ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ادبیات3 انسانی - ادبیـات فارسـی سـوم انسانـی

  درس اول: ستایش خدا

1-  به خدایی که زمین را آفرید و فرشتگان زیبا رو را خلق کرد .

2-  او خداوندی است که خود علت و علل است ( ضعف و بیماری به او راه نمی یابد ) و او خدایی است که در فرمانروایش هیچ نقص و اشکالی راه ندارد .

3-  و هم و خیال انسان از شناخت خداوند عاجز است و عقل از شناخت ماهیت خداوند ناتوان است

4-  او شریکی ندارد و یاری دهنده همه است هیچ کس ابدی نیست و فقط خداوند تا ابد باقی است

5-  خداوند ازلی و ابدی است ( برای خداوند ابتدا و انتهایی نمی توان در نظر گرفت )

6-  به ماه روشنایی بخشیده است و به ستاره ی عطارد دوات و قلم عطا کرده است(در ادبیات عطارد به دبیر فلک است )

7-  خداوند انسان یتیمی را ( پیامبر ) حبیب و دوست خود می خواند و او را از پایین ترین درجه به بالاترین درجات می رساند   

نعت پیامبر (ص )

 1- پیامبر داری اخلاق نیک و عادت های پسندیده است او پیامبر خدا بر مردم و شفاعت کننده امت خود است .

2- او پیشوای پیامبران و راهنمای راه شناخت خداست او امانت دار خداوند است و کسی است که جبرئیل بر او نازل شد .

3- او پیامبری است که وحی هنوز تمام نشده بود با رسالت خود همه ادیان را منسوخ و بی اعتبار کرد .

4- وقتی پیامبر ( ص ) تصمیم به اندار مشرکان گرفت با معجزه خود ماه را به دو نیم کرد .

5- وقتی آوازه و شهرت پیامبر در همه جا پیچید کاخ بزرگ ساسانیان فرو ریخت .

6-  شبی به معراج می رود و از نظر مقام و منزلت از جبرئیل پیشی می گیرد .

7- آن چنان با شتاب و عجله به خدا نزدیک می شد و پیش می رفت که در سدره ( نامه درختی بهشتی )جبرئیل از او عقب می ماند .

8-  پیامبر به جبرئیل می گوید ای جبرئیل بالاتر بیا .

9- جبرئیل به پیامبر گفت من از این بیشتر اجازه ندارم و توانایی من بیشتر از این نیست .

10-  اگر به اندازه یک سر مو هم بالاتر بیایم تجلی فروغ خداوند مرا نابود می کند .

11-  من چگونه می توانم تو را به طور شایسته کنم ای پیامبر خدا بر مردم سلام و درود بر تو باد .

12-  در حالی که خداوند تو را ستایش کرده است و به تو قدر و ارج نهاده است و به جبرئیل فرمان داده که تو را ستایش کند .

13-  من که در کمال و معرفت ، ناتوان و عاجز هستم چگونه می توانم تو را ستایش کنم ای پیامبر خدا بر تو سلام و درود باد .

درس دوم : رستم و اسفندیار

  1- بلبل در باغ و بوستان بخاطر گل ناله سر می دهد و گل از ناله بلبل افتخار می کند .

2- کسی نمی داند که بلبل چه می گوید و در پای گل از چه می نالد .

3- او از مرگ اسفندیار می نالد چون جزءاه و حسرت چیزی از او یادگار ندارد .

4- مرگ او در زابل به دست فرزند قوی هیکل زال خواهد بود .

5- اگر خواهان تاج و تخت پادشاهی هستی سپاهت را به طرف سیستان ببر .

6- وقتی آنجا رسیدی دستهای رستم را ببند در حالی که دستش بسته او را پیش من بیاور .

7- در دنیا هر کسی که قدر شناس باشد تلاش می کند و با بزرگان سازش و صلح می کند .

8- زمان زیادی لهراسب پادشاه بود اما تو برای احترام به  کاخ او نیامدی .

9- و وقتی که کشور را لهراسب به گشتاسب داد تو به کاخ او نیامدی .

10- اکنون بدون سپاه و لشکر به پیش تو می آیم ، تا هر چه شاه گفته است، بشنوم.

11- رستم به اسفندیار می گوید با من بد رفتاری و بد زبانی نکن و با دشمنت بجنگ و با من نجنگ .

12- سخنی را که تا کنون کسی به من نگفته تو به من نگو و با جرات و گستاخی کار بیهوده نکن .

13- دل رستم پر از غم و قصه شد و جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

14- اگر من دست به بند او بدهم و یا از کشتن او احساس سر افرازی کنم

15- این هر دو کار نفرین شده ، زشت و زیان بار و بدعت خواهد بود .

16- هم از بندی که به دستانم میدهد من بد نام خواهم شد و هم با کشتن او سرانجام خوبی نخواهم داشت .

17- و تا زمانی که مردم در روی زمین خواهند بود سرزنش کردن من کهنه نمی شود .

18- که رستم از دست جوانی آسیب دید و دستان او را بست .

19- همچنین نام من با ننگ و نفرت قرین خواهد بود و در جهان اعتباری برای من نخواهد بود .

20- و اگر در میدان جنگ کشته شدم در میدان جنگ به پادشاهان همیشه شرمنده خواهم بود .

21- و اگر من کشته شوم ارزش و اعتباری برای زابل نخواهد ماند .

22- رستم به او می گوید ای پهلوان شهرت طلب اگر تو چنین خواسته ای داری

23- تن تو را مهمان سم اسب خود می کنم و با گرز دردت را دوا می کنم

24- تو فردا ضربه سر نیزه مرا و نیز آمادگی مرا خواهی دید .

25- بعد از آن تو خواهان جنگ با پهلوانان در میدان جنگ نخواهی بود .

26- وقتی روز شد رستم برای حفاظت تن خود لباس های جنگیش را می پوشد

27- طنابی به ترک ذین اسب خود بست و سوار اسب پیر پیکر خود شد .

28- با این (اوساف) در حالی که دلش پر از آه و افسوس و لبش پر از پند و اندرز بود تا لب رود هیرمند آمد .

29- از کنار رود به سمت بلندی رفت و از کار روزگار متعجب بود .

30- ای اسفندیار شاد و شادمان حریفت آمد آماده جنگ باش .

31- وقتی اسفندیار یار این سخنان را از آن شیر جنگ آور پیر شنید

32- خندید من از همان زمانی که از خواب بلند شدم آماده جنگ هستم .

33- دستور داد تا بر اسب سیاه زین بنهند و او را به نزد پادشاه ببرند .

34- وقتی اسفندیار یار جنگ جو لباس جنگی خود را پوشید به سبب شادی و قدرت که در او بود.

35- نوک نیزه را بر زمین گذاشت و از روی زمین به پشت زین پرید .

36- مانند پلنگی برای شکار پشت گورخر می پرد و او را آشفته و مضطرب می کند

37- با این توصیحات هر دو به میدان جنگ رفتند .گویی در جهان هیچ شادی و نشاطی وجود ندارد .

38- وقتی دو پهلوان پیر و جوان به آن دو پهلوان سر افراز نزدیک شدند

39- شیحه ای از اسب آن دو بلند شد که گویی میدان جنگ شکافته شد . ( آرایه اغراق )

40- رستم با صدای بلند گفت ای پادشاه خوشبخت و شاد

41- اگر خواهان جنگ و خون ریزی هستی

42- بگو تا جنگجویانی از زابل مسلح به شمشیرهای کابلی هستند بیارم .

43- و در میدان جنگ آنها را به جنگ بیندازیم.

44- تو که خواهان خون ریزی هستی جنگیدن ( سپاهیان مرا ) ببینی  ؟

45- اسفندیار پاسخ داد چرا این قدر سخنان بیهوده می گویی

46- من چه نیازی به جنگ زابلستان و یا ایران و کابلستان دارم .

47- آعین و روش من اینگونه نیست و این کار در نظر من شایسته نیست .

48- که ایرانیان را به کشتن دهیم و خودمان در جهان پادشاهی کنیم .

49- و اگر تو نیازی به یارو کمکی داری با خود بیاور من نیاز به کمک ندارم .

50- با همدیگر پیمان بستند که کسی در آن جنگ کمکشان نکند

درس سوم:  رستم و اسفندیار (2)

 1-تیر و کمان را گرفتند و جنگ به حدی شدید شد که آسمان تیره و تار شد .

2- با نوک پیکانها گویی آتشی به پا کردند و گویی که تیر اندازی زه به تن می دوختند .

3- اسفندیار ناراحت شد و ابروهایش پرچین و چروک شد. ( کنایه خشمگین شد )

4- وقتی که او دست به کمان می برد هیچ کس از چنگ تیرو کمان او در امان نمی ماند .

5- وقتی که او شست را از کمان برداشت و تیر را رها کرد .

6- وقتی که رخش و رستم از کار جنگ در مانده شدند با بیچاره گی اندیشیدند

7- رستم بسیار تند و تیز مثل باد از اسب پیاده شد و به طرف بلندی رفت

8- و همچنین رخش با عظمت و زخمی هم صاحب خود را ترک کرد و به سوی خانه رفت

9- بر روی آن بلندی از رستم خون می رفت به گونه ای که رستم که مانند کوه بیستون بود سست و لرزان شد .

10- سر نوشت آن را مستقیم به چشم اسفندیار می زند و او را کور می کند در حالی که تو دلت پر از خشم است

11- ای مرد سیستانی مگر تو قدرت و کمان مرا فراموش کردی .

12- تو با حیله و نیرنگ زال اینگونه سالم و درست شدی وگرنه که الان مرده بودی و دنبال گور می گشتی

13- امروز طوری گردنت را می کوبم که دیگر زال تو را زنده نبیند .

14- از خدای پاک بترس و بر خلاف عقل و احساس خود عمل نکن ( مگذار احساس تو عقل و خرد تو را به خاک بسپارد )

15- من امروز به خاطر جنگ نیامدم من امروز بخاطر عذر خواهی آمده ام .

16- در حالی که تو به جنگ با من تلاش می کنی و چشم عقلت را بسته ای

17- کمان را آماده کرد و در آن تیرگزی را که پیکان آن زر آلود کرده بود .

18- داخل کمان گذاشت و سر خود را به سمت آسمان بلند کرد

19- گفت ای آفریننده خورشید ای خدایی که شکوه و عظمت و قدرت و دانش در دستان تواست

20- تو می بینی که روح و روان من پاک است و از نیت و قدرت من آگاهی

21- که هر چقدر که اسرار می کنم که شاید اسفندیار دست از جنگ از من بردار ( تاثیری ندارد )

22- تو می دانی که او ظالمانه به جنگ می کوشد و جنگ آوری و مردانگی را به رخ می کشد

23- مرا به خاطر این گناه مجازات نکن ای خدایی که آفریننده ماه و ستارگان هستی

24- به همان شیوه ای که سیمرغ دستور داده بود رستم تیر گز را در کمان گذاشت

25- آن تیر را به چشمان اسفندیار زد طوری که جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

26- قامت بلند اسفندیار خمیده شد و شکوه و عظمت دانش از او دور شد .  

درس چهارم : بازرگان و طرار

 1-  اول روز جوانی و غره ی ایام زندگانی `اول روز جوانی و آغاز روز زندگی

2-  تفحص کار دزدان و بحث احوال طراران کردی  ` در مورد کار دزدان تحقیق و جستجو می کرد.

3-  پای در میان نهادی ` شروع به بررسی کردن  4- پی بیرون بردی ` کشف و شناسایی می کرد

5-  به بزازی مشغول شده بود ` به پارچه فروشی مشغول شده بود

6- به دست بازی آوردی ` باز پس گرفتن اموال مسروقه 7- زی او بر آورد ` لباس او بر آورد

8- با مفاتیح که برای گشادن در دکان معد بود ` با کلید که برای گشادن در دکان آماده بود

9- بر افروز که مرا در دکان مهمی هست ` برایم کار مهمی پیش آمده است

10- شمع بستد ` شمع را گرفت    11- فرا پیش نهاد ` در مقابل خود قرار داد

12- محاسبه ای می کند ` مشغول حساب و کتاب است

13- حمالی را آوازده تا بعضی از این اقمشه با من به خانه برد ` فرد باربری را صدا کن تا بعضی از این پارچه ها را به خانه ی من ببرد

 14- قراضه ای بدو داد ` مبلغ اندکی به او داد  15- امشب از من زحمت دیدی در اخر اجات خود صرف کن ` امشب من باعث زحمت تو شدم این پول را خرج زندگی ات کن 16- چهار رزمه از جامه های قیمتی بر هم نهاده بود ` چهار بقچه از لباس های قیمتی پر کرده بود

17- به فراست صادق دانست ` به زیرکی تمام دانست 18- امارات آن بر خود ظاهر نگردانید ` نشانه ها آن بر خود ظاهر نگردانید

 19- حلم و و قار ` بردباری و متانت 20- مشروع ` جای ورود آب 21- ملاحی ` ملوان

22- شعد ` رودخانه 23- ملاقی `دیدار کننده 24- حیله کرد ` تلاش کرد 25- معاونت کرد ` کم

درش ششم :  داستان در آتش افکندن ابراهیم (ع)

 1-نمرود منادی فرمود `نمرود فرمان داد 2- خدایان شما را پاره کرده است ` خدایان شما را شکسته است 3- آتش افروختن بدان بود ` آتش به آن سبب بود 4- تا که بود که نصرت کند تو ` به امید آن که تو را یاری کند  5- ابراهیم را باز داشته بود ` ابراهیم را زندانی کرده بود  6- نرگس و ریاحین گربر گرد تخت او برست و حله ی بهشت بیاورند ` نرگس و گل های خوش بو اطراف تخت او رویین و لباس بهشت بیاوردند  7- نمرود مرندیمان را گفت ` نمرود خدمتکاران را گفت  8- این همه فضل او کرد ` این همه را بخشش کرد  9- نیک خدای است ` خوب خدای است  10- مملکت تو را زیارت کند ` مملکت تو را برکت می دهد  11- من به خداوند بگروم ` من به خداوند ایمان می آورم  12- با ابراهیم دوستی گیرم و با خداوندی بسازم ` با خدای ابراهیم سازگاری کنم و با او دشمنی نداشته باشم  13- حشمت ایشان برود ` شکوه ایشان ازبین برود 14- این از رای ضعیف بود ` این از کم فکری بود

درس هفتم :  بر دار کردن حسنک

1- ص ۳۹ ) در آغاز این کتاب فصلی در مورد چگونگی بر دار کردن حسنک خواهم نوشت و بعد قصه را آغاز خواهم کرد. امروز که این داستان را شروع می کنم از این گروهی که درباره آنها سخن می گویم یکی دو نفر زنده اند و در گوشه ای به سر می برند و خواجه بوسهل زوزنی چند سالی است که مرده و گرفتار پاسخگویی به اعمالش است و ما به هیچ وجه با او کاری نداریم- هر چند که نسبت به من بدی کرد.- زیرا عمر من به ۶۵ رسیده و به دنبال او باید بروم. در تاریخی که می نویسم، سخنی نمی گویم که به حمایت و دروغ گویی منجر شود و خوانندگان این کتاب بگویند که: « این پیر باید خجالت بکشد.» بلکه چیزی می گویم که خواننده ها با من همراهی کنند و مرا سرزنش نکنند. ۲ – این بوسهل مردی بزرگ زاده و با شکوه و دانشمند و دانا بود. اما فتنه انگیزی و تندخویی در سرشت او استوار شده بود– در آفرینش خدا دگرگونی نیست- و با وجود آن فتنه انگیزی رحم نداشت و همیشه منتظر بود تا پادشاهی بزرگ و قدرتمند بر غلامی خشم بگیرد و به او آسیب برساند و از کار بر کنار کند. این مرد از گوشه ای وسط می پرید و دنبال فرصتی می گشت و سخن چینی می کرد و رنجی بزرگ (ص ۴۰) به آن غلام می رساند و بعد بیهوده می گفت : که فلانی را من بازداشت کردم – و اگر چنین کرد به سزای عمل خود رسید- افراد عاقل می دانستند که حقیقت این گونه نیست و سری تکان می دادند و زیر لب می خندیدند یعنی که او بیهوده گوست. به جز استادم (بونصر مشکان)که نتوانست به او آسیبی برساند با آن همه مکری که در مورد او به کار برد . از آن جهت به هدفش نتوانست برسد، که حکم الهی با سخن چینی های او همراهی و یاری نکرد و دوم این که بونصر مشکان مردی دوراندیش بود . در روزگار سلطان محمود – خدا از او راضی باشد – بی آن که به سرور خود خیانتی بکند. مطابق میل سلطان مسعود – که رحمت خدا بر او باد – در همه ی موارد رفتار می کرد . زیرا می دانست که تخت پادشاهی بعد از محمود به مسعود خواهد رسید و روش حسنک با روش او فرق داشت، زیرا به خاطر امیر محمد و میل و دستور سلطان محمود، شاهزاده مسعود را ناراحت کرد و کارهایی کرد و چیزهایی گفت که هم طرازان او هم نمی توانند تحمل کنند تا چه برسد به پادشاه. همان طور که جعفر برمکی و این گروه در زمان هارون الرشید وزارت کردند و سرانجام کار آنها همان طور شد که نصیب این وزیر (حسنک) شد. و بوسهل با مقام و ثروت و زیردستانش در مقابل حسنک مثل یک قطره از یک رود بود- حساب فضل و دانش جداست- اما حسنک گاهی از حد خود تجاوز کرد. یکی آن بود که به عبدوس گفت :” به سلطان مسعود بگو که من آن چه را که انجام می دهم به فرمان سلطان محمود می کنم. اگر زمانی تخت پادشاهی به تو رسید حسنک را باید به دار بیاویزی.” به ناچار وقتی مسعود، پادشاه شد، حسنک به دار آویخته شد و بوسهل و سایرین در این مورد کاره ای نیستند. حسنک به عاقبت بی باکی و تجاوز از حد خود رسید. ۳ – وقتی که حسنک را از شهر بُست به هرات آوردند، بو سهل زورنی او را به علی رایض غلام خود تحویل داد و او را به هر شکل ممکن خوار و خفیف کردند و چون در مورد او بازرسی نبود ازاو انتقام ها گرفت و دل خود را تسکین داد و به همین علت مردم اعتراض کردند و گفتند: زده و افتاده را می توان زد اما جوانمرد کسی است که « عفو هنگام قدرت » را بتواند به کار ببندد. ۴ – وقتی امیر مسعود – خداوند از او راضی باشد – تصمیم گرفت از هرات به بلخ برود، علی رایض حسنک را با دست بسته می برد و او را خوار می کرد و کینه توزی و سخت گیری و انتقام در حق او بود. هر چند که من شنیدم از علی، پنهانی به من گفت که از هر چه بوسهل دستور داد از کارهای زشت در مورد حسنک از ده تا یکی انجام می دادم و بسیار احتیاط و مدارا می کردم. و بوسهل در بلخ پادشاه را تحریک کرد که باید حسنک را باید به دار بیاویزی و پادشاه بسیار بردبار و بخشنده بود و جوابی نمی داد. ۵ – عبدوس مورد اعتماد (مشاور امیر مسعود) گفت:‌یک روز بعد از مرگ حسنک از استادم شنیدم که پادشاه به بوسهل (ص۴۱) گفت برای کشتن این مرد دلیل و عذری باید داشته باشیم. بوسهل گفت: دلیل از این بزرگتر که این مرد اسماعیلی مذهب است و هدیه ی اسماعیلیان مصر را پذیرفت. تا این که خلیفه القادر باا… ناراحت شد و مکاتبه را با امیر محمود قطع کرد و حالا مرتب از این مسأله حرف می زند و پادشاه می داند که در نیشابور، فرستاده ی خلیفه آمد و پرچم و هدیه آورد نامه ی دولتی و فرمان او در این مورد چه بود. دستور خلیفه را باید رعایت کنیم. پادشاه گفت: در این مورد فکر می کنم . ۶ – بعد از این سلطان با استادم جلسه ای داشت. استادم تعریف کرد که در آن خلوت چه صحبتی شد . گفت: پادشاه در مورد ماجرای حسنک و خلیفه پرسید و گفت نظرت در مورد دین و اعتقاد این مرد و هدیه پذیرفتن او از مصریان چیست؟ من شروع کردم و از رفتن حسنک به حج تا زمانی که از راه شام از مدینه به وادی القری بازگشت و دلیل و لزوم گرفتن هدیه از مصریان و تغییر مسیر دادن و به بغداد نرفتن و این که خلیفه به نظرش رسید که شاید سلطان محمود دستور داده ، همه را شرح دادم . پادشاه گفت: پس گناه حسنک در این مورد چه بوده اگر از صحرای عربستان می آمد همه را به کشتن می داد . گفتم این گونه بود اما برای خلیفه به چند شکل گزارش دادند تا این که بسیار ناراحت و خشمگین شد و گفت حسنک قرمطی ( اسماعیلی) است. در این مورد نامه ها و رفت و آمد بسیار صورت گرفت. سلطان محمود همان گونه که لجاجت و ستیزه جویی از خصوصیات او بود یک روز گفت به این خلیفه پیر شده و نادان باید نوشت که من بخاطر حمایت از عباسیان اقدام کرده ام و در همه ی دنیا به دنبال اسماعیلی مذهب ها می گردم و هر کسی را که پیدا کنیم و ثابت شود که اسماعیلی است، اعدامش می کنیم. اگر ثابت شود که حسنک اسماعیلی مذهب است، خبر به خلیفه می رسید که در مورد او چه تصمیمی گرفته ایم. او را من بزرگ کرده ام و با فرزندان و برادران من یکسان است اگر او قرمطی است من هم قرمطی هستم. به دفتر کارم آمدم و نامه را آن طور نوشتیم که غلامان به پادشاهان می نویسند و سرانجام بعد از رفت و آمد زیاد تصمیم بر این شد که آن هدیه ای را که حسنک گرفته بود و آن هدیه های نو که برای سلطان محمود فرستاده بودند را با فرستاده ای به بغداد بفرستند تا بسوزانند و وقتی فرستاده برگشت، پادشاه پرسید که آن هدیه ها را در کجا سوزاندند ؟ زیرا پادشاه بسیار ناراحت شده بود که خلیفه به حسنک تهمت قرمطی بودن زده بود. با آن همه ، ترس و دشمنی خلیفه زیاد می شد البته در پنهان نه آشکار، تا اینکه سلطان محمود مرد . بنده آن چه را اتفاق افتاده به طور کامل باز گفتم. گفت: فهمیدم. ۷ – بعد از این جلسه البته بوسهل کار را رها نکرد. روز سه شنبه ۲۷ صفر (ص۴۲) وقتی ملاقات عمومی تمام شد، پادشاه به خواجه احمد گفت:‌باید به تالار بروید زیر حسنک را قاضی ها و شاهدان عادل به آن جا خواهند آورد تا آن چه را که از حسنک خریده شد همگی به نام ما سند بزنند و خود او نیز گواهی دهد. خواجه گفت: همین کار را انجام می دهم و به تالار رفت و بزرگان و رئیس دیوان مراسلات و بوسهل زرونی به آن جا آمدند و امیر دانشمند آگاه و فرمانروای سپاه یعنی نصر خلف را آن جا فرستاده و قاضیان بلخ و بزرگان دانشمندان و عالمان دین و شهادت دهندگان به عدالت پاکی همگی در آن جا حاضر بودند وقتی این جماعت مردم آماده شد من یعنی ابوالفضل و گروهی بیرون تالار بر روی سکوها به انتظار حسنک نشسته بودیم- یک ساعت گذشت. حسنک آمد بدون آن که بسته باشد عبایی داشت سیاه رنگ متمایل به کبود و کهنه، بالا پوش و عبایی بسیار تمیز و عمامه ای نیشابوری کهنه و کفش میکائیلی نو در پا و موی مرتب و بسته و زیر عمامه پوشیده کمی دیده می شد . رئیس نگهبانان و علی رایض و از هر گروه مردم می آمدند. او را به تالار بردند و تا نزدیک نماز ظهر در آن جا ماندند. بعد بیرون آوردند و به بازداشتگاه بردند و به دنبال او قاضی ها و عالمان دین خارج شدند و این اندازه شنیدم که دو نفر به هم می گفتند: «چه کسی بوسهل را به این کار وادار کرد؟ زیرا آبروی خود را برد، »به دنبال آنها، خواجه احمد با بزرگان بیرون آمد و به خانه ی خود رفت. ۸ – نصرخلف دوستم بود از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاد؟ گفت وقتی حسنک آمد، خواجه احمد حسن به احترام او بلند شد. وقتی که او این بزرگواری را نشان داد. دیگران خواه یا ناخواه بلند شدند. بوسهل زوزنی نتوانست خشم خود را تحمل کند بلند شد اما نه بطور کامل و زیر لب غرغر می کرد. خواجه احمد به او گفت در همه ی کارها ناقصی. بوسهل بسیار خشمگین شد. و خواجه احمد مانع شد که امیر حسنک هر قدر که خواست مقابل او ( به عنوان متهم ) بنشیند و حسنک کنار من نشست و طرف راست خودش ( خواجه احمد) بونصر مشکان را نشاند و بوسهل هم طرف چپ خواجه نشست و بوسهل از این مسئله بیشتر ناراحت شد. ۹ – خواجه ی بزرگ به حسنک رو کرد و گفت: حال سرورم چطور است و زندگی را چگونه می گذارند؟ حسنک گفت: جای سپاس گزاری است. خواجه گفت؟ نباید غمگین باشی زیرا این وضعیت ها برای مردان بزرگ رخ می دهد و باید هر چه که سلطان مسعود می گوید اطاعت کنی. زیرا تا زمانی که زنده ایم امید هزاران آسایش و گشایش است. تحمل بوسهل تمام شد گفت: برای خواجه ارزشی دارد که با این سگ قرمطی که می خواهند به دستور خلیفه به دار بیاویزندش (ص۴۳) اینگونه سخن بگوید؟ خواجه با عصبانیت به بوسهل نگاه کرد. حسنک گفت نمی دانم سگ کیست؟ همه از خانواده ی من و تمام ثروت و مقام و سرمایه ی من آگاهی دارند. از لذت های دنیا بهره بردم و کارهای زیادی انجام دادم و سرانجام کار انسان مرگ است. اگر امروز زمان مرگم فرا رسید کسی نمی تواند مانع آن شود که اعدام کند یا نکنند، من بزرگتر از امام حسین بن علی (ع) نیستم. این بوسهل که در مورد من این گونه صحبت می کند، در مورد من شعر ( مدحی ) گفته و قبلاً مرا ستایش کرد. جلوی خانه ی من ایستاده و تقاضا می کرد. اما برای قرمطی بودن من دلیلی بهتر از این لازم است زیرا او را با تهمت بازداشت کردند و نه من را و این را همه می دانند چنین اتهامی در مورد من درست درنمی آید. ۱۰ – بوسهل بسیار عصبانی شد و خواست که فریاد بزند و فحش و ناسزا بدهد، خواجه فریاد زد گفت برای این مجلس پادشاه که در آن نشسته ایم احترامی وجود ندارد؟‌ما برای انجام کار دور هم جمع شده ایم وقتی کار تمام شد این مرد پنج شش ماه است که زندانی شماست هر کاری خواستی انجام بده، بوسهل ساکت شد و تا پایان جلسه حرفی نزد. ۱۱ – دو سند برای همه ی وسایل و زمین های زراعی حسنک همه را به اسم پادشاه نوشتند همه ی زمین ها را با نام برای او خواندند و او اعتراف کرد که آن ها را با میل و رغبت فروخته است و آن پولی را که تعیین کرده بودند گرفت. و همه ی حاضران گواهی دادند. و حاکم در صورت جلسه آن را ثبت کرد چنان که در نظایر آن ها رسم است. وقتی از این کار آسوده شدند به حسنک گفتند باید برگردی. و او رو به خواجه کرد و گفت زندگی شما طولانی باد در زمان سلطان محمود به دستور او در مورد شما بیهوده گویی می کردم که همه اشتباه بود. چاره ای جز اطاعت نداشتم و فامیلهای خواجه را محبت می کردم. بعد گفت: « من اشتباه کردم و سزاوار هر مجازاتی که پادشاه بفرماید هستم! اما خداوند بخشنده مرا رها نمی کند و از جان دست شسته ام از عاقبت زن و بچه هایم می ترسم خواجه باید مرا حلال کند. و گریه کرد دل حاضران برای او سوخت و اشک در چشم خواجه جمع شد و گفت : « من تو را حلال کردم نباید اینگونه نا امید باشی زیرا در کارها امید بهبودی وجود دارد. » ۱۲ – بعد حسنک بلند شد و خواجه و مردم برخاستند و وقتی همه برگشتند و رفتند، خواجه بوسهل را خیلی سرزنش کرد و او از خواجه عذرخواهی کرد و گفت: نتوانستم بر خشم خود مسلط شوم گزارش این جلسه را فرمانروای لشکر و دانشمند آگاه به عرض پادشاه رساندند. پادشاه، بوسهل را خواست و خوب گوشمالی داد و گفت: فرض کنیم که تشنه خون حسنک هستی، اما باید به وزیر ما احترام و ارزش قایل شوی، بوسهل گفت: از آن کار بدی که او در حق پادشاه در هرات کرد یادم آمد. خود را نتوانستم نگه دارم؛ دیگر چنین اشتباهی صورت نمی گیرد. ۱۳ – از خواجه ی عمید عبدالرزاق شنیدم شبی که فردای آن حسنک را اعدام می کردند ، بوسهل وقت نماز عشاء نزد پدرم آمد. پدرم گفت چرا آمده ایی؟ گفت نمی روم تا زمانی که خواجه احمد بخواهد مبادا که نامه ای بنویسید به پادشاه در مورد شفاعت حسنک، پدرم گفت: نوشتم اما شما آن را از بین بردید و این بسیار زشت است. و به جای خواب خود رفت. ۱۴ – در آن روز و شب در مورد اعدام حسنک چاره می اندیشیدند. دو مرد قاصد را آماده کردند با لباس مخصوص قاصدن یعنی از بغداد آمده اند و از طرف خلیفه نامه آورده اند در این مورد که حسنک اسماعیلی مذهب را باید اعدام کنید و سنگسار کنید تا دوباره کسی بر خلاف نظر خلیفه کسی لباس مصریان را نپوشد و حاجیان را به آن سرزمین نبرد. ۱۵ – وقتی که کارها آماده شد، روز بعد، چهارشنبه، دو روز آخر ماه صفر، امیر مسعود سوار بر اسب شد و قصد شکار کرد و تفریح سه روزه همراه با هم نشینان، افراد مخصوص نوازندگان و در شهر به جانشین خود دستور داد که تا کنار مصلای بلخ پایینتر از شهر، داری آماده کنند. مردم به آن طرف راه افتاده بودند. بوسهل سوار بر اسب شد و تا جلوی دار آمد و ایستاد و عده ای از افراد سواره و پیاده رفته بودند تا حسنک را بیاورند . وقتی از کنار بازار عاشقان وارد شدند و به مرکز شهر رسیدند، میکائیل در آنجا اسبش را نگه داشته بود، به استقبال او فحش های زشتی داد. حسنک به او نگاه نکرد و جوابی نداد. عموم مردم به خاطر این کار ناپسندی که کرد و حرف های زشتی که زد او را لعنت کردند. این میکائیل بسیار بلادید و هنوز زنده است و مشغول عبادت و خواندن قرآن است. وقتی دوستی کار زشتی انجام دهد چاره ایی نداریم جز گفتن آن حسنک را به پای چوبه ی دار آوردند، پناه بر خدا از پیش دو قاصد را نگه داشته بودند به این معنی که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می خواندند به حسنک دستور دادند که لباست را بیرون بیاور. او دست به زیر لباسش کرد و بند را محکم کرد و سر پاهای شلوارش را بست و بالا پوش و پیراهنش را در آورد و با عمامه دور انداخت و لخت با شلوار ایستاد و دست ها را در هم محکم کرد. تنش مثل نقره سفید و چهره اش بسیار زیبا. به زیبایی صد هزار نگار ، همه ی مردم به سختی گریه می کردند . کلاه خودی آهنی که صورت را می پوشاند آوردند عمداً تنگ بطوری که سر و صورتش را نمی پوشاند فریاد زدند که سر و صورتش را بپوشانید تا بر اثر سنگ از بین نرود زیرا می خواهیم سرش را به بغداد نزد خلیفه بفرستیم. حسنک را هم چنان نگه می داشتند و او زیر لب چیزی می خواند تا اینکه کلاه خودی گشادتر آوردند. ۱۶ – در این بین، احمد جامه دار سوار بر اسب امد و رو به حسنک کرد و گفت که سلطان می گوید: « این آرزوی خودت بود که می خواستی زمانی که سلطان مسعود به پادشاهی رسید ترا بردار کند ما می خواستیم ترا ببخشیم اما خلیفه نوشته است. تو اسماعیلی مذهب شده ایی ما به دستور خلیفه ندا به دار می آویزیم. » ۱۷ – حسنک جوابی نداد بعد از آن، با کلاه خود گشادتری که آورده بودند صورتش را پوشاندند بعد فریاد زدند که بدو حسنک حرفی نزد و به آنها توجهی نکرد . مردم می گفتند خجالت نمی کشید کسی را که می خواهید بکشید با حالت دو به طرف چوبه ی دار ببرید؟ . نزدیک بود که آشوبی بزرگ بپا شود. افراد سواره نظام به طرف مردم حرکت کردند و آنها آرام کردند. ۱۸ – حسنک را به طرف دار بردند و به جایگاه اعدام رساندند. بر اسبی که هرگز ننشسته بود نشاندند و جلاد او را محکم بست و ریسمان ها را پایین آورد. فریاد زدند که سنگ بزنند. هیچ کس راضی به انداختن سنگ نشد و همه ی مردم خصوصاً نیشابوریان به زاری گریه می کردند. به عده ایی از او باش پول دادند که سنگ بزنند در حالی که حسنک مرده بود زیرا جلاد طناب را به گردنش انداخته بود و او را خفه کرده بود. ۱۹ – این است حکایت حسنک و دوران وزراتش، و سخنان او -که خدا او را ببخشاید.- این بود که می گفت مرا دعای مردم نیشابور نجات می دهد اما نداد. و آن همه غلام و مال و زمین زراعتی و وسایل و طلا و نقره و ثروت برایش فایده ایی نداشت. او مرد و آن گروهی که این مکر و حیله را ترتیب داده بودند هم مردند -خدا همه را رحمت کند، -و این داستانی با عبرت و پند بسیار است. و این همه وسایل دشمنی و جنگ که برای مال دنیا بود کنار گذاشتند. چه بسیار احمق است انسانی که به این دنیا ببندد زیرا دنیا نعمتی می بخشد اما آن را به زشتی پس می گیرد. ۲۰ – وقتی که از انجام این کار آسوده شدند، بوسهل و گروه مردم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند همانطوری که تنها از شکم مادر متولد شده بود. بعد از آن از ابوالحسن که دوست من بود (ص۴۶) و از افراد خاص بوسهل شنیدم که می گفت: یک روز با بوسهل بودم وی مجلس زیبایی ترتیب داده بود و غلامان زیادی برای خدمت ایستاد بودند و نوازندگان خوش آواز هم در آن مجلس حضور داشتند. در آن بین دستور داد که سر حسنک مخفیانه آوردند و در طبقی با سرپوش قرار داده بودند. بعد بوسهل گفت. بیاید میوه ی نوبرانه بخوریم. همگی گفتند می خوریم. دستور داد بیاورید. آن طبق را آوردند وقتی سر پوش آن را برداشتند. وقتی سر حسنک را دیدیم همگی تعجب کردیم و من بیهوش شدم و بوسهل خندید و من در جایی خلوت روز بعد او را سرزنش کردم او گفت. ای ابوالحسن تو مرد ترسویی هستی، سر دشمنان را باید اینگونه مشاهده کرد. این سخن آشکار شد و همه سرزنش کردند بخاطر این موضوع و او را لعنت کردند. ۲۱ – آن روزی که حسنک را اعدام می کردند استادم بونصر چیزی نخورد و بسیار ناراحت و در فکر بود. بطوری که هیچ وقت او را به این وضع ندیده بودم و می گفت دیگر امید نیست. و خواجه احمد حسن میمندی هم به این وضعیت بود و به محل کارش نرفت. ۲۲ – حسنک هفت سال بردار ماند بطوری که گوشت و پوست پاهای او هم ریخت و خشک شد بطوری که اثری از آن نماند. تا اینکه با اجازه او را پایین آوردند و دفن کرده بطوری که کسی نمی دانست سرش کجاست و تنش کجاست. ۲۳ – مادر حسنک زنی بسیار شجاع بود، اینگونه شنیدم که این موضوع را سه ماه از او مخفی کردند وقتی شنید بی تابی نکرد آن گونه که زنان بی تابی می کنند بلکه از ناراحتی آن گونه گریه کرد. به گونه ای که حاضران از غم او بسیار گریه کردند. سپس مادر حسنک گفت: پسرم چه بسیار مرد بزرگی بود که پادشاهی چون محمود مقام این دنیا( وزارت) را به او سپرد و پادشاهی بزرگ چون مسعود مقام آن دنیا (بهشت) را نصیب او کرد. و ماتم و عزای فرزند را بسیار نیکو برگزار کرد که هر انسان خردمندی که این را شنید، پسندید. و سزاوار و شایسته ی او بود. و یکی از شاعران نیشابور در مورد مرگ حسنک این مرثیه را سرود که این جا آورده می شود. بیت 1) مسعود سر کسی را برید که سرور و بزرگ بزرگان بود.او(حسنک) مایه ی زینت روزگاروهم چون تاجی سبب افتخار کشور بود. بیت ۲ ) حتی اگر او قرمطی و یا یهودی و یا کافر بوده باشد، از تخت وزارت به پای دار بردن او کاری زشت و ناپسند بود.

 

معنی درس هشتم : شیر و گاو

بند ۱ – ( ص ۴۹ ) بارزگانی بود که ثروت بسیار داشت و فرزندانش رشد کردند و بزرگ شدند و از کسب و کار پدر روی برگرداندند (کار نکردند و درآمدی نداشتند) و در استفاده از اموال پدر زیاده روی کردند. پدر پند و سرزنش آن ها را لازم دید و در ضمن پند دادن به آن ها گفت: ای فرزندان من، مردم دنیا، طالب سه چیز هستند و به آن سه چیز نمی رسند مگر این که چهار ویژگی را داشته باشند، اما آن سه چیزی که مردم خواهان آن هستند عبارت اند از: الف- فراوانی مال و زندگی راحت، ب- مقام و مرتبه ی بلند وپ- رسیدن به پاداش آخرت. و آن چهار ویژگی که بوسیله آن ها می توان به این اهداف رسید عبارتند از: ۱- اندوختن مال از راه درست و پسندیده ، ۲- نگاه داشتن مال از راه خوب و پسندیده، ۳- بخشش آن مال به صورتی که به مصلحت زندگی ، رضایت خانواده و ذخیره ای برای آخرت بپیوندد و ۴- نگهداری خود از حوادث ناگوار تا حدی که در توان باشد، و هر کسی که از این چهار ویژگی یکی را رها کند و به آن بی توجه باشد، روزگار مانعی سخت در راه رسیدن به آرزوهایش قرار می دهد. بند ۲ – پسران بازرگان پند پدر خود را شنیدند و فایده های آن را به خوبی شناختند و برادر بزرگتر آن ها به کار تجارت روی آورد و به سفرهای دور رفت و دو گاو با او همراه بودند و به نامهای شنزبه و نندبه. در راه به باتلاقی برخوردند شنزبه در ان باتلاق گیر کرد، با چاره اندیشی آن را بیرون آوردند. در آن لحظه توان حرکت نداشت. بازرگان (پسر بزرگ) مردی را برای مراقبت از او آن جا گذاشت تا از ان مراقبت و پرستاری کند، وقتی که قدرت و توانی به دست آورد، آن را به دنبال او ببرد، آن مرد مزدبگیر یک روز آن جا، نزد شنزبه ماند، خسته شد، آن گاو را در همان جا رها کرد و خود رفت و به بازرگان گفت: مرد. بند ۳ – (ص ۵۰ ) با گذشت زمان برای شنزبه بهبودی به وجود آمد و به دنبال چراگاهی می گشت تا به چمن زاری رسید که از گیاهان و گونه های مختلف گل پوشیده و زیبا شده بود. وقتی که مدتی در آن جا ماند و نیرو گرفت، در برابر راحتی و نعمت های بسیاری که در اختیار داشت به ناسپاسی رسید و از خودبی خود و از عقل دور شد و با خوشحالی بسیار صدای بسیار بلندی برآورد. در اطراف آن چمن زار شیری زندگی می کرد که حیوانات وحشی و درندگان بسیاری نیز با او همراه بودند که همه آن ها از شیر پیروی می کردند و فرمان می بردند. آن شیر تا زمان گاو ندیده بود و صدای آن را نیز نشنیده بود. به طوری که وقتی صدای شنزبه به گوشش رسید، وحشت زیادی وجودش را فرا گرفت و نمی خواست که درندگان بفهمند که او می ترسد. بر جای خود بی حرکت ایستاده بود و به هیچ طرفی حرکت نمی کرد . بند ۴ – در میان پیروان شیر دو شغال وجود داشت. نام یکی کلیله و دیگری دمنه بود و هر دو بسیار زیرک بودند. دمنه زیاده خواه تر و بزرگ منش تر بود، به کلیله گفت: حال سلطان را چگونه می بینی که این چنین بر جای خود بی حرکت مانده است و شادی را رها کرده؟ کلیله گفت: منظورت از این پرسش چیست؟ در حالی که ما در کنار این سلطان با راحتی زندگی می کنیم و غذایی به دست می آوریم و می خوریم. این سخن را فراموش کن. بند ۵ – دمنه گفت: کسانی که به پادشاهان نزدیک می شوند، به طمع خوردن نمی باشد ، زیرا شکم در هر جایی (ص۵۱) و با هر چیزی پر می شود. فایده نزدیکی به پادشاهان رسیدن به مقام و منزلت والا، پرودن و برگزیدن دوستان و غلبه بر دشمنان است. بند ۶ – کلیله گفت: آن چه را که گفتی شنیدم، اما بهتر است به عقل خود برگردی و از ان راهنمائی بخواهی، بدان که هر گروهی ، مقام و منزلتی دارد و ما از آن طبقه و گروه مردم نیستیم که خود را برای رسیدن به مقام و مرتبه دیگران آماده کنیم و در راه به دست آوردن آن گام برداریم. بند ۷ – دمنه گفت: مقام و مرتبه ها بین جوان مردان و افراد بلند نظر و دارای اراده قوی مشترک و مورد نزاع می باشد. هر کس که ذات بلند مرتبه و با ارزش دارد خود را از جایگاه پست به مقامی والا و بلند می رساند هر کسی که اراده ضعیف و عقل کم و سستی داشته باشد از درجه بالا به مقامی بی ارزش و پایین سقوط می کند. بند ۸ – کلیله گفت: آن اراده و فکری که در باره اش اندیشیده ای، چیست؟ بند ۹ – دمنه گفت: من می خواهم در این فرصت به دست آمده خود را به شیر نشان دهم زیرا شک و تردید و حیرت و سرگشتگی تمام وجودش را فرا گرفته است و با نصیحت من آرامش به دست آورد و من نیز به این وسیله به سلطان نزدیک شوم و مقام و مرتبه ای نزد او پیدا کنم. ۱۰ – کلیله گفت: از کجا می دانی که شیر حیرت زده است؟ ۱۱ – دمنه گفت: با عقل و زیرکی خود نشانه های حیرت او را می بینم، آدم خردمند با دیدن ظاهر افراد، از باطنشان با خبر می شود. ۱۲ – کلیله گفت: چگونه می توانی نزدیکی و مرتبه و مقامی خوب در نزد شیر به دست بیاوری؟ در حالی که تو به پادشاهان خدمت نکرده ای و آداب رسوم آن را نمی دانی. ۱۳ – دمنه گفت: وقتی شخص دانا و دارای قدرت کاقی باشد، پرداختن به کار بزرگ و کشیدن بار سنگین او را ناراحت نمی کند. ۱۴ – کلیله گفت: خداوند بلند مرتبه به این تصمیم تو نیکی، مصلحت و درستی ببخشد، هر چند من با آن مخالفم. ۱۵ – دمنه رفت و به شیر سلام کرد. شیر او را فراخواند و گفت: کجا هستی؟ دمنه جواب داد: بر درگاه سلطان ساکن شده ام و آن را محل برآورده شدن نیازها و آرزوهای خود قرار داده ام و منتظر خدمت هستم تا فرمانی داده شود و من آن را با اراده قاطع و خرد بسیار انجام دهم. ۱۶ – وقتی که شیر سخن دمنه را شنید، به نزدیکان خود رو کرد و گفت : شخص هنرمند و دانشمند و جوان مرد، اگرچه دارای مقامی پایین و دشمن بسیار باشد، با عقل و جوان مردی خود شناخته و مشهور می شود و در بین (ص۵۲) اطرافیانش؛ همان طور که شعله آتش اگر چه روشن کننده بخواهد که بالا نرود ولی بلندتر می شود. دمنه از این سخن شیر شاد شد و گفت : بر خدمت کاران و چاکران سلطان واجب است که آن چه را که به نظرشان می آید از پند و اندرز، بیان کنند و از این راه میزان دانش و عقل و درک خود را در نظر پادشاه آشکار کنند زیرا تا وقتی که پادشاه پیروان خود را خوب نشناسد و به مقدار خرد و خلوص نیت هریک آگاهی نیابد، نمی تواند از وجود و خدمت آنها به درستی بهره ببرد و برای برگزیدن و پروردن و نیکی کردن به آنها دستورات لازم را بدهد. ۱۷ – وقتی که دمنه از بیان این سخنان آسوده شد (سخنانش تمام شد) شگفتی شیر نسبت به او بیشتر شد و به او جواب های خوبی داد از او بسیار به خوبی یاد می کرد و با دمنه الفت و دوستی بسیار پیدا کرد. دمنه فرصتی مناسب و خالی از غیر پیدا کرد و گفت : مدتی است که سلطان را بر یک جا ساکن می بینم و شور و نشاط شکار و حرکت را رها کرده است، علت آن چیست ؟ شیر می خواست ترسش را از دمنه پنهان نگه دارد. در همان وقت، شنزبه صدای بلندی برآورد و صدای او چنان شیر از حالت طبیعی خارج کرد که اختیار کنترل نفس و خویشتن داری خود را از دست داد و راز خود را برای دمنه بازگو و آشکار کرد و گفت : علت ترس من همین صداست که می شنوی. نمی دانم از کدام سو می آید؛ اما فکر می کنم که اندام صاحب این صدا مثل صدایش پر زور و پر قدرت است. اگر چنین باشد، اقامت ما در این جا درست نمی باشد. ۱۸ – دمنه گفت : شایسته نیست که پادشاه جای خود را به این دلیل ترک کند و از وطن خود که به آن انس گرفته به جای دیگری برود. اگر شاه اجازه بدهد، می روم و آن را می آورم تا جزو بندگان و چاکران فرمانبر شاه بشود. شیر از این سخن دمنه شاد شد و به آوردن گاو دستور داد. دمنه نزد گاو آمد و گفت : من را شیر فرستاده است تا تو را به نزد او ببرم گاو گفت: این شیر کیست ؟ دمنه گفت : پادشاه حیوانات درنده می باشد. گاو که نام پادشاه حیوانات را شنید، ترسید؛ به دمنه گفت : اگر به من جرأت و دلگرمی بدهی با تو می آیم. دمنه با او عهد بست و هر دو به سوی شیر رفتند. ۱۹ – وقتی که به نزدیک شیر رسیدند، شیر با گاو احوال پرسی گرمی کرد و از او پرسید : کی به این محل آمده ای؟ و دلیل آمدنت چه بود ؟ گاو داستان خود را تعریف کرد. شیر دستور داد که این جا اقامت کن تا از مهربانی، بزرگواری و نیکی و پاداش های ما کاملاً بهره ببری. گاو شیر را بسیار دعا کرد و ستایش گفت و با میل و علاقه کامل برای خدمت به شیر آماده شد. شیر گاو را به خود نزدیک کرد و در عزیز داشتن و بزرگ شمردن و مهربانی نسبت به آن زیاده روی کرد تا این که از همه لشکریان و نزدیکان شیر عزیزتر شد. ۲۰ – وقتی که دمنه دید شیر تا چه حد گاو را در نزدیک شدن به خود تشویق می کند، آرامشش را از دست داد. به نزد کلیله رفت و گفت : ای برادر سستی اراده و ناتوانی مرا می بینی؟ تلاش و اراده ام را بر آسودگی (ص۵۳) شیر منحصر و محدود کردم و از آسایش و بهره خود غفلت کردم و این گاو را به نزد شیر آوردم تا این گونه نزدیکی و مقام والا یافت و من جایگاه و درجه و مرتبه خود را از دست دادم. اکنون راه رهایی من را در چه می بینی؟ کلیله گفت : خودت چگونه می اندیشی؟ ۲۱ – دمنه گفت : می اندیشم تا با حیله های مختلف و چاره جویی او را منصرف کنم. لطایف حیل : چاره اندیشی های باریک و دقیق ۲۲ – کلیله گفت : اگر بتوانی گاو را از بین ببری به شکلی که شیر از آن ناراحت و آزرده نشود، کاری درست است. و اگر زیانی به شیر برسد، هشیار باش به او آسیبی نرسانی . کلیله و دمنه سخنان خود را با این حیله و تصمیم به پایان رساندند و دمنه بعد از ان از ملاقات شیر خودداری کرد. تا این که روزی فرصتی به دست آورده و به نزد شیر رفت در حالی که افسرده و غمگین بود. شیر به اوگفت : روزهاست که تورا ندیده ام ؛ خیر است؟ ۲۳ – دمنه گفت : آری. شیر فرمان داد که تعریف کند. دمنه گفت : در خلوت و محرمانه باید بگویم. شیر گفت : اکنون وقت مناسبی است. باید زودتر بگویی زیرا در انجام کارهای مهم نباید تاخیر کرد و خردمند با سعادت، کار امروز را به فردا وا نمی گذارد. مقبل : خوشبخت مهمات : کارهای مهم ۲۴ – دمنه گفت : شخص عاقل چاره ای جز به جا آوردن سخن حق ندارد؛ زیرا هر کسی نصیحت و سخن را از پادشاه پنهان کند و بیان بی چیزی و فقر خود را بر دوستان شایسته نداند، در واقع به خودش خیانت کرده است. ۲۵ – شیر گفت : بسیاری امانت داری تو ثابت شده است و نشانه های آن نیز در تو آشکار است.آنچه تازگی اتفاق افتاده است، بازگو کن. ۲۶ – دمنه گفت : شنزبه فرماندهان لشکر را در خلوت خواسته و با آن ها صحبت کرده است و از هر یک به نوعی دل جویی کرده است و گفته که «شیر را آزمایش کردم و مقدار زور و قدرت او را مشخص کردم و توان فکر و چاره گری های او را فهمیدم و در هرکدام از این ویژگی های شیر تباهی و ناتوانی فراوان دیدم.» و پادشاه در بزرگ داشت آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا زیاده روی کرد تا این که میل به سرکشی در او جای گرفت و سرش پر از باد شد. ۲۷ – وقتی که وسوسه های دمنه در شیر اثر گذاشت، گفت : نظرت در این مورد چیست ؟ دمنه جواب داد : وقتی خوره در دندان جای بگیرد، نمی توان درد آن را درمان کرد به جز با کشیدن دندان. شیر گفت : من از هم صحبتی و نزدیکی با گاو بی میل شده ام. کسی را به نزد او می فرستم و این جریان را به او می گویم و اجازه می دهم هرکجا می خواهد برود. دمنه می دانست که اگر این سخنان را شنزبه بشنود، بلافاصله دروغ و حیله او نمایان می شود. دمدمه : وسوسه مجاورت : همسایگی، نزدیکی ۲۸ – بعد از این که دمنه از تحریک شیر آسوده شد و دانست که از این سخن او آتش فتنه و آشوب در وجود شیر شعله ور شد، تصمیم گرفت که گاو را ببیند و او را هم تحریک کند. گفت : من شنزبه را می بینم و از راز درون او (ص ۵۴) اطلاعی به دست می آورم؟ . شیر به او اجازه داد. دمنه مانند فرد سر به زیر و شرمنده و اندوهگین به نزد شنزبه رفت. ۲۹ – شنزبه دمنه را خوش آمد گویی کرد و گفت : مدت هاست که ترا ندیده ام؛ سلامت بوده ای؟ دمنه گفت : چگونه سالم می تواند باشد کسی که صاحب جان خود نیست. شنزبه گفت : سخن تو نشان می دهد که تو از شیر نفرت و ترسی به دل داری. دمنه گفت : آری، اما نه برای خودم و تو سابقه ی یک دلی و درستی من با خودت را می دانی. شنز به گفت : ای دوست دل سوز و یار خوش عهد من بگو. دمنه گفت : از فرد قابل اعتمادی شنیدم که شیر با زبان خودش گفته است که «شنزبه خوب چاق شده است و به او نیازی نداریم و از او آسایش و راحتی هم به ما نمی رسد. با گوشت آن برای حیوانـات مهمانی ترتیب خواهم داد.» وقـتی این را شنیدم، آمدم تا تو را آگاه کنم و اکنون آن درست تر و شایسته تر اسـت که چاره ای بیندیشـی و با شتاب به چـاره گری روی آوری. شاید بتوانـی بلا را از خود دور کنی و رهایی یابی. ۳۰ – وقتی شنزبه سخنان دمنه را شنید وعهد و پیمان های شیر را به خاطر آورد، گفت : لازم نیست که شیر نسبت به من بی وفایی کند زیرا از من خیانتی نسبت به او (شیر) سر نزده است؛ اما ممکن است با دروغ او را بر من شورانده باشند و چون افرادی حیله گر در خدمت او هستند، همه آنها در بد رفتاری و اعمال ناپسند، استاد و در خیانت و دست درازی به دیگران ماهر و گستاخ باشند. ۳۱ – دمنه شاد و با روی گشاده به نزد کلیله رفت. کلیله پرسید : چه کارهایی انجام دادی؟ دمنه جواب داد : آسایش و راحتی خیلی زود و به آسانی نشان داده خواهد شد. فراغ : آسایش ۳۲ – سپس کلیله و دمنه هر دو نزد شیر رفتند. اتفاقاً گاو هم، هم زمان با آن ها رسید. وقتی شیر گاو را دید راست و مجکم ایستاد و غرش و سر و صدا می کرد و از روی عصبانیت دمش را مانند مار، پیچ و تاب می داد. شنزبه فهمید که شیر برای حمله به او قصد کرده است. وقتی که شیر دید گاو خود را برای مبارزه آماده می کند، بیرون پرید و هر دو جنگ را شروع کردند و از هر دو خون جاری شد. کلیله آن وضعیت را دید و به دمنه رو کرد و گفت : بیت : باران دویست ساله هم نمی تواند این فتنه و آشوبی را که تو برپا کرده ای پاک کند و از بین ببرد. ۳۳ – کلیله به دمنه گفت : ای نادان به بدی نتیجه کارت (حیله ات) نگاه کن. دمنه گفت : نتیجه و سرانجام بد کار من چیست ؟ کلیله جواب داد : عذاب وجدان شیر و نشانه عهد شکنی شیر و کشته شدن بیهوده ی گاو و هدر رفتن خونش. ۳۴ – وقتی گفتگوی آن ها به این جمله رسید، شیر کار گاو را تمام کرده بود و از ان آسوده شده بود. شیر وقتی گاو را افتاده و به خون آلوده دید، کمی صبر و فکر کرد و پیش خود گفت : ۳۵ – دریغ و حیف از شنزبه که با این همه عقل و زیرکی و هنر کشته شد. نمی دانم در کشتن او درست فکر کرده ام (ص ۵۵) یا نه و در آن چه از او نقل کردند حق درستی و امانتداری را رعایت کردند یا مانند افراد خائن رفتار کردند. در هر صورت من خود را دچار غم و اندوه کردم و دردمندی و پشیمانی دیگر فایده ای ندارد. ۳۶ – وقتی نشانه های پشیمانی در شیر آشکار شد و سبب پشیمانی او بدون شک کاملاً روشن بود و دمنه متوجه آن شد، پس سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت. به شیرگفت : برای چه در فکر فرو رفته اید؟ زمانی از این شادتر و روزی خجسته تر از این وجود ندارد. زیرا سلطان در جایگاه پیروزی و خوش حالی در ناز و افتخار به سر می برد، در حالی که دشمنش در شکست و نابودی و خواری به سر می برد. ۳۷ – شیر جواب داد : هر وقت که هم نشینی، خدمت گزاری، دانش و توانایی شنزبه را به یاد می آورم، دل سوزی و مهربانی نسبت به آن بر وجودم چیره می شود و به راستی شنزبه پشتیبان سپاه من بود، آن مانند خاری در چشم دشمنان و مانند خا لی، زینت دهنده صورت دوستان بود. ۳۸ – دمنه گفت : سلطان نباید نسبت به آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا دلسوزی کند و باید به خاطر این پیروزی که شاه به دست آورده است، شادی و خوشی ما بیش تر شود. ۳۹ – در آن زمان شیر با این سخن کمی آرام شد؛ اما سرنوشت حق گاو را گرفت (از دمنه) و دمنه را رسوا و بی آبرو کرد و تهمت و نیرنگ او نسبت به شنزبه بر شیر آشکار شد و شیر دمنه را با زاری و خواری هرچه بیش تر کشت (به قصاص کشته شدن شنزبه). زیرا درخت اعمال و بذر سخنان هر طور که کاشته و پرورش داده شود، همان گونه ثمره و نتیجه می دهد و عاقبت مکر و نیرنگ همیشه ناپسند است و پایان بداندیشی و مکر، نامبارک است. هرکس در این راه قدم بگذارد و در آن راه کار کند، سرانجام رنج آن به خودش می رشد و او را شکست می دهد و از پای می اندازد.   

درس نهم: چگونگی تصنیف گلستان

شبی در فکر گذشته بودم و به حال عمر تلف شده ام  تاسف می خوردم و دلم را با اشکهایم نرم می کردم و در وصف حال خود این بیتها را می سرودم: 1.هر لحظه عمر کوتاه می شود و وقتی نگاه می کنم مدت زیادی از آن باقی نمانده است. 2.ای کسی که پنجاه سال از عمرت گذشته شاید بتوانی فقط این پنج روز مانده از عمرت را غنیمت بشماری. 3.کسی که مرد و کاری نکرد و توشه ای برای خود فراهم نکرد خجالت زده می شود. 4.توجه به راحتیهای زندگی انسان را از رسیدن به مقصد باز می دارد . 5.هر کسی که به این دنیا آمد بنایی ساخت و زندگی کرد و پس از مرگش جای خود را به دیگری داد. 6.آرزوهای باطل داشتن در این دنیا بی فایده است چون این دنیا برای هیچ کس باقی نمی ماند و همه رفتنی هستند. 7.دنیای ناپایدار را به دوستی نگیر چون این دنیای بی وفا شایسته دل بستن نیست. 8.همه چیز چه خوب و چه بد می میرند خوشا به حال کسی که با نیکی بمیرد. 9.عمر مثل برف است و در مقابل آن زمان آفتاب تابستان است مدت کمی مانده و انسان هنوز به آن مغرور است. 10.هرکس آینده نگر نباشد هنگام مرگ و جوابگویی به تنهایی نم تواند کارش را انجام دهد و نیازمند دیگران می شود. 11.بعد از تفکر زیاد در این باره فایده را در این دیدم که به گوشه ای بروم و معتکف شوم و دیگر صحبت نکنم و سخنان پریشان نگویم. 12.لال و کر در گوشه ای نشسته باشد بهتر از آن است که انسان زبانش در اختیار خودش نباشد. تا اینکه یکی از دوستان نزدیکم که در همه حال همدم و هم نشین من بود به عادت همیشگی اش وارد شد هر قدر که بازی کرد و شوخی کرد به او توجهی نکردم ناراحت شد و گفت: 13.حالا که می توانی صحبت کنی با خوشی و نشاط حرف بزن. 14.زیرا که وقتی مرگت فردا فرا رسد به اجبار سکوت اختیار می کنی. یکی از نزدیکان من او را از این موضوع مطلع کرد که : سعدی تصمیم گرفته و مصمم است که بقیه عمرش را گوشه نشین باشد و سخنی نگوید . تو هم به دنبال کار خود برو و از سعدی دوری کن.گفت: به خداوند بزرگ و دوستی دیرینه مان قسم که از این جا تکان نمی خورم مگر اینکه مثل سابق صحبت کنی زیرا که رنجاندن دوستان از روی نادانی است و جبران و کفاره قسم خوردن آسان است اگر بخواهی آن را بشکنی و آزردن دل دوستان درست نیست و بر خلاف نظر خردمندان است شمشیر حضرت علی در غلاف باشد و سعدی سخن نگوید .( سخنان زیبا و مفید نگوید.) 15.ای خردمند می دانی زبان دردهان برای چیست؟ زبان نشانه علم توست. 16.اگر صحبت نکنی هیچ کس نمی داند که دانش و آگاهی های تو در چه حدی است. 17.سکوت در برابر خردمند نشانه ادب است ولی وقتی لازم است بهتر است سخن بگویی. 18.دو چیز نشانه سبکی عقل است:سکوت کردن در موقعی که باید سخن بگویی و صحبت کردن در موقعی که باید سکوت کنی. به هر حال نتوانستم در برابر او سکوت کنم و صحبت نکردن با او را خلاف مردانگی دانستم زیرا که  او دوستی سازگار بود و ارادت من به او راست و صادق بود. 19.اگر می خواهی جنگ کنی با کسی جنگ کن که یا چاره ای داشته باشی برای پیروزی و یا راه فرار داشته باشی.  به ناچار حرف می زدیم و گردش کنان بیرون رفتیم در فصل بهاری که سرما تازه کم شده بود و گل سرخ روییده بود. 20.اول اردیبهشت مطابق تقویم جلالی بود بلبل بر شاخه های درخت آواز می خواند 21. بر روی گل سرخ شبنم نشسته بود مثل عرقی که بر روی صورت یار زیبا ی خشمگین می افتد. شب را در بوستان یکی از دوستان ماندیم . مکانی زیبا و سرسبز بود و درختان فراوان داشت.گلهای آن مثل شیشه های رنگی ریخته شده روی زمین بودند و انگورش مثل ستارگان پروین بود. 22.باغی که آب جویبارش خوشگوار و درختستانی که آوای پرندگانش خوش بود. 23.باغ پر از لاله های رنگی و درختانش پر از میوه بود. 24.باد در زیر سایه درختان باغ فرشی از گلها و سبزه ها گسترانیده است. صبح که می خواستیم برگردیم او را دیدم که لباسش را پر از گل و ریحان تاج خروس کرده و می خواست برگردد . گفتم :همانطور که می دانی گل بوستان همیشگی نیست و در پیمان گلستان وفایی نیست و  حکیمان گفته اند :چیزی که هکیشگی نیست ارزش دل بستن را ندارد.گفت:راه حل چیست؟گفتم:برای خوشی و شادی و گشادگی خاطر بینندگان کتاب گلستانی می نویسم که گذشت زمان و وقایع بد روزگار قدرت خراب کردن و دراز دستی به آن را نداشته باشد وشادی اش با خشم و تندی و سرمای روزگار از بین نرود. 25.طبقی از گل برای تو چه نفعی دارد از کتاب گلستان من بهره ای ببر. 26.گل مدت کوتاهی باقی می ماند ولی کتاب گلستان من همیشه تازه و بدون تغییر باقی می ماند. تا من این حرفها را به او زدم گلها را به روی زمین ریخت و التماس کنان  به من گفت: جوانمرد وقتی وعده می دهد وفا می کند. فصلی از کتاب را در همان روز پاکنویس کردم درباره ی آداب سخن گفتن و  خوش رفتاری به طریقی که هم سخن گویان را سود ببخشد و هم باعث رسایی کلام نویسندگان شود . به هر حال هنوز بهار تمام نشده بود که کتاب گلستان تمام شد.  

 

درس یازدهم: دانش دبیری و شاعری

 1-  روزگار را سرزنش نکن و این خیره سری را از سرت بیرون کن

2-  روزگار را گناه کارندان و شایسته نیست انسان دانا عوامل غیر محسر را کوشش کند.

3-  تا زمانی که جهان ظلم ستم بیشیه می کند تو را صبر پیشه ی خود کن

4-  هم اکنون این طرز فکر غلط کنار بگذار این قضاوت را به فردا واگذار نکن

5-  وقتی خودت سرنوشتت را خراب می کنی از روزگار انتظار خوشبختی نداشته باش

6-  اگر تو از آموختن سر پیچی کنی هیچ وقت با مقام منزلت بالا نخواهی رسید

7-  چوب درختان بی ثمر را می سوزانند زیرا برای بی ثمری همین عمل شایسته است

8-  با فرا گرفتن علم دانش مقام تو را از آسمان فراتر می رود و آن را  به فرمان خود درخواهی آورد

9-  مواظب باش بی جهت نویسندگی و شاعری را دانش به حساب نیاورد

10-   بله نویسندگی و شاعری هر دو نوعی سخن است اما هیچ شباهتی به  سخنان پیامبر وحی ندارد

11- اگر تو حرفه ی شاعری را بیش گرفتی کسی دیگر هم نوازندگی و خوانندگی پیشه خود قرار گرفته است

12-   در جایی که مطربان و نوازنندگان می نشینند تو سرپا هستی ( ارزش مطربان از تو بیش تر است) پس شایسته زبان گستاخی را کوتاه کنی .

13-   چهره ی همچون ماه و گیسوان خوش بو را به شمشاد لاله تشبیه کنی و آنها را توصیف کنی

14-   با وجود زهد و عمار و ابوذر شایسته است که عنصری محمود غزنوی را ستایش کند

15-   من کسی هستم که مروارید پر از ارزش سخن فارسی را دریای صاحبان قدرت ( خوکان ) قربانی نمی کنم .

 

 

درس دوازدهم : پیدا و پنهان

 1-  خوش به حال دردمندی که درمانش تو باشی و خوش به حال آن راهی که پایان راه تو باشی

2-  خوش به حال آن چشمی که چهره ی زیبای تو را ببیند و خوشحال آن سرزمین به پادشاه تو باشی

3-  خوش به حال  آن جان و دلی که به تو معشوق آن هستی

4-  شادی شادابی و کامرانی روزگارخوش آن کسی دارد که تو را بخواهد

5-  خوشبحال آن دل امید واری که به امید لطف و محبت تو دل بسته است

6-  در آن خانه ای که تو مهمان آن هستی همیشه شادی و خواهد بود

7-  گل و گلزار برای کسی خوشایند خواهد بود که تو باغ گلستان او باشی

8-  آن کسی که تو نکهبانش هستی دیگر ترسی ندارد

9-  عراقی همیشه خواهان درداست فقط به این امید که تو درمان درد باشی

 

درس دوازدهم :الفت موج

 1-  نه تنها معشوق از من می گریزد بلکه خار بیابان نیز از من دوری بر می گزیند فقط خار است که مرا به طرف خودش رها شد

2-  تو به معشوق با من مانند دوستی موج با ساحل است لحظه ای در کنار ساحل و لحظه ای دور از ساحل است

3-  اگر من همچون مورچه ای نا توان ضعف هستم و کاین قدرت توانایی دارم که سرزمین سلیمان  مال من بود آن را ببخشم .

4-  با هر شیوه ای چه با سخن گفتن چه با سکوت چه با لبخند چه با یک نگاه به راحتی می توان دل مرا بدست آورد

5-  من مانند قمری ریخته بالی هستم پس به کسی پناه ببرم تا کی می خواهی معشوق تا کی می خواهی از من روی برگردان

6-  ای کلیم این همه بیهوده اشک نریز گرد و غبار غم راحتی به طوفان اشک نمی توان شست

 

درس سیزدهم: از درد سخن گفتن

 1-  برگرد زیرا که چهره ی من از دوری تو مثل برگ پاییز زرد شده است

2-  هر وقت تو را یاد می کنم آه سردی می کشم

3-  من به خاطر نیاز درونی خود به تو روی آوردم

4-  و اگر تو را به زحمت افکند ه ام به خاطر درد عشق است

5-  تنها کسی که راه عشق را می پیماید اشک سرخ من است

6-  در میدان اندیشه و فکر من فریاد نبردهای خونی وجود دارد

7-  تنها کسی که به من وفادار مانده است درد است و فقط درد می داند که من چه کسی هستم!

8-  بدترین درد دردی است که انسان با کسی دردی ندارد که اصلاً دردی نکشیده است

9-  به جهت دوری از تو خون در دل من موج می زند و چهره ی من زرد شده است( از دوری تو غمگینم ناتوان شدم )

10- نشانه های رهگذران عاشق را می توان در صحرا ( گلها و لاله ها ) دید

11- یا غنچه ی گل سرخ از خاک بیرون زده است  نشانه ی خون شهید است 

درس سیزدهم : راز رشید

1-ای عباس نام تو نیز مانند ماه آسمان مشهور است ( لقب بنی هاشم )

2-عهد پیمان تو با امام حسین مانند آیه های جهاد قرآن که جز (محکمات است ) محکم استوار است .

3-تو انسان شجاعی هستی که فرات می خواست به تو برسد اما تو آب را پس زدی و لحظاتی بعد با قطعه قطعه شدن، حقیقت وجودی و راز دلت آشکار شد .

4-باد بوی شهادت را به خیمه ها برد .

5-انتظار کودکان تشنه ی آب برای نوشیدن آب ،بیشتر شد .

6-وبا شهادت تو گویی امام حسین دیگر توان و رمقی ندارد  ( از خبر شهادت تو کمرش شکست ) .

درس چهاردهم:  سایه ی خورشید

1-  در این روزگار پر از غم همچون ابر تنها غریبانه زندگی کردم و مانند  ابر تمام هستی و نیستی خودم را نثار کردم

2-  چون من مانند  ابر زیر سایه ی خورشید قرار گرفتم همچون ستاره ی اشک بر زمین جاری شد م.

3-  چون زمین مساعدت نیست چرا من مانند ابر ببارم ( بارش من هم بی فایده است ).

4-  من از این پشیمان  و ناراحتم که در جایی نمی بارم که آتشناکم است  (یعنی بی فایده می بارم )

5-  من بود نبودم جهان کاری ندارم چون جهان همه هستی نیستی من را متلاشی کرد و به باد داد .

6-  من به امید اینکه گرد غبار هستیم و (غم قصه سختیهای روزگار ) را از دلم پاک کنم مانند برای عمری در آستانه تو نیستم

 

 

درس چهاردهم: گلهای چیده

 1-  بوی گلها (شهدا را حس می کنم) و از چشمم اشک خون می بارد

2-  گل در برابر رنگ چهره ی زیبایی رخ  شهدا  رنگ باخته است و ارزشی ندارد

3-   با خاطر غم اندوه از دست دادن شهدا لاله سرخ از خاک می روید

4-  و از آهوان رمیده ( انقلابیون) فریادهای اعتراض آمیز آتشینی به گوش می رسد

5-  امواج این اقیانوس انقلاب طوفان آفرین است اگر چه در ظاهر آرام به نظر می رسد

6-  به دنبال هر شکست پیروزی است  همان طور که بعد از پایان شب سپیده سرخ فرا می رسد

7-  ای قدسی بیت زیبایی از یک استاد برگزیده به ذهنم می رسد

8-  گل از عالم عدم و نیستی با حالت عاشقی می آیند چون بویی از عشق حس کرده است .

درس چهاردهم:  کرامت آبی

 1-  دلم از شیشه های خانه شما که در زمان جنگ بر اثر بمباران دشمن شکسته شده است غمگین تر و شکسته تر امیدوارم کسی کهع چنین بلایی بر سر مان آورده نابود شود .

2-  با این همه صبر و شکیبایی چقدر خشم و کینه از دشمن در دل دارید و حضورشما در میدان مبارزه همانند پر خورد صخره با امواج دریاست صبر شما همانند بردباری صخره و خشم شما همانند امواج کوبنده ی دریاست .

3-  شما با عمل رفتار خود مفهوم تازه ای به مقاومت و پایداری داده اید و دیگر نمی توان گفت که شامل مثل وماوند مقام هستند باید گفت کوه دماوند استواری را از شما آموخته است

4-  بیاید از تمام دشتهای جوان جوامع بشری بپرسیم آیا قله ای می شناسید که همانند مردم ایران سر بلند و استوار باشد چون کوه دردشت قرا دارد بنابراین سوال مصراع دوم را باید از دشت پرسید

5-  شما مردم ایران به لطف و رحمت الهی چشم دوخته اید حال کدام پنجره کدام چشم است که همانند چشمان شما این گونه به سوی خداوند باز باشد

6-  در میدان جنگ در نهایت شجاعت و دلیری آماده فرا شدن هستید ، آ ری وقتی که حماسه به عشق و عاشقی ختم شود زیبا می شود

7-  شما مظهران انسان هایی هستند که در حین نیازمندی و فقر غرور سر بلندی خود را حفظ می کنند مقاومت در مقابل سختی ها و خشم در مقابل دشمن را می توان در چشم های شما دید

8-  اگر چه دشمن سرزمین ما را ویران کرده ولی پیروزی واقعی از آن مبارزان مردم آزاده ی ایران است .

9-  من در غزلم تخلصی جز نام شما مردم ایران بر نمی گزینم و به بر کت و مبارکی نام شما بیان من این گونه گویاست .

درس پانزدهم:  سجاده ی سبز

 1-با شکوفا شدن گل گویی هر برگ گل دفتری از اسرار خداوند را می گستاید و صحرا با رویش سبزه ها و گل ها گویی زبان به پند و نصیحت باز کرده است .

2-صحرا و گل ها و چمن زارها مانند آینه ای هستند که حقایق و اسرار الهی را آشکار بیان می کند .

3-

4-  فصلی که بعد از ماه اسفند می آید ( بهار) بیان شاعرانه ای از اثبات معاد روز قیامت است .

5-  این چشمه پاک که از دل کوه دماوند بیرون می آید نشانه خوبی از پاکی دماوند است .

6-  نشانه سجده پاک بنفشه سبزه هایی هستند که بر روی کوه الوند گسترده شده است .

7-  ای غنچه که لب را به خنده گشوده و شکوفا شده به جهت شیرینی اوست که در او نهفته است .

8-  شادی و شکوفایی و عطرگل نشانه آن است که سیر و سلوک گل پاک و بی الایش بوده است .

درس هیجدهم :  عرفان اسلامی

1- پشه از کجا می داند این باغ در چه زمانی به وجود آمده است زیرا که در فصل بهار متولد می شود و دردی ماه می میرد

2- کرم که داخل تنه درخت زایده شده است از کجا می داند این درخت در چه زمانی کاشته شده است .

3- کسی از ابتدا و انتهای دنیا با خبر نیست زیرا این دنیا مانند کتابی کهنه است که صفحات اول و آخر آن پاره شده است .

4- انسانهای پست و عارفان غیر حقیقی سخن انسانهای بزرگ را می دزدند تا آن را به انسانهای ساده لوح و ساده دل عرضه کنند .

5- کار عارفان حقیقی محبت و هدایت گرای است . اما کار انسانهای پست و عارف غیر حقیقی حیله گری است .

6- لباس پشمینه و صوفیان و عارفان را برای دنیا طلبی و گدایی به تن می کنند و به افراد مثل بومسلیم کذاب لقب پیامبر اسلام را می دهند

7- پشه `نماد انسان   8- باغ ` نماد دنیا    9- کرم ` نماد انسان 10- چوب ` نماد دنیا 11- زهاد و نساک ` پرهیز گاران     

  12- سلیمی ` ساده دل  13- کد ` گدایی

درس نوزدهم : در محراب عشق

1- در آثار بیارند ` در روایات نقل می کنند      2- در بعضی ` در یکی     3- چنان که پیکان اندر استخوان وی بماند ` به گونه ای که نوک تیز در استخوان ماند   4- تا از فرایض و سنن فارغ شد و به نوافل و فضایل نماز ابتدا کرد ` تا واجبات نماز را به جا آورد و به مستحبات نماز پرداخت   5- بیرون گرفت ` بیرون آورد    6- سلام نماز باز داد ` تمام کرد    7- چنین حالی بر تو رفت و تو را خبر نبود ` تیر از پای تو در آوردیم و تو متوجه نشدی     8-  زیر و زبر شود  `  زیرو شود    9-یا تیغ و سنان در می زدنند   ` یا شمشیر و نیزه بر بدنم بزنند  10- مرا از لذت مناجات الله از درد تن خبر نبود  ` من از شدت لذت عبادت خدا متوجه درد نشدم 11- تنزیل مجید ` قرآن مجید   12- ملامت را بر ایشان غرامت کند ` این سرزنش را تلافی کند    13- ترنجی به دست چپ داد ` مرکبات به دست چپ داد    14- و آتت کل واحده منهن سکیناً  ` به دست هر یک از آنان ( ترنج و ) کاردی داد    15- چون آرام گرفتند ` وقتی آماده شدند    16- بر ایشان بر گذر ` از جلوی آنها عبور کن   17- از مشاهد ه ی جمال و مراقبت کمال یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت ` از دیدن چهره ی زیبای یوسف از دست بریدن خود خبر نداشت  18- پس به حقیقت دانیم که مشاهده ی دل و سرجان علی مرجلال و جمال و عزت و هیبت الله را بیش از مشاهده ی زنان بیگانه بود مر یوسف مخلوق را ` حقیقتاً دیدیم که مشاهده ی شکوه و عزمت خداوند توسط دل و جان حضرت علی بیشتر ارزش دارد از مشاهده ی زیبای یوسف توسط زنان بیگانه  19-  عجیب نباشد و غریب نبود ` عجیب و غریب نیست .

درس نوزدهم:در بیان شریعت و طریقت و حقیقت انسان کامل

1- دید انبیاست سالک باید که اول از علم شریعت آن چه مالابد است بیاموزد ` آن است که انبیا می بیند انسان عارف از علم شریعت از آن چه را که ضروری است بیاموزد   2- و یاد گیرد و آن گاه از عمل طریقت آن چه مالابد است به جای آورد ` و بعد از آن در مرحله ی طریقت آن چه از آن که ضروری است به عمل می آورد   3- زوی نماید ` به او روی کند   4-  اقول نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ` سخنان خوب و پسندیده و کارهای نیکو و خلق و خوی پسندیده و شناخت   5- زیادت از نیکی نباشد ` بیشتر از یکی نیست      6- از جهت آنکه تمامت موجودات هم چون یک شخص است ` به خاطر این که همه موجودات عالم مثل بدن یک شخص هستند  7- دیگران در مراتب باشند هر یک در مرتبه ای  ` دیگران در درجه پایین تر هستند و هر یک جایگاه مختلفی دارند .

 

درس بیستم: جمال جان فزای روی جانان

1- وقتی به خلقت و آفرینش خوب دقت می کنی می بینی که در حقیقت خداوند هم  دیده ( چشم ) است و هم دیدار ( چهره – معشوق ) 

2- حدیث قدسی این مفهوم را بیان می کند که بنده هر کاری را که انجام دهد عین اراده خداوند است

3- تمام جهان و پدیده آن همچون آیینه ای است که در دل هر ذره ای صدها خورشید تابان معنیی وجود دارد که حق را متجلی می کند .

4- اگر دل یک قطره را بشکافی و در آن اندیشه کنی خواهی دید که در دل هر قطره صرها دریا از جلوه حق نهفته است

5- اگر به درستی به ذرات خاک توجه کنی خواهی دید که هر جزء از جزء هایخاک استعدادهای آن را دارد که آدم شود و حق را متجلی کند

6- همه موجودات فقط در اندازه در تفاوت اند اما در اصل وجود یکی هستند همانگونه که قطره در اصل دریاست و دریا جزء قطره ها چیزی نیست

7- در درون یک دانه صدها خرمن راز و شگفتی وجود دارد و در دل یک ارزن دنیایی از اسرار و حقیقت وجود دارد

8- هستی و حیات حتی در بال پشه هم وجود دارد و آسمان با آن عظمت در مردمک چشم می گنجد ( حقایق : در جزیی ترین پدیده ها ظهور می یابد )

9- دل انسان با تمام کوچکی خود جایگاه خداوند دو عالم است .

10- هر دو جهان در دل انسان جمع شده است گاهی این دل شیطانی است و گاهی فطرت انسانی دارد .

11- توجه کن ! ؟  و ببین که خداوند ، عالم را از چهره و جلوه های مختلفی خلق کرده است یعنی خوی فرشتگی را با خوی شیطانی در هم آمیخته است .

12- اگر یک ذره از خلقت جا به جا  شود همه دنیا دچار بی نظمی می شود . ( دنیا دارای نظم است )

13- همه عناصر جهان در راه رسیدن به خدا سرگردان اند و در عین حال هیچ جزئی از اجزا از مسیر خود خارج نمی شود .

14- همه ذرات در عین جنبش آرام هستند ( از نظام آفرینش سر پیچی نمی کنند ) آغاز و پایان حرکت و جنبش پدیده ها نا معلوم است .

15- همه پدیده ها نسبت به ذرات خود ، آگاه ( تسبیح حق را گویند ) و به سوی حق در حرکت اند .

16-  در هر پدیده ای و زیر هر پرده ای جمال و زیبایی شادی بخش خداوند نهفته است .

درس بیست و یکم : سی مرغ  سیمرغ

1- سی مرغ ` مسئله کثرت          2- سیمرغ ` وحدت وجود   3 مجمعی کردند ` جمع شدند

4- هدهد ` نماد روح ، انسان کامل و رهبر است   5- اکناف ` گوشه ، کنار

6- کوه قاف ` در افسانه ها کوهی که دور تا دور جهان را اعطا کرده است ( یعنی کوه یقین )

7- خشکی ` نماد عبادت    8- دریا ` نماد مشکلات     9- سودایی ` شیفته    10- بلبل ` نماد انسان عاشق سطحی و خوش گذران است   11 – طاووس ` نماد انسان های خود شیفته ، و کسانی که پاداش بهشت هستند   12- بط ` نماد انسان زهاد و عباد که خود را فقط با عبادت مشغول می کنند    13- باز ` نماد در باریان که تمام افتخار آن ها نزدیکی به شاه است   14- جغد ` نماد انسانهای گوشه گیر     15-  طلب ` خواستن    16- تعب ` رنج    17- استغنا ` بی نیاز     18- توحید ` اهل حقیقت     19- تفرید ` یگانه کردن     20- تجرید ` تنهایی گزیدن    21- حیرت ` سرگردانی     22- فقر ` درویشی    23- فنا ` نیست شدن

 

معنی شعر: سی مرغ سیمرغ

1- تمام پرندگان جهان چه شناخته گرد هم جمع شدند و مجلسی بر پا کردند 

2- چرا سرزمین ما پادشاه و رهبر ندارد از این بیشتر بدون شاه و رهبر بودن درست نیست

3- شایسته است که هم دیگر را کمک کنیم و دنبال پادشاهی برای خودمان باشیم

4- شایسته است اگر با همکاری یک دیگر ، پادشاهی برای خود انتخاب کنیم

5- پس همه ی آن ها در جایی جمع شدند و همه خواستار شاهی شدند

6- خشکی های بسیار و دریاهای بسیاری سر راه است مبادا تصور کنی که راه کوتاه است

7- برای طی راه شگفت انگیزه انسان جوان مرد می خواهد زیرا که راه دور است و مشکلات زیاد است

8- برای رسیدن به او راهی نیست و رسیدن به او مشکل است و دوری او را هم نمی توان تحمل کرد و انسان های زیادی شیفته او هستند .

9- خیال های زیادی از عشق گل در سرم است و برای من عشق گل کافی است

10- بلبل ( عاشق مدعی ) تحمل سختی راه را ندارد و برای او عشق گل کافی است

11- گل اگر چه زیباست اما زیبایی او در عرض یک هفته از بین می رود

12- در حالی که می توانی عشق به خداوند داشته باشی چرا به عشق مجازی بسنده می کنی

13- کسی که حقیقت حق را دریافت کرد حقایق جزئی برایش آسان کرد

14- من با تحمل رنج در خرابه زندگی می کنم زیرا که گنج مقصود در خرابه است

15- عشق به سیمرغ یک افسانه است زیرا که عشق او کار هر کسی نیست

16- من عشق به سیمرغ همچون انسانهای جوانمرد نیستم برای من عشق به گنج و خرابه دنیا کافی است

17- بعد از آن همه پرندگان که غافل و بی خبر بودند عذرها بهانه ها آوردند

18- اگر بخواهم عذر یک یک آن ها را با تو بازگو کنم سخن طولانی می شود پس مرا معذور دار

19- اکنون باید کسی همراه ما باشد تا مشکلات راه را حل کند و ما را رهبری کند .

20- تا اینکه در راه ما را هدایت کنند و هیچ یک از ما نمی تواند رهبر باشد

21- در چنین راهی حاکم نیرومندی وجود داشته باشد که از این دریا مشکلات عبور کند

22- از جان و دل از حاکم اطلاعات خواهیم کرد و هر چه از خوب و بد به او بگوید فرمان می برم

23- فقط راهی را می دیدند که پایان نداشت و دائم دچار دردی می شدند که درمان نداشت

24- وقتی ترس از راه بر آن ها چیره شد بر یک جا جمع شدند

25- گفت ما هفت مرحله در پیش خواهیم داشت وقتی از این هفت مرحله بگذریم سیمرغ خواهیم رسید

26- هیچ کس در جهان از این راه باز نگشته است به همین دلیل از مسافت آن کسی آگاه نیست

27- وقتی به وادی طلب برسیم صدها و سختی پیش رویت خواهد بود

28- این جا جای است که هر زمان و هر لحظه سختی های زیادی دچار می شویم و طوطی در این مرحله مگسی پیش خواهد بود .

29- در این سرزمین مقام قدرت و ثروت را کنار بگذاریم

30- بعد از این مرحله ( طلب ) وادی عشق وجود دارد وکسی وارد این سرزمین شود سر تا پایش در آتش عشق می سوزد

31- عاشق حقیقی کسی است که همچون آتش سوزنده و شعله ور باشد

32- به فکر عاقبت کار نباشد و در کمال میل و رغبت همه چیز را در آتش عشق می سوزاند .

33- بعد از آن عشق وادی معرفت خواهد بود که همچون بیابانی بی انتها است .

34- وقتی که خورشید معرفت در این مرحله بر سالکان بتابد هر یک از سالکان درک و فهم خود بینا می شوند و جایگاه حقیقی خود را در می یابند . 

35- بعد از این مرحله ، مرحله استغنا و بی نیازی است که در آن همه دلبستگی و وابستگی ها رنگ می بازد و بی معنا می شود

36- در این مرحله بهشت با آن همه جاذبه هایش همچون لاشه و مردابی بی ارزش است و طبقات دوزخ و جهنم در نظر عارف همچون یخ سرد به نظر می رسد

37- اگر هزاران نفر در مرحله جان دهد اهمیتی ندارد همانند شبنمی در درون دریایی بی انتها می چکد و محو و ناپدیدی می شود

38- بعد از مرحله استغنا سرزمین توحید پیش رویت خواهد بود اعتقاد به این که جزا و کسی نیست و او یگانه است .

39- وقتی که از این بیا بان عبور کنند ، همگی به وحدت و یگانگی می رسند و گویی سر از یک گریبان بیرون می کنند

40- در این مرحله کسرت و تعدد معنا و مفهوم ندارد زیرا همه ی آنها یکی خواهد بود ( اشاره به وحدت وجود )

41- بعد از این مرحله توحید وادی حیرت خواهد بود که در این مرحله دائماً در درد و حیرت و سرگردانی خواهی بود

42- انسان حیران به این مرحله می رسد در حقیقت راه خود را گم کرده است و در حیرت و سرگردان به سر برده است .

43- هر چه که در مرحله توحید به جان و دلش وارد شده از او دور می شود و گم می شود حتی خود گم شدن

44- بعد از مرحله حیرت فقر او فنا خواهد بود که انسان مالک از همه چیز خود دست می کشد

45- این مرحله در حقیقت مرحله فراموشی است انسان همچون موجودی لنگ و کر و بیهوش خواهد بود

46- صد هزاران موجود را خواهی دید که از یک نور به وجود آمده و گم شده اند

47- سرانجام از هر صد ها هزار مرغ ، یکی توانست از آن هفت وادی عبور کند و تعداد اندکی به آن جایگاه رسیدند.

48- سرانجام از آن ها مرغ فقط اندکی آن جا رسیدند که در واقع آن ها یک چیز پیش نبوند .

49- همه گفتند ما این جا آمده ایم که سیمرغ پادشاه ما با شد

50- ما همه در راه رسیدن به درگاه سیمرغ عاشق و سرگشته حیرانیم

51- مدت زمانی است که در آن گاه نهادیم و از هزاران نفر فقط سی مرغ به درگاه پادشاه رسیدیم

52- وقتی آن سی مرغ خوب توجه کردند متوجه شدند که در حقیقت آن سیمرغ خودشان هستند ( حقیقت در وجود خود ما هست و اگر خوب توجه کنیم به آن پی می بریم )

 

درس بیست و دوم :   طوطی و بازرگان

1- بازرگان طوطی زیبایی در قفس داشت .

2- هنگاهی که بازرگان قصد سفر کرد و هنگامیکه که خواست به سفر هندوستان برود

3- از سوی بخشش و بزرگواری به غلام و کنیز کان خود گفت برای شما از سفر چه هدیه ای بیاورم

4- هر کدام از آن ها چیزی خواست و آن بازرگان نیک بر آن ها قول داد

5- به طوطی گفت ای طوطی تو چه هدیه ای می خواهی که از هندوستان برای تو بیاورم

6- طوطی گفت وقتی آن جا طوطیان را دیدی وضع و حال من را به آن ها شرح بده

7- آن طوطی که مشتاق دیدار شما بود به خاطر تقدیر و سرنوشت در زندان حبس ما گرفتار است

8- او به شما سلام رسانده و تقاضای کمک کرده است و از شما چاره ای برای مشکل راهنمایی می طلبد

9- ایا سزاوار است که من در عشق فراق شما در زندان بمانم و بمیرم

10- ای دوستان بزرگوار هنگامی که در میان چمنزار شاد سر مست هستی یادی هم از من بیچاره کنید

11- مرد بازرگان پذیرفت که سلام او را به هم جنس آنان برساند

12- وقتی به سرزمین های دور دست هندوستان رسید در بیان چند طوطی دید

13- اسب خود را متوقف کرد و با صدای بلند سلام و پیام آن طوطی را به آن ها رساند

14- یک طوطی از میان آن ها به خود لرزید و بر زمین افتاد و مرد

15- خواجه از گفتن این خبر پشیمان شد و به خود گفت من موجب هلاک این جانور شدم

16- این طوطی مگر از اقوام آن طوطی  بود مگر این دو پرنده دو جسم با یک روح بودند

17- چرا این کار را کردم و با سخن سنجیده خود آن را سوزاندم ( هلاک کردم )

18- زبان انسان مثل سنگ آتش زنه و آنچه که از زبان بیرون می آید ( سخنان آتش سوزانی است )

19- مواظب باشد که از بیهودگی سخن نگویی

20- به خاطر این کار همه جا تاریک است و اطرافمان پنبه زار است و میان پنبه ها آتش جایگاهی ندارد

21- یک سخن نابجا و عجولانه می تواند دنیای را نابود کند و در مقابل یک سخن درست می تواند انسانهای ترسو را به شیران شجاع تبدیل کند.

22- بازرگان کار تجارت را تمام کرد و با شادی خانه اش بر گشت

23- هدیه هر غلام را آورد و سهم سوغات هر کنیزک را هم به آنها بخشید

24- طوطی گفت هدیه من کجاست آنچه را که دیدی و گفتی شرح بده

25- گفت نه من خود از کرده و عمل خود پشیمانم

26- گفت چرا من از روی بی تجربگی و حمایت چنین پیامی را رساندم این کاری را کردم

27- طوطی گفت ای خواجه علت پشیمانی چیست و علت این ناراحتی و غم و غصه تو چیست .

28- بازرگان گفت آن گله و شکایت های تو را به جمعی از همنوعان خود گفتم .

29 یکی از طوطیان به شدت درد و غم تو پی برد زهره اش پاره شد و جان سپرد .

30- من از این عمل و گفته خود پشیمان شدم این چه سخنی بود و حال که این سخن را گفتم پشیمانی فایده ای ندارد .

31- سخنی که از زبان می جهد مانند تیری است که از کمان پرتاب می شود .

32- این انسان عاقل آن تیر باز نخواهد گشت و سیل را باید ابتدا مهار کرد .

33- وقتی سیل که سر بر گذرد و تحت اختیار نباشد جهانی را فرا می گیرد و دنیای را ویران کند جای شگفتی نخواهد بود .

34- وقتی طوطی شنید که آن همنوعش چه عملی انجام داده به خودش لرزید و به زمین افتاد و مرد

35- وقتی او را به این وضع و حال دید ناگهان خواجه از جا پرید از شدت درد و ناراحتی گریبانش را چاک داد

36- گفت ای طوطی خوش آواز تو را چه شد چرا اینگونه شده ای

37- افسوس که طوطی خوش آواز و همدم و همراز را از دست دادم .

38- ای طوطی و مرغ زیرک من که در حقیقت تر جمان اندیشه و اسرار دل من بودی .

39- افسوس و صد افسوس که طوطی هم چون ماه زیبای بود در زیرا بر پنهان شد .

40- من در فکر آوردم قافیه هستم در حالی که معشوق به من می گوید جز دیدار من به چیز دیگر نیندیش .

41- لفظ و صدا و سخن را کنار می گذارم تا بدون واسطه با تو راز و نیاز کنم .

42- حیاط راستین و زندگی واقعی عاشقان در این است که قربانی معشوق شوند تنها دلدادگان می توانند صاحب دل باشند .

43- از ماجرای عشق فقط گوشه ای را به تو گفتم زیرا اگر روشن تر بگویم نه فهم تو تاب تحمل و شنیدن آن را دارد و نه زبان من قدرت بیانش را .

44- داستان عشق بسیار طولانی است از خواجه سخن بگو سرانجام چه شد .

45- خواجه در آتش درد و غم غصه می سوختم و سخنان پریشان می گفت .

46- معشوق این آشفتگی و سرگردانی را دوست دارد چرا که کوشش و تلاش بیهوده از تنبلی و سستی است .

47- خداوند با وجود بی نیازی هر روز در کار است و ما که سر پا نقص هستیم باید همیشه در کار باشیم .

48- بعد از آن او را از قفس بیرون انداخت و آن طوطی بر روی شاخه ی بلندی پرید .

49- آن طوطی مرده به سرعت پرید و مثل آفتابی در آسمان ظاهر شد .

50- خواجه از این کار پرنده ویران و سرگردان شد چرا که او غافل بود و ناگهان راز پرنده بر او آشکار شد .

51- روبه بالا کرد ای پرنده ی خوش آواز از وضع حال خود با خبر ساز

52- آن پرنده در هندوستان چه کرد که تو آن را آموختی و حیله و حقی سوار کردی و ما را در اتش سوزاندی .

53- طوطی گفت که او با عمل خود مرا پند نصیحت داد که آواز خوش و دوستیت را رها کن .

54- زیرا که صدای آواز تو را در بند کرده است و خود را به خاطر پند و نصیحت مرا این گونه مرده ساخت

55- ای پرنده ای که برای همه آوازه خوانی می کنی مانند مرده ها باش مثل من از همه چیز رهای یابی .

56- اگر دانه باشی پرندگان تو را می خورند و اگر مثل غنچه ی زیبای باشی کودکان تو را می کنند

57- تمام ارزش های وجودی خودت را پنهان کن و مانند گیاه بی بام بی ارزش شو تا از دست برد دیگران امان بمانی .

58- هر کسی که حسن و زیبایی و محاسن خود را به دیگران عرضه کند صدها تقدیر و سرنوشت بد به سوی او روی می آورد .

59- و تمام حسادت ها و چشم بد و خشم و نفرت به او روی می آورد مثل خوابی که از مشک می گذرد .

60- دشمنان همه با حسادت آزار او می شود و دوستان هم عمرش را تلف می کند .

61-باید خدا پناه برد زیرا که فقط لطف خداوند شامل همه ی انسان ها است .

62- تا این که  پناهگاهی مطمئن بیابی و پناهگاهی که توصیفش ممکن نیست طوری که آب و آتش ( هکه ی پدیده ها ) سپاه و یاور تو گردند .

63- مگر دریا نوح و حضرت موسی را کمک به یاوری نکرد و مگر نسبت به دشمنانش خشم نگرفت .

64- مگر آتش برای حضرت ابراهیم مثل قلعه ای محکم نشد به طوری که آه و حسرت به دل نمرود گذاشت .

65- مگر کوه حضرت یحیی را به سوی خود فرا نخواند و پناه او شد بلکه بالنگ قصد دشمنانش را نیز کرد .

66- کوه گفت ای یحیی بیا به من پناهنده شو تا من از شمشیرهای تیز دشمنان پناهگاه تو بشوم .

67- طوطی از روی صداقت یکی دو پند به یحیی داد و سپس گفت درود بر تو باد بعد از این بین من و تو جدایی خواهد بود .

68- خواجه به او گفت به خدا سپردمت برو تو اکنون را تازه ای را به من نشان داده ای .

69- خواجه به خودش گفت این پندی برای من بود این پند را عمل خواهم کرد زیراکه بسیار روشن و مشخص است .

70- این جان ما هم همچون مانند طوطی است و جان و روح انسان باید این گونه نیکو روشن باشد .

درس بیست و سوم:  بیداد ظالمان

1- مرگ سراغ شما نیز خواهد آمد و روزی خوش ایام شما  را به پایان خواهد رساند .

2- سختی مانند جغد ویران کننده ای است که فقط به ما بسنده نمی کند و بلکه شما را نیز خانه خراب می کند .

3- سختی و بد بختی روزگار که همچون باد خزانی است به باغ و بوستان سر سبز زندگی شما نیز خواهد وزید .

4- آب اجل که از گلوی همه انسانها می گذرد مطمئن باشید که شامل حال شما نیز خواهد شد .

5- همانطور که عدالت انسانهای عادل پایدار نبود ظلم شما ظالمان هم روزی به سر خواهد رسید .

6- در مملکت همانطور که فریاد انسانهای جوانمرد از بین رفت و ماندگار نبود این صدای واق واق شما انسانهای سگ صفت همه پایدار نخواهد بود .

7- باد اجل که در طول زمانه شمع جان بسیاری را خاموش کرده است چراغ عمر شما را نیز خاموش می کند .

8- از این دنیا کاروانهای عمر خیلی انسانها عبور کرده است به ناچار کاروان عمر شما هم باقی نخواهد بود و روزی عبور خواهد کرد .

9- ای کسی که به بخت و اقبال خوش خودت می نازی مطمئن باش این خوش یومنی ستارگان بخت و اقبال شما هم از بین خواهد رفت

 10- دوران خوشی ، بعد از انسانهای نیک به شما انسانهای پست رسید این خوشی انسانهای پست هم سپری خواهد شد

11- در مقابل تیر ظلم و ستم شما صبر و تحمل را سپر قرار می دهیم تا این که دوران سختی ظلم شما همه تمام شد .

12- مال و ثروت در این دنیا همچون آبی راکد است مطمئن باشید این مال و ثروت را تصور می کنید که آبی ساکن است به جریان خواهد افتاد و تمام خواهد شد .

13- ای کسی که گله را به دست چوپانی گرگ صفت داده ای این گرگ صفتی ( دزدی ) شما همه تمام خواهد شد.

14- فناو نیستی که همچون فیل بازی شطرنج است ، شاه بقا را مات کرده است مطمئن باشید شما را هم که مانند مهره های پیاده بازی هستید نابود خواهد کرد .

درس بیست و پنجم :  زال و رودابه

1- در خانه ی او یک دختری است که مثل خورشید تا بنده ، روشن و زیباست

2- سر تا پایش مثل عاج سفید است و صورتش مثل بهشت ، خرم و شاداب و قامتش مثل درخت ساج راست است

3- چشمانش مثل گل نرگس در باغ فرینبده است و مژه هایش از پر زاغ سیاه تر است .

4- رودابه مانند بهشتی است سراسر آراسته و پر آرایش و پر آرامش و پر خواستگار

5- رودابه که مثل فرشته است سخن سپهبد را شنید و خیلی زود دستمال ابریشمی سرخ رنگ را از سر باز کرد .

6- رودابه گیسوانش را  که چون سروی بلند بود باز کرد در حالی که کسی نمی تواند چنین گیسوی خوشبوی بلندی داشته باشد .

7- گیسوی خود را از بالای دیوار قلعه به طرف پایین دراز کرد تا به پایین دیوار رسید .

8-  رودابه از بالای دیوار صدا زد و گفت ای پهلون زاده ی بزرگ زاده آن سر گیسویم را بگیر که این گیسوی من برای تو می باشد

درس بیست و ششم : بهار

1- بهار خرم و سر سبز بارنگ و بوی خوش و پاکیزه و بهار با صد هزار نوع زیبایی و آرایش عجیب آمد .

2- این آسمان و فلک یک لشکری فراهم کرد که آن لشکر همان ابر سیاه است و باد صبا هم فرمانده ی آن لشکر است .

3- ابر را ببین که مانند مرد عزادار لباس سیاه پوشیده و می گرید و آن رعد یا غرش آسمان را ببین که مانند عاشق غمگین می نالد .

4- خورشید گاه گاهی چهر ه ی خود را از پشت ابر تیره نشان می دهد مانند زندانی ای که گاه گاهی برزندانبانش گذر می کند و خود را به او نشان می دهد .

5- مدتی جهان دردمند و بیمار بود و حالا بهتر شده است زیرا که گل سمن را به عنوان داروی خوش بو و پاکیزه پیدا کرده است .

6- باران خوش بو پی در پی بارید و لباس نازک و توری شکل را از تن برف در آورد .

7- گل لاله در میان کشتزار از دور می درخشید مانند انگشتان دست عروسی که با حنا رنگ شده است .

8- بلبل بر روی شاخه ی درخت بید می خواند و پرنده ی سار از روی درخت سرو به او پاسخ داد.

درس بیست و ششم:   برف

1- هرگز کسی چنین برف سنگینی را سراغ نداشته است ، چون برف همه جا را فرا گرفته ، انگار زمین لقمه ای شده است در دهان برف

2- جسم و پیکر کوه ها که در میان برف پنهان شده است ، مانند پنبه دانه ای است که در میان پنبه قرار گرفته است .

3- می دانی که چرا ناگهان لرزه براندام جهان افتاد ؟ از ترس حمله ی ناگهانی برف

4- همه ی جانوران از جان خود نا امید شدند و دست از جان خود شستند وقتی که دیدند کوهسار با برف یکی شده است و برف همه جا را فرا گرفته است .

5- چاه درون خانه ها مثل چاه المقنع شده است که جرمی سفید رنگ و نورانی از آن بیرون می آمد زیرا که چاه خانه ها از برف سفید و جیوه ای رنگ پر شده است .

6- از بس که در خانه ها برف آمده است دیگر شکم خانه ها پر شده و از گلوی آنها هیچ برفی فرو نمی رود .

7- مردم از نان و لباس بی نیاز می شدند اگر این برف آرد یا پنبه بود .

8- از بس که این برف در خانه ی هر کسی رفته و روی هم انباشته شده است این میهمان ( برف ) سنگین و مزاحم و بی مزه و خسته کننده شده است .

9- اگر چه برف همه ی زندگی ما را سفید کرده است اما خدایا زندگی و دود مان برف سیاه و نابود باد

10- در چنین وقتی نشاط و شادی برای کسی معنی دار است که وسایل خوشی و شادی اش در زمان برف مهیا است .

11- آن کسی که لباس و شراب و خانه یا خیمه و وسایل گرم کننده دارد هنگام نوشیدن شراب صحبگاهی آمدن برف را مژده می دهد و خوشحال است یا هنگام بامداد به هر کسی که خبر برف بیاورد مژدگانی می دهد

12- نه مثل من که هر لحظه به خاطر سرما آه می کشد و به برف دشنام می دهد .

13- انسان فقیر مثل من دست خالی را زیر چانه اش می گذارد و در حالی که غمگین است تاروپود برف را در هوا می شمرد .

14- عده ای با حالت دل تنگی و بینوایی مانند مرغابی ها کنار جوی آب نشسته ایم در حالی که برف سراسر آن را فرا گرفته است .

15- اگر می توانستم از برف ها بالا می رفتم و به آسمان می رسیدم و خورشید را پیدا می کردم .

درس بیست و هفتم : شکوه رستن

1- در این زمستان سرد خاک چگونه نفس می کشد ؟ فکر کنیم .

2- چه باد سرد عجیبی است ! چهره ی خورشید شکست و آن را از روشنایی انداخت خاک یخ زد ، سنگ هم جرئت خود را از دست داد .

3- پرندگان گروه گروه مردند بوته های گل در چمن برای همیشه پژمردند

4- در آسمان و زمین ترس کمین کرده بود و در زمان ، مرگ توقف کرده بود

5- آیا جهان به پایان رسیده است ؟ آسمان پاسخی نداشت .

6- آیا باغ دوباره می خندد ؟ کسی مطمئن نبود

7- چه باد سرد عجیبی  ...

8- خاک چگونه نفس می کشد ؟ ما هم یاد بگیریم ( عبرت بگیریم )

9- اکنون عظمت روییدن را ، آمدن فروردین و بهار که آن همه برف را ذوب کرد ،  این همه گل رویید و این گل رنگارنگ شکفت

10- زمین با زندگی دوباره به ما آموخت که در برابر حوادث نباید عقب نشینی کنیم مگر ما از خاک کمتریم ؟ زمین نفس کشید ما چرا نفس نکشیم .  

نیـایــش

1- خدایا زندگی مرا که در اثر غم و اندوه مثل شب شده است ، روشن کن و مرا مثل روز بر جهان مسلط و سر افراز گردان تا بر غم و اندوه خود پیروز شوم .

2- در اثر نا امیدی حاصل از غم و اندوه ، زندگیم مثل شب تاریک است . خدایا مرا مثل خورشید روسفید کنی و پیروز گردان

3- تو یاری کننده ی هر کسی هستی که تقاضای کمک کند به فریاد من هم برس که از تو کمک می خواهم

4- قسم به اشک چشم طفلان محروم و قسم به سوزه و آه سینه ی پیروان مظلوم

5- قسم به فریاد کسانی که با ذکر نام تو ( داور ) تقاضای کمک می کنند و قسم به یارب یارب گفتن گناه کاران

6- قسم به نیازمندانی که با وجود نیاز از مردم چیزی نمی خواهند و قسم به مجروحان خون آلود .

7- قسم به آن هایی که از خانه و زندگی دور افتاده اند و قسم به کسانی که از کاروان ها عقب مانده و در راه مانده اند .

8- قسم به دعایی که از دهان نو آموخته ای بیرون می آید و قسم به آهی که از روی در د از سینه بر می آید .

9- قسم به دانه های اشک گریه کنندگان درگاهت و به قرآنی که سحرخیزان تلاوت می کنند و به چراغی که برای عبادت روشن می کنند

10- قسم به پذیرفته شدگان در گاهت که گوشه نشینی اختیار کردند و قسم به پاکانی که آلودگی ندارند .

11- قسم به عبادتی که در پیشگاه تو درست و پسندیده است و قسم به دعوتی که در درگاه تو اجابت می شود .

12- که بر دل پر خون من رحم کن و مرا از این گرداب غم اندوه بیرون بیاور .

 

 

پیـروز و سربلنـد باشیــد 

 

[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٥۳ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed