ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 ادبیات سال چهارم

زبان و ادبیات فارسی۱ سال چهارم دبیرستان- فصل اول – درس اول تا سوم زبان وادبیات سال چهارم دبیرستان

درس اول              نـی نــامـــه

۱  بشنو از نی چون حکایت می کند              از جدایی ها شکایت می کند

- « نی» استعاره از مولانا یا نماد هر انسان آگاه و دور مانده از اصل خویش

- بین حکایت و شکایت جناص ناقص اختلافی است

- مقصود از جدایی : جدایی روح جزئی ( انسان ) از روح کل (خدا) است.

معنی: وقتی که این نی به صدا در می آید و از درد دوری و فراق خود شکوه می کند به آن گوش فرادار

پیام : ناله ی آدمی به خاطر دوری از حق است

۲   کز نیستان تا مرا ببریده اند             از نفیرم مرد و زن نالیده اند

- « ‌نیستان» استعاره از عالم معنا

- « مرد وزن» مجازاً کل هستی و همه ی موجودات

معنی: از زمانی که مرا از نیستان(عالم معنا) جداکره اند از سوز و ناله های عاشقانه ی من تمامی هستی با من هم نوا شده اند.

پیام : اندوه تمام هستی به دلیل جدایی از عالم معناست.

۳     سینه خواهم شرحه شرحه از فراق          تا بگویم شرح درد اشتیاق

- « سینه » مجازاً شنونده ای درمند و درد آشنا

- بین « شرحه » و « ‌شرح » جناس ناقص افزایشی است

- واج آرایی (( ش‌)) / واژه ی « شرحه » تکرار است

- « درد اشتیاق » : مفهومی پارادُکسی دارد ( متناقص نما)

معنی: برای بیان درد اشتیاق ، شنونده ای می خواهم که دوری از حق را ادراک کرده و دلش از درد و داغ فراق سوخته باشد.

پیام : به لیاقت درک عشق اشاره دارد: دارد . با بیت ۱۴ پیوند معنایی دارد.

۴    هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش              بازجوید روزگار وصل خویش

- بین واژه ی اصل و وصل جناس ناقص اختلافی برقرار است

- آرایه ی تلمیح در بیت مشهود است : « انالله و انا الیه راجعون» و « کل شی ءً یرجعُ الی اصله » .

معنی: هر کس از جایگاه و وطن اصلی خویش دور بماند پیوسته در آرزوی وصال است و جایگاه اصلی خود را جستجو می کند.

پیام : همه ی موجودات به جایگاه اصلی خود بر می گردند.

۵      من به هر جمعیتی نالان شدم               جفت بد حالان و خوش حالان شدم

- بین نالان و حالان جناس ناقص اختلافی برقرار است و نیز بد حالان و خوش حالان با هم تضاد دارند.

ـ مقصود از بد حالان کسانی هستند که سیر و سلوک آنها به سوی حق و واردات قلبی آنها از طرف حق کم است اما خوش حالان سیر و سلوک و واردات قلبی آنان بسیار است.

معنی: من ناله ی عشق را برای تمام انسان ها سر داده ام و با سالکان کندرو و رهروان تندرویِ شادمان از سیر و سلوک همراه گشتم.

پیام: به فراگیری ناله ی نی اشاره دارد.

  ۶    هرکسی از ظن خود شد یار من                   از درون من نجست اسرار من

- بین « ‌ظن» و « من» جناس ناقص اختلافی است.

- واژه ی من تکرار شده است.

- واج آرایی « ‌ن» محسوس است.

معنی: هرکسی در حد فهم و ادراک خود با من همراه و یار شد اما حقیقت حال مرا درنیافت.

  ۷     سِرّ من از ناله ی من دور نیست                لیک چشم و گوش را آن نور نیست

- بین دور و نور جناس اختلافی است ضمن این که قافیه نیز هستند.

- « چشم و گوش» مجازاً کل حواس ظاهری است.

- « نور» نماد معرفت ایزدی و استعاره از بصیرت و دانایی است.

- « من» آرایه ی تکرار دارد.

معنی: اسرار من در ناله های من نهفته است اما با چشم و گوش و حواس ظاهری نمی توان به حقیقت این ناله و اسرار درون پی برد.

پیام : راز درون نادیدنی است.

  ۸    تن ز جان و جان زتن مستور نیست              لیک کس را دید جان دستور نیست

- بین مستور و دستور جناس ناقص اختلافی است ضمن این که قافیه نیز محسوب می شوند.

- « تن زجان و جان ز تن » آرایه ی قلب و عکس دارند.

- واژه ی« دید» در معنای مصدری« دیدن» آمده که به آن مصدر مرخم می گوییم / و حرف « را » به معنای  « برای» و حرف اضافه است .

- مقصود از جان اسرار درون آدمی است .

- « تن و جان» مفهومی متضاد دارند و نیز واژه ی « جان» تکرار نیز هست.

معنی: گرچه جان، تن را ادراک می کند و تن از جان آگاهی دارد و هیچیک از دیگری پوشیده نیست، اما توانایی دیدن جان، به هیچ چشمی داده نشده است.

پیام:« روح» از اموری نادیدنی است. (بیت ۷و۸ با هم پیوند معنایی دارند و بیت ۸ تاکیدی بر بیت ۷ است).

                 ۹    آتش است این بانگ نای و نیست باد              هر که این آتش ندارد ، نیست باد 

- بانگ نای به آتش تشبه شده است .

- « نیست باد» در مصراع اول و دوم جناس تام دارد ، « نیست» در مصراع اول فعل و در مصراع دوم صفت است به معنای « نابود باد» در مصراع اول اسم و در مصراع دوم فعل دعایی است . در نتیجه « نیست باد»  در حکم قافیه است نه ردیف که قافیه ی اصلی واژه ی « باد » است یعنی بیت « ذو قافیتین» است .

- آتش استعاره از عشق یا بانگ عاشقانه ی نی است.

- واژه ی آتش تکرار است.

معنی: آوازی که از این نی(مولانا) برمی خیزد، آتش عشق است و دم ظاهری نیست. هر کس در وجودش آتش عشق راه نیافته است، نابود گردد. ( درحقیقت، نی عشق را پروردگار می نوازد.

پیام : عشق موجب ارزش و تعالی آدمی است.

                  ۱۰        آتش عشق است کاندر نی فتاد              جوشش عشق است کاندر می فتاد

- آتش عشق اضافه ی ( تشبیه بلیغ ) ، عشق به آتش مانند شده است.

- نی و می : جناس ناقص اختلافی و قافیه نیز هستند. همچنین مقصود از« نی» و « می» کل عالم هستی است پس مجاز نیز محسوب می شود.

- واج آرایی« ش» در بیت محسوس است و واژه ی عشق نیز تکرار .

- «جوشش عشق» اضافه ی استعاری است.

- بیت آرایه ی ترصیع ( موازنه ) دارد.

معنی: سوز و گداز آتش عشق است که ناله ی نی را اثر گذار کرده و هر جوشش و شوری که در باده ایجاد می شود نیز از اثر عشق است .

پیام : اثر گذاری عشق / عشق در همه چیز جاری و ساری است.

                     ۱۱       نی ، حریف هر که از یاری برید                پرده هایش پرده های ما درید

- بریدن کنایه از جدا شدن و دور ماندن است.

- بین دو واژه ی« پرده » و « پرده » جناس تام است پرده ی اول، حجاب یا پوششی است که راز ما را پنهان می کند اما پرده ی دوم صدا و نغمه ی نی است.

- « پرده های ما درید» کنایه از فاش کردن راز است.

معنی: نی همدم کسانی است که از معشوق خود جدا مانده اند. آواز نی، راز عاشقان را آشکار می سازد و برای کسی که جویای معرفت است پرده ها و حجاب ها را از مقابل چشم برمی دارد تا معشوق حقیقی را ببیند.

پیام : عشق افشاگر است.

                ۱۲      همچو نی زهری و تریاقی که دید ؟              همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

- همچو نی در دو مصراع تشبیه است

- زهر و تریاق تضاد و نیز مصراع اول پارادوکس محسوب می شود چون دو مفهوم متضاد به یک چیز اطلاق شده است.

- بیت موازنه دارد

- واژه ی « دمساز» را می توان ایهام گرفت « الف» همدم ، یار موافق « ب » دمساز به صورت مقلوب؛ ساز دم

- هر دو مصراع استفهام انکاری دارد، حرف « که » ضمیر پرسشی است.

معنی: نی هم زهر است و هم پادزهر. در عین درآفرینی، درمان بخش نیز هست. نی، هم همدم نی زن است و هم مشتاق وصال. ( به ظرفیت وجودی افراد بستگی دارد)

پیام : نی در عین درد آفرینی درمان بخش است .

                 ۱۳    نی ، حدیث راه پر خون می کند                    قصه های عشق مجنون می کند

- راه پرخون کنایه از سیر و سلوک دشوار راه عشق است.

- مصراع دوم داستان لیلی و مجنون را فریاد می آورد تلمیح دارد.

معنی: نی داستان پرخطر و دشوار سیر و سلوک عشق را بیان می کند و عشق  عاشقان حقیقی مانند مجنون را  بازگو می نماید.

پیام : نی تجلی عشق واقعی است.

             ۱۴     محرم این هوش جز بی هوش نیست                مر زبان را مشتری جز گوش نیست

- مصراع اول پارادوکس دارد- محرم هوش بودن بی هوش .

- بیت آرایه ی اسلوب معادله / واج آرای صامت « ش» دارد.

- زبان و گوش مراعات النظیر است

- بین هوش و گوش جناس ناقص اختلافی است و نیز قافیه هستند

- مصراع دوم تمثیل است

- حرف « مر» معنی خاصی ندارد، غالبا ً با حرف « را » می آید از مختصات سبکی است.

معنی: حقیقت عشق را هر کسی درک نمی کند ، تنها عاشق ( بی هوش ) محرم است ، همان طور که گوش برای درک سخنانِ« زبان» ، ‌ابزاری مناسب است.

پیام : به لیاقت درک عشق اشاره دارد.

۱۵     در غم ما روزها بیگاه شد                   روزها با سوزها همراه شد

- « روزها» مجازاً طول عمر

- بین روزها و سوزها جناس ناقص اختلافی برقرار است.

- واج آرایی « ر» / و / ر / محسوس است.

معنی: همه ی عمر ما با سوز و گداز عاشقانه به پایان رسید و روزگارمان باغم و اندوه به پایان رسید.

پیام : عمر عاشق با اندوه عشق توام است.

۱۶     روزها گر رفت، گو رو ، باک نیست              تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

- مصراع اول تشخیص دارد ( گفتگو با روز )

- روزها مجازاً طول عمر

- بین پاک و باک جناس ناقص اختلافی است . قافیه نیز محسوب می شوند.

- بیت ۶ جمله دارد.

معنی: اگر روزهای عاشق اینگونه سپری شوند اهمیتی ندارد، ای عشق! تو پایدار و جاودان بمان، زیرا غیر از تو برای ما هدفی پاک وجود ندارد.

پیام : تنها عشق ارزش جاودانگی دارد.

۱۷     هرکه جز ماهی ، زآبش سیر شد              هر که بی روزی است ، روزش دیر شد

- ماهی استعاره از عاشق واقعی / عارف واصل

- آب استعاره از عشق / معرفت

- بیت آرایه ی تمثیل دارد

- ماهی و آب مراعات النظیر است

- روزش دیر شد کنایه از خسته و ملول شدن

- بین سیر و دیر جناس ناقص اختلافی برقرار است و نیز قافیه هستند

معنی: تنها ماهی دریای حق ( عاشق ) است که از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت سیر نمی شود. هر کس از عشق بی بهره باشد ، ملول وخسته می شود.

پیام : لیاقت و قالیت درک عشق

 ۱۸     در نیابد حال پخته هیچ خام              پس سخن کوتاه باید ، والسّلام

- پخته کنایه از عارف واصل

- خام کنایه از انسان بی بهره از عشق

- بین پخته و خام تضاد برقرار است.

معنی: کس که عاشق نباشد حال عارف واصل را درک نمی کند پس بهتر است سخن را کوتاه کنم و به پایان برسانم.

پیام : لیاقت و قابلیت درک عشق

               خودآزمایی

ا) مقصود از « جدایی » ، « نی» و « نیستان» چیست ؟

پاسخ : جدایی: جدا شدن از اصل و عالم معنا

نی: انسان آگاه ( مولوی)

نیستان: حقیقت الهی

۲) بیت: « ما زدریاییم و دریا می رویم              ما زبالاییم و بالا می رویم»

با کدام بیت از شعر درس ارتباط معنایی نزدیک دارد؟

پاسخ : بیت۴  هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش           باز جوید روزگار وصل خویش

۳) بیت پنجم ناظر به کدام ویژگی نی است؟

پاسخ : همراهی و همدلی     

۴) شاعر برای بی خبران از عالم عشق چه سرانجامی آرزو می کند ؟

پاسخ :  مرگ و نابودی

۵) در مصراع « پرده هایش، پرده های ما درید» تفاوت معنایی پرده را بیان کنید :

پاسخ :پرده ی اول : نوا و نغمه ی موسیقی / پرده ی دوم: حجاب و پوشش

۶) در مصراع « تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست» منظور شاعر از «تو» کیست ؟

پاسخ : عشق. در عرفان، میان عشق، عاشق و معشوق تفاوتی نیست و کلمه ی تو به همه دلالت دارد.

۷) چرا« نی نامه» مولانا به رغم آن که به نیایش های متداول و مرسوم شبیه نیست، نوعی نیایش تلقی شده است ؟

پاسخ : روح نیایش و توجه به حق در تار و پود آن نهفته است.

درس ۲ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس دوم

                                                    مناجات

قالب شعر: غزل

این غزل جزء اشعار حفظی است.

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی        نروم جز به همان ره که توأم راهنمایی

ملک {پادشاه .صاحب ملک، استعاره از”خداوند” / نقش “منادا”(ای ملک)

جمله ی پایانی به دو صورت تلفظ  و معنی می گردد:

۱-که توراهنمای من هستی (تو: نهاد /راهنما: مسند/ ام(من): مضاف الیه / یی: مخفف”هستی”)

۲-که تو به من راه را نمایی{نشان دهی } (تو: نهاد/ ام(من): متمم/ راه: مفعول/ نمایی: فعل) دو واحد زبر زنجیری گفتار(=تکیه و درنگ )باعث این اختلاف تلفظ و معنی گردیده است –{زبان فارسی سال سوم }

مرجع تمامی ضمیرهای “تو” (در این غزل): خداوند

معنی: ای پادشاه (خداوندا)نام تو را برزبان می آورم چرا که تو پرورگارا منزه و پاک هستی. فقط به من نشان دهی قدم می گذارم (جز راهی که تو به من نشان دهی به راه دیگری نمی روم .)

این بیت یادآور مفاهیم سوره ی مبارک “حمد “است .

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم           همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

هر سه واژه ی “همه” در این بیت : به معنای “فقط ” و “تنها ” به کار رفته است

فضل : بخشش، احسان، نیکویی، برتری،کمال

پویم : از مصدر “پوییدن “: دویدن، به شتاب رفتن به هر سو رفتن و جست وجو کردن

همه از فضل تو پویم ـ توضیحات(۱)- تنها در پی فضل و بخشش تو هستم

سزایی : سزاوار وشایسته هستی

جویم .پویم .گویم .:جناس ناقص

واژه ی”همه”و”تو”:تکرار

واج آرایی: تکرار صامت “ت” (به ویژه در مصراع دوم )

معنی : فقط درگاه تو را جست وجو می کنم.تنها در پی فضل و بخشش تو هستم. فقط توحید ویکانگی تو را بر زبان می آورم زیرا که تو سزاوار توحید و یگانگی هستی .

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی           تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنایی

حکیم: صاحب حکمت . دانا . دانشمند . فیلسوف.

کریم: صاحب کرم . بخشنده. بزرگمنش

رحیم : مهربان. بخشاینده

نماینده: نشان دهنده . نشانه. نماد سمبل.

ثنا: ستایش. حمد . درود . سپاس

واژه ی “تو “: تکرار، واج آرایی: تکرار صامت “ت” و مصوت های “و” و “ای”

معنی: تو حکیم و بزرگ و بخشنده هستی.تو دارای فضل و بخشش بی نهایت و سزاوار حمد و ستایش می باشی .

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی            نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

وصف : توصیف . بیان و شرح چگونگی و حالت

شبه : مانند . نظیر

وهم: تصور .گمان . پندار . خیال

بیت دارای آرایه ی “موازنه “است (نتوان /وصف- شبه/ تو گفتن که تو در -/فهم – وهم/نگنجی- نیایی)

فهم . وهم : جناس ناقص

جمله ی”نتوان شبه تو گفتن “: تلمیح دارد به “لیس کمثله شیء”(هر چند در کتاب درسی نیامده است-تلمیحات به آیه یا حدیث باید در کتاب های درسی آمده باشند تا صلاحیت آزمون سازی را دارا باشند )

معنی: توصیف تورا نمی توان بر شمرد چرا که تو در فهم و ادراک محدود انسان نمی گنجی و نمی توان شبیه و مانندی برایت ذکر کرد زیرا تو حتی به وهم و خیال نیز در نمی آیی.

همه عزی وجلالی همه علمی ویقینی               همه نوری و سروری همه جودی وجزایی

عز :  عزیز شدن . ارجمندی

جلال:  بزرگی . عزت. شکوه.  بزرگواری

یقین:  امری که واضح وثابت شده باشد

سرور:  شادی. خوش حالی

جود:  بخشش. عطا. جوان مردی

جزا: پاداش . سزا. مزد (پاداش وسزای نیکی و بدی)

بیت دارای آرایه ی “ترصیع” است (همه-همه/عزی-نوری/جلالی- سروری/ همه – همه/ علمی-جودی/ یقینی- جزایی)

واژه ی”همه”: تکرار

واج آرایی : تکرار مصوت “ای” و مصوت کوتاه “و”

معنی: تو تمامی عزت و بزرگواری و علم و یقین و نور و شادمانی و بخشش و پاداش هستی.

همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی            همه بیشی تو بکاهی، همه کمی تو فزایی

غیبی و عیبی : جناس ناقص

همه غیبی تو بدانی : اشاره به “عالم الغیب”بودن خداوند

همه عیبی تو بپوشی: اشاره دارد به “ستار العیوب ” بودن خداوند

بیشی: افزونی. زیادی

بکاهی: از مصدر “کاستن”: کم کنی

فزایی: بیفزایی. زیاد و افزون نمایی

تضاد(طباق){بیشی وکمی   {بکاهی و فزایی

بیت دارای “ترصیع” است (همه-همه/غیبی- بیشی/تو بدانی-تو بکاهی/ همه عیبی- همه کمی/تو بپوشی-تو فزایی)

واژه های “همه”و”تو”: تکرار

مصراع دوم تلمیح دارد به آیه ی” تعز من تشاء وتذل من تشاء”(خداوند)هر که را بخواهد عزیز می گرداند وهر که را بخواهد ذلیل) {تعز: همه کمی تو فزایی//تذل: همه بیشی تو بکاهی}

واج آرایی:تکرارمصوت”ای”

معنی (خداوندا) تو به تمام امور غیبی و ناپیدا آگاه هستی و همه ی عیب ها را می پوشانی.کم وزیاد شدن ها به دست توست .(توضیحات “۲″)

لب ودندان سنایی همه توحید تو گوید           مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

لب ودندان:{تناسب(مراعات نظیر)}مجازاز “کل وجود” سنایی: تخلص شاعر

مگر: ایهام{امیداست (قید آرزووتمنا)}شاید(قید تردید)

آتش دوزخ: تناسب

مرجع “ش”(در بودش”): سنایی

معنی: لب و دندان(همه ی وجود.تمامی اعضای)سنایی توحید و یگانگی تورا گویند امید است (شاید) برای او {سنایی}از آتش دوزخ رهایی باشد .(توضیحات”۳″)

 

نیـایـش

       صحیفه ی سجادیه مجموعه ای از نیایش های امام سجاد (ع) و حاوی نیایش ها ی لطیف و زیبا و لبریز از معارف،آموزش های اخلاقی واجتماعی است. این کتاب تا کنون بارها ترجمه شده که نوشته ی زیر بخشی از دعای هشتم این کتاب است که جواد فاضل (۱۲۹۵- ۱۳۴۰) شمسی آن را با زیبایی و رسایی و به شیوه ی آزاد ترجمه کرده است.

*پروردگارا ! به درگاه تو پناه می آورم وتو نیز پناهم بخش تا موجودی آزمند وخویشتن دوست نباشم. مگذار که صولت خشم حصار بردباری مرا در هم بشکند و حمله ی حسد مناعت نظر مرا به خفّت و مذلّت فرو کشاند.

آزمند : حریص .طمعکار.(آز: حرص و طمع و زیاده خواهی )

خویشتن دوست: خودخواه.خود پسند

مگذار: اجازه نده . رهایم نکن

صولت : حمله . قدرت . غلبه . هیبت.

صولت خشم: اضافه ی استعاری . تشخیص / حصار: دیوار. بارو . دیواردور قلعه

بردباری: صبر و شکیبایی

حصاربردباری : اضافه ی تشبیهی (بردباری: مشبه /حصار: مشبه به)

حصار بردباری را در هم شکستن : کنایه از “ناشکیبا شدن . تمام شدن صبر و تحمل”

حمله ی حسد :  اضافه ی استعاری .تشخیص

مناعت:  بلند نظری . عالی همت بودن . پایداری و استقامت.

فطرت: سرشت . طبیعت . ذات. {فترت: سستی. ضعف . فاصله ی بین دو دوره }(اهمیت املایی دارد)

مناعت فطرت: سرشت عالی و والا داشتن /خفّت: سبکی. خواری

مذلّت: پستی . ذلّت . خواری=خفت

سجع ها {می آورم ونباشم / {بشکند و فروکشاند

معنی:خداوندا  به تو پناه می آورم وتو نیز مرا در امان بدار تا این که انسانی حریص و خود خواه نباشم و رهایم نکن (اجازه نده )تا خشم، ناشکیبایم کند و حسادت، بلند نظری و عزّت نفس مرا از من بگیرد و خوار و ذلیلم گرداند.

* پروردگارا ! از خصلت طمع که دنائت آورد وآبرو ببرد، از بد خویی که دل دوستان بشکند و به دشمنان نشاط و نیرو بخشد، از لجاج شهوت که همّت های بلند را پست سازد و پرده ی عفاف و عصمت چاک زند  به درگاه تو پناه می آورم.

- خصلت : خوی . صفت ذاتی

- دئانت: فرو مایگی. پستی . ذلیل شدن

- بد خویی: بد اخلاقی

-  دل شکستن: کنایه از “رنجانیدن  و آزار دیگران”                                       

 - دوستان ودشمنان: تضاد

- لجاج: ستیزه . سرسختی/ شهوت : خواهش نفسانی

- لجاج شهوت: اضافه ی استعاری. تشخیص

- عفاف: پاک دامنی. پرهیز کاری . پارسایی

- عصمت: بی گناهی . نگاه داری نفس از گناه وخطا (هم خانواده ی “معصوم”).

- پرده ی عفاف و عصمت: اضافه ی تشبیهی (عفاف و عصمت : مشبه / پرده: مشبه به).

- پرده ی عفاف و عصمت را چاک زدن : کنایه از “گناه کاری و از دست دادن پاکدامنی “

- سجع ها: آورد . ببرد . بشکند . بخشد . سازد . زند

*معنی: خداوندا ! از صفت طمع کاری که انسان را فرو مایه و پست  سازد. و بی آبرو می کند، و از بد اخلاقی که باعث رنجش دوستان و قدرت و شادابی دشمنان می گردد، از سر سختی خواهش های نفسانی که اراده ی استوار را بی ارزش می کند و پاکدامنی و نجابت و بی گناهی را نا بود می سازد به درگاه تو پناه می آورم.

* پروردگارا از حمیّت های جاهلانه و عصبیت های ناهنجار که حرمت انسانیت پاس ندارد  و به حریم اجتماع پای تعدی وتجاوز بگذارد، به ذات اقدس تو پناه می برم.

حمیت : غیرت . مروت . تعصب

عصبیت: حمیت . تعصب . طرفداری.(به معنای “دشمنی”نیز میباشد)

ناهنجار: زشت . ناپسند . نامناسب

حرمت: احترام آبرو . ارجمندی

پاس ندارد:  نگاه داری نمی کند . رعایت و مواظبت نمی کند .

حریم: پیرامون وگرداگرد چیزی .آن چه حمایت و دفاع از آن واجب باشد

تعدی: تجاوز . ستم . ازحد درگذشتن

پای تعدی وتجاوز : اضافه ی استعاری است

پای بر روی چیزی گذاردن : کنایه از نابود کردن . بی ارزش نمودن

اقدس: مقدس تر . پاکتر

سجع ها : ندارد و بگذارد

معنی: خداوندا ! ازتعصب ها وجانبداری های ناآگاهانه و ناپسند که احترام و عزّت انسان را رعایت نمی کند و حقوق جامعه را به ستم از بین می برد به ذات مقدس تو پناه می برم.

*پروردگارا ! روامدار که سر به دنبال هوس بگذارم و درظلمات جهل و ضلال، از چراغ هدایت به دور افتم و بیغوله را از شاهراه باز نشناسم .

روامدار: مپسند . نخواه

سر به دنبال هوس گذاردن: کنایه از”هوس رانی کردن “

ظلمات : جمع”ظلمت”. تاریکی ها

جهل: نادانی

ضلال: گمراهی

ظلمات جهل وضلال: اضافه ی تشبیهی (جهل وضلال: مشبه / ظلمات: مشبه به )

چراغ هدایت : اضافه ی تشبیهی (هدایت: مشبه/چراغ: مشبه به )

ازچراغ هدایت به دور افتادن :کنایه از “گمراه شدن “

بیغوله : بیراهه . ویرانه {کنج وگوشه}

شاهراه: راه اصلی

بیغوله و شاهراه: تضاد(طباق)

معنی: پروردگارا مپسند که هوس رانی کنم و درتاریکی نادانی وگمراهی از هدایت تو دور شوم و نتوانم بیراهه را از راه اصلی شناسایی کنم .

* روامدار که به خواب غفلت فروافتم  وکیفر غفلت خویش بینم .

* روامدار که به خاطر هوس خویش . پای بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل بر حق برگزینم .

* پروردگارا ! مگذار دامان وجودم به پلیدی های گناه بیالاید و مگذار که معصیت ها را ـ هر چه هم کوچک باشد ـ کوچک بشمارم و نسبت به ملاهی و مناهی بی پروا باشم .

غفلت: فراموشی . از یاد بردن . بی خبری

خواب غفلت: اضافه ی تشبیهی(غفلت: مشبه / خواب: مشبه به)

به خواب غفلت فرو افتادن:  “فراموش کردن . ناآگاهی”

بطلان: باطل شدن . بیهودگی

پای بر چیزی گذاردن: کنایه از “خوار و بی ارزش نمودن . نابود کردن”

بطلان و باطل: اشتقاق

حق و باطل: تضاد

دامان)دامن)وجود: اضافه ی استعاری  و تشخیص

بیالاید: آلوده شود

معصیت: گناه

کوچک شمردن: کنایه از “اهمیت ندادن . بی توجهی. بی ارزش دانستن “

ملاهی: جمع “ملهی”آلات لهو  و سرگرمی

مناهی: جمع “منهی”. کارهایی که در شرع و عرف منع و نهی شده است

ملاهی  و مناهی: جناس ناقص

بی پروا: بی باک. جسور (پروا : ترس . واهمه)

معنی: خداوندا ! مپسند که فراموش کار و ناآگاه گردم و به سبب این فراموشی مجازات شوم. روا مدار که به خاطر هوس رانی، به حق بی توجه باشم و به جای آن امور باطل و بیهوده را انتخاب نمایم. پروردگارا اجازه نده که وجودم به زشتی های گناه آلوده شود وگناهان را هر چند که کوچک باشد بی ارزش بپندارم و نسبت به سرگرمی ها و زشتی ها جسور باشم.

* و هم چنان روا مدار که طاعت اندک خویش را بسیار بینم و به خویشتن ببالم و گردن استکبار وافتخار برافرازم و به کیفر این خود بینی و خود پرستی از ادراک فضایل و مکارم فرو مانم به تو پناه می برم واز تو می خواهم که مرا پناه دهی وآتش نخوت و غرور به خرمن اعمال در نیندازی .

* پروردگارا ! بر بیچارگی ما ترحم فرمای و مگذار که نسبت به زیر دستان خشم و خشونت روا داریم و بر آنان سخت و دشوار بگیریم .

طاعت: عبادت. فرمان بری

ببالم: افتخار کنم. بنازم (معنی دیگرآن- رشد و نمو کردن)

استکبار: تکبر کردن. خود را بزرگ پنداشتن. خود نمایی(هم خانواده ی “کبر و تکبر”)

گردن استکبار و افتخار برافراختن : کنایه از “غرور وتکبر. به خود نازیدن”

ادراک: دریافتن . درک نمودن . فهمیدن

فضایل : جمع” فضیلت”. برتری ها . ارزش ها . بزرگی ها

مکارم: جمع “مکرمت” جوان مردی . بزرگی

فرو ماندن: ناتوانی . درماندگی

نخوت: تکبر. غرور. خودستایی (رخوت: سستی .کاهلی)

آتش نخوت وغرور: اضافه ی تشبیهی(نخوت و غرور: مشبه / آتش: مشبه به)

خرمن اعمال: اضافه ی تشبیهی(اعمال: مشبه /خرمن: مشبه به)

درنیندازی: اهمیت املایی دارد(شکل غلط- در نیاندازی)

آتش در خرمن انداختن: کنایه از ” نابود کردن”

سجع ها:{بینم. ببالم. برفرازم. فرو مانم /  {می برم. میخواهم / {دهی. درنیندازی / {داریم. بگیریم

معنی: وهم چنین مپسند که عبادت اندک خود را بسیار بپندارم و به خود بنازم و افتخار وتکبر نمایم و به سبب این خود پرستی و غرور از درک بزرگی ها ناتوان شوم. به تو پناه برم و از تو خواهش می کنم که به من پناه دهی و (اجازه ندهی)که غرور وخودستایی مانند آتشی اعمال مرا نابود سازد. خداوندا بر نا توانی و بیچارگی ما رحم کن و اجازه نده که نسبت به زیر دستان خود با خشم  و خشونت رفتار کنیم و زندگی را بر ایشان سخت و دشوار نماییم.

*آنچنان کن که خاطر زیر دستان ما نرنجد و زیردستان ما که در حق ما محبت و مرحمت روا داشته اند از پاداش سپاس ما خشنودشوند.

آن چنان کن که قدر بدانیم وشکر آوریم.

پروردگارا ! به درگاه توپناه می برم از این که ظالمی را در مظالم کردارش بستایم یا بدو در کردار ناهنجارش پشتیبانی وکمک دهم.

به تو پناه می برم از این که مظلومی را در چنگال ستم کاران وا بگذارم و تاآن جا که قدرت و قوت دارم از حمایتش مضایقت کنم.

به تو پناه می برم که به حق خویش پای به در برم وآن چه راشایسته ی من نیست تمنا بدارم.

خاطر: اندیشه .ذهن (قلب. ضمیر. یاد)

دست(دست ما): مجاز از”کارهاواعمال”

مظالم: جمع”مظلمه”ظلم و ستم

مظالم کردار: رفتار ظالمانه

بستایم: ستایش کنم ازمصدر”ستودن”

بدو: به او

ظالم و مظالم:جناس ناقص واشتقاق

وابگذارم: رها کنم

مضایقت: دریغ.کوتاهی . خوداری. سخت گیری

اکتفا نکنم: قانع نباشم .کافی ندانم

ازحد خویش پای به دربردن: کنایه از”تجاوزکردن. قانع نبودن”

تمنا: خواستن . خواهش

معنی : خداوندا ! سببی سازکه زیردستان ما از رفتار و اعمال ما رنجیده خاطرنشوند وآنانی که در حق ما لطف و مهربانی نموده اند از پاداش و ستایش ما شادمان گردند.

چنان کن که قدرنعمت ها را بدانیم  و شکرگزار آن ها باشیم. خداوندا به درگاهت پناه می برم از این که مبادا ستمگری را در رفتارظالمانه اش (همراهی) و ستایش نمایم یا به اوکمک برسانم. به تو پناه می برم از این که مظلومی را در دست ستمگران رها کنم(دفاع نکنم) و تا جایی که توان دارم از پشتیبانی آنان کوتاهی کنم. به تو پناه می برم که (مبادا)به حق خود قانع نباشم و به حقوق دیگران تجاوزکنم  و چیزی را که سزاوار من نیست (از تو) بخواهم.

* پروردگارا ! به تو پناه می برم که از آن چه نمی دانم سخن بگویم و راه جویان را هم چون خویشتن درتیه گمراهی و ضلالت سرگردان سازم. خدایا به درگاه توپناه می آوریم که هم چون فرو مایگان ازکار و کردار خویش راضی باشیم و در برابر دیگران گردن کشانه به خودستایی بگشاییم. الهی روا مدارکه پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد ودر ورای صورت آراسته ی ما سیرتی زشت و ناهموار نهفته باشد یاارحم الراحمین

راه جویان: جویندگان راه (صفت فاعلی مرکب مرخم- راه جوینده)

تیه: بیابان

ظلالت: گمراهی= ضلال

تیه گمراهی وظلالت: اضافه ی تشبیهی(گمراهی وضلالت: مشبه/تیه: مشبه به)

درتیه گمراهی وضلالت سرگردان ساختن: کنایه از “گمراه نمودن”

 

گردن کشانه: کنایه از “مغرورانه. از روی تکبر و خودخواهی”(نقش قیدی دارد)

لب: مجاز از “دهان” / لب گشادن: کنایه از”سخن گفتن”

لب به خودستایی گشودن: از خود تعریف وتمجیدکردن

پنهان: باطن. درون /پیدا: ظاهر. برون

پنهان وپیدا: تضاد / ناستوده تر: زشت تر. ناپسندتر

ورا: پشت. پس. عقب

صورت: مجاز از”ظاهر”= پیدا

آراسته: زینت شده . زیبا

سیرت: سرشت. باطن=پنهان

صورت و سیرت: تضاد

ارحم الراحمین: بهترین رحم کنندگان. بخشاینده ترین بخشایندگان

مفهوم بندپایانی درس: نفی و سرزنش ریاکاری و ظاهرسازی

معنی:خداوندا به تو پناه می آورم که(مبادا)درباره ی چیزی که نمی دانم سخن بگویم و جویندگان راه را همانند خودم سرگردان وگمراه سازم. خدایا به درگاه تو پناه می برم که هم چون افراد پست از اعمال و رفتار خود راضی باشیم و در مقابل دیگران خودخواهانه از خود تعریف وتمجید نماییم. الهی مپسندکه باطن ما از ظاهر ما زشت تر باشد و در پشت ظاهر زینت شده ی ما باطنی زشت و ناپسند پنهان باشد. ای بهترین رحم کنندگان.

                                                              حسن و هستی

               حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد               بنمود جمال و عاشق زارم کرد

                  من خفته بدم به ناز در کتم عدم              حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

قالب شعر:رباعی

مرجع”ت” و”تو”(در این رباعی):خداوند

حسن: نیکویی. زیبایی

ازل: زمان بی آغاز.آن چه اول و ابتدا نداشته باشد

نظردرکارکسی کردن: کنایه از”توجه والتفات نمودن”

حسن: تشخیص/ بنمود: نمایان ساخت. نشان داد

جمال: زیبایی/ زار: درمانده. رنجور. شوریده / کار و زار: جناس ناقص

ضمیر”م”{مصراع اول- مضاف الیه / }مصراع دوم- مفعول

عاشق زارم کرد: جمله ی چهارجزیی گذرا به مفعول و مسند(“م”: مفعول/ عاشق: مسند)

معنی بیت اول: آن هنگام که در زمان ازل(ابتدای آفرینش)زیبایی تو (ای خداوند) مرا مورد توجه  و التفات قرارداد و جمال و زیبایی را به من نشان داد و مرا عاشق شوریده گردانید.

ارتباط معنایی داردبا:

۱- روزاول چو به استادسپردندمرا           همگان راخردآموخت و مرامجنون کرد

۲- درازل پرتوحسنت زتجلی دم زد         عشق پیداشد وآتش به همه عالم زد

خفته: خوابیده/بدم: مخفف فعل کمکی”بودم”(خفته بودم: ماضی بعید)

کتم : پنهان وپوشیده داشتن(هم خانواده ی”کتمان”

عدم :نیستی. فنا / درکتم عدم خفتن: کنایه از”نیست بودن”

حسن: تشخیص/ بیدارکردن: کنایه از “خلق کردن.آفرینش”

بیدارم کرد: جمله ی چهارجزیی گذرا به مفعول و مسند(“م”مفعول/بیدار: مسند)

خفته وبیدار: تضاد

کلا”این رباعی تلمیح داردبه”خلقت وآفرینش انسان”

معنی بیت دوم: من با ناز وکرشمه در نیستی پنهان، خوابیده بودم ( وجودنداشتم.آفریده نشده بودم) زیبایی تو مرا با دستان خویش از خواب نیستی بیدار نمود (مراخلق کرد)

فخرالدین عراقی= شاعروعارف- قرن هفتم هجری قمری

فصل دوم و سوم زبان وادبیات فارسی پیش دانشگاهی

توضیح و نکته ها و آرایه های درس سوم تا چهاردهم زبان وادبیات فارسی پیش دانشگاهی

 

  درآمدی بر ادبیات غنایی

« غنا » در لغت: سرود نغمه و آواز خوش ( معادل لیریک (lyric) در اروپا

در اصطلاح: شعری است که گزارشگر عواطف و احساسات شخصی شاعر باشد.

وسیع ترین افق معنوی و عاطفی در شعر فارسی، افق شعرهای غنایی است.

ـ نمونه ی کامل انواع شعر غنایی، غزل است.

ـ یکی از زمینه های مهم شعر غنایی، بُعد اجتماعی آن است.

ـ آغاز شعر عاشقانه را باید قرن چهارم دانست.

ـ رشد و باروری شعر عاشقانه را در تغزلات زیبای رودکی و شهید بلخی و رابعه بنت کعب باید جست.

ـ در قرن پنجم تغزل در شعر فرخی کمال می یابد و رفته رفته، غزل به عنوان یک نوع خاص مورد توجه قرار می گیرد.

ـ از اوایل قرن ششم، عرفان و اصطلاح صوفیه با پیش گامی سنایی به حوزه ی غزل راه می یابد.

ـ نوع عارفانه ی غزل که محصول قرن ششم است، در قرن بعد به وسیله ی مولانا و حافظ به کمال می رسد.

ـ کمال منظومه های عاشقانه در آثار نظامی به اوج خود می رسد.

ـ در این دوره منظومه های بلند انسانی و عرفانی مانند منطق الطیر و مثنوی مولانا با بیانی تمثیلی صدر نشین آثار بزرگ و جاویدان جهان می شوند.

ـ پس از مشروطه و به خصوص، با ظهور شعر نو تقریبا تمامی آثار شعری معاصران ما نمونه هایی از شعر غنایی هستند.

شکل های اشعار غنایی:

الف)بلند: قالب های قصیده و مثنوی

ب)متوسط: قالب غزل

ج) کوتاه: قطعه و رباعی و دو بیتی

نمونه های موفق شعر غنایی :

۱ـ تغزل: (رودکی، سعدی، حافظ)

 

۲ـ عرفان: (سنایی، عطار، مولوی، حافظ)

۳ـ مناجات نامه :( سنایی، وحشی بافقی)

۴ـ هجو، هزل و طنز: سوزنی سمرقندی، انوری، عبید زاکانی

۵ ـ مرثیه: رودکی، سعدی، خاقانی، محتشم کاشانی

۶ ـ حبسیه: مسعود سعد سلمان، خاقانی، فرخی یزدی

۷ـ شکواییه: رودکی، ناصرخسرو، خیام

۸ـ ساقی نامه: نظامی، حافظ، رضی الدین آرتیمانی

۹ـ مدیحه سرایی: عنصری، فرخی، منوچهری، انوری

۱۰ـ منظومه های عاشقانه: عنصری، فخرالدین اسعد گرگانی، نظامی

نمونه های موفق آثار غنایی منثور فارسی:

۱ـ سمک عیار: تالیف فرامرز خداداد ارجانی

۲ـ هزارو یک شب: اثر عبدالطیف طسوجی

۳ـ سفرنامه: اثر ناصر خسرو

۴ـ شرح زندگانی من: از عبدالله مستوفی

۵ـ روزها: از دکتر اسلامی ندوشن

آثار جمال زاده و هدایت

   دریای کرانه ناپدید

    رابعه قزداری بلخی از شاعران مشهور قرن چهارم و معاصر سامانیان است.پدر او کعب، اصلاً عرب بود و در حدود بلخ حکومت داشت. مشهور است که رابعه عاشق بکتاش، غلام برادرش شد. او در شعر زیر عشق پاک خود را به بکتاش تصویر کرده است.

عشق او بازاندر آوردم به بند                        کوشش بسیار نامد سودمند

عشق بکتاش دوباره مرا گرفتار کرد و تلاش و توان من فایده ی نداشت

عشق،دریای کرانه ناپدید                  کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق همانند دریای بی ساحل است ای انسان آگاه هرگز نمی توانی در این دریا شنا کنی

عشق را خواهی که تا پایان بری        بس که بپسندید باید ناپسند

اگر دوست داری که در این عشق وفادار بمانی باید خیلی از ناملایمات را بپذیری

زشت باید دید و انگارید خوب                      زهر باید خورد و انگارید قند

در این عاشقی باید بدی دید و آن را خوب تصور کرد تلخی را چشیده و آن را شیرین تصور کرد

تو سنی کردم ندانستم همی              کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

من سرکشی کردم نمی دانستم که این سرکشی باعث گرفتاری بیشتر می شود

خود آزمایی صفحه۴۰

۱ـ چرا شعر غنایی دارای گسترده ترین افق معنوی مجموعه ی شعر فارسی است؟

به خاطر این که در این نوع شعر شاعر به بیان « من»  فردی و اجتماعی می پردازد و انسان ها دارای عواطف فراوان اند لذا هر کس به طوری عواطف خود را بیان کند.

۲ـ این بیت حافظ با کدام بیت از شعر درس ، ارتباط معنایی نزدیک تری دارد؟

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم         سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور 

  بیت سوم

۳ـ بیت آخر ،کدام خصوصیت عشق را نشان می دهد؟

کشش و جذبه ی عشق، گریز از عشق غیر ممکن است و صبر و تحمل باید داشت.

۴ـ بیت نخست را به نثر فارسی معیار بنویسید.

عشق او مرا گرفتار کرد، کوشش بسیار من سود نداشت.

۵ ـ کدام مصراع از شعر بالا ضرب المثل  است؟

کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

۶ ـ در کدام بیت ،صنعت تضاد دیده می شود؟

بیت چهارم

درس ۷ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس هفتم

  من این همه نیستم

     کشف المحجوب تألیف عالم عارف، ابوالحسن علی ابن عثمان جُلابی هجویری غزنوی (فوت ۴۶۵) است . جلابی سفرهای زیادی کرد و به خدمت مشایخ بسیاری در آمد. اثر بزرگ او کشف المحجوب از جمله ی قدیمی ترین و معتبر ترین کتاب ها ی فارسی در تصوف است. نثر کتاب روان وسلیس وپخته و از جمله ی نثر های دوره ی سامانی است .

من این همه نیستم

…اندر این حکایت یافتم که شیخ ابو طاهر- حرمی رضی الله عنه – روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آنِ وی، عنان خرِ وی گرفته بود، اندر بازار همی رفت؛ یکی آواز داد که “این پیر زندیق* آمد” آن مرید چون آن سخن بشنید، از غیرتِ *  ارادتِ خود، قصد رجم* آن مرد کرد و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را: اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این مِحَن باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه* خود باز رفتند، این مرید را گفت: آن صندوق بیار. چون بیاورد، درزه*هایی بیرون گرفت و پیش افکند. گفت: نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند؛ یکی مخاطبه ی “شیخِ امام” کرده است و یکی “شیخ زکیّ” و یکی  ”شیخ زاهد” و یکی “شیخ الحرمین” ومانند این و این همه، القاب است نه اسم و من این همه نیستم؛ هر کس بر حَسَب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی؟

اندر حکایات : در داستان ها

رضی الله عنه : خدا از او راضی باشد

مریدی از آنِ وی : یکی از پیروان (ارادتمندان، شاگردان) شیخ ابو طاهر حرمی

عنان : افسار ، مهار / آواز داد: فریاد زد ، صدا زد / این پیر: منظور “شیخ ابو طاهر حرمی” 

زندیق*: مُلحد، دهری ، بی دین (اهمیت املایی دارد)

غیرت* : حمیّت، ناموس پرستی؛ (در اصطلاح) حمیّت محبّ بر طلب قطع تعلّق نظر محبوب از غیر یا تعلّق غیر از محبوب

ارادت : دوست داشتن ، میل، دل بستگی و شیخ اعتقاد و اخلاص بی ریا

رجم*: سنگ زدن / آن مرد : فردی که به توهین نمود

از غیرت ارادت خود، قصد رجم آن مرد کرد : (آن مرد) از شدّت علاقه و دل بستگی (نسبت به شیخ) خواست که آن مرد ناسزاگو را سنگ زند

اهل بازار : بازریان، مردم

 جمله: همگی

بشوریدند: خشمگین شدند، اعتراض کردند

 مر مرید را: به مرید (“مر” برای تأکید آمده است؛ “را” به معنی “به”)

خاموش بودن: سکوت کردن، حرف نزدن

محن: جمع “محنت، رنج” (اهمیت املایی دارد)

خانقاه*: محلّی که دریشان و مرشدان در آن سکونت می کردند و رسوم وآداب تصوّف را اجرا می نمودند

باز رفتند: برگشتند

 درزه* : بسته (اهمیت املایی دارد)

بیرون گرفت: بیرون آورد

مخاطبه کرده: خطاب نموده، نام نهاده

زکّی: پاک، پاکیزه از گناه، پارسا (هم خانواده “تزکیه”)

زاهد: پرهیزکار

 شیخ الحرمین: شیخ(بزرگ) دو حرم [مکّه و مدینه ]

من این همه نیستم: این القاب در مورد من درست نیست (من شایسته ی این القاب نیستم)     نشانه ی تواضع و شکسته نفسی شیخ ابوطاهر

هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبی نهاده اند: ارتباط معنایی دارد با “هر کسی از ظّن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من”

آن بیچاره: منظور “فرد ناسزاگو به شیخ”

 خصومت: دشمنی، ستیزه

انگیختن: به جنبش درآوردن، واداشتن، تحریک (خصومت انگیختن: دشمنی ورزیدن، عکس العمل ستیزه جویانه نشان دادن)

معنی: در داستان ها خواندم که شیخ ابوطاهر حرمی که خدا از او راضی باشد، یک روز بر خر خود نشسته ویکی از پیروان افسار خرش را گرفته بود و از بازار عبور می کردند؛ یک شخصی فریاد زد که “این پیر بی دین آمد.” آن مرید وقتی این ناسزا را شنید، از شدّت دل بستگی(نسبت به شیخ) خواست که آن مرد را سنگ زند و بازاریان نیز همگی خشمیگین شدند. شیخ به مرید گفت: اگر ساکت باشی من به تو چیزی می آموزم که از این رنج ها رهایی پیدا کنی. مرید سکوت کرد. هنگامی که به خانقاه خود برگشتند،‌ (شیخ) به مرید گفت: آن صندوق را بیاور. وقتی (مرید) صندوق را آورد، (شیخ) بسته هایی از آن بیرون آورد و پیش مرید نهاد و گفت: ببین همه کس به من نامه فرستاده اند، یکی مرا “شیخِ امام” خطاب کرده است ودیگری “شیخ پاک” وآن دیگری “شیخ پرهیزکار” ویکی دیگر “بزرگ دو حرم” والقابی همانند این ها ولی این همه عنوان، لقب است نه اسمِ  من ومن شایستگی این همه القاب را ندارم؛ هر شخصی برحسب عقیده ی خود سخن گفته اند و لقبی به من داده اند. اگر آن بیچاره(ناسزاگو) نیز بر حسب اعتقاد خود سخن گفت وبه من لقبی داد، چرا این همه دشمنی ورزیدی؟

            خودآزمایی

۱- در حکایت درس، کدام فضیلت و صفت ابوطاهر حرمی ستوده شده است؟

فروتنی، بردباری، وارستگی، آزادگی و خویشتن داری

۲- چرا ابوطاهر حرمی نامه ها را به مرید خود نشان داد؟

 برای آموزش این نکته ی اخلاقی که “ملاک خوب و بد بودن انسان ها، سنجش ونظر مردم نیست”

۳- شیخ ابوطاهر کدام یک از صفاتی را که در لقب ها بود، مناسب خود می دانست؟

هیچ کدام (زیرا عقیده ی دیگران بود)

۴- منظور شیخ ابوطاهر از عبارت”من این همه نیستم” چیست؟

این القاب در مورد من درست نیست (من شایسته ی این القاب نیستم)     نشانه تواضع و فروتنی شیخ

۵- امروزه به جای افعال زیر،چه معادل هایی به کار می رود؟

      بازرفتند- بشوریدند- بیرون گرفت- آواز داد.

باز رفتند : برگشتند(بازگشتند)، بشوریدند: خشمگین شدند، اعتراض نمودند، بیرون گرفت: بیرون آورد، آوازداد: صدا زد، فریاد کشید

۶- “عقیدت” در این درس و کلماتی دیگر چون “اشارت و بقیّت” در فارسی بیش تر به صورت  ”عقیده، اشاره و بقیه” به کار می روند و به همان معنی هستند. نمونه هایی دیگر چون “ارادت، مصاحبت و اقامت” به صورت “اراده، مصاحبه واقامه” نیز رواج دارند ولی معنی آن ها تغییر کرده است. کلمات اخیر را به هر دو صورت معنی کنید.

  ارادت: دوستی و دل بستگی و اظهار علاقه از روی اخلاص و اعتقاد، اراده: خواست، عزم، قدرت تصمیم گیری / مصاحبت: دوستی و هم نشینی، مصاحبه: گفت و گو / اقامت: سکونت، ماندن در جایی، اقامه: برپا داشتن

…ابراهیم خواص *(رض) گوید : من وقتی به حَیی* از احیای عرب فراز رسیدن و به دارِضیفِ * امیری از امرای حیّ نزول کردن ؛ سیاهی دیدم مغَلول * و مسَلسل * بر در خمیه افکنده اندر آفتاب. شفقتی بر دلم پدید آمد؛ قصد کردم تا او را به شفاعت بخواهم از امیر. چون طعام پیش آوردند، مر اکرام ضیف را امیر بیامد تا با من موافقت کند چون وی قصد طعام کرد ، من اِبا کردم و بر عرب هیچ چیز سخت تر از آن نیاید که کسی طعام ایشان نخورد . مرا گفت : ای جوان مرد ، چه چیز تو را از طعام من باز می دارد ؟

حُدی : سرود و آوازی که ساربان عرب خوانند تا شتران تیز تر روند ( اهمیت املایی دارد )[ هدی: راستی : هدایت ، رستگاری ]

حدی خوان :  سرود خوان ( صفت فاعلی مرکب مرخم           حدی خواننده )

خواص *: زنبیل باف [خوص: لیف خرما که از آن سبد می بافتند (اهمیت املایی دارد)

رض : مخفف “رضی الله عنه “

وقتی : یک زمانی

حی * : قبیله ( اهمیت املایی دارد )

احیا : قبایل ، جمع ” حی”

فرا زرسدن: رسیدن

دار : خانه

ضیف : مهمانی ( اهمیت املایی دارد )

دار ضیف* : مهمان سرا ، مهمان خانه

امیر : فرمانده ، فرمان روا ( امرا : جمع “امیر”)

نزول کردن : وارد شدن

سیاه : غلام سیاه پوست ( بَرده)

مغلول * : بسته شده ( اهمیت املایی دارد )

مسلسل * : در زنجیر شده = مغلول (غُل وسلسله : زنجیر )

شفقت : مهربانی، دل سوزی نرم دلی ، رحم

شفقتی بر دلم پدید آمد: دلم به رحم آمد، دلم بسوخت

شفاعت: میانجی گری، وساطت

او را به شفاعت بخواهم از امیر: آزادی او را با میانجی گری خود از امیر درخواست کنم

طعام: غذا، خوردنی

اکرام: بزرگ داشتن، احترام کردن، تکریم

را: حرف اضافه به معنی “برای”

مر اکرام ضیف را امیر بیامد تا با من موافقت کند: امیر آمد تا به منظور احترام به میهمان، غذا را به همراه من بخورد

اِبا: خودداری، امتناع، سرپیچی (اهمیت املایی دارد)

سخت تر: دشوارتر، ناگوارتر

معنی: ابراهیم خوّاص که خدا از او راضی باشد، می گوید: من یک زمانی به قبیله ای از قبایل عرب رسیدم و به مهمان خانه ی یکی از امیران قبیله وارد شدم؛ برده ای سیاه و در زنجیر بسته شده را دیدم که در آفتاب سوزان جلوی در خیمه (او را) انداخته اند. دلم به حالش سوخت؛ و تصمیم گرفتم که با میانجی گری خود آزادی او را از امیر درخواست نمایم. وقتی غذا آوردند، امیر قبیله به نشانه ی احترام کردن به میهمان آمد تا غذا را به همراه من بخورد. وقتی امیر شروع به خوردن نمود، من (از خوردن) امتناع کردم و برای اعراب، بدتر از آن چیزی نیست که غذای آنان را نخورد، به من گفت: ای جوان مرد چه موضوعی باعث شده است که غذای مرا نخوری؟

…گفتم : امیدی که بر کرم تو دارم. گفت: همه ی املاک من تو را ؛ تو طعام بخور. گفتم: مرا به ملک تو حاجتی نیست ؛ این غلام را در کارِ من کن. گفت: نخست از جرمش بپر س، آن گاه بند از وی برگیر که تو را بر همه ی چیزها حکم است تا در ضیافت مایی. گفتم: بگو تا جرمش چیست؟ گفت: بدان که این غلامی است (که) حادی * است و صوتی خوش دارد من این را به ضیاع * خود فرستادم با اشتری چند تا برای ما غله آرد. وی برفت و دوبار شتر بر هر اشتری نهاد و اندر راه حدی می کرد و اشتران می شتافتند تا به مدّتی قریب اینجا آمدند، دو چندان بار که من فرموده بودم. چو بار از اشتران فرو گرفتند، اشتران همه یگان دو گان * هلاک شدند

تورا: برای تو ( را : حرف اضافه)

این غلام را در کار من کن توضیحات (۱) او را به خاطر من آزاد کن ، به خاطر من ببخش

بند از کسی بر گرفتن : کنایه از«آزاد کردن»

 تورا بر همه چیزها حکم است توضیحات(۲) دستور تو بدون چون و چرا پذیرفته است

تا در ضیافت مایی: تاوقتی میهمان ما هستی (ضیافت مهمانی)

حادی* : حدی خوان ، سرود خوان (اهمیت املایی دارد)

صوت: صدا

ضیاع*: جمعِ « ضیعه» ، زمین و آب و درخت (اهمیت املایی دارد) {ضیا : نور و روشنایی}

اُشتور :شتر (اشتری چند: چند شتر)

غلّه : حاصل زراعت مثل جو ، گندم ، ارزن ….۰(اهّمّیت املایی دارد)

دو بار شتر بر هر اشتری نهاد: بار دو شتر رابر پشت یک شتر گذاشت

حدی می کرد : سرود می خواند (سرود ویژه ی شتران برای سریع تر رفتن)

قریب :نزدیک (در اینجا :کوتاه کم) (اهّمّیت املایی دارد)

دو چندان بار که من فرموده بودم :دو برابر باری کهخواسته و دستور داده بودم )

فرو گرفتند : برداشتند (از شتر ) پایین آوردند

یگان : یکی یکی

دوگان: دودو دوتادوتا

معنی: گفتم: امیدی که از کرم و بخشش تو دارم. گفت همه ی املاک و دارایی های من برای تو: (فقط) تو غذا بخور. گفتم: من به املاک تو نیازی ندارم، این غلام را به خاطر من آزاد کن (ببخش). گفت: ابتدا از جرمش سؤال کن، بعد او را آزاد نما زیرا تا زمانی که تو میهمان ما هستی دستور تو بدون چون وچرا پذیرفته است. گفتم: بگو تا جرمش (گناهش) چیست؟ گفت: بدان که این بَرده ای سرود خوان است و صدای زیبایی (نیز) دارد. من او را به همراه چند شتر به زمین های زراعی خود فرستادم تا برای ما گندم وجو و… بیاورد. این غلام رفت و بار دو شتررا بر پشت یک شتر گذاشت و در میان راه آواز می خواند و شتران نیز با شتاب می دویدند تا در زمانی کوتاه به این جا رسیدند و دو برابر مقداری که من دستور داده بودم (غلّه آوردند) وقتی بارها را از شتران پایین گذاشتند، شتران یکی یکی دو تا دوتا (همگی) جان دادند.

ابراهیم گفت: مرا سخت عجب آمد . گفتم: ایّها الامیر، شرف تو، تو را جز به راست گفتن ندارد امّا مرا بر این قول برهانی باید. تا ما در این سخن بودیم، اشتری چند از بادیه به چاهسار آوردند تا آب دهند. امیر پرسید که چند روز است این اشتران آب نخورده اند؟ گفتند: سه روز. این غلام را فرمود تا به حدی صوت برگشاد. اشتران اندر صوت وی و شنیدن آن مشغول شدند و هیچ دهان به آب نکردند تا ناگاه یک یک در رمیدند و اندر بادیه بپراکندند!

آن غلام را بگشاد و به من بخشید….

مرا سخت عجب آمد : من بسیار متعجّب شدم

ایّها الامیر: ای امیر(ایّها : حرف ندای عربی)

شرف تو ، تو را جز به راست گفتن ندارد توضیحات(۳) به دلیل داشتنشرافت و بزرگی، جز راست نمی گویی ( توشریفی، دروغ گو نیستی)

قول : سخن ،گفتار

برهان : دلیل ،حجّت

مرا بر این قول برهانی باید: برای این سخن خود (برای من) دلیلی بیاور (دلیلی لازم است)

تا ما در این سخن بودیم: همان زمانی که ما مشغول صحبت بودیم (در حین ِ صحبت)

بادیه: بیابان ، صحرا

چاهسار : سرچاه، دهانه ی چاه، زمینی که در آن چاه بسیار باشد

« این اشتران آب نخورده اند »(بعد از واژه های «سه روز»): حذف به قرینه ی لفظی

به حُدی صوت برگشاد : سرود ویژه ی شتران را با صدای بلند خواند

دهان با آب نکردن: کنابه از «آب نخوردن»

در رمیدند:رَم کردند، فرار نموند

بر پراکندند: پراکنده و متفرق شدند

معنی: ابراهیم گفت: من بسیار تعجّب کردم. گفتم: ای امیر، تو به دلیل شرافتمندی و بزرگی دروغ نمی گویی امّا برای این سخن خود دلیلی (برایم) بیاور(دروغ نمی گویی امّا باور نکردن آن سخت است) همان زمانی که ما دراین مورد مشغول گفت وگو بودیم، چند شتر از بیابان به سر چاه آوردند تا(به آن ها) آب دهند امیر سؤال کرد که این شتران چند روز است که تشنه هستند؟ گفتند: سه روز است که آب نخورده اند.(امیر) به غلام دستور داد که با آواز بلند سرود بخواند. شتران مشغول (محو) آواز غلام گشتند و اصلاً لب به آب نزدند تا اینکه ناگهان فرار کردند ودر بیابان پراکنده شدند. (امیر) آن غلام را از بند و زنجیر خلاص کرد و به من بخشید.

                      خودآزمایی

۱- ابراهیم خوّاص غلام حدی خوان رادر چه حالتی مشاهده کرد؟

مغلول ومسلسل (به زنجیر شده) بردرِ خیمه اندر آفتاب افکنده بود.

۲- آیا امیر حیّ در قول خود در مورد غلام صادق بود؟ توضیح دهید.

بله: قول داد و به قول خود عمل نمود (غلام را آزاد کرد)

۳- آیا ابراهیم خوّاص، قول امیر را بدون قید وشرط پذیرفت؟

خیر : از امیر خواست که برای سخن خود، دلیل (بُرهان) بیاورد.

۴- نویسنده کدام رسم پسندیده ی اجتماعی را به عرب نسبت داده است؟

میهمان نوازی

۵- در مقایسه متن درس با یک نوشته ی امروزی، سه تفاوت در جمله بندی ذکر کنید؟

 ۱-کابرد حرف اضافه های متفاوت در   اندر / به     را

        ۲- کابرد «مر» تأکیدی

        ۳- به کاربردن «ب» زینت بر سر افعال: بشنید / بشوریدند/ برفت/ بپراکندند/ بگشاد

        ۴- کاربرد فعل های پیشوندی: فراز رسیدم/ در رمیدندو…

۶- تفاوت معنایی « فرمود» در فارسی گذشته و امروز چیست؟ با توجه به کاربرد امروز، صیفه های رایج آن کدامند؟

کلمه ی« فرمودن» در گذشته وامروز چند معنی داشته و دارد:۱- دستور دادن، امر کردن  ۲- انجام دادن ، کردن۳- گفتن ۴- برای احترام به جای هر فعل امری   بفرمایید(بنشینید، بروید،بگوییدو…)

صیغه های رایج با توجه به کاربرد امروز: غیر از اول شخص مفرد وجمع ،تمامی صیغه ها رایج است. دوم وسوم شخص مفرد وجمع (فرمودی/ فرمودید// فرمود / فرمودند)

۷- این بیت سعدی با محتوای درس چه ارتباطی دارد؟

 اشتر به شعر عرب در حالت است وطرب            گر ذوق تو نیست تو را کژ طبع جانوری

هر دو به تأثیر گذاری و نفوذ فراوان موسیقی بر انسان و حیوان اشاره دارد.

اُشتر : شتر

شعر عرب : منظور«حُدی» ، آواز و سرودی که ساربان عرب می خوانند تا شتران تیزتر حرکت کنند

طَرَب: شادی، نشاط / عرب و طرب: جناس ناقص

کژ طبع: بی ذوق

کژ طبع جانور: ترکیب وصفی مقلوب (جانورِ کژ طبع)

  مصراع دوم: تشبیه (تو: مشبه / جانور: مشبه به / کژطبع:وجه شبه)

معنی بیت: شتر نیز از شعرخوانی عرب (حُدی) به نشاط و وجد می آید. اگر تو این نشاط را نداشته باشی، جانور بی ذوقی هستی.

مفهوم: بیانگر « تأثیر فراوان موسیقی»

درس ۸ زبان و ادبیات فارسی ۱ پیش دانشگاهی

درس هشتم

                                          مناظره ی خسرو با فرهاد

    منظومه ی خسرو و شیرین نظامی، زیباترین منظومه عاشقانه در ادب فارسی است. خسرو پرویز، شهریار خوش گذران ساسانی دل در گرو محبت شیرین، شاهزاده ای ارمنی دارد. در میانه ی راهِ عاشقی، به نام فرهاد، فریفته ی شیرین می شود و خسرو برای برداشتن رقیب از سر راه، او را به کندن کوه بیستون می گمارد. فرهاد هنرمند تندیسگر در آن کوه به بریدن سنگ مشغول می شود و سرانجام، جان بر سر دل دادگی می نهد. داستان خسرو و شیرین بارها مورد تقلید شاعران پس از نظامی قرار گرفته است.

   امیر خسرو دهلوی و وحشی بافقی از مشهورترین مقلدان این منظومه اند. مناظره ی خسرو با فرهاد از زیباترین بخش های منظومه ی خسرو و شیرین نظامی است. خسرو مظهر قدرت و فرهاد نمونه ی خاکساری و پاک بازی است و سرانجامِ این مناظره، عجز و ناتوانی خسرو از مناظره و پرسیدن. کاربرد شیوه ی مناظره یا سؤال و جواب در ادبیّات فارسی سابقه ای طولانی دارد. در شعر فارسی، اسدی توسی را مبتکر این فن دانسته اند. جز نظامی، سعدی، حافظ و خواجوی کرمانی، از معاصران، ملک الشّعرای بهار و پروین اعتصامی بیش از دیگران از این شیوه بهره جسته اند. استادانه ترین نمونه های معاصر مناظره، مناظرات زیبا و آموزنده ی پروین اعتصامی است.

   مناظره ی فرهاد با خسرو، آمیزه ای شگفت و بدیع از ایجاز و رسایی و زیبایی و نشانگر استادی و توانایی شاعر بزرگ گنجه است.

مناظره ی خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجایی؟              بگفت از دار ملک آشنایی

دارملک : پایتخت

آشنایی : عشق ، دوستی

نخستین : صفت شمارشی تربیتی / نخستین بار : گروه قیدی

«ش» : متمم

هستم : فعل جمله ی چهارم است که به قرینه ی معنوی حذف شده است.

معنی : ابتدا خسرو به او گفت : تو اهل کجا هستی؟ فرهاد در پاسخ گفت: از سرزمین عشق و دوستی هستم. (فرهاد در پاسخ، به عشق شدید خود نسبت به شیرین اشاره دارد.)

بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟             بگفت انده خرند و جان فروشند

صنعت : کار ، پیشه

آن جا : قید مکان

چه : ضمیر پرسشی در نقش متمم

کوشند : می کوشند (مضارع اخباری)

بگفت : فعل و بقیه ی جمله مفعول آن می باشد

انده : مفعول برای فعل «خرند»

جان : مفعول برای فعل «فروشند»

خرند و فروشند : تضاد

معنی : خسرو گفت : شغل مردم آن جا چیست؟ فرهاد در پاسخ گفت : جان فروشی می کنند و در مقابل غم و اندوه می خرند. یعنی اینکه عاشق پیشه اند و غم معشوق را با جان و دل خریدارند.

مفهوم کلی بیت ارتباط دارد با ابیات :

کشیدند در کوی دلدادگان     میان دل و کام دیوارها

طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم     این همه پریشانی بر سر پریشانی

حاصلی نیست به جزغم ز جهان خواجو را       شادی جان کسی کاو ز جهان آزاد است

بگفتا جان فروشی در ادب نیست               بگفت از عشق بازان این عجب نیست

بگفتا : «الف» در «بگفتا» الف جوابیّه است.

ادب : رسم رایج

این : ضمیر اشاره در نقش نهادی و مرجع ضمیر «جان فروشی»

معنی: خسرو گفت: جان دادن دور از آدب است و مرسوم نیست. فرهاد در پاسخ گفت: این کار (جان دادن) از عاشقان عجیب نیست.

بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟              بگفت از دل تو می گویی، من از جان

از دل : از صمیم قلب ، از ته دل ، واقعاً

می گویم : فعل مضارع اخباری و به قرینه ی معنوی در جمله ی پنجم حذف شده است.

دل و جان : مراعات نظیر

سان و جان : جناس ناقص

معنی: خسرو گفت: آیا از صمیم دل این گونه عاشق شده ای؟ فرهاد در پاسخ گفت: تو خیال می کنی که من از صمیم دل عاشق شده ام ولی من می گویم نه تنها از صمیم دل بلکه از صمیم جان، عاشق شیرین شده ام  و سراسر وجودم عشق به اوست.

بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟            بگفت از جان شیرینم فزون است

جان شیرین : حسَ آمیزی

شیرین: در مصراع دوم صفت، به معنی عزیز و دوست داشتنی (شیرین با شیرین ، جناس نام دارد).

شیرین در مصراع اول آرایه ی ایهام دارد: ۱ ـ شیرین و گوارا (صفت) ۲ ـ شیرین بانوی ارمنی (مضاف الیه)

چون: ضمیر پرسشی در نقش مسند

« م» : ضمیر متَصل در نقش مضاف الیه

معنی: خسرو گفت: عشق شیرین (عاشق شدن بر شیرین) برای تو چگونه است؟ فرهاد در پاسخ گفت: شیرین، برای من از جان هم عزیزتر و با ارزش تر است.

بگفتا هرشبش بینی چو مهتاب؟           بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟

تشبیه : او، مشبه / مهتاب، مشبه به / چو، ادات تشبیه

«ش» ضمیر متَصل در نقش مفعول

چو : در مصراع اول در معنی « مثل و مانند» = حرف اضافه

چو : در مصراع دوم در معنی « اگر» = پیوند وابسته ساز (حرف ربط)

شب ، مهتاب ، خواب : مراعات نظیر

کجا : قید پرسش در مفهوم استفهام انکاری

معنی: خسروگفت: آیا هر شب او را (شیرین) مثل مهتاب زیبا و نورانی می بینی؟ فرهاد در پاسخ گفت: بلی، اگر بخوابم او را در خواب مثل مهتاب می بینم اما خواب کجا بود. (عشق شیرین خواب را از من ربوده است و در فراق او آرام و قرار ندارم.)

بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک؟            بگفت آن گه که باشم خفته درخاک

پاک و خاک : جناس ناقص

دل از مهر کسی پاک کردن : کنایه از فراموش کردن عشق کسی، بیرون کردن عشق کسی از دل

باشم خفته در خاک : کنایه از این که مرده باشم.

ش : ضمیر متصل در نقش مضاف الیه و مرجع ضمیر « شیرین»

کی : ضمیر پرسشی در نقش قید پرسشی

پاک کنی : فعل مرکب / باشم : فعل مضارع التزامی

معنی: خسرو گفت: کی از عشق شیرین صرف نظر می کنی؟ فرهاد در پاسخ گفت: زمانی که مرده باشم. (تا زنده هستم عاشق شیرینم و فقط مرگ می تواند عشق شیرین را از من جدا سازد.)

ارتباط معنایی دارد با بیت : از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن // از دوستان جانی مشکل توان بریدن

بگفتا گر خرامی در سرایش؟            بگفت اندازم این سر زیر پایش

نکات مهم

خرامیدن : رفتن (در اینجا)

چه خواهی کرد : جمله ی پرسشی است که به قرینه ی معنوی از بیت حذف شده است.

اندازم : می اندازم (فعل مضارع اخباری)

سر زیر پای کسی انداختن : کنایه از جان نثاری و فدا شدن در راه او

«سر» و «سرا» جناس ناقص افزایشی

سر و پا : مراعات نظیر و تضاد

ش : ضمیر متّصل در نقش مضاف الیه

معنی : خسرو گفت: اگر زمانی به سرای او (شیرین) راه یابی (چه خواهی کرد یا چه می کنی؟) فرهاد در پاسخ گفت: سر و جانم را فدایش خواهم کرد.

مفهوم : عاشقان کشتگان معشوقند و از بذل جان دریغ نمی ورزند.

بگفتا گرکند چشم تو را ریش؟           بگفت این چشمِ دیگر دارمش پیش

ریش : زخمی ، زخم

ریش ، پیش : جناس ناقص

دارمش : « ش» مضاف الیه (پیشِ او) دارمش پیش: تقدیمش می کنم (پیش داشتن: کنایه از تقدیم کردن)

چه خواهی کرد؟ : جمله ی پرسشی محذوف است.

معنی: خسرو گفت: اگر شیرین چشم تو را زخمی کند، چه خواهی کرد؟ فرهاد در پاسخ گفت: چشم دیگرم را تقدیمش می کنم تا مجروح و نابینا سازد.

مفهوم بیت: بیانگر اخلاص ، تسلیم و سرسپردگی عاشق است.

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟           بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

آهن : مجازاً تیشه

تشبیه : ور خود بود سنگ ؛ اگر خود مانند سنگ محکم باشد.

کسی : ضمیر مبهم در نقش نهادی

« ش» : ضمیر متّصل در نقش مفعولی و مرجع ضمیر «شیرین»

فراچنگ آرد : به دست آورد ، فعل مرکب

چنگ و سنگ : جناس ناقص / آهن و سنگ : مراعات نظیر

چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی محذوف

معنی: خسرو گفت: اگر کسی شیرین را به دست آورد و با او ازدواج کند (چه خواهی کرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: اگر مثل سنگ مقاوم و سخت باشد با تیشه او را درهم می شکنم و نابود می کنم.

مصراع دوم بیت بیانگر غیرت عاشقانه فرهاد است.

بگفتا گر نیابی سوی او راه؟               بگفت از دور شاید دید در ماه

راه و ماه : جناس ناقص اختلافی

چه خواهی کرد؟ جمله پرسشی محذوف

معنی: خسرو گفت : اگر نتوانی به وصالش برسی و در کنار او قرار بگیری (چه خواهی کرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: برای دلباخته ای چون من، شایسته ی آن است که معشوق زیبا را از دور تماشا کنم.

بگفتا دوری از مه نیست در خور؟              بگفت آشفته از مه دور بهتر

ـ گذشتگان بر این باور بوده اند که دیوانه چون در ماه بنگرد، دیوانه تر شود. (تلمیح و ضرب المثل)

آشفته : پریشان ، دیوانه (در اینجا) ، صفت جانشین اسم در نقش نهادی

مه : استعاره از شیرین

معنی: خسرو گفت: دوری از یارِ ماه پیکر شایسته نیست. فرهاد در پاسخ گفت : عاشق دیوانه (فرهاد)، هرچه در ماه ننگرد و از آن دور باشد، بهتر است. (اگر او را از نزدیک ببینم، بیش از پیش، شیفته می شوم و آرام و قرار از دست می دهم چنان که آدم شیدا و دیوانه اگر در ماه بنگرد دیوانه تر می شود.)

مفهوم : در این بیت ، فرهاد ندیدن معشوق را به صلاح خود می داند.

ارتباط معنایی دارد با ادبیات :

زهر سوکرد بر عادت ، نگاهی    نظر ناگه در افتادش به ماهی

چو لختی دید از آن دیدن خطر دید       که بیش آشفته شد تا بیش تر دید

گر مدعیان نقش بینند پری را     دانند که دیوانه چرا جامه دریده است

بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟             بگفت این از خدا خواهم به زاری

داری و زاری: جناس ناقص اختلافی، قافیه

این : ضمیر اشاره در نقش مفعولی و مرجع ضمیر جمله ی قبلی است. (بخواهد هرچه داری)

از خدا خواهم به زاری: با التماس از خدا میخواهم.

چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی به قرینه ی معنوی مخذوف است.

معنی: خسرو گفت: اگر شیرین هر چه داری از تو بخواهد (چه خواهی کرد) فرهاد در پاسخ گفت: این آرزو را (هر چه دارم از من بخواهد) با التماس ازخدا می خواهم.

مفهوم: اخلاص و پاک بازی عاشق.

بگفتا گر به سر یابیش خشنود؟             بگفت از گردن این وام افکنم زود

توضیحات ۲: اگر او با هدیه گرفتن سر تو خشنود شود…

ش: ضمیر متصل در نقش مفعولی

وام: منظور سر است. (فرهاد سر خود را دینی برگردن خود می داند.)

وام از گردن افکندن: کنایه از دین خود را ادا کردن. / سرو گردن و وام: مراعات نظیر

چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی محذوف به قرینه ی معنوی است.

معنی: خسرو گفت اگر او (شیرین) با هدیه گرفتن سر تو خشنود شود (چه می کنی؟) فرهاد در پاسخ گفت: هر چه زودتر آن را تقدیم می کنم (چرا که این سر به گردن من وامی از آنِ شیرین است.)

مفهوم: تمام وجود عاشق فدای یک لحظه خشنودی معشوق باد.

بگفتا دوستیش از طبع بگذار            بگفت از دوستان ناید چنین کار

ش: ضمیر متصل در نقش مضاف الیهی

از طبع بگذار: کنایه از « صرف نظر کن، فراموش کن.»

ناید: مخفف « نباید» در معنای « نمی آید» فعل مضارع اخباری است.

چنین: صفت اشاره.

معنی: خسرو گفت: عشق و دوستی شیرین را فراموش کن، فرهاد در پاسخ گفت: از عاشقانی مثل من، چنین کاری بر نمی آید و نمی توانم عشق او را از دل بیرون کنم.

مفهوم: مصراع دوم بیت بر پایداری عاشق دردوستی و عشق تأکید دارد.

                   بگفت آسوده شو،کاین کار خام است    بگفت آسودگی بر من حرام است

کار : منظور «عاشق شدن»

خام: نسنجیده، ‌بی نتیجه، در نقش مسند

معنی: خسرو گفت: آسوده خاطر باش و عشق شیرین را فراموش کن زیرا عاشق شدن توکاری بی نتیجه و بیهوده است. فرهاد در پاسخ گفت: بر من عاشق، آسایش حرام است.

مفهوم: بنای عاشقی بر بی قراری است.

ارتباط معنایی دارد با بیت: بیزارم از وفای یک روز و یک زمان // مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

بگفتا رو صبوری کن در این درد              بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟

توضیحات۳: بدون جان( معشوق) چگونه میتوانم شکیبایی کنم.

چون: قید پرسش

جان: استعاره از شیرین خانم

درد و کرد: جناس ناقص اختلافی

استفهام انکاری، از جان صبوری چون توان کرد؟

معنی: خسرو گفت: برو با این درد و غم عشق بساز و صبر پیشه کن و به فکر وصال شیرین نباش. فرهاد در پاسخ گفت: شیرین جان من است بدون جان (شیرین خانم) چگونه می توانم شکیبایی کنم.

ارتباط معنایی دارد با:

به عشق اندر صبوری خام کاری است         بنای عاشقی بر بی قراری است

مستی و عاشقیم برد زدست                      صبر ناید ز هیچ عاشق مست

            صبوری از طریق عشق دور است         نباشد عاشق آن کس کاو صبور است

ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب         عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان

جان ماهی آب باشد صبر بی جان چون بود      چون که بی جان صبر نبود چون بود بی جان زجان

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست            بفگت این، دل تواند کرد، دل نیست

توضیحات: دل می تواند صبر و شکیبایی پیشه گیرد: حال آنکه من دل خود را از دست داده ام.

این: ضمیر اشاره در نقش مفعولی مرجعش « صبر کردن»

تواند کرد: فعل در وجه مصدری

نیست: فعل غیر اسنادی (در معنای وجود ندارد)

از صبر کردن کس خجل نیست: کنایه از این که صبر پیشه کن (چرا که نتیجه ی صبر موفقیت است)

معنی: خسرو گفت: کسی از صبر کردن شرمنده نیست و از صبر کردن کسی زیان ندیده است ( نتیجه ی صبر موفقیت است) پس در غم عشق و هجران شیرین صبر پیشه کن و به فکر وصال شیرین نباش. فرهاد در پاسخ گفت: دل می تواند صبر و شکیبایی پیشه گیرد حال آن که من عاشقم و دل خود را از دست داده ام پس نمی توانم صبر پیشه کنم.

ارتباط معنایی دارد با بیت:

صبوری از طریق عشق دور است            نباشد عاشق آن کس کاو صبور است.

بگفت از عشق کارت سخت زار است           بگفت از عاشقی خوش تر، چه کار است؟

« ت» : ضمیر متصل درنقش مضاف الیه

عاشقی: حاصل مصدر در نقش متمم

خوش تر: صفت تفضیلی در نقش مسندی

چه: صفت پرسشی

استفهام انکاری: مصراع دوم

زار، کار: جناس ناقص اختلافی،‌ قافیه

معنی: خسرو گفت: به خاطر عشق کارت خیلی سخت و دشوار شده است (از عشق شیرین صرف نظر کن) فرهاددر پاسخ گفت: هیچ کاری بهتر از عاشقی نیست اگر چه سختی های فراوان داشته باشد.

ارتباط معنایی دارد با بیت:

من ازین بند نخواهم به درآمد همه عمر   بند پایی که به دست تو بود تاج سر است

بگفتا جان مده بس دل که با اوست          بگفتا دشمن اند این هر دو بی دوست

جان و دل: مراعات نظیر

دوست و دشمن : تضاد / جان: مفعول

بس: کافی است

این هر دو: گروه نهادی ومنظور « دل و جان فرهاد » است.

معنی: خسرو گفت: همین که دلت را به او داده ای کافی است دیگر جانت را در راه عشق شیرین فدا مکن فرهاد در پاسخ گفت: بدون شیرین دل و جان ارزشی ندارند و همچون دشمن باید این دو را (دل و جان) از خود دور نمود.

مفهوم: ارزش جان آدمی در عشق ورزی و فداشدن در راه معشوق است و بی دوست، دل و جان، دشمن عاشق است.

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین             بگفتا چون زیَم بی جان شیرین

دل ، جان و عشق : مراعات نظیر

شیرین : جناس تام : در مصراع اول معشوقه ی فرهاد و در مصراع دوم به معنی عزیز و گرامی (صفت) / قافیه

شیرین : در مصراع اول ایهام دارد : ۱ ـ دلپذیر و عزیز    ۲ ـ نام معشوقه ی فرهاد

جان : استعاره از عشق به معشوق و خود معشوق

زیم : بزیم ، فعل مضارع التزامی

چون : ضمیر پرسشی در نقش قید پرسشی

بی : حرف اضافه / جان : متمم

جمله ی چهارم : استفهام انکاری

معنی : خسرو گفت : عشق شیرین خانم را فراموش کن و از او دل بکن فرهاد در پاسخ گفت : عشق شیرین و خود شیرین برای من مثل جان عزیز و گرامی است و نمی توانم بدون او زندگی کنم.

مفهوم : عشق مایه ی حیات آدمی است.

بگفت او آنِ من شد زو مکن یاد             بگفت این، کی کند بیچاره فرهاد

آن : ضمیر ملکی

یاد مکن : فعل مرکب

این : ضمیر اشاره در نقش مفعول و مرجعش « از او یاد نکردن»

کی : ضمیر پرسشی در نقش قید پرسشی

مصراع دوم : استفهام انکاری

بیچاره فرهاد : ترکیب وصفی مقلوب ، در نقش نهادی

معنی : خسرو گفت : شیرین متعلّق به من است دیگر به فکر او نباش. فرهاد در پاسخ گفت : من بیچاره این کار (از او یاد نکردن را) هرگز نمی توانم فراموش کنم و نمی توانم از او یاد نکنم.

مفهوم : عاشق واقعی هرگز معشوق را فراموش نمی کند.

بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟              بگفت آفاق را سوزم به آهی

آفاق را سوزم به آهی : اغراق

بگفت : ماضی ساده

نگاهی کنم : فعل مضارع التزامی

چه خواهی کرد؟ : جمله ی پرسشی محذوف به قرینه ی معنوی

سوزم : می سوزانم ، فعل مضارع اخباری ، گذرا به مفعول و متمم

آهی : یک آه (یای وحدت)

معنی : خسرو گفت : اگر من در شیرین نگاهی بکنم چه خواهی کرد؟ فرهاد در پاسخ گفت : با آهی آتشین، تمام جهان را می سوزانم. (خسرو غیرت فرهاد را می سنجد)

چو عاجز گشت خسرو در جوابش            نیامد بیش پرسیدن صوابش

صواب : درست ، راست / ثواب : پاداش نیکو ، اجر

جواب و صواب : جناس ناقص اختلافی

« ش» در جوابش : مضاف الیه

« ش» در صوابش : متم (بیش پرسیدن برای او « خسرو» درست نبود.)

معنی: زمانی که خسرو در جواب دادن به فرهاد عاجز و ناتوان شد صلاح ندید بیشتر سؤال کند.

مفهوم: (بیان درماندگی خسرو در مناظره)

به یاران گفت کز خاکی و آبی                ندیدم کس بدین حاضرجوابی

خاکی و آبی : تضاد و مجاز از کل موجودات

حاضر جواب : منظور فرهاد است.

ی : در خاکی و آبی « ی» نسبت است. / ی : در حاضر جوابی « ی» حاصل صدر است.

بیت، بیان گر شکست خسرو در مناظره است.

معنی : خسرو به یاران خود گفت : از بین تمام موجودات کسی را این گونه حاضر جواب ندیده ام.

مفهوم : نشان عجز و ناتوانای خسرو در مناظره

خود آزمایی

۱ ـ به نظر شما، هدف خسرو از طرح پرسش های پی در پی چه بوده است؟

می خواست فرهاد را مورد آزمایش قرار دهد و به میزان عشق فرهاد به شیرین پی ببرد و با سؤال های پی در پی عشق او را ناچیز جلوه دهد و او را از نظر روحی درمانده سازد تا عشق شیرین را از دل بیرون کند.

۲ ـ با توجه به پاسخ های فرهاد ، او را چگونه می یابید؟

عاشق واقعی ، پاک باز ، پایدار در عشق ، تیزهوش و زیرک ، حاضر جواب

۳ ـ کدام بیت شعر، به باورهای عامیانه اشاره دارد؟

« بگفتا دوری از مه نیست در خور             بگفت آشفته از مه، دور بهتر»

۴ ـ در بیت « بگفتا گر خرامی در سرایش       بگفت اندازم این سر زیر پایش» کدام بخش حذف شده است؟

جمله ی پرسشی : « چه خواهی کرد» یا « چه می کنی»؟ (جمله ی هسته)

۵ ـ پاسخ های فرهاد به خسرو ، چگونه بودند؟

صریح و کوتاه ، قاطع ، شجاعانه و صادقانه

۶ ـ در بیت زیر، مرجع « این» چیست؟

بگفت او آنِ من شد زو مکن یاد          بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

مرجع ضمیر « این». « یاد نکردن از او» است.

۷ ـ در مصراع « بگفت از گردن این وام افکنم زود» مقصود فرهاد از «وام» چیست؟

مقصود از « وام»، سر فرهاد است. فرهاد تمام هستی خود را متعلّق به شیرین می داند که به محض طلب کردن شیرین، آن را ادا خواهد کرد.

درس ۹ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس نهم

                                                  اکسیر عشق

از در درآمدی و من از خود به در شدم             گویی کز این جهان به جهان دگر شدم

درآمدن : وارد شدن (فعل پیشوندی)

از خود به در شدن : کنایه از خودبی خود شدن ، مست و بیهوش شدن

گویی : قید تشبیه ، در معنای مثل این که ، انگارکه

جهان دگر : آخرت ، عالم معنا

دگر : صفت مبهم

شدم : در معنای « رفتم»

از این جهان به جهان دگر شدن : کنایه از مردن

معنی : از در وارد شدی و من از شدت شوق و هیجان از خودبی خود شدم انگار که روح از تنم خارج شد (اشاره به حالت از خودبی خود شدن از دین معشوق).

گوشم به راه ، تا که خبر می دهد زدوست               صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

توضیحات ۱ : بی خبر ماندم ، بی هوش شدم.

گوش به راه بودن : کنایه از منتظر بودن ، (حسّ آمیزی)

که : کسی ، ضمیر مبهم

صاحب خبر : معشوق (نهاد) / بی خبر : از خودبی خود شدن (مسند)

معنی : منتظر بودم تا کسی خبری از دوست (معشوق) به من بدهد حال آن که خود معشوق آمد و من از خودبی خود شدم و بی خبر ماندم.

ارتباط معنایی دارد با بیت: که گفت من خبری ارم از حقیقت عشق       دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد

        گفتم ببینمش مَگَرم درِد اشتیاق          ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

« ش» ببینمش : ضمیر متّصل ـ مفعول

« م» مگرم : ضمیر متّصل ـ مضاف الیه اشتیاق (« م» در جای خود به کار نرفته است.)

گفتم : فعل و نهاد اجباری و مفعول آن بقیه ی مصراع اول

تضاد : ساکن شدن درد اشتیاق با مشتاق تر شدن

مگر: قید تردید

معنی : می انگاشتم که اگر معشوق را ببینم شاید سوز اشتیاق من (که از فراق یار حاصل شده) تسکین یابد اما با دیدن معشوق، سوز اشتیاقم فزونی یافت و شیفته تر شدم. (نتیجه عکس دارد)

مفهوم : عاشق در همه حال چه هجران و چه وصال در سوز اشتیاق است.

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب                مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

عیوق: ستاره ای است سرخ رنگ و روشن در کنار راست کهکشان که پس از ثریا طلوع می کند و پیش از آن غروب می کند. مظهر دوری و روشنایی و بلندی است.

چون: حرف اضافه (چون در معنی « مثل و مانند» حرف اضافه است)

شبنم:  مشبه به، متمم.

مهر: ایهام تناسب: ۱) خورشید  ۲) محبت، عشق

« م» مهرم: مضاف الیه جان

به عیوق برشدن: کنایه از به کمال رسیدن

برشدم: بالا رفتم / آفتاب : استعاره از معشوق

مراعات نظیر: آفتاب،‌ مهر، عیوق

معنی: من هم چون شبنمی ناچیز در مقابل خورشید بودم و به مدد گرمای عشق تو به والاترین مرتبه رسیدم.

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست             چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

دست نداد: کنایه از این که ممکن نشد ( فعل جمله)

« م» دست: ضمیر متصل، متمم (برای من دست نداد)/ دست، پا، سر: مراعات نظیر

به سر شدم: کنایه از اینکه با شتاب و با شوق رفتم

پای، سر: تضاد/ دست و دوست: جناس ناقص افزایشی

معنی: توان رفتن به نزد دوست (وصال دوست) برایم ممکن نشد اگر چه تلاش بسیار کردم و مدتی لنگ لنگان به سوی او رفتم و مدتی با سرعت وباشوق.

مفهوم: برای وصال دوست تلاش بسیار کردم اما میسر نشد.

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم               از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

تا: در مصراع اول پیوند وابسته ساز است و در مصراع دم حرف اضافه است.

«ش رفتنش: مضافالیه / «ش» گفتمش: مضاف الیه

رفتن و گفتن: مفعول

لف و نشر مشوش: رفتن را با بصر ببینم وگفتن را با سمع بشنوم.

از پای تا به سر: مجازاً‌ از تمام وجود همه ی وجود

سمع: گوش/ بَصَر: چشم

مراعات نظیر: پای، سر/ سمع، بصر

سر و پا: تضاد

معنی: برای این که راه رفتنِ معشوق را ببینم و سخنانش را بشنوم همه ی وجودم چشم وگوش شد.

( همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم)

مفهوم: با تمام وجود تشنه ی دیدار معشوق بودم.

ارتباط معنایی دارد با بیت:

با صد هزار جلوه برون آمدی که من      با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت             کاوّل نظر به دیدن او دیده ور شدم

چشم نگاه داشتن: کنایه از نگاه نکردن

چشم، نگاه، نظر، دیدن، دیده ور: مراعات پرسش

توانم نگاه داشت: فعل در وجه مصدری

معنی: من چگونه می توانم به او نگاه نکنم واز نگریستن به او خودداری کنم زیرا در اولین نگاه با دیدن او (معشوق ازلی) بینا شدم.

                    بیزارم از وفای تو، یک روز و یک زمان        مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

بیزارم از وفای تو: مرا عاشق وفادار خود مشمار. / بیزار: مسند

مجموع: قید، خاطر جمع، آسوده

مراعات نظیر: روز و زمان / مجموع و خرسند

معنی: نسبت به تو وفادار نبوده ام. اگر یک روز آسوده و آرام زندگی کرده باشم.

مفهوم: عاشق وفادار در همه حال در طلب معشوق است وآسایش عاشق نشان بی وفایی اوست.

در این بیت شاعر سوگند یاد می کند که لحظه ای دور از یار در آرامش وآسایش نبوده است یعنی همیشه به یاد یار بوده است. محبت عاشق نسبت به معشوق همیشگی و دائمی است.

ارتباط معنایی دارد با بیت:    به شادی و آسایش و خواب و خور      ندارند کاری دل افکارها

او را خود التفات نبودی به صید من                من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

التفات: توجه

کمند نظر: نگاه هم چون کمند.

کمند نظر: اضافه تشبیهی ، نظر (مشبه) کمند (مشبه به) وجه شبه ( اسیر کردن، صید کردن)

مراعات نظیر: صید، اسیر وکمند

نبودی: نداشت

معنی: معشوق به من توجهی نداشت و قصدی برای گرفتار کردن من در دام عشق خود نداشت من خودم اسیر نگاه چون کمند او شدم.

مفهوم: معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز

ارتباط معنایی دارد با بیت:

حاجت به ترکی نیتش تا در کمند آرد دلی      من خود به رغبت درکمند افتاده ام تا می برد

                گویند روی سرخ تو، سعدی، که زرد کرد؟          اکسیر عشق برمسم افتاد و زر شدم

اکسیر: جوهری که ماهیت اجسام را تغییر دهد وکامل تر سازد، ‌هر چیز مفید وکمیاب

مس: استعاره از وجود بی ارزش

زر شدن: کنایه از ارزشمند و متعالی شدن و به کمال رسیدن

زردرویی:کنایه از بیماری و پریشانی (عاشق شدن)

سرخ رویی: کنایه از تندرستی و شادابی

اکسیر عشق: تشبیه، عشق مشبه است و اکسیر مشبه به است (عشق در کمال بخشیدن مانند اکسیر است)

زرد و زر: جناس ناقص افزایشی

سرخ و زرد: تضاد و مراعات نظیر/ اکسیر ، زر، و مس: مراعات نظیر

روی: مفعول / سعدی: منادا

حسن تعلیل: علت زرد شدن در مصراع دوم بیان شده است.

لف ونشر: سرخ با زر و زرد با مس

ایهام تناسب: روی در رابطه با مس واکسیر ایهام تناسب دارد.

که: ضمیر پرسشی در نقش نهاد

زرد: مسند/ « م» مسم مضاف الیه

معنی: به من می گویند: ای سعدی! چه کسی روی سرخ و شاداب تو را زرد و بیمار کرد؟ (تندرستی را از تو گرفت و تو را بیمار وآشفته نمود) پاسخ می دهم که عشق مثل کیمیا بر وجود بی ارزش من راه یافت و مرا به طلای زرد مبدل ساخت و به من ارزش و کمال بخشید.

مفهوم: عشق مس وجود عاشق را طلا و شایسته ی حضور در بارگاه محبوب می سازد.

مصرع دوم ارتباط معنایی دارد با ابیات:

               جان گدازی گر به آتش عشق          عشق را کیمیای جان بینی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی         تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد            بالله کزآفتاب فلک، خوب تر شوی

خودآزمایی

۱ ـ در بیت اول، مقصود از عبارت: « از خود به در شدم» چیست؟

از خود بی خبر شدم، سرمست و مدهوش شدم

۲ ـ با توجه به مفهوم بیت سوم، ‌امروزه به جای کلمه ی « ساکن» چه کلمه ای به کار می رود؟

تسکین، آرام

۳ ـ بیت زیر با کدام بیت از شعر درس ارتباط معنایی دارد؟

با صد هزار جلوه برون آمدی که من            با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

با بیت « تا رفتنش ببینم وگفتنش بشنوم      از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم» ارتباط معنایی دارد

درس ۱۰ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس دهـم                                              دولـت یـار

معنی و توضیح واژه ها و ترکیب ها

تنعم : نعمت داشتن / به ناز و نعمت زیستن              خمار: کسالت بعد از مستی

نخوت : غرور / تکبر                                      اِقبال : نیکبختی / روی آوردن / متضاد اِدبار

تشویش : آشفتگی / بی قراری                     ممدوح : مدح و ستایش شده

منفور : مورد نفرت                                       معتکف: گوشه نشین برای عبادت

فُرقت : جدایی / هجران                            قدح : ظرف شراب

فال: پیش بینی کردن

۱) روز هجران و شب فرقت یار آخر شد               زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

- واژ ه های روز / شب تضادند

- قافیه ی بیت، یار / کار جناس ناقص اختلافی است

- گذشتن اختر، کنایه است از به سامان شدن کار و تأثیر مثبت ستاره

- بیت واج آرایی صامت ر دارد

معنی): روزگار دوری و ایام فراق یار به پایان رسید، فالی زدم ستاره ی اقبال من نیز موافق بود و کارها به سامان شد .

۲)آن همه ناز وتنعم که خزان می فرمود                 عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

- واژهای خزان / بهار تضادند

- بهار استعاره از حکومت شیخ ابو اسحاق / خزان استعاره از حکومت امیر پیر حسین

- « قدم باد بهار» اضافه ی استعاره ی است و تشخیص

- « قدم » مجازاً آمدن است .

معنی): آن همه ایام خوش و فخر فروشی خزان با آمدن بهارِ روح بخش، سرانجام به پایان رسید.

۳) شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل                 نخوت باد دی و شوکت خارآخر شد

- « شکر ایزد» از نظر دستوری یک جمله محسوب می شود

- « کله گوشه ی گل » اضافه ی استعاری است و تشخیص

- گل استعاره از شیخ ابو اسحاق

- باد دی  و خار استعاره از امیر پیر حسین

- گل و خار تضاد است.

معنی): خدا را شکر می کنم که با نیک بختی و آمدن گل بهاری ( شیخ ابو اسحاق ) همه ی غرور و خود بینی و فخر خزان ( حکومت ستم پیشه ی امیر پیر حسین ) به پایان آمد.

۴) صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب               گو برون آی که کار شب تار آخر شد

- « معتکف شدن صبح» آرایه ی تشخیص دارد

- « پرده ی غیب » اضافه ی تشبیهی است

- واژه ی صبح / شب تضادند

- واژه های کار / تار جناس ناقص اخلاقی است

- « شب » استعاره از امیر پیر حسین

معنی): به صبح امید وآرزو که مثل پرده ی غیب پنهان و گوشه نشین بود بگو بیرون بیاید زیرا ایام تاریک و ستم گر امیر پیر حسین به پایان رسید.

۵) آن پریشانی شب های دراز و غم دل               همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

- سایه ایهام تناسب دارد اینجا به معنای حمایت است اما به معنی سایه با گیسو و شب تناسب دارد.

- بین واژه های پریشانی/ شب های دراز / غم دل مراعات النظیر وجود دارد. نیز بین واژه های دراز / گیسو

معنی): آن همه غم و آشفتگی شب های طولانی و سیاه و اندوه دل و درون، تماماً در پناه جلوه ی زیبای معشوق به پایان رسید.

۶) باورم نیست زبد عهدی ایام هنوز               قِصّه ی غُصّه که در دولت یار آخر شد

- « بد عهدی ایام » اضافه ی استعاری است و تشخیص

- واژ های قصه / غصه جناس ناقص اخلاقی است

- واژه ی « بد عهدی » ایهام تناسب دارد ، اینجا بد قولی و بی وفایی است اما در معنای عهد و روزگار بد با

ایام تناسب دارد .

معنی) : به خاطر بی وفایی و بد عهدی روزگاز هنوز باور نمی کنم که غم و رنج ما با آمدن محبوب به پایان رسیده باشد.

۷) ساقیا! لطف نمودی، قدحت پُر می باد            که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

 - ساقیا: منادا است، « ای ساقی»

- قدحت پر می باد، جمله دعایی است

- مرجع ضمیر « تو» ساقی است.

- تشویش به معنی درد و رنج و اضطراب

- خمار در اینجا به معنی آشفتگی و پریشانی

معنی): ای ساقی به من لطف کردی امیدوارم همواره سرمست و با نشاط باشی با چاره جویی تو درد و رنج و آشفتگی ما به پایان رسید .

۸) در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را         شکر کن محنت بی حد و شمارآخر شد

- در شمار نیاوردن کنایه است از بی توجهی

- « شمار» از ابتدای بیت در آخر تکرار شده که تصدیر است .

- « شکر» یک جمله محسوب می شود .

معنی): هرچند هیچ کس به حافظ ارزش و اهمیت نمی داد اما خدا را سپاس می گویم که آن روزگار پر ا ز رنج و عذاب به پایان رسید.

معنی دو بیت رباعی آمده در درآمد درس

بیت اول:  با این روزگار مکار و ستیزه جو درگیر نشو. آن را رها کن و برو. و با چرخش ایام در گیر نشو و برو

بیت دوم:  مرگ یک کاسه ی زهر است آن را با رغبت و خوشی بنوش و مابقی  را به دیگران نثار کن و برو

خـودآزمـایـی

۱ ــ به چه دلیل ارتباط مفاهیم و مضامین در این غزل حافظ محسوس تر است ؟

به دلیل اشاره ای تاریخی و توصیف شرایط اجتماعی و نیز پیوند موضوعی ابیات باهم، استفاده از تشبیهات ملموس و روشن

۲ـ آیا می توان این غزل را نوعی اجتماعی به شمار آورد ؟ چرا ؟

 بله، زیرا اشاره های تاریخی مبنی بر جامعه ی روزگار شاعر در آن مشهود است.

۳ـ چهار کلمه و مضمون متضاد در این شعر بیابید ؟

روز و شب / خزان وبهار / گل وخار / صبح امید و شب تار

۴ـ با توجه به بیت :

                 آن پریشانی و شب های دراز و غم دل          همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

الف) بین کدام کلمات ارتباط مراعات النظیر، وجود دارد؟

پریشانی / شب های دراز / غم دل و همچنین دراز / گیسو

ب) این بیت با کدام بیت غزل، ارتباط معنایی بیشتری دارد ؟

آن همه ناز وتنعم که خزان می فرمود/ عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

۵ ـ با توجه به معنا و مفهوم هر بیت، آیا ردیف در همه ابیات در یک معنی به کار رفته است ؟ توضیح دهید ؟

بله کلمه شد که جزءِ دوم ردیف است از نظر معنی یکسان و فعل ربطی است

۶ ـ نمونه ای از طنز زیبای حافظ را در این غزل مشخص کنید .

اگر کلمه یا ترکیبی از کلمات به طور نامناسب یا ناهمخوان یا مشخصی به کار رود حالتی انتقادی و کنایه ای بوجود می آورد که آن را طنز گویند. معمولاً این ترکیبات در معنی خود به کار نمی روند در این غزل، مصراع « این همه ناز و تنعم که خزان می فرمود »  یک بیان طنزآلود است و  کلمه ی « می فرمود » طنز به ناز و تنعم خزان ( امیر پیر حسین ) دارد .

۷ـ بیت آخر ترجمان کدام حالت عاطفی و روحی شاعر است ؟

شکایت از قدرنشناسی و بی توجهی حکومت امیر پیر حسین به اوست،  همچنین شکر گذاری بر این که ایام ستم خاتمه یافته است. ( شکر و شکایت)

درس ۱۱ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس یازدهم

                                                                    اشارت صبح

    عبدالقادر بیدل دهلوی را نماینده ی تمام عیار اسلوب هندی باید به شمار آوریم . سبک هندی که به خیال بندی و نازک اندیشی و به کار بردن مضمون های بدیع و شگفت آفرین مشهور است،درآثار این گوینده ی پر کار قرن یازدهم و دوازدهم به اوج خود رسید .گرچه بیدل برای خواننده ی ایرانی و حتی بسیاری از اهل فضل و دوستداران شعر در ایران ناشناخته مانده – وکم تر شاعری است که با شخصیتی بدین گونه، تا این حد گم نام مانده باشد – اما در دیگر سرزمین های قلمرو فارسی – شبه قاره ی هند و تاجیکستان و…- از شهرت بسیار برخوردار است .

   دیوان بیدل بیش از همه ی دیوان های شعر فارسی از خیال و اندیشه های دور سر شار است. بسیاری از ابیات شعر او پیچیده و معما گونه اند. آن چه می خوانید، نمونه ای از غزلیات اوست که در آن با زبان خاص شاعر واژگانی همچون حیرت، آینه، حباب، برق، گلشن، وهم، شرار، داغ و زخم که از پرکاربردترین  واژگان شعر بیدل اند، پیداست. مفاهیم و مضامین با نازک اندیشی و بهره روی از تصویر های بدیع بیان شده اند و جهان و جهان بینی شاعر در آیینه ی شعر، فراتر از اندیشه و احساس خواننده قرار می گیرند.

                                                                    اشارت صبح

                          ۱)     برق با شوقم، شراری بیش نیست               شعله، طفل نی سواری بیش نیست

برق : آذرخش ،صاعقه

با – توضیحات (۱)در برابر، در مقایسه با

مرجع ضمیر« م» در « شوقم»، شاعر است / نقش مضاف الیه دارد

شرار : شرر، جرقه ی آتش

با (در مقایسه با){بعد از« شعله »}:حذف به قرینه ی لفظی

طفل نی سوار:کودکی که چوبی را به عنوان اسب به زیر ران کشیده ودر خیال خود مشغول اسب دوانی باشد

تشبیه: درمصراع اول:  برق، مشبه /شرار: مشبه به / در مصراع دوم: شعله، مشبه /طفل نی سوار: مشبه به

کنایه: درمصراع اول، شرار بودن : کنایه از« کوچکی ، حقارت » / درمصراع دوم، طفل نی سوار بودن : کنایه از « ضعیفی ، ناتوانی ، حقارت»

برق ،شرار، شعله : تناسب

واج آرایی :تکرار صامت «ش» /شعله :تشخیص

بیت دارای «اسلوب معادله »است

معنی: شوق و اشتیاق من آن قدر زیاد است که برق آسمان در مقایسه با آن مانند جرقه ای کوچک و شعله ی آتش نیز در برار اشتیا ق من مانند کودکی نی سوار ضعیف و ناتوان است .

پیام : عشق از آتش نیز سوزنده تر است.

                           ۲)     آروزهای دو عالم دستگاه              از کف خاکم غباری بیش نیست

دو عالم دستگاه : ترکیب اضافی مقلوب (دستگاه دو عالم)

دستگاه : قدرت ، ثروت ، شوکت ، دولت

کف خاک {مشتی خاک که در کف دست جای می گیرد /(در این جا ) نماد « چیز بسیار اندک »

تشبیه مضمر دارد : آرزو های دو عالم دستگاه : مشبه /غباری از کف خاک : مشبه به

 غبار مجازاً مقدار کم و ( بی ارزش بودن چیزی مورد نظر است )

خاک و غبار :تناسب /غبار بودن :کنایه از « بی ارزشی »

« م » (خاکم ): متمم (برای من )

دو عالم : دو جهان (دنیا و آخرت )

معنی : شکوه و قدرت و آرزو های دو جهان در نظر من غباری بر خاسته از یک مشت خاک بی ارزش است .

مفهوم : بی اعتباری جلوه های هر دو عالم

ارتباط معنایی دارد با :

۱- به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم         نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم (سعدی)

۲- خود با دو جهان چه کار ما را ؟                      ما عاشق چهره ی نگاریم

۳- هیچ از دنیی وعقبی نبود گوشه ی خاطر       که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

                         ۳)      لاله و گل زخمی خمیازه اند            عیش این گلشن خماری بیش نیست

- واژه های عیش و خمار متضادند

- « گلشن » استعاره از این جهان است /  بیت آرایه ی تمثیل دارد

- مصراع دوم پارادُکس ( متناقص نما ) است.

لاله وگل:تشخیص و استعاره از انسان

زخمی:توضیحات (۲) شکفته شدن؛ استعاره از پرپر شدن / مقصود نابودی و مرگ آدمی است

خمیازه: استعاره از شکوفایی ولی به معنای ضعف و بی حالی

عیش ایهام:  ۱ ـ زندگی     ۲ ـ خوشی، خوش گذرانی

گلشن: گلستان، باغ ؛ استعاره از « دنیا و عمر و زندگی درآن »

لاله و گل و گلشن :تناسب

مصراع دوم :تشبیه دارد (عیش: مشبه / خمار: مشبه به)

خمار بودن :کنایه از « زود گذر بودن ،کوتاهی »

خمیازه و خمار – توضیحات (۲)- تناسب (مراعات نظیر )

معنی: لاله و گل سرخ به هنگام شکوفا شدن ( خمیازه ) پرپر می شوند و از بین می روند ( زخمی ) پس لذت و خوشی های این جهان نیز در نهایت جز رنجوری و خماری و درد سر چیز دیگری نیست.

مفهوم{مصراع اول: نکوهش « خود نمایی ، جلوه گری ، خود آرایی »

مصراع دوم: ناپایداری و گذرا بودن جهان و وابستگی های آن}

(مصراع اول )ارتباط معنایی دارد با:

۱-هر که داد او حسن خود را در مزاد          صد قضای بد سوی او رو نهاد

                                                (مزاد:مزایده ،در معرض فروش گذاشتن ))مولانا)

۲- تا غنجه لب گشود، سر خود به باد  داد           ای آفتاب، دم به نسیم سحر مزن

۳- خویشتن آرای مشو چون بهار                         تا نکند در تو طمع روزگار

۴- فراغ بال گلی از بهار گمنامی است                  در آتش است مدام آن که شهرتی دارد

۵- شهرت ما سبب خصمی مردم باشد                خوش دل آن مرد که نامش چو نسب گم باشد

                       ۴)    تا به کی نازی به حسن عاریت                ما و من آیینه داری بیش نیست

نازی: می نازی، افتخار می کنی، می بالی (از مصدر« نازیدن»)/تا به کی نازی: استفهام انکاری (نباید بنازی )

حسن : زیبایی، نیکویی ،جمال

عاریت : عاریه، آن چه که گرفته یا داده شود به شرط باز گرداندن . موقتی ، قرضی ، امانتی.  نکته : « عاریت» گونه ی آزاد « ‌عاریه» است. یعنی به جای هم می توان آنها را در جمله به کار برد زیرا هم معنی هستند.

« ما و من »:  ‌مجاز از کل وجود عاریتی/ توضیحات (۳)- وجودهای عاریتی و عارضی

آیینه دار: کسی که آینه پیش کسی نگاه دارد / کنایه از بی اعتباری  و « ناپایداری »

مصراع دوم : تشبیه : ما و من ( وجودهای عاریه ای ): مشبه / آیینه دار: مشبه به

معنی: توضیحات(۳)- معنی: تا کی به زیبایی ظاهری و ناپایدار خود افتخار می کنی، وجود ما امانتی و ناپایدار است و ما فقط جلوه گر جمال خداییم.

مفهوم : وجود انسان، منعکس کننده ی زیبایی های خالق و در عین حال نا پایدار است.

ارتباط دارد با : «هر چه نپاید، دلبستگی را نشاید » (سعدی)

پیام: به ناپایداری و بی اعتباری وجود اشاره می کند.

                    ۵)     می رود صبح و اشارت می کند            کاین گلستان خنده واری بیش نیست

صبح :تشخیص /اشارت می کند و بیان می کند.  نکته : « اشارت» گونه ی آزاد « اشاره » است.

گلستان :استعاره از « دنیا »، « عمر و زندگی دنیوی انسان ها »

خنده وار بودن: کنایه از زود گذر،  بی ارزش و سطحی بودن دنیاست. « وار» :  پسوند شباهت (خنده وار: مثل خنده)

مصراع دوم: تشبیه (گلستان: مشبه /خنده: مشبه به

معنی : روشنایی گذرا و ناپایدار صبح، به ما این نکته را یاد آوری میکند که عمر و زندگی ما انسانها هم چون یک خنده ی صبح،  ناپایدار وگذراست.

مفهوم : گذرا و ناپایدار بودن زندگی

پیام : به ناپایداری و بی اعتباری این جهان اشاره می کند.

                  ۶)      غرقه ی و همیم ورنه این محیط            از تنگ آبی، کناری بیش نیست

غرقه: غرق شده / وهم: خیال ، پندار ،گمان

غرقه ی وهم: استعاره ی مکنیه ( وهم به دریایی تشبیه شده که می توان در آن غرق شد)کنایه از « خیال بافی »

ورنه : مخفف « و اگر نه »

محیط: اقیانوس ؛ استعاره از « تصورات و آگاهی های (ظا هراً )فراوان انسان نسبت به هستی »

تنگ: کم ، نازک ، کم حجم /تنگ آب : ترکیب وصفی مقلوب (آب تنگ )

کنا ر: ساحل

تشبیه : این محیط، مشبه /کناری از آب تنک، مشبه به

- بیت مراعات نظیر دارد ( غرقه / محیط/ تنگ آبی / کنار)

محیط وتنک آب : تضاد

معنی – توضیحات (۴)- معنی: چون اسیر خیال و وهم خود هستیم، می پنداریم به حقیقت دست یافته ایم، در حالی که هنوز به ساحلی بیش تر نرسیده ایم.

مفهوم : به سطحی بودن آگاهی های بشر اشاره دارد

                 ۷)       ای شرر! از همرهان غافل مباش             فرصت ما نیز، باری بیش نیست

شرر: شرار، جرقه ی آتش ؛ (توضیحات «۵»)استعاره از « هر کس و هر چیز کوتاه عمر و گذرا» ؛ نقش : منادا

همرهان : یاران ، همکاران ، دوستان

باری : ایهام  ۱ـ به معنی یک بار، یک دفعه   ۲ـ قید است به معنی خلاصه ، به هر حال

بیش: ایهام  ۱ـ بیشتر (فرصت ما یک بار بیشتر نیست)  ۲ـ زیاد (فرصت ما خلاصه زیاد نیست )

معنی: ای انسان،« ای موجود زود گذر» که مثل جرقه ای می درخشی و زود از بین می روی، از این فرصت کم استفاده کن ودوستان و همرهان  خود را از یاد نبر، چرا که این فرصت یک بار بیشتر دست نمی دهد (این فرصت خلاصه زیاد نیست ).

مفهوم :کوتاهی عمر ؛  خدمت به دیگران (از یاد نبردن آنان ) ؛ اغتنام فرصت

ارتباط معنایی دارد با:

۱-دور مجنون گذشت و نوبت ماست                  هر کسی پنج روز نوبت اوست

۲- ده روز مهر گردون افسانه است و افسون     نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

۳- دایم گل این بستان شاداب نمی ماند           در یاب ضعیفان را در وقت توانایی

پیام : به اغتنام فرصت اشاره دارد.

                ۸)      بیدل این کم همتان، بر عز وجاه              فخرها دارند و عاری بیش نیست

بیدل: ایهام: ۱ـ عاشق ۲ـ تخلص شاعر  / نقش: منادا

کم همتان: منظور« دنیا پرستان، مقام دوستان،» / فخر ها دارند: فخر فروشی می کنند

عار: ننگ ، رسوایی

بیت دارای «تمثیل» است

فخر وعار: تضاد

معنی: ای بیدل این افراد سست اراده و فرومایه به مقام و منصب این جهانی خود افتخار می کنند در حالی که این افتخار، جز ننگ و عار چیز دیگری بیشتر نیست.

مفهوم : سرزنش دنیا دوستی و فخر فروشی

خود آزمایی

۱) شاعر، شعله را با چه چیز مقایسه کرده است ؟

پاسخ : شوق و اشتیاق درونی خویش

۲) شاعر ، ناپایداری و گذر عمر را به چه چیزهایی تشبیه کرده است؟

پاسخ: غبار ـ خماری ـ مثل یک لبخند ـ خنده وار بودن ـ آینه دار

۳) این بیت حافظ با کدام بیت شعر ، ارتباط معنایی دارد.

سرم به دینی و عقبی فرو نمی آید         تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست

پاسخ: در بیت ۲ : آرزوهای دو عالم دستگاه / از کف خاکم غباری بیش نیست

۴) منظور از « خنده وار بودن گلستان» چیست ؟

پاسخ : سرسبزی گلستان به اندازه ی عمرِ کوتاهِ یک لبخند است. ( خنده وار بودن گلستان نشانه ی کوتاهی و گذرا بودن زندگی و دنیاست.

۵) در بیت ششم بین چه کلماتی تناسب و ارتباط معنایی برقرار شده است ؟

پاسخ : غرقه / محیط / تنگ / آب / کنار

 

۶ ) محوری ترین موضوعات در این غزل چیست

پاسخ : ناپایداری و بی اعتباری دنیا / گذرا بودن عمر

۷) شاعر چرا فخر فروشی های مخاطبان خود را نکوهش می کند ؟

پاسخ : زیرا فخر فروشی آن هم از افراد کم همت و سطحی نگر مایه ی ننگ است. (شاعر مقام های این دنیا را مایه ی ننگ می داند.

۸) مقصود شاعر از محیط ( اقیانوس ) در بیت ششم چیست ؟

پاسخ : آگا هی های انسان  یا دنیا و حقیقت هستی انسان

‌                                                          مجنون و عیب جو

              ۱)   به مجنون گفت روزی عیب جویی            که پیدا کن به از لیلی نکویی

قالب شعر: مثنوی

به: بهتر

مجنون ولیلی : تناسب

- مجنون : نماد انسان های باطن بین

- عیب جو : نماد انسان های ظاهربین

- بین « مجنون» و « عیب جو» تضاد برقرار است.

معنی: روزی فردی عیب جو به مجنون گفت که بهتر و زیباتر از لیلی محبوبی ( دلبری ) پیدا کن

           ۲)   که لیلی گر چه در چشم تو حوری است         به هرجزیی زحسن او قصوری است

چشم:  مجاز از «دیدگاه ، نظر ، عقیده »

مرجع «تو» : مجنون

حور: مرد و زن سیاه چشم (در عربی جمع« احور و حورا» است ودر فارسی به معنی مفرد به کار می رود)

قصور: نقص ، کاستی ، عیب

مرجع «او»: لیلی

مصراع دوم: نوعی متناقص نما (پارادوکس ) در عین زیبایی، نقص داشتن/ واژه های حسن / قصور تضادند

مصراع اول : تشبیه دارد (لیلی: مشبه / حور : مشبه به )

حور: نماد « زیبایی »

معنی: اگر چه لیلی از دیدگاه تو هم چون حوریان بهشتی زیبا است در عین حال در هر بخش از زیبایی او کمی و کاستی نیز وجود دارد.

          ۳)    زحرف عیب جو مجنون بر آشفت         در آن آشفتگی خندان شد وگفت:

       عیب جو و مجنون تضاد است

حرف:  مجاز از « کلام ، سخن »

عیب جو : صفت فاعلی مرکب مرخم (عیب جوینده)

برآشفت : عصبانی و خشمگین شد

بر آشفت و آشفتگی : اشتقاق

 مصراع دوم از نظر مفهوم پارادوکس دارد، در آشفتگی خندان شدن

حرف و گفت : تناسب

معنی: مجنون از سخنان عیب جو خشمگین شد و در اوج خشم ، با خنده به او گفت …..*این بیت با بیت بعدی مو قوف المعانی است .

                               ۴)     اگر در دیده ی مجنون نشینی          به غیر از خوبی لیلی نبینی

      مصراع اول کنایه از احساس کسی را داشتن

در دیده کسی نشستن:کنایه از« هم فکر و هم نظر شدن، به جای دیگری نشستن واز دریچه ی چشم او به قضیه نگاه کردن »

نشینی و نبینی : جناس نا قص /دیده و نبینی : تناسب

بیت دارای تمثیل است.

معنی: اگر تو نیز احساس مجنون عاشق را داشته باشی و از نگاه مجنون به لیلی بنگری، متوجه خواهی شد به غیر از خوبی و زیبایی چیز ی در لیلی نیست.

بیت۳و۴) موقوف المعانی

مفهوم بیت:  ۱- نفی ظاهر بینی ۲- عاشقان، زشتی ها و بدی های معشوق را نمی بینند و به آن ها توجهی نمی کنند .

           ۵)    تو که دانی که لیلی چون نکویی است         کزو چشمت همین بر زلف و رویی است

تو کی دانی: استفهام انکاری (تو نمی دانی )

چون : چگونه

چشم : مجاز از « نگاه »

زلف ورو : مجاز از « ظاهر، اعضای ظاهری »

چشم ، زلف ، رو : تناسب  (مراعات نظیرند)

بر زلف و روی نگاه کردن :کنایه از «ظاهر بینی »

مصراع دوم کنایه از ظاهر بینی است

معنی: تو که به زلف و چهره ی لیلی می نگری و ظاهر بین هستی، کیفیت حُسن او را درک نخواهی کرد.

توجه کنید بیت های ۵و۶و۷و۸همگی با هم پیوند معنای دارند، پیام هر چهار بیت اینکه کیفیت ( باطن ) مهم است نه کمیت( ظاهر )

مفهوم : سرزنش ظاهر بینی

ارتباط معنایی دارد با:  « صورت زیبای ظاهر هیچ نیست        ای برادر سیرت زیبا بیار»

                     ۶)    تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز          توچشم و او نگاه ناوک انداز

در مصراع اول: قد، مجاز از ظاهر / جلوه ی ناز، مجاز از باطن

در مصراع دوم : چشم، مجاز از ظاهر/ نگاه ناوک انداز، مجاز از باطن

 بیت واج آرایی صامت ن دارد

مرجع ضمیرتو : عیب جو  /  مرجع ضمیر او: مجنون

ناوک: نوعی تیر که آن را در غلاف آهنین گذارند و از کمان سر دهند تا دورتر رود

ناوک انداز :تیر انداز ، صفت فاعلی مرکب مرخم (ناوک اندازنده) و کنایه از تاثیر گذار بودن

قد ، چشم ، نگاه : تناسب (مراعات نظیر)

نگاه ناوک انداز: اضافه ی تشبیهی (نگاه : مشبه / ناوک انداز (شخص تیر انداز ): مشبه به) / تشخیص

فعل های محذوف « بینی» (بعد از « چشم» : حذف به قرینه ی لفظی

« می بیند» (بعد از« ناز» و« ناوک انداز» : حذف به قرینه ی معنوی (البته برخی، این حذف را هم به قرینه ی لفظی می دانند)

بیت داری تمثیل  است.

معنی: تو تنها قامت (به ظاهر نازیبای) لیلی را می بینی ولی من مجنون، حرکت دل ربای او را می بینیم، تو به ظاهر چشم لیلی می نگری ولی من به نگاه تیر انداز (چشمک زن ) و جذاب او نگاه می کنم .

مفهوم :باز هم «نکوهش ظاهر بینی »

                   ۷)    تو مو بینی و مجنون پیچش مو             تو ابرو ، او اشارت های ابرو

        بیت امروزه ضرب المثل است

        در مصراع اول : مو مجاز از ظاهر / پیچش مو مجاز از باطن

        در مصراع دوم : ابرومجاز از ظاهر / اشارت ابرو مجاز از باطن

        بیت واج آرایی مصوت و  دارد

       واژه ها « مو » و « ابرو » تکرار و تناسب

مرجع ضمیرتو: عیب جو / مرجع ضمیر او: مجنون

فعل های محذوف {بینی (بعد از « ابرو »): حذف به قرینه ی لفظی

{می بیند (بعد از « مو » و « اشارت های ابرو») حذف به قرینه ی معنوی

او و مو : جناس ناقص

معنی: تو ظاهر موهای لیلی را می بینی ولی مجنون به چین و شکن زیبای زلف او می نگرد. تو به ابروی لیلی توجه می کنی و مجنون حرکات و اشارت های ابروی او را می بیند. ( نگاه عاشق نگاهی متفاوت است.)

مفهوم : نفی « ظاهر بینی»

                ۸)     دل مجنون ز شکر خنده، خون است          تولب می بینی و دندان که چون است

واژه های لب/ دندان: مجاز از ظاهر و همچنین ناقص اختلافی است.

واژه های خون / چون:  قافیه و نیز جناس ناقص اختلافی است.

شکر خنده: خنده ی شیرین ، خنده ی دل نواز

برخی از همکاران گرامی« شکر خنده» را نوعی حس آمیزی می دانند و برخی تشبیه درون واژه ای. (خنده ی مانند شکر شیرین )

دل خون بودن :کنایه از « رنجور و اندوهگین بودن » یا « کنایه از تأثر شدید»

در مصراع اول: از شکر خنده دل خون شدن مجنون از نظر مفهوم، متناقص نما (پارادوکس) است. قاعدتاً عاشق از خنده ی شیرین معشوق خود باید شاد شود. (خونین دل بودن از خنده های شکرین)

چون : چگونه

می بینی (بعد از دندان): حذف به قرینه ی لفظی

معنی: دلِ مجنون از خنده های شیرین و اثرکننده ی لیلی بی قرار و گرفتار است، در حالی که تو ظاهری از لیلی (لب و دندان) را فقط می بینی و بس.

۹)    کسی کاو را تولیلی کرده ای نام          نه آن لیلی است کز من برده آرام

کاو : مخفف « که او »

مرجع او: لیلی (از دیدگاه عیب جو )

تو: عیب جو

من : مجنون

نه : برای تاکید از فعل جدا شده است (آن لیلی نیست )

آرام برده : مرا بی قرار و عاشق نموده

نقش« لیلی » درمصراع اول: مسند (چهار جزئی با مفعول و مسند) و در مصراع دوم: مسند (سه جزئی گذرا به مسند)

     آرام از کسی بردن کنایه است از آشفتگی و بی قراری

      بیت آرایه ی تکرار دارد ( واژه ی لیلی )

معنی: تصوری که تو از لیلی داری آن لیلی ای نیست که مرا بی قرار و عاشق نموده است .

مفهوم : بیان دیدگاه های متفاوت از یک موضوع واحد

خودآزمایی

۱ ) تفاوت دید عیب جو و مجنون نسبت به لیلی چه بود ؟

پاسخ : دید عیب جو ظاهری و سطحی است ولی دید مجنون به عنوان یک عاشق ، عاشقانه و اغماض گر است/ به تعبیری؛ دید عیب جو کمّی است و دید مجنون کیفی

۲ ) بیت : « اگر در دیده ی مجنون نشینی        به غیر از خوی لیلی نبینی» چه مفهومی را در بردارد؟

پاسخ : یعنی نگاه و احساس عاشق را داشتن

۳) با توجه به این ابیات مثنوی، توصیف لیلی را از نظر وحشی بافقی با مولانا مقایسه کنید

گفت لیلی را خلیفه کان تویی      کز تو مجنون شد پریشان و غوی

از دگر خوبان توافزون نیستی      گفت خامش ، چون تو مجنون نیستی

پاسخ: هردو بر نگاه و احساس عاشق نسبت به معشوق تکیه دارند، یعنی در هردو اثر نگاه عاشق اغماض گر است و فقط معشوق خود را یکپارچه حُسن می بیند.

۴) ((حور)) در عربی جمع (( احورا و حورا )) به معنی مرد و زن سیاه چشم است . ودر فارسی به معنی مفرد به کار رفته است. (( حوری )) هم گفته می شود . توضیح دهید در بیت دوم این درس (( حوری )) باید خوانده شود یا (( حور )) یای نکره ؟

پاسخ :  چون قافیه ی مصراع دوم ،« قصوری» ، « ی» نکره دارد، برای تناسب قافیه، بهتر است «حوری »را با « ی» نکره تلفظ نماییم

درس۱۲ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس دوازدهم

                                                          سپیـده ی آشنـا

متن قسمت اول این درس به زبان ساده نوشته شده و نیاز به معنی ندارد. به پاسخ خودآزمایی آن اکتفا می شود.

خودآزمایی سپیده ی آشنا

۱ـ چند نمونه از ترکیبات تازه و زیبای نویسنده را از متن استخراج کنید و بنویسید.

سپیده ی آشنا؛ فروغ بی رنگ مهتاب؛ خاک های غم آلود؛ شمع های لرزان؛ غبار فرونشسته ی خون رنگ؛ دهشت زدگی؛ کابوس وهمناک؛ درون چندشناک

۲ـ به نظر شما زیباترین توصیف این نوشته کدام است؟

توصیف ماه و ستارگان ؛ نهر فرات ؛ سیاهی شب

۳ـ مقصود نویسنده از « دیشب» و « امشب» در این نوشته چیست؟

دیشب: شب عاشورا ؛   امشب: شام عاشورا یا شام غریبان

۴ـ جمله ی مشهور « اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینً فَکونوا اَحْراراً فی دُنْیاکُم» یعنی چه؟

امام حسین (ع) در روز عاشورا به لشکر دشمن گفت: اگر دین ندارید، لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید.

۵ ـ به نظر شما چرا این متن در بخش ادبیات غنایی آمده است؟

چون نویسنده، واقعه ی عاشورا را با احساسات و عواطف درونی خود در هم آمیخته و با توصیف گری آن را در بخش ادبیات غنایی گنجانده است.

 

 

 

                                                              قلب مادر

                         بیت۱)  داد معشوقه به عاشق پیغام            که کند مادر تو با من جنگ

- واژه های معشوقه /عاشق جناس اشتقاق است .

معنی: معشوقه به عاشق خود این چنین پیغام داد که مادر تو با من ناسازگاری و بد رفتاری میکند.

                           بیت۲)  هر کجا بیندم از دور،کند             چهره پرچین و جبین پر آژنگ

- مصراع دوم کنایه است از خشم و ناراحتی

معنی: هرجا که مرا از دور می بیند، به نشانه ی خشم و ناراحتی چین بر چهره می اندازد و گره بر ابرو.

                                بیت۳)  با نگاه غضب آلود زند              بر دل نازک من تیر خدنگ

- دل نازک کنایه است از حساس بودن

- بیت آرایه تشبیه دارد           نگاه غضب آلود : مشبه / تیر خدنگ : مشبه به

نکته : بیت از نظر دستوری یک جمله است.

معنی: مادر تو با نگاه خشمگین خویش بر دل حسّاس من تیری سخت می اندازد ( وجود مرا با نگاه های غضبناک خویش می آزارد.)

                             بیت۴)  از در خانه مرا طرد کند             همچو سنگ از دهن قلماسنگ

- بیت آرایه ی تشبیه دارد ( تشبیه مرکب= هیئتی به هیئتی دیگر)          مصراع اول : طرد کردن از در خانه : مشبه / – دهِن قلماسنگ اضافه ی استعاری و تشخیص

معنی: مادر تو مانند پرتاب کردن سنگ از فلاخن مرا از در خانه دور می سازد و ازخود می راند.

                   بیت۵)   مادر سنگ دلت تا زنده است           شهد در کام من و توست شرنگ

- سنگ دلی کنایه از بی رحمی

- واژه های شهد/ شرنگ تضادند

- مصراع دوم کنایه است از عدم آسایش

- مصراع دوم متناقص نما ( پارادُکس ) دارد

معنی: مادر بی رحم تو تا زمانی که زنده است زندگی به کام ما شیرین نخواهد شد ( لذت های زندگی را بر ما تلخ خواهد کرد)

                       بیت۶)   نشوم یکدل و یکرنگ تو را           تا نسازی دل او از خون رنگ

- مصراع اول کنایه است از صمیمیت و اخلاص ( یک دل و یک رنگ بودن )، دو کنایه در یک مفهوم به کار رفته است.

- مصراع دوم کنایه است از کشتن ( دل را خونین رنگ ساختن )

معنی: بدین خاطر من با تو صمیمی و مخلص نخواهم شد تا او را از بین نبری و نکشی

             بیت۷)   گر تو خواهی به وصالم برسی           باید این ساعت بی خوف و درنگ

-این ساعت مجازاً زمان حال ( فوراً) ( با دو بیت بعد موقوف المعانی است)

                  بیت۸)   روی و سینه تنگش بِدَری          دل برون آری از آن سینه تنگ

- سینه تنگ کنایه از کینه توزی / بُخل

- بیت آرایه ی تصدیردارد ( واژه ی سینه ی تنگ )

                بیت۹)  گرم وخونین به منش باز آری        تا بَرَد زآینه ی قلبم زنگ

- آینه قلب : اضافهی تشبیهی

- مصراع دوم کنایه است از رفع کدورت

- زنگ استعاره از کنیه / دشمنی

- مرجع ضمیر « ش» قلب مادر است .

معنی: بیت۷و۸و۹) اگر تو می خواهی که از من کام یابی، باید این زمان بدون ترس و کوتاهی کردن،بروی و سینه ناتوان و بخیل مادرت را پاره کنی و قلب او را از آن سینه بیرون آوری، گرم و زنده و آغشته به خون برایم بیاوری تا کدورت و آزردگی را از وجود من پاک کنی.

                     بیت۱۰)   عاشق بی خرد ناهنجار         نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

- « نه» قید نفی است. ( با دو بیت بعد موقوف المعانی است)

                  بیت۱۱)   حرمت مادری از یاد ببرد       مست از باده و دیوانه ز بَنگ

- واژه های مست / باده مراعات نظیرند

- مصراع دوم حسن تعطیل است.

          بیت ۱۲)  رفت و مادر را افکند به خاک       سینه بدرید و دل آورد به چنگ

- خاک مجازاًزمین

معنی: بیت۱۰و۱۱و۱۲) آن دل باخته ی نادان و نامتعادل نه بلکه آن فردِ تبهکار و بی آبرو، حرمت مادری را فراموش کرد، او که از شراب مست و از مصرف مواد مخدر دیوانه و بی عقل شده بود رفت و مادر را به زمین انداخت و سینه ی او را شکافت و قلبش را بیرون آورد.

          بیت۱۳)   قصد سر منزل معشوقه نمود      دل مادر به کفش چون نارنگ

- مصراع دوم آرایه ی تشبیه دارد           دل مادر : مشبه/ نارنگ : مشبه به

معنی: در حالی که قلب مادرش مانند نارنجی در دست او بود برای رفتن به منزل معشوقه به راه افتاد.

             بیت۱۴)   از قضا خورد دمِ در به زمین       و اندکی رنجه شد او را آرنگ

- از قضا قید مختص است.

- « را » در مصراع دوم فک اضافه است .

معنی: ناگهان نزدیک درخانه به زمین خورد و کمی آرنج او زخمی شد.

      بیت۱۵)   آن دل گرم که جان داشت هنوز        اوفتاد از کغف آن بی فرهنگ

- « بی  فرهنگ » کنایه از عاشق بی خرد است .

معنی: قلب زنده مادرش که هنوز جان داشت از دست آن آدم بی شعور و بی خرد افتاد.

          بیت۱۶)   از زمین باز چو برخاست نمود        پی برداشتن دل ، آهنگ

- ترتیب عادی ( هم نشینی ) رعاین نشده فعل ((نمود )) باید پس از آهنگ بیاید.

- آهنگ در این بیت به معنای« قصد» آمده در بیت بعد«آهنگ» یعنی صدا / نغمه، پس جناس تام دارند.

معنی: وقتی که از زمین برخاست و تصمیم داشت که دوباره قلب مادر را از زمین بر دارد.

         بیت۱۷)   دید کز آن دِل آغشته به خون       آید آهسته برون این آهنگ

- مصراع دوم : آهنگ را دیدن : حس آمیزی ( با بیت بعد موقوف المعانی است)

           بیت۱۸)   آه دست پسرم یافت خراش!       وای پای ِ پسرم خورد به سنگ

- آه : صوت / شبه جمله در معنای تأسف

- دست: مجاز از آرنج

- پا : مجازاً قسمتی از پا

- واژه های دست و پا مراعات نظیرند

- واژه های وای / پای / جناس ناقص اختلافی است.

- وای : صوت ( شبه جمله )، دریغ و افسوس

معنی: بیت۱۷و۱۸): متوجه شد که از آن قلب خونین آرام و آهسته صدایی برخاست : وای ، آرنج پسرم زخمی شد ، وای، پای پسرم به سنگ خورد

خود آزمایی

۱) به نظر شما زیباترین بیت این شعر کدام است؟

پاسخ : بیت آخر

۲) چه خصوصیتی این شعر را در ردیف اشعار غنایی می دهد ؟

پاسخ : شعر روایی است امُا بسیار احساسی، برانگیز و بیانگر عشق و محبت  عمیق مادر است به فرزند

۳) چرا شاعر، جوان عاشق را بی فرهنگ می داند ؟

پاسخ : چون حرمت مادر را به خاطر عشق هوسبازانه ی خود از یاد برد و مادر را قربانی هوا وهوس خود می کند.

۴) شعر مشهور شهریار با مطلع«آهسته باز از بغل پله ها گذشت» درباره مادر را با شعر ایرج میرزا مقایسه کنید.

پاسخ : هردو شعر به مقام و منزلت مادر اشاره دارند و از مهر مادری سخن می گویند اما شعر شهریار در قالب نیمایی (شعر نو) سروده شده وزبانی امروزین دارد اما شعر ایرج میرزا در قالب سنتی ( قطعه ) سروده شده که واژه های قدیمی در آن مشهود است. شعر شهریار را می توانید در دیوان او ( صص ۵۳۲-۵۳۹ ) انتشارات زرین مطالعه کنید : آهسته باز از بغل پله ها گذشت / در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود / بیچاره مادرم..

درس ۱۳ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس سیزدهم

                                                     کیش مهر

   استاد علامه سید محمد حسین طباطبایی  در سال (۱۲۸۱ هـ . ش) ولایت و در بیست و چهارم آبان ۱۳۶۰ در قم رحلت فرمود. تفسیر ارزشمند « المیزان »، « اصول فلسفه و روش ریالیسم » از آثار اوست. علامه خطی خوش داشت و اشعار عرفانی نیز می سرود. این سروده ی زیبا از اوست .

                                همی گویم و گفته ام بارها               بود کیش من مهر دلدارها

کیش : دین آیین، مذهب، (این جا) /  کیش: تیر دان ؛ نوعی پارچه از کتان

مهر: دوستی ، محبت ، خورشید ، آفتاب / دلدار : دلبر ، معشوق

همی گویم: میگویم، فعل مضارع اخباری

مهر و دلدار : مراعات نظیر

معنی : بارها گفته ام باز هم می کویم که دین و آیین من عسق ورزی به دلبران است.

———————————————————–

               پرستش به مستی است در کیش  مهر             برون اند زین جرگه، هشیارها

جرگه : گروه ، زمره

هشیارها : استعاره از غیر عارفان

کیش مهر: مهر به کیش تشبیه شده است .

کیش مهر ایهام دارد : ۱) آیین مهر ورزی و عشق. ۲) اشاره به مکتب میترالیسم (مهر پرستی)

مست و هوشیار :تضاد

معنی: در آیین عشق، پرستیدن محبوب با سر مستی عاشقانه و از خود بی خود شدن ممکن است و کسانی که هوشیار و عاقل هستند از این گروه خارج اند.

بیت بر پرسش و مستی عاشقانه تأکید دارد و مفهوم بیت بیانگر تقابل عقل و عشق است .

———————————————————–

                     به شادی و آسایش و خواب و خور            ندارند  کاری  دل   افگارها

مصراع اول : مراعات نظیر

توضیحات ۱ : دل افگارها : کنایه از عاشقان، دل سوختگان طریق عشق

افگار : آزرده ، زخمی

معنی: عاشقان و دل سوختگان راه عشق، به شادمانی و آسایش و خوردن و خوابیدن (لذتهای مادی)توجهی ندارند.

مفهوم : عاشقان کسی هستند که ترک شادی و آسایش و تنعم کرده اند (بیانگر ریاضت عارفانه است)

                         کشیدند در کوی دل دادگان            میان   دل   و کام  ،   دیوارها

دیوار کشیدن : کنایه از ممانعت کردن

کوی ، دیوار ، دل و کام : مراعات نظیر

صامت «د» : واج آرایی

معنی : در کوی عاشقان، میان دل و آرزوها و خواست ها موانعی ایجاد کرده اند، که عاشقان به آرزوهای دنیوی نیندیشند.

———————————————————–

                        چه فرهادها مرده در کوه ها           چه  حلاج ها  رفته  بر  دارها

 حلاج : درلغت به معنی « پنبه زن»

«چه حلاج ها رفته بر دارها »: هم مفهوم با« معراج مردان سر دار است»

تلمیح : به داستان فرهاد وحلاج اشاره دارد

فرهاد ، کوه/ حلاج ،دار: مراعات نظیر

چه : صفت تعجبی

ترصیح : کلمات دو مصراع در قرینه ی هم ، هم وزن هستند ودر حروف آخر هماهنگ هستند

مرده ، رفته : فعل ماضی نقلی

معنی : چه بسیار عاشقانی مثل فرهاد در کوه ها مرده اند وچه بسیار عارفان زیادی مثل حلاج سرشان بر بالای دار رفته است و در راه عشق جان باخته اند. (عاشقان کشتگان معشوق اند.)

 ———————————————————–

                     چه دارد جهان جز دل و مهر یار           مگر توده هایی ز پندارها

چه دارد جهان : اسفهام انکاری ؛ جهان چیزی ندارد

دل، مهر ، یار : مراعات نظیر

چه : ضمیر پرسشی در نقش مفعول

معنی: جهان چیزی با ارزش  به جز دل بستن و عشق ورزی به یار ندارد اگر هم داشته باشد  انبوهی از تصورات و خیال ا ست (به دل و مهر یار اهمیت داده شده )

ارتباط معنایی دارد با :

 غرقه ی وهمیم ور نه این محیط          از تنک آبی کناری بیش نیست

———————————————————–

                            ولی  رادمردان  و  وارستگان           نبازند  هرگز  به  مردارها

مردار: استعاره از دنیا و تعلقات آن

تلمیح :  به حدیثی از حضرت علی (ع)

مردار :  صفت مفعولی

نبازند :  فعل مضارع اخباری

معنی: اما جوانمردان وآزادگان هرگز به دنیا و دلبستگی های آن توجهی نمی کنند. (طریق تبتل پیش گرفتند)

———————————————————–

                          مهین مهرورزان که آزاده اند           بریزند از دام جان تارها

مهین : بزرگ ترین ، بزرگ

دام و تار: مراعات نظیر

دام جان : استعاره از جسم خاکی و تعلقات مادی

مصراع دوم : کنایه از ترک هواهای نفسانی و دلبستگی های دنیوی

مهین : صفت عالی

معنی : بزرگ ترین عاشقان که آزاده هستند ترک هواهای نفسانی و وابستگی های مادی می کنند.

مفهوم : والاترین مرتبه عاشقان ، وارستگی و ترک تعلقات مادی است.

ارتباط معنایی دارد با :

ولی رادمردان و وارستگان      نبازند هرگز به مردارها

—————————————————————————————–

                    به خون خود آغشته و رفته اند           چه گل های رنگین به جوبارها

جوبارها : استعاره از دنیا

گل های رنگین : استعاره از عاشقان شهید

به خون خود آغشته : کنایه از به شهادت رسیده

گل و جوبار : مراعات نظیر

 معنی : چه بسیار عاشقانی که در جویبارها ی این دنیا به خون خود آغشته اند و از این جهان رفته اند.

مفهوم بیت یاد آور بیت:

با صبا در چمن لاله ، سحر می گفتم          که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

——————————————————————-

                       بهاران که شاباش ریزد سپهر           به دامان گلشن ز رگبارها

شاباش : شاد باش ، طلا یا پولی بر سر عروس یا داماد ریزند. در این جا استعاره از باران است.

شاباش ریختن سپهر : تشخیص /  دامان گلشن : تشخیص

بهاران : قید زمان ( « ان» پسوند زمان)  / بهاران ، گلشن ، رگبار: مراعات نظیر

با بیت بعدی موقوف المعانی است.

معنی : آسمان در فصل بهار که  به دامان طبیعت، قطرات درشت و تند باران را نثار می کند.

                 کشد رخت، سبزه به هامون و دشت          زند بارگه ، گل به گلزارها

تشخیص : سبزه رخت می کشد و گل بارگه می زند.

رخت کشیدن : کنایه از کوچ کردن به جایی و اقامت گزیدن در آن جا

بارگه زدن : کنایه از ساکن شدن

هامون : دشت ، صحرا

بارگه : کاخ و دربار پادشاه ، سراپرده

سبزه،گل، هامون و دشت : مراعات نظیر

معنی : در فصل بهار سبزه در دشت و صحرا می روید و گل در گلستان ها و باغ شکوفا می شود.

———————————————————–

                     نگارش دهد گلبن جویبارها            در آیینه ی آب ، رخسارها

مصراع اول : تشخیص ، نگاریدن به گلبن نسبت داده شده است.

آیینه ی آب : آب به آیینه تشبیه شده است.

رخسارها : مفعول

معنی : در فصل بهار بوته ی گل کنار جوی، صورت خود را در آب صاف همچون آیینه، آرایش می دهد. (عناصر طبیعت سر مست از جذبه ی عشق و دلدادگی است)

——————————————————–

                        رود شاخ گل در بر نیلوفر          برقصد به صد ناز گلنارها

نیلفر : نیلوفر،گیاهی است پیچیده با گلهایی شیپور مانند.

گلنار : گل انار

تشخیص : رفتن شاخ گل ، رقصیدن گلنار

مراعات نظیر : گل ، نیلوفر، گلنار

معنی : هنگام بهار شاخه ی گل سرخ در کنار گل نیلوفر می روید و رشد می کند و گلهای انار با عشوه و ناز فراوان می رقصند و به جنبش درمی آیند.

مفهوم : عناصر طبیعت سر مست از جذبه ی عشق و دلدادگی است .

———————————————————–

                           درد  پرده ی  غنچه  را  باد  بام           هزار  آورد    نغز   گفتارها

بام : بامداد ، صبحگاه

هزار : بلبل یا پرنده ای از خانواده ی بلبل (هزار دستان )

نغز : دلنشین ؛ زیبا ، /  شباهت املائی دارد با « نقض » به معنی: شکستن

باد ، بام : جناس ناقص اختلافی

باد پرده ی غنچه درد : تشخیص و کنایه از شکوفا کردن و باز کردن گلبرگ ها

پرده دریدن : کنایه از فاش کردن راز

درد : می درد ، فعل مضارع اخباری

نغز گفتارها : ترکیب وصفی مقلوب ؛ گفتارهای نغز

معنی: هنگام بهار، نسیم صبحگاهی، غنچه ی گلها را شکوفا می کند و بلبل نغمه های دلنشین سر می دهد.

مفهوم : عناصر طبیعت سر مست از جذبه عشق و دلدادگی است.

———————————————————–               

                                به یاد خم آبروی گل رخان         بکش جام در بزم می خوارها

توضیحات ۳ : در مجلس عاشقان و عارفان سر مست ، عشق الهی را بنوش .

گل رخان : زیبا رویان

می خوار ها : استعاره از عاشقان و عارفان سرمست ، شراب عشق الهی .

جام : مجازا شراب  / جام ، بزم ، می خوارها : مراعات نظیر

گل رخان ، خم آبرو : مراعات نظیر

معنی :  به یاد ابروی خمیده ی زیبا رویان، در مجلس عاشقان و عارفان سر مست، شراب عشق الهی را بنوش و با عاشقان معاشرت کن.

مفهوم : تو با هم دیدن زیبایی های آفرینش و طبیعت، شراب معرفت و عشق الهی را بنوش.

———————————————————–

                             گره  را  ز  راز جهان  باز           که   آسان  کند   باده ،  دشوارها

گره از راز باز کردن :کنایه از حل کردن مشکل و گشودن اسرار

راز ، باز : جناس ناقص اختلافی

آسان ، دشوار : تضاد / دشوارها : مفعول

معنی: گره از اسرار جهان باز کن و اسرار هستی را دریاب زیرا که شراب عشق، سختی ها را آسان می کند.

مفهوم : از شراب عشق ومعرفت بنوش زیرا که چنین باده ای هر دشواری را سهل و آسان می گرداند و انسان را از رنج و اندوه جهان مادی می رهاند .

———————————————————–

                     جز  افسون  و  افسانه  نبود  جهان             که  بستند  چشم  خشایارها

تشبیه : جهان را به افسون و افسانه تشبیه کرده اند.

چشم بستن :کنایه از فریب دادن ، گمراه کردن

خشایار ها : افرادی مثل خشایار و تلمیح دارد به پادشاهی خشایار

معنی : این جهان جز فریب و نیرنگ و افسانه چیز دیگری نیست زیرا که با نیرنگ و فریب، پادشاهان قدرتمندی همچون خشایار را فریب داده است.

———————————————————–

                              فریب جهان را مخور زینهار             که در پای این گل بود خارها

زینهار : صوت و شبه جمله

فریب کار بودن جهان: تشخیص

گل: استعاره از مشکلات و رنج ها

پای گل : تشخیص /  گل و خار : تضاد و مراعات نظیر

گل : مضاف الیه

معنی: ای انسان  آگاه باش و فریب این جهان مادی را نخور زیرا در کنار این جهان دلفریب و لذات و خوشی های آن، مشکلات و رنج ها نیز وجود دارد .

———————————————————–

                           پیاپی بکش جام و سرگرم باش             بهل گر بگیرند بیکارها

بهل : بگذار ، رها کن ، فعل امر که دو مصدر دارد  ۱) هلیدن ۲) هشتن

توضیحات ۴:  در(سرگرم باش ) ایهام وجود دارد : ۱) مشغول باش   ۲) از این مستی، گرم و پر نشاط باش .

توضیحات ۵ : %۲

درس ۱۴ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

درس چهاردهم

رباعی و دو بیتی دیروز

بیت ۱

                هر سبزه که بر کنا جویی رسته است                 گویی زلب فرشته خویی رسته است

رسته: از مصدر رستن – روییدن                            

واژه های جویی خویی و گویی جناس ناقص اختلافی هستند

لب:  مجاز از وجود است

واژه های سبزه و جو مراعات نظیر است

نکته: گویی قید تشبیه  است و فعل محسوب نمی شود.

معنی: هر سبزه ای که بر کنار جوی آبی روییده است مثل اینکه از لب انسان فرشته صفتی روییده شده باشد (از نظر پاکی و زیبایی و لطافت)

بیت ۲

                        پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی                 کان سبزه زخاک لاله رویی رسته است

حرف « تا» به معنی مبادا آمده است پس صوت است و یک جمله حساب می شود.

لاله رویی: ایهام دارد : ۱ منظور خاکی است که لاله از آن می روید. ۲ منظور انسانی است که چهره ی او از نظر زیبایی مانند لاله است.

واج آرایی صامت « س»  دارد

معنی: مبادا ( مراقب باشی ) با بیهودگی و تحقیر پا بر روی سبزه ها بگذاری زیرا این سبزه ها  ۱) از خاکی روییدن که از آن گل های لاله می روید    ۲) از خاک انسان ها ی زیبارو روییده است.

پیام : نکوهش بی حرمتی به جلوه های خلقت                                                                        رباعی خیام                                                                                                                             

—————————————————————————-

بیت ۱

                            اندر دل بی وفا غم  و ماتم باد                    آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

واژه های « غم ؛ کم » جناس ناقص اختلافی است

منظور از « غم» در مصراع اول غم منفی یا غم دنیاست

کم باد:  کنایه است از نابودی

« را » در مصراع دوم « را» ی مالکیت است، یعنی کسی که وفا ندارد.

معنی: کاش افراد بی وفا و بی بهره از عشق، همواره دچار غم و ماتم باشند و این افراد امیدوارم نیست و نابود شوند.

توجه: این بیت با بیت نهم از درس نی نامه ی مولانا پیوند معنایی دارد:

               آتش است این بانگ نای و نیست باد              هر که این آتش ندارد ، نیست باد

بیت ۲

                       دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد                 جز غم که هزار آفرین بر غم باد

مصراع اول: آرایه ی حس آمیزی داد

غم از او یاد کرده است: تشخیص

هزار: مجاز از زیادی

واژه ی « غم» آرایه ی تکرار به وجود آوده است.

« غم» در مصراع دوم منظور غم مثبت یا غم عشق است.

معنی:  سر انجام دیدی که هیچ کسی از من عاشقانه یاد نکرد!  بجز غم عشق که هزاران آفرین بر این غم باد.

رباعی مولانا

————————————————————————

بیت ۱

                           مکن کاری که بر پا سنگت آیو              جهان با این فراخی تنگت آیو

آیو : آید / شود

فراخی: گشادگی / وسعت

بر پا سنگ آمدن: کنایه است از دچار سختی شدن

مصراع دوم آرایه ی پارادوکس دارد

تنگ آمدن: کنایه است از سختی شرایط

بین فراخ و تنگ تضاد برقرار است

بین سنگ و ننگ جناس ناقص اختلافی وجود دارد

آیو ردیف دو بیتی است گر چه تفاوت معنایی دارند اما به گوش فارسی زبانان چندان این تفاوت آشکا نیست.

معنی: کاری نکن که دچار مشکل و سختی شوی و دنیا با تمام وسعت و گستردگی اش برایت تنگ و کوچک شود.

بیت ۲

                   چون فردا نامه خوانان نامه خوانند             تو را از نامه خواندن ننگت آیو

فردا: مجاز از روز قیامت

واژه های  خوانان/ خواندن/ خوانند جناس اشتقاق به وجود آورده اند.

بیت واج آرایی صامت های « خ» و « ن» دارند.

معنی: زمانی که آدمیان در روز قیامت نامه ی اعمال خود را می خوانند کاری نکن که تو از خواندن نامه ی اعمال و فتار خویش ننگ داشته باشی.

 

پیام:  ۱-  ذخیره ی توشه ی آخرت      ۲- پرهیز از ایجاد مشکل برای خود

                                                                                                                         در قالب دوبیتی از بابا طاهر

——————————————————————-

رباعی و دوبیتی امروز

                                                               مرغ نغمه خوان

بیت ۱

                            سحر در شاخسار بوستانی                چو خوش می گفت مرغ نغمه خوانی

چه: صفت تعجبی است

مصراع دوم تشخیص داد – (گفتن مرغ نفمه خوان)

واژه های شاخسار / بوستانی / مرغ مراعات نظیرند.

معنی:  هنگام سحر مرغی آوازه خوان بر شاخه ی درختی در باغ چه خوب می خواند که :

بیت ۲

                        برآور هر چه اندر سینه داری                سرودی ناله ای آهی فغانی

سینه:  مجاز از درون

بیت واج آرایی مصوت « ای» دارد.

معنی:  هر چه در درون خویش نهفته داری بر ز بان جاری ساز از ترانه ها سوز ها و فریادها.

                                                                                                      در قالب دو بیتی از اقبال لاهوری

————————————————————————–

                                                    گم کرده ی دیرین

بیت ۱

                         بیا ای دل از اینجا پر بگیریم                ره کاشانه ی دیگر بگیریم

ای دل:  منادای غیر انسانی : تشخیص – و دل مجازا درون است

منظور از این جا : دنیای مادی

پر گرفتن: کنایه از سفر / هجرت

کاشانه ی دیگر: کنایه است از عالم آخرت

معنی: ای دل بیا از این دنیای مادی سفر کنیم و راه دنیای آخرت را در پیش بگیریم.

بیت ۲

                        بیا گم کرده ی دیرین خود را                سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

گم کرده دیرین: کنایه از معشوق ازلی

« را » در مصراع اول فک اضافه است

لاله ی پرپر: استعاره است از شهید

معنی:  بیا نشانی گم گشته ی قدیمی خویش ( محبوب ازلی )را از شهیدان بپرسیم.

                                                                                                                  در قالب دو بیتی از قیصر امین پور                                                                                  

—————————————————————————-

                                                             نشان سر افرازی

بیت ۱

                    کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت              با زخم نشان سرافرازی نگرفت

مصراع اول تشبیه دارد.

پاک بازی: کنایه است از اخلاص

در مصراع دوم رابطه ی شباهت برقرار است ( زخم:  مشبه ، / نشان:  مشبه به است )

معنی:  هیچ کس مانند تو (رزمنده) راه اخلاص و پاکی را در پیش نگرفت و با زخم های مانده بر وجود خود نشان و مدال افتخار و سر افرازی را کسب نکرد.

بیت ۲

               زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت              حیثیت مرگ را به بازی نگرفت

حیثیت : اعتبا و آبرو                                        

بیت آرایه تشبیه دارد

حیثیت مرگ: اضافه ی استعاری / تشخیص

به بازی گرفتن: کنایه از بیهوده پنداشتن

معنی: ای دلاور (رزمنده) قبل از این، هیچ کس مثل تو اینگونه شگفت انگیز آبروی مرگ را ریشخند نگرفت و آن را بیهوده نپنداشت.                                                                           در قالب رباعی از حسن حسینی                                                                                            

—————————————————————-

خود آزمایی

۱)در رباعی مولانا غم در مصراع اول و در مصراع چهارم چه تفاوت معنایی دارد؟

پاسخ: غم در مصراع اول غم، منفی یا غم دنیاست یعنی ماتم. اما در مصراع چهارم غم، مثبت است یعنی غم عشق.

۲) شاعر در مصراع « با زخم نشان سرافرازی نگرفت» چه ارتباطی میان زخم و نشان ایجاد کرده است؟

 

پاسخ رابطه ی شباهت است زخم به نشان یا مدال تشبیه شده است به شکلی بدیع آمده که زخم روی سینه می نشیند. مدال نیز

پیمایش نوشته

فصل چهارم زبان وادبیات فارسی پیش دانشگاهی

توضیح درس ها و نکته ها و آرایه های ادبی درس پانزدهم و شانزدهم

در آمدی بر ادبیات تعلیمی

        یکی از گسترده ترین و دامنه دارترین اقسام شعر در ادبیات فارسی شعر تعلیمی است. شعر تعلیمی شعری است که قصد گوینده و سرآینده ی آن تعلیم و آموزش است. ماده ی اصلی شعر تعلیمی علم و اخلاق و هنر است؛ یعنی حقیقت، نیکی (خیر) و زیبایی بر روی هم دو نوع شعر تعلیمی در ادبیات ملل دیده می شود: نوعی که موضوع آن خیر و نیکی است (حوزه اخلاق) و نوعی که موضوع آن حقیقت و زیبایی است ( حوزه ی شعرهایی که مباحثی از علم یا ادب را می آموزند) و از دیر باز، هر دو نوع نمونه هایی داشته است.

   در ادب فارسی شعر تعلیمی در هر دو شاخه ی اصلی خود، دارای بهترین نمونه هاست. بخش عمده ای از ادب متعالی ما را شعر تعلیمی به وجود آورده و آثار اغلب شعرای غیر درباری سرشار از زمینه های تعلیمی است. حتی ادب درباری نیز در موارد بسیاری مایه های تعلیم و اخلاق به خود گرفته است. نوع دیگری از شعر تعلیمی ( که قصد آموختن حقیقت و علم است) نیز در ادب ما وجود دارد و آن نوعی است که شاعران قالب شعر ( یعنی وزن و قافیه و دیگر ظرافت های خاص شاعری) را برای آموزش موضوعی خاص به کار برده اند. از این رهگذر، منظومه های بسیاری در زمینه های پزشکی، ریاضیات، نجوم، ادب‌، لغت و تاریخ به وجود آمده است. مثل نصاب الصبیان ابو نصر فراهی که در تعلیم لغت سروده شده، این منظومه ها از لحاظ خیال انگیزی و زیبایی هنری معمولاً پر مایه و قوی نیستند بر عکس نوع اول که از جنبه های هنری به نهایت قوت و قدرت و زیبایی و آراستگی می رسد. شعر تعلیمی در ادب فارسی از ادبیات غرب وسیع تر است.

     نثر و شعر تعلیمی هم به صورت داستان هایی از حیوانات در آثاری چون کلیه و دمنه، مرزبان نامه، مثنوی مولوی و بوستان و گلستان سعدی آمده است و هم به صورت حکایت ساده و سخنان پند آموز و حکمت آمیز در قالب قطعه، غزل، قصیده و رباعی دیده می شود. این آثار گاهی مجموعه ای مستقل را تشکیل داده اند؛ مانند داستان ها و قطعات و شعرهای تعلیمی و گاهی در میان آثار دیگر پراکنده اند؛ چون شعرهای تعلیمی شاهنامه و گرشاسب نامه که در لابه لای اشعار و داستان ها آمده یا شعرهایی اخلاقی که در قصاید بیان شده اند. شعرهای تعلیمی در قدیم بیشتر شامل سروده های اخلاقی و مذهبی و عرفانی بوده است ولی از انقلاب مشروطیت به بعد، اشعاری با درون مایه های سیاسی و اجتماعی و روان شناسی نیز در ردیف اشعار تعلیمی قرار گرفته اند.

    جنبه ی شاعرانه ی اشعار تعلیمی در ادب فارسی بسیار قوی است و این گونه اشعار در کشور ما بیشتر جنبه ی غنایی یافته است؛ زیرا با شور و احساس شاعر نسبت به مسائل اخلاقی، تعلیمی، اجتماعی، عرفانی و مذهبی همراه است. بدین روی، اشعار سیاسی و عرفانی و اخلاقی ما در آثاری چون دیوان ناصر خسرو، حدیقه ی سنایی، کلیات شمس مولانا جلال الدین و بوستان و غزلیات و قصاید سعدی و غزلیات حافظ دارای جنبه ی غنایی نیز هست. در آثار گذشته ی ادبی فارسی، ادبیات تعلیمی نام های دیگری چون تحقیق، زهد پند، حکمت، وعظ و تعلیم نیز داشته است. از نمونه های این نوع شعر در ادب اروپایی، « بهشت گم شده ی میلتون » و « کمدی الهی دانته» را می توان نام برد. ناقدان ادبی برای شعر تعلیمی از نظر تاریخی، دو مرحله ی ابتدایی و آغازی و آن هنگامی است که  دانش های بشر – به علت محدودیت -  به هم آمیخته است و گذشته از این، نوشتن بسیار دشوار است و از همین رهگذر، نظم وسیله ای می شود برای تعلیم و به خاطر سپردن دانستنی ها، مرحله دوم شعر تعلیم مربوط به دوران انحطاط جوامع است.

         وقتی در جامعه ای خلاقیت و ابتکار هنری بمیرد، هنرمندان و شاعرانش به جای آفرینش شعر، مسائل مختلف را به نظم در می آورند و تصنّع جای الهام را می گیرد.

پرورده گویی

    سعدی نامه یا بوستان اثر ارجمند شاعر و نویسنده ی ایرانی، سعدی شیرازی است که در سال ۶۵۵ ، پس از بازگشت از سفر دور و درازش آن را سرود. بوستان بر وزن شاهنامه سروده و در ده باب تنظیم شده است که این ده باب، مدینه ی فاضله ی سعدی را ترسیم می کند. آن چه می خوانید از ابتدای باب هفتم (گفتار اندر فضیلت خاموشی) انتخاب شده است.

اگر پای در دامن آری چو کوه          سرت  زآسمان  بگذرد  در شکوه

پای در دامن آوردن:  کنایه از گوشه گرفتن

پای در دامن آوردن کوه: تشخیص و کنایه

کوه ، شکوه : جناس ناقص افزایشی

تشبیه : « تو» به کوه تشبیه شده است.

پا و سر: تضاد و مراعات نظیر

کوه : نماد ثبات و متانت و گوشه نشینی

مصراع دوم: اغراق و کنایه از به دست آوردن مقام بلند و بزرگی

معنی: اگر مثل کوه گوشه گیری کنی و در یک جا ثابت و ساکت بنشینی در شکوه و بلندی به بالاترین مقام دست می یابی.

مفهوم : سکوت مایه ی عزت و سربلندی است.

ارتباط معنایی دارد با:

           ۱) آشنایی خلق دردسر است                               معتکف باشی تا ندانندت

           ۲)  عـزلت و انـزوا و تنهــایی                            برهاننــــدت از هزار بلا

           ۳) خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن            با نسیم صبح هم پرواز می باید شـدن

          ۴) رخنه ی گفتار را سرمه می باید گرفت             با لب خاموش سخن پرداز می باید شدن

زبان در کش ای مرد بسیار دان                                     که فردا قلم نیست بر بی زبان

توضیحاً ۲ روز قیامت بی زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد.

زبان درکشیدن : کنایه از خاموش شدن،  سکوت اختیار کردن.

فردا: روز قیامت.

بی زبان: شخص ساکت و کم سخن (اینجا) لال.

نبودن قلم بر کسی: کنایه از بازخواست قرار نگرفتن کسی.

معنی: ای انسان آگاه سکوت اختیار کن زیرا که در روز قیامت،  بی زبان از نظر گفتار باز خواست و مواخذه نخواهد شد.

مفهوم : دعوت به سکوت و پرهیز از پرگویی.

ارتباط معنایی دارد با ابیات :

۱) سخن فروشی، فرزند خود فروختن است                   کسی که لاف سخن زد زاهل غیرت نیست     (کلیم)  

۲) آن را که بود مغز و خرد، خـاموش است                   از کاسه ی پر، صدا نیاید بیرون

۳) جان است و زبان است زبـان دشمن جان است        گر جانت به کار است نگه دار زبان را

صدف وار گوهر شناسان راز                             دهان جز  به لؤلؤ نکردند  باز

لؤلؤ : مروارید؛  استعاره از سخن با ارزش و گران بها.

تشبیه : گوهر شناسان به صدف تشبیه شده است.

صدف ، گوهر ، لؤلؤ:  مراعت نظیر.

گوهر شناسان راز: استعاره از انسان های آگاه و سخن شناس ، اهل معرفت

راز ، باز : جناس ناقص اختلافی.

صدف وار : قید تشبیه ( وار ، پسوند مشابهت).

معنی: اهل معرفت و انسان های آگاه فقط موقع گفتن سخنان با ارزش دهان باز می کنند همان طور که صدف فقط موقع بیرون آوردن مروارید دهان باز می کند.

مفهوم : انسان آگاه، سنجیده و با ارزش سخن می گوید و بیهوده گویی نمی کند.(پرورده گویی).

ارتباط معنایی دارد با :

کـم گـوی و گـزیده گـوی چون درّ                 تــا زانــدک تــو جهان شود پـر

سخن گوهر شد و گوینده  غواصّ                      به سختی در کف آید گوهر خـاص

چــو دانا یـکی گوی و پرورده گوی

فراوان سخن باشد آ کنده  گوش                       نصیحت نگیرد  مگر در خموش

نگیرد: تأثیر نکند.

آگنده گوش : کر، ناشنوا (کنایه)

فراوان سخن ، خموش : تضاد.

سخن ، گوش ، نصیحت : مراعات نظیر.

معنی:  شخص پر حرف، گوشش سنگین و ناشنوا است و فرصت شنیدن سخنان دیگران را ندارد و نصیحت فقط در انسان خاموش و ساکت تأثیر دارد.

مفهوم : انسان پر حرف نمی تواند از نصیحت دیگران تأثیر بپذیرد. (کم گوی و بشنو).

ارتباط معنایی دارد با : چو خواهی که گویی نفس بر نفس / نخواهی شنیدن مگر گفت کس.

چو خواهی که گویی نفس بر نفس                              نخواهی شنیدن مگر گفت کس

توضیحات ۳: « مگر» به لحاظ ساخت. از « مه» علامت نفی و « اگر» کلمه ی شرط ساخته شده است: یعنی ، نه اگر ، بی شرط ، بی هیچ شرطی ، به تحقیق ، حتماً ، هر آینه (قید تاکید).

نفس بر نفس : دم به دم ، پیوسته ، در نقش قید.

 معنی : اگر بخواهی پیوسته و دم به دم سخن بگویی ( پرحرفی ) بی شک نصیحت و سخن دیگری را نخواهی شنید. (کم گوی و بشنوی).

مفهوم: بیت در تاکید کم سخن گفتن و نکوهش پر حرفی است و انسان پر حرف نمی تواند از نصیحت دیگران تأثیر بپذیرد( با بیت قبلی در یک مفهوم است.)

ارتباط معنایی دارد با :

۱) سلیم این پند را از من نگه دار                              سخن کم گو ولی بسیار بشنو                 ( سلیم)

۲) سخـن بشنو و بهترین یادگیر                              نگـر تـا کـدام آیدت دلپذیر                (فردوسی)

نباید سخن گفت ناساخته                                              نشاید بریدن نینداخته

ناساخته : نسنجیده ، صفت مفعولی در نقش قیدی.

نینداخته: اندازه نکرده ، صفت مفعولی در نقش قیدی.

مصراع دوم تمثیلی است برای مصراع اول و آن را برای تاکید بر « سنجیده گویی و پرورده گویی » آورده است.

معنی:  نباید نسنجیده و نیندیشیده سخن گفت: همان طور که اندازه نگرفته بریدن پارچه را بریدن شایسته نیست.

مفهوم: معادل ضرب المثل « گز نکرده پاره کردن» است و مشابه مصراع « اول اندیشه وانگهی گفتار» و مصراع « نخست اندیشه کن آن گه سخن گو» است.

ارتباط معنایی دارد با بیت بعدی و ابیات زیر :

۱) سخـــن پیش فــرهنگیان سخته گوی                  بـه هر کـس نــوازنـده و تـازه روی

۲) سخــن بشنـاس و آنـگه گــو ، ازیــرا               کـه بـی نقطه نگـردد خط ز پـرگـار

۳) سخـــن را تـانــداری پــاک از زنــگ             زدل هــا کــی زدایــد زنـگ و زنگار

۴) بــه گفتــار اگــر دُر فشــانــد کسـی            خمـوشی به بسیــار از آن بهتر است

۵) خــردمنـد خـاموش بـود چـون صـدف             اگـر خـود درونـش پر از گوهر است

۶) بـریــدی تـو نــاکــرده گــز جامـه  را            نخــوانــدی تـو پـایـان شهنـامه را

۷) سخـت انــدیشه کــن آن گــاه گفتــار           پــای بسـت آمـده است و بس دیوار

۸) سخـن گفتـه دگـر بـاره نیایـد بـه دهان             اول اندیشه کنـد مـرد که عاقل باشد

تامّل کنان در خطاب و صواب                                        به از ژاژ خایان حاضر      جواب

صواب ، جواب : جناس ناقص اختلافی/ خطا و صواب: تضاد

خاییدن: جویدن/ ژاژ : گیاهی است خاردار که شتر آن را از زمین می کند و می جود و نمی تواند آن را نرم کند.

ژاژ خاییدن: کنایه از بیهوده سخن گفتن ، یاوه گویی / ژاژخای: بیهوده گو ، یاوه گو (کنایه).

صواب:  درست و شایسته

معنی: کسانی که در خوب و بد و یا درست و نادرست بودن سخن خود  درنگ و اندیشه می کنند بهتر از یاوه گویان حاضر جواب هستند.

مفهوم: با درنگ اما سنجیده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابی توام با بیهوده گویی است.

ارتباط معنایی دارد با:

           تهتک در سخــن گفتن زیان است         تأمل کن تأمل کن تأمل

کمال است در نفس انسان ، سخن                                       تو خود   را  به گفتار ، ناقص مکن

کمال ، ناقص : تضاد.

نفس، انسان، سخن و گفتار : مراعات نظیر.

گفتار: اسم مصدر(در اینجا منظور پرحرفی و سخن نسنجیده است).

معنی: اگر چه سخن گفتن نشانه ی کمال انسان است. پس تو خود را با پر حرفی و سخن نسنجیده، بی ارزش و خوار مکن.

مفهوم: ارزش انسان به گفتار اوست. (سخن دو جنبه ی متفاوت دارد و موجب کمال و نقصان می شود).

ارتباط معنایی دارد با:

۱) زنــده بـه جــز آدمیــان نیست کـس            کـادمی از نـاطقه زنــده است و بس

۲) پس چو چنین است سخن جان ماست                  وانـکه بـــدو زنده بـود زان مـــاست.

۳) آدمــــی از دواب  ممتــــاز اســــت.        کـه بـه لطف سخـن ســرافـراز است.

۴) بـه نطـق است و عقل آدمیــزاده فـاش            چـو طـوطی سخنگوی نــادان مباش

۵) بــه نطـق آدمـی بهتــر اسـت از دواب          دواب تـو بـه گــر نگــویــی صــواب

کم آواز هرگز نبینی خجل                                جوی مشک بهتر   که  یک  توده گل

مشک: استفاده از سخن با ارزش ، مفید و کم.

یک توده گل: استعاره از سخن بیهوده ، نا به جا و فراوان.

کم آواز: صفت جانشین اسم در نقش مفعول معنی آن « آدم کم و کم نصیحت» است.

جوی: به اندازه ی یک دانه جو ، مدار اندک (کنایه).

تضاد: مشک ، گل – جوی ( یک جو) ، توده.

مصراع دوم، تمثیل، فعل به قرینه ی معنوی حذف شده است.

که: حرف اضافه به معنی « از»

معنی: هرگز شخص کم سخن و سنجیده گوی را شرمنده نمی بینی همان طور که در یک ذره مشک معطر بهتر از یک توده گل بی ارزش است.

مفهوم: پرورده گویی و گزیده گویی بهتر از پرحرفی است و کم گو هیچ شرمنده نمی شود.

ارتباط معنایی دارد :

۱) سخــن گــر چـه بـاشد چـو آب زلال             ز تـکرار خیـــزد غبـــار مــــلال

۲) همــه وقـت کـم گفتــن از روی کـار             گـزیـده است خاصـه در ایـن روزگـار

۳) بگـویـم گرت هـوش انـدر سـراسـت              سخـن هـر چـه کـوته بـود بهتر است

۴) یــک دستــــه گـــل دمـاغ پـرور             از خـرمــن صــــد گیـــاه بهتــر

۵) بــدان کــز زبـان اسـت مردم به رنج              چـو رنـجش نخواهی سخـن را بسنج

۶) چـو غنچه راز دل غنچـه ی چمن دریاب              زبان به کام کش و لذت سخن دریـاب

حذر کن زنادان  ده مرده گوی                                     چو  دانا  یکی گوی و  پرورده گوی

ده مرده گوی: کسی که به اندازه ی ده تن سخن بگوید.

حذر کن : پرهیز کن. دوری کن.

تشبیه : چو دانا یکی گوی.

تضاد: دانا نادان/ ده مرده گوی ، یکی گوی.

چو: حرف اضافه ، قید تشبیه.

معنی: از افراد نادان پر حرف که به اندازه ی ده تن سخن می گویند دوری کن ، مثل افراد دانا کم گوی و گزیده گوی.

مفهوم: پرورده گویی و بر حذر بودن از پر گویی و حرافی.

مفهوم بیت تناسب معنایی دارد با ابیات :

۱) کم گوی و گزیده گوی چـون دُر                تا زانــدک تــو جهـان شـــود پُــر

۲) در سخــن در ببایــدت ســفتن           ورنــه گنگـــی بـه از سخــن گفتــن

۳) سخن پخته جوی و کوشش  کن                نفس از خام زد خموشش کن      (اوحدی)

صد انداختی تیر  و هر صد خطاست                                      اگر هوشمندی یک انداز  و  راست

تضاد: یک، صد /  خطا ، راست.

صد: نماد کثرت است و یک: نماد قلت و کمی.

مصراع اول؛ کنایه از پر گویی و خطا گفتن.

مصراع دوم؛ کنایه از کم و درست گفتن.

تیر:  استعاره از سخن ، مفعول.

بیت در حکم تمثیل است.

معنی: بسیار سخن گفتی و پرگویی کردی و تمام آن ها خطا و اشتباه بود. اگر انسان خردمند هستی کلامت را کوتاه ولی درست بیان کن.

مفهوم: کم گوی و گزیده گوی چون در ؛  بر حذر بودن از پرگویی و حرافی.

چرا گوید آن چیز در خفیه ، مرد                               که گر فاش گردد شود روی  زرد؟

خفیه:  در نهان ، پنهانی / فاش: آشکار.

خفیه ، فاش:  تضاد

مرد ، زرد: جناس.

روی زرد شدن: کنایه از شرمندگی و سر افکندگی.

معنی : چرا انسان در نهان سختی را بگوید که اگر آشکار شود شرمنده شود؟

مفهوم: بیت در مذمت و نکوهش غیبت است.

ارتباط بیت تناسب معنایی دارد با ابیات :

۱) در پس آزادگان به هیچ  طریقی                  پیش کسان بد مگو که نیک نباشد (ابن یمین)

۲) سخــن در نهــان نباید گفــت              که بهتر انـــجمـــن نشایــــد گفـــت

۳) پس کس نگوییم چیــزی نهفت               که در پیـش رویــش نیــــاریــم گفـــت

مکن پیش دیوار غیبت بسی                                            بود  کز پسش گوش دارد کسی

پیش ، پس : تضاد

بسی ، کسی : جناس ناقص اختلافی.

مصراع دوم؛ کنایه از استراق سمع ، دزدیده گوش دادن.

بود که : ممکن است که

« ش» در پسش : ضمیر متصل ، مضاف الیه.

معنی: در کنار دیوار هم از کسی غیبت و بدگویی نکن ممکن است که کسی پشت دیوار ، دزدیده به سخنان شما گوش دهد.

مفهوم:  به غیبت نکردن از دیگران سفارش می کند.

بیت یاد آور مثل:« دیوار موش دارد موش گوش دارد»

پــیش دیـوار آنچه گویـی هـوش دار                 تا نباشـد در پس دیوار ، گوش

چه گفت آن سخن گوی پاسخ  نیوش                 که دیوار دارد بـه گفتار گـوش

بـه خلـوت نیرش از دیـوار می پـوش                 کـه باشد در پس دیـوار گـوش

لب مگشـا گـرچـه در او نوش هـاست                کز پس دیوار بس گوش هاست

درون دلت شهر بندست  راز                               نگر تا  نبیند در شهر باز

بند:  زندانی، محبوس

تشبیه : راز به زندانی تشبیه شده است و دل به زندان

راز ، باز : جناس ناقص اختلافی.

شهر: استعاره از دل ، درون.

در شهر: استعاره از دهان.

معنی : سِرّ و راز در درون تو زندانی است مواظب باش تا با سخن گفتن بی جا راز دلت آشکار نشود.

مفهوم معنایی دارد با:

سخـن کز دهان تا همایون جهد                           چو ما راست کز خانه بیرون جهد

نگه دار از او خویشتن چون سزد                          کـه نـزدیک تـر را سبـک ترگزد

سخن تا نگویی بر او دست هست                         چو گفته شود یابد او بر تـو دست

سخن دیوبندی است در چاه دل                          بـه بـالای کـام و زبـانــش مـهل

از آن مرد  دانا   دهان  دوخته ست               که بیند که شمع از زبان سوخته ست

دهان دوختن: کنایه از سکوت و خاموشی  اختیار کردن.

حسن تعلیل: علتی برای خاموشی انسان دانا آورده است.

زبان: استعاره از شعله ی شمع یا فتیله ی شمع.

زبان داشتن شمع: تشخیص.

زبان و دهان: مراعات نظیر.

دوخته ؛ سوخته: جناس ناقص اختلافی.

مرد: مجاز انسان.

شمع: نماد پرگویی.

مصراع دوم تمثیل است برای مصراع اول.

معنی: انسان دانا بدان علت سکوت کرده است که می بیند شمع به خاطر داشتن فتیله ( زبان) می سوزد و اگر این زبان را نداشت نمی سوخت.

مفهوم: انسان خردمند چون به اثرات منفی پر گویی پی برده است سکوت اختیار کرده است.

ارتباط معنایی دارد با ابیات :

سخـن کم گوی تا در کار گیرند                        کـه در بسیار بـد بسیـار گیرند

تو را بسیار گفتن گر سلیم است                       مگو بسیار دشنامی عظیم است

     خودآزمایی

۱- دو صفت انسان کم گو و پرگو را از نظر سعدی بیان کنید ؟

انسان کم گو: دانا ، هوشیار ،گوهرشناس ،  رازدار

انسان پرگو: ده مرده گو ـ ژاژ خایان ـ آگنده گوش

۲- دو نماد خاموشی در این درس نشان دهید ؟

 صدف ـ کوه

۳- معادل مَثَل « گز نکرده پاره کردن» در کدام بیت دیده می شود ؟

مصراع؛      نشاید بریدن نینداخته

۴- مفهوم بیت « کم گوی وگزیده گوی چون در    تا زاندک تو جهان شود پر» از نظامی با کدام بیت درس ارتباط معنایی دارد؟

                     حذر کن زنادان ده مرده گوی                  چو دانا یکی گوی کوی و پرورده گوی

۵- منظور سعدی  از مصراع « فراوان سخن باشد اگنده گوش » چیست ؟

کسی که مرتب و مدام حرف می زند.

۶- شعر درس از کدام نو ع شعر تعلیمی است؟

اخلاقی که موضوع آن نیکی و خیر است

۷- شعر های تعلیمی دوران گذشته با اشعار تعلیمی عصر مشروطه چه تفاوت محتوایی دارد؟

شعر های تعلیمی در قدیم بیشتر شامل سرودهای اخلاقی، مذهبی و عرفانی بوده است ولی از انقلاب مشروطیت به بعد، اشعار با درون مایه های سیاسی، اجتماعی و روانشناسی نیز در ردیف  اشعار تعلیمی قرار گر فتند

درس۱۶ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی

چون به زیر طاقش بردند به باب الطّاق، پای بر نردبان نهاد. گفتند: « حال چیست»؟ گفت:« معراج مردان سرِ دار است». دست برآورد و روی در قبله ی مناجات کرد و خواست آن چه خواست. پس بر سر دار شد. جماعت مریدان گفتند: « چه گویی در ما که مریدیم و آنها که منکرانند و تو را سنگ خواهند زد؟» گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی، از آن که شما را به من حسن الظنّی بیش نیست و ایشان از قوّت توحید و صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع، اصل بود و حسن الظّن، فرع.

شبلی را : به شبلی( شبلی: یکی از عُرفا)

یا بابکر: ای ابابکر(منظور « شبلی»)

دست بر نه که ما قصد کاری عظیم کردیم توضیحا ت(۷) کمک کن، همراهی کن، زیرا کار بزرگی در پیش دارم (دست بر نهادن : کنایه از«کمک و همراهی نمودن»)

سر گشته : مشغول و درگیر

خود را کشتن در پیش داریم: (کاری که) سرانجامش کشته شدن است.

مُنِکر: انکار کننده ، مخالف

مُقر:  اقرار کننده ،تأیید کننده، موافق

بی قیاس و بی شمار: بسیار، فراوان، بی اندازه

منکر ومقر: تضاد

کارهای عجایب : (مانند« واقعات غرایب»): ترکیب وصفی غیر معمول   آوردن صفت جمع برای موصوف جمع   کا های عجیب

زبان دراز کردن: کنایه از« خبر چینی و اعتراض»

جمله : همگی

اتّفاق کردن: همراه شدن، متّحد شدن، موافقت کردن

از آن که : به آن دلیل که، به آن سبب که

گرد آمدند: جمع شدند

چشم گرد همه برمی گردانید: چشم از همه بر می گرداند ، چشم از همه می دزدید، کسی را نگاه نمی کرد

فعل « بینی» ( بعد از « فرار » و « پس فرار» ): حذف به قرینه ی لفظی

لفّ و نشر:  امروز: لفّ ۱/   فردا: لف۲/  پس فردا: لفّ ۳  //   بکشتند: نشر۱ /  بسوختند: نشر۲/  به باد بردادند: نشر۳

طاق: سقف خمیده و قوسی شکل، منظور« چوبه ی دار» / باب الطّاق:  محلّه ای است بزرگ در بغداد        

معراج:  نردبان، پلّکان ؛ مجاز از « کمال یافتن ، والا مقامی»  /   مردان: مجاز از « انسان های الهی»     

سرِ دار رفتن: کنایه از « کشته شدن، به شهادت رسیدن»

معراج مردان سر دار است: مردان خدا با تقدیم جان خود(جان فشانی) به معراج  و کمال می رسند.

خواست آن چه خواست: هر چه می خواست (از خدا) تقاضا کرد

چه گویی در ما؟  نظر تو در مورد ما چیست

مرجع « ایشان» : منکران

ثواب: پاداش، مزد

از آن که : به آن علّت که

حسن الظّن: خوش بینی، خوش گمانی  /  صلابت: استواری، محکمی

شریعت: دین، مذهب /  اصل و فرع: تضاد

معنی: حکایت کرده اند که روزی(حلّاج) به شبلی گفت:« ای شبلی کمکم کن زیرا کار بزرگی در پیش دارم و مشغول و درگیر کاری شده ام که سرانجامش مرگ است.» وقتی مردم از کارهای حلاج حیران گشتند، مخالف و موافق بسیاری پیدا کرد و کارهای شگفت انگیزی از او مشاهده نمودند.خبرچینی( اعتراض) کردند و سخنان حلاج را به گوش خلیفه رسانیدند و همگی بر قتل حلاج اتّفاق نظر پیدا کردند، از آن پس که می گفت: « من حقّم» پس حلاج را بردند تا بکشند. صد هزار نفر جمع شدند و حلاج چشم از همه ی مردم برمی گردانید و (فقط) میگفت:« من حقّم » نقل می کنند که درویشی در میان مردم از حلاج پرسید که عشق چیست؟ (حلاج) پاسخ داد که: عشق را امروز و فردا و پس فردا مشاهده خواهی کرد. همان روز حلاج را کشتند و فردای آن روز سوزاندند و سومین روز (خاکستر او را ) به باد دادند؛ یعنی عشق این است (کشته شدن و فنا در راه معشوق) وقتی( حلاج را) در محله ی باب الطاق (در بغداد) به پای چوبه ی دار بردند، پا بر نردبان (دار) نهاد. گفتند: چگونه ای؟ گفت: مردان خدا با تقدیم جان خود به کمال و معراج می رسند. دست بلند کرد و برای راز و نیاز به طرف قبله ایستاد و هر چه می خواست از خدا طلب نمود. پس از آن بر بالای دار رفت. مریدان (پیروان و شاگردان) حلاج به او گفتند: نظر تو درباره ی ما که مرید توایم و منکران تو که سنگسارت خواهند نمود چیست؟ پاسخ داد: منکران دو پاداش دریافت می کنند و شما مریدان یک پاداش می گیرید، به آن علّت که شما فقط به من خوش بین هستید ولی آن ها به خاطرِ اعتقاد راسخ و محکم به یگانگی خداوند و استواری دینشان حرکت و تلاش می کنند (مرا سنگسار می کنند) و توحید از اصول و پایه های دین است و خوش گمانی از فروع دین به شمار می آید.

… پس هر کسی سنگی می انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد؛ گفتند: « از این همه سنگ چرا هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن، چه سرّ است؟» گفت: آن که آن ها نمی دانند معذورند؛ از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده ای بزد، گفتند: « خنده چیست؟» گفت: « دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات- که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد- قطع کند .پس پایه هایش ببریدند؛ تبسّمی کرد و گفت: « بدین پای سفرِ خاک می کردم؛ قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفرِ هر دو عالم کند. اگر توانید آن قدم ببرید» پس دو دست بریده ی خون آلود بر روی در مالید و روی و ساعد را خون آلود کرد. گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من رفت؛ دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردیِ من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان ، خون ایشان است.

موافقت را: به نشانه ی موافق بودن ( با سنگسارِ حلاج)

چه سرّ است: چه حکمت و دلیلی دارد؟

معذورند: عذرشان موجّه و پذیرفته است

از او سختم می آید: از شبلی ناراحت و دلگیرم

عبارت « آن که آن ها نمی دانند معذورند از او سختم …. انداخت » ارتبات معنایی دارد با :

             « من از بیگانگان هرگز ننالم         که با من هر چه کرد آن آشنا کرد »

مرد ( مرد آن است ) : مجاز از « انسان واقعی »

تارک : سر ، ترقِ سر  /  کلاه همت از تارک عرش در کشید ن : کنایه از « دور پرواز و بلند همّت بودن»

عرش: تخت ، سریر، قصر، کاخ

مرد آن است که دست صفات – که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد- قطع کند توضیحات ( ۸ ):  حلّاج به طنز می گوید:« اگر مَردید (که نیستید) دست صفات مرا که دور پرواز و بلند همّت است، ببُرید»

سفرِ خاک می کردم: بر روی خاک (زمین) راه می رفتم

قدم: مجاز از «پا»                  

ساعد: ساق دست، دست انسان از مچ تا آرنج

چشم: مجاز از « نظر، دیدگاه»

گلگونه: سرخاب  /   مردان: مجاز از « انسان های الهی و واقعی»

تشبیه: (خون: مشبه / گلگونه: مشبه به)

گلگونه بودن: کنایه از « باعث زیبایی و جمال گردیدن»                                          

گلگونه ی مردان، خون ایشان است:  خون مردان حق باعث جمال و زیبایی آنهاست ؛   شهادت، باعث زینت و افتخار مردان خداست                                                                          

معنی: پس همه سنگ می انداختند. شبلی (نیز) به نشانه ی موافق بودن ( با سنگسار حلاج ) گِلی پرتاب کرد، حلاج آهی کشید؛ گفتند: از این همه سنگ (سخت) هیچ ناله ای نکردی، اما از برخورد گلی (بر بدنت ) آه کشیدی، علّت چیست؟ گفت: به آن علت که مردم (عوام) نمی دانند و عذرشان پذیرفته است؛ از شبلی ناراحت و دلگیرم چرا که او می داند که من (گناهکار نیستم ) و مستحق سنگسار نمی باشم. آنگاه دستش را جدا کرد، خندید، گفتند: علت خنده چیست؟ گفت: دستِ آدمی بسته (زندانی) را قطع کردن، کار آسان است اگر مردید (که نیستید) دست صفات مرا که دورپرواز و بلند همّت است، قطع کنید. پس پاهایش را بریدند، تبسّمی کرد و گفت: با این پاها، برروی زمین راه می رفتم، من پاهای دیگری دارم که همین الان به دو عالم سفر می کنم. اگر توانایی دارید آن پاها را قطع کنید. پس آن گاه دستان بریده و خون آلود خود را بر روی چهره مالید و چهره و ساعد خود را خون آلود کرد. گفتند: چرا این کار را کردی؟ گفت: خون زیادی از من رفته است، می دانم که چهره ام زرد شده است و شما تصوّر می کنید که زردی چهره ی من به سبب ترس است. خون بر روی چهره مالیدم تا در نظر شما سرخ روی باشم چرا که خون مردان حق، باعث جمال و زیبایی آنان می باشد.

خودآزمایی

۱- معادل امروزی عبارت های زیر را بنویسید.

واقعات غرایب که خاص، او را بود: وقایع عجیب و شگفت که مخصوص حلّاج بود

خط جنید باید:  فتوا (حکم، تأیید و امضای) جنید لازم است.

زبان دراز کردند: خبر چینی و اعتراض

۲- سخن ابوالقاسم قشیری درباره ی حلاج، بیانگر چه برخوردی با شخصیت حلاج است؟

برخورد محتاطانه و محافظه کارانه (قشیری با صراحت، حلاج را تأیید ننمود)

۳- این سخن حلاج« آن روز که من سرِ چوب پاره سرخ کنم، تو جامه ی اهل صورت پوشی» درباره ی جنید ، چگونه تحقّق یافت؟

 (جنید) در روز فتوا صادرکردن برای کشتن حلاج، لباس اهل صورت (عمّامه و لباس علما) را بر تن کرد و به مدرسه رفت و یک فتوای ظاهری صادر نمود         « نحنُ نحکُم بِالظاهر»

 ۴- قصد جُنید از تعویض لباس چه بود؟

تا بتواند فتوا صادر نماید (متصوّفه « در لباس تصوّف» نمی توانستند فتوای دینی بدهند)

۵- دلیل گله مندی حلاج (بر بالای دار) از شبلی چه بود؟

حلاج معتقد بود که شبلی (که خود عارف است) مقصود او را که گفته بود « انا الحقّ» می فهمد و پرتاب سنگ دلیل موجّهی نمی تواند داشته باشد.

 ۶- حلاج به چه دلیل منکران را بر مریدان ترجیح می دهد؟

  منکران به سبب قوّت توحید و صلابت شریعت سنگ پرتاب می کنند در حالی که مریدان فقط به علّت حُسن الظّن از حلاج دفاع می نمایند. توحید اصل دین و حسن الظّن از مباحث فرعی است.

۷- « گلگونه ی مردان، خون ایشان است» یعنی چه :

  خون مردان حق، باعث  جمال و زیبایی آن هاست. (شهادت، باعث زینت و افتخار مردان خداست)

۸-  دو ترکیب وصفی بیابید که در آن ها صفت و موصوف، هر دو جمع بسته شده باشند.

۱ – واقعات غرایب              ۲- کارها ی عجایب

    مست و هوشیار

     در ادب فارسی هیچ زن شاعری شهرت پروین اعتصامی(۱۲۸۵-۱۳۲۰ ه ش)را نیافته است. شعر پروین از برجسته ترین نمونه های شعر تعلیمی معاصر محسوب می شود .در دیوان او از ۲۴۸ قطعه شعر، ۶۵ شعرحالت مناظره دارد و از این جهت نیز شعرپروین شاخص و ممتاز است.

   مناظره مست و هشیار از بهترین و زیباترین قطعات پروین اعتصامی است. شاعر در این شعر با بهره گیری از طنزی لطیف و اشاراتی روشن به ترسیم فساد و تزویر اجتماع عصر خویش پرداخته است. طنز موجود در این شعر طنز رندانه ی حافظ را فرا یاد می آورد.

نکات مهم

محتسب مستی به ره دید وگریبانش گرفت             مست گفت: ای دوست پیراهن است افسار نیست

این شعر، جز اشعار حفظی است

قالب شعر: قطعه / محتوا : ترسیم فساد و تزویر اجتماع عصر شاعر

محتسب: ماموری که کار وی نظارت براجرای احکام دین بود

مرجع ضمیر« ش»: مست ؛  نقش مضاف الیه

دوست: منظور محتسب / افسار تسمه وریسمانی که به سر وگردن اسب والاغ می بندند

گریبان و پیراهن: تناسب / است و نیست تضاد

معنی: محتسب (مامور)درراه مستی را دید وگریبانش راگرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است که آن را گرفته ای افسار نیست .

مفهوم: اشاره به برخورد تحقرآمیز مأموران حکومتی است با متهم

گفت: مستی زان سبب افتان وخیزان میروی               گفت: «جرم راه رفتن نیست ره هموارنیست

افتان وخیزان: حالت راه رفتن فرد مست،  تلوتلو خوران ؛ تضاد   

هموار نبودن راه: کنایه از گستردگی فساد در جامعه

ره می روی ، راه رفتن : تناسب

معنی: (محتسب )گفت تو مست هستی به همین دلیل تلوتلو خوران راه می روی. (مست)گفت جرم راه رفتن من نیست، جامعه پراز فساد و خلاف است.

 گفت می باید تو را تاخانه ی قاضی برم                 گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدارنیست

بیدار: میتواندایهام داشته باشد{ ۱ـ مقابل خواب     ۲ـ هشیار نباشد                               

صبح وشب: تضاد و تناسب           

رو و آی:  فعل امر برو و بیا / تضاد در افعال     

معنی: (محتسب)گفت باید تورا به خانه ی قاضی ببرم .پاسخ داد که برو وصبح بیا چرا که قاضی نیمه شب بیدار نیست (خود قاضی الان مست و ناهشیار است )

مفهوم: مسئولان به فکرآسایش وخوشی خود هستند نه در فکر و اندیشه ی مردم

گفت: نزدیک است والی را سرای آن جا شویم               گفت: والی ازکجا در خانه ی خمار نیست؟

سرا : خانه ؛ منزل

والی: حاکم . فرمانروا . استاندار

را : فک اضافه (سرای والی )

شویم : می رویم

والی از کجا درخانه ی خمارنیست{ از کجا معلوم که والی.خود در میخانه نباشد /

خمار: می فروش (خانه ی خمار. میخانه) / استفهام انکاری(حتما آنجاست)                                 

معنی: گفت: خانه ی حاکم نزدیک است به آن جا می رویم. مست جواب داد: از کجامعلوم که خود والی الان در میخانه نباشد؟

مفهوم: اشاره به فاسد بودن و عیاشی مسئولان جامعه

ارتباط معنایی دارد با:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند       چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

گفت:”تاداروغه راگوییم در مسجدبخواب           گفت:”مسجدخوابگاه مردم بدکارنیست

داروغه: نگهبان

گفت و مسجد: تکرار

بخواب وخوابگاه: اشتقاق

معنی: گفت تا نگهبان را باخبرکنم برو و درمسجد بخواب. مست گفت: مسجد جای افراد بدکار نیست.

مفهوم: بی توجهی و بی احترامی به اماکن مقدس (داخل شدن مست به مسجد)

 گفت:”دیناری بده پنهان و خود را  وارهان”           گفت:”کار شرع کار درهم و دینار نیست”

دینار: سکه ی طلا

وارهان: خلاص کن. نجات بده

شرع: دین. شریعت. مذهب

درهم: سکه ی نقره . درم . پول نقد

درهم ودینار: تناسب

معنی:(محتسب)گفت: پنهانی به من رشوه بده وخود را خلاص کن. گفت: رشوه در دین جایگاهی ندارد.

مفهوم: اشاره به “رواج رشوه خواری در جامعه”

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم                گفت: پوسیده است جز نقشی زپود و تارنیست

از بهرِ: حرف اضافه برای (دو تکواژاست از + بهر؛کسره ی زیر (ر)تکواژ  به حساب نمی آید – زبان فارسی”۳″)

غرامت: چیزی که تاوان آن لازم باشد؛ جبران خسارت مالی

جامه.پود وتار : تناسب

(جامه)نقشی زپود نیست : کنایه از “نخ نما بودن و فرسودگی جامه)

معنی: گفت: برای خسارت، لباست را از تنت بیرون می آورم .جواب داد: لباس من پوسیده و نخ نما است.

مفهوم :  ۱- رشوه خواری      ۲- نشانه ی فقر وتهی دستی افراد جامعه

گفت:”آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه               گفت:”در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

آگه: مخفف “آگاه “

ت(افتادت):جابه جایی ضمیر شخصی ؛ کلاه از سرتو در افتاد

کزسردر افتادت کلاه – توضیحات (۲) جز معنای ظاهری تعادل نداشتن مست را می رساند .ضمنا”در قدیم بدون کلاه و دستار در بین مردم ظاهر شدن نوعی ننگ وبی ادبی تلقی می شد.

سروکلاه : تناسب

عار: ننگ . رسوایی . بدنامی

مصراع دوم : تمثیل

معنی: گفت: با خبر نیستی که کلاه از سرت افتاده است (وتعادل نداری ) جواب داد : در سر عقل باید باشد کلاه نداشتن عیب و ننگ به شمار نمی آید.

ارتباط معنایی دارد با :

           « تن آدمی شریف است به جان آدمیت      نه همین لباس زیباست نشان آدمیت »

گفت :”می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی        ”گفت :”ای بیهوده گو.حرف کم و بسیار نیست “

بیهوده گو : صفت فاعلی . مرکب مرخم (بیهوده گوینده)

کم و بسیار : تضاد

معنی: گفت: شراب زیاد نوشیده ای به همین دلیل مست واز خود بی خود گشته ای .گفت: ای فرد بیهوده گوی بحث کم و زیاد نوشیدن نیست (حرام، حرام است ).

مفهوم: نفس خطا و حرام بودن عمل مهم است نه میزان (مقدار) انجام وارتکاب آن.

گفت:”باید حد زند هشیار مردم مست را ”         گفت:”هشیاری بیار،اینجا کسی هشیار نیست “

حد: مجازات شرعی

هشیار مردم : ترکیب وصفی مقلوب (مردم هشیار )

مست وهشیار : تضاد

هشیار : تکرار

معنی: (محتسب) گفت: باید مردم هوشیار، افراد مست را مجازات کند پاسخ داد: یک هشیار نشان بده در این جامعه؛ کسی هشیار و سالم نیست.

مفهوم : در اجتماع، فساد گسترده و فراگیر شده است دیگر کسی سالم نیست .

ارتباط معنایی دارد با :

   “گر حکم شود که مست گیرند        در شهر هر آنچه (هرآنکه) هست گیرند”

 خودآزمایی

۱ـ در مصراع:”گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست”؛  ناهمواری راه به کدام مسئله ی اجتماعی دلالت می کند ؟

گستردگی و رواج فساد و انحراف در جامعه

۲ـ  عبارت: “دیناری بده پنهان وخود را وارهان “به کدام پدیده ی اجتماعی زمان شاعر اشاره دارد؟

رشوه خواری

۳ـ  در بیت نهم منظور از عبارت:”حرف کم وبسیار نیست “چیست؟

شراب خواری در شرع و دین حرام است چه کم باشد و چه زیاد . محتسب در حکم دین دخالت کرد و با سلیقه ی خود آن را اعمال نمود. (نفس خطا و حرام بودن عمل مهم است نه میزان (مقدار) انجام و ارتکاب آن).

[ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed