ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 آرایه های ادبی

در کتاب های زبان و ادبیّات فارسی دبیرستان برخی از آرایه های ادبی به اختصار بیان شده است در اینجا  برای آگاهی بیشتر، پرکاربردترین آرایه ها را با توضیح بیشتری شرح می دهیم (منبع کتاب آرایه های ادبی سال سوم انسانی )

تشبیه

 (1) دانا چو طبله ی عطار است خاموش و هنر نمای
(2) بلم آرام چون قویی ، سبکبار / به نرمی بر سر کارون همی رفت
(3) دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد / که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد
(4) روز چو شمعی به شب زود رو و سرفراز / شب چو چراغی به روز،‌کاسته و نیم تاب
(5) چون آینه، جان نقش تو در دل بگرفته است / دل سر زلف تو فرو رفته چو شانه است

تشبیه : ادعای همانندی میان دو یا چند چیز است. 
مشبه ، مشبه به ، ادات تشبیه و وجه شبه پایه های تشبیه اند.
مشبه : چیزی یا کسی است که قصه مانند کردن آن را داریم.
مشبه به : چیزی یا کسی که مشبه به آن مانند می شود.
ادات تشبیه: واژه ای است که نشان دهنده ی پیوند شباهت است این واژه می تواند حرف ،‌فعل و ... باشد.
وجه شبه : ویژگی یا ویژگی های مشترک میان مشبه و مشبه به است.
وجه شبه معمولاً باید در مشبه به بارزتر و مشخص تر باشد.
مشبه و مشبه به را طرفین تشبیه می نامند. این دو در تمام تشبیهات حضور دارند اما ادات و وجه شبه می توانند حذف شوند.
برای فهم یک تشبیه باید به سراغ مشبه به رفت که مهم ترین پایه ی تشبیه است ؛ زیرا وجه شبه از آن استنباط می شود.
غرض از تشبیه، توصیف ، اغراق ،‌مادی کردن حالات و ... است.
راز زیبایی تشبیه در همانندی های پیش بینی نشده ای است که برای انسان کشف می کند. 
این نوع تشبیه که معمولاً مشبه به آن از حواس مردم عادی دورتر است،‌ذهن را با شگفتی، درنگ و تلاش همراه می سازد و این تلاش،‌منشأ لذت هنری است.

تشبیه بلیغ

(1)      ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد / ساقی به دور باده ی گلگون شتاب کن
(2) چو دریای خون شد همه دشت و راغ / جهان چون شب و تیغ ها چون چراغ
(3) که نی ام کوهم ز صبر و حلم و داد / کوه را کی در رباید تند باد
(4) تو سر و جویباری،‌تو لاله ی بهاری / تو یار غمگساری،‌تو حور دلربایی
(5)دست از مسن وجود چون مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی 

وجه شبه و ادات تشبیه را می توان از تشبیه حذف کرد.
حذف وجه شبه سبب تلاش ذهنی و کسب لذت ادبی بیشتر می گردد و بر تأثیر تشبیه می افزاید. حذف ادات تشبیه، ادعای اتحاد و هم سانی مشبه و مشبه به را قوت می بخشد و تلاش و کندوکاو ذهن را افزون می سازد.
تشبیهی که ادات و وجه شبه آن حذف شود، «تشبیه بلیغ» نام دارد.

  تشبیه بلیغ بر دو نوع است:

1 – اسنادی ،‌که در آن «مشبه به» به «مشبه» اسناد داده می شود، مانند : علم نور است.
2 – اضافی که آن را اضافه ی تشبیهی می خوانند و در آن یکی از طرفین تشبیه به دیگری اضافه می شود، مانند: درخت دوستی (مشبه به ، به مشبه) لب لعل (م شبه ، مشبه به) مس وجود، قد سرو و ... تشبیه بلیغ رساترین ،‌زیباترین و مؤثرترین تشبیهات است.  

استعاره مصرحه (آشکار)

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد / بهارعارضش خطی به خون ارغوان دارد
گلا و تازه بهارا ، تویی که عارض تو / طراوت گل و بوی بهار من دارد

شاعر در توصیف طلوع خورشید می گوید:
هزاران نرگس از چرخ جهان گرد / فرو شد تا برآمد یک گل زرد
نفسی بیا و بنشین ، سخنی بگو و بشنو / که به تشنگی به مردم بر آب زندگانی

استعاره ی مصرحه : بیان «مشبه به» و اراده ی تمامی ارکان تشبیه.
در استعاره لفظ در غیرمعنی اصلی به کار می رود.
مصرحه (:آشکار) نامیدن این استعاره به سبب آن است که از طریق مشبه به،‌به آسانی می توان به وجه شبه و مشبه دست یافت.
غرض از استعاره ی مصرحه : اغراق ، تأکید، ایجاز ،‌محسوس و عینی کردن امور و ... است. تشبیه ادعای همانندی و استعاره ادعای یک سانی است.
در استعاره، ‌تشبیه به فراموشی سپرده می شود؛ گویی که مشبه فردی از افراد مشبه به است.
استعاره ذهن را با شگفتی، درنگ و جست و جو رو به رو می سازد و زیبایی آن نیز برخاسته از همین معنی است. استعاره از تشبیه رساتر و خیال انگیزتر و در برانگیختن عواطف، مؤثرتر است؛ زیرا خود از درون تشبیه بلیغ که رساترین نوع تشبیه است – خلق می شود.

شر که آن دید، دشنه باز گشاد    /    پیش آن خاک تشنه رفت چو باد

در چراغ  دو  چشم او  زد  تیغ             نامدش کشتن  چراغ  دریغ

 استعاره مکنیه‌، شخصیت بخشی (تشخیص)

به صحرا شدم ؛ عشق باریده بود 
تو را از کنگره ی عرض می زنند صفیر / ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
قضا چون ز گردون فرو هشت پر / همه زیرکان کور گردند و کر
استعاره ی مکنیه (کنایی) : مشهبی است که به همراه یکی از اجزا یا ویژگی های مشبه به می آید. این ویژگی وجه شبه یا یکی از وجه شبه های بین مشبه و مشبه به است. این جزء یا ویژگی می تواند به مشبه اضافه گردد یا به آن اسناد داده شود. استعاره مکنیه ای که از اضافه شدن چیزی به مشبه به دست آید، همان است که «اضافه ی استعاری » خوانده می شود.
استعاره ی مکنیه ای که مشبه به آن «انسان» باشد ، «تشخیص» یا «انسان انگاری» نام دارد.
زیبایی استعاره ی مکنیه در گرو جزئی است که از مشبه به انتخاب و به همراه مشبه ذکر می شود.
استعاره مکنیه از استعاره ی مصرحه و تشبیه ، بلیغ تر و مؤثرتر است ؛ زیرا ذهن برای فهم آن به دقت ، تأمل و تلاش بیشتری نیاز دارد.  

ابر می گرید و می خندد  ازآن گریه چمن.

حقیقت و مجاز

طاقت سر بریدنم باشد / وز حبیبم سیر بریدن نیست
یکی درخت گل اندر میان خانه ی ماست / که سروهای چمن ، پیش قامتش پستند

«سربریدن» و «سیر بریدن» به کار رفته است. «سر» در اولین مصراع، حقیقت و به معنی یکی از اندام های آدمی است که جایگاه مغز است و چشم و گوش و بینی و ...در آن جای دارند.
«سر» در دومین مصراع مجاز و به معنی «اندیشه، قصد و تصمیم» است. بقیه ی مصراع «قرینه» است؛ زیرا ذهن را از توجه به معنی حقیقی باز می دارد. علاقه ای که میان دو معنی وجود دارد، این است که سر «محل و جایگاه» اندیشه است و به همین دلیل می توان سر را در معنی فکر و اندیشه بکار برد.
«درخت گل» یک مجاز است ؛ زیرا در غیرمعنی اصلی خود – یعنی ، یار – به کار رفته است . بقیه ی کلمات قرینه اند؛ زیرا ذهن را از توجه به معنی حقیقی – یعنی «بوته گل» باز می گردانند» و به جست و جوی معنای مجازی – یعنی «یار» بر می انگیزاند. علاقه ای که گل و یار را به هم می پیوندد و اجازه می دهد تا یکی به جای دیگری به کار رود، «شباهت» است؛ زیرا یار در زیبایی چون درخت گل است.
درخت گل یک استعاره مصرحه است؛ زیرا «مشبه به » تشبیهی است که «مشبه» آن «یار» و اکنون به جای آن بکار رفته است.
در می یابید که «استعاره» نیز «مجاز» است؛ مجازی که علاقه ی آن «شباهت» می باشد. «استعاره»از سویی با مجاز مرتبط است؛ زیرا در غیر معنی اصلی به کار می رود و از سویی به تشبیه می رسد زیرا مشبه بهی است که به جای مشبه آمده است.
حقیقت :
اولین و رایج ترین معنایی است که از یک واژه به ذهن می رسد.
مجاز : 
به کار رفتن واژه ای است در غیرمعنی حقیقی، به شرط وجود علاقه و قرینه.
علاقه :
پیوند و تناسبی است که میان حقیقت و مجاز وجود دارد اگر علاقه نباشد مجاز هم نخواهد بود.
قرینه :
نشانه ای است که ذهن را از حقیقت باز می دارد و بر دو نوع است:
لفظی و معنوی
بیشتر قرینه ها لفظی اند و منظور از قرینه ی معنوی ، شرایط زمان و مکان و ... است که مجاز بودن واژه را نشان می دهد.
مجاز از این رو در زبان پدید می آید که الفاظ محدود و معانی نامحدودند. مجاز علاوه بر خیال انگیز بودن زبان را وسعت می بخشد و در سخن موجب ایجاز و مبالغه می شود. 
تلاشی که مجاز در ذهن می آفریند راز هنری بودن و زیبایی آن است. استعاره از سویی باتشبیه و از سوی دیگر با مجاز مرتبط است.
توجه : کلماتی مانند شیر که چند معنی لغوی دارند مجاز نیستند.

1 – حقیقت چیست؟ اولین و رایج ترین معنایی است که از یک واژه به ذهن می رسد.

 2 – مجاز را تعریف کنید؟ به کار رفتن واژه ای است در غیرمعنی حقیقی، به شرط وجود علاقه و قرینه

 3 – قرینه را تعریف کنید؟ نشانه ای است که ذهن را از حقیقت باز می دارد.

 4 – چند نوع قرینه داریم نام ببرید؟ لفظی – معنوی.

 5 – منظور از قرینه معنوی چیست؟ شرایط زمان و مکان و ... است که مجاز بودن واژه را نشان می دهد.  

 علاقه های مجاز(این درس ویژه ی  رشته ی انسانی است)

پیش دیوارآن چه گویی،‌هوش دار / تا نباشد در پس دیوار گوش
دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد / تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی / چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
«گوش» اندام شنوایی آدمی و در این معنا « حقیقت» است؛ بنابراین نمی تواند در پس دیوار بیاید و همین نکته قرینه ای است که ذهن را به جست و جوی معنی مجازی وا می دارد. معنی مجازی گوش در این بیت «انسان جا سوس» است. علاقه ای که گوش را به انسان جاسوس می پیوندد ، «علاقه ی جزئیه» نام دارد. زیرا گوش جزئی از انسان و اندام شنوایی اوست.
در مثال دوم ، شاعر از دست کردن در حلقه ی زلف سخن گفته است. آن چه می تواند در حلقه ی زلف جا گیرد، تمام دست نیست، بلکه انگشتان است که بخشی از دست می باشد. علاقه ای که میان دست و انگشتان دست وجود دارد، «علاقه ی کلیه» نام دارد؛ زیرا کل دست ذکر شده و تنها جزئی از آن که انگشتان باشد – اراده شده است.
در شاهد سوم، شاعر از دیرپایی شب می نالد و آن گاه با خود می گوید: امشب،‌آفتاب در این اندیشه نیست که طلوع کند. او به جای اندیشه از چه واژه ای استفاده کرده است؟
«سر» مجازی است که در مصراع اول به کار رفته است. مضاف بودن سر قرینه است تا فی طلب دریابد که سر در معنی اندیشه آمده است. علاقه ای که خلق چنین مجازی را ممکن می سازد، «علاقه محلیه» نام دارد؛ زیرا سر محل و جایگاه اندیشه است. این علاقه از رایج ترین علاقه ها در ادب فارسی است.
علاقه : پیوندی است که میان حقیقت و مجاز وجود دارد.
آفرینش مجاز با وجود علاقه صورت می گیرد

جزئیه : جزیی از یک چیز به جای تمام آن به کار می رود.
کلیه : تمام یک چیز به جای جزئی از آن می آید.
محلیه :‌محل چیزی به جای خود آن چیز می آید.
سببیه : سبب چیزی جانشین خود آن چیز می شود.
لازمیه : چیزی به دلیل همراهی همیشگی با چیزی،‌به جای آن بکار می رود
آلیه : ابزاری جانشین کاری می شود که با آن ابزار انجام می شود.
علایق نامحدودند و نباید آن ها را در شمار خاصی محدود کنیم چرا که در این صورت هنرمندان را از خلق مجازهای نو باز می داریم. گاه مجاز را با بیش از یک علاقه می توان با حقیقت پیوند داد.

کنایه

نرفتم به محرومی ازهیچ کوی / چرا از در حق شوم زرد روی
هنوز از دهن بسوی شیرآیدش / همی رای شمشیر و تیر آیدش
شاعر در مصراع اول ادعا می کند که از هیچ درگاهی محروم بازنگشته است و به استناد این سخن، دلیلی نمی بیند که از درگاه خداوند – بخشنده ی مطلق است – محروم و زرد روی باز گردد، خجالت بکشد و شرمنده شود.
با کمی تأمل در مصراع دوم در می یابیم که او «زرد روی شدن» را در معنای بی نصیب ماندن و شرمنده شدن به کار برده است. علتی که او توانسته چنین معنایی را از «زرد رویی» اراده کند آن است که بارزترین نشانه ی شرمندگی و بی نصیبی، زرد شدن چهره آدمی است. این گونه بیان را به سبب پوشیدگی آن «کنایه» می گوییم؛ یعنی بیان نشانه ی یک چیز و اراده کردن خود آن چیز دریافت و فهم کنایه همواره از طریق معنی معنی صورت می گیرد؛ برای مثال،‌زردرویی یک معنی دارد که آن زرد رنگ شدن چهره ی آدمی است و یک معنی دارد که آن خجل شدن و شرمنده گشتن است. قصد شاعر از بیان کنایه، وادار کردن مخاطب به تلاش ذهنی،‌ایجاد حالت،‌اعجاب در او و محسوس ساختن یک حالت است.
مصراع نخست بیت دوم (هنوز از دهن بوی شیرآیدش) کنایه ای دارد که امروز نیز در سخن جاری و رایج است. بسیاری از شما این کنایه را شنیده و شاید خود نیز آن را به کار برده اید.
در این جمله قرینه ای نیست تا نشان دهد که الفاظ در معنی مجازی به کار رفته اند؛ یعنی ، الفاظ همه حقیقت اند اما مقصود گوینده هرگز آن نیست که اگر دهان او را ببویم، بوی شیر خواهد داد بلکه مقصود وی «کودک بودن» اوست . شاعر از بیان آشکار این نکته روی ی گرداند ولی آشکارترین نشانه ی کودکی را که هرگز از کودکی جدا نیست – ذکر می کند تا مخاطب از طریق معنی و با تلاش ذهنی به مقصود دست یابد. 
گوینده با استفاده از این کنایه «کودک بودن» را محسوس ساخته و مخاطب را به درنگ و تأمل واداشته است.
کنایه : پوشیده سخن گفتن است درباره ی امری.
کنایه ،‌دریافت معنی است از طریق استدلال
کنایه سبب درنگ خواننده است، ذهن او را به تلاش وا می دارد و حالات را برای او محسوس می سازد.
کنایه ادعای خود را با دلیل همراه می سازد، از این رو مخاطب توان انکار آن را ندارد و آن را می پذیرد.

 

این بدبخت ها  سال آزگار یک بار   برایشان  چنین پایی می افتد.

یکی از حضّار  که کبّاده ی شعر و ادب می کشید...

نکند بوی کباب چنان مستش کند که دامنش از دست برود

واج آرایی

 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد / هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد / که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی / غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
خواب نوشین بامداد رحیل / باز دارد پیاده را ز سبیل

در مثال اول صامت «ج» ؛ صامت «ن» ومصوت « آ » بیش از واج های دیگر تکرار شده اند.
در مثال دوم‌،‌شاعر صامت «خ» را در آغاز هفت واژه آورده است ؛ یعنی «خ» بیش از هر صامت دیگری تکرار شده و همین امر بر موسیقی درونی بیت مؤثر بوده و بر تأثیر و زیبایی آن افزوده است. این تکرار «واج آرایی» گفته اند؛ زیرا آرایه ای است که از تکرار یک واج حاصل می شود.
واج آرایی : تکرار یک واج (صامت یا مصوت) است در کلمه های یک مصراع یا بیت، به گونه ای که آفریننده ی موسیقی درونی باشد و بر تأثیر شعر بیفزاید.
توجه : موسیقی برخاسته از واج آرایی صامت محسوس تر است.  

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار  /  دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

براو راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست

سجع

توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل است نه به سال.
هر چه در دل فرو آید، در دیده نکو نماید.
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال.
در مثال اول ، کلمات «مال و سال» که در پایان دو جمله آمده اند هم وزن اند و واج های پایانی آن ها نیز یکی است. در مثال دوم، کلمه های «آید و نماید» که در پایان دو جمله آمده اند هم وزن نیستند اما واج های آخر آن ها یکسان است.
در مثال سوم ، دو کلمه ی «عمد و مال» که در پایان دو جمله آمده اند فقط هم وزن اند.
آرایه ی سجع زمانی پدید می آید که سجع ها در پایان دو جمله بکار روند و آهنگ دو جمله را به هم نزدیک سازند. درست مانند قافیه که در پایان مصراع ها یا بیت ها می آید. اگر سجع ها در یک جمله در کنار هم به کار روند‌«تضمین المزدوج» نامیده می شود. سجع‌: یک سانی دو واژه در واج یا واج های پایانی ، وزن یا هر دوی آن هاست.
آرای ی سجع در کلامی دیده می شود که حداقل دو جمله باشند زیرا سجع ها باید در پایان دو جمله بیایند تا آرایه ی سجع آفریده شود.  

انواع سجع

همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
الهی اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است. هر که با بدان نشیند نیکی نبیند.
محبت را غایت نیست، از بهر آن که محبوب را نهایت نیست
متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد.
ملک بی دین باطل است و دین بی ملک ضایع
به کلمات مسجع در مثال اول (کمال و جمال) ،‌دوم (بوستان و دوستان) و سوم (نشیند و نبیند) بنگرید،‌این کلمات هم وزن اند وواج های پایانی آن ها نیز یکی است این نوع سجع را متوازی گویند.
در مثال چهارم و پنجم، پایه های سجع (غایت و نهایت، نگیرد و نپذیرد) در واج های آخر یک سان اند و هم وزن نیستند این نوع سجع را «مطرّف» گویند.
در مثال ششم ، کلمات (باطل و ضایع) فقط هم وزن اند. این نوع سجع را «متوازن» گویند. 
سجع : یک سانی دو کلمه در واج های پایانی یا وزن یا هر دوی آن هاست.
انواع سجع :‌اشتراک در واج های پایانی = سجع مطرّف
اشتراک در وزن = سجع متوازن
اشتراک در واج های پایانی + اشتراک در وزن = سجع متوازی
سجع در نثر و شعر به کار می رود. فایده ی آن ایجاد موسیقی در نشر و افزایش موسیقی در شعر است.
سجعی که به تکلف خلق شود، ارزش هنری ندارد. نثر و شعری که سجع در آن بکار رود مسجع نامیده می شود

ذکر او مرهم دل مجروح است و مهر او بلانشینان را کشتی نوح است.

چشم ما را ضیای خود ده  و ما   را آن ده که آن  به

 

موازنه وترصیع

دل

به

امید

روی

او

همدم

جان

نمی شود

جان

به

هوای

کوی

او

خدمت

تن

نمی کند

 

این

لطایف

کز

لب

لعل

تو

من

گفتم

که

گفت

وین

تطاول

کز

سر

زلف

تو

من

دیدم

که

دید

 

هر مصراع از بیت نخستین، یک جمله است. کلمه های دو جمله را رو به روی هم نوشته و به هم ارتباط داده ایم. همان طور که می بینید، تمام کمله هایی که رو به روی هم قرار گرفته اند (به جز کوی و روی) سجع متوازن اند. این تقابل سجع ها افزایش دهنده ی موسیقی درونی شعر است.
در شاهد دوم، کلمات جمله های اول و دوم را شماره گذاری کرده ایم. تمام کلمات هم شماره به جز کلمات تکراری – سجع متوازن اند و آهنگ دل نشین بیت تا حدی مدیون این سجع هاست که علاوه بر موسیقی بیرونی (وزن) واژه های دو مصراع را نیز هم وزن ساخته است.

   موازنه :

تقابل سجع های متوازن در دو یا چند جمله است که به هم آهنگی آن می انجامد. آرایه ی موازنه در شعر شاعرانی چون مسعود سعد و سعدی به فراوانی یافته می شود.  

 موازنه ای که ، همه سجع های آن متوازی باشد «ترصیع» نام دارد.  

برگ  بی برگی  بود  ما را  نوال

مرگ بی مرگی  بود ما را  حلال

  جناس

گلاب است گویی به جویش روان / همی شاد گردد زبویش روان

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست/ عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها/ وی شور تو در سرها وی سر تو در جان ها

آن کس است اهل اشارت که بشارت داند/ نکته هاست بسی محرم اسرار کجاست

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد/ ناله کنم بگویدم : دم مزن و بیان مکن

به ابیات اول و دوم دقت کنید. در هر یک از آنان ها دو واژه می یابید که در لفظ مشترک و در معنی متفاوت اند؛ یعنی ، صامت ها و مصوت ها آن ها از نظر نوع و تعداد و ترتیب یکسان است؛ مانند: «روان و روان» در بیت اول «هزاران هزاران» در بیت دوم . اکنون به بیت های بعدی نگاه کنید.
در این بیت ها واژه هایی را می یابید که در یک مصوت کوتاه یا یک صامت اختلاف دارند، مانند : «مهر و مُهر ،‌سَر و سِر» در بیت سوم «اشارت و بشارت» در بیت چهارم. 
در آخرین بیت نیز «کارد» یک صامت بیش از «کار» دارد و تنها متفاوت آن در همین نکته است. این هم جنس و شباهت تام یاناقص واژه ها را در لفظ جناس می گویند. نیکوترین جناس آن است که با اقتضای معنی در گفتار پدید آید؛ به گونه ای که نتوان جای آن را با هیچ واژه ای دیگر عوض کرد. به دو کلمه ی هم جنس با معنی متفاوت که در یک مصراع یا بیت به کار می رود «ارکان جناس» گویند.
جناس :‌یکسانی و هم سانی دو یا چند واژه است در واج های سازنده با اختلاف در معنی.
دو کمله ی هم جنس گاه جز معنی هیچ گونه تفاوتی با هم ندارند و گاه علاوه بر معنی، در یک مصوت یا صامت با هم متفاوت اند. ارزش جناس به موسیقی و آهنگی است که در کلام خلق می کند و زیبایی جناس در گروه ارتباط آن با معنی کلام است.
جناس در شعر و نثر به کار می رود.

خرامان بشد سوی آب روان / چنان چون شده بازجید روان

باید به مژگان رفت گرد از طور سینین / باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین

 انواع جناس  

جناس تام

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم / تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است
برادر که در بند خویش است نه بردار، نه خویش است

در مثال نخستین واژه ی «باز» دو بار به کار رفته است؛ بار اول به معنی پرنده ی شکاری و باز دوم به معنی گشاده است. این دو کلمه در معنی متفاوت اند اما در لفظ هیچ گونه تفاوتی ندارند.
در مثال دوم «خویش» در پایان دو جمله به کار رفته است؛ «خویش» اول به معنی خود و «خویش» دوم به معنی قوم و خویش است. دو واژه در تلفظ یکی، اما در معنی مختلف اند.
جناس تام : یک سانی دو واژه در تعداد و ترتیب واج هاست ارزش موسیقایی جناس تام در سخن بسیار است.  

جناس ناقص حرکتی
اختلاف در مصوت های کوتاه ( حرکات)

شکر کند چرخ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک / کز کرم و بخشش او، روشن و بخشنده شدم 
گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل / گل از خارم برآوردی و خار از پای و پای از گل

در بیت نخستین ، سه واژه ی «مَلک، مُلک، مَلَک» به کار رفته اند. صامت های هر سه واژه یکسان اما مصوت های کوتاه آنان با هم متفاوت است.
در بیت دوم، دو واژه ی گل و گل یک مصوت کوتاه دارند که با هم تفاوت دارد و صامت های «گ و ل » در هر دو واژه یکی است.
جناس ناقص حرکتی : یک سانی دو یا چند واژه در صامت ها و اختلاف آن ها در مصوت های کوتاه است تکرار صامت ها ،‌موسیقی درونی مصراع را پدید می آورد.  

جناس ناقص اختلافی اختلاف حرف اول، وسط و آخر

هر تیر که در کیش است، گر بر دل ریش آید / ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد / بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

در مثال نخستین ، دو واژه ی «کیش و ریش» تنها در صامت آغازین با هم متفاوت اند و هم سانی دو صامت دیگر در ایجاد موسیقی داخلی مصراع مؤثر است.
در بیت دوم نیز دو واژه ی «بخت و رخت» در حرف اول با هم تفاوت دارند و هم سانی دیگر صامت ها و مصوت ها از عوامل ایجاد موسیقی در مصراع دوم است.
جناس ناقص اختلافی : اختلاف دو کلمه در حرف اول، وسط و یا آخر است. این نوع جناس نیز در آفرینش موسیقی لفظی مؤثر است.  

جناس ناقص افزایشیافزایش در اول، وسط و آخر

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش / که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
شادی مجلسیان در قدم و مقدم تو است / جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست / چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

در اولین مثال،‌دو واژه ی «رنج و مرنج» به کار رفته اند. واژه ی رنج سه صامت و واژه ی مرنج چهار صامت دارد. اضافه شدن یک صامت به آغاز اولین واژه ،‌تنها اختلاف دو کلمه است. هم سانی سه صامت دیگر از اسباب ایجاد موسیقی درونی مصراع اول است. در مثال دوم نیز واژه ی «مقدم» یک صامت بیش از کلمه ی «دو قدم» دارد و این صامت در آغاز آن افزوده شده است. در کنار هم آمدن «قدم » و «مقدم» و هم سانی سه صامت این دو کلمه بر موسیقی این بخش از مصراع می افزاید.
در سومین مثال، واژه ی «دوست» یک حرف بیش تر از «دست» دارد و این افزایش در وسط آن صورت گرفته است. آمدن این دو واژه در آغاز و پایان مصراع اول و هم سانی این دو در بقیه ی صامت ها در موسیقی و آهنگ مصراع مؤثر است.
جناس ناقص افزایشی: اختلاف دو واژه است در معنی و تعداد حروف

  یادآوری:
دو واژه در سه حالت،‌جناس ناقص دارند:

1 – اختلاف در مصوت های کوتاه (حرکتی)
2 – اختلاف در نوع حروف ( اختلافی)
3 – اختلاف در تعداد حروف (افزایشی)
ارزش جناس ناقص به موسیقی لفظی است که در کلام می آفریند.  

اشتقاق

ز مشرق سر کوی ،‌آفتاب طلعت تو / اگر طلوع کند طالعم همایون است
اگر تو فارغی از حال دوستان، یارا / فراغت از تو میسر نمی شود ما را

در مثال نخستین، سه واژه ی «طلعت ، طلوع و طالع» به کار رفته اند. این واژه ها با هم جناس نمی سازند اما هر سه در سه صامت «ط ، ل،‌ع» مشترک اند.این اشتراک صامت ها که از هم ریشه بودن واژه ها برمی خیزد،‌مسؤولیتی دل نشین را در سراسر بیت به وجود آورده است. در بدیع استفاده از واژگان هم ریشه را «اشتقاق» می نامند.
در بیت دوم دو کلمه ی «فارغی و فراغت» در آغاز مصراع اول و دوم بکار رفته است. 
این دو واژه نیز که از یک ریشه (فزع) ساخته شده اند، چند واج یک سان دارند و این یک سانی واج ها از اسباب غنای موسیقی شعر است.
اشتقاق : هم ریشگی دو یا چند کلمه است که سبب می شود واج های آن ها یکسان باشد. تکرار این واج های همانند، بر موسیقی درونی سخن می افزاید.
توجه :‌جناس های هم ریشه اشتقاق نیز خواهند داشت.

  تکرار و تصدیر

گفتن ز خاک بیشترند اهل عشق من / از خاک بیشتر نه که از خاک کم تریم
خیال روی کسی در سراست هر کس را / مرا خیال کسی کز خیال بیرون است

واژه ی «خاک» سه بار و واژه ی «بیش تر» دو بارتکرار شده اند. این تکرار ناپیدا که تا به جست و جوی واژگان تکراری برنخیزیم، نمی توانیم از آن آگاه شویم آرایه ای است که «تکرار» خوانده می شود و موسیقی درنی شعر برخاسته از آن است.
در دومین مثال، کلمه های «خیال» و «کس» هر یک، سه بار تکرار شده اند و به تقریب می توان گفت که 3/1 واژه های بیت تکراری است . آهنگ دل نواز شعر تا حد زیادی از آرایه ی «تکرار» حاصل می شود.
تکرار : تکرار یک یا چند کلمه است در شعر، به گونه ای که بتواند برموسیقی درونی بیفزاید و تأثیر سخن را بیشتر سازد. اگر واژه ای در آغاز و پایان بیتی تکرار شود، آن را «تصدیر» می نامند. تکرار زمانی پدید می آید که کلمه ای دوبار یا بیشتر تکرار شود.  

مراعات نظیر

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد / چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
مجنوب رخ لیلی چو قیس بنی عامر / فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم

ارغوان، سمن،‌نرگس و شقایق نام گل هایی است که در بیت آمده اند. گویی هر یک نام دیگری را که نظیرو هم جنس آنان بوده، به یاد شاعر آورده است . زیبایی و تناسبی که در بیت احساس می شود از این نام ها پدید می آید.
شاهد دوم را بخوانید، هر مصراع، داستان عاشقانه ای را به یاد شما می آورد.نخستین مصراع نام «مجنون، لیلی و قیس بنی عامر» را در بردارد. مجنون لقب قیس بنی عامر است که عاشق لیلی است و داستان لیلی و مجنون سرگذشت دل دادگی این دو است. در مصراع دوم، فرهاد و شیرین و خسرو و پرویز قهرمانان داستان خسرو شیرین اند. تناسبی که در مصراع اول و دوم احساس می شود، آن جاست که نام هایی که در هر مصراع آمده اند نام قهرمانان یک داستان است و این تناسب، زیبای می آفریند.
مراعات نظیر: آوردن واژه هایی از یک مجموعه است که با هم تناسب دارند. این تناسب می تواند از نظر جنس، نوع،‌مکان،‌زمان،‌همراهی و ... باشد.
مراعات نظیر سبب تداعی معانی است. این آرایه موجب تکاپوی ذهن می شود در جست و جوی هم زاد و هر نوع تناسب به شرط آگاهی می تواند یادآور این هم زاد باشد. مراعات نظیر بیش از همه آرایه ی دیگری در شعر و نثر فارسی بکار رفته است.

 

تلمیح

ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم / از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند / جرمش این بود که اسرا هویدا می کرد

در شاهد نخست، شاعر با آوردن دو نام اسکندر و دارا به ماجراهای نبرد اسکندر مقدونی و داریوش سوم پادشاه هخامنشی اشارتی دارد و این اشارت، برای کسی که از آن آگاه باشد، این دانسته ی تاریخی را به یاد می آورد. تداعی این رویداد که موسیقی معنوی بیت بدان وابسته است. ذهن را به تلاش وا می دارد و سبب کسب لذت ادبی می گردد. در مصراع دوم «مهر و وفا» بیش تر یادآور عشق و دوستی است اما نام داستانی نیز بوده است. داستانی عاشقانه که قهرمانانش «مهر» و «وفا» نام داشته اند و کسی که این اشاره ی باریک و لطیف را بداند، از بیت بیش تر لذت خواهد برد.
مثال دوم یادآور ماجرای بردار کردن حسین بن منصور حلاج، عارف مسلمان ایرانی است که بی آن که سخن وی فهم شود، در سال 309 ه. ق در بغداد کشته و سوزانده شد. اشاره ی شاعرانه حافظ چنین داستان پرماجرایی را برای خواننده تداعی می کند و او از این تداعی لذت می برد.
تلمیح : اشاره ای است به بخشی از دانسته های تاریخی، اساطیری و ...
ارزش تلمیح به میزان تداعی ای بستگی دارد که از آن حاصل می شود. هر قدر اسطوره ها و داستان های مورد اشاره لطیف تر باشند تلمیح تداعی لذت بخش تری را به وجود می آورد. لازمه ی بهره مندی از تلمیح آگاهی از دانسته ی است که شاعر یا نویسنده بدان اشاره می کند. تلمیحات گاه مانند مثال او و آخر، مراعات نظیر هستند.  

تضمین

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت / شیوه ی« جنات تجری تحت الانهار» داشت
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد
«میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است»
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفرانجامد، «کاد الفقر و ان یکون کفرا».
در مصراع اول شاعر بخشی از آیه هشتم سوره البینه (98) را در کلام خویش عیناً به کار برده است. او ضمن آن که در بیان مقصود خویش از این آیه استفاده کرده، با ایجاد تنوع در کلام سبب شده است که ذهن به وادی دیگری پای نهد.در شاهد دوم، سعدی بیتی را عیناً از فردوسی در سخن خوش آوره و خود با ذکر نام فردوسی به این نکته اشاره کرده است. در آخرین شاهد ، سعدی بخشی از یک حدیث را به عینه در کلام خویش آورده و به اصطلاح آن را تضمین کرده است. ارزشمندی این تضمین، ایجازی است که در آن وجود دارد.
تضمین : آوردن آیه، حدیث ،‌مصراع یا بیتی از شاعری دیگر را در اثنای کلام تضمین گویند. تضمین با ایجاد تنوع سبب التذاذ(لذت بردن) خواننده می شود. پدید آورنده ایجاز در کلام است و آگاهی شاعر را از موضوعات مختلف نشان می دهد.

تضاد

 گفتی به غم بنشین یا از سرجان برخیز / فرمان بدمت جانا، بنشینم و برخیزم
شادی ندارد آن که ندارد به دل غمی / آن را که نیست عالم غم، نیست عالمی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
در بیت اول، دو فعل (بنشین و برخیز) به کار رفته است. این دو فعل از نظر معنی ضد یک دیگرند. شادی کلمه ای است که بیت با آن آغاز شده و غم که متضاد آن است. (حضور و غیبت) در مصراع اول و (روند و آیند) در مصراع دوم با یک دیگر تضاد دارند.
تضاد : آوردن دو کلمه با معنی متضاد است در سخن برای روشنگری ، زیبایی و لطافت آن تضاد قدرت تداعی دارد و از این رو سبب تلاش ذهنی می شود . تضاد در شعر و نثر به کار می رود.

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد/  دوستی ومهر بر یک عهد و یک میثاق بود

بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد/ گفت بر هر خوان که بنشینم خدا رزاق بود

 تناقض  (پارادوکس):

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای / من در مین جمع و دلم جای دیگر است
کی شود این روان من ساکن / این چنین ساکن روان که منم
کوش ترحمی کو کز ما نظر نپوشد / دست غریق یعنی فریاد بی صدایم
از تهی سرشار، جویبار لحظه ها جاری است.
در بیت اول ،‌«حاضر و غایب» به هم اضافه شده اند و غایب، صفت حاضر واقع گردیده است.
به تعبیر دیگر، این دو صفت متناقض اند. موسیقی معنوی بیت، از این آرایه ی شاعرانه – که نوعی تناقض است – پدید می آید. این آرایه را تناقض (پارادوکس) می نامیم.
در مثال دوم ، واژه های «ساکن» و «روان» هر یک دو بار بکار رفته است . این دو واژه ضد یکدیگرو به تعبیری دقیق متناقض اند. یعنی بود یکی بدون تردیدف نبود دیگری را در پی خواهد داشت اما شاعر در مصراع دوم با این دو واژه چه کرده است.«روان» را صفت «ساکن» قرارداده و هنرمندانه مخاطب خویش را اقناع کرده است که امری را که عقلاً غیرممکن به نظ می رسد، بپذیرد. این آرایه ی هنرمندانه ذهن مخاطب را درگیر می کند و به کاوش وا می دارد.به این ترتیب، تلاش ذهنی لذت بیشتری را عاید خواننده خواهد کرد.
در مثال سوم، شما با ترکیب «فریاد بی صدا» رو به رو می شوید.
تناقض (پارادوکس): آوردن دو واژه یا دو معنی متناقض است در کلام، به گونه ای که آفریننده ی زیبایی باشد. زیبایی تناقض در این است که ترکیب سخن به گونه ای باشد که تناقض منطقی آن از قدرت اقناع ذهنی و زیبایی آن نکاهد.  (نمونه های دیگر : روشن تر از خاموشی ، خفتگان بیدار ،شولای عریانی ، فقیران منعم،گدایان شاه)

حس آمیزی

ببین چه می گویم.
خبر تلخی بود.
بود بهبود ز اوضاع جهان می شنوم/ شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
گوینده از شما می خواهد که سخن و گفته ی او را ببینید، یعنی به جای شنیدن ، سخن او را ببینید. این آمیختن دو حس را با یک دیگر «حس آمیزی» گویند.
ما بو را از طریق حس بویایی و با بینی احساس می کنیم اما شعر این دو حس را با یکدیگر آمیخته و این از عوامل ایجاد موسیقی معنوی در شعر اوست.
حس آمیزی : آمیختن دو یا چند حس است در کلام، به گونه ای که با ایجاد موسیقی معنوی به تأثیر سخن بیفزاید و سبب زیبای آن شود.  

صدای شکفتن دل با نسیم محبت مشام جان را می نوازد.

ایهام

بی مهر رخت،‌روز مرا نور نمانده است / و ز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است
خانه زندان است و تنهایی ضلال / هر که چون سعدی گلستانیش نیست
در بیت نخست واژه مهد چند معنی دارد: بدون محبت روی تو، روز من سیاه است. اکنون مهر را به معنی خورشید بگیرید معنی مصراع یعنی اینکه :‌بدون خورشید روی تو روز من سیاه است. به احتمال قوی قصد شاعر معنی دوم ، یعنی خورشید بوده است. اما او خواسته با ذهن خواننده بازی کند تا نخست به معنی ای که درست نیست دل خوش کند و سپس معنی درست را دریابد. این سرگردانی ذهن، منشأ لذتی است که خواننده احساس می کند. این بازی شاعرانه را (ایهام ) می خوانیم.
ایهام : آوردن واژهای است با حداقل دو معنی که یکی نزدیک به ذهن و دیگری دور از ذهن باشد. مقصود شاعر معمولاً معنی دور و گاه هر دو معنی است. در ایهام،‌واژه یا عبارت به گونه ای است که ذهن بر سر دو راهی قرار می گیرد و نمی تواند در یک لحظه یکی از دو معنی را انتخاب کند. زمانی می توانیم آرایه ایهام را دریابیم که از معانی مختلف واژه ها و عبارت ها آگاه باشیم.

گفتم غم تودارم گفتا غمت سرآید/ گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

جان ریخته شد با تو، آمیخته شد با تو / چون بوی تو دارد جان ،‌جان را هله بنوازم

باغبان محبت همیشه نگران پرپر شدن غنچه هااست.

ایهام تناسب

چنان سایه گسترد بر عالمی / که زالی نیندیشد از رستمی
ماهم این هفته برون رفت و به چشم سالی است / حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است
در شاهد نخستین ، واژه (زال) به کار رفته است. با بودن واژه رستم در پایان مصراع ذهن آدمی به سوی این معنی می رود که زال در این مصراع نام پدر رستم است در حالی که این معنی درست نیست. زال در این جا به معنی پیرزن (پیرسفید موی) است. این تردید و دودلی ، ذهن را به تکاپو و جست و جوی معنی درست وا می دارد و سبب این تکاپو همان کاربرد واژه زال است که دو معنی دارد. این آرایه شاعرانه را (ایهام تناسب) می نامیم زیرا در آن واژه ای با دو معنی به کار می رود یک معنی آن قطعاً پذیرفتنی و درست است و معنی دیگر با بعضی از اجزای کلام تناسب دارد، یعنی یک مراعات نظیر دارد. 
ایهام تناسب :‌آوردن واژه ای است با حداقل دو معنی که یک معنی آن مورد نظر پذیرفتنی است و معنی دیگر نیز با بعضی از اجزای کلام تناسب دارد.ایهم تناسب با درگیر ساختن ذهن خواننده بر سر انتخاب یک معنی، لذت ادبی ایجاد می کند. تفاوت ایهام با ایهام تناسب در این است که در ایهام، گاه هر دو معنی پذیرفتنی است اما در ایهام تناسب تنها یک معنی به کار می آید و معنی دوم با واژه یا واژه های دیگر یک مراعات نظیر می سازد. ایهام تناسب در شعر سعدی و حافظ فراوان است.

ماهم این هفته برون رفت و به چشم سالی است / حال هجران تو چه دانی که مشکل حالی است

واژه ی ماه : به معنی محبوب شاعر و دیگری ماه آسمان کاربرد دارد که در معنی ماه آسمان ، با واژه های هفته و سال تناسب (مراعات نظیر) دارد.

 ‌لف و نشر

ای نور چشم مستان،‌در عین انتظارم / چنگی حزین و جامی بنواز یا بگردان
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی / من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانی
آن نه زلف است و بنا گوش که روز است و شب است / و آن نه بالای صنوبر که درخت رطب است
معنی آب زندگی و روضه ی ارم / جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
شاعر نخست دو مفعول (چنگی حزین و جامی) را بیان کرده و در پی آن دو فعل (بنواز و بگردان) را آورده است و این تشخیص را که کدام فعل از آن کدام مفعول به عهده ی مخاطب خویش نهاده است. ذهن در پی یافتن این پیوند ، به تکاپو می افتد و همین امر سبب التذاد ادبی خواننده است. بخشی از موسیقی معنوی بیت از این آرایه برمی خیزد که آن را «لف و نشر» می گوییم. 
لف و نشر : آوردن دو یا چند واژه است در بخشی از کلام که توضیح آن ها در بخش دیگر آمده است. رابطه ی لف و نشر «مفعول و فعل» ،‌«فاعل و فعل» ، «مشبه و مشبه به» ، «مسندالیه و مسند» ،‌«اسم و متمم» ،‌«اسم و صفت» و ... است.
لف و نشر دو گونه است:
اگر نشرها به ترتیب توزیع لف ها باشد، «مرتب» نامیده می شود و اگر چنین نباشد «مشوش» (به هم ریخته )ا ست.
لفت و نشر مرتب، ... تر از مشوش است. موسیقی معنوی که از لف و نشر حاصل می شود، به دلیل درگیری ذهن برای یافتن ارتباط لف و نشرها است.  

اغراق (بزرگ نمایی)

که گفتت برو دست رستم ببند؟ / نبند مرا دست،‌چرخ بلند
اگر چه نقش دیوارم به ظاهر از گران خوابی / اگر رنگ از رخ گل می پرد، بیدار می گردم
در مثال نخستین که از شاهنامه انتخاب کرده ایم، رستم چنین ادعا می کند که فلک هم نمی تواند دست او را ببندد؛ یعنی از نظر قدرت و توانایی برای خود صفتی می آورد که بیش از حد معمول است.ادعای صفتی این گونه که گاه عقلاً و عادتاً پذیرفتنی نیست «اغراق» می نامیم. اغراق ذهن را به درگیری می کشاند که برای آن لذت بخش است و زیبایی بیت در همین اغراق نهفته است. اغراق در شاهنامه ی فردوسی بیش از هر اثر دیگری به کار رفته اس؛ زیرا مناسب ترین ابزار برای تصویرجهانی حماسی است. در مثال دوم، شاعر برای اثبات این که خوبش سبک است ادعا می کند که حتی اگر رنگ از روی گل بپرد ، بیدار می شود. این ادعا در عالم واقع پذیرفتنی نیست اما در شعر نوعی خیال انگیزی پدید می آورد که در خواننده ایجاد لذت می کند.
اغراق : ادعای وجود صفتی در کسی یا چیزی است؛ به اندازه ای که حصول آن صت در آن کس یا چیز بدان حد، محال یا بیش از حد معمول باشد.
اغراق از اسباب زیبایی و مخیل شدن شعر و نثر است. شاعر به یاری اغراق، معانی بزرگ را خرد و معانی خرد را بزرگ جلوه می دهد.
زیبایی اغراق در این است که غیرممکن را طوری ادا کند که ممکن به نظررسد.
اغراق، ذهن خواننده را به تکاپو وا می دارد و این تلاش ذهنی سبب کسب لذت ادبی است. 
اغراق مناسب ترین اسباب برای تصویر یک دنیای حماسی است، بنابراین در شاهنامه و آثار حماسی دیگر از آن بسیار استفاده شده است.

به گرز گران دست برد اشکبوس / زمین آهنین شد سپر آبنوس

شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشنود نام افراسیاب

حسن تعلیل

هنگام سپیده دم خروس سحری / دانی ز چه رو همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه ی صبح / از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
به نخستین مثال دقت کنید،آیا هرگز فکر کرده اید که چرا خروس به هنگام سحر می خواند؟ کسی پاسخ واقعی این سؤال را نمی داند. تنها می توان گفت که این از خصلت ها و غرایز طبیعی این حیوان است. اما شاعر در مثال اول برای خواندن خروس سحری علتی خیالی می آورد. او می گوید که خروس بدان سبب ناله سر می دهد که در آیینه ی صبح حقیقتی را می بیند و آن این است که از عمد ما روی دیگر گذشته و ما هم چنان در بی خبری مانده ایم. ناله سردادن خروس در غم این بی خبری است. این علت ادعایی که سخت پذیرفتنی می نماید و توان اقناع مخاطب را دارد، عامل اصلی موسیقی معنوی موجود دراین بیت است.
در مثال دوم‌، دوست شاعر از وی گله مند است که چرا با بودن او ، شاعر از دیگران سخن گفته است، علتی که شاعر برای کار خویش می آورد، علتی ادعایی و خیالی اما واقعاً دل پذیر است او خطاب به دوست خویش می گوید: اگر از تو سخن نمی گویم و درباره دیگران حرف می زنم خلاف عهد نکرده ام؛ زیرا تو را چنان دوست می دارم که در میان جان من هستی و دوستی دیگران به حدی است که فقط بر زبان من جاری اند و طبیعی است که از کسی که بر سر زبان است، بیش تر سخن می رود تا آن که در میان جان جای دارد زیبایی بیت از این علت سازی خیالی برخاسته است.
حسن تعلیل : آوردن علتی ادبی و ادعایی است برای امری، به گونه ای که بتواند مخاطب را اقناع کند. این علت سازی مبتنی بر تشبیه است و هنر آن زیبا یا زشت نمودن چیزی است با وجود این که حسن تعلیل ، واقعی ، علمی و عقلی نیست. مخاطب آن را از علت، اصلی دلپذیرتر می یابد و از زیبایی آن نیز در همین نکته است. این آرایه در شعر و نثر بکار می رود.  

 

 

 

[ چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٤ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed