ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زبان  و ادبیات سال چهارم - معنی و توضیح دروس زبان فارسی کلاس چهارم با ویرایش جدید متناسب با کتاب سال 1391

معنی ابیات نی نامه

 

1 ـ به من ( انسان کامل و آگاه به عالم معنا ) گوش کن که چگونه می گویم و می نالم  و به خاطر دوری از عالم معنا شکایت می کنم . 2 ـ از آن زمان که مرا از نیستان عالم معنا بریده و دور کرده اند ، می نالم و همراه با من همه ی مردم نیز در ناله اند . 3 ـ برای بیان اشتیاق به عالم معنا و میل به دیدار محبوب ، شنونده ای می خواهم که دوری از حق ( معشوق ) را ادراک کرده  و دلش از فراق سوخته باشد . 4 ـ هر کسی که از اصل خود جدا شده باشد    ( از محبوب خود جدا شده باشد ) دوباره به اصل خود بر می گردد . ( انا لله و انا الیه راجعون و کل شیءٍ یرجع الی اصله ) 5 ـ من با هر گروهی همراه شدم و در همه ی مجالس حاضر شدم ؛ ناله ی عشق را برای همه سردادم ؛ زیرا همه را در باطن جویای حق می دانم   خواه کسی که در راه شناخت خدا کند است ، خواه کسی که در راه شناخت خدا خوشحال ( ویژگی دوگانه  و همگانی بودن نی ) 6 ـ همه ی بدحالان و خوشحالان مناسب با احوال قلبی و روحانی خود با من همراه شدند ولی به اسرار دل من پی نبردند ( زیرا هیچ کدام در حالات درونی مانند من نبودند) 7 ـ اسرار عشق من در ناله های من نهفته است ؛ اما چشم و گوش ظاهری نمی تواند راز و حقیقت این ناله را دریابد ( تنها با چشم و گوش دل می توان آن را ادراک کرد) 8ـ گر چه جان تن را ادراک می کند و تن از جان آگاهی دارد و هیچ یک از دیگری پوشیده نیست اما توانایی دیدن جان به هیچ چشمی داده نشده است . 9 ـ بانگ نی و ناله ی انسان آگاه مانند آتشی است که هستی او را می سوزاند ، باد خالی نیست و هر کسی که از عشق الهی بی بهره باشد ، نابود می شود . ( نابود باد ) .10  ـ این فریاد و ناله ی عشق است که در وجود نی و انسان آگاه است تا او را به کمال برساند همان گونه که جوشش عشق باعث می شود که آب انگور بجوشد تا به کمال برسد .( عشق باعث کمال همه ی موجودات است )  11 ـ نغمه های نی همدم هر عاشق هجران دیده است و راز اورا فاش می کند ( نغمه ی نی راز نوازنده را فاش می کند ). 12 ـ نی هم زهراست برای عاشقان این جهانی ( زیرا درد عشق را تازه می کند‌) هم پادزهر برای عاشقان حق ( زیرا همه ی غم ها را پاک می کند ) با این که دمساز عاشقان و آرامش بخش آن هاست ، خود درد عشق دارد .( خاصیت های متضاد نی ) 13 ـ  نی داستان راه خونین عشق را بیان می کند و از قصه ی عشق عاشقانی چون مجنون ـ که سراسر درد و رنج است ـ سخن به میان می آورد .14 ـ حقیقت عشق را هر کسی درک نمی کند ؛ تنها عاشق ( بی هوش ) محرم است ، همان طور که گوش برای ادراک سخنانِ زبان ابزاری مناسب است . 15 ـ در غم عشق ما روز های زیادی به سرآمد و عمری است که غمگینیم و روزهای زیادی را با سوز دل به پایان می بریم .16 ـ اگر روز های زیادی در غم عشق به سرآمد باکی نیست ( مهم نیست ) تنها ای عشق تو بمان زیرا پاک تر از تو چیزی نیست . 17 ـ تنها ماهی دریای حق ( عاشق ) است که از غوطه خوردن در آبِ عشق و معرفت سیر نمی شود ،همان گونه که هر کس از عشق بی بهره باشد ، در راه طلب ملول و خسته می شود . 18 ـ آن که راه عشق را نسپرده باشد ( نرفته باشد ) ، از حال عارف واصل( رسیده به خدا ) بی خبر است . پس سخن را باید به پایان ببرم .                           

 

معنی ابیات مناجات

 

1 ـ خدایا تنها تورا یاد می کنم ؛ زیرا تنها تو پاکی و سزاوار خدا بودن ، تنها راهی را می روم که تو مرا هدایت بکنی و راه را نشانم بدهی . 2 ـ تنها به دنبال درگاه تو و در پی فضل و بخشش تو هستم ؛ تنها تو را به یگانگی می پرستم ؛ زیرا سزاوار یگانگی هستی .3 ـ تنها تو دانا و بزرگ و بزرگوار و مهربان هستی ، تو نماد بخششی و سزاوار ستایش.4 ـ نمی توان تو را تعریف کرد ؛ زیرا در فهم انسان جا نمی گیری و نمی توان تو را به کسی شبیه کرد ؛ زیرا تو در تصور انسان نمی آیی .5 ـ سراسر وجود تو بزرگی ، شکوه ، دانش ، یقین ، نور ، شادی ، بخشش و پاداش ( عدل ! ) است . 6 ـ همه ی پنهانی ها را می دانی و همه ی عیب ها و گناهان را می پوشانی و همه ی کم و زیاد شدن ها به دست توست . 7 ـ سراسر وجود سنایی تو را به یگانگی می ستاید امید است ( شاید ) برای سنایی از آتش دوزخ رهایی باشد   

 

معنی بیت های درس کاوه ی دادخواه

ص .۱۳ . 1 ـوقتی جمشید در مقابل پروردگار دچار کبر و غرور و خودبینی شد ، شکست و تباهی در کار او وارد شد و اوضاع درخشانش دگرگون و کارهایش نابه سامان شد .     2 ـ آن مرد سخندان باشکوه ( خجسته ) و دانا در این باره چه زیبا سخن گفته است : زمانی که پادشاه شدی ، در جهت بندگی خدا تلاش کن .3 ـ هر کس که نسبت به خدا ناسپاسی و قدرناشناسی کند ، از هر طرف ترس و هراس در دلش وارد می شود . 4 ـ روزگار جمشید تیره و تار شد و فروغ و پرتو ایزدی ( تأیید الهی ) او که روشن کننده ی جهان بود ، کم نور شد ( به تاریکی گرایید ) . ص . ۱۵  . 1 ـ راه و رسم  انسان های خردمند پنهان شد و نام انسان های دیوسیرت و اهریمنی در جهان مشهور شد ( رایج و شایع شد ) 2 ـ هنر و دانش خوار و ذلیل شد و جادوگری گرامی داشته شد ، راستی و درست کرداری پنهان بود و آسیب و صدمه آشکارا وجود داشت . 3 ـ دست انسان های دیو سیرت در انجام کارهای بد اختیار کامل داشت و از خوبی ها به صورت پنهانی و زیر لب سخن گفته می شد . 4 ـ ضحاک کاری غیر از بدآموزی و کشتن و غارت و سوختن نمی دانست . ص . ۱۷ . 1 ـ در آن لحظه ناگهان از کاخ ضحاک فریاد کاوه ی دادخواه که حق خود را می خواست ، شنیده شد ( بلند شد ) 2 ـ کاوه‌ی ستم رسیده را در مقابل ضحاک حاضر کردند و در کنار بزرگان دربار نشاندند . ( به او احترام گذاشتند ) . 3 ـ ضحاک با چهره ای خشمگین به کاوه گفت : بگو که از  چه کسی ستم دیده ای ؟ ۴ ـ کاوه فریاد کشید و دو دست خود را به خاطر ظلم ضحاک بر سرش زد و زاری کرد و گفت: من همان کاوه ام که حق خود را می خواهم . ۵ ـ مرد آهنگری هستم که زیان من به کسی نرسیده است و ظلم شاه مانند آتشی بر سرم می ریزد ( از جانب شاه مورد ستم واقع می شوم ) ۶ ـ اگر تو پادشاه هستی یا جسمی همانند اژدها داری ، باید در این باره قضاوت درستی بکنی  ۷ ـ اگر تمام جهان زیر فرمان تو قرار دارد ، چرا فقط رنج و سختی نصیب ما شده است ؟ ۸ ـ تو باید به من حساب پس بدهی تا مردم جهان با این حساب پس دادن تو ، شگفت زده شوند . ۹ ـ شاید با این حساب پس دادن تو این حقیقت آشکار شود که چگونه نوبت مرگ به فرزندان من رسیده است ؟ ۱۰ ـ و چگونه است که مغز فرزندان مرا باید در هر مجلسی به ماران تو بدهند ؟ ص . ۱۸ . ۱ ـ زمانی که کاوه استشهاد نامه ی ضحاک را خواند ، سریع به سوی بزرگان دربار ( در خطاب به آنها ) ...   ۲ ـ فریاد زد : ای حامیان ضحاک دیو صفت  و ای کسانی که از خدای جهان نمی ترسید ( به خدای جهان توجهی نمی کنید ) ۳ ـ با این کار به سوی دوزخ حرکت کرده و با این کار تسلیم سخنان ضحاک شده اید . ( سخن او را پذیرفته اید ) ۴ ـ  این استشهاد نامه را امضا نمی‌کنم و هرگز از ضحاک نمی ترسم ۵ ـ فریادی کشید و در حالی که می لرزید از جایش بلند شد و استشهاد نامه را پاره کرد و زیر پا انداخت و لگدمال کرد . ۶ ـ فرزند گران‌مایه و ارزشمند کاوه  پیش او ، در حالی که فریاد می کشید از کاخ ضحاک به طرف کوچه بیرون رفت . ۷ ـ وقتی که کاوه از پیش ضحاک بیرون آمد ، مردم کوچه و بازار دور او جمع شدند . ۸ ـ همین‌طور فریاد می کرد و از مردم یاری می خواست و مردم را به سوی عدالت و دادگری دعوت می کرد . ص . ۱۹ . ۱ ـ از آن نوع چرم که آهنگران به هنگام ضربه زدن با پتک آهنگری ، روی پای خود را می پوشانند ، ... ۲ ـ همچنین کاوه آن را بر سر نیزه قرار داد و در همان لحظه مردم کوچه و بازار هم شورش کردند  .۳ ـ کاوه در حالی که فریاد می کرد و نیزه در دست داشت ، راه می رفت و می گفت : ای نامدارانی و پهلوانانی که خدا را می پرستید ...۴ ـ کسی که به هواداری و دو ست داری فریدون قیام کند ( او را دوست داشته باشد ) ، وجود خود را از اسارت ضحاک آزاد می کند . ( از ضحاک دوری می کند ) . ۵ ـ قیام کنید که این پادشاه اهریمن و شیطان است و از ته دل دشمن خدای آفریننده ی جهان است .۶ ـ به خاطر آن چرم بی ارزشِ کاوه ، دوست از دشمن شناخته شد . ۷ ـ کاوه‌ی پهلوان همین طور پیشاپیش مردم حرکت می کرد و لشکر بسیاری به دور کاوه جمع شد نه عده ای اندک . ۸ ـ کاوه می دانست که جایگاه فریدون کجاست و مستقیم به طرف جایگاه او حرکت کرد . ص . ۲۰ . 1 ـ بر روی هر بام و دروازه ی شهر ، آن عده از مردمی که از فنون جنگی اطلاع داشتند ، جمع شده بودند . 2 ـ از روی دیوارها نیزه و خشت و  از روی پشت بام ها سنگ ودر محله با شمشیر و تیری که از جنس چوب خدنگ بود ، ... 3 ـ بر سر سپاهیان ضحاک همانند بارانی که از ابر تیره می بارید ، بارید ؛ به گونه ای که جای امنی برای کسی وجود نداشت و از شدت آن ها جای سوزن انداختن نبود . 4 ـ در شهر هر چه جوان بود ، همچنین پیرانی که در جنگ با تجربه بودند ، ...5 ـ همه به سوی لشکر فریدون رفتند و وجود خود را از نیرنگ ضحاک رهایی بخشیدند .             

 

معنی ابیات دریای کرانه ناپدید

 

1 ـ عشق او دوباره مرا اسیر و گرفتار کرد و تلاش فراوان برای رهایی از عشق او سودمند نشد .(تشخیص و کنایه )2 ـ عشق مانند دریایی بی پایان و بی نهایت است .ای انسان عاقل چگونه می توان ( با عقل )در دریای عشق شنا کرد ؟( تقابل عقل و عشق ) 3 ـ اگر می خواهی عشق را به کمال برسانی و در عشق کامل شوی ، باید ناملایمات و زشتی های زیادی را تحمل کنی . 4 ـ در راه عشق باید بدی ها را خوب ببینی و زهر و سختی را شیرین و خوب تصور کنی . 5 ـ مانند اسب سرکش ، نافرمانی کردم و نمی دانستم که باعث گرفتاری بیشتر خود می شوم . ( تلاش برای رهایی از عشق ناممکن است و بیشتر گرفتار می کند .

 

معنی بیت های درس مناظره ی خسرو با فرهاد

 

1 ـ ابتدا خسرو به فرهاد گفت : اهل کجا هستی ؟ فرهاد در پاسخ گفت : از پایتخت ( کشور )عشق و دوستی هستم .2 ـ خسرو گفت : شغل مردم آن جا چیست ؟ فرهاد در پاسخ گفت : غم و اندوه می خرند و جان خود را در راه عشق می فروشند. ( غم عشق را با جان و دل می خرند ) 3 ـ خسرو گفت : جان را  ( بیهوده ) دادن دور از ادب است . فرهاد پاسخ داد : این کار ( جان دادن ) از عاشقان عجیب نیست .4 ـ خسرو گفت : آیا از صمیم دل این گونه عاشق شده ای ؟ فرهاد پاسخ داد : تو فکر می کنی من از دل عاشق شده ام ولی من با جانم عاشق شیرین شده ام . 5 ـ خسرو گفت : عشق شیرین ( گوارا و دختری به نام شیرین )برای تو چگونه است ؟ فرهاد در پاسخ گفت : از جان شیرین و دلچسب هم برای من عزیز تر و با ارزش تر است . ( ضمیر م متمم است .) 6 ـ خسرو گفت : آیا هر شب ( در خواب ) شیرین را مانند مهتاب ، زیبا و نورانی می بینی ؟ فرهاد گفت : بلی ، اگر خواب ( به چشمانم ) بیاید ولی خوابی ندارم .(استفهام انکاری در کجا خواب ؟) 7 ـ خسرو گفت : کی از عشق شیرین صرف نظر می کنی ؟ فرهاد گفت : آن زمانی که مرده باشم .( در مصراع اول یک جمله چهار جزئی و در بیت دو کنایه و یک جناس وجود دارد . ) 8 ـ خسرو گفت : اگر به خانه اش بروی ( چه خواهی کرد ؟ « حذف به قرینه ی معنوی » ) فرهاد گفت : فدایش خواهم شد یا سر و جان را فدایش خواهم کرد . 9 ـ خسرو گفت : اگر ( شیرین ) چشم تو را زخمی کند ،( چه می کنی؟ )فرهاد گفت : چشم دیگرم را جلو می آورم ( تا زخمی کند ) 10 ـ خسرو گفت : اگر کسی او را به دست آورد ( با او ازدواج کند )( چه می کنی؟ ) فرهاد گفت : اگر او حتی مانند سنگ محکم باشد ، با وسیله ی آهنی( تیشه ) ضربه می خورد .( بیانگر غیرت فرهاد است .) 11 ـ خسرو گفت : اگر نتوانی به او برسی ( چه می کنی ؟ ) فرهاد گفت : شایسته است که از دور در ماه نگاه کنند . ( از دور به او نگاه می کنم ) . 12 ـ خسرو گفت : دوری از شیرین که مانند ماه است شایسته نیست ، فرهاد گفت : دیوانه (عاشق )هرچه از ماه دور باشد ، بهتر است ( چون دیوانگی اش (عشقش ) به باور قدما بیشتر می شود . ) 13 ـ خسرو گفت : اگر شیرین هر چه داری از تو بخواهد ( چه می کنی ؟) فرهاد گفت : این آرزو را با التماس و زاری از خدا می خواهم . 14 ـ خسرو گفت : اگر او را با هدیه دادن سر و فدا کردن سر خشنود ببینی (چه می کنی ؟ ) فرهاد گفت : هر چه سریع تر آن را تقدیم می کنم و دین خود را ادا می کنم . 15 ـ خسرو گفت : عشق و دوستی شیرین را فراموش کن فرهاد گفت : از عاشقان چنین کاری بر نمی آید ( و همواره به عشق و دوستی خود وفادارند ) 16 ـ خسرو گفت : خاطرت را از عشق شیرین آسوده کن و عشقش را فراموش کن زیرا این کار نسنجیده و بی نتیجه است . فرهاد گفت : آسوده بودن از عشق برای من حرام است . 17 ـ خسرو گفت : برو در غم عشق شیرین صابر و شکیبا باش ( به وصالش فکر نکن ) فرهاد گفت : بدون جان ( معشوقم شیرین ) چگونه می توانم شکیبایی کنم .( استفهام انکاری ) 18 ـ خسرو گفت : کسی از شکیبایی شرمنده نشده است ( پس صبر کن ) فرهاد گفت : دل می تواند صبر و شکیبایی پیش گیرد ؛ حال آن که من دل خود را از دست داده ام . 19 ـ خسرو گفت : به خاطر عشق کارت خیلی زار شده است ( کارت ناتوانی است ) فرهاد گفت : هیچ کاری بهتر از عاشقی نیست .( استفهام انکاری )  20 ـ خسرو گفت : جانت را به خاطر شیرین فدا نکن زیرا چه بسیار دل که با شیرین است(یا دیگر جانت را فدا نکن دلت که با اوست بس است ) فرهاد گفت : دل وجان بدون دوست و معشوق دشمن عاشقند . 21 ـ خسرو گفت : عشق شیرین یا عشق دلپذیر را از دلت جدا کن فرهاد گفت : بدون شیرین که عشق دلپذیر من است ، زنده نمی مانم  ( استفهام انکاری ) 22 ـ خسرو گفت : شیرین دیگر مال من شد دیگر از او یاد مکن فرهاد گفت : فرهاد بیچاره نمی تواند این کار را بکند ( نمی تواند از شیرین یاد نکند ) استفهام انکاری 23 ـ خسرو گفت اگر من به او نگاه کنم ( او را در اختیار بگیرم چه می کنی؟ ) فرهاد گفت : با آهی حسرت بار همه ی جهان را می سوزانم . 24 ـ وقتی خسرو حاضرجوابی فرهاد را دید و از پاسخش ناتوان شد ، دیگر بیشتر از این پرسیدن را درست ندانست ( ضمیر ش در مصراع اول مضاف الیه و در مصراع دوم متمم است . مرجع هردو فرهاد است . ) 25 ـ خسرو به یاران خود گفت : از تمام موجودات جهان کسی را به این حاضرجوابی ندیده ام .(خاکی و آبی مجازا کل موجودات جهان )

 

معنی ابیات اکسیر عشق

 

1 ـ وقتی تو از در وارد شدی من مدهوش و از خود بی خود شدم مانند این بود که مردم و به جهان دیگر رفتم 2 ـ منتظر بودم تا کسی از دوست و معشوق به من خبری بدهد ( در حالی که ) خود معشوق آمد و من بی خبر ماندم و بی هوش شدم . 3 ـ گفتم معشوق را ببینم شاید درد اشتیاق من آرام شود ، او را دیدم و بیشتر عاشق شدم و درد اشتیاقم زیاد شد . 4 ـ من هم‌چون شبنمی ناچیز در مقابل خورشید بودم و به مدد گرمای عشق تو به والاترین مرتبه رسیدم . 5 ـ ممکن نشد که به پیش دوست ( معشوق  ) بروم ( هرچند که ) با اشتیاق تمام چندگاهی با سر رفتم و چندی با پا 6 ـ برای این که رفتن او را ببینم و سخنش را بشنوم ، سراسر وجودم چشم و گوش شده بود .( لف و نشر نا مرتب دارد و مراعات نظیرو کنایه)7 ـ من نمی توانم به او نگاه نکنم ؛ زیرا با نگاه اول به او بود که بینا و بابصیرت شدم 8 ـ  نسبت به تو وفادار نبوده ام ، اگر یک روز آسوده و آرام زندگی کرده باشم ( و به تو فکر نکرده باشم ) . 9 ـ او اصلاً به شکار کردن من توجهی نداشت ، من خودم اسیر نگاه هم چون کمند خودم شدم ( به او نگاه کردم و با نگاه خود اسیر عشق او شدم ) 10 ـ همه می گویند ای سعدی ، چه کسی صورت شاداب تو را دچار بیماری کرد ؟ ( می گویم : بیمار نشدم بلکه ) عشق مانند اکسیری در وجود مس مانند و بی ارزش من افتاد و مرا به طلای با ارزش تبدیل کرد .( آرایه ها : روی سرخ و زرد : کنایه ـ سرخ و زرد ـ و مس و زر مراعات نظیراکسیر: عشق تشبیه ـ مس : استعاره ـ روی : در معنی فلز ایهام تناسب با مس و زر )

 

معنی بیت های بهار عمر

 

1 ـ ای کسی که به خاطر روشنایی چهره‌ی تو زندگی ام شاد و خرم شده است ، برگرد که بدون چهره‌ی زیبای تو شادابی و طراوت از زندگی ام رفته است . ( فروغ رخ استعاره دارد : چهره مانند آفتاب نور دارد ، عمر مانند لاله‌زار است ، رو مانند گل است و عمر مانند بهار است  )  ۲ ـ شایسته است که چشمانم مانند باران اشک بریزند ، زیرا به خاطر غم و عشق تو ، روزگار زندگی ام مانند برق زود تمام شد ( سرشک مانند باران و روزگار عمر مانند برق است ) ۳ ـ در این چند لحظه‌ی کوتاه زندگی که زمان دیدار امکان دارد ، به کار ما رسیدگی کن ( به عشق ما توجه کن ) زیرا پایان زندگی معلوم نیست . ۴ ـ تا کی می خواهی می صبحگاهی بخوری و به خواب شیرین بامدادی بروی ؟ ( به خوشی های زودگذرمشغول باشی ؟ ) آگاه باش و بفهم ،  زیرا عمرت تمام شد یا دوران توانایی زندگی سپری شد . ( از خواب غفلت بیدار شو و خوشی های زودگذر زندگی را رها کن ) ۵ ـ دیشب داشت می گذشت ولی به ما توجهی نکرد ، بیچاره دل من که از گذر زندگی هیچ خوشی ندید . ۶ ـ در هر گوشه ی زندگی سپاه و فوج بلاها کمین کرده است ، به همین دلیل است که عمر این گونه سریع و رها می گذرد . ( خیل به معنی گروه اسبان و سپاه  با کلمه های عنان و سوار تناسب دارد ) ۷ ـ  من بدون عمر زنده ام و این شگفت و عجیب نیست ؛ زیرا کسی روز جدایی از معشوق را عمر حساب نمی کند .( در بی عمر زنده‌ام پارادوکس ، مصراع دوم استفهام انکاری ) ۸ ـ ای حافظ سخن ( شعر ) بگو زیرا در این دنیا سخن ( شعر ) است که از قلم تو به عنوان یادگار زندگی می ماند . ( صفحه‌ی جهان تشبیه یا استعاره‌ی مکنیه ، نقش استعاره از سخن ، قلم مجازا نوشتن یا توانایی نوشتن )

غزل بهار عمر- درس هفتم

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر               باز­آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

ای که  پرتوی رویت باغ عمر مرا خرم  نموده است ، بازگرد که بدون چهره ی زیبای تو عمر من زیبایی خود را از می دهد.

فروغ رخ : استعاره مکنیه  (رخ همانند خورشید فروغ دارد)  -  لاله زار عمر :تشبیه   - گل روی: تشبیه - بهار عمر:استعاره مکنیه(عمر همچون درختی است که شکوفه دارد) ، برخی (شاخ نبات حافظ ،برزگر) آن را تشبیه گرفته اند، ولی وجه نخست ترجیح د ارد.

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست                       کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اگر مانند باران از غم دوری تو اشک ببارم سزاوار است؛ زیرا در غم هجران تو عمرم به سرعت گذشت.

تشبیه روزگار عمر به برق - برق و باران: تناسب - دیده، سرشک و چکد:  مراعات نظیر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است             دریاب کار ما  که نه پیداست کار عمر

این مدت کم عمر که فرصت دیدار ممکن است به ما توجّه کن که کار عمر معلوم نیست.

یک دو دم : مجازاَ عمر کوتاه –کارعمر: استعاره مکنیه

تاکی می صبوح و شکر خواب  بامداد                هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

تاکی سرگرم باده­ ی صبحگاهی و خواب شیرین بامداد هستی؟ آگاه باش و هشیار گرد که امکان انتخاب خوب و بد زندگی از  دست می رود .شکر خواب :حس آمیزی - می صـبوح : شراب صبحگاهی –صـبوح : 1- شراب و مانند آن که به صبح خورند 2 -پگاه : صبح زود .در اینجا معنی اخیر مورد نظر است.

دی در گذار بود ونظر سوی ما نکرد                بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

دیروز در حال گذشتن بود و توجهی به ما نکرد بیچاره دل که از گذشتن عمر (معشوق)هیچ بهره ای نبرد.گذار در مصراع اول ایهام دارد:1- به معنای گذشتن 2- به معنای معبر(معین) - گذار در مصراع اول و دوم  جناس تام – عمر: ایهام (عمر ، معشوق)

 

در هر طرف زخیل حوادث کمین گهی است               زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

از انبوه حوادث در هر طرف برای ما کمین ­گاهی گسترده است ؛ بدین جهت عمر چون سواری مضطرب و سراسیمه می­ تازد.تشبیه (حوادث به خیل و خیل حوادث به کمین گاه) - سوار عمر: تشبیه –واژه های عنان،سوار ،خیل: مراعات نظیر دارند –خیل: گله-گروه اسبان –کل بیت حسن تعلیل دارد. «عنان­ گسسته» کنایه از  سراسیمه ، به سرعت

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار    روز فراق را که نهد در شمار عمر

بدون معشوق که همچون عمر و زندگی من است زنده ام  از این حالت تعجب مکن هیچ کس روزهای جدایی و هجران را عمرحساب نمی کند.عمر: استعاره از معشوق - کل بیت حسن تعلیل دارد. متناقض نما : بی عمر زنده­ ام

حافظ سخن بگوی که بر صفحه ی جهان             این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

حافظ شعر بسرا  زیرا اثری که در جهان از تو یادگار می ماند سخن و شعر توست .

سخن مجاز از شعر - صفحه ی جهان: تشبیه -  بین قلم، صفحه و نقش مراعات نظیر

خود آزمایی :

1- کلمه « بهار » را در بیت نخست توضیح دهید .

 بهار در این بیت با توجه به فعل ریخت فقط معنی شکوفه می دهد  و ارتباطی به فصل بهار ندارد.

2- دو تشبیه در این غزل پیدا کنید و ارکان آن را بنویسید.

لاله زار عمر ( عمر مشبه –لاله زار مشبه به ) گل روی ( روی مشبه –گل مشبه به)

3- پیام بیت چهارم چیست ؟

توصیه به هوشیاری و مذمت غفلت و تأکید بر اغتنام فرصت

4- در باره ی ارتباط وازگانی کلمه ی « خیل » با دیگر واژه ها در بیت ششم توضیح دهید.

خیل با عنان و سوار تناسب دارد

معنی ابیات مجنون و عیب جو

 

1 ـ روزی شخص عیب جو ظاهربینی به مجنون گفت : که زیبارویی بهتر از لیلی برای خود پیدا کن ( زیرا لیلی خیلی هم زیبا نیست )2 ـ هرچند لیلی در نظر تو خیلی زیباست ؛ اما در هر جزء از اعضای او نقص و کاستی وجود دارد .3 ـ مجنون از سخنان آن عیب جو خشمگین شد و در آن حالت خشم و پریشانی گفت : ( مصراع دوم پارادوکس دارد )4 ـ اگر با نگاهی عاشقانه و با چشم دل به لیلی نگاه کنی غیر از زیبایی چیزی از لیلی نخواهی دید .5 ـ معنی در کتاب . 6 ـ تو قد و قامت لیلی را می بینی و تنها به ظاهر لیلی توجه می کنی اما مجنون به چگونگی ناز او توجه می کند ، تو به چشم او نگاه می کنی اما مجنون به به نگاه تیرانداز و نفوذ کننده ی لیلی توجه می کند .7 ـ تو ظاهربین هستی به موهای لیلی نگاه می کنی اما مجنون به پیچ و تاب گیسوان او توجه می کند تو ابروهای او را می بینی و مجنون به اشاره های ابروهای او توجه می کند .8 ـ دل مجنون به خاطر خنده های شیرین لیلی خون و بی قرار است و تو به لب و دندان و ظاهر لیلی نگاه می کنی که چگونه است .   9 ـ آن کسی را که تو لیلی نام نهاده ای ( در نگاه تو لیلی است ) آن لیلی که از مجنون آرام و قرار را گرفته است ، نیست .( نوع نگاه من وتو متفاوت است )

 

 معنی بیت های قلب مادر

1 ـ معشوقه به عاشق خود خبر داد که مادر تو با من جنگ و دعوا دارد . 2 ـ هر کجا که مرا می بیند از دور اخم می کند و ناراحت و خشمگین می شود . 3 ـ با نگاه خشمگین  ( همراه با خشم )خود بر دل حساس و زودرنج من تیری سخت می‌زند . 4 ـ مرا از در خانه مانند دور کردن سنگ از دهن قلاسنگ دور می کند و مرا بی ارزش می شمارد . 5 ـ تا زمانی که مادر نامهربان و بی رحم تو زنده است شیرینی و عسل در دهان من و تو مانند زهر تلخ است . ( هیچ گاه خوشی و شادمانی نخواهیم دید .)6 ـ اگر مادرت را نکشی من با تو یک‌رنگ و صمیمی نخواهم شد . 6 ـ اگر تو می خواهی به وصال من برسی ، باید همین لحظه بدون ترس و معطلی ... 7 ـ بروی و سینه ی تنگ و بی رحم او را پاره کنی و دل او را از سینه ی تنگش بیرون آوری ( او را بکشی ) 8 ـ و آن دل را در حالی که هنوز گرم و زنده  و غرق در خون است ، برای من بیاوری تا کدورت و ناراحتی را از قلب من که مانند آیینه است پاک کند . 9 ـ عاشق بی‌عقل و زشت‌کاره ، نه بلکه آن تباه‌کار بی‌آبرو ... 10 ـ احترام مادری را فراموش کرد ، در حالی که از عشق چون شراب و مانند مخدر مست بود و حالت عادی نداشت ... 11 ـ رفت و مادرش را به زمین زد و سینه اش را پاره کرد و دل مادر را درآورد و او را کشت . 12 ـ در حال که قلب مادر مانند نارنج در دستش بود ، تصمیم گرفت به خانه ی معشوقه برود . 13ـ اتفاقاً جلوی در به زمین خورد و آرنج او کمی زخمی شد . 14 ـ آن قلب گرم مادر که هنوز جان داشت و می تپید ، از دست آن پسر بی ادب [به زمین ]افتاد . 15 ـ وقتی که دوباره از زمین بلند شد ، قصد برداشتن دل مادر کرد . 16 ـ دید که از آن قلب خون‌آلود این صدا آسته بیرون می آید ... 1۷ ـ آه دست پسرم زخمی شد ، وای پای پسرم به سنگ خورد .

 

 معنی ابیات درس کیش مهر

1 ـ بار ها گفته ام و باز هم می گویم که دین وآیین من عشق ورزی به دلبران است . 2 ـ در آیین عشق ، پرستیدن محبوب با سرمستی عاشقانه و از بی خود شدن ممکن است و کسانی که عاقل هستند از این گروه جدا هستند . 3 ـ عاشقان و دلسوختگان راه عشق به شادمانی و آسایش و خوردن و خوابیدن ( لذت های ظاهری و مادی ) توجهی ندارند . 4 ـ در کوی عاشقان میان دل و آرزوها دیارها و موانعی وجود دارد ( که هیچ عاشقی به مراد خود نرسد و همواره ناکام بماند ) 5 ـ چه بسیار عاشقانی که مانند فرهاد در کوه ها مرده اند از عشق خود ناکام مانده اند و چه بسیار عارفانی که مانند حلاج در راه عشق حقیقی خود به دار کشیده شده اند .6 ـ جهان مسلماً چیزی جز دل بستن و عشق به یار ندارد ،اگر داشته باشد انبوهی از تصورات و خیالات است . 7 ـ اما جوانمردان و آزادگان راه عشق هرگز به دنیا و دلبستگی های آن توجهی ندارند . 8 ـ بزرگ ترین عاشقان که آزاده هستند از جان خود تعلقات مادی را دور می کنند و آنها را ترک می کنند . ( دام جان : استعاره از جسم و تارها : استعاره از تعلقات مادی ) 9 ـ چه بسیار عاشقان شهیدی که در جویبار این دنیا در راه عشق شهید شده اند و از این جهان رفته اند .( به خون آغشته اند : کنایه از شهید شده اند گل های رنگین : استعاره از شهیدان راه عشق ) 10 ـ آسمان که در فصل بهار قطرات باران را مانند شاباش و طلا و نقره به دامان طبیعت می ریزد و می بخشد ، 11 ـ سبزه به دشت و صحرا کوچ بکند و گل در گلزارها ساکن شود ، 12 ـ و بوته ی گل در کنار جویبار در آب که مانند آیینه است ، صورت های زیبایی را تصویر کند ، 13 ـ و شاخه ی گل به آغوش گل نیلوفر برود و گل های انار با عشوه و ناز فراوان برقصند ، 14 ـ و باد بامدادی غنچه را شکوفا کند و بلبل آوازهای دلنشین سربدهد ، 15 ـ به یاد ابروی خمیده ی زیبارویان در مجلس عاشقان وعارفان سرمست ، شراب عشق الهی را بنوش ( از بیت 10 تا این بیت موقوف المعانی دارد ) 16 ـ  مواظب باش فریب این جهان را نخوری زیرا در پای این جهان فریبنده و زیبا ، رنج ها و مشکلات زیادی وجود دارد .( گل : استعاره از دنیا و زیبایی های آن . خار‌: استعاره از رنج و مشکل )۱۷ ـ ای انسان همیشه مشغول نوشیدن شرابعشق الهی باش و سرمست و شاد باش، اگر انسان های غافل از عشق به تو خرده بگیرند ، اعتنایی نکن .

غزل سرود عشق : امام خمینی (قدس سره )

درس یازدهم - زبان و ادبیات فارسی  سال چهارم (عمومی)

بهار آمد و گلزار نور باران شد                   چمن ز عشق رخ یار ، لاله افشان شد

با آمدن فصل بهار گل های رنگارنگ گلستان را نورانی کرده است و چمن زار در اثر عشق محبوب ازلی (خداوند) پر از لاله و گل شده است.

بهار،گلزار،چمن،لاله: مراعات نظیر -نور باران شدن:کنایه از با طراوت شدن،زیبا شدن -واج آرایی صامت (ز) -  مصراع دوم : تشخیص ، حسن تعلیل

 سرود عشق زمرغان بوستان بشنو            جمال یار زگلبرگ سبز ، تابان شد

«گوش کن پرندگان باغ سرود عشق سر می ­دهند و گلبرگ زیبایی معشوق را به روشنی می­ نماید. »

بوستان وگلبرگ سبز تناسب دارند

 

ندا به ساقی سرمست گل عذار رسید         که طرف دشت چو رخسار سرخ مستان شد

به ساقی سرمست زیبارو (واسطه ی فیض الهی ) ندا رسید که جهان در اثر انبوه گل ها و لاله های بهاری مانند چهره ی سرخ مستان زیبا شده است.

ساقی ،سرمست، مستان : مراعات نظیر -  دشت مانند رخسار مستان : تشبیه -  واج آرایی صامت (س ) –دشت : مجاز از عالم هستی

به غنچه گوی که از روی خویش، پرده فکن             که مرغ دل ز فراق رخت پریشان شد

به غنچه (معشوق) بگو که نقاب از چهره­ی خود برافکند و رخ زیبای خود را همچون گل نمایان کند چرا که مرغ دل عاشق از هجران یار پریشان و بی قرار است.

غنچه : استعاره از معشوق   -  پرده از روی افکندن : کنایه از چهره نشان دادن ، باز شدن  -  مرغ دل : تشبیه . با غنچه سخن گفتن آرایه ی تشخیص دارد.

زحال قلب جفا دیده ام ، مپرس ، مپرس                   چو ابر از غم دلدار، اشک ریزان شد

از حال قلب جفا دیده و هجران کشیده ی من سؤال مکن که همچون ابر از غم هجران یار گریان است.

قلب به ابر : تشبیه   -    مپرس : تکرار  - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود

قلب : ایهام  (دل – دگرگونی)

خودآزمایی :

1 - بیت دوم به کدام مفاهیم عرفانی اشاره دارد ؟

تمام پدیده های جهان ازجمله پرندگان آواز عشق سرداده اند و خداوند را ستایش می کنند و تمام پدیده های جهان ازجمله گلبرگ های سبز درختان پرتویی از جمال و زیبایی خداوند  هستند.( اصل وحدت وجود در عرفان )

2- در باره ی آرایه­ های بیت پایانی توضیح دهید .

قلب به ابر تشبیه  شده است   -    مپرس : تکرار  - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود

قلب : ایهام (دل – دگرگونی)

 

رباعی و دو بیتی دیروز

 

1 ـ هر گیاهی که در کنار جوی آب روییده است ، مانند این است که از لب زیبارویی خوش‌اخلاق و نیک‌سیرت  روییده است . 2 ـ مواظب باش که از روی خواری و حقارت ( کوچک و بی ارزش شمردن ) پا برسبزه نگذاری ، زیرا که آن گیاه از خاک انسان زیبارویی رشد کرده است . *** 3 ـ خدا کند که در دل خالی از عشق ، همیشه غم و ماتم وجود داشته باشد و آن کسی که عشق و وفا ندارد ، از روی دنیا نابود شود . 4 ـ دیدی که هیچ کسی از من یاد نکرد ؟ غیر از عشق که هزار آفرین و درود بر عشق باد .*** 5 ـ کاری نکن که دجار مشکل شوی و عذاب ببینی و دنیا با همه ی وسعت خود برایت کوچک شود و بدبخت شوی . 6 ـ وقتی در روز قیامت فرشتگان نامه ی اعمالت را بخوانند ، تو از خواندن نامه ات شرمنده شوی . *** مرغ نغمه خوان 7 ـ سحرگاه ، پرنده ی خوش‌آوازی بر روی شاخه ی درختی در بوستان چه سخن زیبایی می گفت : 8 ـ هر چه در دل داری از سرود و ناله و آه و فریاد ، آشکار کن و بیرون بریز و بیان کن . ***  گم کرده‌ی دیرین 9 ـ ای دل بیا از این دنیا سفر کنیم و راه خانه ی آخرت را در پیش بگیریم . 10 ـ و سراغ معشوق قدیمی خود را از شهید پرپر شده بگیریم . *** نشان سرفرازی 11 ـ ای شهید ، هیچ کس مانند تو ایثار نکرد و زخم ها را مانند  مدال  و نشان  سرافرازی نگرفت . 12 ـ ای شجاع ، پیش از این هیچ کس مانند تو این گونه شگفت انگیز آبروی مرگ را مسخره نکرد و شوخی نگرفت و ارزشی برای مرگ قایل نشد .

 

چند حکایت از اسرارالتوحید

 

غرورشکنی

  و هم در این زمان شیخ ابوعبدا... باکو ، روزی در مجلس سخنرانی شیخ ما ابوسعید ـ خداوند روح گرامی او را پاک کند ـ بی‌توجه و بی‌خبر از حال خود ، آزاد و گستاخ‌وار و چهارزانو نشسته بود . چشم شیخ ما به او افتاد . پس شیخ ابوسعید در میان سخنرانی با یکی شوخی کرد و سخن خوب و جالبی گفت . آن فرد به شیخ گفت : امیدوارم خدا تو را در بهشت جای دهد . شیخ گفت : شایسته نیست ، برای ما بهشت به همراه چند نفر ضعیف و ناتوان و فقیر شایسته نیست . در بهشت غیر از افراد چلاق و کور و ضعیف وجود ندارند . ( تلمیح به سخنی از پیامبر : بهشت جایگاه افراد ضعیف و ناتوان است . ) برای ما جهنم شایسته است . جمشید و فرعون و خواجه در جهنم هستند و به شیخ ابوعبدا... اشاره کرد ـ و ما در آن هستیم و اشاره به خود کرد . شیخ ابوعبدا... شکسته خاطر و خوار وخفیف شد و به خود آمد و فهمید که قصور و کوتاهی بزرگی از او به وجود آمده است ( آداب و اخلاق حضور در مجلس را رعایت نکرده است ) و در درون خود توبه کرد و هنگامی که شیخ ابوسعید از منبر پایین آمد ، نزد شیخ آمد و شیخ را تأیید کرد و طلب آمرزش کرد و پس از آن دیگر هرگز آن‌گونه ننشست .

 

 مستوجب آتش

روایت کرده اند که یک روز شیخ ما ـ خداوند روح گرامی او را پاک کند ـ در نیشابور در محله ای می رفت و گروه صوفیان بیش از یکصد و پنجاه نفر همراه او بودند . ناگهان زنی مقداری خاکستر از بام پایین ریخت در حالی که نمی دانست کسی از کوچه می گذرد . از آن خاکستر مقداری به لباس شیخ رسید . شیخ آسوده خاطر بود و آرامش داشت و هیچ ناراحت نشد . همه ( ی صوفیان ) ناراحت و مضطرب شدند و گفتند : این خانه را خراب کنیم و خواستن کاری و حرکتی بکنند . شیخ ما گفت : آرام باشید . کسی که سزاوار آتش جهنم باشد به خاکستر با او بسنده کنند ( به جای آتش ، خاکستر به او بدهند ) باید بسیار شکر کند . حال همه خوش شد و خیلی گریه کردند و فریادهایی (از سر شوق و اخلاص) زدند . ( داستان تلمیح دارد به داستان پیامبر : در زمان پیامبر زنی که همدست ابولهب عموی پیامبر بود برای آزار پامبر بر سر آن حضرت خاکستر می‌ریخت و البته پیامبر هرگز او را نمی آزرد)

 

انسان راستین

 

به شیخ ما گفتند : که فلان کس بر روی آب راه می‌رود . گفت : آسان است . قورباغه و پرنده‌ی کوچکی به نام صعوه نیز بر روی آب راه می‌رود . گفتند : فلان کس پرواز می کند . گفت : کلاغ و مگس نیز پواز می‌کنند . گفتند : فلان کس در یک لحظه از یک به شهری می رود . شیخ گفت : شیطان هم در یک لحظه از مشرق به مغرب می رود . برای این جور چیزها ارزش چندانی وجود ندارد . مرد آن است ( باشد ) که در میان مردم بنشیند و بلند شود و بخورد و بخوابد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان مردم خرید و فروش کند و ازدواج کند و با مردم معاشرت کند  در حالی که لحظه ای از خدا غافل نباشد .

 

بهترین خلق

شیخ ما گفت که به حضرت موسی ـ سلام خدا بر او باد ـ وحی آمد که به بنی اسرائیل بگو که بهترین فرد را انتخاب کنید . صد نفر را انتخاب کردند . وحی امد که از این صد نفر بهترین را برگزینید . ده نفر انتخاب کردند . وحی آ‌مد که از این ده نفر سه نفر را انتخاب کنید . سه نفز برگزیدند . وحی آمد که از این سه نفر بهترین کس را انتخاب کنید . یکی را برگزیدند . وحی آمد که به این فرد برگزیده بگویید تا بدترین فرد بنی اسرائیل را بیاورد . او چهر روز فرصت خواست و دور دنیا می گشت ( این جمله اغراق دارد زیرا او در میان بنی اسرائیل می گشت ) تا کسی را به دست آورد . روز چهارم در کوچه ای می رفت . مردی را دید که به تباهکاری  ونادرستی مشهور بود و انواع کارهای بد و نادرستی در او وجود داشت ؛ آن گونه که انگشت نما ( کنایه از مشهور ) شده بود . خواست که او را ببرد ، فکری به درونش وارد شد که با توجه به ظاهر نباید قضاوت کرد . شاید او در نزد خدا ارزش و منزلتی داشته باشد . با سخن مردم نمی توان کسی را نادرست و مردود شمرد ( کنایه دارد و این اصطلاح را به ذهن می‌آورد : بر چسب زدن به کسی) و به این که مردم مرا بهترین فرد انتخاب کردند ، نباید مغرور و فریفته شوم ؛ زیرا هرکاری که بکنم بر اساس حدس و گمان خواهد بود . بهتر است این گمان را در مورد خودم ببرم . دستمال ( عمامه ) را به گردن خود انداخت و به نزد موسی آمد و گفت هرقدر که نگاه کردم ، کسی را بدتر از خود ندیدم . به موسی وحی  آمد که آن فرد بهترین آن‌هاست( بنی اسرائیل ) نه به آن خاطر عبادت و اطاعت او بیشتر است ، بلکه به آن خاطر که خود را بدترین فرد دانسته است .

 

معنی ابیات شعر پرورده گویی

1 ـ اگر مانند کوه گوشه گیری کنی و خاموش باشی در شکوه و عظمت به بالاترین مرتبه و مقام دست می یابی ( سکوت باعث عزت و سرافرازی است ) 2 ـ ای انسان آگاه ، سکوت اختیار کن ؛ زیرا در روز قیامت بی زبان از نظر گفتار ، بازخواست نخواهد شد .3 ـ انسان های آگاه و سخن دان مانند صدف دهان خود را تنها به سخنان ارزشمند که مانند مروارید باشند، باز می کنند .4 ـ انسان پرحرف کر و ناشنواست و سخن کسی را نمی شنود و فرصت سخن گفتن به کسی را نمی دهد و تنها پند و اندرز در انسان ساکت و خاموش اثر می کند 5 ـ اگر بخواهی دم به دم سخن بگویی و پرحرفی کنی مسلماً سخن کسی را نخواهی شنید . 6 ـ نباید نسنجیده و ناپخته سخن بگویی همان طور که شایسته نیست پارچه را اندازه نگرفته ببری . 7 ـ کسانی که در خوب و بد و درست ونادرست بودن سخن خود درنگ وفکر    می کنند ، بهتر از بیهوده گویان حاضر جواب هستند .8 ـ سخن گفتن نشانه ی کمال انسان است ، پس تو خود را با پرحرفی و سخن ناپخته بی ارزش و ناقص نکن . 9 ـ هرگز انسان کم سخن و سنجیده گو را شرمنده نمی بینی همان طور یک ذره مشک بهتر از یک توده گل بی ارزش است . 10 ـ از افراد پرحرف که به اندازه ی ده تن سخن می گویند ، دوری کن ؛ مثل افراد دانا کم حرف بزن اما گزیده و با ارزش بگو . 11 ـ بسیار سخن گفتی ولی تمام آن حرف ها اشتباه بود ، اگر انسان عاقلی هستی ، کلام را کوتاه کن اما درست بیان کن . ( در بیت صد نماد کثرت است و یک نماد قلت و کمی . صد اول صفت شمارشی است و صد دوم در مصراع اول ضمیر شمارشی است ) 12 ـ چرا باید انسان در خفا و پشت سر سخنی را بگوید که اگر آشکار شود ، انسان شرمنده شود( کم حرف بزن ) 13 ـ در کنار دیوار هم از کسی غیبت  و بدگویی نکن زیرا ممکن است کسی در پشت دیوار دزدیده به سخنان تو گوش دهد . 14 ـ راز در درون دل تو مانند زندانی است ؛ مواظب باش دهانت که مانند در شهر دلت است بیهوده باز نشود . 15 ـ انسان دانا به این دلیل سکوت کرده است که می بیند شمع به خاطر داشتن زبان ( شعله یا فتیله ) می سوزد . ( زبان باعث سوختن شمع است .)

 

 معنی عبارات درس ذکر حسین بن منصور

ـ آن کشته شده ی خدا در راه خدا ، آن شیر(استعاره از حلاج ) بیشه ی حقیقت جویی ( اضافه ی تشبیهی ) ، آن صف شکن دلیر و شجاع راستگو ، آن غرق شده ی دریای خروشان ( عشق ) ، حسین پسر منصور حلاج ـ که خداوند او را رحمت کند ـ کار کاری بسیار عجیب و شگفت آور بود و وقایع عجیب و شگفت که مخصوص  برای او بود ، که ( این کارها ) در نهایت سوز عشق و آرزومند بود و هم در شدت شعله ی آتش جدایی مست و بی قراربود ( از شدت جدایی می سوخت ) و عاشق شوریده و پریشان روزگار بود و راست گو و بریده از همه چیز . تلاش و کوشش زیادی داشت و برای تهذیب نفس رنج ها را تحمل می کرد و کارهای خارق العاده ی عجیبی داشت . در توجه کامل به حق مقام بالایی داشت و بلند مرتبه بود . و او نوشته های زیادی داشت با کلماتی مشکل در مورد حقایق و اسرار الهی و دانش ها و معانی راه عشق (عرفان )، و هم نشینی و شیوایی و روانی کلامی داشت که هیچ کس نداشت و حال و عنایت و زیرکی و ادراکی داشت که کس دیگر نداشت و اغلب مشایخ صوفیه از تأیید افعال و آثار حلاج خود داری کردند (اورا انکار کردند )و گفتند : او در تصوف جایگاه و مقامی ندارد ( صوفی واقعی نیست ) ؛ غیر از ابوعبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری ـ که خداوند آنها را رحمت کند ـ ( او را تأیید کردند ) آن چنان که استاد ابوالقاسم قشیری در مورد او گفت که : « اگر مورد تأیید خداوند باشد ، با مخالفت مردم و تکذیب آنها از درگاه الهی رانده نمی شود و اگر مورد تأیید خداوند نباشد با حمایت و تأیید مردم مورد قبول درگاه الهی نمی شود . »

 

و همواره برای تهذیب نفس خود رنج می کشید و مشغول عبادت بود و در بیان علم شناخت خدا و یکتا پرستی او بود و در لباس و پوشش درستکاران و دین داران و پیروان سنت پیامبر بود که سخن « انا الحق » را بیان کرد .( از او آشکار شد )اما بعضی از صوفیه او را از خود دور کردند به خاطر مذهب و دین ( برای جانبداری از دین و مذهب ) و علت ناخشنودی مشایخ از حلاج و مهجور ساختن او ، حال سرمستی و سکر عارفانه ی او بود ، آن چنان که ابتدا به شهر شوشتربه خدمت سهل بن عبدالله آمد و دو سال در خدمت او بود . سپس قصد بغداد کرد و اولین سفر او در هیجده سالگی اش بود . سپس به بصره رفت و با عمر بن عثمان ملاقات کرد و مدت هیجده ماه با او هم نشینی داشت و ابویعقوب الأقطع دختر خود را به او داد .سپس عمر بن عثمان از او ناراحت شد و او از آنجا به بغداد و پیش  جنید رفت  و جنید به او سفارش کرد که سکوت و گوشه نشینی را برگزیند و مدتی در مصاحبت او صبر کرد و تصمیم گرفت به عربستان ( حجاز ) برود و مدت یک سال در آنجا اعتکاف و گوشه نشینی کرد ؛ دوباره به بغداد آمد . با گروهی از صوفیان به نزد جنید رفت و از او سؤالاتی کرد . جنید پاسخ نداد ( بنا به مصلحت ) ، گفت : « به زودی به دار آویخته خواهی شد (به زودی چوبه ی دار با خون تو رنگین خواهد شد ). » حسین بن منصور حلاج گفت : « زمانی که من به دار آویخته شوم ( سر چوبه ی دار را با خونم سرخ کنم ، تو لباس متشرعان و علمای ظاهربین را خواهی پوشید.

 

تعریف می کنند که : روزی که امامان دینی فتوا دادند که باید حلاج را بکشید ، جنید لباس عارفان و صوفیه را پوشیده بود و فتوا نمی نوشت ( عارفان فتوا نمی دادند ). خلیفه دستور داده بود که حکم و فتوای جنید لازم است .آن چنان که عمامه و جبه ( که لباس اهل فتوا و عالمان دینی بود )پوشید و به مدرسه رفت و پاسخ فتوا را ( این گونه ) نوشت : « ما بر اساس ظاهر حکم می کنیم » ؛ یعنی ، با توجه به ظاهر ، کشتنی است و فتوا بر اساس ظاهر است و باطن را تنها خدا می داند .

 

بنابراین چون حسین حلاج از جنید پاسخ پرسش هایش را نشنید ، دگرگون و ناراحت شد و بدون اجازه و اذن او به شوشتر رفت و یک سال در آنجا ماند ؛ خیلی مورد توجه ( مردم ) قرار گرفت ـ در حالی که به گفتار اهل زمانه اعتنایی نمی کرد ـ تا نسبت به حسادت کردند و عمربن عثمان مکی ( پدر زن او ) در مورد او نامه های زیادی به خوزستان نوشت و اعمال و رفتار او را در نظر مردم آن منطقه زشت نشان داد .و دل او نیز از آنجا ناراحت شد  و لباس صوفیه را از تن خارج کرد و لباس مردم عادی را پوشید .( گویا لباس مردم عادی قبا نام داشته است ) و به هم نشینی با مردم عادی ( که به دنبال دنیا هستند ) پرداخت . اما برای او در این لباس نیز تغییری در حالات و رفتار حاصل نشد . و پنج سال پنهان شد و در این مدت ، زمانی را در خراسان و ماوراءالنهر و زمانی را در سیستان سپری می کرد .دوباره به اهواز بازگشت و برای مردم اهواز سخن‌رانی کرد و در نزد همه پذیرفته شد و از رازهای الهی با مردم حرف زد تا جایی که به او حلاج رازها گفتند .

 

روایت شده است که روزی به شبلی گفت : « ای ابوبکر ، کمک کن و مرا همراهی کن ؛ زیرا کار بزرگی در پیش دارم و عاشق کاری شده ام ؛ آن چنان کاری که می خواهم خود را به کشتن دهم . »  چون مردم از کارهای او حیرت زده شدند ، انکار کننده‌ی بی اندازه و تأیید کننده ی بی شمار به وجود آمد و کارهای شگفت انگیز از او دیدند . اعتراض و سخن‌چینی کردند و سخن او را به خلیفه رساندند و همگی برای کشتن او هم عقیده شدند ؛ به دلیل آن که می گفت : من خدا هستم . ( من جلوه ای از خدا هستم ) . بنابراین حسین حلاج را بردند تا او را بکشند . صد هزار انسان جمع شدند و او همه را نگاه می کرد و می گفت : خدا ، خدا ، من خدا هستم . .

 

 روایت شده است که درویشی در آن میان از او پرسید که : عشق چیست ؟ گفت : امروز و فردا و پس فردا می بینی . آن روز او را کشتند و روز دیگر سوزاندند و روز سوم او را به باد دادند ؛ یعنی عشق همین است .

 

  زمانی که او را به زیر سقف قوسی شکل بردند در محله ی باب الطاق ، پا را روی نردبان گذاشت . گفتند : اوضاع چگونه است؟ گفت : مردان خدا با رفتن بر سر دار ( کشته شدن در راه حق ) به کمال می رسند . دست را به نشانه ی دعا بلند کرد و برای راز و نیاز رو به درگاه خدا آورد و آنچه را لازم بود از خدا خواست .  پس به بالای دار رفت . گروه شاگردانش گفتند : چه نظری داری در مورد ما که پیروانیم و انهایی که تو را انکار می کنند و نمی پذیرند و می خواهند تو را سنگسار کنند ؟ گفت : آنها دو پاداش می برند و شما یکی ، به دلیل آن که شما تنها در حق من گمان نیکو دارید و خوش‌بین هستید و آنها به خاطر نیروی ایمان و یکتاپرستی و استواری در دینداری ، اقدام می کنند ( سنگ می زنند ) و یکتاپرستی در دین ، اصل باشد و خوش‌بینی فرع .

 

  پس هر کسی سنگ می زد . شبلی برای همراهی با سنگسار کنندگان گِلی پرتاب کرد . حسین ابن منصور آهی کشید و متأسف شد . گفتند : از این همه سنگی که زدند هیچ آهی نکردی ، به خاطر یک گِل متأسف شدی ، رازش چیست ؟ گفت : آنها که آگاه نیستند ، گناهی ندارند ؛ از او می رنجم که می داند که نباید بیندازد و می‌اندازد . پس دستش را بریدند ، خندید . گفتند : چرا می خندی ؟ ( معنی خنده چیست ؟ ) گفت : جدا کردن دست از انسانی که اسیر باشد آسان است . مرد شجاع آن کس است ( که شما نیستید ! )که دست صفات مرا که بسیار دورپرواز و بلند همت است ، ببرد ( هرگز نمی تواند عقیده ی  مرا تغییر دهد یا از بین ببرد .) سپس پاهایش را قطع کردند ؛ لبخندی زد و گفت : با این پا روی خاک سفر می کردم ( به دنبال کشف اسرار دنیا بودم ) گامی دیگر دارم تا بتوانم در دو دنیا سفر کنم ( اسرار دو دنیا را کشف کنم ) اگر می توانید ( که نمی توانید! ) آن پای مرا ببرید . سپس دو دست بریده ی خون آلود خود را به صورت خود مالید و صورت و بازو خود را خون‌آلود کرد . گفتند : چرا این کار را کردی ؟ گفت : خون زیادی از من رفته است و می دانم که چهره ام زرد شده است ، شما فکر می کنید که زردی چهره ی من به خاطر ترس است . خون به رویم مالیدم تا در نظر شما سرخ روی باشم ؛ زیرا زینت و آبرو و زیبایی مردان خدا ، خون آنهاست ( آبروی مردان خدا شهادت در راه خداست . )

 

مست و هوشیار

1 ـ مأمور دینی در راه مستی را دید و گریبان او را گرفت . مست گفت : ای دوست ، این پیراهن است ، دهنه ی حیوان نیست که می کشی . ( با مردم مثل حیوان رفتار نکن ) 2 ـ محتسب گفت : تو مست هستی و این خاطر نامتعادل راه می روی . گفت : گناه از راه رفتن من نیست راه ناهموار است . اوضاع اجتماع نابه سامان است و زمینه ی ارتکاب خلاف وجود دارد . 3 ـ محتسب گفت : لازم است تو را به خانه ی قاضی ببرم . مست گفت : برو صبح بیا ، چون قاضی نیمه شب بیدار نیست و خوابیده است ( خود قاضی هم مفسد است و در ایم مورد حس مسئولیت ندارد . 4 ـ مأمور گفت : خانه ی حاکم شهر نزدیک است آنجا برویم . مست گفت : از کجا معلوم که حاکم خود ، در میخانه نباشد . ( خود حاکم هم در حال می خوردن و فساد کردن است . ) 5 ـ مأمور گفت : تابه نگهبان خبربدهیم ، تو در مسجد بخواب . مست گفت : مسجد خوابگاه مردم گناهکار نیست . 6 ـ مأمور گفت : پنهانی پولی به من بده  ( رشوه بده ) و خودت را آزاد کن . مست گفت : کار دین با پول دادن و رشوه درست نمی شود . ( اشاره به رشوه خواری در میان افراد حکومتی و دینی و اوضاع نابه سامان جامعه ) 7 ـ مأمور گفت : برای تاوان گناهت لباست را از تنت در می‌آورم . مست گفت : لباس من پوسیده است و به درد تو نمی خورد و فقط نقشی از تار و پود دارد . 8 ـ مأمور گفت : ( تو تعادل نداری ) خبر نداری که کلاهت از سرت افتاده است و آبرویت رفته است . مست گفت : در سر انسان باید عقل وجود داشته باشد ، بی‌کلاه بودن رسوایی نیست . 9 ـ مأمور گفت : شراب را زیاد خورده ای و به همین دلیل این طور مست شده ای  . مست گفت : ای یاوه گو ، نوشیدن حرام است چه کم باشد چه زیاد . گناه ، گناه است و مقدارش مهم نیست . ( خودِ عمل زشت است ) 10 ـ  مأمور گفت : انسان هوشیار و آگاه  باید مست را مجازات شرعی کند . مست گفت : تو یک نفر هوشیار و آگاه به من نشان بده ؛ زیرا در این شهر هوشیاری وجود ندارد و همه ی مسئولان به فساد و تباهی و گناه آلوده اند .

 

معنی بیت های  گویی بط سفید جامه به صابون زده است

1ـ  قمری که پوششی از پوست سنجاب به تن دارد ، آماده ی آوازخوانی است و کبک خوش آواز درون و دور گوش خود را با مشک سیاه رنگ کرده است . 2 ـ بلبلان زیبا شاد و با نشاطند و قمری های دوست داشتنی پرهیاهو هستند و سیاهی درون لاله آشکار شده است و زنبورهلی عسل در دهان خود عسل می برند و شروع به فعالیت کرده اند .3 ـ گل سوسن مانند کافور خوش بو است و بوته ی گل سرخ مانند جواهرفروش گل ها و غنچه هایگوهر مانند خود را عرضه می کند و زمین به خاطر فرارسیدن بهار مانند بهشت برتر شده است .4 ـ شباویز خود را از شاخه ی درخت آویزان کرده است و کلاغ سیاه پرهای خود را با غالیه سیاه تر کرده است .5 ـ ابر بهاری مانند سواری اسب خود را به حرکت درآورده و قطره های باران مانند مرواریدی از انتهای ابرسیاه درحال ریزش است .6 ـ باد بهاری در دهان گل لاله مشک را غربال کرده و میان آن را سیاه کرده و قطره های باران را مانند مرواریدی گران بها در آن ریخته است . 7 ـ مانند این است که مرغابی سفید‌‌رنگ پرهای خود را با صابون شسته و تمیز کرده است و کبــک خوش آواز ساق پاهای خود را در کاسه ی خون فروبرده و سرخ رنگ کرده است . 8 ـ بلبل بر شاخه ی پرطراوت گل سرخ به آوازخوانی مشغول شده است و سبزه و چمن مانند سپاه چین در دشت و صحرا خیمه زده است .9 ـ گل لاله در کنار جویبار سراپرده ی بزرگ خود را برافراشته است و خیمه ی لشکر چین سبز رنگ است و سراپرده ی لاله سرخ رنگ .

 

معنی ابیات درس دماوندیه 18

1 ـ ای دماوند که مانند دیو سفید اسیر و گرفتار هستی و ای دماوند که همانند بام جهان برافراشته ای .2 ـ تو کلاه جنگی سفیدی از نقره ( برف ) بر سر نهاده ای و کمربند آهنینی از سنگ و صخره به کمر بسته ای . 3 ـ برای این که چشم مردم ایران چهره ی تو را نبیند ( از آن ها بیزاری ) روی خود را با ابر پوشانده ای . 4 ـ برای این که از مصاحبت و هم نشینی با مردم نادان و شوم و دیوصفت رهایی یابی... 5 ـ با آفتاب ( خورشید ) پیمان بسته ای و با سیاره ی مشتری که نماد خوشبختی است ، پیمان و ارتباط برقرار کرده ای . 6 ـ وقتی که زمین به خاطر ستم روزگار این گونه دچار خفقان و سکوت شد و معلق و آویزان گردید ... 7 ـ از شدت خشم مشتی به آسمان کوبید ؛ آن مشت تو هستی ای دماوند . 8 ـ ای دماوند تو مشت بزرگ خشم و اعتراض روزگار هستی که از گذشته های دور به ما ارث رسیده ای . 9 ـ ای دماوند که مانند مشت زمینی ، به آسمان برو ( بالا برو ) و چند ضربه بر آن بکوب و علیه ستم روزگار قیام کن . 10 ـ نه نه ، تو مشت روزگار نیستی ، ای کوه من از گفته ی خود راضی نیستم .( زیرا مشت قیام می‌کند ولی تو قیام نمی کنی و ستم را از بین نمی بری)11 ـ ای دماوند تو قلب سرد و منجمد زمین هستی که از شدت درد و ناراحتی مدتی و مقداری ورم کرده است . 12 ـ برای این که درد و ورم تو آرام بگیرد و نخروشی و آتشفشانی نکنی ، برف های سفید را مانند کافوری بر روی قله ات  مرهم کرده اند و زخمت را بسته اند . ۱۳ ـ ای کوه دماوند که مانند قلب روزگار هستی ، آتشفشانی کن و بیشتر از این راضی نباش که آتش خشم درونت پنهان بماند ( علیه ستم روزگار قیام کن ) ۱۴ ـ ای دماند سخن بگو و ساکت نباش ( اعتراض کن ) و دست از افسردگی بردار و شاداب باش . ۱۵ ـ ای دماوند خشم درونی خود را پنهان نکن و اعتراض کن و از من این شاعر دل‌سوخته ی دردمند این پند را بشنو . ۱۶ـ اگر تو خشم درونی خود را پنهان بکنی به جانت سوگند می خورم که جانت را آزار خواهد داد . ۱۷  ـ ای مادر پیر و باتجربه ( ای آگاهان با تجربه و خاموش جامعه ) ، این پند ( قیام علیه ظلم )فرزند بدبخت خود ( شاعر ) را بشنو . ۱۸ ـ دست از ناتوانی و تسلیم در برابر ستم بردار و با دست گرفتن فرمانروایی ، قدرت خود را نشان بده . ۱۹ ـ مانند اژدهای بزرگ خطرناک و کشنده حمله‌ور شو و مانند شیر خشمگین و قهرآلود فریاد بکش . ۲۰ ـ پایه های این بنای ریا را کاملاً نابود کن و نسل و نژاد این حاکمان ستمکار را از بین ببر . ۲۱ ـ این بنای ستم را نابود کن ؛ زیرا باید بنای ظلم و ستم را از ریشه کند و نابود ساخت . ۲۲ ـ از این حاکمان بی عقل پست و فرومایه حق و حقوق مردم آگاه و روشن‌فکر را بگیر .

 

شرح غزل بهار عمر و سرود عشق

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست            کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اگر مانند باران از غم دوری تو اشک ببارم سزاوار است؛ زیرا در غم هجران تو عمرم به سرعت گذشت.

تشبیه روزگار عمر به برق - برق و باران: تناسب - دیده، سرشک و چکد:  مراعات نظیر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است             دریاب کار ما  که نه پیداست کار عمر

  این مدت کم عمر که فرصت دیدار ممکن است به ما توجّه کن که کار عمر معلوم نیست.

یک دو دم:مجازاَ عمر کوتاه –کارعمر: استعاره مکنیه

تاکی می صبوح و شکر خواب  بامداد          هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

تاکی سرگرم باده­ی صبحگاهی و خواب شیرین بامداد هستی؟ آگاه باش و هشیار گرد که امکان انتخاب خوب و بد زندگی از  دست می رود .

شکر خواب :حس آمیزی - می صبوح : شراب صبحگاهی –صبوح : 1- شراب و مانند آن که به صبح خورند2-پگاه صبح زود .در اینجا معنی اخیر مورد نظر است.

دی در گذار بود ونظر سوی ما نکرد        بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

دیروز در حال گذشتن بود و توجهی به ما نکرد بیچاره دل که از گذشتن عمر (معشوق)هیچ بهره ای نبرد.

گذار در مصراع اول ایهام دارد:1- به معنای گذشتن 2- به معنای معبر(معین) - گذار در مصراع اول و دوم  جناس تام –عمر: ایهام (عمر ، معشوق)

در هر طرف زخیل حوادث کمین گهی است           زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

از انبوه حوادث  در هر طرف برای ما کمین­گاهی گسترده است  بدین جهت عمر چون سواری مضطرب و سراسیمه می­تازد.

تشبیه (حوادث به خیل و خیل حوادث به کمینگاه) - سوار عمر: تشبیه –واژه های عنان،سوار ،خیل: مراعات نظیر دارند –خیل: گله-گروه اسبان –کل بیت حسن تعلیل دارد. «عنان­گسسته» کنایه از  سراسیمه ، به سرعت

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار                   روز فراق را که نهد در شمار عمر

بدون معشوق که همچون عمر و زندگی من است زنده ام  از این حالت تعجب مکن هیچ کس روزهای جدایی و هجران را عمر حساب نمی کند.

عمر: استعاره از معشوق - کل بیت حسن تعلیل دارد. متناقض نما : بی عمر زنده­ام

حافظ سخن بگوی که بر صفحه ی جهان                    این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

حافظ شعر بسرا  زیرا اثری که در جهان از تو یادگار می ماند سخن و شعر توست .

سخن مجاز از شعر - صفحه ی جهان: تشبیه -  بین قلم، صفحه و نقش مراعات نظیر

خود آزمایی :

 1- کلمه « بهار » را در بیت نخست توضیح دهید .

    بهار در این بیت با توجه به فعل ریخت فقط معنی شکوفه می دهد  و ارتباطی به فصل بهار ندارد.

2- دو تشبیه در این غزل پیدا کنید و ارکان آن را بنویسید.

لاله زار عمر ( عمر مشبه –لاله زار مشبه به ) گل روی ( روی مشبه –گل مشبه به(

3-  پیام بیت چهارم چیست ؟

توصیه به هوشیاری و مذمت غفلت و تأکید بر اغتنام فرصت

4-  در باره ی ارتباط وازگانی کلمه ی « خیل » با دیگر واژه ها در بیت ششم توضیح دهید.

   خیل با عنان و سوار تناسب دارد.

                                غزل سرود عشق : امام خمینی (قدس سره (

           بهار آمد و گلزار نور باران شد                 چمن ز عشق رخ یار ، لاله افشان شد

با آمدن فصل بهار گل های رنگارنگ گلستان را نورانی کرده است و چمنزار در اثر عشق محبوب ازلی (خداوند) پر از لاله و گل شده است.

بهار،گلزار،چمن،لاله: مراعات نظیر -نور باران شدن:کنایه از با طراوت شدن،زیبا شدن -واج آرایی صامت (ز) -  مصراع دوم : تشخیص ، حسن تعلیل

              سرود عشق زمرغان بوستان بشنو              جمال یار زگلبرگ سبز ، تابان شد

«گوش کن پرندگان باغ سرود عشق سر می­دهند و گلبرگ زیبایی معشوق را به روشنی می­نماید. »

بوستان وگلبرگ سبز تناسب دارند

ندا به ساقی سرمست گل عذار رسید           که طرف دشت چو رخسار سرخ مستان شد

به ساقی سرمست زیبارو (واسطه ی فیض الهی ) ندا رسید که جهان در اثر انبوه گل ها و لاله های بهاری مانند چهره ی سرخ مستان زیبا شده است.

ساقی ،سرمست، مستان : مراعات نظیر -  دشت مانند رخسار مستان : تشبیه -  واج آرایی صامت (س ) –دشت : مجاز از عالم هستی

به غنچه گوی که از روی خویش، پرده فکن             که مرغ دل ز فراق رخت پریشان شد

به غنچه (معشوق) بگو که نقاب از چهره­ی خود برافکند و رخ زیبای خود را همچون گل نمایان کند چرا که مرغ دل عاشق از هجران یار پریشان و بی قرار است.

غنچه : استعاره از معشوق   -  پرده از روی افکندن : کنایه از چهره نشان دادن ، باز شدن  -  مرغ دل : تشبیه . با غنچه سخن گفتن آرایه ی تشخیص دارد.

زحال قلب جفا دیده ام ، مپرس ، مپرس                 چو ابر از غم دلدار، اشک ریزان شد

از حال قلب جفا دیده و هجران کشیده ی من سؤال مکن که همچون ابر از غم هجران یار گریان است.

قلب به ابر : تشبیه   -    مپرس : تکرار  - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود

قلب : ایهام تناسب (دل – دگرگونی)

 خودآزمایی :

 1- بیت دوم به کدام مفاهیم عرفانی اشاره دارد ؟

 تمام پدیده های جهان ازجمله پرندگان آواز عشق سرداده اند و خداوند را ستایش می کنند و تمام پدیده های جهان ازجمله گلبرگ های سبز درختان پرتویی از جمال و زیبایی خداوند  هستند.( اصل وحدت وجود در عرفان )

2 - در باره ی آرایه­ های بیت پایانی توضیح دهید .

قلب به ابر تشبیه  شده است   -    مپرس : تکرار  - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود

قلب : ایهام (دل – دگرگونی)

[ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed