ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ای که چشم ملک العرش براى تو گریست

در فلک عیسى مریم به عزاى تو گریست

آدم بوالبشر از بهر تو شد نوحه سرا

چون که بشنید ز جبریل رثاى تو گریست

چون على چشم خدا بود برایت گریان

مى توان گفت که بهر تو خداى تو گریست

بس که جانسوز بود واقعه کرب و بلا

آب آتش شد و آتش به هواى تو گریست

تا سرت را به سر نیزه اعداء دیدند

آسمان نعره زد و چرخ به پاى تو گریست

چه مگر دید در آن روز امام سجّاد

که چهل سال پس از کرب و بلاى تو گریست

بیشتر از همه کس اى پسر خون خدا

پسرت مهدى موعود براى تو گریست

گر نبودى تو در آن دشت بلا یازهرا

دخترت زینب غمدیده به جاى تو گریست

مى رود روز جزا خّرم و خندان به بهشت

هر که شد پیرو و در زیر لواى تو گریست

نه همین دیده ((خسرو)) زغمت گریان است

هر کسى داشت به دل مهر و ولاى تو گریست

 

 

نقش اهل بیت سیدالشهدا در تبلیغ نهضت حسینى

براى بحث راجع به نقش اهل بیت مکرم سیدالشهداء در تبلیغ نهضت حسینى و اسلام , ابتدا باید دو مقدمه را به عرض شما برسانم . یکى اینکه طبق روایات و همچنین براساس معتقدات ما که معتقد به امامت حضرت سیدالشهداء هستیم , تمام کارهاى ایشان از روز اول حساب شده بوده است , و ایشان بى حساب و منطق و بدون دلیل , کارى نکرده اند . یعنى نمى توانیم بگوئیم که فلان قضیه , اتفاقا و تصادفا رخ داده , بلکه همه اینها روى حساب بوده است . و این مطلب گذشته از اینکه از نظر قرائن تاریخى روشن است , از نظر منطق و روایات و براساس اعتقاد ما مبنى بر امامت حضرت سیدالشهداء نیز تایید مى شود .

یکى از مسائلى که هم تاریخ درباره آن صحبت کرده و هم اخبار و احادیث از آن سخن گفته اند , این است که چرا اباعبدالله در این سفر پر خطر , اهل بیتش را همراه خود برد ؟ خطر این سفر را همه پیش بینى مى کردند , یعنى یک امر غیر قابل پیش بینى حتى براى افراد عادى نبود . لهذا قبل از آنکه ایشان حرکت بکنند تقریبا مى شود گفت تمام کسانى که آمدند و مصلحت اندیشى کردند , حرکت دادن اهل بیت به همراه ایشان را کارى بر خلاف مصلحت تشخیص دادند , یعنى آنها با حساب و منطق خودشان که در سطح عادى بود و به مقیاس و معیار حفظ جان اباعبدالله و خاندانش , تقریبا به اتفاق آراء به ایشان مى گفتند آقا ! رفتن خودتان خطرناک است و مصلحت نیست یعنى جانتان در خطر است , تا چه رسد که بخواهید اهل بیتتان را هم با خودتان ببرید . اباعبدالله جواب داد نه , من باید آنها را ببرم . به آنها جوابى مى داد که دیگر نتوانند در این زمینه حرف بزنند . به این ترتیب که جنبه معنوى مطلب را بیان مى کرد , که مکرر شنیده اید که ایشان استناد کردند و به ر…یایى که البته در حکم یک وحى قاطع است . فرمود : در عالم ر…یا جدم به من فرموده است : ان الله شاء ان یراک قتیلا ( 1 ) گفتند پس اگر این طور است , چرا اهل بیت و بچه ها را همراهتان مى برید ؟ پاسخ دادند این را هم جدم فرمود : ان الله شاء ان یرهن سبایا ( 1 ) , اینجا یک توضیح مختصر برایتان عرض بکنم : این جمله ان الله شاء ان یرک قتیلا یا ان الله شاء ان یراهن سبایا یعنى چه ؟ این مفهومى که الان من عرض مى کنم , معنایى است که همه کسانى که آنجا مخاطب اباعبدالله بودند , آن را مى فهمیدند , نه یک معمایى که امروز گاهى در السنه شایع است . کلمه مشیت خدا , یا اراده خدا که در خود قرآن بکار برده شده است در دو مورد بکار مى رود که یکى را اصطلاحا اراده تکوینى و دیگرى را اراده تشریعى مى گویند . اراده تکوینى یعنى قضاء و قدر الهى است که اگر چیزى قضا و قدر حتمى الهى به آن تعلق گرفت , معنایش این است که در مقابل قضا و قدر الهى دیگر کارى نمى شود کرد .
معناى اراده تشریعى این است که خدا این طور راضى است , خدا این چنین مى خواهد . مثلا اگر در مورد روزه مى فرماید : یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر ( 2 ) یا در مورد دیگرى که ظاهرا زکات است , مى فرماید : یرید لیطهرکم ( 3 ) مقصود این است که خدا که این چنین دستورى داده است , این طور مى خواهد یعنى رضاى حق در این است . خدا خواسته است تو شهید باشى , جدم به من گفته است که رضاى خدا در شهادت توست . جدم به من گفته است که خدا خواسته است اینها اسیر باشند , یعنى اسارت اینها رضاى حق است , مصلحت است و رضاى حق همیشه در مصلحت است و مصلحت یعنى آن جهت کمال فرد و بشریت .
در مقابل این سخن , دیگر کسى چیزى نگفت , یعنى نمى توانست حرفى بزند , پس اگر چنین است که جد شما در عالم معنى به شما تفهیم کرده اند که مصلحت در این است که شما کشته بشوید , ما دیگر در مقابل ایشان حرفى نداریم . همه کسانى هم که از اباعبدالله این جمله ها را مى شنیدند , این جور نمى شنیدند که آقا این مقدر است و من نمى توانم سرپیچى بکنم .
اباعبدالله , هیچوقت به این شکل تلقى نمى کرد . این طور نبود که وقتى از ایشان مى پرسیدند چرا زنها را مى برید , بفرماید اصلا من در این قضیه بى اختیارم , و عجیب هم بى اختیارم . بلکه به این صورت مى شنیدند که با الهامى که از عالم معنا به من شده است , من چنین تشخیص داده ام که مصلحت در این است , و این کارى است که من از روى اختیار انجام مى دهم ولى براساس آن چیزى که آن را مصلحت تشخیص مى دهم . لذا مى بینیم که در موارد مهمى , همه یک جور عقیده داشتند , اباعبدالله عقیده دیگرى در سطح عالى داشت , همه یک جور قضاوت مى کردند , امام حسین علیه السلام مى گفت : این جور نه , من طور دیگرى عمل مى کنم . معلوم است که کار اباعبدالله یک کار حساب شده است , یک رسالت و یک ماموریت است . اهل بیتش را به عنوان طفیلى همراه خود نمى برد که خوب , من که مى روم , زن و بچه ام هم همراهم باشند . غیر از سه نفر که دیشب اسم بردم , هیچیک از همراهان اباعبدالله , زن و بچه اش همراهش نبود . آدم که به یک سفر خطرناک مى رود , زن و بچه اش را که نمى برد . اما اباعبدالله , زن و بچه اش را برد , نه به اعتبار اینکه خودم مى روم , پس زن و بچه ام را هم ببرم ( خانه و زندگى و همه چیز امام حسین علیه السلام در مدینه بود ) , بلکه آنها را به این جهت برد که رسالتى در این سفر انجام بدهند . این یک مقدمه .
مقدمه دوم : بحثى درباره[ ( نقش زن در تاریخ] ( مطرح است که آیا اساسا زن در ساختن تاریخ نقشى دارد یا ندارد و اصلا نقشى مى تواند داشته باشد یا نه ؟ باید داشته باشد یا نباید داشته باشد ؟ همچنین از نظر اسلام این قضیه را چگونه باید بر آورد کرد ؟ زن یک نقش در تاریخ داشته و دارد که کسى منکر این نقش نیست و آن نقش غیر مستقیم زن در ساختن تاریخ است . مى گویند زن , مرد را مى سازد و مرد تاریخ را , یعنى بیش از مقدارى که مرد در ساختن زن مى تواند تاثیر داشته باشد , زن در ساختن مرد تاثیر دارد . این خودش مسئله اى است که نمى خواهم امشب درباره آن بحث بکنم . آیا مرد روح و شخصیت زن را مى سازد , اعم از اینکه زن به عنوان مادر باشد یا به عنوان همسر , یا نه , این زن است که فرزند و حتى شوهر را مى سازد ؟ ( مخصوصا در مورد شوهر ) آیا زن بیشتر شوهر را مى سازد یا شوهر بیشتر زن را ؟ حتما تعجب خواهید کرد که عرض بکنم آنچه که تحقیقات تاریخى و ملاحظات روانى ثابت کرده است این است که زن در ساختن شخصیت مرد بیشتر م…ثر است تا مرد در ساختن شخصیت زن بدین جهت است که تاثیر غیر مستقیم زن در ساختن تاریخ , لامنکر و غیر قابل انکار است . اینکه زن , مرد را ساخته است و مرد , تاریخ را , خودش داستانى است و یک مبحث خیلى مفصل . حال ببینیم نقش مستقیم زن در ساختن تاریخ چگونه است و چگونه باید باشد و چگونه مى تواند باشد ؟ به سه شکل مى تواند باشد . یکى اینکه اساسا زن , نقش مستقیم در ساختن تاریخ نداشته باشد , یعنى نقش زن , منفى محض باشد . در بسیارى از اجتماعات براى زن جز زائیدن و بچه درست کردن و اداره داخل خانه , نقشى قائل نبوده اند , یعنى زن در اجتماع بزرگ , نقش مستقیم نداشته , نقش غیر مستقیم داشته است , به این ترتیب که او در خانواده م…ثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع م…ثر بوده است . یعنى زن , مستقیما بدون اینکه از راه مرد تاثیرى داشته باشد , به هیچ شکل تاثیرى در بسیارى از اجتماعات نداشته است . ولى در این اجتماعات زن على رغم اینکه نقشى در ساختن تاریخ و اجتماع نداشته است . بدون شک و برخلاف تبلیغاتى که در این زمینه مى کنند , به عنوان یک شىء گرانبها زندگى مى کرده است . یعنى به عنوان یک شخص , کمتر م…ثر بوده , ولى یک شىء بسیار گرانبها بوده و به دلیل همان گرانبهائیش , بر مرد اثر مى گذاشته است . ارزان نبوده که توى خیابانها پخش باشد و هزاران اماکن عمومى براى بهره گیرى از او وجود داشته باشد , بلکه فقط در دائره زندگى خانوادگى مورد بهره بردارى قرار مى گرفته است . لذا قهرا براى مرد خانواده یک موجود بسیار گرانبها بوده , چون تنها موجودى بوده که احساسات جنسى و عاطفى او را اشباع مى کرده است و طبعا و بدون شک مرد , عملا در خدمت زن بوده است , ولى زن شىء بوده , شىء گرانبها , مثل الماس که یک گوهر گرانبهاست , شخص نیست , شىء است ولى شىء گرانبها .
شکل دیگر تاثیر زن در تاریخ که این شکل در جوامع قدیم زیاد بوده , این است که زن عامل م…ثر در تاریخ باشد , نقش مستقیم در تاریخ داشته باشد و به عنوان شخص م…ثر باشد نه به عنوان شىء , اما شخص بى بهاء , شخص بى ارزش , شخصى که حریم میان او و مرد برداشته شده است . دقایق روانشناسى ثابت کرده است که ملاحظات بسیار دقیقى یعنى طرحى در خلقت بوده براى عزیز نگه داشتن زن . هر وقت این حریم بکلى شکسته و این حصار خرد شده است , شخصیت زن از نظر احترام و عزت پائین آمده است . البته از جنبه هاى دیگرى ممکن است شخصیتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد , عالمه شده باشد , ولى دیگر آن موجود گرانبها براى مرد نیست . از طرف دیگر زن نمى تواند زن نباشد . جزء طبیعت زن این است که براى مرد گرانبها باشد . و این را هم اگر از زن بگیرید , تمام روحیه او متلاشى مى شود . آنچه براى مرد در رابطه جنسى ملحوظ است , در اختیار داشتن زن به عنوان یک موجود گرانبهاست , نه در اختیار یک زن بودن به عنوان یک موجود گرانبها براى او . ولى آنچه در طبیعت زن وجود دارد این نیست که یک مرد او را به عنوان یک شىء گرانبها داشته باشد , بلکه این است که خودش به عنوان یک شىء گرانبها مرد را در تسخیر داشته باشد .
آنجا که زن از حالت اختصاص خارج شد ( لازم نیست که اختصاص به صورت ازدواج رواج داشته باشد ) , یعنى وقتى که زن ارزان شد , در اماکن عمومى بسیار پیدا شد , هزاران وسیله براى استفاده مرد از زن پیدا شد , خیابانها و کوچه ها جلوه گاه زن شد که خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانى و تماشاکردن , از نظر استماع موسیقى صداى زن , از نظر لمس کردن , حداکثر بهره بردارى را از زن بکند , آنجاست که زن از ارزش خودش , از آن ارزشى که براى مرد باید داشته باشد , مى افتد . یعنى دیگر شىء گرانبها نیست ولى ممکن است مثلا باسواد باشد , درسى خوانده باشد , بتواند معلم باشد و کلاسهایى را اداره بکند , یا طبیب باشد , همه اینها را مى تواند داشته باشد ولى در این شرایط ( ارزان بودن زن ) آن ارزشى که براى یک زن در طبیعت او وجود دارد , دیگر برایش وجود ندارد . و در واقع در این وقت است که زن به شکل دیگر ملعبه جامعه مردان مى شود بدون آنکه در نظر فردى از افراد مردان , آن عزت و احترامى را که باید داشته باشد دارا باشد .
جامعه اروپائى به این سو مى رود . یعنى از یک طرف به زن از نظر رشد برخى استعدادهاى انسانى از قبیل علم و اراده شخصیت مى دهد ولى از طرف دیگر ارزش او را از بین مى برد . شکل سومى هم وجود دارد و آن این است که زن به صورت یک[ ( شخص گرانبها] ( دربیاید , هم شخص باشد و هم گرانبها . یعنى از یک طرف شخصیت روحى و معنوى داشته باشد , کمالات روحى و انسانى نظیر آگاهى داشته باشد . ( علم و آگاهى , یک پایه شخصیت زن است , مختار بودن و از خود اراده داشتن , اراده قوى داشتن , شجاع و دلیر بودن , یک رکن دیگر شخصیت زن است . خلاق بودن , رکن دیگر شخصیت معنوى هر انسانى از جمله زن است .
پرستنده بودن , با خداى خود به طور مستقیم ارتباط داشتن و مطیع خدا بودن , حتى روابط معنوى در سطح عالى , در آن سطحى که انبیاء با خدا داشته اند با خدا داشتن , از چیزهایى است که به زن شخصیت مى دهد . ) و از طرف دیگر , زن در اجتماع مبتذل نباشد . یعنى آن محدودیت نباشد و آن اختلاط هم نباشد , نه محدودیت و نه اختلاط بلکه حریم . حریم مسئله اى است بین محدودیت زن و اختلاط زن و مرد . وقتى که ما به متن اسلام مراجعه مى کنیم , مى بینیم نتیجه آنچه که اسلام در مورد زن مى خواهد , شخصیت است و گرانبها بودن . در پرتو همین شخصیت و گرانبهائى , عفاف در جامعه مستقر مى شود , روانها سالم باقى مى مانند , کانونهاى خانوادگى در جامعه سالم مى مانند , و رشید از کار در مىآید . گرانبها بودن زن به این است که بین او و مرد در حدودى که اسلام مشخص کرده , حریم باشد , یعنى اسلام اجازه نمى دهد که جز کانون خانوادگى , یعنى صحنه اجتماع , صحنه بهره بردارى و التذاذ جنسى مرد از زن باشد چه به صورت نگاه کردن به بدن و اندامش , چه به صورت لمس کردن بدنش , چه به صورت استشمام عطر زنانه اش و یا شنیدن صداى پایش که اگر به اصطلاح به صورت مهیج باشد , اسلام اجازه نمى دهد . ولى اگر بگوئیم علم , اختیار و اراده , ایمان و عبادت و هنر و خلاقیت چطور ؟ مى گوید بسیار خوب , مثل مرد . چیزهایى را شارع حرام کرده که به زن مربوط است , آنچه را که حرام نکرده , بر هیچکدام حرام نکرده است . اسلام براى زن , شخصیت مى خواهد , نه ابتذال .

بنابراین تاریخ از نظر اینکه در ساختن آن , تنها مرد دخالت داشته باشد یا مرد و زن با یکدیگر دخالت داشته باشند , سه گونه مى تواند باشد . یک تاریخ , تاریخ مذکر است , یعنى تاریخى که به دست جنس مذکر بطور مستقیم ساخته شده است و جنس مؤنث هیچ نقشى در آن ندارد . یک تاریخ , تاریخ مذکر مؤنث است اما مذکر مؤنث مختلط , بدون آنکه مرد در مدار خودش قرار بگیرد و زن در مدار خودش . یعنى تاریخى که در آن این منظومه بهم خورده است , مرد در مدار زن قرار مى گیرد و زن در مدار مرد که ما اگر طرز لباس پوشیدن امروز بعضى از آقا پسرها و دختر خانمها را ببینیم , مى بینیم که چطور اینها دارند جاى خودشان را با یکدیگر عوض مى کنند . نوع سوم , تاریخ مذکر م…نث است که هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن , ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . ما وقتى به قرآن کریم مراجعه مى کنیم , مى بینیم تاریخ و مذهب و دین آنطور که قرآن کریم تشریح کرده است یک تاریخ مذکر م…نث است و به تعبیر من یک تاریخ م…نث است , یعنى مذکر و م…نث هر دو , اما نه به صورت اختلاط بلکه به این صورت که مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش .
قرآن کریم مثل اینکه عنایت خاص دارد که همین طور که صدیقین و قدیسین تاریخ را بیان مى کند , صدیقات و قدیسات تاریخ را هم بیان بکند . در داستان آدم و همسر آدم نکته اى است که من مکرر در سخنرانیهاى چند سال پیش خود گفته ام و باز یادآورى مى کنم . یک فکر بسیار غلط را مسیحیان در تاریخ مذهبى جهان وارد کردند که واقعا خیانت بود . ( در مسئله زن نداشتن عیسى و ترک ازدواج و مجرد زیستن کشیشها و کاردینالها ) . کم کم این فکر پیدا شد که اساسا زن عنصر گناه و فریب است , یعنى شیطان کوچک است .
مرد به خودى خود گناه نمى کند و این زن است , شیطان کوچک است که همیشه وسوسه مى کند و مرد را به گناه وا مى دارد . گفتند اساسا قصه آدم و شیطان و حوا , این طور شروع شد که شیطان نمى توانست در آدم نفوذ بکند لذا آمد حوا را فریب داد و حوا آدم را فریب داد , و در تمام تاریخ همیشه به این شکل است که شیطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه مى کند . اصلا داستان آدم و حوا و شیطان در میان مسیحیان به این شکل درآمد , ولى قرآن درست خلاف این را مى گوید و تصریح مى کند , و این عجیب است .
قرآن , وقتى داستان آدم و شیطان را ذکر مى کند , براى آدم اصالت و براى حوا تبعیت قائل مى شود . اول کسى که مى فرماید ما گفتیم , مى گوید ما به این دو نفر گفتیم که ساکن بهشت شوید ( نه فقط به آدم ) . لا تقربا هذه الشجره ( 1 ) به این درخت نزدیک نشوید ( حالا آن درخت هر چه هست ) بعد مى فرماید : فوسوس لهما الشیطان ( 1 ) شیطان این دو را وسوسه کرد . نمى گوید که یکى را وسوسه کرد و او دیگرى را وسوسه کرد . فدلاهما بغرور ( 2 ) باز[ ( هما] ( ضمیر تثنیه است و قاسمهما انى لکما لمن الناصحین ( 3 ) آنجا که خواست فریب بدهد , جلوى هر دوى آنها قسم دروغ خورد . آدم همان مقدار لغزش کرد که حوا و حوا همان مقدار لغزش کرد که آدم . اسلام این فکر را , این دروغى را که به تاریخ مذهبها بسته بودند , زدود و بیان داشت که جریان عصیان انسان , چنین نیست که شیطان زن را وسوسه مى کند و زن مرد را و بنابراین زن یعنى عنصر گناه . و شاید براى همین است که قرآن گویى عنایت دارد که در کنار قدیسین از قدیسات بزرگ یاد کند که تمامشان در مواردى بر آن قدیسین علو و برترى داشته اند . در داستان ابراهیم , از ساره با چه تجلیلى یاد مى کند ! در این حد که همان طور که ابراهیم با ملکوت ارتباط داشت و چشم ملکوتى داشت , فرشتگان را مى دید و صداى ملائکه را مى شنید ساره نیز صداى آنها را مى شنید .
وقتى به ابراهیم گفتند خداوند مى خواهد به شما ( ابراهیم پیر مرد و ساره پیر زن ) فرزندى بدهد , صداى ساره بلند شد , گفت : االدوانا عجوز وهذا بعلى شیخا ( 4 ) من پیر زن با این شوهر پیر مرد ؟ ! ما سر پیرى مى خواهیم بچه دار بشویم ؟ ! ملائکه در حالى که مخاطبشان ساره است نه ابراهیم , گفتند : اتعجبین من امر الله ( 1 ) ساره ! آیا از برکت الهى و خداوندى به خانواده شما تعجب مى کنید ؟ همچنین قرآن وقتى اسم مادر موسى را مى برد مى فرماید : و اوحینا الى ام موسى ان ارضعیه ( 2 ) ما وحى فرستادیم به مادر موسى که خودت فرزندت را شیر بده فاذا خفت علیه فالقیمه فى الیم و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین ( 3 ) .
قرآن به داستان مریم که مى رسد , بیداد مى کند . پیغمبران در مقابل این زن مىآیند زانو مى زنند . زکریا وقتى مىآید مریم را مى بیند در حالتى مى بیند که مریم با نعمتهایى به سر مى برد که در تمام آن سرزمین وجود ندارد . تعجب مى کند . قرآن مى گوید در حالى که مریم در محراب عبادت بود , فرشتگان الهى با این زن سخن مى گفتند : اذ قالت الملائکه یا مریم ان الله یبشرک بکلمه منه اسمه المسیح عیسى بن مریم وجیها فى الدنیا و الاخره و من المقربین ( 4 ) ملائکه مستقیما با خودش صحبت مى کردند . مریم مبعوث نبوده و این را قرآن درست نمى داند که یک زن را بفرستد توى زن و مرد . مریم , برخلاف شانس مبعو ث نبود ولى از بسیارى از مبعوثها عالیمقامتر بود . بدون شک و شبهه , مریم غیر مبعوث از خود زکریا که مبعوث بوده عالیمقامتر و والامقامتر بود . قرآن راجع به حضرت صدیقه طاهره مى فرماید :
انا اعطیناک الکوثر ( 1 ) دیگر کلمه اى بالاتر از کوثر نیست . در دنیائى که زن را شر مطلق , و عنصر فریب و گناه مى دانستند , قرآن مى گوید نه تنها خیر است بلکه کوثر است , یعنى خیر وسیع , یک دنیا خیر . مىآئیم در متن تاریخ اسلام . از همان روز اول دو نفر مسلمان مى شوند : على و خدیجه که ایندو نقش م…ثرى در ساختن تاریخ اسلام دارند . اگر فداکاریهاى این زن که از پیغمبر 15 سال بزرگتر بود نبود , از نظر علل ظاهرى مگر پیغمبر مى توانست کارى از پیش ببرد ؟ تاریخ ابن اسحاق یک قرن و نیم بعد از هجرت راجع به مقام خدیجه و نقش او در پشتیبانى از پیغمبر اکرم و مخصوصا در تسلى بخشى به پیغمبر اکرم , مى نویسد بعد از مرگ خدیجه که ابوطالب هم در آن سال از دنیا رفت , واقعا عرصه بر پیغمبر اکرم تنگ شد به طورى که نتوانست . . ( 2 ) بماند . تا آخر عمر پیغمبر هر گاه اسم خدیجه را مى بردند , اشک مقدسشان جارى مى شد . عایشه مى گفت یک پیرزن که دیگر این قدر ارزش نداشت , چه خبر است ؟ مى فرمود تو خیال مى کنى من به خاطر شکل خدیجه مى گریم ؟ خدیجه کجا شما و دیگران کجا ؟ اگر به تاریخ اسلام نگاه بکنید مى بینید که تاریخ اسلام یک تاریخ مذکر م…نث است ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم یاران مذکرى دارد و یاران م…نثى , هم راوى زن دارد و هم راوى مرد که در کتبى که در هزار سال پیش نوشته شده است , شاید اسم همه آنها هست و ما روایات زیادى داریم که راوى آنها زن بوده است . کتابى است که به نام بلاغات النساء یعنى خطبه ها و خطابه هاى بلیغى که توسط زنها ایراد شده است . این کتاب از . . . بغدادى است که در حدود سال 250 هجرى یعنى در زمان امام عسکرى علیه السلام مى زیسته است ( چنانکه مى دانید حضرت امام عسکرى علیه السلام در سنه 260 وفات کردند ) . از جمله خطبه هایى که بغدادى در کتابش ذکر کرده است , خطبه حضرت زینب در مسجد یزید و خطبه ایشان در مجلس ابن زیاد و خطبه حضرت زهرا علیه السلام در اوائل خلافت ابوبکر است .
در این ضریح جدیدى که اخیرا براى حضرت معصومه ساخته اند , روایتى را انتخاب کرده اند که راویها همه زن هستند تا مى رسد به پیغمبر اکرم . در ضمن , اسم همه آنها فاطمه است ( حدود چهل فاطمه ) . روایت کرده فاطمه دختر . . . از فاطمه دختر . . . تا مى رسد به فاطمه دختر موسى بن جعفر . بعد ادامه پیدا مى کند تا فاطمه دختر حسین بن على بن ابیطالب و در آخر مى رسد به فاطمه دختر پیغمبر . یعنى شرکت اینها اینقدر رایج بوده , ولى هیچوقت اختلاط نبوده . بسیارى از راویان بودند که مىآمدند روایت حدیث مى کردند . زنها مىآمدند استماع مى کردند . اما زنها در کنارى مى نشستند و مردها در کنارى . مردها در اطاقى بودند و زنها در اطاقى . دیگر نمىآمدند صندلى بگذارند که یک مرد بنشیند و یک زن , زن مینى ژوب بپوشد و تا بالاى رانش پیدا باشد که بله , خانم مى خواهند تحصیل علم بکنند . این , معلوم است که ظاهرش یک چیز است و باطنش چیز دیگر . اسلام مى گوید علم , اما نه شهوترانى , نه مسخره بازى , نه حقه بازى , مى گوید شخصیت .
حضرت زهرا سلام الله علیها و على علیه السلام بعد از ازدواجشان مى خواستند کارهاى خانه را بین یکدیگر تقسیم کنند , ولى دوست داشتند که پیغمبر در این کار دخالت بکند چون لذت مى بردند . به ایشان گفتند : یا رسول الله ! دلمان مى خواهد ب گوئید که در این خانه چه کارهایى را على بکند و چه کارهایى را فاطمه ؟ پیغمبر کارهاى بیرون را به على واگذار کرد و کارهاى درون خانه را به فاطمه . فاطمه مى گوید نمى دانید چقدر خوشحال شدم که پدرم کار بیرون را از دوش من برداشت . زن عالم یعنى این , زنى که حرص نداشته باشد , این طور است .
ولى ببینید شخصیت همین زهراى اینچنین چگونه است ؟ رشد استعدادهایش چگونه است , علمش چگونه است , اراده اش چگونه است , خطابه و بلاغتش چگونه است ؟ زهرا علیه السلام در جوانى از دنیا رفته است و از بس در آن زمان دشمنانشان زیاد بودند , از آثار ایشان کم مانده است . ولى خوشبختانه یک خطابه مفصل بسیار طولانى ( در حدود یک ساعت ) از ایشان در سن هجده سالگى ( حداکثر گفته اند بیست و هفت سالگى ) باقى مانده که این را تنها شیعه روایت نمى کند , عرض کردم بغدادى در قرن سوم این خطابه را نقل کرده است . همین یک خطابه کافى است که نشان بدهد زن مسلمان در عین اینکه حریم خودش را با مرد حفظ مى کند و خودش را به اصطلاح براى ارائه به مردان درست نمى کند , معلوماتش چقدر است ؟ ورود در اجتماع تا چه حد است . خطبه حضرت زهرا علیه السلام , توحید دارد در سطح توحید نهج البلاغه , یعنى در سطحى که دست فلاسفه به آن نمى رسد . وقتى که درباره ذات حق و صفات حق صحبت مى کند , گویى در سطح بزرگترین فیلسوفان جهان است . از بوعلى سینا ساخته نیست که این طور خطبه بخواند . یکدفعه وارد در فلسفه احکام مى شود , خدا نماز را براى این واجب کرد , روزه را براى این واجب کرد , حج را براى این واجب کرد , امر به معروف و نهى از منکر را براى این واجب کرد , زکات را براى این واجب کرد و . . . بعد شروع مى کند به ارزیابى قوم عرب قبل از اسلام و تحولى که اسلام در این قوم به وجود آورد که شما مردم عرب چنین و چنان بودید . وضع زندگى مادى و معنوى آنها قبل از اسلام را بررسى مى کند و آنچه را که به وسیله پیغمبر از نظر زندگى مادى و معنوى به آنها ارزانى شده بود گوشزد مى نماید . بعد در مقام استدلال و محاجه برمىآید . او در مسجد مدینه در حضور هزاران نفر است , اما نمى رود بالاى منبر که العیاذ بالله خود نمایى بکند . سنت پیغمبر این بوده که زنها جدا مى نشستند و مردها جدا , و پرده اى بلند میان آنها کشیده مى شد . زهراى اطهر از پشت پرده تمام سخنان خودش را گفت و زن و مرد مجلس را منقلب کرد . این معناى آن است که ذکر کردیم , هم شخصیت دارد و هم عفاف , هم پاکى دارد و هم حریم , هیچوقت خودش را جلوى چشمهاى گرسنه مردان قرار نمى دهد , اما یک موجود دست و پا چلفتى هم نیست که چیزى سرش نشود و از هیچ چیز خبر نداشته باشد .
تاریخ کربلا یک تاریخ و حادثه مذکر م…نث است . حادثه اى است که مرد و زن هر دو در آن نقش دارند , ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . معجزه اسلام اینهاست , مى خواهد دنیاى امروز بپذیرد , مى خواهد به جهنم نپذیرد , آینده خواهد پذیرفت . اباعبدالله اهل بیت خودش را حرکت مى دهد براى اینکه در این تاریخ عظیم , رسالتى را انجام دهند , براى اینکه نقش مستقیمى در ساختن این تاریخ عظیم داشته باشند با قافله سالارى زینب , بدون آنکه از مدار خودشان خارج بشوند . از عصر عاشورا , زینب تجلى مى کند . از آن به بعد به او واگذار شده بود . رئیس قافله اوست , چون یگانه مرد , زین العابدین سلام الله علیه است که در این وقت به شدت مریض است و احتیاج به پرستارى دارد تا آنجا که دشمن طبق دستور کلى پسر زیاد که از جنس ذکور اولاد حسین هیچکس نباید باقى بماند , چند بار حمله کردند تا امام زین العابدین را بکشند ولى بعد خودشان گفتند انه لما به ( 1 ) این خودش دارد مى میرد . و این هم خودش یک حکمت و مصلحت خدائى بود که حضرت امام زین العابدین بدین وسیله زنده بماند و نسل مقدس حسین بن على باقى بماند . یکى از کارهاى زینب , پرستارى امام زین العابدین است .
در عصر روز یازدهم , اسراء را آوردند و سوار کردند بر مرکبهایى ( شتر یا قاطر یا هر دو ) که پالانهاى چوبین داشتند و مقید بودند که اسراء , پارچه اى روى پالانها نگذارند براى اینکه زجر بکشند . بعد اهل بیت خواهشى کردند که پذیرفته شد . آن خواهش این بود : قلن بحق الله الا مامررتم بنا على مصرع الحسین ( 1 ) گفتند شما را به خدا حالا که ما را از اینجا مى برید , ما را از قتلگاه حسین عبور بدهید براى اینکه مى خواهیم براى آخرین بار با عزیزان خودمان خداحافظى کرده باشیم . در میان اسراء تنها امام زین العابدین بودند که به علت بیمارى پاهاى مبارکشان را زیر شکم مرکب بسته بودند , دیگران روى مرکب آزاد بودند . وقتى که به قتلگاه رسیدند , همه بى اختیار خودشان را از روى مرکبها به روى زمین انداختند . زینب سلام الله علیها خودش را مى رساند به بدن مقدس اباعبدالله , آن را به یک وضعى مى بیند که تا آن وقت ندیده بود , بدنى مى بیند بى سر و بى لباس . با این بدن معاشقه مى کند و سخن مى گوید بابى المهموم حتى قضى , بابى العطشان حتى مضى ( 2 ) آنچنان دلسوز ناله کرد که فابکت و الله کل عدو و صدیق ( 3 ) یعنى کارى کرد که اشک دشمن جارى شد , دوست و دشمن به گریه در آمدند .
مجلس عزاى حسین را براى اولین بار زینب ساخت . ولى در عین حال از وظایف خودش غافل نیست . پرستارى زین العابدین به عهده اوست , نگاه کرد به زین العابدین دید حضرت که چشمش افتاده به این وضع آنچنان ناراحت است کانه مى خواهد قالب تهى کند , فورا بدن اباعبدالله را گذاشت آمد سراغ زین العابدین , یابن اخى ! پسر برادر ! چرا ترا در حالى مى بینم که مى خواهد روح تو از بدنت پرواز بکند ؟ عمه جان ! چطور مى توانم بدنهاى عزیزان خودمان را ببینیم و ناراحت نباشم . زینب در همین شرایط شروع مى کند به تسلیت خاطر دادن به زین العابدین . ام ایمن زن بسیار مجلله اى است که ظاهرا کنیز خدیجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پیغمبر و مورد احترام پیغمبر بوده است . کسى است که از پیغمبر حدیث روایت مى کند . این پیرزن سالها در خانه پیغمبر بود .
روایتى از پیغمبر را براى زینب نقل کرده بود ولى چون روایت خانوادگى بود یعنى مربوط به سرنوشت این خانواده در آینده بود , زینب یکروز در اواخر عمر على علیه السلام براى اینکه مطمئن بشود که آنچه ام ایمن گفته صددرصد درست است , آمد خدمت پدرش , یا ابا ! من حدیثى اینچنین از ام ایمن شنیده ام , مى خواهم یکبار هم از شما بشنوم تا ببینم آیا همین طور است ؟ همه را عرض کرد , پدرش تایید کرد و فرمود درست گفته ام ایمن , همین طور است . زینب در آن شرایط این حدیث را براى امام زین العابدین روایت مى کند . در این حدیث آمده است این قضیه فلسفه اى دارد مبادا در این شرایط خیال بکنید که حسین کشته شد و از بین رفت . پسر برادر ! از جد ما چنین روایت شده است که حسین علیه السلام همین جا که اکنون جسد او را مى بینى , بدون اینکه کفنى داشته باشد , دفن مى شود و همین جا , قبر حسین , مطاف خواهد شد . بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه { که زیارتگه رندان جهان خواهد بود آینده را که اینجا کعبه اهل خلوص خواهد بود , زینب براى امام زین العابدین روایت مى کند . بعد از ظهر مثل امروزى را که یازدهم بود عمر سعد با لشکریان خودش ماند براى دفن کردن اجساد کثیف افراد خود . ولى بدنهاى اصحاب اباعبدالله , همانطور ماندند . بعد اسراء را حرکت دادند ( مثل امشب که شب دوازدهم است ) , یکسره از کربلا تا نجف که تقریبا دوازده فرسخ است . ترتیب کار را اینچنین داده بودند که روز دوازدهم , اسراء را به اصطلاح با طبل و شیپور و با دبدبه به علامت فتح وارد کنند و به خیال خودشان آخرین ضربت را به خاندان پیغمبر بزنند .
اینها را حرکت دادند و بردند در حالى که زینب شاید از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته . سرهاى مقدس را قبلا برده بودند . نمى دانم چه ساعتى از روز بوده ( تقریبا دو سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته ) در حالى که اسراء را وارد کوفه مى کر دند , دستور دادند سرهاى مقدس را ببرند به استقبال آنها که با یکدیگر بیایند . وضع عجیبى است غیر قابل توصیف . دم دروازه کوفه ( دختر على , دختر فاطمه , اینجا تجلى مى کند ) این زن با شخصیت که در عین حال زن باقى ماند و گرانبها , خطابه اى مى خواند . راویان چنین نقل کرده اند که در یک موقع خاصى , زینب موقعیت را تشخیص داد و قداومات دختر على یک اشاره کرد . عبارت تاریخ این است : و قد اومات الى الناس ان اسکتوا فارتدت الانفاس , و سکنت الاجراس ( 1 ) یعنى در آن هیاهو و غلغله که اگر دهل مى زند صدایش به جایى نمى رسید , گویى نفسها در سینه حبس شد و صداى زنگها و هیاهوها خاموش گشت , مرکبها هم ایستادند ( آدمها که مى ایستادند قهرا مرکبها هم مى ایستادند ) . خطبه اى خواند . راوى گفت : و لم ار والله خفره قط انطق منها ( 2 ) این[ ( خفره] ( خیلى ارزش دارد[ ( خفره] ( یعنى زن باحیا . این زن , نیامد مثل یک زن بى حیا حرف بزند .
زینب آن خطابه را در نهایت عظمت القاء کرد . در عین حال دشمن مى گوید :
ولم ار والله خفره قط انطق منها یعنى آن حیاى زنانگى از او پیدا بود .
شجاعت على با حیاى زنانگى در هم آمیخته بود .
در کوفه که بیست سال پیش على علیه السلام خلیفه بود و در حدود پنج سال خلافت خود خطابه هاى زیادى خوانده بود , هنوز در میان مردم خطبه خواندن على علیه السلام ضرب المثل بود . راوى گفت گویى سخن على از دهان زینب مى ریزد , گویى که على زنده شده و سخن او از دهان زینب مى ریزد . وقتى حرفهاى زینب که مفصل هم نیست ( ده دوازده سطر بیشتر نیست ) تمام شد , مى گوید مردم را دیدم که همه , انگشتانشان را به دهان گرفته و مى گزیدند . این است نقش زن به شکلى که اسلام مى خواهد . شخصیت در عین حیا , عفاف , عفت , پاکى و حریم . تاریخ کربلا به این دلیل مذکر م…نث است که در ساختن آن هم جنس مذکر عامل م…ثرى است ولى در مدار خودش , و هم جنس م…نث در مدار خودش . این تاریخ به دست این دو جنس ساخته شد . ولا حول ولا قوه الا بالله
--------------------------------------------------------------------------------
1- سوره اعراف آیه 19 .
2- سوره اعراف آیه 21 .
3- سوره اعراف آیه 20 .
4- سوره هود آیه 72 .
1- سوره هود آیه 73 .
2و3- سوره قصص آیه 7 .
4- سوره آل عمران آیه 45 .
1- سوره کوثر آیه 1 .
2- افتادگى , از متن پیاده شده از نوار است .
1- بحار الانوارج 45 ص 61 , اعلام الورى ص 246 , ارشاد شیخ مفید ص 242 .
1- بحار الانوارج 45 ص 58 , اللهوف ص 55 , و نظیر این عبارت در مقتل الحسین مقرم ص 396 و مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 39 آمده است که تماما از حمیدبن مسلم روایت مى کنند .
3 و 2- بحار الانوارج 45 ص 59 , اللهوف ص 56 , مقتل الحسین مقرم ص 396 .
2 و 1- بحار الانوارج 45 ص 108 , مقتل الحسین مقرم ص 402 , مقتل الحسین خوارزمى ج 2 ص 40 , اللهوف ص 62 .

 

 

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed