ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

سوگند و رد پای آن در ادبیات فارسی

علی رهبر

جز راست مگوی گاه و بیگاه / تا حاجت نیایدت به سوگند (ناصر خسرو) (۲)

در روزگاران قدیم و دوران های کهن راه های گوناگونی برای رفع و حل اختلاف ها و ادعاهای مردمان مرسوم و متداول بوده است که یکی از آن ها نبرد تن‌به‌تن یا Duell و دیگری (Ordal  )۳است که ما آن ‌را به پهلوی ور (var  )۴می‌خوانده‌ایم و هنوز هم در برخی از سرزمین های افریقا رایج و معمول است. وَر نزد ایرانیان و اُردال نزد اروپاییان عبارت بوده‌است از آزمایش های گوناگونی که همپتکاران (۵) یا پیشمار و پسمار طی آن می‌بایستی راست گویی خود را به اثبات برسانند و خویشتن را از تهمت بزه کاری بزدایند و چون در زمان های پیشین کشف چنین حقایقی را دشوار می‌دیده‌اند،  به ناچار طی محاکمه ها و تشریفاتی بس پیچیده و مبهم دو طرف دعوا را می‌آزموده‌اند تا هر‌کدام که از بوته ی آزمایش رستگار به درآید، ذیحق باشد و راست گو شناخته شود.

این گونه سنن و رسوم در همه جا و در میان همه ی قوم های متمدن و غیرمتمدن آن روزگاران رایج بوده‌است. از کهن‌ترین آثار یعنی از اوستا کتاب دینی زرتشتیان و ودا (۶) آیین‌نامه ی مذهبی برهمنان آگاهی های بسیاری در این باره می‌توان بیرون آورد. در ایران باستان ور را اقسام و انواعی گوناگون بوده‌است. در اوستایی که امروز (۷) در دست داریم ، چندین‌بار از ورهای گوناگون یاد شده‌است ، مثلن در بند ۳ باب چهارم بخش هفتم دینکرد از سی‌وسه آیین و در بند ۳۳ باب بیستم فصل هشتم همین کتاب از آیینی به نام پایورو خوران pâuru khôrân و در بندهای ۳ و ۴ رشن یشت از پنج نوع ور: ورآتش ، ور برسیم (۸)، ور روغن ، ور شیر گیاهان (سمی) و ور سرشار ، نام برده می‌شود. از چه گونگی این ورها و شیوه ی اجرای آنان آگاهی دقیقی در دست نیست، ولی می‌توان به طور کلی ورآتش  و  ور روغن را جزء ورهای گرم (۹)  و ور برسم را در زمره ی ورهای سرد به شمار آورد.

آتور فرنبغ صاحب کتاب شهیر دینکرد در باب ۴۱ بخش هشتم کتاب خود معتقد است که یکی از فصل‌های سکاتوم نسک (۱۰) Sakâtum Nask ورستان نام داشته که در آن به تفصیل از ساختن ور سخن رفته‌است. بند ۶۴ از باب ۳۷ بخش هشتم دینکرد نیز بیانگر وجود دو نوع ور دیگر یعنی ور سخت و ور آسان در روزگاران دیرین ما است.

در قدیم ترین سند کتبی سامیان یعنی تورات چندین‌بار به این‌گونه مطالب برخورد می‌کنیم. مثلن در پنجمین باب کتاب سفر اعداد (۱۱) مطالبی آمده که خلاصه ی آن چنین است: « یهود خداوندگار اسراییل به پیامبرش موسا می‌گوید که به امتت بگو: هرگاه زنی از شما به خیانت و بی‌وفایی به شوهرش متهم شد، باید او را کاهنی آب تلخ آلوده‌ای بنوشاند ، چنان چه آن آب در وی اثر بخشد و شکمش بالا آمد و پاهایش سستی گرفت، آن زن بزهکارست و در غیر این‌صورت بی‌آلایش».

ریشه ی واژه ی سوگند:

در نوشته های پهلوی بارها از واژه ی سوگند به عنوان لفظ مترادف با  ور استفاده می‌شود. در شاهنامه فردوسی (۱۲) و منظومه ی ویس و رامین (۱۳) نیز این واژه به معنی ور به کار برده شده‌است. سوگند در حقیقت خود یادآور یکی از ورهایی است که در ایران باستان متداول بوده‌است زیرا سوگند به مثابه ی شناساگر گناه آبی بوده و آمیخته به گوگرد Gokarto – mand که در داستان های سری  (دادگاه ها) به همپتکاران می‌نوشانیده‌اند تا صحت و سقم بزه آنان آشکار شود. در بند ۵۴ از باب چهارم وندیداد Vendidad برای نخستین‌بار به واژه ی سوکنت ونت Saokentavant  (۱۴) بر می‌خوریم. این لغت خود مرکب از دو جزء است: نخست از بنیاد سوکنت Saokenta که به معنی گوگرد است (۱۵) و دوم از ونت vant که از پساوندهایی است (۱۶) که بسیار در  اوستا و فارسی باستان به کار رفته است و به معنی دارنده و یا مند (۱۷) است. لذا واژه ی سوکنت ونت برابر گوگرد مند و یا دارای گوگرد است ، چنان که مفسر پهلوی اوستا در زمان ساسانیان هم همین واژه را به پهلوی آن روزگاران به گوگردتومند gokarto – mand معنی کرده‌است. پس ریشه ی واژه ی سوگند پارسی همان سوکنت ونت اوستایی است و  چنان که پس از این ذکر خواهد شد، رفته‌رفته به مرور زمان مفهوم اصلی خود را از دست داده و امروزه به‌جای واژه ی قسم عربی به کار برده می‌شود.

سوگندنامه و تشریفات سوگند:

در کتاب روایات (۱۸) از دو گونه سوگندنامه یاد می‌شود: سوگندنامه خُرد و سوگندنامه بزرگ. تشریفاتی که می‌بایست طی آن حقانیت سوگنددهنده و سوگندخورنده اثبات و روشن شود چنین بوده‌است: میانجیگر وظیفه‌مند بود که دو طرف دعوا را پند‌ و اندرز بسیار دهد و آنان را از عواقب وخیم سوگند که در حقیقت همان ور بوده آگاه کند و آن گاه به سوگند‌خورنده یک شب وقت داده می‌شده که درست و عمیق به خود فکر کند و به ارج و اهمیت کار خویش یعنی سوگند خوردن و نتایج احیانن وحشت انگیز آن به خوبی پی برده و بیاندیشد. در روز بعد باز به وی اندرز داده می‌شد و به او متن سوگندنامه داده می شد. تا آن‌را با فراغت و فرصت و حوصله تمام بخواند و باز هم بیش تر و به تر در عمل خود سخت تأمل کند و چنان چه هیچ‌یک از این ها سودی نبخشید، آن گاه سوگند در آتشکده بدین‌سان برپا شود که سوگند‌خورنده نخست غسل کند و سپس جامه ی پاک و تمیز به تن بپوشاند و پَنام (۱۹) اندازد و در معبد آتش در پیشگاه آذرمقدس که در آتشدان به وسیله ی سوختن چوب های صندل برپا شده، شیر و کندر خورد و ایستاده خورشید نیایش (۲۰) خواند و پس از آن که سردارور (۲۱) سرود یثااهو (۲۲) را خواند، سوگند‌خورنده آهورامزدای شکوهنده و فرهمند و مهین فرشتگان (۲۳) و ایزدان را یاد کند و به روان پاک زرتشت اسپنتمان و آذرباد مهراسپندان و به فروهر همه پاکان ، پس از آن که جام آبی (۲۴) را که با اندک مایه ی گوگرد و قدری  زرآب (۲۵) مخلوط است سرکشید، چنین سوگند خورد:

«من فلان فرزند فلان هیچ‌چیز نه از زر و سیم و نه از جامه و زره و نه از هر چیز که اهورامزدا بیافریده از تو فلان فرزند فلان برنداشته، مخفی نکرده و به کسی نداده و نسپرده‌ام و هیچ از آن آگاه نیستم. اگر به دروغ سوگند خورده باشم، از تن و روان خویش، از روان پدر و مادرم، نیاکان، زن و فرزندم، از روان زرتشت اسپنتمان، از اوستا و زند، از فر دین مزدیسنا، از فر آذرخره (آذرفروبا)، از فر آذربرزین، از فر آذر کشسب (۲۶) . از همه فروغ های ایزدان بیزار باشم و آن ها هم از من تنفر داشته باشند، اگر این سوگند را به دروغ خورده باشم. هر کرفه (ثواب) که من کرده‌ام به تو رسد و در سر پل چینوت (۲۷) (صراط) یادفراه (عقوبت) هر آن خطایی را که از اژدهای (ضحاک) در طول عمرش و از افراسیاب تورانی در عرض زندگیش سرزده من برم و برای گناهی که تو مرتکب شده‌ای، من جزا بینم. ایزدمهر، « ایزد سروش و ایزد رشن (۲۸) ، مینویان و آنوشه‌ها و روانم گواهند که سخنم به راست و دل و زبانم یکسانست و هیچ‌گونه نیرنگ و فریبی در کار نیست».

تغییر مفهوم سوگند در مسیر زمان:

از آن جایی که تغییر مفهوم هر سنتی تابع مرور و گذشت زمان است، سوگند هم که خود یکی از دیرینه‌ترین مراسم و آیین‌های این جهان است ، نیز تابع این جبر زمانی است و از این‌رو سرگذشتی پر فراز و نشیب دارد. تنها چیزی که در این تاریخچه از یک سو بسیار جالب و برجسته و از سوی دیگر عجیب و غریب به‌نظر می‌رسد ، این است که سوگند در همه ی دوران ها، با وجود مناقشه و منازعه های وحشیانه، نبردهای خونین، جنگ های وحشیانه و دشمنی های بهیمی بشر، نزد همه ی ملت ها و نژادها، آن چنان ارج و مقامی داشته است که هیچ عهد و پیمانی برایشان همانند میثاق‌هایی که با سوگند همراهند، محترم و معتبر نبوده است. در آن روزگارانی که هنوز رشد عقلی بشر مراحل ساده‌لوحانه و جانبی خویش را می‌گذراند و ایمان بشری بسیار سطحی و قشری می‌بود، چنان که در مسایل مذهبی هنوز به احساسات استناد می‌شد و خرد و منطق آن چنان که زیبنده است تأکید نمی شد، هنگامی که فردی سوگندی یاد می‌کرد ، بیش تر هدف و مرادش آن بود که شخصی یا چیزی را بر آن چه که می‌گفته شاهد و گواه بگیرد و بدیهی است که در گزینش این اشخاص یا چیزها درجه ی خویشاوندی، مهر و شیفتگی و علاقه مندی و میزان اهمیت معنوی و اعتبار مادی آنان سهمی بزرگ و بنیادی داشته است انگیزه ی اصلی گزینش و اتخاذ چنین گواهانی فقط علاقه ی سوگند‌خورنده به ایشان است و ترس و هراس را به جست و جو و یافت این  شواهد راهی نیست، زیرا سوگندهای روزگاران باستان به چیزها و کیفیاتی است که در ساده‌دل‌ترین مردم هم تولید دهشت و حرمان نمی‌کرده‌است ، مثلن سوگند‌خوردن به آب روان، گل زیبا و لطیف و گیاهان و درخت های خوش‌تراش کم تر کسی را به عواقب وخیم سوگند دروغینش تهدید می‌کند. در آثار کهن کم تر دیده می‌شود که کسی به صاعقه، تندر و برق، سیل و طوفان، حیوان های درنده و دیگر پدیده‌های هراس‌انگیز و وحشت‌آور جهان طبیعت سوگند یاد کرده باشد.

رفته‌رفته باورهای مردم از سطح در گذشت و در مذهب و ایمان، منطق و خرد بیش تر مورد توجه قرار گرفت. قریحه و ذوق بشر نیز از آن سادگی نخستین به درآمد و مشکل‌پسندتر شد و سلیقه ی وی در تمیز و زیبایی و آزمون ها بسیار عالمانه‌تر شد، به‌گونه ای که در ادای سوگند حسن انتخابی پدید آورده و آن‌را مایه ی ضمانت و تحکیم پیمان های خویش قرار داد، تا آن که هر کس عهدی می‌بندد و از ترس و وحشت عواقب وخیمی که بر شکستن میثاقش مترتب است هراسناک شود و برخلاف راستی و درستی گامی برندارد. تتمیست‌ها Totemist به توتم Totem، فتیشیست‌ها Fetischist به فتیتش Fetisch خود ، شمن‌ها Schamane به اولگان‌بای Ulgan Bai و معتقدان به ارواح Animist به مانا Mana و بوداییان، برهمنان و زرتشتیان نیز به خدایان و مقدسات خویش سوگند می‌خورده‌اند. با گذشت زمان از سادگی و صراحت سوگندها هم کاسته می‌شود و تهدیدآمیز و ترسناک‌تر می شوند.

هم زمان با پیشرفت صنعتی و فنی‌شدن بشر سوگند نیز به‌تدریج مفهوم اصلی خویش را که استحکام عقیده است از دست می‌دهد و در پیش آدمیان وسیله ی هنرنمایی، ظرافت، نازک خیالی، لطف ذوق و حسن بیان می‌شود و لذا بشر با صرف همه ی هنر و دانش خویش به آفرینش سوگندهایی تازه با مضمون های بدیع و بکر می‌کوشد  تا با شنیدن آنان ایجاد شادی کند. نفرین‌ها نیز دارای یک چنین سرنوشتی شده‌اند ، همچنان که در روزگاران کهن، سخنی جز نابودی و سوختن در خشم خدایان در میان نبود. ولی امروزه در دفتر خاطرات حتا مردم عامی هم چه بسا نفرین‌های غریب و وحشتناک می‌توان یافت. اینک بیش تر اوقات درجه ی تأثیر سوگند قسم‌خورنده در شنونده ی آن تنها ملاک صحت و سقم و اعتبار گفتار اوست.  چنان چه ، حافظ می‌گوید:

دلنشین شد سخنم، چون تو قبولش کردی / آری آری سخن عشق نشانی دارد

ردپای سوگند در ادبیات پارسی:

تاریخ کهن و پر از فراز و نشیب ادبیات غنی و پرمایه ی زبان شیرین و پر از ناز و غنج پارسی که یکی از جهات نیرومند فرهنگ سرشار و دیرینه ی میهن ماست، در واقع گنجینه ‌ای سرشار از پندارهای دل‌انگیز شاعرانه، اندیشه های انسان دوستانه، منیع و رفیع، گفتارهای فصیح و بلیغ، نکته ها و حکایت های خردمندانه، سخنان پربها، داستان ها و سرگذشت های عبرت‌انگیز و بحرها و قافیه های زیبا و بدیع است. این گنج شایگان عرصه ی فروغناک عرضه ی تعبیرها و تعمیم های دقیق و رقیق، آهنگ ها و نغمه های پر‌طنین و دلاویز، رمزها و کنایه های عبرت‌انگیز، تخیلات وحشی و لطیف، اشکال مأنوس و مهجور، موزون و ناهنجار، طنزهای گزنده و سوزان، دردهای جگرسوز و جانکاه، ضجه‌ها و غریوهای دهشتبار، جان‌های فکار و دژم، مضمون ای پر مغز و نغز و طنین‌های آشنا و بیگانه از زمزمه‌های پرسوز گرفته تا غرش های هراسناک جسورانه، خشمناکانه و پرخاشگرانه است. با این وجود از بسیاری جهات، هنوز زمین بکر و دست‌نخورده‌ای است که به انتظار شیارهای عمیق کاوشگرانه ی پژوهندگانی صالح و متبحر است  که با پژوهش های ژرف، نقد و سنجش‌های ماهرانه، تشریح ها و تفسیرهای صادقانه، احتیاج ها و غوررسی های عالمانه و کتد و کاوها ها و تدقیق های هوشمندانه  از اعماق این اوقیانوس بی‌کران مرواریدهای های رخشنده و درشت‌دانه گوهرهای شاهوار حکمت‌ها و معرفت ها، سنت های جلیل و چهره‌های تابناک و منیع، جستنی های ارزنده و بافت های جانفروزی را بیرون کشیده و در مقطع تشریح شرایط محیط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و معنوی زمان ایشان اما در سطح نیازمندی های جامعه امروزی در دسترس همگان قرار دهند.

سوگند در ادبیات پیش از اسلام

در کتاب حماسه ملی که به زبان پهلوی است و یادگار زریران (۲۹) نامیده می‌شود ، از سوگند‌خوردن گشتاسب (۳۰)  یاد شده‌است. علت سوگندخوردن گشتاسب امان دادن وی به وزیر دانا و اخترشناس جاماسب بیتاش است. شاه که می‌خواسته در روز بعد با پادشاه هونها (۳۱)  ارجاسب نبرد کند از وزیر خود چه گونگی و سرانجام این جنگ را می پرسد و چون جاماسب بر کشته‌شدن زریر برادر و اسیر شدن دختران شاه در این کارزار آگاه است و از پاسخ دادن به پرسش شاه بیم جان خویش دارد، از گشتاسب می‌خواهد که با سوگند خوردن خود وی را امان دهد و شاه نیز به نام خدا، به دین خویش و به جان عزیزترین بستگان خود یعنی زریر و اسفندیار (۳۲) قسم می‌خورد ، چنان چه دقیقی در همین باره چنین می‌گوید:

جهاندار گفتا، به نام خدای / بدین نام دین‌آور پاکرای

به جان زریر آن نبرده‌سوار / به جان گرانمایه اسفندیار

که نی هرگزت روی دشمن کنم / نه فرمان دهم بد و نه من کنم

تو هرچ اندرین کار دانی بگوی / که تو چاره‌دانی و من چاره‌جوی

در شاهنامه فردوسی که در واقع ذخیره‌ای سرشار از مآثر دلیری، تهور و دلاوری پیشینیان ما و صحنه ی تظاهر رادمردان و چهره‌های منیع و انسانی نیاکان ما و جُنگ زرینی از داستان های مفاخر و اندیشه مندان سترک و بزرگوار و افکار والا، فخیم و خردمندانه ی جهان‌پهلوانان ایرانی است، به سوگندهایی برمی‌خوریم که زیبنده و درخور مناعت همت این مردان پردل، جسور و تواناست. این سوگندها به مقدسات دین زرتشتی و سخنانی که نزد مردان کارزا عزیز و محترم است ، از قبیل گرز و شمشیر، کمند و دشت پیکار و جان‌شاه و آفتاب تابنده و. . . است. کاووس شاه برای انتقام خون سیاوش (سیاوخش) پسرش از کیخسرو (۳۳) نوه‌اش پیمان  می‌گیرد و آیین سوگند را چنین یاد می‌کند:

بگویم که بنیاد سوگند چیست / خرد را و جان ترا بند چیست

بگویی به دادار خورشید و ماه / به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

به پیروز نیک اختر ایزدی / که هرگز نه پیچی به سوی بدی

رستم (۳۴) سر آمد دلاوران ایران باستان آن چنان که زیبنده ی شأن و مقام جهان پهلوان است سوگند می‌خورد:

به جان و سر شاه سوگند خورد /  به خورشید و شمشیر و دشت نبرد

اسفندیار شاه زاده ی ایرانی نیز در رعایت عظمت و هیمنه و توجه به جلال و شکوه سوگند، به رستم پهلو می‌زند و مردانگی و شجاعت خویش را به این وسیله بروز می‌دهد.

به خورشید و روشن روان زریر /  به جان پدر، آن گران مایه شیر

که من زین پشیمان کنم شاه را / بر افروزم این اختر و ماه را

چون ادای سوگندهای مذهبی از غرور و صولت سلحشوران می‌کاسته و بر شجاعت و دلاوری آنان لطمه می‌زده ، زیرا این‌گونه سوگندها به منزله ی ذلت و فرومایگی و ناتوانی و ضعف روحی شخص سوگند خورنده است. هر گاه قهرمانی از شاهنامه که می‌خواهد ایمان خویش را بر راستی گفتارش گواه بگیرد ، از کلیات در نمی‌گذرد و عاجزانه کسی را به شفاعت نمی‌طلبد:

به دادار و زرتشت و دین بهی / به نوش آذر و آذر و فرهی

به خورشید و ماه و اوستا و زند / که دل را به گردان ز راه گزند

سوگند در ادبیات پس از اسلام

طاهریان (۲۰۵-۲۵۹) صفاریان (۲۵۳-۲۹۰) سامانیان (۲۷۹-۲۹۵) و غزنویان (۳۸۸-۵۵۵)

در گفتار و آثار شاعران و سخن‌گستران نام دار این سه دوره هنوز همان ابهت و جلال، ولی در نهایت لطف و سلامت و سادگی و در عین صلابت و آراستگی به چشم می‌خورد و کم تر سوگندی که دلیل ناتوانی و زبونی، خفت و خواری اداکننده ی آن باشد در متن های ادبی این سه دوره دیده نمی‌شود ، حنظله بادغیسی (متوفی 248-249) از معروف ترین شاعران دوره ی طاهریان می‌گوید:

مهتری گر به کام شیر در است / شو خطر کن ز کام شیر بجوی

یا بزرگی و عز و نعمت و جاه / یا چو مردانت مرگ رو پا روی

و ابوسلیک گرگانی شاعر بزرگوار عهد عمرولیث صفاری را عقیده بر این است:

خون خود گر بریزی بر زمین / به که آب‌ روی ریزی بر کنار

بت پرستیدن به از مردم پرست / پندگیر و کار بند و گوش دار

گویندگان بزرگی چون رودکی شاعر تیره‌چشم روشن‌بین (متوفی ۳۲۹) و استاد شهید بلخی سخن‌آفرین گران قدر دوره ی سامانیان که در برابر روانی، صراحت، سادگی و لطف بیان آنان کم تر گوینده‌ای است که به ره کرنش و احترام مبادرت نکرده باشد ، سوگند را بی‌اندازه ساده و روشن ایراد کرده‌اند. ایشان نیز کسان و چیزهایی را گواه و شاهد گفته خود می‌گرفته‌اند که در نزدشان بسی مغرور و گرامی بوده‌است ، مثلن رودکی چنین سوگند می‌خورد:

خدایگانا جان منا، به جان و سرت / که جان بشد ز برم تا جدا شدم ز برت

منوچهری دامغانی (متوفی در ۴۳۲) مسمط سرای پرقریحه و گرانسنگ دوره ی غزنویان در قصیده ی شیوا و فرحناکی که در توصیف بهار دارد از زبان «نوروزماه» که بر تباهی و نیستی زمستانی عزم و رای کرده‌‌است چنین سوگند می‌خورد:

نوروزماه گفت به جان و سر امیر / تا چندگه بر آرم از ماه دی، دمار

و در قصیده ی غرا و بلندپایه‌ای که در مدح «علی‌بن‌عمران» ساخته و از نامهربانی و قدرناشناسی وی شکایت می‌کند می‌نالد:

عتابی کنم با تو ای خواجه بشنو / به حق کریمی، به حق جوانی

بیاندیش از آن روزگار مظالم / به توزیع کردی مرا میزبانی

کسی کو کند، میهمانی کسی را / نباید که بگریزد از میهمانی

سوگند در زبان مسعود سعد سلمان (متولد در سال ۴۳۸ در لاهور و متوفی در سال ۵۱۵)

گوینده ی هجران‌کشیده و ستم دیده ی چیره‌دست دوران غزنویان که حبسیه‌های بسیار مشهور دارد. با آن که هفت سال در قلعه‌های «سوده» و «دهک» و سه سال در دژ «نای» و نزدیک هشت‌سال در زندان «مرنج» زندانی بوده و چنان که خود گوید:

هفت سالم بکوفت سو و دهک / پس از آنم سه سال قلعه نای

و در عرض این هیجده‌سال که از به ترین سال های عمر او به شمار می رفته، همواره در زیر زنجیر دژخیمان و بیدادگران می‌نالیده، چنان بزرگوار و منیع است که انسان ناگزیر به ستایش اوست. وی در قصیده‌‌ای که در مدح «سیف‌الدوله» ساخته می‌گوید:

به خدایی که آگند صنعش / مشک در ناف آهوان ختن

که اگر من شوم، به دانش پیر / همچنان چون صدف به در عدن

چون صدف در همه جهان نکنم / جز به دریای مدح تو معدن

سلجوقیان (۴۳۲-۶۲۸)

در این عصر سوگند هیمنه و ابهت پیشین خویش را از دست می‌دهد، زیرا گفتارها رفته‌رفته از صلابت و مناعت تهی می‌شود و نوعی زبونی و افتادگی در ادبیات رسوخ می‌کند. دیگر چون روزگاران کهن به هنگام ادای سوگند از شخص عزیز یا سزاوار ستایش گواهی و شاهدی گرفته نمی‌شود و چنین به نظر می‌رسد که سخن‌پردازان این دوره که از سویی شکوفنده‌ترین مایه‌ از اعصار ادبیات ایران هستند، به هنگام یادکردن سوگند، به عمد مضمون هایی را به کار می گرفته اند که مایه ی دلسوزی و ترحم دیگران واقع شود.

مولوی متولد ۶۰۴می‌گوید:

بالله که بی تو شهر مرا حبس می‌شود / آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر شدم ملول / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

ایشان در سوگندهای خود همواره در جست و جوی شفیعی هستند که از ایشان جانب داری کند. سخنوران این دوره به همه چیز متوسل می‌شوند تا مگر دل شنوندگان خویش را رام کنند و ایشان را به دستیاری خود تشجیع و ترغیب کنند. ایشان روشنان فلکی و پدیده‌های جهان طبیعت و مقدسات دینی را چون پیشینیان به گواهی سوگندهای خویش نمی‌طلبند. بلکه در خود فرومایگی و حقارتی حس می‌کنند که خود را شایسته ی همسری و همدوشی آنان نمی‌پندارند که آنان را فقط شاهد درستی و راستی گفتار خویش بدانند و لذا به آنان پناه می‌برند و دست گدایی و شفاعت به پیشینیان دراز می کنند.

فرید الدین عطار نیشابوری متولد ۵۱۳یا به گفته ی رنده یاد نفیسی ۵۲۰هجری، عارف بزرگ و شاعر سترگ در مناجاتی چنین می‌گوید:

گفت لقمان سرخسی کای‌اله / پیرم و سرگشته و گم‌کرده راه

بنده‌ای کو پیر شد شادش کنند / پس خطش بدهند و آزادش کنند

من کنون در بند گیت ای پادشاه / همچو برفی کرده‌ام موی سیاه

بنده‌ای بس غم کشم شادیم بخش / پیرگشتم، خط آزادیم بخش

خاقانی شروانی متولد سال ۵۹۵سخنور چیره‌طبع مداراناپذیری که به قول آقای دشتی چون مارسل پروست و رومن رولان شاعری دیر آشناست، زیرا انبوهی معنی و باریک‌خیالی انشای او را پیچیده و دشوار ساخته و سبک او را به شکل محسوسی از سطح عادی و متداول دور کرده است (35) برای رهایی از بند و به دست آوردن اجازه ی زیارت مکه به عزالدوله مسیحی چنین رو می‌آورد:

مسیحا خصلتا قیصر نژادا / ترا سوگند خواهم داد حقا

به روح‌القدس و نفخ‌روح و مریم / به انجیل و حواری و مسیحا

به بیت‌المقدس و اقصی و صخره / به تقدیسات انصار و شلیحا

به ناقوس و به زنار و به قندیل / به یوحنا و شماس و بحیرا

به خمسین و به ذبح و لیله القطر / بعید الهیکل و صوم العذارا

به بانگ و زاری مولو زن ازدیر / به بند آهن اسقف بر اعضا

که بهر دیدن بیت‌المقدس / مرا رخصت بخواه از شاه دنیا

در قصیده‌ای که به رضی‌الدین ابونصر نظام‌الملک وزیر شروانشاه فرستاده برای اثبات بی‌گناهی خویش در نافرمانی دستورات پادشاه چنین عاجزانه سوگند می‌خورد:

به مهر خاتم دل در اصابع الرحمن / به مهر خاتم وحی از مطابع الاعراب

به حق آن که دهد بچگان پستان را / سپید شیر و پستان سر شاه سحاب

به سرّ عطسه ی آدم به سته الحوا / به هیکلش که یدالله سرشت ز آب و تراب

به یار محرم غار و به میرصاحب دلق / به پیرگشته ی غوغا به شیر شرزه غاب

به عنکبوت و کبوتر که پیش ترس شدند / همای بیضه ی دین را ز بیضه خوار غراب

به چارنفس و سه روح و دوصحن و یک فطرت / به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چهار اسباب

به پری و به فرشته به حورعین و حوش / به آدمی و به مرغ و به ماهی و به دواب

که بر من از فلک امسال ظلم ها رفته است / که هم فلک خجل آید ز بازپرس و جواب

به نظر اینجانب علت اساسی این تغییر فاحش و فتور و رخوت معنوی در این دوره را در دو چیز می‌باید جست و جو کرد. نخست در وضع آشفته ی اجتماعی این دوره و سپس در تعصب خشک مذهبی و رواج اندیشه‌های اتکالی و مضر صوفیگری.

شیخ فریدالدین عطار در تذکره ی الاولیاء از قول یکی از هم‌عصران خویش به نام ابومحمدجریری در وصف این زمان یعنی سده ی پنجم هجری چنین می‌نویسد:

«در قرن سوم معاملت به مروت کردند، چون برفتند مروت هم نماند. در قرن دیگر معاملت به حیا کردند، چون برفتند آن حیا هم نماند و اکنون مردم چنان شده‌اند که معاملت خود به هیبت و هییت کنند.»

حجه الاسلام ابوحامدمحمد غزالی (۴۵۰-۵۰۵) دانشمند داهی و عالی‌مقام در نامه‌ای به سلطان سنجر می‌نویسد:

«. . . دوازده سال در زاویه نشستم، از خلق اعراض کردم، پس فخرالملک رحمه‌الله مرا الزام کرد که تو را به نیشابور باید شد. گفتم این روزگار مرا احتمال نکند که هر که در این وقت، حکمت گوید، در و دیوار به سعادت او برخیزند، گفت ملک عادل است و من به نصرت تو برخیزم ، امروز کار به جایی رسیده است که سخنانی می‌شنوم که اگر در خواب دیدمی، گفتمی که اصغاث و احلام است . . . مرا از تدریس نیشابور و طوس معاف داری تا به زاویه ی سلامت خویش روم که این روزگار سخن مرا احتمال نکند.»

در این دوران خلافت بغداد توانسته بود دوباره موج نیرومند و قوی آزاداندیشی را که از زمان سامانیان و مامونیان آل‌زیار و آل‌بویه در سراسر ایران به ویژه در خراسان بر پا شده بود در هم شکند و واکنش همه‌جانبه‌ی فکری سیاسی و اجتماعی مردم ایرانشهر را نخست به یاری ترکان غزنوی و سپس به دستیاری و کمک ترکان سلجوقی، در چنبره ی قسی و بی‌رحم خویش بفشارد. در این دوره از امیران متعصب حنفی و حنبلی گرفته تا صوفیان قشری  و دغایی همگی در کار نبرد با آزاد‌اندیشی بوده‌اند ، این آزاداندیشی خواه به صورت حکمت مشاء، عرفانی وحدت وجودی، الحاد قرمطی، کلام معتزله و یا خواه رفض شیعه، دانش یونانی و یا کیش اسماعیلی باشد.

 

قفطی در «تاریخ الحکماء» خود روزگار تیره ی اندیشه مند بزرگ و شاعر نامدار خیام نیشابوری (متولد ۳۱۲ ) را چنین توصیف می‌کند: « . . . معاصران زبان به قدح او گشودند و در دین و اعتقادش سخن گفتن آغازیدند، چندان که خیام به وحشت افتاد و عنان زبان و قلم خود بگرفت و به عزم حج از شهر نیشابور برون رفت و پس از آن که از کعبه بازآمد در کتمان اسرار خویش اصرار ورزید و ظواهر شرع را مراعات می‌کرد. »

ناصر خسرو در اثر فلسفی مشهورش «زادالمسافرین» از مرتجعان و تاریک‌اندیشان فقیه مشرب چنین می نالد: « . . . مرهوسها را ، به هوای مختلف خویش ، ریاست‌جویان اندر دین استخراج کرده وفقه نام نهاده مردانایان را به علم حقایق و بینندگان را به چشم بصایر و جویندگان جوهر باقی و ثابت را از جوهر فانی و مستحیل، ملحد، بددین و قرمطی نام نهادند. »

بر همه‌ی تجلیات فکری و ذوقی مردم این دوره پرده‌ای عبوس و مکدر سخت سنگینی می‌کرد و فرصتی باقی نبود که سخنوری دست به رامشگری زده و نغمات جانفزایی را با طنبور سحرانگیز کلمات جان‌فروز خویش را از کنجور قلب شعله‌ور خود و خفایای روح خویش بیرون بریزد. شیخان ریاکار و زاهدان سالوس ظاهرپرست و واعظان مزور آیه‌های « از شعرا پیروی مکنید که ایشان از گمراهانند ، مگر ندیدید که ایشان در هر واده‌ی سرگشته می‌روند » (36) را دستاویز کرده و به جان این شاعران نگون‌بخت افتاده و آنان را سرزنش و طرد می‌کردند. ناصر خسرو می‌گوید:

فقه است مرآن بیهده در سوی شما نام /   کان را همی از جهل شب و روز بخایید

شماری از شاعران بزرگوار بر ضد این استعمار قیام کردند و مُهر از دهان خویش گشودند و اندیشه‌های دلاویز پرسوز و گداز خود را در قالب شعرهایی عارفانه بیان داشتند و به این وسیله دام تزویر زاهدان خرفت را تاحدی برچیدند. به گونه ای که گاهی این شعرها  چندان ملامت‌آمیز ، تند و گستاخ و بی‌پروا بود که حتا شارحان و فاقدان صوفی مشرب هم در تأویل و توجیه آنان سخت به زحمت می‌افتاده‌اند. مثلن عطار نیشابوری می‌گوید:

مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم / شدم بر بام بتخانه در این عالم صلا کردم

صلای کفردر دادم شما را ای مسلمانان / که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم

از آن مادر که من زادم دگرباره شدم جفتش / از آنم گبر می‌خوانند که با مادر زنا کردم

به بکری زادم از مادر از آنم عیسیم خوانند / که من این شیر مادر را دگرباره غذا کردم

اگر عطارمسکین را در این گبری بسوزانند / گوا باشید ای مردان که من خود را فدا کردم

گرچه عرفان به مثابه‌ی جنبشی آزادی‌بخش در برابر نزاع های خونین فرقه های متکلمین از معتزلین تا اشعری و فرقه های مذهبی از تاصبی تا رافضی و تعصب های دینی و مراعات لوسانه ی مناسک و رسوم ملال‌آور مذهبی قیام کرده و سرانجام با وحدت وجود و آزاداندیشی خود بر ضد اسلوب بندگی مذهبی سخت در کار نبرد بود و به این وسیله رزق و ریای فقیهان و صومعه‌داران و زاهدان دغایی را به باد ریشخند خویش می گرفت و در آن روزگاران نوعی طغیان انقلابی به سود وارستگی انسان رنج‌کشیده و شیدای زندگی و زیبایی های آن و مردم ژرف‌بین متفکر و علیه آموزش های «مرگ اندیشانه» (37) مذاهب به شمار می‌رفت، ولی اندیشه‌ی « مجبوربودن بشر» یا جبریگری و مکتب قلندری و یا زندیگری و کیش ریاضت و یا جوکی‌گری در بسیاری از مردمان این دوره روحیه‌ای اتکالی و لاابالی و روش هایی بی‌بندوبار، طفیلی منشانه و زیان‌بخش پدید آورد، چنان چه در شاعران ما از این پس نوعی فروتنی و شکستگی به چشم می‌خورد – برای مثال خاقانی هنگامی که دم از ذمّ ساعیان و حسودان می‌زند، حتا از پلیدی ها، زشتی ها و چیزهای نفرت‌انگیز و ناپسند شفاعت می‌خواهد و به آن ها سوگند می‌خورد:

به ارّه پدر و متغب و کمانه و مقل / به خط مهره‌ی گردون و پره‌ی دولاب

به شط بی‌بی شمس و به شرب بابا خمس / به مصطکی و به بادام و پسته و عناب

به سیر کوبه‌ی رازی حیدر آرند / بگو پیازه ی بلخی به خوان جعفر باب

به یاد نمرود از سهم کرکس پران / به ریش فرعون از نظم لولوی خوشاب

به موش ریزه، برو گربه‌ی خیانت‌گر / به چنگ گربه کزو دست بر سرم چو ذباب

به سام ابرص و حربا و حنف و جعل / به جیفه گاه و به تاووس و مستراح و خلاب

کز این نشیمن احسان و عدل نگریزم / و گرچه نبگه عمرم شود خراب و یباب

و بدین‌گونه سوگند را که از سنن بسیار با ابهت دوران باستانست، پست، آلوده و چرکین می‌سازد تا آن را با دونی، خفت سازگار کند. عدم درک عمیق مفهوم واقعی «عشق حقیقی» موجبات زبونی و فروتنی بیش تری را فراهم آورد. مردم عاشق همواره غمی نهفته و رنگی پریده (38) داشتند و ای چه بسا شب هایی را که بی‌خواب به صبح می‌آوردند و سیلاب اشک از دیدگانشان فرو می‌ریخت و سرانجام کارشان به جنون می‌کشید و انگشت‌نمای خلق می‌شدند و ملامت می‌بردند و به درویشی و دریوزگری می‌پرداختند. زیرا فرمان دلبند چنین بود:

در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس / بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است

مسلم است که در این عجز و شکستگی، سوگندها نیز نماینده‌ی بیچارگی و ناتوانی سوگندخورندگان است و لذا آن ها یک دنیا مذلت، مسکنت و بدبختی و سیه‌روزی را در خود دارند.

نظامی متولد سال ۵۳۵در شهر گنجه از توابع آذربایجان داستان سرای بزرگ این نکته را در سوگندهای شیرین‌وفرهاد و یا لیلی‌ومجنون رعایت کرده و نومیدی و فلاکت آنان را به هنگام ایراد سوگند چنین بیان می‌کند:

 

به آب دیده ی طفلان محروم / به سوز سینه‌ی پیران مظلوم

به بالین غریبان بر سر راه / به تسلیم اسیران در بن چاه

به دورافتادگان از خانمان ها / به وا پس مانده‌ها از کاروان ها

به محتاجان در بر خلق بسته / به مجروحان دل در خون نشسته

به دردی کز نوآموزی برآید / به آهی کز سر سوزی برآید

به تصدیقی که دارد راهب پیر / به توفیقی که بخشد واهب خیر

به ریحان نثار اشک‌ریزان / به قرآن و چراغ صبح خیزان

به هرطاعت که نزدیکت صوابست / به هر دعوت که پیشت مستجابست

که رحمی بر دل خونینم آور / وز این غرغاب غم بیرونم آور

این سوگندهای تأثیرانگیز را شیرین در شبی که از بی‌خوابی به ستوه آمده است و دست تضرع به درگاه برآورنده‌ی حاجات دراز کرده و بر زبان می‌آورد. جای تأمل است که شیرین مسیحی است و لذا این‌گونه سوگندها که ساخته ی افکار اسلامی است با روحیه ی مذهبی وی (39) هماهنگی ندارد ، اما بنا به روش گویندگان این دوره از عجز و شکسته‌دلی بسیار لبریز است. مجنون در سوگواری و عزای مرگ محبوبش لیلی، خداوند را چنین سوگند می‌دهد:

ای خالق هر چه آفریده است / سوگند به هر چه برگزیده است

کز محنت خویش وارهانم / در حضرت یار خود رسانم

با وجود این گاهگاهی در شعرهای نظامی به سوگندهایی برمی‌خوریم که نمونه ی روشنی ِ قریحه و زیبا‌پرستی است مثلاً در قطعه‌ی کشتن دارا به دست اسکندر چنین می‌خوانیم:

به دانای گیتی و دارای راز / که دارم به بهبود دارا نیاز

عصر مغول و تیموریان (اوایل سده ی هفتم تا اوایل سده ی دهم)

ایلغار مغول و حمله‌ی تیمور یکی از مصیبت های بزرگ تاریخ میهن ما است. ای چه بسیار اندیشه مندان بزرگ و دانشمندان سترک ایرانی که بر اثر ویرانی و کشتار و چپاول رایج در این دوران فلاکت‌بار و غم‌افزا با فجیع‌ترین وضعی نابود شدند و چه کتاب خانه‌هایی که دارای کتاب های بی شمار و خزاین علوم و آثار بود، طعمه‌ی یغما و غارت لشکریان مغولی و تیموری قرار گرفت و نابود شد. چنگیز و تیمور چه بس مادرانی را به سوک عزیزان خود نشانیدند و از خون جوانان ایرانی چه سیل ها که روان ساختند. بدیهی است که در یک چنین زمانی همه‌ی غرور، جودت طبع، مناعت و بلند‌پروازی ما بر باد رفت. ذوق ها فرو خفت و دیگر سخنانی آتش‌نژاد که شایسته‌ی ملتی سرزنده و فعال است از کامی برون نیامد. دعاهای مذهبی و سوگندهای مربوط به شعایر دینی میدان را از دست گویندگان چیره‌دست گرفت و تعبیرها و اصطلاح ها و مضمون های ویژه‌ی نثر و مناسک مذهبی در شعر راه یافت و کار به جایی رسید که سخن‌آفرینان بزرگ یا از ایراد سوگند یکباره خودداری کردند و یا آن که آن را به لعاب آداب و رسوم مذهبی آغشتند. مولانا جلال‌الدین مولوی در غزلی غرا و شیوا می‌گوید:

ما می‌نرویم ای جان، زین خانه دگر جایی / یارب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی

هرگوشه یکی باغی، هر کنج یکی راغی / بی‌غلغله‌ای زاغی، بی‌گرگ جگرخواری

افکنده خبر دشمن، در شهر اراجیفی / کو قصد سفر دارد از بیم تقاضایی

از رشک همی‌گوید والله دروغ است این / بی‌دل که رود جایی بی‌جان که نهد پایی

در این قطعه به خوبی عجز و بیچارگی شاعر برای اثبات حقانیت خویش روشن و واضح است که به هیچ تفسیر و توجیهی نیاز نیست. ولی فراموش نشود که چون شاعر بزرگوار و سخن‌پرداز سترک همواره آیینه ی آفتاب زمان خویش است، از این رو  ترشحات فکرش بازتاب وضع پیرامون اوست. مولوی بزرگوار خود می‌گوید:

آیینه‌ام ، آیینه‌ام ، مرد مقالات نیم / دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

از این رو خاقانی و عطار و نظامی و مولوی که از زبده‌ترین شاعران ایرانند، خرده‌گرفتن نه سزاست، چه گناه از ایشان نیست، بلکه باید هسته ی مرکزی و دلیل اصلی این زبونی و شکست را در شرایط سخت و دشوار زمان پرهراس و بیم این سخنوران جست که سبب بروز چنین ارواح نزار، رنجور و دردآلود شده است. در یورش مغول سلجوقیان جای خود را به خوارزمشاهیان داده بودند و علاءالدین‌محمد‌خوارزمشاه از پادشاهان نامدار این سلسله گرفتار هجوم مغول شد و در پیکار با مغول مغلوب شد و سلسله ی خوارزمشاهی به تاریخ ۶۲۸هجری به دست آن قوم از هم پاشید. از جمله ی معاصران و رقیبان خوارزمشاهیان اتابکان فارس بودند که نیز دچار استیلای مغول شدند، ولی با آن ها از در تدبیر و طاقت به درآمدند و خراج گذاران آنان شدند و بدین‌طریق جنوب ایران را حفظ کردند.

سعدی متولد سال ۵۸۵در شیراز در واقع چون خورشید رخشنده‌ای بود که در این روزگار تیره و آسمان کدر و ظلمانی تابیدن گرفت و کاخ ادب پارسی را به یاری ذوق سرشار و قریحه ی سنگین و طبع فسونکار و فیاض خویش رونقی به سزا بخشید. او به مصداق گفته ی خویش در گلستان: « گوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است » به تجدید و احیای ادب پارسی کوشید و آن را ای چه بس لطیف‌تر، دلگشاینده‌تر و بارورتر کرد. گلستان و بوستان او آن چنان از مضمون های بدیع و دلکش و تعبیرهای شیوا و پر رنگ پر است که بی‌تردید در برابر بلندی فکری این سخنور چیره‌دست سر احترام و کرنش باید فرودآورد. در این آثار گران قدر هم گاهگاهی سوگندهایی یافت می‌شود که گیرندگی و جاذبه ی ویژه ای دارند. سوگند در زبان سعدی دوباره همان جلال و ابهت خویش را در گذشته باز می‌یابد و به آن همه ناتوانی و شکست و فروتنی پایان می‌دهد و به این وسیله زندگی باشکوهی را از نو آغاز می‌کند. سعدی با چیره‌دستی و هنرنمایی و لطف بیانی که ویژه‌ی اوست نه‌چنان عاجزانه و زبونانه سوگند می‌خورد و نه چنان با صلابت و غرور و تکبر که با شعرهای غنایی و بیان و رموز مهجوری و مشتاق ناسازگار باشد:

پیام من که رساند به یار مهرگسل / که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست / به جای پای تو کان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل / هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

و در غزل دلکش و شیرینی که تارهای ارغنون محبت را به مالش درمی‌آورد می‌فرماید:

به دلت کز دلت برون نکنم / سخت‌تر زین مخواه سوگندی

از زبان فخرالدین عراقی، اوحدی مراغه‌ای، خواجوی کرمانی و سلمان ساوجی نیز سوگندهایی می‌شنویم که گاهی به پی روی از سعدی متین و منیع است. و زمانی سخت سخیف و زبون که برای دراز نشدن سخن از ذکر آن ها خودداری می‌کنیم.

حافظ متولد اوایل سده ی هشتم هجری در شیراز که شعرش عصاره و خلاصه‌ی تکامل افتخارآمیز و همه‌جانبه‌ی شعر طناز پارسی و تبلور والاترین سنن چنین تکاملی است، جنبش ادبی سعدی را به نقطه ی اوج خویش رسانید. مایه ی بس شگفتی است که چه گونه چنین اعجوبه‌ای که در برابر ایدئولوژی های رسمی زبان خویش مانند مذاهب حنفی، حنبلی، شافعی و مالکی به عصیانگری پرداخت و نیایش باده‌ی گلرنگ و ستایش جنون‌آمیز شراب و ثنای بی‌دریغ بی‌خودی های سرمستانه را به قله‌ی ممکنه‌ی خویش رسانید و با خشمی مقدس و پاک  زیبایی های این جهان و عیش و عشق زمینی را در برابر وعده های مذهبی قرار داد و آزاد شدن از رنگ ریا و شائبه و عذرنهادن جنگ هفتاد ‌و دو ملت را تدریس کرد و پشمین‌کلاه درویشی و گدایی خویش را به رصد تاج خسروی ترجیح داد، در یک چنین عصر قسی و بی‌رحمی، پدید آمد؟ به عقیده‌ی نگارنده جز این که در این دوره  ی عبث حافظ را که با ایمانی راسخ و دلی قوی از ژرفای نهانخانه‌ی خویش فریاد می‌کشد:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

و یا:

شاه اگر جرعه‌ی رندان نه به حرمت نوشد / التفاتش به می صاف مروق نکنیم

یک پدیده‌ی استثنایی بشماریم چاره‌ای نداریم. با آن که روزگار حافظ چندان فاصله‌ی زمانی از عهد سعدی ندارد ، اما دگرگونی ها و تغییرهای فراوانی، چنان اختلاف شگرفی در میان این دو دوره پدید آورده که دوران حافظ را چه بسیار پرآشوب‌تر و سهمناک تر از آن دیگری ساخته است. چنان که اگر شرایط دشوار زمان حافظ را به درستی و ژرفی بررسی کنیم، خواهیم دید که شاهانی چون امیرمبارزالدین‌محمد سرسلسله ی آل‌مظفر ملقب به «شاه محتسب» و پسرش شاه شجاع تا چه اندازه برای مراعات آداب و مناسک شریعت سخت گیری و خون ریزی کرده‌اند. این دوران چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی سخت کریه، متعصب، تنگ‌نظر، سالوس، خونخوار و سطحی و احمقانه است.

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

این حافظ عصیانگر که صفای روح را بر ریاکاری های دینی و زهد فروشی های سالوسانه برتری می‌دهد چنین رندانه (40) سوگند می‌خورد:

ساقی به بی‌نیازی رندان که می بیار / تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی

او بی‌آن که از دشمنانی چون «عماد فقیه» بیمی داشته باشد، فریاد می‌کشد:

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر / به یمن می ببرم هول روز رستاخیز

و این‌گونه سوگند می‌دهد:

خدای را به میم شستشوی خرقه کنید / که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع

و یا چنین سوگندی می‌خورد:

جانا به حاجتی که ترا هست با خدای / آخر سئوال کن که ما را چه حاجت است

این سخن‌آفرین چیره‌دست همه‌ی اعصار نه فقط به مثابه‌ی یک شاعر توانا، بلکه به منزله‌ی یک هنرمند واقعی و جامع و به عنوان یک اندیشه مند و داهی و یک انسان جلیل‌القدر برای همه‌ی نسل های انسانی، تا عشق به راستی و زیبایی باقی است، جاوید خواهد ماند، زیرا کنجور قلب او همواره چنته‌ی سرشار از این گونه اندیشه های والا و درخشان است.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید / تبارک‌الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

عصر صفویه تا قاجاریه (اوایل سده ی دهم تا اواخر سده ی سیزدهم)

عصر صفوی را می‌توان دوران انحطاط و زوال ادبی ایران به شمار آورد، زیرا این دوره نه‌تنها از وجود سخن‌گستران بزرگ و گویندگان سترک خالی بود، بلکه در این دوره زبان پارسی لطافت و شیرینی پیش از دوران مغول و تیمور خویش را یکباره از دست داد. در این دوران است که عبارت‌پردازی و تکلف و تصنع و زیور و زینت های زاید لفظی بیش تر به کار می رود و مضمون های مبتذل و نازک‌کاری های زننده‌ی بی‌لزوم معمول می‌شود. به گونه ای که شاعر یا نویسنده ناگزیر می شود به تشبیه ها و جناس و ایهام و استعاره بپردازد و اندیشه های خویش را به جسارت های غریب و مضمون ها و معنی های عجیب معطوف کند. طنطنه‌ی الفاظ و پیچاپیچی معانی و پوشیدگی بی‌حد کلام و ابتذال و سبکی مضمون ها که از ویژگی های سبک هندی است، در این دوره بروز می کند. بدیهی است که در یک چنین دورانی نیز از گیرندگی و تأثیر سوگندها کاسته می‌شود و سوگندهایی که جسته و گریخته در دیوان های شاعران این دوره می‌خوانیم، چیزی جز الفاظ عامیانه و تعبیرهای نامطلوب و بازاری بیش نیست. برای مثال سوگند در زبان صائب تبریزی متولد سال ۱۰۱۰هجری که شاعر بنام عصر صفوی است چنین است:

قسم به خط لب ساقی و دعای قدح / که آب خضر نریزد بر او نمای قدح

سبب این رکود و سیر قهقرایی دوباره را می‌باید همچنان که گذشت برخاسته از دو علت اساسی دانست: یکی نوع سیستم حکومتی و وضع اجتماعی و دیگری عصبیت و خشکی مذهبی. دوره ی صفوی را می‌توان دوران زایش و پایه‌گذاری استعمار خارجی در ایران دانست. در زمان سلطنت شاه اسماعیل اول بنیادگذار این سلسله، گروهی از دریانوردان پرتقالی خودسرانه جزیره های خلیج فارس را تصرف کرده و مرکز قدرت خود را در جزیره‌ی هرمز قرار داده و جزیره های کیش و قشم را اشغال کرده و کنترل  خلیج فارس را در اختیار گرفتند و از صید ماهی و مروارید و گرفتن عوارض از کشتی های تجارتی سودهای سرشاری به جیب زدند. این جزیره ها که بخشی از خاک ایران بود، در حقیقت زادگاه و مهد اولیه ی استعمار در ایران به شمار می آید. شاه‌عباس به یاری کیاست و کاردانی امام قلی خان پسر الله‌وردیخان والی فارس و به کمک دریانوردان انگلیسی و هلندی توانست پرتقالی ها را از خلیج فارس براند و به این وسیله نخستین تخم استعمار را در نطفه خفه کند. اما از این پس انگلیسی ها و هلندی ها به جای پرتقالی ها در خلیج فارس به صید ماهی و مروارید پرداختند و تا شاه‌عباس کبیر می‌زیست حاکمیت ایران را به رسمیت می‌شناختند، ولی پس از مرگ وی با استفاده از انحطاط سلسله‌ی صفوی و فساد داخلی و تشتت اوضاع اجتماعی آن زمان رفته‌رفته سایه مخوف و منحوس خود را بر سراسر وطن ما گستردند.

انگلیسی ها بیش از همه از دولت نیرومند عثمانی نگران بودند و از این رو کوشش بسیار داشتند که با استفاده از قدرت دولت صفوی و دامن زدن به اختلاف تشیع و تسنن ، دولت های مشرق‌زمین به ویژه ایران و عثمانی را علیه یکدیگر تحریک کنند و آن ها را به این وسیله ناتوان کنند و به این ترتیب به گونه ی آشکار و نهان موجبات تشدید تعصب و سخت گیری های مذهبی را سبب شدند. بازار سطحی و قشری بودن و زهد فروشی های شیعیان متعصب، صوفیان  شعبده‌بازی که کاری جز تکرار شطحیات و طامات عرفانه نداشتند و رندان خراباتی که همه ی عمر خود را در لذات ناسوتی می‌گذراندند. و عزلت‌گزینان مستغرق در خویش و کاهلان و منتظران معجزات غیب و پنداربافان خودپسند رواج و رونقی به سزا گرفت و سرشک و آه و دعا و ندبه و خواری و زاری رایج و معمول شد. صائب می‌گوید:

ما از این هستی ده روزه به جان آمده‌ایم / وای بر خضر که زندانی عمر ابدیست

این شاعر سوخته‌دل وضع روزگار خود را چنین توصیف می‌کند:

قفس تنگ فلک جای پرافشانی نیست / یوسفی نیست در این مصرکه زندانی نیست

و یا:

 

بر گران‌خوابان دولت عرض کردن حال خویش / نامه را در رخنه‌ی دیوار پنهان کردن است

شاید بتوان به طوفان و طغیانی که در درون پرسوز صائب خانه کرده است با خواندن دو بیت زیرینش تا حدی پی برد:

به غیر آه نداریم در جگر سوزی  /  متاع خانه ما چون کمان همین شیر است

و یا:

دل افکار ما را نیست غیر از داغ دل‌سوزی / ز چشم جغد دارد روشنی و پروانه در شب ها

در این دوران دیجور ظلمانی که به درازای شب یلداست (۲۵۰سال) فرعون دژخیم جهل، و طلسم منحوس خرافات حکم فرمایی مطلق دارند. این اوضاع آشفته و پریشان را ملاصدرای شیرازی (متوفی به سال ۱۰۵۰) فیلسوف فرزانه و وارسته‌ای که در کتاب های ایرانی در مقدمه‌ی شعرهای خود چنین تشریح می‌کند (41) « . . . . می‌خواستم کتابی بنویسم تا به مسایل پراکنده‌ای که در کتب گذشتگان یافته‌ام، جامع باشد و بر خلاصه‌ی اقوال مشاییان و نقاوه ذوق های اهل اشراق و رواقیان شامل گردد، مطالبی دریافته بودم که در هیچ کتابی از کتب اهل فن و حکمای اعصار پیدا نمی‌شود و فوایدی که هیچ‌یک از علمای ادوار به آن تکلم نکرده و زبان نگشوده‌اند. لیکن موانع از رسیدن به مراد رادع می‌شد و خصومت های زمانه از نیل به مقصود با سدهای محکم مخالفت و ممانعت می‌ورزید. . . نمی‌توانستم دریافت‌های خود را بیان کنم چه زمانه نادانان و اراذیل پرورش می‌داد و آتش جهالت پرتوافشانی می‌کرد و حال را گمراهی و زشتی نصیب بود و رجال را بدی و پلیدی (42). . . حقیقت این است که زمانه مرا به جماعتی کندفهم و کودن مبتلا کرده بود که چشم هایشان از مشاهده ی انوار دانش و اسرار آن کور بود و ابصار آنان از مشاهده‌ی تجلیات معرفت و آثار آن، همچون شب‌پرگان، عاجز و ناتوان می‌نمود. نظر این گروه از ظواهر اجسام بالاتر نمی‌رفت و فکرشان از هیاکل ظلمانی و تاریک این کره‌ی خاکی ارتفاع نمی‌یافت. اینان با مخالفت خود ، مردم را از علم و عرفان محروم می‌کردند و آنها را به کلی از طریق حکمت و ایقان بر علوم مقدمه الهی و اسرار شریفه‌ی ربانی، که انبیاء بدان کفایت زده و حکما و عرفا بدان اشاره کرده اند دور می ساختند، جهل و نادانی ظاهر می کردند و علما و عرفا و اصفیاء را می‌راندند . . . . لعنت بر آن کسی که بدون دلیل و چشم‌بسته زندگی می‌کند و به ظاهر عبارات تورات و قرآن مقید و از خود و از همه‌جا بی‌خبر.

باقی این گفته آید بی زبان / در دل آن کس که دارد نور جان»

اگر چه در فاصله‌ی برچیده شدن صفویان و تأسیس سلطنت قاجاریان که نزدیک به  پنجاه‌سال به درازا کشید بر اثر ظهور طایفه های گوناگون و تشتت و دشمنی، چندان مجال سکونت و فرصت برای نادرشاه و کریم خان‌زند دست نداد که به فراغت خاطر از پی ترویج و رونق ادبیات برآیند، اما از سده ی دوازدهم به این‌طرف جنبشی (43) در ادبیات ایران پدید آمد، ‌چنان که شیوه‌ی دوره‌ی مغول و سبک هندی رو به زوال نهاد و شاعران و نویسندگان به پی چویی آثار متقدمینی چون فردوسی، منوچهری، انوری، خاقانی، سعد‌سلمان و عنصری برخاستند. مضمون های تو‌در‌تو و مکرر و عبارنت های مکلف به تدریج کم تر شد و دوباره نظم و نثری متین و سالم فرصت رشد یافت، تشبیه های نامأنوس ، استعاره های دور از ذهن و مضمون های ناهنجار و مهجور از جان شعر زده شد و نثر از سجع و تکلف، تکرار و لفاظی  رهایی یافت و به این وسیله سوگندها هم زیبایی و دلنشینی پیشین خود را تا اندازه ای از نو به‌دست آورد.

- - -

پی نوشت ها:

۱- من برای تهیه و تنظیم این مقاله روی هم رفته از ۳۵ مأخذ استفاده کرده و به‌ویژه از مقاله های استادان گران قدر آقایان پورداود، صورتگر و ملک‌الشعرای بهار بهره ی کافی برده‌ام.

۲- چنین به نظر می‌رسد که ناصر خسرو هنگام سرودن این بیت عبارت پهلوی « مه (= نه) په راست و مه په دروغ سوگند مه خور» عنایت داشته است.

۳- Ordal واژه‌ای آنگلوساکسونیست که از ژرمن ها به قوم های دیگر اروپایی رسیده و سرایت کرده و همین واژه است که در زبان امروز آلمانی به لغت Urteil تغییر شکل یافته و به معنای «رای» و یا «حکم» در آمده است.

۴- ورVar  واژه‌ایست پهلوی و از ریشه ی لغت وره Varah اوستایی به معنی ایمان داشتن است. از همین واژه نیز دو لغت (باور) در فارسی دری و (واور) در پهلوی مشتق شده‌است.

۵- همپتکاران به معنای دو طرف دعواست و پیشمار و پسمار مدعی و مدعی‌علیه (نگاه کنید به مقاله ی سوگند آقای پورداود. مجله ی مهر سال هفتم شماره ۵ و ۶ ، برگ ۲۸۷) .

۶- Veda  در لغت به معنای داناییست و مجموعه‌ای است Samhitas از چهار کتاب مذهبی برهمنان. کتاب اول این مجموعه را ریگ ودا Rig-Veda می‌خوانند و آن مسلمن قدیمی‌ترین کتابی است که در میان قوم های آریایی‌نژاد پدید آمده و از این‌رو کهن‌ترین سند تاریخی و ادبی آن قوم به شمار می‌رود. سه کتاب دیگر این مجموعه را به نام های اثرو ودا Atharva-Veda ، سام ودا Sama --Veda  و Yajur-Veda  می‌نامند (نگاه کنید به کتاب سرزمین هند نوشته ی آقای علی اصغر حکمت، برگ ۱۱۵).

۷- اوستا Avesta کتاب دینی زرتشتیان است. این کتاب در عهد ساسانیان (شاپور دوم ۳۰۹-۳۷۹) دارای ۲۱ نسک یا کتاب بوده که در هفت کتاب از آن درباره قوانین بحث شده است. فقط یکی از از این هفت کتاب به نام وندیداد Vendidad به ما رسیده است. در نیمه ی اول سده ی نهم میلادی برابر با نیمه سده ی سوم هجری آتور فرنبغ فرخزاد کتاب معروف دینکرد Dinkard را به پهلوی نوشت و دانشمند دیگری به نام آتورپاد پسر امید در اواخر همین دوره آن را به پایان آورد. در این کتاب از هر مقوله‌ای: دینی، اخلاقی، تاریخی و داستانی سخن رفته و به ویژه در فصل های هشتم و نهم آن از ۲۱ نسک اوستای اصلی مشروح یاد شده‌است. اوستایی که امروز در دست است دارای پنج جزء است: ۱- یسنا که «گات ها» سرود زرتشت جزو آن است ۲- ویسپرد Vispered  ۳وندیداد Vendidad ۴یشت Yasht دارای ثناهای ایزدان Yazatas ۵- خرده اوستا Khordeh Avesta

۸- به رسم Barsam یا Barsom به معنی شاخه ی درخت است. فردوسی گوید:

پرستنده آتش زردهشت / همی رفت با باژ و به رسم به مشت (نگاه کنید به جلد اول یشت ها، برگ ۵۶۶ تألیف استاد پورداود) و ور برسم را برسمک ور Barsamak-var می‌خواندند.

۹- در ایران باستان نیز دو گونه ور متداول بوده است. ور گرم،  ور سرد. نمونه‌ای از ور گرم Garmok-var همانا محاکمه ی ایزدی « آذرپاد مهر اسپندان » موبدان موبد ایران است که در تاریخ حمزه اصفهانی و مجمل‌التواریخ از کتاب های پهلوی مثل دینکرد، یشایست و نه شایست و شکند کمانیک و زند بهمن یشت از آن سخن رفته است. در روزگار شاپور دوم ساسانی، آذرباد مهر اسپندان از سوی شاپور مأمور شد که در نوشته‌های دینی مرور کند و مناقشه های دینی را از میان پیروان مزدیسنا بردارد. وی پس از انجام این کار برای اثبات حقانیت و درست کاری خود حاضر شد که در نزد هفتاد هزار تن، نه من روی (یا مس) گداخته، بر روی سینه‌اش بریزند. چنین کردند و به وی رنجی نرسید. حکایت سوگند خوردن ویسه برای اثبات پاکدامنی اش و نیز سیاوش برای رفع اتهامی که نامادری اش سودابه به وی بسته بود و عبور کردن از آتش، هر دو از زمره ورهای گرم است. بعید نیست که داستان ،«ابراهیم»پور « آذر » که به آتش برگذشت و آتش بر او گلستان شد در اصل نیز نوعی ور گرم بوده‌است. در مثنوی مولوی نیز از آزمایش آتش و آب یاد شده‌است و آن در مباحثه ی متدین و دهریست که منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌داند:

هست آتش امتحان آخرین / کاندر آتش درفتند آن دو قرین

عام و خاص از حالشان عالم شوند / از گمان و شک سوی ایقان روند

آب و آتش آمد ای جان امتحان / نقد و قلبی را که آن باشد نهان

یا من و تو هردو در آتش رویم / صحبت باقی حیرانان شویم

یا من و تو هردو در بحر اوفتیم / چون در دعوی من و تو کوفتیم

فلسفی را سوخت خاکستر شد او / متقی را ساخت تازه تر شد او

از انواع ور سرد نیز این بوده‌است که مدعی و مدعی‌علیه در آبی فرو می‌رفته‌اند، نفس هر کدام که زودتر تنگ شد و سر از آب بیرون کشید، محکوم و مقصر بوده است و یا آن که دست چپ متهم را به پای راستش بسته‌اند و ریسمانی هم به کمرش تا در وقت ضرورت بتوانند او را از آب بیرون کشند و او را به آب می‌انداختند. اگر در آب فرو رفت بی‌گناه و در غیر این صورت مجرم بوده‌است. (نگاه کنید به مقاله ی آقای پورداود، سوگند، مجله ی مهر شماره ۵ و ۶ سال هفتم برگ ۲۸۲).

۱۰- سکانوم نسک Sakatum Nask  هیجدهمین کتاب اوستا بوده که ۵۲ فصل داشته است. ورستان یکی از فصل های آن است که در آن زمان اجرای ور ، چه گونگی و برگزاری این تشریفات، تعیین مشخصات محل اجرای ور. شیوه ی بر پا کردن مراسم، خواندن سرودهای مذهبی، تعیین قطعه های اوستا و دعا‌های لازم. انتخاب و چه گونگی ور سخت یا آسان تشریح شده است.

 

۱۱- نگاه کنید به کتاب مقدس Bibel سفر اعداد Moses Buch  باب پنجم ، بندهای ۱۱-۲۹.

۱۲- به عنوان نمونه می‌توان داستان به آتش‌رفتن سیاوش (سیاوخش) را در شاهنامه ذکر کرد. این داستان چنین است که سودابه نامادری سیاوش، وی را به خیانت پدرش کیکاوس و معاشقه با خویش تهمت زد و کاوس را از وی بدگمان نمود. کیکاوس از پسر خود سیاوش درخواست که پاکدامنی خود را با گذشتن از خرمن آتش به اثبات رساند. سیاوش نیز چنین کرد و روسفید از بوته ی آزمایش به درآمد. فردوسی چنین حکایت می‌کند:

ز هر دو سخن چون بر این گونه رفت / بر آتش بیاید یکی را گذشت

چنین است سوگند چرخ بلند / که بر بی‌گناهان نیاید گزند

نهادند بر دشت هیزم دو کوه / جهانی نظاره شده هم گروه

پس آنگاه فرمود پرمایه شاه / که بر چوب ریزند نفت سیاه

بیامد دو صد مرد آتش‌فروز / دمیدند و گفتی شب آمد به روز

سیاوش بیامد به پیش پدر / یکی خود زرین نهاده به سر

هشیوار با جامه‌های سپید / لبی پر زخنده دلی پر امید

پراکنده کافور بر خویشتن / چنان چون بود ساز و رسم کفن

تو گفتی به مینو همی رفت شاه / نه بر کوه آتش همی رفت راه

ز هر سو زبانه همی برکشید / کسی خود و اسب سیاوش ندید

از آتش برون آمد آزاد مرد / لبان پر ز خنده برخ همچو برد

۱۳فخرالدین استرآبادی گرگانی سراینده ی منظومه ی ویس و رامین که به گفته خود این داستان را از یک کتاب پهلوی به سال ۴۴۰ هجری به رشته ی نظم درآورده است ، نمونه دیگری از ور به دست می‌دهد و آن چنین است:  شاه موبد از زن خویش ویس بدگمان شده و وی را شیفته ی برادر خویش یعنی رامین پنداشته و لذا از ویس می‌خواهد که برای رفع بدگمانی سوگند‌خورده و از میان آتش بگذرد:

بدین پیمان توانی خورد سوگند /  که رامین را نبودش با تو پیوند

اگر سوگند بتوانی بدین خورد / نباشد در جهان چون تو جوانمرد

جوابش داد ویس ماه پیکر / بت آزاد سرو یاسمین بر

چرا ترسم ز ناکرده تباهی / به سوگند آن نمایم بی‌گناهی

نپیچد جرم ناکرده روانی / نگندد سیر ناخورده دهانی

به پیمان و به سوگندم مترسان / که دارد بی گنه سوگند آسان

چو در زیرش نباشد صوابی / چو سوگندی خوری چه سرد آبی

شهنشه گفت از این بهتر چه باشد / به پا کی خود جزین در خورد چه باشد

بخور سوگند و ز تهمت برستی / روان را از ملامت ها بشستی

کنون من آتش روشن فروزم / برو بسیار مشک و عود سوزم

تو آنجا پیش دینداران عالم / به آن آتش بخور سوگند محکم

هر آن گاهی که تو سوگند خوردی / روان را از گناه پاکیزه کردی

مرا با تو نباشد نیز گفتار / نه پرخاش و نه پیکار و نه آزار

۱۴- در بندهای ۵۴ و ۵۵ از فصل چهارم «وندیداد» که نوزدهمین نسک اوستای روزگار ساسانیان ‌بوده به این واژه برخورد می‌‌کنیم. در بند ۵۵ آمده که اگر کسی با داشتن تقصیر خویش آب سوگنت ونت و زرنیا ونت بنوشد (یا به عبارت دیگر سوگند بخورد) سزایش هفتصد تازیانه است ». نقل از مقاله ی سوگند آقای پورداود نوشته شده در مجله ی مهر سال هفتم شماره ی ۵ و ۶ برگ ۲۸۷.

۱۵- حدس زده می‌شود که واژه یSaokenta  از مصدر سوچ Saoc که به معنی روشن‌شدن و سوختن است مشتق شده‌باشد. واژه ی سوچه Saoca که به معنای روشن و در فارسی به سو تبدیل شده است ، نیز از همین ریشه است. شمس فخری می‌گوید:

مه و خورشید بر گردون گردان / همی گیرد ز رای روشنت سو

۱۶- اصطلاح پسوند یا پساوند را اخیرن به جای فرانسوی Suffix به کار می‌برند و مراد از آن جزیی است که به آخر ریشه یا بنیاد کلمه‌ای افزوده می‌شود تا از آن مشتقاتی حاصل آید ، کلمه پساوند را اسدی (لغت فرس، چاپ تهران ۱۳۱۹، برگ ۱۰۰) به معنای قافیه گرفته و این شعر لیبی را گواه می‌آورد:

همه یاوه همه خام و همه سست / معانی یا حکایت تا پساوند

در کتاب های قدیم صرف و نحو عربی کلمه‌ای که حاکی از این مفهوم باشد وجود ندارد. زیرا که ترکیب کلمه با اجزایی پیش یا پس بنیاد آن درآیند ، از ویژگی های زبان های هند و اروپاییست Indogermani- sche Sprachen  در کتاب های اخیر عربی برخی از مؤلفان مثلن دکتر عبدالواحد وافی Suffix را به «لاحقه» و Prafix به «سابقه» و برخی دیگر Prafix تصدیر و Suffix را کاسع ترجمه کرده‌اند که هیچ کدام از این الفاظ را نمی‌توان امروز در زبان فارسی به کار برد (علم اللغه . دکتر عبدالواحد وافی، قاهره ۱۹۱۴، برگ ۱۷۱) آقای پورداود در مقاله ی سوگند برگ ۲۸۸ معتقدند که شعر لیبی در واقع چنین بوده‌است:

همه یاوه همه خام و همه سست / معانی از چکاته تا پساوند

و چون چکاته یا چکاد به معنی سر است لذا پساوند معنی تن می‌دهد که به معنی مطلوب ما بسیار نزدیک است.

فردوسی گوید:

بیامد دوان دیدبان از چکاد / که آمد سپاهی از ایران چو باد

و طاهر فضل گوید:

گر خذو را بر آسمان فکنم / بی گمانم که بر چکاد آید

۱۷- از همین قبیل است کلمه های: آروند (=الوند)، دماوند، نهاوند و آوند (دارنده ی آب)

۱۸- نگاه کنید به مقاله ی «خرقستر» آقای پورداود، مجله ی ایران امروز شماره ی امرداد و شهریورماه ۱۳۲۰، برگ ۴۳.

۱۹- پنام در فرهنگ ها به معنی تعویذ آمده که غلط است زیرا Paiti- dana در اوستا عبارت از پرده ی کوچکی است که به هنگام عبادت و خواندن اوستا در برابر آتشدان برای احترام، به روی بینی و دهان می‌انداخته اند. زرتشتیان امروز آن را روبند می خوانند. شهید بلخی می گوید:

بتا نگارا از چشم بد بترس همی / چرا  نداری با خویشتن پنام همی

۲۰- نگاه کنید به خرده اوستا، تألیف پورداود، برگ ۱۰۷.

۲۱- این لفظ در نوشته‌های پهلوی به کار رفته است و معنی «مؤید» می‌دهد (مقاله ی سوگند آقای پورداود) .

۲۲- نگاه شود به خرده اوستا، نوشته ی آقای پورداود، برگ ۴۴.

۲۳- مهین فرشتگان عبارتنداز هفت امشاسپندان:سپید مینو Spenta-minyu  خرد مقدس اهورامزدا (این واژه در فارسی به مینو تبدیل شده است). ناصر خسرو می‌گوید:

این یک سوی دوزخت همی خواند / و ان یک سوی ناز و نعمت و مینو

اردیبهشت امشاسپند Ascha-Vahishta خرداد امشاسپند Haurvatata امرداد امشاسپند Ameretata شهریور امشاسپند Khshathravairya بهمن امشاسپند Vohumana اسفند امشاسپند Spenta Armaiti به معنای پاکی و پارسایی، رسایی و کمال، ابدیت و جاودانگی، خلد و بهشت، منش نیکو و سرشت پاک، فروتنی و تواضع مقدس. لفظ امشاسپند نیز خود از دو جزء امشاAmesha و سپند Spenta تشکیل یافته است جزء اول خود دارای پیشاوند است که از آدات نفی است و مشا Masha که به معنی مرگ است و معنی این ترکیب جاودانی، ابدی و گزند نیافتنی است و جزء دوم Spenta است که معنی پاک می‌دهد، لذا واژه ی امشاسپند به معنای جاودانی پاک است. (نگاه کنید به مقاله نام های دوازده ماه آقای پورداود، مجله ی مهر، سال هفتم، برگ ۱۵۱).

۲۴- چنین به نظر می رسد که در هنگام داوری وجود پیاله ی آب آمیخته به گوگرد یا گرد طلا اصولن برای حفظ صورت ظاهر و رعایت آیین دیرین بوده و بیش تر جنبه ی تشریفات داشته است. نگاه کنید به مقاله ی سوگند آقای پورداود، مجله ی مهر، سال هفتم، شماره ی ۵ و ۶، برگ . پروفسور Geldner  خاورشناس نامدار معتقد است که چون گوگرد ملین سبک و اثرش مشکوک است، می توان تصور کرد که در روزگاران پیشین به متهم آب آمیخته به گوکرد می‌نوشانیدند تا بر اثر ماندن این آب در شکم به گناهکاری و یا به بی‌گناهی شخص سوگند‌خورده پی برده شود به K. Geldner Studien zum Avesta S.103 نگاه کنید.

۲۵- زرآب یا زرنیاونت Zaranya- Vant مشتق از واژه ی زرینه Zaranya به معنی زر است.

۲۶- درباره ی آذرفره (حامی دانشمندان)، آذر برزین (پشتیبان برزیگران)  و آذر گشسب (حافظ لشکریان) نگاه کنید به جلد دوم یشت ها تفسیر پورداود، برگ ۲۴۰.

۲۷- چینوت یا چینود و در اوستا چینونت Cin- vant عبارتست از پلی که در روز رستاخیز همگان ناگزیر از گذشتن برآنند، تا نیکوکار از بزه کار تمیز داده شود. فردوسی فرماید:

گذشتن چو بر چینود پل بود /  به زیر پی اندر همه گل بود

و اسدی توسی گوید:

سیه روز خیزد ز شرم گناه / سوی چینود پل نباشدش راه     (گرشاسب نامه)

۲۸- به جلد اول یشت ها برگ های ۳۹۲ و ۵۱۶ و ۵۶۱ نگاه گنید.

۲۹- «ایا تکارزریرآن» به نقل از مقاله ی سوگند در ادبیات فارسی، نوشته شادروان بهار ، مجله ی مهر، سال ۷، شماره ی ۴، برگ ۲۱۰.

۳۰- گشتاسب پسر لهراسب است که چون از پدر تاج و تخت خواست و پدر روی موافقت نشان نداد به روم رفت و کتایون دختر قیصر را گرفت. گشتاسب برادر خود زریر را که از سوی پدر به روم آمده بود بشناخت و با او به ایران باز آمد و بر تخت سلطنت نشست. گشتاسب از کتایون دو پسر داشت: اسفندیار و پشوتن. در عصر این پادشاه زرتشت ظهور کرد که گشتاسب و پسرانش و بزرگان مملکت به دین وی گرویدند.

۳۱- خیونان.

۳۲- اسفندیار: پسر گشتاسب و ملقب به رویین‌تن است. وی به فرمان پدر به جنگ ارجاسب رفت و پس از گذشتن از هفتخوان و فتح روین‌دژ ، ارجاسب را بکشت و فاتح بازآمد و از پدر تقاضای تاج‌و‌ تخت کرد، پدر وی را برای دفع‌الوقت به نبرد رستم فرستاد که آن پهلوان نامدار را دست بسته به درگاه آورد. رستم به این ننگ تن در نداد و کار به جنگ انجامید که پس از دلاوری های دو حریف رستم به دستور سیمرغ اسفندیار را با تیری از چوب گز کور کرد و اسفندیار از این زخم جان سپرد.

۳۳- کیخسرو از شاهان سلسله ی کیان، پسر سیاوش و فرنگیس که پس از مرگ سیاوش در سرزمین توران به دنیا آمد. پیران ویسه او را به چوپانان سپرد تا بزرگ شد. گیو پهلوان ایران مأمور آوردن کیخسرو به ایران شد و پس از هفت سال جست و جو وی را در مرغزاری یافت. سران ایران در پادشاهی کیخسرو همداستان نبودند و فریبرز پسر کاووس را سزاوارتر می‌دانستند. لذا کاووس برای آزمایش هر دو را به گشودن دژ بهمن فرستاد. کیخسرو پیروز شد و به شاهی رسید. کیخسرو به کین پدر با افراسیاب جنگید و پیروز شد و افراسیاب کشته شد. او شصت سال سلطنت کرد و پس از آن به عبادت پرداخت و لهراسب را به جای خود به تخت شاهی نشاند و خود به کوهی روی نهاد و ناپدید شد.

۳۴- رستم: از پهلوانان نامی شاهنامه و پسر زال و رودابه و نواده ی سام و مهراب کابلی است. رستم در زمان شاهی منوچهر به دنیا آمد و داستان پهلوانی او از کشتن پیل سفید آغاز شد. وی دژ کوه سفید را که سام و نریمان مدتی آن را محاصره کرده و موفق به اشغال آن نشده بودند بگشود. کیقباد را از البرز‌کوه بیاورد و بر تخت شاهی نشاند. از رویدادهای زندگی او: داستان هفتخوان ، فتح مازندران و رهانیدن کاووس از زندان، جنگ با سهراب و کشتن او بی‌آن که او را بشناسد، جنگ با افراسیاب به خون خواهی سیاوش، جنگ با تورانیان و کشتن اشکبوس و گرفتار کردن خاقان چین، جنگ با اکوان د‌یو، رهانیدن بیژن از چاه، جنگ با اسفندیار و کور کردن و کشتن او و سرانجام بر اثر خیانت برادرش چغاد و به چاه افتادنش و پس از آن که برادرش را کشت، جان سپردنش است.

35- شاعر دیر آشنا، نوشته ی علی دشتی از انتشارات ابن سینا، تهران.          

36- قرآن- سوره‌ی الشعراء آیه‌های ۲۲۴و ۲۲۵به نقل از مقاله ی خیام و ابوالعلای معری نوشته‌ی خطیبی نوری مجله ی مهر سال ۴شماره ی ۱۰برگ ۱۰۲۲.                

37- ر. ک.  مثنوی در حکایت سیزدهم پیغمبر و مردم سبا، اهالی سبا به پیغمبر می گویند.  

طوطی قند و شکر بودیم ما /  مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما      

38- مصداق این بیت مولوی در نظر است:

چو عشق را تو ندانی بپرسی از شب ها /  بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها            

39- مراد اظهار برتری بر اسلام نیست، امید است سوء‌تفاهمی ایجاد نشود.            

40- کلمه‌ی رند به کسر اول در برهان قاطع (به تصحیح آقای دکتر معین) مرد محیل و بی‌باک و زیرک و منکر و لاابالی و بی‌قید آمده است و نیز به کسی که ظاهرن خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد، گفته می‌شود. بیهقی در داستان حسنک وزیر می‌نویسد: « آواز دادند که سنگ دهید، هیچکس دست به سنگ نمی‌کرد. همه زارزار می گریستند. خاصه نیشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ دهند» ، تاریخ بیهقی به تصحیح دکتر غنی و فیاض برگ ۱۸۷. در این عبارت و به طور کلی در ادبیات فارسی واژه‌ی رند معمولن به معنای اوباش و رجاله به کار می‌رود. پژوهشگری فرزانه نیز معتقد است که واژه ی رند شکل تحول‌یافته‌ی لفظ پارسی «رد» است که از واژه‌ی اوستایی «رثو» به معنی دانا، خردمند و داور، مشتق شده و سپس میان « ر » و « د » نون (وقایه) افزوده شده‌است چنان که در واژه ی کت و کند (مثلا در اقسیکیت و بناکت و سمرقند و تاشکند) دیده می‌شود. برای واژه ی « رتو » اوستایی نیز به مقاله ی «داد و داور» زنده یاد پورداود ، مجله‌ی مهر شماره ی ۷سال ۱۳۲۱برگ ۱۸۱نگاه کنید.       

41- ر.ک به مقاله ی «درد دل حکیم» نوشته‌ی آقای علی‌اصغر حلبی، مجله ی یتلاش شماره ی هشتم سال اول برگ ۱۷۰.        

42- چون برحی از بخش های ترجمه ی آقای حلبی خود نیازمند ترجمه بود و اصولن شکل جمله نداشت و از این رو مفهوم نمی شد، از این رو تغییرهایی در جمله‌بندی ایشان ضرور دیدم.          

43- ر.ک تاریخ ادبیات ایران تألیف رضازاده شفق ۱۳۳۱برگ ۲۶۲.  

از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی ۷، شماره ی ۸۳ ، شهریور ۱۳۴۸ جز راست مگوی گاه و بیگاه / تا حاجت نیایدت به سوگند (ناصر خسرو) (۲)

در روزگاران قدیم و دوران های کهن راه های گوناگونی برای رفع و حل اختلاف ها و ادعاهای مردمان مرسوم و متداول بوده است که یکی از آن ها نبرد تن‌به‌تن یا Duell و دیگری (Ordal  (۳است که ما آن ‌را به پهلوی ور (var  (۴می‌خوانده‌ایم و هنوز هم در برخی از سرزمین های افریقا رایج و معمول است. وَر نزد ایرانیان و اُردال نزد اروپاییان عبارت بوده‌است از آزمایش های گوناگونی که همپتکاران (۵) یا پیشمار و پسمار طی آن می‌بایستی راست گویی خود را به اثبات برسانند و خویشتن را از تهمت بزه کاری بزدایند و چون در زمان های پیشین کشف چنین حقایقی را دشوار می‌دیده‌اند،  به ناچار طی محاکمه ها و تشریفاتی بس پیچیده و مبهم دو طرف دعوا را می‌آزموده‌اند تا هر‌کدام که از بوته ی آزمایش رستگار به درآید، ذیحق باشد و راست گو شناخته شود.

این گونه سنن و رسوم در همه جا و در میان همه ی قوم های متمدن و غیرمتمدن آن روزگاران رایج بوده‌است. از کهن‌ترین آثار یعنی از اوستا کتاب دینی زرتشتیان و ودا (۶) آیین‌نامه ی مذهبی برهمنان آگاهی های بسیاری در این باره می‌توان بیرون آورد. در ایران باستان ور را اقسام و انواعی گوناگون بوده‌است. در اوستایی که امروز (۷) در دست داریم ، چندین‌بار از ورهای گوناگون یاد شده‌است ، مثلن در بند ۳ باب چهارم بخش هفتم دینکرد از سی‌وسه آیین و در بند ۳۳ باب بیستم فصل هشتم همین کتاب از آیینی به نام پایورو خوران pâuru khôrân و در بندهای ۳ و ۴ رشن یشت از پنج نوع ور: ورآتش ، ور برسیم (۸)، ور روغن ، ور شیر گیاهان (سمی) و ور سرشار ، نام برده می‌شود. از چه گونگی این ورها و شیوه ی اجرای آنان آگاهی دقیقی در دست نیست، ولی می‌توان به طور کلی ورآتش  و  ور روغن را جزء ورهای گرم (۹)  و ور برسم را در زمره ی ورهای سرد به شمار آورد.

آتور فرنبغ صاحب کتاب شهیر دینکرد در باب ۴۱ بخش هشتم کتاب خود معتقد است که یکی از فصل‌های سکاتوم نسک (۱۰) Sakâtum Nask ورستان نام داشته که در آن به تفصیل از ساختن ور سخن رفته‌است. بند ۶۴ از باب ۳۷ بخش هشتم دینکرد نیز بیانگر وجود دو نوع ور دیگر یعنی ور سخت و ور آسان در روزگاران دیرین ما است.

در قدیم ترین سند کتبی سامیان یعنی تورات چندین‌بار به این‌گونه مطالب برخورد می‌کنیم. مثلن در پنجمین باب کتاب سفر اعداد (۱۱) مطالبی آمده که خلاصه ی آن چنین است: « یهود خداوندگار اسراییل به پیامبرش موسا می‌گوید که به امتت بگو: هرگاه زنی از شما به خیانت و بی‌وفایی به شوهرش متهم شد، باید او را کاهنی آب تلخ آلوده‌ای بنوشاند ، چنان چه آن آب در وی اثر بخشد و شکمش بالا آمد و پاهایش سستی گرفت، آن زن بزهکارست و در غیر این‌صورت بی‌آلایش».

ریشه ی واژه ی سوگند:

در نوشته های پهلوی بارها از واژه ی سوگند به عنوان لفظ مترادف با  ور استفاده می‌شود. در شاهنامه فردوسی (۱۲) و منظومه ی ویس و رامین (۱۳) نیز این واژه به معنی ور به کار برده شده‌است. سوگند در حقیقت خود یادآور یکی از ورهایی است که در ایران باستان متداول بوده‌است زیرا سوگند به مثابه ی شناساگر گناه آبی بوده و آمیخته به گوگرد Gokarto – mand که در داستان های سری  (دادگاه ها) به همپتکاران می‌نوشانیده‌اند تا صحت و سقم بزه آنان آشکار شود. در بند ۵۴ از باب چهارم وندیداد Vendidad برای نخستین‌بار به واژه ی سوکنت ونت Saokentavant  (۱۴) بر می‌خوریم. این لغت خود مرکب از دو جزء است: نخست از بنیاد سوکنت Saokenta که به معنی گوگرد است (۱۵) و دوم از ونت vant که از پساوندهایی است (۱۶) که بسیار در  اوستا و فارسی باستان به کار رفته است و به معنی دارنده و یا مند (۱۷) است. لذا واژه ی سوکنت ونت برابر گوگرد مند و یا دارای گوگرد است ، چنان که مفسر پهلوی اوستا در زمان ساسانیان هم همین واژه را به پهلوی آن روزگاران به گوگردتومند gokarto – mand معنی کرده‌است. پس ریشه ی واژه ی سوگند پارسی همان سوکنت ونت اوستایی است و  چنان که پس از این ذکر خواهد شد، رفته‌رفته به مرور زمان مفهوم اصلی خود را از دست داده و امروزه به‌جای واژه ی قسم عربی به کار برده می‌شود.

سوگندنامه و تشریفات سوگند:

در کتاب روایات (۱۸) از دو گونه سوگندنامه یاد می‌شود: سوگندنامه خُرد و سوگندنامه بزرگ. تشریفاتی که می‌بایست طی آن حقانیت سوگنددهنده و سوگندخورنده اثبات و روشن شود چنین بوده‌است: میانجیگر وظیفه‌مند بود که دو طرف دعوا را پند‌ و اندرز بسیار دهد و آنان را از عواقب وخیم سوگند که در حقیقت همان ور بوده آگاه کند و آن گاه به سوگند‌خورنده یک شب وقت داده می‌شده که درست و عمیق به خود فکر کند و به ارج و اهمیت کار خویش یعنی سوگند خوردن و نتایج احیانن وحشت انگیز آن به خوبی پی برده و بیاندیشد. در روز بعد باز به وی اندرز داده می‌شد و به او متن سوگندنامه داده می شد. تا آن‌را با فراغت و فرصت و حوصله تمام بخواند و باز هم بیش تر و به تر در عمل خود سخت تأمل کند و چنان چه هیچ‌یک از این ها سودی نبخشید، آن گاه سوگند در آتشکده بدین‌سان برپا شود که سوگند‌خورنده نخست غسل کند و سپس جامه ی پاک و تمیز به تن بپوشاند و پَنام (۱۹) اندازد و در معبد آتش در پیشگاه آذرمقدس که در آتشدان به وسیله ی سوختن چوب های صندل برپا شده، شیر و کندر خورد و ایستاده خورشید نیایش (۲۰) خواند و پس از آن که سردارور (۲۱) سرود یثااهو (۲۲) را خواند، سوگند‌خورنده آهورامزدای شکوهنده و فرهمند و مهین فرشتگان (۲۳) و ایزدان را یاد کند و به روان پاک زرتشت اسپنتمان و آذرباد مهراسپندان و به فروهر همه پاکان ، پس از آن که جام آبی (۲۴) را که با اندک مایه ی گوگرد و قدری  زرآب (۲۵) مخلوط است سرکشید، چنین سوگند خورد:

«من فلان فرزند فلان هیچ‌چیز نه از زر و سیم و نه از جامه و زره و نه از هر چیز که اهورامزدا بیافریده از تو فلان فرزند فلان برنداشته، مخفی نکرده و به کسی نداده و نسپرده‌ام و هیچ از آن آگاه نیستم. اگر به دروغ سوگند خورده باشم، از تن و روان خویش، از روان پدر و مادرم، نیاکان، زن و فرزندم، از روان زرتشت اسپنتمان، از اوستا و زند، از فر دین مزدیسنا، از فر آذرخره (آذرفروبا)، از فر آذربرزین، از فر آذر کشسب (۲۶) . از همه فروغ های ایزدان بیزار باشم و آن ها هم از من تنفر داشته باشند، اگر این سوگند را به دروغ خورده باشم. هر کرفه (ثواب) که من کرده‌ام به تو رسد و در سر پل چینوت (۲۷) (صراط) یادفراه (عقوبت) هر آن خطایی را که از اژدهای (ضحاک) در طول عمرش و از افراسیاب تورانی در عرض زندگیش سرزده من برم و برای گناهی که تو مرتکب شده‌ای، من جزا بینم. ایزدمهر، « ایزد سروش و ایزد رشن (۲۸) ، مینویان و آنوشه‌ها و روانم گواهند که سخنم به راست و دل و زبانم یکسانست و هیچ‌گونه نیرنگ و فریبی در کار نیست».

تغییر مفهوم سوگند در مسیر زمان:

از آن جایی که تغییر مفهوم هر سنتی تابع مرور و گذشت زمان است، سوگند هم که خود یکی از دیرینه‌ترین مراسم و آیین‌های این جهان است ، نیز تابع این جبر زمانی است و از این‌رو سرگذشتی پر فراز و نشیب دارد. تنها چیزی که در این تاریخچه از یک سو بسیار جالب و برجسته و از سوی دیگر عجیب و غریب به‌نظر می‌رسد ، این است که سوگند در همه ی دوران ها، با وجود مناقشه و منازعه های وحشیانه، نبردهای خونین، جنگ های وحشیانه و دشمنی های بهیمی بشر، نزد همه ی ملت ها و نژادها، آن چنان ارج و مقامی داشته است که هیچ عهد و پیمانی برایشان همانند میثاق‌هایی که با سوگند همراهند، محترم و معتبر نبوده است. در آن روزگارانی که هنوز رشد عقلی بشر مراحل ساده‌لوحانه و جانبی خویش را می‌گذراند و ایمان بشری بسیار سطحی و قشری می‌بود، چنان که در مسایل مذهبی هنوز به احساسات استناد می‌شد و خرد و منطق آن چنان که زیبنده است تأکید نمی شد، هنگامی که فردی سوگندی یاد می‌کرد ، بیش تر هدف و مرادش آن بود که شخصی یا چیزی را بر آن چه که می‌گفته شاهد و گواه بگیرد و بدیهی است که در گزینش این اشخاص یا چیزها درجه ی خویشاوندی، مهر و شیفتگی و علاقه مندی و میزان اهمیت معنوی و اعتبار مادی آنان سهمی بزرگ و بنیادی داشته است انگیزه ی اصلی گزینش و اتخاذ چنین گواهانی فقط علاقه ی سوگند‌خورنده به ایشان است و ترس و هراس را به جست و جو و یافت این  شواهد راهی نیست، زیرا سوگندهای روزگاران باستان به چیزها و کیفیاتی است که در ساده‌دل‌ترین مردم هم تولید دهشت و حرمان نمی‌کرده‌است ، مثلن سوگند‌خوردن به آب روان، گل زیبا و لطیف و گیاهان و درخت های خوش‌تراش کم تر کسی را به عواقب وخیم سوگند دروغینش تهدید می‌کند. در آثار کهن کم تر دیده می‌شود که کسی به صاعقه، تندر و برق، سیل و طوفان، حیوان های درنده و دیگر پدیده‌های هراس‌انگیز و وحشت‌آور جهان طبیعت سوگند یاد کرده باشد.

رفته‌رفته باورهای مردم از سطح در گذشت و در مذهب و ایمان، منطق و خرد بیش تر مورد توجه قرار گرفت. قریحه و ذوق بشر نیز از آن سادگی نخستین به درآمد و مشکل‌پسندتر شد و سلیقه ی وی در تمیز و زیبایی و آزمون ها بسیار عالمانه‌تر شد، به‌گونه ای که در ادای سوگند حسن انتخابی پدید آورده و آن‌را مایه ی ضمانت و تحکیم پیمان های خویش قرار داد، تا آن که هر کس عهدی می‌بندد و از ترس و وحشت عواقب وخیمی که بر شکستن میثاقش مترتب است هراسناک شود و برخلاف راستی و درستی گامی برندارد. تتمیست‌ها Totemist به توتم Totem، فتیشیست‌ها Fetischist به فتیتش Fetisch خود ، شمن‌ها Schamane به اولگان‌بای Ulgan Bai و معتقدان به ارواح Animist به مانا Mana و بوداییان، برهمنان و زرتشتیان نیز به خدایان و مقدسات خویش سوگند می‌خورده‌اند. با گذشت زمان از سادگی و صراحت سوگندها هم کاسته می‌شود و تهدیدآمیز و ترسناک‌تر می شوند.

هم زمان با پیشرفت صنعتی و فنی‌شدن بشر سوگند نیز به‌تدریج مفهوم اصلی خویش را که استحکام عقیده است از دست می‌دهد و در پیش آدمیان وسیله ی هنرنمایی، ظرافت، نازک خیالی، لطف ذوق و حسن بیان می‌شود و لذا بشر با صرف همه ی هنر و دانش خویش به آفرینش سوگندهایی تازه با مضمون های بدیع و بکر می‌کوشد  تا با شنیدن آنان ایجاد شادی کند. نفرین‌ها نیز دارای یک چنین سرنوشتی شده‌اند ، همچنان که در روزگاران کهن، سخنی جز نابودی و سوختن در خشم خدایان در میان نبود. ولی امروزه در دفتر خاطرات حتا مردم عامی هم چه بسا نفرین‌های غریب و وحشتناک می‌توان یافت. اینک بیش تر اوقات درجه ی تأثیر سوگند قسم‌خورنده در شنونده ی آن تنها ملاک صحت و سقم و اعتبار گفتار اوست.  چنان چه ، حافظ می‌گوید:

دلنشین شد سخنم، چون تو قبولش کردی / آری آری سخن عشق نشانی دارد

ردپای سوگند در ادبیات پارسی:

تاریخ کهن و پر از فراز و نشیب ادبیات غنی و پرمایه ی زبان شیرین و پر از ناز و غنج پارسی که یکی از جهات نیرومند فرهنگ سرشار و دیرینه ی میهن ماست، در واقع گنجینه ‌ای سرشار از پندارهای دل‌انگیز شاعرانه، اندیشه های انسان دوستانه، منیع و رفیع، گفتارهای فصیح و بلیغ، نکته ها و حکایت های خردمندانه، سخنان پربها، داستان ها و سرگذشت های عبرت‌انگیز و بحرها و قافیه های زیبا و بدیع است. این گنج شایگان عرصه ی فروغناک عرضه ی تعبیرها و تعمیم های دقیق و رقیق، آهنگ ها و نغمه های پر‌طنین و دلاویز، رمزها و کنایه های عبرت‌انگیز، تخیلات وحشی و لطیف، اشکال مأنوس و مهجور، موزون و ناهنجار، طنزهای گزنده و سوزان، دردهای جگرسوز و جانکاه، ضجه‌ها و غریوهای دهشتبار، جان‌های فکار و دژم، مضمون ای پر مغز و نغز و طنین‌های آشنا و بیگانه از زمزمه‌های پرسوز گرفته تا غرش های هراسناک جسورانه، خشمناکانه و پرخاشگرانه است. با این وجود از بسیاری جهات، هنوز زمین بکر و دست‌نخورده‌ای است که به انتظار شیارهای عمیق کاوشگرانه ی پژوهندگانی صالح و متبحر است  که با پژوهش های ژرف، نقد و سنجش‌های ماهرانه، تشریح ها و تفسیرهای صادقانه، احتیاج ها و غوررسی های عالمانه و کتد و کاوها ها و تدقیق های هوشمندانه  از اعماق این اوقیانوس بی‌کران مرواریدهای های رخشنده و درشت‌دانه گوهرهای شاهوار حکمت‌ها و معرفت ها، سنت های جلیل و چهره‌های تابناک و منیع، جستنی های ارزنده و بافت های جانفروزی را بیرون کشیده و در مقطع تشریح شرایط محیط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و معنوی زمان ایشان اما در سطح نیازمندی های جامعه امروزی در دسترس همگان قرار دهند.

سوگند در ادبیات پیش از اسلام

در کتاب حماسه ملی که به زبان پهلوی است و یادگار زریران (۲۹) نامیده می‌شود ، از سوگند‌خوردن گشتاسب (۳۰)  یاد شده‌است. علت سوگندخوردن گشتاسب امان دادن وی به وزیر دانا و اخترشناس جاماسب بیتاش است. شاه که می‌خواسته در روز بعد با پادشاه هونها (۳۱)  ارجاسب نبرد کند از وزیر خود چه گونگی و سرانجام این جنگ را می پرسد و چون جاماسب بر کشته‌شدن زریر برادر و اسیر شدن دختران شاه در این کارزار آگاه است و از پاسخ دادن به پرسش شاه بیم جان خویش دارد، از گشتاسب می‌خواهد که با سوگند خوردن خود وی را امان دهد و شاه نیز به نام خدا، به دین خویش و به جان عزیزترین بستگان خود یعنی زریر و اسفندیار (۳۲) قسم می‌خورد ، چنان چه دقیقی در همین باره چنین می‌گوید:

جهاندار گفتا، به نام خدای / بدین نام دین‌آور پاکرای

به جان زریر آن نبرده‌سوار / به جان گرانمایه اسفندیار

که نی هرگزت روی دشمن کنم / نه فرمان دهم بد و نه من کنم

تو هرچ اندرین کار دانی بگوی / که تو چاره‌دانی و من چاره‌جوی

در شاهنامه فردوسی که در واقع ذخیره‌ای سرشار از مآثر دلیری، تهور و دلاوری پیشینیان ما و صحنه ی تظاهر رادمردان و چهره‌های منیع و انسانی نیاکان ما و جُنگ زرینی از داستان های مفاخر و اندیشه مندان سترک و بزرگوار و افکار والا، فخیم و خردمندانه ی جهان‌پهلوانان ایرانی است، به سوگندهایی برمی‌خوریم که زیبنده و درخور مناعت همت این مردان پردل، جسور و تواناست. این سوگندها به مقدسات دین زرتشتی و سخنانی که نزد مردان کارزا عزیز و محترم است ، از قبیل گرز و شمشیر، کمند و دشت پیکار و جان‌شاه و آفتاب تابنده و. . . است. کاووس شاه برای انتقام خون سیاوش (سیاوخش) پسرش از کیخسرو (۳۳) نوه‌اش پیمان  می‌گیرد و آیین سوگند را چنین یاد می‌کند:

بگویم که بنیاد سوگند چیست / خرد را و جان ترا بند چیست

بگویی به دادار خورشید و ماه / به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

به پیروز نیک اختر ایزدی / که هرگز نه پیچی به سوی بدی

رستم (۳۴) سر آمد دلاوران ایران باستان آن چنان که زیبنده ی شأن و مقام جهان پهلوان است سوگند می‌خورد:

به جان و سر شاه سوگند خورد /  به خورشید و شمشیر و دشت نبرد

اسفندیار شاه زاده ی ایرانی نیز در رعایت عظمت و هیمنه و توجه به جلال و شکوه سوگند، به رستم پهلو می‌زند و مردانگی و شجاعت خویش را به این وسیله بروز می‌دهد.

به خورشید و روشن روان زریر /  به جان پدر، آن گران مایه شیر

که من زین پشیمان کنم شاه را / بر افروزم این اختر و ماه را

چون ادای سوگندهای مذهبی از غرور و صولت سلحشوران می‌کاسته و بر شجاعت و دلاوری آنان لطمه می‌زده ، زیرا این‌گونه سوگندها به منزله ی ذلت و فرومایگی و ناتوانی و ضعف روحی شخص سوگند خورنده است. هر گاه قهرمانی از شاهنامه که می‌خواهد ایمان خویش را بر راستی گفتارش گواه بگیرد ، از کلیات در نمی‌گذرد و عاجزانه کسی را به شفاعت نمی‌طلبد:

به دادار و زرتشت و دین بهی / به نوش آذر و آذر و فرهی

به خورشید و ماه و اوستا و زند / که دل را به گردان ز راه گزند

سوگند در ادبیات پس از اسلام

طاهریان (۲۰۵-۲۵۹) صفاریان (۲۵۳-۲۹۰) سامانیان (۲۷۹-۲۹۵) و غزنویان (۳۸۸-۵۵۵)

در گفتار و آثار شاعران و سخن‌گستران نام دار این سه دوره هنوز همان ابهت و جلال، ولی در نهایت لطف و سلامت و سادگی و در عین صلابت و آراستگی به چشم می‌خورد و کم تر سوگندی که دلیل ناتوانی و زبونی، خفت و خواری اداکننده ی آن باشد در متن های ادبی این سه دوره دیده نمی‌شود ، حنظله بادغیسی (متوفی 248-249) از معروف ترین شاعران دوره ی طاهریان می‌گوید:

مهتری گر به کام شیر در است / شو خطر کن ز کام شیر بجوی

یا بزرگی و عز و نعمت و جاه / یا چو مردانت مرگ رو پا روی

و ابوسلیک گرگانی شاعر بزرگوار عهد عمرولیث صفاری را عقیده بر این است:

خون خود گر بریزی بر زمین / به که آب‌ روی ریزی بر کنار

بت پرستیدن به از مردم پرست / پندگیر و کار بند و گوش دار

گویندگان بزرگی چون رودکی شاعر تیره‌چشم روشن‌بین (متوفی ۳۲۹) و استاد شهید بلخی سخن‌آفرین گران قدر دوره ی سامانیان که در برابر روانی، صراحت، سادگی و لطف بیان آنان کم تر گوینده‌ای است که به ره کرنش و احترام مبادرت نکرده باشد ، سوگند را بی‌اندازه ساده و روشن ایراد کرده‌اند. ایشان نیز کسان و چیزهایی را گواه و شاهد گفته خود می‌گرفته‌اند که در نزدشان بسی مغرور و گرامی بوده‌است ، مثلن رودکی چنین سوگند می‌خورد:

خدایگانا جان منا، به جان و سرت / که جان بشد ز برم تا جدا شدم ز برت

منوچهری دامغانی (متوفی در ۴۳۲) مسمط سرای پرقریحه و گرانسنگ دوره ی غزنویان در قصیده ی شیوا و فرحناکی که در توصیف بهار دارد از زبان «نوروزماه» که بر تباهی و نیستی زمستانی عزم و رای کرده‌‌است چنین سوگند می‌خورد:

نوروزماه گفت به جان و سر امیر / تا چندگه بر آرم از ماه دی، دمار

و در قصیده ی غرا و بلندپایه‌ای که در مدح «علی‌بن‌عمران» ساخته و از نامهربانی و قدرناشناسی وی شکایت می‌کند می‌نالد:

عتابی کنم با تو ای خواجه بشنو / به حق کریمی، به حق جوانی

بیاندیش از آن روزگار مظالم / به توزیع کردی مرا میزبانی

کسی کو کند، میهمانی کسی را / نباید که بگریزد از میهمانی

سوگند در زبان مسعود سعد سلمان (متولد در سال ۴۳۸ در لاهور و متوفی در سال ۵۱۵)

گوینده ی هجران‌کشیده و ستم دیده ی چیره‌دست دوران غزنویان که حبسیه‌های بسیار مشهور دارد. با آن که هفت سال در قلعه‌های «سوده» و «دهک» و سه سال در دژ «نای» و نزدیک هشت‌سال در زندان «مرنج» زندانی بوده و چنان که خود گوید:

هفت سالم بکوفت سو و دهک / پس از آنم سه سال قلعه نای

و در عرض این هیجده‌سال که از به ترین سال های عمر او به شمار می رفته، همواره در زیر زنجیر دژخیمان و بیدادگران می‌نالیده، چنان بزرگوار و منیع است که انسان ناگزیر به ستایش اوست. وی در قصیده‌‌ای که در مدح «سیف‌الدوله» ساخته می‌گوید:

به خدایی که آگند صنعش / مشک در ناف آهوان ختن

که اگر من شوم، به دانش پیر / همچنان چون صدف به در عدن

چون صدف در همه جهان نکنم / جز به دریای مدح تو معدن

سلجوقیان (۴۳۲-۶۲۸)

در این عصر سوگند هیمنه و ابهت پیشین خویش را از دست می‌دهد، زیرا گفتارها رفته‌رفته از صلابت و مناعت تهی می‌شود و نوعی زبونی و افتادگی در ادبیات رسوخ می‌کند. دیگر چون روزگاران کهن به هنگام ادای سوگند از شخص عزیز یا سزاوار ستایش گواهی و شاهدی گرفته نمی‌شود و چنین به نظر می‌رسد که سخن‌پردازان این دوره که از سویی شکوفنده‌ترین مایه‌ از اعصار ادبیات ایران هستند، به هنگام یادکردن سوگند، به عمد مضمون هایی را به کار می گرفته اند که مایه ی دلسوزی و ترحم دیگران واقع شود.

مولوی متولد ۶۰۴می‌گوید:

بالله که بی تو شهر مرا حبس می‌شود / آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر شدم ملول / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

ایشان در سوگندهای خود همواره در جست و جوی شفیعی هستند که از ایشان جانب داری کند. سخنوران این دوره به همه چیز متوسل می‌شوند تا مگر دل شنوندگان خویش را رام کنند و ایشان را به دستیاری خود تشجیع و ترغیب کنند. ایشان روشنان فلکی و پدیده‌های جهان طبیعت و مقدسات دینی را چون پیشینیان به گواهی سوگندهای خویش نمی‌طلبند. بلکه در خود فرومایگی و حقارتی حس می‌کنند که خود را شایسته ی همسری و همدوشی آنان نمی‌پندارند که آنان را فقط شاهد درستی و راستی گفتار خویش بدانند و لذا به آنان پناه می‌برند و دست گدایی و شفاعت به پیشینیان دراز می کنند.

فرید الدین عطار نیشابوری متولد ۵۱۳یا به گفته ی رنده یاد نفیسی ۵۲۰هجری، عارف بزرگ و شاعر سترگ در مناجاتی چنین می‌گوید:

گفت لقمان سرخسی کای‌اله / پیرم و سرگشته و گم‌کرده راه

بنده‌ای کو پیر شد شادش کنند / پس خطش بدهند و آزادش کنند

من کنون در بند گیت ای پادشاه / همچو برفی کرده‌ام موی سیاه

بنده‌ای بس غم کشم شادیم بخش / پیرگشتم، خط آزادیم بخش

خاقانی شروانی متولد سال ۵۹۵سخنور چیره‌طبع مداراناپذیری که به قول آقای دشتی چون مارسل پروست و رومن رولان شاعری دیر آشناست، زیرا انبوهی معنی و باریک‌خیالی انشای او را پیچیده و دشوار ساخته و سبک او را به شکل محسوسی از سطح عادی و متداول دور کرده است (35) برای رهایی از بند و به دست آوردن اجازه ی زیارت مکه به عزالدوله مسیحی چنین رو می‌آورد:

مسیحا خصلتا قیصر نژادا / ترا سوگند خواهم داد حقا

به روح‌القدس و نفخ‌روح و مریم / به انجیل و حواری و مسیحا

به بیت‌المقدس و اقصی و صخره / به تقدیسات انصار و شلیحا

به ناقوس و به زنار و به قندیل / به یوحنا و شماس و بحیرا

به خمسین و به ذبح و لیله القطر / بعید الهیکل و صوم العذارا

به بانگ و زاری مولو زن ازدیر / به بند آهن اسقف بر اعضا

که بهر دیدن بیت‌المقدس / مرا رخصت بخواه از شاه دنیا

در قصیده‌ای که به رضی‌الدین ابونصر نظام‌الملک وزیر شروانشاه فرستاده برای اثبات بی‌گناهی خویش در نافرمانی دستورات پادشاه چنین عاجزانه سوگند می‌خورد:

به مهر خاتم دل در اصابع الرحمن / به مهر خاتم وحی از مطابع الاعراب

به حق آن که دهد بچگان پستان را / سپید شیر و پستان سر شاه سحاب

به سرّ عطسه ی آدم به سته الحوا / به هیکلش که یدالله سرشت ز آب و تراب

به یار محرم غار و به میرصاحب دلق / به پیرگشته ی غوغا به شیر شرزه غاب

به عنکبوت و کبوتر که پیش ترس شدند / همای بیضه ی دین را ز بیضه خوار غراب

به چارنفس و سه روح و دوصحن و یک فطرت / به یک رقیب و دو فرع و سه نوع و چهار اسباب

به پری و به فرشته به حورعین و حوش / به آدمی و به مرغ و به ماهی و به دواب

که بر من از فلک امسال ظلم ها رفته است / که هم فلک خجل آید ز بازپرس و جواب

به نظر اینجانب علت اساسی این تغییر فاحش و فتور و رخوت معنوی در این دوره را در دو چیز می‌باید جست و جو کرد. نخست در وضع آشفته ی اجتماعی این دوره و سپس در تعصب خشک مذهبی و رواج اندیشه‌های اتکالی و مضر صوفیگری.

شیخ فریدالدین عطار در تذکره ی الاولیاء از قول یکی از هم‌عصران خویش به نام ابومحمدجریری در وصف این زمان یعنی سده ی پنجم هجری چنین می‌نویسد:

«در قرن سوم معاملت به مروت کردند، چون برفتند مروت هم نماند. در قرن دیگر معاملت به حیا کردند، چون برفتند آن حیا هم نماند و اکنون مردم چنان شده‌اند که معاملت خود به هیبت و هییت کنند.»

حجه الاسلام ابوحامدمحمد غزالی (۴۵۰-۵۰۵) دانشمند داهی و عالی‌مقام در نامه‌ای به سلطان سنجر می‌نویسد:

«. . . دوازده سال در زاویه نشستم، از خلق اعراض کردم، پس فخرالملک رحمه‌الله مرا الزام کرد که تو را به نیشابور باید شد. گفتم این روزگار مرا احتمال نکند که هر که در این وقت، حکمت گوید، در و دیوار به سعادت او برخیزند، گفت ملک عادل است و من به نصرت تو برخیزم ، امروز کار به جایی رسیده است که سخنانی می‌شنوم که اگر در خواب دیدمی، گفتمی که اصغاث و احلام است . . . مرا از تدریس نیشابور و طوس معاف داری تا به زاویه ی سلامت خویش روم که این روزگار سخن مرا احتمال نکند.»

در این دوران خلافت بغداد توانسته بود دوباره موج نیرومند و قوی آزاداندیشی را که از زمان سامانیان و مامونیان آل‌زیار و آل‌بویه در سراسر ایران به ویژه در خراسان بر پا شده بود در هم شکند و واکنش همه‌جانبه‌ی فکری سیاسی و اجتماعی مردم ایرانشهر را نخست به یاری ترکان غزنوی و سپس به دستیاری و کمک ترکان سلجوقی، در چنبره ی قسی و بی‌رحم خویش بفشارد. در این دوره از امیران متعصب حنفی و حنبلی گرفته تا صوفیان قشری  و دغایی همگی در کار نبرد با آزاد‌اندیشی بوده‌اند ، این آزاداندیشی خواه به صورت حکمت مشاء، عرفانی وحدت وجودی، الحاد قرمطی، کلام معتزله و یا خواه رفض شیعه، دانش یونانی و یا کیش اسماعیلی باشد.

 

قفطی در «تاریخ الحکماء» خود روزگار تیره ی اندیشه مند بزرگ و شاعر نامدار خیام نیشابوری (متولد ۳۱۲ ) را چنین توصیف می‌کند: « . . . معاصران زبان به قدح او گشودند و در دین و اعتقادش سخن گفتن آغازیدند، چندان که خیام به وحشت افتاد و عنان زبان و قلم خود بگرفت و به عزم حج از شهر نیشابور برون رفت و پس از آن که از کعبه بازآمد در کتمان اسرار خویش اصرار ورزید و ظواهر شرع را مراعات می‌کرد. »

ناصر خسرو در اثر فلسفی مشهورش «زادالمسافرین» از مرتجعان و تاریک‌اندیشان فقیه مشرب چنین می نالد: « . . . مرهوسها را ، به هوای مختلف خویش ، ریاست‌جویان اندر دین استخراج کرده وفقه نام نهاده مردانایان را به علم حقایق و بینندگان را به چشم بصایر و جویندگان جوهر باقی و ثابت را از جوهر فانی و مستحیل، ملحد، بددین و قرمطی نام نهادند. »

بر همه‌ی تجلیات فکری و ذوقی مردم این دوره پرده‌ای عبوس و مکدر سخت سنگینی می‌کرد و فرصتی باقی نبود که سخنوری دست به رامشگری زده و نغمات جانفزایی را با طنبور سحرانگیز کلمات جان‌فروز خویش را از کنجور قلب شعله‌ور خود و خفایای روح خویش بیرون بریزد. شیخان ریاکار و زاهدان سالوس ظاهرپرست و واعظان مزور آیه‌های « از شعرا پیروی مکنید که ایشان از گمراهانند ، مگر ندیدید که ایشان در هر واده‌ی سرگشته می‌روند » (36) را دستاویز کرده و به جان این شاعران نگون‌بخت افتاده و آنان را سرزنش و طرد می‌کردند. ناصر خسرو می‌گوید:

فقه است مرآن بیهده در سوی شما نام /   کان را همی از جهل شب و روز بخایید

شماری از شاعران بزرگوار بر ضد این استعمار قیام کردند و مُهر از دهان خویش گشودند و اندیشه‌های دلاویز پرسوز و گداز خود را در قالب شعرهایی عارفانه بیان داشتند و به این وسیله دام تزویر زاهدان خرفت را تاحدی برچیدند. به گونه ای که گاهی این شعرها  چندان ملامت‌آمیز ، تند و گستاخ و بی‌پروا بود که حتا شارحان و فاقدان صوفی مشرب هم در تأویل و توجیه آنان سخت به زحمت می‌افتاده‌اند. مثلن عطار نیشابوری می‌گوید:

مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم / شدم بر بام بتخانه در این عالم صلا کردم

صلای کفردر دادم شما را ای مسلمانان / که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم

از آن مادر که من زادم دگرباره شدم جفتش / از آنم گبر می‌خوانند که با مادر زنا کردم

به بکری زادم از مادر از آنم عیسیم خوانند / که من این شیر مادر را دگرباره غذا کردم

اگر عطارمسکین را در این گبری بسوزانند / گوا باشید ای مردان که من خود را فدا کردم

گرچه عرفان به مثابه‌ی جنبشی آزادی‌بخش در برابر نزاع های خونین فرقه های متکلمین از معتزلین تا اشعری و فرقه های مذهبی از تاصبی تا رافضی و تعصب های دینی و مراعات لوسانه ی مناسک و رسوم ملال‌آور مذهبی قیام کرده و سرانجام با وحدت وجود و آزاداندیشی خود بر ضد اسلوب بندگی مذهبی سخت در کار نبرد بود و به این وسیله رزق و ریای فقیهان و صومعه‌داران و زاهدان دغایی را به باد ریشخند خویش می گرفت و در آن روزگاران نوعی طغیان انقلابی به سود وارستگی انسان رنج‌کشیده و شیدای زندگی و زیبایی های آن و مردم ژرف‌بین متفکر و علیه آموزش های «مرگ اندیشانه» (37) مذاهب به شمار می‌رفت، ولی اندیشه‌ی « مجبوربودن بشر» یا جبریگری و مکتب قلندری و یا زندیگری و کیش ریاضت و یا جوکی‌گری در بسیاری از مردمان این دوره روحیه‌ای اتکالی و لاابالی و روش هایی بی‌بندوبار، طفیلی منشانه و زیان‌بخش پدید آورد، چنان چه در شاعران ما از این پس نوعی فروتنی و شکستگی به چشم می‌خورد – برای مثال خاقانی هنگامی که دم از ذمّ ساعیان و حسودان می‌زند، حتا از پلیدی ها، زشتی ها و چیزهای نفرت‌انگیز و ناپسند شفاعت می‌خواهد و به آن ها سوگند می‌خورد:

به ارّه پدر و متغب و کمانه و مقل / به خط مهره‌ی گردون و پره‌ی دولاب

به شط بی‌بی شمس و به شرب بابا خمس / به مصطکی و به بادام و پسته و عناب

به سیر کوبه‌ی رازی حیدر آرند / بگو پیازه ی بلخی به خوان جعفر باب

به یاد نمرود از سهم کرکس پران / به ریش فرعون از نظم لولوی خوشاب

به موش ریزه، برو گربه‌ی خیانت‌گر / به چنگ گربه کزو دست بر سرم چو ذباب

به سام ابرص و حربا و حنف و جعل / به جیفه گاه و به تاووس و مستراح و خلاب

کز این نشیمن احسان و عدل نگریزم / و گرچه نبگه عمرم شود خراب و یباب

و بدین‌گونه سوگند را که از سنن بسیار با ابهت دوران باستانست، پست، آلوده و چرکین می‌سازد تا آن را با دونی، خفت سازگار کند. عدم درک عمیق مفهوم واقعی «عشق حقیقی» موجبات زبونی و فروتنی بیش تری را فراهم آورد. مردم عاشق همواره غمی نهفته و رنگی پریده (38) داشتند و ای چه بسا شب هایی را که بی‌خواب به صبح می‌آوردند و سیلاب اشک از دیدگانشان فرو می‌ریخت و سرانجام کارشان به جنون می‌کشید و انگشت‌نمای خلق می‌شدند و ملامت می‌بردند و به درویشی و دریوزگری می‌پرداختند. زیرا فرمان دلبند چنین بود:

در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس / بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است

مسلم است که در این عجز و شکستگی، سوگندها نیز نماینده‌ی بیچارگی و ناتوانی سوگندخورندگان است و لذا آن ها یک دنیا مذلت، مسکنت و بدبختی و سیه‌روزی را در خود دارند.

نظامی متولد سال ۵۳۵در شهر گنجه از توابع آذربایجان داستان سرای بزرگ این نکته را در سوگندهای شیرین‌وفرهاد و یا لیلی‌ومجنون رعایت کرده و نومیدی و فلاکت آنان را به هنگام ایراد سوگند چنین بیان می‌کند:

 

به آب دیده ی طفلان محروم / به سوز سینه‌ی پیران مظلوم

به بالین غریبان بر سر راه / به تسلیم اسیران در بن چاه

به دورافتادگان از خانمان ها / به وا پس مانده‌ها از کاروان ها

به محتاجان در بر خلق بسته / به مجروحان دل در خون نشسته

به دردی کز نوآموزی برآید / به آهی کز سر سوزی برآید

به تصدیقی که دارد راهب پیر / به توفیقی که بخشد واهب خیر

به ریحان نثار اشک‌ریزان / به قرآن و چراغ صبح خیزان

به هرطاعت که نزدیکت صوابست / به هر دعوت که پیشت مستجابست

که رحمی بر دل خونینم آور / وز این غرغاب غم بیرونم آور

این سوگندهای تأثیرانگیز را شیرین در شبی که از بی‌خوابی به ستوه آمده است و دست تضرع به درگاه برآورنده‌ی حاجات دراز کرده و بر زبان می‌آورد. جای تأمل است که شیرین مسیحی است و لذا این‌گونه سوگندها که ساخته ی افکار اسلامی است با روحیه ی مذهبی وی (39) هماهنگی ندارد ، اما بنا به روش گویندگان این دوره از عجز و شکسته‌دلی بسیار لبریز است. مجنون در سوگواری و عزای مرگ محبوبش لیلی، خداوند را چنین سوگند می‌دهد:

ای خالق هر چه آفریده است / سوگند به هر چه برگزیده است

کز محنت خویش وارهانم / در حضرت یار خود رسانم

با وجود این گاهگاهی در شعرهای نظامی به سوگندهایی برمی‌خوریم که نمونه ی روشنی ِ قریحه و زیبا‌پرستی است مثلاً در قطعه‌ی کشتن دارا به دست اسکندر چنین می‌خوانیم:

به دانای گیتی و دارای راز / که دارم به بهبود دارا نیاز

عصر مغول و تیموریان (اوایل سده ی هفتم تا اوایل سده ی دهم)

ایلغار مغول و حمله‌ی تیمور یکی از مصیبت های بزرگ تاریخ میهن ما است. ای چه بسیار اندیشه مندان بزرگ و دانشمندان سترک ایرانی که بر اثر ویرانی و کشتار و چپاول رایج در این دوران فلاکت‌بار و غم‌افزا با فجیع‌ترین وضعی نابود شدند و چه کتاب خانه‌هایی که دارای کتاب های بی شمار و خزاین علوم و آثار بود، طعمه‌ی یغما و غارت لشکریان مغولی و تیموری قرار گرفت و نابود شد. چنگیز و تیمور چه بس مادرانی را به سوک عزیزان خود نشانیدند و از خون جوانان ایرانی چه سیل ها که روان ساختند. بدیهی است که در یک چنین زمانی همه‌ی غرور، جودت طبع، مناعت و بلند‌پروازی ما بر باد رفت. ذوق ها فرو خفت و دیگر سخنانی آتش‌نژاد که شایسته‌ی ملتی سرزنده و فعال است از کامی برون نیامد. دعاهای مذهبی و سوگندهای مربوط به شعایر دینی میدان را از دست گویندگان چیره‌دست گرفت و تعبیرها و اصطلاح ها و مضمون های ویژه‌ی نثر و مناسک مذهبی در شعر راه یافت و کار به جایی رسید که سخن‌آفرینان بزرگ یا از ایراد سوگند یکباره خودداری کردند و یا آن که آن را به لعاب آداب و رسوم مذهبی آغشتند. مولانا جلال‌الدین مولوی در غزلی غرا و شیوا می‌گوید:

ما می‌نرویم ای جان، زین خانه دگر جایی / یارب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی

هرگوشه یکی باغی، هر کنج یکی راغی / بی‌غلغله‌ای زاغی، بی‌گرگ جگرخواری

افکنده خبر دشمن، در شهر اراجیفی / کو قصد سفر دارد از بیم تقاضایی

از رشک همی‌گوید والله دروغ است این / بی‌دل که رود جایی بی‌جان که نهد پایی

در این قطعه به خوبی عجز و بیچارگی شاعر برای اثبات حقانیت خویش روشن و واضح است که به هیچ تفسیر و توجیهی نیاز نیست. ولی فراموش نشود که چون شاعر بزرگوار و سخن‌پرداز سترک همواره آیینه ی آفتاب زمان خویش است، از این رو  ترشحات فکرش بازتاب وضع پیرامون اوست. مولوی بزرگوار خود می‌گوید:

آیینه‌ام ، آیینه‌ام ، مرد مقالات نیم / دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

از این رو خاقانی و عطار و نظامی و مولوی که از زبده‌ترین شاعران ایرانند، خرده‌گرفتن نه سزاست، چه گناه از ایشان نیست، بلکه باید هسته ی مرکزی و دلیل اصلی این زبونی و شکست را در شرایط سخت و دشوار زمان پرهراس و بیم این سخنوران جست که سبب بروز چنین ارواح نزار، رنجور و دردآلود شده است. در یورش مغول سلجوقیان جای خود را به خوارزمشاهیان داده بودند و علاءالدین‌محمد‌خوارزمشاه از پادشاهان نامدار این سلسله گرفتار هجوم مغول شد و در پیکار با مغول مغلوب شد و سلسله ی خوارزمشاهی به تاریخ ۶۲۸هجری به دست آن قوم از هم پاشید. از جمله ی معاصران و رقیبان خوارزمشاهیان اتابکان فارس بودند که نیز دچار استیلای مغول شدند، ولی با آن ها از در تدبیر و طاقت به درآمدند و خراج گذاران آنان شدند و بدین‌طریق جنوب ایران را حفظ کردند.

سعدی متولد سال ۵۸۵در شیراز در واقع چون خورشید رخشنده‌ای بود که در این روزگار تیره و آسمان کدر و ظلمانی تابیدن گرفت و کاخ ادب پارسی را به یاری ذوق سرشار و قریحه ی سنگین و طبع فسونکار و فیاض خویش رونقی به سزا بخشید. او به مصداق گفته ی خویش در گلستان: « گوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است » به تجدید و احیای ادب پارسی کوشید و آن را ای چه بس لطیف‌تر، دلگشاینده‌تر و بارورتر کرد. گلستان و بوستان او آن چنان از مضمون های بدیع و دلکش و تعبیرهای شیوا و پر رنگ پر است که بی‌تردید در برابر بلندی فکری این سخنور چیره‌دست سر احترام و کرنش باید فرودآورد. در این آثار گران قدر هم گاهگاهی سوگندهایی یافت می‌شود که گیرندگی و جاذبه ی ویژه ای دارند. سوگند در زبان سعدی دوباره همان جلال و ابهت خویش را در گذشته باز می‌یابد و به آن همه ناتوانی و شکست و فروتنی پایان می‌دهد و به این وسیله زندگی باشکوهی را از نو آغاز می‌کند. سعدی با چیره‌دستی و هنرنمایی و لطف بیانی که ویژه‌ی اوست نه‌چنان عاجزانه و زبونانه سوگند می‌خورد و نه چنان با صلابت و غرور و تکبر که با شعرهای غنایی و بیان و رموز مهجوری و مشتاق ناسازگار باشد:

پیام من که رساند به یار مهرگسل / که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست / به جای پای تو کان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل / هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

و در غزل دلکش و شیرینی که تارهای ارغنون محبت را به مالش درمی‌آورد می‌فرماید:

به دلت کز دلت برون نکنم / سخت‌تر زین مخواه سوگندی

از زبان فخرالدین عراقی، اوحدی مراغه‌ای، خواجوی کرمانی و سلمان ساوجی نیز سوگندهایی می‌شنویم که گاهی به پی روی از سعدی متین و منیع است. و زمانی سخت سخیف و زبون که برای دراز نشدن سخن از ذکر آن ها خودداری می‌کنیم.

حافظ متولد اوایل سده ی هشتم هجری در شیراز که شعرش عصاره و خلاصه‌ی تکامل افتخارآمیز و همه‌جانبه‌ی شعر طناز پارسی و تبلور والاترین سنن چنین تکاملی است، جنبش ادبی سعدی را به نقطه ی اوج خویش رسانید. مایه ی بس شگفتی است که چه گونه چنین اعجوبه‌ای که در برابر ایدئولوژی های رسمی زبان خویش مانند مذاهب حنفی، حنبلی، شافعی و مالکی به عصیانگری پرداخت و نیایش باده‌ی گلرنگ و ستایش جنون‌آمیز شراب و ثنای بی‌دریغ بی‌خودی های سرمستانه را به قله‌ی ممکنه‌ی خویش رسانید و با خشمی مقدس و پاک  زیبایی های این جهان و عیش و عشق زمینی را در برابر وعده های مذهبی قرار داد و آزاد شدن از رنگ ریا و شائبه و عذرنهادن جنگ هفتاد ‌و دو ملت را تدریس کرد و پشمین‌کلاه درویشی و گدایی خویش را به رصد تاج خسروی ترجیح داد، در یک چنین عصر قسی و بی‌رحمی، پدید آمد؟ به عقیده‌ی نگارنده جز این که در این دوره  ی عبث حافظ را که با ایمانی راسخ و دلی قوی از ژرفای نهانخانه‌ی خویش فریاد می‌کشد:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

و یا:

شاه اگر جرعه‌ی رندان نه به حرمت نوشد / التفاتش به می صاف مروق نکنیم

یک پدیده‌ی استثنایی بشماریم چاره‌ای نداریم. با آن که روزگار حافظ چندان فاصله‌ی زمانی از عهد سعدی ندارد ، اما دگرگونی ها و تغییرهای فراوانی، چنان اختلاف شگرفی در میان این دو دوره پدید آورده که دوران حافظ را چه بسیار پرآشوب‌تر و سهمناک تر از آن دیگری ساخته است. چنان که اگر شرایط دشوار زمان حافظ را به درستی و ژرفی بررسی کنیم، خواهیم دید که شاهانی چون امیرمبارزالدین‌محمد سرسلسله ی آل‌مظفر ملقب به «شاه محتسب» و پسرش شاه شجاع تا چه اندازه برای مراعات آداب و مناسک شریعت سخت گیری و خون ریزی کرده‌اند. این دوران چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی سخت کریه، متعصب، تنگ‌نظر، سالوس، خونخوار و سطحی و احمقانه است.

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

این حافظ عصیانگر که صفای روح را بر ریاکاری های دینی و زهد فروشی های سالوسانه برتری می‌دهد چنین رندانه (40) سوگند می‌خورد:

ساقی به بی‌نیازی رندان که می بیار / تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی

او بی‌آن که از دشمنانی چون «عماد فقیه» بیمی داشته باشد، فریاد می‌کشد:

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر / به یمن می ببرم هول روز رستاخیز

و این‌گونه سوگند می‌دهد:

خدای را به میم شستشوی خرقه کنید / که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع

و یا چنین سوگندی می‌خورد:

جانا به حاجتی که ترا هست با خدای / آخر سئوال کن که ما را چه حاجت است

این سخن‌آفرین چیره‌دست همه‌ی اعصار نه فقط به مثابه‌ی یک شاعر توانا، بلکه به منزله‌ی یک هنرمند واقعی و جامع و به عنوان یک اندیشه مند و داهی و یک انسان جلیل‌القدر برای همه‌ی نسل های انسانی، تا عشق به راستی و زیبایی باقی است، جاوید خواهد ماند، زیرا کنجور قلب او همواره چنته‌ی سرشار از این گونه اندیشه های والا و درخشان است.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید / تبارک‌الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

عصر صفویه تا قاجاریه (اوایل سده ی دهم تا اواخر سده ی سیزدهم)

عصر صفوی را می‌توان دوران انحطاط و زوال ادبی ایران به شمار آورد، زیرا این دوره نه‌تنها از وجود سخن‌گستران بزرگ و گویندگان سترک خالی بود، بلکه در این دوره زبان پارسی لطافت و شیرینی پیش از دوران مغول و تیمور خویش را یکباره از دست داد. در این دوران است که عبارت‌پردازی و تکلف و تصنع و زیور و زینت های زاید لفظی بیش تر به کار می رود و مضمون های مبتذل و نازک‌کاری های زننده‌ی بی‌لزوم معمول می‌شود. به گونه ای که شاعر یا نویسنده ناگزیر می شود به تشبیه ها و جناس و ایهام و استعاره بپردازد و اندیشه های خویش را به جسارت های غریب و مضمون ها و معنی های عجیب معطوف کند. طنطنه‌ی الفاظ و پیچاپیچی معانی و پوشیدگی بی‌حد کلام و ابتذال و سبکی مضمون ها که از ویژگی های سبک هندی است، در این دوره بروز می کند. بدیهی است که در یک چنین دورانی نیز از گیرندگی و تأثیر سوگندها کاسته می‌شود و سوگندهایی که جسته و گریخته در دیوان های شاعران این دوره می‌خوانیم، چیزی جز الفاظ عامیانه و تعبیرهای نامطلوب و بازاری بیش نیست. برای مثال سوگند در زبان صائب تبریزی متولد سال ۱۰۱۰هجری که شاعر بنام عصر صفوی است چنین است:

قسم به خط لب ساقی و دعای قدح / که آب خضر نریزد بر او نمای قدح

سبب این رکود و سیر قهقرایی دوباره را می‌باید همچنان که گذشت برخاسته از دو علت اساسی دانست: یکی نوع سیستم حکومتی و وضع اجتماعی و دیگری عصبیت و خشکی مذهبی. دوره ی صفوی را می‌توان دوران زایش و پایه‌گذاری استعمار خارجی در ایران دانست. در زمان سلطنت شاه اسماعیل اول بنیادگذار این سلسله، گروهی از دریانوردان پرتقالی خودسرانه جزیره های خلیج فارس را تصرف کرده و مرکز قدرت خود را در جزیره‌ی هرمز قرار داده و جزیره های کیش و قشم را اشغال کرده و کنترل  خلیج فارس را در اختیار گرفتند و از صید ماهی و مروارید و گرفتن عوارض از کشتی های تجارتی سودهای سرشاری به جیب زدند. این جزیره ها که بخشی از خاک ایران بود، در حقیقت زادگاه و مهد اولیه ی استعمار در ایران به شمار می آید. شاه‌عباس به یاری کیاست و کاردانی امام قلی خان پسر الله‌وردیخان والی فارس و به کمک دریانوردان انگلیسی و هلندی توانست پرتقالی ها را از خلیج فارس براند و به این وسیله نخستین تخم استعمار را در نطفه خفه کند. اما از این پس انگلیسی ها و هلندی ها به جای پرتقالی ها در خلیج فارس به صید ماهی و مروارید پرداختند و تا شاه‌عباس کبیر می‌زیست حاکمیت ایران را به رسمیت می‌شناختند، ولی پس از مرگ وی با استفاده از انحطاط سلسله‌ی صفوی و فساد داخلی و تشتت اوضاع اجتماعی آن زمان رفته‌رفته سایه مخوف و منحوس خود را بر سراسر وطن ما گستردند.

انگلیسی ها بیش از همه از دولت نیرومند عثمانی نگران بودند و از این رو کوشش بسیار داشتند که با استفاده از قدرت دولت صفوی و دامن زدن به اختلاف تشیع و تسنن ، دولت های مشرق‌زمین به ویژه ایران و عثمانی را علیه یکدیگر تحریک کنند و آن ها را به این وسیله ناتوان کنند و به این ترتیب به گونه ی آشکار و نهان موجبات تشدید تعصب و سخت گیری های مذهبی را سبب شدند. بازار سطحی و قشری بودن و زهد فروشی های شیعیان متعصب، صوفیان  شعبده‌بازی که کاری جز تکرار شطحیات و طامات عرفانه نداشتند و رندان خراباتی که همه ی عمر خود را در لذات ناسوتی می‌گذراندند. و عزلت‌گزینان مستغرق در خویش و کاهلان و منتظران معجزات غیب و پنداربافان خودپسند رواج و رونقی به سزا گرفت و سرشک و آه و دعا و ندبه و خواری و زاری رایج و معمول شد. صائب می‌گوید:

ما از این هستی ده روزه به جان آمده‌ایم / وای بر خضر که زندانی عمر ابدیست

این شاعر سوخته‌دل وضع روزگار خود را چنین توصیف می‌کند:

قفس تنگ فلک جای پرافشانی نیست / یوسفی نیست در این مصرکه زندانی نیست

و یا:

 

بر گران‌خوابان دولت عرض کردن حال خویش / نامه را در رخنه‌ی دیوار پنهان کردن است

شاید بتوان به طوفان و طغیانی که در درون پرسوز صائب خانه کرده است با خواندن دو بیت زیرینش تا حدی پی برد:

به غیر آه نداریم در جگر سوزی  /  متاع خانه ما چون کمان همین شیر است

و یا:

دل افکار ما را نیست غیر از داغ دل‌سوزی / ز چشم جغد دارد روشنی و پروانه در شب ها

در این دوران دیجور ظلمانی که به درازای شب یلداست (۲۵۰سال) فرعون دژخیم جهل، و طلسم منحوس خرافات حکم فرمایی مطلق دارند. این اوضاع آشفته و پریشان را ملاصدرای شیرازی (متوفی به سال ۱۰۵۰) فیلسوف فرزانه و وارسته‌ای که در کتاب های ایرانی در مقدمه‌ی شعرهای خود چنین تشریح می‌کند (41) « . . . . می‌خواستم کتابی بنویسم تا به مسایل پراکنده‌ای که در کتب گذشتگان یافته‌ام، جامع باشد و بر خلاصه‌ی اقوال مشاییان و نقاوه ذوق های اهل اشراق و رواقیان شامل گردد، مطالبی دریافته بودم که در هیچ کتابی از کتب اهل فن و حکمای اعصار پیدا نمی‌شود و فوایدی که هیچ‌یک از علمای ادوار به آن تکلم نکرده و زبان نگشوده‌اند. لیکن موانع از رسیدن به مراد رادع می‌شد و خصومت های زمانه از نیل به مقصود با سدهای محکم مخالفت و ممانعت می‌ورزید. . . نمی‌توانستم دریافت‌های خود را بیان کنم چه زمانه نادانان و اراذیل پرورش می‌داد و آتش جهالت پرتوافشانی می‌کرد و حال را گمراهی و زشتی نصیب بود و رجال را بدی و پلیدی (42). . . حقیقت این است که زمانه مرا به جماعتی کندفهم و کودن مبتلا کرده بود که چشم هایشان از مشاهده ی انوار دانش و اسرار آن کور بود و ابصار آنان از مشاهده‌ی تجلیات معرفت و آثار آن، همچون شب‌پرگان، عاجز و ناتوان می‌نمود. نظر این گروه از ظواهر اجسام بالاتر نمی‌رفت و فکرشان از هیاکل ظلمانی و تاریک این کره‌ی خاکی ارتفاع نمی‌یافت. اینان با مخالفت خود ، مردم را از علم و عرفان محروم می‌کردند و آنها را به کلی از طریق حکمت و ایقان بر علوم مقدمه الهی و اسرار شریفه‌ی ربانی، که انبیاء بدان کفایت زده و حکما و عرفا بدان اشاره کرده اند دور می ساختند، جهل و نادانی ظاهر می کردند و علما و عرفا و اصفیاء را می‌راندند . . . . لعنت بر آن کسی که بدون دلیل و چشم‌بسته زندگی می‌کند و به ظاهر عبارات تورات و قرآن مقید و از خود و از همه‌جا بی‌خبر.

باقی این گفته آید بی زبان / در دل آن کس که دارد نور جان»

اگر چه در فاصله‌ی برچیده شدن صفویان و تأسیس سلطنت قاجاریان که نزدیک به  پنجاه‌سال به درازا کشید بر اثر ظهور طایفه های گوناگون و تشتت و دشمنی، چندان مجال سکونت و فرصت برای نادرشاه و کریم خان‌زند دست نداد که به فراغت خاطر از پی ترویج و رونق ادبیات برآیند، اما از سده ی دوازدهم به این‌طرف جنبشی (43) در ادبیات ایران پدید آمد، ‌چنان که شیوه‌ی دوره‌ی مغول و سبک هندی رو به زوال نهاد و شاعران و نویسندگان به پی چویی آثار متقدمینی چون فردوسی، منوچهری، انوری، خاقانی، سعد‌سلمان و عنصری برخاستند. مضمون های تو‌در‌تو و مکرر و عبارنت های مکلف به تدریج کم تر شد و دوباره نظم و نثری متین و سالم فرصت رشد یافت، تشبیه های نامأنوس ، استعاره های دور از ذهن و مضمون های ناهنجار و مهجور از جان شعر زده شد و نثر از سجع و تکلف، تکرار و لفاظی  رهایی یافت و به این وسیله سوگندها هم زیبایی و دلنشینی پیشین خود را تا اندازه ای از نو به‌دست آورد.

- - -

پی نوشت ها:

۱- من برای تهیه و تنظیم این مقاله روی هم رفته از ۳۵ مأخذ استفاده کرده و به‌ویژه از مقاله های استادان گران قدر آقایان پورداود، صورتگر و ملک‌الشعرای بهار بهره ی کافی برده‌ام.

۲- چنین به نظر می‌رسد که ناصر خسرو هنگام سرودن این بیت عبارت پهلوی « مه (= نه) په راست و مه په دروغ سوگند مه خور» عنایت داشته است.

۳- Ordal واژه‌ای آنگلوساکسونیست که از ژرمن ها به قوم های دیگر اروپایی رسیده و سرایت کرده و همین واژه است که در زبان امروز آلمانی به لغت Urteil تغییر شکل یافته و به معنای «رای» و یا «حکم» در آمده است.

۴- ورVar  واژه‌ایست پهلوی و از ریشه ی لغت وره Varah اوستایی به معنی ایمان داشتن است. از همین واژه نیز دو لغت (باور) در فارسی دری و (واور) در پهلوی مشتق شده‌است.

۵- همپتکاران به معنای دو طرف دعواست و پیشمار و پسمار مدعی و مدعی‌علیه (نگاه کنید به مقاله ی سوگند آقای پورداود. مجله ی مهر سال هفتم شماره ۵ و ۶ ، برگ ۲۸۷) .

۶- Veda  در لغت به معنای داناییست و مجموعه‌ای است Samhitas از چهار کتاب مذهبی برهمنان. کتاب اول این مجموعه را ریگ ودا Rig-Veda می‌خوانند و آن مسلمن قدیمی‌ترین کتابی است که در میان قوم های آریایی‌نژاد پدید آمده و از این‌رو کهن‌ترین سند تاریخی و ادبی آن قوم به شمار می‌رود. سه کتاب دیگر این مجموعه را به نام های اثرو ودا Atharva-Veda ، سام ودا Sama --Veda  و Yajur-Veda  می‌نامند (نگاه کنید به کتاب سرزمین هند نوشته ی آقای علی اصغر حکمت، برگ ۱۱۵).

۷- اوستا Avesta کتاب دینی زرتشتیان است. این کتاب در عهد ساسانیان (شاپور دوم ۳۰۹-۳۷۹) دارای ۲۱ نسک یا کتاب بوده که در هفت کتاب از آن درباره قوانین بحث شده است. فقط یکی از از این هفت کتاب به نام وندیداد Vendidad به ما رسیده است. در نیمه ی اول سده ی نهم میلادی برابر با نیمه سده ی سوم هجری آتور فرنبغ فرخزاد کتاب معروف دینکرد Dinkard را به پهلوی نوشت و دانشمند دیگری به نام آتورپاد پسر امید در اواخر همین دوره آن را به پایان آورد. در این کتاب از هر مقوله‌ای: دینی، اخلاقی، تاریخی و داستانی سخن رفته و به ویژه در فصل های هشتم و نهم آن از ۲۱ نسک اوستای اصلی مشروح یاد شده‌است. اوستایی که امروز در دست است دارای پنج جزء است: ۱- یسنا که «گات ها» سرود زرتشت جزو آن است ۲- ویسپرد Vispered  ۳وندیداد Vendidad ۴یشت Yasht دارای ثناهای ایزدان Yazatas ۵- خرده اوستا Khordeh Avesta

۸- به رسم Barsam یا Barsom به معنی شاخه ی درخت است. فردوسی گوید:

پرستنده آتش زردهشت / همی رفت با باژ و به رسم به مشت (نگاه کنید به جلد اول یشت ها، برگ ۵۶۶ تألیف استاد پورداود) و ور برسم را برسمک ور Barsamak-var می‌خواندند.

۹- در ایران باستان نیز دو گونه ور متداول بوده است. ور گرم،  ور سرد. نمونه‌ای از ور گرم Garmok-var همانا محاکمه ی ایزدی « آذرپاد مهر اسپندان » موبدان موبد ایران است که در تاریخ حمزه اصفهانی و مجمل‌التواریخ از کتاب های پهلوی مثل دینکرد، یشایست و نه شایست و شکند کمانیک و زند بهمن یشت از آن سخن رفته است. در روزگار شاپور دوم ساسانی، آذرباد مهر اسپندان از سوی شاپور مأمور شد که در نوشته‌های دینی مرور کند و مناقشه های دینی را از میان پیروان مزدیسنا بردارد. وی پس از انجام این کار برای اثبات حقانیت و درست کاری خود حاضر شد که در نزد هفتاد هزار تن، نه من روی (یا مس) گداخته، بر روی سینه‌اش بریزند. چنین کردند و به وی رنجی نرسید. حکایت سوگند خوردن ویسه برای اثبات پاکدامنی اش و نیز سیاوش برای رفع اتهامی که نامادری اش سودابه به وی بسته بود و عبور کردن از آتش، هر دو از زمره ورهای گرم است. بعید نیست که داستان ،«ابراهیم»پور « آذر » که به آتش برگذشت و آتش بر او گلستان شد در اصل نیز نوعی ور گرم بوده‌است. در مثنوی مولوی نیز از آزمایش آتش و آب یاد شده‌است و آن در مباحثه ی متدین و دهریست که منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌داند:

هست آتش امتحان آخرین / کاندر آتش درفتند آن دو قرین

عام و خاص از حالشان عالم شوند / از گمان و شک سوی ایقان روند

آب و آتش آمد ای جان امتحان / نقد و قلبی را که آن باشد نهان

یا من و تو هردو در آتش رویم / صحبت باقی حیرانان شویم

یا من و تو هردو در بحر اوفتیم / چون در دعوی من و تو کوفتیم

فلسفی را سوخت خاکستر شد او / متقی را ساخت تازه تر شد او

از انواع ور سرد نیز این بوده‌است که مدعی و مدعی‌علیه در آبی فرو می‌رفته‌اند، نفس هر کدام که زودتر تنگ شد و سر از آب بیرون کشید، محکوم و مقصر بوده است و یا آن که دست چپ متهم را به پای راستش بسته‌اند و ریسمانی هم به کمرش تا در وقت ضرورت بتوانند او را از آب بیرون کشند و او را به آب می‌انداختند. اگر در آب فرو رفت بی‌گناه و در غیر این صورت مجرم بوده‌است. (نگاه کنید به مقاله ی آقای پورداود، سوگند، مجله ی مهر شماره ۵ و ۶ سال هفتم برگ ۲۸۲).

۱۰- سکانوم نسک Sakatum Nask  هیجدهمین کتاب اوستا بوده که ۵۲ فصل داشته است. ورستان یکی از فصل های آن است که در آن زمان اجرای ور ، چه گونگی و برگزاری این تشریفات، تعیین مشخصات محل اجرای ور. شیوه ی بر پا کردن مراسم، خواندن سرودهای مذهبی، تعیین قطعه های اوستا و دعا‌های لازم. انتخاب و چه گونگی ور سخت یا آسان تشریح شده است.

 

۱۱- نگاه کنید به کتاب مقدس Bibel سفر اعداد Moses Buch  باب پنجم ، بندهای ۱۱-۲۹.

۱۲- به عنوان نمونه می‌توان داستان به آتش‌رفتن سیاوش (سیاوخش) را در شاهنامه ذکر کرد. این داستان چنین است که سودابه نامادری سیاوش، وی را به خیانت پدرش کیکاوس و معاشقه با خویش تهمت زد و کاوس را از وی بدگمان نمود. کیکاوس از پسر خود سیاوش درخواست که پاکدامنی خود را با گذشتن از خرمن آتش به اثبات رساند. سیاوش نیز چنین کرد و روسفید از بوته ی آزمایش به درآمد. فردوسی چنین حکایت می‌کند:

ز هر دو سخن چون بر این گونه رفت / بر آتش بیاید یکی را گذشت

چنین است سوگند چرخ بلند / که بر بی‌گناهان نیاید گزند

نهادند بر دشت هیزم دو کوه / جهانی نظاره شده هم گروه

پس آنگاه فرمود پرمایه شاه / که بر چوب ریزند نفت سیاه

بیامد دو صد مرد آتش‌فروز / دمیدند و گفتی شب آمد به روز

سیاوش بیامد به پیش پدر / یکی خود زرین نهاده به سر

هشیوار با جامه‌های سپید / لبی پر زخنده دلی پر امید

پراکنده کافور بر خویشتن / چنان چون بود ساز و رسم کفن

تو گفتی به مینو همی رفت شاه / نه بر کوه آتش همی رفت راه

ز هر سو زبانه همی برکشید / کسی خود و اسب سیاوش ندید

از آتش برون آمد آزاد مرد / لبان پر ز خنده برخ همچو برد

۱۳فخرالدین استرآبادی گرگانی سراینده ی منظومه ی ویس و رامین که به گفته خود این داستان را از یک کتاب پهلوی به سال ۴۴۰ هجری به رشته ی نظم درآورده است ، نمونه دیگری از ور به دست می‌دهد و آن چنین است:  شاه موبد از زن خویش ویس بدگمان شده و وی را شیفته ی برادر خویش یعنی رامین پنداشته و لذا از ویس می‌خواهد که برای رفع بدگمانی سوگند‌خورده و از میان آتش بگذرد:

بدین پیمان توانی خورد سوگند /  که رامین را نبودش با تو پیوند

اگر سوگند بتوانی بدین خورد / نباشد در جهان چون تو جوانمرد

جوابش داد ویس ماه پیکر / بت آزاد سرو یاسمین بر

چرا ترسم ز ناکرده تباهی / به سوگند آن نمایم بی‌گناهی

نپیچد جرم ناکرده روانی / نگندد سیر ناخورده دهانی

به پیمان و به سوگندم مترسان / که دارد بی گنه سوگند آسان

چو در زیرش نباشد صوابی / چو سوگندی خوری چه سرد آبی

شهنشه گفت از این بهتر چه باشد / به پا کی خود جزین در خورد چه باشد

بخور سوگند و ز تهمت برستی / روان را از ملامت ها بشستی

کنون من آتش روشن فروزم / برو بسیار مشک و عود سوزم

تو آنجا پیش دینداران عالم / به آن آتش بخور سوگند محکم

هر آن گاهی که تو سوگند خوردی / روان را از گناه پاکیزه کردی

مرا با تو نباشد نیز گفتار / نه پرخاش و نه پیکار و نه آزار

۱۴- در بندهای ۵۴ و ۵۵ از فصل چهارم «وندیداد» که نوزدهمین نسک اوستای روزگار ساسانیان ‌بوده به این واژه برخورد می‌‌کنیم. در بند ۵۵ آمده که اگر کسی با داشتن تقصیر خویش آب سوگنت ونت و زرنیا ونت بنوشد (یا به عبارت دیگر سوگند بخورد) سزایش هفتصد تازیانه است ». نقل از مقاله ی سوگند آقای پورداود نوشته شده در مجله ی مهر سال هفتم شماره ی ۵ و ۶ برگ ۲۸۷.

۱۵- حدس زده می‌شود که واژه یSaokenta  از مصدر سوچ Saoc که به معنی روشن‌شدن و سوختن است مشتق شده‌باشد. واژه ی سوچه Saoca که به معنای روشن و در فارسی به سو تبدیل شده است ، نیز از همین ریشه است. شمس فخری می‌گوید:

مه و خورشید بر گردون گردان / همی گیرد ز رای روشنت سو

۱۶- اصطلاح پسوند یا پساوند را اخیرن به جای فرانسوی Suffix به کار می‌برند و مراد از آن جزیی است که به آخر ریشه یا بنیاد کلمه‌ای افزوده می‌شود تا از آن مشتقاتی حاصل آید ، کلمه پساوند را اسدی (لغت فرس، چاپ تهران ۱۳۱۹، برگ ۱۰۰) به معنای قافیه گرفته و این شعر لیبی را گواه می‌آورد:

همه یاوه همه خام و همه سست / معانی یا حکایت تا پساوند

در کتاب های قدیم صرف و نحو عربی کلمه‌ای که حاکی از این مفهوم باشد وجود ندارد. زیرا که ترکیب کلمه با اجزایی پیش یا پس بنیاد آن درآیند ، از ویژگی های زبان های هند و اروپاییست Indogermani- sche Sprachen  در کتاب های اخیر عربی برخی از مؤلفان مثلن دکتر عبدالواحد وافی Suffix را به «لاحقه» و Prafix به «سابقه» و برخی دیگر Prafix تصدیر و Suffix را کاسع ترجمه کرده‌اند که هیچ کدام از این الفاظ را نمی‌توان امروز در زبان فارسی به کار برد (علم اللغه . دکتر عبدالواحد وافی، قاهره ۱۹۱۴، برگ ۱۷۱) آقای پورداود در مقاله ی سوگند برگ ۲۸۸ معتقدند که شعر لیبی در واقع چنین بوده‌است:

همه یاوه همه خام و همه سست / معانی از چکاته تا پساوند

و چون چکاته یا چکاد به معنی سر است لذا پساوند معنی تن می‌دهد که به معنی مطلوب ما بسیار نزدیک است.

فردوسی گوید:

بیامد دوان دیدبان از چکاد / که آمد سپاهی از ایران چو باد

و طاهر فضل گوید:

گر خذو را بر آسمان فکنم / بی گمانم که بر چکاد آید

۱۷- از همین قبیل است کلمه های: آروند (=الوند)، دماوند، نهاوند و آوند (دارنده ی آب)

۱۸- نگاه کنید به مقاله ی «خرقستر» آقای پورداود، مجله ی ایران امروز شماره ی امرداد و شهریورماه ۱۳۲۰، برگ ۴۳.

۱۹- پنام در فرهنگ ها به معنی تعویذ آمده که غلط است زیرا Paiti- dana در اوستا عبارت از پرده ی کوچکی است که به هنگام عبادت و خواندن اوستا در برابر آتشدان برای احترام، به روی بینی و دهان می‌انداخته اند. زرتشتیان امروز آن را روبند می خوانند. شهید بلخی می گوید:

بتا نگارا از چشم بد بترس همی / چرا  نداری با خویشتن پنام همی

۲۰- نگاه کنید به خرده اوستا، تألیف پورداود، برگ ۱۰۷.

۲۱- این لفظ در نوشته‌های پهلوی به کار رفته است و معنی «مؤید» می‌دهد (مقاله ی سوگند آقای پورداود) .

۲۲- نگاه شود به خرده اوستا، نوشته ی آقای پورداود، برگ ۴۴.

۲۳- مهین فرشتگان عبارتنداز هفت امشاسپندان:سپید مینو Spenta-minyu  خرد مقدس اهورامزدا (این واژه در فارسی به مینو تبدیل شده است). ناصر خسرو می‌گوید:

این یک سوی دوزخت همی خواند / و ان یک سوی ناز و نعمت و مینو

اردیبهشت امشاسپند Ascha-Vahishta خرداد امشاسپند Haurvatata امرداد امشاسپند Ameretata شهریور امشاسپند Khshathravairya بهمن امشاسپند Vohumana اسفند امشاسپند Spenta Armaiti به معنای پاکی و پارسایی، رسایی و کمال، ابدیت و جاودانگی، خلد و بهشت، منش نیکو و سرشت پاک، فروتنی و تواضع مقدس. لفظ امشاسپند نیز خود از دو جزء امشاAmesha و سپند Spenta تشکیل یافته است جزء اول خود دارای پیشاوند است که از آدات نفی است و مشا Masha که به معنی مرگ است و معنی این ترکیب جاودانی، ابدی و گزند نیافتنی است و جزء دوم Spenta است که معنی پاک می‌دهد، لذا واژه ی امشاسپند به معنای جاودانی پاک است. (نگاه کنید به مقاله نام های دوازده ماه آقای پورداود، مجله ی مهر، سال هفتم، برگ ۱۵۱).

۲۴- چنین به نظر می رسد که در هنگام داوری وجود پیاله ی آب آمیخته به گوگرد یا گرد طلا اصولن برای حفظ صورت ظاهر و رعایت آیین دیرین بوده و بیش تر جنبه ی تشریفات داشته است. نگاه کنید به مقاله ی سوگند آقای پورداود، مجله ی مهر، سال هفتم، شماره ی ۵ و ۶، برگ . پروفسور Geldner  خاورشناس نامدار معتقد است که چون گوگرد ملین سبک و اثرش مشکوک است، می توان تصور کرد که در روزگاران پیشین به متهم آب آمیخته به گوکرد می‌نوشانیدند تا بر اثر ماندن این آب در شکم به گناهکاری و یا به بی‌گناهی شخص سوگند‌خورده پی برده شود به K. Geldner Studien zum Avesta S.103 نگاه کنید.

۲۵- زرآب یا زرنیاونت Zaranya- Vant مشتق از واژه ی زرینه Zaranya به معنی زر است.

۲۶- درباره ی آذرفره (حامی دانشمندان)، آذر برزین (پشتیبان برزیگران)  و آذر گشسب (حافظ لشکریان) نگاه کنید به جلد دوم یشت ها تفسیر پورداود، برگ ۲۴۰.

۲۷- چینوت یا چینود و در اوستا چینونت Cin- vant عبارتست از پلی که در روز رستاخیز همگان ناگزیر از گذشتن برآنند، تا نیکوکار از بزه کار تمیز داده شود. فردوسی فرماید:

گذشتن چو بر چینود پل بود /  به زیر پی اندر همه گل بود

و اسدی توسی گوید:

سیه روز خیزد ز شرم گناه / سوی چینود پل نباشدش راه     (گرشاسب نامه)

۲۸- به جلد اول یشت ها برگ های ۳۹۲ و ۵۱۶ و ۵۶۱ نگاه گنید.

۲۹- «ایا تکارزریرآن» به نقل از مقاله ی سوگند در ادبیات فارسی، نوشته شادروان بهار ، مجله ی مهر، سال ۷، شماره ی ۴، برگ ۲۱۰.

۳۰- گشتاسب پسر لهراسب است که چون از پدر تاج و تخت خواست و پدر روی موافقت نشان نداد به روم رفت و کتایون دختر قیصر را گرفت. گشتاسب برادر خود زریر را که از سوی پدر به روم آمده بود بشناخت و با او به ایران باز آمد و بر تخت سلطنت نشست. گشتاسب از کتایون دو پسر داشت: اسفندیار و پشوتن. در عصر این پادشاه زرتشت ظهور کرد که گشتاسب و پسرانش و بزرگان مملکت به دین وی گرویدند.

۳۱- خیونان.

۳۲- اسفندیار: پسر گشتاسب و ملقب به رویین‌تن است. وی به فرمان پدر به جنگ ارجاسب رفت و پس از گذشتن از هفتخوان و فتح روین‌دژ ، ارجاسب را بکشت و فاتح بازآمد و از پدر تقاضای تاج‌و‌ تخت کرد، پدر وی را برای دفع‌الوقت به نبرد رستم فرستاد که آن پهلوان نامدار را دست بسته به درگاه آورد. رستم به این ننگ تن در نداد و کار به جنگ انجامید که پس از دلاوری های دو حریف رستم به دستور سیمرغ اسفندیار را با تیری از چوب گز کور کرد و اسفندیار از این زخم جان سپرد.

۳۳- کیخسرو از شاهان سلسله ی کیان، پسر سیاوش و فرنگیس که پس از مرگ سیاوش در سرزمین توران به دنیا آمد. پیران ویسه او را به چوپانان سپرد تا بزرگ شد. گیو پهلوان ایران مأمور آوردن کیخسرو به ایران شد و پس از هفت سال جست و جو وی را در مرغزاری یافت. سران ایران در پادشاهی کیخسرو همداستان نبودند و فریبرز پسر کاووس را سزاوارتر می‌دانستند. لذا کاووس برای آزمایش هر دو را به گشودن دژ بهمن فرستاد. کیخسرو پیروز شد و به شاهی رسید. کیخسرو به کین پدر با افراسیاب جنگید و پیروز شد و افراسیاب کشته شد. او شصت سال سلطنت کرد و پس از آن به عبادت پرداخت و لهراسب را به جای خود به تخت شاهی نشاند و خود به کوهی روی نهاد و ناپدید شد.

۳۴- رستم: از پهلوانان نامی شاهنامه و پسر زال و رودابه و نواده ی سام و مهراب کابلی است. رستم در زمان شاهی منوچهر به دنیا آمد و داستان پهلوانی او از کشتن پیل سفید آغاز شد. وی دژ کوه سفید را که سام و نریمان مدتی آن را محاصره کرده و موفق به اشغال آن نشده بودند بگشود. کیقباد را از البرز‌کوه بیاورد و بر تخت شاهی نشاند. از رویدادهای زندگی او: داستان هفتخوان ، فتح مازندران و رهانیدن کاووس از زندان، جنگ با سهراب و کشتن او بی‌آن که او را بشناسد، جنگ با افراسیاب به خون خواهی سیاوش، جنگ با تورانیان و کشتن اشکبوس و گرفتار کردن خاقان چین، جنگ با اکوان د‌یو، رهانیدن بیژن از چاه، جنگ با اسفندیار و کور کردن و کشتن او و سرانجام بر اثر خیانت برادرش چغاد و به چاه افتادنش و پس از آن که برادرش را کشت، جان سپردنش است.

35- شاعر دیر آشنا، نوشته ی علی دشتی از انتشارات ابن سینا، تهران.          

36- قرآن- سوره‌ی الشعراء آیه‌های ۲۲۴و ۲۲۵به نقل از مقاله ی خیام و ابوالعلای معری نوشته‌ی خطیبی نوری مجله ی مهر سال ۴شماره ی ۱۰برگ ۱۰۲۲.                

37- ر. ک.  مثنوی در حکایت سیزدهم پیغمبر و مردم سبا، اهالی سبا به پیغمبر می گویند.  

طوطی قند و شکر بودیم ما /  مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما      

38- مصداق این بیت مولوی در نظر است:

چو عشق را تو ندانی بپرسی از شب ها /  بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها            

39- مراد اظهار برتری بر اسلام نیست، امید است سوء‌تفاهمی ایجاد نشود.            

40- کلمه‌ی رند به کسر اول در برهان قاطع (به تصحیح آقای دکتر معین) مرد محیل و بی‌باک و زیرک و منکر و لاابالی و بی‌قید آمده است و نیز به کسی که ظاهرن خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد، گفته می‌شود. بیهقی در داستان حسنک وزیر می‌نویسد: « آواز دادند که سنگ دهید، هیچکس دست به سنگ نمی‌کرد. همه زارزار می گریستند. خاصه نیشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ دهند» ، تاریخ بیهقی به تصحیح دکتر غنی و فیاض برگ ۱۸۷. در این عبارت و به طور کلی در ادبیات فارسی واژه‌ی رند معمولن به معنای اوباش و رجاله به کار می‌رود. پژوهشگری فرزانه نیز معتقد است که واژه ی رند شکل تحول‌یافته‌ی لفظ پارسی «رد» است که از واژه‌ی اوستایی «رثو» به معنی دانا، خردمند و داور، مشتق شده و سپس میان « ر » و « د » نون (وقایه) افزوده شده‌است چنان که در واژه ی کت و کند (مثلا در اقسیکیت و بناکت و سمرقند و تاشکند) دیده می‌شود. برای واژه ی « رتو » اوستایی نیز به مقاله ی «داد و داور» زنده یاد پورداود ، مجله‌ی مهر شماره ی ۷سال ۱۳۲۱برگ ۱۸۱نگاه کنید.       

41- ر.ک به مقاله ی «درد دل حکیم» نوشته‌ی آقای علی‌اصغر حلبی، مجله ی یتلاش شماره ی هشتم سال اول برگ ۱۷۰.        

42- چون برحی از بخش های ترجمه ی آقای حلبی خود نیازمند ترجمه بود و اصولن شکل جمله نداشت و از این رو مفهوم نمی شد، از این رو تغییرهایی در جمله‌بندی ایشان ضرور دیدم.          

43- ر.ک تاریخ ادبیات ایران تألیف رضازاده شفق ۱۳۳۱برگ ۲۶۲.  

از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی ۷، شماره ی ۸۳ ، شهریور ۱۳۴۸

 

[ پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed