ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اساطیر ایرانی - آرش کمانگیر

درآمد: آرش، چهره‌ای اسطوره‌ای – حماسیِ بومی و ملی است. روزگار او را هنگام پادشاهی منوچهرِ پیشدادی، نواده‌ی فریدون و نوه‌ی دختری ایرج، می‌دانند. منوچهر در شکست از افراسیاب به مازندران پناهید. دو نیروی ایران و توران بر آن شدند تا برای تعیین مرز، کمانداری از مازندران تیری پرتاب کند. آرش برای انجام این گزینه پا پیش گذاشت. تیرِ آرش از قله‌ی دماوند –رویان/ آمل/ ساری- به سوی دورترین نقطه‌ی خاور پرتاب شد. این تیر از بامداد تا نیمروز در راه بود و سرانجام بر درخت گردویی در مرو –کرانه‌ی آمودریا/ جیحون/ فرغانه/ بادغیس- فرود آمد. از آن پس جای فرود آمدن تیر، مرز میان ایران و توران شد. آرش پس از پرتاب تیر بر زمین افتاد و تنش پاره پاره شد. این داستان با اندک دگرگونی در برخی منابع آمده است. منابعی مانند اوستا، آثار الباقیه، التفهیم (بیرونی: 440-362 هـ.ق)، مجمل‌التواریخ (بی‌نا: سده‌ی ششم هـ.ق)، تاریخ طبری (جریر طبری: 310-224 هـ.ق)، تاریخ بلعمی (ابوعلی‌بلعمی: 363-           )، نوروزنامه (خیام:   -517 هـ.ق)، غررالسیر (ابومنصور ثعالبی: 429-        )، اخبارالطوال (ابوحنیفه دینوری: سده‌ی سوم هـ.ق)، البدأ والتاریخ (مقدسی: سده‌ی چهارم هـ.ق). از میان این منابع گذشتگان، بیرونی در آثارالباقیه نوشته است: «پس از آن که افراسیاب بر منوچهر چیره شد، او را در طبرستان محاصره کرد و قرار بر این نهادند که مرز ایران و توران با پرتاب تیری معین شود. در این هنگام فرشته اسفندارمذ حاضر شد و فرمان داد تا تیر و کمانی چنان که در ابستا [اوستا] بیان شده است، برگزینند. آن‌گاه آرش را که مرد شریف و حکیم و دینداری بود، برای انداختن تیر بیاوردند. آرش برهنه شد و بدن خویش را به حاضران بنمود و گفت:

ای پادشاه و ای مردم! به تنم بنگرید. مرا زخم و بیماری نیست؛ اما یقین دارم که پس از انداختن تیر، پاره پاره شوم و فدا گردم.

پس از آن، دست به چله‌ی کمان برد و به نیروی خداداد تیر از شست رها کرد و خود جان داد. خداوند به باد [ایزد- باد] فرمان داد تا تیر را نگاهداری کند. آن تیر از کوه رویان به دورترین نقطه‌ی خاور، به فرغانه رسید و به ریشه‌ی درخت گردکانی –که در جهان بزرگ‌تر از آن درختی نبود- نشست. آن‌جا را مرز ایران و توران شناختند. گویند از آن‌جا که تیر پرتاب شد تا بدان‌جایی که فرو نشست، شصت هزار فرسنگ فاصله است. جشن تیرگان به مناسبت آشتی میان ایران و توران برپا شد» (دوستخواه، همان: 898).

آرش در این روزگار از چهره‌ی اسطوره‌ای –حماسی به چهره و نماد ملی گراییده است. این فرایندِ دگرگونی و دگردیسی با زایش و نهادمند شدن مدرنیته و همراه آن با مفهوم مدرنِ «ملت» و «میهن» پدید آمده است. بسیاری از چهره‌ها در فرایند گذار، از اسطوره به حماسه گراییده‌اند. بهار بر آن است: «بسیاری از مطالب حماسه‌ها و روایات حماسی سابقه‌ی میتولوژیک دارند و در اصل میت بوده‌اند و در اعصار بعد از عالم اسطوره به عالم حماسه درآمده‌اند. در ایران هم به گمان من، اگر به شاهنامه ویشت‌ها از سویی و به ادبیات ودایی از سوی دیگر نگاه کنیم، می‌توانیم ببینیم که چنین تحولی از اساطیر به حماسه‌ها در ایران هم رخ داده است. در واقع، اکثر شخصیت‌های یشت‌ها و شاهنامه را گاه حتی با اسم و شخصیت خودشان در اساطیر ودایی می‌توانیم پیدا کنیم» (بهار، 1386:‌161). اما هویت ملی یافتن برخی چهره‌ها و پدیده‌های تاریخی و طبیعیِ نمادین، به ساز- و – کار و نگرش روزگار مدرن باز می‌گردد؛ روزگاری که در پهنه‌ی آن، بسیاری از ساخت‌ها، گزاره‌ها و مفهوم‌های تازه در گستره‌ی تحول اندیشه پدید آمد و بسیاری از نمادهای اسطوره‌ای به نمادهای ادبی و ملی گراییده است.

 

آرش در اوستا، متن‌های پهلوی و دیگر منابع

در «تیریشت» اوستا –که ویژه‌ی ایزد- تیشتر است- در بند 6 و در بند 37 (که تکرار بند 6 است) از آرش یاد شده است. در این بند، شتاب تشتر به تیر آرش مانند شده است: « تِشتر، ستاره‌ی رایومندِ فرِّه‌مند را می‌ستاییم که شتابان به سوی دریای «فراخ کَرت» بتازد، چون آن تیرِ در هوا پرّان که «آرشِ» تیرانداز –بهترین تیراندازِ ایرانی- از کوه «اَیْریوخشوتَ»  به سوی کوهِ «خوانْوَنتْ»  بینداخت ...» (اوستا، همان: 331). در بند 7 و بند 38 نیز –بی‌ آن که از آرش نام برده شود- از تیر گفته شده است: «آن‌گاه آفریدگار اَهورامزدا بدان دمید، پس آن‌گاه [ایزدانِ] آب و گیاه و مهرِ فراخ چراگاه، آن [تیر] را راهی پدید آوردند» (همان‌جا). در بند 38 آمده: «آن‌گاه، اَهورامزدا بدان دمید [و امشاسپندان] و مهرِ فراخ چراگاه –هر دو- آن [تیر] را راهی پدید آوردند.

اشیِ نیک و بزرگ و «پارندِ» سَبُک گردونه، با هم از پی آن روان شدند تا هنگامی که آن [تیرِ] پرّان بر کوهِ «خوانوَنتْ» فرود آمد و در «خوانوَنتْ» به زمین رسید» (همان: 338).

جلیل دوستخواه در یادداشت اوستا درباره‌ی آرش می‌نویسد: «نام او در اوستا «اِرِخشَ» و صفت او «خْشویْوی ایشو» (سخت کمان، دارای تیر تیزرو) و در پهلوی «شِپاک تیر» و در فارسی «شیواتیر» (مجمل‌التواریخ و القصص) و «آرش کمانگیر» (ویس و رامین) ضبط شده است» (دوستخواه، همان:‌898-897).

برخی صورت اوستایی نام آرش را «رخشه» می‌دانند که با صفت‌های تیزتیر و تیزتیرترین آمده است. همچنین «آرشن» که در اوستا به جای «کی‌آرش» و ملقب به «کوی» آمده، به معنی مرد و پهلوان است (اوشیدری، همان: ذیل واژه‌ی اِرِخْشَ، آرشن و کی‌آرش). در رساله‌ی ماه فروردین روز خرداد بند 22 (متن پهلوی) آمده است که در روز خرداد (روز ششم) از ماه فروردین، منوچهر و آرش زمین ایران را از افراسیاب بازستاندند (همان‌جا). در کتاب پهلوی مینوخرد –بدون نام بردن از تیراندازی آرش- آمده است: «منوچهر از پَدَشخوارگَر تا بُن گوزک [گردوبن؟] را از افراسیاب باز ستد» (همان‌جا). درباره‌ی روز پرتاب تیر هم دو گزارش در دست است: یکی گزارش بیرونی در آثارالباقیه که آن را «روز سیزدهم از تیرماه (جشن تیرگان کوچک) می‌داند. روزی که خبر جای فرود آمدن تیر را آوردند، روز چهاردهم (روز گوش یا تیرگان بزرگ) بوده است. گزارش دیگر، آن را روز خرداد ماهِ فروردین [ششم فروردین] می‌داند» (همان‌جا). گزارش طبری آن است که آرش پس از تیراندازی به ریاست تیراندازان منسوب شد (همان‌جا). درباره‌ی کوهی که آرش از آن‌جا به سوی خاور تیر پرتاب کرد –کوه «ائیریُوخْشْتَ»- برخی محل آن را «آمل (شهری در غرب جیحون، به فاصله‌ی یک میل در راه بخارا، از سوی مرو) می‌دانند و برخی در تبرستان. برخی این کوه را کوه رویان دانسته‌اند که پیش‌تر نام ناحیه و شهری بوده در تبرستان» (همان: ذیل واژه‌ی ائیریَوخْشْتَ). در دینکرد، آرش «لقب کی دارد و از خاندان قباد و پهلوانی دارای فَرَه است» (قلی‌زاده، همان: ذیل واژه‌ی آرش). جهانگیر کووِرجی کویاجی (1943-1875)، از پارسیان هند، آرش را پهلوان پارتی (اَرَشک) و از یاران کی‌خسرو می‌داند (کوورجی کویاجی، همان: 463).

آرش در اسطوره

بنیان‌های برخی اسطوره‌ها، پهنه‌ی گسترده‌ای از سرزمین‌ها را دربر می‌گیرد. این بن‌مایه‌های همسان و مشترک، گاهی از یک ریشه برآمده، خاستگاهی یگانه دارند و گاهی به تجربه‌ی همگانی زیست انسان‌ها در جامعه‌های همگون و یا حتی متفاوت برمی‌گردد.

مهرداد بهار در همانندی بنیان‌های برخی اسطوره‌های هندی و ایرانی، آرش کمانگیر را همانند «ویشنو» در اسطوره‌ی هندی می‌داند. او بر آن است: «در یکی هنوز خدایی هندو و در دیگری –بنا به رسم ایرانی- خدایی انسان شده نقش واحدی را ادا می‌کنند. یکی سرزمین خدایان را دوباره به دست می‌آورد و دیگری، پهلوانی‌ست که سرزمین ایران را دوباره از دست تورانیان رها می‌سازد. هر دو خود را ایثار می‌کنند» (بهار، 1376: 405). در دانش‌نامه‌ی مزدیسنا آمده است: «ویشنو پروردگار زندگی نزد هندوان [است]. وی نگهدارنده و حافظ جهان است و به صورت جوان خوش سیمایی که چهار دست دارد، نموده می‌شود. هندوان معتقدند که وی گاهی در کالبدِ آدمی تجلی می‌کند تا ستمگران را نابود کند. در کتاب‌های مقدس از ده مظهر او سخن می‌رود» (اوشیدری، همان: ذیل واژه‌ی ویشنو). تارا پادا چودری در مقاله‌ی وداها نوشته است: «ویشنو» در کنار «پوتخن»، «ایندره»، «رودره»، «اَپام نپات» و ... جزء خدایان نیمه شفاف آمده است (چودری، 1387: 36). بهار در پیومند میان آرش و ویشنو نوشته است: «اما این روایت حماسی زیبا [روایت آرش کمانگیر] اصل و منشأ کهن دارد و باید به ریگ ودا و بویژه به ادبیات براهمنه رجوع کرد تا به اصل و منشأ این روایت حماسی ایرانی دست یافت. در ریگ ودا، ویشنو ایزدی است که از جوانی و اندام درشت و عظیم او سخن می‌رود و ایزدی است که به سه گام جهان را می‌پیماید. القاب او «فراخ رفتار»، «فراخ گام»، «کوه‌نشین» و «کوه آشیان» است. همه‌ی موجودات در پهنه‌ی این سه گام او زیست می‌کنند. شخصیت ویشنو با جنبش، حرکت و گام برداشتن همراه است» (بهار، 1372: 19). وی بر آن است که ویشنو را خداوند کوهسار می‌دانند. ویشنو با یاری ایندره –که هر دو بر فراز قله‌ی کوه‌ها ایستاده‌اند- زمین را بزرگ و پهناور کرد تا مردم بر آن به آسودگی زیست کنند. ویشنو با امر قربانی پیوند دارد (همان‌جا). او همانندی‌های دیگر آرش و ویشنو را در قربانی کردن خود برای به دست آوردن سرزمین‌شان –که دشمن بر آن دست یافته بود- می‌داند. این رویداد به درگیری میان دیوه‌ها [خدایان خیر هندی] و اسوره‌ها [خدایان شر هندی] اشاره دارد. در این درگیری به روایت «ائیتریه براهمنه» -که موفقیت با اسوره‌ها بود- «اسوره‌ها با ایندره ویشنو پیمان می‌بندند که تا آن‌جا که ویشنو به سه گام قادر به پیمودن باشد، آن پهنه از جهان به دو خدای یاد شده تعلق یابد. در «شته پته براهمنه» آمده است که اسوره‌ها بر دیوه‌ها فایق شدند و به میل خویش آغاز به تقسیم جهان کردند. دیوه‌ها ویشنو را که مظهر قربانی بود و خود را به صورت کوتوله‌ای درآورده بود، بر سر خویش قرار دادند و از اسوره‌ها بخشی از زمین را به التماس درخواست کردند. اسوره‌ها پذیرفتند که تا هر کجا که ویشنوی کوتوله بتواند بر زمین دراز کشد، به دیوه‌ها تعلق یابد. آن‌گاه خدایان با قربانی کردن ویشنو همه‌ی جهان را به دست آوردند. در روایات دیگر می‌آید که او با پیمودن جهان، خدایان خیر را صاحب جهان می‌کند. حتی در روایتی دیگر در همین اثر براهمنه‌ای، ویشنو –که مظهر قربانی است- با قربانی کردن خود برترین خدا گشت و سر او -در پی از هم گسیختن کمانش- بریده شده و صورت خورشید یافت. آن‌گاه در روایتی دیگر می‌آید که اشوین‌ها –که پزشک خدایانند- سرِ او را بر جای نهادند» (همان: 20). بدین گونه دو پهلوان در سنت‌های ایرانی و هندی –چه به گونه‌ی خدا و چه به گونه‌ی خدای انسان شده- وجود دارند که جان‌باخته‌ی باز پس گرفتن زمین‌هایشان هستند. «هر دو با قلل کوه‌ها مربوطند، هر دو با کمان و قطع اندام مربوطند. هر دو یاری رساننده به مردم و بخشنده‌ی سرزمین به خدایان یا انسانند» (همان‌جا). آیا این همانندی‌ها می‌تواند بن‌مایه و ریشه‌ی یگانه‌ای داشته باشد که دو قوم جدا شده از هم (هندی و ایرانی)، آن را با تفاوت‌هایی گسترش دادند؟ یا به بنیانی پیش از تازش آریایی‌ها –بومیان پیشین هند و فلات ایران- باز می‌گردد؟ بهار بر آن است: «... تحقیقات اسطوره‌شناسی محتمل می‌داند که ایمان به ویشنو به مرحله‌ی قبل از عصر هند و ایرانی در هند برسد. شخصیت او چنان اهمیت دارد که حتی در ریگ ودا ظاهر می‌شود، هر چند اهمیت مجدد او در عصر براهمنه‌هاست و می‌توان احتمال داد که ویشنو مظهر قربانی و از خدایان برکت بخشنده‌ی بومی دره‌ی سند و بخش شرقی نجد ایران بوده است که پس از تلفیق اساطیر آریایی و بومی، در روایات ودایی هند خدایی کم‌اهمیت و در ادبیات براهمنه –که عمیقاً ملهم از ادبیات بومی و پیش آریایی هند است- خدایی بسیار نیرومند به شمار آمده و گاه در رأس قدرت قرار گرفته است. همین روایات بومی در بخش شرقی نجد ایران –همانند داستان سیاوش- بر اوستا تأثیر نهاده [است]، آرش از صورت خدایی به صورت انسانی درآمده و در تیریشت اشاره‌ای مختصر بدو رفته است» (همان‌جا).

شاهنامه و چهره‌ی خاموش آرش

از کم‌بودهای آشکار و شگفت‌انگیزِ شاهنامه، حضور کم‌رنگ و –در حقیقت- نبودِ چهره‌ی بزرگِ اسطوره‌ای آرش در آن است. آرش، فقط در چند جا –در گفت و گو و در پیوست- می‌آید و می‌رود. این چهره‌ی اسطوره‌ای- حماسی و ملی چون سایه‌ای در پنهانِ شاهنامه و چون فرامتنی در متن این نامه‌ی باستان احساس می‌شود. نام آرش در آغاز پادشاهی اشکانیان آمده است:   

کنون ای سراینده فرتوت مرد

سوی گاهِ اشکانیان بازگرد

چه گفت اندر آن نامه‌ی باستان

که گوینده یاد آرد از باستان

پس از روزگارِ سکندر جهان

چه گوید که را بود تختِ مهان

بزرگان که از تخم آرش بُدند

دلیر و سبکسار و سرکش بُدند

به گیتی به هر گوشه‌ای بر یکی

گرفته ز هر کشوری اندکی ...

                    (شاهنامه، همان: 1050)

 بار دیگر در روزگار خسروپرویز است. خسرو نافرمانی بهرام چوبینه را برنمی‌تابد و با او گفت و گو می‌کند. در این گفت و گو، بهرام چوبینه خود را از نژاد آرش و اشکانیان می‌داند و فرمانبری از خسروپرویز را نمی‌پذیرد:

... برافرازم اندر جهان داد را

کنم تازه آیین میلاد را

من از تخمه‌ی نامور آرشم

چو جنگ آورم آتش سرکشم

                                  (همان: 1502)

 

در پیامدِ همین گفت و گو –که هر دو به تندی با هم سخن می‌گفتند- خسرو از بهرام درباره‌ی روزگار آرش می‌پرسد؛ در حقیقت، نسبت نژاد بهرام به آرش را رد می‌کند و بهرام به او پاسخ می‌دهد:

«... که بود شاه هنگام آرش بگوی!

سرآید مگر بر من این گفت و گوی

بدو گفت بهرام ک«ان گاه شاه

منوچهر بُد با کلاه و سپاه»

بدو گفت خسرو که «ای بد نهان!

چو دانی که او بود شاه جهان

ندانی که آرش وُرا بنده بود

به فرمان و رایش سرافگنده بود»

                                  (همان: 1504)

استدلال خسروپرویز این است که –اگر هم از نژاد آرش باشی- آرش از منوچهرشاه فرمانبری داشت، پس تو چرا نافرمانی می‌کنی؟

در ادامه‌ی داستان خسروپرویز و در داستان پادشاهی شیرویه، باز خسروپرویز در یادآوری نیاکان و پهلوانان گذشته، در پاسخ به پسرش از آرش گفته است:

چو آرش که بردی به فرسنگ تیر

چو پیروزگر قارن شیرگیر

                                  (همان: 1633)

چرا این چهره‌ی بزرگ اسطوره‌ای و حماسی در شاهنامه نمود ندارد؟

بر پایه‌ی دیدگاه مهرداد بهار، چهره‌ی رستم از شخصیت خدای جنگاورِ هند و ایرانی، ایندره، برگرفته شده و چهره‌ی آرش از ویشنو؛ هر دو، خداوند کوهسار هستند که بر فراز ستیع کوه‌ها ایستاده‌اند. چرا چهره‌ی ایندره –رستم در شاهنامه با شکوه شگفت‌انگیز تصویر شده، اما چهره‌ی ویشنو –آرش پنهان مانده است؟ (البته ایندره در اسطوره حضور داشت و رستم در حماسه). آیا با حضور چهره‌ی شکوهمندی مانند آرش، از شکوه چهره‌ی رستم کاسته می‌شد؟ آیا حضور او در مازندران –که از میان آنان برخاسته- با دیوان مزنی ناسازواره بود؟ آیا منابع کافی –درباره‌ی آرش- وجود نداشت؟ چه انگیزه و هدفی در این گزاره پنهان بود؟ در اوستا، رستم حضور ندارد، اما از آرش یاد شده است.  پس چرا شاهنامه به آرش تن نداد؟ بهار بر آن است: «... داستان روایت تیر انداختن آرش کمانگیر –که از زیباترین روایت حماسی ماست- فردوسی، به روال معمول خود به درستی آن را حذف کرده است تا رقیبی که نتوان او را به دست رستم کشت، در شاهنامه وجود نداشته باشد» (بهار، همان: 18). وی حذف چهره‌هایی مانند آرش و برخی رویدادهای دیگر اسطوره‌ای و حماسی را از پیراستن‌های فردوسی می‌داند. «او چه خوب دریافته است که همچنان که دو پادشاه در اقلیمی نگنجند، وجود دو پهلوان نیز از هنری بودن شاهنامه می‌کاهد، مگر چون سهراب و اسفندیار به دست رستم جان ببازند» (همان: 49).

آرش و ایزد – تیشتر / تیر

ایزد – تیشتر- که در اوستا تِشتر و در پهلوی تیشتر آمده – پیوند آشکار و مستقیمی با آرش ندارد. در اوستا این ستاره در شتاب به سوی دریای فراخکرت به تیرِ در هوا پرّان آرش همانند شده است. ایزد – تیشتر را همان تیر می‌گویند که «تیریشت» اوستا در بخش «یشت‌ها- با شانزده کرده و شصت و دو بند –ویژه‌ی این ستاره- ایزد است. تیشتر ایزدِ باران است، این ایزد از این چشم‌انداز با آن چه در باور بخشی از مردم کوهستان‌های آمل وجود دارد، می‌تواند پیوند داشته باشد. مردم روستای کوهستانی «خوش واش» آمل بر این باورند که آرش از بلندی قله‌ی «بنوم»  (= بنام= نامدار) در خوش واش –که 3200 متر از سطح دریا ارتفاع دارد- تیر به سوی خوارزم پرتاب کرد. هم‌چنین آنان بر این باورند که میان روستای خوش‌واش و روستای «کپین» ، دهی به نام «رویان» وجود داشت که اکنون به جز چشمه‌ای به نام «پنج انگیس» (پنج انگشت) چیزی از آن باز نمانده است. در بخش خاوری روستای خوش‌واش تپه‌ی کوچکی به نام «زفره خُمند»  (زلف هامون) وجود داشت که بر پایه‌ی باور مردمِ آن ده گور آرش بود. سال‌های پیش (حدود ده سال) آن تپه را کندند و اسکلتی از آن بیرون آوردند. این اسکلت –به گفته‌ی مردم ده- 230 سانتی‌متر درازی داشت. در این روستا و در کنار ده، یخچالی با دیواره‌ی سنگی وجود داشت که تابستان‌ها یخِ آن را به آمل می‌بردند. مردم در تابستان و هنگام خشک‌سالی تکه‌های یخ را بر نوک تیرِ کمان می‌بستند و به سوی ابر پرتاب می‌کردند تا ابرها باران‌آور شوند و ببارند. هنگامی که باران می‌بارید، جشن سپاس برگزار می‌کردند و به روی هم‌دیگر آب می‌پاشیدند[1]. این جشن همان جشن آب‌پاشان یا آب‌ریزان است که در تیز روزِ ماه تیر (سیزدهم تیرماه) در جاهای گوناگون ایران برگزار می‌شد.

دکتر اسماعیل‌پور در مقاله‌ی «تیرما سیزّه‌شو (جشن تیرگان) و اسطوره‌ی آرش» مناسبت جشن تیرگان را تیراندازی آرش کمانگیر نمی‌داند. «در نوشته‌های ادب کهن پارسی و عربی، از جمله در آثارالباقیه و التفهیم ابوریحان بیرونی، زین‌الاخبار گردیزی، احسن‌التقاسیم مقدسی و آثار متأخر به تأسی از همین نوشته‌ها به جشن تیرگان اشاره کرده‌اند و عمدتاً به پیروی از آثارالباقیه، مناسبت این جشن دیر سال را تیراندازی آرش کمانگیر ذکر کرده‌اند. ... در میان نویسندگان تواریخ قدیم، یک استثنا به چشم می‌خورد که انتساب تیرگان را به آرش اصل نمی‌داند ... این نویسنده کسی نیست جز شهمردان‌بن ابی‌الخیر رازی که به سال 466 هـ.ق در روضه‌المنجمین (ص 36) آورده که جشن تیرگان ربطی به اسطوره‌ی آرش ندارد. او در ادامه‌ی تفسیر خود از جشن تیرگان و انتساب آن به آرش کمانگیر می‌نویسد: ولکن اصلی ندارد، پس عوام چون تیر روز شنیدند، اعتقاد کردند که از بهر تیر انداختن نام‌ برو نهادند و اما اندرین روز، مردم به جماعت دعا کردند و آب بر یکدیگر همی ریختند» (اسماعیل‌پور، 1381: 78؛95).

تبارشناسی و همگونگی واژه‌ی آرش با دیگر واژگان

نمودهای زبان به همراه دیگر پدیده‌های مادی و معنوی همواره در حال دگرگونی است. واژه‌ها در فرایند دگرگونی زبانی –فرایند دگرگونی واجی و معنایی– از نام– واژه‌های آغازین و خاستگا نخستین به دیگر صورت‌های زبانی و لایه‌های معنایی می‌گرایند. این دگرگونی و دگردیسی، هم در نمودهای زبانی و هم در اسطوره‌ها رخ می‌دهد.

آرش در اوستا «اِرِخْشَ»  است با لقبِ «خْشْوی وی-ایشو» ، یعنی سخت کمان، دارای تیر تیزرو. در پهلوی همان آرش و لقب او «شِپاک تیر» است که در فارسی یعنی «شیواتیر» (رضی، همان: ذیل واژه‌ی ارخشه؛ دوستخواه، همان: 897). دانش‌نامه‌ی مزدیسنا، کی‌آرش را همان آرشن در اوستا می‌داند. واژه‌های ارمنی آرشین و آرسن از همین ریشه [ریشه‌ی آرش] و به معنی مرد و پهلوان است و در فرس باستان واژه‌های اشک، اَرَشک و ارشام یا آرشام نیز از ریشه‌ی آرشن دانسته شد (اوشیدری، همان: ذیل واژه‌ی اِرخشَ).

آرش نورآقایی در مقاله‌ای واژه‌ی Arc را در زبان انگلیسی–که معنای قوس و کمان است- به همراه واژه‌های Arch (طاق، قوس و هلال)، Archer (تیرانداز)، Archery (تیراندازی) و Architect (معماری یا فن و هنر معماری) با واژه‌ی آرش از یک ریشه می‌داند (نورآقایی، 1388:‌ویژه‌نامه). آسمان به گونه‌ی قوس دیده می‌شود، کمان هم به شکل قوس است. واژه‌ی آمیخته‌ی «طاقِ آسمان» -که در ادبیات فارسی به گونه‌ی اضافه‌ی تشبیهی به کار می‌رود –از همین همانندی آسمان با طاق گرفته شده است. نورآقایی می‌نویسد: «واژه‌ی انگلیسی Archery به معنای تیراندازی در زبان فرانسوی به صورت Tirolarc، در زبان ایتالیایی به شکل Tiroconlarco دیده می‌شود» (همان‌جا). پیوند این واژه‌ها با واژه‌ی تیر فارسی قابل تأمل است. «واژه‌ی Archer به معنای تیرانداز در زبان لاتین به شکل Arcarius و واژه‌ی کمان به لاتین به صورت Arcus دیده می‌شود. هر دو واژه و به ویژه واژه‌ی Arcus شباهتی با واژه‌ی «ارخش» (با تبدیل کاف به خ و سین به شین که کاملاً منطقی است) و در نتیجه ارتباطی با آرش دارد» (همان‌جا). آیا واژه‌ی «اَرَش» -که واحدی است برای اندازه‌گیری طول از آرنج تا سرانگشت و در زبان مازندرانی کاربرد دارد –به خاطر شکل قوس مانند آن با واژه‌ی آرش پیوند دارد؟ هم‌پیوندی و هم‌ریشگی بسیاری از اسطوره‌های آریایی در اسطوره‌های ایرانی، هندی و اروپایی، گاه با اختلاف در برخی واج‌های نام‌ها دیده می‌شود. «ارجون نام یکی از قهرمانان تیراندازی هندی» (همان‌جا) می‌تواند تداعی‌کننده‌ی نام آرش باشد. واژه‌ی «عُرجون» عربی –به معنای خوشه‌ی خرما که خشک و کج گردد –آیا این کجی و شکل قوس آن با نام «ارجون» و «آرش» پیوند دارد؟ واژه‌های «ارشیا» هم که در زند و پازند به تخت یا سریر پادشاه گویند و «عرش» عربی هم –که در همین معنا به کار می‌رود- شاید در معنای مجازی با واژه‌ی آرش پیوند داشته باشد. ناظم‌الاطبا می‌نویسد: «جسم محیط به عالم را که فلک‌الافلاک باشد، عرش گویند. ... آن جسم که محیط بر جمیع اجسام است و به سبب ارتفاعش بدین نام خوانده شده است و یا به جهت تشبیه به تخت پادشاه است در جایگزین شدن بر آن هنگام حکم و احکام قضا و قدر خداوند از آن‌جا نازل شده است» (دهخدا، همان: ذیل واژه‌ی عرش). واژه‌ی ارشیا یا عرش می‌تواند در معنای مجازی آسمان یا بلندترین جای آسمان باشد. در این جا هم به شکل تخت –که به قوسی آسمان همانند است- و هم به خاطر جایگاه حکم‌رانی زمین -مجاز قدرت در زمین– و همانندی آن با حکم‌رانی خداوند بر جهان -مجاز قدرت در آسمان- می‌توان با تأمّل نگریست.

ورچون تو جسم نیست چه باید همینش تخت

معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر

                                           (ناصرخسرو)

 ز خاشاک ناچیز تا عرش راست

سراسر به هستی یزدان گواست

                                              (فردوسی)

 برآمد

وضعیت اقلیمی مازندران- و شمال ایران- وضعیتی دیگر گونه است. این وضعیت با برخی از وضعیت‌های اقلیمی هندوستان همانندی‌هایی دارد. مازندران پیش از تازش آریایی‌ها، سرزمین بومیانی بود پنهان در دامنه‌ی رشته‌کوه البرز، انبوه جنگل- جنگلی که تا کناره‌ی دریا و جلگه‌ی باریک آن گسترده بود- و دریای مازندران. این سرزمین بادونام نامیده می‌شود: تبرستان و مازندران. بومیانی که در این سرزمین می‌زیستند، تپوری‌ها، آماردها و در باختر آن کادوسی‌ها، کاسپین‌ها و گیل‌ها بودند. تپور به تپورستان ( سرزمین تپورها) و سپس به تبرستان دگرگون شد. تبرستان، سرزمین تپورهاست که از نام قوم آن برگرفته شده است. می‌توان براین گمان بود که آیا این نام نیز جنبه‌ی آیینی و اسطوره‌ای نداشت؟ در اوستا دیوان مَزَنی و مزندری داریم. آیا مازندران از همین نام مَزَن و مزندر بر گرفته شده است؟ «مَز»= بزرگ، پیشوا، « ایندرَه» = از ایزدان آریایی و «‌ ان»= پسوند مکان، که «‌سرزمین ایندرای بزرگ» یا مَزندر در معنای غول و بزرگ و در نهایت « سرزمین دیوان بزرگ» معنا‌می‌دهد؟

با این همه، مازندران هموندی‌های فراوان اسطوره‌ای با اسطوره‌های دیگر جاهای ایران دارد. آمیختگی اسطوره‌های آریایی با اسطوره‌های بومیان سرزمین بزرگ میان سند تا نیل – و سرزمین ایران، از فرا رود تا میان دورود- آمیزه‌ای گوناگون، رنگارنگ و غنی پدید آورده است. اگر فرضیه‌ی کوچ بخش‌هایی از مردم بومی شمال ایران به سرزمین میان دورود و نقش آنان را در تمدن سومری بر آن بیفزاییم، آن‌گاه آمیختگی اسطوره‌های همه‌ی مردمی را که از هزاران سال پیش بدین‌سو در جغرافیای ایران بزرگ، در کنار هم، در داد و ستد با همدیگر و گاه در ستیز با یکدیگر زیستند منطقی می‌بینیم. بر این پایه مازندران شاهنامه همین مازندران کنونی است؛ این دریافت، با داده های نظری از اسطوره و جغرافیای اسطوره ای به دست آمده است. جدا کردن اسطوره‌های ویژه‌ی هر سرزمین در چهارچوب جغرافیای ایران، دشوار است؛ اما، می‌توان به برخی سنت‌هایی که از آیین‌های گذشته، جشن‌های آیینی بازمانده‌اند و در برخی سرزمین‌های به هم پیوسته‌ی ایران جایگاهی دارند، اشاره کرد.

1- با سپاس از دوست گرامی‌ام آقای مهندس عزت عمرانی که در شناساندن باور مردمِ «خوش‌واش» درباره‌ی آرش یاری‌ام کرد.

[ دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed