ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زبان و ادبیات فارسی سال چهارم - معنای شعرهای زبان و ادبیات فارسی سال چهارم

نی نامه :

1 – به کلام مولانا هنگامی که سخن می گوید و از جدایی ها و دوری ها شکوه می کند گوش کن.

2-از وقتی که مرا از اصل و اساس خود دور کرده اند همه ی آفریدگان با من هم ناله شـــده اند و نالیده اند.

3 – برای بیان درد اشتیاق خود شنونده ای می خواهم که درد دوری از حق را درک کرده باشد و دلش از این جدایی سوخته باشد.

4- هر کسی که از اصل و اساس خود دور شده باشد سرانجام به اصل خود برمی گردد.

5 – من ناله ی عشق به حق را برای همه سر داده ام و در این راه با آنها که سیرشان به ســوی خدا کند است و کسانی که از سیر به سوی حق شادمان هستند همراه شده ام.

6 – هرکس در حد فهم خود با من یار و همراه شد اما حقیقت وضع و حال مرا درک نکرد.

7 – رازهایم در ناله هایم پنهان است اما چشم و گوش ظاهــــــــــری نمی تواند راز این ناله ها را دریابد.

8 – همان گونه که جسم و روح از هم پنهان نیستند و از هم آگاهی دارند اما به هیـــــــــچ چشمی توانایی دیدن روح و جان داده نشده است.

9 – صدای ناله ی نی چون آتش است باد نیست. الهی هرکه این ناله ی عاشـــــــــــقانه را ندارد وعاشق نیست نابود شود.

10 – چیزی که نی را به ناله وامی دارد و در می جوشش به وجود می آورد عشـــــــــــق است.

11 – نی همدم هر عاشق دوری کشیده ای است و نغمه هایش راز عاشق را فاش می کند و پرده را از مقابل جویای معرفت برمی دارد تا حقیقت را ببیند.

12 – نی هم زهر و هم پادزهر است یعنی بسته به ظرفیت افراد می تواند درمان بخش یا دردآور باشد.

13 – نی داستان راه خونین عشق را می گوید و داستان پر از رنج عاشقانی چون مجنون را بیان می کند.

14 – هیچ کس جز عاشق و عارف نمی تواند حقیقت و رمز و راز عشق را دریابد همان گونه که فقط گوش وسیله ی مناسبی برای فهم سخنان زبان است.

15 – ما عاشقان عمری را در غم و اندوه به سر می بریم و روز ها را با سوز دل به پایــــــــــان می رسانیم.

16 – روز ها اگر گذشتند بگو بگذرند باکی نداریم ای معشوقی که هیچ کس مثل تو پاک نیــــست تو بمان.

17 – فقط ماهی دریای حق (عاشق – عارف ) از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت ســـــــیر نمی شود و هر کس عاشق نباشد از عشق ملول و خسته می گردد.

18 – کسی که عاشق و عارف نباشد از حال و وضع عارف به خدا رسیده بی خبر است. پس باید کم تر سخن گفت. وسخن راپایان داد.

مناجات:

1 – خدایا تو را یاد می کنم زیرا تو پاک و منزه و پروردگاری و جز در راهی که تو راهنماییم کنی نمی روم.

2 – فقط پیشگاه تو را جستجو می کنم و تنها به دنبال فضل و بخشش تو هستم و فقط تو را به یگانگی می ستایم زیرا شایسته اش هستی.

3 - تو دانا و بزرگ و بخشنده و مهربانی. تو مظهر فضل و دانش و شایسته ی ستایش هستی.

4 – تو را نمی توان توصیف کرد چون در فهم بشر جای نمی گیری . کسی را نمی توان شبیه تو دانست زیرا در توهم انسان نیز نمی گنجی.

5 – سراسر وجود تو عزت و شکوه و دانش و اطمینان و روشنایی و شادی و بخشش و پاداش است.

6– تو ازهمه ی امور پنهان آگاهی داری و همه ی عیب و نقص های ما را می پوشانی و همه ی کم و زیاد شدن ها به دست توست .

7 – تمام وجود سنایی تو را به یگانگی می ستاید امید است که برای سنایی از آتش جهنم رهایی باشد.

 

کاوه ی دادخواه :

1 – وقتی که جمشید نسبت به خداوند غرور ورزید شکست خورد و روزگارش تغییر کرد.

2 – آن گوینده ی هوشمند چه سخن جالبی گفت : حتی اگر شاه شدی بیشتر در عـــبادت و اطاعت خدا تلاش کن.

3 – هر کس نسبت به خداونـــــد کفران و ناسپاسی کند از هر طرف بیم و ترس به وجـــودش راه می یابد.

4 – روزگار جمشید سخت و بد شد و لطف مخصوص خداوند نسبت به او کم شد.

5 – رسم دانایان از میان رفت و دارندگان تفکرات باطل به شهرت رسیدند.

6 – هنر بی ارزش و جادوگری ارزشمند گردید. راستی و درستی پنهان شد وستم و آســــــــــــیب آشکار گردید.

7 – ستمگران در ارتکاب کارهای بد تسلط و قدرت یافتند و از خوبی جز به شکل پنهانی سخـــنی گفته نمی شد.

8 – ضحاک جز بدآموزی و کشتار و غارتگری و سوزاندن اموال مردم کاری انجام نمی داد.

9 – در همان زمان ناگهان از درگاه پادشاه ( ضحاک ) خروش مرد عدالت طلب ( کاوه ) بلند شد.

10 – شخص ستم دیده ( کاوه ) را به نزد ضحاک فراخواندند و او را در کنار اشخاص مشــــهور نشاندند.

11 – ضحاک با ناراحتی و خشم به کاوه گفت : بگو که چه کسی به تو ستم کرده است؟

12 – کاوه فریاد کشید و در حالی که با دست به سر خود می زد گفت: ای شاه خود تو به من ستم کردی. من کاوه ی عدالت طلب هستم.

13 – مرد آهنگر بی ضرری هستم که از جانب شاه هر لحظه بر سر من ظلم و ستمی می آید.

14 – تو چه شاه باشی و چه اژدها پیکر در این مورد باید قضاوت کنی.

15 – اگر همه ی جهان محدوده ی حکومت توست چرا ما باید این اندازه رنج و سختی را تحمل کنیم.

16 - تو باید در این اقدام ظالمانه به من حساب پس بدهی تا مردم جهان شگفت زده شوند.

17 – شاید با حساب پس دادن تو مشخص شود که چگونه باز هم نوبت کشته شدن به فرزند من رسید.

18 – مگر در هرجا باید مغز سر فرزندان مرا به ماران تو خوراند؟!

19 – وقتی که کاوه همه ی استشهادنامه ی ضحاک را فوراً در نزد بزرگان آن کشور خواند،

20 – فریاد کشید که ای حمایت کنندگان ضحاک شیطان صفت که ترس از خدای جهان را رها کردید،

21 – همه ی شما با این کارها به سوی جهنم در حرکتید و به سخنان ضحاک علاقه مند شده اید.

22 – من این استشهاد نامه را گواهی نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم.

23 – فریاد کشید و در حالی که از خشم می لرزید، از جا بلند شد و استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.

24 – کاوه در حالی که فرزند عزیزش با او بود از ایوان فریادکنان خارج شد و به خیابان رفت.

25 – وقتی که کاوه از نزد شاه بیرون آمد ، مردم بازار دور او جمع شدند.

26 – فریاد می کشید و عدالت خواهی می کرد و همه ی مردم را به عدالت خــــــــواهی دعوت می کرد.

27 – از همان چرمی که آهنگرها به وقت ضربه زدن با پتک، روی پایشان را با آن می پوشانند،

28 – کاوه همان را بر روی نیزه آویخت و در همان زمان سروصدای مردم بلند شد.

29 – کاوه در حالی که نیزه( پرچم ) در دستش بود فریادکنان می رفت و می گفت ای ناموران خداپرست!

30 – کسی که آرزوی پیوستن به فریدون را دارد، باید از اطاعت ضحاک خودداری کند.

31 – برخیزید و قیام کنید زیرا این شاه شیطان صفت است و قلباً دشمن خداست.

32 – با آن چرم کم ارزش ناشایست ، دوست و دشمن از هم شناخته شدند.

33 – مرد پهلوان ،کاوه، پیشاپیش مردم می رفت و سپاهی نه چندان کوچک اطراف او جمع شدند.

34 – او می دانست که فریدون کجاست بنابراین مستقیماً به طرف فریدون حرکت کرد.

35 – بر روی بام ها و در و دیوار شهر تعدادی از مردم که چیزی از جنگ می دانستند ، مستقر بودند.

36 – از روی دیوارها خشت( آجر / نیزه ی کوچک ) و از روی بام ها سنگ و در خیابان شمشیر و تیر خدنگ،

37 – مثل باران که از ابر سیاه ببارد،می بارید و کسی جای امنی برای ماندن نداشت.

38 – جوانان شهر نیز مثل پیرانی که جنگ آزموده بودند،

39 – به سوی لشکر فریدون رفتند و از نیرنگ و فریب ضحاک خارج شدند.

گذر سیاوش از آتش :

1 – روحانی مشاور در امور سلطنت به شاه ایران ، کاووس ، چنین گفت که مشکل پادشاه پنهان نمی ماند.

2 – اگر می خواهی حقیقت آشکار شود، باید به آزمایش و امتحان (سیاوش یا سودابه) بپردازی.

3 – زیرا اگرچه فرزند،سیاوش، عزیز است،بدگمانی نسبت به او شاه را آزرده خواهدکرد.

4 – از طرف دیگر دل شاه از جانب دختر شاه هاماوران،سودابه،نیز پر از بدگمانی است.

5 – حال که هرکدام از این ها بدین گونه خویش را بیگناه می دانند، گذشتن یکی از ایشان از آتش لازم است.

6 – رسم روزگار و تقدیر و سرنوشت این است که آتش به بی گناهان آسیب نمی رساند.

7 – کاووس، سودابه را نزد خود فراخواند و او را با سیاوش رو به رو کرد.

8 – در پایان گفت دل و جان من از جانب هردو شما ایمن و مطمئن نمی شود. ( به بی گناهی هیچ یک از شما دو نفر اطمینان پیدا نکرده ام.)

9 – شاید آتش سوزان حقیقت را روشن و مشخص سازد و گناهکار را فوراً رسوا کند.

10 – سودابه چنین پاسخ داد که من در سخنان خود حقیقت را بیان می کنم.

11 – سیاوش را باید اصلاح و تنبیه کرد که این کار بد را انجام داد و خواستار زشتی و گناه شد.

12 – شاه ایران،کاووس، به پسر جوان خود،سیاوش، گفت:«نظرت در این باره چیست؟»

13   – سیاوش گفت ای پادشاه با شنیدن این تهمت عبور از جهنم نیز برایم آســـــــــــــان شده است.(تهمت بسیار بزرگ و زشتی است.)

14- اگر کوهی از آتش نیز باشد از آن عبور می کنم. اگر قرار بر عبور از میان آتش باشد برایم آسان است.

15- تمام وجود کاووس نسبت به فرزند خود سیاوش و همسر خود سودابه ی خجسته پر از بدگمانی و تردید شد.

16- اگر از بین این دو نفر یکی گناهکار باشد پس از آن دیگر هیچ کس مرا پادشاه نمی نامد.

17- وقتی که فرزند و زن به منزله ی خون و مغز ( از وجود من ) هستند هر کدام که گناهکار باشند دیگر بدتر از این برای کسی پیش نمی آید.

18- بهتر است که این کردار بد را ترک کنم و مشکل دل آزار خود را چاره کنم.

19- آن فرمانده ی خوش سخن چه سخن زیبایی گفت که با تردید و بدگمانی حکومت مکن.

20- کاووس به رئیس کاروان دستور داد که از دشت صد کاروان شتر بیاورد.

21- شترها به حمل هیزم مشغول شدند و تمام مردم ایران به تماشا رفتند.

22- کاووس با صد کاروان شتر درشت اندام سرخ مو هیزم می آورد.

23- در دشت هیزم بسیاری گذاشتند و مردم ایران برای تماشا همگی به دشت آمدند.

24- فضای خالی بین دو کوه هیزم به اندازه ای بود که چهار نفر سوار به سختی می توانستند از آن عبور کنند.

25- در زمان کاووس راه و رسم شاهان در تشخیص خطاکار از درست کار این گونه بود زیرا به اعتقاد آنان آتش پاک و مقدس بود و هرگز انسان های پاک را نمی سوزاند.

26- پس از آن کاووس به روحانی زرتشتی گفت که بر روی پوب ها نفت سیاه بریزند.

27- دویست مرد آتش افروز آمدند آتش را باد زدند و انگار روز مثل شب تاریک شد.

28- با اولین دمیدن در آتش فضا از دود تیره شد و شعله ی آتش فورا پس از دود ظاهر شد.

29- زمین از آسمان روشنتر شد همه ی مردم از غم و اندوه فریاد می کشیدند و آتــــــش زبانه می کشید.

30- همه ی مردم غمگین و متأ ثّر شدند و با دیدن چهره ی خندان سیاوش گریستند.

31- سیاوش در حالی که کلاهخود طلا بر سر گذاشته بود پیش پدر آمد.

32- هشیار بود و به نشانه ی کفن، لباس سفید پوشیده بودو لبی خندان و دلی امیدوار داشت.

33- بر اسب عربی سیاه رنگی سوار بود و خاک نعل اسبش به آسمان می رفت. ( سریع حرکت می کرد.)

34- مطابق آیین مرگ و کفن و دفن کافور بر خود پاشیده بود.

35- وقتی که سیاوش نزد کاووس برگشت از اسب پیاده شد و به کاووس تعظیم کرد.

36- چهره ی کاووس را پر از شرم دید و مشاهده کرد که (برخلاف معمول) شاه با پسر به نرمی سخن می گوید.

37- سیاوش به کاووس گفت غم مخور زیرا سرنوشت این گونه است.

38- من وجودی شرمنده و یا ارزشمند دارم و اگر بی گناه باشم آزاد و رها خواهم شد.

39- اما اگر در این مورد گناهکار هستم خداوند مرا زنده نگه ندارد.

40- با نیروی خداوند نیکی بخش از این کوه آتش آسیبی نمی بینم.

41- فریادی از مردم شهر و دشت بلند شد و نصیب مردم از آن کار غم و اندوه شد.

42- سیاوش اسب سیاه را به سرعت تازاند. غمگین نشد و مهیای جنگ با آتش گردید.

43- آتش از هر طرف شعله می کشید و آنقدر زیاد بود که هیچ کس اثری از سیاوش ندید.

44- مردم دشت با چشمهای گریان انتظارمی کشیدند که تا سیاوش چه وقت ازآتش بیرون می آید.

45- وقتی که مردم او را دیدند فریاد شادمانیشان بلند شدو گفتند که ولیعهد از آتش بیرون آمد.

46- حتی اسب و لباس سیاوش چنان سالم بود که انگار در سبزه زار بوده است.

47- وقتی که عفو و لطف خداوند پاک شامل حال کسی شودآب و آتش برای او یکسان خواهـــــد شد. ( از آب و آتش آسیب نمی بیند.)

48- وقتی سیاوش از آن کوه آتشین به سلامت به دشت رفت فریاد شادی مردم بلند شد.

49- سوارکاران لشکر ایران به هیجان آمدند.(شاد شدند و از شادی اسب دواندند.) و همه ی مردم پیش پایش پول(صدقه) ریختند.

50- جشنی بزرگ در میان بزرگ و کوچک ملت ایران برپا بود.

51- هر کس به دیگری مژده می داد که خداوند عادل سیاوش بی گناه را مورد لطف و بخشش قرار داد.

52- سودابه( بر عکس دیگران ) از خشم و اندوه اشک می ریخت وموهای سرش را می کند و صورتش را می خراشید.

53- وقتی سیاوش پاک در حالی که هیچ اثری ازدود و آتش و گرد و غبار بر او نبود نزد پدر خود رفت.

54- کاووس شاه از اسب پیاده شد و همه ی سپاهیانش نیز به تبعیت از او از اسب پیاده شدند.

55- سیاوش را تنگ در آغوش خود فشرد و از کردار بد خود شروع به عذر خواهی کرد.

دریای کرانه ناپدید

1-  عشق او دوباره مرا به بند کشید و گرفتار کرد و تلأش فراوان من (برای رهایی از عشـــق ) سودمند نشد.

2- عشق مانند دریایی بی کران است ای انسان عاقل با عقل حسابگر در این دریای عشــــــــق نمی توان شنا کرد و به ساحل رسید.

3-  اکر می خواهی در عشق به نهایت برسی، بسیاری از امور ناپسند را باید به ناچار بپسندی.

4- باید زشتی را ببینی و آن را زیبا به حساب آوری و تلخی ها را به شیرینی تحمل کنی و شیرین بینگاری.

5-من در عشق سرکشی کردم و نمی دانستم که هرچه بیشتر سرکشی کنم کمند عشق در گردنم محکم تر می شود و عاشق تر می شوم.

 

مناظره ى خسرو با فرهاد :

1-  اولین بار خسرو به فرهاد گفت ساکن کجا هستی؟ جواب داد از ساکنان سرزمین عشق هستم.

2-  خسرو گفت: شغل مردم آن سرزمین چیست؟ گفت غم می خرند و در مقابل جان می دهند. (غم عشق را به جان می خرند.)

3-  خسرو گفت: جان فروشی کار مؤدّبانه ای نیست. فرهاد : این چنین کاری از عاشقان عجیب نیست.

4-  خسرو: آیا قلباً عاشق شیرین شده ای؟ فرهاد : تو از دل حرف می زنی ولی من با تمام جانم عاشق او هستم.

5-  خسرو : عشق شیرین برای تو چگونه است؟ فرهاد : از جان عزیزم ارزشمندتر است.

6-  خسرو : آیا او را که چون مهتاب زیباست هر شب می بینی؟ فرهاد : اگر بخوابم در رؤیــا می بینمش اما دور از او خواب و آرام ندارم.

7-  خسرو : عشق او را کی رها می کنی؟ فرهاد : وقتی که مرده باشم.

8-  خسرو : اگر خرامان (با ناز) در خانه ی شیرین بروی چه می کنی؟ فرهاد : سرم را زیر پایش می گذارم.

9-  خسرو:اگر چشم تو را زخمی کند جه می کنی؟ فرهاد:چشم دیگرم را نیز زیر پایش می گذارم.

10-   خسرو : اگر کسی شیرین را تصاحب کند چه می کنی؟فرهاد: اگر چون سنگ نیز سخت باشد، با آهن(تیشه ی آهنی) او را درهم خواهم کوفت.

11-   خسرو : اگر راهی به وصال شیرین پیدا نکنی چه می کنی؟ فرهاد : دیدن او که چون ماه زیباست از دور نیز شایسته است.

12-   خسرو : دوری از ماه شایسته نیست. فرهاد : عاشق دیوانه اگر از ماه دور باشد بهتر است.

13-   خسرو :اگر شیرین همه ی دارایی تو را تقاضا کند چه می کنی؟ فرهاد : با ناله و زاری از خدا می خواهم که شیرین چنین تقاضایی کند.

14-   خسرو : اگر شیرین با هدیه گرفتن سر تو راضی شود چه می کنی؟ فرهاد : فوراً سر و جانم را فدایش می کنم.

15-   خسرو:عشق ودوستی شیرین را رها کن. فرهاد:چنین کاری از عاشقان و دوستان برنمی آید.

16-   خسرو : با رها کردن عشق آرامش پیدا کن این کار (عشق تو) کاری نسنجیده است. فرهاد :آرامش و آسایش بر من حرام است.

17-خسرو : برو و در این درد عشق شکیبایی پیشه کن.  فرهاد : بدون جان( معشوق ) چگونه می توانم شکیبایی کنم؟ ( نمی توانم بدون معشوق شکیبا باشم. )

18-خسرو : هیچ کس در نتیجه ی صبر و شکیبایی شرمنده نمی شود. فرهاد : دل می تواند شکیبا باشد حال آن که من دل خود را از دست داده ام.

19-خسرو : به خاطر این عشق حال و وضعت بسیار خراب و نامناسب است.فرهاد : هیچ کاری از عاشقی بهتر نیست.

20-خسرو : تو بیهوده جانت را به خطر نینداز .بسیاری از افراد خواهان شیرین هستند. فرهاد : جان و دل بدون دوست ( شیرین ) دشمن من هستند.

21-خسرو : عشق شیرین را از دلت دور کن. فرهاد : در آن صورت بدون شیرین که چون جان برایم عزیز است نمی توانم  زندگی کنم.

22- خسرو : شیرین متعلق به من شد.(همسرم شد.) دیگر از او یاد مکن. فرهاد : من بیچاره نمی توانم از او یاد نکنم. ( از او یاد می کنم. )

23- خسرو : اگر من به شیرین نگاهی کنم تو چه می کنی؟فرهاد : با آه سوزناکی دنیا را به آتش می کشم. ( نفرینت می کنم. )

24-وقتی که خسرو در پاسخ دادنهای محکم فرهاد ناتوان شد  بیشتر پرسیدن را به صلاح خود ندانست.

25- به دوستان خود گفت از بین تمام انسان ها کسی را به این حاضر جوابی و بدیهه گویی ندیدم.

 

نفحات صبح :

1-امشب آفتاب تصمیم ندارد که طلوع کند.چه افکاری که از سرم گذشت اماخواب به چشمم نیامد.

2-   ای صبح چرا دیرآمدی که جانم به لب رسید تو با دیرآمدنت گناه کردی و اذان گویان نیز ثوابی نکردند.

3- مگر خروس صدایش گرفته است که یک بار نیز نتوانست بخواند؟ همه ی بلبل ها مردند و جز کلاغی باقی نماند.روشنی ها از بین رفتند  

        و جز تاریکی شب چیزی نمانده است.

4-  آیا می دانی چرا دمیدن صبح را دوست دارم؟ زیرا شبیه چهره ی بی نقاب معشوق من است.

5-  از خدا می خواهم که در پای معشوق فدا شوم زیرا در آب مردن (مردن در وصال)بهتر از تشنه مردن (مرگ دور ازمعشوق) است.

6-  دل من توان آن را ندارد که با غم معشوق مقابله کند.همان طور که مگس توان شکست دادن عقاب را ندارد.

7 -  من آن قدر گناهکار نیستم که برای مجازات مرا به دشمن بسپاری. دوست من! اگر می خواهی مجازاتم کنی  خودت مجازاتم کن.

8-  ای دوست!  اگر دل سخت تو با اشک فراوان سعدی نرم نشود،  عجــــیب اســــت زیرا با ایـــــن اشک سیل آسا آسیاب نیز می تواند   

       بچرخد.

اکسیر عشق :

1- از در داخل شدی و من بی اختیار شدم انگار با آ مدن تو کاملاً اختیارم را از دست داده ام و به جهان دیگری رفته ام.

2- منتطر بودم تا این که چه کسی از معشوق خبری برایم می أورد، ناگاه خود معشوق وارد شد و من بیهوش شدم.

3- با خود گفتم معشوق راببینم شاید درد آرزومندی ام آرام شود اما با دیدن او اشتیاقم بیشتر شد.

4- من مثل شبنم درمقابل آفتاب وجودمعشوق افتاده بودم عشقش به جانم تابید ومن والامقام شدم.

5- گرچه گاهی با پا ومدتی با سر(با اشتیاق فراوان) به سوی معشوق رفتم، رفتن به نزد معشوق برایم ممکن نشد.

6- برای این که راه رفتن او را خوب تماشا کنم و سخن گفتنش را خوب بشنوم همه ی وجود من گوش و جشم شد. ( دردیدن و شنیدن       بسیار دقیق شدم.)

7- من که اولین بار با دیدن او بینا و بصیر شدم نمی توانم نگاهش نکنم.

8- ای معشوق! اگر دور از تو یک روز و یک لحطه آسوده و آرام زندگی کرده باشم، نسبت به تو وفادار نبودم.

9- معشوق توجهی به صید من نداشت من خودم اسیر نگاه همچون کمند او شدم.

10- به من می گویند ای سعدی! چه کسی چهره ی سرخ تو را زرد کرد.(تو را ضعیف و ناتوان و عاشق کرد.)عشق همچون کیمیا با وجود  

      بی ارزش غیرعاشق من درآمیخت ومن به کمال رسیدم.

دولت یار :

1- روزها و شب های دوری و جدایی از معشوق به پا یان رسید. تفأل زدم و اوضاع و احوال سامان یافت.

2- أن همه ناز و خوشگذرانی یاییز  سرانجام با آمدن باد بهار تمام شد.

3- خدا را شکر می کنم که با شکفتن گل سرخ و فرارسیدن بهار غرور و شکوه بی جای باد سرد دی ماه و خار و خاشاک تمام شد.

4- به امیدواری که همچون صبح در پرده ی غیب پنهان بود بگو بیرون بیا که شب تاریک هجران تمام شد.

5- پریشانی شب های طولانی دوری و غم و اندوه دل در پناه گیسوی معشوق تمام شد.

6- به دلیل بد عهدی و پیمان شکنی روزگار  با این که دولت تو روی نموده هنوز باور ندارم که داستان طولانی غم و اندوه ما تمام شده باشد.

7-  ای ساقی لطف کردی عمرت طولانی باشد و جامت لبریز زیرا با چاره اندیشی تو آشفتگی و خمار آلودگی ما از بین رفت.

8-  اگرچه باز هم هیچ کس حافظ را به حساب نیاورده است و برایش ارزشی قایل نشده است  باز خدا را شکر می کنم که آن رنج بی اندازه به پایان  رسید.

راه بی نهایت :

1- از آن دوست دل نواز خود سپاسی همراه با شکوه دارم. اگر ظرافت های عاشقی را می دانی  این ماجرا را گوش کن.

2-  خدمتی که کردم هیچ مزد و سپاسی در پی نداشت. خدایا هیچ کس ســـــــــرور بی تــوجه نداشته باشد.

3- هیچ کس به دوستان خدا توجهی نمی کند. انگار آنان که دوستان حقیقی خدا را می شناختند از این سرزمین رفته اند.

4-  ای دل من! شیفته ی زلف همچون کمند معشوق مشو زیرا در پیشگاه معشوق سرهای عاشقان را بدون ارتکاب هیچ جرمی بریده می بینی.

5- ای معشوق! چشم تو با ناز و غمزه ما را کشت و تو این کارش را می پسندی. عزیز من! حمایت از قاتل ( چشم خون ریز معشوق) شایسته نیست.

6- در این شب تاریک راه رسیدن به هدف را گم کرده ام. ای استاد عرفان که چون ستاره ی راهنما هستی  از گوشه ای بیرون بیا و مرا هدایت کن.

7-  از هر سو که رفتم فقط ترسم بیشتر شد. از رفتن در این راه بی پایان عاشقی و این بیابان عشق بپرهیزید.

8-  ای خورشید زیبا رویان! دلم پر از اضطراب است. یک لحظه مرا در پناه توجه و لطفت بگیر.

9-  پایان این راه عاشقی را که در همین آغاز هزاران منزل دارد نمی توان تصور کرد.

10- گرچه آبرویم را بردی به جای دیگری روی نمی آورم. زیرا ستم دوست از رعایت مدعی دروغین دوستی بهتر است.

11-    حتی اگر مثل حافظ قرآن را با چهارده روایت از حفظ بخوانی باز عشق است که به فریاد تو می رسد.

    اشارت صبح :

1-     برق آسمان در مقایسه با آتش اشتیاق من مثل جرقه ای ناچیز است و شعله ی آتــــــــــش در مقایسه با آتش اشتیاقم مانند کودک

   نی   سواری در مقایسه با سوارکاری واقعی است. ( بسیار ناچیز است.)

2-  آرزوهای قدرت وثروت دنیا و آخرت در مقابل آرزومندی من مثل مقایسه ی یک ذره غبار با یک مشت خاک است.( بسیار ناچیز است. )

3- گل سرخ و لاله به دلیل خمیازه کشیدن ( شکفتن ) زخمی ( پرپر ) می شوند. خوشی های این جهان جز خماری زودگذر نیست.

4- به این زیبایی قرضی ات که خداوند آن را موقتاً به تو بخشیده افتخار مکن. ما انسانها فقط مثل آینه دارانی هستیم که زیبایی خداوند را نشان می دهیم و خود ناپایداریم.پس به خود و زیبایی هایمان نباید افتخار کنیم.

5- صبح در حالی که می رود به اشاره به ما می گوید که گلستان دنیا جز خنده ای تصـــــــنعی نیست.

6-  ما چون دردریای توهم خود اسیریم تصور می کنیم که به عمق و حقیقت هســـــــــتی دست یافته ایم در حالی که هنوز به ساحلی بیشتر نرسیده ایم.(آگاهی های ما کم عمق است.)

7- ای انسان! من و تو نباید از هم غافل باشیم. ما نیز در این دنیا فرصت زیادی برای زندگی نداریم.

8- ای بیدل! انسان های کوتاه همت به عزت و مقام دنیا بسیار افتخار می کنند در حالی که این افتخار در واقع ننگ است.

مجنون و عیب جو :

1-  روزی شخص عیب جویی به مجنون گفت: معشوقی زیباتر از لیلی پیدا کن.

2- زیرا اگرچه لیلی در نظر تو مثل حوری بهشت زیباست هر جزئی از زیبایی اش نقصی دارد.

3-مجنون از سخن عیب جو خشمگین شد ولی در میان همان خشم و ناراحتی خندید وگفت:

4- اگر لیلی را از چشم مجنون ببینی ( با دیدگاه عاشقانه به لیلی بنگری.) جز خوبی و زیبایی در او نمی بینی.

5- تو که ظاهربین هستی و فقط به ظاهر زلف و چهره ی لیلی نگاه می کنی  کیفیت زیبایی او را درک نخواهی کرد.

6-  تو قد لیلی را می بینی در حالی که مجنون تجلی با ناز رفتنش را تماشا می کند. تو به چشم لیلی نگاه می کنی اما مجنون نگاه چشمک زن او را می نگرد.

7- تو موی لیلی را می بینی ولی مجنون پیچ و تاب زیبای گیسویش را تماشا می کند. تو به ابرویش نگاه می کنی اما مجنون اشارات و رمزهایی را که لیلی به ابرو می نماید تماشا می کند.

8-  دل مجنون از خنده های شیرین لیلی خون شده است اما تو به ظاهر لب و دندانش نگاه می کنی که چه شکلی است؟

9- کسی که تو او را لیلی نامیده ای همان لیلی نیست که آرامش و قرار را از دل من  ربوده است.

قلب مادر :

1- معشوقه به عاشق پیغام داد که مادر تو با من جنگ و دعوا می کند.

2-هر جا، همین که از دور مرا می بیند اخم و بد اخلاقی می کند و چین به ابرو می اندازد.

3- با نگاه خشم آلود خود به دل نازک من تیر می زند.

4- همان گونه که سنگ را از دهانه ی قلاب سنگ پرت می کنند مرا از در خانه دور می کند.

5- تا زمانی که مادر بی رحم تو زنده است شیرینی های زندگی به کام من و تو تلخ است.

6- تا دل مادرت را به خون نکشی من با تو صمیمی و یکدل نمی شوم.

7-  اگر می خواهی به وصال من برسی  باید همین لحظه بدون ترس و توقف،

8- روی و سینه ی تنگ او را پاره کنی و دلش را از سینه ی تنگش بیرون بیاوری.

9-آن دل را در حالی که هنوز گرم و به خون آغشته است نزد من آوری تا از دل همچون آینه ی من زنگار دشمنی و کدورت را پاک کند.

10- عاشق نادان بی فرهنگ عاشق نه بلکه آن شخص بدکار و گناهکار و ننگین،

11- احترام به مادر را فراموش کرد و در حالی که از نوشیدن شراب مست و از کشیدن حشیش دیوانه بود،

12-رفت و مادر خود را بر روی زمین انداخت سینه اش را پاره کرد و دلش را بیرون کشید و به دست گرفت.

13-  در حالی که قلب مادر مثل نارنج در دستش بود به سمت خانه ی معشوق حرکت کرد.

14-اتفاقاً دم در به زمین خورد و آرنج دستش کمی زخمی شد.

15-  آن دل گرمی که هنوز جان داشت و می تپید از دست آن جوان بی فرهنگ به زمین افتاد.

16- جوان وقتی که دوباره برخاست وقصد برداشتن دل را کرد،

17- شنید که از آن دل به خون آغشته این صدا آهسته به گوش می رسد:

18-آه دست پسرم خراشیده شد. وای پای پسرم به سنگ خورد.

کیش مهر :

1-   بارها گفته ام و باز می گویم که آیین من مهر و محبت نسبت به معشوق است.

2- در آیین عشق و محبت مستی عارفانه ستوده است وغیر عاشقان از این گروه خارج اند.

3- عاشقان واقعی توجهی به شادی و آسایش و خوردن و خوابیدن ندارند.

4- در کوی عاشقان بین دل و کامیابی های دنیایی مانع ایجاد کرده اند.(عاشقان باید به کامیابی های دنیایی بی توجه باشند تا به معشوق برسند.)

5-  چه عاشقانی که همچون فرهاد در کوه ها مرده اند و چه عارفانی که چون حلاج به دار آویخته شده اند.

6-  جهان جز دلی عاشق و محبت نسبت به معشوق هیچ چیز به جز خیالات و غرور ابلهانه ندارد.

7- اما جوانمردان و پارسایان عاشق هیچ گاه به مادیات توجهی نمی کنند.

8- عارفان و عاشقان بزرگ که آزاده هستند وابستگی های مادی را از خود دور می کنند.

9-  چه گل های رنگارنگی که کنار جویبارها شکفته شده اند و پرپر گشته اند و رفته اند.

10- در فصل بهار که آسمان در گلزار با بارش باران گویی بر عروس شاباش می ریزد،

11-  سبزه در دشت و صحرا می روید و گل سرخ در گلزارها  می شکفد،

12- و بوته ی گل سرخ کنار جویبار در آب همچون آینه چهره اش را می آراید،

13- شاخه ی گل سرخ در آغوش گل نیلوفر می رود و گل های انار با ناز فراوان می رقصند،

14-  باد بامدادی (نسیم سحر) سبب شکفتن غنچه می شود و بلبل آوازهای دل نشین می خواند،

15-به یاد ابروی خمیده و کمانی زیبارویان در مجلس عاشقان و عارفان سرمست شراب عشق الهی را بنوش. از بیت دهم تا پایان بیت پانزدهم موقوف المعانی هستند.

16- با نوشیدن شراب عشق و معرفت مشکلات و رازهای جهان را حل کن(بگشا) زیرا شراب عشق مشکلات را آسان     می کند. شود آسان زعشق کاری چند  -  که بود نزد عقل بس دشوار

17- دنیا چون افسون و افسانه غیر واقعی و بیهوده است زیرا حتی به قدرتمندانی چون خشایار نیز وفادار نماند و او را نیز فریب داد و کشت.

18- از دنیا فریب مخور و آگاه باش که در کنار زیبایی های ظاهریش سختی ها و مشکلات و بلاهای بسیار نهفته است.

19- یوسته شراب عشق الهی را در مجلس عاشقان و عارفان سرمست بنوش و از این مستی گرم و پر نشاط باش.بگذار غیر عاشقان بر تو خرده بگیرند.( توجهی به نظر آنان نکن).

رنج بی حساب :

1- ما را در این درد و رنج فراوانی که داریم با قلبی پر اندوه وسینه ای پر از غم  به حال خود رها کنید.

2- عمـــــری را در غم دوری چهره ی دوست گذراندم و اکنــــون مثل پرنده ای که در آتش باشد یا ماهی ای که بیرون از آب مانده باشد از دوری معشوق بی تابم.

3- از این رنج زیستن حتی یک حال عارفانه نصیبم نشد و اکنون پیری پس از جوانی در حالی رسید که غرق در کارهای باطل و بی فایده بودم.

4- ای عزیز من! در زمان جوانی آگاه و هشیار باش زیرا در پیری جز خوردن و خوابیدن کار مفیدی از تو ساخته نیست.

5- این اشخاص نادانی که ادعای هدایت مردم را دارند در زیر ظاهر مقدس و فریبنده شان جز غرور و خود خواهی چیزی نمی بینی.

6-  ما همان گونه که با رنگ کردن موهای سپیدمان پیری خود را پنهان می کنیم عیب و نقص های خود و کمال و خوبی های دیگران را نیز مخفی نگه می داریم.

7- ای شاعر! سخن نگو و دفتر شعر بی فایده ات را پاره کن تا کی سخنان بی فایــــــــده و نادرست می گویی.

رباعی و دوبیتی دیروز :

1- هر سبزه ای که در کنار جویباری روییده است شبیه مویی است که در کنار لب انسان خوب و خوش اخلاقی روییده باشد.

2- مواظب باش که به قصد خواری و حقارت بر سر سبزه پا نگذاری زیرا آن سبزه از خاک مزار انسان زیبارویی روییده است.

1- آرزو می کنم که دل اشخاص بی وفا پر از غم و اندوه آزار دهنده ی دنیا شود. خدایا هر کس که وفادار نیست بمیرد. ( غم : اندوه دنیاست و منفی است.)

2- دیدی که هیچ کس جز غم عشق یادی از من نکرد. هزار آفرین بر غم عشق باد. ( غم : غم عشق است و مثبت است.)

1-کاری نکن که برایت مشکل ایجاد شود و دنیای به این گستردگی برای تو تنگ شود . ( زندگیت سخت شود. )

2- در فردای قیامت که فرشتگان نامه ی اعمال انسانها را می خوانند، تو از خوانده شدن نامه ات ننگ داشته باشی.

رباعی و دوبیتی امروز :

1-هنگام سحر بر شاخه ی درختی در باغ پرنده ی آوازخوانی چه زیبا می گفت:

2-هرچه که در دل داری بگو چه  سرودی باشد چه ناله و آه و زاری ای.

***                                  

1-ای دل من بیا پرواز کنیم و از اینجا برویم و راه هدفی دیگر را در پیش بگیریم.

2- بیا تا خدا را که گم کرده ی قدیمی ماست از شهید سراغ بگیریم.

***                                 

1-ای شهید پیش از تو هیچ کس مانند تو راه پاک باختن را در پیش نگرفت و با زخم گلوله،نشانه ی سرافرازی را دریافت نکرد.

2-ای دلاور قبل از این هیچ کس مانند تو این گونه عجیب آبرو و اعتبار مرگ را از بین نبرده است.( تو از مرگ نترسیدی.)

پرورده گویی :

1-اگر مثل کوه گوشه نشینی کنی , بسیار شکوهمند و والا خواهی شد.

2-ای انسان نادان سکوت کن زیرا در فردای قیامت بی زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد.

3-اشخاص دانا و رازدان مثل صدف فقط برای گفتن حرفهای ارزشمند دهان می گشایند.

4-انسان پرحرف نصیحت ناپذیر است و نصیحت فقط در انسانهای ساکت اثر می کند.

5-وقتی که می خواهی پشت سر هم حرف بزنی, حتماً نمی خواهی سخن دیگری را گوش کنی.

6-نباید نسنجیده سخن گفت همان طور که اندازه نگرفته نباید پارچه را برید.

7-اشخاصی که در خوب و بد آن چه که می خواهند بگویند درنگ می کنند و می اندیشند, از بیهوده گویان حاضرجواب بهترند.

8-سخن گفتن برای انسان یکی از نشانه های کمال است. تو خودت را با گفتن سخنان نامناسب ناقص مکن. ( بیت به خاصیت دوگانه ی سخن اشاره دارد.)

9-شخص کم حرف را هیچ وقت شرمنده نمی بینی . کمی مشک بهتر از مقدار زیادی گل است.

10-از شخص نادانی که به اندازه ی ده نفر سخن می گوید بپرهیز.مثل دانایان یک سخن بگو و حساب شده حرف بزن.

11-سخنان بسیاری گفتی و همه اش اشتباه است. اگر دانا هستی یک سخن بگو و درست بگو.

12-انسان نباید چیزی را پنهانی بگوید که اگر آشکار شد شرمنده شود.

13-کنار دیوار زیاد پشت سرگویی نکن. شاید پشت دیوار کسی برای شنیدن باشد.

14-راز در درون دل تو زندانی است. مواظب باش تا در دلت را باز نبیند.

15-انسان دانا به این دلیل ساکت است که می بیند شمع به دلیل زبان آوری سوخته است.

مست و هشیار :

1-مامور اجرای احکام دینی مستی را در راه دید و یقه اش را گرفت. مست گفت: ای دوست عزیز این که گرفته ای پیراهن است نه افسار.

2-گفت: تو مست هستی و به همین سبب نامتعادل راه می روی. مست پاسخ داد تقصیر راه رفتن من نیـست, راه ناهموار است.( اجتماع نابسامان است.)

3-گفت باید تو را تا خانه ی قاضی ببرم. مست گفت برو صبح بیا زیرا نیمه شب قاضی خوابیده است.

4- گفت خانه ی فرمانروا نزدیک است . به آنجا برویم. گفت از کجا معلوم است که فرمانروا در میخانه نباشد.

5-گفت در مسجد بخواب تا به نگهبان خبر دهم. مست گفت مسجد محل خوابیدن شخص بدکار نیست.

6-گفت مخفیانه پولی به من بده و خود را نجات بده. مست گفت کار دین با رشوه دادن درست نمی شود.

7-گفت به عنوان جریمه لباست را از تو می گیرم.گفت لباسم پوسیده است و جز تار و پود سستی از آن نمانده است.

8-گفت هشیاروآگاه نیستی که کلاه از سرت افتاده است.گفت باید انسان عاقل باشد بی کلاهی ننگ نیست. (عقل باید در سر باشد نه کلاه بر سر. )

9-گفت زیاد شراب نوشیده ای بدان سبب است که این گونه مست شده ای. مست گفت ای شخص بیهوده گو کم یا زیاد خوردن شراب مهم نیست. ( مهم نفی نفس شراب خواری است. )

10-گفت شخص هشیار باید مست را هشتاد تازیانه بزند. مست گفت اگر می توانی هشیاری بیار زیرا کسی در این شهر هشیار و آگاه 

  گویی بط سفید :

1- قمری خاکستری رنگ شروع به آواز خواندن کرد وسیاهی گوش کبک به شکلی است که گویی در سوراخ گوش خود مشک ریخته است.

2- بلبل ها و قمری های دوست داشتنی شاد و آواز خوان هستند.سیاهی درون لاله مثل مشک است و زنبور عسل شهد در دهان دارد.

3- سوسن بوی خوش دارد و بوته ی گل سرخ شکوفا شده است و باآمدن اردیبهشت زین مثل بهشت جاودان زیبا شده است.

4- مرغ حق خود را از شاخه ی درخت آویخته است و سیاهی بال زاغ به گونه ای است که انگار بر بالهایش غالیه مالیده است.

5- ابر بهاری از دور می آید و ابر چون اسب سیاهی است که از سمش مروارید ارزشمند(باران)ریخته است.

7- مرغابی سفیدآنقدر  تمیز است که گویی لباسش را با صابون شسته است و سرخی پای کبک به شکلی است که انگار پایش را در کاسه ی خون فرو برده است.

8- بلبل بر شاخه های پر طراوت گل سرخ به نغمه خوانی مشغول استودر بهارسبزه در صحرا روییده است.

9- لاله در کنار جویبارشکفته است. چادر سبزه،سبز رنگ و چادر لاله سرخ آتشین است.

دماوندیه :

1- ای دماوند که همچون دیو سپیدی اسیر و بی حرکت هستی.ای گنبد بلند آسمان!

2- چون سربازی کلاهخودی از نقره (برف)بر سر گذاشته ای و کمربندی آهنین (سنگهای میانه کوه)به کمر بسته ای.

3- برای این که مردم چهره ات را نبینند روی زیبایت را در ÷شت ابر ÷نهان کرده ای.(بسیار بلندی)

4-  برای این که از هم صحبتی با انسان های حیوان صفت و این مردم نامبارک شیطان صفت نجات یابی،

5- با خورشید پیمان دوستی بسته ای و با سیاره ی مشتری ،هم پیمان شده ای. ( بسیار بلندی)

6- وقتی که زمین از ستم آسمان این چنین خفه و ساکت و معلق شد،

7- از خشم و عصبانیت مشتی بر آسمان زد. ای دماوند تو همان مشت هستی.

8- تو مشت درشت روزگارهستی که از گذشت قرنهای طولانی به میراث مانده ای.

9- ای مشت زمین!(دماوند)به آسمان برو و چند ضربه به آن بزن .(ناخر سندی شاعر از تقدیر )

10- نه نه تو مشت روزگار نیستی.ای کوه من از سخنی که گفتم راضی نیستم .

11- تو قلب یخ زده و غمگین زمین هستی که مدتی است از درد ورم کرده ای .

12- برای اینکه درد ورم تسکین یابد بر روی آن کافور( برف ) مالیده اند .

13- ای دل روزگار (دماوند)منفجر شو!وآن آتش خشم درونت را پنهان شده مپسند.

14- ساکت مباش . سخن بگو افسرده و غمگین مباش .شادمانه بخند.

15- خشم درونت رامخفی نکن و از این شاعر جان سوخته نصیحتی را بپذیر.

16- اگر آتش خشم درونت را پنهان نگه داری به جان تو قسم که جانت را می سوزاند.

17- آسمان شیطان صفت نیرنگ باز بر دهان عمیق تو بندی محکم بسته است .

18- حتی اگر مرا بکشند من بند دهانت را باز می کنم. (به تو آزادی بیان می دهم. )

19- از خشم درونم برقی بیرون می فرستم که دهان بند تو را بسوزاند .

20- من این کار رامی کنم و امیدوارم که این کار در نظر تو خوشایند باشد.

21-  تو آزاد شوی و مثل دیوی که از زندان نجات یافته باشد فریاد بکشی.

22- فریاد تو در سراسر ایران حرکت و بیداری ایجاد می کند.

23- و از برق دهانه ی آتشفشانت به همه جای ایران روشنی برسد.

24- ای مادر پیر ! دماوند ! این نصیحت فرزند بد بخت خود (شاعر) راگوش کن .

25- آن روسری سفید که نماد عجز و ناتوانی است از سر بردار و بر تختی کبود که نشان شوکت و قدرت است بنشین.

26- مثل اژدهای سمی و شیر قدرتمند خشمگین فریاد کن.

27- این حکومت ظالمانه را که بر ریا و دورویی بنا شده است ریشه کن و نابود کن.

28- بنای این حکومت را از پایه خراب کن زیرا باید ظلم را ریشه کن و نابود کرد .

29- انتقام انسانهای دانا و عاقل را از این حاکمان بی عقل و پست بگیر .

افسانه ی عاشقی :

1- حکایت کرده اند که واعظی سخنران که در سخنرانی احاطه ی کاملی داشت،

2- از عشق نکاتی را  بیان می کر د و در مورد عاشقی سخن می گفت .

3- شخصی که خرش را گم کرده بوداز آنجا می گذشت و واعظ را از گم شدن خر خود با خبر کرد.

4- واعظ صدا زد که امروز چه کسی در این جمع حاضر است که عاشق نبوده است.

5- نه رنج عشق عرفانی را تجربه کرده و نه ستم زیبا رویان زمینی را تحمل کرده است.

6- مرد ساده دلی که هیچ گونه عشقی را تجربه نکرده بود از جا بلند شد و گفت :

7- ای واعظی که مورد ستایش مردم روزگار هستی !آن کسی که هیچ بهره ای از عشق نبرده است منم.

8- واعظ شخص خر گم کرده را صدا زد و گفت ای دوست این خر توست افسارش را بیاور0

    شکوفه ی اشک :

1-     نسبت به من وفا داری نکردی و به من ستم کردی و  پیمان دوستی ام را  شکستی اما به تو وفادار بودم و ستم نکردم و پیمان دوستیت را  

نشکستم و از تو نبریدم .

2- اگر از مردم سرزنش شنیدم وپشیمانی کشیدم همه اش به خاطر تو بود.

3- من مثل شکوفه ی اشکی هستم که هر شب در آرزوی تو با ناله از چشم چکیدم و با شکوه به چهره دویدم

4- بهره ی من از تمامی شادی های عالم غم و اندوه شد چون از همه چیز عالم عشق و محبت تو را انتخاب کردم.

5- تو مثل شمع بودی امافقط به روز سخت و سیاه من  خندیدی ومثل بخت بودی اما از سپیدی ات فقط موی سرم بهره گرفته.

6- جز وفا وعنایت تو در دنیا همه پشیمانی ها و سرزنش ها به من رسید.

7- چاره ای از تو نداشتم چنین که بار سنگین غم دلم را با شکوه گرفتم وبا ناله به دوش کشیدم. (تحمل کردم)

8- جوانی ام با سرعت طی می  شد ومن مثل گرد به دنبالش می رفتم اما به آن نمی رسیدم . (بهره ای از جوانی ام نبردم)

9- گاه چون اشک به روی بخت از دیده چکیدم وگاهی مثل رنگ از چهره ی عمر در روزگار پریدم.

10- تو نسبت به من وفاداری نکردی و با من به سر نبردی ولی من وفادار بودم.  ای روشنایی امید من پایداری  پیمان عشق مرادیدی.

     پیش از تو :

1- ای امام قبل از تو مردم متحد نبودند و حکومت استبدادی مانده بود و آزادی از راه نمی رسید.

2- دسته های مردم در ایران قبل از انقلاب بسیار بودند اما افسوس جرات اتحاد نداشتند.

3- در ایران قبل از انقلاب که چون کویر سوخته و بی بهار بود حتی علف نمی توانست زیبا شود.

4- بهار آزادی در عمق زمین پنهان بود اما بدون تو مقدمات آشکار شدنش فراهم نبود .

5- دل های مردم اگر چه صاف بود ولی مردم از ترس ظلم و ستم با هم صمیمی نمی شدند .

6- عشق مثل عقده ای در بغض پنهان بود و این عقیده انگار تصمیم نداشت که هیچگاه گشوده شود.

 

[ سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٠۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed