ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

«جهانگیرنامه»، منظومه‌ای درباره‌ی نبردهای فرزند رستم

مینا عرشی

«جهانگیرنامه» داستان نبرد جهانگیر، پسر رستم، با ایرانیان و در آمدن او به سپاه ایران و نبرد وی با رستم در باختر است. سراینده‌ی داستان شاعری است گمنام به نام قاسم و متخلص به مداح. از این قاسم مداح هیچ آگاهی در دست نیست و بنا به بیت پایانی منظومه، می‌توان گفت وی از مردم سرزمین هرات بوده است: «به نظم آمد این دفتر اندر هرات/ به توفیق جبار موت و حیات». ژول مول او را سراینده‌ی سده‌ی پنجم می‌داند، اما دکتر صفا، بنا بر واژه‌های به‌کاررفته در این منظومه، آن را سروده‌شده در پایان سده‌ی ششم و آغاز سده‌ی هفتم می‌داند که در سده‌ی نهم در آن دست برده و بیت‌هایی بر آن افزوده‌اند.

داستان «جهانگیرنامه» با نبرد رستم و سهراب آغاز می‌شود. رستم پس از کشته شدن سهراب، آشفته و پریشان به مازندران می‌رود و دلنواز، دختر مسیحای عابد، را می‌بیند و با وی پیوند زناشویی می‌بندد. رستم پس از این پیوند، تا کنار دریای باختر می‌رود و چند تن از پرستندگان بت را به دین پروردگار درمی‌آورد.

دلنواز پسری به دنیا می‌آورد و مسیحا وی را جهانگیر می‌نامد. جهانگیر در ٨ سالگی، در دیدار مانند رستم، به بالا همچون سهراب و در زور و بازو چون سام نریمان بود. مسیحا او را به ری می‌فرستد تا به یاری کاوس برود؛ اما وی در ری به فریب هومان نزد افراسیاب می‌رود و به جنگ با ایرانیان می‌پردازد و گیو و بیژن و توس و فرامرز و پسرانش، سام و تخواره،  و گستهم و زواره و گرگین را اسیر می‌کند. تا سرانجام زال او را می‌شناسد و او با آگاهی‌های سام، شبانه پهلوانان را از بند می‌رهاند و به لشگرگاه ایران روی می‌آورد. هنگام گریز، جنگ سختی با افراسیاب می‌کند و او را شکست می‌دهد و به سپاه ایران می‌پیوندد. به فرمان کاوس، به نبرد با «عاد میشینه‌چشم»، فرستاده‌ی پادشاه بربر، می‌رود و او را شکست می‌دهد. پس به جنگ «ملیخای جادو» که توس را اسیر کرده بود، می‌رود و اسم اعظم را بر حصار جادوان می‌خواند و آن را می‌گشاید؛ سپس به گشودن طلسم «فراموش‌کرد» که جمشید آن را ساخته بود، می‌رود. پس از آن، به جنگ «سقلاب»، پادشاه بربر، به سوی شام می‌رود و همراه با فرامرز و دیگر پهلوانان ایران، سقلاب‌شاه و پسرانش را اسیر می‌کند. آن‌گاه به باختر لشکر می‌کشد و به مبارزه با داراب‌شاه می‌رود و او راشکست می‌دهد. وی نامه‌ای به آزادچهر می‌نویسد و رستم را به یاری می‌خواند.

جنگ بین رستم و جهانگیر، همانند نبرد رستم و سهراب، درمی‌گیرد؛ اما زمانی که رستم، جهانگیر را بر زمین می‌زند، رخش شیهه‌ای میکشد؛ فرامرز آوای او را می‌شناسد و می‌داند که مبارزش رستم است؛ پس می‌گوید که این پسر توست. رستم از هوش می‌رود و جهانگیر به پای او می‌افتد. پس از این آشنایی ایرانیان با سپاهیان داراب که پیشروشان «راحیله‌ی جادو» بود، جنگیدند و همه را به جز «دلبر مغربی» که به دین حق درآمده بود، کشتند. پس از آن، رستم سقلاب را به پادشاهی آن دیار برنشاند و خود پس از ٢۵ سال، همراه دیگر پهلوانان به ایران بازگشت.

پس از آن، جهانگیر برای شکار به کوهی در نزدیکی زابل می‌رود. کهدیوی راه را بر او می‌بندد. او به دیو یورش می‌برد و دیو از دست او می‌گریزد و از چشم جهانگیر ناپدید می‌شود. جهانگیر بر صخره‌ای می‌ایستد تا مگر او را ببیند که دیو ناگهان او را پرتاب می‌کند و جهانگیر کشته می‌شود. چون خبر به رستم می‌رسد، وی پریشان و آشفته می‌شود و دلنواز از ناراحتی می‌میرد. پس مادر و فرزند را در تابوتی قرار می‌دهند و در مازندران، نزدیک دخمه‌ی مسیحای عابد، جای می‌دهند.

داستان «جهانگیرنامه» از اندیشه‌های انیرانی بسیار بهره برده است. هم‌چنین می‌توان در «جهانگیرنامه» خطاهایی را چون آوردن تخواره فرزند زواره در شمار فرزندان فرامرز و یا آوردن پسری به نام سام برای فرامرز، در حالی که وی تنها پسری به نام آذربرزین دارد، نام برد. نام جهانگیر نیز در هیچ یک از داستان‌های حماسی نیامده است و رستم در شاهنامه تنها دو پسر دارد: سهراب و فرامرز. با این همه، بخش پایه‌ای داستان به زبان حماسه‌سرایی ایرانی بسیار نزدیک است و بودن ٢ گونه گفتار در کتاب را، بنا به گفته‌ی دکتر صفا، می‌توان افزوده شدن بخش‌هایی از داستان در سده‌های بعدی دانست.

[ جمعه ۱٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed