ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شعر فارسی - سرگذشت برزو پسر سهراب

کنون بشنو از من تو ای رادمرد                    یکی داستانی پر آزار و درد

زمانیکه افراسیاب بعد از جریان بیژن از پیکار رستم برگشته بود در حال فرار به همراه پیران و گرسیوز به  شنگان رسید و در چشمه ای استراحت کرد ناگاه کشاورز تنومندی دید با صورتی سرخ و تنی چون کوه و سینه ای فراخ و گرزی به بزرگی درخت در دستش بود . افراسیاب به پیران نگاه کرد و گفت : چهارصد سال از عمرم میگذرد و چنین مردی ندیده ام . سام نریمان و گرشاسپ هم اینگونه نبودند ، او از ما هراسی ندارد. پس به رویین گفت : به نزدش برو و او را پیش من بیاور تا بفهمیم فرزند کیست و اینجا چه می کند ؟ رویین نزد مرد رفت و گفت : ای دهقان اینجا چه میکنی ؟ پور پشنگ ، شاه چین با تو کار دارد . برزو به رویین گفت :جهاندار فقط یزدان است که روزی ده بندگان میباشد . پور پشنگ کیست ؟ من نمی آیم. رویین خروشید که بس کن و اینگونه سخن نگو . افراسیاب نبیره فریدون و شاه توران است . چرا اینگونه حرف میزنی ؟ برزو گفت : سیاوش از ایران نزدش پناه گرفت و عاقبت بدی در انتظارش بود . شاه من خدای من است . رویین عصبانی شد و دست به شمشیر برد اما برزو بازویش را گرفت و او را به زمین زد . رویین ترسید و سوار بر اسب شد و فرار کرد اما برزو دم اسبش را گرفت و رویین به زمین افتاد . افراسیاب که از دور او را می دید به پیران گفت: احتمالا او شانس من است و می توانیم او را مقابل رستم قرار دهیم . سپس افراسیاب به گرسیوز گفت : نزدش برو و به نرمی با او سخن بگو و با چرب زبانی او را نزد من بیاور . گرسیوز نزد برزو رفت و گفت :کسی با تو جنگ ندارد ما که از تو چیزی نخوردیم و فقط از آب چشمه نوشیدیم . بیا تا تو را نزد شاه ببرم . ما فقط میخواهیم راه را از تو بپرسیم . برزو نرم شد و و نزد شاه رفت . شاه با او به نرمی رفتار کرد و از نژادش پرسید. برزو گفت : پدرم را ندیده ام . من و مادرم و چند زن در خانه ای قدیمی زندگی می کنیم . نام پدربزرگم شیروی گرد است که اکنون پیر است . مادرم تعریف می کند که روزی در فصل بهار که پدرش شیروی گرد مشغول کار بود ، مادرم در بیشه زار سواری را می بیند که از او آب میخواهد و وقتی مادرم را می بیند عاشقش می شود .

فروماند بر جای وز مهر دل                            فرو شد دو پای دلاور بگل

و از اسب پیاده شد و با مادرم درآمیخت و بعد از آن دیگر مادرم او را نمی بیند . مادرم باردار میشود و مرا به دنیا می آورد .

افراسیاب او را به قصر خود دعوت کرد و گفت : اگر بیایی دخترم را به تو میدهم . من آرزویی دارم .مردی از ایران پدید آمده است که کسی توان رزم با او را ندارد و اسبی به نام رخش دارد اگرچه قوی است اما تو از او قویتری . قد او از تو کوتاهتر است اگر بتوانی او را شکست بدهی این لشگر و بوم و بر را از دریای چین تا بحر خزربه تو میدهم . برزو شادمان شد و پرسید نام آن مرد چیست ؟ . افراسیاب گفت : او را تهمتن میخوانند و نامش رستم است و نام پدرش زال پسر سام میباشد و در سیستان زندگی می کند . برزو گفت: پادشاها تو از دست یک نفر چنین رنجور شده ای ؟ قسم به پروردگار و قسم به ماه فروردین که خشت را بالینش میکنم . افراسیاب به خزانه دار گفت : ده کیسه زر با تاج و دیبای زربفت رومی و یاقوت و فیروزه و دویست خوبروی تاتاری و چینی و اسب و زرین لگام و دویست جوشن و تیغ و برگستوان و نیزه و تیر و گرز و گوسفند و بز و زر و دینار و گوهر به برزو بده. برزو شاد شد و تعظیم کرد و سریع نزد مادرش رفت و تمام مالها را به او داد و گفت : شاه چین اینها را به من داده است و قرار است که در ازای آن من با رستم بجنگم و سر از تنش جدا کنم . مادرش فریاد زد و گریان شد و گفت : مغرور به این درم و زرها مباش و جانت را به باد نده . شاه توران حیله گر است و فرزندان زیادی را بی پدر کرده است و سرهای زیادی را از تن جدا نموده است و دیگر اینکه رستم در جنگ مانند شیر است و دیوان بسیاری را کشته است و بسیاری از بزرگان ترکان را از بین برده است از جمله کاموس جنگی و خاقان چین و شنگل و فرطوس و اشکبوس و گرد دلاور سهراب دلیر و اکوان دیو و دیو سپید . مگر از جانت سیر شده ای ؟

تو زان نامداران نه ای بیشتر                          از این در که رفتی مشو پیشتر

برزو به حرفهای مادر توجه نکرد و گفت : تا خدا نخواهد اتفاقی نمی افتد . پس به نزد افراسیاب رفت و گفت : از لشگرت نام آورانی برگزین تا آیین جنگ را به من بیاموزند . افراسیاب به پیران گفت : جنگاورانی چون هومان ویسه و گلباد شیر و بارمان شرزه و گرسیوز و دمور و گروی را بیاور تا با او مبارزه کنند .برزو شب و روز کارش جنگیدن بود و فقط برای خوردن درنگ میکرد . بعد از شش ماه آماده و سرپنجه شد و سر ماه هفتم نزد شاه رفت و آمادگی خود را اعلام کرد . وقتی همه وسایل رزم از تیغ و سپر و کمند و گرز و تیر و کمان و اسب و ... آوردند برزو به شاه گفت : اینها به کار من نمی آید . بازوی من قوی است و کمانی درخور زورم با نیزه ای بزرگ میخواهم .

شاه به هومان گفت: کمان و گرز و نیزه اش را بیاور و به او بده . گرزی فولادین آوردند که با گوهر آراسته بود و چهارصدمن وزن داشت و بقیه ابزار جنگ تور را هم به او دادند. برزو گفت : حالا به بزرگان سپاهت بگو بیایند و با من درآویزند . پس هومان و شیده و گرسیوز و طرخان و گردان و قراخان به او حمله بردند و او یک تنه همه را به ستوه آورد . پس لشگریان آماده نبرد شدند و اسفندیار ، برزو را پیشرو لشگر کرد و گفت : من هم با سپاهی به دنبالت می آیم .

خبر به کیخسرو رسید که سپاهی از توران به ایران حمله کرد و پیشرو آن جوانی کوه پیکر و پهن سینه و قوی گردن است و دلاوری چون او در ایران و توران دیده نشده است و پشت آن سپاه نیز سپاه دیگری به سپهداری افراسیاب در راه است . کیخسرو نامه ای به رستم نوشت که : نامه را که خواندی در زابل نمان چون لشگری به ما حمله کرده است. رستم فورا به نزد شاه آمد و سپاهی آماده کرد که تمام سرشناسان دلیر از مهبود و شیدوش و منوشان و طوس و گودرز و گیو و رهام و فریبرز در آن سپاه بودند و رستم سوار بر فیل سفید آنها را همراهی میکرد. کیخسرو از دیدن سپاه شاد شد و فریبرز و طوس را فراخواند و گفت : شما صبحگاه با ده هزار سپاهی به جنگ آنها بروید و من از پشت با سپاه می آیم . روز بعد طبل جنگ زده شد و فریبرز و طوس طبق دستور خسرو به راه افتادند تا به دو فرسنگی لشگر توران رسیدند . طوس به فریبرز گفت : تو صبر کن تا من ببینم چند نفرند و چه کسانی هستند و چه باید بکنیم . فریبرز گفت : من هم با تو می آیم . تنهایی کجا میخواهی بروی؟ در این بین ناگهان تورانیان حمله کردند و جنگ سختی درگرفت و ایرانیان شکست خوردند . فریبرز و طوس هرجا را نگاه میکردند کشته ها افتاده بودند .طوس گفت : چنین شکستی تاکنون نداشته ایم . بزرگان ایران و گودرزیان ما را نکوهش می کنند . بیا آنقدر بجنگیم و از ترکان بکشیم تا ننگ را از خود دور کنیم و اگر بمیریم هم بهتر از قبول این شکست است . من به سوی برزو میروم و تو هم به سمت هومان برو .اگر تو زنده نزد شاه رسیدی به او بگو که ما سستی نکردیم . فریبرز به هومان حمله برد و برزو که چنین دید هردو پهلوان را بلند کرد و دست بسته به هومان سپرد .

 

وقتی خبر شکست به کیخسرو رسید پیامی به رستم فرستاد و گفت : کاری بکن. رستم سوار رخش شد و نزد شاه رفت و گفت : این پیشرو کیست ؟ تور و افراسیاب هیچوقت خوابش را هم نمی دیدند . این جوان کیست ؟ یکی از کسانی که در جنگ حضور داشت ، گفت : سواری پدید آمد که گویی گرشاسپ با گرزش برگشته است و تا کنون کسی مانند او نبوده است . از تورانیان چنین کارهایی برنمی آید . رستم تعجب کرد و به گستهم گفت : آماده نجات برادر شو و من هم برای نجات فریبرز آماده میشوم مبادا که آن شاه ترک آنها را بکشد. با هم حمله میبریم . پس به راه افتادند و در تاریکی کمین کردند . در خیمه گاه توران افراسیاب بر تخت نشسته بود و بزرگان در مجلس بودند . در یک دست برزو و در دست دیگر شیده و تهم قرار داشتند . فریبرز و طوس هم دست و پا بسته کنار تخت بودند. افراسیاب مست بود . رستم وقتی برزو را دید ، گفت : در ایران و توران چنین نامداری نبوده است . افراسیاب به طوس و فریبرز گفت : عمر شما به سر رسید و سرتان را مانند سیاوش و نوذر خواهم برید .صبحگاه به سپاهیان میگویم دو دار در جلوی لشگر آماده کنند و شما را به دار می کشم. پس آنها را بردند . رستم که از این موضوع ناراحت بود شمشیر کشید و نگهبان آن دو را کشت و طوس و فریبرز را با خود نزد کیخسرو بردند . صبح که افراسیاب از خواب برخاست دید که بین اطرافیان گفتگو است و خبری از پیران نیست . خبر رسید که طوس و فریبرز را نجات دادند . افراسیاب عصبانی بود . برزو گفت : ناراحت مباش . من در جنگ کار این زابلی را تمام می کنم .

 

کوس جنگ زدند و شاه در قلب لشگر ایستاد و طوس در جلو بود و در سمت راست گودرز و گیو و در سمت چپ فریبرز و رهام و زنگه شاوران و گرگین قرار داشتند . افراسیاب هم در چپ هومان و در راست پیران و در جلو برزو را قرار داد . پس برزو رخصت گرفت و جلو رفت و نعره زد که من برزو هستم و کسی جز رستم را برای نبرد نمیخواهم . وقتی رستم صدایش را شنید جلو آمد و جنگ آن دو شروع شد . نیزه ها به هم میخورد و گرزها به هم زدند اما نتیجه نداشت پس کشتی گرفتند . خیلی طول کشید و از تشنگی زبانشان چاک چاک شده بود . دوباره بر اسب نشستند و با گرز به مبارزه پرداختند . ناگهان برزو با گرز چنان به شانه رستم کوبید که یکدست رستم از کار افتاد . رستم به برزو گفت : دیگر شب شده است فردا دوباره می جنگیم . برزو خندید و گفت : آفتاب که زد من به میدان می آیم . وقتی برزو به نزد افراسیاب برگشت گفت : رستم هماوردی ندارد اما من فردا او را دست بسته نزدت می آورم . وقتی رستم به لشگر رسید زواره به پیشوازش آمد و رستم از درد نالید و به آرامی به زواره گفت : عماری بیاور و مرا بر آن بنشان .او با گرز یال مرا شکست . پهلوانان ایران همه گریان و ترسان بودند و شاه هم پریشان بود . رستم گفت : من امشب به سیستان میروم. نیمی از شب نگذشته بود که به رستم خبر دادند که فرامرز آمده است . فرامرز به دست و پای پدر بوسه زد و رستم او را پیش خود نشاند و از برزو با او صحبت کرد و گفت : او بازوی مرا شکسته است و حال ایرانیان از تو انتظار دارند . فرامرز پاسخ داد : امروز کاری می کنم که یادگاری در جهان بماند و دو دست برزو را میبندم و پالهنگ به گردنش می آویزم . رستم خندید و ببر بیان را به همراه درفش و خفتان و کمند و کمان و تیغ به او داد و گفت : بر رخش سوار شو . دوباره طبل جنگ زده شد و دو لشگر در برابر هم ایستادند و برزو سریع به میدان آمد . گرگین به فرامرز گفت : حال به جنگ او برو. فرامرز خندید و گفت : تو ابتدا کمی با او بجنگ تا من او را نگاه کنم و بفهمم چگونه می جنگد . گرگین گفت : مرا به کام اژدها بردی . اگر من کاری که گفتی نکنم آبرویم جلوی همه میرود . من میروم اما اگر دیدی او بر من چیره گشت سریع به کمکم بیا . گرگین به نزد برزو رفت و گفت : چه خبر است ؟ این همه آشوب و سرخی چشم برای چیست ؟ برزو گفت :گویا از عمرت سیر شده ای . آن دو با هم درگیر شدند . کیخسرو به فرامرز گفت : مبادا که گرگین به دستش کشته شود . فرامرز به میدان رفت و گفت : ای پهلوان من مرد جنگ با تو هستم و سپس به گرگین گفت : تو به نزد خسرو برو . برزو به فرامرز گفت : آن مرد که دیروز با من جنگید کجا رفت ؟ چرا نیامد ؟ تو چرا لباس او را پوشیده ای ؟ فرامرز گفت : دیوانه شده ای ؟ من همان مرد هستم . برزو گفت : نامت چیست ؟ فرامرز گفت : من رستم هستم . تو کیستی و از چه نژادی ؟ برزو گریست و گفت : تو شرم نمی کنی که یلی چون سهراب را با آن سن کم کشتی ؟ فرامرز گفت : حرف اضافه نزن . من با تو می جنگم و تنت را به خاک می افکنم . این را گفت و مانند باد گرز را کشید . برزو سپر انداخت و گرز به سپر خورد و اگرچه گردنش کمی درد گرفت اما طوری نشد و همینکه آمد بر سر فرامرز بکوبد فرامرز حمله آورد و او را بر زمین زد و به بند کشید . وقتی افراسیاب چنین دید دستور جنگ داد و همه تورانیان به دور فرامرز آمدند . کیخسرو که چنین دید دستور جنگ داد و گفت: نگذارید برزو را آزاد کنند . رستم به زواره گفت : هزار سوار برگزین و به کمک زواره برو. زواره به همراه سپاه حمله برد .فرامرز به زواره گفت : برزو را دست بسته نزد رستم ببر و بگو او را نیازارد . افراسیاب که چنین دید دستور داد : بکوشید برزو را آزاد کنید . ترکان تیرباران کردند و افراسیاب حمله برد . از آن سو هومان به فرامرز حمله برد و دو لشگر به هم آویختند و جنگ سختی درگرفته بود . بیژن که چنین دید با گرز به همراه صد سوار حمله برد و به افراسیاب گفت : ای ترک بدبخت آیا عقل نداری ؟ آیا میدانی که به جنگ که آمدی ؟ زواره که بیژن را دید گفت : تو برزو را ببر و خود به جنگ پرداخت . زواره و افراسیاب کشتی گرفتند. از آن سو شیده برای کمک به افراسیاب گرز کشید اما اسب با پاهایش بر دست شیده زد و دو دستش شکست و دوباره افراسیاب و زواره به هم پیچیدند. بیژن ، برزو را دست بسته نزد رستم آورد . رستم درباره پسر و برادرش پرسید و از بیژن خواست تا از آنها خبر بیاورد. بیژن رفت و دید زواره در حال کشتی با افراسیاب است پس به او گفت : رهایش کن دیر شد و خورشید غروب کرده است . افراسیاب گفت : ای پهلوان جنگ ما برای برزو بود حال دیگر دلیلی برای جنگ نیست . زواره گفت :اگر فردا بیایی حسابت را میرسم . سپس زواره نزد رستم رفت و گفت : فرامرز با هومان درگیر است . رستم گفت : خیلی دیر کرد . زواره دوباره نزد فرامرز رفت و دید که دارد تورانیان را تارومار می کند . به او گفت : برگرد دیر شده است . فرامرز به هومان گفت : اگر فردا بیایی خونت را می ریزم . این را گفت و به نزد رستم رفت و بر زمین بوسه داد . رستم شاد گشت .

 

بدو گفت : کز بچه اژدها                             شگفتی نباشد چنین کارها

 

فرامرز گفت : امروز با هومان کاری کردم که جانش سیر شد اگر زواره نیامده بود او را می کشتم . همان وقت پسر گیو نزد رستم آمد و گفت : کیخسرو به تو و فرامرز دستور داد تا برزو را نزدش برید . پس چنین کردند . زواره از نبردش با اسفندیار و فرامرز از نبردش با هومان گفت . شاه به رستم گفت : این پهلوان جوان اهل کجاست ؟ پس برزو را آوردند و شاه از نام و نشانش پرسید و او گفت : من خانه ام در کوه شنگان است و کشاورزی میکردم تا اینکه افراسیاب مرا برای جنگ به اینجا آورد . رستم از شاه برای برزو بخشش خواست و گفت : من او را نزد خود پرورش میدهم و به هندوستان میبرم و زنی از بزرگان به او میدهم . شاه پذیرفت . شبانه برزو را به فرامرز سپرد تا به سیستان ببرد و او را در بند کند و مراقبش باشد . از آنسو افراسیاب و سپاهش فرار کردند تا به نزدیکی خانه برزو رسیدند . آنجا استراحت کردند تا اینکه زنی خروشان نزد او آمد و درباره برزو پرسیدکه چه بلایی سر پسرم آوردید ؟ افراسیاب گفت : او کشته نشد و زخمی هم نیست بلکه رستم او را اسیر کرد .مادر برزو به سوی ایران حرکت کرد و مدتی در آنجا جستجو نمود اما برزو را نیافت و همچنان در اطراف درگاه شاه بود تا اینکه رستم را دید و از دیدن قد و بالای او مبهوت ماند . پرسید : او کیست ؟ گفتند : او رستم است . گفت : چرا دستش را بسته است ؟ گفتند : برزو در جنگ دستش را شکسته است . گفت : چرا به سیستان نمیرود ؟ گفتند :شاه از او خواسته بماند تا دستش خوب شود . زن پرسید : رستم چه بلایی بر سر برزو آورد ؟ گفتند : او را به فرامرز سپرد تا به سیستان ببرد . مادر برزو به فکر فرو رفت که چه کند تا پسرش را نجات دهد پس تصمیم گرفت به سیستان برود . وقتی به سیستان رسید ، به سرای بازرگانان رفت در آنجا بازرگانی به نام بهرام گوهرفروش بود . زن نزدش رفت و سیم و زر خود را به او نشان داد و گفت : یا خودت بخر یا به کسی بفروش . بهرام گفت : اینها از آن کیست ؟ زن گفت : من شوهر بازرگانی داشتم که مرد و جواهراتی برایم باقی گذاشت. بهرام گفت : اگر باز هم داری فردا بیاور . بهرام جایی را در اختیار زن قرار داد و بدین سان دو ماه آنجا بود ولی چیزی به کسی نگفت و شبها از ناراحتی خوابش نمی برد. گاهی به در قصر رستم میرفت و از دور نگاه میکرد . دیروقت که به خانه میرسید ، مرد جواهرفروش میپرسید : کجا بودی ؟ می گفت : از ناراحتی مرگ شوهرم به ارگ رفتم تا شاید دردم کم شود . بهرام گفت : به ایوان من بیا و نزد خویشان و فرزند من باش . من رامشگری دارم که زن است و روز و شب نزد برزو است تا او را شاد کند . شاید بتواند تو را نیز شاد گرداند . زن خوشحال شد و قبول کرد که به خانه او برود . وقتی زن به خانه گوهرفروش رفت مرد و همسرش به استقبالش آمدند و او را گرامی داشتند . زن رامشگر هنرنمایی میکرد بعد از زمانی زن به رامشگر انگشتری را که برزو برایش گرفته بود را داد . همان زمان به دنبال رامشگر آمدند و گفتند : برزو به دنبالت فرستاد . رامشگر رفت و برزو پرسید : کجا بودی ؟ گفت : در خانه بهرام گوهرفروش بودم که زنی زیبا مهمانش بود و وقتی من بربط میزدم او به گریه افتاد و سپس این انگشتر را به من داد. وقتی برزو انگشتر را دید خندید و فهمید که مادرش آمده است . برزو پرسید : او کیست و چه می کند ؟ رامشگر گفت : او بازرگان است و نامش شهروی گوهرفروش است . برزو پژمرده شد .رامشگر پرسید : چرا اینطور در خود فرو رفتی ؟ برزو گفت : آن زن مادر من است و به خاطر من اینجا آمد . این بار که نزد او رفتی بپرس که آیا مادر برزو هستی ؟ زن رامشگر قبول کرد و دفعه بعد نزد مادر برزو رفت و از او پرس و جو کرد . مادر برزو گفت : این را چه کسی به تو گفت ؟ رامشگر گفت : برزو همه چیز را برایم تعریف کرد .زن به گریه افتاد . رامشگر گفت : ساکت شو ممکن است بهرام گوهرفروش بفهمد . زن رامشگر نزد برزو رفت و گفت : آری درست است او مادرت میباشد . برزو گفت : چه کنم ؟ چه کسی او را نزد من می آورد ؟ رامشگر گفت: صبح نزدش میروم و با هم تدبیری می کنیم و اسب و سلاح تهیه می نمایم و سوهان برایت می آورم . رامشگر و مادر برزو به همراه هم همه چیز را فراهم کردند و سوهان برای برزو آوردند . شبانگاه رامشگر نگهبان را مست کرد و از زندان گریختند . مادر برزو بیرون شهر منتظر بود . سه نفری فرار کردند و سه روز و سه شب در راه بودند تا روز چهارم از دور سیاهی نمودار شد و دیدند که رستم و پهلوانانش مانند گرگین و طوس و گستهم و فریبرز و کاووس و خراد و قارن شاه به طرف سیستان می آیند . آن سه نفر پشت تلی پنهان شدند . رستم از دور سه نفر را دید که تا آنها را دیدند به بیراهه رفتند. با خود گفت : حتما جاسوس تورانیان بودند . رستم به گرگین گفت : اسبت را به آن سو برسان و ببین آنها که بودند و آنها را نزد من بیاور . گرگین دو زن را به همراه یک مرد قوی هیکل دید و به برزو گفت :تو تاکنون نام گرگین را شنیده ای ؟ بیا تا تو را نزد رستم ببرم . برزو گفت : ده مرد هم از عهده من برنمی آیند . اگر من زنده باشم تو چگونه مرا میبری ؟ سپس تیری به سینه گرگین زد و او را به بند کشید و خواست سرش را ببرد که اسب ترسید و رمید.وقتی رستم اسب را دید به زواره گفت : برو ببین چه شد ؟ زواره آمد و گویی نریمان را دیده است . گفت : چرا این مرد را بستی ؟ او را باز کن و سریع نزد رستم بیا . برزو گفت : نمیدانی من کیستم ؟ مرا در جنگ ندیدی ؟ زخم بازوی رستم گواه من است . زواره او را شناخت و گفت : چگونه گریختی ؟

 

زواره فورا نزد رستم آمد و جریان را تعریف کرد . رستم لرزید و گفت : این دیوزاد چگونه رها شد ؟ به یاران گفت : آماده نبرد باشید . او نباید بتواند نزد افراسیاب برود. رستم نزد برزو رفت و او را به همراه دو زن دید در حالیکه گرگین را به بند کشیده بود . زن رامشگر را شناخت و گفت : چه کردی ؟ او چگونه رها شد ؟ این زن کیست ؟ زن رامشگر گفت : او مادر برزو است و برزو با کمک او رها شد . برزو گفت:با زنان چکار داری ؟ اگر بخواهی بجنگی من تو را به زیر می آورم و میکشم . رستم عصبانی شد و با هم درگیر شدند . رستم دید که از این درگیری ممکن است سالم بیرون نیاید . گفت : من پهلوانان زیادی دیده ام و جنگیده ام و عمرم از چهارصد سال گذشته است ولی کسی مانند تو ندیدم . هوا گرم است و من گرسنه ام و میدانم که تو هم گرسنه ای . کمی نزد مادرت برو و چیزی بخور و استراحت کن . شاید مادرت عقل به سرت بیاورد و تو به دست من کشته نشوی . برزو گفت : از تو در عجبم . دو بار به جنگ من آمده ای و هر دفعه با حیله خواستی از دست من خلاص شوی . مرا ابله پنداشتی ؟ فرامرز هم نیست که به دادت برسد حال برو و اگر دوباره عزم جنگ با من را داشتی برگرد . رستم به فکر چاره بود . از آنسو برزو نزد مادر رفت و گفت : تا دید که بر او چیره میشوم بهانه آورد . مرا می فریبد که تو را در ایران پهلوانی میدهم و نزد شاه جهان ارجمند می کنم .

 

رستم نزد یاران نشست و خوراک میخورد و می گفت : من دیوان را از پا درآوردم اما چنین کسی ندیده ام . جوانی که بیست سال بیشتر ندارد از من برتر است . از ریش سفیدم خجالت میکشم . میگویید چه کنم ؟ در بین این صحبتها ناگهان از دور لشگری پیدا شد . جلو که آمدند فرامرز را دیدند . فرامرز نزد رستم احترام به جا آورد . رستم خروشید : تو عقل نداری ؟ نگفتم مراقب او باش . شرم نکردی که هزار سوار را به دنبال یک نفر آوردی ؟ فرامرز گفت :او با حیله زنی از چنگ من رها شد. زنی که از توران آمده است و نزد بهرام گوهرفروش ، زر و گوهر برای فروش آورده بود . اکنون گوهرفروش دربند است . رستم عصبانی شد و تازیانه ای به فرامرز زد . گیو برخاست و جلوی او را گرفت و گفت : چشمت را باز کن الان زمان خشم نیست باید تدبیری بیندیشیم . یکی گفت : یکباره همگی با او بجنگیم .گرگین گفت : چاره ای نیست . آنها چیزی برای خوردن ندارند . مرغی بریان را زهر میزنیم و نزدش میفرستیم و دیگر نیازی به جنگ نیست . رستم پذیرفت پس خوردنی زهرآلود را برایش بردند .همینکه برزو خواست غذا بخورد از دور گرد سیاهی دید و سپس گورخر خونینی نمایان شد که دو سگ دنبالش بودند و روئین هم در پی آنها بود. برزو آهو را به چنگ آورد و نزد مادر برد . روئین از دیدن برزو شاد شد و گفت : در توران می گفتند : رستم سر از تنت جدا کرده است . برزو گفت : کسی که یزدان نگهبانش باشد از رستم هم به او ضرری نمیرسد . برزو به مادر گفت : خورشتی را که آوردند بیاور و آهو را هم بریان کن . روئین پرسید : خورشت از کجا آمد ؟ برزو گفت : رستم فرستاد .روئین گفت : کسی به آن دست نزند . تو سنت کم است و از نیرنگ ایرانیان بی اطلاع هستی حتما زهری در آن ریخته اند . پس آن غذاها را جلوی سگها انداختند و سگها خوردند و مردند . مادر برزو گورخر را کباب کرد و نزدشان آورد . ایرانیان در انتظار شیون و مرگ برزو بودند که صدای روئین را شنیدند و گرگین فهمید که حیله اشان کارگر نشد . رستم خشمگین بود .

روز بعد روئین و برزو دوباره آماده نبرد شدند . مادر برزو نگران بود و برزو به او گفت: هرکس به دنیا بیاید بالاخره می میرد و انسان زنده به بهشت نمیرود .

 

برزو به میدان جنگ رفت ، رستم او را دید و گفت که با صد حیله از چنگش رها شدم اما چاره ای نیست سپس به فرامرز گفت : دل به دنیا مبند . دیوان بسیاری به دست من کشته شده اند اما اکنون که به جنگ او میروم اگر توانستم او را به خاک میزنم وگرنه تو اینجا نمان .

 

جنگ دو پهلوان شروع شد ولی در کمند اندازی و تیراندازی و گرز و شمشیر هیچکس بر دیگری برتری نیافت پس تصمیم به کشتی گرفتند و کمر خود را با بند به اسبها بستند .در میان کشتی رخش بر اسب برزو حمله برد و اسب برزو فرار کرد و برزو به زمین افتاد و رستم بر او چیره گشت و بر پشت او نشست تا سرش را ببرد . مادر برزو به ناله افتاد و گفت : از خداوند شرم کن . او از خون نریمان و سهراب است . از خدا نمیترسی که یک وقت پسرت را می کشی و حالا نبیره ات را ؟ این همه مدت به او چیزی نگفتم تا مبادا او هم مثل پدرش کشته شود تا اینکه افراسیاب او را به این راه کشاند . رستم گفت : انگشترت را نشانم بده و زن چنین کرد. رستم شاد شد و برزو هم خوشحال گشت و سپس به رستم گفت : روئین و لشگرش را ببخش و بگذار بروند . رستم هم پذیرفت . وقتی رستم نزد ایرانیان رسید نعره شادی کشید و به همه گفت : او فرزند سهراب است . همه ایرانیان شاد گشتند. زواره خبر برای زال برد و در سیستان آذین بستند و زال به پیشوازشان آمد و برزو به دستبوس زال رفت و یکدیگر را در آغوش گرفتند . روئین برگشت تا به نزد پدر و افراسیاب رسید . افراسیاب پرسید : چرا ناراحتی ؟ روئین همه چیز را در مورد رستم و برزو گفت و افراسیاب خشمگین شد .

 

نخواهیم از تخم دستان برست                   نه از تخم ما کس ز ایران نجست

 

تاکنون فقط از رستم نگران بودم اما حالا باید نگران برزو هم باشم . زن رامشگری که در دربار بود به افراسیاب گفت : یک نفر تاثیری ندارد . این همه ناله برای چیست ؟ اگر تو کمکم کنی من همه بزرگان ایران را از گرگین و طوس و گستهم و زال و برزو و گودرز و گیو و بهرام تا رستم و بیژن و زواره و فریبرز را دست بسته نزد تو می آورم. افراسیاب گفت : خاموش باش . چه کسی رامشگر جنگجو دیده است ؟ زن هر قدر هم دانا باشد اما اگر ادای مردان را درآورد زشت است .

 

زن ار چند در کار دانا بود                         چو مردی کند سخت رسوا بود

 

زن رامشگر گفت : دانایان گفته اند : از مکر زنان در امان مباش . من فقط به یک مرد جنگی نیاز دارم که مرا یاری دهد و از من فرمان ببرد . افراسیاب گفت : اگر آنچه گفتی انجام دهی تو را بانوی بانوان خود میکنم . سپس افراسیاب یکی از مردان جنگی خود را که اهل چین بود به نام پیلسم به او معرفی کرد تا همراه او باشد . افراسیاب به پیران گفت : برایش شتر و خیمه فراهم کن و سپس به سوسن رامشگر گفت : هرچه میخواهی بگو . سوسن گفت : به آشپزت بگو غذاهایی مانند مرغ و مربا و نان و بره و دو خیک می و داروی بیهوشی آماده سازد .همه چیز آماده شد و کاروان به راه افتاد تا به دوراهی رسید که یک سر آن به سوی شاه میرفت و سر دیگر به سوی رستم . چشمه ای آنجا بود و آنها آنجا خیمه زدند و در خیمه فرش و دیبا پهن کردند و بزمگاهی ساختند و می و غذا آماده کردند . سپس سوسن به پیلسم گفت : تو اسبت را در حصار بگذار و توبره کاه بر سرش بزن و گوش به من داشته باش . از آنسو رستم و یارانش به ایوان سام رسیدند و روز و شب به خوردن و خوابیدن پرداختند . رستم از مستی و شادی یافتن برزو به جایی رسید که روز را از شب تشخیص نمیداد . در آن مجلس هرکسی از شجاعتهای خود داد سخن میداد تا اینکه طوس برخاست و گفت : مانند من در ایران نیست .من از پشت فریدون و از نژاد نوذر هستم .پهلوانی مثل من نیست حتی گودرز کشواد و رستم زال هم به من نمیرسند . گودرز گفت :خاموش باش . اگر از ما شرم نمی کنی از برزو شرم کن که تو را به خاک زد . طوس از سخنان گودرز ناراحت شد و دست به خنجر برد اما رهام جلوی او را گرفت و گفت : شرم کن. طوس از کینه و ناراحتی خون چشمش را گرفته بود و از خانه رستم بیرون آمد و به سوی ایران به راه افتاد . رستم به دنبالش رفت و از فرامرز پرسید : طوس کجاست ؟ چرا آشفته بود ؟ برزو گفت : طوس در بی دانشی همتا ندارد و به جز خودش کسی را قبول ندارد ، او با گودرز و رهام دعوایش شد و سپس جریان را برای رستم تعریف کرد . رستم عصبانی شد و به فرامرز گفت : ای بی خرد نمیخواستم که او آزرده از خانه من بیرون برود . سپس به برزو گفت : تو رسم دنیا را نمیدانی . میهمان ، پادشاه میزبان است . سپس رستم به گودرز گفت : تو دانشمندی و طوس بی دانش است ولی او از نژاد شاهان است . به دنبال طوس برو و بیاورش و او را نیازار پس گودرز سریع به دنبال طوس رفت . مدتی بعد گیو به رستم گفت : گودرز پیر شده است و طوس مثل دیو است اگرچه گودرز فرزانه است اما طوس دیوانه و کینه توز است . من میروم و هردو را نزد تو می آورم . وقتی خورشید غروب کرد گستهم به پا خاست و به رستم گفت : تو میدانی که من از نوذر شهریار و همین طوس برایم باقی مانده است . گیو و گودرز جنگجو هستند و نمیدانم چه بر سر طوس بیاید . من برای برادرم میترسم پس بهتر است که به دنبالشان بروم . وقتی گستهم رفت بیژن به فکر افتاد و نگران شد. رستم پرسید : چه شده است ؟ بیژن گفت :گیو جوان است و نمیدانم چه رفتاری بکند اگر اجازه دهید به دنبالشان بروم . بعد از رفتن بیژن رستم هم به فکر افتاد و سپس به فرامرز گفت : جوشن و کلاهخود بپوش و به دنبال پهلوانان برو و بگو رستم شما را دعوت کرد و هرکس نافرمانی کرد خونش را بریز . فرامرز به راه افتاد . رستم به برزو گفت : چه کنیم ؟ من نگرانم . برزو گفت : فکرش را نکن .

 

چنین بود تا بود گردان سپهر                    گهی زهر کین و گهی نوش مهر

 

در این بین زال رسید و پهلوانان را در خانه رستم ندید و پرسید : پس پهلوانان کجا هستند ؟ رستم ماجرا را تعریف کرد و زال پرسید : فرامرز کجاست ؟ رستم گفت : او نیز به دنبالشان رفت . زال ناراحت شد و به رستم گفت : اگر بلایی بر سر فرامرز بیاید کجا همتای او را بیابیم ؟ نمیدانی که گودرز و گیو و بیژن و گستهم همگی مانند طوس دیوانه اند ؟ این را گفت و سریع جوشن پوشید و به دنبالشان رفت . حالا دوباره به ابتدای داستان برگردیم : زمانیکه طوس به قهر از خانه رستم خارج شد آنقدر مست بود که متوجه سرعت زیاد اسبش نشد . در راه گورخری از جلوی او گذشت و طوس با کمند به دنبالش تازان شد و به خاطر سرعت زیاد از اسب به زیر افتاد و اسب در بالای سرش ایستاد . طوس تمام روز را خوابید تا شب شد و وقتی بیدار گشت جز دشت و خاک چیزی ندید و ترسید و گفت : من چگونه به اینجا آمدم ؟ پس بر اسب نشست و به راه افتاد .آتشی از دور دید و جلو رفت و خیمه هایی از دیبا و ابریشم نمایان شد . در آن خیمه ها چنگ و بربط بود و کنیزی هم آنجا نشسته بود . طوس در دل گفت : اینجا از آن کیست ؟ و آواز داد صاحب خیمه کجایی ؟ سوسن به در خیمه آمد و گفت : ای بزرگ پرهنر از اسب پیاده شو و بنشین و اندکی استراحت کن . طوس به داخل خیمه رفت و پرسید : تو کیستی ؟ کجا میروی ؟ سوسن گفت : ای پهلوان ، رامشگری در جهان به پای من نمیرسد و من از دست افراسیاب فرار میکنم . در دربار او عزیز بودم اما روزی او بر من خشم گرفت و بدگمان شد و تصمیم به کشتن من داشت که به ناچار از توران فرار کردم تا به نزد کیخسرو بروم. حال اگر شما مرا نزد شاه راهنمایی کنید سپاسگذار میشوم. طوس در دل شاد شد و فکر کرد : او را نزد شاه هدیه میبرم و مقامم نزد شاه زیاد میشود . طوس گفت : خوردنی اگر داری بیاور . سوسن مرغ و نان و بره آورد . طوس سیر شد و گفت : اگر می داری بیاور و سوسن خیک می را گشود و به او داد . طوس مست و بیهوش شد و سوسن به پیلسم گفت : بیا و دست و پایش را ببند . پیلسم چنین کرد و او را در حصار پنهان نمود. گودرز به دنبال طوس می گشت تا اینکه از دور روشنایی دید . فکر کرد شاید طوس شکاری زده است . به نزدیک خیمه رفت و ماه پیکری را در آن دید و پرسید : این خیمه زرین از آن کیست ؟ سوسن گفت : بیا ای پهلوان و به صحبتهایم گوش کن شاید بتوانی کمکم کنی . گودرز به خیمه رفت . سوسن پرسید : نامت چیست ؟ گودرز خود را معرفی کرد و جریان مهمانی خانه رستم را گفت و سپس پرسید : تو کیستی ؟ سوسن همان حرفهایی که به طوس زده بود تکرار کرد . گودرز گفت : نگران نباش من تو را به دربار ایران میبرم و جایگاه خوبی برایت میسازم ولی الان خوردنی چه داری ؟ سوسن سفره گشود و در برابر گودرز مرغ و نان گذاشت . گودرز باده خواست و سوسن هم از آن می که در آن داروی بیهوشی ریخته بود ، آورد . گودرز بیهوش شد و پیلسم دست و پایش را بست و در حصار مخفی کرد . در این موقع سوسن دوباره صدایی شنید و از دور گیو را دید که به سوی خیمه می آید . گیو گفت : من این خیمه را قبلا در روز مهمانی پیران دیدم و سیاوش هم آنجا بود . حال خیمه اینجا چه می کند ؟ سوسن جلو آمد و دعوت کرد که داخل خیمه شود .گیو داخل شد و از نام و نشان او پرسید . سوسن گفت : ابتدا تو خودت را معرفی کن .گیو خود را معرفی نمود و جریان خانه رستم را گفت و سوسن هم همان حرفهایی را که به طوس و گودرز گفته بود را تکرار کرد . گیو گفت : این خیمه پیران چگونه به دستت افتاد ؟ سوسن گفت : با گذشت روزگاران طولانی آن را به دست آوردم . گیو گفت : اگر خوردنی داری بیاور . سوسن سفره انداخت و گیو خورد تا سیر شد و تقاضای شراب کرد پس سوسن هم فورا می مخلوط با داروی بیهوشی را به او داد . گیو گفت : بربط را بردار و نوایی بزن . پس سوسن مینواخت و گیو مینوشید تا از هوش رفت و پیلسم دست و پایش را بست و او را هم مخفی کرد . بعد از گیو سوار دیگری آمد و سراغ پهلوانان را از سوسن گرفت . سوسن گفت : من کسی را ندیدم .من از پیش افراسیاب فرار کردم و میخواهم نزد خسرو بروم وقتی صدایت را شنیدم فکر کردم کسی از توران به دنبال من آمده است و ترسیدم . نامت چیست ؟ گستهم خود را معرفی کرد و داستان خانه رستم را بازگفت و سپس تقاضای می کرد . سوسن هم طبق معمول می و داروی بیهوشی را به او خوراند و گستهم هم بیهوش شد و پیلسم هم دست و پایش را بست و او را مخفی کرد . نیمه شب بیژن به دنبال روشنایی به خیمه رسید و تعجب کرد و گفت : اینجا که جای رامشگری نیست احتمالا افراسیاب دامی پهن کرده است و نشان پای اسبان را دید و بانگ زد که این خیمه از آن کیست ؟ سوسن ترسید و احترام گذاشت . بیژن از پهلوانان پرسید و گفت راستش را بگو آنها کجا هستند ؟ سوسن گفت :چرا اینقدر تند هستی ؟ تو از جای دیگر ناراحتی . چرا سر من خالی می کنی ؟ من چه میدانم که گودرز کجاست ؟ از اسب پیاده شو و کمی استراحت کن . بیژن به خیمه وارد شد. سوسن مرغ بریان و نان آورد و با او شروع به خوردن کرد . سپس بیژن می خواست و سوسن هم می بیهوش کننده را آورد . بیژن دید که او دارویی در می ریخت پس گفت : به یاد کاووس شاه از این می بنوش . چون میزبان ابتدا باید خودش سه جام پیاپی بنوشد سپس به مهمان می بدهد . بنوش وگرنه سرت را می برم . بیژن پرید و خنجر بر گلوی سوسن گذاشت . سوسن نالید و فرار کرد . از بیرون صدای سواری شنید و ترک جنگجویی را دید که به بیژن گفت : ای بیخرد چطور با یک زن اینگونه رفتار می کنی ؟ نامت چیست که مادرت باید به عزایت بنشیند ؟ بیژن برآشفت و گفت : ای ترک نیرنگ ساز چگونه وارد ایران شده ای ؟ رویه افراسیاب همین است و شرم ندارد . با نامداران ما چه کردی ؟ پیلسم گفت : همه را بسته ام و سپس همه را به توران میبرم . تو و رستم و برزو را هم دست بسته خواهم برد . بیژن گفت : زشت نامی این کار برایت می ماند .شبیخون آئین مردان نیست و تو آنها را در بیهوشی بستی و اگر به هوش بودند از پس آنها برنمی آمدی . این را گفت و آماده نبرد شد . ابتدا گرزی برخود او زد اما فایده نداشت سپس تیغ کشید . پیلسم فورا کمند انداخت و بیژن را به بند کشید و از اسب بر زمین زد و در حصار گذاشت ولی فراموش کرد مانند دیگران دهانش را ببندد . فرامرز رد پای اسب دلاوران را گرفت تا به خیمه رسید . مردی را در آنجا دید و در همین موقع اسب بیژن خروشید و اسب فرامرز هم شیهه زد . بیژن فهمید که فرامرز آمده است پس فریاد زد : مراقب باش که او پهلوانان ما را اسیر کرده است. فرامرز فوری اسب را از خیمه دور کرد و با خود گفت : من تاکنون چنین ترکی ندیده ام . با خشم فریاد زد: نامت چیست ؟ پیلسم با خود پنداشت حتما او رستم است و نامش را پرسید . فرامرز گفت : من پسر رستم هستم که زال مرا فرامرز نام نهاد و مادرم مرا برای مرگ تو به دنیا آورد . این را گفت و تیری به سوی او نشانه رفت اما در همین زمان زال رسید و پرسید : چه خبر است ؟ فرامرز ماجرا را گفت : زال ترسید که او بلایی بر سر فرامرز بیاورد پس به فرامرز گفت : نزد رستم برو و بگو : هنگام بزم نیست . افراسیاب ترکی را به ایران فرستاده است که هماوردش جز رستم نیست . فرامرز گفت : اگر من بروم همه نام آوران مرا نکوهش می کنند که پیری را به چنگال شیر انداختم و رفتم . زال گفت : عزیزم گوش کن من عمر زیادی کرده ام اگر تقدیر مرگ من باشد کاری نمیتوان کرد . کسی هم تو را سرزنش نمی کند چون به فرمان من عمل کرده ای . برو رستم را بیاور . فرامرز به سرعت به راه افتاد . پیلسم فریاد زد :ای پیرمرد نمیترسی که به جنگ من آمدی ؟

 

جوانی کند پیر رسوا بود                                نه آئین و نی رسم دانا بود

 

کاری نکن که تو را ببندم و نزد افراسیاب ببرم . زال گفت : ای بیخرد گوش کن حالا پیری را نشانت می دهم . دو کتفت را با تیر به هم می دوزم و قیامت را جلوی چشمت می آورم و از اسب می اندازمت و با گرز گردنت را می شکنم . زال وقت میگذراند تا رستم بیاید . زمانی با شمشیر می جنگید و گاهی او را تیرباران میکرد . فرامرز نزد رستم رسید و دید که او و برزو مست هستند . رستم به برزو گفت : حتما طوری شده است که فرامرز آمد . فرامرز همه ماجرا را گفت . سپس رستم از زال پرسید و فرامرز گفت : او وقت میگذراند و مرا فرستاد تا تو را خبر کنم . رستم گفت: ای بیخرد او را تنها گذاشتی ؟ برو لشگری فراهم کن و من زودتر میروم ، مطمئنا لشگری به کمک آن ترک خواهد آمد . رستم و برزو به راه افتادند و وقتی رسیدند زال از دیدنشان شاد شد و به پیلسم گفت : هماوردت آمد . زال به رستم گفت : تا کنون ترک پرخاشگری چون او ندیده ام . رستم گفت : ناراحت نباش . سپس به برزو گفت : تو نگهبان راه توران باش و اگر لشگر افراسیاب آمد مرا آگاه کن سپس رستم به نبرد با پیلسم پرداخت . مدتی گذشت اما هیچکدام بر دیگری برتری نیافت. رستم پرسید نامت چیست ؟ چه کینه ای از ایران داری ؟ اشخاص زیادی را چون تو دیدم که الان زیرزمین مدفون هستند . پیلسم گفت : همه یکسان نیستند . تو را با کمند از زین پایین می کشم و خونت را بر زمین می ریزم . سپس گرزی به دست گرفت و بر سر پهلوان کوفت . رستم هم گرز را برداشت و بر سر او کوبید و کلاهخود او را در هم شکست . یک نیمه از روز گذشته بود که فرامرز با ده هزار لشگر از سیستان به آنجا آمد . زال گفت : سپاه را همینجا نگهدار . رستم دوباره از نام و نشان حریفش پرسید و او گفت : من در مرز سقلاب جای دارم و پدرم نامم را پیلسم نهاد. گرز را کنار گذاشت و کمان به دست گرفت و به رخش تیری زد که خون از او جاری شد .تیر دیگری هم به رستم زد که ببر بیان مانع از زخمی شدن رستم شد . مدتی گذشت و از بیابان گردی بلند شد . زال به رستم خبر داد که احتمال می دهم افراسیاب دوباره عزم ایران کرده باشد . زال به فرامرز گفت : برزو اگرچه دلیر است اما خوی برزیگران دارد و سپس زال به سمت برزو رفت و دید که او خوابیده است . بر سرش بانگ زد که ای بیخرد این روش پهلوانان نیست . برزو به پا خاست و سپاه توران را دید که همه جا گسترده بودند پس به زال گفت : مطمئن باش که دمار از تورانیان در می آورم . افراسیاب نگاه کرد و برزو را کنار زال دید . هومان جلو آمد و گفت : ای نامور چرا رو از توران برگرداندی و به نزد زال آمدی ؟ نمیدانی او پسر سام نیست و سام به خاطر بی فرزندی او را از آشیانه سیمرغ آورد ؟ برزو عصبانی شد و به همراه زال به تورانیان حمله برد و تعداد زیادی را کشت . هومان نزد افراسیاب رفت و گفت که برزو چه بر سرشان آورده است . افراسیاب به لشگر گفت : بجنگید و سعی کنید این جوان را به چنگ آورید .

 

بتورانیان گفت افراسیاب که این              دشت رزمست نی جای خواب

 

هر آنکس که آرد مر او را برم                    ببخشم دو بهره و را کشورم

 

جنگاوران حلقه محاصره را تنگ کردند و راه را بر برزو و زال بستند . برزو گرز را برداشت و نزد افراسیاب رفت و درفش افراسیاب را به دو نیم کرد و به همراه درفش ، پیل سفید و تخت افراسیاب را سوی زال آورد و گفت : تو اینها را نزد ایرانیان ببر . فرامرز به کمک برزو آمد و در همین موقع هومان حمله آورد و برزو نیزه ای بر اسب او زد و هومان بر زمین افتاد و کلاهخود او را برداشت . برزو و فرامرز خوشحال برگشتند .اما افراسیاب و پیران لشگری بزرگ گرد آورده بودند که پهلوانانی چون هومان و لهاک و شیده و فغفور و گرسیوز و فرشیدورد و رویین در آن بودند و بهرام پیشرو آنها بود .وقتی رستم از دور سپاه را دید به پیلسم گفت : سپاهتان حال و روز خوبی ندارد و هوا هم تاریک شده است . پیلسم عنان اسب را گرفت و به سوی تورانیان رفت و وقتی نزد افراسیاب رسید او را دردمند دید . پیلسم پرسید : چه شده ؟ من امروز با رستم جنگیدم و او نتوانست بر من غلبه کند چون شب شد برگشتم اما فردا کارش را میسازم. افراسیاب گفت : ای جهانجوی نمی بینی چه به سر لشگریانم آمد ؟ درفش و فیل مرا بردند و مرا به زمین زدند و کلاهخود هومان را هم بردند . پیلسم عصبانی شد و به سپاهیان گفت : شما به جنگ آمده اید پس ترس به دل راه ندهید که من فردا دشت را دریای خون می کنم . افراسیاب شاد شد و دستور داد که غذا بیاورند و بزرگان را فراخواند . از آنسو رستم به نزد برزو رفت و برزو به او احترام کرد و درفش افراسیاب و فیل و تخت را تقدیم نمود و ماجرا را بازگفت . رستم شاد شد و سپس زال از زورمندی و قدرت پیلسم تعریف کرد و گفت : نمیدانم چه خواهد شد . رستم شبانگاه به برزو گفت : دویست سوار بردار و به جنگ تورانیان برو . برزو آماده جنگ شد و خروشان و نعره زنان حمله کرد . شیده گفت : در این تاریکی شب چه میخواهی ؟ برزو گفت : نمیدانی من کیستم و بهر چه آمدم ؟ من برزوی شیر و نبیره رستم هستم و آمدم ایرانیان را از بند آزاد کنم . شیده که این سخن را شنید سخت ناراحت شد و با چوبه تیر به اسب برزو زد و برزو را سرنگون کرد اما برزو با سپر و گرز به جنگ پرداخت . یک نفر آمد و به زال خبر داد که برزو از اسب به زمین افتاد ، زال نعره زد و قصد رفتن داشت که فرامرز جلویش را گرفت . وقتی رستم باخبر شد ، گفت : مگر برزو عقل ندارد؟ آیا به او نگفتم در راه خاموش باش . پس به زال گفت : با لشگر به کمک برزو برو. مبادا او را اسیر کنند . زال و فرامرز به کمک برزو رفتند ابتدا گمان میکردند که او کشته شده است اما دیدند او یک تنه بسیاری از ترکان را به خاک و خون کشید . زال گفت : اگر این دلاور همراه ما نبود نمیدانم عاقبت ما چه می شد ؟ زال او را صدا کرد و اسبی به او داد و گفت : برو کمی استراحت کن . به خدا قسم که امید نداشتم زنده باشی . اما برزو بر زین نشست و گفت : بجنگید. فرامرز و زال و برزو شمشیر کشیدند و آنقدر جنگیدند تا روز شد . صبحگاه افراسیاب به میدان جنگ آمد و دید که برزو و فرامرز و زال در حال جنگ هستند . با خود گفت :تقصیر خودم بود که برزو را از شنگان آوردم وگرنه کسی از او اطلاع نداشت پس به شیده گفت : دست از جنگ بردارید و کسی را برای میانجی گری بفرستید .

برزو به فرامرز گفت : تو اینجا بمان و مراقب باش . من عقب میروم کمی استراحت کنم. افراسیاب خشمگین گفت : پیلسم کجاست ؟ آیا مست است ؟ پیران آمد و پیلسم را از خشم افراسیاب خبردار کرد . پیلسم به پیران گفت : آیا به آبروی خود فکر نمی کنید ؟ زمانی میجنگید و زمانی صلح می کنید . پیلسم به سوی ایرانیان رفت و رستم را طلبید. زال نزد رستم رفت و گفت : هماوردت دوباره برگشت و عزم جنگ دارد سپس نالید و بر افراسیاب لعنت کرد .رستم گفت : نگران چه هستی ؟

بمیرد هر آن کو ز مادر بزاد                                نماند بگیتی کسی راد و شاد

سپس به برزو گفت: همیشه باید آماده در خدمت شاه باشی . من سنم به چهارصد سال رسیده است . اگر من کشته شدم انتقامم را بگیر . رستم ببر بیان پوشید و بر رخش نشست و به نزد پیلسم رفت و دو پهلوان شروع به خواندن کرکری کردند و بعد ابتدا با نیزه به جنگ پرداختند سپس با کمند مبارزه کردند . جنگ سختی بود .

زال به سجده افتاد و از یزدان کمک خواست . سپس دو پهلوان تصمیم به کشتی گرفتند و هر دو در هم پیچیدند . افراسیاب جلو آمد تا به خوبی نظاره گر آنها باشد . هماوردی سختی بود و هر دو غرق خون بودند . برزو به رستم گفت :تو برو استراحت کن تا من با او کشتی بگیرم . اما رستم نپذیرفت . از آنسو پیران نزد پیلسم آمد و گفت :افراسیاب میگوید که اگر پیروز شوی ایران و توران از آن توست . پیلسم شاد شد و دوباره کمر به مبارزه بست و کشتی ادامه یافت و بالاخره رستم دو پایش را گرفت و بالا آورد و بر زمین زد و بر سینه پیلسم نشست و با کمند او را بست . برزو آمد و او را گرفت و چنان بر زمین زد که دو دستش شکست و سپس سرش را برید .

زواره و فرامرز و زال شاد شدند و زال سر بر خاک نهاد و از یزدان سپاسگذاری کرد . افراسیاب دستور جنگ داد اما پیران گفت : دیدی که رستم همان است که بود اگر کشته شوی چه کسی شهریار توران شود ؟ در همین موقع سواری از توران آمد و گفت: کیخسرو لشگر کشیده است .پیران نالان به افراسیاب گفت : چه کنیم ؟ تو با سخنان یک زن سرت را به باد دادی .

ز پهلوی چپ آفریدست زن                         که دیدست هرگز زن رای زن ؟

افراسیاب گفت :ای خیره سر پناه من خداست و من نبیره فریدون و پسر پشنگ هستم. نبردی با خسرو می کنم که به گریه بیفتد . روزش را سیاه خواهم کرد و سر از تنش جدا می کنم . سر زال و برزو را می برم و آتش به جان گستهم میزنم .

از آنسو کیخسرو رسید و همه ایرانیان به پیشوازش آمدند . خسرو از گودرز و طوس و سایر بزرگان پرسید و رستم با چشم گریان از حیله اسفندیار و بلایی که بر سر پهلوانان آمده بود ، گفت .کیخسرو گفت : آماده جنگ شوید . شاه در جلوی سپاه قرار گرفت و برزو را در راست و فریبرز را در چپ و رستم را در قلب قرار داد.افراسیاب که چنین دید آماده نبرد گشت و فریاد زد ای کیخسرو بیا تا من و تو بدون سپاه بجنگیم اگر من به دستت کشته شدم ایران و توران از آن توست و اگر تو به دست من کشته شدی ایران و توران از این کینه خلاص میشوند .کیخسرو ناراحت بود که من چگونه با نیای خود بجنگم ؟ خدایا شاهد باش که او عزم جنگ با من را دارد . پس کیخسرو از پیل پیاده شد تا به جنگ افراسیاب برود اما پهلوانانی چون قارن و زال و برزو و رستم و زنگه شاوران و رهام و فرهاد کشوادگان جلوی شاه را گرفتند و گفتند :درست نیست که شاه به جنگ برود . آیا درست است که ما بمانیم و شاه به جنگ برود ؟رستم گفت : ای شهریار قسم به دادار که با این کار روان سیاوش غمگین میشود . تو بمان تا برزو به جنگ او برود . تو بر تخت زرین بنشین و کارها را به من بسپر .کیخسرو به رستم گفت : افراسیاب مرا خواسته است اگر چه ایرانیان جنگ مرا ندیده اند اما من فرزند سیاوش هستم و باید به جنگ او بروم .زال گریان شد و گفت : این عدل نیست که این بزرگان که در خدمتتان هستند بمانند و شاه بجنگد . روان سیاوش را ناراحت مکن . چرا نیمروز را به من دادی ؟ اگر قرار است خودت بجنگی ما برای چه اینجا هستیم ؟خسرو به زال گفت : اگر روزگار من سرآمده باشد کاری از کسی ساخته نیست و تو میدانی که من هنوز از کینه درد مرگ پدرم ناراحتم و باید انتقام پدرم را بگیرم .سپس خسرو به زنگه شاوران دستور داد که بهزاد شبرنگ را آماده کند تا سوارش شود .

تو گفتی سیاوخش زو زنده شد                             جهان پیش شمشیر او بنده شد

رستم نزد شاه رفت و گریان به او آویخت و دوباره او را از رفتن برحذر داشت سپس برزو جلو آمد و گفت :اگر شاه اجازه دهد چیزی بخواهم . خسرو گفت : هرچه آرزو داری بخواه . برزو گفت : ای شاه با من پیمان ببند که آرزویم را برآوری چون می دانم اگر پیمان ببندی آن را نمی شکنی . خسرو پذیرفت و پرسید : حال بگو چه میخواهی ؟ برزو گفت : این جنگ را به من ببخش و بگذار تا هنرم را به تورانیان نشان دهم و اگر کشته شدم همین بس است که کیخسرو دادگر مرا شهره عالم کرد . کیخسرو که چنین دید و نمیتوانست زیر پیمان بزند ، به زال گفت : ای پهلوان او فریب را از تو آموخته است .

بگفتار شیرین چنانم ببست                              که پیمان او را نشاید شکست

شهریار به برزو گفت : آماده جنگ شو و افراسیاب را دست کم نگیر . برزو زمین ببوسید و گفت : من امروز انتقام سیاوش را از پورپشنگ خواهم گرفت . برزو خروشان نزد افراسیاب رفت و گفت : ای ترک بدبخت با مکر و حیله به جنگ آمدی و این باعث ننگ توست . افراسیاب گفت : پس خسرو کجاست ؟ از جنگ پلنگ ترسید ؟ چگونه ایرانیان او را شاه میخوانند ؟ من از جنگ با تو ننگ دارم . برو تا خسرو بیاید . من تو را به اینجا رساندم حالا عزم جنگ با مرا کرده ای ؟ برزو گفت :ای بداندیش اینها نتیجه اعمالت است . تو از سیاوش بهتر نیستی که به دست گروی کشته شد . من از گرسیوز شوم بهترم و گروی را آدم حساب نمی کنم . حالا تو سیاوش و من گروی هستم . من انتقام سیاوش را از تو می گیرم و سرت را میبرم . زال از حیله گری تو برایم تعریف کرده است .برزو گرز کشید و به سوی افراسیاب تاخت . افراسیاب به کمرگاه برزو زد و جوشنش را درید و پهلوی برزو زخمی شد و خون همه جا را گرفت . برزو گرز را کنار انداخت و او را تیرباران کرد . همه جا تیره شده بود و خون از هر دو روان بود . ترکش برزو تمام شد و هر دو از خستگی درمانده بودند . رستم و زال بر برزو آفرین گفتند . کیخسرو به درگاه یزدان نالید که تو میدانی این بیدادگر طماع دست از بدی نمی کشد . دو جنگجو مدتی استراحت کردند و سپس دوباره شروع به جنگ نمودند و با گرز گران به جان هم افتادند . هومان نزد افراسیاب رفت و گفت : تو شاهی و او جنگجو است این ننگ آور است که با او بجنگی . او با کشتن تو نامور میشود. افراسیاب گفت : کینه چشمهایم را پر کرده است پس به برزو گفت : ای بی پدر چگونه ادعای مردی می کنی ؟ کمند انداخت تا سرش را به بند آورد . برزو عصبانی شد و گرز را بر سر شاه کوبید . افراسیاب عنان اسب را برگرداند و فرار کرد اما برزو کمند انداخت و کتف او را گرفت . شیده خروشید که جنگ آورید و نگذارید او زنده بماند . ترکان حمله بردند . زال و رستم که چنین دیدند به ایرانیان نهیب حمله زدند و گفتند : مبادا برزو کشته شود . دو لشگر در هم آویختند و جنگ سختی درگرفت . فرامرز که دید هر دو طرف درگیر جنگند و ترکان به دژ توجهی ندارند با عده ای به سوی دژ رفت و در آنجا بیژن و گودرز و گستهم و گیو و طوس را زنده یافت و به نزد شاه آورد و خبر زنده بودن پهلوانان را به رستم داد . جنگ همچنان ادامه داشت و فرامرز دوباره مشغول جنگ شد . هومان و شیده با زال می جنگیدند تا اینکه سپر از دست هومان افتاد و از ترس جان مجبور به فرار شد و شیده هم از پی او رفت . افراسیاب که دلیری ایرانیان را دید مجبور به فرار شد و به سوی توران رفت .

هم آورد چون تافت از جنگ روی                         نباید ترا بود پیکار جوی

خورشید غروب کرده بود و رستم و زال و برزو و فرامرز و زنگه شاوران همگی به نزد شاه رفتند . شاه زنگه شاوران و فریبرز را به عنوان طلایه دار فرستاد تا در جلو قرار گیرند . از آنسو افراسیاب طلایه را به شیده سپرد و گفت : من و پیران و هومان به توران میرویم و تو راه را بر آنها ببند . سپس افراسیاب به پیران گفت :

شدم سیر از زندگانی خویش                      ز سوسن نگه کن چه آمد بپیش

فریبرز راه را بر آنها بست و پرسید : فرمانده اتان کیست و کجا میروید ؟ هومان گفت :« شیده فرزند شاه است و به توران میرود و قصد جنگ نداریم . شیده از دست پدر عصبانی است و دیگر نمیخواهد او را ببیند . فریبرز دستور جنگ داد و دو گروه به سختی به هم آویختند . افراسیاب که چنین دید به هومان گفت : بجنگید و خودش کمان کشید و تیری برخود زنگه شاوران زد . دو سوم ایرانیان کشته شدند و فرامرز و زنگه مجبور به فرار گشتند و نزد شاه رفتند و ماجرا را گفتند .

پس از آن شیده هم به همراه لشگرش بازگشتند و سراپرده و خیمه ها را رها کردند . خسرو که دید ترکان شکست خردند و فراری شدند به سپاه دستور بازگشت داد . زال از شاه درخواست کرد که یکماهی به ایوان او بیاید و بیاساید و شاه هم پذیرفت و در ایوان زال ، شاه و همه پهلوانان جمع شدند و می نوشیدند و رامشگران می نواختند و همه جا را آذین بستند و همه زابلیان شاد بودند . کیخسرو به برزو نگریست و گفت : همانا او همتایی در جهان ندارد . رستم زمین ببوسید و گفت : برزو بنده توست و همیشه آماده گرفتن انتقام سیاوش است .

تو شاهی و او پهلوان نو است                           جوان بنده شاه کیخسرو است

شاه دستور داد تا اسب و تاج زرین و غلامان رومی با کمر زرین و دو جام یاقوت و پیروزه و ده اسب گران قیمت و دویست تخته لباس از دیبای چینی و بسیاری جوشن و خود و درفش عقابگون که متعلق به افراسیاب بود و ده هزار شمشیرزن را به برزو بسپرند و منشور غور و هری را به نام برزو زدند و به او گفت: آنجا را آباد گردان و به عدالت رفتار کن . برزو زمین را بوسه داد و فرامرز و رستم از شاه سپاسگذاری کردند . خسرو یکماه در سیستان بود سپس به راه افتادند. رستم تا دو منزلی او را بدرقه کرد و آنجا ماند و زال و برزو با او همراه شدند .

به پایان رسانیدم این داستان                      بدانسان که بشنیدم از باستان

[ دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٠۱ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed