ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زناندرشاهنامه

 

فهرست مطالب

مقدمه

زن در نگاه فردوسی

زنان دوره پیشدادی

زنان دوره کیانی

کلام آخر

 

 

مقدمه :

شاید در محدوده ملل فارسی زبان ( ایرانی ، تاجیک و افغان ) و آنان که با زبان و ادب فارسی انسی دیرینه دارند ، همگان بر این امر اتفاق نظر داشته باشند که شاهنامه فردوسی یکی از درخشانترین و اثرگذارترین آثار ادب فارسی است ، به ویژه قالب حماسی آن ، بر میزان تاثیر، می افزاید، چرا که مخاطب این اشعار و ابیات، مردمی هستند که پهلوانی و جوانمردی را یکی از ارزشمندترین خصلت های اخلاقی برمی شمارند. قالب حماسی و اسطوره ای شاهنامه سبب شده است که قریب به اتفاق چهره هایی که از این کتاب ارزشمند به خاطر می ماند، از میان مردان بوده، زنان را راهی به آن نباشد. ولی آیا به راستی شاهنامه کتابی مردانه است ؟ آیا رد پایی از زنان نام آور ، جنگاور، شجاع دل، فداکار، با ایمان و یا شیدا و عاشق نمی توان در آن یافت؟

متاسفانه در سالیان اخیر شاهنامه فردوسی به زاویه رانده شده و شمار اندکی از جوانان اهل مطالعه ( که تعداد هم آنها نیز در میان جوانان- به طور عام- بسیار اندک است ) این کتاب سترگ را خوانده اند. ولی اگر از آنان که این اثر حماسی را خوانده اند، بخواهید شماری چند از شخصیت های شاهنامه را نام ببرند بی گمان این اسامی در صدر فهرست آنان جای خواهد داشت: رستم و سهراب، ضحاک و فریدون، سیاوش و اسفندیار و... و اگر بخواهید شماری چند از زنان این کتاب را نام ببرند شاید تنها به سودابه اشاره کنند که آن هم شاید به دلیل پر رنگ بون نقش اغواگرانه وی در برابر سیاوش باشد. دراین مقاله در صدد هستیم برخی از صفات برجسته زنان شاهنامه را بررسی کرده و مابقی را به علاقمندی  و جستجوگری خواننده بسپاریم. شاهنامه فردوسی به دوره هایی تفکیک شده که به ترتیب عبارتند از : دوره فرمانروایان پیشدادی و پهلوانی، کیانی، ذکری کوتاه از دوره اشکانی و درنهایت دوره  ساسانی.

به جز دو دوره آخر، هیچ مستنداتی مرز میان داستان، افسانه و تاریخ را روشن نمی سازد و چنانکه می یابید در این دوره ها اثر و نامی از مادها و هخامنشیان در میان نیست، لذا نمی توان میان زنان شاهنامه( در دو دوره نخست ) و وضعیت زنان در دوره باستان هیچ نوع بررسی تطبیقی انجام داد. لذا ما در این نوشتار صرفاً به ذکر نام زنان و اشا ره ای کوتاه به عملکرد آنان اکتفا می کنیم و برای احتراز از طولانی شدن مقاله تنها به بخش های افسانه ای شاهنامه خواهیم پرداخت.

زن در نگاه فردوسی :

درابتدا و پیش از آنکه به " زنان " شاهنامه بپردازیم لازم است ببینیم که فردوسی خود به زنان چگونه می نگریسته و در نظرگاه وی زن از چه جایگاهی برخوردار بوده است. نگرش فردوسی به زنان را می توان در چند مورد معدود در شاهنامه یافت .

در آغاز داستان ضحاک ماردوش آنگاه که وی با هدایت اهریمن به کشتن پدر(مرداس ) دست برد، فردوسی چنین می سراید :

" به خون پدر گشت همداستان

زدانا شنیدم من این داستان      

که فرزند بد گر شود نره شیر

به خون پدر هم نباشد دلیر       

مگر در نهانش سخن دیگراست

پژوهنده را راز با مادر است "(شاهنامه ج 1 ص46

چنین بر می آید که فردوسی بدگهری و کژنهادی ضحاک را تنها بر عهده مادر وی می نهد، چنانکه گویی این مادر بوده است که  وی را به چنین عمل شنیعی ره نموده است. البته می توان این ابیات را از زاویه ای دیگرنیز نگریست و چنین استنباط کرد که شاید فردوسی نقش مادر در تربیت، پرورش و شکوفایی اخلاق در فرزند را گوشزد کرده است.

در داستان پادشاهی فریدون می خوانیم که وی دختران شاه یمن را برای همسری پسران خود (ایرج و سلم و تور ) برگزید و شاه یمن نیز به خاطر اضطرار و ترس از شاه ایران حاضر به این وصلت شد، ولی از بخت نامساعد خود که سه دختر نصیب او ساخته، شکوه کرد و نالید؛ فردوسی در این جا چنین می سراید:

" خروشید و بار غریبان ببست

ابر پشت شرزه هیونان (1) مست       

زگوهر یمن گشته افروخته

 عماری یک اندردگر دوخته     

چو فرزند را باشد آیین و فر

گرامی بدل برچه ماده چه نر " ( همان ج 1 ص 90(   

در جایی دیگر در داستان پادشاهی کیکاوس آنجا که سیاوش برای اثبات پاکدامنی خود گذر از آتش را بر گزید، فردوسی می گوید :

" نهادند هیزم دو کوه بلند

 شمارش گذر کرد بر چون و چند       

ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید

چنین جست و جوی بلا را کلید 

همی خواست دیدن در راستی

ز کار زن آید همی کاستی "( همان ج 3 ص35 (       

که فردوسی دراین ابیات به نقش اغواگرانه سودابه در رانده شدن سیاوش از دربار پدرش کیکاوس اشاره دارد. فردوسی دراین ابیات برای اثبات نابکاری و بدنهادی زنان از رفتار سودابه سود می جوید، ولی نباید از یاد برد که همین سودابه که برخی او را نماد بد طینتی زن در ادبیات فارسی قلمداد می کنند، زنی وفادار است و برای اثبات وفاداری خویش به همسر، رنج زندان را نیز بر خود هموار می سازد .

در ادامه همین داستان، فردوسی با اشعاری دیگر نگرش خود نسبت به زن را آشکار می کند :

" چنین است کردار گردان سپهر

نخواهد گشادن همی برتو چهر 

برین داستان زد یکی رهنمون

 که مهری فزون نیست از مهر خون   

چو فرزند شایسته آمد پدید

ز مهر زنان دل بباید برید" (همان ج 3 ص 39 (       

این چهار قطعه که از سه بخش مجزا در شاهنامه روایت شد، گویای نوع اندیشه و نگرش فردوسی به زن است، و زن را ابزاری جهت فرزند آوری می داند که البته آثار این نوع نگرش را که حاصل جامعه مردسالار است، هنوز می توان در جامعه سراغ گرفت. ولی با این حال فردوسی میان زن در مقام "همسر" و زن در مقام "فرزند" اندک تفاوتی قائل می شود.

پی نوشت:

1-هیون: در اصل واژه ای یونانی است به معنای شتر، یا حیوان بزرگ، اسب.

 

زناندورهپیشدادی

شهرناز و ارنواز

دوره پیشدادی با "هوشنگ" یا "نخستین کسی که بر زمین حکمرانی کرد" آغاز می شود و با "گرشاسپ" به اتمام می رسد. نخستین زنانی که در شاهنامه یادی از آنان می شود، دختران جمشید هستند و جمشید یکی از پادشاهان پیشدادی است که در دوره حکومت خویش به آبادانی هایی دست زد و زندگی مردم را بهبود بخشید و در نتیجه بر خود غره شد و در نتیجه فره ایزدی از وی روی برتافت و جمشد نیز مغلوب ضحاک ماردوش شد. ضحاک پس از غلبه بر جمشید، خاندان و بستگان وی را نیز تصاحب کرد، در این باره درشاهنامه می خوانیم:

 

دو پاکیزه از خانه ی جمّشید

 برون آوریدند لرزان چو بید   

که جمشید را هر دو دختربدند

سر بانوان را چو افسر بدند     

ز پوشیده رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز       

به ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافش سپردندشان      

بپروردشان از ره جادوئی

بیاموختشان کژی و بد خویی (ج 1- ص 51) 

این دو زن در کنار ضحاک به شیوه او راه جادو در پیش گرفتند و تا او در قدرت بود یاری اش دادند، نمونه این یاری و همراهی با دژخیم، زمانی است که ضحاک در خواب دید که به دست فریدون سرنگون شده:

یکی بانگ بر زد به خواب اندرون

که لرزان شد آن خانه صد ستون         

بجَستند خورشید رویان ز جای

از آن غلغل نامور کدخدای      

چنین گفت ضحاک را ارنواز

که شاها چه بودت نگویی به راز        

که خفته به آرام در خان خویش

 بدین سان بترسیدی از جان خویش     

ضحاک از باز گفتن خواب اجتناب می کند:

به شاه گرانمایه گفت ارنواز

 که بر ما بباید گشادنت راز    

توانیم کردن مگر چاره ایی

که بی چاره ای نیست پتیاره ای(2)     

ضحاک خواب را با شهرناز و ارنواز باز می گوید و آن دو دژخیم را چنین آرامش می دهند :

تو داری جهان زیر انگشتری

دد و مردم و مرغ و دیو و پری

زهر کشوری گرد کن مهتران

از اختر شناسان و افسونگران  

سخن سر به سر موبدان را بگوی

پژوهش کن و راستی باز جوی

نگه کن که هوش(3) تو بر دست کیست

ز مردم شمار ار ز دیو و پریست        

چو دانسته شد چاره ساز آن زمان

 به خیره مترس از بد بدگمان   

شه پر فتن را خوش آمد سَخُن

که آن سرو سیمین برافگند بن(ج 1- ص 54 و ابتدای 55)     

با این راهنمایی ضحاک اخترشناسان را دعوت کرد و آنان نیز وی را به سوی آبتین و فرانک ( والدین فریدون) رهنمون شدند. اما پایان داستان شهرناز و ارنواز چه بود؟ آنگاه که فریدون بر ضحاک چیره شد، دختران جمشید را در شبستان (حرمسرا) وی یافت:

برون آورید از شبستان اوی

 بتان سیه موی و خورشید روی

بفرمود شستن سرانشان نخست

روانشان از آن تیرگی ها بشست         

ره داور پاک بنمودشان

ز آلودگی پس بپالودشان(ج 1- ص 69)

فریدون تبار خویش را برای دختران جمشید بازگفت و بیان کرد که قصد وی کشتن ضحاک به خونخواهی آبتین است:

چوبشنید ازو این سخن ارنواز

 گشاده شدش بردل پاک راز     

بدو گفت شاه آفریدون توئی

که ویران کنی تنبل و جادوئی  

ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک

شده رام با او ز بیم هلاک        

فریدون از آنان مخفیگاه ضحاک را جویا شد و آن دو بر فریدون فاش ساختند که ضحاک راه هندوستان را در پیش گرفته تا به جادویی دیگر دست زند.هنگامی که ضحاک به جنگ فریدون آمد با چنین صحنه ای روبرو شد:

بدید آن سیه نرگس شهرناز

پر از جادویی با فریدون به راز

دو رخساره روز و دو زلفش چو شب

 گشاده به نفرین ضحاک لب(ج 1- ص 75)     

همراهی زنان ضحاک که به دربار فریدون راه یافتند، آنچنان ادامه یافت که این دو زن هر کدام پسرانی برای فریدون به دنیا آوردند. این شیوه رفتار به نوعی حکایت از تسلیم مطلق زنان شاهنامه در برابر قدرت برتر دارد؛ این زنان در برابر هر قدرت برتر، بدون در نظر گرفتن آنکه خیر است یا شر، سر تسلیم فرو می آورند.

فرانک

دومین زنی که در شاهنامه نامی از او به میان می آید فرانک است، همسر آبتین و مادر فریدون(یکی دیگراز شاهان پیشدادی).

هنگامی که ضحاک به نابودی آبتین و زن و فرزندش دست گشود، بر آبتین چیره شده و او را طعمه ماران خود ساخت، ولی فرانک به همراه فرزندش گریخت:

 

خردمند مام فریدون چو دید

 که بر جفت او بر چنان بد رسید        

فرانک بُدَش نام و فرخنده بود

به مهر فریدون دل آگنده بود    

پراز داغ دل خسته روزگار 

همی رفت پویان بدان مرغزار 

به پیش نگهبان آن مرغزار 

خروشید و بارید خون بر کنار  

بدو گفت کین کودک شیرخوار

ز من روزگاری به زنهار دار  

پدروارش از مادر اندر پذیر 

وزین گاو نغزش بپرور به شیر(ج 1- ص 58)

ولی ضحاک برای یافتن فریدون سعی بسیار به کارگرفت و پناهگاه کودک را یافت و فرانک به ناچار فریدون را از نگهبان مرغزار بازپس گرفته و به البرز برده و به مرد دینی سپرد:

فرانک بدو گفت کای پاک دین

منم سوگواری ز ایران زمین   

بدان کین گرانمایه فرزند من

 همی بود خواهد سر انجمن    

ترا بود باید نگهبان او  

 پدروار لرزنده برجان او(ج 1- ص 58 و59) 

و این چنین فرانک با مهری مادرانه فرزند خویش را از خطر رهاند؛ ولی داستان فرانک در این جا به پایان نمی رسد، هنگامی که فریدون در بزرگسالی آهنگ نبرد با ضحاک  داشت، باز هم با نگرانی برخاسته از مهر مادرانه او را نصیحت کرد که:

 

بدو گفت مادر که این رای نیست

ترا با جهان سر به سر پای نیست       

جز اینست آیین پیوند و کین

جهان را  به چشم جوانی مبین  

که هر کو نبیذ(4) جوانی چشید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

بدان مستی اندر دهد سر به باد

 ترا روز جز شاد و خرم مباد(ج 1- ص61)    

 

رودابه و سیندخت

یکی از دل انگیزترین داستان ها در شاهنامه داستان رودابه ( دختر مهراب - شاه کابل- ) و زال پسر سام نریمان و پرورده سیمرغ است. زال به کابل سفر کرد و با مهراب امیر آن دیار همنشین شد و در همان جا توصیفاتی چند از زیبایی دختر مهراب شنید:

پس پرده او یکی دخترست

 که رویش زخورشید روشن ترست     

ز سر تا به پایش به کردار عاج

به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج   

برآن سفت سیمینش مشکین کمند

سرش گشته چون حلقه پای بند 

رخانش چو گلنار و لب ناردان

ز سیمین برش رسته دو ناروان

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ

مژه تیرگی برده از پر زاغ     

دو ابرو به سان کمان طراز

 برو توز(5) پوشیده از مشک ناز        

بهشتیست سر تا سر آراسته

پر آرایش و رامش و خواسته(ج 1- ص157)  

مهراب نیز توصیف زال را برای سیندخت ( همسرش) و رودابه باز گفت و به همان سان مهر رودابه نسبت به زال برانگیخته شد:

چو بشنید رودابه آن گفت گوی

برافروخت و گلنارگون کرد روی       

دلش گشت پر آتش از مهر زال

ازو دور شد خورد و آرام و هال(6)     

چو بگرفت جای خرد آرزوی  

دگر شد به رای و به آیین و خوی( ج 1- ص157)      

و داستان دلدادگی دو جوان از اینجا آغاز می شود که بدون دیدار یکدگر، مهر و عاشقی را پیشه خود می سازند. رودابه راز دل باختن خود به زال را با ندیمه های خویش باز گفت:

بدان بندگان خردمند گفت

که بگشاد خواهم نهان از نهفت 

که من عاشقم همچو بحر دمان

 ازو بر شده موج تا آسمان      

پراز پور سامست روشن دلم

به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

همیشه دلم در غم مهر اوست

شب و روزم اندیشه چهر اوست

یکی چاره باید کنون ساختن

دل و جانم از رنج پرداختن(ج 1- ص 161)    

خدمتگذاران رودابه او را نهیب زدند که زال پرورده سیمرغ است و رودابه را با چنین زیبایی همسری دیگر سزاوار است.

چو رودابه گفتار ایشان شنید

چو از باد آتش دلش بر دمید    

پریشان یکی بانگ برزد به خشم

بتابید روی و بخوابید چشم      

...چنین گفت کین خام پیکارتان

شنیدن نیرزید گفتارتان 

نه قیصر بخواهم نه فغفور چین

نه از تاجداران ایران زمین     

به بالای من پور سامست زال

ابا بازوی شیرو با برز و یال   

گرش پیر خوانی همی گر جوان

مرا او به جای تنست و روان   

مرا مهر او دل ندیده، گزید

همان دوستی از شنیده گزید     

برو مهربانم نه بر روی و موی

 به سوی هنر گشتمش مهر جوی( ج 1- ص162)      

ولی بر سر راه دو دلداده موانع بسیار بود، مهراب از تبار ضحاک و زال از یلان ایران زمین است؛ ولی زال این هر دو را نادیده گرفت و آرزوی دیدار رودابه را در سر پرورد و برای تحقق آن راهی بارگاه وی شد، رودابه که از ایوان زال را دید:

کمندی گشاد او ز سرو بلند 

که بر مشک زانسان نپیچد کمند 

خم اندر خم و ماز(7) بر ماز بر

بر آن غبغبش ناز بر ناز بر    

 

و از زال خواست که گیسوی او را چون کمندی گرفته و از ایوان قصر بالا رود. پهلوان بر گیسو بوسه زد و البته به راه خویش و با افکندن ریسمانی (بر بالای بام) به بام برآمد. ولی شگفتا دعوت رودابه را!

سام آنگاه که از شیدایی فرزند آگاه شد، موبدان را فراخواند و آینده چنین وصلتی را از ایشان جویا شد و آنان نیزمژده دادند که از این وصلت، یل نام آوری زاده می شود و سام نیز با این پیشگویی موافقت خود را با ازدواج زال ورودابه اعلام کرد؛ زال  زنی را با هدایای فراوان سوی رودابه فرستاد تا پیغام موافقت سام را با ازدواج آن دو به او رساند. زن در بازگشت با سیندخت روبرو شده و سیندخت به او بد گمان شد و به سوی دختر شتافت.

به رودابه گفت ای سرافراز ماه

گزین کردی از ناز بر گاه چاه  

چه ماند از نکو داشتی در جهان

که ننمودمت آشکار و نهان؟    

ستمگر چرا گشتی ای ماه روی

همه رازها پیش مادر بگوی (ج1- ص184)   

رودابه در پاسخ به این عتاب، مادر را گرامی داشته، به او احترام گذارد:

زمین دید رودابه و پشت پای

فرو ماند از خشم مادر به جای( ج1- ص 184)

داستان شیدایی زال و رودابه به مهراب رسید و او را خشمگین ساخت. سیندخت برای آرام کردن مهراب به وی گفت که سام به این پیوند رضایت داده است:

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

به گفتار کژی مبادم نیاز         

گزند تو پیدا گزند منست

دل دردمند تو بند منست

چنین است واین بر دلم شد درست

همین بد گمانی مرا از نخست(ج1- ص 189) 

سیندخت مژده به دختر برد و از او خواست که پیرایه هایی که هدیه زال است، از سر و دست بگشاید و پیش پدر رود، چرا که بیم آن می رفت که مهراب این کار وی را حمل بر گستاخی کند، ولی رودابه شیدایی خویش را پنهان نکرد و صراحت را به نهانکاری ترجیح داد:

بدو گفت رودابه پیرایه چیست

 به جای سرمایه بی مایه چیست

روان مرا پور سامست جفت

چرا آشکارا بباید نهفت 

به پیش پدر شد چو خورشید شرق

به یاقوت و زراندرون گشته غرق(ج1- ص 191)      

مهراب این داستان را دسیسه ای از سوی منوچهر و سام برای  دست یافتن بر کابلستان قلمداد کرد و از سوی دیگر از جنگ با شاه ایران در ترس بود، لذا برای  رهایی از این مخمصه و در یک تصمیم گیری عجولانه، سیندخت و رودابه به مرگ تهدید کرد تا شاید بدین ترتیب خود را از این شرایط نجات دهد.

چو بشنید سیندخت بنشت پست

دل چاره جوی اندر اندیشه بست

یکی چاره آورد از دل به جای

که بُد ژرف بین و فزاینده رای 

بدو گفت بشنو ز من یک سَخُن

چو دیگر یکی کامت آید بکن    

ترا خواسته گر ز بهر تنست

ببخش و بدان کین شب آبستنست        

...بدو گفت سیندخت کای سرفراز

بود کت بخونم نیاید نیاز         

مرا رفت باید به نزدیک سام

زبان بر گشایم چو تیغ از نیام  

بگویم بدو آنچه گفتن سزد

خرد، خام گفتارها را پزد        

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته(ج1 ص 207و208)

سیندخت از جمله زنان بسیار خردمند و فداکار شاهنامه است که با خردمندی از بروز جنگی میان شاه کابل و سپاه ایران جلوگیری می کند. مهراب با رفتن سیندخت به سوی سام و صحبت با وی موافقت کرد و سیندخت که بر جان دختر خویش بیمناک بود با مهراب گفت:

نباید که چون من شوم چاره جوی

تو رودابه را سختی آری بروی

مرا در جهان انده جان اوست

کنون با توام روز پیمان اوست 

ندارم همی انده خویشتن

ازویست این درد و اندوه من(ج1- ص 209)   

سیندخت باهدایایی به نزد سام رفت و سام در ابتدا از فرستاده زن در عجب ماند. ولی سیندخت با سخنانی نرم و خردمندانه سام را از جنگ با کابلستان و مهراب بر حذرداشت و وی را از خشم خداوندگار بیم داد:

گنه کار گر بود مهراب بود

 ز خون دلش دیده پر آب بود   

سر بی گناهان کابل چه کرد

کجا اندر آورد باید بگرد؟       

همه شهر زنده برای تواند

پرستنده و خاک پای تواند        

از آن ترس که هوش و زور آفرید

درخشنده ناهید و هور آفرید     

نیاید چنین کارش از تو پسند

میان را به خون ریختن در مبند(ج1- ص 211- 212)

تمهید سیندخت کارگر افتاد و سام، نامه موافقت منوچهر با ازدواج زال و رودابه را برای مهراب فرستاد:

چو مهراب شد شاد و روشن روان

 لبش گشت خندان و دل شادمان

گرانمایه سیندخت را پیش خواند

بسی خوب گفتار با او براند     

بدو گفت کای جفت فرخنده رای

بیفروخت از رایت این تیره جای        

به شاخی زدی دست کاندر زمین

 برو شهریاران کنند آفرین (ج 1 ص 227)    

و سیندخت این مژده به دختر برد تا وی را شادمان کند :

بدو گفت رودابه ای شاه زن

سزای ستایش به هر انجمن     

من از خاک پای تو بالین کنم

 به فرمانت آرایش دین کنم     

ز تو چشم آهرمنان دور باد

دل و جان تو خانه سورباد(ج1 ص 228)       

 

تهمینه

اسب رستم، در جریان شکار و آنگاه که وی به خوابی کوتاه فرورفته بود، ناپدید شد، و رستم در جستجوی اسب خود به شهر سمنگان وارد شد و شاه این شهر به او قول داد که اسب وی را بیابد و او را به مجلسی مهمان کرد. شب هنگام، آنگاه  که پهلوان برای خواب آماده می شد، تهمینه دختر شاه سمنگان به دیدار وی آمد، رستم پس از دیدن تهمینه از نام، نشان و قصد وی جویا شد:

چنین داد پاسخ که تهمینه ام

تو گویی که از غم به دو نیمه ام

یکی دخت شاه سمنگان منم

زپشت هژبر و پلنگان منم      

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکیست        

کس از پرده بیرون ندیدی مرا

نه هرگز کس آوا شنیدی مرا   

به کردار افسانه از هر کسی

شنیدم همی داستانت بسی        

 

تهمینه اوصافی را که از رستم شنیده باز می گوید و سپس ادامه می دهد:

چو این داستان ها شنیدم ز تو

 بسی لب به دندان گزیدم ز تو  

بجستم همی کفت(8) و یال و برت

بدین شهر کرد ایزد آبشخورت 

ترا ام کنون گر بخواهی مرا

نبیند جزین مرغ و ماهی مرا   

یکی آنک برتو چنین گشته ام

خرد را ز بهر هوا کشته ام     

و دیگر که از تو مگر کردگار

نشاند یکی پورم اندر کنار       

مگر چون تو باشد به مردی و زور

سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که اسبت به جای آورم

سمنگان سراسر به پای آورم    

چو رستم بدانسان پری چهره دید

 زهر دانشی نزد او بهره دید    

بفرمود تا موبدی پرهنر

بیاید بخواهد ورا از پدر (ج2- ص175و 176)

چنین می نماید که در این داستان تهمینه برای دیدار با رستم، به عمد اسباب فرار رخش را فراهم کرده تا در فرصتی که به دست می آید درخواست خود را با وی در میان نهد. در این میان نکته قابل تامل آن است که "تهمینه" چون "رودابه" عاشق نیست و تنها آرزو دارد پسری پهلوان داشته باشد. دیگر آنکه در این میان برای درخواست خود آن بایدها و نبایدها را که درفرهنگ ما برای دختران می پسندند، زیر پا می نهد و ازدواج با رستم را خود درخواست می کند.

 

 

پی نوشت:

2- پتیاره: مخلوق اهریمنی که از پی تباه آثار نیک پدید آمده، دیو، زشت، مهیب.

3-هوش: مرگ و هلاک، عقل و خرد، روح، کر و فر خودنمایی، در اینجا به معنای زندگی.

4- نبیذ یا نبید: شراب ، شراب خرما و یا انگور.

5- توز: پوست نازک و محکم خدنگ که به کمان و زین اسب بپیچیده اند.

6- هال: آرامش، سکون، شکیبایی.

7- ماز: چین و شکن زلف،صفتی برای گیسو.

8- کفت: همان کتف است، سردوش، شانه.

 

زناندورهکیانی

 سودابه

دوره کیانی- دومین دوره شاهان اسطوره ای ایران- با پادشاهی کیقباد آغاز می شود و با فتح ایران به دست اسکندر به پایان می رسد. و نخستین زنی که در این دوره از او نام برده شده سودابه دختر سالارِ هاماوران است که به ازدواج کیکاوس دومین شاه کیانی ایران در می آید.

کیکاوس در جنگ بر سالار هاماوران پیروزشد و شاه هاماوران برای انجام مقدمات صلح هدایای گرانبهایی را برای کیکاوس فرستاد ولی در این میان فردی بیان کرد که سالار دختری دارد:

که از سرو بالاش زیباتر است

ز مشک سیه بر سرش افسر است        

به بالا بلند و به گیسو کمند

زبانش چو خنجر لبانش چو قند 

و بدین ترتیب سودابه به عنوان وجه المصالحه و برای برقراری صلح میان ایران و هاماوران به ازدواج کیکاوس درآمد، ولی به زودی سالار از کرده خویش پشیمان شد و برای باز یافتن دختر نیرنگی به کار بسته، کیکاوس را به میهمانی دعوت کرد تا اگر نتوانسته در میدان رزم بر او چیره شود در میدان بزم با حیله و نیرنگ و در مستی و سرخوشی او را به بند کشد.

بدانست سودابه رای پدر 

که با سوز پرخاش دارد به سر 

به کاوس کی گفت کین رای نیست

ترا خود به هاماوران جای نیست        

ترا بی بهانه به چنگ آورند

نباید که با سورجنگ آورند     

ز بهر منست این همه گفت و گوی

ترا زین شدن انده آید به روی   

ز سودابه گفتار باور نکرد

 نیامدش زیشان کسی را به مرد(ج2- ص 134 و 135)        

حیله سالار هاماوران کارگر افتاد و بعد از به بند کشیدن کیکاوس و پهلوانان سپاهش، زنانی را برای بازگرداندن سودابه فرستاد، اما سودابه :

بدیشان چنین گفت کین کار کرد

ستوده ندارند مردان مرد         

چرا روز جنگش نکردند بند

که جامش زره بود و تختش سمند...    

فرستادگان را سگان کرد نام

همی ریخت خونابه بر گل مدام

جدایی نخواهم ز کاوس گفت

وگر چه لحد باشد او را نهفت   

چو کاوس را بند باید کشید

 مرا بی گنه سر بباید برید      

چون گفته های سودابه را برای پدرش نقل کردند:

به حِصنش فرستاد نزدیک شوی

 جگر خسته از غم به خون شسته روی 

نشستن به یک خانه با شهریار 

پرستنده او بود و هم غمگسار (ج2- ص 137)

این دو همچنان به زندان سالار در بند بودند تا اینکه به مدد رستم از بند سالار هاماوران رهایی یافتند.

سیاوش پسر کیکاوس از کودکی به دوراز دربار پدر و نزد رستم پرورش یافته بود و پس از آنکه به بزرگی و مردی رسید عازم بارگاه پدر شد:

بر آمد برین نیز یک روزگار

چنان بد که سودابه پرنگار      

ز ناگاه روی سیاوش بدید

پراندیشه گشت و دلش بر دمید 

چنان شد که گفتی طراز نخ است

و گر پیش آتش نهاده یخ است  

کسی را فرستاد نزدیک اوی

که پنهان سیاووش را این بگوی

که اندرشبستان شاه جهان

نباشد شگفت ار شوی ناگهان   

این همه، تمهیدی بود تا سودابه که در آتش دیدار سیاوش در گداز است، بتواند ساعتی او را درکنار داشته باشد، و برای رسیدن به این مقصود به کیکاوس پیشنهاد کرد تا سیاوش را به حرمسرای خویش فرستد:

فرستش به سوی شبستان خویش

 بر خواهران و فغستان(9) خویش      

نمازش برند و نثار آورند

درخت پرستش به بار آورند    

بدو گفت شاه این سخن در خورست

برو بر ترا مهر صد مادرست(ج3 ص 14)    

سیاوش به حرمسرای کیکاوس می رود و سودابه را بر تختی پرنگار نشسته می بیند:

سیاوش چو از پیش پرده برفت

فرود آمد از تخت، سودابه تفت 

بیامد خرامان و بردش نماز

ببر در گرفتش زمانی دراز     

همی چشم و رویش ببوسید دیر

نیامد ز دیدار آن شاه سیر        

همی گفت صد ره ز یزدان سپاس

 نیایش کنم روز و شب برسه پاس      

که کس را بسان تو فرزند نیست

همان شاه را نیز پیوند نیست   

سیاوش بدانست کان مهر چیست

چنان دوستی نز ره ایزدیست(ج3- ص 17 و 18)       

سودابه، سیاوش را به شبستان خویش خواند و دختران آراسته را به صف کرده آنها را به سیاوش معرفی کرد، و رفته رفته نقشه خود را آشکار ساخت:

اگر با من اکنون تو پیمان کنی 

نپیچی و اندیشه آسان کنی       

یکی دختر نا رسیده بجای

کنم چون پرستار پشت به پای  

به سوگند پیمان کن اکنون یکی

ز گفتار من سرمپیچ اندکی      

چو بیرون شود زین جهان شهریار

تو خواهی بُدَن زو مرا یادگار  

نمانی که آید به من برگزند 

 بداری مرا همچو او ارجمند   

من اینک به پیش تو استاده ام 

 تن و جان شیرین ترا داده ام   

ز من هرچ خواهی همه کام تو

بر آرم نپیچم سراز دام تو       

سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک

بداد و نبود آگه از شرم و باک(ج3 ص 22و 24)        

سودابه در راه رسیدن به هدف خویش از سیاست دوگانه ترغیب و ارعاب بهره گرفت. از یک سو وی را به پادشاهی پس از پدر دلگرم داشت و از سوی دیگر:

و گر سر بپیچی ز فرمان من

نیاید دلت سوی پیمان من        

کنم بر تو بر پادشاهی تباه

شود تیره بر روی تو چشم شاه  

سیاوش تمنای سودابه را رد کرد و دلیل آورد: "چنین با پدر بی وفایی کنم؟" و سودابه نیز  به حیله ای دست زد که در داستان "یوسف و زلیخا" نیز بدان اشاره رفته است:

ببرد دست و جامه بدرید پاک

بناخن دو رخ را همی کرد چاک

بر آمد خروش از شبستان اوی

فغانش از ایوان بر آمد به کوی 

خروش و فغان وی به گوش کیکاوس رسید و سپس او به شبستان سودابه آمد و ماجرا را جویا شد.

خروشید سودابه در پیش اوی

همی ریخت آب و همی کند موی        

چنین گفت کامد سیاوش به تخت

 بر آراست چنگ و برآویخت سخت    

که جز تو نخواهم کسی را ز بن

جز اینت همی راند باید سخن   

که از تست جان دلم پر ز مهر

چه پرهیزی از من تو ای خوب و مهر 

بینداخت افسر ز مشکین سرم

چنین چاک شد جامه اندر برم    

پر اندیشه شد زان سخن شهریار 

سخن کرد هر گونه را خواستار(ج3- ص25و 26)     

کیکاوس جامه و بدن سیاوش را بویید و از عطر جامه سودابه در آن اثری ندید و معلوم شد که سیاوش راستگوست.

چو دانست سودابه کو گشت خوار

همان سرد شد بر دل شهریار   

یکی چاره جست اندر آن کار زشت

 زکینه درختی به نوی بکشت   

زنی بود با او سپرده درون

پر از جادوی بود و رنگ و فسون       

گران بود و اندر شکم بچه داشت

همی از گرانی به سختی گذاشت        

بدو راز بگشاد و زو چاره جست

کز آغاز پیمانت خواهم نخست 

چو پیمان ستد چیز بسیار داد

سخن گفت از این در مکن هیچ یاد      

یکی داروی ساز کین بفکنی

تهی مانی و راز من نشکنی     

مگر کین همه بند و چندین دروغ

بدین بچگان تو باشد فروغ      

به کاوس گویم که این از منند

چنین کشته بر دست اهریمنند  

مگر کین شود بر سیاوش درست

کنون چاره این ببایدت جست(ج3- ص 28 و 29)      

سودابه کودکان مرده زن را به کیکاوس نمایاند و سیاوش  رابه خیانت متهم کرد. سیاوش برای رهایی از این اتهام به گذر از آتش تن داد تا پاکدامنی خویش را اثبات کند، و پس از رهایی از آتش به جانب توران زمین رهسپار شد و در آنجا به حیله افراسیاب به قتل رسید. هنگامی که رستم خبر کشته شدن سیاوش را شنید با لباس رزم به بارگاه کیکاوس رفت و زبان به ملامت وی گشود:

ترا مهر سودابه و بد خوی

ز سر بر گرفت افسر خسروی 

کسی کو بود مهتر انجمن

 کفن بهتر او را ز فرمان زن   

سیاوش به گفتار زن شد به باد 

خجسته زنی کو ز مادر نزاد    

رستم بعد از ملامت کیکاوس به سوی سودابه رفت:

تهمتن برفت از بر تخت اوی

سوی خان سودابه بنهاد روی   

ز پرده به گیسوش بیرون کشید

 ز تخت بزرگیش در خون کشید         

به خنجر به دو نیم کردش به راه

 نجنبید بر جای کاوس شاه(ج 3- ص171و172)       

و چنین است که داستان سودابه که با وفاداری آغاز شده بود با بدفرجامی ناشی از هوس گناه آلود به پایان رسید.

 

فرنگیس

سیاوش که تحمل بدنامی برای وی بسیار سخت بود دربار کیکاوس را ترک گفت و راه توران زمین را در پیش گرفت و "پیران" یکی از بزرگان دربار افراسیاب مقدمات ازدواج سیاوش و فرنگیس را فراهم کرد و به همسرش گلشهر پیغام داد که این کار را به انجام برساند.

چو بانوی بشنید پیغام اوی

به سوی فرنگیس بنهاد روی    

زمین را ببوسید گلشهر و گفت

که خورشید را گشت ناهید جفت         

هم امشب بباید شدن نزد شاه

 بیاراستن گاه او را به ماه       

بیامد فرنگیس چون ماه نو

به نزدیک آن تاجور شاه نو(ج 3- ص 100و 101)      

... اما ایرانیان و تورانیان از دیر باز با یکدیگر در کشاکش نبرد و دشمنی بودند وهمواره سدی از عدم اعتماد درمیان آنان وجود داشت،  گرسیوز یکی دیگر از بزرگان دربار افراسیاب از این جوّ بی اعتمادی بهره گرفت و با مکر و حیله، افراسیاب را به جنگ با سیاوش ترغیب کرد  و از سوی دیگر دل سیاوش را به افراسیاب بدگمان ساخت. فرنگیس چون شنید که پدر قصد جنگ با سیاوش دارد:

فرنگیس بگرفت گیسو به دست

گل ارغوان را به فندق بخست  

پر از خون شد آن بسّد(10) مشک بوی

پر از آب چشم و پر از گرد روی       

همی کند موی و همی ریخت آب

ز گفتار و کردار افراسیاب(ج 3- ص 138)    

فرنگیس در مقام همسری وفادار به قصد نجات جان سیاوش به او می گوید:

فرنگیس گفت کای خردمند شاه

مکن هیچ گونه به ما در نگاه   

یکی پاره ی گام زن برنشین 

مباش ایچ ایمن ز توران زمین 

ترا زنده خواهم که مانی به جای

سرخویش گیر و کسی را مپای( ج 3- ص 143)       

و خود به شفاعت نزد پدر می رود:

فرنگیس بشنید رخ را بخست

میان را به زُنّار خونین ببست  

پیاده بیامد به نزدیک شاه

به خون رنگ داده دو رخسار ماه        

به پیش پدر شد پر از درد و باک

خروشان به سر بر همی ریخت خاک    

بدو گفت کای پر هنر شهریار

چرا کرد خواهی مرا خاکسار   

دلت را چرا بستی اندر فریب

همی از بلندی نبینی نشیب؟    

سر تاجداران مبر بی گناه

که نپسندد این داور هور و ماه  

آنگاه افراسیاب را از سپاه ایران و یلان آن زنهار داد:

همی شهریاری ربایی ز گاه 

درین کار به زین نگه کن پگاه 

مده شهر توران به خیره به باد

بباید که روز بد آیدت یاد        

بگفت این و روی سیاوش بدید 

دو رخ را بکند و فغان بر کشید(ج 3- ص 149)

ولی زنهارهای فرنگیس ثمری نبخشید و سیاوش در بی گناهی به قتل رسید، و فرنگیس در سوگ سیاوش:

همه بندگان موی کردند باز 

فرنگیس مشکین کمند دراز     

برید و میان را به گیسو ببست

به فندق گل ارغوان را بخست  

به آواز بر جان افراسیاب

همی کرد نفرین و می ریخت آب(ج 3- ص 153و 154)       

به هنگام قتل سیاوش، فرنگیس باردار پسرش کیخسرو بود و برای نجات جان فرزند از دشمنی و کینه توزی گرسیوز و افراسیاب، به یاری پیران و گیو به سوی ایران گریخت.

 

گردآفرید

سهراب پسر تهمینه همچنان که او آرزو داشت پهلوانی بلندآوازه شد و در سر آرزوی آن داشت که به همراهی پدر، شاهان ایران و توران را سرنگون سازد و به یاری هم، رسم و سلسله ای جدید پی افکنند، به همین منظور به سوی ایران لشکر کشید و در دژ سپید با هجیر به رزم پرداخت و وی را اسیر کرد. هجیرخواهری دارد به نام گردآفرید که زنی جنگاور است:

چو آگاه شد دختر گژدهم 

که سالار آن انجمن گشت کم   

زنی بود برسان گردی سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار 

کجا نام او بود گردآفرید

زمانه ز مادر چنین ناورید      

چنان ننگش آمد ز کار هجیر

که شد لاله رنگش به کردار قیر

بپوشید درع سواران جنگ

نبود اندر آن کار جای درنگ   

نهان کرد گیسو به زیر کلاه 

بزد بر سر ترگ رومی کلاه    

به پیش سپاه اندر آمد چو گرد

چو رعد خروشان یکی ویله(11) کرد   

که گردان کدامند و جنگ آوران

 دلیران و کار آزموده سران؟   

... کمان را به زه کرد و بگشاد بر

نبد مرغ را پیش تیرش گذر    

به سهراب بر تیر باران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت(ج2- ص 184و 185)      

و چنان ماهرانه رزمید که عرصه را بر سهراب تنگ آورد ولی درنهایت در گرماگرم نبرد سهراب کلاه خود از سر گردآفرید ربود و دریافت که هماورد او دختر است و در نتیجه با او از در ملاطفت درآمد:

بدانست کاو بخت گردآفرید

مر آنرا جز از چاره درمان ندید

بدو روی بنمود و گفت ای دلیر

میان دلیران به کردار شیر      

دو لشگر نظاره برین جنگ ما

برین گرز و شمشیر و آهنگ ما         

کنون من گشایم چنین روی و موی

سپاه تو گردد پر از گفت و گوی         

که با دختری او به دشت نبرد

 بدین سان به ابر اندر آورد گرد؟        

نهانی بسازیم بهتر بود

خرد داشتن کار بهتر بود(ج2- ص187)

و با این تدبیر گردآفرید از اسارت و بندگی سپاه دشمن که در زیر فرمان سهراب بودند، رهایی یافت و به سلامت و با همراهی سهراب به دژسپید بازگشت .

 

منیژه

اَرمانیان از کیخسرو استمداد کردند که از آنان در برابر تورانیان حمایت کند، کیخسرو نیز با سپاهیانش در آن اطراف اردو زد و بیژن پسر گیوِ پهلوان برای شکار از اردوگاه خارج شده و در طی مسیر به خیمه گاه منیژه دختر افراسیاب و دیگر دختران توران نزدیک شد تا جشن آنان را از دور نظاره کند که منیژه وی را دید

منیژه چو از خیمه کردش نگاه 

بدید آن سهی قد لشکر پناه       

به رخسارگان چون سهیل یمن

بنفشه گرفته دو برگ سمن      

به پرده درون دخت پوشیده روی

بجوشید مهرش دگر شد به خوی         

فرستاد مر دایه را چون نوند(12)

که رو زیر آن شاخ سرو بلند   

نگه کن که آن ماه دیدار کیست 

سیاوش مگر زنده شد گر پریست        

بپرسش که چون آمدی ایدرا

نیایی بدین بزمگاه اندرا

پریزاده ای گرسیاوشیا 

که دلها به مهرت همی جوشیا(ج 5- ص 19)  

دایه منیژه پیغام او را برای بیژن برد و او را به خیمه گاه منیژه دعوت کرد:

سه روز و سه شب شاد بوده به هم 

گرفته برو خواب مستی ستم    

چو هنگام رفتن فراز آمدش

به دیدار بیژن نیاز آمدش        

بفرمود تا داروی هوشبر

پرستنده آمیخت با نوش بر      

بدادند مر بیژن گیو را 

مر آن نیک دل نامور نیو را     

منیژه چو بیژن دژم روی ماند

پرستند گان را بر خویش خواند(ج 5- 21و 22)         

منیژه که نمی توانست دوری بیژن را تاب آورد با این تدبیر او را با خود به دربار افراسیاب برد، و هنگامی که بیژن در کاخ افراسیاب از خواب بیهوشی برخاست، خروشید:

بپیچید بر خویشتن بیژنا

به یزدان بنالید ز آهرمنا         

منیژه بدو گفت دل شاد دار

 همه کار نابوده را باد  دار     

به مردان زهر گونه کار آیدا

گهی بزم و گه کارزار آیدا(ج 5- ص 22و 23)

ولی این خبر در پرده نماند و بر افراسیاب آشکار شد که " دختت ز ایران گزیدست جفت ":

جهانجوی کرد از جهاندار یاد

 تو  گفتی که بیدست هنگام باد 

به دست از مژه خون مژگان برفت

 بر آشفت و این داستان باز گفت        

کرا از پس پرده دختر بود

اگر تاج دارد بد اختر بود        

کرا دختر آید به جای پسر

به از گور داماد ناید به در(ج 5- ص 23)       

غریوان همی گشت بر گرد شهر

چو یک روز و یک شب برو بر گذشت   

خروشان بیامد به نزدیک چاه

یکی دست را اندرو کرد راه    

و این بار نیز به مانند داستان سیاوش، بازهم گرسیوز دسیسه ای به کار گرفت. بیژن را به چاه افکند و منیژه را ازبارگاه پدر بیرون راند و منیژه:

 

چو از کوه خورشید سر بر زدی

منیژه زهر در همی نان چدی(13)      

همی گرد کردی به روز دراز 

به سوراخ چاه آوریدی فراز     

به بیژن سپردی و بگریستی

بران شور بختی همی زیستی( ج 5- ص 34)  

غیبت بیژن از اردوگاه سپاه ایران طولانی شد و رستم در لباس مبدل به توران زمین آمد تا مگر ردی از وی به دست آورد. منیژه خبر یافت که بازرگانی از ایران زمین به آن دیار آمده و شتابان به سوی او رفت واز وی خواست که در بازگشت به گیو خبر دهد که پسرش در توران زمین در چاهی اسیر است و شوربختی بیژن را برای رستم بازگفت:

نیامد به ایران زبیژن خبر

نیایَش نخواهد بُدَن چاره گر؟   

که چون او جوانی ز گودرزیان

همی بگسلاند به سختی میان   

بسودست پایش ز بند گران

دو دستش ز مسمار آهنگران   

مرا درد بر درد بفرود زین

غم دیدگانم بپالود زین  

کنون گرت باشد به ایران گذر 

زگودرز کشواد یابی خبر        

به درگاه خسرو مگر گیو را

ببینی و گر رستم نیو را

بگویی که بیژن به سختی درست

اگر دیر گیری شود کار پست   

گرش دید خواهی میاسای دیر

 که بر سرش سنگست و آهن به زیر   

و در ادامه با معرفی خود، بر پاکدامنی و اصالت خویش تاکید می کند:

منیژه منم دخت افراسیاب

 برهنه ندیدی رخم آفتاب        

کنون دیده پر خون و دل پر ز درد 

 ازین در بدان در دوان گرد گرد         

همی نان کشکین فراز آورم

چنین راند یزدان قضا بر سرم  

ازین زارتر چون بود روزگار؟  

سر آرد مگر بر من این کردگار

رستم، با منیژه درشتی کرد و او را از خود راند و منیژه:

بدو گفت کای مهتر پر خرد 

 ز تو سرد گفتن نه اندر خورد  

سخن گرنگویی مرانم ز پیش

که من خود دلی دارم از درد ریش       

چنین باشد آیین ایران مگر 

که درویش را کس  نگوید خبر؟(ج 5 ص 63 و 64 و 65 و 66)       

رستم انگشتری خود را در خوراکی پنهان کرد و آن خوراک را به منیژه داد تا برای بیژن ببرد. بیژن انگشتری را دید و از شادی خندید. منیژه از او دلیل شادی اش را باز پرسید ولی بیژن ابتدا از وی خواست که سوگند یاد کند و راز او نگشاید:

 

چو با من به سوگند پیمان کنی 

همانا وفای مرا نشکنی 

بگویم سراسر ترا داستان 

چو باشی به سوگند همداستان   

که گر لب بدوزی ز بهر گزند  

زنانرا زبان کم بماند به بند      

این سخن بر منیژه که تمام زندگی خویش را بر سر مهر بیژن نهاده بود، گران آمد و گفت:

بدادم به بیژن تن و خان و مان

کنون گشت بر من چنین بد گمان        

همان گنج دینار و تاج گهر 

 به تاراج دادم همه سربه سر   

پدر گشته بیزار و خویشان ز من

 برهنه دوان بر سر انجمن      

ز امید بیژن شدم نا امید

جهانم سپاه و دو دیده سپید       

بپوشد همی راز بر من چنین

تو داناتری ای جهان آفرین(ج 5- ص 67 و 68)        

و چون همیشه که رستم و دخالت وی قرین پیروزی است در این داستان نیز رستم بیژن را از قعر چاه نجات داد و به همراه منیژه راهی ایران زمین کرد.

 

کتایون

کتایون مادر اسفندیار و همسر گشتاسپ، (یکی دیگر از شاهان کیانی) است. اسفندیار از پدر خواست که از سلطنت کناره گیری کند و تاج وتخت را به او سپارد؛ گشتاسپ که دل در گرو قدرت داشت، در فکر آن بود که پسر را به ماموریت های سخت و ناممکن رهسپارکند تا بدین ترتیب همچنان بر سریر قدرت تکیه زند. گشتاسپ ابتدا اسفندیار را به نبرد با ارجاسپ(شاه ترکان) فرستاد. اسفندیار نزد کتایون، گفته پدر را که بعداز کشتن ارجاسپ پادشاهی را به او می سپارد باز گفت و کتایون از سر نصحیت:

بدو گفت کای رنج دیده پسر 

ز گیتی چه جوید دل تاجور     

مگر گنج و فرمان و رای و سپاه

تو داری برین بر فزونی مخواه

یکی تاج دارد پدر بر پسر  

تو داری دگر لشکر و بوم و بر 

چو او بگذرد تاج و تختش تراست 

بزرگی و شاهی و بختش تراست        

چه نیکوتر از نره شیر ژیان

 به پیش پدر بر کمر بر میان   

کتایون درمقام مادری که بر جان فرزند بیمناک است، به اسفندیار هشدار داد که جان خویش را ارزان ندهد ولی پسر دربرابر مهر بی شمار مادر چنین پاسخ داد:

چنین گفت با مادر اسفندیار 

 که نیکو زد این داستان هوشیار

که پیش زنان راز هرگز مگوی

چه گویی سخن بازیابی به کوی

مکن هیچ کاری به فرمان زن

که هرگز نبینی زنی رای زن(ج 6- ص 218) 

چون اسفندیار از جنگ با ارجاسپ پیروز بازگشت، گشتاسپ نقشه ای دیگر برای دور نگه داشتن او از تاج و تخت طرح کرد. گشتاسپ در طالع اسفندیار دیده بود که وی به دست رستم کشته می شود در نتیجه با نیرنگ او را به سوی رستم روانه کرد:

کتایون چه بشنید شد پر ز خشم 

 به پیش پسر شد پر از آب چشم

چنین گفت با فرخ اسفندیار 

که ای از کیان جهان یادگار     

ز بهمن شنیدم که از گلستان

همی رفت خواهی به زابلستان 

ببندی همی رستم زال را

خداوند شمشیر و گوپال را      

...که نفرین بر این تخت و این تاج باد

برین کشتن و شور و تاراج باد 

مده از پی تاج سر را به باد

که با تاج شاهی ز مادرنزاد     

پدر پیر سر گشت و برنا تویی

به زور وبه مردی توانا تویی   

سپه یکسره بر تو دارند چشم 

میفگن تن اندر بلایی به خشم   

جز از سیستان در جهان جای هست

دلیری مکن تیزمنمای دست     

مرا خاکسار دو گیتی مکن

 ازین مهربان مام بشنو سَخُن   

اما اسفندیار باز هم نصیحت مادر را نشنید:

ز پیش پسر مادر مهربان

 بیامد پر از درد و تیره روان   

همه شب ز مهر پسر مادرش

ز دیده همی ریخت خون بر برش(ج 6- ص227 و 228)      

اسفندیار غره به رویین تنی خویش راهی سیستان شد و شیون و فغان مادر را نادیده گرفت و در راهی گام نهاد که بازگشتی در آن نبود چرا که همانگونه که طالع بینان پیش بینی کرده بودند رستم با راهنمایی سیمرغ دانست که چشمان اسفندیار نقطه آسیب پذیر در بدن وی است، پس از این طریق اسفندیار را به قتل رساند.

 

 

 

همای چهرزاد

پس از گشتاسپ پادشاهی به بهمن پسر اسفندیار رسید:

پسر بُد مر او را یکی همچو شیر

که ساسان همی خواندی اردشیر

دگر دختری داشت نامش همای

هنرمند و با دانش و نیک رای   

همی خواندندی ورا چهرزاد 

زگیتی به دیدار او بود شاد      

بهمن به شیوه پادشاهان کهن ایران و به قول فردوسی " بران دین که خوانی همی پهلوی" با همای چهرزاد پیمان ازدواج بست، و اندکی بعد در بستر بیماری همای را به عنوان وارث تاج و تخت خود معرفی کرد:

چو از درد شاه اندر آمد ز پای

بفرمود تا پیش او شد همای     

بزرگان و نیک اختران را بخواند

به تخت گرانمایگان برنشاند    

چنین گفت کاین پاک تن چهرزاد

به گیتی فراوان نبودست شاد    

سپردم بدو تاج و تخت و بلند

همان لشگر و گنج با ارجمند   

ولی عهد من او بود در جهان

هم آنکس کزو زاید اندر جهان  

اگر دختر آید برش گر پسر

ورا باشد این تاج و تخت پسر(ج6- ص351 و 352)  

پس از مرگ بهمن پادشاهی همای آغاز شد، وی نخستین زن در شاهنامه است که به حکمرانی دست می یابد:

همای آمد و تاج بر سر نهاد

 یکی راه و آئین دیگر نهاد      

سپه را همه سر به سر بار داد 

در گنج بگشاد و دینار داد       

به رای و به داد از پدر بر گذشت

همی گیتی از دادش آباد گشت  

نخستین که دیهیم بر سر نهاد 

جهان را بداد و دهش مژده داد  

...توانگر کنیم آنک درویش بود

 نیازش برنج تن خویش بود    

مهان جهان را که دارند گنج

نداریم زان نیکوی ها به رنج   

... ز دشمن بهر سو که بد مهتری 

 فرستاد بر هر سوی لشگری   

ز چیزی که رفتی به گرد جهان

نبودی بد و نیک از و در نهان   

به گیتی به جز داد و نیکی نخواست

جهان را سراسر همی داشت راست     

جهانی شده ایمن از داد او

به کشور نبودی به جز یاد او(ج6- ص354و355)     

"همای" گرچه در توصیفات فردوسی پادشاهی دادگر است ولی چنان بر قدرت دل می بندد که دیگر جایی برای مهر مادری باقی نمی گذارد:

چو هنگام زادنش آمد فراز 

 ز شهروز لشگر همی داشت راز       

همی تخت شاهی پسند آمدش 

جهان  داشتن سودمند  آمدش    

 

نهانی پسر زاد و با کس نگفت

همی داشت آن نیکویی در نهفت

همای کودک را به دایه سپرد و دستور داد که جامه های نیک به نوزاد بپوشاند و او را در صندوقی نهاده و به رود افکنند و هر که از حال کودک پرسید، درپاسخ گویند که نوزاد به هنگام تولد مرده است:

سرتنگ تابوت کردند خشک

به دبق(14) به عنبر و به قیر و  به مُشک        

ببردند صندوق را نیمه شب

 یکی بر دگر نیز نگشاد لب     

زپیش همایش برون تاختند

به آب فرات اندر انداختند       

پس اندر همی رفت پویان دو مرد

که تا آب با شیرخواره چه کرد؟

یکی گازر آن خرد صندوق دید

بپویید وز کارگه بر کشید(ج6- ص 354 و 355)       

و این کودک داراب(یا دارا)  آخرین پادشاه کیانی است.

 

ناهید

دارا به فیلقوس قیصر روم اعلان جنگ داد و در گرماگرم رزم، آنگاه که عرصه بر قیصر تنگ شد، دارا پیشنهاد کرد که در صورت ازدواج با دختر قیصر حاضر به متارکه است و فیلقوس نیز پذیرفت. ناهید دختر قیصر روم به عنوان وجه المصالحه به ازدواج دارا در آمد:

شبی خفته بد ماه با شهریار

 پر از گوهر و بوی رنگ و نگار       

همانا  که بر زد یکی تیزدم 

شهنشاه زان تیزدم شد دژم       

بپیچید در جامه و سر بتافت

 که از نکهتش بوی ناخوش بیافت       

ازآن بوی شد شاه ایران دژم 

پر اندیشه جان ابروان پر ز خَم 

داراب پزشکان را فراخواند که علت این بوی ناخوش را علاج کنند و ایشان گیاهی سوزنده را در کام ناهید ریختند:

بشد ناخوشی بوی و کامش بسوخت

به کردار دیبا رخش برفروخت 

اگر چند مشکین شد آن خوب چهر 

دژم شد دلارای را جای مهر    

دل پادشا سرد گشت از عروس

فرستاد بازش بر فیلقوس        

غمی  دختر و کودک اندر نهان

 نگفت آن سخن با کسی در جهان(ج 6- ص 378 و 379)      

و این امر دلیلی شد تا دارا از این زن دل برکند و او را به نزد پدرش قیصر روم بازپس فرستد، ناهید به هنگام ترک ایران زمین باردار بود و در کشور خویش کودکی به دنیا آورد که اسکندر نام نهادند.

 

 

 

 

روشنک

دارا پس از ناهید همسر دیگری اختیار کرد که دلارا نام داشت، پس از آنکه دارا در جنگ به دست اسکندر کشته شد دلارا به وصیت همسر مبنی بر تسلیم روشنک (دختر دارا) به اسکندرعمل کرد. اسکندر در شاهنامه و افسانه های ایرانی به دلیل تباری که برای وی در نظر می گیرند آخرین فرد از سلسله کیانیان به شمارمی آید، دلارا خطاب به اسکندر چنین می گوید:

به جای شهنشاه ما را توی 

چو خورشید شد ماه ما را توی  

مبادا به گیتی به جز کام تو 

 همیشه بر ایوان ها نام تو      

...دگر آنک از روشنک یاد کرد

دل ما بدان آرزو شاد کرد       

پرستنده تست ما بنده ایم

 به فرمان و رایت سرافگنده ایم

درودت فرستاد و پاسخ نوشت

یکی خوب پاسخ بسان بهشت   

چو شاه زمانه ترا برگزید 

سر از رای او کس نیارد کشید(ج 7- ص9)    

در این رفتار دلارا و روشنک، ردپای همان رفتار ارنواز و شهرناز را می توان یافت که دربرابر قدرت برتر، تسلیم و رام و آرامند، دلارا، روشنک را به  مانند غنیمت جنگی روانه دربار اسکندر کرد و در نهایت بندگی چنین عملی را برای خود و روشنک مایه مباهات و افتخار دانست.

 

 

قیدافه

اسکندرپس از لشکرکشی های پیروزمندانه به ایران و هند، آرزوی تصرف مصر را در سر داشت و در این هنگام زنی به نام قیدافه که به خردمندی ستوده شده است بر مصر حکومت می کرد:

زنی بود در اندلس شهریار

خردمند با لشگری بی شمار    

جهانجوی بخشنده قیدافه بود 

 ز روی بهی یافته کام و سود   

...شمار سپاهش نداند کسی

مگر باز جوید ز دفتر بسی      

ز گنج و بزرگی و شایستگی

ز آهستگی هم ز بایستگی       

به رای و به گفتار نیکی گمان

نبینی به مانند او در جهان(ج7- ص 43 و44)

اسکندر در نامه ای به قیدافه اعلام داشت که آهنگ جنگ با او را ندارد و وی را از سرنوشت دارا و فور(شاه هند ) بیم داد و طلب باج کرد؛

چو قیدافه آن نامه او بخواند

زگفتار او در شگفتی بماند      

به پاسخ نخست آفرین گسترید  

بدان دادگر کو زمین گسترید    

ترا کرد پیروز بر فور هند

به دارا و بر نامداران سند       

مرا با چو ایشان برابر نهی

 به سر بر ز پیروزه افسر نهی 

مرا زان فزونست فرّ و مهی 

همان لشگر و گنج شاهنشهی   

که من قیصران را به فرمان شوم ؟ 

بترسم ز تهدید و پیچان شوم؟   

هزاران هزارم فزون لشکرست

 که برهر سری شهریاری سرست      

و گر خوانم از هر سوی زیردست

نماند برین بوم جای نشست     

...تو چندین چه رانی زبان بر گزاف

 ز دارا شدستی خداوندلاف(ج 7- ص 45 و 46)        

و این چنین از موضع قدرت، فزون طلبی اسکندر را به سخره گرفت. اسکندر که دریافت نمی تواند از طریق ارعاب به هدف خود دست یابد درصدد برآمد تا حیله ای برای تصرف اندلس به کار گیرد و خود با نامی مستعار به نام بیطقون به عنوان فرستاده اسکندر به نزد قیدافه رفت و او نیز که از قبل تصویری از اسکندر داشت او را بازشناخت و این مطلب را در نهان با اسکندر گفت:

بخندید قیدافه از کار اوی 

دلش گشت خرم به بازار اوی  

...بدو گفت قیدافه کز داوری

لبت را بپرداز کاسکندری       

اگر چهره خویش بینی به چشم

ز چاره بیاسای و منمای خشم   

بیاورد و بنهاد پیشش حریر 

 نوشته برو صورت دلپذیر      

سکندر چو دید آن بخایید لب 

برو تیره شد روز چون تیره شب        

وقتی اسکندراز فاش شدنش هویت اصلی اش نزد قیدافه مطلع شد:

چنین گفت بی خنجری در نهان

 مبادا که باشد کس اندر جهان  

بدو گفت قیدافه گر خنجرت

حمایل بدی پیش من بر برت   

نه نیروت بودی نه شمشیر تیز 

نه جای نبرد و نه راه گریز(ج 7 ص52 و 53)

اسکندر در خشم راه افراط می گیرد و قیدافه به او نصیحت می کند:

بدو گفت کای خسرو شیرفش

 به مردی مگردان سرخویش کش       

نه از فر تو کشته شد فورهند

نه دارای داراب و گردان سند  

که برگشت روز بزرگان دهر

ز اختر ترا بیشتر بود بهر      

به مردی تو گستاخ گشتی چنین

که مهتر شدی بر زمان و زمین

همه نیکویی ها ز یزدان شناس

وزو دار تا زنده باشی سپاس    

و سپس به او گفت که اهل جنگ و خون ریختن نیست و راز او را پوشیده خواهد داشت ولی با خردمندی اسکندر را  وادار به معامله کرد:

ندانم کسی را ز گردنکشان

 که از چهر او من ندارم نشان  

تو تا ایدری بیطقون خوانمت

برین هم نشان دور بنشانمت    

بدان تا نداند کسی راز تو 

همان نشنود نام و آواز تو       

به پیمان که هرگز به فرزند من

 به شهر من و خویش و پیوند من       

نباشی  بد اندیش گر بد سگال

 به کشور نخوانی مرا جز همال         

و بدین ترتیب، قیدافه با زیرکی و دوراندیشی و همچنین با پرهیز از جنگ وخشونت از عهده کاری برآمد که مردان قدرتمند زمانه اش مانند دارا و فور هند، جز شکست و تسلیم در برابر آن چاره ای نداشتند.

 

کلام آخر

دراین نوشتار تنها به معرفی کوتاهی از پانزده زن نامداری که در شاهنامه طی دو دوره پیشدادی و کیانی از آنان نام برده شده،  پرداختیم. در یک جمع بندی کوتاه، می توان گفت که صفت مشخصه اغلب این زنان زیبایی است. زنان از نگاه فردوسی فارغ از جایگاه اجتماعی و یا مقام و منزلتشان، همگی به لحاظ ظاهری زیبا و فریبنده اند. شماری از صفاتی را که فردوسی برای زنان در اشعار خود بر می گزیند از این قرارند: " پوشیده روی، ماه روی، خورشیدچهر، مشک موی، گیسو کمند، رخ پر از گل، لاله رخ، ابرو کمان، چشم خواب ( چشمان خمار؟ )، مژه چون خنجر کابلی، سروبالا، برومند .." که شاید حکایت از آن دارد که فردوسی زیبایی را جزء لا یتجزای زن برمی شمارد، و در میان این زنان، توصیف زیبایی رودابه بیش از دیگر زنان است.

علاوه بر این، دو زن نام برده می شوند که هر دو به خردمندی و روشن بینی ستوده شده اند  و حتی گوی سبقت از مردان هم تراز خود می ربایند: سیندخت و قیدافه، دو زنی که هر دو از بروز جنگ جلوگیری و با دوراندیشی، خون ریزی را  به صلح، و جنگ رابه آشتی تبدیل کردند.

چنانکه پیش از این گفتیم  عکس العمل زنان شاهنامه در برابر قدرت برتر، همواره با تسلیم و تایید همراه است، و مقاومت در برابر قدرت برتر را تنها در رفتار گردآفرید می توان یافت که نامش نیز نشان از پهلوانی و رزم آوری وی دارد، و در منظری گسترده تر می توان  گفت که تمام این زنان تنها در کنار مردی از خاندان خود معرفی و تعریف می شوند: فرانک مادر فریدون است، سودابه همسر کیکاوس و رودابه همسر زال و مادر رستم ؛ زنان دراین بخش از شاهنامه به تنهایی منشا آثاری نیستند و نمی توان زنی قائم به خویشتن یافت. در شاهنامه زنان چون ابزاری برای صلح در کنار دیگر هدایا و اقلام که به طرف پیروز پیشکش می شود در جنگ ها رد و بدل می شوند( رفتاری که تا چند قرن پیش نیز در سراسر جهان متداول و معمول بود)

ولی با این حال با وجود اجباری بودن این نوع ازدواج ها همچنان به همسر خویش وفادار باقی می مانند، در عین حال نقطه قوتی که می توان در این زنان یافت آن است که اینان در عشق بی پروا و خود مختارند و در ازدواج به راه انتخاب خویش می روند و به پسند مردان خاندان خویش و به ویژه پدران خویش اهمیتی نمی دهند

مانند: رودابه، منیژه و فرنگیس. دعوت رودابه از زال با فروافکندن گیسوی خود از بام، درخواست ازدواج تهمینه از رستم و همچنین نمونههای دیگر که پیش از این اشار شد.

تصویری که از این زنان شاهنامه ارائه می شود، حاصل جامعه مردسالار است که به زنان بدگمان و بی اعتماد است، زنان را افشا کننده راز و یا دروغ زن و مکار می نامد. در این میان زن در مقام مادر، با زن درمقام همسر چندان تفاوتی با یکدیگر ندارند، به نوع رفتار اسفندیار با کتایون و بیژن با منیژه بنگرید، هر دو مرد به زنانی که بر جان آنان بیمناک و نگرانند، با بی اعتمادی وسوء ظن می نگرند و نگرانی های آنان را وقعی نمی نهند. علاوه بر این ها زنان شاهنامه همه دربرابر مردان احساس کهتری دارند در برابر آنان زمین می بوسند و دیده بر خاک می نهند و جز با احترام با مردان سخن نمی گویند. به هر روی اگرچه این نوع رفتار یا تصویر، با زن کارآمد امروزین چندان هماهنگ نیست ولی به هیچ روی از ارزش و اعتبار این اثر ارزشمند ادب فارسی نمی کاهد و امید است این مختصرعلاقه به مطالعه این حماسه ارزنده را درخواننده عزیز برانگیزد

 

پی نوشت:

9- فغستان: حرمسرای شاهان و بزرگان.

10- بسّد: بسذ یا وسد که معرب آن همان "مرجان" است،گلزار جایی که میوه خوشبو به هم رسد.

11- ویله:بانگ بزرگ، آواز عظیم.

12- نوند: اسب تیز رو، در مقام صفت به معنای تیز رو و تند رو نیز هست.

13- چدی: = چدن : شکل کوتاه شده مصدر چیدن.

14- دبق: سریش

[ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed