ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زبان فارسی عمومی سال چهارم - معنی شعر زبان فارسی عمومی سال چهارم

درس اول ( نی نامه )                 

معنی و مفهوم

1- به آوای نی گوش کن ؛ هنگامیکه حکایت می کند که از جدایی از عالم معنا شکایت می کند.

2- که از زمانی که مرا از نیستان عالم معنا جدا  کرده اند ،از ناله و فریاد من همه  در ناله و فریادند .

3- انسانی درد کشیده از فراق یار می خواهم تا شرح درد اشتیاق نسبت به یار را برایش بازگو کنم.

4- هرکه از اصل ومبدأ خود جدا بماند؛همیشه درآرزو وتلاش برای بازگشت به اصل خود خواهد بود.( کل شیء یرجع الی اصلِه )

5- من با هر گروهی همراه شدم و ناله سر دادم ؛ با آنانکه در عشق به مقصود نرسیدند یا آنانکه مراحل عشق وسیر به سوی حق را با سربلندی و شادمانی سپری کردند . (تأثیر دو گانه ی نی )

6- هر کسی برحسب گمان وپندار خود همراه ویار من شد و هیچ کس حقیقت حال مرا درنیافت.

7- اسرار من از ناله ی من جدا نیست اما چشم و گوش ظاهر توان و بینش درک اسرار مرا ندارد .

8- احوال جسم از جان و احوال جان از جسم پوشیده نیست اما اجازه ی دیدن احوال جان به چشم ظاهر داده نشده .

9- آواز نی حاصل از آتش عشقی است که درون آن نهفته است و جریان هوا نیست ؛ هر کس که آتش عشق در وجود او نیست (الهی که ) نباشد .

10- تأثیر نوای نی به دلیل آتش عشقی است که در آن نهفته شده همچنانکه تأثیر شراب به دلیل عشقی است که درون آن می جوشد.

11- نی همدم همه ی کسانی است که از یار خود جدا مانده اند ؛ نغمه های نی اسرار درون مارا آشکار می سازد / بر طرف کننده ی حجاب ها است برای جویای حق تا معشوق حقیقی را ببینند .

12 – چه کسی حقیقتی همچون نی دیده است که هم زهر است و هم پادزهر ؛ هم آرامش بخش و درمان کننده و هم درد آفرین و سبب بی قراری است .

13- نی حکایت راه خونین و پر خطر عشق را بیان می کند و قصه ی سراسر رنج عاشقان صادقی چون مجنون را باز می گوید .

14- حقیقت عشق را جز شخص عاشق درک نمی کند همچنانکه برای زبان طالبی جز گوش وجود ندارد.

15- روزهای ما با غم عشق سپری شد و روزهایمان با سوز عشق همراه شد.

16- اگر روزها در عشق طی شد ، بگو سپری شوند ؛ باکی نیست . ای عشق تو بمان ای که حقیقتی به پاکی و صداقت تو نیست.

17- تنها ماهی دریا ی حق ( عاشق ) است که از غوطه خوردن در دریای عشق و معرفت سیر نمی شود هر کس از عشق بی بهره باشد ملول و خسته می شود .

18- احوال عارف ِواصل را بی خبر از عشق در نمی یابد پس باید سخن را به پایان برد ؛ والسلام

خودآزمایی : ص5

1- جدایی: دوری از عالم معنا / دوری از عالم بالا ؛ نی : مولانا / انسان که از اصل خود (عالم بالا )جدا ماند ه / عاشقِ طالبنیستان : عام معنا /عالم بالا

 2- بیت چهارم

3- تأثیر دو گانه ی نی : همدم غم و شادی انسانها

4- نابودی ( نیست باد )

5- پرده (هایش) : 1- نغمه 2- راهها و دستگاهها ی موسیقی / پرده (های ) : 1- حجاب و مانع 2- مجاز برای اسرار

6- عشق

درس دوم ( مناجات )

1- خدایا ! تورا ستایش می کنم که پاک هستی و شایسته ی خدایی ، جز به راهی که تو به من می نمایانی نمی روم / جز به راهی که تو راه نمای آن هستی نمی روم .

2- تنها به درگاه تو روی می آورم و تنها به دنبال فضل و بخشش تو هستم ؛ تنها تورا به یگانگی یاد می کنم که شایسته ی یگانگی هستی .

3- تودانا ، بزرگ،بخشنده و مهربان هستی،تو سرچشمه ی فضل و بخششی و شایسته ی حمد و ستایش .

 

4- نمی توان تو را توصیف کرد زیرا در فهم و درک نمی گنجی ،نمی توان مانندی برای تو قائل شد زیرادر گمان ووهم نمی گنجی.

5 –سراسر،عزت ،شکوه،علم و یقین هستی؛ سراسر، نور،شادی، بخشش و جزایی.

6- برهمه ی آنچه پوشیده و پنهان است آگاهی ؛همه ی خطاها و گناهان را می پوشانی ، برتری ها را به کاستی می کشانی و کاستی ها را به بزرگی می رسانی .

7- سنایی با همه ی وجود تورا به یگانگی یاد می کند ؛ شاید امید رهایی از آتش دوزخ برایش باشد.

* خود آزمایی ، ص :8

1- "که توام راهنمایی " : "که تو راهنمای من هستی " راهنما ،مسند و من ،مضاف الیه آن .

"که توام راه ، نمایی" :" که تو آن راه را به من نشان می دهی " راه ،مفعول و من ،متمم .

2- بیت ششم

 3- آموزش های اخلاقی و اجتماعی ،معارف و نیایش های لطیف و زیبا

4- راهنما ، حکیم، رحیم ،علام الغیوب ، ستارالعیوب . . .

 

درس سوم(کاوه ی دادخواه ).. ( تزلزل در حکومت جمشید )...............................

1- هنگامیکه جمشید ادعای خدایی کرد ،شکست و تیره روزی به او روی کرد وپادشاهی اش بی رونق شد .

2- آن سخنگوی دانا و اندیشمند چه خوش گفت که : هنگامی که به بزرگی و پادشاهی رسیدی در بندگی واطاعت از خدا بکوش .

3- هر که نسبت به خداوند ناسپاسی کند ؛موجبات ترس و هراس از هر سو به او رو میکند.

4- زمانه بر جمشید تیره و تار شد و شکوه و تأیید الهی ِ او رو به کاستی گذاشت.

( اوضاع جامعه همزمان با حکومت ضحاک ).............................................

5- رسم و آئین انسانهای دانا از میان رفت و دیو سیرتان به قدرت و شهرت رسیدند.

6- هنر و دانش بی ارزش شد ،خرافات و امور بی پایه واساس ارزشمند شد ، راستی پنهان شد و فتنه و بدی روی کار آمد.

7- انسانهای شیطان صفت و بد کار با بدی خود بر همه مسلط شدند و از خوبی پنهانی و مخفیانه سخن گفته می شد.

8- ضحاک جز آموختن و ترویج بدی نمی دانست و جز کشتن و چپاول و نابودی .

................( اعتراض کاوه در دربار ضحاک )...................................................

9- در آن لحظه ناگهان فریاد کاوه ی دادخواه از دربار پادشاه بلند شد.

10- کاوه ی ستمدیده را به نزد ضحاک فراخواندند و او را در کنار بزرگان نشاندند.

11- ضحاک با خشم و ناراحتی به کاوه گفت ، بگو ببینم از چه کسی ستم دیدی؟

12- کاوه فریاد برآورد و از شدت اندوه بر سر خود کوفت و گفت که ای شاه من کاوه ی دادخواهَ م .

13- آهنگری بی آزارم که از سوی شاه آتش ِ ستم بر سر من می بارد .(به من ظلم می شود.

14- اگر تو شاه هستی یا پیکری چون اژدها داری باید در این موضوع قضاوت کنی .

15- اگر تو پادشاه عالم هستی چرا رنج و سختی آن تنها برای ماست ؟

16- باید به من "حساب پس بدهی " به گونه ای که مردم جهان همه شگفت زده شوند .

17- شاید از این حساب پس دادنِ تو روشن شود که چگونه شد که (باز هم ) نوبت به کشتن فرزندِ من رسید .

18- و اینکه ( چرا ) در هر مجلسی مغز فرزندان مرا باید به مارانت بدهی !

............... (مقدمات قیام کاوه )...............................................................

19- هنگامی که کاوه استشهاد نامه را خواند فوراً به سوی بزرگان کشور ضحاک رو کرد.

20- فریاد زد که ای یاریگران شیطان (ضحاک ) که از خداوند ِ جهان نمی ترسید.

21- شما همه با این کارتان به سوی جهنم و عذاب خداوند می روید ؛ چرا که تسلیم ضحاک شده اید .

22- من به این استشهاد نامه گواهی نمی دهم و هیچگاه از پادشاه نمی ترسم.

23- کاوه فریاد زد و در حالیکه از شدت خشم و اندوه می لرزید از جای بلند شد ؛ استشهاد نامه را پاره و لگد کوب کرد.

24- از دربار با فریاد و خروش وارد کوچه شد ، در حالیکه فرزند عزیز او پیشاپیش اومی رفت.

..............................(قیام کاوه )...........................................................

25- هنگامیکه کاوه از دربار بیرون آمد همه ی اهل بازار در اطراف او جمع شدند .

26- خروش برآورد و فریاد می زد و همه ی مردم را به سوی عدل و داد فرا می خواند.

27- از آن چرم که آهنگران هنگام ضربه زدن با پتک به آهن روی پای خود می اندازند ؛همان را کاوه برسر نیزه کرد و همان زمان در بازار انقلابی برپای شد.

28- کاوه در حالیکه نیزه را به دست داشت می رفت و خروش برمی آورد که :ای افراد نامدار خداپرست ؛

29- کسی که آرزوی پادشاهی فریدون را دارد خود را ااز اطاعت ضحاک خارج می کند.

30- قیام کنید زیرا بزرگ وپادشاه ما شیطان است و با همه ی وجود دشمن خداست.

31- به وسیله ی آن چرم ِبی ارزش و کم بها ، دوست از دشمن شناخته شد.

32- آن مرد پهلوان (کاوه) پیشاپیش مردم می رفت و سپاهی عظیم اطراف او جمع شده بودند.

33- کاوه خود می دانست که مخفیگاه فریدون کجاست ،حرکت کرد و یک راست به سوی پناهگاه او رفت .

.........................(قیام مردم )................................................................

34- بر هر درو بامی مردم شهر،هرکه بهره و تجربه ای در جنگ داشت ، حضور داشتند .

35- از دیوارها خشت و از بام ها سنگ پرتاب می کردند و در کوچه ها شمشیر و تیر

36- مانند قطرات درشت و سریع باران از ابر سیاه می بارید بطوریکه جایی برای کسی در روی زمین نبود /کسی آرام و قرار نداشت.

37- در شهر همه ی جوانان ،همچنین پیرانی که تجربه ای در جنگ داشتند ؛

38- به لشکر فریدون پیوستند و خود را از مکرو حیله ی ضحاک رهاکردند.

* خود آزمایی ، ص :21

1- ستایش آزادگی ،مبارزه با ستم ، عدالت خواهی

2- مردمی بودن و قیام در برابر حاکمان ستمگر

3- زیرا خودبینی و ناسپاسی چون تاریکی برجمشید چیره شد و تأیید الهی از او دور شد.

4- خویهای اهریمنی و بیداد

5- دو نفر در نقش خوالیگر( آشپز) به آشپزخانه ی شاه راه پیداکردند وهر روزبا آمیختن مغز گوسفند با مغزیک نفر ،یک جوان را نجات میدادند.

6- حضرت ابراهیم (ع) 7- ضحاک 8- "جای سوزن انداختن نبود"

9- کتابی درخور حیثیت انسان ،یعنی مردمی که درراه آزادگی و شرافت مبارزه کرده اند و اگر پیروز شوند یا شکست بخورند با مرگشان آرزوی دادگری ،مروت و آزادمنشی را نیرو بخشیده اند.

 

درس چهارم( دریای کرانه ناپدید )

1- عشق او باز مرا اسیر و گرفتار ساخت ،هر چه تلاش کردم گرفتار دام عشق او نشوم سودمند نبود.

2- عشق دریایی است بی انتها ؛ ای انسان عاقل تو هرگز نمی توانی در این دریا شنا کنی . ( تقابل عشق و عقل )

3- اگر می خواهی در عشق به کمال برسی ، ناپسندهای بسیاری را باید بپسندی . (تسلیم در برابر عشق )

4- زشتی ها و بدی هارا در راه عشق خوب تصور کنی و تلخی های راه عشق را به شیرینی بپذیری.

5- من در راه عشق سرکشی و نافرمانی کردم و نمی دانستم هر چه برای رهایی از عشق بیشتر تلاش کنم ،بیشتر گرفتار می شوم .

** خودآزمایی ،ص : 25

1- زیرا همه گونه احساسات و عواطف را در برمی گیرد. 2- بیت سوم 3- لزوم تسلیم و تحمل مشکلات در عشق

4- عشق او باز مرا به بند آورد  کوشش بسیار (برای رهایی )سودمند نشد.

5-مصرع دوم بیت آخر

6- بیت چهارم

* خودآزمایی ، ص : 27

1- تواضع

 2- تا به او بفهماند تعریف یا نکوهش مردم ملاک خوبی و بدی افراد نیست .

3- هیچکدام

4- من شایسته ی این همه عنوان نیستم یا من مصداق هیچیک از این عنوان ها نیستم .

5- باز گشتند - اعتراض کردند - بیرون آورد - صدازد

6- ارادت : دوستیِ خالص / مصاحبت : هم نشینی / اقامت : سکونت

اراده : عزم ، تصمیم / مصاحبه : گفت و گو / اقامه : برپا داشتن

درس پنجم( مناظره ی خسرو با فرهاد )

1- ابتدا خسرو به فرهاد گفت: اهل کجاهستی ؟ گفت : از پایتخت کشور عشق .

2- خسرو پرسید شغل و حرفه ی مردم آنجا چیست ؟ گفت :غم عشق را می خرند و جان خود را در راه عشق می فروشند .

3- گفت: جان فروشی شرط عقل نیست . فرهاد گفت : جان فروشی از عاشقان حقیقی عجیب نیست .

4- گفت: تو به وسیله ی دل اینگونه عاشق شدی ؟ فرهاد گفت : تو از دل سخن می گویی اما من با جان وهمه ی وجود عاشق شدم .

5- خسرو گفت: ارزش عشق شیرین برای تو چقدراست ؟ گفت : ازجان عزیزم باارزش تراست .

6- خسرو گفت:هر شب به روشنی مهتاب اورا در خواب می بینی ؟ گفت : آری اما اگر با وجوی بی قراری در عشق او خواب به چشم من بیاید!

7- گفت :کی عشق اورا از دلت بیرون می کنی ؟ فرهاد گفت :هنگامی که زنده نباشم .

8- گفت: اگربه درگاه او راه پیدا کنی چه تحفه ای برایش می بری ؟ گفت :سرم را نثار قدمش می کنم .

9- گفت :اگر (قدم او ) چشم تورا مجروح ساخت چه می کنی ؟ گفت : چشم دیگرم را تقدیمش می نمایم .

10- خسرو گفت: اگر شیرین ازآنِ دیگری شد چه می کنی ؟ گفت : با تیشه ی آهنین اورا درهم می شکنم حتی اگر به سختی سنگ باشد.

11- گفت: اگر اجازه رفتن به پیشگاه اورا پیدا نکنی چه می کنی ؟ فرهاد گفت : ماه را از دور هم می شود نظاره کرد .

12- گفت: دور بودن از یار ِ همچون ماه شایسته نیست. فرهاد گفت : مجنون و دیوانه از ماه دور باشد بهتر است .

13- گفت : اگر همه ی دارایی تو را بخواهد چه ؟ گفت : من ،خود ، از خدا همین را می خواهم .

14- گفت :اگر تنها با کشته شدن تو راضی شود چه ؟ فرهاد گفت : در عشق او سرِ من ، وام و قرضی است که خیلی زود با جدا کردن از تن آن را ادا می کنم .

15- خسرو گفت : محبت اورا از دلت بیرون کن . فرهاد گفت : چنین کاری از دوستان حقیقی بر نمی آید.

16- گفت :عشق اورا کنار بگذار و آرام شو عاشق او بودن برای تو کاری نسنجیده است . فرهاد گفت : آرامش در راه عشق برای من حرام است .

17- گفت: پس در برابرعشق او صبر را پیشه کن . گفت : شیرین همچون جان من است ؛آیا می توان بدون جان صبر کرد ؟

18- گفت : کسی که صبر کند ، شرمنده نمی شود .گفت : صبر وظیفه ی دل است ،اما من دل خود را از دست داده ام .

19- خسرو گفت : عشق کارو زندگی ات را بسیار دشوار کرده . گفت : خوش تر از عاشقی کاری نیست .

20- گفت : دل داده ای بس است ؛ جانت را دراین راه از دست مده . فرهاد گفت : دل و جان بی عشق یار دشمن و سبب هلاک ِ من هستند.

21- گفت :عشق شیرین را از دلت جدا کن. گفت : بی عشق او که همچون جان من است نمی توانم زندگی کنم.

22- خسرو گفت : شیرین ازآن من است ، دیگر ازاو یاد مکن . گفت : این کار (یاد نکردن از شیرین ) از فرهادِ بیچاره ساخته نیست.

23- خسرو گفت :اگر من عاشقانه به او بنگرم چه می کنی ؟ گفت : گفت با آه سوزان خود هستی را می سوزانم.

24- هنگامی که خسرو از جواب دادن به فرهاد ناتوان شد و درماند، پرسیدن بیش از آن را صلاح ندید .

25- به یاران گفت : در همه ی هستی موجودی به این حاضر جوابی ندیده ام.

* خود آزمایی ، ص : 31

1- آگاهی از میزان علاقه ی فرهاد به شیرین و نیز منصرف کردن فرهاد

2- عاشقی پاک باز

 3- بیت دوازدهم

 4- چه خواهی کرد یا چه پیشکش می کنی .

5- قاطع و دندان شکن 6- یاد نکردن از شیرین    7- سر

 

درس ششم ( اکسیر عشق )

 1- از در وارد شدی وبا دیدن تو من از خود بی خود شدم ، گویی از این جهان به جهان دیگر رفتم (مُردم ) .

2- منتظر بودم تا کسی خبری از دوست برایم بیاورد اما دوست خود آمد و من از خود بی خود شدم .

3- باخود گفتم :یار راببینم شاید درد اشتیاقِ من آرام شود اما یار را دیدم و اشتیاق ِمن به او بیشتر شد.

4- چون شبنمی ناچیز در برابر خورشیدِچهره ی یار افتاده بودم ؛ عشق ِ یار به یاریم آمد ومرا متعالی ساخت.

5- توان رفتن به پیشگاه یار رانداشتم ؛ مقداری از راه را به اراده پیمودم و باقی را با نیروی اشتیاق پیمودم.

6- برای آنکه رفتار و گفتار یار را ببینم و بشنوم همه ی وجودم گوش و چشم شد.

7- من چگونه میتوانم ازدیدن یار چشم بپوشم که اولین بار با دیدن او بینش و بصیرت یافتم.

8- در عشق تو وفادار نبوده ام اگر یک روز و حتی یک لحظه بی یاد تو آرام وشاد بوده ام.

9- یار هرگز توجهی به من نداشت و در پی گرفتار ساختن من نبود ؛ من ، خود ، اسیرِ کمند ِ نگاه ِاو شدم.

10- می گویند : ای سعدی ! چه کسی وجود ِسلامتِ تورا اینگونه زرد و بیمار ساخت ؟ (ومن می گویم :زردی روی من از آن است که : ) عشق همچون اکسیری مس ِ بی ارزشِ وجودِ مرا طلایی و ارزشمند ساخته است .

* خودآزمایی ، ص : 33

1- از خود بی خود و مدهوش شدم

 2- آرام

 3- بیت ششم

................................................................................................

درس هفتم ( بهارعمر)

1.-  ای که از جلوه ی رخ زیبای تو عمر روزهای عمر با شاداب و با طراوت می شود ،  باز گرد که دور از چهره ی زیبایت ایام جوانی ما بیهوده بی حاصل سپری گشت . 

2- اگر قطرات اشک چون باران از چشمانم جاری شود شایسته است ، چرا که

در غم هجران تو ایام عمر به سرعت سپری گشت.

3- این زمان اندک که فرصت دیدار میسر است به مانظر کن ، زیرا که برعمر

اعتماد و اعتبااری نسیت.

4- تاکی در غفلت روزگار را می گذرانی ؟ هشیار شو ، آگاه باش ، که فرصت

تو برای زندگی سپری می شود.

5-  ایام سپری می شد و بخت (یار) به ما نظری نکرد ؛ بیچاره دل که از گذریار و سپری گشتن ایام بهره ای نبرد.

6- به هر کجا نظر کنی حادثه ای از میان حوادث بی شمار در کمین عمرماست ؛ به همین سبب عمر سراسیمه و با شتاب می گریزد.                              7- دور از یار ،

بی آنکه زندگی کنم روزگار را سپری می کند و این عجیب نیست ؛ چرا که روزگارجدایی

زندگی به حساب نمی آید.                     

8-  ای حافظ سخن بگو و شعر بسرای  زیرا که شعر تو همچون نقشی است که

از قلم و شیوه ی سخن گفتن تو در جهان  باقی می ماند.

>    خودآزمایی ؛ ص : 35

1- بهار ایهام دارد : 1- شکوفه و گل ِ نارنج

2- بهارعمر کنایه از دوران جوانی

3- بت (زیبا روی )

2- مصرع اول  و دوم  در بیت دوم

3- اشاره به اهمیت عمر و چگونه گذراندن آن

دارد.

4- خیل به معنی گروه اسبان و گروه سواران با عنان و سواران تناسب دارد. 

درس هشتم :مجنون و عیب جو

1- روزی شخصی ظاهر بین وعیب جو به مجنون گفت : یاری زیباروی تر از لیلی برای خود پیدا کن .

2- که لیلی اگرچه در نظر تو زیبارویی بهشتی است اما در کنار هر زیبایی او نقصان و عیبی وجود دارد.

3- مجنون از سخن عیب جو ناراحت و خشمگین شد اما در میانه ی خشم خندید و گفت :

4- اگر از چشم مجنون به لیلی بنگری ، جز زیبایی در وجود لیلی نخواهی دید.

5- تو هرگزحقیقت زیبایی های لیلی را درک نمی کنی ، زیرا تنها زلف و روی وظاهر زیبایی او را می بینی .

6- تو ظاهر قامت اورا می بینی ومجنون رفتارِدلربای اورا ؛تو ظاهر چشم اورا می بینی و مجنون نگاه های پرتأثیر اورا می بیند.

7- تو ظاهر گیسوی او را می بینی ومجنون حلقه ی گیسوی اورا (که سبب گرفتاری است ) ؛تو ظاهر ابروی اورا می بینی و مجنون حرکات پر معنی ابروی اورا می نگرد.

8- دلِ مجنون از خنده های شکرین لیلی مجروح است در حالی که تو تنها ظاهرِلب و دندان او را می نگری .

9- آن ظاهری که تو به نام لیلی می شناسی ، حقیقت ِ وجود لیلی نیست که صبر و قرار را از دلِ من ربوده است.(تفاوت دیدها )

* خودآزمایی ،ص: 37

1- عیب جو ،ظاهر بین و مجنون ،حقیقت نگر است

2- تفاوت دیدگاه ها و عیب پوشی عاشق ِحقیقی را نشان می دهد که به دنبال زیبایی ها ی باطنی است .

3- در شعر مولانا ، لیلی از عشق ِمجنون دفاع می کند و در شعر وحشی ِ بافقی ، مجنون از زیبایی باطنی لیلی دفاع می نماید.

4- با توجه به قصوری باید با آهنگ ِ "ی" نکره و وحدت خوانده شود.

* خودآزمایی ،ص :41

1- چندشناک ، تاریک زار ، سحرکوشان ،سیاهکاری

2- عبارت های پایانی

3- دیشب : شب عاشورا ، امشب : شب شام غریبان

4- اگر دین ندارید ، در زندگی آزاده باشید.

5- بیانگر احساسات شاعر نسبت به واقعه ی عاشوراست .

درس دهم ( قلب مادر )

1- معشوقه به عاشق پیغام داد که مادر تو با من ناسازگاری می کند.

2- از دور هم که مرا می بیند ، خشمگین می شود و اخم می کند.

3- با نگاه غضب ناک خود دلم را آزرده و مجروح می سازد.

4- از درِخانه مرا دور می کند ،مانندِ سنگی که از فلاخن پرتاب می شود.

5- تا زمانی که مادر سنگ دلِ تو زنده است ، زندگیِ شیرینِ ما تلخ خواهد بود.

6- تا او را از بین نبری با تو صمیمی نخواهم شد.

7- اگر تو می خواهی به من برسی ،باید همین لحظه ،بدونِ ترس و تأخیر ؛

8- بروی و سینه ی تنگ اورا بشکافی و قلبش را بیرون بیاوری.

9- قلب خونین اورا در حالی که هنوز گرم است ،برای من بیاوری تا زنگ خشم وکینه از آیینه ی قلب من پاک شود.

10- عاشق نادانِ خطاکار ،بلکه آن گناهکارِناپاکِ بی آبرو ؛

12/11- احترامِ مقامِ مادر رافراموش کرد،درحالی که از شراب و افیون مست و دیوانه بود؛...

13- به سوی منزل معشوقه به راه افتاد ،در حالیکه قلب مادر را همچون نارنجی در دست داشت.

15/14- اتفاقاً دم درزمین خورد واندکی آرنجش زخمی شد.قلبِ مادر که هنوز گرم بود ومی تپید ازدست آن بی ادب به زمین افتاد.

18/17/16- وقتی بلند شد دوباره رفت که قلبِ مادررا بردارد ؛دید که از آن قلبِ خونین آهسته صدایی به گوش می رسد: ...

* خودآزمایی،ص:44

1- آخرین بیت

 2- بیان احساس شاعر با مضمونِ عاطفه ی مادری

 3- زیرا عاشقِ ظاهر بین قدرتِ تشخیص خوب و بد و درک حقیقت را ندارد.

4- شهریار درسروده یِ خود با احترام و قدر شناسی خاطرات روزهای کودکی را در کنارِمادرمرور می کند ،اما ایرج میرزا جوانی را به تصویرمی کشد که با دلی سنگ ، مهرو پیوند ِمادرو فرزند را به دلیل رنگ وریایِ عشق مجازی گسیخته است.

درس یازدهم ( کیشِ مهر )

1- همواره می گویم وبارها گفته ام که آیینِ من عشق به معشوق ازلی و عاشقانِ اوست .

2- در مذهبِ عشق ، کمال پرستش با مستیِ عارفانه است و عاقلان از گروه عاشقانِ بیرونند وبه کمال پرستش نمی رسند .(تقابل عشق و عقل )

3- عاشقانِ بلاکشیده به لذت های ظاهری و زود گذر نمی پردازند.

4- در عالمِ عاشقی ،راهی برای رسیدن به آرزوهای دنیایی نیست .

5- چه بسیار عاشقانِ پاکبازکه برای پیمودنِ دشواریهای راهِ عشق جانِ خود را فدا کردند وچه بسیارعاشقانِ پاک بازی که همچون حلاج در راهِ عشق به دار کشیده شدند .

6- تنها حقایق با ارزش در جهان دلِ عاشق و عشقی است که در آن دلها جاری است و باقی همه غیر واقعی و خیالات است .

7- ولی آزاد گانِ بخشنده و رها شده از تعلقات ، هرگز به دنیا و لذت های بی ارزشِ آن توجهی ندارند.

8- بزرگترین عاشقان که آزاده هستند جانِ خود را از تارِتعلقاتِ دنیا پاک می کنند.

9- چه بسیار عاشقانی که در راه ِعشق به خونِ خود غلطیدند و جان فدا کردند.

10- در فصل بهار که آسمان قطراتِ درشت باران را به باغ و بوستان نثار می کند؛

11- سبزه برای زندگی ورویش به صحرا و دشت می آیدو گل ها در گلزار می شکفند؛

12- بوته های گل در کنار جویبار چهره ی خود را در آیینه ی آب می آراید و نشان می دهد ؛

13- گل نیلوفر شاخه ی گلِ سرخ را در برمی گیرد و گل های انار با نازو ادا به رقص در می آیند ؛

14- نسیم صبحگاهی غنچه هارا می شکوفاند وبلبل آوازی خوش و دلکش سر می دهد؛

15- درآن هنگام تو به یادِعاشقان و عارفانِ واصل، در مجلس عشق ،شرابِ عشق ِالهی را بنوش .

16-  فریب جهان را مخور ؛آگاه باش ؛زیرا خوشی ها ی دنیا ،اندوه و دشواری در پی دارد.

17- پیوسته شراب عشقِ الهی را بنوش واز مستی آن پرشورو با نشاط باش ؛اگر کسانی که بی بهره از عشق اند و اسیر عقل، بر تو خرده بگیرند ،آنها را رها کن و به حال خود بگذار .

* خود آزمایی ،ص: 47

1- عشق و نهراسیدن از دشواری های آن

2- بیت سوم

3- قطرات درشتِ باران

4- بیت نهم

خودآزمایی ص:49

"

 

درس دوازدهم ( رباعی و دو بیتی )

خیام ،(بیان ناپایداری و بی وفایی دنیا ) :

1- هر سبزه که در کنار جویی می روید ،گویی از خاک وجود ِانسانی فرشته گونه روییده است.

2- زنهار ؛مبادا با بی توجهی پا بر روی سبزه ها بگذاری ، چراکه هر سبزه از خاکِ وجودِ زیبارویی روییده است.

مولانا، ( بی وفایی اهلِ دنیا ) :

1- آنکه سست پیمان و بی وفاست ،همواره غم های دنیایی او را اندوهگین سازد ونابود گردد.

2- دیدی که هیچکس از من یاد نکرد ، جز غم ِعشق که هزاران آفرین بر غمِ عشق باد .

باباطاهر ،(ترغیب به نیکی و پرهیز از خطا ) :

1- کاری نکن که دچار مشکل و گرفتاری شوی و جهان با این وسعت برای تو کوچک و غیر قابل تحمل باشد .

2- فردای قیامت هنگامی که بندگان نامه ی اعمال خود را می خوانند ؛تواز نامه ی عملت شرمنده باشی .

اقبال لاهوری ،(تسبیح و رازو نیاز با خداوند ) :

1- سحر گاه در باغ بر روی شاخساران بلبل چه زیبا نغمه سر می دادو می گفت :

2- آنچه در سینه داری با خدای خود بر زبا ن آور : سرودی بخوان یا ناله و آه و فریادی برآور.

قیصر امین پور، ( دل نبستن به دنیا و به دنبال محبوب واقعی بودن ) :

1- ای دل بیا ا ز این دنیا به جهانی دیگر سفر کنیم .

2- بیا تا سراغِ یارِ دیرینِ خود خداوند را از شهیدان بگیریم .

حسن حسینی ،( مقامِ والای شهید ) :

1- ای شهید کسی همچون تو از جان گذشتگی را پیشه نکرد و کسی چون تو زخم های پیکرش مدال و نشان ِ سربلندیِ او نبود .

2- ای دلاور! قبل از توکسی نبود که اینگونه از مرگ واهمه ای نداشته باشد و به این شگفتی مرگ را به بازی بگیرد و آن را بی اعتبار سازد.

* خودآزمایی،ص:52

1- غم در مصرع اول :غمِ دنیایی و در مصرع دوم : غمی حاصل از عشق ِ الهی است که ارزشمند است .

2- تشبیهی که درآن زخم مانند مدال بر گردن ِشهید سببِ افتخار است .

خودآزمایی،ص25

1- غم در مصرع اول :غمِ دنیایی و در مصرع دوم : غمِ حاصل از عشق ِ الهی است که ارزشمند است .

 

2- تشبیهی که درآن زخم مانند مدال بر گردن ِشهید سببِ افتخار است .

  خودآزمایی ؛ ص : 58

1-می خواست غیر مستقیم به بو عبدا... بفهماند که جایگاه انسانهای مغرور جهنم است و اورا متوجه رفتار خود سازد.

2-مستوجب آتش

3-خطی به وی فرو نتوان کشید

4-انسان راستین

5- غیرمستقیم وعملی

6- گمان بد بودن را درمورد خودم داشته باشم بهتر است.

خودآزمایی ، ص : 62

1- به دلیل توکل به آنچه پیش

می آمد راضی بودند و هیچ واقعه ای آرامش آنها را بر هم نمی زد.

2- پر رنگ و نگار ، نرم ، پران

3- تشرع و عرفان   /عشق و زندگی عملی   /   شویدگی و عقل

4- در زبان فارسی احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال نظیر حرف زدن اورا هر روز در هر کوچه و بازار می شنویم .

5- حالتی بین راه رفتن و دویدن ، با شتاب و هیجان                     

6- با توجه به واژه های قبل و بعد و مفهوم کلی جمله  

7- نویسنده برای ضعف و کاستی ِ آغاز نویسندگی خود عذر می آورد.

..........

درس پانزدهم ( پرورده گویی )

1- اگر مانند کوه گوشه نشینی اختیار کنی ،در مقام و منزلت ازآسمان ها فراتر خواهی رفت

2- ای انسانِ دانا خاموش باش و سخن نگو ،چرا که فردای قیامت کسی برای سخنِ نگفته مؤاخذه نمی شود.

3- کسانی که ارزش گوهرِ سخن را می دانند ،جز برای گفتنِ سخنانِ باارزش دهان( ِ چون صدف )خود را باز نمی کنند.

4- کسی که زیاد سخن می گوید همچون ناشنوا ،گوشی برای شنیدن ندارد ؛نصیحت تنها برافرادی مؤثر است که ساکت اندو گوش می دهند.

5- اگر می خواهی پی در پی حرف بزنی ،قطعاً سخنِ دیگران را نخواهی شنید. 

6- نباید نسنجیده سخن گفته شود همچنانکه شایسته نیست پارچه بدون ِاندازه گرفتن بریده شود.

7- اندیشه در درستی ونادرستیِ سخن قبل از گفتنِ آن بهترازحاضرجوابی است که بیهوده وبی پایه واساس سخن می گوید.

8- کمال انسان در سخن است ،توخودرا با سخن گفتنِ بیهوده و بسیاربی ارزش نکن .

9- آنکه کم سخن می گوید هرگز شرمنده نمی شود همچنانکه مقدارِاندکی مُشک از توده ای گِل باارزش تراست

10- از نادانی که به ندازه یِ ده نفر سخن می گوید دوری کن ؛مانند دانا یک سخن بگوی اما سنجیده و ارزشمند.

11- سخنانِ  بسیاری گفتی همه نادرست و بیهوده ،اگر عاقلی یک سخن بگو اما درست و ارزشمند.

12- چرا انسان پنهانیسخنی بگوید که اگرسخنش آشکار شود شرمنده گردد.

13- اینقدرکنارِدیوار از دیگران بدگویی نکن ؛شاید پشتِ دیوار کسی گوش ایستاده باشد.

14- راز در دل تو مانند یک زندانی است ،مراقب باش که آن را بازگو نکنی.

15- دانا به این دلیل سخن نمی گوید که می بیند زبانِ شمع سبب سوختنِ او شده .

* خودآزمایی ، ص : 68

1- کم گو: دانا /سنجیده گو / پند پذیر       پُر گو : ژاژخا / نصیحت نمی پذیرد

2- کوه – مشک

3- بیت 6

4- بیت

5-                  

6- انسان پرحرف گوش شنوا ندارد.

7- اخلاقی

8- مضمون های تعلیمی گذشته :اخلاقی، مذهبی ،عرفانی بوده که به مضامین ِ سیاسی ،اجتماعی و روان شناسی تبدیل شده  است.

× خودآزمایی ؛ص : 72

1) حوادث عجیبی که فقط برای او پیش می آمد.

2)فتوای جنید لازم است.

3) اعتراض / سخن چینی کردند.                            

2- غیرمستقیم گفته ست که او به حقیقت رسیده است و نظرِمردم در موردِ او ملاک نیست .

3- با پوشیدنِ لباسِ عالمانِ دین برای ِ صدور فتوایِ به دار آویختنِ حلاج.

4- صدور فتوا،به دو دلیل :1- اهل تصوف اجازه ی فتوا نداشتند . 2- بیانِ این که از نظر تصوف حق با حلاج  است .

5- چون در ایمان و  اعتقادشان به خداوند استوار بودند.

7- خون ،زینت بخشِ  چهره ی مردانِ حق است / شهادت مایه ی ِ افتخار است.

***************************************************

درس هفدهم ( مست و هوشیار )

1- محتسب مستی را در راه دید و یقه یِ پیراهنِ اورا گرفت ،مست گفت این که می کشی پیراهن است ،افسار نیست .

2- مأمور گفت : تو مستی به همین دلیل در راه رفتن تعادل نداری . مست گفت : اشکال از راه رفتنِ من نیست ، مسیر ناهموار است.(جامعه ناسالم است )

3- گفت :باید تورا نزدِ قاضی برم .مست گفت : برو صبح بیا زیرا نیم شب قاضی خواب است (از اوضاع  نابسامانِ جامعه غافل است / در پیِ عدل و داد نیست ) .

4- گفت: خانه یِ حاکم  نزدیک است ،نزدِ او می رویم ؛ گفت : شاید حاکم در میخانه باشد (حاکم خود در فساد جامعه شریک است ) .

5- گفت : تا به رئیس نگهبانان اطلاع می دهم در مسجد بخواب . گفت : مست اجازه ی ورود به مسجد را ندارد

(مأمور نظارت بر احکام شرع خود از احکام شرع بی اطلاع است ) .

6- گفت :پنهانی پولی بده و خود را نجات بده . گفت : امور شرع با رشوه ارتباط ندارد و اصلاح نمی شود .   (رواج رشوه خواری )

7- گفت : به جبران این گناه لباست را می گیرم .گفت : لباسم پوسیده است و تنها تارو پود آن مانده است  .(فقر حاکم بر جامعه )

8- گفت : هشیار نیستی   و نمی دانی که کلاهت افتاده است .مست گفت : سر به عقل نیاز دارد ،بی کلاه بودن عیب   نیست. (غفلت جامعه از اصول و پرداختن به ظواهر و امور بی اساس )

9- گفت : تو شرابِ  بسیاری خورده ای به همین دلیل از خود بی خود هستی (هذیان می گویی ) . مست گفت : ای  بیهوده گو ، کم و زیاد در حرمت ِ احکام شرع تأثیر ندارد .

 10- گفت :باید هشیاری بر تو که مست هستی حد را جاری کند . مست گفت :

در این جامعه هشیاری پیدا نمی شود (همه یا غافلند یا مست )  .

(شیوع فساد )

خودآزمایی ، ص: 75

1- فسادِحاکم بر  جامعه

2- رشوه خواری

3- اقدام به گناه ،حرام است و کم و زیادِ گناه تأثیری در حرمتِ آن ندارد .

درس هجدهم  (گویی بط سفید... )

1- قمری با پرهای خاکستری و سنجابی رنگِ خود برای آواز خواندن آماده شده ، سیاهی گوش کبک مثل این است که مشک در سوراخ گوش خود ریخته .

2- بلبل ها با نشاطند و قمریها آواز می خوانند ، لاله شکفته است و سیاهی درون آن مانند مشک است در دهان او و زنبور عسل دهانی پر از عسل دارد.

3- سوسن همچون کافور معطر شده ،بوته های گل سرخ شکفته اند و زمین با آمدن اردیبهشت مانند بهشت برین زیبا شده است.

4- مرغ حق خود را از شاخه ی درخت آویخته است وسیاهی پرهای زاغ مانند آن است که غالیه برروی آنها ریخته است.

5- ابر بهاری همچون سوار کاری از دور اسب خود را به حرکت درآورده است واز سم اسبِ او قطرات باران

همچون مروارید های درشت و درخشان بر زمین می ریزد .

6- سیاهی درون ِلاله و قطراتِ باران مانند آن است که باد مشکِ سیاه درون آن بیخته و مروارید درشت و

گرانبها در آن ریخته است.

7- سپیدی پرهای مرغابی مانند آن است که آنها را با صابون شسته است و سرخی پای کبکِ دری مانند آن است که ساق ِ پای خود را در کاسه ای از خون فرو برده.

8- بلبل برروی شاخه ی گل ِسرخ نغمه سرایی می کند وسبزه ها همچون لشکرچین درباغ وصحرا خیمه برپاکرده اند.

9- لاله در اطراف جویبار همچون فرمانده ، خیمه ی بزرگ خود را برپا کرده است ؛خیمه ی لشکریان سبز رنگ و سراپرده ی فرمانده سرخ رنگ است .

*خودآزمایی ، ص : 87

1- اسبِ سیاه : ابر بهاری /    لؤلؤ تر :   دانه ها ی باران

2- تشبیه ِ ابر بهاری به اسب سواری که از زیرِسمِ اسبش مروارید به زمین می ریزد.

3- مشکِ سیاه :سیاهیِ درونِ لاله     /     درّ ِثمین  :  قطرات باران

4- خیمه ی فرمانده بزرگتر بوده است و خیمه ی سربازان کوچکتر درست مانند گل لاله در برابر سبزه ها.      5- مسمط

6- بطِ سفید : تخیلی   /      مست و هوشیار  : نمادین  /   کویر : تخیلی - نمادین   /   سپیده ی آشنا : تخیلی - واقعی

درس نوزدهم (دماوندیه)

1- ای دماوند که همچون دیوِ سپیدی گرفتار هستی و ای دماوند که بلندترین نقطه ی زمینی .

2- برف ها همچون کلاه خودی نقره ای برسر توست و سنگها ی دامنه ی تو همچون کمربندی آهنین بر کمر توست .

3- برای آنکه انسانهایی که تو از آنها ناخشنود هستی چهره ی تو را نبینند چهره ی دل بند خود را پشت ِ ابر ها پنهان کرده ای .

4- برای آنکه از هم صحبتی با حیوان صفتان و مردمِ شوم ِ شیطان صفت رهاشوی ؛

5- با خورشید پیمان دوستی بسته ای و با مشتری ارتباط برقرار کرده ای .

6- به این دلیل که زمین از ستم روزگار اینگونه بی حرکت و سرگردان مانده ؛

7- تو آن مشتی هستی که از شدت خشم بر آسمان نواخته ؛ای دماوند .

8- تو مشت ِ گره کرده ی روزگار هستی که (به نشانه ی اعتراض زمین ) نسبت به قرنها ستم برجای مانده است .

9- ای مشتِ زمین به سمت آسمان روانه شو و چند ضربه به او بزن .

10- نه تو همچون مشتِ روزگار نیستی و من از این تعبیرِ خود راضی نیستم.

11- تو مانندِ قلبِ یخ زده و افسرده ی زمین هستی که از شدت درد مدتی است ورم کرده ای .(آتشفشانِ خاموش )

12- برای آنکه درد و ورم تو برطرف شود برف ها را همچون کافوربه عنوان مرهم  بر روی آن  قرارداده اند.

13- ای دماوند که همچون قلبِ روزگار هستی منفجر شو و مپسند که آتشِ خشم نسبت به ستم در درونِ تو پنهان بماند.

14- ساکت و خاموش مباش ؛ حقایق را بیان کن ، افسرده و غمگین مباش و امید داشته با ش.

15- آتش ِ شوق نسبت به آزادی و خشم نسبت به ستم را در درون خود پنهان مکن وازمنِ ستمدیده (ملک الشعرای بهار ) پندی بشنو .

16- اگر آتش شوق نسبت به آزادی را درونِ خود پنهان کنی ، به جانِ تو سوگند می خورم که هستی تو را خواهد سوزاند.

17- ای مادرِ پیر وبا تجربه ی من ، دماوند ، پندِ فرزندِ تیره بخت خودرا بشنو .

18- آن پوششِ سپید (برف ) را از سر خود بردار و از انزوا بیرون بیا و بر تختِ کبودِ شکوه و عظمتِ دیرین ِ خود تکیه کن.

19- همچون ماری بزرگ حمله کن  و همچون شیری خشمگین به پاخیز .

20- پایه و اساس ریا وحیله را از بیخ و بن برافکن ورشته ی ارتباط با بیگانه را ازاساس پاره کن .

21- بنای ظلم را از ریشه قطع کن زیرا ظلم وستم بنایی است که باید از ریشه قطع شود.

22- دادِ دلِ خردمندان را از ستمگرانِ فرومایه وپست بگیر.

*خودآزمایی ، ص : 84

1-برف  /  تخته سنگ های دامنه ی کوه              

2-  عظمت و سکوت

3- مشت بیان اعتراض است در حالیکه دماوند ،خاموش و سرد است.

4-  نمی خواهد مردمی را که در برابر ظلم سکوت کرده اند ببیند .

5-  برآمدگی وقله ی کوه  / برف

6- خودِ شاعر (ملک الشعرای بهار )

7- نماد خود شاعر وآزادیخواهان

  خودآزمایی ؛ص :89

1- بی باک ، صبور ،قهرمان ، بی هراس ...

2-بید

3- خیال

4- نخلستان خاموش ، میعادگاه انسان های خوب ، سرزمین آزادی ...                

5- حضرت علی (ع ) ، سر در چاه بردن و گریستن

6- مصابیح اسمان ، گل خیال ، مرغان الماس پر ، انگشت های تشریح ...        

7-  مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو       یادم از کشته ی خویش  آمدو هنگام درو

 ساکنان حرم سترو عفاف ملکوت    با من راه نشین باده ی مستانه زدند  " حافظ "

8- مهتاب ِکویر

9-  تعابیری که هریک برای "کهکشان " و " شهاب سنگ " به کار می برند ؛ تفاوت دیدگاه و اعتقادات آنها را نشان می دهد.

10 - در عبارت :شب ها به مهتاب روشن است ویا ...  .    مصابیح را بعنوان استعاره برای ستاره  آورده است.

     خودآزمایی ؛ ص :96

1- اتحاد دشمن درناحق   و تفرقه ی مدعیان اسلام در حق

2- در زمستان و تابستان ،سرماو گرما را مانعی برای شرکت در جهاد می یافتند.

3- کارها را خراب می کنید /کارشکنی می کنید.

4-  آن را که فرمان نبرند (منظور حضرت علی (ع)  ).

5- مفعول

6- نبیند،ننشیند   /   نهان ، گردان

7- آنکه از غم این حادثه بمیرد که : به خانه و کاشانه ی مسلمانان حمله شود و آنها را غارت کنند ولی

کسی دفاع نکند.                   

8- بی غیرتی ف ترس از جهاد ، سرپیچی از رهبر (حضرت علی ع )

9- با مردمی در آستانه ی خانه شان نکوشیدند....

>    خودآزمایی ؛ ص : 99

1- گرت هواست که با خضر هم نشین باشی / نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش

   آبی که خِضِر حیات ازو یافت                 در میکده جو که جام دارد

2- از گفته ی شورانگیز تو چنان آتشی بر دلم...

3- هیچیک را نمی توان پنهان ساخت  .

4- د رقطعه ی تقلید

 

درس بیست و سوم (می تراود مهتاب )

1- نور مهتاب همچون قطرات آب از دیواره ی کوزه ی ماه تراوش می کند.

2- افرادِآگاهِ معدودی در این جامعه ی شب زده و تیره از ستم همچون شب تاب می درخشند .

3- حتی یک لحظه هم مردم ِ این اجتماع از خوابِ غفلت برنمی خیزند ،اما ؛

4- غمِ حاصل از بی خبری این مردمِ غافل ؛

5 – خواب و آرامش را از چشمانِ اشک آلود من گرفته است .

6- سپیده دم همچون من نگران و منتظر ایستاده است (تا شبِ غفلت به پایان رسد )

 8/7- صبح از من می خواهد ،که از نفس مسیحایی و جان بخش ِ او ،برای این قوم غفلت زده ،خبری بیاورم و آنها را از زندگی حقیقی آگاه سازم .

10/9 – اما در راهِ رسیدن به این آرزو (بیداری مرد م ) تنها رنج و اندوه بسیار نصیبم می شود .

 11- ساقه ی نازک ِ گلِ آرزوهایم (بیداری مردم )  ،   12- که باجان آن را پروردم؛     13- وبا همه ی وجود آن را آبیاری و    مراقبت کردم ؛                    

14-  افسوس که در کنارم ، درهم شکسته و پژمرده  می شود (امیدی به بیداری مردم ندارم ).

15 - در این تاریکزارِ اجتماع سعی و تلاش می کنم .           

16- تا دری در مقابل ِاندیشه و بینش ِ مردمِ غافل باز کنم.     17-  بیهوده انتظار میکشم؛                                          

18- که کسی دری به رویم بگشاید . 

19  -   20- با این تلاش  من در و دیوارِ این اجتماعِ  فرسوده همچون آوار بر سرم فرو می ریزد.  

21- نور مهتاب همچون قطرات آب از دیواره ی کوزه ی ماه به بیرون تراوش می کند.

22- افرادِآگاهِ معدودی در این جامعه ی تاریک همچون شب تاب می درخشند .

24/23- مردی تنها (نیما ) بر درِ دهکده ی ِ اجتماع  ایستاده است /  با پایی که از پیمودنِ راهِ  درازِ رسیدن به آرزوها  آزرده شده ،

25- کوله باری از غم و اندوه بر دوش دارد .

26- در حالیکه با نا امیدی  دست برچارچوب ِ در  دارد ،با خود می گوید :

28/27- غمِ حاصل از بی خبری این مردمِ غافل ؛  خواب را از چشمانِ اشک آلود من گرفته است .

 

*   خودآزمایی ،ص : 106

1- شب تاب ، مهتاب ، سحر ،صبح ،خارو گل          2- آبله ی پا  (خستگی ِ روح )    

3- نابسامانی اجتماع حاصل از غفلت ی مردم       4 – دلسوز ،خسته،تنها و ناامید

5- پای آبله از راهِ دراز ، درو دیوارِ به هم ریخته               6- صبح می خواهد از من

7- سعی و تلاش   /     خسته و مجروح ( از راهِ طولانی  )

درس بیست و چهارم  ( خوان هشتم)

3/2/1- بله ،یادم آمد ،داشتم خاطره ی آن شبی را می گفتم که ( مثلِ دیگر شبها ) تندی و شدتِ سرمای ِ زمستان ( ِ ظلم و ستم ) بیداد می کرد .         

4- چه سرمایِ سختی بود.                    

5- کوران و سوز و سرمای وحشتناکی بود.   

6- اما ،خوش بختانه ،بالاخره سرپناهی یافتم .

7- اگر چه بیرون از آنجا (قهوه خانه ) سردو تاریک بود به سردی وتیرگیِ ترس حاکم بر اجتماع .           

8- ولی قهوه خانه گرم و روشن و امید دهنده بود به گرماو روشنی شرم حاکم برمردم آنجا .

9- هم نوعان خون گرم وصمیمی بودند .    

10 – قهوه خانه گرم و آگاهی دهنده بود و مرد نقال سخنانی مؤثر و گیراداشت .

11- به راستی کانونی گرم وصمیمی بود.

15تا12- مرد نقال  -  آنکه صداو سخنی گرم و مؤثر داشت /و سکوتی طنین انداز و مؤثر  / و سخنانش همچون داستانهای آشنایی که از شاهنامه می گفت گرم و گیرا بود – راه می رفت و سخن می گفت .

16 - چوب دستی همچون عصای گره دار درویشان در دستش؛

17- با شور و شوق داستان را نقل می کرد .                

19- 18 – صحنه ی میدانِ کوچک قهوه خانه را گاه تند و گاه آرام طی می کرد.

21-20 –همنوعان اطرافش مانند صدف اطرافِ مروارید  ،        

 22- با همه ی وجود گوش فرا میدادند.

23- (نقال می گفت : ) حکایت هفت خوان را فردوسی از زبان " آزاد سرو " از اهالی مرو بیان کرده                                   25-24- یا به قولی از زبان ِ "  ماخ سالار " ،آن مردِ گرامی ، آن هراتیِ خوب و پاکدین روایت کرده ؛                  28...26 – اما خوانِ هشتم را من روایت می کنم ، که نامم "ماث "  (مهدیِ اخوانِ ثالث ) است.

  30– 29 -  ...    .

31- خوانِ هشتم

که نقل می کنم داستانِ غم و درد است .      

32- شعر( تنها با ظاهری زیبا)  و کلامی به هم بافته شده نیست .

33- این داستان،معیارِ سنجش ِ دوستی و دشمنی ِ مردان و ناجوان مردان است .

34- شعری بی ارزش که تنها ظاهری خوب داشته ولی بی محتوی باشد نیست .

35- سخنی بی ارزش با ظاهری خوب – که پوچ و بی محتوی باشد – نیست.

36 - بیان کننده ی بدبختی های ِ اجتماع است .        

37- و هنوز اثرِ خونِ پهلوانانی که مظلومانه کشته شده اند را در خود دارد .

38- خوانِ هشتم داستانِ مرگ مظلومانه و ناجوانمردانه ی ِ پهلوانانی همچون تختی را در خود پنهان نموده است .

39- ...   .

40– پس هم صدا با فریادِ خشم ( باصدایی خشمگین )

43تا41- با صدایی لرزان و لحنی حماسی و رجز گونه و درد آلود ، اینگونه خواند : آه،

44- اکنون دیگر آن تکیه گاه و امیدِ مردم ِسرزمینِ ایران

45- آن شیر مرد ِ شجاعِ میدانِ جنگ های هراس انگیز ،

46- پسرِ زال و پهلوانِ جهان

47- آن صاحب و سوارِ رخشِ بی همتا ،           

49- 48  - آن که هرگز -  همانندِ کلیدی که گنجی از مروارید را می گشاید - لبخند از لبهای او دور نمی شد .             

51- 50- چه در روز صلح که با مهر (خورشید / محبت ) عهد و پیمان بسته بود و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام از دشمن سوگند خورده بود .

52- آری اکنون آن شیرمردِ شجاعِ سرزمینِ ایران

53- آن نیرومندِ پهلوانِ سیستانی             

54- آنکه در استواری بلندترین کوه بود و در دلاوری برترینِ مردان

55-  رستم پسرِ دستا ن  (زال )              

56- در عمقِ چاهِ پهناورِ عمیق ِتاریک قرار داشت.

57- که هر طرف بر کف و دیوارهایِ آن نیزه  وخنجر قرار داده شده بود.          

58- چاهِ حیله و نیرنگِ ناجوانمردان

59- چاهِ  انسانهای پست و بی درد

61-60- چاهی که بی شرمی آن (بدلیل آنکه رستم را در خود جای می دهد ) (یا بی شرمی ِ حفر کننده ی چاه ) مانند عمق و پهنای ِ آن غیر قابل باور وغم انگیزو شگفت انگیز بود .                      

62- آری ،اکنون آن پهلوانِ تنومند با رخش ِ غیرتمند ،

63- در عمقِ این چاه که زهرِ شمشیرو نیزه مانند آب درآن جاری بود ،گم شده بود. .....

64...67-  ...  .       

68- بس که این مکرو فریب بی شرمانه و پست است .

69- چشم خود را باید ببندد تا حقیقت رانبیند.

71-70- بعد مدتی که چشمِ خود را گشود ؛رخش خود را دید.        

73-72- بس که خون از تنِ رخش رفته بود و بس که زهرِ نشسته در زخم هایِ او اثر گذار  بود؛                                           74- گویی رخش رمق و هوشیاریش از بین رفته بود و داشت به خواب ابدی می رفت.

77تا 75- رستم /     از تنِ  خود که -  بسیار بدتر از رخش بود – بی خبر بود و اعتنایی به خود نداشت.

78- رخش را می دید و زیر نظر داشت.

80- 79- رخش آن یکتای گرامی و آن یکتای بی  همتا / رخش باآن رنگِ درخشان ؛

81- با هزاران خاطراتِ خوب و روشنی که از او داشت....

83-82-  ....   .   

85-84- شاید این نخستین بار بود که لبخند از لب رستم دور شده بود و نمی خندید .

88...86- ...

90-89- آن سایه ،شغاد ،آن نابرادر (برادر ناتنی / ناجوانمرد ) بود  ... .

91- که صدای شوم و ناجوانمردانه اش در چاهِ گوش ِ رستم می پیچیدو تکرار می شد.

95تا92- ...  .

96-   با هزاران خاطره ی ِ خوبی که از او داشت به خوابِ ابدی رفته است .                   

98- 97- آن چنان که به راستی گویی ،آن هزاران خاطره ی ِ خوبی که با رخش داشت ،همه خواب و رؤیا بوده است و حقیقت نداشته .

102تا99- ...  .              

103- نقال صدایی همراه با ناله و شیون داشت  ،

104-  ونگاهی نافذ و اثر گذار و حاکی از نفرت و خشم (حکایت را اینگونه ادامه داد ) ،    

106-105- رستم آرام نشست ،  یال ِ رخش در دستش بود و آخرین افکار را در ذهن مرور می کرد :

108-107- این واقعه جنگ بود یا شکار ، میهمانی بود یا مکرو حیله؟          

112تا 109-  داستان اینگونه به ما نشان میدهد که اگر رستم می خواست ،می توانست ،شغادِ نابرادر را با کمان و تیر به درختی که در زیر آن قرار داشت بدوزد (اورا مورد هدف قرار دهد )  -  همچنان که اورا مورد هدف قرارداد و با تیر به درخت دوخت  -            

114- 113-  درختی که برآن تکیه داده بود واز آنجا رستم را درون چاه می نگریست .

116- 115- قصه به ما نشان می دهد که ، این  کار برای رستم بسیار آسان و ساده بود (این کارِسخت (کشتن نابرادری ) برای رستم بسیار ساده بود ) .            

118 - 117 -  هم چنان که رستم اگر می خواست می توانست ، آن کمند بلند خود را  بگشاید .

120 - 119 - وبه طرف بالا پرتاب کند وبه درختی یا گیره ای یاسنگی متصلو درگیر کند و خود را بالا بکشد .

121- و اگر حقیقت را بپرسی ،من حقیقت را می گویم .        

 122- قصه بدون شک واقعیت را بیان می کند .

 

124تا 123- رستم اگر می خواست می توانست خود را بالا بکشد و نجات دهد.اما...   .

 

خود آزمایی ، ص:118

1- کلامِ دلنشین ِنقال با بیان داستان های شاهنامه که همواره برای مردم نقل می کرد.

2- دیگر سروده ها تنها ظاهری زیبا دارند اما اخوان برای شعر خود علاوه بر ظاهرِ زیبا ،محتوایی ارزشمند و هدفدار قائل است.

3- چاه را ،علاوه بر اینکه مرجع ضمیرِ " ش " در بی شرمیش ،هم به چاه اشاره می کند و هم به کَنَنده ی چاه : بی شرمی چاه از آن جهت که رستم را در خود جای داده و بی شرمیِ کننده ی چاه به این دلیل که چاه را برای شخصیتی چون رستم کنده است .

4- عمیق ،پهن ، تاریک ، با کف و دیوارهایی پر از شمشیر و نیزه  ، و بی شرم  .

5- گنج ِ مروارید: دندان های سپید و کلید ِآن : لبخند است که سبب پیداییِ دندان ها می شود.

6- تای ِ بی همتا ، چاهسارِ گوش ،رخشِ رخشان ... .           

7- هفت خوانی که رستم برای نجاتِ کاووس شاه با پیروزی پشتِ سر گذاشت :

1- کشتن ِ شیر ِ درنده      2- تشنگی که به هدایتِ میش به آب راه یافت        3-اژدها               4- زنِ جادوگر      5- دیوی به نام اولاد و لشکرش    6-ارژنگ دیو      7- دیو سپید

درس بیست  و پنجم  (صدای پای آب )

1- اهلِ کاشانم (زادگاه )      

2- ...   .      3- درآمدی مختصر دارم ، کمی هوش و اندکی ذوق .           4- مادری دارم  باروحی سبز و لطیف و باطراوت .            5- دوستانی پاک و بی آلایش چون آبِ روان  .                  6- وخدایی که بسیار به من نزدیک است ،                              

7- و در کنارِ همه ی پدیده های کوچک و بزرگ حضور اورا احساس می کنم .

8- من مسلمانم ( بانگاهی نو )           9- تمامی جلوه های زیبای هستی قبله گاهِ من است .            

 10- چشمه همچون جانمازی است که مرا به سمت ِ پاکی و طراوت فرا می خواند  . نور ،مهرِ نمازِ من است و جلوه ای است از پرتوهای ایزدی .

11- دشت و همه ی گستره ی زمین چون سجاده ای در برابرم گشوده شده و مرا به سجده می خواند .     :

 (همه ی پدیده ها مرا به سوی خدا می خوانند.)

12- من با هر تابش نور برای رازو نیاز با خالق آماده می شوم .    

 13- نمازم همچون ماه و طیفِ نور سرشار از روشنایی و معرفت است .         14- نمازم زلال و خالص است.                   15- نمازم سرشار از لطافت است .

16-  هنگامیکه نسیم بر بلندایِ سرشاخه های سرو اذان می گوید وآنها را به حرکت درمی آورد به نماز می ایستم .

17- با هر رویش سبزه و علف مشغولِ نماز می شوم.                  18 - با هر خیزش ِ موج برای نماز قیام می کنم .  :(همواره با دیدن ِ پدیده های خلقت مشغول تسبیح و تدبر هستم .)

19- اهلِ کاشانم (کاشانی به وسعتِ همه یِ جهان ) ،               20- پیشه ی من  نقاشی است .             22-21- هراز گاهی تابلو هایی چون قفس با رنگ می سازم وبه شما می فروشم  ، تابلوهایی که ( همچون قفس )  نغمه های عاشقانه ی ِ دلِ من در آن ها زندانی شده .

 24-23- (این قفسها ی ساخته از رنگ (تابلو ) را به شما می فروشم ) تا با نگاه کردن به آن ها دلتان ( که تنهاست ) تازه شود /( با نگاه کردن به آنها حسِ تنهایی دوباره در دلِ شما زنده و تازه شود)  .

25- چه خیال های بیهوده ای ، ... می دانم ؛             26- تابلوها ی نقاشی ِ من بی روح اند .                   27-  به خوبی می دانم تابلوهای نقاشیِ من مثل ِ حوضِ بی ماهی ، حس و حرکت وپویایی ندارد.     

29- 28- نمی دانم که چرا مردم نجابت را تنها به اسب و و زیبایی راتنها به کبوتر نسبت می دهند ؛

30 – چرا هیچکس به کرکس به عنوان پدیده یِ زیبا و شگفت ِ خلقت نمی نگرد.

31- آیا گل های ِ کوچکِ شبدر در عظمت و شکوهِ خلقت از لاله هایِ قرمزکم ترند ؟

32-  باید نوع ِ نگاهمان رانسبت به پدیده هاو جهان هستی تغییر دهیم و عادت ها را کنار بگذاریم .

33- ما نمی توانیم به حقیقتِ اسرارِ هستی دست پیدا کنیم .

36-34- اما شاید رسالت و وظیفه ی ما این باشد که ، میانِ آموزه های عرفانی و هیاهوومظاهرِ تکنولوژی عصر حاضر ،گوش به آوازِ حـقیـقت بســپاریم.

*  خودآزمایی ،ص : 124

1- خداوند همه جا هست ، بسیار نزدیک و صمیمی .           2- چشم ها را باید شست ،جور دیگرباید دید .

3- آب ، نور ، نیلوفر ،شقایق ، گل سرخ                       4- خیالی –نمادین

5- گاه گاهی قفسی ..... تازه شود.                 6-سرسوزن ذوقی ،خرده هوشی ،دلتان تازه شود .

7- نماد کوتاهی و بلندی پدیده ها و در عین ِ حال سپهــری حضور خداوند را در کنار هر دو یکسان احساس می کند .

8- من نمازم را وقتی ....    قدقامت موج .

(پیش از تو )

1- پیش از تو نیرو وتوانی در مردم برای اتحاد و حرکت نبود ؛ شبِ ستم بر همه جا حکم فرما بود وجرأتی برای رسیدن به روشنایی و آزادی وجودنداشت .           

2- درآن خفقان و حیرت ِ قبل از انقلاب ، جریان های کوچکی از مردم بیدار بود اما افسوس که جرأت اتحاد و یکپارچگی در آنها نبود.           3- در آن جامعه ای که امید به زندگی و حیات در آن نبود حتی کوچکترین اندیشه  امکان ِ رشد و تعالی نداشت  .

4- شوقِ رویش و زندگی در عمقِ جامعه پنهان بود اما بدونِ تو ای رهبرزمینه ای برای حضور نمی یافت .

5- اگر چه دلها همچون آیینه روشن و نورانی بود اما از ترس استبدادِ حاکم رغبتی به  بروز خصلت های نیک نداشتند .

6- عشق و اعتقادات ِ ملت چون عقده ای پنهان در بغض ِ فرو خورده ی آنها بود ،گره و عقده ای که اگر تو نبودی هرگز آشکار و باز نمی شد .

* خودآزمایی ، ص : 126

1- خفقان و استبداد حاکم بر جامعه مانع بروز نیکی ها و شایستگی ها بود. (نهان راستی ،آشکارا گزند   یا    زنیکی نبودی سخن جز به راز )        2- آب ، دریا ، شب ، کویر ، علف ... .   3- سرگردانی حاصل از دوران خفقان         4- نمادین – تخیلی

خودآزمایی ،ص :  137

1- تعلیمی ، عینک ، کراوات          2- نویسنده   ، دوران دبیرستان ،شیراز

3- ... .              4- هنگامی که معلم از دیدن او که عینک زده بود حیرت زده می شود.

5- اصطلاحات عامیانه ، کنایات ، طنز                  6- سن و سال  / سکوی نمایش / آفت گندم

 

 خود آزمایی ، درس بیست و هفتم ( آخرین درس )  ص: 143

1- یک کودک دبستانی               2- زبان ملی آنها      3- زبان ملی (سرودملی )         4- وطن دوستی     5- ... .               6-  وقتی از آن محروم شوند .                     

7- حس مشترک در از دست دادن مشترکات ملی    8- نقشه بد برای کسی کشیدن

 

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایان

[ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed