ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

مذهبی – رمضان - ویژگیهای منحصر به فرد رفتاری امام حسن (ع)

تعالى شخصیت معنوى انسان، از والاترین و مقدس‏ترین اهداف پیشوایان دین بوده است. آنان با تحمل مشقت‏ هاى بسیار در این مسیر، تمامى همّ خویش را بر آن گذاشتند تا اخلاق نیک را با شیوه ‏هاى رفتارى و گفتارى خویش به آدمى بیاموزند واو را از زشتى ‏ها به دور داشته، متوجه حقیقت والاى انسانى و ارزش سترگش کنند. در این میان نقش برجسته امام مجتبى(علیه ‏السلام) بسیار چشم‏گیر جلوه مى‏ نماید. از این‏رو، برآن شدیم که با تأملى کوتاه در رفتارهاى اجتماعى امام مجتبى(علیه ‏السلام) دریچه ‏اى به بى‏کران سجایاى اخلاقى آن امام همام بگشاییم.

مهربانى و مهرورزى
مهربانى با بندگان خدا از ویژگى‏ هاى بارز امام مجتبى(علیه ‏السلام) بود. اَنس مى‏گوید: روزى در محضر امام بودم که یکى از کنیزان ایشان با شاخه گلى در دست وارد شد و آن گل را به امام تقدیم کرد. حضرت گل را از او گرفت و با مهربانى به او فرمود: «برو، تو آزادى!» من که از این رفتار حضرت شگفت ‏زده بودم، گفتم: «اى فرزند رسول خدا! این کنیز تنها یک شاخه گل به شما هدیه کرد. آن‏گاه شما او را آزاد مى ‏کنید؟!» امام در پاسخم فرمود: «خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است هرکس به شما مهربانى کرد، دو برابر او را پاسخ گویید». (نساء/ 86) سپس فرمود: «پاداش در برابر مهربانى او نیز آزادى‏اش بود».1

امام، همواره، مهربانى را با مهربانى پاسخ مى‏گفت. حتى پاسخ او در برابر نامهربانى نیز مهربانى بود. هم‏چنان‏که نوشته ‏اند، امام گوسفند زیبایى داشت که به او علاقه نشان مى‏داد. روزى دید گوسفند در گوشه ‏اى افتاده و ناله مى ‏کند. جلوتر رفت و دید که پاى آن را شکسته‏ اند. امام از غلامش پرسید: «چه کسى پاى این حیوان را شکسته است؟». غلام گفت: «من شکسته ‏ام». حضرت فرمود: «چرا چنین کردى؟» گفت: «براى این‏که تو را ناراحت کنم». امام با تبسّمى دلنشین فرمود: «ولى من در عوض، تو را خشنود مى‏کنم و غلام را آزاد کرد».2 هم‏چنین آورده ‏اند، روزى امام مشغول غذا خوردن بودند که سگى آمد و برابر حضرت ایستاد. حضرت هر لقمه ‏اى که مى‏ خوردند، یک لقمه نیز جلوى آن مى‏ انداختند. مردى گفت: «یا بن رسول الله! اجازه دهید این حیوان را دور کنم». امام فرمود: «نه، رهایش کنید! من از خدا شرم مى‏ کنم که جاندارى به غذا خوردن من نگاه کند و من به او غذا ندهم».3

ایثار و گذشت
امام بسیار با گذشت و بزرگوار بود و از ظلم و ستم دیگران چشم پوشى مى‏کرد. بارها پیش مى ‏آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشایست دیگران، سبب تغییر رویه فرد خطاکار مى‏ شد.

نوشته ‏اند در همسایگى امام، خانواده ‏اى یهودى مى ‏زیستند. دیوار خانه یهودى شکافى پیدا کرده بود و رطوبت نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. فرد یهودى نیز از این جریان آگاهى نداشت تا این‏که روزى زن یهودى براى درخواست نیازى به خانه امام آمد و دید که شکاف دیوار سبب شده است که دیوار خانه امام نجس گردد. بى‏ درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد یهودى نزد امام آمد و از سهل انگارى خود پوزش خواست و از این‏که در این مدت، امام سکوت کرده و چیزى نگفته بود، شرمنده شد. امام براى این‏که او بیش‏تر شرمنده نشود فرمود: «از جدم رسول خدا(صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله) شنیدم که به همسایه مهربانى کنید». یهودى با دیدن گذشت و چشم پوشى و برخورد پسندیده ایشان به خانه ‏اش رفت، دست زن و بچه ‏اش را گرفت و نزد امام آمد و از ایشان خواست تا آنان را به دین اسلام در آورد.4 

هم‏چنین داستان مشهورى است که درباره گذشت امام از بى ‏ادبى مردى شامى است که مرد با دیدن آن همه گذشت و مهربانى، گزیرى جز اشک شرمسارى ندیده و از آن پس، از بهترین دوستداران آن خاندان گردید.5

گستره گذشت و مهرورزى امام، آن‏قدر پردامنه بود که قاتل او را هم در برگرفت. چنان‏که «عمر بن اسحاق» مى‏گوید: من و حسین(علیه‏ السلام) در لحظه شهادت، نزد امام مجتبى(علیه‏ السلام) بودیم که فرمود: «بارها به من زهر داده ‏اند، ولى این بار تفاوت مى‏کند؛ زیرا این بار جگرم را قطعه قطعه کرده است». حسین(علیه ‏السلام) با ناراحتى پرسید: «چه کسى شما را زهر داده است؟» فرمود: «از او چه مى‏خواهى؟ مى‏خواهى او را بکشى؟ اگر آن کسى باشد که من مى‏دانم، خشم و عذاب خداوند بیش‏تر از تو خواهد بود. اگر هم او نباشد، دوست ندارم که به خاطر من، بى‏گناهى گرفتار شود».6

میهمان نوازى
امام همواره در پذیرایى از میهمان تلاش جدى مى‏کرد. گاه از اشخاصى پذیرایى مى‏کرد که حتى آنان را نمى‏شناخت. به ویژه، به پذیرایى از بینوایان علاقه زیادى داشت. آنان را به خانه خود مى‏برد و به گرمى پذیرایى مى‏کرد و به آن‏ها لباس و مال مى‏بخشید.7

در سفرى که امام حسن(علیه ‏السلام) به همراه امام حسین(علیه ‏السلام) و عبدالله بن جعفر به حج مى‏رفتند، شترى که بار آذوقه بر آن بود، گم شد و آن‏ها در میانه راه، گرسنه و تشنه ماندند. در این هنگام، متوجه خیمه‏اى شدند که در آن پیرزنى تنها زندگى مى‏کرد. از او آب و غذا خواستند. پیرزن نیز که انسان مهربان و میهمان‏نوازى بود، تنها گوسفندى را که داشت دوشید و گفت: «براى غذا نیز آن را ذبح کنید تا براى شما غذایى آماده کنم». امام نیز آن گوسفند را ذبح نمود و زن، از آن، غذایى براى ایشان درست کرد. آنان غذا را خوردند و پس از صرف غذا، از آن زن تشکر کردند و گفتند: «ما افرادى از قریش هستیم که به حج مى‏رویم. اگر به مدینه آمدى نزد ما بیا تا میهمان نوازى‏ات را جبران کنیم.» سپس از زن خداحافظى کردند و به راه خویش ادامه دادند. شب هنگام، شوهر زن به خیمه‏اش آمد و او داستان میهمانى را برایش بازگفت. مرد خشمگین شد و گفت: «چگونه در این برهوت، تنها گوسفندى را که همه دارایى‏مان بود براى کسانى که نمى‏شناختى کشتى؟» مدت‏ها از این جریان گذشت تا این‏که بادیه نشینان به جهت فقر و خشک‏سالى به مدینه سرازیر شدند. آن زن نیز به همراه شوهرش به مدینه آمد. در یکى از همین روزها، امام مجتبى(علیه ‏السلام) همان پیرزن را در کوچه دید و فرمود: «اى کنیز خدا! آیا مرا مى‏شناسى». گفت: «نه»، فرمود: «من همان کسى هستم که مدت‏ها پیش به همراه دو نفر در خیمه توشدیم. نامم حسن بن على(علیه‏السلام) است». پیرزن خوشحال شد و عرض کرد: «پدر و مادرم به فداى تو باد!» امام به پاس فداکارى و پذیرایى او، هزار گوسفند و هزار دینار طلا به او بخشید و او را نزد برادرش حسین(علیه ‏السلام) فرستاد. او نیز همان مقدار به او گوسفند و دینار طلا بخشید و وى را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد. عبدالله نیز به پیروى‏از پیشوایان خود، همان مقدار را به آن پیرزن بخشید.8

حضرت با این سپاس‏گزارى، هم از میهمان غریبى پذیرایى کرد و هم جایگاه و ارزش میزبانى او را به جهت عمل نیکویش، پاس داشت. بارها درباره فقیرانى که از ایشان پذیرایى کرده بودند مى‏فرمود:

«فضیلت با آنان است. اگر چه پذیرایى‏شان اندک است و مالى ندارند، ولى برترند، زیرا آنان غیر از آن‏چه که ما را به آن پذیرایى مى‏کنند چیز دیگرى ندارند و از همه چیز خود گذشته ‏اند، ولى ما بیش از آن‏چه پیش میهمان مى‏گذاریم اموال داریم».9

بردبارى و شکیبایى در برخوردها
از سخت‏ترین دوران زندگانى با برکت امام مجتبى(علیه ‏السلام)، دوران پس از صلح با معاویه بود. ایشان سختى این سال‏هاى ستم را با بردبارى وصف ناشدنى‏اش سپرى مى‏کرد. در این سال‏ها، ایشان از غریبه و آشنا سخنان زشت و گزنده مى‏شنید و زخم خدنگ بى‏وفایى مى‏خورد. بسیارى از دوستان به ایشان پشت کرده بودند. روزگار، برایشان به سختى مى‏گذشت. ناسزا گفتن به على(علیه ‏السلام)، شیوه سخن‏رانان شهر شده بود. هرگاه امام را مى‏دیدند مى‏گفتند: «السّلامُ عَلَیک یا مُذِلَّ المُومنین؛ سلام بر تو اى خوارکننده مؤمنان».10

در حضور ایشان، زبان به هتک و دشنام على(علیه ‏السلام) مى‏گشودند و امام با بردبارى و مظلومیت بسیار هتاکى‏ها و دشنام‏ها را تحمل مى‏کرد. روزى ایشان وارد مجلس معاویه شد. مجلسى شلوغ و پرازدحام بود. امام جاى خالى نیافت و ناگزیز نزدیک پاى معاویه که بالاى منبر بود، نشست. معاویه با دشنام به على(علیه ‏السلام) سخنش را آغاز کرد و درباره خلافت خودش سخن راند و گفت: «من از عایشه در شگفتم که مرا در خور خلافت ندیده است و فکر مى‏کند که این جایگاه، حق من نیست.» سپس با حالتى تمسخرآمیز گفت: «زن را به این سخنان چه کار؟! خدا از گناهش بگذرد. آرى! پدر این مرد [با اشاره به امام مجتبى (علیه ‏السلام)[ در کار خلافت با من سرستیز داشت، خدا هم جانش را گرفت». امام(علیه ‏السلام) فرمود: «اى معاویه! آیا از سخنان عایشه تعجب مى‏کنى؟» معاویه گفت: «بله به خدا!» امام(علیه ‏السلام) فرمود: «مى‏خواهى عجیب‏تر از آن را برایت بگویم؟» گفت: «بگو». امام(علیه‏ السلام) پاسخ داد: «عجیب‏تر از این‏که عایشه تو را قبول ندارد، این است که من پاى منبر تو و نزد پاى تو بنشینم».11

این بردبارى تا جایى بود که مروان بن حکم ـ دشمن سرسخت امام ـ با حالتى اندوهگین در تشییع پیکر ایشان شرکت کرد و در پاسخ آنانى که به او مى‏گفتند تو تا دیروز با او دشمن بودى، گفت: «او کسى بود که بردبارى‏اش با کوه‏ها سنجیده نمى‏شد».12

بخشندگى و برآوردن نیازهاى دیگران
مى‏توان گفت که بارزترین ویژگى امام مجتبى(علیه ‏السلام) که بهترین سرمشق براى دوستداران او است، بخشندگى بسیار و دستگیرى از دیگران است. ایشان به بهانه‏هاى مختلف همه را از خوان کرم خویش بهره‏مند مى‏ساخت و آن‏قدر بخشش مى‏کرد تا شخص نیازمند بى‏نیاز مى‏شد؛ زیرا طبق تعالیم اسلام بخشش باید به گونه‏اى باشد که فرهنگ تکدى‏گرى را ریشه ‏کن سازد و در صورت امکان شخص را از جرگه نیازمندان بیرون گرداند. روزى حضرت مشغول عبادت بود. دید فردى در کنار او نشسته است و به درگاه خدا مى‏گوید: «خدایا! ده هزار درهم به من ارزانى دار». حضرت به خانه آمد و براى او ده هزار درهم فرستاد.13

نوشته‏اند شخصى از امام مجتبى(علیه ‏السلام) کمک خواست. امام نیز به او پنجاه هزار درهم نقره و پانصد دینار طلا بخشید. آن مرد به امام عرض کرد: «اکنون باربرى نیز به من بده تا این همه سکه را حمل کنم». امام(علیه ‏السلام) نیز باربرى به همراه جامه اطلس خود به او بخشید!

امام حسن مجتبى(علیه‏السلام) هیچ‏گاه سائلى را از خود نمى‏راند و هرگز پاسخ «نه» به نیازمندان نمى‏فرمود و تمامى جنبه ‏هاى معنوى بخشش را در نظر مى‏گرفت. آورده ‏اند مردى نزد امام مجتبى(علیه‏السلام) آمد و ابراز نیازمندى کرد. امام براى این‏که کمک رو در رو نباشد و سبب شرمندگى آن مرد نگردد، فرمود: «آنچه را مى‏خواهى در نامه‏اى بنویس و براى ما بفرست تا نیازت برآورده شود». آن مرد رفت و نیازهاى خود را در نامه‏اى به امام فرستاد. حضرت نیز آن‏چه را خواسته بود برایش فرستاد. شخصى که در آن‏جا حضور داشت، به امام عرض کرد: «به راستى چه نامه پربرکتى براى آن مرد بود!» امام در پاسخ او فرمود: «برکت این کار براى من بیش‏تر بود که سبب شد شایستگى انجام این کار نیک را بیابم؛ زیرا بخشش راستین آن است که بدون درخواست شخص، نیازش را برآورى، ولى اگر آن‏چه را خواسته است، به او بدهى، در واقع قیمتى است که براى آبرویش پرداخته‏اى».14

امام برآوردن نیاز دیگران را در هر حالى در اولویت قرار مى‏دادند. ابن عباس مى‏گوید: با امام مجتبى(علیه‏السلام) در مسجدالحرام بودم. حضرت در آن‏جا معتکف و مشغول طواف بودند. نیازمندى نزد ایشان آمد و عرض کرد: «اى فرزند رسول خدا، به فلان شخص مقدارى بدهکارم و از عهده قرض او بر نمى‏آیم. اگر ممکن است [مرا کمک کنید]» امام فرمود: «به صاحب این خانه [و اشاره به کعبه کرد] متأسفانه در حال حاضر، پولى در اختیار ندارم». شخص نیازمند گفت: «اى فرزند رسول خدا! پس از او بخواهید که به من مهلت بدهد؛ چون مرا تهدید کرده است که اگر بدهى خود را نپردازم، مرا به زندان بیندازد». حضرت طواف خود را قطع کرد و همراه آن مرد به راه افتاد تا نزد طلبکارش بروند و از او مهلت بگیرند. ابن عباس مى‏گوید عرض کردم: «یا بن رسول الله! گویا فراموش کرده ‏اید که در مسجد قصد اعتکاف کرده ‏اید». حضرت فرمود: «نه فراموش نکرده ‏ام ؛ ولى از پدرم شنیدم که پیامبر اکرم(صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله) فرمود: هر کس حاجت برادر مؤمن خود را برآورد، نزد خدا مانند کسى است که نُه هزار سال روزها روزه گرفته و شب‏ها را به عبادت گذرانیده است».15

فروتنى
امام مانند جدش رسول‏الله(صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله) بدون هیچ تکبرى روى زمین مى ‏نشست و با تهى‏دستان هم‏سفره مى ‏شد. روزى سواره از محلى مى‏گذشت که دید گروهى از بینوایان روى زمین نشسته ‏اند و مقدارى نان را پیش خود گذارده ‏اند و مى‏ خورند. وقتى امام حسن(علیه‏السلام) را دیدند، به ایشان تعارف کردند و حضرت را سر سفره خویش خواندند. امام از مرکب خویش پیاده شد و این آیه را تلاوت کرد: «اِنّه لایُحبُ المُستَکبرین؛ خداوند خودبزرگ‏بینان را دوست نمى‏دارد.» (نحل/ 23) سپس سر سفره آنان نشست و مشغول خوردن گردید. وقتى همگى سیر شدند، امام آن‏ها را به منزل خود فرا خواند و از آنان پذیرایى نمود و به آنان پوشاک هدیه کرد.16

همواره دیگران را نیز بر خود مقدم مى‏داشتند و پیوسته با احترام و فروتنى با مردم برخورد مى‏کردند. روزى ایشان در مکانى نشسته بود. برخاست که برود، ولى در این لحظه پیرمرد فقیرى وارد شد. امام به او خوش‏آمد گفت و براى اداى احترام و فروتنى به او، فرمود: «اى مرد! وقتى وارد شدى که ما مى‏خواستیم برویم. آیا به ما اجازه رفتن مى‏دهى»؟ و مرد فقیر عرض کرد: «بله، اى پسر رسول خدا!»17

شجاعت
شجاعت، میراث ماندگار على(علیه‏السلام) بود و امام مجتبى(علیه‏السلام) میراث‏دار آن بزرگوار. در کتاب‏هاى تاریخى آمده است که على(علیه‏السلام) در تقویت این روحیه در کودکانش، خود به طور مستقیم دخالت مى‏کرد. شمشیرزنى و مهارت‏هاى نظامى را از کودکى به آنان مى‏آموخت و پشتیبانى از حق و حقیقت را به آنان درس مى‏داد. میدان‏هاى نبرد، مکتب درس شجاعت على(علیه‏السلام) به فرزندانش بود.

با آغاز خلافت على(علیه‏السلام)، کشمکش‏ها نیز آغاز شد. نخستین فتنه، جنگ جمل بود که به بهانه خونخواهى عثمان بر پا گردید. شعله‏هاى جنگ زبانه مى‏کشید. على(علیه‏السلام) پسرش «محمد بن حنفیّه» را فراخواند و نیزه خود را به او داد و فرمود: «برو شتر عایشه را نحر کن». محمد بن حنفیّه نیزه را گرفت و حمله کرد، ولى کسانى که به سختى اطراف شتر عایشه را گرفته بودند، حمله او را دفع کردند. او چندین بار حمله کرد، ولى نمى‏توانست خود را به شتر برساند. ناچار نزد پدر آمد و اظهار ناتوانى کرد. امام نیزه را پس گرفته و به حسن(علیه‏السلام) داد. او نیزه را گرفت و به سوى شتر تاخت و پس از مدتى کوتاه، بازگشت، در حالى‏که از نوک نیزه‏اش خون مى‏ریخت. محمد حنفیه به شتر نحر شده و نیزه خونین نگریست و شرمنده شد. امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) به او فرمود: «شرمنده نشو؛ زیرا او فرزند پیامبر(صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله) است و تو فرزند على(علیه‏السلام) هستى».18

امام مجتبى(علیه‏السلام) در دیگر جنگ‏هاى آن دوران نیز شرکت کرده و دلاورى‏هاى بسیارى از خود نشان داد. معاویه درباره دلاورى‏هاى او مى‏گفت: «او فرزند کسى است که به هر کجا مى‏رفت، مرگ نیز همواره به دنبالش بود (کنایه از این‏که نترس بود و از مرگ نمى ‏هراسید)».19


پى‏نوشت‏ها:
1ـ المناقب، ج 4، ص 18.

2ـ حیاة امام الحسن ‏بن ‏على، ج1، ص 314.

3ـ بحارالانوار، ج 43، ص 352.

4ـ تحفة الواعظین، ج 2، ص 106.

5 ـ المناقب، ج 4، ص 19.

6 ـاسدالغابة، ج 2، ص 15.

7ـ المناقب، ج 4، ص 16.

8 ـ همان، ج 4، ص 16؛ کشف ‏الغمة، ج 2، ص 133.

9ـ بحارالانوار، ج 43، ص 253.

10ـ همان، ج 75، ص 287.

11ـ ناسخ‏التواریخ، ج 2، ص 293.

12ـ ائمة‏اثنا عشر، ج 1، ص 506 .

13ـ المناقب، ج 4، ص 17.

14ـ المحاسن و المساوى، ص 55 .

15ـ سفینة‏البحار، باب‏الحاء.

16ـ بحارالانوار، ج 43، ص 352.

17ـ ملحقات ‏احقاق ‏الحق، ج 11، ص 114.

18ـ المناقب، ج 4، ص 21.

19ـ شرح نهج ‏البلاغه، ابن ‏ابى‏ الحدید، ج 4، ص 73.

 

[ شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed