ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شاعرانی که زن به شمار آمده اند

احمد گلچین معانی

 تذکره نویسی ظاهرن کاریست که مایه نمی‌خواهد، همچنان که از قرن ها پیش تا کنون عده‌ای بی‌مایه دست بدین کار زده‌اند و عده‌ای دیگر نسنجیده به گفته ی آنان اعتماد کرده و استناد جسته‌اند، ولی اگر بنا باشد که کسی یک تذکره ی سودمند و درخور اعتماد بنویسد افزون بر اسباب جمع، اطلاعات و معلومات زیادی هم درین زمینه باید کسب کرده باشد.

درباره ی روش کار تذکره‌نویسان و ارزیابی اثر هر یک از ایشان آن چه به نظر بنده رسیده است، در دو مجلد «تاریخ تذکره‌های فارسی» نوشته‌ام و درین مختصر اجمالن عرض می‌کنم این که پژوهشگران برای آگاهی یافتن از احوال و آثار هر شاعری ناگزیرند دیوان او را از آغاز تا انجام بخوانند.

کسانی که تذکره ی عمومی نوشته‌اند غالبن درباره ی شاعران پیش از خود اطلاعات دقیقی در اختیار ما نگذاشته‌اند. هر یک از عبارت های زیر به اصطلاح ترجمه ی حال شاعریست که صاحب ریاض‌الشعراء زحمت نگارش آن را به خود داده است:

ناقد هروی دهانش کج بوده.

ملانثاری تونی در ریاضی ریاضت بسیار کشیده.

ناقد گیلانی راست.

مولانا نجمی شاعر بوده.

ندیمی بدخشانی در هند بوده.

مولانا ضیاء نزهتی راست.

و در زیر  نام شاعران فخری تخلص نوشته است:

فخری بغدادی راست.

فخری دیگری بوده که این دو بیت اوراست.

فخری دیگری بوده که صاحب این رباعی است.

مولانا فخری کاشفی ولد مولانا حسین واعظ سبزواریست.

(این یک نامش علی و لقبش فخرالدین و تخلصش صفی بوده است، بنابراین در حرف صاد بایستی ذکر می شد).

 

فخری بنارسی از شاعران هندوستان بوده به اقسام سخن قادر.

مولانا فخری از شاعران هندوستان بوده و به اقسام سخن قادر.

مولانا فخری از سخنوران مملکت هندوستان بوده و صاحب دیوانست، غالبن که همان فخری اولست، (شعرهایی را که در زیر نام فخری اخیر درج کرده از فخری هروی است).

و در بخش شاعران معاصر خود نیز خالی از حب و بغض نبوده‌اند، بدین معنی که اگر با صاحب ترجمه دوستی داشته و با هم معاصر و محشور بوده‌اند چندان درباره‌اش غلو کرده‌اند که دریافت حقیقت از خلال الفاظ تملق‌آمیز ایشان دشوار شده است، و چنان چه از وی کدورت خاطری داشته‌اند، در ترجمه ی حال او آن چنان از راه صواب منحرف شده‌اند که نوشته ی آنان باعث گمراهی دیگران شده است.

بد نیست که برای نمونه بخشی از دو ترجمه به قلم یک تذکره‌نویس را بیاورم:

«کامل رشید، فاضل سعید، علامه ی علمای زمان، فهّامه ی فضلای دوران، سر دفتر افاضل کامکار، برگزیده ی اکابر نامدار، افصح فصحای عرصه ی سخندانی، ابلغ بلغای کشور معانی، مولانا حزنی اصفهانی، نام وی تقی‌الدین محمد است والحق دستور فضلا و شعرا، استاد علما و عرفاست، نهال گلشن کمالات ازرشحات سحاب طبعش چون نخل قد دلبران شاداب و سیراب، سراب بادیه ی دانش و حالات از فیض قطرات فطرتش چون گوهر دیده ی عشاق خوشاب و پرآب، گوهر وجودش در درج ادراک، چون گوهر یتیم یگانه، اختر عروجش در برج افلاک چون تابش خورشید در میانه، دانشمندی متبحر در غایت تنقیح، متتبعی متصرف در نهایت توضیح، غوامض رسوم و عقاید علوم در مرآت خاطرش که جام گیتی‌نما بود با حسن وجهی جلوه‌کردی، حل عقده ی ما لاینحل مشکلات علمی و دقت خیالی جز بسرانگشت خامه ی ادراکش که گرهگشای مدرّس عقل بود در مدرس بیان نگشودی… الخ».

همین تذکره‌نویس که تقی‌الدین محمد اوحدی مؤلف عرفات‌العاشقین باشد در ترجمه ی حال عتابی تکّلو که شاعری عالم و عارف و زاهد بوده است چنین می‌نویسد:

«در طفولیت هر دو چشمش از آبله قصوری بهم رسانیده، اما یکی در اصل بحدقه خشک شده، و وی اشعار بسیار گفته حاصل مزرعه ی طبعش از کشته و ناکشته بسیارست اعم از نارسیده و رسیده و سخنان خوب هم در کلام وی وافی، فرهاد و شیرینی باتمام رسانیده و از هر کتاب چند بیت گفته در پیش داشت، الحق بغایت بی‌حیا، نادره‌گو، متهتّک، همیشه در همه فنی رندانه زیستی… الخ».

ناگفته نماند که چنان چه از پاره‌ای غقلت های مؤلف عرفات بگذریم تذکره ی عظیم او از تذکره‌های عمومی خوب به شمار می رود.

برخی از تذکره‌نویسان بی‌مایه که از جُنگ ها و بیاض‌ها بیش تر استفاده کرده‌اند و از منابع عمده و اصیل کم تر، اگر به نام هایی از قبیل: حجابی، همدمی، عصمت، و مانند این ها برخورده‌اند، در نتیجه ی بی‌اطلاعی و کم تتبعی آنان را زن پنداشته‌اند و در عالم خیال حسن و جمال و غنج و دلال هم به ایشان ارزانی داشته‌اند.

بدبختانه این غلط‌کاری ها در طی قرون و اعصار از تذکره‌ای به تذکره ی دیگر راه یافته است و اصلاح شدنی هم نیست.

اکنون شاعرانی را که تذکره‌نویسان به مناسبت تخلصشان زن پنداشته‌اند با ذکر مأخذ معرفی می‌کنم:

حجابی گلپایگانی

در تذکره ی روز روشن (برگ ۱۶۷) آمده است که: «حجابی جربادقانی از زمره ی اناث بود و در حسن صورت و موزونی طبیعت شهره ی آفاق.

حفظ  ناموس  تو  شد مانع رسوایی من / ورنه مجنون تو رسواتر ازین میبایست

*   *   *         

به عمر‌ خویش ‌کسی‌ کز تو یک‌ سخن ‌نشنود / اگر کند گله‌ای از تو، شرمسار تو نیست» (۲)

در تذکره ی اختر تابان (برگ ۱۳) آمده است که:

«حجابی جربادقانیه شعر به آب و تاب می گفت، تو گویی گوهر می‌سفت، قولها… الخ».

محمد حسنخان اعتمادالسطنه در تذکره ی "خیرات حسان" که ترجمه ی کتاب "مشاهیرالنساء" تألیف محمد ذهنی افندی است و اضافاتی هم از خود وی دارد (ج ۱ برگ ۹۹) می نویسد:

«حجابی از نسوان گلپایگان و شاعره‌ای صبیح‌المنظر بوده… الخ».

در تذکره‌الخواتین که به خود نسبت دادن خیرات حسان است به تردستی میرزامحمد ملک‌الکتاب شیرازی، ذکر حجابی با همان عبارت در (برگ ۸۸) آمده است.

مرحوم مشیر سلیمی در تذکره ی زنان سخنور (ج ۱ برگ ۱۶۸) و آقای کشاورز صدر در کتاب از رابعه تا پروین (یرگ ۱۰۹) نیز نام حجابی را در شمار زنان سخنور آورده و با تردید تذکار داده‌اند که: مؤلف عرفات‌العاشقین او را در شمار مردان دانسته است و مولانا حجابی نوشته است.

ماگه ی رحمانی افغانی در تذکره ی "پرده‌نشینان سخن گوی" (برگ ۸۷) ذیل نام حجابی از شاعرات مجهول‌الزمان می نویسد:

«این شاعره از گلپایگان است و در سرودن اشعار مهارت به سزا داشت، دو بیت ذیل را در تذکره‌ها به نام او آورده‌اند…الخ».

آقای شیخ ذبیح محلاتی نیز در کتاب "ریاحین ‌الشریعه" (ج ۴ برگ های ۱۴۰-۱۴۱) عبارت خیرات حسان را نقل کرده است.

تقی‌الدین اوحدی صاحب تذکره ی "عرفات‌العاشقین" (تالیف شده در ۱۰۲۲-۱۰۲۴ هـ .ق) از حجابی اطلاع زیادی در دست نداشته، چنان که نوشته است:

«محرم پرده ی بی‌حجابی مولانا حجابی مولد و منشاء وی جربادقانست، خوش طبیعت خوش کلام و دو سه حجابی دیگر بوده و هستند و این شعر اوراست….الخ» (۳)

تنها تذکره‌نویسی که با این شاعر معاصر بوده و ترجمه ی حال دقیقی از وی به قلم آورده است، تقی‌الدین محمد ذکری کاشانی صاحب خلاصه‌الشعار و زبده‌الافکار است که در خاتمه ی آن کتاب که مخصوص معاصرانست، ضمن پیوست دوم از اصل دهم چنین نوشته است:

«مولانا حجابی – اصل وی از قصبه ی جرفادقان است و از جمله شاعران نورسیده ی این زمان، در اوایل حال که به حسن صورت و صفای طلعت آراسته بود، و دل های اهل ذوق را به خود رام ساخته، اقوال و افعالش مقبول می نمود، و در آن اثناء به واسطه ی موزونیت به شعر گفتن می‌پرداخت، و با وجود حالت معشوقی ابیات عاشقانه از بحر خاطر به ساحل ظهور می‌انداخت چنانچه بیتی چند مستعدان از منظومات وی در سفاین خود ثبت نمودند.

آخرالامر به واسطه ی وقوف در عمل دیوان، به مصاحبت و ملازمت سلاطین ترکمان افتاد، و نزد عمده‌الامراء ابوالمعصوم سلطان که یکی از خویشان نزدیک پادشاه جمجاه ابوالمؤید سلطان محمد پادشاه بود (۴) راه تقرّب یافته وزیر سلطان مشارالیه گردید، چون الکای جرفادقان به تیول وی مقرر بود، رتق و فتق مهمات دیوان و تصدی محصولات و مستغلات سرکار نواب سلطانی باو مفوّض و مرجوع شد.

القصه مولانا به واسطه ی جمع مال و حرص اموال، دل رعایا و ترکانی را که در آن نواحی ساکنند از خود رنجانید، و در اندک زمانی مضرّت بسیار به ایشان رسانید، مجملن چون به اندک چیزی قناعت نمی کرد و طلب مرتبه ی زیاد از حد می نمود، آن جماعت تاب تسلط وی نیاوردند، و به امر یکی از اکابر طغائیه او را به زخم تیغ جان‌ستان از پای درآورده همراه پیک اجل ساختند، و کان ذلک فی شهور سنه ثمان و ثمانین و تسعمائه (988 هـ).

شعر :

جهان سرای غرورست، نه سرای سرور / طمع مدار سرور اندرین سرای غرور

به عاقبت   به حسام   هوان   شود  مجروح / دلی که آن به حطام جهان شود مسرور

اما اشعار غزل وی آنچه به فقیر فرستاده بود، همین است که انتخاب نموده درین اوراق ثبت گردید، والحق در شاعری سلیقه‌اش بد نبود، و اگر ثبات قدم می نمود در طریق شاعری گوی سبقت از اقران خود می‌ربود، لیکن چون بخت مساعدت نکرد، در آن وادی نیز چندان کاری نساخت».

انتخاب غزلیات:

جانب  او  نتوان  دید،  ز بیم  نگهش / الحذر  الحذر از  فتنه ی  چشم  سیهش

کشدم بی‌گنه آن شوخ ‌و ازین ‌خوشحالم / ز آنکه طفلست و مکافات ندارد گنهش

*   *    *        

ز اعجاز محبت‌ در دلش جاکرده‌ام‌ نوعی / که ‌یکدل گشته با من با وجود بد گمانی ها

*   *    *        

حفظ ناموس ‌تو شد باعث رسوایی ‌من / ورنه مجنون تو رسواتر ازین می بایست

*   *    *        

پر زور  بود  ساغر  عشق  تو  در  دلم / مستانه ‌ساغری زد و خود را دگر نیافت

به عمر خویش ‌کسی ‌کز تو روی ‌لطف ‌ندید / اگر کند گله‌ای از تو، شرمسار تو  نیست (۵)

*   *    *        

با  هر  نگاه  بلهوس  از  راه  میروی / هرگز ندیده کس ز تو عاشق ندیده‌تر

*   *    *        

تو دشمن‌ دوست‌ دایم ‌داشتی ‌قصد ‌هلاک‌من / دل‌ خود را ز کینم عاقبت پرداختی، رفتی

*   *    *

غ   (جا اُفتادگی از خود مطلب است.)  / هر دشمنی که بود خبردار  کرده  بود

امروز چون‌ رسید به من منفعل‌ گذشت / از بس که شب حمایت اغیار کرده بود

شب زان ‌هجوم‌ مدعیان، بی‌ کسی‌ خود / شد روشنم که در دل او کار کرده بود

رنجیده بود یار حجابی ز شکوه‌ات / کز دست  تو شکایت بسیار کرده بود

*   *    *        

دل ‌داشت‌ شب به یاد تو آسایشی، ولی /  آسایشی که  باعث صد اضطراب بود

شب  کز فراق  او به لبم میرسد جان / بلخی روز مرگ، کجا در حساب بود

*   *    *         

گر بخواهند از تو چون ‌از عهده‌ می‌آیی‌ برون / روز محشر انتقام آنچه با ما کرده‌ای

*   *    *

گر رشک قرب غیر، هلاکم‌کند رواست / تا  خود  ترا  به غیر،  چرا  آشنا کنم

*   *    *        

باز دوش انجمن آرای حریفان  بودی / صبر غارت‌کن دل های پریشان بودی

صبر کنم، مدت هجران تو  بی‌اندازه / کاشکی صبر،  به اندازه ی هجران بودی

*   *    *

نکرد یاد من ار یار، من بدین خود را / دهم فریب، که بر قاصد اعتماد نکرد (۶)

*   *    *

فریبم ‌میدهد هر لحظه یا راز وعده ی‌دیگر / کمال سادگی های مرا فهمیده ‌پنداری

*   *    *

هرگز نظر  به حال  حجابی  نمی‌کنی / دانسته‌ای که از تو شکایت نمی‌کند

 

*   *    *

عاشق‌کشی از نرگس فتان تو سر زد / هر فتنه که دیدم،زچشمان تو سرزد

گفتی که تو کی پرده ی ناموس‌ دریدی / آن روز که عصمت ز گریبان تو سر زد

*   *    *

خاکم ‌به سر که ‌گذشت‌ یقین این زمان‌ مرا / کز  اختلاط  ناخوشم  آزار  می کشد

*   *    *

ز مزرع  دل ما جز گیاه  نمی‌روید / گیاه خرمی از  خاک  ما  نمی‌روید

 

شهید گشت‌ حجابی‌ و بر سرخاکش / به غیر  لاله ی  حسرت  گیاه  نمی‌روید»

عصمت بخارایی

خواجه عصمت‌الله بن خواجه مسعود بخارایی، از شاعران مشهور نیمه ی اول سده ی نهم هجری است که در قصیده «نصیری» تخلص می‌کرد و در غزل «عصمت» و اختیار تخلص نصیری به مناسبت انتساب وی به دربار سلطان نصیرالدین خلیل بن میرانشاه بن تیمور گورکان بوده است که پس از مرگ تیمور (از ۸۰۷ تا ۸۱۲ هجری) در ماوراءالنهر سلطنت داشت.

عصمت در دربار سلطان خلیل بسیار معزّز و محترم بود و به وی علاقه ی زایدالوصفی داشت، و چون سلطان خلیل بر اثر عصیان ارکان دولتش به بهانه ی این که اختیار ملک را به دست محبوبه ی خود شادملک‌آغا سپرده بود به زندان افتاد، عصمت از این واقعه سخت دلتنگ شد و به یاد ایام صحبت غزلی سرود که برخی از بیت های آن اینست:

کاش فرمودی به شمشیر جدایی کشتنم / تا به خواری در چنین روزی ندیدی دشمنم

باغبان  گو  در ته دیوار  گلزارم  بکش / بی‌وجودش گر کشد خاطر به سرو و سوسنم

شهسوارم  کی خرامد  باز، تا  دیوانه‌وار / خاک و خون آلوده خود را بر سر راه افگنم

تازه عصمت کی شود  آثار دوران خلیل / کاین  بتانی  را که ناحق  می‌پرستم  بشکنم

بخش بزرگ تر عمر عصمت به ستایشگری فرزندان و نوادگان تیمور و امیران و صدور زمان ایشان گذشته است. ولی در آخر کتاب دست از مداحی ارباب دولت کشیده و دامن خاندان عصمت را گرفته و به مدح و ستایش آنان پرداخته است.

وی شیعه ی پاک نهاد و نیک اعتقادی بود و چون در میان مردمی حنفی‌مذهب به سر می برد، مدت ها تقیه می کرد و مذهب خود را پنهان می داشت، ولی سرانجام کاسه ی صبرش لبریز شد و تشیع خود را آشکار کرد، چنان که در این باب گفته است:

دست در فتراک آل مصطفی باید زدن / هر دو عالم را به همت پشت‌پا باید زدن

این سرا و آن سرا جای فریبست و هوی / کوس مهر خواجه ی هر دو سرا  باید زدن

تا  به کی طبل ارادت میزنی زیر گلیم / بعد از این کوس محبت برملا باید زدن

عصمت‌ از حّب‌ علی ‌چون ‌مست ‌گشتی، دمبدم / تا  قیامت گرد این گلشن نوا باید زدن

مرگ عصمت در سال ۸۴۰ هجری روی داده و سند آن گفته ی مورخ نام دار خواندمیر است در نقل ماده ی تاریخ زیر :

تاریخ وفات خواجه عصمت- هر کس که شنید، گفت : تمّت .

برای اطلاع از نسخه‌های خطی دیوان عصمت نگاه کنید به فهرست نسخه‌های خطی فارسی (ج ۳ برگ های ۲۴۴۴-۲۴۴۵).

اکنون ببینیم که تذکره‌نویسان چه بر سر او آورده‌اند:

در تذکره ی اختر تابان (برگ ۳۴) و تذکره‌الخواتین (برگ ۱۵۳) و از رابعه تا پروین (برگ ۱۷۵) زیر  نام «عصمتی سمرقندیه» و در تذکره ی زنان سخنور (ج ۱ برگ ۱۷۶) زیر  نام «حیاتی بی‌بی‌عصمتی» و نیز در همان تذکره «ج ۱ برگ ۳۲۸) زیر  نام «عصمت سمرقندیه» این مطلع ذکر شده است:

تا فگنده است مرا بخت بد از یار جدا / غم جدا می‌کُشدم، چرخ ‌ستمکار جدا

بقیه ی بیت های غزل اینست و از خواجه عصمت بخارایی است:

آنچه این  بار کشیدم  ز جفاهای فراق / گر کشندم  نشوم  از تو  دگر بار جدا

بی تو هر قطره ی خونی که فتاد از نظرم / پاره‌ای بود که گشت از دل افگار جدا

یارم  از هجر به درد و غم ایام افگند / او جدا کرد ستم، چرخ ستمکار جدا

عصمت ‌از بخت‌ بدو طالع ‌سرگشته به خویش / گشت از یار و کام دل اغیار جدا

صاحب تذکره ی زنان سخنور در زیر  نام «عصمت بخارایی» (ج ۱ برگ ۳۲۶) نوشته است:

«بیت های زیر در خیرات حسان از زنی به نام عصمت بخارایی گرد آمده بدون آنکه در مقام معرفی وی برآمده باشد که کی و از کجا و چه زمانیست (کذا) به هر گونه از سروده‌های او به خوبی نمایانست که سخن‌سرای توانا و با ذوقی بوده است».

و هشت بیت از غزلیات خواجه عصمت را درج کرده است در صورتی که مؤلف خیرات حسان مطلقن عصمت بخارایی را در شمار نسوان نیاورده و گفته ی زنان سخنور دروغ محض است.

سپس افزوده است: چامه ی زیبا و دلنشین زیر از این بانوی سخنور در سال دوازدهم مجله ی ارمغان به چاپ رسیده است:

سرخوش از کوی‌ خرابات گذر کردم دوش / به طلبکاری ترسا بچه ی باده فروش

پیشم  آمد  به سر کوچه پری رخساری / کافری، عشوه‌گری، زلف‌ چو زنّار بدوش

گفتم ‌این‌ کوی چه‌ کویست و ترا خانه‌ کجاست / ای مه نو خم  ابروی ترا حلقه به گوش

گفت تسبیح به خاک افکن و  زنّار  ببند / سنگ در شیشه ی تقوی ‌زن ‌و پیمانه بنوش

بعد از آن پیش من آ،  تا به تو  گویم  سخنی / راه  اینست اگر بر  سخنم داری گوش

دل ز کف داده  و مدهوش دویدم در  پیش / تا رسیدم‌ به مقامی ‌که ‌نه دین ‌ماند و نه ‌هوش

دیدم  از دور گروهی همه دیوانه و مست / و ز تف باده ی عشق ‌آمده در جوش ‌و خروش

بی‌دف و ساقی ‌و مطرب‌ همه‌ در رقص ‌و سماع / بی‌ می ‌و جام و صراحی همه در نوشانوش

چون  سر  رشته ی ناموس برفت از دستم / خواستم ‌تا سخنی‌ پرسم ازو، گفت خموش

این نه کعبه است که بی ‌پا و سر آیی به ‌طواف / وین ‌نه‌ مسجد که‌ درو بی ‌ادب ‌آیی‌ به ‌خروش

این  خرابات مغانست و درو  مستانند / از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش

گر ترا هست ‌درین شیوه سر یک  رنگی / دین‌ و دنیا به ‌یکی‌ جرعه‌ چو عصمت‌ بفروش

و توجه نکرده است که اگر گوینده از نسوان می‌بود در مجله ی ارمغان مذکور می‌شد.

و نیز وی در همان تذکره (ج ۱ برگ ۳۲۸) زیر  نام (عصمت سمرقندی) نوشته است:

«خیرات حسان شعرهای زیر را از بانوی سخنوری به نام عصمت سمرقندی نمونه‌آورده بدون آن که از چه گونگی سرگذشت او چیزی نوشته باشد ولی از شیوه ی سخن و مایه ی توانایی او در سخنوری پیداست که سخن‌سرای با ذوق و مایه‌داری بوده است:

آنکه  دایم هوس  سوختن  ما  می‌کرد / کاش می‌آمد و از دور  تماشا می‌کرد

سخت دلتنگ شدم، خانه ی صیاد خراب / کاش روی ‌قفسم جانب صحرا می‌کرد

این‌ همان ‌وادی ‌عشق ‌است ‌که ‌هر لحظه ‌فلک / بهر مجنون ستمی تازه  مهیا  می‌کرد

خویشتن ‌را به سر کوی شهادت  می دید / عصمت آن روز که وصل تو تمنا می‌کرد

گذشته از آن که این چهار بیت در خیرات حسان آمده ا نیست، هر بیت آن هم به شرحی که گفته می شود از یک شاعر است:

۱- بیت اول به ضبط تذکره ی نصرآبادی (برگ ۲۹۶) از ملاطاهری نایینی است و شأن نزولی دارد که اینست:

«مسموع شد که به یکی از خانه‌زادهای شاه عباس ماضی تعشقی به هم رسانیده او را به حجره برد، این معنی به سمع مبارک شاه رسید او را طلب داشت به هنگامی که به کنار بخاری نشسته بود بعد از پرسش و جواب های نامسموع، آتش‌کش سرخ شده را بر لب و دهان او گذاشته بسوخت و به این ترتیب اعضای او را سوخت، به التماس یکی از خواص او را بخشید، غزلی که مطلعش اینست ازوست که در این باب گفته:

آنکه  دایم  هوس  سوختن  ما  می‌کرد / کاش می‌آمد و از دور  تماشا می‌کرد»

۲- بیت دوم به ضبط آتشکده در زیر  اصفهان از میرزا هادی حسینی خلف میرزا شاه تقی شیخ‌الاسلام مشهد است و صحیح آن چنین است:

بس گرفته است دلم، خانه ی صیاد خراب / …. الخ

۳- بیت آخر از خواجه عصمت بخارایی است و بیت سوم را ندانستم از کیست.

کوکب خراسانی

مؤلف تذکره ی زنان سخنور در (ج ۲ برگ ۱۰۷) وی را چنین معرفی کرده است:

«این بانوی با ذوق و پرمایه که درجه ی دانش و توانایی او در جهان سخنوری از نمونه ی شعرهای او که در زیر نوشته می شود به خوبی نمایانست از مردم خراسان بوده……الخ»

و این بیت ها را به او نسبت داده است:

گل ‌صبحدم از شاخ برآشفت و بریخت / با باد صبا حکایتی گفت و بریخت

بد عهدی عمر بین که یکهفته ز شاخ /  گل ‌سر زد و غنچه‌ کرد و بشگفت ‌و بریخت

*  *  *

چشم بد روزگار دیدی که چه کرد /  بی‌مهری  آن نگار دیدی که چه کرد

از حرف رقیب عاقبت خونم ‌ریخت / دیدی که چه کرد یار، دیدی که ‌چه کرد

*  *  *

اگر که یار بکشتن  نکرد یاری ما / امیدها  بود از زخم های کاری ما

*  *  *

چه نالم از جفای قاتل خویش / که دیدم آنچه دیدم از دل خویش

*  *  *

به من چشم عنایت دارد آن ماه / اگر بر هم گذارد آسمان چشم

رباعی اول (گل صبحدم) از مجیرالدین بیلقانی شاعر مشهور سده ی ششم هجری است. (ر ک : آتشکده و دیوان شاعر)

رباعی دوم از دو رباعی زیر تشکیل شده است :

۱- میرسیدعلی مشتاق اصفهانی درگذشته در ۱۱۷۱ هجری:

گردون ستیزه کار دیدی‌که چه کرد /  ناسازگاری روزگار دیدی که چه کرد

از حرف رقیب عاقبت خونم ‌ریخت / دیدی که چه کرد یار، دیدی که‌ چه کرد (ر ک : آتشکده و دیوان چاپی شاعر، برگ ۱۹۰)

۲- در تذکره ی اسحق بیگ عذری برادر آذر بیگدلی پیش از رباعی مشتاق آمده و صاحبش معلوم نیست:

ایام فراق یار دیدی که چه کرد / با ما غم آن نگار دیدی که چه کرد

یاری که نشسته بود با ما شب ‌و روز / چشم بد روزگار دیدی که چه کرد

بیت پنجم و هفتم از کوکب خراسانی است به ضبط مجمع‌الفصحا (ج ۲ برگ ۴۲۶) و وی نامش میرزا عبدالعلی و فرزند میرزا حسن خراسانی است که به استدعای تقی‌خان یزدی از خراسان به یزد رفته و کوکب در یزد زاده شده و به تحصیل کمالات پرداخته و در دولت فتحعلی شاه قاجار به منصب جلیل صدارت سربلند شده است.

بیت ششم (چه نالم از جفای) معلوم نشد از کیست.

حکیم پرتوی شیرازی

حکیم پرتوی شیرازی درگذشته در ۹۴۱ هجری در غالب تذکره‌ها ذکرش آمده و در تذکره ی میخانه (برگ های ۱۲۴-۱۴۰) ترجمه ی حالش به تفصیل بیش تر آمده است. ساقی‌نامه‌اش به قیده ی مؤلف عرفات‌العاشقین و صاحب میخانه به ترین ساقی‌نامه‌هاست، غزل های نغز و پرمغزی هم دارد که برخی از آن ها را نگارنده در حواشی میخانه آورده است. از جمله مطلع و غزل زیر:

آتشی افکنده عشقم دردل از هر آرزو / آرزو سوزست‌عشق ومن‌سراسرآرزو

* * *

منم ز نیک و بد دهر دم فرو  برده / سر وجود به جیب عدم فرو  برده

چه صورتم ز بد و نیک ‌روزگار خموش / گشاده  چشم  تماشا و دم فرو برده

بنفشه‌وار ز هر سو  سیاه‌بختی چند / به گرد کوی تو سرها به هم فرو  برده

صفاست ‌پرتوی از اشک خاکساران ‌را / که بی‌غبار بود خاک نم فرو برده

سلطان محمد فخری هروی مؤلف تذکره ی جواهرالعجایب از مطلع حکیم پرتوی شاعر زنی ساخته است به نام (بی‌بی آرزوی سمرقندی) و نوشته‌است که:

«مسماه بی‌بی آرزو سمرقندی از خوش‌گویان سلیم طبع این طایفه در آن دیار بود، اگر چه کم گفته است اما اشعار او دیده شد نیک بود، این مطلع او گفته است:

مانده ‌داغ عشق ‌او بر جانم از هر آرزو / آرزو سوزست‌ عشق و من‌ سراسر آرزو

رک: جواهرالعجایب چاپ لکهنو (برگ ۱۹) و چاپ کراچی (برگ ۱۳۷) و چندین تذکره ی نسوان که از نیمه ی دوم سده ی دهم هجری تا روزگار ما تألیف شده است.

تقی‌الدین اوحدی مؤلف تذکره ی عرفات‌العاشقین غزل حکیمانه ی پرتوی را از زنی دانسته و نوشته است:

«پرتوی طلاکش زنی بوده در غایت فهم، لها: منم ز نیک و بد دهر…...الخ». (نسخه ی خدابخش پتنه، برگ ۱۴۶)

و این زن رفته‌رفته (بی‌بی پرتوی) شده و سرانجام غزل مزبور نصیب شاعره ی ساختگی دیگری به نام (پرتوی تبریزی) شده است.

رک: سفینه ی فرخ چاپ اول (برگ ۴۴۸) و چاپ دوم (ج ۲ برگ ۶۲) و تذکره ی زنان سخنور (ج ۱ برگ ۷۴) و از رابعه تا پروین (برگ ۶۶).

بد نیست که پرتوی تبریزی را هم بشناسیم:

سلطان محمد فخری هروی در تذکره ی جواهرالعجایب که به سال ۹۶۳ هجری تألیف کرده نوشته است که:

«مسماه پرتوی- از خطه ی پاک تبریز است کیفیت حالتش معلوم نشد، اما به لطافت طبع از مشاهیر این طایفه است و این مطلع او شهرت عظیم دارد:

جامه گلگونی درآمد مست در کاشانه‌ام / خیز ای همدم‌ که ‌افتاد آتشی در خانه‌ام

چاپ لکهنو (برگ ۱۸) و چاپ کراچی (برگ ۱۳۶)

و در تذکره ی عرفات‌العاشقین (تألیف ۱۰۲۲- ۱۰۲۴ ه‍. ق.) صاحب بیتی که شهرت عظیم دارد چنین معرفی شده است:

«زوجه ی ملا هلالی= عفیفه‌ای در آن صاحب کمالی، زوجه ی ملا هلالی، به غایت صاحب حسن، خوش طبیعت، عالی فطرت بوده، گویند به وی شاه اسماعیل ماضی مایل شد، و شبی مست و سرخ‌پوش به منزل وی درآمد، او در بر شوهر خود خفته بود، چون نظرش بر شاه افتاد، این بیت را در بدیهه گفته شوهر را بیدار ساخت و به وی خواند، و لها: جامه گلگونی…..الخ».

عرفات‌العاشقین، نسخه ی کتاب خانه ی خدابخش پتنه، برگ ۲۷۵

و نیز همان مطلع در تذکره ی نسوان تألیف محمد صدیق آخوندزاده (به حواله ی پرده‌نشینان سخن گوی چاپ کابل، برگ ۳۴) و تذکره‌الخواتین (برگ ۱۷۶) به همدمی گرگانی (سیده شریفه بانو) نسبت داده شده است!

محمدبن محمود غزنوی

رباعی زیر به ضبط عوفی در لباب‌الالباب (ج ۱ برگ ۲۶) از امیر ابواحمد محمدبن سلطان محمود غزنوی است که به سال ۴۰۹ هجری در مرثیت همسر خود سروده است:

ای  حال دل خسته  مشوش  بی تو / عیش ‌خوش‌ من شده‌ست ناخوش بی ‌تو

تو  رفته‌ای و  آمده من  بی‌تو  به جان /  تو  در خاکی و من در  آتش  بی ‌تو

این رباعی در تذکره ی روز روشن (برگ ۲۶۹) و اختر تابان (برگ ۱۷) و تذکره‌الخواتین (برگ ۱۳۹) و زنان سخنور (ج ۱ برگ ۲۱۸) با تحریفی به (زبیده ی بغدادی) زن هارون‌الرشید نسبت داده شده و نوشته‌اند که در مرگ پسر خود امین‌عباسی گفته است.

کلوعلی شیرازی

کلوعلی که برخی از تذکره‌نویسان تخلص او را (کلبی) نوشته‌اند، در آتشکده ی آذر ذکرش چنین آمده است:

«کلّوعلی- گویند در شیراز به امر سرتراشی اوقات می‌گذرانیده، این مطلع به اسم او دیده شد، چون دیگری ادعای گفتن این شعر نکرد ناچار به اسم او نوشته شد، والا گویا قابلیت گفتن این شعر نداشته و تصرف جزیی در مصراع اول آن شده:

برسینه‌ات ایکاش نهم سینه ی خودرا / تا دل به تو گوید غم دیرینه ی خود را

و تذکره‌نویسان دیگر مطلع کلوعلی را بدون دخل و تصرف و به صورت اصلی ذکر کرده‌اند که چنین است:

خواهم که بر آن سینه نهم سینه خود را…..الخ

از مطلع مزبور در تذکره ی حسینی (برگ ۳۵۴) و شمع‌انجمن (برگ ۴۵۵) شاعره‌ای به نام (نهانی قاینی) پدید آمده است.

حاکمی خوافی

صاحب جواهرالعجایب در زیر نام (مسماه بی‌بی عصمتی) که این مطلع را بدو منسوب داشته است:

از پا شکستگان طلب کعبه مشکل است / آن کعبه‌ای که دست دهد کعبه ی دل است

نوشته است که:

«از ولایت خواف بوده و برادری داشته است که آن جا چند گاهی حاکم بوده و بدان مناسبت تخلص کرده است و دیوان او در میان مردم هست، این مطلع از اوست که:

کمان ابروی من فکر من زار بلاکش کن / فکن بر سینه‌ام تیری و پیکانش در آتش کن

چاپ لکهنو (برگ ۱۴) و چاپ کراچی (برگ ۱۳۲)

ابوالقاسم محتشم بهوپالی در تذکره ی اختر تابان که به سال ۱۲۹۹ ه‍. ق.، تألیف کرده است حاکمی برادر عصمتی را در ردیف نسوان آورده است که:

«حاکمی حاکمه ی شهر خواف بود و سخن نغز می‌فرمود: کمان ابروی من…..الخ».

اختر تابان (برگ ۱۴)

تذکره‌نویسان بعدی نیز از وی تبعیت کرده‌اند و رفته‌رفته حاکمی (خاکی) شده است. و در همان تذکره (برگ های ۳۳- ۳۴) مطلعی که منسوب به (عصمتی خوافی) خواهر حاکمی است، در زیر  نام (عصمت بیگم) دختر سیف‌الملک تورانی که کلامش خوش تر از یاقوت رمّانی است ثبت شده است.

* * *

گاهی بیت هایی از شاعران معروف نیز در تذکره‌ها به نام شاعران زن ضبط شده است، از جمله: علیقلی‌خان واله داغستانی در تذکره ی ریاض‌الشعراء ضمن ترجمه ی حال نورالدین محمد جهانگیر پادشاه (۱۰۱۴- ۱۰۳۷ه‍. ق.) از عشق و علاقه ی وافر او نسبت به همسرش ملکه نورجهان بیگم نیز سخن به میان آورده و در پایان مقال افزوده است:

«هرچند نوشتن شعر نورجهان بیگم درین محل خارج از سیاق کتاب بود، لیکن خاطرم به تفرقه ی آن عاشق و معشوق راضی نشده و در همین ‌جا ذکر کردم، این شعر را نورجهان بیگم به مناسبت وقت بدیهه گفته و به آن پادشاه خوانده است:

ترا نه تکمه ی لعل است بر لباس حریر / شده‌ست قطره ی خون منت گریبان‌گیر

آذر بیگدلی صاحب آتشکده نیز در (شرح حالات و مقالات نسوان عفت توأمان) زیر نام نورجهان بیگم نوشته است:

«حرم سلطان جهانگیر پادشاه هندوستانست، بدیهه به سلطان گفته: ترا نه تکمه ی لعل است…..الخ»

بیت مزبور مطلع غزلیست از بنایی هروی شاعر مشهور نیمه ی دوم سده ی نهم و اوایل سده ی دهم هجری که چندی در دربار سلطان یعقوب آقو قویونلو در تبریز به سر برده و پس از درگذشت او دوباره به هرات بازگشته و از آن جا به ماوراءالنهر رفته است، بنایی در اواخر عمر (حالی) تخلص می کرد، شوخی او با امیرعلیشیر نوایی مشهور و بخشی از آن در لطایف‌نامه (ترجمه ی فارسی تذکره ی مجالس‌النفائس) برگ های ۲۳۲- ۲۳۳ آمده است.

وی در لشکرکشی امیرنجم ثانی وزیر شاه اسماعیل اول به ماوراءالنهر و قتل‌عام بلده ی قارشی که در سال ۹۱۸ هجری به دستور وی صورت گرفت در آن جا بوده و کشته شده است.

مقداری از شعرهای او را مرحوم فکری سلجوقی هروی به سال ۱۳۳۶ شمسی در هرات چاپ کرده و غزل زیر در (برگ ۴۳) این دیوان مندرجست:

ترا نه تکمه ی لعل است بر لباس حریر / شده‌ست‌ قطره ی خون منت‌ گریبان‌گیر

اسیر زلف  کند بی‌گناه ، دل ها را / چنانکه اهل گنه را کشند در زنجیر

نه‌تیر اوست به خون کرده سرخ پیکان ‌را / که‌خون گرفته دلم سر نهاده در پی ‌تیر

ز کوه‌حسن، ز چشمم قدم دریغ مدار / که  مستحق  زکوتند  مردمان فقیر

گهی به صومعه‌ام می کشند و گاه به دیر / کسی چه ‌چاره کند با کشاکش تقدیر

بنایی  آن  شه خوبان  مگر  ز راه رسید / اهل درد ز هر گوشه  می‌کشند  نفیر

* * *

در تذکره ی اختر تابان (برگ ۲۱) دو بیت زیر به زیب‌النساء بیگم دختر اورنگزیب عالم گیر پادشاه (۱۰۶۹- ۱۱۱۸ه‍. ق.) نسبت داده شده است:

بسکه بر سر زدم ز فرقت یار /  کارم از دست رفت و دست از کار

 

* * *

نهال سرکش و گل بی‌وفا و لاله دو رو / درین چمن به چه امید آشیان بندیم

بیت نخستین مطلع قصیده‌ایست از میر رضی آرتیمانی صاحب ساقی‌نامه ی معروف (درگذشته در ۱۰۳۷ ه‍. ق.) و در دیوان چاپی او (برگ ۱۲۸) درج شده است.

بیت دوم از یک غزل ابوطالب کلیم همدانی است که در دیوانش (برگ ۲۷۸) چاپ شده است. مطلع و مقطع غزل کلیم اینست:

ز سوز عشق چه هنگامه ی فغان بندیم / چو شمع ‌کشته ازین ماجری ‌زیان ‌بندیم

* * *

کلیم ‌سایه ی شاه ‌جهان ‌چو  بر سر ماست / به ‌پشت ‌چرخ‌ دگر دست‌ کهکشان ‌بندیم

 

 

معمّای دیوان مخفّی  (7)

در هندوستان دیوانی شامل سه هزار و هتشصد بیت را که شعرهایش  تخلّص "مخفی" دارد به نام دو شاعر (یکی زن و یکی مرد) چندین بار چاپ کرده‌اند، و چون شعرهایی از شاعران مخفی تخلّص و دیگران نیز در آن داخل شده است، برای آن که بشناسیم این دیوان از کدام شاعر است و شعرهای دیگران را از آن جدا کنیم، نخست به ترجمه ی حال شاعران مخفی تخلّص به ترتیب تقدّم می‌پردازیم:

مخفی رشتی

از شاعران سده ی دهم هجری بوده و در تحفه ی سامی ترجمه‌اش چنین آمده است: «مولانا مخفی از شهر رشت گیلانست و در خدمت امیرسلطان محمد که در برخی اوقات سلطنت برخی از شهرهای گیلان تعلق به او داشت به سر می‌برد، و در شعر طبعش موافق است».

این مطلع ازوست:

چون سایه دلا در پی آن سرو روان باش / شاید که بجایی برسی، در پی آن باش

مخفی هندوستانی

نامش سلیمه سلطان‌بیگم است، صاحب مآثرالامراء در زیر  ترجمه ی بیرام‌خان خانخانان (ج ۱ برگ های ۳۷۵- ۳۷۶) می نویسد: ‌«… و در سال نهصد و شصت و پنج با سلیمه سلطان بیگم که کنت آشیانی (= همایون پادشاه، ۹۳۷- ۹۶۳ ه‍) در حیات خود با بیرام‌خان نامزد کرده بودند، عقد ازدواج اتفاق افتاد، او صبیه ی میرزا نورالدین محمد و خواهرزاده ی جنت ‌آشیانی (مادرش گلبرگ بیگم دختر ظهیرالدین محمد بابر پادشاه و خواهر همایون بوده).

بیگم طبع موزون داشته، مخفی تخلّص می‌کرد، این شعر مشهور از اوست:

کاکلت را من زمستی رشته ی جان گفته‌ام / مست بودم،زین‌سبب حرف‌پریشان گفته‌ام

بعد از مرگ بیرام خان (=۶۹۸ه) عرش آشیانی (= جلال‌الدین محمداکبر پادشاه، ۹۶۳- ۱۱۱۴ ه‍) بیگم را به نکاح خود آوردند، در سال هفتم جهانگیری (=۱۰۲۰ه) فوت کرد».

مخفی تهرانی

نام اصلی او مهرالنّساء و دختر خواجه غیاث‌الدین محمد اعتمادالدوله (۱۰۳۱ه‍( است، قریحه ی شعری او موروثی است. ده دوازده شاعر از این دودمان برخاسته‌اند، از جمله: خواجه محمد شریف هجری، محمد طاهر وصلی، امین احمد رازی صاحب هفت اقلیم، شاپور تهرانی، و امیدی درگذشته در ۹۲۹ هجری که سلسله ی ایشانست.

مهرالنّساء نخست زوجه ی علی‌قلی بیگ استاجلو مخاطب به شیرافگن‌خان بود. پس از کشته‌شدن وی در ۱۰۱۶ هجری به حرمسرای شاهی فرستاده شد و در جشن نوروز ۱۰۲۰ جهانگیر پادشاه (۱۰۱۴- ۱۰۳۷ه) وی را به همسری گرفت. در مآثرالامراء (ج ۱ برگ های ۱۳۰- ۱۳۴) آمده است که: «به هزاران سور و سرور به ازدواج درآمد. اولن نور محل و ثانین نور جهان بیگم خطاب یافت، و به تقریب این نسبت خاص اعتمادالدوله به وکالت کل و منصب ششهزاری، سه هزار سوار و علم و نقاره بلندپایه گردید،

نورجهان بیگم با حسن صوری خوبی های معنوی بسیار داشته، به رسایی طبع و درستی سلیقه و شعور تند و فکر بجا یگانه ی روزگار بوده،… اکثر زیور و لباس و اسباب تزیین و تقطیع که معمول اهل هند است اختراعی اوست، … به مرتبه‌ای پادشاه را شیفته و مطیع خود ساخته بود که جز نامی از پادشاهی به جهانگیر نماند. مکرّر می‌گفت که من سلطنت را به نورجهان پیشکش کردم،… و فی‌الواقع به غیر از خطبه آنچه لوازم فرمان روایی بود بیگم به عمل می‌آورد، … و سکه ی به نام او زدند:

به حکم شاه جهانگیر یافت صد زیور / به نام نورجهان پادشاه بیگم زر

و طغرای مناشیر به این عبارت رقم می‌یافت: حکم علیه ی عالیه مهد علیا نورجهان بیگم پادشاه.

گویند تیول این سلسله آن چه حساب کردند نصف ممالک محروسه ی پادشاهی بود، جمیع خویشان و منسوبان این دودمان حتا غلامان و خواجه‌سرایان منصب خانی و ترخانی یافتند (8)

کنند خویش و تبار تو ناز و می‌زیبد / به حسن یک تن اگر یک ‌قبیله ناز کند (9)

بیگم در انعام و بخشش نیز افراط داشت،…. در هزار و هفتاد و پنج در سن هفتاد و دو سالگی در لاهور درگذشت و در مقبره‌ای که در حوالی روضه ی جنّت مکانی (= جهانگیر پادشاه) خود بنا کرده بود مدفون گردید. بیگم طبع موزون نیز داشته مخفی تخلص می‌کرد، ازوست:

دل به صورت ندهم نا شده سیرت معلوم /  بنده ی عشقم و هفتاد و دو ملت معلوم

زاهدا  هول قیامت مفکن در دل  ما / هول هجران گذراندیم و قیامت معلوم

برای مزید فایده شرحی را هم که جهانگیر پادشاه درباره ی اعتمادالسلطنه و نورجهان و برادرش در توزک خود به قلم آورده است از نظر می گذرانیم:

«دیگر میرزا غیاث‌بیگ که دیوان بیوتات پدر من بود و هزاری منصب داشت، آن را به جای وزیرخان به منصب دیوانی و به خطاب اعتمادالدوله و منصب هفت هزاری و نقاره و علم سربلند نمودم. در علم حساب بی‌بدل روزگار است، و در انشاء و املاء یگانه ی عصر خود، و در شعر فهمی و تتبّع قدما در هیچ بلاد ثانی ندارد. کم دیوانیست که به نظر او نرسیده باشد و آنچه خلاصه ی آنست بیرون ننوشته باشد، و در صحبت داشتن بهتر از هزار مفرّح یاقوتیست، همیشه خندان و شکفته است و در تاریخ‌دانی هیچ حکایتی نیست که در ذکر او در نیامده باشد، در امور ملکی و رای و تدبیر هر فکری که بی‌مشورت او باشد، قلم بطلان از قضا بر سر او کشیده باشد.

بزیر  این خمیده طاق مینا / دو چشم آفرینش زوست بینا

فلک صد چشم دارد دوره او / که چشم خود کند منزلگه او

بقای او  فنای  تیرگی هاست / نیاید روشنی با تیرگی راست

ز عدل ‌او به وقت خواب شبگیر / کند نطع از پلنگ‌ خفته نخجیر

جهان را تا بلندی ‌هست و پستی / مباد این نام، پاک از لوح هستی

و او پدر نورجهان بیگم است، و پسرش آصف خان است که وکیل مطلق منست، و آصف خان را به منصب پنجهزاری سربلند گردانیدم، و نورجهان بیگم به منصب سی هزاری سرافراز است، و سرکرده ی چهارصد حرم منست، و در هیچ شهر نیست که او باغی به طرح و عمارات رفیع نفرموده باشد، و اثر بسیار ازو در روزگار مانده، تا او به خانه ی من نیامد من نسبت کدخدایی و معنی او نفهمیده بودم، و در زمان پدرم او را به شهر لاهور به شیرافگن نامزد کرده بودند. چون او کشته شد قاضی طلبیده او را به عقد خود درآوردم، و هشتاد لک (هر لک صدهزار) اشرفی پنج مثقالی مهر او قرار دادم، و این زر از من طلبید که به واسطه ی خرید جواهر مرا در کارست، بی‌مضایقه آن واصل او ساختم، و تسبیح مرواریدی از چهل دانه که هر دانه به چهل هزار روپیه خریده شده بود به او بخشیدم، و حالا تمام خانه ی من از زر و جواهر به دست اوست، و افیون معتاد من به مهر او به من می رسانند، و اعتقاد تمام به او دارم، و دولت و پادشاهی من حالا در دست من سلسله است، پدر دیوان کل، پسر وکیل مطلق، دختر همراز و مصاحب».

ملا مخفی رشتی

تقی‌الدین محمد اوحدی در تذکره ی عرفات‌العاشقین می نویسد: «مظهر حالات مختفی مولانا مخفی، از طرز کلامش آنچه ظاهر می شود آنست که از خوش‌طبعان این زمانه است، و الا دیگر احوال همچو تخلصش مخفی است، ثانی‌الحال چنین مذکور شد که گیلانی است و بالفعل در هند است، خالی از فضلی نه، اول جدایی تخلص کردی و به اظهار نسبت شفایی (؟) برطرف کرده، گفته:

نیاید  آشنایی از شفایی / همان بهتر جدایی از شفایید (10)

* * * 

ز سوز عشق تو زآنگونه دوش ‌تن ‌می سوخت / که ‌هر نفس ز تف سینه پیرهن ‌می سوخت

درون  سینه چنان در گرفته بود آتش / که آه در جگر و ناله در دهن می سوخت

حدیث هجر تو در نامه ثبت می کردم / سپندوار  نقط بر سر سخن می سوخت

شهید عشق ترا شب به خواب می دیدم / که ‌همچو شعله ی فانوس ‌در کفن ‌می سوخت

ز  آه نیمشب و ناله ی سحرگاهی / ستاره بر فلک و غنچه ‌در چمن ‌می سوخت

ز سوز سینه ی مخفی شد این قدر معلوم / که ‌همچو خس ‌مژه‌اش‌ در گریستن ‌می سوخت» (11)

ناگفته نماند که مؤلف عرفات غزل مزبور را اشتباهن به نام بزمی گوژ درگذشته در ۱۰۲۳ هجری نیز ثبت کرده است.

در تذکره ی نصرآبادی که تألیف آن در سال های ۱۰۸۳- ۱۰۹۰ صورت گرفته آمده است:

«ملّا مخفی رشتی عادتی به کوکنار داشته، هنگام جوش کیفیت و خمار کمال نمک داشته، از ندمای مجلس امام قلیخان حاکم فارس (۱۰۴۲ه‍) بود، سه‌پایه ی طلایی جهت کوکنار او ساخته در میان مجلس می گذاشتد و ملّا در کمال لطف و نمک می‌نشست و خان از شوخی های او محظوظ بود، چون حقیر جثّه بود و ضعیف و کوکنار هم علاوه ی آن شده، روزی خان از روی مزاح به او می گوید که به واسطه ی مداومت کوکنار از وجود تو هیچ باقی نمانده، در جواب می گوید که از تأثیر کوکنار نیست، هرکس که کتاب می‌نویسد، در صدر می‌نویسد که مخفی نماناد، منم که با این قدر دعای بد پا قایم کرده ایستاده‌ام، غرض که خوش‌طبع بود، شعرش اینست:

زسوز عشق تو ز آنگونه دوش….. الخ.

و به طوری که پیش تر گفته شد این قطعه ی از مخفی رشتی شاعر سده ی دهم هجری و معاصر سام میرزای صفوی است.

زیب‌النساء بیگم

در تذکره ی نتایج‌الافکار آمده است: «مخّدره ی فرخنده شیم زیب‌النّساء بیگم که بنت عالم گیر پادشاه از بطن (دلرس‌بانو) دختر شاهنوازخان صفوی است، در سال ۱۰۴۸ ثمان و اربعین و الف (12) زیب‌بخش و ساده ی هستی گشته به مقتضای ذهن و ذکا و طبع رسا در علوم فارسی و عربی بهره ی وافی برداشته کلام مجید از بر نمود، خط نستعلیق و نسخ و شکسته و پاکیزه و درست می‌نگاشت و از جوهر شناسی رفاه ارباب فضل و کمال پیوسته منظور نظر فیض اثر می داشت. بیش تری از علما و فصلحا و منشیان و خوش نویسان در ظّل رأفتش جا داشتند و به تصنیف کتب و رسایل به نام عالیه‌اش یادگارها گذاشتند، از آن جمله میرزا محمد سعید اشرف مازندرانی که سرحلقه ی ملازمان آستانش بوده قصاید و غزل و مثنویات متعدد در مدح او به نظم درآورد. بیگم ممدوحه از کمال بی‌دماغی و عار همسری به تزویج نپرداخت و در سال ۱۱۱۳ ثلث عشرو مائه و الف کنج بقا را نشیمن ساخت … الخ».

در تذکره ی اختر تابان آمده است که: ‌«… آنچه مشهور است که (مخفی) تخلّص اوست به قول میرآزاد بلگرامی در ید بیضا و قاضی اختر در آفتاب عالم تاب و دیگر محققین غلط است، و گفته‌اند که مخفی تخلّص شاعری بود نوکر بیگم ممدوحه و دیوان مخفی که به نام وی شهرت دارد از مخفی شاعر است… الخ».

در اویماق مغل (برگ ۵۵۳) که تاریخ دقیق خاندان اوست آمده ست که: «گه گهی شعر هم می‌گفت». از اوست:

بشکند دستی‌ که ‌خم درگردن یاری نشد /  کور به چشمی ‌که لذت ‌گیر دیداری نشد

صد بهار آخر شد و‌ هر گل‌ به فرقی ‌جا گرفت / غنچه ی باغ دل ما زیب دستاری نشد

هرکه آمد در جهان بودش خریداری، ولی / پیر شد زیب‌النّساء او را خریداری نشد

* * * 

گر چه ‌من لیلی ‌اساسم، دل ‌چو مجنون ‌در نواست / سر به صحرا  می زنم، لیکن حیا زنجیر پاست

در نهان خونم، به ظاهر گرچه برگ تازه‌ام / حال ‌من ‌در من‌ نگر چون رنگ‌ سرخ ‌اندر حیاست

دختر شاهم و لیکن رو به فقر آورده‌ام / زیب و زینت بس ‌همینم، نام من زیب‌النّساست

محمود میرزای قاجار پسر فتحعلیشاه در مجلس اول از تذکره ی نقل مجلس تالیف شده در ۱۲۳۴ یکی از بانوان حرم پدرش را با تخلص مخفی ذکر کرده و در مجلس چهارم زیر نام (مخفی هندوستانی) نوشته است: پانزده سال قبل دیوانی را مخفی دیدم تقریبن پانزده هزار بیت و حالم آن وقت مقتضی نبود که به انتخاب آن پردازم» و شعرهایی را که به نام وی ثبت کرده است هیچ یک از او نیست، چه به طوری که گذشت زیب‌النساء تخلّص به نام خود می کرده و شعرهایی که تخلّص مخفی دارد از شاعر دیگریست.

مخفی بدخشانی

از معاصرانست، در ۱۲۵۵ زاده شده در ۱۳۴۲ هجری شمسی در گذشته، برگزیده ای از شعرهایش در ۸۵ صفحه به قطع جیبی در فیض‌آباد بدخشان چاپ شده است.

دیوان مخفی

در سال ۱۲۹۳ هجری قمری دیوانی به نام مخفی رشتی برای بار دوم در چاپ خانه ی منشی نولکشور واقع در لکهنو به چاپ رسید، پنج سال بعد همان دیوان در بمبئی به نام زیب‌النساء مخفی چاپ شد، یک سال بعد باز در لکهنو به نام مخفی رشتی سومین چاپ آن نشر یافت، و سپس یک بار در لاهور، دوبار در لکنهو و یک بار در کانپور همان دیوان عینن به نام زیب‌انساء مخفی چاپ و منتشر شد.

در این دیوان که بارها به نام مخفی و زیب‌النساء مخفی چاپ شده است، شاعری را می‌شناسم که به تصریح خودش خراسانی است و از هندوستان و سخنی غربت و داغ پسر شکایت دارد و آرزومند است که از شورستان هند به گلزار کابل برود، و قصیده‌ای در ستایش شاه جهان پادشاه جّد زیب‌النساء دارد، و در عمل دیوانی هند بدخواهان او را متهم ساخته باعث حبس و زجر وی شده‌اند و پس از رهایی از زندان قصد سفر حج کرده و ظاهرن توفیق آن را نیز یافته است.

متأسفانه در تذکره‌ها از مخفی خراسانی ذکری نرفته است و به همین جهت تشخیص هویت او دشوار است، پس چه به تر که سند خود را از شعرهای این شاعر با دادن شماره ی برگ دو چاپ از این دیوان یعنی دیوان منسوب به مخفی رشتی چاپ لکهنو در ۱۲۹۳ هجری قمری و دیوان منسوب به زیب‌النساء مخفی چاپ ۱۹۲۹م که مقدمه ی مفصّلی هم از عبدالباری آسی به زبان اردو دارد و از قضا هر دو در چاپ خانه ی نولکشور به چاپ رسیده است به نظر خوانندگان برسانیم.

در این دیوان غزل ردیف (می سوخت) که در عرفات‌العاشقین و تذکره ی نصرآبادی به نام مخفی رشتی ثبت شده مندرجست، همچنین غزل زیب‌النساء (دختر شاهم ولیکن… الخ) (13) و دوبیتی که از نورجهان بیگم آورده شد (دل به صورت ندهم… الخ) و دو بیت از یک غزل حکیم حاذق گیلانی پزشک دربار جّد زیب‌النساء که ذکرش در تاریخ دوران سلطنت شاه جهان موسوم به عمل صالح (ج ۳ برگ ۴۱۷) و کلمات‌الشعراء سرخوش (برگ ۳۰- ۳۱) آمده نیز داخل شده است، این دو بیت که عموم تذکره‌نویسان اشتباهن آن را به زیب‌النساء نسبت داده‌اند، اینست:

بلبل از گل بگذرد گر در چمن بیند مرا / بت‌پرستی کی کند گر برهمن بیند مرا

در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ ‌گل / میل دیدن هر که دارد در سخن بیند مرا

سرخوش که معاصر حکیم حاذق بوده است می نویسد: «روزی مطلع آن را پیش ملا شیدا خواند، شیدا گفت صاحب، این شعر را در امردی گفته باشند، حکیم برآشفته او را در حوض غوطه‌ها داد

در نقل شعرها و ذکر شماره ی برگ، دیوانی که به نام زیب‌النساء چاپ شده است با حرف (ز) و دیوانی که با نام مخفی رشتی است با حرف (م) مشخص می شود:

یاد وطن

ای دیده سرشکی که به یاد وطن امشب / خواهم ‌که زنم چاک، گریبان به تن امشب

ز ۲۰ – م ۱۳

* * *

ز ناسازی بخت آخر نهادم روی در غربت / دل پر داغ هجران یادگاری از وطن دارم

ز ۱۵۰ – م ۸۷

* * *

مخفیا چند به دل حسرت دیدار وطن / عنقریبست که ‌در خاک فنایت وطن است

ز ۶۱– م ۶۳

* * *

بریدم ‌از وطن الفت،‌ به‌ غربت زان‌ گرفتم‌ خو / که در تنهایی غربت، خیالت آشنا باشد

ز ۸۶ – م ۵۰

غربت

به ناکامی به‌غربت رو نهادم تا چه پیش ‌آید / عنان دل به دست هجر دادم تا چه پیش ‌آید

ز ۹۷ – م ۵۶

* * *

سفر کردم که‌ بگشاید دل‌ از سیر جهان کردن / چه دانستم که در غربت به ‌کام اژدها افتم

نهادم رو به این وادی ز ناکامی، نمی دانم / ز ضعف و قوت طالع، کجا خیزم، کجا افتم

ز ۱۴۸ – م ۸۶

ایران

آفرین بر جگرم باد که در کشور  هند / سکّه ی نقد سخن رایج ایران زده‌ام

ز ۱۴۶ – م ۸۵

ستایش طالب آملی درگذشته در ۱۰۳۶ه

تا طلبکار سخن شد نکته سنج معرفت / همچو طالب‌ طالبی ‌از خاک ‌ایران ‌برنخاست

ز ۵۴ – م ۳۲

هند     

نادان اگر نبودی، در ملک هند مخفی / اجزای عمر خود را، شیرازه گم نمی‌کرد

ز ۱۰۴ – م ۶۱

* * *

مژده ده باد صبا از ما به ارباب نشاط / کزسرشک ما زمین‌ هند چون ‌کشمیر شد

مخفی امید رهایی تا به روز حشر نیست / خاک غربت هر کرا در مهد، دامنگیر‌ شد

ز ۱۰۸ – م ۵۹

* * *

نشأه ی راحت نبخشید، فی‌المثل‌ گر ملک ‌هند / ثانی اثنین هوای بوستان ری شد

ز ۷۷ – م ۴۵

 

* * *

من که دارم دل به سودای پریرویان هند / راز  پنهانم اگر پنهان نباشد گو مباش

ز ۱۲۴ – م ۷۲

* * *

مخفی ‌به‌ غم ‌تا کی‌ توان ‌بردن ‌بسر در ملک ‌هند / عمرعزیز از دست ‌رفت، اینجا نشد جای ‌دگر

ز ۱۱۲ – م ۶۵

* * *

مخفی بیا به عرصه ی دیوان ملک هند / مردانه هر سؤال که داری جواب گیر

ز ۱۱۲– م ۶۵

* * *

سیل اشک دیده از بی‌طاقتی سر می دهم / تا به ملک هند ، دریای دگر  پیدا کنم

 

دیده‌ام ظلم و ستم چندان که از ظلمات هند / می روم  کز بهر خود  جای دگر پیدا کنم

می توانم چند گامی رفت مخفی بعد ازین / در ره امید اگر پای دگر پیدا کنم

ز ۱۴۹ – م ۸۷

بنگاله

جستجو کردم‌ بسی‌ مخفی ‌چو در گرداب ‌هند / نشأه ی آسودگی‌ جایی به جز بنگاله نیست

ز ۵۴ – م ۳۲

کابل    

وا نشد چون غنچه ی دل در بهارستان  هند / رفت‌ مرغ‌ روح‌ مخفی ‌گوشه ی کابل ‌گرفت

ز ۶۷ – م ۴۰

* * *

غنچه ی طبعم نمی‌خندد به شورستان  هند / همتی یاران که از گلزار کابل بشکفد

ز ۸۸ – م ۵۱

تشیع

زبان ‌در کام‌کش مخفی و پای ‌صبر در دامن / که‌ آخر پنجه ی شاه ولایت ‌دست ‌من ‌گیرد

ز ۷۶ – م ۴۴

* * *

مخفیا درروزمحشر‌بی‌نصیب‌ازکوثراست / آنکه دست دوستی بر دامن حیدر نزد

ز ۱۰۷ – م ۵۸

* * *

از گدایان  توام شاه خراسان  مددی / که چو مرغان حرم درحرمت جا گیرم

نیست‌ مخفی چو مرا قدرت‌ گفتار، به‌ صبر / پا به دامان  کشم و دامن مولا گیرم

ز ۱۳۳ – م ۷۷

داغ پسر

مخفیا چند ز جور  فلک شعبده  باز / همچو یعقوب، به‌دل داغ‌ پسر تازه کنم

ز ۱۵۲ – م ۸۹

* * *

پیر کنعانم  ز گریه چشم تر گم کرده‌ام / روشنی چشم، از بهر پسر گم کرده‌ام

ز ۱۵۵ – م ۹۰

مدح صاحبقران ثانی شاهجان پادشاه

عزم  سفر  می‌کند،  این  دل  دیوانه‌ام / آه که جز ناله نیست ، یار بیابان او

ثانی  صاحبقران،  پادشه انس و  جان / آنکه فلک سرنهد، برخط فرمان او

ز ۱۷۴ – م ۱۰۲

تقاضای رهایی از حبس

نهاد خانه ی عمرم چو  رو به ویرانی  /  دگر چه سود دلا ناله ی  پشیمانی

دریغ و درد که نقد حیات را کردم / تمام صرف جهالت ز روی نادانی

غبار ظلم چنانم گرفت در آغوش / که نیست در نظرم آفتاب، نورانی

ز بس فرسوده و پژمرده‌ام، فرو ریزم / بسان برگ خزان ، گر مرا بجنبانی

گرفت لرزه ی افسردگی مرا، چکنم / که نیست در برمن جامه ی زمستانی

ز هر و شفقت اسلامیان نماند نشان / کجاست ‌ترس‌خدا و چه ‌شد مسلمانی

به شوق آن که شوم جبهه‌سای درگه تو / بر آستانه ی صبرم نهاده پیشانی

تو شهسوار جهانی، ترا زیانی نیست / به سوی غمزدگان گر عنان بگردانی

ببین به سوی غریبان بی‌کس و مظلوم / ز روی عدل و به شکرانه ی جهانبانی

سپهر منزلتا، صاحبا، به یادآور / شکوه دولت فیروزِ، خان دورانی  (14)

نسبت خراسانی

ز روی لطف، به ‌تقصیر من ‌قلم درکش / که ‌با تو مست مرا نسبت خراسانی

نوید وعده ی عدل تو داردم زنده / و گرنه نیست‌ مرا قدرت سخندانی

کجاست‌ مژده ی عیدی ‌که ‌همچو ‌پیک ‌خیال / به ‌‌پیش‌ جلوه ی آن ‌جان‌ دهم به‌قربانی

عمل دیوان

خرابِ اسم عمل‌گشته‌ام، ولی ‌چکنم / که ‌هیچ چاره ‌ندارم ز حکم ‌سلطانی

برید دست قضا و بدوخت طالع ‌من / به رغم جوهر ذاتم، لباس دیوانی

به‌ مصر دهر نمانده‌ست مشتری، ورنه / منم‌ به ‌حسن‌ معانی چو یوسف‌ثانی

ز ۱۸۳ – م ۱۰۷

رهایی از زندان

به ‌تهمت‌کرد در زندان مرا‌ دشمن، بحمدالله / به زور صبر بشکستم کلید قفل زندانش

خراسانی

دل ‌آشفته ی‌مخفی به‌فّن ‌خود ارسطویی ‌است / به هند افتاده است اما خراسان ‌است ‌یونانش

در این کشور زبونی های طالع ناقصم دارد / و گرنه در هنرمندی نباشد هیچ نقصانش

ز ۱۷۷ – م ۱۰۳

خراسان و عراق

امشب‌شب‌عیدست ومه من‌به‌محاق‌است / مخفی نظرم سوی خراسان و عراق است

ز ۱۹۴ – م ۱۱۴

از ترکیب‌بندی در آرزوی طواف کعبه و نعت رسول اکرم (ص):

یا رسول ‌عربی، جذبه ی شوقی ‌که چوابر / سال ها شد به  تمنای درت گریانم

نیست ‌ممکن ‌به‌ مقصود رسم‌ بی‌کششت / مفلس ‌و‌ عاجز و درمانده و بی‌سامانم

نیست گر زاد رهی، صبر و تحمل دارم / تکیه بر لصف تو از فیض توکل دارم

این سیه‌رو که ‌به امید عطا آمده ‌است / به امیدت ز کجا تا به‌ کجا آمده‌ است

ز ۱۹۶ – م ۱۱۵

همچنین از ترکیب‌بند در نعت رسول خدا (ص) و اظهار حال خود:

چشم‌ روحم را ز نور کعبه بینا کرده‌اند /  کعبه را  بهر مناجاتم مهیا کرده‌اند

سایبان بارگاه پادشاه  کعبه  است / این ‌سپهر لاجوردی ‌را که ‌بر پا کرده‌اند

خراسانی

بوعلّی روزگارم، از  خراسان آمده / از پی اغراض، در درگاه سلطان آمده

بسکه ‌در یاد وطن  نادیده ‌ماتم داشتم / تا  به دامان  دلم، چاک گریبان  آمده

حیرتی‌ دارم‌ که ‌یارب ‌چون ‌درین ‌ظلمات ‌هند / طوطی فکرم پی شکر ز رضوان آمده

ز ۱۹۹ – م ۱۱۶

در هیچ جای این دیوان نامی از گیلان و رشت و لاهیجان برده نشده و شعری که مختوم به مدح امام قلی خان حاکم فارس باشد در آن نیست و چنان که دیده شد این شاعر مخفی خراسانی است (15)

ناگفته نماند که غزلی به مطلع زیر :

باده نوش جان کن شد، خون عاشقان نوشی / بعد ازین‌ چو می با او، می توان ‌زدن جوشی

که شیخ محمدعلی حزین لاهیجی در تذکره‌المعاصرین آن را از میرزا محمود شیرازی دانسته و در زیر  ترجمه‌اش می‌نویسد: «در وقت املا چیزی ازو بیاد نبود که ثبت شود مگر این مطلع از غزل مشهور او» و در شماره ی ۳۰۶۷ روزنامه ی آزادی چاپ مشهد در تاریخ سه‌شنبه ۹ر۹ر۱۳۵۰ به نقل از یک جُنگ خطی متعلق به آقای دکتر علی شاملو به نام مخفی رشتی یا لاهیجی نشر یافته است در دیوان این مخفی دیده نشد. چهار بیت مغلوط از همین غزل را مرحوم مشیرسلیمی در تذکره ی زنان سخنور (ج ۱ برگ ۲۱۸) بدون ذکر مأخذ به نام زیبده دختر اورنگزیب و خواهر زیب‌النساء ثبت کرده است، در صورتی که اورنگزیب دختری بدین نام نداشته و خواهران زیب‌النساء عبارتند از: زینت‌النساء، بدرالنساء، مهرالنساء،

- - -

پی نوشت ها:

1- در روزگار ما نیز یکی از کانون‌های بانوان دفتری نشر داد و در آن دفتر عده‌ای از شاعران سرشناس معاصر را در شمار شاعران زن آورد، چون آن افراد بحمدالله از نعمت حیات و تن درستی برخوردارند درین مبحث متعرض نام آنان نمی شوم.

۲- چون این دو بیت را تذکره‌نویسان دیگر هم عینن نقل کرده‌اند، از تکرار آن خودداری می‌کنم.

۳- استاد سعید نفیسی عقیده داشته که عرفات‌العاشقین تلخیص و تقلیدی از تذکره ی خلاصه‌الشعار است (رک: تاریخ نظم و نثر در ایران، برگ ۳۷۹و سال نامه ی پارس، سال ۱۳۲۸برگ های ۳۳-۳۴با عنوان: تاریخچه ی مختصر ادبیات ایران) و حال آن که مندرجات این دو تذکره به هیچ روی مشابهتی با یکدیگر ندارد.

۴- سلطان محمد خدابنده ی صفوی (۹۸۵-۹۹۶هـ).

۵- مصراع اول این بیت با نقل روز روشن و سایر تذکره‌ها اختلاف دارد، ولی باید توجه داشت که تقی‌الدین کاشی می گوید: اشعار غزل وی آن چه به فقیر فرستاده بود همینست،

۶- صاحب خلاصه‌الاشعار این بیت را اشتباهن به نام جعفری تبریزی هم ثبت کرده است.

7- پژوهشی که درباره ی دیوان مخفی صورت گرفته است برای ششمین کنگره ی تحقیقات ایرانی که از ۱ تا ۶ شهریورماه ۱۳۵۴ در دانشگاه آذربادگان تشکیل یافت، فرستاده شد ولی نگارنده بر اثر بیماری در این کنگره ی شرکت نکرد.

8اعقابش نیز در زمان شاه اسماعیل و شاه طهماسب وزارت خراسان و یزد و اصفهان و کلانتری ری را داشتند.

9- این بیت زیبا از ملک محمد قمی درگذشته در ۱۰۲۴ هجریست.

10- شاید مقصود حکیم شرف‌الدین حسن شفایی اصفهانی درگذشته در ۱۰۳۷ هجری باشد.

11- بانویی «مظفر» تخلص که به سال ۱۳۱۷ شمسی در کرمانشاه می زیسته، این غزل را با تغییر دو مصراع و الحاق یک بیت به نام خود کرده است:

حال قلب «مظفر» شد این قدر معلوم / که ‌همچو خس مژه‌اش‌ در گریستن می سوخت

رک: تذکره ی مختصر شاعران کرمانشاه (برگ ۱۶۳)

12- وی در روز پنجشنبه  دهم شوال هزار و چهل و هفت زاده شده است، رک: عمل صالح، ج ۲  برگ ۲۶۸.

13- عبدالبادی آسی مصحّح و دیباچه‌نویس دیوان مخفی که به نام زیب‌النساء چاپ شده این غزل را خود بر آن نسخه افزوده و در زیر  آن (برگ ۲۲) نوشته است: «این غزل در هر دو نسخه ی قلمی که برای مقابله پیش نظر بودند یافته نشد. مصحّح».

14- خان دوران (سیدمحمود) از امیران دربار شاه جهان و اورنگزیب با منصب پنجهزاری صوبه‌دار الله‌آباد و بعد از آن اودیسه بوده و در سال ۱۰۷۷ هجری در محل حک مرانی درگذشته است.

مآثرالامراء، ج ۱ برگ های ۷۸۲ – ۷۸۵.

15- در فهرست نسخه‌های خطی فارسی (ج ۳ برگ ۲۵۲۱) چهار نسخه دیوان منسوب به زیب‌النساء در زیر نام «مخفی» معرفی شده که متعلق است به ایشیاتک (آسیایی) بنگال و دانشگاه پنجاب و آغاز آن ها برابر است با آغاز دیوان مورد بحث.

فهرست مآخذ:

آتشکده ی آذر، بمبئی، ۱۲۷۷ ق

اختر تابان، بهوپال، ۱۲۹۹ ق

از رابعه تا پروین، تهران، ۱۳۳۴ ش

اویماق مغل، امرت‌سر، ۱۳۱۹ ق

پرده‌نشینان سخن گوی، کابل، ۱۳۳۱ ش

تاریخچه ی مختصر ادبیات ایران (ضمیمه ی سال نامه ی پارس)، تهران، ۱۳۲۸ش

تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی، تهران، ۱۳۳۴ ش

تحفه‌الحبیب، نسخه ی خطی تحفه‌الخوانین

تحفه ی سامی، تهران، ۱۳۱۴ ش

تذکره ی اسحاق‌بیگ عذری، نسخه ی خطی

تذکره ی حسینی، لکهنو، ۱۲۹۲ ق

تذکره‌الخواتین، بمبئی، ۱۳۰۶ ق

تذکره‌الشاعران دولتشاه سمرقندی، لیدن، ۱۹۰۰ م

تذکره ی مختصر شاعران کرمانشاه، کرمانشاه، ۱۳۳۷ ش

تذکره‌المعاصرین حزین، اصفهان، ۱۳۳۴ ش

تذکره ی می خانه، تهران، ۱۳۴۰ ش

تذکره ی نصرآبادی، تهران، ۱۳۱۷ ش

تذکره ی نقل مجلس، نسخه ی خطی توزک جهانگیری

جواهر‌العجایب، لکنهو، ۱۸۷۳ م

حبیب‌السیر، تهران، ۱۳۳۳ ش

خلاصه‌الاشعار و زبده‌الافکار، نسخه ی خطی خیرات حسان، تهران، ۷- ۱۳۰۴ ق

دیوان بنائی هروی، هرات، ۱۳۳۶ ش

دیوان رضی آرتیمانی، تهران، ۱۳۴۶ ش

دیوان کلیم همدانی، تهران، ۱۳۵۴ ش

دیوان مجیرالدین بیلقانی، مشهد، ۱۳۴۳ش

دیوان مخفی بدخشانی، فیض‌آباد بدخشان، بی‌تاریخ

دیوان مخفی رشتی، لکنهو، ۱۲۹۳ ق

دیوان مخفی هندوستانی (زیب‌النساء)، لکنهو، ۱۲۹۸ ق

دیوان مشتاق اصفهانی، تهران، ۱۳۲۰ ش

روز روشن، بهوپال، ۱۲۹۷ ق

روزنامه ی آزادی، مشهد، ۹ر۹ر۱۳۵۰ ش

ریاحین الشریعه، تهران، ۷۲- ۱۳۶۹ ق

زنان سخنور، تهران، ۳۷- ۱۳۳۵ ش

سفینه ی فرّخ، مشهد، ۱۳۳۰ ش

شمع انجمن، بهوپال، ۱۲۹۲ ق

عرفات‌العاشقین، نسخه ی خطی

عمل صالح، کلکته، ۴۶- ۱۹۲۳ م

فهرست نسخه‌های خطی منزوی (ج ۳)، تهران، ۱۳۵۰ ش

کلمات‌الشعراء، لاهور، ۱۹۴۲ م

لباب‌الالباب، لیدن، ۶- ۱۹۰۳ م

مآثرالامراء، کلکته، ۹۱- ۱۸۸۸ م

مجالس‌النفائس، تهران، ۱۳۲۳ ش

مجمع‌الفصحاء، تهران، ۱۲۹۵ش

مرآه‌الخیال، بمبئی، ۱۳۲۴ ق

نتایج‌الافکار، بمبئی، ۱۳۲۴ ق

 

مطالب این مقاله از این دو شماره می باشد:

 - مجله ی هنر و مردم، شماره ی ۱۶۸مهر ماه ۱۳۵۵

- مجله ی هنر و مردم، دوره پانزدهم، شماره ی ۱۷۲، بهمن ماه ۱۳۵۵

[ شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed