ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

معرفی هفت پیکر نظامی

        خمسة نظامی به عنوان یکی از شاهکارهای داستان پردازی ایرانی، ضمن تأثیر از سنت های پیش از خود، تأثیری ژرف و عمیق بر آثار پس از خود نهاد. سنت نظیره گویی با نظامی شکل گرفت. از جمله آثار نظامی که بازتاب عمده ای در ادب فارسی داشت هفت پیکر بود. پس از نظامی 21 اثر به طور مستقیم و غیرمستقیم از هفت پیکر تقلید شده است که

 

شش نظیره نسخه ای ندارد و از پانزده اثر دیگر پنج اثر چاپی و ده نظیره خطی است. مهم ترین نظیره، از آن امیرخسرو دهلوی است که چه در جزئیات زندگی بهرام و چه در هفت پیکر با روایت نظامی تفاوت دارد.

هفت پیکر یا «هفت گنبد» یا «بهرام نامه»، چهارمین منظومه از خمسة نظامی گنجوی در بحر خفیف است. منظومه 5130 بیت دارد که به نام علاءالدین کرپ ارسلان و در سال 593 پایان یافته است. محور این داستان بهرام پنجم، پادشاه ساسانی مشهور به بهرام گور و فرزند یزدگرد اوّل است. این پادشاه در تاریخ سیاسی ایران شهرتی ندارد و نظامی با گردآوری داستان های وی و انسجام آن در قالب هفت پیکر به بهرام تاریخی شخصیتی افسانه ای داد

. درکتاب هفت پیکر نظامی بهرام گور؛ هفت کاخ به رنگ های مختلف می سازد و در هر کدام یکی از زنان او قرار دارد و این زنان همگی از دختران پادشاه های کشور های دیگر است. در این کتاب بهرام گور از روز شنبه تا جمعه هر شب را در یکی از کاخ ها می گذراند و در هر شب آن زن می بایست یک حکایت برای او تعریف کند. در این هفت شب هفت حکایت تعریف می شود که هفت پیکر شرح آن هفت حکایت است.

 

    یکی از علل شهرت بهرام و داستان های وی نزد ایرانیان و اعراب، پرورش یافتن او نزد پادشاهان حیره است به گواهی شاهنامه  پرورش او در حیره از آن رو بود تا خوی ستمگر پدر را نگیرد.

عمده ترین داستان ها و ماجراهای هفت پیکر عبارتند از:

         پرورش بهرام نزد نعمان بن منذر و ساختن قصر به دست سنمار که از معماران بنام و شخصیتی تاریخی بوده،  در تواریخ ذکر شده است   مَثَل «جزای سنمار» بازماندة همین داستان در منابع فارسی و عربی است. زمینه های اصلی

  داستان هفت پیکر در قصر خورنق شکل می گیرد. بهرام در همین خورنق است که با حجره ای در بسته و نقش هفت پیکر آشنا می شود و به این پیکرها دل می بندد و بی درنگ پس از مرگ پدر به ایران بازمی گردد امّا با خسرو که پادشاهی را تصاحب کرده، مواجه می شود. برگرفتن تاج از میان دو شیر

راهی برای کسب پادشاهی است. پیروز میدان بهرام گور است. این داستان هم مستندات تاریخی دارد.

     اکنون زمان شادی، بخشش و دهش است. حتّی با وجود قحط سالی چهارساله باز مردم در ناز و نعمت هستند. بهرام کوشید برای زدودن خاطرة ستم پدرش، یزدگرد بزه گر، مردم را به آسایش رساند؛ پس خراج یک ساله را از آنان برداشت و همین موضوع باعث محبوبیت و حتی رواج داستان های او شد. او نه آن که خود خوش گذران بود؛ بلکه مردم را هم به خوش گذرانی تشویق می کرد.

       داستان بهرام گور و کنیزش "فتنه" و بی توجهی فتنه به هنرمندی بهرام و نهایت مجازات او، برگرفته از طرح ساده داستان در شاهنامه فردوسی است .جنگ او با خاقان چین و شکست دادن و آسودگی خیال وی باعث می شود به گذشته ها بازگردد و خاطرة خورنق و هفت تصویر جادویی را در خود زنده کند و این آغاز بخش دوّم داستان است  که هم علّت تسمیه کتاب است  و هم جذاب تر و  زیباتر از بخش اوّل

بهرام هیچ گاه خاطرة هفت زیباروی خورنق را فراموش نمی کند. به دنبال آنان می شتابد و یک یک آنان را می­یابد: دختر شاه پارس را که پروردة شبستان خسرو مدعی و رقیب حکومت بود، خواستگاری کرد؛

دختر خاقان چین را از پادشاه مغلوب بازستاند،

 دختر قیصر را با لشکرکشی به روم و تهدید به دست آورد؛

 دختر شاه مغرب را با هدیه به حبالة نکاح کشید؛

 دختر رای هند را با خود از هند بازآورد؛

دختر شاه خوارزم و سقلاب را با قاصد و نامه خواستگاری کرد؛

      آن گاه به کمک شیده، شاگرد سنمار، هفت گنبد با هفت رنگ برای هر یک از هفت پیکر بنا می کند و هر روز را در گنبدی به عیش وقصه گویی یکی از دختران می گذراند..

اوّلین داستان را روز شنبه دختر پادشاه اقلیم اوّل در گنبد سیاه تعریف می کند.       داستان «پادشاه هند و پری شهر سیاه پوش  است که هدف آن بیان افزون طلبی های آدمی برای کسب لذات و شهوات است. قهرمان گنبد سیاه و تمام ساکنان شهر سیاه پوشان به مرگ بر اثر زیاده خواهی دچار شده اند. نظامی این داستان کوتاه و بی اطناب و پرتخیل و هیجان آفرین را به گونه ای پرورده که شاهکار هفت پیکر است.

    در دوّمین شب دختر شاه روم در گنبد زرد، داستان پادشاه کنیزفروش را بیان می کند که نشانگر بی وفایی زنان است       

      داستان «بشر پرهیزگار و زن ملیخا» سوّمین داستان هفت پیکر است که روز دوشنبه در گنبد سبز دختر پادشاه اقلیم سوّم نقل می کند. این داستان نیز صداقت، درستکاری و چشم پاکی بُشر پرهیزگار را نسبت به زن ملیخا نشان می دهد که در پایان داستان نیز به وصال وی نایل می شود. دو قهرمان یکی دانا (بُشر) و یکی مدعی دانایی (ملیخا) است که به مرگ ملیخا و رسیدن بشر به زن وی که در آغاز دیده و عاشق او شده، ختم می شود. نظامی نشان می دهد آدمی با درستکاری از طریق طبیعی و شرعی به خواسته هایش می رسد. این افسانه نیز پیش از نظامی شهرتی داشته و نظیر آن را در رسالة سرّالاسرار و رسایل اخوان الصفا می بینیم. زرین کوب در کتاب پیر گنجه در جستجوی ناکجاآباد گمانه زنی هایی دربارة نصرانی و سریانی بودن داستان کرده است..

      چهارمین داستان را دختر اقلیم چهارم در روز سه شنبه و در گنبد سرخ نقل می کند که افسانة دختر شاه رومی و شاهزادة نیکنام است. دو تن از غربیان یکی کارلوگوتسی نویسندة ایتالیایی و دیگر شیللر آلمانی داستان را به عنوان توراندت (همان توراندخت) به صورت نمایشنامه درآورده.

       داستان چهارشنبه شب را دختر شاه مغرب در گنبد پیروزفام نقل می کند که ماجرای «ماهان مصری در سرزمین غولان» است.

 داستان «خیر و دختر کرد» یا «خیر و شر» ششمین افسانه است که در روز پنجشنبه در گنبد صندلی و از زبان دختر اقلیم ششم روایت می شود. در این داستان پرجاذبه درستکاری و صداقت و مکافات عمل اشخاص درستکار و بدکار به نمایش گذاشته می شود.

      هفتمین داستان، داستان «خواجة پارسا و دختر زیبا» است که روز آدینه در گنبد سفید دختر پادشاه اقلیم هفتم؛ یعنی دختر کسری، فرزند رقیب وی نقل می کند. داستان عصمت و پارسایی مردی است که در مواجهه با اظهار عشق زنان، از گناه مصون می ماند.

      پایان قصه گویی ها آغاز هرج و مرج و لشکرکشی مجدد خاقان چین است. برخورد او با چوپانی که سگی را آویخته و داستان خیانت او را برملا می کند، منجر به عبرت بهرام و بازگشت به حکومت می شود.

      بهرام در سنین شصت به بعد نیز پس از توبه و عزلت، به بهانة شکار به دنبال گور، راهی غاری می شود که از آن پس هیچ کس بازگشت او را ندید و بدین ترتیب چهرة افسانه ای بهرام با «مرگ مرموز» یا «بی مرگی»، کامل می شود.

       تنوع در سرتاسر هفت پیکر موج می زند؛ تنوع قصّه ها، جنبه های سحرآمیز و تخیلی، تنوع مضامین و موضوعات و پیام های اخلاقی همگی داستان را از یک نواختی بیرون آورده است

 

شروع کتاب با افسانه ای از بهرام گور است بدین مضمون که بهرام گور که بنا به دستور پدر، نزد فردی بنام نعمان تربیت می یافت، در حجره ای در بسته، تصویر 7 دختر زیبا روی را می بیند که هر یک ، دختر یکی از شهریاران کشورهای دیگر است.نام آنها عبارت بود از:

 

فورک (هند)

 

یغماناز (خاقان)

 

نازپری (خوارزمشاه)

 

نسرین نوش (سقلاب)

 

آزریون (شاه مغرب)

 

همای (دخت قیصر)

 

دژستی (دخت کسری) _ DOZHSETI

 

و تصویر جوانی می بیند که زیر آن اسمش را بهرام نوشته اند و پیشگویی شده است که آن جوان، آن هفت عروس را خواهد گرفت.

 

پس هفت قصر به رنگ روزهای هفته و بنام هفت سیاره می سازد تا در روزی که منسوب به آن سیاره است به نزد یکی از آنها رود.

 

آن رنگ ها و ایام عبارتند از،

 

1_ شنبه / گنبد سیاه / کیوان

 

2_ یکشنبه / گنبد صندل رنگ / مشتری

 

3_ دوشنبه / گنبد سرخ / مریخ

 

4_ سه شنبه/ زرد / آفتاب

 

5_ چهارشنبه/ سفید / زهره

 

6_ پنجشنبه / پیروزه گون/ عطارد

 

7_ جمعه /سبز / ماه

 

بهرام در هر شب، حکایتی را از زبان آن زنان می شنود که هفت پیکر نظامی، در واقع آن هفت حکایت است :

حکایت اول : "شاه سیاه پوشان "  که در گنبد سیاه رنگ

 

 

آن بانو چنین می گوید که در دربار پدرش زنی نیک خوی بود سر تا به پای سیاه پوش. روزی با اصرار از او خواستند که حکایت سیاه پوشی خود را بگوید. آن زن گفت که من در گذشته کنیز پادشاهی بودم که در کاخش مهمانخانه ای داشت که هر شب از مهمانان تازه وارد پذیرائی فراوانی می کرد و سپس از آنها حکایت شهر و دیار آنها و شهرهائی که دیده بودند را می پرسید و آنها هم از هر چیز شگفت انگیز یا جالبی که دیده بودند قصه می گفتند.

 

ناگهان این پادشاه برای مدتی ناپدید شد و هیچ کس از و خبر نداشت و پس از مدت زیادی سرتا به پای سیاه پوش به قصر بازگشت .

 

کنیزک داستان چنین گفت که شبی پادشاه، غمگین و دلزده از همه، با من در خلوت نشسته بود و شروع به درد دل کرد و حکایت سیاه پوشی خود را تعریف کرد. گفت روزی در مهمانخانه ام فردی سر تا پا سیاه پوش وارد شد و او را تکریم فراوان کردم. در پایان گفتمش که علت این سیاه پوشی تو چیست؟ آنمرد ابتدا از گفتن خودداری کرد ولی با اصرار من گفت که در چین شهری بنام شهر مدهوشان است که آن شهر و مردمان آن بغایت زیبا و دوست داشتنی هستند ولی همه مردم سیاه پوشند. هر کس در آن شهر برود گرچه جای لذت بخشی است ولی سیاهی او را می گیرد و سیاه پوش می شود. آنمرد بیش از این چیزی نگفت و بار بر خر نهاد و از آنجا رفت. پادشاه وسوسه شد و بدون اینکه به کسی بگوید عزم رفتن به آنجا کرد و به آنجا رفت و اوضاع را همانگونه که مرد گفته بود یافت. تا یکسال از هر کس احوال شهر را جویا شد کسی چیزی به او نگفت تا اینکه با قصابی نیک خوی دوست شد و مدتی به او لطف زیاد میکرد و هدایا و بخشش های فراوان به قصاب می نمود. روزی قصاب او را به خانه خود دعوت کرد و پس از پذیرائی فراوان همه آنچه شاه به او داده بود را پیش او آورد و گفت علت این همه بخشش چیست؟ بقول معروف "سلام لر بی طمع نیست!". شاه بتدا تعارفات را آغاز کرد و گفت حق مردی نیک محضر چون تو بیش ار این است. قصاب گفت اینها را قبول نمی کنم مگر اینکه خواسته ای از من کنی تا من جبران کنم. شاه که اوضاع را مساعد یافت حکایت شاهی خویش و آنچه وی را بدینجا کشانده بود بازگو کرد. قصاب گفت گرچه سوال خوبی از من نکردی ولی پاسخش را می گویم. شب هنگام با وی به سوی خرابه ای رفتند. قصاب سبدی که طنابی به ان بسته بود آورد و شاه را در آن نشاند. ناگهان سبد پر گرفت و شاه را بالا برد و بین زمین و آسمان معلق ماند و جای گریز هم نبود. ناگهان مرغی بزرگ و مهیب آمد و بر سبد نشست و بالای سر شاه بخواب رفت. وقتی بیدار شد و آهنگ رفتن کرد ناچار پای او را گرفت که از آن مهلکه نجات یابد. مرغ او را با خود برد تا به جائی رسیدند که زیر پا چمنزاری خوش و خرم بود. شاه پای مرغ را رها کرد و روی سبزه ها افتاد. جائی خوش و خرم که تا بحال ندیده بود. تا شب در آنجا تفریح کرد و از طبیعت آنجا لذت برد تا نزدیک شب تعداد زیادی دختر ان زیبا بدانجا آمدند و تخت شاهانه ای را آنجا نهادند و بعد از آن یک بانوی بسیار زیبا و با جلال و جبروت هم آمد و بر آن تخت نشست. ناگهان آن زن متوجه حضور فرد غریبه ای در آن محل شد. شاه را یافتند و نزد آن زن بردند. آن زن بسان مهمان از او پذیرائی کرد و در کنار خود بر تخت نشاند. آن شب را با رقص و پایکوبی کنیزان زیبا روی گذراندند. در پایان هم شراب آورند و شاه مست شد .زن که چنین دید گفت لحظه ای چشمت را ببند وسپس چشمت را باز کن. شاه چنین کرد و وقتی زن به او گفت چشمان را گشود و خود را در همان سبد و در مخروبه اول یافت و تنها کسی که کنار او بود همان مرد قصاب بود. قصاب گفت که اگر من این حکایت را برایت میگفتم تو باور نمی کردی. من نیز از روی دادخواهی و تظلم و فریبی که آن زن به من داد جامه سیاه پوشیدم. (احتمالا در آن زمان ها کسانی که ظلمی بر آنها میرفته به نشانه دادخواهی لباس سیاه به تن می کردند).

داستان گنبد زرد روز یکشنبه

شاه کنیزک فروش

پادشاهی در عراق در طالع خود دیده بود که زنان با او دشمنی می کنند و بهمین علت زن نمی گرفت. تا مدتی با تنهائی خو کرد ولی نهایتا کنیزکی می خرید و مدتی با او خوش بود ولی آن کنیزان هنوز هفته ای کم یا بیش نگذشته، پای از حد خود بیرون می نهادند و سرکشی و تمرد می کردند و شاه آنها را بیرون می کرد. در قصر شاه پیرزن ابله و ابله فریبی بود که آن کنیزکان را با دادن القاب زیاد مغرور می کرد. همین امر باعث غرور آنها می شد و پای از گلیم خویش بیرون می نهادند.

 

از بس کنیزک گرفت و بیرون کرد به شاه کنیزک فروش مشهور شد.

 

روزی به شاه گفتند که تعدادی کنیز زیباروی از چین آورده اند. یکی از اینها بغایت زیبا بود ولی تنها مشکل آن کنیز این بود که ابه همسری کسی در نمی آمد  و این بود که هر که او را می خرید پس می آورد. شاه او را گرفت.

 

کنیزک در عین حال مهربان و قابل اعتماد بود و از تمجیدات دیگران و توجهات شاه مغرور نشد و علاقه شاه را به خود بیشتر کرد. پیر زن هم که میخواست او را به غرور وادارد در کار خود موفق نشد و باعث شد که بخاطر این خصلت زشت آن پیر زن را بیرون انداختند.

 

شبی شاه از کنیزک خواست که راز عدم ازدواج خود را به او بگوید. کنیزک که با شاه خو گرفته بود به سخن آمد و گفت در طایفه ما هر کس که حامله شد موقع زاییدن خودش می میرد و من جان خویش بیشتر دوست دارم.

 

پیر زن رانده شده برای انتقام از آن کنیز، در خفی به شاه گفت که اگر می خواهی او را به همسری گیری با کنیز دیگری وصلت کن  شاه چنین کرد و نتیجه گرفت

 

داستان روز دوشنبه بشر پرهیز کار

داستام مردی است نیک کرداد که از جایی رد می شد. بادی وزیدن گرفت و روبند از چهره زنی زیبا روی که از مقابل بشر رد می شد بر گرفت و بشر با دیدن چهره زن، غوغایی در دلش بر پا شد ولی برای رها شدن از شر وسوسه های دلش عازم زیارت بیت المقدس شد.

 

در سفر، فردی بد طینت که مدعی عالم بودن و بزرگی بود همراهش شد و اطلاعات و دانش خود را به رخ بشر می کشید و او را تحقیر می کرد که "تو چطور فلان چیز را نمی دانی و ..." و مدام لاف خود و دانایی اش را می زد.

 

مثلا از بشر درباره علت تیرگی ابرها، علت بوجود آمدن باد، علت بلندی کوه پرسید و بشر می گفت که اینها کار و خواست خداست ولی آن مرد او را به تمسخر می گرفت و بقول خودش دلایل علمی آنها را بیان می کرد. تا اینکه بشر عصبانی شد و به او گفت من ازتو آگاه تر هستم ولی در پشت همه اینها دست خدا را می بینم و مثل تو نیستم. آن مرد تا چند روزی فضولی نکرد تا اینکه به زیر یک درخت سبز و خرم رسیدند. تشنه بودند و خسته که ناگهان متوجه یک خم سفالی خیلی بزرگ شدند که دهانه آن از خاک بیرون بود و بدنه آن داخل خاک دفن بود و در آن آبی خوشگوار بود. مرد فضول باز به بشر گفت که چه کسی این سفال را اینجا گذاشته است. بشر گفت که اینکار را برای خیرات و ثواب انجام می دهند تا مسافران تشنه را سیراب کنند. مرد فضول گفت که کسی از این کارها نمی کند و این را شکارچیان بعنوان طعمه برای شکار حیوانات گذاشته اند تا حیوانات در حال نوشیدن آب را شکار کنند.

 

باری آب و غذا راخوردند و آن مرد به بشر گفت که می خواهد در آن آب، تنش را بشوید. هر چه بشر به او گفت که آن آب را آلوده نکن، گوش نکرد و در آب شد . وقتی در سفال پرید، دید که عمق آن نا پیداست و هر کاری کرد که خود را نجات دهد نتوانست و غرق شد و مرد.

 

بشر که آنطرف تر منتظر او نشسته بود، دید که خبری از او نشد. به سراغ سفال رفت و دید که آن سفال در اصل یک چاه است که برای نشانه، کلگی یک سفال را در دهانه آن کار گذاشته اند. به هر ترتیب جسد او را زا آب بیرون آورد و خاکش کرد. و با خود می گفت که "آن ادعا ها و چارگری هایت کجاست که تو را از اینجا برهاند؟!"

 

بشر وسایل آن مرد را که مقداری مهر و سکه و لباسهایش بود را برگرفت و به شهر برد و عمامه اش را نشان مردم می داد تا بالاخره یک نفر آن عمامه را شناخت و آدرس خانه آن مرد را به بشر نشان داد و بشر وسایل را به همسر آن مرد داد و داستان را از سیر تا پیاز برای زن تعریف کرد.

 

وقتی آن زن داستان درستکاری بشر را شنید او را تحسین کرد و اشک ریزان گفت که آن مرد کارش بی وفایی و ستمگری بود ولی خدا رحمتش کند.

 

آن زن به بشر گفت که من هم مال و اموال دارم و هم عفت و زیبایی که اگر قبول فرمایی دوست دارم به عقد تو در آیم و همه را در اختیارت بگذارم و رو بند خود را برداشت تا بشر در مورد او تصمیم بگیرد.

 

وقتی بشر چهره آن زن را دید، متعجب شد. چون او همان زنی بود که در آن روز طوفانی چهره اش را دیده بود و بخاطر فرار از وسوسه به زیارت رفته بود. بشر هم ماجرای عاشق شدنش را برای زن گفت و بدین ترتیب علاقه زن به او صد چندان شد.

 

بشر به میمنت ازدواج با آن حور صفت، جامه سبز بر تن کرد و زندگی خوشی را با آن زن آغاز کرد.

 

حکایت روز سه شنبه در گنبد سرخ رنگ_ "شاهزاده خانم سرخ پوش"

 

پادشاهی دختری داشت زیباروی و هنرمند و دانا که کسی در خور خود پیدا نمی کرد که با او ازدواج کند. دختر که خواستگاران زیادی داشت قلعه ای در بالای کوه بنا کرد و در راه آن طلسم هائی کشنده گذاشت و گفت هر کس می خواهد به من برسد باید از این طلسمات بگذرد . درب و دیوار قلعه را هم نامرئی کرد و گفت باید درب را هم پیدا کنند و از در وارد شوند. آن دختر که نقاش هم بود عکس خود را بر پرندی کشید و زیر آن با خطی خوش نوشت که " هر که را این نگار می باید_ نه یکی جان، هزار می باید". و چهار شرط هم باید انجام دهد.

 

شرط اول: نیکنام و نیک سیرت باشد.

 

شرط دوم: از روی عقل، طلسمات راه قلعه را بتواند بگشاید.

 

شرط سوم: وقتی به قلعه رسید باید از در وارد شود چون دیوار نامرئی بود.

 

شرط چهارم: از او سوالاتی می پرسم تا عقل و درایت او بر من معلوم شود.

 

دختر آن را بر بالای سردر شهر نصب کرد.

 

افراد زیادی از جوانی و هوس آمدند و نادانسته وارد راه شدند و در راه طلسمات کشته شدند و سر های آنها را در سر در شهر نصب کردند تا دیگران عبرت بگیرند و بیخودی وارد این راه نشوند.

 

روزی یک شاهزاده در حال عبور از آنجا بود که آن صحنه و عکس را دید. ولی ابتدا دنبال راهی برای گشودن طلسمات گشت و بکمک پیرمردی در کوهستان، نحوه گشودن طلسمات را یاد گرفت. سپس به نشانه تظلم و دادخواهی از ظلمی که برکشته شدگان رفته بود لباس سرخ پوشید و به راه افتاد. پس از سعی فراوان به قلعه رسید و با زدن طبل و انعکاس صدا توانست در را از دیوار تشخیص دهد و دختر هم در حضور دیگران مراسمی تشکیل داد که اگر به سوالات هوشمندانه اش پاسخ دهد با او ازدواج کند.

 

دختر در پشت پرده قرار گرفت و بعنوان اولین سوال، دو لولوء کوچک از گوشش در آورد و برای جوان فرستاد و گفت پاسخ آنرا بفرستد.

 

جوان در پاسخ گوهر ها را سنجید و سه گوهر دیگر بر آنها اضافه کرد و برای او فرستاد. ندا دادند که پاسخ درست است.

 

دختر گوهر های مرد را وزن کرد و دید هموزن گوهر های خودش است. آنها را خرد کرد و با شکر مخلوط کرد و برای جوان فرستاد.

 

جوان آنها را در شیر ریخت و باز پس فرستاد.

 

دختر شیر را خورد و لولوء های خرد شده باقی ماند.

 

دختر فوری از دستش یک انگشتری در آورد و برای جوان فرستاد.

 

مرد انگشتر را گرفت و در انگشت خود کرد و در عوض یک جواهر زیبا برای او فرستاد. دختر از گردنبند خود یک جواهر همنوع آن بیرون آورد و در رشته ای با هم قرار داد و برای جوان فرستاد.

 

جوان هم یک مهره سیاه روی آن گذاشت و پس فرستاد. دختر وقتی مهره سیاه را با جواهر دید، گفت که من همسر خود را یافتم.

 

پدر دختر، راز این کارها را پرسید.

 

دختر گفت که دو گوهر اول که فرستادم یعنی گفتم عمر ما دو روز بیش نیست. فرصت ها را دریاب که می رود.

 

مرد که سه گوهر دیگر به آن اضافه کرد گفت اگر عمر بجای دو روز 5 روز هم باشد باز می گذرد. مهم تعداد نیست. چگونگی مهم است.

 

ترکیب جواهرات با شکر یعنی اینکه عمر شهوت آلوده مثل جواهر(عمر) و شکر(شهوات) به هم آمیخته اند. چگونه می توان آنها را از هم جدا کرد؟

 

مرد جوان با مخلوط کردن شیر(معرفت) گفت که بوسیله ترکیب آن با شیر می توان آنرا انجام داد.

 

سپس انگشتری را فرستادم و به نکاح با او رضایت دادم. او نیز انگشتری را در دست کرد و نیز یک گوهر به نشانه رضایت به من داد. من نیز یک گوهر دیگر به آن بستم و گفتم که من جفت تو هستم. او هم یک مهره سیاه به نشانه دفع چشم زخم به آن بست و پس فرستاد. من هم مهره را به گردن آویزان کردم و او را پذیرفتم.

 

دختر جوان به نشانه لباس سرخ رنگی که جوان در شروع پیکار به تن پوشیده بود همیشه خود را با زر سرخ می آراست و به "ملک سرخ جامه" مشهور شد.

 

گفته می شود که این دختر نشانه و سمبل "هنر" است که اولا همه کس نمی تواند به آن دست یابد. با داشتن هوس نمی توان هنرمند شد. باید عاشق شد. و دیگر اینکه برای رسیدن به هنر باید با عقل و تدبیر طلسمات و سختی های راه را حل کنی و کلی رنج و مصیبت تحمل کنی تا به آن برسی.

 

حکایت روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ_ داستان "ماهان"

حکایت ماهان:

 

مردی زیبا روی بنام ماهان بود که دوستان زیادی داشت. یک شب او را به باغی دعوت کردند و تا نیمه شب پایکوبی و عیش و نوش کردند. نیمه شب ماهان که مست شده بود، از آنجا خارج شد و به نخلستانی رسید. ناگهان شخصی از دور رسید و گفت که تجارت خوبی کرده است و سود فراوان برده و اگر بتوانند بار را نیمه شب وارد شهر نمایند، خراج کمتری پرداخت می کنند و سود بیشتری می برند. به ماهان گفت بار را بیرون شهر مخفی کرده ام و از او خواست که با هم بار را وارد شهر کنند و سود را شریک شوند. ماهان هم که مست بود، طمع کرد و افتان و خیزان و مست با او به راه افتاد و خوشحال که پول زیادی بدست می آورد.مقدار زیادی در ان تاریکی از شهر دور شدند و ماهان به امید آن مرد همینطور بدون اینکه بداند کجا می رود راه می رفت. تا اینکه او را گم کرد و صبح که ماهان در گوشه ای، از خواب بیدار شد، متوجه شد که گم شده و از آن شریک هم خبری نیست.

 

پس از چندی، مرد و زنی با باری از خار از آنجا عبور می کردند وماهان از آنها کمک طلبید و وقتی داستان خود را به آنها گفت، به او گفتند که آن فرد "هایل بیابانی" است که خیلی ها را مثل تو اینچنین کرده و آواره بیابانشان کرده است. آنها مقدار زیادی راه رفتند و صبحدم، آن دو نفر هم ماهان را فریب داده و در بیابان رهایش کردند و مخفیانه از آنجا رفتند.

سپس اسب سواری او را دید و به او گفت آن دو نفر دو دیو بنام های "هیلا و قیلا" هستند که آدمیان را در گودال می اندازند و خونش رامی ریزند. آن اسب سوار، ماهان را با خود از کوهستان به دشتی چون کف دست برد که از هر طرف صدای رود و موسیقی به گوش می رسید. ولی آن دشت پر از غول بود که مثل کرم در هم لول می خوردند. ناگهان آن اسب مثل غولی هفت سر شد و متوجه شد که آن سواره هم یک دیو است. به هر گرفتاری که بود، با پایی خسته و نالان، از آنجا گریخت مخفیانه از آنجا رفت و بیابان را پشت سر نهاد و به باغ و سبزه زاری خوش و خرم رسید. صاحب باغ ابتدا فکر کرد دزد است و ماهان سرنوشتش را برای او تعریف کرد و پیرمرد شگفت زده شد که او چگونه رهایی پیدا کرده است. پیر مرد گفت که این شیوه دیو هاست که اینچنین فرد را با راستگویی و وعده های شیرین فریب می دهند و سپس او را می شکنند. (کل نتیجه داستان همین جمله بود)

پیرمرد گفت که من فرزندی ندارم ولی اگر پیشم بمانی این باغ برای تو خواهد بود و برایت زن می گیرم و ماهان قبول کرد. پیرمرد محلی بالای درخت برای استراحت درست کرده بود و به ماهان گفت در آنجا استراحت کند و غذا بخورد تا برود و جای او را آماده کند و به او گفت در این مدت با هیچکس سخنی نگو و به هیچکس اعتماد نکند.

 

پس از چندی 17 عروس زیبا روی به آنجا آمدند و به رقص و شادی پرداختند. ماهان که آن زیبا رویان را دید، نصیحت پیمرد را از یاد برد. مهتر آن دختران متوجه حضور ماهان شد و او را به بزم خود دعوت کرد و ماهان پذیرفت.ماهان پس از نوشیدن شراب و خوردن غذا، مست شد و شروع به خوشگذرانی با دختران کرد که ناگهان متوجه شد آنها عفریته و زشت و کریه منظر هستندو باز هم در دام شیاطین افتاده است. صبحدم که ماهان از فرط مستی به خواب رفته بود، از خواب بیدار شد و خود را بجای آن باغ خرم، در خارستان دید و از اینکه آن باغ و زیبایی ها مثل خیال گذشت، متحیر ماند. نه پای رفتن داشت و نه روی ماندن.

ماهان که توجه خطاهای خود و دنبال هوس رفتن های خود شده بود، سرش به سنگ خورد و توبه نمود و غسلی کرد و از خدا طلب هدایت نمود که ناگهان شخصی سبز پوش ونورانی ظاهر شد و گفت که من "خضر" هستم. و آمده ام تا تو را نجات دهم. خضر و را به شهر اولش بود و ماهان دید که دوستانش به خیال اینکه او مرده است، برایش سوگواری کرده اند و لباس تیره پوشیده اند. ماجرا را برایشان تعریف کرد و مانند دوستانش لباس کبود به رنگ آسمان و کنبد کبود به تن کرد.

 

حکایت روز پنجشنبه در گنبد صندلی رنگ_ داستان "خیر" و "شر" از هفت گنبد نظامی

داستان دو نفر بنام های خیر و شر است که با هم همسفر می شوند و در راه، شر، غذا و آب خود را پنهان می کند و از غذا و آب خیر استفاده می کند و وقتی پس از چند روز غذای خیر تمام شد، شر بطور مخفیانه از آب و غذای خود می خورد و به خیر چیزی نمیداد و خیر متوجه شد و چیزی نگفت تا اینکه تشنگی امان او را برید و به شر گفت یا از روی لطف و یا در ازای دو عدد جواهری که دارم، مقداری آب به من بده. شر کفت تو میخواهی اینجا این جواهرات را به من بدهی و در شهر که رسیدیم مرا رسوا کنی. من فریبت را نمی خورم.شر گفت اگر آب می خوای باید در ازای آن دو چشمت را به من بدهی و نهایتا که گفتگو با او به جایی نرسید خیر راضی شد و شر هم ناجوانمردانه، با دشنه به چشمان او زخم زد و او از درد در خاک می غلطید و شر، به او آب نداد و وسایلش را دزدید و از آنجا متواری شد.

 

در آن اطراف، مردی کرد، عشایر بود که دخترش برای بردن آب از آن اطراف می گذشت که صدای ناله های خیر را شنید و به و آب داد و با کمک کسی او را به چادر خود برد.

مرد گله دار، که اوضاع را دید، گفت من موقع چرا، به زیر درختی میروم که آب برگان آن درخت، علاج صرع است و مرهم آن، علاج کوری چشم.

همان موقع، برگ آن درخت را تهیه کردند و برای چشمانش مرهم کردند و بعد از 5 روز مرهم را برداشتند و چشمان خیر، شفا پیدا کرد و در این مدت آن دختر از خیر تیمارداری می کرد و خیر وقتی چشمانش را گشود چره زیبای آن دختر را دید و دل در او بست.

 

تا چند روزی خیر بهمراه مرد کرد به گله داری پرداخت و یاری اش میکردو خیر مهرش به آن دختر بیشتر و صبرش کمتر می شد ولی چون مال و مکنت نداشت، به خود اجاره نداد که از دختر خواستکاری کند. پس تصمیم گرفت که از آنجا برود و وقتی موضوع رفتن را با آنها مطرح کرد، بسیار ناراحت شدند و مرد کرد، درخلوت به او گفت اگر دوست داشته باشی، مایلم که شوی دخترم شوی و من هم گله را به تو می سپارم تا امرار معاش کنی و خیر هم که تنها آرزویش همین بود، پذیرفت و با هم ازدواج کردند.

 

پس از مدتی که قصد کوچ کردند، خیر مخفیانه مقداری از آن برگ هایی که شفایش داده بودند، در خورجین شتر گذاشت و راهی شدند. به شری رسیدند که دختر زیبا روی شاه، بیماری صرع داشت و شاه گفته بود اگر طبیبی او را علاج کند دخترش را به او می دهد و اگر نتواند کشته می شود. افراد زیادی به طمع آن دختر پای پیش نهادند و نتوانستند و کشته شدند.

 

خیر به کمک آن برگ ها، با خوراندن آب برگ ها به دختر، او را شفا داد و علیرغم اینکه خیر گفته بود برای رضای خدا اینکار را می کند و نمی خواهد دختر شاه را به زنی بگیرد ولی آن دختر گفت که کسی را همتای خود نمی بیند و اصرار کرد که زن او شود و نهایتا خیر با او نیز ازدواج کرد.

 

از قضا دختر وزیر هم بخاطر آبله دچار کوری چشم شده بود که خیر با مرهم نهادن بر چشمان او، او را نیز شفا داد و وزیر نیز دختر زیبای خود را به او داد و خیر، زندگی خوشی در کنار آن سه مروارید ادامه داد و بالاخره بعد از شاه، مقام شاهی به او رسید و پادشاه شد.

 

تا اینکه روزی که خیر برای تفریح به باغ می رفت، در راه، شر را دید که در حال معامله بود. بدستور خیر، او را نزدش بردند و خیر از او پرسید که تو کیستی؟ شر گفت که من "مبشر سفری" هستم. خیر بر او نهیب زد که ای حرامزاده دروغگو، تو همان هستی که فلان بلا را بر سرم آوردی.شر که خوب به او نگریست، خیر را شناخت و با زاری و التماس گفت که من شر هستم و نهادم شر و زشتی است و تو که خیر هستی و نهادت خیر و خوبی است از من در گذر.

 

خیر از او گذشت و او را رها کرد ولی مرد کرد که نگهبانی خیر را می داد با شمشیر در پی او رفت و در گوشه ای گردنش را زد و آن دو گوهر را از او ستاند و برای خیر آورد. خیر گفت که همه این ماجراها از لطف تو به من رسیده و اینها هم برای تو باشد.

خیر هر از چند گاهی سراغ آن درخت میرفت و به او سلام و درود میداد.

حکایت روز آدینه در گنبد سپید_از هفت پیکر نظامی

 

زن بهرام از مادرش نقل می کند که در یک میهمانی، دختری دلفریب بود که حکایتی بدین شرح تعریف کرد:

 

جوانی زیبا روی، دانا و شیرین سخن و پارسا بود و باغی خوش و خرم داشت که هر هفته برای فراغت به آنجا می رفت. یک روز که به باغ رفت، نگهبان نبودو در هم قفل بود و نتوانست وارد باغ شود و متوجه شد که صدای شادی و چنگ از داخل باغ می آید. گوشه ای از دیوار راغ را سوراغ کرد و وارد باغ شد که ناگهان دو نفر زن سیمین تن و زیبا متوجه او شدند و او را زدند و بستند. وقتی متوجه شدند که او صاحب باغ است از او دلجویی کردند و گفتند که زیباترین دختران شهر در اینجا جشن گرفته اند و ما نگهبانی می دهیم که چشم نامحرمی به آنها نیفتد. و به مرد جوان گفتند که آنها را نگاه کن و هر کدام را که خواستی انتخاب کن تا به همسری تو درآوریم.

 

 

کتاب تفسیری بر هفت پیکر نظامی نوشته مایکل بری

رشته های پنهانی هستند که نظامی را به بزرگ ترین آفرینندگان غرب پیوند می دهند... نظامی بی تردید به آذربایجان زادگاهش و نیز به دلیل اقتباس های بسیار کهن از نوشته هایش به دست شاعرانی مانند شیخی، فضولی، نوایی یا امیرخسرو دهلوی به خوانندگان ترک، ازبک، پاکستانی و هندی تعلق دارد. اما نظامی هم چنین به واسطه وسعت قوه خیال و ژرفای هوشمندی اش به تمامی بشریت تعلق دارد. هرگونه بررسی پیرامون نظامی همانند هرگونه بررسی پیرامون دانته و شکسپیر چیزی جز بزرگداشت نیست.

● بخشی از مقدمه مایکل بری

کتاب تحقیقی و تحلیلی «تفسیر بر هفت پیکر نظامی» نوشته مایکل بری یکی از مهم ترین آثار منتشر شده در روزهای پایانی سال گذشته بود. مایکل بری که تخصص قوم شناسی و تاریخ نویسی دارد یک امریکایی مقیم فرانسه است که بخش عمده یی از عمر خود را صرف شناخت حوزه های فرهنگی آسیای میانه کرده است. او به دلیل تسلط به زبان های عربی و فارسی و حضور طولانی در کشورهایی مانند افغانستان با ادبیات کلاسیک فارسی که در ساختار فرهنگی این منطقه تاثیر غیرقابل انکاری داشته آشنا شده و در این میان آثار نظامی گنجوی او را سخت خوش آمده است. این روند شناخت در پی تحقیق در باب معماری اسلامی به وجود آمده است. به طوری که او هفت پیکر نظامی را کلید شناخت معماری و بخش عمده یی از مینیاتور اسلامی می داند. مایکل بری در سال ۱۳۸۰ خورشیدی متن هفت پیکر را از فارسی به فرانسه ترجمه کرده و آن را توسط نشر معتبر گالیمار منتشر می کند. تفسیری که او بر هفت پیکر نوشته است بحق یکی از خواندنی ترین آثاری است که در باب این شاعر باشکوه ایرانی نوشته شده و توسط جلال علوی نیا به فارسی برگردانده شده است

نظامی و دیگر هیچ

کتاب تفسیر مایکل بری بر هفت پیکر نظامی با مدنظر قرار دادن یک مشی ترکیبی نوشته شده است. از آنجایی که این کتاب برای خواننده غربی تدوین شده، جزئیات فراوانی در باب قصه های نظامی، زندگی بسیاری از شخصیت های واقعی وارد شده به هفت پیکر و هم چنین ساختار مینیاتور ایرانی در آن وجود دارد. اما این جزئیات که بخش کوچکی از آن نیز درباره شخص شاعر است برای خواننده امروز ایرانی که آن چنان بازخوانی یی از نظامی انجام نداده است بسیار مفید و پراهمیت است. در یک مختصات کلی، کتاب بری با طرح خلاصه یی از شکل تاریخی دوران قبل و معاصر نظامی و اشاره به ریشه های آفرینش و منابع داستانی این شاعر تصویر نسبتاً شفافی از او ارائه داده و سپس در اهمیت هفت پیکر - که به هفت گنبد نیز مشهور است - می نویسد. در بخش های بعدی نیز روایتی از هر یک از بخش های هفتگانه کتاب به دست می دهد و در هر بخش به نقل برخی ویژگی های فکری، داستانی و تصویری روایت می پردازد. کتاب فصل های دیگری نیز دارد که عمدتاً به شرح باورهای سمبلیک، تصویری و ساختاری این شاهکار ادبیات ایران می پردازد.

شاعر روایت های بزرگ

. اصلی ترین دغدغه مایکل بری، درک احوالات شخصی این مرد تنهاست که در سال های قرن ششم هجری و در اوج دوران تصوف از مدار پندگویی و اخلاق مداری صرف دور شده و به سمت باورهایی حرکت کرده که در آنها می توان تالمات تاریخی و اومانیستی شاعر را مشاهده کرد.

بری مانند بسیاری از محققان و منتقدان تلویحاً بر این فرضیه که نظامی صرفاً شاعر اخلاق است، خط بطلان می کشد و او را در مقام تئوریسین مفاهیم زمینی و خاکی انسانی، تاریخ، سیاست و امر پیچیده قدرت قرار می دهد. اشاره بری به «میانه رو» بودن نظامی گنجوی را می توان تا حدودی هم معنای «محافظه کاری» امروزه دانست. چه این میانه روی هم شاعر را از آمیختن با دربارهای قدرت دور نگاه داشت و هم باعث شد تا صاحبان قدرت و مردم زمانه اش به احترام او برخیزند. در واقع محافظه کاری نظامی در حضورهای اجتماعی از یک سو و طرح مسائل و مفاهیم داستانی از سوی دیگر ما را با شاعر هوشمندی روبه رو می کند که نه چون انوری شوریده بخت دچار خشم قدرت شد و نه مانند فخرالدین اسعد گرگانی متهم به نوشتن اشعاری خلاف اخلاق و عرف جامعه. حرکت نظامی در این میانه است. شاید بی دلیل نباشد صفت «حکیم» که به زعم بسیاری شارحان و استادان ادبیات کلاسیک معادل روشنفکر امروزی است بر سر اسم نظامی می آید. بری به این خاصیت روشنفکرانه و میانه روی نظامی با نگاهی دیگر می نگرد. او می نویسد؛ «نظامی سنی بود اما تنگ نظر نبود. عارف بود ولی تندرو نبود، در ستایش شراب می سرود اما می گفت هرگز لب به شراب نزده است. مانند بسیاری از سرایندگان عارف زمان خود، در زمینه نسبی بودن همه دین ها، رندانه تا مرز کفرگویی پیش می رفت. بی گمان اسلام را برتر از دین های دیگر می دانست. اما آیا در چشم او یک زرتشتی پایبند به مذهب خود، برتر از مسلمان ریاکار نبود؟

گنبدهای هفت گانه

مایکل بری بعد از بحث در باب نظامی دلایل اش در ارجح دانستن هفت پیکر را برمی شمارد؛ اینکه چرا این منظومه نظامی را برای بررسی انتخاب کرده.

هفت پیکر به دلیل دیدگاه جهان بینانه نظامی و قدرت و استحکام و از همه مهم تر نوآوری های غریب روایی اش، الحق، مهمترین اثر این شاعر است. . در واقع هفت پیکر را باید نخبه گرایانه ترین اثر این شاعر دانست که در نقطه مقابل اثر دیگر او یعنی «مخزن الاسرار» قرار می گیرد. در واقع تفسیر مایکل بری بر هفت پیکر نظامی بازخوانی و یافتن شکل خاصی از زیبایی شناسی است که درک آن می تواند در لذت بردن از نظامی و شعرش موثر باشد. اینکه هفت پیکر شکل ادبی شده افسانه های پرشمار ایرانی است تنها صورت قضیه است و مایکل بری بر آن است که علاوه بر ارائه خوانش های متفاوت و گوناگون در باب داستان های نظامی و شخصیت های واقعی و خیالی اش به مولفه یی برتر و اصلی تر که همان شکل فکری و اندیشمندانه نظامی در باب عناصر مختلف پیرامون و مهم تر از همه «تاریخ» است اشاره کند.

مهدی یزدانی خرم

روزنامه اعتماد 

 

[ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed