ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ادبیات کهن در آینه ی امروز

شیوه ها وشگردهای تکدی گری

در روزگار ما هستند افراد شیادی که با لطافت حیل وبا شگردهای گوناگون به اصطلاح مردم راسرکیسه می کنند.تکدی گری واظهار عجز و ناداری یکی از این شگردهاست.

هنوز هم درکوچه وخیابان باافرادی روبرو می شویم که با ظاهری ژولیده از گرفتاریهای مالی سخن می گویند ومردم را به یاری می خوانند. اگرچه ممکن است برخی از آنان افراد شیاد که گدایی را راهی مقرون به صرفه جهت کسب درآمد می دانند نیز هست. ممکن است تصور شود این شیوه ای است نو ظهور ومربوط به مردم قرن بیستم . اما چنین نیست.

عوفی بخارایی که دراوایل قرن هفتم هجری قمری می زیسته است درکتاب خود بانام « جوامع الحکایات » حکایاتی نقل کرده است که به اثبات گر شیوه های گدایی درآن روز گار است.

از جمله او در حکایتی می گوید :

آورده اند که در شهر نیشابور قدیم بازرگانی در میان بازرگانان نشسته بود وازهر نوع سخن می گفتند . ناگاه دختری دیدند درغایت لطافت ونهایت ملاحت ، جامه ای دریده پوشیده چنانکه اندامهای او از شکافهای آن خرقه پیدا بود. واو سعی می کرد که خود را بپوشاند . دربرابر آن بازرگانان بیستاد وگفت :

ای ارباب غنا (ای صاحبان بی نیازی ) رحمتی کنید بر اصحاب عنا ( بر دردمندان ) وای خداوندان ثروت ببخشایید براین عورت ( روی پوشیده- زن ) که دختری ام از خاندانی که از کثرت به قلت افتاده اند ( ازدارندگی به نداری افتاده اند). بازرگانان رادل براو می سوزد وهریک سکه ای به او می دهند. یکی ازآنان که ازحسن وجمال دختر در تعجب مانده ، چون می شنود که این دختر از خاندانی آبرومند بوده که دچار فقر شده اند درپی او می رود واز او می پرسد که اجازه می دهد به خواستگاریش برود.

سپس درپی دخترروان می گردد وبه خانه آنان می رسد.خانه ای مجلل می بیند که به قصر می ماند. پس ازورود با پذیرایی گرم صاحبخانه مواجه می شود. پس از صرف شام وبیان موضوع پدر آن دختر می گوید : « ای خواجه بدان که من مردی گدایم وخرقت من این است.سپس توضیح می دهد که خودوهمسرش نیز علاوه بردختر به همین کسب وکار مشغولند. سپس اضافه می کند که آنان هرروز ازبازرگانان ومسافرانی که درکاروانسرای شهر یا مسجد جامعه حضور دارند با لطایف حیل پول می ستایند...

در ادامه می گوید تو نحوه گدایی دختر مرا دیدی. فردا صبح به مسجد برو تا نحوه ی گدایی من و همسرم را نیز مشاهده کنی . بعد از آن درباره ی موضوع خواستگاری تو حرف می زنیم.

روز بعد بازرگان درمسجد حاضر شد. پس ازنماز صبح دید آن شخص حاضرشد وگفت : ای مومنان چند لحظه به حرفهای من گوش کنید ، من مردی فقیرم ، نیازمند چند دینار. اما ازشماچیزی نمی خواهم چراکه معتقدم خداروزی رسان است واوست که هر دربسته را می گشاید. غرض اینکه من امروز که برای نماز به مسجد می آمدم کیسه ای یافتم که درآن مقداری اجناس ارزشمند است باوجودی که نیازمند م آنراآورده ام تااگر مال کسی ازشماست به صاحبش برگردانم. سپس درکیسه را گشود مردم بادیدن لباسهای گرانبها ونیز گوشواره ودستبند وخلخال طلای درون آن تعجب کردند. وهر یک سکه ای به او دادند وبر امانتداری وپاکدامنی او درود فرستادند. در این میان همسر آن مرد با سروصدا وشیون وزاری واردمسجد شد که ای مسلمان به فریادم برسید. من زنی آرایشگر م روزپیش ازچندتن اززنان متمول شهر چند تکه لباس وزیور آلات عاریه گرفتم تاددو مراسم عقد کنان یکی ازدختران فقیراماآبرومندشهر ازآن استفاده کنیم اما درراه آنان راگم کردهام.حال بگویید چه کنم ؟

احتمالا صاحب جواهرات گمان می کنند من دروغ می گویم وآنها رابرای خودبرداشته ام.

مردم گفتن : ای زن ناراحت نباش که خدا به وسیله این مرد پاکدامن مشکل تو را حل کرده است. خوشبختانه این مرد متقی کیسه تورا یافته است اکنون نشانی جواهرات رابگو تا آن ها رابه تو تحویل دهیم. زن نشانی آنها راگفت .پس از تحویل گرفتن کیسه همانجا نشست ودوباره شروع کرد به گریستن.گفتند: تو باید خوشحال باشی چرا گریه می کنی .

گفت : من از این شغل بیزارم . اگر تنها چند سکه ی طلا داشتم مقداری پشم می خریدم وریسندگی اختیار می کردم .مردم را دل براو سوخت وهر کس سکه ای به او داد.

بازرگان از کاراین زن وشوهر بهت زده شده بود ودوباره به خانه ی آنان بازگشت.مرد گداگفت : آنچه دیدی یکی از هفتاد شگرد ما ،درگدایی است .اکنون اگر هنوز قصد داری داماد من باشی حرفی نیست.

بازرگان گفت من به هرحال بردامادی تو اصرار دارم.مرد گدا به او گفت : من دامادی از تو بهتر نخواهم یافت . اما مشکلی هست وآن اینکه من شرط کرده ام دخترم رابه کسی دهم که مهریه اورا ازراه تکدی گری بدست آورده باشد! اگر می توانی گدایی کنی حرفی نیست.بازرگان گفت : من مردی سرشناسم وهمه مرا می شناسند چگونه گدایی کنم ؟!.........

گدا به او گفت : من به تو راه این کاررا آموزش خواهم داد.تو چندروزاز حنجره خودبیرون نیا.سپس مردم وهمکاران به ملاقات تو خواهند آمد توخودرا محزون نشان بده.وهر چه آنان دلیل اندوه توراپرسیدند چیزی مگو .پس از چند روزبه یکی از آنان بگو که ورشکسته شده ای وآه دربساط نداری. سپس تایید کن که این راز رابا کسی درمیان ننهد.

بازرگان به شیوه مردگداعمل کرد.کم کم دیگربازرگانان شنیدند که اموال او راراهزنان برده اند وتمام دارایی خود رااز دست داده است.هرکس نزد اومی رفت وپولی به او هدیه می کردوتاکید می کرد که کسی ازاین ماجرا باخبر نخواهندشد . پس ازمدتی ازاموال اهدایی همکاران مقدارزیادی سکه فراهم آمد.

آنها رانزد مردگدا برد وگفت این هم مهریه دخترت. مرد گدا گفت : « اکنون دختر به تو دهم .به آن شرط که پس از این هرگز گدایی نکنی » .بازرگان گفت : « چندین گاه بازرگانی می کردم ونفس ومال درخطر می نهادم تابرمایه یازده یادوازده سود آید. اکنون بی هیچ مایه (سرمایه) چندین دینار زر به دست آمد .هرگز من از این کار توبه نکنم واین پیشه رها نسازم ».

گداگفت : « اکنون به راستی می توانی داماد من باشی » !

[ پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed