ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ادبیات سوم انسانی - شرح کامل ادبیات فارسی سوم انسانی

 

شرح کامل ادبیات فارسی سوم  انسانی

درس اول/ ستایش خدا

1- به نام آن نگارگری که این جهان خاکی را با چهره ی زیبای فرشتگان به وجود آورد.

2- خداوندی که به علتی نیاز ندارد و علت العلل است و خداوندی که هیچ گونه سستی در جهان او وجود ندارد .

3- عقل وخیال انسان هرگز او را در نخواهد یافت و عقل انسان با چگونگی و چرایی او کاری ندارد (یعنی او را نمی توان به طور کامل شناخت .)

4- کسی با خدا نیست اما او با همه هست تمام جهان فانی هست اما او باقی.

5- خداوندی که ابتدای وجودی برای او قائل نمی شویم و آن بخشنده ای که همیشه است و  پایانی ندارد

6- خداوند به ماه دستور داد که روشنایی را در همه جا بگسترد و به ستاره ی عطارد دستور داد که بنوسید.

7- خداوند پیامبر را دوست خود خوانده است و او را از پایین ترین رتبه به بالاترین مقام یعنی معراج رسانده است.

 

نعت پیامبر(ص)

1- او پیامبری داری خوی نیک و عادات پسندیده است پیامبر خداست برامت و شفاعت کننده ی گروه های مردم است.

2-پیامبر خدا رسول پیامبران است و رسول پیشوایان راه و او کسی است که جبرییل بر او فرود می آمد.(پیامبر اسلام، آخرین پیامبر و کسی است که جبرییل با او صحبت می کرد)

3-پیامبری که هنوز وحی بر او تمام نشده بود ، با رسالت خود آثار همه ادیان را منسوخ کرد.

4-هنگامی که پیامبر تصمیم به انذار مشرکان گرفت، با معجزه ی خود ماه را به دو نیم کرد.

5- هنگامی که شهرت پیامبر در همه ی دنیا پیچیده ، کاخ کسری هنگام تولد پیامبر شکافت برداشت (حکومت ساسانیان سست شد).

6- پیامبرشبی بر اسب خود سوار شد و به آسمان رفت چنانکه از نظرجاه و مقام نیز از فرشتگان بالاتر رفت .

7- پیامبر در شب معراج آن چنان بالا رفت که  در آسمان هفتم دیگر جبرییل نتوانست با او بیاید.

8- پیامبر به حضرت جبرییل گفت : ای آورنده ی وحی بالا  تر بیا

9- جبرییل گفت : دیگر اجازه ندارم بالا تر بیایم ، من این جا می مانم زیرا که دیگر قدرتی برای بالا آمدن ندارم.

10-جبرییل گفت :اگر به اندازه ی سرمویی بالاتر بیایم نور تجلی ذات خداوند مرا می سوزاند .

11-ای فرستاده ی خدا بر مردم چگونه می توانم تو را ستایش کنم که شایسته ی تو باشد.

12-خدا تو را وصف و ستایش کرد و تو را بزرگ شمرده و حضرت جبرییل به خاطر مقام و منزلت تو زمین را بوسید.

13-سعدی این انسان ناقص چگونه تو را ای پیامبر توصیف کند.درود بر تو ای پیامبر.

 

درس دوم/رستم و اسفندیار (1)

1 . بلبل در باغ و بوستان حکایت از یک داستان غم انگیز دارد و گل با شنیدن صدای بلبل رشد می کند.

2 . چه کسی زبان بلبل را می فهمد و می داند که او چه می گوید و چه کسی می داند آواز (ناله و       زاری) بلبل بر روی شاخه ی گل (کنارگل – زیر گل ) به چه علت است.

3 . بلبل به خاطر مرگ اسفندیار ناله و زاری میکند . زیرا او کاری جز ناله وزاری ندارد .

4 . مرگ اسفندیار در زابل است به دست رستم پسر زال.

5 و6 .  اگر تخت و تاج پادشاهی را از من می خواهی سپاه خود را آماده کن و به سمت      

 سیستان برو و هنگامی به آن جا رسیدی دست رستم را ببند ، در حالی که دستهای او را

  با ریسمان بسته ای به سمت من بیاور.

7 . در جهان هرکس که با نیکی سرو کار دارد تلاش می کند که با پادشاهان  سازش کند.   (از آنان اطاعت کند )

8. در مدت پادشاهی لهراسب  شاه تو(رستم)، به آن درگاه نیامدی.(لهراسب پورگشتاسب بود)

 9 . هنگامی که لهراسب شاه کشور ایران را به پسرش گشتاسب داد تو(رستم) به سوی تخت اونیامدی .

 10 . اکنون بدون سپاه و لشکر به پیش تو می آیم ، تا هر چه شاه گفته است، بشنوم.

11. سخنان بیهوده را از من دور کن و بدی را بر اهریمن روا دار و با او پیکار کن نه با  من.             

 12. آن چه که تا الان کسی به من نگفته است ، تو به من نگو و با گستاخی کار بیهوده ای   انجام نده.

 13. دل رستم پس از شنیدن سخنان اسفندیار پر از غم اندوه شد و دنیا در مقابلش مانند  جنگلی  انبود شد (دنیا در مقابل چشمانش تیره و تار شد).

14 . 15 .که اگر من در مقابل او تسلیم شوم و یا افتخاری کسب کنم و به او آسیبی برسانم  این دو کار هر دو ناپسندیده می باشد، زیرا رسمی تازه وبدعتی (کار) زشت می باشد .

16 . اگر من دست به بند او بدهم نام من بسیار زشت می شود  و هم چنین اگر اسفندیار را بکشم  سر انجام بدی در انتظارم است .

17. در تمام جهان هرکس که سختی می گوید (تا جهان باقی است ) سرزنش کردن من (رستم) از بین نمی رود.

18. که رستم بوسیله جنگ جوی جوانی زخمی شد و اسفندیار به زابل رفت و دست او را  بست.

19. نام من با بدی یاد میشود و دیگر در جهان برایم آبرو و اعتباری نمی ماند.

20. و اگر من بدست اسفندیار کشته شوم دیگر برای مردم زابلستان آبرو و اعتباری باقی نمی ماند.

22. رستم به اسفندیار گفت : ای کسی که دنبال شهرت هستی اگر آرزوی تواین است.

23. پیکرت را مهمان ستم رخش می کنم (با رخش بر خبازوات می تارم) تن تو را با گرز و کوپال  درمان می کنم .

24. تو فردا نیزه ی مرا می بینی و سرعت و مهارت مرا در تیر اندازی خواهی دید .

25. از این به بعد تو در مقابل پهلوانان نمی توانی در میدان جنگ مبارزه کنی.

26 . هنگامی  که روز جنگ فرا رسید ، رستم لباس جنگی خود را پوشید.

27. ریسمانی به ترک بند زین بست (برای این که زین را محکم تر کند ) بر آن اسبی که به  بزرگی مانند فیل بود نشست.

28 . به کنار رودخانه ی  هیرمند آمد در حالی که بسیار متاسف بود و بر لبش پند و اندرز جاری بود.

29. از رودخانه ی هیرمند عبور کرد و به بالای تپه ای رفت و از کار جهان بسیار شگفت زده بود.

30. فریاد بر آورد که ای اسفندیار با شکوه هم نبرد تو آمد، آماده ی جنگ باش.

31و 32. هنگامی که اسفندیار سخنان رستم جنگ جو ی پیر را شنید خندید و گفت: چونان که  می بینی از لحظه ای که بیدار شدم ،آماده جنگ هستم .

33. اسفندیار دستور داد تا اسب او را آماده کنند و به نزدیک او آوردند.

34. هنگامی که اسفندیار لباس جنگ خود را پوشید کسی مانند او نیرومند و شاد نبود.

35. اسفندیار ته نیزه را به زمین کوبید و به روی زین اسب پرید.

36. اسفندیارمانند پلنگی که پشت گوره خر قرار گیرد و او را بکشد بر روی اسب قرار گرفت.

37. آن دو جنگ جو این گونه با یکدیگر شروع به جنگ کردند  و تو فکر کردی که درجهان شادی وجود ندارد.

38. هنگامی که دو جنگ جوی پیر و جوان (رستم و اسفندیار ) به یکدیگر نزدیگ شدند.

39. از اسب هر دو جنگ جو فریادی بر آمد  و تو فکر کردی یا  گمان کردی که میدان جنگ  دریده شد.(پاره شد)

40. رستم با صدای بلند گفت : کی ای پاداشاه دل شاد و خوشحال و کسی که بخت و اقبال خوبی داری

41. اگر می خواهی که جنگ بوجود آید و خون ریخته شود و میدان جنگی درست شود.

42. بگو تا جنگ جویانی از زابل بیاورم در حالی که شمشیر های ساخته شده از کابل را داشته باشد.

43. در این میدان جنگ با هم شروع به جنگ کنند و ما این جا تامَل کنیم (استراحت کنیم).

44 . اگر تنها هدف تو خون ریزی باشد و تلاش جنگ جویان و مبارزه ی آنها را تماشا کنی.

45. اسفندیار به رستم این گونه پاسخ داد که چرا این چنین سخن های بیهوده می گویی.

46. چه نیازی است که با مردم زابل بجنگم؟ و یا باید مردم ایران و توران (کابل) با هم جنگ کنند؟

47. آیین و دین من این گونه نیست و این کار در دین من سزاوار و شایسته نیست .

48. که من مردم ایران را از بین ببرم تا این که خود در جهان به پادشاهی و قدرت برسم.

49.اگر تو نیاز به کمک داری با خود بیاور، من نیازی به کمک ندارم.

50. آن دو جنگ جو با هم عهد بستند که کسی در جنگ به آنها کمک نکند.

درس سوم/ رستم و اسفندیار  (2)

1. آن دو پهلوان با تیر ساخته شده از چوب درخت خدنگ با یکدیگر آن چنان مبارزه کردند که خورشید  از جنگ بین آنها رنگش عوض شد.(ترسید)

2. از نوک فلزی تیر هر دو جنگ جوی آتش جنگ برافروخته شد(جنگ بین دو دلاور شروع شد). به گونه ای که لباس جنگی هر دو جنگ جو پاره شد.

3. اسفند یار به خاطر مرگ فرزندانش بخاطر طولانی شدن جنگ ناراحت و غمگین شد و ابروهایش در هم پیچید و خشمگین شد.

4. هنگامی که اسفندیار به کمان خود دست برد کسی نمی دانست از تیر او در امان بماند.

5. هنگامی که اسفندیار  تیر را از دست رها کرد تن رستم و اسب او زخمی شد.

6. هنگامی که رستم و رخش از جنگ با اسفندریار درمانده شدن به فکر چاره افتادند .

7. رسم مانند باد به سرعت از رخش پیاده شد و به طرف تپه بلندی رفت (فرار کرد ).

8. رخش سفید رنگ و درخشان به سمت خانه رفت و از صاحب خود (رستم ) جدا شد.

9. تمام پیکر رستم پر از خون شد و آن هیکل نیرومند سست و لرزان شد .

10. تو سیستانی مگر فراموش کردی که من چقدر قدرت در تیر اندازی و جنگ دارم .

11. تو اکنون با حیله و نیرنگ زال تندرست هستی و گر نه مرگ  تو نزدیک بود .

12.من امروز تو به زمین می کوبم تا از این پس دیگر زال تو را زنده نبیند.

13. از خداوند جهان بترس و عقل و خرد خود را به خاطر احساست تباه نکن (تابع احساسات  خودت نباش).

14.من امروز برای جنگ به میدان نیامدم بلکه برای عذر خواهی و حفظ آبرو و اعتبار آمده ام .

15. تو با من ظالمانه رفتار می کنی و عقل و خرد خود را نادیده گرفتی .

16. کمان را آماده کرد و تیر درخت گز را در آن نهاد ؛ همان تیری که نوک آن به آب (زر) آغشته بود .

17. تیر درخت گز را در کمان آماده کشید و سر خویش را به سوی آسمان بلند کرد .

18. گفت: ای خداوند آفریننده خورشید و افزایش دهنده ی دانش و شکوه و قدرت .

19. تو جان پاک مرا می بینی و از قدرت من خبر داری و از فکر و اندیشه من خبر داری.

20. که تلاش فراوانی کردم تا اسفندیار از جنگ صرف نظر کند .

21.  تو میدانی که اسفندیار ظالمانه برخورد می کند و ادعای مردانگی می کند.

22. مرا به خاطر این گناهم (کشتن اسفدیار) کیفر و مجازات نکن؛ ای آفریننده ماه و ستاره .

23. رستم تیر گز را همان گونه که سیمرغ گفته بود در کمان قرار داد.

24. تیر را بر چشم اسفندیار زد و جهان در مقابل چشمان آن دلاور تیره و تار شد.

25. قامت اسفندیار خم شد و بر زمین افتاد و شکوه و عظمت پاداشاهی از او رفت .  

 

درس چهارم/ بازرگان و دزد

در شهر بغداد مردی زندگی می کرد که در آغاز جوانی به جستجوی کار افراد دزد می پرداخت و هر کجا سرقتی می شد وارد می شد و اموال سرقت شده را پیدا می کرد و به صاحب مال می داد. آن مرد در پایان زندگی از آن کار توبه کرد و به شغل پارچه فروشی پرداخت .در یکی از شب ها دزدی قصد مغازه ی او کرد. در آغاز شب خود را در پوشش و ظاهر صاحب مغازه در آورد و شمعی کوچک و دسته کلید ی که برای باز کردن در دکان آماده شده بود در آستین خود گذاشت و به بازار پارچه فروشان آمد و پاسبانی را که مامور نگهبانی بازار پارچه فروشان بود صدا کرد و در تاریکی شمعی به او داد. دزد گفت :شمع را روشن کن که برای من کار مهمی در مغازه پیش آمده است و دزد رفت و در مغازه را باز کرد. و زمانی که پا سبان شمع را آ ورد او به درون مغازه  رفته بود . دزد شمع را به گونه ای از دست نگهبان گرفت که نگهبان صورتش را ندید و چون دید که نگهبان مواظبت می کند  و به شک افتاده است بر جای صاحب مغازه نشست و دفتر حساب رسی مغازه که آن جا بود بر داشت و جلوی خود گذاشت و به خواندن آن مشغول شد.

نگهبان خیال کرد که در حال حسابرسی است. وقتی که شب به صبح نزدیک شده (شب به پایان رسید) به نگهبان گفت :باربری را صدا کن تا مقداری از این پارچه ها را با من به خانه برده و پولی به نگهبان داد. دزد به نگهبان گفت :من امشب به تو زحمت زیادی داده ام این پول را صرف مخارج زندگی خود کن. وقتی که مرد باربر رسید؛ آن دزد چهار بقچه پر از لباس های قیمتی  آماده کرد و روی هم چیده بود و باربر بارها را بر دوش گذاشت؛ و دزد در مغازه را بسته و از آنجا رفت.

وقتی که صبح شد صاحب مغازه آمد . زمانی که نگهبان صاحب مغازه را از دور دید. او را مورد شکر و سپاس قرار داد و به او گفت : بچه ها ی من با آن انعام که تو دیشب به من دادی شب خوشی را گذرانیدند . خداوند دارایی  تو را از فزون کند.

مرد پارچه فروش از گفتار نگهبان تعجب کرد اما چون مرد عاقلی بود هیچ جوابی به نگهبان نداد و در مغازه اش را باز کرد بسیاری از پارچه های با ارزشی که داشت در مغازه ندید . با زیرکی و اطمینان کامل جریان را فهمید و از خود هیچ عکس العمل و نگرانی نشان نداد و با صبر و برد باری کامل نگهبان را صدا کرد و از او پرسید : دیشب چه کسی این لباس ها را برداشت . نگهبان گفت : توبه من نگفتی که باربری بیاور که پارچه هایم را با من به خانه ام بیاورد؟ صاحب مغازه گفت : بله من گفتم اما چون هوا تاریک بود و من خواب آلود بودم نمی دانم که کدام باربر با من آمده بود برو آن شخص را نزد من بیاور . نگهبان باربر را پیدا کرد و نزد پارچه فروش (صاحب مغازه ) آورد . پارچه فروش در مغازه اش را بسته و زمانی که از محدوده بازار خارج شد. از مرد باربر پرسید که دیشب پارچه ها را همراه من کجا بردی چون دیشب مست و بی هوش بودم و اکنون از یاد برده ام . باربر جواب داد : به فلان ورودی آب از ورودهای رود دجله ملوانی تقاضا کردی و من او را حاضر کردم و از پیش تو رفتم .

پارچه فروش گفت : مرا به آن ورودی ببر و ملوان را به من نشان بده .مرد باربر ملوان را به پارچه فروش نشان داد . پارچه فروش با ملوان در کشتی نشسته و از او پرسید : که امروز برادرم با من پارچه ها از کدام مسیر رفت. ملوان گفت : از از فلان محل ورود آب ، پارچه فروش به او گفت : که مرا به آن محل ببر چون به آن محل با کشتی رسید .سوال کرد که کدام باربر آن پارچه ها را جابجا کرد. ملوان به او معرفی کرد . پارچه فروش گفت باربر را بیاور و او حاضر نمود . پارچه فروش پول اندکی به باربر داد و به او گفت :مرا به آن محلی ببر که امروز پارچه ها را با برادرم به آن جا بردی . باربر پارچه فروش را به مغازه ای که در دورترین نقطه رود و رو به رو صحرا قرار گرفته بود ببرد و گفت که پارچه ها را در این مغازه گذاشته است پارچه فروش با تلاش بسیار قفل در مغازه را باز کرد پارچه هایش به همان شکل و نشانی که بسته بود دید و مشاهده کرد گلیمی در آن خانه که بر روی ریسمانی آویزان کرده بودند . گلیم را برداشت و باز کرد لباس هایش را در گلیم پیچید و به باربر گفت :بردار. باربر بارها را بر دوش گرفته و به سوی محلی رفت که از آنجا آمده بودش و وقتی که از مغازه خارج شد . در راه با دزد رو به رو شد و دوزد با دیدن آن صحنه غمگین شد . اما اصلا به روی خود نیاورد و همراه آن دو (پارچه فروش و باربر ) راه افتاد و زمانی که به کنار رود رسیدند و باربر کمک خواست تا پارچه ها را داخل کشتی ببرد ، دزد به او کمک کرد و زمانی که پارچه ها را وارد کشتی کرد . دزد گلیم خود را بر داشت و به دوش گرفت و دزد گفت: ای برادر تو را به امان خدا سپردم و هر کدام از ما به حق خود رسیدیم و پارچه فروش مال خود را به سلامت باز گردانید. 

 

درس هفتم / بردار کردن حسنک

ب 1 ) در آغازفصلی از چگونگی اعدام کردن این مرد (حسنک ) خواهم نوشت سپس به اصل داستان می پردازم! اکنون که من این داستان را شروع می کنم. از این عده که من درباره ی آنها سخن می گویم یکی دو نفر زنده اند در گوشه ای  منزوی هستند و خواجه  بوسهل زوزنی چند سالی است که مرده است . و در آن دنیا گرفتار اعمالی است که در این دنیا انجام داده بود و ما با آن کاری نداریم . هر چند او به من بدی کرد . به هر حال عمر من  شصت و پنج رسیده است؛ و به دنبال وی من هم باید بروم. در این کتاب تاریخی که می نویسم سخی نمی گویم که به طرفداری از شخص خاصی و بیهوده گویی کشیده شود و خوانندگان این نوشته می گویند :«این پیر مرد دروغ گو شرم نمی کند»، بلکه مطالبی خواهم نوشت که خوانندگان در آن نوشته با من هم عقیده و موافق باشند و سرزنشی نکند .

ب2 ) این بوسهل زوزنی مردی بزرگ زاده و با عظمت و دانشمند و اهل ادب بود . اما بد خواهی و بد خلقی جزء ذاتش بود زیرا که در آفرینش خدا دگرگونی نیست و بد رفتاری او به گونه ای بود که هیچ گونه دلسوزی و مهربانی در وجود او نبود و پیوسته منتظر بود تا پادشاهی بزرگ و ستمگر بر یکی از خدمت کاران عصبانی شود . و او را آسیب برساند و بازداشت نماید (از کار بر کنار کند) آنگاه بوسهل زوزنی از گوشه ای بر می خواست و موقعیت را متناسب می شمرد و سخن چینی و بد گویی  می کرد  و بد گویی و رنج و عذاب زیادی به این خدمت کار می رسانید. (صفحه دوم)  و سپس ادعا می کرد که فلان خدمتکار را من بازداشت کردم- اگر کار بدی انجام داد به عاقبت بد رفتاری خود رسید اما عاقلان می دانستند که این طور نیست او بیهوده سخن می گوید و به ظاهر سری تکان می دارند و پنهانی برای بیهوده گویی او می خندیدند و می گفتند که وی بیهوده سخن میگوید، به جز استاد من بو نصر مشکان که نتوانست به او آسیبی بزند با همه ی نیرنگ های خود نتوانست نقشه ی خود را عملی بسازد و آنچه درباره وی می گفت نتوانست به آرزویش برسد زیرا تقدیر الهی با سخن چینی ها ی او موافق نبود و دیگر بو نصر مشکان مردی دور اندیش بود؛ در روزگار سلطان محمود- خدا از او راضی باشد – بدون آنکه کوچکترین خیانتی در حق او بکند .مطابق میل سلطان مسعود – خدا او را رحمت کند- رفتار  می کرد. چون از شواهد می فهمید که او بعد از سلطان محمود پادشاه خواهد شد (تخت پادشاهی پس از پدر به وی می رسد) اما روش حسنک غیر روش بونصر مشکان بود زیرا که به میل و آرزوی سلطان محمد و رضایت خاطر سلطان محمود سلطان مسعود را اذیت کرد که آنها را نمی توان تحمل کرد. تا چه به پادشاه (سلطان مسعود) برسد . همان طور که جعفر برمکی و این دسته در روزگار هارون الرشید وزیری کردند  (شغل وزیری داشتند) سر انجام کار همه آنها مثل پایان کار  حسنک به مرگ انجامید . و بو سهل زوزنی با تمام مقام و ثروت و خدمت کارانش در مقابل حسنک  قطره ای آب در مقابل رود بود، امّا حساب فضل و دانش جداست (حسنک از نظر فضل و دانش از بوسهل  بر تر است) و ستم هایی که از  بوسهل به حسنک رسید، یکی آن بود که به عبدوس گفته بود: سلطان مسعود را  بگو که من هرچه می کنم به فرمان سلطان محمود می کنم ، اگر زمانی تخت پادشاهی به تو (سلطان مسعود) برسد حسنک  باید به دار آویخته شود. به ناچار زمانی که سلطان مسعود به پادشاهی رسید حسنک به دار آویخته شد و بو سهل زوزنی و بقیه چه کاره هستند ؟ زیرا که حسنک سر انجام بی باکی و دشمنی با سلطان مسعود را که انجام داده بود گرفتار شد.

ب 3 ) هنگامی که حسنک را از شهر بست به شهر هرات آوردند . بو سهل زوزنی او را به غلام خویش (خدمتکارش ) علی رایض سپرد و انواع تحقیرها و اهانت ها به حسنک  رسید زیرا هیچ گونه تحقیق و بازرسی وجود نداشت و انتقام ها و کینه جویی ها ی فراوان صورت گرفت و به همین سبب مردم علیه بوسهل اعتراض نمودند که انسان شکست خورده و از پا افتاده را می توان زد؛ اما مردانگی آناست که گفته اند: در زمان قدرت و توانندی عفو و گذشت کردن را پیشه خود بسازید.

ب 4) وقتی که سلطان مسعود خداوند از او خشنود باد – از هرات عازم بلخ شد، علی رایض حسنک را دست بسته می برد مخفیانه از اعمال و رفتار ناشایسته و دشمنی و ظلم و ستم نسبت به خنک انجام داد، هر چند علی رایعنی پنهانی به من گفت- که «هر چه که بوسهل  دستور داده بود از رفتار ناپسند در مورد این مرد، از هر ده تا یک نمونه علیه حسنک به کاربردم و خیلی واهمه داشتم.» و بوسهل در شهر بلخ سلطان مسعود را تحریک کرده که ناچار حسنک را باید اعدام نمود و سلطان مسعود از بس که صبور و بخشنده بود، در مقابل او سکوت اختیار کرد.

ب 5) و متعمد عبدوس گفت : بعد از مرگ حسنک روزی از استادم شنیدم که سلطان مسعود، به بو سهل گفت : برای اعدام حسنک دلیل و بهانه ای باید داشت. بو سهل گفت: «چه دلیلی از این بزرگتر که او قرمطی (پیرو فرقه اسماعیلی) است و از خلیفه فاطمی مصر خلعت و پاداش گرفته است تا خلیفه بغداد امیر محمد را که خداوند او را حفظ کند آزار دهد و نامه نگاری و مکاتبه از سلطان محمود قطع کرد و اکنون نیز آن سخن می گوید و در خاطر سلطان (مسعود) هست که در شهر نیشابور بود، فرستاده ی خلیفه آمد و جامعه (لباس) آورد و فرمان و پیغام در این باره چگونه بود. باید دستور خلیفه را در این زمینه رعایت کرد» سلطان مسعود گفت: «باید در این مورد فکر کنم.»

ب 6) و بعد از این با استادم (بو نصر مشکان) خلوتی کرد .او این گونه بیان کرد که در آن خلوت چه چیزهایی مطرح شد .استادم گفت : که سلطان مسعود مرا از موضوع حسنک سوال کرد، پس از جریان  خلیفه عباسی پرسید و سوال کرد که نظر شما در مورد دین و عقیده و خلعت  گرفتن (لباس گرفتن) حسنک از مصریان چیست؟ من سخن آغاز کردم و رفتن حسنک به حج را بیان کردم تا زمانی که از مدینه در راه شام به وادی القری برگشت و خلعت مصری بنا به ضرورت گرفت و ازموصل  راهش را عوض کرد و به بغداد بر نگشتن و خلیفه ناراحت شد که همانا به دستور سلطان محمود است  همه را به طور کامل شرح دادم. سلطان مسعود گفت : که در این مورد گناه حسنک چیست که اگر از راه صحرا ی عربستان می آمد . آن جماعت  را به کشتن می داد؟ گفتم همین طور بود  اما برای خلیفه به چند شکل گزارش داده اند تا کاملا رنجیده خاطر شد و ناراحت و خشمگین شد و حسنک را  قرمطی نامید . و در این مورد نامه ها نوشته شد و رفت و آمد ها صورت گرفته است. سلطان محمود همان طور که لجاجت و سر سختی و دشمنی وی اقتضا می کرد .روزی گفت: «باید به آن خلیفه ی نادان و کم عقل نامه نوشت و گفت که من به خاطر عباسیان در همه جا ی جهان به تعقیب و جستجوی قر مطیان هستم و اگر قرمطی بودن کسی ثابت شود اعدام می گردد و اگر بر من ثابت شود که حسنک قرمطی است، خبر به امیر محمود می دادند که در مورد او چه کار باید بکنیم. من او را پرورش دادم و با خانواده ی من یکی است و اگر او قرمطی  باشد من هم قرمطی هستم.» به عدالت خانه برگشتم و همان گونه که حاکمان نامه می نویسند  نامه ای نو شتم و سر انجا م پس از رفت آمد بسیار قرار شد آن خلعت  که حسنک گرفته بود  و همه چیز های  تازه و کم یا بی که  برای سلطان محمود فرستاده بود، با فرستادن به بغداد بفرستد تا سوخته و نابود گردد.

 

و زمانی که فرستاده برگشت. سلطان پرسید که: «آن هدایا را درکدام  محل سوزاندند؟» زیرا امیر از این که خلیفه، حسنک  را قرمطی خوانده بود بسیار رنجیده شده  بود. با وجود آن، در پنهانی ترس و جانب داری در خلیفه شدت می گرفت تا زمانی که سلطان محمود مرد. من همه  ی چیز هایی را که روی داده بود  به طور کامل بیان کردم گفت: فهمیدم.

ب7) البته بوسهل بعد از این مجلس باز هم بیکار ننشست و به تحریک سلطان مسعود پرداخت . روز سه شنبه 27 صفر همین که همه چیز مهیا شد. سلطان به خواجه بونصر گفت: «باید در تالار انتظار بنشینیم زیرا حسنک را به آن جا همراه با قضات و شاهدان عادل می آورند تا آن چه را که  حسنک خریده است، تماماً به نام ما  (سلطان مسعود) نوشته شود و حسنک نیز گواهی دهد. خواجه احمد گفت: چنین کاری انجام می دهم: و به تالار رفت و بزرگان و رئیس دیوان و نویسندگان و بوسهل زوزنی به آنجا آمدند. و سطلان مسعود، دانشمند آگاه و فرمانده لشکر، و نصر خلف را به نمایندگی به آنجا فرستاد، و قضاتی از بلخ و ثروتمندان و دانشمندان و فقهای دینی و شاهدان عادل و تصدیق کنندگان گفتار در آن مجلس گرد آمده بودند . همین که زمینه ی کار فراهم شد (آماده شد)- من که ابولفضل هستم وعده ای که در بیرون تالار روی سکوها نشسته بودند همگی انتظار ورود حسنک بودیم- یک ساعت طول کشید، سر انجام حسنک بدون بند و زنجیر ظاهر شد، لباس و بالا پوشی تیره و کهنه (سیاه و تقریبا کهنه)، قبا و عبایی بسیار پاکیزه و عمامه نیشابوری کهنه بر سر مرتب شده (مرتب کرده ) و کفش های میکاییلی تازه در پا داشت و موهای سرش مرتب و صاف که کمی از زیر عمامه نمایان بود و نگهبان زندان و علی رایض و افراد بسیاری از هر گروه. او را به تالار بردند و تا نزدیک نماز ظهر ماند .سپس او را بیرون آوردند و دوباره به زندان بردند و به دنبال  وی قاضی و فقیهان بیرون آمدند. همین قدر شنیدم که دو نفر به هم می گفتند: «چه کسی خواجه بو سهل را به این کار برانگیخت؟ که آبرو خود را برد.» به دنبال همه، خواجه احمد هم با بزرگان بیرون آمد و به خانه ی خویش برگشت.

8 ب ) و نصر خلف دوست من که آن جا حاضر بود. از او سوال کردم که چه اتفاقی افتاد ؟ نصر خلف گفت وقتی که حسنک آمد، خواجه احمد از جای خود بلند شد؛ چون او اینگونه  به حسنک احترام گذاشت، دیگران همه از جایشان خواسته یا نا خواسته بلند شدند . بوسهل زوزنی نمی توانست خشم و غضب خود را پنهان کند؛ نیمه تمام با  اکراه   بلند شد و از زیر خشم زیر لب غرغر میکرد. خواجه احمد به او  گفت: «تو هیچ کاری را درست انجام نمی دهی. بوسهل  به شدت خشمگین شد، و خواجه احمد، هر چه خواست حذف حسنک پیش او بنشیند به وی اجازه نداد و در دست راست من، (منظور ازمن نصر خلف) نشست و بر سمت راست خود بو نصر مشکان را نشاند و بو سهل در سمت چپ خواجه احمد نشست و از این عمل هم بو سهل بیشتر عصبانی شد.

ب9) و خواجه احمد رو به حسنک کرد و گفت: حسنک چگونه ای و روزگار را چگونه سپری میکنی؟ حسنک گفت خدا را شکر خواجه احمد گفت : ناراحت و نگران نباش که این گونه رنج ها برای انسان های بزرگ پیش می آید، باید آن چه خواست خداوند است اطاعت نمود . زیرا تا جان در بدن است امید صد هزار را حتی فراغت و گشایش در کار وجود دارد. بو سهل تاب و تحمل اش تمام شد.بو سهل گفت: برای خواجه احمد چه فایده ای دارد که چنین سگ قرمطی که او را به دار خواهد آویخت به فرمان خلیفه بغداد، خواهد کشت این گونه سخن بگوید؟ خواجه احمد با خشم به بوسهل نگاه کرد. حسنک گفت: «نمی دانم سگ کیست . همه ی مردم خانواده  من و آنچه که به من تعلق دارد از وسایل زندگی و بزرگی و ثروت، مرا می شناسند. عمری را به نعمت و کار های بزرگ پشت سر گذاشتم و پایان کار همه ی انسان ها مرگ است. اگر اکنون زمان مرگ من فرا رسیده است (باشد)، هیچ کس نمی تواند از آن مانع شود که مرا به دار بیاویزند یا به شکل دیگری بکشند، زیرا من بزرگتر از امام حسین(ع) نسیتم! این خواجه بوسهل که این گونه در حق من سخن می گوید در گذشته در شعر خویش مرا به مدح و ستایش کرده است و پشت در خانه من ایستاده است، خلف اما سخن قرمطی جدا از این مطلب است، و همه می دانند که قبلا به اتهام قرمطی بودن او بازداشت شده بود نه من. اما در مورد خود از این چیز ها نمی دانم.»

ب 10) بوسهل عصبانی شد و فریاد زد  و می خواست فحش  دهد، خواجه احمد بر سرش فریاد کشید و گفت :این مجلس شاه که ما نشسته ایم هیچ احترامی در آن نیست؟ ما برای انجام کاری در این جا جمع شده ایم؛ و  بعد از انجام کار، هرچه می خواهی بکن این مدت 6،5 ماه است  که اسیر شماست. بوسهل سکوت کردی و تا آخر مجلس سختی نگفت .

ب 11 ) و دو سند نوشته بودند و تمام اسباب و اموال و املاک حسنک را به نام  سلطان مسعود ثبت کردند و یکایک زمین ها یا املاک را در حضور حسنک جدا جدا می خواندند و حسنک با میل و رغبت  به فروش آنها اقرار می کرد و مقدار پولی را که معین کرده بوند دریافت نمود و افراد حاضر شهادت دادند  و حاکم در مجلس به ثبت رسانید و دیگر قاضی ها نیز، (هم بدین گونه نوشتند) چنان که در نظایر آن موسوم است. همین که کار به پایان رسید، به حسنک گفتند وقت باز گشت می باشد و حسنک نگاهی به خواجه احمد انداخت و گفت: «خداوند عمر خواجه را زیاد کند. در دوران سلطان محمود و به دستور او سخنان بیهوده ای درباره خواجه احمد می گفتیم که ساختگی و نادرست بود . چاره ای جز اطاعت نداشتیم . شغل وزارت را به زور به من سپرند و کار من وزارت نبود  من درباره خواجه احمد قصد و گمان بدی نداشتم و با وابستگان شما به مهربانی رفتار می کردم. و آن گاه گفت: «من اشتباه کردم و سزاوار هر نوع مجازاتی هستم که شاه دستور دهد اما خداوند یکتا با من است (مرا تنها رها نکرد) و آماده مرگ هستم، به زن و فرزند انم می اندیشم و امیدوارم خواجه احمد از من راضی باشد (مرا حلال کند.)» و سپس گریه کرد و از حاضران برای او ناراحت بودند و خواجه احمد به گریه افتاد و گفت: «من تو را بخشیدم نباید این گونه ناامید باشی زیرا ممکن است کارها بهتر شود.»

ب 12 )پس حسنک بلند شد و خواجه احمد و جماعت حاضر بلند شدند و وقتی همه بر گشتند و رفتند خواجه بوسهل را سخت سر زنش کرد و بو سهل عذر خواهی کرد و گفت: نمی توانستم جلو ی خشم خودم را بگیرم. و هرچه آن جا اتفاق افتاده بود فرمانده اشکر و دانشمند آگاه به سلطان مسعود گزارش دادند و سلطان مسعود، بو سهل را صدا کرد و بسیار او را سرزنش کرد (گوشمالی داد) وگفت فرض کنم که به خون این مرد (حسنک) تشنه هستی (با او دشمنی داره)؛ اما احترام وزیر ما را می بایست نگه می داشتی. بو سهل گفت: «از آن گستاخی که حسنک در زمان سلطان محمود در هرات با پادشاه کرد یادم می آمد و نمی توانستم بر خشم خود مسلط شوم و دیگر چنین خطا و لغزشی صورت نخواهد گرفت (دیگر چنین اشتباهی رخ نمی دهد.)

ب 13 ) و این را از خواجه عیید عبدالرزاق شنیدم شبی که فردای آن حسنک  را به دار می آویختند، .بوسهل هنگام نماز شب نزد پدرم (خواجه احمد )آمد پدرم پرسید : چرا آمدی ؟ بوسهل گفت :از این جا نخواهم رفت تا زمانی که خواجه احمد بخوابد که مبادا در  مورد عفو حسنک نامه ای به سلطان بنویسید. پدرم (خواجه احمد) گفت: نوشتم اما شما آن را نزد شاه نابود کرده اید و بسیار کار بدی است» سپس به مکان خوابش رفت.

ب 14 ) و آن روز آن شب، نقشه ی به دارکردن حسنک را می اندیشیدند و دومرد را به شکل قاصد آراستند و چنین وا نمود کردند که آن ها از بغداد آمده اند و نامه ی از خلیفه عباسی آورده اند که حسنک جزء گروه قرمطیان است و او باید بر بالای دار رود و سنگ سار شود تا بار دیگر هیچکس بر خلاف عقیده ی خلفا لباس مصری نپوشد و حجاج را در آن سرزمین نبرد.

ب 15 )وقتی که مقدمات کار ها آماده شد، و روز بعد، چهارشنبه، دو روز مانده از ماه صفر، سلطان مسعود سوار بر اسب شد و به  قصد شکار و شادی سه روزه، با هم نشیمان و نزدیکان درگاهش و نوازندگان به خارج از شهر رفت و در شهر به داروغه یا قائم مقام شهر دستور داد که اطراف نماز گاه شهر بلخ دار اعدام را در پایین شهر نصب کنند. همه ی مردم به سوی آن محل سرازیر شدند. بو سهل سوار اسب شد و تا نزدیکی چوبه دار آمد و بر روی تپه بلندی ایستاد و سواران همراه پیاده رفته بودند تا حسنک را به پای چوبه دار بیاورند . وقتی که حسنک را از سمت بازار عاشقان آوردند و به وسط شهر رسید . میکاییل که اسبش را در آن جا متوقف کرده بود (نگه داشته بود)، به استقبال حسنک آمد و به حسنک فحش های زشتی داد. حسنک به وی نگاه نمی کرد و هیچ جوابی هم نداد. همه ی مردم به خاطر این حرکت زشت و آن سخنان زشتی که گفته بود نفرینش کردند و بعد از مرگ حسنک بلاهای فراوانی و درد و رنج فراوانی را متحمل شد و اکنون زنده است و مشغول عبادت کردن و خواندن قرآن است- وقتی که دوستی کار زشت انجام میدهد چاره ای جز برملا کردن و آشکار نمودن نیست- حسنک را به پای دار آوردند؛ از پیش آمد بد به خدا پناه می برم، و دو قاصد را آورده بودند و چنین وا نمود میکردند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان هم قرآن می خواندند به حسنک دستور دادند که لباسش را درآورد، حسنک نخست دست خود را به زیر پیراهن برد و بند شلوارش را محکم کرد و پارچه های شلوار را محکم بست و لباس و بالا پوش و پیراهن را بیرون آورد و به دور انداخت و برهنه با شلوار ایستاد  دست روی دست گذاشته بود، بدنش مثل نقره سفید بود و چهره یا صورتش مثل صد هزار محبوب زیبا رو زیبا بود و همه مردم به خاطر اعدام حسنک گریه می کرند. کلاه جنگی با پوشش آهنی آورده اند و آن  را مخصوصا کوچک انتخاب کرد بودند که تمام سر او را نپوشاند فریاد زدند که تمام سر و صورت او را بپوشانید تا سنگ  سرش را از بین نبرد چون می خواهیم سرش را به بغداد نزد خلیفه عباسی بفرستیم، و حسنک را همچنان نگه داشته بودند و او لبش را حرکت میداد و چیزی زیر لب می گفت، تا کلاه آهنی بزرگتری آوردند.

ب16) و در این زمان، احمد لباس دار، سواره آمد و روبه حسنک کرد و پیامی به او رسانید و گفت پادشاه بزرگ (سلطا ن مسعود) می گوید: «که این آرزوی تو می باشد که گفته بودی وقتی به پادشاه رسیدی (منظور سلطان مسعود)، من حسنک  را اعدام کن . ما (سلطان مسعود) می خوا ستیم تو را ببخشیم، اما خلیفه عباسی نو شته است که تو قرمطی شده ای و تو (حسنک ) را به امرا و به دار می آویزند.»

ب- 17) حسنک در مقابل این سخن حرفی نزد (جوابی نداد)، سپس، با کلاه آهنی بزرگتری که آورده بودند، سر و صورت او را پوشانیدند. سپس به او دستور دادند که: بدو. سخنی نگفت و به آنها توجهی نکرده مردم گفتند: «شرم نمی کنید می خواهید مردی را اعدام کنید به حالت دویدن به پای دار ببرید؟» نزدیک بود که شورشی بزرگ بر پا شود. سواران بسوی مردم حمله ور شدندو آن شورش را خا موش کرند.

ب 18) و حسنک را به پای دار بردند و به جایگاه اعدام رسانیدند؛ او را سوار اسبی  (دار اعدام) کردند که هرگز سوار نشده بود و جلاد حسنک را مکحم بست. و فریاد زدند که به سویش سنگ بیندازید کسی  دست به سنگ نمی برد  و همه از شدت ناراحتی بسیار گریه می کردند؛ مخصوصا مردم نیشابور بیشتر گریه میکردند . آنگاه به تعدادی او باش پول دادند که سنگ پرت نمایند ولی حسنک بیش از این بود زیرا جلاد ریسمان به گلو یش انداخته و آنرا محکم بسته و حسنک  را خفه کرده بود

ب 19 ) زندگی و روزگار  حسنک و سرگذاشت او همین است که بیان گردیده و سخن حسنک –که خداوند بر او رحمت کند– پیو سته این بود که می گفت دعای مردم نیشابور مرا نجات می دهد اما نجات نداد. و املاک و وسایل زندگی و طلا و نقره و سرمایه فراوان به حال او فایده ای نداشت. حسنک مرد و جماعتی که این نیرنگ را ترتیب داده بود همه مردند – خداوند همه را رحمت کند- و این قصه با عبرت های فراوان است. و این همه و سایل دعوا و دشمنی را که به خاطر مال دنیا کردند همه رها کردند و خودشان رفتند . چه انسان نادانی است که به دنیای فانی دل می بندد زیرا که این دنیا  نعمتی می دهد باز به شیوه ی زشت تری باز می گردد .

ب 20 ) هنگامی که از کار اعدام حسنک آسوده شدند، همگی از پای چوبه دار باز گشتند و حسنک بر با لا ی  دار تنها ماند ؛ همان طور که به تنهایی از مادر متولد شده بود. و بعد از آن از ابو الحسن حر بلی– که دوست من و از نزدیکان بو سهل بود – شنیدم که گفت یک روز با بو سهل بودم، مجلسی بسیار زیباتریین کرده بود و خد متکاران زیاد ایستاده بودند و نو ازگان و خوانندگان در ان مجلس جمع کرده بود. مخفیانه گفته بود که سر حسنک را پنهانی از ما در آن مجلس آورده بودند و در ظرفی در بسته نگه داشته بودند . سپس بو سهل گفت: «میو ه ی نو رسیده (نو در آمده) آورد اند، از آن بخوریم.» همگی در جواب گفتند: «آری می خوریم». دستور داد: «آن ظرف در بسته را بیآورید.» آن ظرف را آوردند و سرپوش (درپوش ) را از آن بر داشتند. وقتی که سر حسنک را در آن دیدیم، همگی شگفت زده شدیم و من از حال برفتم و بو سهل مرا مورد تمسخر قرار داد و من روز بعد در خلوت او را بسیار سرزنش  کردم؛ به من گفت: «ای ابوا لحسن حر بلی، تو مردی بسیار ترسو هستی ،  دشمنان را باید این گونه گشت». و همه از این مو ضوع با خبر شدند و دیگر مردم  بو سهل را مورد سرزنش و لعنت قرار دادند. 

ب21 ) و روزی که حسنک  را به دار آویختند  استاد من بو نصر مشکان چیزی نخورد و بسیار غمگین و متفکر بود ؛چنانچه هیچ زمانی او را این طور ندیده بودم و می گفت: «در چنین زما نه ای چه امیدی برای زیستن انسانها وجود دارد؟» و خواجه احمد حسن هم اینگونه بود و بر سر کار نرفت .

ب 22 ) و حسنک نزدیک هفت سال روی چوبه دار باقی مانده بود؛ چنانکه گوشت بدنش همه نابود شد و خشک گردید ، بطوری که اثری از او باقی نماند تا به موجب حکمی از شاه اسکلت حسنک را از دار پایین کشیدند و دفن نمودند. طوری که کسی نفهمید سر او کجا ست و تنش کجاست.

 (ب23 ) و مادر حسنک زنی شجاعی بود. چنانچه شنیدم که مو ضو ع اعدام پسرش را دو سه ماهی برایش نگفته بودند . و زمانی که شنید گریه و زاری نکرد- آن گونه زنان گریه می کنند- بلکه با وقار بی صدا گریه می کرد؛ طوری که دیگران با دیدن او به شدت گریه می کردند . آن گاه می گفت: «پسرم انسانی بسیا ر بزرگ و با شرفی بود! که پادشاهی چون سلطان محمود این دنیا را به او داد (منظور وزیر سلطان محمود بود) و پسرش سلطان مسعود آخرت را نصیب او کرد (منظورسلطان مسعود او را گشت)». و مادر حسنک به زیبایی برای فرزندش عزاداری کرد و هر انسانی خردمندی که می شنید مادر حسنک را تحسین می کرد  و به درستی که چنین چیزی شایسته او بود. و شاعری از مردم نیشابور در مرگ حسنک به یاد او چنین مرثیه ی سو گواری سرود:

بیت اول : به این دلیل سر حسنک را از تنش جدا کرد ند که او از همه برتر و شایسته تر بود و وجود او مایه ی زینت زمان و حرمت مملکت بود .

بیت دوم : او از هر دین و مسلکی که پیروی می کرد سزاوار نبود که از تخت وزارت به دار مرگ آویخته شود .

 

درس هشتم/ داستان شیر و گاو

ب 1)  بازرگان ثروتمندی بود و فرزندان او بزرگ شدند و از یادگیری کار و حرفه ای خود داری می کردند و اموال پدر را بدون برنامه مصرف می کردند و در خرج آن زیاده روی می کردند .پدر پند و نصیحت کردن آنها را بر خود واجب و میان نصیحت به آنها گفت که ای فرزندان من، مردم دنیا، در طلب سه چیز هستند و نمی توانند به آن دست پیدا کند مگر آنکه چهار خصلت داشته باشند؛ اما آن سه چیزی که همه دنبال آن هستند عبارت از زندگی راحت، مقام بلند، و کسب رضایت خداوند و پاداش آخرت و آن چهار چیز که می توان بوسیله ی آنها اهداف اول رسید، ذخیره کردن مال از راه درست و حفظ آن و بخشش مال در مورد آنچه که به مصلحت زندگی اهل خانواده و ذخیره ی آخرت منتهی میشود و نگهداری نفس از دفع بلاها به آن حد که از توان آدمی بر آید و هر کس یکی از این چهار خصلت را نادیده بگیرد (بی اعتنایی کند)،  گردش ایام، سختی هامانع از رسیدن به آرزوهای قرار می دهد.

ب2) پسران بازرگان به پند های پدر گوش دادند و منانع آن را به درستی دریافتند. و برادر بزرگ آنها روی به تجارت آورد و به سفر های دور دست رفت و دو گاو به نام های شنزبه و نندبه به همراه او بودند. و در مسیر عبور به باطلاقی رسیدند؛ شنزبه در داخل آن گیر کرد، با چاره اندیشی او را نجات دادند. در آن لحظه شنزبه قدرت حرکت نداشت. بازرگان مردی را برای مراقبت از آن گاو گذاشت که از حال او مرافبت نماید؛ و زمانی که توانایی اولیه را بدست آورد پشت سر بازرگان حرکت کند . مرد مراقب یک روز ماند، خسته شد و شنزبه را همان جا رها کرد و خود رفت و زمانی که به بازرگان رسید گفت: گاو مرُد.

ب3) و شنزبه به مرور زمان، بهبود یافت و در جستجو چرا گاهی می گشت تا این که به چمن زاری رسید که پر از سبزه ها و گیاه خوشبو بود . وقتی مدتی در آن چرا گاه پر  علف گذرانید و نیرو گرفت، و ناسپاسی نعمت خود خواهی و مستی به او راه یافت و با خوشحالی آمیخته با غرور نعره بلند و وحشتناکی بر آورد. و در اطراف  آن چمن زار شیری بود و در اطراف آن حیوانات و درندگان گوناگون زندگی می کرد، همه از فرمان شیر پیروی می کردند و شیر هرگز گاوی ندیده بود و صدایش را تا آن زمان نشنیده بود. وقتی که صدای گاو را شنید، ترسی سراسروجودش را فرا گرفت اما بخواست دیگر حیوانات بدانند که او می ترسید؛ از ترس یک جا ساکن بود (خشکش زده بود) و اصلا حرکتی نکرد.

ب4) و در میان پیروان شیر دو شغال به نام های کلیله ودمنه زندگی می کرد ند که هر دو از هوشیاری و زیرکی بسیاری بر خودار بودند. دمنه  طمع کار تر و والا تر بود و به برتری می اندیشید، از کلیله پرسید: نظر تو در مورد شاه که بر جای خود  ایستاده و شادی از خود نشان نمی دهد چیست؟ کلیله گفت: تو در این مورد چه کار داری؟ ما در درگاه این پادشاه زندگی راحتی داریم و غذایی می خوریم از این فکر و سخن بگذر.

ب 5 ) دمنه گفت: هر کسی که به پادشاه نزدیک شود برای سیر کردن شکم نیست زیرا شکم را می توان به هر وسیله سیر نمود. فایده نزدیکی به پادشاهان رسیدن به مقام بلند و نگهداری دوستان و سرکوب دشمنان است .

ب6 ) کلیله گفت :آنچه گفتی شنیدم؛ اما خرد مندانه توجه کن و بدان که هر دسته و قوی مقام و منزلتی دارند و ما آن جماعتی نیستیم که برای این مقام ها ساخته و آماده شویم و بتوانیم به آن دسته برسیم.

ب 7) دمنه گفت :درجات بین صاحبان جوانمردی و افراد اهل همت مشترک و مورد اختلاف است. آن کس که از وجودی ارزشمند برخودار است خود را از درجات پست به مقامی بلند میرساند و هر کس که از اندیشه سست و عقل اندک و ناقص سود می برد از مقام و درجه ی به مقام بلند بی ارزش سقوط می کند.

ب 8) کلیله گفت: این خردمندی که تو فکر می کنی چیست؟  

ب 9 ) دمنه جواب داد من می خواهم در این زمان خود را به شیر نشان  دهم زیرا دچار تردید و سرگشتگی شده است و با نصیحت و راهنمایی به او آرامش می رسد به این وسیله خود را به او نزدیک کرده و منزلت و مقامی پیدا می کنم

ب 10) کلیله گفت : تو از کجا می دانی که شیر سر گشته و آشفته است ؟

ب11 ) دمنه گفت : با عقل و زیرکی خود نشانه های ترس و وحشت را در شیر می بینم و انسان خردمند با دیدن ظاهر، به باطن افراد پی می برد.

ب12) کلیله گفت: چگونه نزد شیر مقام و منزلتی بدست می آوری؟ زیرا تو در خدمت  هیچ پادشاه نبودی و آداب و رسوم آن را نمی دانی .

ب13)  دمنه گفت: وقتی مردی از دانایی و توانایی برخوردار باشد . از انجام دادن کار بزرگ و بدوش کشیدن مسولیت سنگین اظهار عجزو ناتوانی نمی کند.

ب14) کلیله گفت : خداوند بلند مرتبه خوبی و درستی این کار بزرگ را اگر مخالف آنم امیدوارم به خیر و نیکی و تندرستی.

ب15) دمنه رفت و به شیر سلام کرد . شیر او را صدا کرد و از او پرسید :کجا هستی؟ دمنه گفت : بر درگاه سلطان جنگل ساکن شدم و درگاه سلطان را قبله نیازها و نهایت امید و آرزوی خویش قرار داده ام و منتظر هستم که کاری پیش اید و من آن را  با عقل و دانش انجام دهم .

ب16) وقتی شیر سخنان دمنه را شنید، به طرف نزدیکان خویش رفت و گفت : انسان هنرمند و جوانمرد اگر چه از مقامی کوچک و دشمنی فراوانی برخوردار باشد، عقل و جوانمردی (انصاف) او باعث می شود تا در میان دیگران مشخص گردد (به شهرت برسد)، مثل شعله آتش که اگر صاحب آتش خواهان آن باشد که کم بسوزد ولی آتش به طبع خود بیشتر می شود می سوزد و شعله ور می شود. و دمنه با شنیدن سخنان شیر خوشحال شد و گفت: لازم است که همه ی خدمتکاران و نزدیکان شاه هر نظر و راهنمایی که در اندیشه دارند ارائه دهند آنچه که باعث نگرانی او می شود، او را نصیحت کنند و اندازه ی خردمندی خود را به شاه نشان دهند، زیرا تا شاه پیروان خود را به درستی نشناسد و از توان و کارایی و پاک سرشتی آنان با خبر نباشد، نمی تواند از وجود آنها سود ببرد و نمی تواند در انتخاب آنان به درستی فرمان صادر کند.

ب17) وقتی که دمنه این سخنان را بیان کرد، شگفتی شیر نسبت به او بیشتر شد از آن رو به  پرسش های شیر به نرمی و درستی پاسخ می گفت و فراوان شیر را می ستود و خود را به او نزدیک کرده و کاملا صمیمی شدو دمنه از روی فرصت طلبی از شیر پرسید: مدتی است که شاه را بر یک جای ساکن و به دور از هرگونه شادی و نشاط می بینم، دلیل این همه افسردگی چیست؟ شیر می خواست که ترس و وحشت خود را از دمنه پنهان کند. در همین موقع، شنزیه صدای وحشتناکی برآورد و آن صدا شیر را از حالت طبیعی خارج کرد و به حدی او را ترساند که از خود بیخود شده و اختیار خویش را از دست داد و به ناچار اسرار خود را با دمنه در میان گذاشت و گفت: علت ترس و من همین صدایی است که می شنوی. نمی دانم این صدا از کجاست؛ اما فکر می کنم که صاحب این صدا هم مثل صدایش پرزور و قدرتمند است. اگر این گونه باشد اقامت ما در این مکان شایسته نیست.

ب 18) دمنه گفت: شایسته نیست سلطان به خاطر صدایی جایگاه خویش را ترک کند و از سرزمین انس گرفته ی خویش دور شود.اگر اجازه بفرمایید من بروم و صاحب این صدا را به این جا بیاورم تا جزء خدمتکاران و غلامان حلقه به گوش سلطان شود. شیر از گفتار دمنه شادمان شد و دستور داد تا شنزبه را به حضور شیر بیاورد. دمنه به نزد گاو آمد و بدون هیچ ترس و تردید با او به سخن گفتن پرداخت و گفت: مرا شیر فرستاده و دستور داده است که ترا نزد او ببرم. گاو گفت: این شیر کیست؟ دمنه پاسخ داد: پادشاه حیوانات. وقتی که گاو نام سلطان جنگل را شنید، ترسید. به دمنه گفت: اگر به من جرات بدهی با تو می آیم. دمنه با او عهد و پیمانی بست هر دو به سمت شیر حرکت کردند.

ب 19) وقتی که دمنه وگاو به نزد شیر آمدند، شیر از گاو به گرمی احوال پرسی کرد و از او پرسید: چه زمانی به این سرزمین آمده ای و دلیل آمدنت چه بوده است؟گاو سرگذشت خود را برای شیر تعریف کرد. شیر به او گفت که تو در این سرزمین اقامت کن و از لطف و مهربانی و نیکی و بزرگواری ما نصیبی ببر.گاو شیر را مورد ستایش و احترام قرار داد و با کمال میل آماده ی خدمت شد.شیر گاو را به خود نزدیک و صمیمی کرد.و در بزرگداشت و دوستی با او هیچ کوتاهی نکرد. تا این که بیش از همه ی نزدیکان شیر محترم و عزیز شد.

ب 20) وقتی که دمنه دید که شیر چگونه گاو را مورد محبت و خوش آمدگویی قرار داده است مضطرب و پریشان. پیش کلیله رفت و گفت:ای برادر اندیشه ضعیف و ناتوانی مرا می بینی؟ من در پی آسایش شیر بودم، و از بدست آوردن مقام برای خودم غافل شدم. و این گاو را به حضور شیر آوردم اکنون او به ارج و مقام و بزرگی رسیده است و من ارزش و درجه ی خود را از دست داده ام. حالا تو راه نجات مرا در چه می بینی؟ کلیله گفت: تو بیرو اندیشه ی تو چیست؟

ب 21) دمنه گفت:در این اندیشه هستم تا با نیرنگ های مختلف شیر را منصرف کنم.

ب22) کلیله گفت:اگر می توانی گاو را بکشی به گونه ای که مشکلی متوجه شیر نشود (شیر متوجه و ناراحت شود)، راهی دارد (این کار موجه است) و اما اگر آسیبی متوجه شیر شود، مواظب باش که به آن کار اقدام نکنی. و اینگونه سخن، را به پایان بردند (به این نتیجه رسیدند) و دمنه از دیدار شیر خودداری کرد. تا این که روزی موقعیتی پیدا کرد و مثل آدم مصیبت دیده ای پیش شیر رفت. شیر گفت: مدتی است که تو را ندیده ام؛ امیدوارم که خیر باشد.

ب23) دمنه جواب داد:آری.شیر گفت:بگوی.دمنه گفت:باید این موضوع را در خلوت و محرمانه بگویم. شیرگفت: اکنون زمان گفتن است.زود بگو زیرا نباید در کارهای مهم تاخیر کرد و آدم عاقل و دانا کار امروز را به فردا نمی اندازد.

ب24) دمنه گفت:انسان عاقل چاره ای جز بیان حق ندارد، زیرا هرکس که پندی را از پادشاه مخفی نگه دارد و از تقاضای کمک و بیان حاجت از دوستان خودداری کند. بر خود رنج روا داشته و به نفس خود خیانت کرده است.

ب25) شیر گفت: صداقت و امانت داری تو بر ما مشخص است و آثار و نشانه های امانت داری از ظاهر تو آشکار است.پس آنچه تازه اتفاق افتاده است، بگو.

ب26) دمنه گفت: شنزبه با بزرگان لشکر و فرماندهان خلوت کرده و از هر یک به نوعی دلجویی نموده است ، و گفت که «شیر را آزمایش کردم و زور و توان او را دریافتم و به توان اندیشه و فکر او پی بردم و در هر یک از آنها نقص و ناتوانی تمامی مشاهده کردم». پادشاه در نیکو داشت آن گاو نمک نشناس خائن زیاده روی کرد. تا آنکه کله اش پر از باد شد (غرور و سرکشی در سرش پر شد)

ب27) وقتی که حیله گری دمنه شیر را تحت تأثیر قرار داد شیر گفت : نظرتو در این مورد چیست؟ دمنه گفت: وقتی که کرم نابود کننده در دندان افتاد، تنها راه درمانش کندن آن است. شیر گفت: من از نزدیک شدن به گاو کراهت دارم و این امر را زشت می دانم . کسی را نزد گاو می فرستم و جریان را به او می گویم و به او اجازه می دهم تا هر کجا که می خواهد برود . دمنه فهمید که اگر این موضوع را با گاو در میان بگذارد، فوراً دروغ و حیله گری او آشکار می شود .   

ب28) وقتی که دمنه از تحریک شیر خاطر جمع شد و فهمید که آتش فتنه را در جان شیر بر افروخته است . تصمیم گرفت که نزد گاو برود و او را هم مثل شیر فریب دهد. به شیر گفت: که من به ملاقات گاو می روم و از اسرار درون او آگاه می شوم؟ شیر اجازه داد . دمنه مثل آدم ماتم دیده به نزد گاو رفت .

ب29) گاو مشتاقانه به او خوش آمد گفت وپرسید: مدت هاست که تو را ندیده ام . خوب هستی؟ دمنه گفت: کسی که صاحب اختیار خود نباشد چگونه می تواند تندرست باشد. گاو گفت: سخن تو نشانه ی آن است که تو از شیر متنفر شدی و می ترسی. دمنه گفت: آری چنین است، اما نه برای خود و سابقه دوستی و چگونگی پیوند من و تو بر تو پوشیده نیست. گاو گفت: ای دوست مهربان و دلسوزوای یاور با وفا به عهد و پیمان دمنه گفت: از شخص مورد اطمینانی شنیدم که گفت شیر است که، «گاو چاق شده است و دیگر به او نیازی ندارم و فایده ای برای ما ندارد. با گوشت او برای حیوانات مهمانی و ضیافت خواهم داد». وقتی این سخن را شنیدم، آمدم که به تو خبر بدهم و اکنون مصلحت آن است که برای خود چاره ای بیاندیشی و از راه پیش دستی حیله ای علیه آن بکار ببری. که از این طریق فتنه و آزار شیر را از خود دور کنی و نجات پیدا کنی.

ب30) وقتی که گاو این سخن را شنید و عهد و پیمان شیر را در ذهن مرور کرد . و گفت : نیازی نیست که شیر در حق من حیله و نیرنگ کند زیرا از من خطا و خیانتی سر نزده است؛ اما او را با حیله و نیرنگ بر من تحریک کرده (علیه من شورانیده اند) و جماعتی بی فایده و مکار در خدمت او هستند، که همه آنها در انجام کارهای ناشایست با تجربه و در خیانت و غارتگری توانا و ماهرند.

ب31) دمنه با شادی و نشاط نزدیک کلیله رفت. کلیله از او پرسید: که چه کرده ای؟ دمنه جواب داد: آسایش و راحتی هر چه زیباتر و بهتر نزدیک است. (دارم به هدفم می رسم).

ب32) سپس کلیله و دمنه هر دو نزدیک شیر رفتند . اتفاقاً  گاو هم هم زمان با آنها رسید . زمانی که شیر گاو را دید، محکم ایستاد و غرش می کرد و دمش را مثل مار پیچ و تاب می داد . گاو فهمید که شیر قصد جان او را دارد. و قتی که شیر آماده شدن گاو را دید، بیرون آمد و آن دو با هم جنگیدند و خون از این گرد و فتنه که تو بر پا کرده ای دویست سال هم باران ببارد نمی توان آن را از بین برد بدن جاری شد.

ب33) کلیله گفت ای نادان (دمنه)، به توجه کن. دمنه گفت : عاقبت بد کدام است؟ کلیله گفت: عذاب وجدان شیر و علامت پیمان شکنی و به ناحق کشته شدن گاو توسط شیر.

ب34) وقتی که مذاکره آن دو به این کلمه رسید، شیر کار گاو را یکسره کرد و او راکشت؛ هنگامی که گاو را در خاک و در خون غوطه ور دید، فکری کرد و با خود گفت :

ب35) افسوس از گاوی که این همه خردمندی و تیز هوشی و هنر مندی داشت. نمی دانم در مورد او درست اندیشیدم و چیزی که علیه او گفتند جانب صداقت بود. یا این که افراد خائن تهمت و بد گوئی نسبت به او را روا داشتند. به هر حال من خود را دچار غم و اندوه کردم و این دردمندی و تأسف خوردن بی فایده است .

ب36) وقتی که نشانه های پشیمانی در وجود شیر نمایان شد و در پشیمانی او هیچ شک و تردیدی نماند و دمنه متوجه آن شد ، سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت و به شیر گفت: دلیل ناراحتی چه هست؟ کدام روز و کدام زمان شادی آورتر و خجسته تر از این زمان است ؟ پادشاه پیروز و شادمان و دشمن در جایگاه مرگ و در ذلت و خواری فرو رفته است .

ب37) شیر گفت : هرگاه که به یاد همدمی و دانش و توانایی شنزبه می افتم ، مهربانی و دل سوزی نسبت به وی بر من تسلط پیدا می کند و حقیقتاً او حامی و پشتیبان لشکر من بود. او در چشم دشمنان مانند خاری بود و برای دوستان مانند خال با ارزش و زیبا بود.

ب38) دمنه گفت : پادشاه نباید برای آن ناسپاس ( نمک به حرام ) بی وفا رحم و دلسوزی کند و به خاطر این پیروزی که نصیب شاه شده و موفقیتی که حاصل آمده است، باید اظهار شادی نماید .

ب39) سخنان دمنه اندکی به شیر آرامش داد اما روزگار عدالت را جاری نمود و باعث روسیاهی و رسوایی دمنه شد و تهمت و حیله گری او بر شیر مشخص گردید و به جزای مرگ گاو او را به دردناک ترین وضع کشت . زیرا نهال اعمال و بذر گفتار آدمی هر گونه که پرورش یابد، به نتیجه و ثمره می رسد و پایان حیله و نیرنگ همیشه ناپسند بوده است و پایان بد اندیشی و مکاری، نا خجسته بوده است و هر کس مکر و حیله گری را در پیش بگیرد، آسیب آن سرانجام به او رسیده و ناکامش می کند .

 

درس نهم/ چگونگی نوشتن کتاب گلستان

1 ب ) یک شب، در اندیشه روزگار گذشته بودم و به عمری که بیهوده سپری شد افسوس می خوردم و خانه کوچک دلم را با اشک چشم که به مانند الماس شفاف و برنده بود سوراخ می کردم و این بیت ها را مناسب حال خود می گفتم :

بیت 1 ) لحظه به لحظه از مدت عمر کاسته می شود / زمانی که دقت می کنم، از عمر چیزی باقی نمانده است.

بیت 2 ) ای کسی که پنجاه سال ( زمان شیرین عمرت ) از عمرت گذشت و تو در بی خبری و غفلت مانده ای/ امید است که باقی مانده ی ناچیز آن را بیهوده تلف نکنی .

بیت 3 ) شرمنده آن کسی که بدون انجام کاری (بدون عبادت) از این دنیا رفت/ زمان مرگش فرا رسید ولی توشه ای برای آخرتش فراهم نکرد .

بیت 4 ) خواب شیرین و گوارای صبحگاهی/ هر مسافری را از حرکت باز می دارد .

بیت 5 ) هر کس که به دنیا آمد، برای خود خانه ای نو ساخت/ با فرا رسیدن مرگ هر چه بدست آورده بود خانه اش را به دیگری واگذار کرد .

بیت 6 ) آن شخص جانشین متوفی ( فوت شده ) در این خانه سکونت گزید و آرزوهایی در سر داشت/ اما او نیز خانه را به دیگری واگذار کرد .

بیت 7 ) رفیق ( دنیا ) بی ثبات و متزلزل مهرورزی نکن/ زیرا چنین دوست بی وفایی شایسته عشق ورزی و دوستی نیست .

بیت 8 ) هر کس با هر نوع عملی سرانجام از این دنیا رفتنی است/ خوش  به حال آن کسی که زندگی اش را با اعمال نیک سپری کرده است .

بیت 9 ) روزهای کوتاه عمر مانند برف است در برابر آفتاب تابستان که زود فنا و نیست می شود چیزی از عمر نمانده ولی صاحب عمر همچنان غافل و مغرور است.

بیت 10 ) ای کسی که با دست خالی به بازار ( دنیا ) رفته ای یقین دارم که با دست خالی  بازخواهی گشت.

بیت 11 ) کسی که محصول نارسیده ی خود را پیش فروشی کند هنگام برداشت نیازمند  دیگران می شود.

ب2) بعد از فکر کردن در مورد ناپایداری دنیا و عمر، صلاح را در آن دیدم که گوشه نشینی اختیار کنم و از دیگران دوری کنم و نوشته هایم را از سخنان بی مضا و منطق پاک کنم و از این به بعد بیهوده سخن نگویم:

بیت 12 ) آن که خاموش و کرو گنگ در گوشه ای نشسته است، از کسی که مهار زبان خویش را در اختیار ندارد، بهتر است .

ب3)تا اینکه یکی از دوستان که در محفل همدم و هم سفره من بود و در اتاق هم نشین من بودیم، به شیوه ی همیشگی وارد اتاق من شد و هر قدر زمینه ی شوخی و خنده را فراهم کرد، به او توجهی نکردم و به عبادت مشغول ماندم . آزرده خاطر شد و با ناراحتی به من نگاه کرد و گفت :

بیت 13 ) ای برادر اکنون که می توانی سخن بگویی با مهربانی و خوش رویی سخن بگوی.

بیت 14 ) زیرا که فردا قاصد مرگ برسد به اجبار باید سکوت بکنی و خاموش بمانی .

ب4)یکی از دوستان من موضوع پیش آمده را به آگاهی او رسانید و گفت که: فلانی تصمیم قطعی گرفته است که باقی مانده عمر خود را گوشه نشینی اختیار کند و به عبادت خدا بپردازد و از سخن گفتن بپرهیزد . پس تو هم اگر می توانی، دنبال کار خودت برو و دوری اختیار کن. گفتا: به بزرگواری خداوند سوگند می خورم و قسم به حق دوستی گذشته که سخنی نخواهم گفت و گامی بر نخواهد داشت ، مگر اینکه سخن زیرا ناراحت کردن دوستان نادانی و جهالت است و جبران سوگند آسان نیست بر خلاف مصلحت و خیر است . و نادیده گرفتن اندیشه و نظر خردمندان: درست نیست که شمشیر علی(ع) در غلاف بماند (در پیکار با دشمنان از آن استفاده نکند) و سعدی نیز سکوت اختیار کند«سخنان زیبا و مفید نگوید»:

بیت 15) ای شخص خردمند آیا ارزش و موقعیت زبان در دهان را می دانی ؟ بدان که زبان همچون کلیدی برای هنرمند است .

بیت 16 ) وقتی که دهان انسان بسته باشد،/ هیچ کس نمی تواند بفهمد که صاحب آن طلا فروش است یا خرده فروش کم بها؟

بیت 17 ) اگر چه سکوت کردن و خاموش ماندن در نزد بزرگان، نشانه ی ادب است/ اما بهتر است که در موقع لزوم سخن مورد نیاز گفته شود و سکوت را بشکنی .

بیت 18 ) دو چیز باعث سبکی و خطر ره عقل و نشانه ی کم خردی است: یکی سخن گفتن موقعی که باید سکوت کند و سکوت کردن در جایی که باید سخن گفت.

ب5) خلاصه، نمی توانستم در مقابل او ساکت بمانم و سکوت در مقابل او را دور از جوانمردی و انصاف دانستم زیرا: دوستی من و او یک رنگ و صمیمی بود و ارادتی راستین بین من و او برقرار بود:

بیت 19 ) هنگامی که می خواهی با کسی جنگ کنی ، با کسی مبارزه کن/ که یا بر او پیروز شوی و یا بتوانی از چنگش رهایی یابی و فرار کنی .

ب6 ) و به ناچار سخن گفتیم و گردش کنان از منزل خارج شدیم؛ در فصل بهاری که شدت سرما کم شده بود و هوا متعادل بود و آغاز حکومت و خود نمایی گل فرا رسیده بود.

بیت 20 )  اول اردیبهشت ماه از تقویم جلالی بود که بلبل بر بالای شاخه های درخت به نغمه سرایی مشغول بود .

بیت 21 ) بر گلبرگ های گل سرخ شبنم نشسته بود گویی که دانه عرق ( قطره عرق ) بر گونه های زیبا روی بر یا افروخته ی خشم گونه قرار گرفته است .

ب7 ) شب فرا رسیده بود که در باغ یکی از دوستان توفیق بیتوته کردن و با هم ماندن حاصل شد . محلی با صفا و نشاط آور که درختان درهم پیچیده بودند؛ و گویی که خرده های شیشه رنگارنگ را بر پهنه آن باغ ریخته اند و گویی ستاره پروین از زیر انگورش آویزان است .

بیت 22 ) باغی ( بوستانی ) که اب جویبارش خوش گوار بوده/ و درختانی که آواز پرندگانش خوش و آهنگین بوده است .

بیت 23 ) آن باغ پوشیده از گل های لاله بود/ و درختانش پر از میوه های گوناگون بود .

بیت 24 ) وزش باد شکوفه های رنگارنگ را بر صفحه ی زمین ریخته/ گویی که فرش رنگارنگی (منظور سبزه ها و گل های رنگارنگ) بر باغ پهن کرده اند .

ب8 ) هنگام صبح که تصمیم برگشت بر اندیشه ی ماندن پیروز شد ، او را دیدم که دامنی از گل های رنگارنگ و گیاهان خوشبو را جمع آوری کرده و قصد برگشتن دارد. به او گفتم: عمر گل های باغ را همچنان که می دانی کوتاه است و زود پژمرده می شود و اهل علم گفته اند: «هر چیزی که پایدار نباشد، شایسته ی دوست داشتن نیست.» دوستم پرسید که «چاره کار چیست؟» جواب دادم: «برای شادمانی بینندگان و خوبی و نشاط دل خوانندگان، کتاب گلستانی بنویسم که باد پاییزی (گذشت روزگار) نتواند کتاب گلستان را تغییر دهد و از بین ببرد (اثر آن تا آخر باقی بماند) و دگرگونی روزگار نتواند زندگی بهاری را به اظطراب پاییزی تبدیل کند.» (با خشم پاییزی دگرگونی کند)

بیت 25) اگر از کتاب گلستان من مقداری را بگیری (بخوانی) بیشتر از مقدار گلی است که در باغ گرفتی و هیچ سودی برای تو ندارد.

بیت 26) عمر گل، کوتاه و زودگذر است/ اما کتاب گلستان من/ همیشه زیبا و تازه می باشد.

ب9) هنگامی که من این داستان را بیان کردم، دست از چیدن گل کشیده و آنچه را که چیده بود ریخت و به من متوسل شد که: «جوانمرد وقتی وعده دهد، وفا کند.» در همان روز پاک نویس کردن یک فصل از کتاب گلستان به پایان رسید فصلی در مورد آداب و رسوم معاشرت و گفتگو با دیگران، به شکلی که سخن گویان بتوانند از آن استفاده کنند و نویسندگان بتوانند از آن استفاده کنند و موجب بهتر نوشتن آنان شود. خلاصه هنوز از عمر گل بوستان تمام نشده بود (هنوز فصل بهار به پایان نرسیده بود) که کتاب گلستان به پایان رسید...

  

[ سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed