ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شعر فارسی - ای پدر! ای گوهر یکتا و بی‌مانند من!

با یاد و نام تمام باباهای خوب دنیا و اولین بابای خوب یتیم های دنیا که ایام شهادتش را سپری کردیم ،آنهایی که پدر دارند خدا برایشان نگه دارد ،برای سلامتی وبقای عمرشان دعا کنیم که از دست دادنشان نعمتی است غیر قابل جبران و آنهایی که مثل بنده ی حقیراین نعمت را خدا از آنها گرفته است برای شادی روحشان دراین ایام معنوی رمضان با قرائت صلوات و سوره حمد و سوره توحید یاد و خاطره ی آنها را زنده کنیم. شعر زیر از استاد بزرگوارم مرحوم«حسن احمدی گیوی»است.سعادت داشتم این شعر را با بیان شیرین اُستاد در کلاس درس با گوش دل و جان شنیده و بهره مند شوم؛ به یاد نمی برم سفارش اُستاد در باره ی حق و نقش پدر در زندگانیمان و چه عاشقان این شعر را برایمان می خواند.با یاد و نام آن  مهربان اُستاد که  حکم پدر دوم ما را داشت با ذکر صلواتی بر روح آن گرانمایه  این اثر به محضرتان تقدیم می گردد:

«««عشق من! فرزند من! روح من! دلبند من!»»»

«««گر جدا سازند، بند از بندِ من؛»»»

«««از تو هرگز نگسلد، پیوند من؛»»»

این ندای آسمانی، ای پدر! ای مایه‌ی امید و هستی؛

کی فراموشم شود؟

طفل بودم، مادرم را لمس می‌کردم؛ محبت‌های او احساس می‌کردم و می‌پنداشتم،

مهر او صد بار افزون‌تر بود از مهر تو...

آری آری؛ اقتضای کودکی این است و کودک حکم بر محسوس دارد؛

اصل ارزشیابی او، روی احساس است، بی ادراک و عقل؛

آن زمان، من هم به حکم کودکی از مقام و ارزش و حق تو غافل بودم؛

لیک اکنون با گذشت روزگاران هرچه سال و عقل من افزوده گردد؛

ارزش شخصیت والای تو در چشم من، پیوسته روز افزون شود؛

یادم آید، یک‌شبی، بیمار بودم؛

شب همه شب، در میان آتش تب،

سخت می‌پیچیدم و بیدار بودم؛

مادرم با مهربانی، با دوصد شیرین زبانی؛

درکنار بسترم شب زنده‌داری کرد؛

پابه‌پای من سرشک از دیده بارید، آه و زاری کرد؛

لیک تو در بستر خواب آرمیدی؛

نیمه شب، با مادرم گفتم:

«چرا او غافل از حال تباه من، به خواب ناز رفته؟ مگر من فرزند دلبندش نیم؟»

مادرم لبخند پرمعنی زد و گفت: «آری ای فرزندم، پنداری که او غافل از حال زار تب‌دار تو باشد،

او همیشه درغم و فکر تو و دیگر عزیزان خود است،

بامدادان ترک می‌گوید تو و ما را و صدها رنج و ناراحتی را به خود هموار می‌سازد،

که سازِ زندگی آماده سازد؛

حالیا از بهر رفع خستگی، واندکی تجدید نیرو،

ناگزیر از یک دو ساعت خواب و آرام است، فرزندم؛

ما همه اندر پناه رنج‌های بیکران و جان‌فشانی‌های گوناگون او،

در راحت و آسایشیم؛

خانه و کانون گرم خانواده، مهرورزی‌ها، تبسم‌ها، خوشی‌ها، خوردنی‌ها، جامه‌ها،

اسباب عیش و زندگانی؛

از تکاپوی بی‌مانند و کوشش‌های بی‌اندازه‌ی او،

مهیّــــــــــــــــــــــــــــــــا؛»

ناگهان بیدار گشتی،

گوئیا راز و نیاز و درد دل‌های من را پی برده بودی؛

با نگاهی دلنواز از من نوازش‌ها و پرسش‌ها نمودی؛

دست پرمهرت نهادی برسرم؛

بوسه‌ای جان‌بخش بر رویم زدی،

گفتی به لحنی خوشتر از آهنگ عشق و پاک‌تر از مهر مهین،

گرم‌تر از چشمه‌ی خورشید و شیواتر از شعر حافظ و گیراتر از لالایی مادر،

گرامی‌تر از آزادی و صلح:

«««عشق من! فرزند من! روح من! دلبند من!»»»

««« گر جدا سازند، بند از بند من؛»»»

««« از تو هرگز نگسلد، پیوند من؛»»»

آتشی از این ندای جان‌فزایت تار و پود جسم و جانم را گرفت؛

از خود بی‌خود شدم؛

لحظه‌ای کز حال اغما چشم بگشودم؛

جمال بی‌مثالت را مقابل دیدم و در گوش دل آوای هستی بخش تو،

بار دیگر با طنینی جان‌فزا پیچید:

«««عشق من! فرزند من! روح من! دلبند من!»»»

««« گر جدا سازند، بند از بند من؛»»»

««« از تو هرگز نگسلد، پیوند من؛»»»

بعد روزی چند از چنگال بیماری رهایی یافتم؛

بازی و تحصیل و شور زندگی، از سر گرفتم؛

لیک؛

رأی و اعتقادم شد دگرگون بر تو! ...

حالیا؛

سوگند بر نام بلندت می‌خورم؛

ای پدر!

ای مایه‌ی امید و ای سرچشمه‌ی مهر و محبت!؛

گر به اوج آسمان‌ها پر کشم،

یا برفراز کهکشان‌ها بال بگشایم،

زهره و مریخ را در زیر پای خویش بپیمایم؛

یا دل پرحسرت من،

در دل خروارها خاک سیه آرام گیرد،

باز هم؛

ذرات جسم و جان گواهی می‌دهد،

بر مهر تو؛

وز نوای معجزآسای خودت الهام می‌گیرد و می‌گویم تو را:

ای پدر!

ای گوهر یکتا و بی‌مانند من!

گر جدا سازند بند از بند من؛

از تو هرگز نگسلد پیوند من؛

[ پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠٩ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed