول و یک فعل معلوم مثال بزنید

13 .  جمله ی زیر را به صورت کوتاه و بی فعل بنویسید؟

امام حسین (ع)هرگز تن به ذلت نداد.= امام حسین(ع) و ذلت!

14 . فرق میان ” اراده و ارادت “ چیست؟

 

اراده یعنی عزم و تصمیم و ارادت یعنی اظهاردوستی و محبت .

15 . جمله های زیر را ویرایش کنید؟

این بیماری هیچ گونه فرقی از سرخک ندارد.= این بیماری هیچ گونه فرقی با سرخک ندارد.

برادرت آمد و من آن را در کتابخانه دیدم. = برادرت آمد و اوآن را در کتابخانه دیدم.

این اطاق از چشم انداز مناسبی بر خوردار است. = این اطاق چشم انداز مناسبی دارد.

16 . کژتابی جمله زیر را توضیح دهید و صحیح آن را بنویسید؟

به دوست همسایه ام سلام کردم. مشخص نیست که : آیا به دوست خود سلام کرده است یا به دوست همسایه اش. یا به همسایه ام که با من دوست است ،سلام کردم.

 

ج) بخش دستــــــور

1 . جمله زیر را به دو قسمت نهاد و گزاره تقسیم کنید و زیر نمودار بنویسید؟

 

 پیرمرد چشم ما بود.

نهاد                  گزاره

پیرمرد           چشم ما بود

2 . جمله زیر را مجهول کنید؟

 

 استاد سخنان را گفته بود. = سخنان گفته شده بود.

3 .  وجه فعل جمله زیر چیست؟    کتاب را بردار = وجه امری

4 . به گزاره جمله زیر متمم قیدی اضافه کنید؟ باد می وزد = باد به آرامی می وزد.

5 . چرادر جمله های زیر نهاد جدا(اختیاری) با نهاد پیوسته (اجباری)مطابقت ندارد؟

الف) همین نهال ها ی کوچک روزی میوه خواهد داد. = چون نهاد غیر جاندار است.

ب) رسول اکرم(ص) نیز اندوهگین شدند.= برای ادای احترام فعل جمع آمده است.

6 . وجه فعل جمله های زیر چیست؟

شاید مردم بی گناه بخشیده شوند.=  وجه التزامی

 

قدر پدر و مادر خود را بدان.= وجه امری

7 .  از فعل ” خواهم نوشت“ با حفظ شخص زمان های زیر را بسازید؟

الف)ماضی نقلی= نوشته ام

 

 ب) مضارع مستمر = دارم می نویسم

 

ج) مضارع اخباری = می نویسم

د)ماضی مستمر= داشتم می نوشتم

 

ح)ماضی ساده = نوشتم

 

 و) ماضی استمراری = می نوشتم

8 . جمله زیر را مجهول کنید؟ برادرم نامه خواهد نوشت. = نامه نوشته خواهد شد.

9 .  آیا در جمله زیر نهاد جدا(اختیاری) با نهاد پیوسته (اجباری)مطابقت دارد؟

آقای مدیر علت دلتنگی مرا پرسیدند.     = خیر مطابقت ندارد .

 

برای ادای احترام فعل جمع آمده است.

10 . از فعل ” گفته است “ با حفظ شخص زمان های زیر را بسازید؟

        1. ماضی بعید = گفته بودم 2. مضارع مستمر = دارد می گوید

        3. ماضی ساده= گفت 4. آینده = خواهد گفت

11 . باهر یک از فعل های زیر جمله بسازید و نوع آن را ار لحاظ ساخت مشخص کنید؟

برآمد = خورشید از مشرق برآمد.   فعل پیشوندی

آتش گرفت = خرمن آتش گرفت .   فعل ساده

قسم خورد = او به خدا قسم خورد .   فعل مرکب

12 . در جمله های زیر متمم های قیدی ومتمم های فعلی را مشخص کنید ؟

در زندگی باید از خشونت پرهیز کرد و با رافت و مهربانی با زیر دستان رفتار کرد.

 متمم قیدی   متمم فعلی             متمم قیدی           متمم قیدی

13 . وجه فعل جمله های زیر چیست؟

کودک با شادمانی بازی می کرد .= وجه اخباری --- ای کاش باران ببارد.= وجه التزامی

14 . در جمله زیر هسته و وابسته ها را مشخص کنید؟

 

 به    هر      چهار    دانشجو              چند    کتاب           اهداء شد .

       وابسته  وابسته  هسته            وابسته  هسته

15 . از فعل «رسیده بودم» فعل گذرا بسازید؟ = رسانده بودم

16 .  نوع هر یک از اسمهای زیر را از لحاظ ساخت بنویسید؟

( روزه = مشتق ) - ( سی و سه پل = مشتق مرکب ) - ( دو چرخه= مرکب ) - ( قبیله = ساده)

17 .  اضافه های تعلقی و غیر تعلقی را مشخص کنید؟

(چنگال مرگ= غیر تعلقی)- (کاسب بازار= تعلقی)

 

 (دست ارادت= غیر تعلقی) - (روز دوشنبه= غیر تعلقی)

18 . در جمله مرکب زیر هسته و وابسته را مشخص کنید؟

او از کار ی که کرده است،پشیمان خواهد شد.     چون هوا سرد بود،ماشین روشن نشد.

{وابسته                                هسته   }                  {  وابسته             هسته    }

19 . نام آوا و شبه جمله های زیر را مشخص کنید؟

از شنیدن جیک جیک پرندگان مسرور شدم. سلام بر دوستان عزیز.

                نام آوا                                      شبه جمله

20 . این جمله را مجهول کنید؟ ایشان قرآن خواهند خواهند.= قرآن خوانده خواهد شد.

21 . وابسته های پسین و پیشین هر گروه اسمی را مشخص کنید؟

الف) کتاب داستان مهیجی خواندم.      ب) همه چیز را همگان دانند.

 

                 پسین    پسین                     پیشین

22 . از میان کلمه هایی که در نوشته زیر، مشخص شده اند یک اسم نکره،معرفه،اسم جنس و یک اسم خاص بیابید؟

این دفتر مال من است. کتاب بهترین دوست انسان است. دیوانه ای به نیشابور می رفت.

به ترتیب :اسم معرفه   .     اسم جنس   .      اسم نکره    .   اسم خاص

23 . در جمله های زیر نوع گروه قیدی را مشخص کنید؟

هر سال غالباً پدرم به مسافرت می رود. خسرو حریف را با چالاکی فرو کوفت.

 به ترتیب : قید بی نشان -  قید نشانه دار(اً)   - قید نشانه دار(متمم قیدی)  -

 

قید نشانه دار (پیشوند +گروه اسمی)

24 . اضافه های تعلقی و غیر تعلقی را مشخص کنید؟

 

(پارچ آب= تعلقی)-(چشم طمع= غیر تعلقی)

(جوینده نان= تعلقی)- ( داس مرگ= غیر تعلقی) – (کشور ایران = غیر تعلقی)

25 . اسمهای زیر را از لحاظ ساخت مشخص کنید؟

(پفک=مشتق)- (گل گیر=مرکب) - (شمشاد=ساده) - (تکاپو=مشتق /مرکب)

26 . در جمله های زیر قیدهای بی نشانه و نشانه دار را مشخص کنید؟

 

اخیراً نگرانی در باره درست گفتن و درست نوشتن زبان فارسی افزایش یافته است.

 

= قید نشانه دار

روزی این ماجرا را برایت تعریف می کنم.

 

= قید بی نشانه

27 . نام آوا و شبه جمله های زیر را مشخص کنید؟

آفرین بر تو و برنامه های تو. خش خش برگ درختان در زیر پا به گوش می رسد.

شبه جمله                            نام آوا

28 . در جمله زیر هسته و وابسته ها را مشخص کنید؟

 

بکوشید   تا جامه ذلت نپوشید . هنگامی که کلید را زدم   ،اتاق روشن شد.

(هسته    +     وابسته       )          (   وابسته             +               هسته )

29 . ضمیرها و مرجع آنها را در جمله های زیر بیابید؟

کتابی از کتابخانه خریدم و آن را مطالعه کردم.

مرجع ضمیر                    ضمیر

دو هیکل غول آسایی که ریش هایشان مجعد است با نهایت دقت به دیده بانی مشغول اند .

مرجع ضمیر                        ضمیر

30 . از مصدر «اندیشیدن» موارد زیر را بسازید؟

الف) ماضی استمراری دوم شخص جمع .= می اندیشید.

ب) مضارع مستمر منفی دوم شخص جمع.= نمی اندیشید.

31 . وابسته های پسین و پیشین هر گروه اسمی را مشخص کنید؟

سایه درخت تنومند بر سر ماست.    امروز چند خودکار خریدم.

        پسین  پسین        پسین             پیشین

32 . نام آوا و شبه جمله های زیر را مشخص کنید؟

آه! چه روز سختی؟ هوهوی باد همه جا پیچیده بود.

شبه جمله            نام آوا

33 . جمله زیر را منفی کنید؟

محمد حسین نامه نوشت. = محمد حسین نامه ننوشت.

34 . نهاد جمله های زیر را مفعول قرار دهید؟

کودک از خواب بیدار شد. =پرستار  کودک را از خواب بیدار کرد  .

غذا زود حاضر شد. = آشپز  غذا را زود حاضر کرد.

35 . نقش کلمه مشخص شده را بنویسید؟

 

هوا دل پذیرو مطبوع است.= مسند

36 .  نوع صفت« چهارده ساله» چیست؟     = مشتق مرکب

37 . ویژگی زبان محاوره ای را بنویسید؟

در آن ارکان دستوری جابجا می شود،   کلمات شکسته می شود،

 

  از لغات،اصطلاحات،امثال و کنایات عامیانه استفاده می شود،

 

ساده و بی تکلف و قابل فهم است.

38 . ویرایش زبانی چیست؟

در ویرایش زبانی (ساختاری) به جنبه های دستوری و نگارشی یک متن و مطابقت آنها با زبان فارسی معیار می پردازیم.

د ) بخش نگارش

1 . نویسندگان آثار زیر برای انتخاب عنوان نوشته خود از چه راهی بهره برده اند؟

)تماشا گه راز = بخشی از یک مصراع)

 

 ( از ماست که بر ماست= ضرب المثل) (چه باید کرد= سوال)

2 .  روش کلی و عمومی تحقیق را نام ببرید؟

 

 تجربه و آزمایش –مشاهده – پرس و جو – روش مطالعه

3 . فضا سازی در نوشته یعنی چه؟

این که به فراخور محتوای نوشته زمینه ی مناسب روانی را در خواننده یا شنونده ایجاد کنیم.

4 .  ویرایش زبانی(ساختاری) چگونه است؟

شناسایی  کاربردهای خلاف قواعد دستور   و زبان یا   تعبیرهای نا مناسب و ناروا در نوشته و اصلاح آنهـــــا.

5 . سه مورد از ویژگی واهمیت طرح نوشته را بنویسید؟

طرح نوشته به نوشته ی ما انسجام می بخشد،   در سرعت و دقت نگارش موثر است و چهارچوب کل موضوع مورد نظر مارا تعیین می کند.

6 .  فرق عمده نویسنده با معمار در چیست؟

در نوع مصالح و ابزاری هایی است که این دو بکار می برند، مصالح معمار از مواد طبیعی است و مصالح نویسنده ،ساخته و فرآورده انسان است.

7  . از نتایج سودمند فضاسازی سه مورد بنویسید؟

 

باعث جذابیت نوشته می شود،زمینه روحی و روانی مناسب را برای خواننده فراهم می آورد و به نوعی خواننده را غافل گیر می کند و به دلیل تازگی در او اثر می گذارد.

8 . دو فهرست معتبر فارسی را نام ببرید؟

فهرست مقالات فارسی تالیف ایرج افشار –

 

 فهرست کتابهای چاپی فارسی تالیف خان بابا مشار

 9 .  کتابخانه یکی از ابزار مهم.....................است؟ جواب= مرجع شناسی و تحقیق

10 . پس از آنکه مطلب را نوشتیم چگونه آن را ویرایش می کنیم؟

باید یکبار بخوانیم    در این باز خوانی مواردی چون حشوها،تکرارها،ناپیوستگی ها ، ناهمگونی مطالب و زیاده نویسی و ... را حذف می کنیم.

 

11 . فضاسازی در نوشته همان......................است؟ جواب = حْسنِ مطلع

12 . کدام گزینه از روش های کلی و عمومی تحقیق نیست؟

الف) تجربه و آزمایش                  *ب)یاد داشت برداری

 

ج)روش مشاهده                          د)روش مطالعه

13 . زبان،طرز بیان و قالب نوشته زیر را بنویسید؟

" اتاق آبی خالی افتاده بود. هیچ کس در فکرش نبود.نیرویی تاریک مرا به اتاق آبی می برد گاه میان بازی،اتاق آبی صدایم می زد از هم بازی ها جدا می شدم می رفتم میان اتاق آبی بمانم .چیزی در من شنیده می شدمثل صدای آب که خواب شما بشنود."

زبان = ادبی        طرز بیان= جد         قالب = زندگی نامه

14 . علامت اختصاری دو خط موازی  || در لغت نامه دهخدا و دو قلاب ] [ در فرهنگ معیـــــن  نشانه ی چیست؟

دو خط موازی|| نشانه معانی یا کاربرد های گوناگون کلمه و دو قلاب ] [ نشانه تلفظ درست کلمه است.

15 .  نویسندگان آثار زیر برای انتخاب عنوان نوشته خود از چه راهی بهره برده اند؟

(خفتگان بیدار = از متناقض نما) – ( چون سبوی تشنه= بخش از یک شعر)

16 . مراحل تهیه ی یک گزارش را بنویسید؟

 

 انتخاب موضوع- مطالعه دقیق در باره موضوع- تهییه طرح و چهارچوب کلی – جمع آوری اطلاعات – باز خوانی و اصلاح – پاک نویس – ذکر منابع و مآخذ

17 .  حجم مقاله به چه عواملی بستگی دارد؟

 

 به موضوع   و سطح مخاطبان

18 .  نقل مطالب از کتاب های مرجع به چند شیوه انجام می پذیرد؟

به سه روش :     نقل مستقیم ، نقل با تلخیص  و   نقل به مضمون

19 . قسمتهای تشکیل دهنده ی یک مقاله را نام ببرید؟

عنوان،   فهرست مطالب،  مقدمه،  متن مقاله ،   نتیجه و فهرست ها

20 . شرط اساسی برای نوشتن مقاله احاطه بر................است؟  جواب = موضوع

21 . مراحل تهییه ی یک گزارش را بنویسید؟

 

مشاهده – پرس و جو-  مطالعه و مراجعه به منابع و مآخذ

22 .  دو واژه نامه تخصصی را نام ببرید؟

 

( فرهنگ تاریخی زبان فارسی )- (فرهنگ اصطلاحات علمی(

23 . فرهنگ معین در چند جلد و چند بخش تنظیم شده است؟ در 6 جلد و 3 بخش .

بخش اول واژگان،بخش دوم ترکیبات خارجی و بخش سوم در مورد اعلام تنظیم شده است.

24 . مقاله ها از نظر هدف و محتوا بر چند دسته تقسیم می شوند؟

مقالات تحلیلی ، مقالات پژوهشی و مقالات علمی

25 . در نگارش متن گزارش چه نکاتی باید رعایت شود؟ آمار وارقام و اعداد و محاسبات را در کمال دقت ذکر کنیم،از ذکر جزئیات غیر لازم به پرهیزیم و در کمال امانت و صداقت ویا بی طرفی به نقد و داوری بپردازیم .

26 . چرا در میان منابع پژوهشی، کتاب های مرجع جایگاه ویژه ای دارد؟

 

زیرا در کوتاه ترین زمان، اطلاعات لازم و دقیق و جامع و اساسی را در باره ی یک موضوع ،مفهوم،واژه،شخص و مکان و... در اختیار ما قرار می دهد.

27 .  سه نمونه از اطلاعاتی را که می توانیم از فرهنگ لغات در باره واژه ی مورد نظر به دست آوریم،چیست؟ اطلاعات آوایی ناظر بر چگونگی واژه، اطلاعات دستوری ،اطلاعات معنایی، اطلاعات املایی ، اطلاعات کاربردی

28 . دو مورد از قسمتهای تشکیل دهنده ی یک مقاله را نام ببرید؟ عنوان – فهرست

29 . ویژگی یک مقاله خوب را بنویسید؟ جامع،خالی از تکرار و دارای نکات تازه ای باشد.بهره گیری از منابع معتبر، رعایت امانت در نقل و قول ها،زبان و بیان گویا داشته باشد،ساده و بی ابهام و بی پیرایه باشد.

30 .  از لحاظ حجم ،گزارش ها به چند گونه تقسیم می شود؟

اجمالی و کوتاه، مفصل و طولانی

31 . دو شرط بهره گیری از منابع را بنویسید؟

 

شناختن منابع و آشنایی با طرز استفاده از آن

32 . شیوه ی گردآوری گزارش را نام ببرید؟

مشاهده –پرس و جو- مطالعه و مراجعه به منابع و مآخذ

33 . نقل مطالب از کتابهای مرجع به چند شیوه انجام می پذیرد؟

به سه روش : نقل مستقیم ، نقل با تلخیص و نقل به مضمون

34 . حجم مقاله به چه عواملی بستگی دارد؟ به موضوع و سطح مخاطبان

35 . تحقیق و پژوهش چه زمانی ارزشمند است؟

هرچه منابع معتبرتر باشد اعتبار تحقیق بیشتر است.

36 . نویسندگان آثار زیر برای انتخاب عنوان نوشته خود از چه راهی بهره برده اند؟

(چه باید کرد؟= سوال ) ـ ( آزادی مجسمه = عکس ) ـ ( بحر در کوزه = بخشی از یک مصرع )

37 . در کدام فرهنگ(لغت نامه) تلفظ درست کلمه در دو قلاب ] [ نشان داده شده است؟ لغت نامه دهخدا

 

 

ه) بخش لغات و ترکیبات مهم املایی

سهو و خطا- در معرض لغزش- بیکار و سلندر- ققنس خوش آواز- خنده و مزیح – نور و ضیا- مقبره الشعرا – سحاب رحمت- هزیمت و شکست – اعتلا و ارتقا – اسب ابرش – مسئول برگزاری- صدای تپانچه – ماشین قراضه – زه و احسنت – محوطه ی آرام – سوفار – درخت – قصر امل – مات و مبهوت – ادیسه ی هومر – احد و صمد – توتیای چشم – باذل مشهدی – صحنه ی تئاتر – زمزمه – صله ی ارحام – تلالو آب – محفوظ و برخوردار – خلع سلاح – کشت صیفی – مذلت و خواری – علم صلیب – شعشعه و روشنی – وصل و لقا – حکم قصاص – رجز خوانی – قدغن و ممنوع – اسباب و اثاثیه – زوال و فنا – انیس و مالوف – مائده آسمانی – محظور – توطئه ی دشمن - استیصال – نثر معاصر – وقاحت – ابا و امتناع – هیبت و شکوه – عجز و لابه – اسیر و غریب – خیاط و درزی – بذله و لطیفه – بحبوحه – مضرات – پارادوکس و متناقض نما – آرایش صوری – اصحاب کهف – الزام – مخل فصاحت – طبله ی عطار – ضیاع ها و عقار ها – آلام و رنج ها – بیت معمور – حظ و زیبایی- مکث و توقف – عهد عتیق – تعلل و درنگ – تجرد عنقا – موحش و هراس – جرئت و جسارت – تضرع آمیز - سفاهت و نادانی – مناعت طبع – افراط و تفریط – اعمی و بصیر – تجارب السلف – سلاست و روانی – گفتار بی شائبه – رذایل اخلاقی – کتاب نصاب و الصبیان – قلع و نابودی – خواتیم و طیبات – امارت و فرمانروایی – تمام عیار – تلطف و مهربانی – بد نامی حیات – قهقهه – رطل گران – رافت و عطوفت – تامل و دقت – تزیین اتاق – سیاست گذاری – حقوق چندر غاز – مزخرف – تعلل – اتلاف وقت – به ازای – خواب گزار – رعنا – قاطع و سریع – حدود مسولیت – ملجا – توشه و آذوقه – لئیم و فرو مایه – صفات مضموم – طاووس عارفان – وقار و طمانینه – فیاض – لهو ولعب – نزل مهمان – عتاب - مرعوب – چاه ضلالت – مهیمز اسب – هرای شیر – پلاس مندرس – قریحه و استعداد – طبع و غریزه – حجب – طلسم – محاوره – تبحر – زمامدار – اسطبل ستوران – کره ی اثیر – حوزه ی ادبیات – روضه ی رضوان – متابعت – حریف مغلوب – طلیعه ی ظهور – صولت حیدری – قالب و محتوا – سمند سخن – ضمایم و تعلقات – ضمانت سخن – جزمیت – طنین و آهنگین – اثاث خانه – اثنا و میان – حبسیه – ظهر ورقه – تنبه و بیداری – عاج فیل – اطناب – وعاظ – عبا و قبا – سیمای صامت – مرثیه – قرون و اعصار – مشعوف – باد شرطه – اطفای حریق – رقعه و نامه – طوقه ی زرین – طالع منحوس – رثای شهیدان

 

[ جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

 

کنایه های درس اول

درس الهی:

مهر او بلانشینان را کشتی نوح است، کشتی نوح بودن: کنایه از «نجات بخشی»

الهی عبدا... عمر بکاست، عمر بکاست: کنایه از پیرشدن

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را/ که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را، سایه ی هما برسر کسی افکندن: کنایه از خوشبخت و سعادتمند نمودن کسی

برو ای گدای مسکین درخانه ی علی زن؛ درخانه ی کسی زدن: کنایه از طلب کردن چیزی

که علم کند به عالم شهدای کربلا را؛ علم کردن: کنایه از مشهور و زبان زد نمودن

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را؟ به سر بردن وفا: کنایه از به پایان رساندن شرط وفاداری، تا به آخر وفادار ماندن

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را؛ راه گرداندن: کنایه از دور کردن

درس دوم:

کنایه های شعر رستم و اشکبوس:

سرهم نبرد اندر آرد به گرد؛ سر به گرد آورد: کنایه از کشتن و نابودی و شکست دادن

بپیچد زوروی و شد سوی کوه؛ روی پیچیدن: کنایه از فرار کردن، روی برگرداندن

که رهام را جام باده ست جفت؛ جام باده جفت کسی بودن: کنایه از اهل بزم و تفریح و عیش و نوش بودن

کمان به زه را به بازو فکند؛ کمان به زه: کنایه از کمان آماده

هماوردت آمد مشو بازجای؛ مشو بازجای: کنایه از اینکه فرار نکن، بایست

عنان را گران کرد و او را بخواند؛ عنان گران کردن: کنایه از توقف و ایستادن

تن بی سرت را که خواهد گریست: کنایه از کشته شدن رستم

چه پرسی کزین پس نبینی توکام؛ کام ندیدن: کنایه از به آرزو و هدف نرسیدن

سر سرکشان زیر سنگ آورد؛ سربه سنگ آوردن: کنایه از کشتن و نابودی

بدو روی خندان شوند انجمن؛ روی خندان شدن: کنایه از مسخره کردن و ریشخند

ببین تا هم اکنون سرآری زمان؛ سرآمدن زمان: کنایه از فرارسیدن مرگ

کمان را به زه کرد و اندر کشید؛ کمان را به زه کردن: کنایه از آماده نمودن کمان

تنی لرز لرزان و رخ سندروس؛ رخ سندروس شدن: کنایه از ترسیدن .

تنی لرزلرزان : کنایه از ترسیدن

سپهر آن زمان دست او داد بوس؛ دست کسی را بوسیدن: کنایه از تشکر و قدردانی

ببار باده که بنیاد عمر بر باد است؛ بر باد بودن چیزی: کنایه از سست و بی دوام و ناپایدار بودن

کنایه های درس سوم:

حمله ی حیدری:

دلیران میدان گشوده نظر/ که بر کینه اول که بندد کمر ؛ نظر گشودن: کنایه از دقیق شدن، بدقت دنبال کردن موضوع

کمربستن: کنایه از آماده شدن

برانگیخت ابرش برافشاند گرد؛ گرد برافشاندن: کنایه از باشتاب حرکت کردن

بیامد به دشت و نفس کرد راست؛ نفس راست کردن: کنایه از نفس عمیق کشیدن

همه برده سردر گریبان فرو؛ سردر گریبان فروبردن: کنایه از ترسیدن و نیز شرمندگی و سکوت

در صلح بستند بر روی هم: کنایه از آغاز جنگ و از میان رفتن صلح و آشتی

فلک باخت از سهم آن جنگ رنگ؛ رنگ باختن: کنایه از ترسیدن

نخست آن سیه روز و برگشته بخت؛ سیه روز و برگشته بخت: کنایه از بیچاره و بدبخت

چو ننمود رخ شاهد آرزو» کنایه از اینکه همدیگر را شکست ندادند، به آرزویشان نرسیدند.

که شد ساخته کارش از زهر چشم؛ کارش ساخته شد: کنایه از اینکه روبه نابودی  شکست رفت، کارش تمام شد، شکست خورد و نابود شد.

پی سربریدن بیفشرد پا؛ کنایه از مصمم کردن- تلاش کردن. سربریدن: کنایه از کشتن و نابودی

چوشیر خدا راند برخصم، تیغ/ به سرکوفت شیطان دو دست دریغ. دست برسر کوفتن: کنایه از افسوس و حسرت خوردن

تیغ راندن: کنایه از نبرد و مبارزه

پرید از رخ کفر در هند رنگ؛ رنگ پریدن : کنایه از ترسیدن= رنگ باختن

درآورد از پای، بی سرتنش؛ از پای درآوردن: کنایه از ساقط نمودن، از میان بردن

چو غلتید در خاک آن ژنده فیل/ بزد بوسه بردست او جبرئیل؛ در خاک غلتیدن: کنایه از کشته شدن، مردن-

بوسه بردست زدن: کنایه از تشکر و قدردانی

در غزا بر پهلوانی دست یافت؛ دست یافت: کنایه از پیدا کردن

گفت: من تیغ از پی حق می زنم؛ تیغ زدن: کنایه از جنگیدن

درس چهارم:

کنایه های درس بچه های آسمان

نگاه علی روی کلمه ی کفش ورزشی خشک می شود:کنایه از خیره ودقیق شدن

بار فقر را بدوش کشیدن: کنایه از تحمل فقر و تنگ دستی

تنگ دستی: کنایه از نداری و فقیری

خواب بودی: کنایه از ندانستن و نفهمیدن

از نفس می افتد: کنایه از خستگی فراوان- درماندگی و ناتوانی

پاهای بی رمق علی دوباره جان می گیرد: کنایه از توانا و قدرتمند شدن

پاهای علی جان می گیرد: کنایه از توانمند و تواناشدن

علی نقش زمین است: کنایه از برزمین افتادن

از نگاه علی همه چیز رنگ باخته است: کنایه از بی ارزش شدن

زیرچشمی: کنایه از پنهانی

اشک در چشمانش حلقه زده است: کنایه از آمادگی برای گریستن

علی در جا خشک می شود: کنایه از غم و اندوه

دلش بروی بسوخت: کنایه از ترحم و غم و اندوه

درس پنجم:

کنایه های کباب غاز:

در میان گذاشتن: کنایه از مطرح نمودن – نظر خواهی کردن

جلوشان درآیی: کنایه از تلافی کردن

خط بکس: کنایه از نادیده بگیر- صرف نظر کن

سماق مکیدن: کنایه از بی بره ماندن- به بطالت گذراندن- انتظار بیهوده کشیدن

پایی می افتد: کنایه از پیش آمدن موقعیت- ایجاد فرصت

شکم را صابون زدن: کنایه از دل خوش کردن- منتظر حادثه و واقعه ی خوب ماندن- به خود وعده دادن

ساعت شماری کردن: کنایه ازمنتظر ماندن

روبه راه شدن: کنایه از مهیا و آماده شدن

آسمان جل: کنایه از فقیر و بی چیز

بی دست و پا: کنایه از بی عرضه و ناتوان

شر کسی را از سرکندن: کنایه از خلاص و رها شدن

کش رفتن: کنایه از دزدیدن

خاک به سر شدن: کنایه از بدبختی و بیچارگی

سر به مهر: کنایه از سربسته= دست نخورده

هیچ بروبرگرد نداشت: کنایه از اینکه قطعی و حتمی بود.

دست و پا کردن: کنایه از تهیه و فراهم کردن

شکستن گردن: کنایه از نابود کردن- کشتن - شکست دادن

کشف آمریکا و شکستن گردن رستم: کنایه از کار بسیار سخت و دشوار

از دستش ساخته است: کنایه از عهده برآمدن- توانایی داشتن

چند مرده حلاج بودن: کنایه از توانایی داشتن و از عهده برآمدن

زیرسنگ چیزی را پیدا کردن: کنایه از انجام یک کار سخت و دشوار

سرخ و سیاه شد: کنایه از خجالت کشیدن- شرمنده شدن

قید غاز را باید شد: کنایه از منصرف شدن

خاک برسر ریختن: کنایه از چاره اندیشی

خودتان را بزنید به ناخوشی: کنایه از اینکه خود را بیمار و ناخوش نشان بدهید= تمارض

بچه قنداقی: کنایه از ساده لوحی- کوتاه بینی

پاپی شدن: کنایه از در امری اصرار ورزیدن

تا حسابش را دستش بدهیم: کنایه ازمجازات کردن و کیفر دادن

هزار سال به این سالها برسید: کنایها ز اینکه عمرتان طولانی شود و وضع و حال و روزگارتان بهتر ازگذشته ود.

دست به غاز زدن: کنایه از اقدام کردن بر ای خوردن غاز

نشخوار کردن: کنایه از تجزیه و تحلیل و بررسی کردن

سر دماغ آمدن : کنایه از سر حال و با نشاط شدن

گره فقط به دست خودت گشوده  خواهد شد : کنایه از حل مشکل

دست زدن : ( در اینجا) کنایه از خوردن

جان گرفتن: کنایه از نیرومند و توانا شدن

دستگیرش نشده بود : کنایه از نفهمیدن – متوجه موضوع نشدن

مهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم: کنایه از مشخص کردن هدف و مقصود

نوش جان کردن: کنایه از خوردن / نونوار : کنایه از شیک و مرتب

دست به دامان شدن : کنایه از کمک و یاری طلبیدن

شکم ما جا ندارد : کنایه از زیاد خوردن

کاه از خودمان نیست کاهدان که از خودمان هست: کنایه از اختیار خوردن رااز دست ندادن، زیاده روی نکردن در خوردن، حد نگاه داشتن

دلی از عزا درآوریم: کنایه از خوب و کامل خوردن و بهره بردن

دهن باز : کنایه از تعجب و شگفتی

دستگیرم شد : کنایه از فهمیدن – متوجه و ملتفت شدن

خاطر جمع بودن : کنایه از اطمینان و اعتماد

از عهده برامدن : کنایه از توانایی انجام کار

در صرف کردن صیغه بلغت و اهتمام تمامی داشتند: کنایه از اینکه درخوردن بسیار تلاش می کردند ، پر خوری کردن

سر سوزن : کنایه از مقدار بسیار کم و ناچیز

چانه اش گرم شده:  کنایه از پر گویی ، زیاد حرف زدن

نوک جمع را چیده : کنایه از اینکه به دیگران اجازه صحبت نمی دهد ،در سخن گویی از همه سبقت گرفته .

بی چشم و رو: کنایه از بی شرم – بی حیا

همه گوش شده بودند و ایشان زبان: کنایه از اینکه همه سکوت کرده بودند و به دقت گوش م یدادند و ایشان فقط سخن می گفت.

 کباده چیزی را کشیدن:  ادعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن

چین به صورت انداختن: کنایه از ناراحت شدن

کاسه . کوزه یکی شدن:  کنایه از خودمانی و صمیمی شدن

حقش را کف دستش می گذاشتم:

کنایه از مجازات کردن ، تنبیه نمودن

دلم می تپد : کنایه از اضطراب داشتن

شش دانگ : کنایه از کامل بودن

دامن از دست رفتن: کنایه از بی اختیار شدن

سرش توی حساب است : کنایه از حواس جمعی متوجه امور بودن

این یک دم را دیگر خوش نخواند: کنایه ازاینکه کار خوبی انجام نداد- کار شایسته ای نکرد.

تا خرخره خورده ام : کنایه از زیاد خوردن

سرم را از تنم جدا کنید : کنایه از اجبار کردن – کشتن و نابودی

دودل ماندن : کنایه از تردید و شک داشتن

چشم دوخته شدن : کنایه از خیره شدن – دقیق نگاه کردن

زیر بغلش را بگیرم : کنایه از کمک کردن – یاری رساندن

دست و پا کردن : کنایه از فراهم و آماده نمودن

به شکم آقای استاد می بستم : کنایه از نسبت دادن دروغ

دماغش نسوزد: کنایه از کنف شدن – شرمسار شدن

هم صدا شدن : کنایه از اتحاد و هم بستگی و هم نظر شدن

از دهنم در رفت:  کنایه ای بی اختیار سخن گفتن  ،کلام نسنجیده

فنرش در رفته باشد : کنایه از اختیار را از دست دادن- بی اختیار شدن

روی کسی را زمین انداختن : کنایه از بی توجهی به خواسته های کسی

به جان غاز افتادن : کنایه از اقدام برای نابود کردن

در یک چشم به هم زدن : کنایه از مدت کوتاه  ،یک لحظه،

مادر مرده: کنایه از بدبخت و بیچاره

کلک چیزی را کندن : کنایه از  از بین بردن

قدم به عالم وجود ننهانده بود : کنایه اغراق آمیز از آفریده نشدن – خلق نشدن ،

ته بشقاب را لیسیدن : کنایه از تمام و کمال خوردن

در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید : کنایه از خورده شدن

آب دهانم خشک شده:  کنایه از ترس و هراس و تعجب

کاری از دستم ساخته نبود:  کنایه از ناتوانی در انجام کار

حساب کار را کردن:  کنایه از آگاه شدن

سر سوزن : کنایه از مقدارکم و اندک

خود را تک و تا نینداختن :  کنایه از حفظ خون سردی – عادی رفتار کردن

دل به دریا زدن : کنایه از قبول خطر کردن  ،ریسک نمودن

 خانه خراب : کنایه از بدبخت و بیچاره

تا حلقوم بلعیده بودی : کنایه از بیش از حد خوردن

دین و ایمان را باختن : کنایه از فراموش کردن عهد و پیمان – خلف وعده کردن – بی اختیار شدن

تو را صندوقچه سر خود قرار داده بودم : کنایه از محرم و همراز دانستن کسی

شاخ درآوردن :  کنایه از تعجب فراوان

نمک ناشناس : کنایه از قدر ناشناس – نا سپاس

بی چشم و رو : کنایه از گستاخ – بی حیا

خم به ابرو نیاوردن : کنایه از عکس العمل نشان ندادن، عادی رفتار کردن ، به روی خود نیاوردن

پشت دست را داغ کردن: کنایه از توبه کردن و عبرت گرفتن و ترک کردن کاری

خط کشیدن: کنایه از نادیده گرفتن

چه خاکی به سرم بریزم: کنایه از اینکه چکار باید بکنم

کنایه های درس ششم گیله مرد:

باران هنگامه کرده بود: کنایه از بارش شدید باران

درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند : کنایه از دعوا کردن – برخورد نمودن

افسار گسیخته کردن :  کنایه از رها نمودن و با شتاب حرکت کردن

رشته های باران آسمان تیره را به زمین گل آلود وصل میکرد : کنایه از شدت باران

زیر چشمی : کنایه از پنهانی و یواشکی  نگاه کردن

دل پری داشت : کنایه از کینه داشتن

نیش دار: کنایه از آزار دهنده

از چشم کسی دیدن : کنایه از مقصر دانستن کسی

گوشش به این حرفها  بدهکار نبود : کنایه از بی توجهی و بی اعتنایی

دست بردار نبود:  کنایه از پافشاری ، مداومت و اصرار نمودن

زخم زبان زدن: کنایه از سخنان آزار دهنده گفتن

حساب کهنه پاک کردن : کنایه از تلافی – انتقام – عقده گشایی

کار این وکیل باشی را می ساخت : کنایه از کشتن و نابودی کسی

در یک چشم به هم زدن : کنایه از مدت بسیار اندک و کوتاه – فوراً

هنجره ی کسی را دریدن : کنایه از کشتن

با ناخن چشمهایش را در می آورد: کنایه از شدت شکنجه و آزار

مزه ی این زندگی را چشیده بود: کنایه از تجربه کردن

مثل مور و ملخ : کنایه از کثرت  فراوانی

کارش را بسازد: کنایه از کشتن

چهار چشمی : کنایه از دقت زیاد و مراقبت کامل

به جیب زدن : کنایه از دزدیدن و سرقت

پایش بیفتد:  کنایه از فراهم شدن فرصت و موقعیت مناسب

باد دست بردار نبود: کنایه از پافشاری کردن و منصرف نشدن از کاری

راه آزادی و زندگی به روی گیله مرد بسته بود: کنایه از عملی نشدن کار و ممکن و میسر نشدن آن – عدم دستیابی به چیزی

دست و پای خد را جمع کرد: کنایه از مواظبت و مراقب شدن و خود را آماده  و مهیا کردن برای کاری

صدای گرفته  و سرما خورده ی مأمور در نفیر باد گم شد : کنایه از شنیده نشدن صدا – به گوش نرسیدن صدا

کارت ساخته است : کنایه از کشته شدن – در آستانه ی مرگ قرار گرفتن .

یک اتوبوسو توی جاده لخت کردن : کنایه از غارت و چپاول

بارون ، درست بردار نیست : کنایه از اصرار و پافشاری و منصرف نشدن

در یک چشم به هم زدن : کنایه از مدت بسیار کم

علمدار شده بودی : کنایه از رهبری و فرماندهی می کردی

همه تون رو درو می کردم :  کنایه از کشتن

به درک فرستادن : کنایه از کشتن

یک زبون داشتند به اندازهی کف دست:  کنایه از گستاخی  ،حرافی و زیاد حرف زدن

سر جای خود نشاند : کنایه از فهماندن  ،وادار کردن کسی به سکوت و فعالیت نکردن

لال شدن: کنایه از سکوت کردن، ساکت شدن

محمد ولی دست بردار نبود: کنایه از پافشاری و اصرار در کاری

کهنه کار :کنایه از باتجربه و زرنگ بودن

دل گیله مرد را می خراشاند: کنایه از رنجاندن فراوان – شدت آزار و درد و رنج

مزدت را می ذارم کف دستت : کنایه از مجازات کردن

رجز بخوان : کنایه از خود ستایی بکن در اینجا منظور تمسخر و تحقیر محمد ولی

نسلتو ور می دارم: کنایه از کشتن و نابودی خاندان و طایفه کسی

دلم داره  خنک می شه: کنایه از تسکین یافتن – آرامش یافتن پس از عقده گشایی و انتقام

دستپاچه شدن : کنایه از شتابزدگی و اضطراب

هفت کفن پوسونده بودی : کنایه از اینکه مدت زیادی از مرگت گذشته بود

قرآن را مهر کردن : کنایه از پیمان بستن  ،قول دادن  ،سوگند خوردن

زیر قول زدن : کنایه از خیانت در عهد و پیمان ، بی وفایی در عهد، عهد و پیمان را بجا نیاوردن 

می خواهم خونتو بخورم : کنایه از کشتن

زبانس باز شد:  کنایه از آغاز سخن گفتن بعد از گرفتگی زبان

کنایه های درس هفتم : سوشون

شلخته درو کنید تا چیزی گیز خوشه چین ها بیایید: کنایه از اینکه گندم  ها را بدون نظم و ترتیب طوری دور کنید تا چیزی برای خوشه چین ها باقی بماند.

چانه اش گرم شده:  کنایه از پر حرفی

رنگ شب پریده : کنایه از سپری شدن شب و فرا رسیدن صبح

آفتاب تیغ کشید: کنایه از طلوع آفتاب

دل آدم از جا کنده می شود : کنایه از شدت غم و اندوه و ناراحتی

لباس غضب بر کرده: کنایه از عصبانی و خشمگین بودن

نه خم به ابرو می آورد: کنایه از حفظ خون سردی و اهمیت ندادن

زبان بسته : کنایه ازناتوانی در گفتار  ،مظلومیت

پلک هایش داغ شده: کنایه از اماده ی اشک ریختن و گریه کردن

هم پای او گریه کند: هم پای کنایه از همراهی

هم عنان : کنایه از همراهی – همراه بودن

هم قسم شدن : کنایه از اتحاد و همبستگی

دست روی دست گذاشتن : کنایه از کاری انجام ندادن، اقدام نکردن به کاری

آب از سر گذشتن : کنایه از اینکه  تمم چیزها را از دست دادن و اینکه دیگر نمی ترسم و مهم نیست .

روی ما را سفید کردی : کنایه از موجب سربلندی و افتخار گردیدن

چنبره زدن مار رو روی گردن: کنایه از غمگینی و اندوهناکی

چراغ های ذهنش روشن بود : کنایه ازآگاه و هوشیار بودن

دیگر هیچ کس در این دنیا نخواهد توانست آن چراغ ها را خاموش بکند : کنایه از اینکه دیگر هیچ کس نمی تواند جلو آگاهی و بیداری و هوشیاری را بگیرد .

دست بیخ گلویش گذاشتید و گذاشتند : کنایه از اعمال فشار و تهدید، وادار کردن کسی به سکوت و حرف نزدن و اعتراض نکردن

روی حرف ایستادن : کنایه از اصرار و پافشاری کردن

کنایه های آورده اند که : کنایه نداشت !!!

کنایه های شعر آواز عشق

بخت جوان یار ما : کنایه از خوشبختی و نیک اقبالی

کشتی قالب ببست : کنایه از آفرینش انسان

کشتی شکستن : کنایه از مرگ و مردن

کنایه های درس هشتم: کلبه ی عموتم

دهن کجی کردن پیراهن: کنایه از نامتناسب بودن

 مسیح تو من هستم : کنایه از رهبر و پیشوا و مقتدا بودن

تیره روز : کنایه از بیاره و بد بخت

مرتعش شدن تارهای قلب : کنایه از تحت تأثیر فراوان قرار گرفتن و درک احساس مهربانی و عطوفت

بار همه را حمل می کرد:  کنایه از کمک و یاری رساندن

سنگ دلی : کنایه از بی رحمی و ظلم و ستم

به خدمتت می رسم : کنایه از تنبیه کردن 

میدان دادن : کنایه از دادن فرصت و مجال به کسی

صدای تو بی نهایت گرم و دلپذیر و ....، صدای گرم : کنایه از دل نشین و جذاب بودن صدا 

نفس را در سینه  حبس کردن : کنایه ازترس و سکوت

از جا در رفتن : کنایه  از خشم و عصبانیت بسیار

دستم را به روی کسی بلند کم :  کنایه از کتک زدن، تنبیه کردن، آزار دادن .

کاری از دستتان بر نمی آید : کنایه از ناتوانی

قلبش را ماری گزید: کنایه از عذاب و سختی فراوان

دندان قروچه کردن : کنایه از شدت خشم و عصبانیت

بزرگ شدن چهره  شیلی : کنایه از توسعه و پیشرفت کشور شیلی

پشت سر نهادن: کنایه از سپری کردن

کنایه های درس نهم : در بیابان های تبعید

پای کوبیدن: کنایه از رقص و شادی

گل هی نوشکفته را له کردهاند، کنایه از شهادت جوانان فلسطینی

راه بیابان را به روی مان باز گذاشته اند : کنایه از آوارگی

مزرعه ها بر خود پیچیدند : کنایه از نابودی و پژمردگی مزرعه ها

زهر بر چهره پاشاندن: کنایه از رنجاندن و عذاب دادن

شعر از یک انسان

زنجیر بردهان کسی بستن:  کنایه از ایجاد خفقان – اجازه سخن  واعتراض به کسی ندادن ، عدم آزادی بیان

دست به سنگ مردگان آویختن: کنایه از شکنجه دادن کسی

کنایه های شعر : حفظ کنیم  ان قصر که جمشید ....

شمع اصحاب شدند : کنایه از برتری داشتن و کامل و سرآمد بودن

گفتند فسانهای و در خواب شدند، در خواب شدند : کنایه از گمراهی  ،اغفال  ،خود را به گمراهی و تغافل زدن ؛ مرگ

کنایه های درس دهم: دخترک بینوا

قلبش مثل یک گلوله ی بزرگ نخ در سینه اش بالا و پائین می جهد :

کنایه از شدن اضطراب ، نگرانی و ترس

پا به دویدن گذاشت ؛ پا گذاشتن به چیزی: کنایه از آغاز و شروع کردن

قد علم کردن :  کنایه از ایستادن در مقابل کسی ، ابراز  وجود کردن و مبارزه خواستن

به جا آمدن : کنایه از عاجر و ناتوان گشتن

این فقط وحشت نبود که گریبانش را می گرفت ؛ گریبان گرفتن: کنایه از مجازات  و آزار کردن ، گرفتار شدن

ترسش باز آمده بود : کنایه از ترسیدن دوباره

از خستگی به جان آمده بود : کنایه از عاجر و ناتوان شدن

کنایه های درس یازدهم: هدیه ی سال نو

چانه زدن : کنایه از تخفیف گرفتن به هنگام خرید اجناس

هرگز پستچی نامه ای در صندوق نینداخته : کنایه از اینکه هیچ کس برای آنها نامه ننوشته بود.

دکمه زنگی در پهلوی در قرار داشت که دست هیچ بشری روی آن فشار نیاورده بود:

کنایه از اینکه هیچ کس با آنها رفت و آمد نمی کرد.

رنگ از چهره اش پرید: کنایه از ترس و هراس

مثل بید می لرزید: کنایه از اضطراب و ترس

خودش را جمع کرد:  کنایه از تسلط یافتن و تمرکز کردن

سردی: کنایه از بی روحی ، نشاط و شادابی نداشتن

خون سردی:  کنایه از بردباری  ،متانت و آرامش

چشمان دلا برقی زد: کنایه از خوشحالی

زیر پا گذاشتن :

کنایه از جست و جوی فراوان برای یافتن چیزی

چانه زدن:  کنایه از تخفیف خواستن در قیمت

جیم مرا خواهد کشت:  کنایه از تنبیه کردن، بازخواست نمودن

چه کاری از دستم ساخته بود: کنایه از عدم توانایی

رنگ از چهره اش پرید: کنایه از ترسیدن و مضطرب شدن

از نظر کسی افتادن : کنایه از جلوه و زیبایی نداشتن ، دیگر مورد پسند و زیبا نبودن

مثل مجسمه خشک شد: کنایه از بهت و تعجب فراوان

چشمانش را به دلا دوخته بود :کنایه از خیره شدن و زل زدن

موهای سرم به شماره درآیند :  کنایه از کم شدن موها

عشقم نسبت به تو از شمار اعداد خارج است :  کنایه اغراق آمیز از شدت علاقه مندی و عشق ورزیدن

جیم ناگهان به هوش آمد: کنایه از متوجه و اگاه شدن  ،حواس جمعی

دل خوش بودن: کنایه از امید وار بودن به چیزی

مائده های زمینی کنایه نداشت!

فصل پنجم: درس دوازدهم

دل بریدن : کنایه از قطع علاقه از کسی یا چیزی

دل باخته : کنایه از عاشق، شیفته ، شیدا

به وقت صبح قیامت که سر زخاک برآرم؛ سر ز خاک برآوردن : کنایه از دوباره زنده شدن

[ دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

  پاسخ خود آزمایی های ادبیات فارسی 2

  

 خودآزمایی درس اول ص5

    1-  ای کریمی که بخشنده ی عطایی وای حکیمی که پوشنده ی خطایی .

      -در دل های ما جز تخم محبت مکار وبرتن وجان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار .

     - به نام آن خدایی که نام او راحت روح است وپیغام او مفتاح وفتوح است .

     -  سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است وذکر او مرهم دل مجروح است .

2-       اعمال انسان ، تلمیح دارد به حدیث «الدنیا مزرعه الاخره»

3-     اشاره دارد به ضربت خوردن حضرت علی (ع) وبه شهادت رسیدن ایشان به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادی وحضرت علی (ع) به امام حسن (ع) دستور داد که با او مدارا کنند .

4-      بیت هشتم (( نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت      متحیّرم چه نامم شه مُلک لافتی را ))

5-    منظور از پیام آشنا در بیت حافظ(( معشوق وخدا )) وآشنا «عاشق وخود حافظ » است . ولی در این شعر که شهریار آن را از حافظ تضمین کرده است منظور از پیام آشنا «حضرت علی(ع) »و آشنا «خود شهریار» می باشد .

6-      الف: هرکاری که با نام خدا آغازنشود ، ابتر است. اشاره دارد به حدیث «کُلُّ امرٍذی بالٍ

             لَم یَبدأُ فیه بِبِسمِ الله فَهُوَ ابتر

          ب : در درس ناله ی مرغ اسیر ومرغ گرفتارسال اول :

    7-آن کسی راکه دراین ملک سلیمان کردیم

                                          ملت امروزیقین کرد که اواهریمن است 

 به یکی از داستان های حضرت سلیمان اشاره دارد . 

ج )بیستون برسرراهست مبادازشیرین      خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید 

     ( به داستان شیرین و فرهاد اشاره دارد)

 

7-       الهی یکتای بی همتایی ، قیوم توانایی ، برهمه چیز بینایی، درهمه حال دانایی ، ازعیب مصفایی ،ازشرک مبرایی ،اصل هردوایی ،داروی دلهایی.

الهی ازما هرکه را بینی معیوب بینی ،هر کرداربینی همه با تقصیر بینی ،بااین همه باران رحمت تو باز نایستد و جز گل کرم نروید .

الهی غافلانیم نه کافرانیم ،  صمدا به برکت نواختگان حضرت تو وبه برکت گداختگان هیبت تو ،الهی به برکت متحیران جلال تو و به برکت مقهوران قهرتو که ما را به صحرای هدایت آری واز این وحشت آباد(دنیا ) به روضه اقدس رسانی .  

(از کتاب مجموعه مناجاتهای خواجه عبدا..انصاری)  ص:22، 21، 75

 

خود آزمایی درس دوم( رستم واشکبوس) ص11

1-به خاک افکندن :کنایه ازشکست دادن ، کشتن ونابود کردن

2- الف . تهمتن برآشفت و باتوس گفت                  که رُهّام را جــام باده ست جفت

ب- کُشانی بدو گفت :با تو سلیـــــح                  نبینم همی جز فســــوس و مزیح

ج- بدو گفت :خندان که نــام تو چیست                تن بی سرت را که خواهد گریست

د  به شهر تو شیــــــرونهنگ وپلنگ                 سوار اندرآیینه هـــر سه به جنگ      

    هم اکنون تو را أی نبــــــرده سوار                پیاده بیـــــامـوزمــــت کارزار

و- بخندید رستـــــــم به آواز گفــت               که بنشین کنـــار گران مایه جفت

    سزد گر بداری ســـــــرش در کنار              زمانی برآســایی از کــــــارزار

 

3- الف: زمینه داستانی : کل ماجرا به صورت داستانی بیان شده است

ب: زمینه خرق عادت : چو بوسید پیکان سر انگشت اوی    گذرکردبرمهره ی پشت اوی

ج: زمینه قهرمانی : جنگ ونبرد تن به تن نشانگر زمینه قهرمانی است

د: زمینه ملی : دفاع رستم ازکشوروطن خود بیانگر زمینه ی ملی است

 

4-تو مرکز سپاه را با نهایت دقت نگهدار یا تو مرکز سپاه را به نظم وترتیب حفظ کرد  یا مقررفرماندهی را منظم کن     

 

5- پیاده ندیدی که جنگ آورد             سرسر کشان زیرسنگ آورد

بدو گفت خندان که نام تو چیست             تن بی سرت را که خواهد گریست

به شهرتوشیرونهنگ و پلنگ              سواراندر آینه هرسه به جنگ ؟

 

6- الف: کمان را به زه کردزواشکبوس         تن لرزلرزان ورخ سندروس

به رستم برآنکه ببارید تیر                       تهمتن براوگفت برخیره خیر

همی رنج داری تن خویش را                   دو بازی وجان بد اندیش را

ب: تهمتن چنین داد پاسخ بدوی               که أی بیهده مرد پرخاش جوی

پیاده ندیدی که جنگ آورد                  سرسرکشان زیرسنگ آورد  

7- براو راست خم کرراست     فروش ازخم چرخ چا چی بخاست ))واج آرایی درصامت (خ  چ)

مرا مادرم نام مرگ ترکرد         زمانه مراپنگ  ترگتو کرد  واج آرایی درصامت ((م وت))

8- به گرزگران دست برد اشکبوس      زمین آهنین شد سپهرآبنوس

چو بوسید پیکان سرانگشت اوی         گذرکرد برمهره ی پشت اوی

بشد تیزرهام با خودوگیر                  همی گرد رزم اندرآمد به ابر

بزد بر بروسینه ی اشکبوس           سپهرآن زمان دست اوداد بوس

 

درس سوم ( حمله ی حیدری )                         

1-     خشمگین شدن  نشان دادن خشم شدید

2-    هژبر ژ یان وشیراله وشیرخداوشجاع غضنفرواستعاره از حضرت علی (ع)

 

 

3-چون شاعربه بازآفرینی یک ماجرای تاریخی دست زده است واز حماسه طبیعی شاهنامه فردوسی تقلید کرده است یعنی تنها شکل ظاهر آن را به سمت وسوی حماسه طبیعی سوق داده است وبه همین دلیل (جنبه های ملی واسطوره أی درآن وجود ندارد وبیشتر صحنه های آن ساختگی است واصالت حماسه درآن دیده نمیشود )

 

4-نمونه أی از حماسه ی مصنوعی شهنشاه نامه فتحعلی خان / مختارنامه/ ظفرنامه مستوفی / خاوران نامه ی ابن حسام یوسفی که شرح جنگهای حضرت علی  ع  است / انه اید وپر  یل

 13 بیت 13 اله وا   دها  چون حروف قافیه مشترک ندارند

سپربر سر آورد شیراله              علم کرد شمشیر آن ا  دها

 

6-مولوی شخصیت والای حضرت علی  ع توصیف کرده ونتیجه اخلاقی گرفته است ولی با ذل مشهدی فقط جنبه ی حماسی وشهامت حضرت علی ع  را بیان کرده است

×  بیان مولوی عارفانه است ولی بیان باذل مشهدی حماسی شعرا یک نظم دینی است

×  درشعر مولوی در مورد خود اندا ختن عمرو بر چهره ی مبارک حضرت علی ع  است

ولی در شعر بازل مشهدی چنین  نیست.                     

×در شعر مولوی پیوسته عدل وداد حضرت علی ع  در مقابل ظلم وستم عمرجلوه گر است

× شعر مولوی بیشتر جنبه ی تعلیمی در راستای پند وموعظه است ودرتاروپودش با

ایمان مردم پیوند نا گسستنی دارد ولی در شعر باذل        

× قالب هر دو مثنوی است

 

 خودآزمایی درس چهارم ( بچه های آسمان ) ص26

 

1-    چون جایزه نفر سوم علا وه بر نشان مسابقه و جام پیروزی ویک هفته اردوی رامسر  یک جفت کفش ورزشی بود , علی می خواست نفر سوم شود تا کفش را ببرد و آن را به خواهرش بدهد .

2-   آنجا که می نویسد : عده أی از خانواده ها از بچه های خود عکس و فیلم می گیرند وگروهی هم با آب وشیرینی و آب میوه از بچه های خود پذیرایی می کنند .اما علی مات ومبهوت فضاشده است وبا کفش کهنه اش اطراف را تماشا می کند .

3-   به علت قداست وخلوص نیت و ایثار وفداکاری واز خود گذشتگی علی و زهرا بخصوص علی به نوعی آنها را مقدس کرده است که رفتار آنان نوری از انوار ذات الهی است و آسمانی است نه زمینی .

4و5 تکلیف دانش آموز است .

 

خود آزمایی 

درس پنجم کباب غاز ص42

1-از ماست که برماست یعنی سرچشمه بسیاری ازبلاها وبدبختی ها خود انسان است

2-آنجاکه میزبان به مهمانان اصرار می کند از کباب غاز که شکمش را از آلوی برنمان پرکرده اند   بخورند به تصور اینکه هنوز بر سر قرار قبلی خود می باشد واز آن نمی خورد ولی بر خلاف انتظار به محض اینکه میزبان چنین حرفی می زند مصطفی اختیار خود را از دست داده  شروع به خوردن کباب غاز می کند وبقیه میهمانان هم به تبع او به جان غاز می افتد ودریک چشم به جان غاز می افتد ودریک چشم به هم زدن همه آن را می خورند .

3- او از سبک نثر ساده و محاوره أی استفاده کرده است و با آوردن طنز وضرب المثل مختلف و اصطلا حات عامیانه  توصیفات جزیی کنایات و.. مطالب انتقادی خود را بیان کرده است

 

4-جلو کسی درآمدن : درست ومناسب پذیرایی کردن

سماق مکیدن : بیهوده منتظرماندن

شکم را صابون زدن : به خود امید وعده دادن

چند مرده حلاج بودن : چه اندازه توانایی و کارایی انجام دادن کاری را داشتن / کاری را دور از انتظار انجام داده .

 

5-الف: این آدم بی چشم و رو که از امام زاده داود وحضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود از سرگذشت های خود در شیکاگر ومنچستر وپاریس وشهرهای دیگری از اروپا وآمریکا چیزها حکایت می کرد و      ص  37

 

ب: در همان حین بخور بخور که منظره ی فناوزوال غازخدا بیامرز   مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون وشقاوت مردم دون ومکروفریب جهان پتیاره وو قامت این مصطفای بد قواره انداخته بود..

 

ج : مانند قحطی زدگان به جان غازافتادند ودریک چشم به هم زدن گوشت واستخوان غازماده مرده مانند گذشت واستخوان شترقربانی درکمرکش حلترم وکتل وگردنه ی یک دوجین شکم وروده مراحل مضغ وبلع وهضم وتحلیل راپیموده یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود ! .

 

6-قرار ومرار  ،  خرت وپرت تازه،    شکوم ندارد ،  واثرقید ،  غفلتا فزش در رفت درست کیفور شده بودم  ، هیچ برو وبرگرد نداشت

 

7- روزی زسر سنگ عقابی به هوا خاست         اندرطلب طعمه پروبال بیاراست

برراستی بال ونظرکرد وچنین گفت                امروز همه روی جهان زیر پرماست .

براوج چوپروازکنم ازنظرتیز            می بینم اگر ذره أی اندرتک دریاست

گربرسرخاشاک یکی شیشه بجنبد     جنبیدن آن پشه عیان درنظر ماست

         منی کرد وزتقدیر نترسید       بنگرکه ازاین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه زکمینگاه یکی سخت کمانی      تیری زقضابر بگشاد برو راست

بربال عقاب آمدآن تیرجگردوز         وزابرمرورا به سوی خاک فروکاست

برخاک بیفتاد وبغلتید چوماهی          وانگاه پرخویش گشاد ازچپ واز راست

گفتاعجب است این که زچوبی وزآهن     این تیزی وتندی وپریدن زکجا خاست

زی تیرنگه کرد وپرخویش برو دید             گفتا که نالیم که از ماست که برخاست                      ناصر خسرو

 

پیام هردو درس یکی است که گاهی منشا بدبختی هاومشکلات از خود انسان است.

 

خود آزمایی درس ششم  ص 53

 التماس وعجرولابه محمد ولی وقتی که گفت : من پنج بچه دارم و اودلش

 

به حال بچه های او سوخت وراضی نمی شد بچه های او مثل فرزند خودش

 

بی سرپرست شوند .       

 

2-نویسنده فرانسه با هنرمندی خاص وبه کمک توصیف طبیعت نا آرا م وخشن وغرش بادهای شدید وصدای شیون زن واوضاع اجتماعی وسیاسی عصر خود را به تصویر بکشد از جمله :‌ زد وبند زمین داران ودولت مرکزی برای سرکوب حرکت مردم ، خود کامگی استبداد حاکمان زمان خود،فقر وناآگاهی حاکم بر جامعه همدستی اربابان با دولت برای سرکوبی مردمی ، فساد وسیستم حکومتی ونظامی .

 

3-الف:می خواست شاهد نداشته باشد زیرا او با ظلم وآدمکشی های خان بزرگ شده است که به اوگفته بود هرگاه گیله مرد خواست فرار کند اورا بکشد

ب:به گمان این که اومحمد ولی است وازمعامله اوباگیله مرد آگاه شده است به همین دلیل  گیله مرد رامی کشد

ج:چون اوگیله مرد راشناخت ومی خواست شاهد نداشته باشد زیرا اومی ترسید که بعدها ذوالفقاری گیله مرد ،مسائل را فاش کندودوباره او(محمد ولی ) اسیر شود

4-اوفضاسازی می کند واین صدا تداعی کننده کشته شدن زن لیگه مرد وظلم وستمهایی دوران ستم شاهی است که به مردم شده است وتمام صداها ، صدای باد ،باران وبیقراری درختان هرکدام نمادی ازظلم دوران (ارباب رعیتی ) است واین فضا سازی نشان دهنده آن است که انگیزه اصلی عصیان گیله مرد ظلم وستمهایی است که بر گیله مرد ومردمان آن عصر رفته است .

 

5-محمد ولی نماد مهره حکومتی وانسان زورگور وبی رحم ووابسته ی حکومت ومجری خواسته های حاکمان وبی اختیار که تمام قدرتش اسلحه اش است وبدون آن هیچ است

گیله مرد نماد انسان مردد،ضعیف النفس وناآگاه به مسائل اجتماعی جامعه خود وستم دیده واغفال شده ومزدور که ثمره ی ظلم وشرایط اجتماعی است وسردرد وگرفتاری به این شغل شوم ، تن داده است

مامور دوم نماد انسان مردد ،ضعیف النفس ، ناآگاه به مسائل اجتماعی جامعه خود ،اغفال شده عقید ه أی ومزدوری که ثمره ظلم وشرایط اجتماعی است واز سردرد وگرفتاری به این شغل شوم ،تن داده است.-----

خودآزمایی درس هفتم(سووشون) ص61

1-     پراکنده ونامنظم دروکنید تا مقداری محصول باقی بماند وخوش چین هاهم بهره أی ببرند .

2-   نویسنده بامهارت خاصی مرگ مظلومانه سیاوش به فرمان افراسیاب رابهانه قرار داده است تا از این طریق شهادت مظلومانه آزادیخواهان را به است عناصر ستمگر بیان کند مرگ اوعلاوه بر اینکه جنبه ی ملی دارد،جنبه ی مذهبی پیدا کرده است ویاداور به شهاد ت رسیدن مظلومانه امام حسین وتمام شهدای کربلاست .

3-    خوشه چینی کنایه از گدای

آفتاب تیغ کشید کنایه از خورشید طلوع کرد

رنگ شب پریده کنایه از صبح فرار رسیده است

خودروسخوان کنایه از صبح زود

کفری کردن کنایه از خشمگین وعصبانی کردن

4-    مثل ماری که روی قلبش چنبر زده وخوابیده بود ،سربلند کرده وبه نیش زدن پرداخته است

5-    تکلیف دانش آموزان است

6-    شلخته دروکنید تا چیزی گیرخوشه چین ما بیاید.

خودآزمایی درس هشتم(کلبه عمو تم ،ترامیخوانم) ص73

1-دادن غذای خودش به دیگران ، شلاق نزدن به همنوعانش وقتی او را عبور

به شلاق زدن کردند ، ازضعفا و نومیدان دلجویی کردن بعد ازهمه آمدن وسهم

را کمتر گرفتن ، پر کردن سبد بیماران وضعیفان مزرعه وخود را به فطر انداختن و

 

3-   خشونت وسنگدلی را لازمه ی این کار دانست تابتواند بیشتر وبی رحمانه تر از بردگان کاربکشد زیرا هر وقت انسان را از شخصیت واقعی خودش بگیرند می توانند از اوانسان خشنی درست کنند وچنین انسانی دراختیار ارباب قدرت قرار می گیرد ارباب هم فکرمی  کرد عمو قم ازرفتارخشونت آمیزارباب می ترسد ومطابق میل او عمل می کند واز این طریق می تواند از بردگان بیشتروبی رحمانه تر کار بکشد اما برخلاف تصور او عمو قم انسانی مهربان ودلسوز بود وبا اندیشه های ظالمانه ارباب او بسیار فاصله داشت .

 

4-   وقتی ارباب او را وادار کرد که به زن برده شلاق بزند عمو قم از این کار امتناع کرد . ارباب ضربات شلاق به او زد واز او خواست که به زن برده شلاق بزند واو را تهد ید به کشتن ومرگمی  کرد عمو قم به اوگفت : ( هنگامی که جسم را کشتید دیگر کاری از دستتان بر نمی آید وپس ازآن ابدیت درکار است ). یعنی نهایت قدرت تو کشتن جسم من است و با روحم نمی توانی کاری کنی . این جمله به شدت ارباب ستمگر را عصبانی کرد .

 

5-   آنجا که می گوید (( أی ارباب وقتی جسم مرا می کشید پس از آن ابدیت در کار است .)) تا زنده ام وقت وجسم من دراختیار شماست اما روانم را نمی توانم به وجود فنا پذیری بسپارم . آن را برای خداوند محافظت می کنم ودستورات  را برهمه چیز مقدم می شمارم همه شکنجه های تو راتحمل می کنم چون آنها وسیله أی خواهند بود که هرچه زودتر به دیاری که باید به آنجا بروم ، ردانه شوم وخداوند قادر وتوانا یاور من است . ))

 

6-    تکلیف دانش آموزان است .

 

7-    رنج وعذابی که درجامعه جاری است به یقین ریشه آن درگذشته ی تاریک پنهان است وگذشتگان ما مقاومت نکردند .

 

خودآزمایی درس  نهم ( دربیابانهای تبعیدو) ص77

1-    سرگردانی درکوه وبیابان، وسنگلاخ ، خراب شدن خانه ها وویرانی آبادی ها رها شدن اجساد مردم، در بیابان وطمعه کرکس ها شدن ، بمباران وتهاجم هوایی وزمینی نابودی مزارع ، تیرباران کردن زنان توسط غاصبان اسرائیلی و

2-    الف : أی خونین چشم وخونین دست / به راستی که شب رفتنی است .

نه اتاق توقیف ماندنی است / ونه حلقه های زنجیر .

ب:     مرد ، ولی رم نمرده است / با چشم هایش می جنگد و دانه های خشکیده خوشه أی / دره ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد .

 

3-    سروده های صلح وشادی : وحی وپیام الهی پیامبران وکلام خداوندی

چوپانان : پیامبران الهی

4-    نماد صلح وآشتی وامنیت / پرچم کشور فلسطین

 

5- نرون مرد ، امارم نمرده است ظلم وستم نابود شدنی است ودرهیچ دورانی پایدار نمی ماند وحق وعدالت همواره باقی خواهد ماند یا ظلم رفتنی است اما سرزمینها باقی است .

یا اسرائیل نابود می شود و فلسطین باقی خواهد ماند .

چشم هایش می جنگد یعنی مردم فلسطین با آگاهی وشناخت با دشمن می جنگد.

 

خودآزمایی درس دهم ( دخترک بینوا ) ص86

1-     دسته ی سطل را به صدا درآورد / با صدای بلند شمارش می کند که برای او جانشین یک رفیق می شود .

2-   ذوقی است مثل : بالای سرش آسمان ازابرها ی سیاهی شبیه به دودهای متراکم پوشیده بود . به نظرمی رسید که نقاب حزن انگیز برسر این کودک فرو آمده است .

علف های بلند زیر نسیم مثل مار ماهی پیچ وتاب می خورند . درخت های خاردار مانند بازد های طویلی که مسلح به چنگال ومهیای گرفتن شکارباشند به هم می پیچند چند خلنگ خشک که گویی به دست باد رانده می شوند ، شتابان می گذشتند مثل این بود که با وحشت از جلو چیزی که می رسد ، می گریختند و

3-    کتارا وآب که درسطل حرکت میکرد دایره هایی خود تشکیل می داد که به مارها ی سفید شباهت داشت .

  • ·    ابرهای آسمان بالای سرش را چون نقاب حزن انگیز ظلمت بر سر خود می دید
  • ·   شاخه های عظیم به وضع موحش سیخ ایستاده بودند . بوته های خار سوت می زدند علف های بلند زیر نسیم مثل مارماهی پیچ وتاب می خوردند . شاخه های بلند درختان خاردار مثل بازوهای دراز مسلح به چنگال آماده ی گرفتن شکاربودند . علف های خشک جارو درمقابل باد گویی از ترس چیزی در حال فرار هستند . از هر طرف فضا های غم انگیز امتداد داشت و

4-   * زن نفرت انگیز بادهای هم چون دهان کفتار وچشمانی بر افروخته از غضب * زن تناردیه گفت : دختر برو برای اسب آب ببر . کوزت با صدای ضعیفی گفت خانم آب نداریم . زن تناردیه در کوچه را گشود ، راه را به وی نشان داد و گفت : خیلی خوب ، برو آب بیار وغرغر کنان گفت : اگر این جا آب نیست در چشمه هست  و فریاد زد ا  برو !

5-    تکلیف درسی

خودآزمایی درس یازدهم هدیه سال نو ص 94

1-     گیسوان زیبای دلا چون آبشار طلایی می درخشید وشبیه دامنی تا زیر زانویش را پوشانیده بود

زندگی معجون دردآوری است از لبخندهای زودگذر و

استعاره   *- دلا کلاهش رابرداشت واز زیر آن ،طلایی رنگ سرازیر شد 

*- فلز گران بها از انعکاس آتش اومی درخشید

2-    چون موی زیبای اورا به بهای بسیار کم ازاوخرید.

3-    چون خرید آن هدایا بیانگر عشق وعلاقه وفداکاری وایثار آنها نسبت به یکدیگر بود.

4-

5- عشق وایثار وفداکاری

6-    نا تانائیل ، آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جابیابی هر مخلوقی نشان از خداست وهیچ مخلوقی اورا هویدا نمی سازد .

7-   ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا کشف کرد. دریغا که نمی دانیم هم چنان که درانتظار اوبه سر می بریم ،به کدام درگاه نیازآوریم ،سرانجام این طور نیز میگوئیم که اودر همه جاهست ،هر جاونایافتنی است.

8-   هر دوبه زبان هنر یک مطلب رابیان می کنند ومنظور این است که بینش ،دید ، زاویه أی که انسان بر روی طبیعت می گشاید مهم تر ازآن چیزی است که می بینید.

خودآزمایی درس دوازدهم 100

1-     می،  عیش ومستی  ( بعضی قناعت وتلاش باتهذیب نفس) می دانند .

2-    درویش نوازی = بیت 4  أی صاحب کرامت .شکرانه ی سلامت  روزی تفقدی کن درویش بینوارا

   حسن   خلق : بیت5       آسایش دوگیتی تفسیر این دوحرف است      بادوستان مروت بادشمنان مدارا

اغتنام فرصت : بیت 3 دهروز مهر گرون افسانه است وافسون 

نیکی به جای یاران ، فرصت شماریارا

3-

4-تکلیف دانش آموزان است

درمورد آینه ی سکندر   فرهنگ معین

                              حافظ نامه ج 1 ص 134

                            دایره المعارف فارسی مصاحب، ذیل آیئنه

                            لغت نامه دهخدا

                           مکتب حافظ ص214-216

درمورد دارا    تاریخ ایران باستان ، حسن پیرنیا

                  آخرین شاه ،علی حصوری

                  ایران ازآنجا تا اسلام       رومن کریشمن

                   فرهنگ معین               مترجم دکتر محمد معین

     5- قیامت وبهشت

6- حدیث روضه نگویم،گل بهشت نبویم   جمال حور نجویم ، دوان به سوی توباشم

 می بهشت ننوشم زجام ساقی رضوان     مرا به باده چه حاجت که مست بوی توباشم

درس سیزدهم ص 105

1-     الف کثرت است یعنی سود فراوان

به روز نیک کسان گفت تا توغم مخوری   بسا کسا که به روزتوآرزومنداست

گرت سودای آن باشد کزین سودا برون‌ آیی   زهی سودا که خواهی یافت فرداازچنین سودا                              (سنایی)

نه من سبوکش این دیر رندسوزم وبس   بسا سرا که در این آستانه سنگ وسبوست                 ( حافظ)

2-    خداوند

3-    زیزدان دان نه ازارکان که کوته دیدگی باشد

                                             که خطی کزخرد خیزد توآن را ازبنان بینی

4-اوج- قعر /  سود-زیان/ امروز-فردا/اقبال-ادبار/عرش-فرش/ماه-چاه/و

5-ازبلندی به پستی وازعزت به ذلت آمدن

عرش کنایه ازآسمان / فرش کنایه اززمین

6-سر آلب ارسلان دیدی، زرفعت رفته برگردون

                                    به مروآتاکنون درگل تن الب ارسلان بینی

7-   1- هلیدن      2- هشتن

9-     تنی اصلی

درس چهاردهم( تربیت  انسانی وسنت ملی مان ص 109

1-     داستان کاوه آهنگروقیام اوعلیه ضحاک

2-    ص108  پاراگراف چهارم عبارتند از: احترام به حقوق خود ودیگران

احترام به آزادی خود ودیگران،عدالت خواهی وتنفراز زور،مسئولیت اجتماعی ووظیفه شناسی ،همکاری وزیستن بادیگران درصلح وصفا

3-   چون مردم به دین اسلام روی آوردند ودین اسلام که عدالت اجتماعی رابشارت می داد جایگزین قوانین خشک ونابرابر ساسانی  شدوفاصله های طبقاتی تجمل پرستی، فساد ونبود عدالت اجتماعی ،که عامل سقوط دولت ساسانی شد جای خود رابه مساوات ، برادری، برابری وآزادی داد که ازثمرات دین اسلام است.

4-    دانش آموزان وآزادگی ودین ومروت    این همه رابنده درم نتوان کرد

5-    زیرا مثنوی درعمق ودرلطافت فکردینی وعدالت خواهی با ذهن انسان قرن بیستم سازگار است.

6-   وحدت، ایثار وازخودگذشتگی، عدالت خواهی،ظلم ستیزی ونفی دیکتاتوری واستبداد شهادت طلبی ،مبارزه آرمانها،تحمل سختیها،خودباوری وبازگشت به خویشتن وتمایل به ارزشهای انسانی ومذهبی و

درس یازدهم(جلوه های هنر دراصفهان)ص 113

1-     اصفهان که همچون شاهزاده افسون شده است.

2-    زیرا زیبایی ورنگارنگی فصل بهار درکاهش نمایان است ولی این نقش ها ثابت وجامه وبی حرکت درعین حال همیشگی وجاوید است

3-   در افسانه های قدیم آمده است که افسون گران معمولا برای نجات کسی روح اورادر شیشه میکرده  ودرجای نامعلومی پنهان می کردند تا دشمن براودست نیابد .این تشبیه زیبا به خوبی توانسته است تصویری ازروح معماری ایرانی رانشان دهد که در بنا به کاررفته است . روحی که پس ازسالیان هم خیال زنده وحامل فرهنگی غنی است.ذوالفقاری

4-   به عقیده أی که در افسانه ها آمده که غولها وجادوگران و دیوها روح افراد را دررشته محبوس می کردند ودراین اصفهان به شاهزاده زیبا تشبیه شده است که روح او را درمینای کاشیها حبس کرده اند .

5-   آزادگی ووارستگی ، پای بند ، سرسبزی همیشگی، راست قامتی ورعنایی در اساطیریونان نشان سوگواری واندوه واز دست دادن یار است وچوب آن نشان فنا ناپذیری است

6-    طاووس وسرو

7-    سلاح = سلیح/ رکاب= رکیب/ مزاح=مزیح/ مهماز= مهیز/ کتاب=کتیب/ حساب=حسیب/ حجاب=حجیب/

درس شانزدهم (خسروو) ص 124

1-     کمیتش لنگ بود=کنایه ازناتوان بودن

مثل شاخ شمشاد =کنایه ازراست قامت وتوانا

سپر انداختن =کنایه ازتسلیم شدن وشکست خوردن

باب دندان =کنایه ازمطابق میل ومناسب بودن

2-محرومیت ازپدر ومادر،دوستی وهمنشینی با افراد تبه کاروبد،ناسالم بودن جامعه عدم استفاده ازتوانایی ها واستعدادهای خدادی ،خودو

3-بی توجهی والدین،عدم اعتماد به ارزش های خود ،بی ایمانی ،یاس ونومیدی ،طلاق ،فقر ،بیکاری،بی اعتمادی نسبت به آینده،کمبود های فرهنگی ،ناسالم بودن محیط،کمبودمحبت و

4-تکلیف دانش آموزان است.

5-حکایت

یکی را ازحکما شنیدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری درسخن باشد همچنان تمام ناگفته ،سخن آغازکند.

سخن راسرست أی خداوند وبن       میاور سخن درمیان سخن

خداوند تدبیر وفرهنگ وهوش         نگوید سخن ،تانبیند خموش

                                                     ازگلستان سعدی باب چهارم ص321

6--حروف اضافه ایهام دارد  1- حرف های زائد واضافی یاحرف بی مورد

                                         

                                        2-      حروف اضافه دردستور زبان فارسی  

 سخنرانی موجی ایهام دارد     سخرانی رادیویی که ازطریق امواج پخش میشود

                                       سخنرانی به روش موج گرفته ها یا ازسر بیخودی

                                      سخنرانی فردی موجی

7-اشتر به شعر عرب در حالت است              گرذوق نیست تورا کژ طبع جانوری

درس هفدهم (داروگ ،باغ بی برگی و) ص  135

1-فقر ومحرومیت وجامعه أی که درحال ویرانی وفروریختن  است.

2-وجدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد ازخشکیش می ترکد.

-        چون دل یاران که درهجران یاران

3-ابر رابه پوستین سرد نمناک تشبیه کرده است (ابر باآن پوستین  سردغمناک )

باغ راتنها ،ساکت ،عریان ،باشاخه های به رنگ شعله ی زرین توصیف کرده است.

  ( باغ  بی برگی روز وشب تنهاست /باسکوت پاک وغمناکش /

جامه اش عریانی است/ ور جزانیش جامه أی باید،بافته بس شعله ی زرتارپودش باد.

 4-باغ بی برگی

5-میوه های سر به گردون سای که درخاک خفته اند منظور بزرگانی که ازبین رفته اند.

6-تعداد اصحاب پیغمبر (ص) درجنگ بدر وتعداد یاران امام زمان (عج تعالی) درهنگام قیام مساوی است یعنی 313 نفر،ازطرفی نام فرمانده ی دوسپاه یعنی پیغمبر (ص) وامام زمان (عج تعالی) هر دومحمد است.

7-    شعر داروک وباغ من ینمایی ودارای وزن وقافیه ودارای آهنگ است.

8-    تکلیف کلاسی است شعر درمورد خزان

9-     تکلیف کلاسی است درمورد انتظار

درس هجدهم (سفر به خیر ،درسایه ساز نخل ولایت ) ص 142

1-     گون نماد انسان های اسیر وگرفتار وزندانی

        نسیم نماد انسان های آزاد ورها

2-    تکلیف کلاسی است

          وجه اشتراک :درهر دوشعر به دنبال آزادی ورهایی خود وسرزمین خود ازقید استبداد هستند ولی زندان واسیر شدن قدرت مبارزه را ازدست داده اند.

  • ·    درهردوشعر افراد زندانی ازنسیم وسحر درخواست می کنند که پیامشان را به دوستان وآزادیخواهان برسانندوطلب آزادی می کنند

وجه  افتراق * سفر به خیر درقالب شعر نونیمایی است ولی شعر ناله مرغ اسیر درغزل است

  • ·    شعر سفر به خیر به صورت سئوال وجواب اززبان گون ونسیم است .ولی شعر ناله ی مرغ اسیر اززبان خود شاعر است.

3-پیروزی که درکه دربازار کوفه خانه داشت روزی عرق ریزان کیسه أی آرد بر دوش داشت ودربازار کوفه می رفت حضرت علی (ع) به کمک اوشتافت وکیسه ی آرد رااز اوگرفت وبه خانه ی اوبرد ودرمنزل درکار پختن نان به اوکمک کرد وحضرت علی(ع) کودکان رابر پشت خود سوار می کرد وباآن ها بازی می کردآن بیوه زن که شوهرش دریکی ازجنگ ها از دست داده بود در حین کارکردن ازوضع وروزگار خود شکایت می کرد که علی همسرش رابه جنگ برده کشته شده است . پیرزن که حضرت علی(ع) رانمی شناخت مداوم از حضرت علی(ع) شکایت می کرد در همین حال یکی ازهمسایگان اوکه حضرت علی(ع) رامی شناخت به خانه ی اوآمد وبه پیرزن گفت هیچ میدانی این میهمان کیست ؟ گفت نه؟ اما هرکس است به من خیلی کمک کرده است زن گفت : این حضرت علی(ع) است .زن برای عذر خواهی به نزد حضرت علی(ع) آمد دید حضرت علی(ع) چهره وسینه اش رادرمقابل آتش تندر گرفته است ومی گوید: علی بسوز که درحکومت توکودکان یتیم فراموش شده باشند . بهر حال حضرت علی باآن همه عظمت وبزرگی درکنار تنور قرار می گیرد واسب کودکان می شود.

3-   خدا به معنی صاحب ، مالک . دارنده است .ودرکلمات مرکبی ش کدخدا دهخدا به معنی همین صاحب است . این واژه به معنی پادشاه هم به کار رفته است خدا از ریشه پهلوی خوتای (دیگه دوستت ندارم .   ) گرفته شده است

ودر اینجا به معنی همین پادشاه است . سابقه ی تاریخی آن بر می گردد به (( خد یو )) به معنای پادشاه ، خداوند خدا چه بزرگ است و مربوط به مثل ارزمان زردتشت است .

همه ی توصیفاتی که درموردحضرت علی (ع) درشعر آمده زیباست از جمله :

  • ·    پیش از تو ، هیچ اقیانوسی را نمی شناختم / که عمود بر زمین بایستد
  • ·    چگونه شمشیری زهر آگین / پیشانی بلند تو  این کتاب خداوند را از هم می گشاید 
  • ·    چگونه می توان به شمشیری ،دریایی را شکافت .
  • ·    در اخذ که گل بوسه های زخم های تنت رادشت شقایق کرده بود./مگر ازکدام باده ی مهر ، مست بودی / که با تازیانه ی هشتاد زخم ، بر خود زدی ؟و

6- باچشمانی که چون توراندیده اند یتیم هستند یا هر چشمی که تو را ندیده است یتیم است با چشمانی که محروم از دیدن توست و با ندیدن توتنها وبی کس ویتیم است .

7-هنگام که به همراه آفتاب /به خانه یتیمکان بیوه زنی تابیدی /

وصولت حیدری را /دست مایه ی شادی کودکانه شان کردی /

وبرآ ن شانه که پیامبر پای ننهاد /کودکان رانشاندی .

واز آن دهان که هدای شیر شیر می خروشید /کلمات کودکانه تورا دید ./

8-قالب شعر سپید است  -- وزن عروضی ندارد--- درمقام وصف عظمت حضرت علی(ع) کلامش بی ارزش واعتبار است --- درمقابل عظمت آن حضرت کلامش بی ارزش است

9-چون حضرت علی (ع) قرآن ناطق است وشاعرباز شدن فرق سر آن حضرت رابه دست ابن ملجم ملعون همانند کتابی می داند که باگشایش آن حقایقی راآشکار ساخته است که زمینه ی گسترش اسلام گردید .

ازطرف دیگر پیشانی مباز مغز واندیشه است واندیشه های والای حضرت علی(ع) درحکم کتاب الهی است یاخطوط پیشانی حضرت به خطوط کتابی می ماند که می توان از آن از گذشته وآینده خبر گیرد        نظر آقای ذوالفقاری

شعر تلمیمات زیادی دارد ازجمله:

10-  1- خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران . تلمیح به آیه فتبارکاحسن الخالقین ( سوره مومنون آیه 14)

2-    مور ، چه میداند که بر دیوار ه اهرام میگذرد تلمیح به اهرام ثلاثه ی عصر که از عجایب وشگفتهای جهان است

3-    توآن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می توان ساخت.

تلمیح به اهرام مصروفرعون

4-    چگونه این حین که بلند بر زبر ماسواایستاده أی /درکنار تنور پیرزنی جای می گیری تلمیح به داستان پیرزنی که دربازار کوفه می زیست و

5-    چگونه شمشیری زهر آگینی پیشانی بلند تو-این کتاب خداوند را- ازهم می گشاید تلمیح به ضربت خوردن حضرت علی(ع)

6-    چاه ازآن زمان که تودرآن گریستی جوشان است .

تلمیح به زمانی که حضرت علی(ع) سردرچاه میکرد وبا چاه درددل می کرد ومی گریست

   تلمیحات دیگر اشاره به کفشهای پاره ی حضرت ، زخمی شدن حضرت علی(ع)‌درجنگ احد ، فتح خیبر وکشتن مرحب       ویتیم نوازی و

درس نوزدهم (حدیث جوانی ودرکوچه سار شب)  ص 145

1-بیت دوم (بایادرنگ وبوی توای نوبهار عشق  

                                                     هم چون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

2- آهو ایهام دارد 1- آهوی بیابان

3-عیب

              تشخیص

1-     همچون بنفشه سربه بیابان کشیده ام

2-    موی سپید را فلک به رایگان نداد .

3-    ای سروپای بسته به آزادگی مناز

4-    چون خاک درهوای تو ازپای فتاده ام

5-     چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

 تکلیف کلابی است

وجه اشتراک : هر دو شعر مضمون واحد دارند آن هم قدر جوانی داشتن ، وقت را غنیمت شمردن ،زود گذر بودن عمر است و.

وجه افتراق : شعر پروین تعلیمی است ولی شعررهی معیری تعلیمی ،غنایی است

شعر پروین در قالب قطعه است ولی شعر رهی معیری درقالب غزل سروده شده است .

4-بیت آخر (( نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم وسزاست

                  اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند ))

5-بیهوده انتظار کشیدن زیرا نجات بخشی نیست .

6-    هر دو شعر درقالب غزل سروده شده است

نوع ادبی شعر (( حدیث جوانی )) تعلیمی ، غنایی و شعر (( درکوچه سار شب )) غنایی است.

-------------------------------------------------------------------خود آزمایی درس (امام شوشتری و)

1-     بعد از خواندن نماز ، مردم سوالات خود را در نامه أی می نوشتند و به امام جماعت می دادند و او به یک یک سوالات پاسخ مناسب می داد .

2-توصیف فرو رفتن در آب ص148 وص150، صید مروارید ، توصیف امام جماعت مسجد ص 147، توصیف غذای مدرسه ی امام شوشتری ص 147

3-ایران ،چون مردم ایران به زبان مردم فارس سخن می گفتند فارسی به معنی ایرانی تبدیل شده است .( ذوالفقاری )

4-    ×خورشید به تدریج پایین می رود و سایه های ستون ها و هیکل های پاسبانان ، روی خاک این زمین وایران سلطنتی درازتر می شود ص 156پاراگراف سوم

× روز در آغوش آسمان زیبا و سبزرنگ بدرود حیات می گوید .درآسمان رشته های باریکی از ابرهای کوچک به شکل عقیق قرمز دیده می شود .صدای اذان چوپانان به گوش می رسد.(ص 157 پاراگراف آخر)

5-    تکلیف کلاسی است

وجه اشتراک : هر دو انسان ها را به عبرت گیری از آثار باقی مانده پادشاهان دعوت می کند . کاخ هایی که یاد آور عظمت و بزرگی پادشاهان گذشته بوده ،اکنون به صورت خرابه أی بیرون آمده است و بیانگر آن می باشد که سرنوشت همه انسان ها چه فقیر چه ثروتمند ،چه قوی وچه ضعیف مرگ است .

وجه افتراق:نوشته ی علی پسر سلطان خالدیه نثر عادی است ولی نوشته ی خاقانی به صورت شعردرقالب قصیده است وعلاوه بر پیام عمیق آن دارای بیانی گیراوجذاب است .

------------=============================----------------                                                        خود آزمایی درس 21 (( خاطرات اعتمادالسلطنه و آن روزها ))ص168  1

1-     درحکایت (( اگر ممکن بود )) جایی که نویسنده حاضر می شود تمامی دندانهای او بشکند ودرعوض دندان شاه خوب شود .

2-   متملق و چاپلوس بودن درباریان شاه ، رشوه خوا بودن شاه ودرباریان وفساد اقتصادی دربار ، قصر وبد بختی درکل کشور عدم رضایت مردم از وضع دربار ، بی لیاقتی درباریان ، بی توجهی شاه ودرباریان به اوضاع کشور ومردم واداره ی مملکت ، توجه پادشاه ودرباریان به تفریح وخوش گذرانی وراحتی خود و

3-   خنده برادران ، گریه مادر، غم واندوه ولحن نصیحت گرانه پدر به هنگامی که اوبر خلاف عادت همگان إذا رابا دودست به دهان برد موجب شد که حرکات ورفتار طه حین تغییر کند واز زمان به بعد تصمیم گرفت که تمام کارهایش رادرخلوت وبه دور ازدیگران انجام دهد وازمردم دورمی گزیند تا مورد تمسخر آن قرار نگیرد

4-    ابوالعلا مصری ، چون ابوالعلا هم مثل او نابینا بود وخود را گرفتا ر همان مشکلات می دانست که ابوالعلا به آن ها دچار بوده است .

5-   بسیاری ازدعاها وقرآن راازپدر بزرگ نابینا یش آموخت زیرا اتاق اودرکنار اتاق پدربزرگش بود که درهنگام سحر که بلند می شد وبه خواندن نماز ودعا مشغول میگردید طه حین آنها رامی شنید ویاد می گرفت .

تصنیف خواندنی ومرثیه را ازخواهر ومادرش یادگرفت زیرا زنان مصری درهنگام تنهایی ساکت نمی نشستند ودرهنگام شادی تصنیف وترانه ودرهنگام غم وناراحتی باخود به نوحه گری ومرثیه خوانی می پرداختند وخواهر ومادر اوهم ازاین قاعده مستثنی نبودند واوبسیاری ازمرثیه ها وتصنیف هارا ازآنها فراگرفت .بسیاری ازداستان ها وافسانه ها راازطریق محفلهایی که پدرش با دوستان تشکیل می دادند وبه خواندن آنها می پرداختند از آنها فرار گرفت

خودآزمایی درس بیت ودوم ( شخصی به هزار غم گرفتارم و) ص 175-176

1-     بخت واقبال با من یار نیت وازهمان روز اول بخت بد من بود وسرنوشت وتقدیر من چنین بود ازاین روستارگان دشمن من هستند .

2-    جناس: محبوس ومنحوس

مراعات نظیر : طالع ، منحوس، اختر

منشخص: خونخواربودن اختر

کنایه : خونخواربودن اختر کنایه ازدشمن بودن

3- تقدیر وسرنوشت وستارگان چون در اکثرابیات خود رابی گناه می داند

بی گناهی ( عدم) اطلاع ازگناهش ، جلای وطن ، ستارگان واختران ونادانی خود به علت گرفتاری خود می داند

4-گفتم من وطالع نگونسارم

5-*من نگویم که مراازقفس آزاد کنید     قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید

*ناله ی مرغ اسیراین همه بهر وطن است   مسکن مرغ گرفتارقفس هم چومن است

6-فاطمه فاطمه است/ آری اینچنین بود برادر/حج/هبوط/زن مسلمان/مسئولیت شیعه بودن/ پدر، مادر،مامتهیم /سر عقل آمدن سرمایه داری/فلسفه نیایش/شهادت /بازگشت به خویشتن بازگشت به کدام خویش ؟ ریشه اقتصادی رنسانس/پیام امید به روشنفکرمسئول و

7-او(حضرت علی(ع) ) برخلاف حکیمان دیگر ،برخلاف نوابع واندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند مرد کار نیستند واگر مرد کارند ، مرد اندیشه وفهم نیستند واگر هردو هستند ، مرد شمشیر وجهاد نیستند ،واگر هرسه هستند ، مرد پارسایی وپاکدامنی نیستند ،واگر هر چهار هستند ، مرد عشق واحساس ولطافت روح نیستند واگر همه هستند خدا رانمی شناسند وخود رادرایمانشان گم نمی کنند وخودشان هستند ، اومردی است درهمه ابعاد انسانی ، همچون یک کارگر ، همچون من وتو کار می کند ، وبا همان پنجه های که آن سطرهای عظیم خدایی رابر کاغذ می نویسند ، پنجه درخاک فرو می برد.

 چاه می کند قنات احداث می کند ودرشوره زار آب بر می آورد.

درست یک کارگر ، امانه درخدمت این وآن ونه درخدمت خویش .دردل قنات ناگهان فریاد می زند بالایم بکشید .وچون به بالای قناتش می آورند سرورویش راگل پوشانده است آب فواره می کشد ودرآن بیابان سوزان پیرامون مدینه نهر جاری می شود .بنی هاشم خوشحال می شوند ، اما اودرهمان حال نفس نگردانده می گوید : (( مژده بروارثان من که ازاین آب یک قطره نصیب اند ))

که برمن وتو وقف کرده است ، برادر.

                                         (آری اینچنین بود برادر ص 13و14)

خود آزمایی درس بیست وسوم (کعبه ی مخفی )ص 183

1-خدا

2- مخفی ایهام دارد   1- تخلص شاعر ، مشخص ،تلمیح ،تشبیه ،مراعات نظیر و..

3- درسخن مخفی شدم مانند بودربرگ گل   هرکه خواهد دیدنم گودرسخن بینند مرا

خودآزمایی درس بیست وچهارم ( مسافروریشه ی وپیوند) ص 187

1-     سنگر شهید

2-    اشک آلود بودن دستمال دراثر گریه ، منظور ازپولک قطرات اشک است

3-   دستمال او، دستمالی که مهر وتسبیح وانگشتر رادرآن قرار داده بود /دستمالی که با آن زخم بازوی هم سنگرش را می بست/ دستمالی که اشک های چشم شهید راپاک می کرد واشک اورا می پوشاند

4-    پیوند وعلاقه به اقلیم او بی اثر یعنی ایران زیرا خراسان گذشته که مهد بزرگان  زیادی بوده اند یادآور گذشته ودیرینگی روابط دوکشور است .

درسینه ام شور وعشق وپیوند زیادی به ایران ،اقلیم ادبی دارد زیراخراسان بزرگ که مهد بزرگان زیاد وخواستگاه وپاسدار شعر وادب بوده است یادآور گذشته ودیرینگی روابط دو کشور است به حال پیوند وعلاقه شاعر به اقلیم ادبی اثریعنی ایران رابیان می کند .

5-احساس لطیف شاعر وشور حماسی وملی وتاریخی وافتخار به بیشه فرهنگی وعشق اوبه ادبیات ووطن ادبی خود ، ایران امروز وگذشته می باشد.

[ دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٠٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

آغاز فروزش مهر بر مهرجویان و مهراندیشان و مهرآیینان خجسته باد.

بوی ماه مهر

باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه

 

قافله سالار شعر انقلاب اسلامی مرحوم «قیصر امین پور»

[ سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ساختار شناسی واژگان - وجه نام گذاری واژه ها در زبان فارسی

-1سیب: به معنای سود و فایده است،زیرا این میوه ی بهشتی بیشترین فواید را در بین میوه ها به خود اختصاص داده و لقب طبیب خانواده گرفته و متضاد آن با پیشوند منفی ساز ( آ ) آسیب، که به معنای زیان است.

-2بیمار: از دو تکواژ بی و مار ساخته شده است که ماربه معنای سلامت و صحت است. چون در قدیم ازآن برای درمان بسیاری از امراض استفاده می کردند و حتی امروزه در آرم وزارت بهداشت شکل یک مار که دور یک ظرف آزمایشگاه حلقه زده دال بر این مدعاست. این کلمه با پیشوند منفی ساز ( بی)به معنای ناخوش و مریض است.

-3شام: معنای درست آن خوردن است که امروزه به عنوان یک وعده ی غذایی در شب به کار می رود و با (آ) منفی ساز به معنای نوشیدن تغییر معنایی می دهد.

-4دختر: مخفف واژه ی دوخت و درز است .در قدیم کار عمده ی دختران دوخت و درز بوده است.

-5پسر: مخفف پوست در. چون پسران وظیفه ی شکار و پوست کندن حیوانات را عهده دار بودند.

-6پاسخ: مخفف پاد سخن، پاد به معنای مقابل و متضاد است. مثل پاد زهر ( ضد زهر)

-7ماس: یعنی متراکم و  بسته .با پیشوند منفی ساز (آ) آماس: متورم

-8کندن: گود کردن و خالی کردن. آکندن: پر کردن

-9سوده: ساییدن و سوهان زدن و آرزدن . آسوده: راحت و آرام

-10خوار: سبک، با پیشوند دش که منفی ساز است واژه ی  دشخوار(دشوار) ساخته می شود به معنای سخت.

-11دشمن: دش به معنای بد، کسی که برایم بد است. دشنام، دژخیم و دشوار

-12خر: به معنای بزرگ،  و درشت. پیشوند کلماتی نظیر: خرمهره، خرخوان، خر پشته

-13خر مگس: مگس بزرگ

-14خربزه: اصل آن خرپوزه است. این میوه شبیه یک پوزه ی بزرگ است.

-15سان: به معنای سخت و آهنی که آسان معنای متضاد آن است.

-16میزبان:  میز به معنای مهمان و بان به معنای مسئول. باغبان، دیده بان و.....

-17کَت: یعنی تخت ،نیمکت تخت کوچک.

-18دوشیزه: دوش و پسوند ایزه ( مسئول دوشیدن)در قدیم کار دختران مجرد دوشیدن شیر گاو و گوسفند بوده است.

-19کوچه: کوی کوچک، محله کوچک، چه پسوند تصغیر

-20دبستان: اصل آن ادبستان است ، محل تحصیل دانش و فرهنگ

-21زمین: زم به معنای سرد و ین پسوند نسبی، در آغاز آفرینش زمین گوی آتشین بوده و پس از میلیون ها سال سرد شده است.

-22زمستان: از دو تکواژ زم به معنی سرد و ستان پسوند زمان

-23تابستان: از تاب یعنی گرم و ستان پسوند زمان

-24بوستان: از بوی و ستان ساخته شده ، مکان خوش بو

-25کلوچه: از کلوا که نوعی شیرینی است و پسوند تصغیر چه ساخته شده

-25پادشاه: شاه به معنای فرمان روای کوچک و در مقابل پادشاه که سیطره اش بزرگتر و بیشتر است.

-26دلیر: دل به معنای جرات و یر پسوند دارندگی است.

-27آسمان: آس به معنای سنگ زیرین آسیاب که هم گرد است و هم می چرخد ، مان پسوند آن

-28کوهان : کوهان شتر شبیه کوه است و ان کوهان پسوند شباهت است

-29هندوانه: دو نظر در خصوص این واژه وجود دارد: اول آن که اصل این میوه از هندوستان است دوم چون هندوستان در گذشته سرزمینی وسیع تر از امروز بوده و این میوه هم بسیار بزرگ است به این نام شهرت یافته.

-30ایران: از نژاد آریا

-31اصفهان: اصل آن اسپاهان به معنی محل استقرار سپاه جنگی که با ورو د زبان عرب این واژه تغییر لفظی پیدا نموده: اسفاهان-  اصفهان

-32جارو: از دو تکواژ جای و روب ساخته شده

-33شلوار: شل یعنی ران و پسوند وار به معنای مانند، لباس شبیه ران

-34چمدان: اصل آن جامه دان، جا لباسی. این واژه وارد زبان روسی شده و با عنوان چمدان مجدد در زبان فارسی رایج شده.

-35جوان: از ریشه ی جن به معنای پر تحرک و پر جنب وجوش

-36کدخدا: کد یعنی خانه و خدا به معنای صاحب

-37کدبانو: بانوی خانه

-38پیژامه: اصل فارسی آن پاجامه ، لباس پوشش پا. این واژه وارد زبان های اوپایی شده و با عنوان پیجامه و پیژامه رایج است.

-39آبشار: شاریعنی ریختن، ریزش آب

-40بیابان: از تکواژ های بی آب بان، بان پسوند مکان، منطقه ی بی آب

-41خراسان: اصل آن خورآسان(خور : خورشید) چون در ایران خراسان قبل از کلیه شهرها خور شید طلوع می کند

-42فرزانه: از ترکیب فره به معنای زیاد و زان از ریشه ی ذانستن یا دانستن، کسی که زیاد می داند

-43نماز: به معنای خم شدن به نشان احترام و تواضع و ایرانیان آن را در مقابل صلاه عربی به کار می برند.

-44روزه: به معنی گرسنگی و معادل صوم عربی

-45خدا: اصل آن خوتای به معنی شاه و صاحب که معادل الله عربی است

-46چای: اصل این گیاه از چین است و به همین نام رایج شده

-47همبرگر: اصل آن از هامبورگ آلمان است و به نام همان شهر رایج شده

-48خرگوش: خر یعنی بزرگ و این حیوان گوش های دراز و بزرگی دارد

-49موش: به معنای زیرک و با هوش که مناسب حال این جونده است

-50فراموش: موش یعنی هوش و فراموش نداشتن هوش و حواس

-51یارانه: معادل سوپسید یعنی کمک و یاری

-52سوگند: نام گیاهی گوگردی که در گذشته های دور در ایران کهن برای اثبات درستی یا نادرستی گواهی و شهادت به شخص گواهی دهنده می دادند ، اگر شخص گواه و شهادتش در مورد موضوع راست بود آن گوگرد بر وی اثر نمی کرد و چنانجه شخص خلاف حقیقت را می گفت از شدت مسمومیت تلف می شد و در اصطلاح به آن وَر سرد (آزمایش سرد) و  اگر این آزمایش با آتش صورت می گرفت ور گرم می گفتند (مثل در آتش افکندن سیاوش) بعدها هرکس می خواست ادعای خود را ثابت کند اصطلاح سوگند می خورم را به کار می برد

 

-53آسمان: از آس به معنی سنگ زیرین آسیاب و مان پسوند شباهت، چون سنگ زیرین آسیاب مدور و حول محور خود می چرخد، آسمان نیز مدور و در حال چرخش  ست.

 

 منبع: وبلاگ ِایستگاه  واژه شناسی

 

[ جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ساختار شناسی واژگان - ریشه ی برخی از واژه ها

 -1 حقه باز: حقه ( جعبه مخصوص نگهداری اشیای قیمتی که سر باز بود) + باز: فرد متخصص در بازی و جابه جایی حقه ها.

 * در قدیم افرادی به عنوان تردستی چند حقه را با رنگ های مختلف، واژگون بر زمین می گذاشتند و مهره ای در زیر یکی از آنها می نهادند سپس با جابه جایی حقه، مهره را ازحقه ای به حقه ی دیگر منتقل می کردند که مایه ی شگفتی تماشاگران می شد. این واژه بعدها بار منفی یافت و امروزه مترادف با واژهای نیرنگ باز و فریبکار می باشد.

-2پاسخ:  پات(ضد- مقابل) + سخون یا سخن  = جواب سخن

 *این واژه بعدها با کاهش واج در دو جز خود به صورت پاسخ درآمد.

 -3 کهربا: کاه+ ربا (بن مضارع ربودن)= رباینده کاه

 *  کهربا در حقیقت نوعی صمغ مترشح از درختان است که اگر به پارچه ابریشمی مالش داده شود خاصیت الکتریسته پیدا می کند و ذرات کاه و خرده های کاغذ را جذب می کند.  بعد ها که ادیسون جریان برق را اختراع کرد این واژه در زبان عربی به الکتریسته اطلاق شد.  جالب این جاست در برابر این کلمه فارسی که در زبان عربی رایج است کلمه عربی(برق) درزبان زبان فارسی به کار می رود.

 -4 زمهریر:  زم ( سرما) +  هریر( موجب )= موجب  و دلیل سرما -بادسرد

 -5 فردوس:از دو جزء ترکیب یافته است: Pairi ) پیرامون ) + ( Daeza) ( معنی انباشتن و دیوارکشیدن )=  درختکاری و گل کاری پیرامون ساختمان

*  اصل این واژه که به صورت پردیس می باشد با معرب شدن به شکل فردوس در آمد و به زبان عربی راه یافت.

 -6 پیژامه: پای + جامه = جامه ی پا

* این واژه از زبان فارسی وارد هندوستان شد و از آنجا به زبان انگلیسی راه یافت سپس با تغییر شکل  به صورت پیژامه به کشور مصدر بازگشت.

 -7 شلوار : شل (ران ) + وار (پسوند شباهت) = جامه ای که شبیه ران است

 -8 آدینه : این واژه در ایران باستان: ati-ayanaka  بوده است که به معنای به سویی رفتن، به سویی حرکت کردن، جمع شدن، اجتماع کردن می باشد.

 

*در عربی هم روز جمعه معنای روز جماعت و روز گردهمایی را می‌دهد.

 -9 آفرین : afri) افسون، دعای خیر) +   vana:( آروز، خواست(

* ریشه لغت آفرین از fri به معنی توجه کردن و خشنود کردن می‌آید. لغت نفرین همان (نه +آفرین) است.

 -10هندوانه: هندوان + ه (نسبت) = میوه ای که از هند می آید.

 -11یخچال: یخ+ چال ( گودال)= گودالی که  در آن یخ نگهداری می شد.

 -12آبشار : آب + شار (بن مضارع شاریدن به معنی ریختن) = ریزش آب

  - 13بوستان = بوی (رایحه) + ستان = جایی که گل های خوشبو بسیار باشد.

 - 14بیابان : بی + آب + ان = مناطقی که بی آبند.

 -15 پاکیزه : پاک + ایزه یا ایچه (پسوند)= پاک

  - 16 پایین : پای+ ین (پسوند نسبت)

 -17 پیغمبر : پیغم(مخفف پیغام) + بر (بن مضارع بردن) = کسی که پیام می برد.

 - 18کنیز: کن( زن) + یز( پسوند صغیر) = زن کوچک

 -19  الکی: الک ابزاری است که از سیمهای باریک بافته می شود، مانند غربال، ولی سوراخهای آن کوچکتر است. به همین جهت بیخته آن بسیار نرم است. سابقاً که الک سیمی معمول نبود و یا در مناطقی که الک سیمی نداشته اند، پارچه های بسیار نازک پنبه ای را مانند الک سیمی به چوب وصل می کردند و آرد و سایر چیزهای نرم را به منظور بیختن از آن عبور می دادند. این نوع الک مانند سیمی آن داری دوام نبوده و پس ازمدتی از بین می رفت. بعدها با توجه به این عدم استحکام آن، نماد سستی و کم دوامی شد و واژه «الکی»شکل کنایه به خود گرفت

 -20گاوبندی: تا چندی پیش که تراکتور و سایر ابزارآلات موتوری وجود نداشت شخم زدن به وسیله گاو صورت می گرفت به مرور زمان واژه « گاوبندی »با امور کشت و زرع ترادف پیدا کرد.

اما معنای مجازی آن که « تبانی »و « شرکت در منافع نامشروع » از آنجا سرچشمه گرفته است که مباشران و متصدیان وصول بهره مالکانه برای آنکه منافع بیشتری نصیبشان گردد با یک یا چند نفر از خوش نشینها در زراعت و گاوبندی شریک می شدند و منافع حاصله را با یکدیگر  تقسیم می کردند.بدین گونه که زمان دریافت بهره مالکانه که برمبنای مساحت اراضی تحت کشت تعیین و از کشاورزان وصول می شد مباشر مساحت زمینهای شراکتی را که با خوش نشینها گاوبندی کرده کمتر از میزان مقرر تقویم می کرد و یا اصولاً به حساب نمی آورد تا زیان و ضرری متوجه او و شریک گاوبندیش نشود . استمرار در این عمل از طرف مباشر و خوش نشین موجب شد که از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تباین و شرکت در منافع نامشروع  استناد و تمثیل کنند

[ جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

نماد شناسی داستان هفت خوان رستم     

بیان پاره ای از نما د های  هفت خوان رستم

در هفت خوان ، رستم برای دست یابی به عزت و کمال ملت ایران  مراحلی را طی می کند .                       

      کاووس که نما د عقل است ، دلباخته ی مازندران و تسلیم نفس  می شود و علی رغم توصیه ی پهلوانان به مازندران می رود . در آنجا گرفتار و نابینا می شود.

    رستم که نماد جان ملی ماست ، باید از هفت خوان بگذرد  تا تهذیب شود و عقل گرفتار تعلقات شده را نجات دهد .

تلاش رستم برای نجات کاووس ، تلاش ناخودآگاه  عقل جمعی ماست برای نجات نفس .

     هفت عدد کمال است چنان که هفت وادی عشق در منطق الطیر عطار دیده می شود . و اینک :

 خوان یکم : جنگ رخش با شیر

    رستم در آغاز سفر خود پس از طی مسافتی طولانی گرسنه و تشنه می شود ، درختی را آتش می زند و گوری را بریان می کند و می خورد .  حال که رستم طبیعت را نابود می کند گرفتار فاجعه می شود .  اولین گام در طریق عرفان ، شفقت با طبیعت است  . رستم به خواب ( خواب غفلت ) می رود ، در این خواب شیر به او حمله می کند ولی چون فر او ( رخش ) بیدار است ، نمی گذارد آسیبی به او برسد .

    در نخستین خوان ، کشنده ی شیر شرزه پهلوان پیلتن نیست ؛ باره ی دلیر و نامدار او ، رخش است که دندان در پشت شیر فرو می برد و دو دست را بر می آورد وبر سر او فرو می کوبد و مغزش را می پریشد و می افشاند .

   شیر نما د دلیری و چیرگی است .

خوان دوم : یافتن رستم چشمه ی آب را

    در خوان دوم ، رستم که از رنج تشنگی به ستوه آمده است وبا زبانی چاک چاک بر خاک تفته فروافتاده است ودر آستانه ی مردن است ، به دیدن غرم ( میش کوهی ) که نوید و نشانی از رستگاری می تواند بود ، شمشیر رادر دست راست می فشاردو نام خدای رابر زبان می راند و از جای بر می خیزد تا سر در پی غرم رهنمای نهد .

    راست در باور شناسی ایرانی ، سوی اهورایی است و هرچه بدان باز می گردد ، فرخنده و نوید بخش و نیکوست و چپ سوی اهریمنی .

    در این خوان ، میش و چشمه سارنشانه های مهر و نواخت یزدانند وبه خواست اوست که درراه رستم پدیدار شده اند تا وی را از مرگی بی چند و چون برهانند .

    رستم برای از بین بردن این غفلت خود رادر چشمه ی معرفت می شوید  . آب در ادبیات ما نماد عشق ، معرفت ، پاکی و صفا ، فرهنگ و حیات است .

خوان سوم : جنگ رستم با اژدها

    از ویژگی های بنیادین اژدها ، یکی ژندگی و درازی بسیار است و دیگری زهر آگینی . اژدهایی نیز که رستم ، به یاری رخش ، اورااز پای در می آورد آن چنان بزرگ است که پیکرش بیابان را فرو می پوشد و آن چنان زهر آگین که زهرش چون رود از برش فرو می ریزد .

   اژدها نمادی است گجسته و زیان بار و اهریمنی که پهلوان بزرگ آیینی می باید آن را از میان بردارد و جهان رااز گزند و آزارش برهاند . در اسطوره های ایرانی ، اژدها و مار نماد اهریمن است .

    در نبرد رستم با اژدها، اژدها از درون تاریکی و شب هنگام سه بار بررستم و رخش حمله می آورد ، در دو بار نخستین ، رستم اژدهارا نمی بیند وبررخش می خروشد که چرا بیهوده اورا از خواب برانگیخته است ؛ تنها در سومین بار است که جهان آفرین چنان می سازد که زمین اژدهاراپنهان نمی کند و پهلوان غران و خشمگین می تواند درآن تیرگی ، اورا ببیند وبا اودر آویزد ؛ این تیرگی ها را که در شملر ترفند ها و شــگردها ی اژدهاســت در پیکــــار ، می توان تیرگی های تن وماده دانست که تنها بر کسانی زدوده می شود که از خیرگی های آز ونیاز و هوا و هوس رسته اند و به روشنی های جان راه برده اند .

     اژدهادراین خوان نماد نفس است وتا از خواب غفلت بیدار نشویم آن را نمی بینیم .

  خوان چهارم : کشتن رستم زن جادورا

    زن جادو که رستم بر او چیره می شود واز پای در می آورد ، نمادی از گیتی است  که جهان رنگ هاست ودر پس هر رنگش ، نیرنگ هاست . ودر دو راهه ی آز ونیاز است . برپهلوان بزرگ آیینی که با برتافتن رنج های گران و آزمون های دشوار ، سر آمدگی وپیراستگی را می جوید واز هفت خوان می گذرد ، بایسته است که بر گیتی چیرگی جوید و این زن جادو را در هم فرو شکند و از فسون وفریب او برکنار ماند .

 خوان پنجم : گرفتار شدن اولاد به دست رستم

    اولاد نام پهلوانی است که رستم اورا در بند می افکند ووی جهان پهلوان بزرگ را به نهان گاه دیو سپید راه می نماید.

    بریدن گوش نشانه ای از چیرگی و زور مندی است ، این رفتار رستم مایه ی زبان زدی در پارسی شده است که هنوز کاربرددارد ؛ آنگاه که می خواهند کسی را از دیگری بیم دهند و بهراسانند ، شوخ و خوش طبع ، اورا گویند که : " فلان گوشت را خواهد برید ودر کف دستت خواهد نهاد . "

    اولاد راهدان و راهنمون رستم است و رستم هرگز بی یاری و راهنمونی اولاد نمی توانست خوان های بعدی را پشت سر نهد ودر فرجام به بزرگ ترین کار پهلوانیش یعنی کشتن دیو سپید ، دست یازد .

    اولاد در اینجا نماد انسان های اصلاح پذیر است .

خوان ششم : جنگ رستم و ارژنگ دیو

   ارژنگ ،نفس رنگارنگ ماست ، همان طور که خدا خودش را به هزارجلوه نمایش می دهد ، نفس نیز چنین است .

ارژنگ سالار دیوان است و دستیار دیو سپید و نزدیک ترین دیو بدو ؛ کشتن دیو ارژنگ زمینه را برای کشتن آن دیوان دیو ( دیو سپید ) فراهم می سازد .

   ارژنگ نما د واپسین تلاش ها و ستیزه ها ی " من " می تواند بود ، برای ماندگاری .

ارژنگ دیو جهان رنگ ها و نقش هاست و تنها کسی می تواند ارژنگ رااز هم فرو درد ودر گوشه ای در افکند که از نیرنگ رنگ رسته باشد .

خوان هفتم : کشتن رستم دیو سپید را

    از ویژ گی های ناساز که دیو رااز مردمان جدا می سازد ، می توان به وارونگی و وارونه کاری دیوان باز گرداند و باز خواند: مردمان سپید روی اند و تیره موی ، اما دیو سپید ، به وارونگی ، تیره روی است و سپید موی .

    دیو سپید ، چونان دیوان دیو ، نمادی از بزرگ ترین بت می تواند بود " بت من  " که شکستنش دشوار ترین کار است .

    پس از کشته شدن ارژنگ دیو که دستیار دیو سپید است ، نوبت به خود او می رسد . با از پای در آمدن دیو سپید و " مرگ من "  دیدگان تیره  ، بینایی می یابند .

 سلوک آیینی رستم مردانه به انجام رسید و فر ، معرفت ، عشق و نفی خود به همراه داشت .

رستم هفت خوان را گذرانده ، یعنی هفت بار " من " را کشته بود و کاووس عقل را بیدار کرده بود .

     در فرجام سخن باید گفت  که در میان پهلوانان بزرگ و نامدار شاهنامه تنها رستم و اسفندیارند که از هفت خوان می گذرند . پهلوانان برجسته و سر آمد که همال و همتایی برای خویش نمی شناسند ، به هفت آزمون دشوار تن در می دهند ؛ تا از آلایش ها برهند ؛ آز ونیاز را فرو نهند وبا رسیدن به پاکی و پیراستگی به پهلوانانی آیینی و آرمانی بدل گردند .

[ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

مناظره اَدبی - سیر تاریخی مناظره در ایران و جهان

 زینب علیزاده

کارشناس ارشد زبان و ادب فارسی

چکیده:

موضوع پژوهش حاضر بررسی سیر تاریخی مناظره در ایران و جهان و معرفی سرامد مناظره سرایان از ابتدای شعر و شاعری تا زمان حال در ایران و ادبیات فارسی است. در این مقاله نشان داده شده که چگونه مناظره که یکی از انواع ادبی است در ادبیات کهن و باستانی رواج داشته و به تدریج رواج آن بیشتر شده و در تاریخ معاصر به اوج رسیده است.

 کلید واژه: سیر، تاریخی، مناظره، ایران، جهان

 سیر تاریخی مناظره (چشم اندازی به جهان و ایران)

هر نظریة جدید در هر زمینه‌ای معمولاً مخالفت طرف‌داران نظریه‌های قبلی را برمی‌انگیزد. این مخالفت‌ها اگر به صورت گفت و گو در مقابل هم و به طور رو در رو انجام شود، حالت مناظره پیدا می‌کند. با این نگاه می‌توان سابقة مناظره را به دورانی برد که انسان توانست شروع به سخن گفتن کند.

 الف) مناظره در تمدن قدیم و بین النهرین

قدیمی‌ترین نشانه‌هایی که از گفت و گوی موجودات مختلف در دست است، مناظراتی است که در ادبیات سه تمدن قدیم بین النهرین - یعنی سومری و اکادی و بابلی- پیدا شده است. تا کنون بخش‌هایی از ده‌ها مناظرة متعلق به این تمدن‌ها که روی کتیبه‌های گلی ثبت گشته، پیدا شده است.

«قدمت مناظره‌های بین‌النهرین به حدود سه هزار سال پیش از میلاد مسیح می‌رسد. مناظره‌های سومری و اکادی از جمله خش، تابستان و زمستان، درخت و نی، غاز و زاغ، میش و گندم، مرغ و ماهی، شبان و کشاورز و مس و نقره».

این مناظره‌ها در واقع اولین مناظره‌های موجود در ادبیات جهان هستند. در متون سریانی، مناظره‌های فراوانی رواج داشته است. قدمی‌ترین مناظره‌ای که در زبان آرامی و سریانی به دست آمده، مناظرة میان درخت انار و بوته خار است که ظاهرا فقط قطعة کوتاهی از آن بر جا مانده است:

بوته خار به درخت انار گفت:

«فایدة خارهای تو برای کسی که به میوة تو دست می‌زند، چیست؟»

درخت انار به بوته خار گفت:

«تو که خودت برای کسی که به تو دست می‌زند چیزی جز یک خار نیستی.»

مناظره‌های آسمان و زمین، گفت و گوی «شیطان و مرگ»، «شیطان و فاحشه»، «کتری چای و دو پسر» و «زر و گندم» از جمله مناظره‌های متون سریانی هستند.

             (همان، 51:1385)

ب) مناظره در ادبیات غرب

سابقه مناظره در ادبیات اروپایی، به یونان باستان بر می‌گردد. مناظره به عنوان یک شگرد ادبی در ادبیات یونانی رواج داشته است.

«در ادبیات غرب قدمت مناظره به دو اثر مشهور اریستو فانس شاعر یونانی (385-450 ق.م)، «غوک‌ها» و «ابرها» می‌رسد که در اولی بین دو تن از تراژدی نویسان معروف به نام اوری‌پید و آشیل موازنه و محاکمه می‌کنند و سرانجام آشیل را ترجیح می‌دهد و در دیگری،‌ دو مفهوم حق و ناحق با هم مناظره می‌کنند و شاعر در آن سقراط را هجو کرده است.»

                                         (انوشه،‌1276:1376)

شیوة سقراط در تعلیم فلسفه مبتنی بر جدال، سؤال و جواب و مناظره بود. تاسیت(وفات-119.م) دیگر کسی است که رساله‌ای به نام «گفت و گو در باب سخنوران» دارد. خانم میرصاقی معتقد است که در ویرژیل مناظره‌های فراوانی یافت می‌شود.»

                                         (میرصادقی، 1373: واژه مناظره)

در قرون بعدی بیشتر آثار نوشته شده در غرب به صورت نمایشنامه و تئاتر و در قالب نثر بود که در نمایشنامه مناظره‌های فراوانی وجود دارد. مناظره در ادبیات غرب دو طرفی است و مباحثه کنندگان یا انسان‌آند یا از زمرة‌ اشیا و جانواران. مفاهیم انتزاعی هم مثل روح و لذت‌اند که در قلب شخصیت‌های انسانی قرار می‌گیرند و گاه هر کدام مظهر عقیده یا طرز فکری می‌شود و هدف شاعر یا نویسنده از مقابله و مباحث دو عنصر مخالف،‌ اثبات نظریة خود است. این نظریه ممکن است فلسفی،‌ اخلاقی، مذهبی، عاشقانه و سیاسی و... باشد. پس با توجه به این خصوصیات به طور کلی مناظره‌های غربی تفاوت چندانی با مناظره‌های ایرانی ندارند و این تفاوت‌ها اغلب در جزئیات است. شباهت آنها نیز بیشتر در طرفین مناظره است که اغلب گیاهان و جانوران و انسان‌ها هستند.

 

پ) مناظره در ادبیات عرب

سابقة مناظره نزد اعراب بیشتر به دورة اسلامی و بعد از آن برمی‌گردد. قرآن کریم به طور مستقیم و غیر مستقیم به این مسئله اشاره کرده است. در یکی از مناظره‌هایی که بین خداوند و انسان در جریان است، خداوند می‌فرماید: «الست بربکم» و پاسخ ذریة بنی‌آدم این است که می‌گوید: «بلی» مناظره‌های فراوانی در قرآن کریم وجود دارد؛ از جمله مناظره‌ی انسان و زمین در روز قیامت. آیة 1تا4 سوره زلزال حکایت از این سخن دارد: «اذا لزلت الارض زلزالها، و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها، یومثذ تحدث اخبارها» در قیامت، زمین سخت به لرزه در خواهد آمد و بارهای سنگین آن بیرون خواهد ریخت. چون انسان بپرسد که چه شده است، زمین از خبرهایی که در سینه دارد با او سخن خواهد گفت».

                                              (آیه‌های 1 تا 4، سورة زلزال)

پس زمین در قیامت سخن خواهد گفت و با انسان به گفت و گو می‌پردازد. از سخن گفتن حق تعالی با موسی(ع) نیز که می‌فرماید «وکلم الله موسی تکلیما». (164،4) می‌توان به گفت و گو و مناظره در قرآن پی برد. مناظرة خورشید و ماه در قرآن کریم که این گفت و گو موضوع یکی از قدیمی‌ترین پیکارهایی که به صورت رساله به نام «تشبیه انشقاق‌ها مع مناظره الشمس و القمر» از نویسندة نامعلوم در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم به وجود آمده است.

                                              (پورجوادی،‌442:1385)

غیر از مباحث کلامی مسلمانان با هم و نیز با معتقدان سایر ادیان، سیاست‌های عرب محض امویان به مفاخره گویی علیه اعراب دامن زده؛ به طوری که وقتی نهضت شعوبیه پا گرفت، نقیضه‌گویی عجم بر عرب و به عکس مضمون بسیار شایعی شد و شاعرانی در این زمینه اشعاری سرودند. اسماعیل ابن یسار نخستین شاعری است که در تفاخر به اجداد ایرانی خود و ترجیح آن‌ها بر عربی سخن گفت و در نهایت جانش را در همین راه از دست داد و او را در آب خفه کردند. بشاربن بردبن پرجوخ تخارستانی بزرگ‌ترین شاعر ایرانی است که در دورة عباسی ظهور کرد. وی اشعار فراوانی به صورت سؤال و جواب و مناظره سروده است.

                                              (صفا، 1372: 179-23)

پس جز مناظره‌های مذهبی و کلامی در ادب عرب مناظره‌هایی هم وجود دارد که نشان می‌دهد این نوع ادب مورد توجه شاعران عرب هم بوده است.

 

مناظره در ادبیات پیش از اسلام

اختلاف زیادی در بارة طبیعت شعری که ایران باستان با آن آشنا بود، وجود دارد. نکتة مهمی که در ابتدا به ذهن ما می‌رسد، این است که ملت ایران در چه زمانی در صحنة تاریخ به وجود آمده است.

ملت ایران در قرن ششم قبل از میلاد در تاریخ پیدا شده و دولت قدرتمند هخامنشیان بر آن حاکم گردیده است. اگر بخواهیم به سراغ مناظره‌های قبل از اسلام برویم، مناظرة درخت آسوریک اولین و تنها‌ترین مناظره‌ای است که قبل از اسلام به دست ما رسیده است. این مناظره گفت وگویی است میان یک بز و درخت خرما که هر کدام خود را سودمند‌تر و مفید‌تر می‌داند و مزایای خود را بر دیگری بر می‌شمرد. بعضی از ادبا طرفین مناظره را نماد زندگی دامداری و کشاورزی می‌دانند. محققان در یافته‌اند که ساختار این مناظره شبیه پیکارهایی است که در ادبیات بین‌النهرین بوده است. این مناظره از یک مقدمه، گفت و گوهای طرفین و سرانجام یک خاتمه تشکیل شده است. در همة فرهنگ‌ها این منظومه را اولین مناظره در تاریخ و ادب‌فارسیبه حساب آورده‌اند.

مناظرة درخت آسوریک:

«درختی رسته است ترا و شتر آسوریک

بنش خشک است سرش هست تر

و رگش نی ماند

برش ماند انگور شیرین بار آورد

مرتومان و ینا آنم درخت بلند

پو خونیرس دمیک درختم نیست هم تن

چی شاه اچ از خورد کذ نوک آورم بار...»

                                                   (بهار، 16:1342)

ترجمه این اشعار:

«درختی روییده است در کشور آسورستان

بن آن خشک و سر آن تر است

برگش به نی ماند

برش به انگور شیرین بار آورد

ای مردم، نگاه کنید، منم آن درخت بلند

هیچ در زمین خنیرس درختی هم تن من نیست

چه پادشاه از من می‌خورد چون تازه آورم بار...»

                                              (همان، 1372 19-18)

 

مناظره در ادبیات بعد از اسلام

در مورد اینکه اولین مناظرة بعد از اسلام از آن کیست، میان محققان اختلاف نظر وجود دارد اما به هر حال نمی‌توان از مناظره زیبای باز و زاغ عنصری، چشم‌پوشی کرد و آن را نادیده گرفت و اسدی طوسی را اولین مناظره سرا به شمار آورد. در هر حال، بعد از عنصری اسدی طوسی شاعری است که با مهارت کامل و استادانه به سرودن مناظره‌های پنج‌گانة خود پرداخته است که عبارت‌اند از: «عرب و عجم»، «آسمان و زمین»، «نیزه و کمان»، «شب و روز»، «مغ و سلیمان». بعد از اسدی طوسی، امیر معزی (وفات 520) شاعری است که در مناظره‌گویی دستی داشته است و در یک مناظره گفت و گویی با عقل دارد که در آخر آن به مدح شرف‌الدین سعدابن علی می‌پردازد:

گفتم به عقل دوش که «یا احسن الصور»       گفتا: «چگونه یافتی از حسن من خبر»

                                         (امیر معزی، 343:1385)

بعد از وی، سنایی مناظره‌های متعددی دارد که برای نمونه، یکی از آن‌ها را که گفت و گوی یک شخص ابله و شتر است، می‌آوریم.

ابلهی دید اشتری به چرا      گفت نقشت همه کژ است چرا

گفت اشتر که اندرین پیکار    عیب نقاش می‌کنی، هشدار

                           (سنایی، 42:1377)

پس از سنایی به ترتیب نظامی، عطار، مولوی، سعدی، حافظ، هلالی جغتایی، وحشی بافقی از شاعران کلاسیک و نیما یوشیج،‌ بهار، اعتصامی، پیشاوری، دهخدا، ادیب المالک فراهانی، لاهوتی، نسیم شمال، رهی معیری، عارف قزوینی، فرخی یزدی، ایرج میرزا، شهریار، مشیری، خانلری، حمیدی شیرازی، ابتهاج، نادرپور، اخوان ثالث و شاملو از شاعران معاصر و مشروطه مناظره سرا بوده‌اند. آوردن شاهد مثال‌هایی از این شاعران باعث طولانی شدن مطلب می‌شود، در این مقاله مقدور نیست.

و اما بدون هیچ تردیدی پروین اعتصامی شاعر نامدار، بزرگ‌ترین مناظره‌گو و سرآمد مناظره سرایان ایران است. در دیوان پروین، از 248 قطعه شعر او 65 قطعه مناظره در قالب‌های قصیده، قطعه، مثنوی و مسمط وجود دارد.

 

منابع

1. قرآن کریم

2. امیر معزی، محمد بن الملک؛ دیوان اشعار، محمدرضا قنبری، چ اول، تهران، زواری، 1385.

3. انوشه، حسن؛ دانشنامة ادب فارسی، جلد دوم، چ اول، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1376.

4. بهار، محمدتقی؛ 1342، سبک شناسی (تاریخ تطور شعر فارسی)، به کوشش علیقلی محمودی بختیاری، چاپ اول، تهران، موسسة مطبوعات علمی، 1342.

5. پور جوادی، نصرالله؛ زبان حال در عرفان و ادبیات پارسی، چاپ اول، تهران، انتشارات هرمس، 1385.

6. سنایی غزنوی، ابو الحمد بن‌ آدم؛ حدیقه الحقیقه، تصحیح محمد روشن، چ اول، تهران، نگاه، 1377.

7. صفا، ذبیح‌الله؛ تاریخ ادبیات در ایران، چاپ سیزدهم، تهران، انتشارات فردوس، 1372.

8. میرصادقی، میمنت؛ واژه‌نامة هنر شاعری، چ سوم، تهران، انتشارات مهناز، 1385.

[ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

ضرب المثل چیست؟

پژوهشگر: عشرت معینی کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دبیر دبیرستان فرزانگان منطقه شش آموزش و پرورش تهران فهرست مطالب

 مقدمه...................................................................................................................... اصطلاح.................................................................................................................... تعبیر....................................................................................................................... کنایه.......................................................................................................................                                   ضرب المثل................................................................................................................                             چرا زبان فارسی دارای امثال فراوان است؟...............................................................................                            فایده های امثال...........................................................................................................                               اصطلاح عامیانه............................................................................................................                                تفاوت اصطلاحات عامیانه و امثال........................................................................................                     فهرست منابع..............................................................................................................                          

 مقدمه

 فرهنگ مجموعه ای از عناصر کلامی یک قوم و ملت دریک دوره ی زمانی معین است. عناصری است که از طریق گفتار و نوشتار، میان افراد ارتباط برقرار می کند و انتقال تجربه ها، آرزوها دانش ها و ... را ممکن می سازد. مفاهیم و عناصر انتقال دهنده برای همه ی افراد باید معنی های یکسانی را القا کند. این امر زمانی میسر می شود که اصطلاحات شناسایی و فرق آن ها با یکدیگر مشخص گردد و معلوم شود که کدام اصطلاح عامیانه است و کدام گفتاری. کدام متداول است وکدام منسوخ و قدیمی و.... اما باید توجه داشت که مرزمیان زبان عامیانه و گفتاری و میان زبان گفتاری و زبان معیار را، به طور دقیق، نمی توان مشخص کرد و تعیین مرز آن ها بسیار دشوار و پیوسته، در تغییر و تحول و جا به جایی است. لذا، در این بخش لازم می نماید که تعریف هایی از اصطلاح، تعبیر، اصطلاح عامیانه و ضرب المثل ارائه شود:

• اصطلاح:

ناظم الاطباء گوید : «لغتی است که جمعی برای خود وضع کنند و یا معنایی که برای لفظی وضع کنند، غیر از معنای اصلی و معنای موضوع آن» در فرهنگ سخن نیز، چنین آمده :«از نظر زبان شناسی زنجیره ای از واژه ها است که معنای کل آن را نمی توان از معنای یک یک تک واژه های سازنده اش دریافت، مانند: نخود هر آش بودن».

• تعبیر: تعبیر کردن در فرهنگ دهخدا چنین آمده : «تفسیر کردن سخن را؛ معنی را به گونه ی الفاظ در آوردن با تفسیر، تأویل و بیان و توصیف و گزاره و گزارش.» در فرهنگ سخن این گونه تعریف شده «کلمه یا مجموعه ای از کلمه ها که با آن مفهومی بیان می شود».

• کنایه:

 معادل انگلیسی کنایه و اصطلاح عامیانه به نقل از آقای دکترسیروس شمیسا می باشد. استاد همایی در کتاب فنون بلاغت و صناعات ادبی کنایه را این گونه تعریف کرده : « در اصطلاح، سخنی است که دارای دو معنی قریب و بعید باشد و این دو معنی لازم و ملزوم یک دیگر باشند، پس گوینده آن جمله را چنان ترکیب کند و به کار بَرَد که ذهن شنونده از معنی نزدیک به معنی دور منتقل گردد.» پس می توان گفت که کنایه نوعی اصطلاح و تعبیر است و به صورت «اصطلاح کنایی» یا «تعبیر کنایی» به کار می رود. « یکی از علت های تولد اصطلاح و تعبیر کنایی گسترده کردن دایره ی معنی است. چون تعداد واژگان هر زبانی محدود می باشد، بشر با آفرینش تعبیر ات و اصطلاحات کنایی و هم چنین مجاز و استعاره توانسته است به این محدودیت وسعت بخشد « این گونه عناصر زبانی یک ذخیره ی چند لایه و متنوع و رنگارنگ تشکیل می دهد که در گفتار اهل زبان و در بسیاری از جلوه های ادبی نمودار است» زبان فارسی زبان کنایات است. در بسیاری موارد مجبوریم برای توجیه وتفسیر یک کنایه از کنایات دیگر استفاده کنیم. واژه ممکن است مدتی متداول باشد و سپس از دایره ی تداول خارج گردد ولی معنای آن تغییر نمی کند و با مراجعه به کتاب لغت مناسب می توان معنای آن را پیدا کرد. ولی اصطلاحات و تعبیرات تابع مقصود واضع آن و زمان خود می باشند و می توانند در دوره های مختلف بار معنایی متفاوتی داشته باشند. مثلاً، « سخن تخمی» امروزه به معنای سخن سخت بی محتوا به کار می رود ولی در گذشته ی نه چندان دور، در کتاب شرح زندگانی من به معنای «سخن پر مغز و پر محتوا» استفاده شده است. (3/604) لذا، اصطلاح می تواند بیان کننده ی فرهنگ ، نوع رفتار و گفتار آدمیان عصر خود باشد. کنایه روز به روز در حال افزایش است. به خصوص، در عصر حاضر که علوم و فنون دایم در حال گسترش اند و نیاز به ارائه ی اصطلاحات جدید نیز، روز افزون می شود. یکی از عوامل ایجاد کنایه تغییر در شوْون زندگی است. برای مثال، گوش به راه بودن که امروز کنایه از انتظار است، زمانی امری حقیقی بود. زیرا واقعاً، کسانی بودند که گوش بر راه و بر زمین می گذاشتند و از آمدن سوار ، دیگران را آگاه می کردند و ظاهراً، چشم به راه بودن از گوش به راه بودن و مفهوم انتظار باید ساخته شده باشد.

• ضرب المثل:

ضرب المثل در کتاب مثل های فارسی نوشته ی میرزا صادق صادقی اصفهانی در فصل هشتادم، در علم امثال، این طور تعریف شده است : «و آن عبارت است از معرفت اقوال سایره که نزدیک ظهور حادثه یا جهت تمثیل حالی به حالی، ایقاع کرده باشند؛ یا غرابتی که در او بود. قال الله تعالی « و یضرب الله الا مثال للناس لعلهم یتذکرون: می زند خدای مثل ها برای مردمان شاید که ایشان دریابند که مثل تصویر معانی است در آیینه ی افهام و نزدیک گردانیدن معقول به محسوس.» مثل ها و حکمت ها از زندگی مردم پدید می آید و پیوند آن با عامه ناگسستنی است. این عبارات کوتاه و عامیانه مولود تفکر و اندیشه ی مردم ساده ی، اکثر، روستایی و عشایری است که از دیر زمان سایر و رایج شده و دهان به دهان و سینه به سینه از نسلی به نسل بعدی رسیده و چون در جایی مکتوب نمی شده، این نقل و انتقالات موجب از بین رفتن امثال و حکم شده و داستان به وجود آورنده ی مثل ها را از بین برده و احتمالا، درآن چه باقی مانده تغییر و تحریف ایجاد کرده یا مثل را کوتاه وناقص نموده است. « در این باره «انجوی شیرازی» می گوید : «به یقین می دانم که در برابر یورش آن ضد فرهنگ پر زرق و برق ، فرهنگ مردم نخستین قربانی است» . پس به سبب مکتوب نشدن و یورش فرهنگ غرب، در حفظ و نگهداری امثال و حکم سهل انگاری شده است. زبان شیرین فارسی در نتیجه ی فکر موشکاف و طبع بذله گوی ایرانی از لحاظ امثال وحکم، از غنی ترین زبان های دنیاست و از دیر باز در ادبیات منثور ما رخنه کرده. مرحوم یحیی آرین پور در کتاب « ا ز صبا تا نیما» ضرب المثل را این چنین تعریف کرده :« ضرب المثل در میان مردم و از زندگانی مردم پدید می آید و با مردم پیوند ناگسستنی دارد. این جملات کوتاه و زیبا مولود اندیشه و دانش مردم ساده و میراثی از غنای معنوی نسل های گذشته است که دست به دست و زبان به زبان به آیندگان می رسد و آنان را با آمال و آرزوها، با غم و شادی، با عشق و نفرت، با ایمان وصداقت و یا اوهام و خرافات پدران خود آشنا می کند» . به قول انجوی شیرازی «امثال و حکم یکی از کهن ترین تراوش های ذهن و اندیشه ی روشن هوشمندان گمنام است که از دور دست های تاریخ به یادگار مانده است. به همین سبب مانند کتیبه ها و دست نبشته های باستانی اعتبار و سندیت بی گفتگو و خدشه ناپذیر دارد.» امین خضرایی در مقدمه ی فرهنگ نامه ی امثال و حکم ویژگی های مثل را بر می شمرد و می گوید : « جمع آوری مثل ها آسان است ولی شناخت و درک آن ها نیاز به تعمق و تفکر دارد» و سپس چند ویژگی برای آن بیان می کند که عبارتند از :

 « 1- کوتاهی و کمیت لفظ، 2- روشنی و خوبی تشبیه 3- لطف کنایه و این آخرین پایه ی بلاغت است که بالاتر از آن ممکن ومتصور نیست. سر وانتس شاعر اسپانیایی می گوید: «مثل جمله ی کوتاهی است که از تجربه ی دراز تولد یافته و می یابد. مثل جمله ای است مختصر و مشتمل بر تشبیه یا مضمون حکمیانه که به سبب روانی لفظ و روشنی معنی و لطف ترکیب، شهرت عام یافته و همگان آن را بدون تغییر و یا اندک تغییر در محاوره به کار برند.»

دکتر انوری در مقدمه ی فرهنگ امثال، تمثیل و ضرب المثل را جدا می کند و می نویسد:

« در کنار مثل اغلب ، سخنان حکمت آمیز و شعر مثل گونه و تعبیر، نیز، به کار می رود. ولی باید دانست که آن ها با مثل قرابت و تشابه دارند ولی عین مثل نیستند. سخنان حکمت آمیز، اغلب، گوینده ی مشخص دارد، مثلاً، بسیاری از عبارات سعدی در گلستان از این زمره است کلمات قصار نیز، از این دست هستند اما تعبیراتی که در کتب امثال جایگاه معتنا بهی را اشغال کرده است، اصطلاحاتی است که جنبه ی لغوی دارد و می توان آن ها را به صورت مصدری بیان کرد و در کتاب لغت آورد و ربطی به امثال ندارند. مانند: ما آردمان را بیخته والکمان را آویخته ایم»؛ که می توان آن را به صورت « آرد خود را بیختن و الک خود را آویختن» در آورد و معنی کرد. مثل با تمثیل متفاوت است . تمثیل قصه های کوتاهی است که برای تایید منظور به کار می رود. همه ی قصه های منظوم و منثور فارسی و هم چنین این گونه آثار ادبی زبان های دیگر مثل داستان های لافونتن در زبان فرانسه تمثیل هستند. بعضی از مثل ها هم می توانند نتیجه ی یک تمثیل باشند.»

• چرا زبان فارسی دارای امثال فراوان است؟

 دکتر انوری در این باره می نویسد: « نخست این که زبان فارسی در این دوازده قرن اخیر، تطور کندی داشته است. وبه همین دلیل است فارسی زبانان آثار شاعران و نویسندگان قدیم خود را می فهمند. بر خلاف بعضی زبان ها مثل انگلیسی که آثار صد سال پیش از خود را نمی فهمند. دوم این که ملت ایران ملتی بوده که در طی دوران، روزهای عظمت آمیز و ایام محنت خیز بسیار داشته است و با بسیاری از اقوام، مثل یونانی و ترک و مغول و عرب آمیخته و خود را نباخته است. این ها همه تجربه است وتجربه در کلام بیان می شود و کلام از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و در جمله های کوتاه تبلور می یابد و مثل زاییده می شود. در ضمن بعضی از داستان ها شأن نزول دارند و بدون آن درکشان سخت می شود اما بعضی هم روشن و مفهوم می باشند.»

 • فایده های امثال:

مثل از دیدگاه های مختلف قابل بررسی است. مثلاً از دیدگاه روان شناسی اجتماعی، خلقیات یک ملت را می توان از درون آن ها به دست آورد. از دیدگاه ادبیات تطبیقی می توان مثل های یک ملت را با دیگر ملت ها سنجیده، اخذ و اقتباس آن ها را از یکدیگر و هم چنین، توارد و انطباق آن ها را بررسی کرد. در این وادی است که در می یابیم بعضی حقایق جزو مشترکات بشری است و اختصاص به یک قوم و ملت ندارد. هم چنین است مطالعه ی امثال از دیدگاه فرهنگ نگاری. چه، لغات قدیمی در مثل ها مندرج است و مثل ها شاهد های خوبی برای کتاب لغت به شمار می رود. از دیدگاه علوم اخلاقی اجتماعی چکیده ی افکار قرن های متمادی که از راه تجربه حاصل شده، در مثل نهفته است اما همه ی مثل ها حاوی نکات اخلاقی نیستند و در برخی بد آموزی هایی نیز، وجود دارد. ملتی که در طی دوران تجربه های تلخ و درد آلود داشته باشد، طبعاً، نمی تواند همه ی مثل هایش رو به روشنی و صفای انسانیت باشد. روحیه ی فردگرایی ریا کارانه، اعتقاد به اوهام و جبر عامیانه و بخت و اقبال، سپردن سرنوشت به دست تصادف و بسیاری خصال نامبارک دیگر، متاسفانه، در میان ملت ما هست و در مثل های فارسی انعکاس پیدا کرده است. نتیجه آن که هر امر ناروایی که از سوی حاکمان و یا عامه ی مردم دیده ایم، زبان به اعتراض نگشوده ایم ولاجرم، ملتی چنین ترس خورده و زبون ریایی بارآمده ایم. ملت ما نیاز به یک نهضت و تسلیح اخلاقی دارد و پیداست شرط به وجود آمدن این نهضت نقد خویشتن و اشعار به عیوب خویشتن است. تا درد شناخته و به آن اذعان پیدا نشود، درمان شناخته نمی گردد و یکی از راه های شناخت عیوب توجه به امثال فارسی است.

• اصطلاح عامیانه:

 برای توضیح اصطلاح عامیانه بهتر است زبان معیار را تعریف کنیم. زبان معیار : زبانی است که به صورت رایج ترین وسیله ی ارتباط (تفهیم و تفهم) میان طبقات و قشرهای مختلف جامعه در کشوری معین به کار می رود. زبان متداول در سخنرانی ها، در کلاس های درس، در رسانه ها، در مجامع رسمی، چه به صورت کتبی و چه به صورت شفاهی، معمولاً ، همین زبان معیار است که آن را زبان مشترک نیز می گویند. اما زبان فارسی در مرتبه ی گفتار شیوه های بیانی دیگری هم دارد که آن ها را زبان روزمره و زبان عامیانه نامیده اند. زبان روزمره همان زبان محاوره ی رایج ، زبان مردم فرهیخته یا نیمه فرهیخته و حتی زبان نوشتاری کم و بیش آزادی است که فی المثل، در مکالمات شخصیت های داستان به کار می رود و کاربرد آن دلالت بر روابط دوستانه یا هم پایه میان گوینده و شنونده می کند. زبانی است که افراد خانواده در گفت و گو با یکدیگر به کار می برند و در ارتباط با مردم نا آشنا، معمولاً، از استعمال آن می پرهیزند اما زبان عامیانه نه بر مفهومی اجتماعی – سیاسی، بلکه بر مفهومی اجتماعی – فرهنگی دلالت می کند و آن عبارت است از کلمات و ترکیبات زبان محاوره ی مردم نیمه فرهیخته که بی قید و بند، سخن می گویند و الفاطی بر زبان می آورند که مردم فرهیخته از ادای آن ها، خاصه در محافل رسمی، به شدت، احتراز می کنند.

پس به طور خلاصه بری اصطلاح عامیانه می توان ویژگی های زیر را فهرست کرد‌:

 1- بر مفهوم اجتماعی – فرهنگی دلالت دارد.

 2- در نوشتار و گفتار رسمی استفاده نمی شود.

 

• تفاوت اصطلاحات عامیانه و ضرب المثل

 تفاوت اصطلاح عامیانه و ضرب و المثل را نیز، این گونه می توان برشمرد :

1- اصطلاح عامیانه، شدیداً، در معرض تغییر است در صورتی که ضرب المثل این طور نیست.

2- اصطلاح عامیانه را می توان تاویل به مصدر و آن را صرف کرد. مثل سر آن را خوردم، سر آن را خوردی و ... در حالی که ضرب المثل را به خصوص اگر به شعر باشد، اصلا نمی توان تغییر داد و به صورت عبارت و به نثر هم اگر شود، تغییرات جزئی است.

3- بسیاری از اصطلاحات عامیانه در ترجمه به زبان خارجی به طور لفظ به لفظ بی معنی می شود و یا معنی ای غیر از آن چه می خواهیم در می آید؛ ولی ضرب المثل اگر توجه شود، معنی دار است و یا معادل آن در زبان بیگانه وجود دارد. مثل چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است. معادل فرانسوی آن پوست به تن از پیراهن به آن نزدیک تر است.

4- ضرب المثل چکیده‌ی تجربه یک ملت و برخوردار از فرهنگ است و ایجاز دارد و ابراز آن ارائه ی یک حکم کلی از یک تجربه ی زندگی است. 5- ضرب المثل گوینده ی مشخصی ندارد. یوسف جمشیدی پور در فرهنگ ضرب المثل های شیرین فارسی در این باره می گوید « امثال و حکم ابزار دست آدمیان است و این عبارت که به ظاهر، از چند کلمه تشکیل شده در باطن دنیایی از معنی را در خود نهفته دارد.» با توجه به تعریف ها و بیان تفاوت ها که نقل از فرهنگ های مختلف و اساتید فن بود، می توان نتیجه گرفت که هنوز، تعریف جامع و مانعی برای انتخاب اصطلاح، اصطلاح عامیانه و ضرب المثل در نظر گرفته نشده است و مرز علمی و متقن بین آن ها وجود ندارد. امید است که استادان فن شور و مشورت و انتقال تجربه ها، در آینده، با ارائه ی تعریفی واحد که مورد قبول همگان باشد، جامعه ی ادبیات را از سرگردانی نجات بخشند.

فهرست منابع

 -1 امثال و حکم، علی اکبر دهخدا، تهران، امیرکبیر، 1376 ، چهار جلد.

 -2 ریشه های تاریخی امثال و حکم، مهدی پرتوی آملی، تهران، سنایی، 1353

-3 فرهنگ امثال سخن، حسن انوری، تهران، سخن، 1384 ، دو جلد.

-4 فرهنگ بزرگ سخن، حسن انوری، تهران، سخن، 1381 ، هشت جلد.

-5 فرهنگ جامع ضرب المثل های فارسی، بهمن دهگان، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1383 ، یک جلد.

 -6 فرهنگ ضرب المثل های شیرین فارسی،یوسف جمشیدی پور، تهران، فروغی، 1369

-7 فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات، امیر قلی امینی، اصفهان، ؟

-8 فرهنگ فارسی عامیانه، ابوالحسن نجفی، تهران، نیلوفر، 1337 ، دو جلد.

-9 فرهنگ فارسی، محمد معین، تهران، امیرکبیر، 1371 ، شش جلد.

-10 فرهنگ کنایات سخن، حسن انوری، تهران، سخن، 1383 ، دو جلد. .

-11 فرهنگ لغات عامیانه، سید محمدعلی جمال زاده، به کوشش محمد جعفر محجوب، تهران، ایران زمین، 1341 .

-12 فرهنگ نامه ی امثال و حکم ایرانی، امین خضرایی (واله)، شیراز، نوید، 1382

-13 مثل های فارسی، میرزا صادق، صادقی اصفهانی، تهران، اندیشه ی نیک ش 40 ، ویراسته ی صادق کیا مهر، .1356__

[ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

به دست آور دل بشکسته ای را

هنر این است نه بشکستن دلی را

توانستی به زخمی مرحمی نه

نمکپاشی نشاید عاقلی را

به دست خود تو بذری را بیفشان

نه با پایت لگد کن حاصلی را

زبار حاملان باری توبردار

نه با بارش بیفکن حاملی را

بکوش بهر نجات یک غریقی

نه بربندی به رویش ساحلی را

بساز راه را جدا از چاه ثواب است

نه در چاهی بیفکن غافلی را

اگر دانسته ای داری بیاموز

نه استهزا نمایی جاهلی را

توانی جانب حق را نگه دار

نمیران حق به پا دار باطلی را

همه آفاق بگرد شاید بیابی

تن آزاده فرد کاملی را

کسی که آموخت درس نوعپرستی

بخواند در مکتب عشق فاضلی را

 

ماهین سفیدی

==============================================================

یکی ﻻﻟﻪ ﺳﺮﺍﺯ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩ

ﻧﮕﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ

ﻣﻨﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻞ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺷﺖ

ﭼﻮﻣﻦ ﻻﻟﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﺸﮑﻔﺖ

ﭼﻮﺍﻧﺪﮎ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺪ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺖ

ﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺎ ﮐﺒﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﺑﺪﯾﺪ ﻻﻟﻪ ﺑﺴﯽ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮓ ﻭﺯﯾﺒﺎ

ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺭﻗﺼﺎﻥ ﻭﻓﺮﯾﺒﺎ

ﺯﺧﺠﻠﺖ ﺳﺮﺥ ﺭﻭﯼ ﻭ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﻥ ﺷﺪ

ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻻﻟﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪ

 

ماهین سفیدی

[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امام رضا - السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع(

بر روی رضـا شمـس امامت صلـوات

بر شافع ما روز قیامـت صـلوات

در شـام ولادتـش که شادنـد همـه

بفرست بر این روح کرامت صلوات صلوات

*******************************************

گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،

از روز الست با رضا گفتم چشم

من آمده ام تا به ولایت برسم،

گفتی انا من شروطها گفتم چشم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بلیط ماندن است مانده روی دستهای من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زآستان رضا سرخط امان دارم

رخ نیاز بر این پاک آستان دارم

اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل

همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم

ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم

درین چمن به صد امید آشیان دارم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاش من یک بچه آهو می شدم

می دویدم روز و شب در دشتها

توی کوه و دشت و صحرا روز و شب

می دویدم تا که می دیدم تو را

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند

مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو

آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

السلام ای حضرت سلطان عشق

یا علی موسی الرضا ای جان عشق

السلام ای بهر عاشق سرنوشت

السلام ای تربتت باغ بهشت

---

ای پسر فاطمه، نور هدی

سبزترین باغ بهار خدا

با تو دل از غصه رها می شود

پاکتر از آینه ها می شود

ای گل گلزار خدا، یا رضا

آینه ی قبله نما یا رضا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حریمت قبله ی جانم/ بود حب تو ایمانم

تو را هر لحظه می خوانم/ رضا جانم، رضا جانم

منم مست ولای تو/ گدایم من گدای تو

نهادم سر به پای تو/ رضا جانم، رضا جانم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تا به مشهـد پای کوبـان می رویـم

در حرم با چشم گریـان می رویـم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد .... به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد

خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذیقعده ... که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زآستان رضا سرخط امان دارم

رخ نیاز بر این پاک آستان دارم

اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل

همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم

ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم

 درین چمن به صد امید آشیان دارم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کفترا پر بزنین به دور گنبد طلا

دور گنبد بشینین نیابت از کرب و بلا

پر و بالهاتون رو با هم وا کنید

 دل به هم بدید همه آوا کنید

ذکر یا امام رضا امام رضا

به زبون بگیرید و صفا کنید . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بارگاهی که به شهر قم بپاست

هم برای من مدینه هم کربلاست

خاک پاکش را غرق بوسه می کنم

 چون که جای پای اربابم رضاست . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آقا گداتو پس نزن اونکه فقط می خواد یه چیز

 عمری کبوترت شدم یه بار برام گندم بریز

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رضاجان عمریست که گوشه نشین محبتم

این گوشه را به وسعت دنیا نمیدهم یا امام الرئوف . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

با نام رضا به ســـینه ها گل بزنید

 با اشک به بارگاه او پل بزنید،

فرمود که هر زمان گرفتار شدید

 بردامن ما دست توسل بزنید . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]

امام رضا - کرامات رضوی


چشمه فیض


 سیل خروشان اندوه، بی امان بر وجودش یورش می آورد و گلویش را می فشارد، چندان که نمی داند از این بند غم چگونه رهایی باید … دلی دارد دردمند و تنی دارد رنجور، مانده است که این حکایت را نزد کدام دوست برد و این شکایت را در کدام منزل بگشاید. ژرفای این رنج را کسی نیست که دریابد و پهنای این اندوه را احدی نیست که حس کند!
آرام و قرار ندارد، وجود توفانی اش را به کوچه های شهر می سپارد و در اندیشه ساحلی که توفان از جانش برگیرد و گرداب وجودش را آرامش دهد، منزل به منزل به پیش می تازد.
این نیاز اوست، نیاز راستین هر انسانی که در اندرون جان خویش غم نهفته دارد و اندوهی فرو خفته. هر که چنین است در ورای این جهان خاکی، کسی را می جوید که سخن و حکایت او را بشنود و نجوای برخاسته از دل غمزده او را مهربانانه در کام خویش ریزد…
آن گاه که چنین کسی را یافت، بند از دل می گشاید و بی هیچ ترتیب و آدابی‌ همه ناگفته های خود را - که از واگویه آن پرهیز داشت - بر زبان می راند، زیرا می داند که این گوش، چونان دیگران نیست که فقط می شوند، بلکه این سخن در برابر فردی گفته می شود که با شنیدن آن، گویی همه رنجها و غمها را در جان خویش می بینند، پس می کوشد تا غبار غم از تن و جان وی بزداید و او را در زلال معرفت خویش جلا بخشد.
این سرچشمه فیض و کرامت و این معدن بخشش و بزرگواری، زمانی برا نسان آشکار می شود و معنی می یابد که این باور را با همه وجود خویش دریابد که او کلید هر قفل ناگشوده است و توان این را دارد که انسان را از گرفتاری در کلاف در هم پیچیده مشکلات رهایی بخشد.
هر گاه انسانی به این باور بنیادین دست یافت و با همه وجود خویش به این سرچشمه عرفان معرفت رسید، می تواند از زلال آن سیراب گردد و خود را در جوار دوستی مهربان ببیند که همه وجودش رامشفقانه وقف او کرده است.
اما رسیدن به این باور چندان سهل نمی نماید… آن غمزده ناآرام و بیقراری که خود را در همه شلوغی شهر، تنها و بی کس می دید و تمامی اسباب و ابزارهای مادی را برای درمان درد خویش ناکار آمد و بی اثر می دانست … اگر رو به این منبع لایزال قدر آورد و آن را توان مطلق، رأفت مطلق، عشق مطلق و درمان مطلق ببیند، آن گاه است که می تواند از همه این صفات مطلب بهره گیرد و آتش اشتیاق خویش را فرو نشاند.
این نیاز آدمی به پناهی ماورایی، از بارزترین نشانه های بندگی و عبودیت انسان در برابر ربوبیت توانمند و فراگیر و داناست و که انسانیت انسان در همین عبودیت، مناجات و دعا آشکار می شود و ارزش وجودی او در همین رویکرد عاشقانه بروز می یابد.
…. و یکی از راههای رسیدن به این مهم، قرار گرفتن در مسیر متعالی اولیای خداست.
این گونه است که من و تو و آن دوست رنجور ما، هر گاه که ابرهای تیره غم بر فرازمان نمایان می شود و زندگی را بر ما سنگین می سازد، از میان همه کسانی که در گرداگرد ما برایمان دل می سوانند، زاویه خلوتی می جوییم تا با "او" زمزمه کنیم. همو که سخن ما را می شنود، درد ما را حس می کند، توان درمان آن را دارد، عاشقانه در علاج درد ما می کوشد و تا ما را از غم اندوه رهایی می بخشد.
من و تو و آن دوست اندوهگینی که نمی دانیم توفان جانمان را چگونه فرونشانیم، چه جایی داریم، جز جوار آن مهربان ولی خدا؟ جایی که فرشتگان درآمد و شدند و درهای رحمت الهی برای بندگانش گشوده؟ جایی که بند از پای ما گسسته و ما رابه سان کبوترانی آزاد در فضای دل رها می سازد؟ رهایی از بند، در پی بندگی مطلق، و آزادی از تعلقات، در پی عبودیت محض!
من و تو چه داریم جز همین سرمایه هنگفتی که همه چیز در برابر آن ناچیز است؟ ما چه داریم جز همین ولی مطلقی که باب گشوده به قدرت مطلق، علم ملق و عشق مطلق است؟ ما کجا را داریم جز همین قطعه ای از بهشت که در کنار ماست؟ ما کجا راداریم جز همین حریم دوست که گاه و بی گاه، عاشقانه به سویش می شتابیم؟ من و تو،
قطره ای هستیم از دریای بیکران ارادتمندان حضرتش.
من و تو ذره ای را می مانیم از یک جهان دوستدار حضرتش. من و تو اندکی از خیل
بی شمار نیازمندان کویش هستیم.
از آن هنگام که تن پاک علی بن موسی الرضا علیه السلام را در مشهد نهادند، همه روزه بر زائران مقدرش افزون شده، و هر کس حاجتی از آن امام رئوف طلب کرده، آن را به درستی ستانده و کرامت امام را به خوبی دیده است. اگر ما به کسانی اشارت داریم که تن ناتوان خویش را شفا خواسته اند و آن را گرفته اند، نه بدین معنی است که تنها همین شفایافتگان از دامن بخشش امام بهره جسته اند بلکه هر لظحه در حرمش حضور یابیم، خیل مشتاقان در حال نجوا با اویند. و هر دم خوان نعمتش بر جمع مشتاقان گسترده است و چه بسیارند آنان که از این سفره کریمانه بهر می ستانند.


با کدامین نگاه

زهرا منصوری از خرم آباد تنکابن
نوع بیماری: فلج تمام بدن
تاریخ شفا 13 مرداد 1366
نه کار یک روز دو روز است، و نه ماه و دو ماه، و نه حتی یکسال و دوسال. صحبت یک عمر است. یعنی می شود انتظار داشت که او، یک عمر، این وضعیت را تحمل کند و دم برنیاورد؟
نه، توقع بزرگی است، من نبایستی چنین انتظاری از او داشته باشم، او هنوز جوان است، و همسری سالم و خوب می خواهد. زنی که وقتی او از کار روزانه اش برمیگردد، تمام اتاقها را تمیز کرده باشد. چای دم کرده و ناهارش آماده باشد و وقتی در زد، به استقبالش برود، و با خوش رویی در به رویش بگشاید. برایش چای بریزد، و تا او چایش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهیا کرده باشد، و هنگامی که شوهر از او می پرسد: ناهار چی داریم؟ زن به رویش لبخند بزند، و بگوید همون غذایی رو که دوس داری، و شوهر هر دودستش رامحکم به هم بکوبد، و با خوشحالی بگوید: آفرین به همسر خوب و باوفایم اما حالا چی؟
با کدام پا، همراش بشوم؟ با کدام دست، همیارش باشم، با کدام کلام، همزبانش گردم، با کدام ….؟!
نه، من نباید از وی متوقف باشم که به پایم بماند تا پیر شود. آخر تاکی تحمل خواهد کرد، یک سال؟ ده سال … بالاخره خسته خواهد شد و من باید قبل از آن تکلیفم را با او روشن کنم، باید حرف دلم را برایش بگویم. او نباید به درد من بسوزد، خرد شود و بمیرد. من نباید انتظار داشته باشم که او یک عمر، تر و خشکم کند، این سو و آن سویم ببرد، زندگی اش را به پایم تباه کند، و من حتی زبان تشکر از او را هم نداشته باشم.
باید از او بخواهم رهایم کند، طلاقم بدهد، و خودش را از زیر بار مسئولیت من خلاص کند.
من به او خواهم گفت همین امروز، وقتی از اداره برگردد، همه حرفهایم را به او خواهد زد. اما با کدام زبان؟ من که تکه گوشتی بیش نیستم، بی هیچ تکان و حرکت، بی هیچ ثمر و اثر. نه حتی دستی که بنویسم. تنها، بار سنگینی هستم که بر دوش او آویزانم و بس، … بیچاره شوهرم.
چرا باید درد لاعلاج مرا تحمل کند؟ چرا باید به پای من بسوزد و ذوب شود؟ آه، چگونه برایش بگویم؟ آه، چگونه سازم که دیگر نمی خواهم باری بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان می داشتم …
همه چیز به یکباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم می کشید، که ناگهان دردی به پهلوی راستم خیزید، تنم به رعشه افتاد و بی اختیار جیغ کشیدم. عباس به سرعت به سویم دوید، و من شنیدم که از زمین بلند کرد، وقتی به هوش آمدم، در بیمارستان بودم. خواستم برخیزم، اما گویی مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چهره نگران و آشفته، جلو دوید و تا مرا بهوش دید، فریاد زد:
خانم پرستار …. خانم پرستار … بهوش امد.
پرستاری به درون آمد، و به دنبال او، پدر و مادر پیرم با چشمانی پر از گریه.
خواستم سلام کنم، ولی زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گریه بود که به کمکم آمد، و اشک مرهم درد و رنجم شد.
گریستم، شوهرم دستان بی رمق و بی حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گریست و بعد گفت:
غصه نخور! خوب می شی و من هم همین تصور را داشتم، هرگز به باور نمی آمد که فلج شده باشم، و دیگر هیچ وقت قادر به حرف زدن و تکان خوردن نباشم.
روزها گذشت و من، نه توان حرکت یافتم و نه قدرت کلام.
از بیمارستان مرخصم کردند، به خانه آمدم بی آنکه تغییری در حالتم حاصل شده باشد همان گونه لس و بی حس و بی زبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها، و همه قوم و خویشها.مادر یکریز می گریست.
چشمه اشکش هنوز خشک نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفای من بود. بیچاره مادر، نمی دانست که دخترش مرده است. مرده ای که فقط نفس مس کشد، ای کاش آن را هم نمی کشید. کم کم دور برم خالی شد. برادرها و خواهرها رفتند. قوم و خویشها طلب شفا کردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود که هنوز بر بالینم می گریست بیچاره مادرم تا کی می توانست تحمل کند؟ تا کی میتوانست بر بالینم بگرید؟ آیا می توانست همه زندگی خودش را رها کند و ب من بپردازد؟ نه، نه او می توانست، و نه من چنین انتظاری از او اشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشکر از و خواهش کرد تنهایمان بگذارد و مادر که می رفت هنوز می گریست.
نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه کرد: معالجت می کنم زهرا، حتی اگه شده همه زندگیمو خرجت می کنم.
با تنها سرمایه ام، با نگاه از او تشکر کردم. و با اشاره عکسی را که در اوایل ازدواجمان در مشهد گرفته بودیم، نشانش دادم. می خواستم به این وسیله به او بفهمانم که مرا به زیارت آقا ببرد تا شفایم را از آن حضرت تمن کنم.
نگاهش را از من به عکس برگرداند، و من بستری اشک را درچشمانش دیدم. باریکه ای از آن، برشیار صورتش راه گرفت و در سیاهی ریش انبوهش گم شد، و من صدایش را شنیدم که از زمزمه به دعا برخاست.
یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا، یا بن رسو ا… یا سیدنا و مولانا،انا توجهنا، وستشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیها عند ا… اشفع لنا عندا…
من نیز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صدای چرخش کلید در قفل، تفکراتم را شکست، در، بر پاشنه چرخید، عباس میان دو لنگه هویدا شد. تبسمی به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازمیم. انشاء ا… که دست خالی بر نمی گردیم.
بعد بلیتی را از جیبش درآورد و جلوی صورتم گرفت و گفت: به هر زحمتی بود بلیت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصی گرفتم، دو روز برای رفت و برگشت، ده روز هم قصد زیارت آقا، خوبه؟ باسر جواب مثبت دادم و با اشک دیده از او تشکر کردم. باران اشک چشمانم را پر کرد، و تصور عباس در امواج نگاهم گم شد، زیرا جز با زبان اشک و نگاه نمی توانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پروا کبوتران حرم است، و بر گوشهایم نجوایی، عاشقانه و دردمند. عباس، دخیلم بسته و خود به حاجتمندی به حرم رفته است. تشنه ام. عطف به جام افتاده و داغ آن بر لبهایم، و من عاجزم از واگویی نیاز، نگاهم را به اطراف می سایم.
آن سوتر، سقاخانه، روبرو با نگاهم، ایستاده است، پایدار و لب تشنگان عطش به آب گوارایش می سپارند و سیرکام دور می شوند.
آه اگر می توانستم و بر پاهایم توانی بود، تا آن سو می دویدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب می کردم، یک نفس سر می کشیدم و عطشم را، به سردی گوارایش می سپردم، بعد ظرفها را یکایک پر از آب می کردم و به هر دخیل بسته عاجزی که یارای حرکتش نبود، آب می دادم اما، افسوس … افسوس که خود نیز حلقه ای از همان سلسله ام.
در کنار سقاخانه، نگاهم به روی آقایی می ایستد که گویی با اشاره با من سخن می گوید. اما چه می گوید؟
نمی دانم، راه دور است و من از اشاره اش چیزی نمی فهمم. نزدیکتر می آید حالا با وضوح او را می بینم. چهره ای متبسم و نورانی است.
شالی سبز بر شانه انداخته و کاسه ای در دست دارد. کاسه ای لبالب آب، آن را به سوی من دراز می کند و لبانش به آرامی تکان می خورد.
آب ….
دستهایم را به سویش دراز می کنم. او فاصله دارد و دست من کوتاه، تبسمی بر لبانش می نشیند، صدایش به گوشم می رسد که می گوید: برخیز! آب را برای تو آورده ام، بگیر.
و من بر می خیزم، به طرفش می روم، روبرویش می ایستم و آب را از دستش گرفته، باعجله و لاجرعه سر می کشم و سیراب می گویم:
… یا امام رضا …
فریاد می کشم و به سوی حرمش می دوم. او را پیدا نمی کنم. بر می گردم. عباس را می بینم که از حرم بیرون آمده و نگران، بجای خالی من در کنار پنجره فولاد خیره مانده است. کبوتران حرم از فراز گنبد امام، بال می گیرند و در آبی بیکران آسمان رها می شوند. من نیز بسان آنها، بال گرفته و پرواز می کنم. سبکبال و رها. نقاره خانه، همنوا با سرور من، به صدا در می آید … و شادی بی پایان مرا به گوش همگان می رساند.

ساحل معرفت

زهره رضائیان
6 ساله - از : بندر امام خمینی
نوع بیماری : سرطان خون ALL
مادر! مشهد کجاس؟
دختر، بر بالای امواج دستها. به پرواز آمده بود، گویی مثل مرغکی بر امواج پرتلاطم دریا. زنان هلهله می کشیدند و مردان با چشمان بارانیشان دختر را در نگاه داشتند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا.
پرنده از بالای سرش گذشت و خود را آرام به دریا زد. خورشید در امواجی دورتر فرو می رفت، و خونش سینه صاف دریا را صاف دریا را سرخ کرده بود. پرنده با ماهی کوچکی به منقار، از موج بالا امد، و در سرخی غروب پرکشید، و دختر نشسته بر ساحل، همه این تصاویر رادید. موجی،تا زانوانش را به آغوش برد، به خود آمد و از جا برخاست.
خورشید در دریا غرق شده بود که او شتابان به سوی منزل دوید.
زن چای را جلوی مرد گذاشت و پرسید:
دکترا چی گفتن؟
مرد نگاه خسته اش را به زن دوخت و گفت:
باید ببریمش آزمایش. زن گوشه های روسری اش را به صورت کشید و گریست: چی به سر دخترم اومده؟
مرد، چای را در نعلبکی ریخت، و در حالی که حبه ای قند به دهان می گذاشت گفت: دل با خدا دار زن.
دختر در چهارچوب در ایستاد و سلام کرد. مرد آخرین جرعه چایش را سرکشید و به صورت دختر خندید: سلام دخترم کجا بودی، تا این موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهای بلندش، همچون خرمنی مواج، بر بازوی پدر ریخت.
رفته بودم ساحل.
پدر موهای دختر را نوازش کرد و بر آن بوسه زد، قطره ای اشک در چشمانش رویید و آرام بر شیب صورتش لغزید، و در دریای مواج موهای دختر، گم شد.
" خیلی دیر شده، دیگه کاریش نمی شده کرد. از ما هم کاری ساخته نیس. دکتر، پس از آن که تمام برگه های معاینه و آزمایش دخترک را بدقت مرور کرد، این را گفتو سرفرو افکند.
مرد نالید، زن هوار زد و گریست. دکتر سعی کرد آرام کند: خدا بزرگه، بی تابی فایده ای ندار. توکلتون به او باشه.
مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت:
اگه ببریمش تهرون، چی؟
دکتر، دستی بر شانه مرد گذاشت و گفت:
بی ثمر نیس. شاید خدا کمکی کنه و اونا بتونن کاری بکنن.
زن بر زمن فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه می زد. مرد، زیر بازوانش را گرفت و او را بلند کرد. صبور باش، زن صبوری کن.
اما خوش هم می دانست که صبوری سخت است. چگونه صبوری تواند به این مصیبت؟ پس باید گریست.
بر نیمکت اتاق انتظار که غنودند، زن سر بر شانه مرد گذاشت و هر دو گریستند، زار زار، بلند بلند دکتر در را بست. زیر پرونده بیمار نوشت ALL قطره ای اشک بر روی پرونده چکید … و در بیرون، آسمان هم گریست.
نسیمی، پرده اتاق را به بازی گرفته بود. پنجره باز بود و بوی نم و باران فضا را آکنده بود. دختر، زرد و لاغر در بستر خوابیده بود.
لبخندی کمرنگ بر لبان خشک و کبودش، نقش داشت. پلکهایش را به آرامی گشود. بعد آرام نیم خیز شد وربر بستر نشست. گویی با نگاهش کسی را دنبال می کرد و لبخند می زد. نسیم، پرده را به کناری زد و اشعه زرین خورشید، از پس ابری سیاه، به صورت زرد دختر، نور پاشید. چشمانش را بست. دستهایش را به آسمان بلند کرد و از ته دل فریاد کشید. مادر سراسیمه به درون آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.
مشهد ـ مادر مشهد کجاس؟
صدای صلوات که در اتوبوس پیچید دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست، نقطه ای را به او نشان داد.
اونجاس دختر، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سینه پدر گذاشت و آرام نالید.
یعنی خوب می شم بابا؟
پدر آهی کشید و زمزمه کرد
انشاءا… ان شاءا… دخترم
مادر، دستهایش را به سینه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زیر لب صدا زد:
یا امام رضا، یا امام رضا ادرکنی.
دختر هیچ وقت این همه جمعیت را در یک جا ندیده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پرهیبت. با وقار، نورانی و روحانی.
مادر طنابی به گردن دختر بست و دیگر سر طناب را به پنجره فولاد، و خود در کنارش نشست به زمزمه و دعا. دختر نگاهش را بر چهره پردرد خیل دخیل بستگان، سایید و اشک امانش نداد.یعنی می شه آقا منو شفا بدن؟ خود آق در خواب از او خواسته بود که بیاید به پابوسی. پس حتما امیدی هست به این دخیل بند.ی
دختر گریست تا خوابش برد. مادر، سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از میان پنجره فولاد به ضریح دوخت، و در دل توسل به او جست.
یا اباالحسن، یا علی ابن موسی،ایها الرضا، یا ابن الرسول ا… یا حجه ا… علی خلقه، یا سیدنا و مولینا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عندا… اشفع لنا عندا…
اشفع لنا عندا…
دختر که چشم از خواب گشود ، مادر به خواب رفته بود .پدر آن سوتر زیارتنامه می خواند .دختر طنابش را به آرامی به دست گرفت وکشید . طناب بر شبکه ضریح لغزید و فرو افتاد . دختر حیرت زده ، به طناب خیره شد. چه می دید ؟ گره طناب ، باز شده بود. آیا حاجت گرفته بود؟ بی اختیار فریاد زد. مادر ، از خواب پرید. پدر سر از زیارتنامه برداشت. زنان هلهله کشیدند. رهگذران گام از راه گرفتند. سیلی از جمعیت دور دختر را گرفت. دختر بر دستها بالا رفت، اشکها از دیده ها بارید. پدر سراسیمه به جمعیت زد. مادر در کنار، دیوار. از حال رفت. پدر، دختر را از فراز دستها گرفت و به آغوش انداخت . بی اختیار دوید، به حرم رفت، و روبرو با حضرت نشست. دختر را بر زمین نهاد، سر به سجده شکر بر مهر گذاشت. آوایی روحانی فضا را انباشته بود.
الهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی عبدک و ولی دینک القائم بعدلک و الداعی الی دینک ودین ابائه الصادقین. صلواه لایقوی علی اخصائها غیرک.
مادر که دیده گشود، دختر روبرو با نگاهش می خندید. کبوتران بر آسمان حرم به پرواز درآمده بودند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا، آبی آبی.

عطر افشانی ملائک


شفا یافته : ماه شیرین ـ اهل پاکستان
عارضه: ضربه مغزی
شب پرده سیاه خود را روی تاقدیس روز کشیده، غبارش را همه جا پاشیده بود. اتوبوس، جاده آسفالت را می شکافت و نور چراغهایش مثل خنجری در دل شب فرو
می رفت، در آن دور دستها چراغهای شهر سوسو میزد.
مسافران، به شوق زیارت دوست، پای در راه نهاده بودند، یکی دعا می خواند و دیگری ذکر می گفت. دختر جوان به صندلی تکیه داده و نگاهش را به دور دستها سپرده بود. گر چه بیش از شانزده بهار از عمرش نمی گذشت، ولی از نشاط و شور و حال جوانی کمتر اثری در او دیده می شد. چند سال بود که تحرک و شادابی برای او معنای خودش را از دست داده و بیماری مثل خوره به جانش افتاده بودو نیروی جوانی اش را به تحلیل می برد. پدر و مادر، که سالها چون شمع در غم فرزند دلبندشان میسوختند، حالا خسته از آن همه طبابتهای بی نتیجه، بار سفر بسته و می آمدند تا خاضعانه در خانه بزرگواری را بکوبند که دست رد به سینه کسی نمی زند. فاطمه نگاهی به ماه شیرین کرد و گفت: دخترم گرمته؟ پاسخ مادر، سکوت بود. سکوتی که پنج سال، آتش به جان او زده بود. مادر پنجره را باز کرد، نسیم، صورت دختر را نوازش می داد.
حرم را، هاله ای از معنویت فرا گرفته بود و دلباختگان جذب آن گشته و عاشقانه گردش جمع شده بودند تا امامشان را زیارت کنند. وقتی که غلام محمد و خانواده اش وارد حرم شدند. شوق زیارت بیش از پیش در دلشان ریشه دواند. حس کردند این زیارت با زیارتهای چند روز گذشته فرق می کند. اما ترس از این که فکرشان در قالب یک رؤیا باقی بماند، لحظه ای آرامشان نی گذاشت. مرد، صندلی چرخدار رابه جلو
می راند. بر روی آن جسم معلول ماه شیرین قرار داشت: هر کس او را می دید، تأثر و تألم در چهره اش موج می زد. زن با بغض و اضطراب گفت: می گم اگه آقا جواب رد بهمون بده کجا بریم؟ مرد آهی کشید و گفت توکل به خدا کن زن، امیدوار باش، آستان قدس از طرف امام ما رو دعوت کرده و حتما آقا می خوان مرادمون رو بدن.
قلب مرد به شدت می تپید و رنگ به چهره نداشت.گر چه این کلامها را برای آرامش و امیدواری همسرش می گفت، ولی در دلش غوغایی بود، او محکم دسته های صندلی چرخ دار را در دست فشرد، با این عمل سعی داشت به اضطرابی که از لرزش دستانش مشهود بود غلبه کند و آن را به اختیار خود درآورد. داخل صحن مملو از زواری بود که وجود سراسر از عشقشان تشنه زیارت بود. فاطمه به سوی پنجره فولاد رفت و انگشتانش را به مشبکهای عشق سپرد، گره نیاز را لمس کرد و غرق در اشک، خالصانه زمزمه کرد: آقا، یه ماه دل از وطن بریدیم و بهت پناه آوردیم، خواهش می کنم بچمونو شفا بده، خواهش می کنم… ناله او در میان همهمه سایر زوار گم شد، همه دستی سبز یافته بودند که قادر بود گره از دشتوارترین کارها بگشاید.
مرد، نگاه زلالش را از میان پلکهای مرطوبش، به گنبد طلا دوخت گنبد، دردل سیاه شب، درخشش خیره کننده ای داشت. او متوسل به هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت شد و با دلی شکسته به درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود. به طرف فرزندش که پشت پنجره فولاد به خواب رفته بود راهی شد و کنار او چمباتمه زد. همسر محمد برای زیارت به داخل حرم رفته بود. مرد، سراش را بر روی دستانش گذارده و به گذشته ای نه چندان دور اندیشید: درست پنج سال قبل بود که ماه شیرین همراه با سایر بچه ها به مدرسه می رفت. در راه همچون بچه آهویی تیزپا می دوید و مسیر خانه به مدرسه و بالعکس را می پیمود. هنگامی که از مدرسه باز می گشت با سخنان شیرین کودکانه خود به تن خسته از تلاش روزانه والدینش، جانی دوباره می بخشید. آنها زندگی خوب وسعادتمندی داشتند و به رغم بی بضاعتیشان از مستمندان دستگیری و دلجویی می کردند. وقتی آنها قسمتی از اندک البسه و غذایی که داشتند را می بخشیدندو خود در مضیفه به سر می بردند غلام محمد می گفت: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
روزها از پی هم می گذشت و می رفت که غنچه زندگی محمد و فاطمه، تبدیل به گل زیبایی شود تا فضای خانه را معطر به حضور خود کند، که ناگهان بر اثر حادثه ای که در راه مدرسه برای دختر پیش آمد، باعث ضربه مغزی و در نتیجه بر هم خوردن تعادل فکری و از بین رفتن قدرت تکلم ماه شیرین شد.
از آن روز، دیگر شادی و خنده برای خانواده غلام محمد معنا نداشت و رنج بیماری ماه شیرین را از یک سو و ضعف مالی آنان از سوی دیگر، اعضای خانواده را رنج می داد تا این که پس از ناامید شدن از درمان، با ارسال درخواستی نیازشان را به سوی آستان نور و امید مرقد مطهر حضرت رضا (ع) آوردند و پس از دریافت دعوتنامه و با هزینه امام رضا (ع) راهی شدند. در ایران، آستان مقدس امام رضا (ع) برای آنها مسکن و سایر نیازها را تأمین کرد. و پس از گذشت یک ماه که متوسل به امام هشتم شده اند. تا به حال نتیجه نگرفته و قرار است فردا رهسپار وطن خود شوند. اما اگر دست خالی برگردند در پاسخ انتظارات دوست و آشنا چه بگویند؟ دکترهای ایران نظر اطبای پاکستان را تأیید کردند و همه رأی به صعب العلاج بودن بیماری ماه شیرین دادند. فقط می توانست معجزه ای او رانجات دهد تا دوباره با پرتو افشانی اش محفل خانواده را روشند کند و شادی را به آنها بازگرداند. پدر با سینه ای پر در، قلبی شکسته و دلی گرفته، در خلوت خود، اشک می ریخت و از آقا یاری می جست.
مادر که تازه از زیارت بازگشته بود، بر زمین نشست، آرام سر دختر را بر زانو نهاد و باگوشه شال سرش، عرق را از روی گونه های دختر زدود و عاجزانه از امام خواست تا سلامتی را به فرزندش باز گرداند. کمی آنسوتر تعدادی از زائران، دعای توسل می خواندند، فاطمه از صمیم قلب با آنان همراهی می کرد. اشک می ریخت و با مولا راز دل می گفت: کشتی شکسته، فاطمه، غرق در دریای بیکران معشوق بود.
ماه شیرین، از خواب بیدار شد، چشم گشود. برق شادی در نگاهش می درخشید خواست حرفی بزند اما زبانش او را یاری نمی کرد. با تلاش زیاد،‌ توانست فریادهای پیاپی رضاجان سر دهد. شاخه امید، به یکباره به شکوفه نشست. فریادهایشان سرشار از شادی شد. نگاهها متوجه او گشت، مادر از هوش رفت و پدر از شادمانی در پوست خود نمی گنجید. اشک به صورتها دوید. فضا آکنده از عطر ملائک شد.
گویی در تمام صحن و سرا، سجاده های عبودیت گسترده شد و نسترنها در قیام خودبر مشبکهای پنجره فولاد پیچیدند و سر به آسمان عشق ساییدند. جمعیت گرد آنان حلقه زد، ماه شیرین و والدینش جبهه بر آستان رضوی ساییدند و سر به سجده شکر نهادند.
گویی اعجاز عشق شکل گرفت. آسمان آبی به رنگ عشق شد و کبوتران جشن آب و آینه و عشق پر و بال زنان در پهنه آسمان رها گشتند. خانواده غلام محمد که راضی نشده بودند امید نیازمندی که در خانه شان را می کوبد، نا امید بکنند و سعی بر آن داشتند به سنت اهل بیت علیهم السلام که همانا دست گیری از مستمندان است، عمل کرده و با انجام این کار موجب ترویج فرهنگ احسان شوند، وقتی که دست نیاز آنها در خانه امام را کوبیدند، پاداش نیکوکاریشان را گرفتند.
و بدینسازن، ثمره آن همه خیرخواهی انسان دوستی و محبت غلام محمد و فاطمه در شفا یافتن فرزندشان متجلی شد.


رسول تند خلقی


گفته بودم که من آن معبر رهائی و سرسلسه تمامی گره های دخیل بستگان و دخیل شدگان را یافته ام و گفته بودم که آن را در رحمت خدای سبحان و در دستهای رسول او و ائمه هدایش یافته ام و نیز گفته بودم که من شاهد کرامت بوده ام و هنوز درانتظار کرامت بسر می برم…
دفعه سومی بود که از میدان شهدا در مسیر خیابان عشرت آباد رفتیم به طرف خیابان خواجه ربیع تا اون شفا یافته رو ببینیم. میدان شهدا و خیابانهای خواجه ربیع رو قدیمی ها با یه عالمه خاطره نیگاه می کنن. و هنوز بساط میوه ای ها و مردم در حال خرید و دستهای پرکارگرا که به طرف خونه یا محل کار می رن، معنای جنب و جوش و زندگی رو تو عمق وجود آدم می ریزه خلاصه از میون سر و صدای فروشندگان وخریداران و از میون ترافیک پرحجم خیابانهایی که مثل لباس بچگی های آدم تنگ و کوچک شده رفتیم و از بغل خواجه ربیع تو خیابونای جدید الاحداث سمت خونه رسول تندخلقی - شنیده بودم که افلیج بوده از کمر و پا و حدود 5 سال، بیشتر تو بستر بوده و یا با چرخ مخصوص و عصا حرکت می کرده و تو تنش هم پر ترکش و آثار جراحت بوده اما تو حرم پهلوی آقا امام هشتم شفا گرفته حیرت و کنجکاوی و اشک با هم تو گلوم زیر چشام ذق ذق می کرد رسیدیم تو یه کوچه پهن دم خونه باز بود و چند مرد مشغول جابجایی اثاث از ماشین که پیاده شدیم اومدن جلو و صمیمانه و با احترام احوالپرسی کردن و من هنوز تو این آدمای پر جنب و جوش و رشید رسول تندخلقی رو نشناختم هر چند اونجا خونه اش بود اما چون در حال جابه جایی بودن ما را بردن حیاط روبروئی که دست در دست اطاق دیگه ای تمام اون خونه رو تشکیل می دادن نشستیم اطاق مهربونی که همون پرده گل دوزی شده تزئین به یک شعر را روی جالباسی داشت و دو سه تا بالش نرم بجای پشتی آدمو به فراغت می خواند همچی که نشستیم چائی و میوه و سه چهار تا بچه کوچک سطح اطاق رو گرفت و بالاخره فضولی اجازه نداد و من گفتم آقای تندخلقی که دیدم مرد جوان و گرم چهره ای که با حجب و حیاء به آدم نیگاه می کرد منم ـ و ما خواهش کردیم خودش بگه، و او گفت:
6 تا بچه دارم پشت سر هم، متولد سال 1343 هستم اهل ابرده علیا شغلم جوشکاری، جنگ، که شروع شد داوطلب رفتم جبهه بردنمون بوکان مجروح شدم از ناحیه سر و اومدم مشهد.
خوب که شدم باز رفتم، تو فتح بستان مجروح شدم از ناحیه سر - کتف و کمر بیهوش بودم چه مدت نمی دونم تهران بهوش آمدم تازه مدتی رو که در اهواز و جنوب تو بیمارستان بودم چند هفته شد یادم نیست دو ماه تهران بیمارستان فیروزگر بودم دکتر پسیان یه روزی بهم گفت که فایده نداره متأسفانه خوب نمیشی فرستادنم مشهد با یه عالمه درد و جراحت، تو شونه ام یک ترکش بود که خیلی عذابم می داد کمرم که باندازه یک مشتر سوراخ بود و توش از پشت لوله پلاستیکی گذاشته بودن - دکتر معالج تو مشهد تو بیمارستان قائم آقای دکتر بیرجندی همون حرفای دکتر پسیان و زدن - خلاصه 5 سال و سه ماه افتاده بود. با این بچه ها و این همه مشکلات چی بگم . دیگه از خودم بیزار شده بودم آقا رسول به اینجاها که رسید پکی به سیگارش زد و صحبتشو ادامه داد من برای یه لحظه حس کردم که آقا رسول در این 5 سال چقدر تنها بوده بگذریم آقا رسول داشت می گفت پسر باجناقم حسین قربان پاسدار کمیته بود شهید شده بود تو صحن امام برایش مجلس گرفتن و مجلس هم مصادف شده بود با شهادت جوادالائمه و شب جمعه قبلش نمی دونم پدرم یا عمومو خواب دیدم، فردا تمیز باشی - صبح دیگه تو فکر نبودم - خونه بودم داماد باجناقم اومد گفت فلانی بلند شو بریم حمام امروز بعدازظهر مجلس تو حرمه. خلاصه رفتم حمام. بعدازظهر تو دارالزهد مجلس بود و تولیت محترم آستان قدس رضوی صحبت می کردن - صحبت ها و مجلس و حرف شهید منو گرفت همینطور بی اختیار اشک از چشام سرازیر شده بود آخر بنا بود برج 8 که گذشت منو ببرن خارج پای چپم قطع بشه وسط صحبت انگاری حرفهای آقا و یک نیروی غیبی به من گفت برو پشت ضریح گفتم، منو ببرین داخل رفتیم پشت پنجره نقره که همراهیم تو شلوغی در یه لحظه گم شد. و ایستادم به گریه اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم خوردم زمین و تو عالم خواب و بیداری چشام افتاد به یه آقائی تو چشمام نور شدیدی افتاده بود صورتشونو نمیدیدم اومدن جلو دست زدن به پشتم و کمرم 4 مرتبه گفتن بلند شو و بخوردم که اومدم دیدم دارم راه میرم تو رواقها می دویدم و اشک می ریختم بعد 5 سال و سه ماه بعد اون همه عمل و جراحت بعد ناامیدی یا امام رضا عظمتتو شکر، خدایا شکر من خوب شدم آی بچه های کوچکم - همسرم - پدر، من خوب شدم و الان هیچ آثاری تو بدنم نیست هیچ ترکشی و هیچ جراحتی دکترم منو که دید گریه افتاد و ما همه گریه می کردیم و دیگه حرفهای آقای رسولو نمی شنیدیم - شفای آقا رسول نه آخرین کرامت امام هست و نه اولین بوده آقا رسول نمونه ای از ایمان این مردمی است که شفای خود را زندگی خود را و عشق خود را، از آقا امام هشتم خواستن و با دهان دل فریاد کرده اند و با دهان دل فریاد کرده اند و خواسته اند - یا امام رضا ما محتاجان، ما داغدیدگان و غمداران با دل هزار توی بیمارمان و با سری پرشور دست به دامان تو زده ایم.


رؤیای صادقانه


نام بیمار: سمیه نوابی 13 ساله
تاریخ شفا: سوم بهمن ماه 1372
همه اش تقصیر خودم بود، بی احتیاطی کردم و بدون توجه به تردد سریع اتومبیل ها به وسط خیابان دویدم. صدای بوق ممتد و ترمز شدید اتومبیل در گوشهایم پیچید و تا به خود آمدم، ضربه شدید به پا و کمرم خورد و نقش بر زمین شدم، دیگر هیچ چیز نفهمیدم…
از خواب که بیدار شدم، رؤیایم را برای پدر و مادر تعریف کردم، اما هر چه کوشیدم دنباله آن را به خاطر نیاوردم. پدر با محبت دستی بر سرم کشید و گفت:
ان شاءا… خیر است، فقط صدقه یادت نره . اسکناسی کف دستم گذاشت تا در راه مدرسه آن را در صندوق صدقات بیاندازم، اما من آنقدر درگیر به یادآوری نیمه دوم رؤیایم بودم که از صدقه فراموش کردم. ظهر وقتی از مدرسه برمی گشم، همین که دست در جیب مانتویم کردم، اسکناس را یافتم و تصمیم گرفتم آن را در اولین صندوق صندقاتی که جلوی راهم بود بیندازم.
همینطور که اسکناس را میان مشتم می فشردم و نگاهم در پی یافتن صندوقی به اطراف می چرخید چشمم به گدایی افتاد که سفره ای پیش روی خود گسترانده و کودک خواب آلوده اش را کنار آن نشانده بود. خواستم پول را به او بدهم، اما از قیافه کثیف و ظاهر خمارآلوده اش خوشم نیامد.
به سرعت از کنارش گذشتم، در آن سوی خیابان چشم به صندوقی افتاد و بی اختیار به سمت آن روان شدم، هنوز از نیمه خیابان نگذشته بودم که صدای ممتد بوق با صدای گوشخراش ترمز شدید اتومبیلی در هم آمیخت و من بی آنکه بتوانم عکس العملی از خود نشان بدهم، در پی ضربه شدیدی که به کمر و پایم اصابت کرد به گوشه ای پرتاب و نقش بر زمین شدم. همه شبیه به خوابی بود که دیشب دیده بودم.
وقتی به هوش آمدم خودم را در بیمارستان یافتم. پدر و مادرم با چشمانی بارانی و پف کرده بالای سرم ایستاده بودند و محزون نگاهم می کردند. مادر همچنان اشک می ریخت و پدر همین که دید به هوش آمده ام با خوشحالی بیرون دوید و با فریاد دکتر را صدا زد. لبخند کمرنگی بر چهره خیس مادر نشست، اشکهایش را پاک کرد. خم شد و پیشانی ام را بوسید.
شنیدم که دکتر خطاب به پدرم گفت. باید از کمر و پایش عکسبرداری کنیم.
و شنیدم که پدرنالید، هر کاری می دونید لازمه انجام بدید.
یک هفته بود که در بیمارستان بستری بودم و هنوز قادر نبودم پایم را روی زمین بگذارم. مرا بر برانکاردی نشاندند و به اتاقی دیگر بردند و از پا و کمرم چندین عکس گرفتند.
دکتر عکسها را که دید گفت که استخوان پایم سیاه شده است. پدر ناامیدانه التماس می کرد:
آقای دکتر دستم به دامن تان یه کاری بکنید، شما را به خدا دخترم را نجات بدید.
دکتر اظهار امیدواری کرد که شاید بتواند جلوی پیشرفت سیاهی استخوان پایم را بگیرد ولی من احساس می کردم که درد روز به روز در وجودم بیشتر ریشه می دواند. دیگر ناامید شده بودم، ادامه زندگانی برایم ناممکن شده بود، دلم می خواست بمیرم و از این همه غصه و درد راحت شوم. اما مادر، امیدواری ام می داد و برایم دعا می کرد.
هر روز تعدادی از بچه های همکلاسی به عیادتم می آمدند و وقتی مرا در آن حال و وضعیت می دیدند، به زحمت اشکهایشان را از من پنهان می کردند.سعی می کردند لبخند بزنند، اما من می دانستم که در پس آن لبخند مصنوعی دنیایی از دلسوزی و غم نهفته است.
دکترها از هیچ تلاشی دریغ نکردند و با استفاده از همه تخصص و امکاناتشان توانستند از پیشرفت سیاهی استخوان پایم جلوگیری نمایند. اما من بعد از مرخص شدن از بیمارستان هنوز هم نمی توانستم پایم را روی زمین بگذارم. با کمک عصا قدم بر میداشتم و پای راستم را روی زمین می کشیدم، ب زحمت می توانستم چند قدم راه بروم. پدر امیدوار بود که به تدریج بهبود یابم و بتوانم به طور طبیعی راه بروم، اما این امید در دل من شکوفه یأس زده بود. پس از گذشت چند ماه هیچ تغییری در نحوه راه رفتن من به وجود نیامده بود و معاینه هر ماهه دکترها نیز این ناامیدی را بیشتر می کرد. می دانستم که کار از کار گذشته است و دیگر هیچ امیدی به بهبودی نیست و من باید تا آخر عمر افلیج و از کار افتاده بمانم. در آخرین مراجعه به دکتر، همانگونه که حس درونی ام، به من ندا می داد از زبان دکتر شنیدم که خطاب به پدرم گفت:
متأسفانه امیدی نیست. یعنی از دست ما کاری ساخته نیست، پای دخترتان قدرتشو از دست داده و به طور کلی سیاه و خشک شده است.
پدرم را دیدم که شکست ، خمم خورد و به پای دکتر افتاد: چاره چیه آقای دکتر؟ یک راهی نشون بدین.
دکتر کنار پدر نشست و با یأس گفت: متأسفانه هیچ … هیچ راهی وجود ندارد.
بغض پدرم ترکید. دکتر او را به آغوش گرفت ودلداری اش داد: به خدا توکل کن پدر، به خدا.
پدر حال دیگری پیدا کرده بود، آن روز پس از آنکه از مطب دکتر بیرون آمدیم، حتی یک کلام حرف هم نزد، تا خانه ساکت بود اشک می ریخت. من حالش را خوب می فهمیدم، می دانستم که به عاقبت زندگی دختری می اندیشید که یک عمر وبال گردنش خواهد بود. به خانه که رسیدیم، قرآنی برداشت و روبروی تختم نشست، چشمانش را برای لحظه ای روی هم گذاشت و زیر لب دعائی زمزمه کرد. بعد صفحه از قرآن را گشود و آیه ای را با صدای بلند تلاوت کرد. دانستم که استخاره برای چیست؟ چیزی نپرسیدم. به صورتش خیره شدم که با تلاوت قرآن هر لحظه گشاده تر و بشاش تر می شد. قرآن را بست، نگاه خندانش را به روی من دوخت و گفت: فردا حرکت می کنیم خودتو آماده کن.
خیلی محکم گفت، پیش طبیب واقعی میریم تا شفایت را بگیریم.
قرآن را دوباره گشود و ادامه داد: ببین، استخاره کردم، این آیه آمد و شروع به تلاوت کرد:
"افمن زین له سوء عمله فراه حسنا فان الله یضل ن یشاء و یهدی من یشاء فلا تذهب نفسک علیهم حسرات ان الله علیم بما یصنعون" (سوره فاطر آیه 7)
گفتم : من که نمی فهمم، شما راجع به چی حرف می زنین؟
خندید، خم شد، پیشانی ام را بوسید و گفت می برمت مشهد، اونجا که رسیدیم همه چیز را خواهی فهمید.
تا آن موقع مشهد را ندیده بودم، اما همین که وارد حرم شدم و نگاهم بر گنبد و بارگاه امام علیه السلام افتاد بی اختیار گریه ام گرفت، آن حریم برایم آشنا می آمد، گویی، قبلا این مکان مقدس را دیده و زیارت کرده بودم.
اما کی؟ به یاد نمی آوردم، از کنار کبوتران حرم که می گذشتیم. بیاد آوردم روزی که برای کبوتران دانه ریخته بودم، اما کدام روز؟ نمی دانستم. پاک گیچ شده بودم،
بی آنکه به مشهد آمده باشم، تمامی حرم و صحن ها را می شناختم، وقتی پدر مرا در کنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخیل بست، احساس کردم تصویر زنده ای را دوباره به تماشا نشسته ام. خدای من چه اتفاقی افتاده بود؟
چشمانم را روی هم گذاشتم و سعی کردم تا به یادآورم، چیزی به خاطرم نمی آمد، همانطور که در اندیشه دست یافتن به جواب این معما غرق بودم، یکباره نوری را دیدم که در برابر نگاهم ظهور پیدا کرد، بعد کتابی سبز و خطوطی سفید و نورانی، صدایی از میان اوراق قرآن شنیده شد که این آیات را تلاوت می کرد: سبح اسم ربک الاعلی. الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی، والذی اخرج المرعی. فجعله غثاء احوی. سنقرئک فلاتنسی. (آیه 1 الی 6 سوره اعلی)
بلافاصله چشمانم را باز کردم، پدرم در کنارم نبود، طناب پایم را که از شبکه پنجره فولاد باز شده بود، دوباره به ضریح گریه زدم، تکیه به دیوار دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم، دوباره همان کتاب برابربا نگاه بسته ام ورق خورد، نور سبز در نگاهم تابید و من تصویر مردی نورانی را دیدم که لابلای صفحات کتاب به رویم لبخند می زد. سلام کردم، مهربانانه جوابم داد و پرسید: چرا طنابی را که گشوده بودیم بستی؟
بی آنکه سؤالش را پاسخ داده باشم، دست نورانی اش را پیش آورد و طناب را از پایم گشود. سراسیمه چشمم را باز کردم و به طنابی که از پایم باز شده بود خیره شدم، انبوه جمعیتی گرد مرا گرفته و همه با چشمانی شگفت زده به من خیره شده بودند. صدای صلوات جمعیت در فضا پیچید، نگاهم را بر روی چهره ها ساییدم، همه آشنا بودند، گویی آنها را درجایی دیده بودم، به یاد آوردم، تصاویر شبیه به خوابی بود که آن شب، قبل از وقوع آن حادثه دیده بودم، آن نیمه خوابی که فراموش کرده بودم، حالا همه خوابم تعبیر شده بود.
ساعت حرم چهار بار نواخت و من بر دستان مردمی که دورم را گرفته بودند به آسمان رفتم. آخرین ستاره شب در نگاهم چشمک می زد و نقاره خانه در شادی من نواختن آغاز کرده بود.


حضور در وادی نور

شفا یافته: رضا نریمانی
فرزند: علی متولد 1345
تاریخ شفا : شب عید قربان سال 1372
نوع بیماری: شکستگی ساعد و قطع عصب و سیاه شدن استخوان
علت: ضربه ناگهانی
رضا، زحمتکش است که همه روزه به جهت امرار معاش از خانه روانه کار می شود. او متأهل است و دارای چند فرزند، و در منزل پدری اش زندگی می کند.
شغل او جوشکاری درب و پنجره است. چند روزی بود که به جهت کمک به یکی از بستگان نزدیکش با وانت او کار می کرد. در عصر یکی از همین روزها که از کار روزانه به منزل باز می گردد، در نزدیکی محل زندگی اش، از پشت سر مورد ضرب و شتم قرار می گیرد و بی حال بر زمین می افتد، که بلافاصله اهالی محل او را به بیمارستان عیسی بن مریم اصفهان می برند و عمل سطحی توسط دکتر گرجیان و دکتر جاویدان انجام می شود.
پس از بررسی وضعیت حادثه، مشخص می شود که ضارب، به دلیل خصومتی که با یکی از همسایگان محل داشته‌، رضا را با فرد مورد نظر اشتباه گرفته است. مدتها می گذرد، مجددا درد و عارضه شدید می شود و به حدی که رضا را بی تاب می کند و او مجبور می شود نزد دکتر ایران نژاد پزشک بیمارستان جرجانی برود و از ناحیه ساعد دست چپ مورد عمل جراحی قرار گیرد و پلاتین نصب نماید.
متأسفانه پس از گذشت چند ماه از عمل جراحی، انگشتان او حرکت ندارد و فلج می شود. پزشک مربوطه برای او چندین جلسه فیزیوتراپی تجویز می کند که هیچ گونه بهبودی حاصل نمی گردد.
عارضه بیماری و درد ناشی از آن به اندازه ای بود که پای چپ او را تحت الشعاع قرار داده و دست و بازوی عمل دشه اش متورم و سیاه شده بود (خون مردگی ) رضا مجبور شد به تهران، بیمارستان فاطمه زهرا (س) برود. پزشکان مربوطه پس از معاینه و بررسی وضعیت دست رضا، همگی متفق القول شدند که باید دست او از ناحیه بازو قطع شود، زیرا اگر فرصت از دست برود ممکن است به قسمتهای بالاتر سرایت کند و اگر این کار صورت نپذیرد، پس از مدتی سمت چپ بدن فلج می گردد.
رضا با توجه به این که بر اثر این حادثه، کارخود را از دست داده و خانه نشین شده بود، غم سنگینی بر دل داشت. زیرا درد و رنج و مصیبت از دست دادن دست از یک طرف و نگرانی خانواده اش و عدم تأمین مخارج زندگی از سویی دیگر مسائل و مشکلات روحی او را مضاعف مینمود.
دارو و درمان، خرج و مخارج هنگفت عمل و هزینه های جانبی آن و قرض و قروضی که دور و بر او را گرفته بود، از یک سو، جوابهای نا امید کننده دکترها از سوی دیگر، و طعنه و … اطرافیان، همه و همه او را با دنیایی که در آن زندگی می کرد بیگانه کرده بود.
با این دست ناقص و این دل شکسته چه کند، به کجا پناه برد؟ و رضا همچون صاحب اسمش رئوف است، با تحمل همه مشکلات، دلش راضی نمی شود که ضارب در ندامتگاه باشد، لذا از همه چیز می گذرد، برای رضا خدا او را می بخشد و آزادش می کند.
چند شب بعد، در عالم خواب حضرت امام خمینی (ره) را می بیند که به او می گوید: به مشهد برو تا شفایت را از امام رضا بگیرم. و سپس دوبار دیگر این خواب را با همان کیفیت، بدون هیچ کم و کاستی در طی شبهای دیگر می بیند.
او پس از این که مادرش، در تهران جواب و نظریه دکترها را درباره قطع دستش می شنود، به پزشکان می گوید: من یک دکتر دیگر سراغ دارم که سرآمد همه طبیبان است و باید نزد او بروم.
با توجه به خوابی که دیده بود، قصد مشهد می کند و با مادرش به سوی امام بی پناهان حرکت می کند.
سال 1372 بود و یک هفته مانده به عید سعید قربان. او به بارگاه امام راه می یابد و با چشمانی اشکبار با آقا و مولای خویش در خلوت راز و نیاز می کند، به پنجره فولاد نزدیک می شود، خیل درماندگان و بیماران نالان را می بیند، به جمع آنان می پیوندد، در آنها خلاصه می شود، هر لحظه خوابی را که دیده بود جلوی چشمانش مجسم می کند. از تکه چرمی که دست چپش را به گردنش آویزان نموده بود، به عنوان طناب استفاده میکند. یک سر آن را به دست چپ خودش و طرف دیگر آن را به شبکه های پنجره می بندد و با چشمانی گریان و دلی محزون،مدت یک هفته در پشت پنجره مهمان امام رضا (ع) می شود.
یک هفته تمام انتظار
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
آخرین شب هفته است. صحن و سرای حضرت نور باران است، چراغهای رنگارنگ آذین شده، زیبایی فضای دلنشین حرم را بیشتر میکند، آری شب عید است. عید سعید قربان، عید اسلامی مسلمانان، حرم عطرآگین و زائران غرق در دعا و زیارت و نماز و…
کبوتران حرم به جنب و جوش افتاده بودند، در آن دل شب گویی بود عید را استشمام می کردند. صدای بالهایشان در فضای صحن به گوش می رسید و نگاه زائران را که به دنبال پروازشان به اوج می کشاند جلوه خاص و صحنه زیبایی را به وجود آورده بود.
صدای زنگ ساعت، در بارگاه ملکوتی می پیچید، صفحه سفید ساعت و خارهای سیاه آن، عدد 2 را نشان میدهد، چشمان اشکبار رضا را خواب فرا گرفته است، که ناگهان نور شدیدی او را به خود می آورد. نور آنچنان شدید است که شب ظلمانی را در پیش چشمانش همچون روز، روشن می کند.
رضا، به خود می آید و از جا بلند می شود. بند چرمی را رها شده می یابد. متوجه حرکت انگشتان دستش می شود. فریاد یا امام رضا سر می دهد. خیل مشتاقان زائر به طرف او می آیند و به عنوان تبرک و تیمن، لباسهای او را پاره پاره می کنند. و او خود را بر شانه های زائران و بر بلندای صحت و سلامت می بیند.
دیگر از آن همه رنج و ناراحتی خبری نیست، و او عیدی خویش را در آن شب فرخنده از امام می گیرد. آری دست و بازوی ناتوانی که قرار بود قطع شود، با عنایت قبله هشتم، توان گرفت. در مقابل ضریح قرار می گیرد، زانو می زند و با تمام زبانهایی که وجود او را تشکیل می دادند سپاسگزاری می کند… او به موطنش باز می گردد تا مانند گذشته زندگی به رویش لبخند بزند و چه لبخند رضایتمندی، او رفت تا در ره (رضایت رضا) امام رئوف، و در خدمت دوستداران و ارادتمندان حضرتش باشد.
چه شیرین و روح افزاست لحظه های شکوفایی گل توسل و چه جاودانه و به یادماندنی جلوه های نورانی اجابت.

باب الحوائج


شفا یافته : هوشنگ فتحی
(معلول جنگ تحمیلی از شهرستان بروجرد)
سال 1356 همچون دیگر سالهای جنگ تحمیلی سراسر ایثار بود و مقاومت، جانفشانی بود و از خود گذشتگی، تلاش بود و کوشش، امدادهای غیبی بود و توجهات خاص خدای تعالی، آتش بود و خشم، و خلاصه جنگ بودو جنگ بود و جنگ. هوشنگ که همراه با سایر همرزمان به منظور ادای دین به اسلام عزیز و انجام وظیفه الهی، دینی و ملی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شده بود، با ارادتی خاص به مقاومت و نبردی سرنوشت ساز مشغول بود او در جبهه ای خدمت می کرد که دعا و نیایش، توسل تعبد و راز و نیاز رنگ و بویی روحانی و معنوی بر آن بخشیده بود و همه و همه جز برای رضای حق سبحانه و عالی و در جهت دفاع از حریم مرزهای مقدس جمهوری اسلامی ایران و حفاظت از جان و مال و ناموس ملتی شریف، ایثارگر و فداکار نمی جنگیدند.
در یکی از روزهای بهمن ماه هواپیماهای جنگنده دشمن بعثی که مرتبا برای دهم کوبیدن لشگریان اسلام به پرواز در می آمدند، منطقه را مورد بمباران خوشه ای خود قرار دادند.
در این حمله ناجوانمردانه هوشنگ از ناحیه جشم، کتف و پامجروح شد و در بیمارستانهای فارابی و لبافی نژاد تهران بستری گردید. روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هوشنگ همچنان در بیمارستان بسر می برد. بزرگترین ناراحت او دوری از همرزمان و جبهه های پاک و بی آلایش جنگ بود. با خواست خداوند متعال پس از سه بار عمل جراحی از تخلیه چشم نجات یافت و به تدریج حالش رو به بهبودی نهاد. در مدت سه ماه که در بیمارستان بستری و تحت معالجه بود، ناگهان پزشکان در پی ابراز ناراحتی های هوشنگ پی به نارسایی قلبی وی بردندو پس از انجام معاینات و بررسی های مکرر توسط متخصصین، بیماری قلبی تأیید شد. از آن زمان به بعد تحت نظر و مراقبت قرار گرفت و مدت 9 سال تمام داروهای قلبی و عروقی مصرف می کرد.
در هفتمین روز از ماه مبارک رمضان سال 1375 به علت عدم مصرف به موقع داروها ناگهان دچار دگرگونی شدم و حالم به شدت به هم خورد. خانواده که چنین دیدند با عجله و به فوریت مرا به بیمارستان شریفی بروجرد منتقل نمودند. مدت 24 ساعت را در بخش ccu تحت درمان و مراقبتهای خاص سپری کردم و چون حالم بهتر شد به داخل بخش انتقال یافتم. چند روزی از این واقعه نگذشته بود که بنده را برای انجام معاینات به تهران اعزام کردند. در آنجا دستور آزمایشات متعدد از جمله تست های گوناگون داده شد که پس از بررسی های لازم از سوی پزشکان متخصص مشخص گردید 75 درصد عروق قلب مسدود شده و بایستی حتما مورد عمل جراحی قرار گیرم. برای انجام عمل هر کسی دکتری را معرفی و از کارهای او در معالجه بیماران تعریف و تمجید می کرد. روز به روز حالم بدتر و بدتر می شد، به طوری که پزشکان مرا از حرکت منع کردند و معتقد بودند تا زمان عمل باید استراحت کنم.
حال عجیبی داشتم و در پی پزشکی بودم که بتواند مرا قطعا معالجه کند. خیلی به این موضوع فکر کردم و ناگهان دکتری را که می تواند به اذن پروردگار متعال بر تمامی زخمهای کهنه مرهم نهد و هر دردی را به درمان برساند یافتم.
به پسرم گفتم بلیط هواپیما برای مشهد تهیه کن تا به پابوس آقا امام رضا (ع) نایل گردم و اگر خدا بخواهد شفای دردم را از مولا بگیرم. همه با انتقال و حرکت من مخالف بودند، اما من اصرار داشتم که اگر بخواهم بمیرم دوست دارم در این مسیر دار فانی را وداع گویم. بسیار کوشیدم تا بالاخره آنها را متقاعد ساخته و آماده حرکت به مشهد مقدس شدم. مشهد مقدس همچون همیشه مملو از مشتاقان و ارادتمندان هشتمین پیشوای شیعیان جهان حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بود که با وسایل نقلیه متعدد برای زیارت مضجع شریفش به این شهر سفر کرده بودند.
بنده که هدفی جز زیارت آقا و مولایم نداشتم به محض ورود به مشهد مستقیما به جوار بارگاه ملکوتی آن امام همام شتافتم تا هر چه زودتر به آرزوی دیرینه ام که قرب جوار یار بود نایل شوم. زائرین حضرتش که سر از پا نشناخته، همه و همه فقط یک نقطه از این مرکز دایره مورد هدفشان بود، از همه طرف به سوی حرم شریف در حرکت بودند. عده ای در حالیکه اشک شوق درچشمان داشتند از دربهای مختلف خارج می شدند و جایشان را به گروهی دیگر از زنان و مردان با اخلاص و دوستداران خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام می دادند. به نظر می رسید کبوتران حرم آقا هم تاب ماندن در جای مخصوص خود که دانه فراوانی هم در آن جا وجود داشت نداشتند و هر چند گاهی با پرواز بر فراز گنبد و گلدسته های ملجأ و پناه دهنده خود به پرواز در می آمدند، تا از انوار تابناک مولا بهره گیرند و دل، آرام سازند. از صحن گذشته و به روضه منوره وارد شدم. کفشداریها شلوغ بود و خدمتگزاران دربار ملائک پاسبان رضوی با صمیمیت و روی گشاده کفشهای زائرین را تحویل گرفته و پس می دادند. در بدو ورود بوی دل انگیز گل محمدی مشام را نوازش می دهد همه جا صلوات است و دعا و نیایش. هر کس را می بینی در حال و هوای خود غوطه ور است ودردهای ناگفته با هیچکس را، به دردآشنای قدیمی می گوید. با ورود به این مکان قدسی دلم آرام گرفت و همه دردها و رنجها را فراموش کردم. احساس ماهی کوچکی را داشتم که از روی خاک به داخل آب افتاده باشد. جلو رفتم و مهر و مفاتیج و قرآنی برداشتم ودر گوشه ای رو به قبله نشستم. پس از به جای آوردن نماز زیارت انقلاب در درونم به وجود آمد. مفاتیج را گشودم و خواندم "اللهم فاجعل نفسی مطمئنه بقدرک راضیه بقضائک مولعه بذکرک و دعائکه محبه لصفوه اولیائک محبوبه فی ارضک و سمائک صابره علی نزول بلائک شاکره لفواضل نعمائک الداعین الیک صاعده و ابواب الاجابه لهم مفتحه و دعوه من بکی من خوفک مرحومه و …." پس از آن دیگر نفهمیدم چه شد، در حالتی فرو رفتم که ابدا سابقه نداشت، بوی عطر دل انگیزی را استشمام کردم و از خود بی خود گردیدم. نمی دانم چه مدت در این حال به سر بردم. وقتی به خود آمدم وجودم را از بلایی خالی حس کردم. به نزدیک ضریح مطهر رفتم و با زحمت فراوان پنجه در آن افکندم و به شکرانه این لطف و مرحمت زار زار گریستم. نمی دانستم چه شده است، اما قلبم به نوید بهبودی می داد.
پس از بازگشت به تهران نزد پزشکان رفتم و از آنها خواستم معاینات و آزمایشات مجددی نمایند. با انجام اقدامات لازم ناگهان همه متوجه بهبودی من شدند و در حالی که به شدت متعجب بودند از من خواستند که بگویم چه کرده ام. من در حالیکه شرح ماوقع را بازگو می کردم و اشک می ریختم دیدم که همه آرام اشک می ریزند. دکتر معالج پس از شنیدن ماجرا گفت که دیگر لازم نیست هیچگونه دارویی مصرف کنی، چون تو ابدا بیمار نیستی و باب الحوائج با قربی که در نزد خداوند دارد تو را شفا داده است. از آن زمان کاملا خوب و سرحال هستم و حضرت حق را از این بابت شاکرم.

شفا یافتگان حرم دوست


شفا یافته : حمیدرضا ثابتی
بیماری ها : نارسایی کلیه و لکنت زبان
تاریخ شفا : 8/6/1374
اگر تنهاترین تنهاها شوم، باز خدا هست.
او جانشین همه نداشتن هاست، نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه و درد و بلا بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی، ای پناهگاه ! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ما شوی و یار همه مظلومان درد فهمیده دردکشیده درد دیده.
تو می توانی به وفا جانم را بگیری و به وفا عمر دوباره ام دهی. هستی ام از تو است، ای آن که هستی ام دادی و آغازیدن را در آغازی نو، بی هیچ تردیدی در پوست و گوشت و استخوانم به ارمغان گذاشتی که تو مهربانترین مهربانانی، و اکنون در آغاز عمر دوباره ام عزیزی مهربان خود را همچون صاعقه بر جانم زد، و من در برق آن خود را به چشم دیدم ! قلمی به رنگ خورشید به دستم داد و قلمم را که به رنگ سیاه بود از دستم گرفت و من امشب را نشستم و ایمانم را نوشتم و ... همین.
درود بر تو ای وارث آدم برگزیده خدا درود و بر تو ای وارث نوح نبی خدا درود بر تو ای وارث موسی کلیم خدا درود بر تو ای وارث عیسی روح خدا درود بر تو ای ضامن آهو، شمس الشموس، امام رضا (ع) وجودم تنها یک حرف است و زیستم تنها گفتن همین یک حرف.
حرفی شگفت، حرفی بی تاب و طاقت فرسا، همچون زبانه های بی قرار آتش است، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند می کشند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند، کلماتی که شالوده روح و مذهب و اندیشه و ادب و زندگی و سرشت و سرگذشت من و ماست، کلماتی که ساختار یک حرفند، و حرفی که یک داستان است، داستان مستند یک اسیر، اسیری که در ازای عمرش به انتهای جاده خویش رسیده بود.
اسپری که دنیا با همه جذبه اش در قالب گور سردی داستان تکامل خویش را به پایان می رساند، اسیری که تصورش چهره کریه سرطان بود و ارغنونش کوس رحلت.
آری تنها یک حرف، حرفی به بلندای همه تاریخ (اعجاز امام رضا (ع) در این نوشته تمام کوششم این است که اعجاز مولایم علی بن موسی الرضا (ع) را آن گونه که بود و بر من گذشت بازگو نمایم، هر چند واقفم که ادعایی است محال و کوششی است عبث.
آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود. شب چنان بر عالم نشسته بود که گویی هیچگاه برنخواهد خاست، و از ازل در همین جا نشسته بوده است.
هرگز نه دیروزی بوده و نه فردایی خواهد بود و من همچون شبی که در کوهستانهای ساکت، صحراهای به خواب رفته و پروانه های نومید قبرستانهای عزادار و شهرهای آلوده سراسیمه و هراسان همه جا را بی هدف پرسه زند، زندگی می کردم رؤیای گیج و گنگ و خیال آمیزی بود، به روی همه چیز حریری از مرگ کشیده شده بود در حریری سیاه که روزهای شومی بود... آه نمی توانم وصف کنم، همه جا شب بود. نه، همه چیز شب بود. یادم نمی رود آن اولین روزی را که با نام سرطان آشنا شدم، بعد از روزها به این دکتر و آن دکتر مراجعه کردم، آن شب به خصوص پزشک بعد از دیدن آزمایشم در گوش پدرم زمزمه ای کرد که انعکاس نجوایش از زبان ناباورانه با، کلمه سرطان آقای دکتر ... به گوش من رسید و از آن شب، دیگر همه چیز برایم شب شد، و افسانه روز با همه جذبه هایش در من به خاموشی گرایید احساسم را نمی توانم بگویم، چرا که قلم بیجاره من با آن احساس بیگانه است. آه، آن شب آغازی دیگر بود. همه چیز رنگ باخت و دنیا و زیبایهایش ذره گشتند و در ظلمت شبهای من فراموش شدند. آغاز دردهایم بود، شب مرگیهایم جان گرفتند، هر شب گویی همه سردی اش آغوش می گشود و به سراغم می آمد، با نفسهایم می آمیخت، در بسترم بی خیال می نشست و سرود می خواند. گاه گرمم می کرد و گاه آغوش می گرفت و از سردی تنهاشدن کبودم می کرد.
می رفت و می آمد و حضور خویش را در چشمان ملتبهم به ودیعه می گذاشت و من هر لحظه از حضور وحشتناک این سایة موهوم، گرم تر می شدم، داغتر می شدم، شعله می گرفتم و می سوختم، گاه طنین صدایم گریه آلود می شد و می گرفت، و از فشار هیجان و درد استخوان، راه نفس بر من بسته می شد و ناگهان همچون پرنده ای که تیغ بر گلویش می فشردند به شتاب فریادی برمی آورم و معصومانه نقش بر زمین می شدم و لحظه ای از دنیای شب پرست دور می گشتم و هیچ کس و هیچ چیز را نمی دیدم حتی مرگ را.
دقایقی متمادی از شب می گذشت و من پس از گذشت زمانی که نمی فهمیدم چقدر بود " آه چه زمان خوبی" آرام آرام چشم می گشودم چشم به جمع عزیزانم (مادرم، همسرم، پدرم و ...) و آن لحظه در آن چهره های نگران، جز قطره های شفاف اشک و خوناب هیچ نمی دیدم، شنیدن زمزمه های قطره های عرق بر پیشانی ام گواه حضور مرگ بود و قطره های اشک بر سیمای عزیزانم، اندوه عظیمشان بود بر تکرار رسالت شبهای من.
سرطان در همه اندامهایم ریشه دوانده بود، هجوم سلولهای سرطانی به مغز نشانگر دفن آخرین بقایای امید از سرای ماتم زده دل خانواده ام بود درد بیداد می کرد.
شبها بر تن بی رمق من بیشتر سنگینی می کردند، گذشت کند زمان قرابت مرا با مرگ بیشتر می کرد، و هر چه خانواده ام سعی می کردند باور مرا بشکنند، رسالت عمیق شبها نمی گذاشت. دیگر چشم به راه خورشید نبودم، انتظار روز، در درد وحشتناک استخوانهای نحیفم مدفون شده بود و از او جز گوری بی جان نمانده بود گوری که در زیر ضربه های وحشتناک صدها داروی افیونی و به ظاهر ناجی، با زمین یکسان شده بود، و چنان هموار که از زمین قبرستان همه خواستنهای دوران بلوغم وجوانی ام.
نتوان بازش شناخت. درهای وحشت یکی یکی به رویم گشوده می شد. با اولین برق گذاشتن و شیمی درمانی، خیلی زود یافتم که این شبها از جسم آراسته و به ظاهر آدم گونه من دل خوشی ندارند آه، " چه نقمتی" و آن شد که خواستند، دیگر هیبت آدمیزاد هم نداشتم، چیزی بودم مثل پوست کشیده شب، حس می کردم مرگ انتقامجو مرا که به آغوش پر از مهر همسرم و اشکهای بی پناه مادرم و دستهای پرعاطفه پدرم پناه برده بودم می جوید، و من دور از چشم های وحشتناک مرگ، خفته در آغوش پرآرامش یأس، از یقینی سیاه برخوردار بودم، و من که روحم هرگز تاب بی قراری نداشت، دلم طاقت انتظار نداشت، من که چشمان غم زده ام همواره چون دو کودک گم کرده مادر، سراسیمه و پریشان به هر سو می دویدند، نمی توانستم به در خیره بمانم که کسی بیاید.
دلم چنان بر دیواره ناتوان سینه ام به خشم می کوفت که هر لحظه گویی خواهد شکست. همواره بیم آن داشتم که ضربه های خطرناک این جانور خشمگین از درون بر دیواره های لرزان اندامم آنچنان فرود آید که ستونهای نااستوار استخوانهایم را خردکند.
احساس می کردم باید با عجز و بیچاره گی برآستانه وحشت شبهای مقتدر زندگی ام به التماس بیفتم و عاجزانه از او بخواهم رهایم کند.
بخواهم شب برود، اما شب نمی رفت. شب نمی رود، کاش برود. نمی توانم آن شب ها را به یاد آورم و این چنین ساده از کنارشان بگذرم. نمی دانید با جان من چه کردند. آن شبها، جز اندوه ترس، موت و مرگ، خبری نبود یادم می آید کلیه ام را از دست داده بودم. حالا دیگر سرطان تنها حامی شب نبود که مرا به بازی می گرفت، جسدی شده بودم که تنها نفس می کشید.
مرا به آن طرف مرزها بردند، آمریکا، اما آن جا هم همان داستان خیمها بود و شب ها جنس شب از شب بود، و مرگ همان بی عاطفه شب های غربت من.
من تنها اسیر شب بودم، اما بعد از جواب پرابهام و نومید کننده دکترهای آمریکایی، گویی همه عزیزانم چونان من مسافر غم زده کاروان اشباح شب شده اند، و این چیزی نبود که در آن شب های غم زده بتوان تحمل کرد.
کوله بار 3 سال حسرت و غم و رنج و درد، دیگر بر شانه های نحیفم سنگینی می کرد. من از هر چه این کوله بار را به رخم می کشید و سنگینترش می کرد هراسان بودم، و این نومیدی بهترین و صبورترین خداوندان بودنم.
کوله باری را واژگون کرد، آخر راه بود. شب ها دیگر آرام آرام زمزمه لالایی خویش را از پنجره های بازخانه مان تجربه می کردند همه چیز بوی هجرت می داد، همه جا ناقوس مرگ پیچیده بود دیگر مرگ بازی خویش را تمام کرده بود ودست بیعت به سویم می گشود.
باور این حقیقت چهره ای خاص داشت. مادرم با چشمهای باران زده در آغاز شبی به سراغم آمد. در چهره اش آرامشی خاص بود. دیدگانش آتش خورشید فراموش شده را تداعی می کرد و صحبتش بوی سپیده می داد، مرا مهمان کرد ـ مرا به صبح نوید داد.
گفت : به جایی بروم که آن جا شب هایش چون روز روشن است. گفت به جایی بروم که شب ندارد. گفت به جایی بروم که خورشیدی به وسعت همه جهان آن جا می درخشد و ... حرفهایش قشنگ بود. دلم برای خورشید تنگ شده بود. گویی دلکش ترین سرودها را در نمایش روز شنیدم و جاذبه سرودها و جادوی غزلها مرا به سوی حرم می خواند، جایی که مادر از آن می گفت: به نیروی عشقی که در نهان به خدا داشتم و به قدرت پارسایی ها که در خلوت خویش در آن شب های وحشتناک ورزیده بودم و به اعجاز ایمانم، به آن آستان پاک پای نهادم. سی روز مقیم نور شدم. گلدسته ها به رنگ آفتاب بود. کشیده همچون آرزوی نازک همچون خیال. با قامت بلند دعوت به معراج آسمان گنبد هم رنگ خورشید.
کاشی ها لاجوردی ساده و بی ریا به رنگ نیایش به رنگ آسمان در چشمان اشک آلود همسرم، به رنگ مسجد بلال بر روی کوه ابوقبیس ـ ساده لاجوردی متواضع، اما نه از خاک آجر و کاشی، از اخلاص و رنگش به رنگ نخستین طلوع در نخستین روز آفرینش رواقهای بلند و سرستونهای زیبا و کاشی های براق و چلچراغهای گرانبها و زمین های فرش شده تمیز و شسته و نوری که صحن را در پرتو نرم و روحانی خویش جلوه پرصفای سپیده داده است، و در کنار دیوارهای آن " خیال و آرزو و امید، خسته از دویدنهای بسیار با چهره ای روشن از لبخند توفیق و زیارت به خواب رفته اند.
فضایش نزهتی از ارواح هشتی است. نیمه های شب به خواب رفتم، در عالم رویا، صدایی مهربان مرا به خود آورد. صدایی که دلنواز بود، صدا از جنس نور بود: پسرم برخیز و برو تو شفا یافته ای. باورم نمی شد، به خود آمدم، هیچ دردی در خود احساس نمی کردم و بدون اینکه زبانم بگیرد مدام آقایم را صدا می کردم و می گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) !
" زندگی برای ما فقیر بیچاره ها مثل زهره"
نمی دونم چرا خدا... حرفش را قطع می کنی. کفر نگو مرد! اینم مصلحت خداس.
یعقوب به تو می نگرد.
در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس می کنی، لب می گشاید: " راست می گی... اما چیکار کنیم... بگردم خدا رو که همیشه بندها شو امتحان می کنه. راستی مولود ! اونجا رو نیگا ! و تو به صفحه تلویزیون خیره می شوی، در صفحه تلویزیون حرم مطهر امام رضا (ع) را می بینی و موجی از مردم، که به سوی آن منبع نور و رحمت می شتابند.
" هر کس دردی داره ما هم یک درد ! " یعقوب خیره خیره به تلویزیون نگاه می کند. چشمانش پر از اشک شده و با تمنا می گوید " ای کاش پولی دستم می اومد و علی رو می بردم مشهد، شاید امام رضا نظری به ما می کرد و این پسره رو ... باقی حرفش را فرو می خورد اما تو باقی کلامش را می دانی.
حرف تو، حرف یعقوب و حرف یعقوب حرف دل توست. " من که یک زمین زراعی بیشتر ندارم. پولی رو هم که هر سال از فروش محصول به دست می یارم بخور و نمیره" به علی می اندیشی که با چشمانی لبریزاز شادی دستت را در دستش می فشارد و می گوید:
فارغ التحصیل که شدم و رفتم سر یک کار نون و آبدار، هم تو و هم بابا رو از این بلاتکلیفی درمی یارم... لب به اعتراض می گشایی: " ما به همین هم قانعیم... تو به فکر خودت باش. و علی می گوید ای بابا مگه می شه به این زمین و خونه نقلی قانع بود، اگه یک کاره ای شدم می برمتون شهر.
می خواهی بگویی که هم تو و هم یعقوب در آب و هوای روستا زندگی کرده اید با شیر تازه دوشیده شده و نان تازه از تنور درآمد... اما نگاه پرغرور علی مانع از آن می شود که کاخ آرزوهایش را با یک ضربه نابه هنگام ویران کنی جوان است و پر از آرزو لذا فقط با یک لبخند بی رنگ زمزمه می کنی. ان شاالله و علی شادمان بوسه ای بر دستت می زند.
یعقوب به آرامی نم چشمش را می ز اید یا علی می گوید و از جایش بر می خیزد. نگاهش به آن سوی اتاق، جایی که علی نیمه جان به زمین چنگ زده است، کشیده می شود سری تکان می دهد و به سوی او می رود و پتو را با احتیاط کنار می زند. "علی جان" از علی صدایی بلند نمی شود فقط حرکتی به خود می دهد در حالی که مهر سکوت بر لب دارد، صورتت پر از اشک شده، تو به یعقوب نگاه می کنی،یعبوب به علی، و علی.....حسرت نگاه آرام و مغرور علی، حرفهایش و لمس با لبانش بر روی دستان آماس زده ات در دلت جوانه می زند. با بغض به یعقوب می نگرد ماتش برده و به علی زل زده است. لحظه ای نمی گذرد که از اتاق خارج می شود، و تو می مانی و علی و تلویزیونی که دیگر بارگه امام رضا (ع) را در پهنة سینه اش ندارد مبهوت از جایت بلند می شوی.
پاهایت سخت حرکت می کنند شاید اگر میتوانستی به شانة علی تکیه کنی این چنین نبود، یاد او در ذهنت جاری می شود: "باید برات یک صندلی چرخدار بخرم. نه ....اصلاً چرا صندلی چرخدار....خودم برات عصا می شم، هر جا که بخوای می برمت، هر جا.....
تو به علی نگاه می کنی، و علی به تو. شاید در تو آینده را می بیند شاید هم تو برایش مدینه فاضله ای! نه مادر، اول خودت سروسامان بگیر بعد به فکر من باش."نه مادر، اول تو!" تبسمی بر لبان رنگ پریده ات جوانه می زند: "این حرف حالا نه پس فردا که چشمت افتاد به دختر مورد علاقه ات این حرفها یادت می ره، می ری پشت اونو می گیری، علی دلخور می شود، غم عجیبی بر چهره اش سایه می افکند. می گوید:"این چه حرفیه که می زنی مگه می شه فراموش کنم. محبت به مادر جای خودش، عشق به زن جای خودش" و بعد لبخندی لبانش را از هم می گشاید.
خوشحال می شوی نگاهش به تو آرامش می دهد و حرفهایش برایت بوی صداقت دارد."هر دو تاتونو به آسمونها می برم...... تو می خندی و علی بر پیشانی ات بوسه می زند و می گوید فقط برام دعا کن، فقط دعا چشمانش لبریز از اشک می شود، به سرعت از کنارت بلند می شود و از اتاق خارج می گردد و تو را با دلی مملو از سئوال و یک دنیا اضطراب . تنها می گذارد.
یعقوب را در تاریکی حیاط، تنها می یابی، سکوت کرده، گویی حضور تو را حس نمی کند. شاید او هم مثل تو به علی می اندیشد. به سکوت بیان کلامهای محبت آمیزش، گرمای دستانش و نگاه.....جلوتر که می روی یعقوب لب می گشاید: باورت می شه مولود.....علیمون..... علی ما که اون قدر سالم بود، یک دفعه این طوری از پا افتاد. با گریه می گویی: "نه معلومه که نه
" یعقوب ادامه می دهد من هم نه، کی فکرش رو می کرد. هیچ کس "علی که نباشه من هیچم " و یعقوب می گوید: نمی دونم بدون او چطوری زندگیم رو سر کنم. علی جگر گوشه هر دو مونه! او صورتش را با دستان خود می پوشاند.
اشک صورتت را پوشانده و یاس قلبت را آتش می زند، یاد آن روز در ذهنت زنده می شود.
در آشپزخانه حیاط نان می پزی که پسر همسایه فریاد کنان خودش را به تو می رساند: مولود خانم - علی آقا جای مغازه مش قاسم با یک ماشین..... بقیة حرفش را نمی شنوی.
چادر به سر می کنی و در یک دقیقه و شاید هم کمتر خودت را به مغازه مش قاسم می رسانی. مردم جمع شده اند. خودت را به جمعیت می زنی. علی را که می بینی می خواهی فریاد بزنی، اما شرم آن چنان در تو ریشه دوانده که یارای این کار را از تو می گیرد. زمین از خون علی قرمز است و او نیمه جان روی زمین. یعقوب هم می آید. یعقوب همسر تو. لحظه ای بعد علی روی دستهایی بلند می شود و در صندلی ماشین جای می گیرد. می خواهی تو هم با علی و یعقوب بروی اما یعقوب مانع می شود. به ناچار به خانه برمی گردی و منتظر می مانی یک ساعت، 2 ساعت..... انتظار به سر نمی آید. شب می شود شب را تنها می گذرانی تا صبح می شود وضو می گیری و نماز می خوانی، دعا می کنی برای علی......ناگهان صدای در خانه می آید. در را باز می کنی یعقوب را می بینی خسته، سلامی می کند و وارد حیاط می شود، داخل اتاق می گردد و تو هم.
به عکس علی چشم می دوزد. بعد نگاهش را به تو معطوف می کند: "علی خوب میشه اما!..." هزاران اما در فکرت ریشه می دواند: - "اما چی..." دکترا در مورد سلامتی ش قطع امید کردن، می گن نخاعش آسیب دیده- گفتم می برمش تهرون، گفتند بی فایده است.
به عکس علی زل می زنی، باز هم می خندد، تو گریه می کنی، اما او همچنان لبخند به لب دارد.
تو و یعقوب در تاریکی حیاط فرو رفته اید، در آن حال به چشمان یعقوب می نگری، چشمانش نمناک است. فکری داری. نمی دانی به یعقوب بگویی یا نه! مدتی با خود کلنجار می روی، عاقبت می گویی:"می خوام قالی ببافم " به نگاه متعجب یعقوب لبخند می زنی و ادامه می دهی: از فردا شروع می کنم.... می فروشیمش و با پولی که دست می یاریم علی رو می بریم مشهد.....یعقوب نگاهت می کند. برق تحسین را در چشمانش می بینی پشت دار قالی نشسته ای و قالی ای را که قولش را به یعقوب داده بودی می بافی. حضور کسی را در پشت سرت حس می کنی.
یعقوب است که می گوید:"زیاد به خودت فشارنیار!" یعقوب کنارت روی دار می نشیند.
داری گل یاس روش می اندازی؟ آره یاس از همه بهتره یعقوب لبخندی به لب می آورد:"فردا شب تو مسجد دعای توسله! تو نمی یایی؟ فکر خود را به زبان می آوری: نه می خوام قالی رو تمام کنم.
ناگهان ناله علی را می شنوی هراسان خودت را به او می رسانی آب! یعقوب لیوانی آب می آورد به علی می دهد علی نیمه جان جرعه ای آب می نوشد و بعد سرش را روی بالش می نهد.
چشمانش نیمه باز است و صورتش لاغر، برمی گردی و با دنیایی امید پشت دار می نشینی. دستانت آخرین رج های قالی را بر دار می بافند و تو خسته جان و امید وار به کارت ادامه می دهی، حالا دیگر گل یاس بر روی قالی به وضوح نمایان شده است. یاد علی که می کنی نیروی مضاعف در خویش می یابی. می دانی که امشب شب چهارشنبه است و یعقوب.... ناگهان دستانت را بر دار قالی می لرزاند و تو می لرزی.
وجود کسی را در اتاق حس می کنی.
با خود می گویی: جز من و علی که کسی این جا نیست. هر چه بیشتر می گذرد و جود آن کس برایت محسوس تر می شود. کسی می آید، در تنهایی دل تو و علی احساسی نا آشنا در وجودت رخنه می کند و تو به قالی چشم می دوزی و زیر لب می گویی: "استغفرالله ربی و اتوب الیه" اما باز هم صدای پا را می شنوی. ناگاه صدای نالة علی، تو را متوجه او می کند سر بر می گردانی و علی را می بینی متحیر، مات..... علی به تو می نگرد. متعجب می لرزی و علی هم ..... در مقابل دیدگان متعجب تو، روی بستر نیم خیز می شود، باز هم حیران و سرگردان گویی در این دنیا نیست، علی در بستر می نشیند، همان آرزویی که تو داشتی و به خاطرش چه اشکهایی که ریختی.... او که نای حرف زدن نداشت. اکنون به حرف می آید: مادر کجا رفت؟ می ترسی، علی می نشیند و می ایستد مثل گذشته ها.... چیزی نمانده که از تعجب قالب تهی کند علی سراسیمه قدمی به پیش می گذارد، او همچنان راه می رود کجا رفت؟ کجا رفت؟ می پرسی: کی کجا رفت؟ جوابت را نمیدهد.
دوان دوان خودش را به حیاط میرساند، تو هم دنبالش می روی، در حیاط او می گشاید و لحظه ای طولانی داخل کوچه را نگاه می کند بعد در را آهسته می بندد، روی که بر می گرداند او را می بینی که اشک صورتش را خیس کرده، حیران به علی مینگری.
علی، چون کودکی ناآرام، سرش را به دیوار می زند و می گرید نوای دعای توسل مسجد از بلند گو به گوش می رسد..... یا علی بن موسی الرضا، یابن رسول الله یا حجه الله علی خلقه....یادت می آید که یعقوب امشب در مسجد است.
با خود می گویی "دیگر تا آمدن یعقوب چیزی نمانده"..... می دانی که باید سجدة شکر به جای آوری. علی را به داخل اتاق می بری، اشک چشمانت را پاک می کنی و پشت دار می نشینی، وقتی آخرین رج قالی را می بافی یعقوب وارد اتاق می گردد، علی از جایش بلند می شود و گریان در آغوش یعقوب فرو می رود.
یعقوب آرام می گیرد و علی پر تپش،گویی عزیزی را از دست داده است. از روی دار به علی و یعقوب می نگری، علی به سویت می آید به قالی با گل یاس بافته شده چشم می دوزد. تو به علی نگاه می کنی و علی به قالی بر دار. لحظه ای بعد علی دستت را در دستش می گیرد، و لبانش را با دستان تو تماس می دهد و می گوید: "مادر! دستات بوی یاس می ده اما هیچ بویی دل انگیزتر از عطر وجود آقا و مولایی که بر بالینم آمد و مرا از رنج و مرارت رهانید نیست. شادمان علی را در آغوش می گیری، دل تو و علی باهم یکی شده.
"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)"
سالهای سرنوشت در چهرة آفتاب خورده ش قدم می زد. چین و چروک ایام به روی دستهایش، گذر جوانی اش را فریاد می کرد. شکوفه های سپید روی چادرش، خبر از بهار عبادتش می داد. حجابش را به دور کمرش گره زده بود. از کنار چارقدش چند تار موی قرمز، سبزی حنا را به تماشا نشسته بود.
مردمک چشمش در غبار مبهمی غوطه می خورد. پلکهای پلاسیده اش تحمل پرتو افشانی خورشید را نداشت و متناوبا به هم می خورد. حرکات صادقانه اش توجهم را جلب کرد. جلو رفتم: سلام مادرجان! زیارت قبول، حالت چطوره؟
- الحمدالله ننه جون، خدمت آقا که هستم خیلی خوبم.
- از کجا برای زیارت مشرف شده ای؟
- ننه جون! به جای این حرفها دستمو بگیر ببرم جلو ضریح زیارت کنم. به این کارهای چکار داری؟
- ای به چشم، مادرجان!زیارتنامه خواندی؟ نه من که سواد ندارم بیا زیارتنامه را برام بخوان.
- بازم به چشم هر کاری بگی با جون و دل انجام می دم .
بعد شما هم به چند سوأم من جواب می دی؟
-خوب حوصله ام را سر بردی سوألتو بگو. راحتم کن.
- اهل کدام شهری؟ از غرب کشور آمده ام، شهر.......
-چند سالته؟ ای بابا، دخترم! به این کارها چکار داری، میخوای حاج عباس بشنود. ازاون دنیا بیاد طلاقم بده؟ صورت مهربانش را بوسیدم و با لبخندی گفتم: مادر از خیر این سوأل گذشتم. یادته چندمین باره که به زیارت می آیی؟ والله راستش را بخوای نه، ولی می دونم زیاد اومدم.
- از این سفرها خاطره ای داری برام تعریف کنی؟ - آها حالا شد یه حرفی. آره یه بزرگواری از آقا دیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم و به خاطر همون تا می تونم به زیارت و پابوسش میام..... تا مداد و کاغذ را آماده کردم، با تعجب نگاهی کرد و گفت: وایسا!وایسا! اول بگو ببینم تو خودت کی هستی که اینقدر سوأل پیچ می کنی؟ حالا که دفتر و مداد تو برداشتی ازم مدرک بگیری.
دستهایش را در دستم فشردم و گفتم من خدمتگزار ناچیز آقا هستم و برای مجلة حرم هر وقت توفیقی حاصل شد. مطلب می نویسم، سرگذشت آدمهایی را که هنوز از جویبار صدق و صفا آب می نوشند و در جاده آیینه ای صراط مستقیم قدم بر می دارند، آدمهایی که در دستهایشان برکت خدا سبز می شود و اندیشه دلهایشان خرمن خرمن گندم است، که و ریا نمی فروشند، وزلال، زلالند، مثل گنبد آقا، قلبشان در تاریکی و روشنایی می درخشد آرامش آخرتشونو به تشویش و نامردمی این دنیا نفروختند. مثل سپیدة صبح صافند و چون عشق داغ. دورو برش را نگاهی انداخت و گفت: وای : خاک بر سرم خدا مرگم بده می خوای وقتی برگشتم به ولایت، هم ولایتی هام بگن ننه جعفر برای زیارت نرفته با روزنامه چیا، اختلاط کرده. حالام برگشته با فیس و افاده، که من آدم مهمی شدم.
- ببین مادر جون! قربونت برم معذرت می خوام، هیچ سوألی نمی کنم.
خوبه؟ راضی شدی؟ فقط خاطراتتو تعریف کن.
- باشه می گم ولی اسممو نمی گم.
- پس بیا بریم یک جای خلوتی بنشینیم. دل دل می زدم و دعا می کردم پشیمون نشه و از این که موفق شده بودم این پیر زن شهرستانی با صفا را به حرف بیارم خوشحال بودم.
- بفرما مادر! همین جا خوب و مناسبه، یاا.... قربون قدمت.
- می دونی دخترم. سالهای گذشته، خدا بیامرز کربلایی عباس، یه روز به خانه آمد و گفت، ننه جعفر، خانوم خانوما! یه مژده برات دارم. هاج و واج به دهنش نگاه کردم ببینم چی می خواد بگه. بعد از کمی صغری، کبری چیدن، گفت: بارو بندیل رو ببند و کارها تو انجام بده تا کفش و کلاه کنیم و بریم پابوس آقا امام رضا(ع) گفتم: چی؟ زیارت، فریاد ناگهانی کربلایی مرا به خود آورد: چی شده زن می خوای خونه خرابم کنی؟ وقتی به خود آمدم دیدم از خوشحالی قدح سفالین بزرگی را که پر از دوغ بود به روی زمین انداختم و مثل جگر زلیخا تکه تکه شده. خیلی خجالت کشیدم زیر چشمی نگاهی بهش کردم دیدم اخماش تو هم رفته، کمی ترسیدم. به من و من افتادم و نشستم زمین را تمیز کنم، جلو آمد و دستی به سرم کشید و گفت: ناراحت نباش فدای سرت. شوق زیارت آقا بود پاشو، پاشو به کارهات برس، من جمع می کنم. رو کردم به امام رضا : آقا جون قربونت برم. آفتاب از کدوم طرف در اومده که کربلایی میخواد کار خونه انجام بده. فهمیدم همه از شوق زیارت آقاست. خلاصه چه سر تو درد میارم. دو روز بعد پس از خداحافظی از قوم و خویش ها با سلام و صلوات ما را از زیر قرآن و آب و آینه گذراندند و راهی سفر آرزوها شدیم.
یادم نمیاد چند روز طول کشید تا به دروازه شهر مشهد رسیدیم. البته، نه که ما مشتاق دیدن قبر آقا بودیم و من هم اولین سفرم بود. خیلی در راه سخت گذشته و زمان خیلی طولانی به نظر رسید. هرچی می آمدیم مثل اینکه جاده کش برمی داشت و درازتر می شد. تا این که یه روز دم دمای غروب به نزدیکی شهری رسیدیم که دو تا آفتاب داشت.
یکی اون ته های آسمونش بود و یکی هم عین خورشید ظهر، بین زمین و آسمون می درخشید. به کربلایی گفتم این جا کجاست که دو تا آفتاب داره؟ کربلایی قیافه ای گرفت و قاه قاه خندید، حالا نخند و کی بخند، من از خجالت سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم و او بعد از مدتی غش و ریسه رفتن، ناگهان با قیافه ای مؤدبانه دست بر سینه، گفت: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) و ...... بر خود لرزیدم واشک از چشمانم جاری شد. پس این جا خراسونه؟ این گنبد و گلدسته های آقامونه؟ زبانم بند آمده بود، نمی دانستم چیکار باید بکنم. دست و پام رو جمع کردم و رو به حضرت گفتم: سلام آقا جان، سروجونم فدات. و زار زار تمام غروب را گریه کردم.
از اول شهر تا نزدیک حرم، نفهمیدم چطوری اومدم و چی به من گذشت که بالاخره رسیدیم. به کربلایی گفتم: ترا خدا همین نزدیکی ها یه خونه بگیر که پنجرش رو به حرم آقا واشه و این ده روز هیچ از آقا جدا نشیم.
گفت: ای به چشم خانوم خانوما! دیگه چی، سرم را پایین انداختم و گفتم خدا عمرت بده مرد، که منو به زیارت آوردی.
جونم برات بگه همون طور که دلم می خواست آقا کمک کرد و یک اتاق خوب گرفتیم و شدیم همسایة آقا (ع) پسرم و کربلایی رفتند وضو بگیرند.
منم رفتم چادر نماز بردارم و آماده برای زیارت بشم که تا دولا شدم چادرم را بردارم، درد شدیدی در کمرم احساس کردم، طوریکه که دولا ماندم. چه سرت را درد می یارم، با هزار زحمت مرا خواباندند و گفتند: تو استراحت کن. خستة راه هستی. فردا ان شأا.... می بریمت زیارت. تمام غصه های دنیا بغضی شد و در گلوم ماندگار شد. شوهرم و پسرم جعفر به زیارت رفتند من ماندم و اشک و التماس به درگاه آقا. درد ساکت نشد که نشد. فردا رفتند داروی گیاهی برام آوردند. هیچ اثر نمی کردم و هی مشکلی بر مشکل اضافه می شد. تا یه شب که شوهر و پسرم به زیارت رفتند. دلم خیلی گرفت. داشتم به حرم آقا با حسرت نگاه می کردم و اشک می ریختم.
یعنی آقاجون من گنهکارم که تا این جا آمدیم ولی داخل خونه ات راهنم نمی دی؟ این رسم مهمان داریه؟ خودت می دونی چقدر راه اومدم. تو را به جان جوادت از سر تقصیراتم بگذر. آخه میشه آدم تا این جا بیاد، شمارو نبینه؟ که ناگهان در بین هق هق گریه ام در اتاق باز شد و یه آقایی اومد تو با یک بشقاب انگور. من دست و پامو گم کردم. گفتم حاج آقا ببخشید ما نمی دونستیم این خونه شماست. اینجا را به ما هم اجاره دادن، کربلایی بیاد از اینجا
می ریم. آقا بشقاب انگور را زمین گذاشتند گفتند ضعیفه! بخور خوب می شی، من اومدم دو رکعت نماز بخونم و برم، در گوشه اتاق به نماز ایستادند، دست و پام می لرزید. صورتم را محکم پوشوندم و سرم را روی بالش به سمت دیوار برگردوندم دعا می کردم زودتر جعفر و کربلایی برگردن.
با شنیدن صدای در، فریاد زدم جون خودتون اومدین زیارت! خونة مردم را غصب کردین و توش نماز می خونین، حتما قبول می شه؟ عبادتتون خیلی درسته و زدم زیر گریه، برگشتم دیدم آنها متحیر مانده اند، فکر کردن دیوانه شدم با احتیاط جلو اومدن. گفتن چی! ما خونه را اجاره کردیم و در اختیار خودمونه.
بادست گوشة اتاق را نشان دادم و گفتم پس این آقا چی میگن؟ و هر سه نفر برگشتیم، نه آقایی بود و نه بشقاب انگوری.
ناخودآگاه از جا بلند شدم.
دردی در خود احساس نکردم ولی هنوز شیرینی همان یک دونه انگور را در دهنم مزه مزه میکردم. آره جونم بعد از کلی بهت و حیرت. متوجه شدیم که آن آقا، آقا امام رضا (ع) بودند که به دیدار دل شکسته من اومدن و منو شفا دادن.
بعدش هم خودت بهتر می دونی که چه احساسی داشتم. و از اون سال تا حالا در هر شرایطی به دیدن آقا میام، حالا بیا زیارتنومه برام بخون.
- رو چشمم مادر جان! السلام علیک ایها الامام الغریب … تو گرامی ترین مقصود هستی. ای خدای من! تقرب می جویم به سویت به وسیله فرزند دختر پیغمبرت محمد (ص) که رحمت تو بر او و آلش باد.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed