ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

السلام علیکِ یا فاطمة المعصومه(س) اشفعی لی فی الجنه

میلاد کریمه اهل بیت فاطمه معصومه بر همه ی دوستدارانش مبارک باد

کرامات فاطمه معصومه(س)

این یادداشت از نویسنده نیست و فقط نقل کننده می باشم.

آب زمزم و تربت

دوست دانشمندم حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج سید احسان الله سبزواری که از فضلای برجسته حوزه علمیه قم می باشد می فرمود : در سال 1414 هـ . که تولد یکی از فرزندان نزدیک بود به حرم مطهر بی بی مشرف شدم و عرض کردم :

برای تولد فرزندم سه چیز از شما می خواهم :

1- مقداری تربت حائر مقدس امام حسین علیه السلام

2- مقداری آب فرات

3- مقداری آب زمزم که هر سه را برای برداشتن کام فرزندم می خواستم که در روایات بر آنها تاکید فراوان شده است .

اینها را می خواستم و مطمئن شدم که انشاء الله درست می شود .

از حرم بیرون آمدم به کسی برخوردم بدون اینکه من چیزی بگویم گفت :

قدری آب زمزم آورده ام شیشه ای بیاور مقداری هم به تو بدهم .

به شخص دیگری برخورد کردم پرسیدم : شما تربت اصل ندارید ؟ استخاره کرد و بعد از استخاره گفت : بیا من مقداری از تربت ایوان طلا دارم .

وقتی رفتم و تربت را گرفتم همین که به دستم رسید حالم منقلب شد . تربت عجیبی بود وقتی آن را به منزل آوردم بدنم می لرزید .

اما حاجت سوم ( آب فرات ) را لیاقت نداشتم و آن وقت به دستم نرسید . سالها بعد به دستم رسید .

تربت را با آب زمزم ممزوج کردم وقتی بچه متولد شد ، امّ الزوجه آن را توسّط یکی از پرستارها به بچه داد و کامش را با آن برداشت .

امیر المومنان علیه السلام می فرماید : کام فرزندان خود را با آب فرات بردارید تا از دوستان ما بشوید .

(2) آزاد شدن اسیر جنگی

حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقای ابن الرّضا از حاج آقای کشفی از خدمتگزاران بلند پایه حرم حضرت معصومه علیها السلام نقل کردند که در ایام جنگ، شبی از شبها گروهی از اسرای عراقی را به حرم مطهّر کریمه اهلبیت آورده بودند ، در طرف بالای سر حضرت میله هایی نهاده شده بود که اسرا در داخل میله ها و دیگر زائران در بیرون میله ها مشغول زیارت بودند . یکمرتبه دیدیم که زنی از میان تماشاگران جیغ کشید و بلافاصله یکی از اسرا نیز جیغی کشید .

معلوم شد که این اسیر از شیعیان عراقی بوده ، به خدمت سربازی رفته ، توسّط ارتش عراقی او را اجباراً به جبهه برده اند و آنجا به اسارت نیروهای ایرانی درآمده است .

مادرش نیز به جرم شیعه بودن از عراق اخراج شده ، به ایران آمده ، در قم اسکان داده شده ، و به کلّی از سرنوشت پسرش بی خبر مانده است .

این مادر بیچاره ، هر شب به حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام مشرّف می شده ، به خدمت بی بی عرض می کرده : بی بی جان من پسرم را از تو می خواهم .

آن شب نیز چون شبهای دیگر به حرم مشرّف شده ، برای پسرش دعا کرده ، به حضرت معصومه علیها السلام متوسّل شده است که یکمرتبه پسرش را در میان اسیران دیده ، بی اختیار جیغ کشیده ، پسرش نیز متوجّه مادر شده ، متقابلاً جیغ کشیده و اینگونه از عنایات حضرت معصومه علیها السلام پس از سالها جدایی ، چشم مادر با دیدن میوه دلش روشن گردیده است .

پس از این رخداد جالب ، توسّط سازمان بین المللی ترتیبی داده شد که این پسر از اسارت آزاد شده به کانون گرم خانواده برگردد .


(3) ادای دیون

حاج آقا تقی کمالی پهلوان نامی و خادم گرامی حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ می گوید :

در تاریخ 24 قوس ( آذر ماه ) 1302 شمسی ، که در آستانه مقدّسه متحصّن و پناهنده به این بی بی بودم ، در یکی از حجرات فوقانی صحن نو منزل داشتم و روزگار به تلخی و سختی می گذارنیدم و کاملاً تحت فشار و ضیق معیشت قرار داشتم و هزینه زندگی خود را با قرض از کسبه اطراف صحن تامین می کردم .

یک روز پس از ادای فریضه صبح ، به محضر بی بی مشرّف شدم و وضع ناهنجار خود را به عرض رسانیدم ، در این حال کیسه پولی روی دامانم قرار گرفت .

مدّتی در همانجا توقّف نمودم و در کار خود دچار حیرت شدم ، زیرا احتمال می دادم که از زوّار محترم افتاده باشد و لازم باشد به صاحبش رد کنم .

با آن پولها قرضهای خود را پرداخت کردم و از اندیشه دیون خود را حت شدم و مدّت چهارده ماه تمام خرج کردم و تمام نشد .

تا آنکه روزی حجّه الاسلام و المسلمین حاج شبخ حسین حرم پناهی ، فرزند گرانمایه آقا حسن مجتهد قدس سره تشریف آوردند و از وضع معیشت من جویا شدند ، من موضوع عنایت بی بی را به اطّلاع رسانیدم ، آن عطیه با برکت در آن ایام تمام شد . (29)

نگارنده گوید : این کرامت باهره را در ذیل داستان 18 همین کتاب آورده بودیم ، ولی چون در این نقل چند خصوصیت بود ، مناسب دیدیم که آن را جداگانه بیاوریم ، این خصوصیتها عبارتند از :

1- تاریخ ( 24 آذر 1302 ش . )

2- مبلغ ( چهار تومان )

3- مدّت ( 14 ماه )

4- شخص ( مرحوم حاج شیخ حسین حرم پناهی )

حاج آقای سبزواری فرمودند : روزی در مشهد مقدّس خدمت مرحوم آیت الله مجتهدی بودم و سید بزرگواری هم حضور داشت ، به مناسبتی از مقامات بی بی حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ صحبت شد ، ایشان فرمودند : از ویژگیهای حرم حضرت معصومه علیها السلام این است که حوائج قلبی را بی بی روا می کند و نیازی به ذکر آن نیست . ایشان روی این مطلب تاکید می کردند .

نگارنده نیز این مطلب را بارها از ایشان شنیده بود .

ایشان فرمودند : من از سفر مشهد به قم بازگشتم ، دَینی به گردن داشتم که فکرم را مشغول کرده بود . به حرم مطهر مشرّف شدم ، با یکی از خدّام به نام آقای کوه خضری که از دوستان بود ، مصادف شدم ، این مطلب را با ایشان بازگو کردم ، گفت : حقیقت است .

گفتم : من الآن حاجتی دارم ، گفت : بی بی آن را روا می کند ، گفتم : از کجا می دانی ؟ گفت : بر گردن من . گفتم : تعهّد می کنی ؟ گفت : آری .

توی صحن کوچک رفتم ، مقابل ایوان طلا از دلم گذشت که بی بی کی از خدّام شما کاری را به عهده گرفته است . این را در دل حدیث نفس کردم و رفتم .

یکی دوساعت نگذشته بود که یکی از رفقا را دیدم ، گفت : کجا بودی که الآن یک ساعت است دنبال تو می گردم . فلانجا رفتم به دنبال تو ، فلانجا رفتم ، پس کجا هستی ؟

به همان مقدار دَینی که بر گردنم بود به من داد و این ویژگی حرم بی بی نیز ثابت شد .


(5) آقای سبزواری خود داستان جالبی دارند که در کتاب کریمه اهلبیت فشرده آن را آورده بودیم ، (30) مشروح آن را در اینجا از روی دستنویس ایشان می آوریم :

ما منزلی در کوچه جمکرانیهای قم خریدیم ، بیش از نصف آن را قرض کردیم و با تکلّف پرداخت کردیم . چون وامهای متعدّدی از صندوقهای قرض الحسنه گرفته بودیم ، اقساط هم عقب افتاده بود و مقداری هم دستی گرفته بودیم . سعی می کردیم وضع خودمان را به کسی نگوییم و راز خود را در درون نگهداریم .

وام هشتم ، نهم بود که مقدّماتش فراهم شد ، خواستم بگیرم ، کسی آمد برای ضمانت ، ولی در وسط گفت : " من شرعاً ضمانت نمی کنم ، فقط امضا می کنم " و لذا ضمانت او قبول نشد .

با هم بیرون آمدیم ، در کنار چهارراه بیمارستان آنقدر به من سرزنش کرد و دلم را آتش زد که پس از گذشت 14 سال هنوز دلم می سوزد و جای زخم زبانهای او خوب نشده است .

به او گفتم : من توی چاه افتاده ام ، اگر می توانی دستم را بگیر ، چرا این قدر سرکوفت می زنی ؟ باز هم ادامه داد و سنگ تمام گذاشت .

قرضهای متفرقه ای را قرار بود با این وام بدهم که وقت آنها رسیده بود و همه نقشه ها فرو ریخت و با نومیدی کامل به منزل رفتم .

بعدازظهر حالم خیلی بد شد ، خانواده پرسید : چه شده ؟ چیزی نگفتم ، گرفتم خوابیدم .

شب به حرم حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ رفتم ، گفتم : عمّه جان ! من دیگر نه به وامها کاری دارم ، نه به قرضهای دستی ، هرچه بادا باد .

عبا را بر سر کشیدم و درگوشه ای نشستم و گفتم : عمّه جان من اگر جای دیگری داشتم می رفتم .

لذا با دل شکسته با عمّه جان به نجوا نشستم و برای بی بی روضه ای خواندم .

آن شب گذتش و من نیز از همه جا بریدم و به کسی مراجعه نکردم . شب دوّم و سوّم نیز به همان کیفیّت به محضر کریمه اهلبیت رفتم و همان برنامه را اجرا کردم که در آن سه شب حال و توجّه عجیبی بود.

آن شخص که دل ما را سوزانده بود ، نفهمید که چه شده ؟ ولی این کار به نفع ما و به ضرر او تمام شد ، اشاره ای کردم ، نگرفت ، حالا هم متوجّه نشده است . بعد هم از قم رفت و در تهران ساکن شد و قضایایی پشت سر هم انجام گرفت و ادامه دارد .

شب سوّم که از حرم بیرون آمدم ، شخصی با من مصادف شد و پرسید : شما برای این منزل چقدر بدهکار هستید ؟

گفتم : من به پدرم ، مادرم و خانواده ام نگفته ام ، هیچکس نمی داند و من به کسی نمی گویم .

گفت : من باید بدانم ، از او ا صرار و از من انکار ، سرانجام در اثر پافشاری زیاد ، به او گفتم .

روز بعد به منزل ما آمد و یک کیسه پلاستیکی آورد و قرضهای ما ادا شد .

من هرچه از او پرسیدم : این چیست ؟ در جواب گفت : عنایت حضرت معصومه سلام الله علیهاست ، چندین بار سوال خود را تکرار کردم ، همان پاسخ را داد . و بدین وسیله همه قرضهای ما ادا شد .


(6) یکی از دوستان اهل دل می گفت : من از 18 سالگی تا الآن که 41 سال گذشته هر وقت برای حاجتی به این خاتون دو سرا متوسّل شدم ، هرگز نومید نشدم . از جمله چند روز پیش احتیاج به قرض داشتم ، مشرّف شدم . و به عرض بی بی رساندم ، فردای َآن روز یکی از آشنایان آمد و مبلغ یکصد و پنجاه هزار تومان قرض الحسنه آورد .


(7) ارجاع امام رضا علیه السلام به حضرت معصومه علیهاالسلام

حجّه الاسلام والمسلمین آقای قاضی زاهدی شاهد یکی از کرامتهای حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ در بیست سال قبل بودند که متن آن به شرح زیر است :

می فرمودند : در حدود بیست سال قبل شبی در حرم مطهّر دعای توسّل برقرار بود و من در دعای توسّل شرکت نموده بودم ، در وسط دعای توسّل برق قطع شد و مدّتی حرم تاریک بود ، تا چراغها روشن شد احساس کردم مردم به نقطه خاصّی در حرم مطهّر _ همانجا که قبر شاه عباس هست _ متوجّه می باشند ، من نیز به آن نقطه کشیده شدم ، دیدم یک دختر 17 _ 18 ساله ای را در میان گرفته اند و همه متوّجه او هستند ، معلوم شد که این دختر از ده سال پیش به دنبال یک بیماری حادّ و مزمن زبانش گنگ شده بود و برای طلب شفا او را به مشهد مقدّس برده اند و آنجا متوسّل شده اند ، حضرت امام رضا علیه السلام در عالم رویا فرموده : او را به قم ببرید و اینک او را به قم آورده اند و از عنایات حضرت معصومنه علیهاالسلام زبانش گویا شده و شفای کامل یافته است .


(8) ارشاد زائر

مرحوم حیدر آقا تهرانی ، متخلّص به " معجزه " متوفّای 1418 هـ . از شاعران شایسته و زاهدان وارسته و صاحب دیوان ارزشمندی در مدایح و مراثی کریمه اهلبیت ، که به عنوان " لمعات عشق " منتشر شده ، در ایّام اقامتش در حوزه علمیّه قم به چلّه نشینی پرداخته ، مراتب ترک حیوانی را سپری کرده ، (31) اوقات فراغت خود را با اذکار و اوراد واصله از خاندان عصمت و طهارت پر کرده ، تا شبی در حجره خود واقع بین مدرسه فیضیّه و دارالشّفا دچار تب و لرز شدیدی شده ، تعادل خود را از دست داده ، خود را در چند قدمی مرگ احساس نموده ، به حضرت معصومه علیها السلام توسّل جسته ، در عالم رویا جام آبی دریافت کرده ، سلامتی خود را بازیافته و همچنان به اذکار و اوراد روی آورده ، تا شبی در عالم رویا به محضر مقدّس حضرت معصومه علیها السلام شرفیاب شده ، کریمه اهلبیت او را از ادامه دادن به اذکار و اوارد نهی کرده و فرموده : " اگر رضای خدا را خواستاری ، فقط واجبات را رعایت کن و دیگر دست از مستحبّات بردار " .

خود مرحوم معجزه در این رابطه می گوید : بدین لحاظ است که سالها بر من می گذرد که از اوراد و اذکار دست برداشته ، به واجبات خود ادامه می دهم ، زنهار ، زنهار ، هرچه شارع مقدّس فرموده ، آنرا از دست ندهید ، زیرا اینگونه اوراد و اذکار برای تذکیه قلب و صفای دل در راه حبّ پروردگار ، تا به جایی مفید است ، که به جسم زیانی نرسد و روح را فرسوده نسازد . (32)

در مورد سیر و سلوک و سوء استفاده شیطان احیاناً از اوراد و اذکار ، مطلب ارزشمندی از مرحوم آیت الله حاج سید موسی زر آبادی به دست ما رسیده ، در شرح حال ایشان آورده ایم ، به آنجا مراجعه شود . (33)


(9) به صورت متواتر با اسناد مورد اعتماد از یکی از خدّام حرم مطهّر به نام مرحوم سیّد محمّد رضوی نقل شده که گفته : شبی در عالم رویا حضرت معصومه _سلام الله علیها _ را خواب دیدم ، فرمود : " بلند شود چراغ گلدسته ها را روشن کن " .

به ساعت نگاه کردم دیدم چهار ساعت به اذان صبح باقی است ، دوباره خوابیدم ، باز همان رویا تکرار شد . بار سوّم بی بی بر من نهیب زد و فرمود : " مگر به تو نگفتم که بلند شود و چراغهای گلدسته ها را روشن کن " .

از جای برخاستم و چراغهای گلدسته ها را روشن کردم . برف سنگینی آمده بود ، همه جا سفید پوش بود و هوا بسیار سرد بود .

فردا هوا آفتابی بود ، در صحن مطهّر ایستاده بودم ، دیدم گروهی از زائران با یکدیگر صحبت می کنند و می گویند : ما چقدر باید از این بی بی تشکّر کنیم ، اگر چند دقیقه چراغهای گلدسته ها دیرتر روشن می شد ما از سرما تلف شده بودیم .

معلوم شد که اینها در اثر بارش سنگین برف راه را گم کرده بودند و بدون وسیله در وسط بیابان مانده بودند ، وقتی چراغها به فرمان بی بی روشن می شود ، سمت شهر معلوم می شود و خود را به شهر می رسانند و از شرّ سرمای سوزان رهایی می یابند .


(10) انا المعصومه اخت الرّضا

درکتاب " کریمه اهلبیت " در پیرامون عصمت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ بطور فشرده سخن گفتیم و به عرض خوانندگان گرامی رساندیم که حضرت امام رضا علیه السلام در حدیثی فرموده اند:

" مَن زارَ الْمَعْصومَهَ بِقُمْ کَمَنْ زارَنی "

" هر کس معصومه را در قم زیارت کند همانند کسی است که مرا زیارت کند".(34)

و گفتیم که این حدیث به صراحت بر عصمت حضرت معصومه علیهاالسلام دلالت می کند ، و یادآور شدیم که شخص حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ نیز در رویایِ صادقه ای از خود تعبیر به " معصومه " کرده است ، واینک متن این داستان را از زبان محدّث والامقام ، علاّمه بزرگوار مرحوم میرزا حسین نوری ، متوفّای 1320 هـ . می آوریم .

این واقعه یکی از معجزات باهرات باب الحوائج الی الله حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است و حضرت معصومه علیها السلام در این داستان نقش دارند ، و میرزای نوری این داستان را از شخص صاحب قضیّه _ بدون واسطه _ شنیده و درکتاب گرانسنگ : " دارالسلام " آورده است ، و ما اینک ترجمه آن را به محضر شیفتگان این خاندان تقدیم می داریم :

یکی از نشانه های قدرت پروردگار که دلها را از زنگار شیطان پاکیزه می سازد اینست که در ایّام مجاورت با حرمین شریفین کاظمین علیها السلام در بغداد یک مرد نصرانی به نام " یعقوب " زندگی می کرد که به بیماری " استسقاء " دچار شده بود .

هر قدر به پزشکان مراجعه می کرد " نتیجه نگرفت ، تا مرض کاملاً شدّت یافت و او را رنجور ساخت و از پا انداخت .

آن مرد نصرانی می گفت : در آن ایّام من همه اش از خدا می خواستم که مرا یا شفا دهد و یا به وسیله مرگ از آن مرض رهایی بخشد .

در حدود سال 1280 هـ . بود که شبی روی تخت خوابیده بودم ، در عالم رویا یک آقای بزرگوار بلند قد و بسیار نورانی را دیدم که در کنار بستر من حضور یافت و تخت مرا حرکت داد و فرمود " اگر بخواهی از این بیماری شفا پیدا کنی ، تنها راهش اینست که به شهر کاظمین مشرّف شوی و کاظمین علیها السلام را زیارت نمایی ، تا از این مرض رهایی یابی " .

او می گوید : من از خواب بیدار شدم ، رویای خود را برای مادرم نقل کردم ، مادرم گفت : این خواب خوابِ شیطانی است ! آنگاه صلیب و زُنار(35) آورد و بر گردنم آویخت .

یکبار دیگر به خواب رفتم و در عالم رویا بانوی مجلّله ای را دیدم که سرتاسر بدنش پوشیده بود ، تخت مرا حرکت داد و فرمود :

برخیز که صبح صادق طلوع کرده است ، مگر پدرم با تو شرط نکرد که به زیارت او مشرّف شوی ، تا ترا شفا عنایت کند ؟ "

پرسیدم : پدر شما کیست ؟

فرمود : " امام موسی بن جعفر علیه السلام است " .

پرسیدم شما کیستید ؟

فرمود : " اَنَا الْمَعْصُومَهُ اُخْتُ الرِّضا علیه السلام "

" من معصومه خواهر حضرت رضا علیه السلام هستم " .

چون از خواب بیدار شدم در حیرت بودم که چه کنم و کجا بروم ؟ به دلم افتاد که به خانه سیّد جلیل القدر سیّد راضی بغداد بروم .

به منزل سیّد راضی بغدادی ، واقع در محلّه " رواق " بغداد رفتم ، حلقه در را کوبیدم . از پشت در صدا زد کیستی ؟ گفتم : باز کن .

هنگامی که صدای مرا شنید ، دخترش را صدا کرد و گفت :

" دخترم در را باز کن ، او یک نفر مسیحی است که می خواهد به شرف اسلام مشرّف شود " .

هنگامی که در باز شد و به خدمتش شرفیاب شدم ، عرض کردم ، از کجا متوجّه شدید که من مسیحی هستم و قصد تشرّف به اسلام را دارم ؟

فرمود : " جدّم _ امام کاظم _ (ع) در عالم رویا به من خبر داده است " .

آنگاه مرا به کاظمین برد ، و در کاظمین به محضر شیخ جلیل القدر شیخ عبدالحسین تهرانی ( رحمه الله علیه ) رفتیم ، من سرگذشت خود را برای او نقل کردم ، او دستور داد که مرا به حرم مطهّر ببرند .

پس مرا به حرم مطهّر بردند و در اطراف ضریح مقدّس مرا طواف دادند.

در داخل حرم اثری ظاهر نشد ولی چون از حرم بیرون آمدم پس از گذشت اندک زمانی عطش بر من غلبه کرد ، آب خوردم و حالم دگرگون شد و بر زمین افتادم .

با همین افتادن همه چیز تمام شد ، و گویی کوهی بر پشت من بود و برداشته شد ، ورم بدنم رفع گردید و زردی چهره ام به سرخی مبدّل گشت و هیچ اثری از بیماری در وجود من باقی نماند .

به بغداد رفتم که از موجودی خود چیزی برای هزینه زندگی بردارم ، خویشان و بستگانم از سرگذشت من آگاه شدند ، مرا به خانه یکی از اقوام بردند که مادرم آنجا بود و گروهی در آنجا گرد آمده بودند .

مادرم به من گفت : " رویت سیاه باد ، رفتی و از دین خود خارج شدی ! " .

گفتم : " مادر ببین ، از مرض و بیماری هیچ اثری نمانده است " .

مادرم گفت : " این سحر است !! " .

سفیر دولت انگلستان که در مجلس حضور یافته بود به عمویم گفت :

" اجازه بدهید که من او را تادیب کنم ، زیرا امروز او خودش کافر شده ، فردا همه ایل و تبار ما را کافر می کند !! " .

آنگاه به دستور او مرا لخت کردند و بر روی زمین خوابانیدند و با چیزی که "قرپاچ" (36)نامیده می شود بر بدنم نواختند .

قرپاچ عبارت از یک رشته سیم بود که چیزهای تیزی چون سوزن بر سر سیمها نهاده بودند .

سرتاسر بدنم خون آلود شد ولی اصلاً احساس درد نمی کردم .

خواهرم چون وضع اسفناک مرا مشاهده کرد ، خودش را به روی من انداخت ، تا شلاّق زن ها از من دست کشیدند و به من گفتند : هر کجا که می خواهی برو .

به سوی کاظمین علیها السلام برگشتم و به خدمت مرحوم شیخ عبدالحسین مشرّف شدم ، شهادتین را به من تلقین کرد ، و من رسماً به شرف اسلام مشرّف شدم.

هنگام عصر بود که از طرف " نامق پاشا " استاندار متعصّب و لجوج بغداد ، فرستاده ای به خدمت شیخ عبدالحسین آمد و نامه ای آورد که در آن نوشته بود :

" یکی از رعیّتهای ما که تبعه فرنگ است به خدمت شما آمده که وارد اسلام شود او باید در نزد قاضی حاضر شود و در آنجا آیین اسلام را برگزیند " .

شیخ عبدالحسین فرمود : " بلی آن شخص نزد من آمد و سپس به دنبال کارش رفت " .

مرحوم شیخ مرا مخفی کرد آنگاه مرا به کربلا فرستاد و در آنجا ختنه شدم ، سپس به زیارت نجف اشرف مشرّف شدم . آنگاه توسّط مرد نیکوکاری مرا به اصطهبانات _ از توابع شیراز _ فرستاد .

یک سال تمام در بلاد فارس اقامت نمودم ، آنگاه به عتبات برگشتم .

داستان او در اینجا تمام نمی شود ، بلکه دنباله دارد ، که به جهت اختصار به همین مقدار بسنده می کنیم ، علاقمندان به متن دارالسّلام مراجعه فرمایند . (37)


(11) یک خانم فرهنگی از اهالی مشهد با همسرش به قم منتقل شده و در نیروگاه اقامت گزیده است .

این بانوی با اخلاص در فراق حرم مطهّر حضرت رضا علیه السلام بسیار محزون بوده ، و گاهی اشک می ریخته است .

یک روز که شدیداً دلش برای حرم باصفای آن حضرت تنگ شده بود ، به شدّت متاثّر می شود و ساعتها اشک می ریزد ، تا خوابش می برد .

در عالم رویا می بیند که دو بانوی مجلّله با چادر و نقاب وارد شدند و او را مورد نوازش قرار دادند و فرمودند : چرا غمگین هستی ؟

او در پاسخ عرض می کند که برای زیارت حضرت رضا علیه السلام دلم تنگ شده است . یکی از این دو بانو او را دلداری می دهد و می فرماید :

" شما اکنون در قم اقامت دارید و ملتزم هستید که همه روزه به حرم مطهّر مشرّف شوید ، مثل این است که در مشهد هستید ، اینجا و آنجا فرق نمی کند " .

او می پرسد : بی بی ! شما کی هستید ؟ می فرماید :

" من حضرت معصومه هستم " .

آنگاه نقاب از چهره اش می گیرد و خانه روشن می شود .

می پرسد : این مخدّره کیست ؟ می فرماید : ایشان حضرت فاطمه _ سلام الله علیها _ می باشند .

این رویای صادقه را گروهی از دوستان به توسّط خانواده هایشان از این خواهر فرهنگی برای نگارنده نقل فرمودند .


(12) انگیزه تالیف کتاب

کرامت بسیار مهّمی نگارنده سطور از این معدن کرم مشاهده کرده ، که به دلائل مختلف ناگزیر است بسیار فشرده و گذرا به آن اشاره کند :

دختری در چندین نقطه از مناطق مختلف کشور دست به اقدامهای مسلّحانه زده بود ، توسط نیروی انتظامی از او فیلم تهیّه شده بود ، ولی هویّت او به دست نیامده بود .

این فیلمها ظاهر شده بود ، و در همه شهرها در اختیار نیروی انتظامی قرار گرفته ، و تلاش فراوانی برای شناسایی آن دختر انجام پذیرفته بود .

این فیلمها در تبریز با دختری تشابه وصفی پیدا کرده بود که او از اقوام نزدیک نگارنده بود .

نگارنده و دیگر اقوام وابسته ، که از بی گناهی او کاملاً آگاه بودند ، شدیداً از این ماجرا متاثّر بودند و تلاشها بی نتیجه بود ، زیرا فیلمها با آن فرد کمال انطباق را داشت .

یکی از شخصیّتهای برجسته کشوری که از این ماجرا آگاهی یافته بود به نگارنده پیغام فرستاد که امشب جمعی از مقامات قضایی منزل ما هستند ، شما در مورد این حادثه شرحی برای من بنویسید ، من سعی می کنم که همین امشب این شخص مورد نظر آزاد شود .

نگارنده به جهت تاثّر شدید از این ماجرا ، شرح حادثه را نوشت و برای او فرستاد .

آن شخصیّت برجسته متّهم بود به این که مورد عنایت حضرت زهرا _ سلام الله علیها _ نیست .

پس از آنکه آن نوشته را به منزل او فرستادم شدیداً نادم شدم و گفتم این چه اشتباهی بود ؟ اگر او موفّق نشود که این محبّت را در حقّ این شخص انجام دهد ، وظیفه انسانی و اخلاقی ایجاب می کند که من به خدمت او بروم و از محبّتهایش تشکّر کنم و در این صورت خوفِ آن دارم که من نیز مورد بی مهری صدّیقه طاهره _ سلام الله علیها _ قرار بگیرم .

به حرم مطهّر مشرّف شدم و در یک حال انقطاع کامل به محضر مقدّس حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ عرض کردم : من کمترین غلام این درگاه هستم و همیشه در کنار سفره شما متنعّم بودم ، شما راضی نشوید که مشکل من از طریق دیگری حل شود .

پس از توسّل فراوان نذری کردم و عرض داشتم : شما دختر باب الحوائج هستید ، من از شما می خواهم که این شخص قبل از غروب آزاد شود ، تا برای اقدام آن آقا زمینه ای باقی نباشد .

در آن لحظه که من در حرم بودم و دستم در شبکه شرافت احتوای کریمه اهلبیت بود ، ساعت چهار و پانزده دقیقه بعداز ظهر روز پنجشنبه بود و درست سه ربع به اذان مغرب باقی بود .

از حرم بیرون آمدم و به منزل رفتم و پیش از اذان به منزل رسیدم ، چون به منزل رسیدم ، بچّه ها دویدند و بشارت دادند که از تبریز اطّلاع دادند که فلانی آزاد شده است .

با تبریز تماس گرفتم و از پدر دختر پرسیدم : چه وقت فلانی آزاد شد ؟ گفت: درست ساعت چهار و رُبع بعداز ظهر بود که تلفنی به ما اطّلاع دادند و گفتند که فلانی آزاد است ، بیایید و ببرید .

بلافاصله با بیت آن شخصیّت برجسته تماس گرفتم و گفتم : به ایشان بگویید در آن مورد اقدام نکنند ، که از فضل خدا آن شخص آزاد شده است .

کسانی که با برنامه دادگاهها آشنایی دارند می دانند که آزادی یک متّهم در بعد از ظهر روز پنجشنبه بیرون از روال عادی است ، ولی از کرامت کریمه اهلبیت ، درست در لحظه ای که دست توسّل به ضریح مطهّر این بزرگوار در قم چنگ زده بود این عنایت در تبریز به وقوع پیوست .

پس از آزادی او ، نگارنده برای وفا به نذر ، کتاب کریمه اهلبیت را به رشته تحریر در آورده ، به پیشگاه دختر باب الحوائج تقدیم نمود .


( 13 ) اهانت به خدّام حرم

یکی از خدّام به نام علی عبدی روزی مشاهده می کند که خانمی در کنار قبری نشسته و مواظب حجاب خود نیست ، جلو می رود و می گوید : خواهر حجابت را رعایت کن ، اینجا حرم حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ است و حرمت دارد .

زن اخم کرده ، به نزد شوهرش رفت . شوهرش سرهنگ تمام بود ، پس از سعایت زن ، جناب سرهنگ با غرور نظامی به سوی آقای عبدی آمد و گفت : چیه ، چکار کردی ؟

وی در پاسخ گفت : هیچی ، به خانم گفتم سر و صورتش را بپوشاند .

سرهنگ گفت : به تو چه ، مگر تو فضولی ؟!

آنگاه دست سرهنگ بالا رفت و سیلی محکمی بر صورت خادم حضرت نواخته شد و سرهنگ به طرف زنش بازگشت و زنش دوباره به طرف آن قبر رفت .

اشک در چشمان آقای عبدی حلقه زد ، بدون اینکه با کسی حرف بزند به سوی ضریح بی بی رفت و خطاب به کریمه اهلبیت گفت :

بی بی ! من به احترام شما امر به معروف کردم و سیلی خوردم . آنگاه بغض گلویش را گرفت و با صدای بلند شروع به گریه کرد .

در همان حال صدای داد و هوار زن به هوا رفت ، معلوم شد که عقرب پایش را گزیده است .

سرهنگ عقرب را زیر چکمه هایش له کرد ، ولی زن به خود می پیچید و فریاد می کشید و سرهنگ سراسیمه به این سو و آن سو می رفت و از مردم کمک می طلبید .

خادم سیلی خورده با یکی از خدّام بیرون دویدند و درشکه ای را تهیّه کردند و به داخل صحن آوردند و زن را در قالیچه ای پیچیده ، سوار درشکه کردند و به بیمارستان فاطمی بردند .

سرهنگ گریه کنان به دنبال درشکه می دوید .

دکترها پس از دیدن پای سیاه شده زن گفتند : اگر سم به بقیّه قسمتهای بدن سرایت کرده باشد مرگش حتمی است .

پزشکان مشغول معالجه شدند و پای زن را با تیغ بردند تا زهر بیرون بیاید و سرهنگ نیز با خادم سیلی خورده به سوی حرم بازگشت .

سرهنگ کنار ضریح رفت و در حال گریه می گفت : بی بی معذرت می خواهم ، نفهمیدم ، غلط کردم ، زنم مرا تحریک کرد .

زن آن شب را در بیمارستان سپری کرد ، صبح با پای باند پیچ شده به حرم آمد ، از حضرت معصومه پوزش طلبید و سراغ آقای عبدی را گرفت و به او گفت : مرا ببخش ، من نفهمیدم .

سرهنگ آدرس خادم را گرفت و به سوی تهران بازگشت ، تا 15 سال هرماه 15 تومان به آن خادم می فرستاد و بعد از 15 سال درگذشت . (38)


( 14 ) اولاد صالح از برکت بی بی

حضرت حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ عبدالرّسول ، فرزند برومند بقیِه السّلف آقای حاج شیخ موسی قمی و حفید گرامی اسوه تقوا و فضیلت ، مرحوم حاج شیخ علی زاهدی قدس سره ( متوفّای 22 جمادی الثّانیه 1371 هـ . ) می فرمود :

در سال 1391 هـ . هنگامی که ما را از نجف اشرف تسفیر کردند ، روز 15 ذیقعده ( 13/10 /1360 ) وارد قم شدیم ، طرف عصر بود ، من هنوز نماز ظهر و عصر را نخوانده بودم ، وضو گرفتم و به حرم مطهّر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ شرفیاب شدم ، قبل از نماز و زیارت ، عرض کردم : بی بی جان ! ما در عراق زیر سایه آبا و اجداد شما بودیم و همه حوائج ما توسّط آن بزرگواران تامین می شد ، اینک به شما پناه آورده ایم و زیر سایه شما هستیم ، سه حاجت مهم از شما می خواهیم :

1- با دست خالی آمده ایم ، وسیله زندگی می خواهیم .

2- در اینجا خانه و کاشانه ای نداریم ، منزل آبرومندی از شما می خواهیم .

3- سالیان درازی است که ازدواج کرده ایم و اولاد دار نشده ایم ، فرزند صالحی از شما می خواهیم .

در اندک مدّتی منزل آبرومندی به راحتی تهیّه شد . در همان اوان صاحب اولاد شدیم واینک از برکت عنایات بی بی شش فرزند داریم ، و زندگی ما به بهترین وجه تامین شد ، که از نظر آسایش و آرامش ، هزاران مرتبه بهتر از ایّام اقامت در نجف اشرف است .

و لذا از روزی که وارد این شهر مقدّس شده ام ، هر کار مستحبّی انجام می دهم ، از طرف این ولی نعمتِ عُظمای خود انجام می دهم و یا در ثواب آن ایشان را شریک می کنم .


( 15 ) ایثار و پاداش آن

مرحوم حاج میرزا خلیل تهرانی ، نیای خاندان معروف خلیلی نجف اشرف ، متولّد 1180 و متوفّای 1280 هـ . از پزشکان حاذق و از علمای عامل ، از شاگردان آیات عظام : میرزای قمی ، صاحب ریاض و کاشف الغطاء می باشد .

در تهران متولّد شده ، در نجف وفات کرده ، در طب یونانی به مقامی بسیار والا دست یافته ، تا جایی که او را افلاطون زمان و جالینوس دوران لقب داده اند .

در قم ، تهران ، کاظمین و کربلا شخصیّتهای برجسته ای را معالجه نموده ، به صورت اعجاز آمیزی بهبودی یافته اند و لذا آوازه اش در همه جا طنین انداخته است.(39)

او رمز این توفیق و آوازه اش را چنین بیان می کند :

من درعلم طب چندان درس نخواندم و استاد ندیدم ، همه این مهارت و بصیرت از برکتِ دادن یک نان بود و آن چنان بود که در جوانی به قصد زیارت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ به قم مشرّف شدم . در آن ایّام ، گرانی سختی بود ، که نان به زحمت به دست می آمد .

در آن زمان بین دولت ایران و روس درگیری بود ، اسیران فراوانی از زن و مرد، خرد و کلان آورده بودند ، و در شهرها پراکنده بودند .

من در یکی از حجرات مدرسه دارالشّفا که معمولاً غربا در آن منزل می کردند، منزل کرده بودم . روزی به بازار رفتم و رنج فراوان کشیدم تا نانی به دست آوردم و به سوی منزل حرکت کردم .

در بین راه با زنی از اسیران مسیحی مصادف شدم که طفلی در بغل گرفته بود و از گرسنگی رنگش زرد شده بود . چون چشمش به من افتاد گفت : شما مسلمانها رحم ندارید ، مردم را اسیر می کنید و گرسنه نگه می دارید . !!

بر او رقّت کردم ، آن نان را به او دادم و رفتم ، آن روز چیزی نخوردم ، آن شب نیز چیزی نداشتم که بخورم .

در حجره نشسته ، در کار خود متحیّر بودم ، که یک نفر وارد حجره شد و گفت : بانوی مرا دردی رسیده که بی طاقت شده ، اگر طبیبی سراغ دارید برای ما معرّفی کنید .

بر زبانم جاری شد که اگر فلان چیز را بخورد خوب است .

او رفت و آن دوا را مهیّا کرد و به او داد و فوراً بهبودی یافت . طولی نکشید که آن مرد آمد و یک مجمعه ( سینی ) آورد که غذاهای رنگارنگ و یک عدد اشرفی در آن بود و معذرت خواهی کرد و رفت . این داستان شایع شد و بیماران از همه جا به سوی من سرازیر شدند و هرکدام با یک نسخه خوب می شدند . همه این اسم و رسمی که پیدا کرده ام از ایثار آن قرص نان و توجّه حضرت معصومه علیها السلام است .(40)

نگارنده گوید : مطابق با برخی از نقلها ، آن بانوی مریضه همسر فتحعلی شاه بوده ، که در اوایل جلوس ایشان بر اریکه سلطنت ، با اعضای خانواده برای عتبه بوسی آستان مقدّس کریمه اهلبیت به قم مشرّف شده بودند و در یکی از حجرات صحن مطهّر که اختصاص به سلاطین قاجار داشت منزل کرده بودند . بر اساس همین نقل حاج میرزا خلیل نیز در اثر گرسنگی آنقدر بی حال شده بود ، که با آن فاصله اندک توان تشرّف به حرم مطهّر را از دست داده بود . لذا از حجره خود واقع در مدرسه دارالشّفا به حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ متوسّل شده بود و از برکت آن کریمه اهلبیت علاوه بر نان و نوا ، به آن مقام والا رسیده بود .

قسمتی از فضایل ، مناقب و کرامات مرحوم حاج میرزا خلیل در " کلمه طیّبه " و " دارالسّلام " از محدّث نوری ، " تکمله " از سیّد حسن صدر ، " الحصون المنیعه " از شیخ علی کاشف الغطاء ، و " الکرام البرره " از شیخ آغا بزرگ تهرانی آمده است.(41)

و همه این کمالات و کرامات از برکت ایثار آن نان و عنایات حضرت معصومه علیها السلام بوده است .


(16 ) ایجاد لیاقت

یکی از فضلای مورد اعتماد از یکی از روحانیون که توثیقش می کرد نقل فرمود که شبی در عالم رویا به او گفته اند : حضرت بقیه الله _ ارواحنا فداه _ برای زیارت عمه اش حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ به حرم مطهر تشریف فرما شده اند ، بعد از زیارت می خواهند به منزل شما تشریف بیاورند ، ولی در کتابخانه شما از کتابهای مخالفین فراوان است و آن حضرت این کتابها را دوست ندارد ، و لذا باید این کتابها را از کتابخانه تان بیرون بریزید .

او می گوید : من با شتابی فراوان همه کتابهای مخالفان را از کتابخانه جدا کرده ، بیرون بردم .

سپس گفتند : این فرشها را نیز باید جمع کنید ، این دوتا نمد بماند اشکال ندارد ، جز اینکه باید آنها را برگردانی تا این نقش و نگارش ظاهر نباشد .

از این رویای صادقه ظاهر می شود که برای ایجاد لیاقت دیدار باید در تقویت محبت اهلبیت و بغض دشمنان آنان تلاش فراوان نمود ، آنگاه زرق و برق دنیا را کنار گذاشت ، از حرام اجتناب کرده ، از حلال به ساده ترینش بسنده نمود .


( 17 ) باران رحمت

حضرت آیت الله حاج شیخ محمد ناصری دولت آبادی که در دولت آباد اصفهان خدمات برجسته ای دارند و دلهای مشتاقان را به طرف حضرت صاحب الزمان _ عجل الله تعالی فرجه الشّریف _ سوق می دهند ، از پدر بزرگوارشان مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد باقر ناصری ، متوفای 1407 هـ . نقل فرمودند که در ایام اقامتشان در نجف اشرف ، در جلسه ای که در منزلشان برگزار بود ، بر فراز منبر داستان جالبی را در رابطه با حضرت معصومه علیها السلام به شرح زیر بیان فرمودند :

در سال 1295 هـ . در اطراف قم قحطی و خشکسالی شدیدی پدید آمد ، اغنام و احشام در اثر کمبود علوفه در معرض تلف قرار گرفتند .

اهالی آن منطقه چهل نفر از افراد متدین و شایسته را انتخاب کردند و به قم فرستادند ، تا در صحن مطهر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ به بست بنشینند ، تا شاید از عنایات آن کریمه اهلبیت خداوند متعال باران بفرستد و منطقه را از خطر خشکسالی نجات دهد .

سه شبانه روز آن گروه چهل نفری در حرم مطهر خاتون دو سرا به بست می نشینند ، شب سوم یکی از آن چهل نفر مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم قمی را خواب می بیند .

میرزای قمی در عالم رویا به او می فرماید : < چرا در اینجا به بست نشسته اید؟ > .

او می گوید : مدتی است در محلّ ما باران نیامده ، اغنام و احشام در معرض تلف قرار گرفته اند .

میرزا می فرمایند : < برای همین ؟ > .

می گوید : بلی .

مرحوم میرزا می فرماید : < این که چیزی نیست ، این مقدار از دست ما نیز ساخته است ، هنگامی که شما حوائج این طوری داشتید به ما مراجعه کنید ، ولی هنگامی که شفاعتِ عالَم را خواستید ، در آن هنگام دست توسل به طرف این شفیعه روز جزا دراز کنید > . (42)

این رویای صادقه موید است با حدیث شریف امام صادق علیه السلام که می فرماید : < همه شیعیان ما با شفاعت آن حضرت وارد بهشت می شوند > .()


( 18 ) بست نشستن

مرحوم حاج آقا حسین گلکاران که صد درصد مورد اعتماد بودند ، از مرحوم حاج سید تقی کمالی ، پهلوانِ نامی ایران نقل کرد که زمان رضا خان در تهران زندانی بوده ، در زندان مشغول زیارت عاشورا می شود ، در سجده زیارت عاشورا خیلی گریه می کند تا خوابش می برد ، در عالم رویا حضرت علی علیه السلام را می بیند که بر او نهیب می زند و می فرماید : < چرا فلان کار را انجام می دهی ؟ > .

مرحوم کمالی گفته : من تا آن روز مفهوم ترس را نفهمیده بودم . هنگامی که مولای متّقیان بر من نهیب زدند تمام بدنم لرزید .

چون بیدار شدم از آنچه مولی مرا نهی کرده بود ، توبه کردم و استغفار نمودم . روز دیگر با توجه بیشتری زیارت عاشورا را خواندم و تصادفا باز هم در سجده به خواب رفتم و مولی را به خواب دیدم ، به من فرمود : < روز عاشورا آزاد می شوید>

به هم زندانها مژده دادم که آقا بشارت داده اند که روز عاشورا آزاد می شویم .

از عنایات مولی روز عاشورا شمشیری به دستم رسید ، با شمشیر بر مسوول زندان حمله کردم و وادارش کردم که درِ زندان را بگشاید . آنگاه همه زندانیان از زندان فرار کردند و من آخرین کسی بودم که از زندان بیرون رفتم .

شب را در یافت آباد تهران در منزل یکی از دوستان بودم ، فردا به قم رفتم . در مدخل قم یک نفر ژاندارم رو به طرف شهر ایستاده بود ، آرام آرام خودم را به او رسانیدم ، تفنگش را از دستش گرفتم . چون در برابر من قدرت مقابله نداشت , به التماس افتاد . گفتم : با تو کاری ندارم ، ترا تا صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام می برم و آنجا تفنگ را به تو بر می گردانم ، او نیز چاره ای جز تسلیم نداشت .

او را تا صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام بردم ، در صحن مطهر تفنگ را به او پس دادم و خود وارد حرم شدم و به بست نشستم .

دوستان دور و برم را گرفتند ، همه روزه می آمدند و در حرم با من نشست می کردند و شبها به منزلشان بر می گشتند و من در حرم می ماندم .

به حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ عرض کردم : اینها خرج دارند و من باید به اینها برسم . یک مرتبه دیدم دستمالی از ضریح مطهر افتاد ، برداشتم و در جیب نهادم . هر روز مقداری از آن بر می داشتم و به یکی از دوستان می دادم تا احتیاجات مرا تأمین کند.

حدود یکماه به این منوال گذشت . روزی این دوست اصرار کرد که شما اینجا این پولها را از کجا می آورید ؟ داستان را به او گفتم ، بلافاصله پول تمام شد .

نگارنده گوید : < بَست > به جایی گفته می شود که مردم به هنگام ترس از دشمن به آنجا پناه می برند تا دستگیر نشوند ، مانند اماکن مقدسه ، مشاهد مشرفه و منازل علما و بزرگان .

در زمان سلاطین جور هر کس تحت تعقیب قرار می گرفت ، اگر خودش را به یکی از مشاهد مشرفه و یا به منزل یکی از علما می رسانید از تعرض مصون بود و گفته می شد فلانی در فلانجا به بست نشسته است .


( 19 ) بقای فرزندان

یکی از دوستان اهل دل که نگارنده کمال وثوق و ارادت را به ایشان دارد ، فرمود : در زمانهای قدیم که اوایل طلبگی من بود ، دختر عمویی داشتم که ساکن

< خرم دره > بود ، چندین بار خداوند به او اولاد عنایت فرموده بود ولی در چند ماهگی تلف شده بودند و هرگز فرزندی برای ایشان باقی نمانده بود .

برای آستان بوسی حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ به قم مشرف شده بودند . من در آن ایام در مدرسه دار الشّفا حجره ای داشتم و در آنجا مشغول تحصیل بودم .

دختر عمویم وضع خودش را برای من تعریف کرد و بسیار گریه نمود .

من گفتم : شما الآن در قم هستید ، اینجا حرم اهلبیت است و این بزرگوار کریمه اهلبیت است ، به این دختر باب الحوائج متوسل شوید و از حضرتش بخواهید که بعد از این فرزندانتان باقی بماند .

او پرسید : چگونه متوسل شوم ؟

در آن ایام که اوایل طلبگی من بود ، چیز دیگری به نظرم نرسید ، جز این که به او گفتم :

شما یک روز روزه بگیرید و پیش از آن که افطار کنید با دهان روزه به حرم مطهر مشرف شوید و با توجه کامل حاجت خود را از دختر باب الحوائج بخواهید . او نیز روزه گرفت و پیش از افطار به حرم مطهر مشرف شد و تا صبح در حرم مشغول گریه و دعا و مناجات گردید .

در اواخر شب ، نزدیک اذان صبح ، در اثر شدت گریه و توسل بی حال در گوشه ای می نشیند و خوابش می برد .

در عالم رویا بانوی مجلّله ای را می بیند که تشریف فرما می شوند و قندانه بچه ای را که بر روی دست مبارکشان بود به او عنایت می فرمایند .

چون از خواب بیدار می شود شادمان به منزل بر می گردد و به محلّ اقامت خود مراجعت می کند .

بعد از این توسل خداوند متعال سه فرزند به ایشان عنایت فرموده است که هر سه باقی مانده اند و بزرگ شده اند ، و خود آن بانو الآن زنده است و در < خرّم دره> سکونت دارد .


( 20 ) بی نیاز شدن از عمل جراحی

آیت الله سید محمد باقر موحد ابطحی نقل فرمودند که همشیره حجه الاسلام و المسلمین آقای سید احمد روضاتی ( همسر آقا حسام الدین ) مریض بودند و احتیاج به عمل جراحی داشتند ، روز چهارشنیه ای قرار بود در تهران تحت عمل جراحی قرار بگیرند . دکتر گفته بود : چون روز جمعه من در تهران نیستم ، صلاح می دانم که شما روز شنبه و یا یکشنبه بیایید که من همان روز شما را عمل می کنم .

اینها به قم آمدند و در منزل ما بودند ، شب جمعه این خانم به حرم مشرف می شوند والتماس فراوان می کنند که این بی بی دو عالم شما می دانید برای زن بسیار سخت است که خود را در اختیار جراح نامحرم قرار بدهد ، شما راضی نشوید من این مشقت روحی را تحمل کنم .

روز موعود به تهران رفتند دکتر بعد از معاینه مجدد گفت : شما اصلا احتیاج به عمل ندارید . و همان روز با خوشحالی برگشتند . با این که دکترهای اصفهان و تهران ، از جمله خود همین دکتر ، متّفق القول بودند که باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد .


( 21 ) مولّفِ انوار المشعشعین از یکی از خدام حرم ، به نام آقا سید حسن فرزند آقا سید صفی ، نقل می کند که عمویم به مرضی مبتلا شد که ا نگشتهایش سیاه گردید ، معالجات موثّر نشد ، قرار شد که عمل کنند ، و پایش را قطع کنند ، روزی که قرار بود فردایش او را عمل کنند ، و پایش را قطع نمایند ، عمویم گفت : امشب مرا در حرم بی بی تنها بگذارید .

او را به حرم بردیم و درهای حرم را بستیم ، او در کنار ضریح مشغول گریه و دعا و توسل بود .

نزدیک سحر صدایش شنیده شد که می گوید : در را باز کنید حضرت مرا شفا دادند .

وقتی در را باز کردند با چهره شاداب و خندان او مواجه شدیم . چون از کیفیت شفا یافتنش جویا شدیم ، گفت :

بانوی مجلّله ای در عالم رویا تشریف فرما شدند و فرمودند : چرا ناراحت هستی ؟ بیماری خود را شرح دادم و گفتم : از خدا می خواهم یا مرا شفا دهد و یا مرگم را برساند .

آن بانوی بزرگوار گوشه مقنعه اش را به انگشتان من رسانید و فرمود : < ترا شفا دادیم > .

عرض کردم شما کیستید ؟ فرمود : < چگونه مرا نمی شناسی در حالی که از خدام من هستی ؟ من فاطمه دختر موسی بن جعفرم > .(43)


( 22 ) داستان دیگری در همین رابطه به خانواده آقای فهیمی مربوط می شود که تقریبا 30 سال پیش اتّفاق افتاده است .

آقای فهیمی فرمودند : با زحمت فراوان پاسپورت و ویزای عراق گرفته بودیم که به عتبات مشرف بشویم ، همسرم مریض بود و کم کم از پا افتاد و دیگر قدرت حرکت نداشت .

در قم و تهران پزشکان ، متّفق القول شدند که بیماری او < فیستول مزمن > است و باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد .

تصمیم گرفتیم که در قم بستری کنیم ، آقای دکتر بنی فاطمی تخت او را مشخّص کرد که ببریم و بستری کنیم .

شب به حرم مطهر مشرف شدم و به محضر حضرت معصومه علیها السلام عرض کردم : بی بی جان ! من خدمتگذار شما هستم ، پدرم نیز یک عمر خدمتگذار این آستان بود ، شما خانم هستید و مشکل ما را لمس می کنید ، من راضی نیستم همسرم برای چنین عملی زیر دست مرد نامحرمی قرار بگیرد ، شما هم راضی نباشید. خیلی التماس کردم و به خانه برگشتم .

صبح یکی از صبیه ها آمده بود که برای بردن مادرش ما را همراهی کند ، چون مهیای رفتن شدیم ، همسرم گفت : من امروز حالم بهتر است ، امروز نمی رویم . گفتم : در بیمارستان اطاق و تخت رزرو شده . جالب نیست ؟ گفت : به آقای دکتر بنی فاطمی تلفن بزن ، بگو : انشاءالله فردا می آییم .

به دکتر تلفن کردم ، گفت : بهتر شدن معنی ندارد ، باید عمل شود ، گفتم : اجازه بدهید امروز نیائیم ، چون نمی خواهم بر خلاف میل مریض رفتار شود ، گفت: مانعی ندارد .

فردا که خواستیم برویم ، گفت : امروز حالم خیلی بهتر است . آن روز هم نرفتیم ، روز سوم دیدم بلند شده در اتاق راه می رود ، با اینکه مدتها بود قدرت نشستن و برخاستن نداشت .

گفت : من دیگر احتیاج به عمل ندارم ، شما بروید مقدمات سفر را فراهم کنید ، عازم کربلا بشویم .

ده روز گذشت و از ناراحتی او هیچ اثری نبود و ما مهیای عتبات شدیم به عتبات عالیات رفتیم و برگشتیم و پس از گذشت این مدت از عنایات حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ هیچ ناراحتی از این ناحیه پیدا نشد .


(23 ) پاداش گرامیداشت خادم

مرحوم حاج میرزا محمد تنکابنی ، متوفای 1302 هـ . تألیفات فراوانی دارد که اسامی 212 جلد از آنها را در کتاب < قصص العلماء > آورده است . (44)

کتاب قصص العلماء بطوری که از عنوانش پیداست ، در مورد شرح حال علمای اعلام تألیف شده است .

مرحوم تنکابنی در این کتاب به سبک قدما شرح حال خودش را نیز نوشته است .

او در ضمن شرح حال خویش به عنایاتی از حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ اشاره کرده ، که یک نمونه آن را در اینجا می آوریم :

در سالی که برای زیارت حضرت فاطمه دختر موسی بن جعفر علیهما السلام ملقب به حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ به قم مشرف شدم ، کیسه ای داشتم که مخصوص پول طلا بود ، همواره مقدار معینی طلای مسکوک در آن می گذاشتم و همراه خود می بردم .

در یک شب جمعه ای دو اشرفی طلا در آن کیسه نهادم و برای آستان بوسی دختر باب الحوائج به حرم مطهر مشرف شدم .

در حرم مطهر به دلم گذشت که به یکی از خدام هدیه ای بدهم ، چون هوا تاریک بود به جای دو روپیه ، دو اشرفی طلا را به او داده بودم .

هنگامی که به منزل مراجعت کردم ، کیسه پول را خالی یافتم و متوجه شدم که اشرفی ها را سهواً به جای روپیه داده ام .

صبح هنگامی که می خواستم از منزل بیرون بروم آن کیسه را برداشتم که تعدادی اشرفی در آن بگذارم و برای خرجی همراه خود بردارم ، با کمال تعجب مشاهده کردم که دو اشرفی طلا در آن هست .

من مطمئن هستم که شب آن کیسه خالی بود و مطمئن هستم که احدی در آن تصرف نکرده بود .

سپس ایشان اضافه می کند که این قضیه دو بار برایم ا تّفاق افتاد . (45)


( 24 ) پناهگاه محرومان

یک خانم محترمی از اهالی یزد و مقیم قم می گوید : در حدود چهل سال پیش از این ، شوهرم مرتّب مرا کتک می زد و به من نفقه نمی داد . گاهی آنقدر می زد که من از حال می رفتم .

یکبار که کتک فراوان زده بود ، آنقدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم انتحار کنم ، و لذا به مغازه عطّار رفتم و از او یک مثقال تریاک به یک تومان خریدم که بخورم و خود را نابود کنم .

به دلم گذشت که به حرم مشرف شده ، زیارت کنم و بعد از زیارت آن را بخورم . در صحن مطهر دیدم آقای شمس نائینی روی منبر صحبت می کند ، پای منبر ایشان نشستم و خیلی گریه کردم .

بعد از منبر ایشان به حرم مشرف شدم ، آنجا به نظرم رسید که این کار من اشتباه است ، چون من که دنیا ندارم ، با این کار آخرتم را نیز از دست می دهم . چون می دانستم کسی که خود کشی کند به جهنم می رود . لذا از تصمیم خود برگشتم و توبه کردم .

به هنگام بازگشت به منزل ، به مغازه عطّار رفتم و آن را با قند و چایی عوض کردم .

شب در عالم رویا دیدم که در صحن مطهر کنار حوض ایستاده ام خانم سیاه پوشی که تمام بدنش پوشیده بود ، حتّی صورت مبارکش نیز پوشیده بود و در دستشان دستکش داشتند ، به کنار من آمدند و فرمودند :

< از شما خیلی ممنون هستم > .

عرض کردم : مگر من چه کردم که مورد رضایت شما قرار گرفته است ؟

فرمودند : به خاطر این که ، آن را در حرم من نخوردی .

سپس مرا با خود تا ایوان آیینه بردند ، نزدیک درب حرم 2 عدد کلید به من دادند و فرمودند : این اطاق از آنِ شماست .

سپس فرمودند : می دانم که چرا ناراحت هستی ، برای اینکه همسرت ترا کتک می زند . من کاری می کنم که کتک او در تو اثر نکند .

انگاه دست مبارکشان را بر سر و صورت من کشیدند و فرمودند : دیگر کتک او در تو اثر نخواهد کرد.

عرض کردم : بی بی شما کی هستید ؟ روپوش از صورت خود کنار زدند ، نور تمام صورت مبارکشان را احاطه کرده بود ، فرمودند :

< من فاطمه معصومه هستم > .

من چادر مبارکشان را گرفتم و گفتم : من حاجتم را از شما می خواهم . فرمودند : حاجت تو را دادیم .

از خواب بیدار شدم و دیدم در عالم رویا اشک فراوان ریخته ام .

از آن تاریخ به بعد هر وقت شوهرم مرا کتک می زد اصلاً اذیت نمی شد و بدنم درد نمی کرد .

این داستان را یکی از دوستان مورد اعتماد که با ایشان همسایه است برای نگارنده نقل کرد و اضافه نمود :

من مکرر شاهد کتک زدن شوهرش بودم و بعداً از او می پرسیدم : آیا دردت نمی آید ؟ ! می خندید و می گفت : نه ، به برکت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ اصلاً متوجه نمی شوم و دردم نمی آید .


( 25 ) صاحب انوار المشعشعین می نویسد : به خاطر دارم که شتری به جهت آزار و ایذاء صاحبش به حرم مطهر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ پناه آورده ، در پایین ایوان آرمیده بود ، تا صاحبش آمد و برد . (46)

نگارنده گوید : و در عهد ما شتری به آستان مقدس حضرت علی بن موسی الرضا _ علیه آلاف التحیه و الثّنا _ پناه آورده بود که مشروح داستانش در جرائد انتشار یافت .

(26) پیاده از تهران به قم

جوان سعادتمندی به نام < کامران اعتصامی > در تهران مریض می شود ، چون از پزشکان نومید می شود ، به پیشگاه مقدس حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ متوسل می شود و نذر می کند که اگر خداوند به ا و شفا عنایت فرماید ، با پای پیاده از تهران به عتبه بوسی حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ مشرف شود ، خداوند منّان به احترام حضرت معصومه علیها السلام به او شفا می دهد ، او نیز به نذر خود عمل کرده ، از تهران با پای پیاده به قم می آید و به عتبه بوسی حضرت معصومه علیها السلام شرفیاب می شود .

این کرامت تحت عنوان < پیاده از تهران به قم > در برخی از جراید کشور منعکس گردید . (47)


( 27 ) پیدا شدن گمشده

آیت الله حاج میرزا ابوطالب تجلیل که از شاگردان برجسته مرحوم آیت الله حجت قدس سره و از اعضای هیأت استفتای مرحوم آیت الله طاب ثراه بودند و اینک یکی از مفاخر حوزه علمیه قم هستند ، می فرمود :

در عهد زعامت مرحوم آیت الله بروجردی قدس سره روزی در مسیر منزلم با طلبه ای مصادف شدم که با حال اضطراب به سوی آمد ، نسخه ای در دستش بود ، گفت : مریض هستم ، دکتر رفتم و برای پول نسخه که حدود هفت تومان است ، مانده ام .

از من کمک خواست ولی چون برای من مقدور نبود از وی معذرت خواستم و به سوی منزل حرکت کردم ، چون مقداری راه پیمودم به شدت پشیمان شدم که چرا او را به شخص دیگری معرفی نکردم . فوراً برگشتم و همین مسیر را رفتم و هرقدر دنبال او گشتم او را نیافتم .

مدتها این رخداد مرا آزار می داد و فکر مرا به خود مشغول کرده بود ، تا آنکه شبی پس از جلسه استفتای آیت الله مرعشی وارد صحن مطهر شدم ، و مقابل ایوان آیینه ایستادم و عرضه داشتم : بی بی ! من امشب این گمشده را از شما می خواهم ، همین امشب باید او را پیدا کنم و به او کمک کنم تا از عذاب وجدان راحت شوم .

آنگاه به سوی منزل به راه افتادم ، در اثنای راه بر سر دو راهی رسیدم ، ناخودآگاه مسیری را برگزیدم که هرگز از آن مسیر نمی رفتم . در آن مسیر از مقابل مسافرخانه ای عبور کردم ، طلبه ای را آنجا دیدم ، معلوم شد که مرحوم آیت الله بروجردی آن مسافرخانه را به جهت کمبود جا برای اسکان طلبه ها اجاره کرده است. برای دیدن مسافرخانه داخل شدم ، یکی از اطاقها درش باز بود ، چون مقابل آن اطاق رسیدم ناگهان چشمم به آن طلبه افتاد ، چون گمشده ام را یافتم به سویش دویدم و او را در آغوش کشیدم و از عذاب وجدان راحت شدم و این به برکت توسل به آن کریمه اهلبیت بود .


( 28 ) چند سال قبل خطیب توانا حضرت حجه الاسلام و المسلمین جناب آقای حاج میرزا عیسی اهری ، صاحب آثار ارزشمندی چون : < مولود کعبه > ، < بارگاه حضرت زینب > و < صحیفه المهدی > عجل الله تعالی فرجه الشریف _ در اواخر شوال 1416 هـ . به قم مشرف شدند و طبق معمول قدم بر دیده منت نهادند.

وقتی از احوال خانواده ، آقازاده ها و دامادهایشان پرس وجو شد ، فرمودند : ماشین بنز داماد عزیزشان آقای روف را در بهشت زهرا دزدیده اند .

گفتم : کمتر از یک هفته به میلاد مسعود حضرت معصومه علیها السلام باقی است و شما اکنون در حریم آن کریمه اهلبیت هستید ، نذر کنید که قبل از روز ولادت آن حضرت ماشین آقای رووف پیدا شود ، حضرت مستطاب عالی برای سپاسگزاری از حضرت معصومه علیها السلام به محضرشان مشرف شوید و در مراسم جشنی که طبق معمول سنواتی در منزل اینجانب برگزار می شود ، افاضه فرمایید .

ایشان صیغه نذر را بر زبان جاری کردند و راهی تهران شدند . روز بعد تلفنی بشارت دادند که نذر منعقد شده و ماشین ایشان در نزدیکی حضرت عبدالعظیم علیه السلام پیدا شده است .

ایشان هم مطابق نذر در خجسته روز تولّد بی بی برای آستان بوسی آن حضرت به قم مشرف شدند و شیفتگان حضرتش را به فیض رساندند و به این عنایت بی بی بر فراز منبر اشاره فرمودند .


( 29 ) دوست دانشمندم حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج سید ابراهیم سید علوی ، از پدرشان سلاله الأطیاب ، مرحوم حاج میر سلیمان سید علوی ، متوفای 1371 ش. نقل کردند ، که در عهد باستان با شریک مغازه شان کربلایی جواد برای زیارت کریمه اهلبیت به قم مشرف شده بودند ، همسفرشان کربلائی جواد ، در حرم مطهر مفاتیحی را از یکی از زائران امانت می گیرد ، تصادفاً آن را جا می گذارد و هر چه جستجو می کند پیدا نمی کند .

چون صاحب مفاتیح متوجه می شود که کتابش گم شده بسیار ناراحت می شود و کتابش را مطالبه می کند .

مرحوم حاج سید سلیمان به نزد ضریح می رود و عرضه می دارد : عمه جان ما اینهمه راه را برای زیارت شما آمدیم ، اینجا هم با این صحنه روبرو شدیم .

در آن لحظه یکی از زائران دستش را روی شانه ایشان می گذارد و می گوید : حاجی ببینید این کتاب مال شماست ؟

مرحوم حاج سید سلیمان همواره این خاطره را برای دوستان و فرزندان نقل می کرد و آن را یکی از عنایات بی بی ، و یکی از موارد دعای مستجاب می شمرد .


( 30 ) روز جمعه 31/ 2/ 78 ساعت 10 شب ، در صحن عتیق ، کودک 20 ماهه ای توسط یک زن تبهکار با دستیاری دو کودک ده ساله ، از کنار مادرش ربوده می شود . آن زن سنگدل این کودک شیرخوار را به اصفهان می برد و توسط ایادی خود به زن و شوهری که بچه دار نمی شدند ، می فروشد . خریدار بچه را به عنوان فرزندخواندگی به خانه می برد و از هرگونه بذل محبت دریغ نمی ورزد ، ولی پدر و مادر بچه به مدت 27 روز ، در حال اضطرار ، به حرم حضرت معصومه مشرف می شوند و برای پیدا شدن فرزند خردسالشان از اعماق دل دعا می کنند .

بچه در این فاصله دچار بیماری می شود ، شکمش باد می کند ، پوست بدنش خشک می شود ، مرتباً گریه می کند و آرامش را از آن خانه سلب می کند .

آن زن و شوهر بچه را به آن زن پس می دهند ، چند روز در دست آن زن می ماند . سرانجام تصمیم می گیرد که آن را به قم بیاورد ، خانواده اش را پیدا می کند و به عنوان اینکه بچه را پیدا کرده است ، از آنها مژدگانی بگیرد .

روز 27/ 3 / 78 پدر و مادر کودک به حرم حضرت معصومه مشرف می شوند و از حضرت معصومه بچه خود را مطالبه می کنند و عرضه می دارند : < ای دختر باب الحوائج ، بچه ما در حریم شما گم شده ، ما بچه مان را از شما می خواهیم > .

آنگاه به صحن عتیق رفته در محل گم شدن بچه ، به انتظار عنایت بی بی چشم به راه بچه خردسال می نشینند .

یک مرتبه عنایات بی کران کریمه اهلبیت به جوش و خروش آمده ، دلهای مضطرب پدر و مادری را که 27 روز تمام در فراق کودک خردسال شب و روز در اضطراب بود ، نوازش می دهد . دیدگان نگران پدر ومادر ناگهان به فرزند خود می افتد که در همان نقطه ای که مفقود شده بود ، در دامن زن تبهکار قرار دارد . فرزند خود را به آغوش می کشند و آن زن را به دست پلیس می سپارند . زن اعتراف می کند که سه ماه پیش نیز دختری را در همان محل مقدس ربوده ، در اصفهان فروخته است .

سراغ آن دختر می روند ، او را نیز می آورند ، و به کانون گرم خانواده شان بر می گردانند .

این عنایت کریمه اهلبیت از سوی روابط عمومی آستانه مقدسه چاپ شده ، به اطلاع شیعیان شیفته و ارادتمندان دلسوخته این خاندان رسید .


( 31 ) تشرف به حج و عمره

حضرت حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ مهدی فقیه ایمانی ، صاحب آثار ارزشمند فراوان فرمودند :

هنگامی که کتاب کریمه اهلبیت به دستم رسید با خواندن بخش کرامات آن ، گریه زیادی کردم . چندی بعد در ماه جمادی الثانی 1417 هـ . به قم مشرف شدم . مطّلع شدم که کتاب یکی از دوستان دانشمندم به عنوان بهترین کتاب سال انتخاب شده و جوائز ارزنده ای از جمله یک عمره به ا و تعلّق گرفته است .

یکی از آثار اینجانب به نام < امام امیر المومنین علی علیه السلام از دیدگاه خلفا > نیز به تازگی از چاپ درآمده بود . هنگامی که به حرم مشرف شدم عرض کردم

< بی بی جان ! کراماتی که در کتاب کریمه اهلبیت از شما نقل شده است . ممکن است یکی دو تا از آنها خلاف باشد ولی همه اش خلاف نیست و یقیناً بسیاری از آنها واقع شده است ، بالأخره معلوم است که عنایات شما شامل حال متوسلان می شود . من این کتاب < امیر المومنین علیه السلام از دیدگاه خلفا > را برای دفاع از جد مظلوم شما نوشته ام و از شما جوایز مادی و تبلیغی نمی خواهم ، فقط یک عمره به من مرحمت بفرمایید > .

این را گفتم و اصرار زیادی کردم .

هنگامی که به اصفهان برگشتم ، گفتند یکی از دوستان با شما کار داشت . همان روز آمد و گفت : من سالها پیش برای عمره ثبت نام کرده ام اما حالا که نوبتم رسیده ، با این سن و سال قادر به انجام آن نیستم . الحمدلله به حج هم مشرف شده ام با خود فکر کردم که خوب است چه کسی را به جای خود بفرستم ، و کسی بهتر از شما به نظرم نرسید ، لذا می خواهم این سفر را بپذیرید .

گفتم : سعی کنید خودتان بروید و یا یکی از اقوامتان را بفرستید و به هر صورت از او خواستم در تصمیمش تجدید نظر کند .

فردای آن روز تلفن زد و گفت : من هرچه فکر کردم دیدم خودم نمی توانم بروم و بهتر از شما هم کسی را سراغ ندارم . لذا یکی از پسرانم می آید تا همراه شما به سازمان حج برویم و فیش به نام شما منتقل شود .

فردا فیش منتقل شد و در ظرف یک هفته با عنایت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ به عمره مشرف شدم .


( 32 ) آیت الله تجلیل از شخصیتهای برجسته حوزه علمیه قم می فرمود : در سال 1339 ش . زمین تهیه کرده بودم ، چون منزلی به صورت رایگان در اختیارم قرار گرفت ، احساس کردم مستطیع هستم ، در صدد برآمدم که آن زمین را بفروشم و با پول آن به حج مشرف شوم ، ولی مشتری پیدا نمی شد .

یکی از دوستان پیشنهاد کرد که برای حلّ این مشکل چهل روز زیارت عاشورا بخوانم . حدود ده روز خواندم ، شبی در عالم رویا دیدم که حرم رسول اکرم (ص) بالای حرم حضرت معصومه علیها السلام قرار دارد .

چون از خواب بیدار شدم خوابم را چنین تعبیر کردم که من چون در قم زندگی می کنم باید از طریق حضرت معصومه علیها السلام به ائمه اطهار علیهم السلام متوسل شوم ، زیرا او نماینده اهلبیت در قم می باشد و من از این نکته غفلت داشتم .

روز بعد متن زیارت عاشورا را در منزل زیر آسمان خواندم و برای صد بار لعن و صد بار سلام به حرم حضرت معصومه مشرف شدم و پیش روی حضرت نشستم و لعن ها و سلامها را خواندم .

هنگامی که از حرم بیرون آمدم یک نفر به من رسید و گفت : شنیده ام شما زمینی دارید آیا آن را می فروشید ؟ گفتم : بلی ، همانجا معامله انجام شد ، فردای آن روز وجه آن را به منزل آورد و وسیله تشرف به حج فراهم گردید .

( 33 ) دو تن از وعاظ برجسته آذربایجان که از دوستان نزدیک نگارنده و اینک مقیم تهران هستند ، در دوران گذشته عازم حج بودند و دستگاه های امنیتی برای آنها مشکل ایجاد کرده بود و از رفتن آنها جلوگیری می کرد . تا آخرین روز پروازهای حج فرا رسید .

این دو روحانی که تلاشهای خود را برای رفع مانع سازمان امنیت بی نتیجه دیدند ، به قم آمدند تا مشکل خود را با یکی از مراجع آن روز در میان بگذارند . آن مرجع والا مقام یادداشتی به یکی از نمایندگان مجلس سنا ، موسوم به احمد خان بهادری مرقوم فرمودند تا برای رفع مشکل آنها اقدام نماید .

این دو روحانی با شتابی هرچه تمامتر به سوی تهران عزیمت نمودند تا پیش از انقضای وقت اداری خود را به تهران برسانند ، بلکه بتوانند با آخرین پرواز توفیق تشرف به حرمین شریفین را پیدا کنند .

وقتی به حدود منظریه می رسند متوجه می شوند که در اثر شتابزدگی از تشرف به حرم کریمه اهلبیت غفلت نموده اند . تصمیم می گیرند که برگردند ، ولی می ترسند که تا پایان وقت اداری به تهران نرسند و از تشرف به سرزمین وحی محروم شوند و لذا مدتی گفتگو می کنند ، به این نتیجه می رسند که مسافرت قم بدون زیارت حضرت معصومه علیها السلام کمال بی ادبی است ، ما باید به زیارت بی بی مشرف شویم ، اگر از عنایت بی بی بتوانیم به موقع به تهران برسیم زهی سعادت ، و اگر نتوانستیم و از حج محروم شدیم ، لا اقل این بی ادبی را به ساحت مقدس حضرت معصومه مرتکب نشویم .

و لذا از همانجا ماشین را سر و ته می کنند و با یک دنیا اخلاص به عتبه بوسی حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شوند . در اثنای زیارت می بینند که سناتور بهادری نیز مشغول زیارت است ، همانجا یادداشت را تقدیم می کنند ، آن شادروان نیز دستنویس آن مرجع گرانقدر را بر دیده می نهد و همانجا دستور حلّ مشکل را صادر می کند . و بدین سان از برکت عنایت حضرت معصومه علیها السلام آن دو روحانی با اخلاص به مقصود خود نایل می شوند و به طواف کعبه مقصود توفیق می یابند .

این دو روحانی گرانمایه اگر ادب به خرج نمی دادند و برای عتبه بوسی آستان مقدس حضرت معصومه علیها السلام مراجعت نمی کردند ، با توجه به این که شخص مورد نظر در تهران نبود و آن آخرین روز پروازهای حج بود از زیارت خانه خدا محروم می شدند .


(34 ) یکی از دوستان فرمودند یکی از علمای نجف اشرف به نام آقای حاج سید محسن یزدی ، که اینک از اساتید بزرگوار قم هستند ، مورد عنایت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ قرار گرفته اند ، شماره تلفن ایشان را به بنده مرحمت فرمودند ، از خدمتشان جویا شدم ، فرمودند :

بزرگترین سرمایه ما محبت این خاندان است ، همواره مشتاق بودیم و هستیم که در کنف حمایت این خاندان زندگی کنیم ، زیر سایه این خاندان محشور شویم ، لحظه ای از این خاندان دور نباشیم .

هنگامی که ما را از محضر مقدس مولای متقیان صلوات الله علیه با اکراه و عدم رغبت بیرون کردند ، تلاش فراوان کردیم ، که باقی بمانیم ولی مفید نشد . و به مصداق آیت جلیله :

( قُلْ لَنْ یُصیبَنا اِلّا ما کَتَبَ اللهُ لَنا ) : < بگو به ما نمی رسد جز آنچه برای ما نوشته > .(48) آنچه کِلک قضا در حق ما نوشته بود انجام شد و ما به عشّ آل محمد و جوار عمه مکرمه مان حضرت معصومه علیها السلام پناه آوردیم .

بسیار مشتاق بودیم که به زیارت حضرت ثامن الحجج مشرف شویم ، ولی وضع مالی ما اجازه نمی داد که با همه اعضای خانواده مشرف شویم ، تصمیم گرفتیم با تعدادی از بچه ها مشرف شویم و تعداد دیگر را به سفر بعدی موکول کنیم .

روز پنجشنبه ای پس از اتمام درس ، تصمیم گرفتم به بانک صادرات رفته ، و مختصر پس اندازی را که در آنجا داشتم بگیرم و سراغ بلیط بروم . به محضر مقدس حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ شرفیاب شدم و عرضه داشتم : ای دختر موسی بن جعفر ، ما هنگامی که در نجف اشرف بویم ، هر حاجتی داشتیم از پدر بزرگوار شما می گرفتیم ، اکنون دست ما به ایشان نمی رسد ، به شما پناهنده ایم ، الآن موسم حج است و ما مشتاق حرمین شریفین هستیم .

این را گفتم و از حرم بیرون آمدم ، به بانک صاردات رفتم ، آقایی را در بانک صادرات دیدم ، گفت : شما اینجا هستید ؟ گفتم شما می خواستید من زیر زمین باشم ، نه ، روی زمین هستم . گفت : مقصود من این نبود ، قصدم این است که چرا در این ایام که موسم حج است قصد تشرف ندارید ؟!

گفتم : من کجا ، و مکه کجا ؟ گفت : نه ؟ شما حتماً باید به مکه مشرف شوید .

گویی آب سردی به سرم ریخت ، در خودم فرو رفتم و گفتم : فعلاً عازم مشهد هستم . گفت : نه ، مشهد نروید ، برای مکه دیر می شود . مشهد را همیشه می توان رفت . فردا جمعه است ، صبح شنبه برو تهران ، فلان اداره ، طبقه چهارم ، پیش فلانی ، عکس و شناسنامه و فتوکپی شناسنامه و دیگر مدارک را نیز با خودت ببر . گفتم : مسخره می کنی ؟ گفت : نه حتماً بروید و مشهد را بگذارید برای بعد .

از همانجا به عمه مکرمه خطاب کردم و گفتم : ای دختر باب الحوائج به همین راحتی ؟!

صبح شنبه مدارک لازم را برداشتم ، به تهران رفتم ، آن اداره را پیدا کردم ، به سرعت از پلّه ها بالا رفتم و به اطاق مورد نظر رسیدم .

تا چشمش به من افتاد ، گفت : آری ، روز پنجشنبه کسی را می خواستیم ، آقایی را معرفی کردند ، دیگر نیازی نیست .

فقط خدا می داند که چه حالی به من دست داد . با خود گفتم : مکه که هیچ ، از مشهد هم بازماندیم .

دیگر توان پایین آمدن از پلّه ها را نداشتم ، به سختی از پلّه ها پایین آمدم ، راهرو همکف ساختمان را پیمودم ، درِ خروجی را باز کردم که بیرون بیایم ، آقایی مرا صدا زد و گفت که : فلانی شما هستید ؟ گفتم : آری ، گفت : بیا بالا .

گفتم : من همین الآن بالا بودم ، گفتند که دیگر احتیاج نیست .

گفت : نه ، شما بیایید بالا . گفتم : من که مطرود شدم ، دیگر برای چه بیایم ؟ گفت : نه حتماً تشریف بیاورید بالا .

با زحمت فراوان بالا رفتم ، معذرت خواستند و به ایشان گفتند : آن مدارکی را که روز پنجشنبه از آن آقا گرفته اید پس بدهید و مدارک این آقا را بگیرید .

سپس به من گفتند که زود وقت کلاسها را تعیین کنید و برنامه های خود را شروع کنید . همانجا وقت تعیین شد و ما به آموزش مسائل حج پرداختیم و رهسپار سرزمین وحی شدیم .

این سفر یکی از سفرهای پر بار ما بود ، توفیقاتی را که در آن سفر داشتیم ، در هیچ سفر دیگری به یاد ندارم .


( 35 ) آیت الله حاج سید محمد علی روحانی که از ائمه جماعت مسجد امام حسن عسکری علیه السلام می باشند و از هر جهت مهذّب و موثّق هستند نقل فرمودند که در عهد قدیم یکی از ائمه جماعت مسجد امام به من پیغام داد که به ایشان سری بزنم . بعد از نماز با ایشان ملاقات رکدم ، گفت : من امسال تصمیم گرفتم به حج بروم ولی به هر دری زدم درست نشد . آیا شما می توانید با رئیس ملاقات کنید و از سهمیه اوقاف ، حج من درست شود ؟ گفتم : به هیچ وجه این کار صحیح نیست ، اگر شما از سهمیه اوقاف به حج بروید ، بعد از مراجعت رئیس اوقاف به دیدن شما می آید و کلی به شخصیت شما لطمه می رسد ، چند مورد دیگر را یادآور شد و من توضیح دادم که هیچکدام از اینها صحیح نیست .

قدم زنان از مسجد بیرون آمدیم ، هنگامی که چشم ما به گنبد مطهر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ افتاد به ایشان گفتم : من و شما زیر سایه این بی بی زندگی می کنیم ، پدران من و شما نیز زیر سایه این بزرگوار عمر خود را با عزت سپری کردند و رفتند ، بیا هردو به این بزرگوار متوسل بشویم و نذر کنیم که اگر از برکات بی بی امسال به حج مشرف شدیم ، یک عمره مفرده به نیابت این بی بی به جای آوریم . ایشان نیز پذبرفتند .

در مسیر خود به سوی منزل ، از مقابل مسجد محمدیه عبور می کردم ، دیدم در آنجا مجلس فاتحه ای هست ، وارد مسجد شدم ، دامادِ یکی از مراجع تقلید در آنجا حضور داشت ، به من اشاره نمود که با شما کاری دارم .

هنگامی که از مجلس برخاستم با او دیدار کردم ، گفت : مایل هستید امسال به مکه مشرف شوید ؟ گفتم : بلی ، ولکن دو نفر هستیم . گفت : مانعی ندارد ، این شماره شما ، و این شماره رفیق شما . فردا به حج و زیارت مراجعه کنید پاسپورت خود را دریافت کنید .

از همانجا مستقیم به منزل آن آقا رفتم و گفتم : این شماره شماست ، حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ عنایت فرمودند .


( 36 ) تشرف به قم

آیت الله حاج آقا عزّالدین زنجانی که از شخصیتهای برجسته جهان تشیع ، و مقیم مشهد مقدس هستند ، می فرمایند : در دوران سیاه رضاخان از فشارهای شدیدی که برای روحانیون ایجاد کرده بودند ، محدودیت استفاده از لباس مقدس روحانیت بود ، تنها کسانی مجاز به گذاشتن عمامه بودند که امتحان بدهند و تصدیق داشته باشند . من در آن هنگام به سن ّ تکلیف نرسیده بودم ، ولی امتحان داده تصدیق گرفته بودم در عین حال مورد تعرض مأموران شهربانی قرار می گرفتم ، لذا در یکی از مسافرتها که در محضر پدر بزرگوارم به مشهد مقدس سفر کرده بودم ، مأمورین شهربانی به جرم عمامه داشتن مرا جلب کردند ، ولی چون رئیس شهربانی اهل زنجان بود مرا آزاد کرد .

یکی از آرزوهای قلبی من این بود که برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم مشرف شوم ، ولی به خاطر همین فشار و برخی ملاحظات دیگر پدرم راضی نمی شد .

به خود حضرت معصومه علیها السلام متوسل شدم تا راه رفتن به قم به رویم گشوده شود .

شبی برای عیادت پسر عمه ام به منزل عمه ام رفته بودم ، اواخر شب که به منزل بر می گشتم ، سعی می کردم در تاریکی حرکت کنم تا مأمورین شهربانی متوجه نشوند ولی متأسفانه خود رئیس شهربانی که بسیار مرد خبیثی بود ، از دور مرا دید ، به سراغم آمد ، خودم را معرفی کردم ولی اعتنا نکرد و مرا به دست پاسبانی سپرد تا شبانه به جرم معمم بودن راهی زندان نماید .

در اثنای راه یکی از آشنایان مرا دید و از گرفتاری من آگاه شد ، شب را در زندان سپری کردم ، روز بعد با تلاش شوهر عمه ام آزاد شدم .

به منزل که آمدم مجدداً رئیس شهربانی پیغام داد ، که از این به بعد حق استفاده از لباس مقدس روحانیت را ندارید . و باید لباس متحدالشکل بپوشید .

پذیرفتن این جهت برای خانواده ما ، به ویژه برای پدرم بسیار سخت بود و لذا به من فرمود : برای رهایی از این فشار خوب است که به قم بروی . شما که علاقه داشتید به قم بروید ، حالا که چنین شد من نیز راضی هستم .

و اینگونه توسل به حضرت معصوهه علیها السلام تاثیر سریع نمود ، هر چند ظاهر قضیّه خوش آیند نبود ولی نتیجه بسیار با ارزشی برای من داشت ، و آرزوی قلبی ام برآورده شد .(49)


( 37 ) یکی از طلاب فاضل ، در یک خانواده متدیّن و روشنفکر تربیت شده ، در حدود 17 سال پیش تصمیم گرفته که طلبه شود ، همه اعضای خانواده با تصمیم او به شدّت مخالفت نموده اند . او که تصمیمش بسیار جدّی بود ، با هر زحمتی بوده پدر و مادر را راضی کرده ، راهی حوزه عملیه قم شده است .

نظر به این که آن ایّام وسط سال تحصیلی بوده ، شورای مدیریت به او پذیرش نداده است .

او چندین معرّفی نامه از علمای بزرگ شهر خود برای مسوولین حوزه آورده بود ، این معرّفی نامه را به مسوولین امور حوزه ارائه داده ، ولی مورد توجّه آقایان قرار نگرفته است . او تصوّر می کرد به مجرّد ورود به حوزه با آغوش باز شورا روبرو خواهد شد ، از این رخداد شدیدا متاثّر شده شبی چند با مشکلات طاقت فرسا در قم بیتوته کرده ، هنگامی که دستش از همه جا کوتاه شده و حوصله اش به کلّی تنگ شده ،به حرم مطهّر بی بی مشرّف شده ، با عبارات درشت و رفتاری ناهنجار به آن حضرت عرضه داشته : همه ایل و تبارم با طلبه شدن من مخالف بودند، با چه زحمتی آنها را قانع کرده ، به حریم شما پناه آوردم ، شما نیز با من چنین رفتار فرمودید !!

یکی از مسوولین حوزه که به نامه های توصیه ایشان وقعی ننهاده بود ، با او مصادف می شود و با صمیمیّت و محبّت خاصّی به او پذیرش می دهد ، برنامه درس و محلّ سکونتش به راحتی فراهم می شود ، در مدّت کوتاهی پیشرفتهای فراوانی از عنایات بی بی نصیبش می گردد .


( 38 ) تشرّف به کربلا

دوست ارجمندم سلاله الاطیاب حجّه الاسلام آقای حاج سیّد محسن مهدوی فرمودند : دوستان دسته دسته به کربلا می رفتند ، من نیز شدیداً علاقمند بودم که سعادت تشرّف به حرم مطهّر سالار شهیدان را داشته باشم ولی به هیچوجه مقدّمات آن فراهم نبود .

ماه ذیحجّه ( 1418 هـ . ) از راه رسید و موسم زیارتی عرفه نزدیک شد ، یادآوری عنایات خاصّ خداوند منّان در مورد زائران سالار شهیدان در روز عرفه ، هر لحظه در دلم کشش بیشتری ایجاد کرد و حسرت زیارت روز عرفه دلم را به خود مشغول نمود . به حرم مطهّر عمّه جان مشرّف شدم و تقاضا کردم که مقدّمات این سفر روحانی فراهم شود و من نیز سعادت آن را داشته باشم که پیشانی بر آستان ملک پاسبان سرور جوانان بهشت بسایم .

از حرم بیرون آمدم به سوی منزل می رفتم ، یکی از آشنایان که مدیر کاروان بود و کاروانهای حسینی را به حرم مطهّر امام حسین علیه السلام می برد ، با من مواجه شد ، ورقه ای به من داد که مربوط به کیفیت ثبت نام برای تشرّف به کربلا بود ، آن را به فال نیک گرفتم و گفتم انشاء الله تقاضایم مورد پذیرش حضرت معصومه علیها السلام قرار گرفته واین برگ دعوت است .

مقدّمات سفر یکی پس از دیگری فراهم شد ، موانع سفر یکی پس از دیگری رفع شد و سرانجام به کاروان حسینی پیوستم و شب عرفه پیشانی بر آستان مقدّس امام حسین علیه السلام نهادم .


( 39 ) دوست دانشمندم حجه الاسلام و المسلمین جناب آقای سبزواری داستان تشرّفش را در سال 1418 هـ . به عتبات عالیات چنین تشریح می کند :

گذر نامه با مشکلات خودش فراهم شد ، هزینه رفتن فراهم نمی شد . کاری کردم که شاید هیچکس آن را انجام نداده است . چندین بار به حرم مطهّر مشرّف شدم ، صفحه سفید گذرنامه را باز کردم و روی شبکه ضریح گذاشتم ، گفتم : عمّه جان اینجا جای امضای شماست ، اگر امضا کردید می رویم والاّ نه .

چندین بار این کار تکرار شد ، تا جایی که گفتم : دیگر گذرنامه را با خود نبرم ، گویا درست نمی شود .

بالاخره یک دیگر هم رفتم و همان کار را تکرار کردم و این دفعه به امضای بی بی رسید ، همه کارها درست شد و به نیکوترین وجهی به عتبات عالیات مشرّف شدیم ، وله الشّکر .


( 40 ) تشرف به مشهد مقدس

آقای شیخ عبدالله موسیانی می گوید : در یک فصل زیارتی عازم مشهد مقدّس بودیم و می دانستیم که در آن ایّام در مشهد منزل به سختی پیدا می شود . به حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام مشرّف شدیم و عرضه داشتیم : ما عازم عتبه بوسی برادر بزرگوارتان هستیم ، در مورد منزل ، خودتان عنایتی بفرمایید .

وقتی به مشهد مقدّس رسیدیم ، معلوم شد که واقعاً منزل به سختی پیدا می شود . هنگامی که در نزدیکی حرم از تاکسی پیاده می شدیم ، جوانی از داخل کوچه بیرون آمد و گفت : منزل می خواهید ؟ گفتیم : بلی . ما را به داخل خانه اش راهنمایی کرد و اطاق بزرگ و خوبی را در اختیار ما گذاشت و ما را برای نهار دعوت کرد .

پس از تشرّف به حرم و زیارت و نماز ، نهار را با آنها خوردیم . صبح روز بعد از ما پرسیدند : چند روز در اینجا هستید ؟ گفتیم : ده روز ، گفتند : ما عازم تهران هستیم ، شما روزی که خواستید بروید کلید در را به همسایه مان آقای رضوی( یا رضوانی ) تحویل دهید .

پرسیدیم : کرایه منزل چه می شود ؟ گفتند : صحبت آن شده است .

ما تصوّر کردیم که منظور ایشان این است که مبلغِ آن را به همسایه ای که باید کلید را از ما تحویل بگیرد ، گفته اند .

چند روز گذشت ، همسایه آمد و گفت من رضوی ( یا رضوانی ) هستم ، شما هر وقت خواستید به قم بروید ، کلید را در داخل اطاق پشت آیینه بگذارید . پرسیدم : کرایه چه می شود ؟ گفت : در مورد کرایه به من چیزی نگفته اند .

روز دهم که سراغ بلیط رفتیم ، معلوم شد که چند روز پش می بایست بلیط تهیّه می کردیم .

صاحب ماشینی که ماشین خود را در نزدیکی منزل ما پارک می کرد ، از داستان ما مطّلع شد ، گفت : من فردا شما را می فرستم .

روز بعد ما را به گاراژ برد و به مسوول دفتر گفت : اینها از ما هستند و عازم قم می باشند ، او نیز بهترین صندلیهای ماشین قم را به ما داد . معلوم شد که ایاب و ذهاب و اقامت ما از طرف حضرت معصومه علیها السلام برنامه ریزی شده است .(50)


( 41 ) دوست ارزشمندم آقای حاج سید محسن مهدوی فرمودند : یکبار هم عازم مشهد بودم بلیط پیدا نمی شد ، به آژانس هواپیمایی رفتم و اصرار کردم ، گفت : بهیچوجه برای روز مورد نظر شما جا پیدا نمی شود ، به حرم مطهّر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ رفتم و عرض کردم بی بی جان ! من می خواهم به زیارت برادر بزرگوارتان مشرّف شوم ، وسیله آن را خود شما فراهم نمایید .

از حرم بیرون آمدم ، یکبار دیگر به آژانس مراجعه کردم ، دگمه کامپیوتر را زد، گفت : همین الآن جای دو نفر باز شد ، گفتم : همان دو بلیط را به ما بدهید . بلیط را گرفتم و با خانواده رهسپار سرزمین اقدس شدیم .

ایشان می گفت : در یک سفر دیگر به مشهد ، ایّام زیارتی بود و دوستانی که از مشهد می آمدند از کمبود جا سخن می گفتند ، به حرم بی بی مشرّف شدم و عرض کردم : بی بی جان ! من با خانواده مشرّف هستم ، می گویند ازدحام زیاد است ، در نزدیکی حرم جایی برای ما منظور فرمایید و اگر مجّانی باشد بهتر است .

به مشهد مقدّس رسیدیم ، در بازار سرشور دنبال جا بودیم ، یادم آمد که از یکی از دوستان می توان راهنمایی خواست ، به ایشان تلفن کردم ، گفت : تصادفا طبقه زیرزمین ما خالی است ، به منزل او رفتیم و از عنایات بی بی چند روز در آنجا با کمال آسایش اقامت نمودیم .


( 42 ) حضرت حجّه الاسلام و المسلمین آقای احمدی یزدی فرمودند : یک روحانی پیرمردی در عالم رویا خدمت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ می رسد ، حضرت می فرماید : برو به تولیت بگو وسایل مسافرت شما را به مشهد مقدّس تامین کند.

او نیز به خدمت تولیت می رسد و پیام بی بی را به ایشان می رساند ، ایشان علایم صدق را در این پیام احساس می کند و بلافاصله دستور می دهد بلیط هواپیما گرفته شود و مقدّمات مسافرت ایشان فراهم گردد.


( 43 ) آقای سبزواری می گفت : برادرم به حج رفته بود ، شب شهادت امام باقر علیه السلام بود که به حرم مشرّف شدم ، صبح روز بعد در ماشین یکی از دوستان بودیم ، گفت : برویم حرم ، چون من وضو نداشتم موافقت نکردم .

آرام آرام رفتیم تا نزدیک حرم رسیدیم ، ایشان گفت : من در ظرف 5 دقیقه سلامی عرض کنم . من که قصد زیارت نداشتم ، وارد رواق شدم ، به جهت بی وضو بودن خجالت کشیدم که نزدیک ضریح بروم ، از کفشداری کمی جلوتر رفتم و از همانجا به آقا امام زمان علیه السلام متوسّل شدم ، حال خوشی پیدا کردم ، به حدّی که دلم نمی خواست از حرم مطهّر بیرون بروم . آن دوست هم که دلش می خواست بیشتر در حرم بماند ، آن طرف مشغول بود .

در آن ایّام شدیداً پایم درد می کرد ، قادر به نشستن در اتوبوس ، قطار و یا ماشین شخصی نبودم .

به عمّه جان عرض کردم : من که به مکّه و مدینه نرفته ام ، تازه از مشهد آمده ام ، ولی مایلم به مشهد مقدّس مشرّف شوم ، نه قدرت جسمی دارم ، نه قدرت مالی، و نه خانواده موافقت می کند . اگر شما عنایت کنید وسیله رفتن من فراهم شود و من شب عرفه ، و روز عرفه و عید قربان در محضر برادر بزرگوارتان باشم بسیار خوب می شود . با دلی محکم خواسته ام را عرض کردم ، و همانجا احساس کردم که حاجتم روا شد و تقاضایم به هدف اجابت رسید .

شب به منزل آمدم ، گفتند : کسی از خارج کشور به ایران زنگ زده و این پاکت را برای شما حواله کرده است . باز کردم دیدم مقداری پول است .

به خانواده گفتم : من امروز در حرم از عمّه جان خواستم واین حواله مشهد است . من می خواهم مشهد بروم .

وقتی ایشان این قضیّه را دید متحیّر شد و دیگر چیزی نگفت .

به دوستی در تهران زنگ زدم ، گفت : شما هر ساعتی بخواهی من برایت بلیط هواپیما می گیرم . گفت : هر وقت آمدی درست می شود .

مهیّا شدم به حرم رفتم ، از بی بی فاطمه معصومه علیها السلام تشکّر کردم و گفتم : من هواپیمای روسی نمی خواهم ، فقط هواپیمای هما ، آنهم جلو باشد و کنار شیشه . و اگر این سفر مورد عنایت شما هست ، تا تهران هم وسیله خوبی فراهم شود .

از حرم بیرون آمدم با اوّلین تاکسی که آماده حرکت بود و منتظر یک نفر بود ، به اوّل اتوبان تهران رفتم ، از دلم گذشت که ای کاش ماشینی فراهم شود که مرا تا میدان آزادی ببرد ، تا دیگر در ترمینال علاّف نشوم .

چند دقیقه بعد یک تویوتای تمیز جلو پایم ترمز کرد و گفت : کجا ؟ گفتم : تهران ، چند می بری ؟ گفت که اوّلاً مسیر ما به میدان آزادی است ، ثانیاً هر چه دلت خواست بده . ا ین هم یک نشانه شد و با این ماشین راحت تا نزدیک فرودگاه رفتیم.

دوستم را دیدم که منتظر من است ، گفت : ساعت یک پرواز است . گفتم : با چه هواپیمایی ؟ گفت : توپولف . گفتم : نمی خواهم . گفت : این هم به راحتی گیر نمی آید .

گفتم : من از بی بی چیز دیگر خواستم .

پلیس مربوطه آمد ، با من دست داد . گفت : مشکلی هست ؟ آن دوست ما موضوع را مطرح کرد ، ایشان گفت : برو آنجا ، از هواپیمای خودمان بگیر .

رفت و برگشت ، بلیطی را به من داد و گفت : آقا سیّد این هم چیزی که می خواستی ، ایران ایر ، قسمت جلو و کنار شیشه . پس برویم نهار بخوریم .

نهار صرف شد و به راحتی مشرّف شدیم و عصر همان روز به حرم مطهّر شرفیاب شدم و عرض کردم : آقا ، ما با عنایت خواهر بزرگوارتان آمدیم ، خود نمی توانستیم که بیاییم .

سه روز بعد با همان هواپیما برگشتیم و بسیار خوش گذشت البتّه در مواقعی ناز بچه سیّدها را می خرند .


( 44 ) عبدالله افسا یکی از خدمتگزاران حرم ، به حضرت معصومه علیها السلام متوسّل می شود و می گوید : بی بی ! من می خواهم به مشهد مقدّس مشرّف شوم و سلام شما را به برادر بزرگوارتان برسانم .

یکی از آقایان به دفتر آستانه مراجعه می کند ، شناسنامه او را می گیرد و بلیط هواپیما تهیّه می کند ، سپس به او می گوید : من می خواهم ترا به مشهد بفرستم .

آقای افسا به جهت اشتیاقی که به زیارت امام هشتم داشته ، ساعتها قبل از وقت پرواز به فرودگاه می رود ، نماز ظهر را در آنجا می خواند و به انتظار فرا رسیدن وقت می نشیند در آنجا حوصله اش تنگ می شود و از همانجا به بی بی متوسّل می شود و عرضه می دارد : بی بی جان من می خواهم طوری به مشهد برسم که آفتاب نکرده غسل زیارت کنم و به حرم مشرّف شوم .

در این اثنا افسری او را صدا می زند و می گوید : اهل قم هستی ؟ می گوید : بلی . می پرسد : به کجا می روی ؟ می گوید : به مشهد مقدّس . می پرسد : اساس داری ؟ می گوید : نه . می گوید : همین الآن یک پرواز هست ، برو کارت سوار بگیر و سوار شو . او نیز با شتاب می رود و کارت می گیرد و سوار می شود .

ساعت 2 بعداز ظهر هواپیما در فرودگاه مشهد بر زمین می نشیند و او پیش از غروب آفتاب غسل کرده ، به عتبه بوسی سلطان خراسان موفق می شود . (51)

( 45 ) تشریف فرمائی حضرت بقیه الله ، ارواحنا فداه

مولّف انوار المشعشعین از شخصی به نام سیّد عبدالرّحیم نقل می کند که در عالم رویا دیده است که جمعیّت انبوهی در قبرستان بزرگ (52) قم گرد آمده اند ، آنگاه شخصیّت جلیل القدری سوار بر اسب از زیر بازارچه بیرون آمدند .

در عالم رویا صدای شخصی را می شنود که می گوید : " ایشان حضرت حجّت علیه السلام می باشند " .

او می بیند که حضرت بقیّه الله _ ارواحناه فداه _ تا درِ صحن تشریف آوردند ، آنجا از اسب پیاده شدند و وارد حرم مطهّر شدند .

او می گوید : من نیز دنبال آن کعبه مقصود به حرم مطهّر مشرّف شدم . در حرم مطهّر جز آن حضرت در آن ساعت زائر دیگری نبود . قسمت بالای سر تشریف آوردند ، مشغول زیارت شدند و بعد از زیارت تشریف بردند . (53)


( 46 ) تقصیر خدمت

نیز ایشان از یکی از خدّام حرم مطهّر به نام " میرزا حبیب الله " نقل می کند که طبق معمول هر روز عصر با دیگر خدّام در حرم قرآن می خواندیم ، مسافرتی برای من پیش آمد و چند ماه طول کشید .

در سفر مریض شدم ، چون به قم بازگشتم دیدم همسرم نیز بیمار شده است . روزی عصا به دست گرفته برای کاری بیرون رفتم ، چون برگشتم همسرم را منقلب دیدم ، از علّت آن پرسیدم ، گفت :

پس از رفتن شما خوابیده بودم ، در عالم رویا دیدم در حرم هستم ، سه بانوی مجلّله در جای ضریح مطهّر نشسته بودند ، یکی از آنها از دو بانوی دیگر با عظمت تر بود .

متوجّه شدم که حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ است ، به آن حضرت ملتجی شدم و تقاضا کردم که مرا شفا عنایت کنند ، فرمودند : " ترا شفا دادیم " .

عرض کردم : شوهرم از خدّام شماست ، او را نیز شفا بدهید ، فرمودند : " او تقصیر خدمت دارد ، او چندماه است که قرآن تلاوت نکرده است " .

عرض کردم : او برای تامین معاش مسافرت کرده بود ، فرمودند : " او را نیز شفا دادیم " .

میرزا حبیب الله گفت : همسرم تا از خواب بیدار شده بود بهبودی یافته بود ، من نیز در همان ساعت شفا یافتم . (54)

از این رویای صادقه استفاده می شود که خدمتگزاران عتبات عالیات و مشاهد مشرّفه باید شب و روز در خدمت ، کوشا باشند و هرگز در خدمت سستی نکنند .

( 47 ) تنبیه پلیس

در دوران سیاه رضا خان ، رئیس پلیس قم که فردی بسیار پست ، رذل ، گستاخ و قوی هیکل بود ، برای برداشتن حجاب از سر بانوان به زور متوسّل شد .

روزی به همین منظور در حریم حضرت معصومه علیها السلام قدم می گذارد و در حرم کریمه اهلبیت به زور از سر بانوی صالحه ای که مشغول دعا و زیارت بود ، چادرش را بر می گیرد ، دیگر بانوان حاضر در حرم به وحشت و اضطراب می افتند و ناله و فریاد سر می دهند .

مرحوم آیت الله مرعشی نجفی ( متوفّای 7 صفر 1411 ) که در حرم حضور داشته، با مشاهده این جنایت هولناک و گستاخی بی باک در حرم آن ناموس الهی ، کنترل خود را از دست می دهد و سیلی محکمی از روی غیرت و حمیّت بر صورت رئیس پلیس می نوازد و رئیس پلیس ایشان را تهدید به قتل می کند ، غافل از این که دختر باب الحوائج هرگز چنین گستاخی را بی پاسخ نمی گذارد .

یک روز بعد هنگامی که رئیس پلیس وارد بازار قم می شود ، قسمتی از سقف بازار فرو می ریزد و رئیس پلیس هتاک و بی باک زیر آوار می ماند و از کرامت حضرت معصومه علیها السلام همانجا جان می سپارد و روانه دوزخ می شود . (55)


( 48 ) تنبیه خادمان

مرحوم " کچوئی قمی " یکی از خادمان عصر خود را به نیکی و ظاهر الصّلاح بودن می ستاید و از او نقل می کند که گفت :

من به جهت عواملی چند که ذکرش موجب تطویل است ، تصمیم گرفتم که از خدمت حضرت معصومه علیها السلام دست بردارم و به دنبال کسی بروم ، سرانجام به بازار رفتم تا شغل مناسبی برگزینم .

چون به منزل بازگشتم یکمرتبه حالم پریشان شد و به حالت بیهوشی افتادم ، به طوری که شربت آب نیز از گلویم پایین نمی رفت .

احساس کردم که این دگرگونی در اثر تصمیم استعفا از خدمت می باشد ، و لذا قصد خود را برگردانیدم و عزم خود را جزم کردم که بر سر خدمت برگردم ، بلافاصله حالم خوب شد و به کلّی شفا یافتم . (56)


( 49 ) تنبیه دزد

یک دزد حرفه ای در حدود چهل سال پیش گستاخی را به جایی می رساند که به حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام شبیخون می زند و از پولهای ضریح مقدّس به مقدار یک گونی می دزدد و با مهارت خاصّی آن را از محدوده حرم بیرون می برد.

هنگامی از مقابل کلانتری عبور می کند یکی از پاسبانها می پرسد : آن گونی چیست ؟ او در پاسخ می گوید : نان خشک است . چون دست می زنند می بینند که اسکناس است و بدینگونه او دستگیر می شود ، پولها به حرم مطهّر عودت داده می شود و دزد به سزای گستاخی خود می رسد . (57)


( 50 ) تنبیه زن گستاخ

حضرت حجّه الاسلام والمسلمین آقای شیخ عبدالحسین رضوی هشترودی (متوفّای شب پنجشنبه سوّم شوّال 1419 هـ . ) که از علمای برجسته آذربایجان بودند نقل فرمودند : که در دوران طلبگی ما ، زنی غیر منزّه در حرم در صدد اغفال بانوی پاکدامنی بوده ، چون با دو دستش ضریح مطهّر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ را گرفته بود ، هر دو دستش به ضریح مطهّر چسبیده بود و به هیچ حیله ای نتوانسته بودند دستهایش را از ضریح جدا کنند .

به محضر مقدّس آیت الله حجّت (58) مشرّف شده ، حلّ مشکل را از محضر ایشان خواسته بودند .

آیت الله حجّت فرموده بودند : مقداری از تربت حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام در آب حل کنند و روی دستهای آن زن بد فرجام بریزند ، چون تربت امام حسین علیه السلام مشکل گشای هر درد بی درمان است .

هنگامی که آب محتویِ تربت را به روی دستهای او ریخته بودند دستهایش از ضریح جدا شده بود . ولی چون این زن مورد غضب حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ قرار گرفته بود ، بعد از آن حادثه عقل خود را از دست داده بود ، همواره در کوچه و بازار می گردید و مایه عبرت دیگران بود ، تا روزی که زیر ماشین رفت و عمر نامیمونش به سر آمد .

( 51 ) تواتر کرامتهای بی بی

آیت الله حاج میرزا محمّد حقّی سرابی ، متوفّای شب پنجشنبه 26 رمضان 1491 هـ . در مورد کرامات حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ فرمود :

بنده نسبت به حاجات خودم ، خیلی از حاجات را که مشکل بود و شاید از راههای متعارف قابل علاج نبود ، از حضرت امام رضا علیه السلام گرفتم ، یا به برکت توسّل به حضرت معصومه علیها السلام ، شفای امراض و حل مشکلات و غوامض مطالب ، که حلّ آنها بسیار مشکل بود ، به برکت توسّل به ایشان نتیجه گرفته ام .

این مطلب قابل انکار نیست ، نتایجی که از این زیارات و توسّلات گرفته می شود ، متواتر است ، یعنی آنقدر زیاد است که انکارش از بدیهیّات است . (59)


( 52 ) توصیه دعای کمیل ، توسّل و زیارت عاشورا

آقای حاج مرتضی خوشنویسان که مورد وثوق است نقل می کند که سه چهار سال پیش روزی در حرم مطهّر مشغول زیارت بودم و شخص معلولی را روی ویلچر به ضریح مقدّس بسته بودند ، در این حال جوان 17 - 18 ساله ای را که از ناحیه کمر و پاها فلج بود ، در حالی که به پتویی پیچیده بودند به کنار ضریح آوردند ، پدرش یک طرف پتو را گرفته بود و مادرش طرف دیگر را .

این جوان اهل شمال بود ، پدر و مادرش او را از شمال به امید شفا و بهبودی به محضر کریمه اهلبیت آورده بودند .

موقع ورود اینها حرم شلوغ بود و لذا مدّتی در مسجد بالای سر توقّف کرده ، مشغول توسّل و استغاثه بودند . چون اطراف ضریح خلوت شد او را به کنار ضریح آوردند .

مادرش رفت که بقیّه وسایل خود را از مسجد بالای سر بیاورد ، پدرش در کنار ضریح ایستاد و مشغول استغاثه شد .

مشاهده وضع جوان ، یک انقلاب روحی در من ایجاد کرد ، سرم را بر ضریح نهاده ، و مشغول توسّل شدم .

یکمرتبه دیدم که این جوان در کنار ضریح روی پای خود ایستاده ، دست بر سینه نهاده ، لبها را تکان می دهد و به طرف ضریح مقدّس تعظیم می کند .

پدرش بهت زده می پرسید : محمّد جان چه شد ؟ محمّد جان چه شد ؟

جوان گفت : پدرجان ! این حضرت فاطمه و این حضرت معصومه _ سلام الله علیهما _ هستند به من می فرمایند : " زیارت عاشورا بخوان ، دعای کمیل بخوان ، دعای توسّل بخوان " و من می گویم : چشم .

پدر نیز گفت : چشم می خوانم ، چشم می خوانم .

در این حال مادر رسید و بهت زده ایستاد ، تا مدّتی به قد و قواره پسرش تماشا می کرد ، او را سر پا و روی پای خود می دید ، از خوشحالی نمی دانست چه کند . طولی نکشید که خدّامها و زائران متوجّه شدند و دور او را گرفتند ، من نیز به جهت حال خاصّی که پیدا کرده بودم به کناری رفتم .

در این کرامت باهره چند نکته هست :

1- در اینجا حضرت زهرا _ سلام الله علیها _ درکنار حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ مشاهده شده ، و یکبار دیگر این معنی تجلّی کرده که این حرم رمز حضرت زهرا ، و به جای قبر گمشده صدّیقه طاهره _ سلام الله علیها _ نیز می باشد .

2- تاکید بر ختم زیارت عاشورا و مداومت بر دعای کمیل و توسّل .

4-
سرعت در کرامت ، که از لحظه ای که در کنار ضریح قرار گرفته تا لحظه ای که شفای کامل یافته و روی پای خود ایستاده ، بیش از یکی دو دقیقه نشده است، که حاکی از خلوص ، قدرت ایمان ، شدّت تمسّک و انقطاع کامل پدر و مادر و خود آن جوان می باشد .


( 53 ) چهل ختم قرآن برای بی بی

مرحوم آیت الله حاج سیّد مصطفی صفایی خوانساری ، متوفّای 17 ربیع الثانی 1413 هـ . سالیان درازی در قسمت بالای سر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ نماز صبح را اقامه می کردند و کتابخانه بسیار نفیسی گرد آورده بودند که شامل 700 جلد کتاب چاپی و 1500 نسخه خطّی بود ، که پس از ارتحال ایشان ، نسخ خطّی به کتابخانه آستان قدس رضوی منتقل ، و عناوین آنها در یک مجلّد ، تحت عنوان : "فهرست هزار و پانصد نسخه خطّی " چاپ و منتشر گردید .

در ایّام کسالتشان ، از ایشان در مورد محلّ دفنشان سوال شد ، فرمودند : من چهل بار قرآن کریم را ختم کرده به محضر مقدّس حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ اهدا نموده ، از ایشان تقاضا کرده ام که قبری در حرم به من عنایت فرمایند .

هنگامی که خبر درگذشت ایشان منتشر شد ، تولیت آستانه مبارکه برای محل دفن از تهران کسب تکلیف نمود ، به ایشان گفته شد : " در همان نقطه ای که نماز جماعت می خواند ، دفنش کنید " و بدینگونه با عنایت کریمه اهلبیت در حرم مطهّر مدفون شدند.


( 54 ) حافظه قوی از عنایت بی بی

یکی از افراد ظاهر الصّلاح که می توان به گفته هایش اعتماد کرد از برادرش نقل می کند که در اوایل تحصیل ، حافظه ام بسیار ضعیف بود به حرم مطهّر مشرّف شده متوسّل شدم ، حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ در عالم رویا فرمودند: "بگیر این را که دل شکسته ای " .

هنگامی که از خواب بیدار شدم ، احساس کردم که حافظه نیرومندی به من عطا شده والحمدلله تا کنون هم از حافظه قوی برخوردار است .


( 55 ) حواله امام هشتم

آقای حاج تقی نجفی که از شیعیان شیفته و ارادتمندان با اخلاص خاندان عصمت و طهارت است ، می گفت من هر وقت حاجتی داشتم به حضرت معصومه و یا حضرت رضا علیه السلام عرض می کردم و حاجتم روا می شد ، از جمله در مورد همین مغازه عبا فروشی که در مقابل صحن مطهّر حضرت معصومه علیهاالسلام دارم . داستان از این قرار است که من در این مغازه مستاجر بودم ، یک روز صاحب ملک آمد و گفت : من چند تا دختر دارم برای تهیّه جهیزیه آنها ناگزیر هستم که مغازه را بفروشم .

گفتم : اگر فروختید با ما چگونه معامله می کنید ، گفت : یکماه مهلت می دهم تا تخلیه کنی . گفتم : من نیازی به مهلت ندارم ، هر وقت فروختی ، ظرف 24 ساعت تخلیه می کنم . گفت : اجناس مغازه را چه می کنی ؟ گفتم : می برم منزل . گفت : برای چه ؟ گفتم : برای اینکه شما محبت کردید ، این مغازه را در اختیار من گذاشتید ، حالا که نیاز به فروش دارید ، من نیز باید با شما همکاری کنم .

گفت : من از شما خیلی تعجّب می کنم ، چون قبل از شما خواهرزاده ام در این مغازه مستاجر بود ، از ایشان تقاضا کردم که تخلیه کند ، همه پولی که در مدّت پنجسال از او گرفته بودم ، به او پس دادم ، به کلّی بر سرم منّت گذاشت و مغازه را به من بازگردانید . ولی در مقابل این روحیّه جالب شما ، من هرگز مغازه را به غیر شما نخواهم فروخت . هر وقت شما توان داشتید به شما می فروشم .

به مشهد مقدّس مشرّف شدم و به پیشگاه حضرت امام رضا علیه السلام عرض کردم : آقا جان پول این مغازه را به خواهر گرامی تان حواله کنید ، من بروم در قم بگیرم .

پس از چند روز به حرم مطهّر مشرّف شدم و عرض کردم : بی بی جان ، من حواله ای را از برادر بزرگوارتان دارم محبّت کنید ، گویا حواله هنوز نرسیده بود .

چند روز گذشت ، دوباره خدمت بی بی رفتم و عرض کردم حواله ما را محبّت کنید ، همانجا به دلم گذشت که سهم مقدّس امام علیه السلام به گردن من است ، قبل از اقدام به خرید مغازه باید فکری برای پرداخت وجوهات بکنم . از خدمت آیت الله خوئی قدس سره تقاضا کردم که اجازه بدهند وجوهات متعلّقه را جنس بدهم ، اجازه فرمودند . اعلام کردیم عباها را به نصف قیمت می فروشیم و نصف دیگر را بابت وجوهات حساب می کنیم .

در مدّت کوتاهی در حدود نیم میلیون پول به دست ما آمد . با صاحب ملک وارد معامله شدیم ، به 850 هزار تومان مغازه را معامله کردیم و قرار شد 500 هزار تومان نقداً تقدیم کنیم و 350 هزار تومان باقی را در ظرف سه ماه بدهیم .

در ظرف 5 روز بقیّه پول نیز درست شد ، به او گفتم : چکها را بیاورید پول حاضر است . گفت : قرار ما بعد از سه ماه است ، گفتم : حالا که پول تهیّه شده چرا تاخیر بیندازم . و بدینگونه در مدّت چند روز از برکات بی بی ما صاحب مغازه شدیم .

( 56 ) حواله بی بی

یکی از طلاّب فاضل نقل می کند که یک وقت مشکلی برایم پیش آمد ، به حرم مطهّر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ مشرّف شدم و از محضر مقدّسشان تقاضا کردم که مشکلم را به هر نحوی که صلاح می داند حلّ کند .

روز بعد با یکی از دوستانم در مشهد تلفنی صحبت می کردیم ، او شماره حسابم را گرفت و گفت : بنا هست که شماره حساب شما را به یک بنده خدایی بدهم . شب در عالم رویا دیدم در تهران هستم و به خدمت یکی از علمای تهران رسیده ام ، او یک برگ چک بانک ملّی نوشت و به من داد و من درعالم رویا متوجّه بودم که حواله حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ می باشد .

وی نام آن عالم جلیل القدر را برای نگارنده گفت ، او یکی از وکلای مرحوم آیت الله خوئی قدس سره بود .

او می گفت درعالم خواب مبلغ چک را دیدم ، دقیقش به یادم نمانده بود ، این قدر می دانستم که رقم 50 داشت .

وقتی بیدار شدم به اصالت این حواله به قدری اطمینان داشتم ، که به حرم مشرّف شدم و از بی بی تشکّر کردم .

دو سه روز بعد به بانک ملّی رفتم و گفتم : قرار بود حواله ای از تهران به حساب من واریز شود ، گفتند : بلی دو سه روز پیش واریز شده است .

وقتی حواله را به حسابم وارد کردند ، دیدم 350 هزار تومان است و حواله همان عالم بزرگواری بود که درخواب دیده بودم .


( 57 ) یکی از دوستان مورد اعتماد می گفت :

سال 1363 ش . به قم آمدم ، در مسجد اعظم قم به هنگام تجدید وضو کُتِ خود را روی میز گذاشته بودم ، چون بیرون آمدم کُت را برده بودند .

مبلغ 623 تومان که تنها موجودی من بود ، در جیب کُت گذاشته بودم ، دچار بی پولی شدم و دیگر خرجی نداشتم .

مدّت ده روز در تکیه خلوص نشستم و از بی پولی در زحمت بودم .

روز دهم که از منزل بیرون آمدم ، چون چشمم به گنبد مطهّر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ افتاد عرض کردم : " بی بی ! من خرجی خودم را از شما می خواهم و چون روز عید بود ، گفتم : " عیدی هم می خواهم " .

همان روز کسی با من مصادف شد و پولی به من داد و رفت ، دیگر مهلت نداد که بپرسم شما کی هستید ؟ و این پول چیست ؟

هنگامی که پول را شمردم دیدم 623 تومان است . از این که عنایت بی بی شامل حالم شده بود بسیار شادمان شدم ، بلافاصله به حرم مطهّر مشرّف شدم و از عنایتشان تشکّر کردم و گفتم : از این که لطف فرمودید بسیار متشکّرم ، ولی من عیدی می خواهم .

شب حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ را خواب دیدم ، به خیالم مدرسه فیضیّه ، دست راست حجره دوّم تشریف داشتند .

به محضر مقدّسشان مشرّف شدم و عرض کردم : من عیدی می خواهم .

فرمودند : " آن کلام الله مجید که فلانی به شما اهدا کرد ، از طرف ما بود " . شخصی را که در عالم رویا برایم نام بردند ، درهان ایّام برای من یک جلد قرآن کریم اهدا کرده بود .


( 58 ) یکی از دوستان مورد اعتماد و استناد از حضرت آیت الله حاج سید محمّد روحانی قدس سره ( متوفّای 19 ربیع الاول 1418 هـ . ) از مراجع تقلید ، نقل کرد که در یک زمستان سردی زائری از راه دور به زیارت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ مشرّف می شود ، در جای سردی منزل می کند ، نیازمند کمک بوده و در این شهر آشنایی نداشته است .

به حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ متوسّل می شود ، در عالم رویا این خاتون محشر به او می فرماید : " فردا متولّیِ ما می آید ، به او بگو 15 ریال حواله ما را بدهد " .

روز بعد تعدادی از خدّام برای برف روبی گرد آمده بودند و این زائر غریبه در کنار ایوان آیینه منتظر بود ، که متولّی آستانه مقدّسه وارد می شود . این زائر غریب جلو می رود و می گوید : " 15 ریال حواله حضرت معصومه علیها السلام را بده " .

او نیز بی درنگ دست در جیب کرده 15 ریال می دهد . تا این زائر راه می افتد ، متولّی متوجّه می شود که این زائر مورد توجّه حضرت قرار گرفته ، او را دنبال می کند تا به خانه اش ببرد و در خدمتش کوشا شود . ولی هرچه می گردد او را پیدا نمی کند .


( 59 ) آیت الله حاج سید محمد علی روحانی فرمودند : در محضر پدر بزرگوارم به دیدن یکی از مراجع رفته بودیم ، نقل فرمودند : در ایامی که از نجف اشرف به قم آمدم دستم به کلی خالی بود و 15 ریال می بایست به < سورچی > بدهم و چیزی نداشتم ، به حرم مطهر مشرف شدم و تحت الحنک عمامه ام را به ضریح بستم و به حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ متوسل شدم ، همان روز مرحوم آیت الله حائری 50 ریال به من مرحمت کردند و رفع مشکل شد .


( 60 ) نیز ایشان از پدر بزرگوارشان مرحوم آیت الله حاج سید ابوالقاسم روحانی نقل فرمودند که مرحوم سید محمد باقر متولی باشی رسمش این بود که بعد از نماز مغرب و عشا به منزل می رفت ، یک روز تا وارد منزل شد گفت : من می روم حرم، گفتند : مگر تا الآن در حرم نبودی ؟ گفت : چرا ، ولکن می روم حرم و بر می گردم.

تا وارد حرم شد به نقطه معینی رفت و در مقابل شخص معینی ایستاد . پرسید: شما آقای سید محمد باقر هستید ؟ گفت : بلی ، گفت : پس آن پول را بدهید ، او هم دست به جیب کرده ، آن پول معهود را به او تقدیم کرد و برگشت .

معلوم شد که او متوسل شده ، در خواب به او حواله شده ، و به او نیز مورد حواله معرفی گردیده ، و مشخص شده بود که او را کجا دیدار نماید .


( 61 ) حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ علی نظری منفرد ، که از مدرسین و خطبای حوزه عملیه قم هستند ، با یک واسطه نقل کردند از جد بزرگوارشان مرحوم حاج شیخ علی نظری ( متوفای 1366 هـ . ) که ایشان بعد از مراجعت از نجف اشرف در مدرسه خان اقامت داشته ، چند روزی وسیله تغذیه پیدا نمی کنند ، گرسنگی شدیداً بر ایشان فشار می آورد ، تا جایی که ناگزیر می شود پاهایش را جمع کند و بر دلش فشار بیاورد تا کمتر احساس گرسنگی کند .

در آن شب یکی از افراد خیر قم در نزدیکی آب انبار سید عرب ، مجلس اطعامی در منزل داشته است ، وقتی مهمانها می روند و او استراحت می کند و در عالم رویا خدمت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ می رسد ، وجود مقدس بی بی بر ایشان تغیر می فرمایند که شما خودتان و مهمانهایتان سیر شدید و به خواب رفتید ، ولی آقای حاج شیخ علی در مدرسه خان از گرسنگی خوابش نمی برد .

ایشان از خواب می پرد و زود غذایی بر می دارد و به مدرسه خان می رود و حجره آقای شیخ علی نظری را می پرسد و رویای خود را صادقه می یابد .

مرحوم آقای شیخ علی افزوده بود که آن شخص برای من ماهانه ای تعیین کرد، که هر ماه به من پرداخت می کرد و دیگر من هرگز محتاج نشدم .


( 62 ) ختم مجرب در حرم بی بی

دوست عزیزم حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج سید بیوک اهری ، که یکی از شیفتگان با اخلاص حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ هستند و ملتزمند که در همه ایام سال ، با پای پیاده از منزل خود _ واقع در سالاریه _ به حرم مطهر مشرف شوند .

نگارنده از ایشان تقاضا کرد که قسمتی از مشاهدات شخصی خود را برای درج در این کتاب شرح دهند . فرمودند :

یکی از عنایات حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ به برادرم سید احمد (متوفای 24 ربیع الثانی 1423 هـ . ) مربوط می شود . او مریض شد ، لحظه به لحظه حالش وخیمتر گردید ، پزشکان به وحشت افتادند و از معالجه اش فرو ماندند . خواستیم به خارج منتقل کنیم ، شورای پزشکی تشکیل دادند و گفتند : هیچ فایده ای ندارد ، دیگر کار از کار گذشته است .

حالش بدتر شد و وضع جسمی و روحی اش درهم ریخت ، حالت فراموشی عارض گردید و همه پزشکان اظهار یأس کردند.

در آن لحظات آخر که امیدها از همه جا قطع شده بود و تسلیم قضای الهی شده بودیم ، به یاد ختم بسیار مجربی افتادم که از مرحوم < قویمی > شنیده بودم ، او شخص بسیار مقدس و متدینی بود که < حاج میرزا داود خان قویمی > نامیده می شد . او قبلاً رئیس پست و تلگراف تبریز بود ، بعداً در کنار کریمه اهلبیت مجاورت گزیده بود .

او می گفت : ختم مجربی هست که مخصوص حرم مطهر حضرت معصومه _سلام الله علیها _ می باشد و هرگز ردخور ندارد . هر وقت حاجتی داشتی برو حرم و 330 مرتبه بگو :

< اللهمّ العن هارون الرّشید و مأمون الرّشید > . و مواظب باش که کم و زیاد نشود . با عجله به حرم مطهر کریمه اهلبیت مشرف شدم ، و این ذکر را با اخلاص تمام و انقطاع کامل خواندم ، بلافاصله برادرم شفا یافت و آثار کسالت کلّاً برطرف شد و سلامتی کامل خود را باز یافت .

( 63 ) آنگاه در مورد ایام کسالت خودش صحبت کرد . نگارنده به خوبی به یاد دارد که ایشان سالها مبتلا به ناراحتی گوارشی بودند و به هر دکتری که به ایشان معرفی شده بود مراجعه کرده بودند و به هیچوجه نتیجه ای نگرفته بودند .

حتی به خاطر دارم که در ایام اقامتم در استانبول وضع ایشان را به برخی از دوستان جراحم شرح دادم ، او در دانشگاه استانبول در جمع اساتیدش مطرح کرده ، نظر آنها را برای من آورد من نیز طی نامه ای به ایشان نوشتم .

ایشان فرمودند : در بیمارستان جم به آقای دکتر عطری مراجعه کردم او نیز همانند دیگران تشخیص داده بود که من مبتلا به < کولیت > هستم و باید تحت عمل جراحی قرار بگیرم .

ایشان با دکتر هاشمیان نیز مشاوره نمود ن او نیز نظر دکتر عطری را تأیید کرد و گفت : آقای دکتر سوری هم ببیند ، اگر ایشان موافقت کند من عمل می کنم ، قرار شد ما به عمل جراحی تن بدهیم .

من به قم آمدم به حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام مشرف شدم و آن ختم یاد شده را 330 بار با اخلاص تمام و انقطاع کامل خواندم و از محضر مقدسشان تقاضا نمودم که عنایت کنند ، نظر پزشکان را به تشخیص صحیح رهنمون شوند و عمل جراحی موفّق و مثمر باشد و هرگز این کسالت عود نکند .

سپس به تهران رفتم و در بیمارستان جم بستری شدم ، با حضور آقایان : دکتر سروری و دکتر عطری ، آقای پروفسور هاشمیان عمل کرد .

در اثنای عمل معلوم شد که در زیر کیسه صفرا ، حفره ای ایجاد شده به اندازه کیسه صفرا ، و در آن 120 عدد سنگ جمع شده است ، و آن موجب وحشت و اعجاب پزشکان شد .

عمل به موفّقیت انجام گرفت و من سلامتی خود را باز یافتم و از درد شدیدی که سالیان دراز با آن خو گرفته بودم خلاص شدم .

پس از عمل به من گفتند که این بیماری تا حال در دو مورد مشاهده شده ، یکی در مورد فردی در آلمان و دومی شما هستید و هرگز در فرد سومی تا حال مشاهده نشده است .

سپس معلوم شد که در همان روز وضع مرا به همه مراکز پزشکی جهان مخابره کرده اند و در همه مراکز پزشکی دنیا پرونده پزشکی ما مطرح شده است و برخی از مجلات خارج را به من ارائه دادند که سرگذشت ما را از روز اول ابتلا به این بیماری تا پایان عمل موفقیت آمیز پزشکان ایرانی مشروحاً درج کرده بودند.

هنگامی که من حساسیت موضوع را متوجه شدم ، ترسیدم که این بیماری یک بار دیگر عود کند و مرا از پا درآورد . از این رهگذر با پزشک معالج خود مشورت کردم و گفتم : اگر احتمال عود بیماری هست ، من به خارج بروم و به پزشکان خارج نیز مراجعه کنم .

ایشان گفت : در دنیا همه چیز ممکن است ، ولی من هرگز احتمال عود نمی دهم . برای اطمینان خاطر به لندن رفتم و به دکتر جونس ، اولین متخصص جهاز هاضمه در جهان مراجعه کردم ، او نیز تأکید داشت که شما دومین نفری هستید که به این بیماری مبتلا شده اید و احتمال عود نیست ، ولی اگر چند روز دیرتر تحت عمل جراحی قرار می گرفتید ، یقیناً از بین رفته بودید ، واینگونه به برکت توسل به حضرت معصومه علیها السلام از آن بیماری جانکاه نجات یافتم و الحمدالله هرگز آن بیماری عود نکرد .


( 64 ) دوست دانشمندم ، حضرت حجه الاسلام و المسلمین جناب آقای حاج سید احسان الله سبزواری تویسرکانی ، که از فضلای برجسته و موالیان شایسته خاندان عصمت و طهارت است نقل کردند که :

روزی بین من و استادم حضرت آیت الله حاج سید محمود مجتهدی (سیستانی) قدس سره ( متوفای 16 رمضان 1414 هـ . ) معاهده ای انجام شد ، ایشان فرمودند : اگر برای من دعا کنی و حاجتی که دارم برآورده شود ، چیزی به تو می دهم .

پرسیدم : تا کی ؟ فرمود : تا یک هفته .

در مدت آن هفته ، مکرر به حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام مشرف شدم و در مورد حاجت ایشان توسل و تضرع نمودم ، بعد که خدمت ایشان رسیدم ، پرسیدم : از آن حاجت چه خبر ؟ فرمود : روا نشد .

گفتم : در این مدت من برای حاجت شما خیلی تضرع کردم ، پس به من چه می رسد ؟

فرمودند : در مقابل زحمتی که کشیدی به تو سه مطلب می گویم .

یکی از آن سه مطلب در رابطه با حضرت معصومه علیها السلام و درمورد لعن هارون و مأمون در حرم آن حضرت بود .

حقیر آن را در حرم کریمه اهلبیت انجام دادم و اینک شرح آن :

یکی از روزها در جوار حضرت معصومه علیها السلام ، در مسجد کوچک پیش روی مبارک آن حضرت ، در کناری نشستم ، عبا را بر سر کشیدم و مشغول لعن هارون و مأمون ، قاتلان پدر و برادر حضرت فاطمه معصومه علیها السلام شدم . هنگامی که عبا روی سرم و سرم روی زانو بود ، یکباره دیدم دو عدد محفظه شبیه کیوسک ، از تابوت بزرگتر و از کیوسک تلفن کوچکتر ، دو جنازه در داخل آنها بود، گویا مأمورین همانجا منتظر بودند .

دو دستگاه دیگر از آهن ، شبیه خنجر و یا شمشیر آنجا بود.

به من گفته شد : شروع کن ، همین که مشغول آن لعن شدم ، مأمورین این محفظه های شبیه تابوت را حرکت می دادند و آن شمشیرها و خنجرها با هر لعنی بر بدن آن دو خبیث وارد می شد و بیرون می آمد .

بعدها چندین بار آن لعن را تکرار کردم چیزی ندیدم .


( 65 ) خرید منزل

آیت الله حاج آقا موسی شبیری داستان زیر را در منزل خود و در بیت مرحوم آیت الله صدر ، چندین بار در حضور جمع نقل کردند ، از جمله در روز 18 ذیقعده الحرام 1415 هـ . در منزل خود از مرحوم حاج جواد مجتهدزاده اردبیلی نقل فرمودند : که گفت :

اوایل که من از اردبیل آمده بودم ، در مسافرخانه ابن سینا اطاق گرفته بودم و در صدد بودم که خانه ملک صادقی را بخرم ولی درست نمی شد.

شبی در خدمت آقای حاج حسین آقای مصطفوی درمنزل آقای سرهنگ صدرایی بودیم ، یکی از اقطاب صوفیه نیز حضور داشت ، او به عنوان پیشگوئی گفت :

1- من ترا شام اینجا می بینم .

2- من ترا برای خواب نیز اینجا می بینم و در ابن سینا نمی بینم .

3- من خانه ملک صادقی را نصیب تو نمی بینم .

4- من ترا تابستان در اردبیل می بینم .

و بدینگونه چهار پیش بینی در حق من ابراز کرد.

مشغول صحبت بودیم که سفره پهن شد ، من بلند شدم که بروم ، صاحب خانه و مهمانها اصرار زیاد کردند که بمانم ، من قبول نکردم و گفتم : اگر ایشان قدرت دارد که مرا برای شام و خواب در اینجا نگهدارد ، طبعاً می تواند از مسافرخانه هم بکشد و بیاورد و اینک من می روم تا او بیاورد.

من آن شب در خانه سرهنگ صدرایی نماندم ، رفتم چیزی تهیه کردم و خوردم و شب را در ابن سینا بیتوته کردم ، و دو فقره از پیشگوییهای او دروغ از آب در آمد .

ولی در مورد خانه ملک صادقی هرچه تلاش می کردیم ، درست نمی شد .

آن آقا توسط ایادی خود همه جا منتشر کرده بود که این خانه نصیب ایشان نخواهد شد و هرچه تلاش کند بیهوده است . و لذا هرکدام از آنها مرا می دیدند ، می گفتند : از خانه ملک صادقی چه خبر ؟

آنقدر در محافل و مجالس در مورد خانه ملک صادقی از من پرس و جو کردند که دیگر کلافه شدم و دستم از همه جا کوتاه شد .

پس از یأس کامل به حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام شرفیاب شدم و عرض کردم : بی بی جان ! اگر این منزل نصیب من نشود ، برای اینها مستمسکی می شود و به این وسیله افکار غلط خود را در میان افراد ناآگاه منتشر می کنند .

پس از این توسل بلافاصله خرید منزل فراهم شد ، منزل را خریدم و به محضر رفتیم و سند مالکیت به نام من زده شد .

روزی در محفلی نشسته بودیم و او نیز حضور داشت ، صحبت منزل شد ، او یکبار دیگر با قاطعیت گفت : من خانه ملک صادقی را نصیب تو نمی بینم !

من سند را درآوردم و به حاضران ارائه دادم و به او گفتم : علیرغم تو من خانه را خریدم و خداوند به برکت حضرت معصومه علیها السلام این خانه را نصیب من فرمود .

در مورد تابستان آن سال نیز ، آیت الله شبیری به خاطرش نبود که در قم ماند و یا به مشهد رفت ، بالأخره به اردبیل نرفت و هرچهار فقره از پیشگوئیهای آن شیاد خلاف درآمد ، لذا برای مدتی از قم رفت و در محافل مریدانش ظاهر نشد .(60)


( 66 ) هنگامی که از آقای حاج سید محمد باقر موسوی همدانی ، مترجم تفسیر گرانسنگ < المیزان > در مورد کرامت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ سوال شد فرمود :

کرامات فراوان بود ، که برخی از آنها مکتوب هم شده است ، ولی یک نمونه زنده آن همین خانه ای است که من در آن ساکن هستم ، این خانه به وسیله توسل به حضرت معصومه علیها السلام به دست آمده است ، و مهمتر از آن برکاتی است که برای ما داشته است . موسسه ایتام قم در همین خانه پایه گذاری شد ، که درست 25 سال است ایتام قم را تحت پوشش خود دارد ... همه اینها از برکات حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ است که این خانه با توسل به آن حضرت به دست آمده است . (61)


( 67 ) نگارنده در منزل سابق خود از دو جهت در مضیقه بود ، یکی از جهت کتابخانه، که برخی از کتابهایش در کارتن روی پلّه قرار داشت و به سختی می توانست به هنگام نیاز به آنها مراجعه کند و کتاب مورد نظرش را از کارتن ها پیدا کند ، دیگری جهت محل برگزاری روضه ، که در ایام فاطمیه ناگزیر بود روی حیاط چادر بزند و آن ، مشکلات خاص خودش را داشت . و لذا درصدد برآمد که آنجا را تبدیل به احسن کند ، مدتها مشتری پیدا نمی شد تا در بهمن 1368 ش . آنجا را فروخت و مدت دو ماه برای تخلیه مهلت گرفت ، مهلت تعیین شده در شُرف اتمام بود ولی منزل مناسبی که او را از تنگنا نجات دهد پیدا نمی شد .

وقتی از پیدا شدن منزل مناسب در آن مقطع زمانی مأیوس شد به حرم مطهر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ پناه برد و برای پیدا شدن منزل مناسبی به کریمه اهلبیت متوسل شد .

شب در عالم رویا دید که یکی از اقوامش از تبریز آمده ، او را به کوچه خانه جدیدش برده ، با دست راست منزلی را در داخل کوچه به او نشان می دهد و با دست چپ گنبد و بارگاه حضرت معصومه علیها السلام اشاره می کند و می گوید : این منزل را حضرت معصومه علیها السلام به ما عنایت فرموده است .

در اندک مدتی منزل مناسبی پیدا شد و روز نوروز 1369 ش . معامله انجام پذیرفت ، در حالی که فقط 5 روز به آخر مهلت تعیین شده باقی بود . وسعت قلب فروشنده گرامی موجب شد که پیش از آنکه تعطیلات نوروزی تمام شود و کارهای محضری انجام شود ، در آخرین روز مهلت تعیین شده به خانه جدید منتقل شد . جز اینکه همه رفت و آمدها از طرف بلوار امین انجام می شد و نگارنده تصور می کرد که این خانه غیر از خانه ایست که در عالم رویا دیده بود ، زیرا از سر کوچه گنبد و بارگاه حرم قابل رویت نبود .

سه روز پس از انتقال به منزل برای نخستین بار گذرش به کنار رودخانه افتاد و یکمرتبه چشمش به گنبد و بارگاه ملکوتی حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ افتاد و متوجه شد که این همان منزل اعطایی کریمه اهلبیت است ، زیرا کسی که از طرف خیابان ساحلی سر کوچه می ایستد ، کوچه در طرف راست و حرم در دست چپ او قرار می گیرند و گنبد نورانی بی بی کاملاً مشهود و نوربخش دیدگان تماشاگر است.


( 68 ) سید جلیل القدری که خیلی به نگارنده لطف دارد و شاهد عینی عنایات فراوانی از حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ می باشد ، می فرمود :

در سال 1353 ش . از نجف اشرف تسفیر شدیم و به ا ین آستانه پناه آوردیم و در این شهر مقدس منزلی اجاره کردیم و زندگی خوب و آرامی در زیر سایه عمه بزرگوارمان داشتیم .

در اواخر سال 1354 ش . روزی به منزل آمدم ، متوجه شدم که همسرم خیلی گریه کرده است . گفتم : چه شده ؟ چیزی نگفت : بچه ها گفتند : از کاشان برایمان مهمان آمده بود ، مادرمان در را باز کرد و به مهمانها تعارف می کرد ، یک مرتبه سر و کله صاحب خانه پیدا شد ، کلی حرفهای نامربوط زد و در جلو مهمانها به مادرمان گفت : مگر اینجا مسافرخانه است ؟ مادر از مهمانها کلی خجالت کشید .

آن روز ، پنجشنبه بود و من در روزهای تعطیل به درس مرحوم مطهری می رفتم ، از منزل خارج شدم و به سوی محل درس ایشان حرکت کردم ، در اثنای راه چشمم به گنبد مقدس کریمه اهلبیت افتاد . عرض کردم : عمه جان ، ما 13 سال زیر سایه مولای متقیان امیر المومنان صلوات الله علیه زندگی کردیم ، هر حاجتی داشتیم با توسل به ایشان به ایشان و یا پدر بزرگوارتان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام برآورده می شد ، اینک در حدود یکسال و نیم است که در زیر سایه شما هستیم ، اگر ما را قابل می دانید که در جوار رحمت شما زندگی کنیم ، خانه ای برای ما عنایت فرمایید و اگر قابل نمی دانید ، اشاره ای بفرمایید ما برویم در روستای خودمان زندگی کنیم .

پس از یک هفته ، یکی از آشنایان بازاری به من گفت : من می خواهم برای شما خانه ای بخرم ، چون شما بچه دار هستید ، دیگر به شما منزل اجاره نمی دهند .

گفتم : پول ندارم ، گفت : چقدر دارید ؟ گفتم : سی هزار تومان . گفت : شما همان را بدهید ، من خانه ای برای شما بخرم .

در آن ایام برای خرید یک منزل متوسط حداقل 200 هزار تومان لازم بود . من آن پول ناچیز را به او دادم و او در ظرف یک هفته خانه ای برای ما خرید که 148 متر مساحت داشت و تازه بنا از آن خارج شده بود و هنوز کسی در آن نشسته بود .

سپس فرمود : من هر چه دارم از حضرت معصومه علیها السلام است و همواره غرق نعمتهای این ولی نعمت بزرگوار هستم .


( 69 ) دوست والامقامم آقای حاج سید حسین مولوی فرمودند : یک سید جلیل القدر پاکستانی به نام آقای سید علی نقوی به خدمت پدرم مرحوم حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج سید محمد مولوی ( متوفای 1417 هـ . ) آمد و گفت : می خواهم خانه ای رهن کنم ، یکصد هزار تومان لازم دارم ، به هر دری می زنم درست نمی شود . ایشان فرمودند : برو حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام ، بعد از زیارت ، این دعا را بخوان از محضر مقدس ایشان بخواه ، بدون تردید خواسته ات تأمین خواهد شد .

این سید جلیل القدر به حرم مشرف می شود و در قسمت بالاسر ، زیارت ، توسل و تضرع می کند ، آنگاه آن دعا را می خواند و عرض می کند : بی بی جان ! من در این دیار غربت کسی را ندارم که این مبلغ را از او وام بگیرم ، در اینجا جز شما دادرس و پناهی ندارم ، من این مبلغ را از شما می خواهم .

آنگاه مشغول توسل می شود و دست حاجت به سوی دختر باب الحوایج دراز می کند ، یک مرتبه می بیند یک بسته پول به دامنش می افتد ، به هر طرف نگاه می کند ، کسی را نمی بیند که احتمال دهد این پول از او افتاده باشد . وقتی بسته را بررسی می کند ، می بیند دقیقاً یکصد هزار تومان است .

آقای مولوی افزود : من غفلت کردم که پس از این واقعه از مرحوم پدرم بپرسم که چه دعایی را به ایشان تعلیم کرده بود .

( 70 ) آقای حاج تقی نجفی نقل کردند که مرحوم حاج سید محمد علی امام (جزایری) پدر آقای امام که از خطبای ارزشمند حوزه علمیه قم می باشد ، به من فرمود : دنبال خانه هستم ، به هر دری می زنم درست نمی شود .

گفتم : شما سوراخ دعا را گم کرده اید ! گفت : چه کنم ؟ گفتم : بروید منزل ، وضو بگیرید و به قصد زیارت حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ از منزل حرکت کنید ، به حرم مطهر مشرف شوید عرض کنید : بی بی جان ! من منزل می خواهم .

ایشان بلافاصله حرکت کردند و همان کار را انجام دادند ، تا سه روز خانه بسیار خوبی در صفائیه با بهترین امکانات و آسانترین شرایط نصیب ایشان شد .


( 71 ) باز ایشان نقل کردند که روزی پدرحاج آقای صمدی به من گفت : پسرم در صفائیه می نشیند ، هر کاری می کنم که در آن حوالی منزل مناسبی پیدا کنم جور نمی شود ، به او نیز پیشنهاد کردم که به منزل رفته ، وضو ساخته ، به حرم مطهر مشرف شود و راز دلش را با عمه اش درمیان بگذارد . سر یک هفته در نقطه مورد نظرش خانه مناسبی جور شد .


( 72 ) سید دیگری به دنبال منزل بود ، تشویقش کردم به حرم مشرف شود و از کریمه اهلبیت مطالبه منزل کند. در همان ایام منزل خوبی پیدا شد ، جز این که ایشان 80 هزار تومان کم داشت . قول داد که سرِ یکماه بپردازد . روزی که سررسید آن بود، یخچال نویی را که در منزل داشت با گاری به طرف بازار می برد که بفروشد . یکی از آشنایان رسید و پرسید یخچال را کجا می برید ؟ وقتی از داستان مطلع شد ، گفت: برگردانید و همان روز یکصد هزار تومان بلاعوض به او داد .


( 73 ) حضرت آیت الله حاج سید محمد شیرازی قدس سره ( متوفای 2 شوال 1422 هـ . ) ، از یک نفر کربلایی که مورد وثوق ایشان بود ، نقل فرمودند که می گفت :

هنگامی که به ایران و قم آمدیم مدت 5 _ 6 ماه به دنبال خانه گشتم درست نشد ، تا روزی خیلی ناراحت شدم ، به حرم مطهر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ مشرف شدم ، بدون اینکه سلامی عرض کنم ، یا زیارتنامه ای بخوانم و یا ضریح مقدس را ببوسم ، درکناری ایستادم و گفتم :

< ای دختر موسی بن جعفر ! آیا معنای مهمان نوازی همین است ؟! >

این را گفتم و آمدم بیرون ، هنوز به وسط صحن نرسیده بودم که یکی از آشنایان رسید و گفت : < فلانی شما دنبال منزل بودید ، چه شد > گفتم : هنوز خبری نیست . گفت : من خانه ای سراغ دارم بیا برویم ببینیم مناسب شما هست یا نه ؟ رفتیم و دیدیم و معامله کردیم و از برکات این کریمه اهلبیت همان روز خانه دار شدیم .


( 74 ) یکی از دوستان مورد اعتماد که اهل قم است و شخص فاضل و اهل وِلاهست به جهت مشکلاتی که در زندگی برایش پیش آمد و نگارنده در همان ایام از مشکلاتش بی خبر نبود ، ناگزیر شد که خانه اش را بفروشد و خانه دیگری خریداری کند .

دو سال تمام دنبال خانه گشت و میسر نشد . تا روز جمعه ای بسیار پریشان می شود و با یک دلهره و اضطرابی به حرم مطهر مشرف می شود و عرض می کند :

< ای دختر باب الحوائج ، من بیش از این طاقت تحمل ندارم ، اگر مقدر است من از این شهر بروم ، همین امروز این کار برایم میسر شود ، و اگر قرار است در این شهر بمانم همین امروز سر پناهی برای من فراهم گردد > .

فراز بالا را با یک دنیا امید و انقطاع عرض می کند و از حرم مطهر بیرون می آید . متذکر می شود که غسل جمعه نکرده ، دیگر به منزل بر نمی گردد ، برای انجام غسل جمعه به حمام می رود ، در رختکنِ حمام با کسی مصادف می شود و همانجا مقدمه خریداری منزل فراهم می شود .


( 75 ) حضرت آیت الله حاج سید محمد باقر ابطحی فرمود :

به منزل نیاز داشتم و نمی خواستم در امور مادی به حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ متوسل شوم و لذا به علامه مجلسی متوسل شدم و هر روز یک < یس> برای روح مطهر علامه مجلسی می خواندم .

روز سی و هفتم که تا آن روز 37 < یس > برای علامه مجلسی خوانده بودم ، یک نفر از اصفهان پیغام فرستاد که من حاضرم به فلانی قرض بدهم تا خانه ای خریداری کند .

خانه ای خریداری شد ، پولهایش پرداخت گردید ، مدت 10 روز برای تخلیه منزل وقت تعیین شد .

روز دهم منزل را تخلیه نکرد و تلاش ما بی نتیجه ماند .

روزی به حرم مطهر حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ شرفیاب شدم و عرض کردم :

ای بی بی دو عالم ، من احتراماً درمورد خانه به محضر شما متوسل نشدم ، ولی حالا که خانه خریداری کرده ، پولش را پرداخت نمودیم ، فروشنده تخلیه نمی کند .

شب کلید منزل را آوردند و عذرخواهی کردند .

گفتم : چطور شد ؟ گفتند : دل درد شدیدی گرفت ، به دکتر پورکرامتی مراجعه کرد ، گفت : زود ببرید بیمارستان ، که باید بستری شود .

او گفت : من علت این پیشامد را می دانم ، زود باشید خانه را تخلیه کنید و کلید را ببرید به فلانی تحویل دهید ، و گرنه من از بیمارستان زنده بر نمی گردم . 

[ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed