ادبی-فرهنگی-مذهبی
ادبی-فرهنگی-مذهبی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امام رضا - کرامات رضوی


چشمه فیض


 سیل خروشان اندوه، بی امان بر وجودش یورش می آورد و گلویش را می فشارد، چندان که نمی داند از این بند غم چگونه رهایی باید … دلی دارد دردمند و تنی دارد رنجور، مانده است که این حکایت را نزد کدام دوست برد و این شکایت را در کدام منزل بگشاید. ژرفای این رنج را کسی نیست که دریابد و پهنای این اندوه را احدی نیست که حس کند!
آرام و قرار ندارد، وجود توفانی اش را به کوچه های شهر می سپارد و در اندیشه ساحلی که توفان از جانش برگیرد و گرداب وجودش را آرامش دهد، منزل به منزل به پیش می تازد.
این نیاز اوست، نیاز راستین هر انسانی که در اندرون جان خویش غم نهفته دارد و اندوهی فرو خفته. هر که چنین است در ورای این جهان خاکی، کسی را می جوید که سخن و حکایت او را بشنود و نجوای برخاسته از دل غمزده او را مهربانانه در کام خویش ریزد…
آن گاه که چنین کسی را یافت، بند از دل می گشاید و بی هیچ ترتیب و آدابی‌ همه ناگفته های خود را - که از واگویه آن پرهیز داشت - بر زبان می راند، زیرا می داند که این گوش، چونان دیگران نیست که فقط می شوند، بلکه این سخن در برابر فردی گفته می شود که با شنیدن آن، گویی همه رنجها و غمها را در جان خویش می بینند، پس می کوشد تا غبار غم از تن و جان وی بزداید و او را در زلال معرفت خویش جلا بخشد.
این سرچشمه فیض و کرامت و این معدن بخشش و بزرگواری، زمانی برا نسان آشکار می شود و معنی می یابد که این باور را با همه وجود خویش دریابد که او کلید هر قفل ناگشوده است و توان این را دارد که انسان را از گرفتاری در کلاف در هم پیچیده مشکلات رهایی بخشد.
هر گاه انسانی به این باور بنیادین دست یافت و با همه وجود خویش به این سرچشمه عرفان معرفت رسید، می تواند از زلال آن سیراب گردد و خود را در جوار دوستی مهربان ببیند که همه وجودش رامشفقانه وقف او کرده است.
اما رسیدن به این باور چندان سهل نمی نماید… آن غمزده ناآرام و بیقراری که خود را در همه شلوغی شهر، تنها و بی کس می دید و تمامی اسباب و ابزارهای مادی را برای درمان درد خویش ناکار آمد و بی اثر می دانست … اگر رو به این منبع لایزال قدر آورد و آن را توان مطلق، رأفت مطلق، عشق مطلق و درمان مطلق ببیند، آن گاه است که می تواند از همه این صفات مطلب بهره گیرد و آتش اشتیاق خویش را فرو نشاند.
این نیاز آدمی به پناهی ماورایی، از بارزترین نشانه های بندگی و عبودیت انسان در برابر ربوبیت توانمند و فراگیر و داناست و که انسانیت انسان در همین عبودیت، مناجات و دعا آشکار می شود و ارزش وجودی او در همین رویکرد عاشقانه بروز می یابد.
…. و یکی از راههای رسیدن به این مهم، قرار گرفتن در مسیر متعالی اولیای خداست.
این گونه است که من و تو و آن دوست رنجور ما، هر گاه که ابرهای تیره غم بر فرازمان نمایان می شود و زندگی را بر ما سنگین می سازد، از میان همه کسانی که در گرداگرد ما برایمان دل می سوانند، زاویه خلوتی می جوییم تا با "او" زمزمه کنیم. همو که سخن ما را می شنود، درد ما را حس می کند، توان درمان آن را دارد، عاشقانه در علاج درد ما می کوشد و تا ما را از غم اندوه رهایی می بخشد.
من و تو و آن دوست اندوهگینی که نمی دانیم توفان جانمان را چگونه فرونشانیم، چه جایی داریم، جز جوار آن مهربان ولی خدا؟ جایی که فرشتگان درآمد و شدند و درهای رحمت الهی برای بندگانش گشوده؟ جایی که بند از پای ما گسسته و ما رابه سان کبوترانی آزاد در فضای دل رها می سازد؟ رهایی از بند، در پی بندگی مطلق، و آزادی از تعلقات، در پی عبودیت محض!
من و تو چه داریم جز همین سرمایه هنگفتی که همه چیز در برابر آن ناچیز است؟ ما چه داریم جز همین ولی مطلقی که باب گشوده به قدرت مطلق، علم ملق و عشق مطلق است؟ ما کجا را داریم جز همین قطعه ای از بهشت که در کنار ماست؟ ما کجا راداریم جز همین حریم دوست که گاه و بی گاه، عاشقانه به سویش می شتابیم؟ من و تو،
قطره ای هستیم از دریای بیکران ارادتمندان حضرتش.
من و تو ذره ای را می مانیم از یک جهان دوستدار حضرتش. من و تو اندکی از خیل
بی شمار نیازمندان کویش هستیم.
از آن هنگام که تن پاک علی بن موسی الرضا علیه السلام را در مشهد نهادند، همه روزه بر زائران مقدرش افزون شده، و هر کس حاجتی از آن امام رئوف طلب کرده، آن را به درستی ستانده و کرامت امام را به خوبی دیده است. اگر ما به کسانی اشارت داریم که تن ناتوان خویش را شفا خواسته اند و آن را گرفته اند، نه بدین معنی است که تنها همین شفایافتگان از دامن بخشش امام بهره جسته اند بلکه هر لظحه در حرمش حضور یابیم، خیل مشتاقان در حال نجوا با اویند. و هر دم خوان نعمتش بر جمع مشتاقان گسترده است و چه بسیارند آنان که از این سفره کریمانه بهر می ستانند.


با کدامین نگاه

زهرا منصوری از خرم آباد تنکابن
نوع بیماری: فلج تمام بدن
تاریخ شفا 13 مرداد 1366
نه کار یک روز دو روز است، و نه ماه و دو ماه، و نه حتی یکسال و دوسال. صحبت یک عمر است. یعنی می شود انتظار داشت که او، یک عمر، این وضعیت را تحمل کند و دم برنیاورد؟
نه، توقع بزرگی است، من نبایستی چنین انتظاری از او داشته باشم، او هنوز جوان است، و همسری سالم و خوب می خواهد. زنی که وقتی او از کار روزانه اش برمیگردد، تمام اتاقها را تمیز کرده باشد. چای دم کرده و ناهارش آماده باشد و وقتی در زد، به استقبالش برود، و با خوش رویی در به رویش بگشاید. برایش چای بریزد، و تا او چایش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهیا کرده باشد، و هنگامی که شوهر از او می پرسد: ناهار چی داریم؟ زن به رویش لبخند بزند، و بگوید همون غذایی رو که دوس داری، و شوهر هر دودستش رامحکم به هم بکوبد، و با خوشحالی بگوید: آفرین به همسر خوب و باوفایم اما حالا چی؟
با کدام پا، همراش بشوم؟ با کدام دست، همیارش باشم، با کدام کلام، همزبانش گردم، با کدام ….؟!
نه، من نباید از وی متوقف باشم که به پایم بماند تا پیر شود. آخر تاکی تحمل خواهد کرد، یک سال؟ ده سال … بالاخره خسته خواهد شد و من باید قبل از آن تکلیفم را با او روشن کنم، باید حرف دلم را برایش بگویم. او نباید به درد من بسوزد، خرد شود و بمیرد. من نباید انتظار داشته باشم که او یک عمر، تر و خشکم کند، این سو و آن سویم ببرد، زندگی اش را به پایم تباه کند، و من حتی زبان تشکر از او را هم نداشته باشم.
باید از او بخواهم رهایم کند، طلاقم بدهد، و خودش را از زیر بار مسئولیت من خلاص کند.
من به او خواهم گفت همین امروز، وقتی از اداره برگردد، همه حرفهایم را به او خواهد زد. اما با کدام زبان؟ من که تکه گوشتی بیش نیستم، بی هیچ تکان و حرکت، بی هیچ ثمر و اثر. نه حتی دستی که بنویسم. تنها، بار سنگینی هستم که بر دوش او آویزانم و بس، … بیچاره شوهرم.
چرا باید درد لاعلاج مرا تحمل کند؟ چرا باید به پای من بسوزد و ذوب شود؟ آه، چگونه برایش بگویم؟ آه، چگونه سازم که دیگر نمی خواهم باری بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان می داشتم …
همه چیز به یکباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم می کشید، که ناگهان دردی به پهلوی راستم خیزید، تنم به رعشه افتاد و بی اختیار جیغ کشیدم. عباس به سرعت به سویم دوید، و من شنیدم که از زمین بلند کرد، وقتی به هوش آمدم، در بیمارستان بودم. خواستم برخیزم، اما گویی مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چهره نگران و آشفته، جلو دوید و تا مرا بهوش دید، فریاد زد:
خانم پرستار …. خانم پرستار … بهوش امد.
پرستاری به درون آمد، و به دنبال او، پدر و مادر پیرم با چشمانی پر از گریه.
خواستم سلام کنم، ولی زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گریه بود که به کمکم آمد، و اشک مرهم درد و رنجم شد.
گریستم، شوهرم دستان بی رمق و بی حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گریست و بعد گفت:
غصه نخور! خوب می شی و من هم همین تصور را داشتم، هرگز به باور نمی آمد که فلج شده باشم، و دیگر هیچ وقت قادر به حرف زدن و تکان خوردن نباشم.
روزها گذشت و من، نه توان حرکت یافتم و نه قدرت کلام.
از بیمارستان مرخصم کردند، به خانه آمدم بی آنکه تغییری در حالتم حاصل شده باشد همان گونه لس و بی حس و بی زبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها، و همه قوم و خویشها.مادر یکریز می گریست.
چشمه اشکش هنوز خشک نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفای من بود. بیچاره مادر، نمی دانست که دخترش مرده است. مرده ای که فقط نفس مس کشد، ای کاش آن را هم نمی کشید. کم کم دور برم خالی شد. برادرها و خواهرها رفتند. قوم و خویشها طلب شفا کردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود که هنوز بر بالینم می گریست بیچاره مادرم تا کی می توانست تحمل کند؟ تا کی میتوانست بر بالینم بگرید؟ آیا می توانست همه زندگی خودش را رها کند و ب من بپردازد؟ نه، نه او می توانست، و نه من چنین انتظاری از او اشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشکر از و خواهش کرد تنهایمان بگذارد و مادر که می رفت هنوز می گریست.
نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه کرد: معالجت می کنم زهرا، حتی اگه شده همه زندگیمو خرجت می کنم.
با تنها سرمایه ام، با نگاه از او تشکر کردم. و با اشاره عکسی را که در اوایل ازدواجمان در مشهد گرفته بودیم، نشانش دادم. می خواستم به این وسیله به او بفهمانم که مرا به زیارت آقا ببرد تا شفایم را از آن حضرت تمن کنم.
نگاهش را از من به عکس برگرداند، و من بستری اشک را درچشمانش دیدم. باریکه ای از آن، برشیار صورتش راه گرفت و در سیاهی ریش انبوهش گم شد، و من صدایش را شنیدم که از زمزمه به دعا برخاست.
یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا، یا بن رسو ا… یا سیدنا و مولانا،انا توجهنا، وستشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا، یا وجیها عند ا… اشفع لنا عندا…
من نیز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صدای چرخش کلید در قفل، تفکراتم را شکست، در، بر پاشنه چرخید، عباس میان دو لنگه هویدا شد. تبسمی به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازمیم. انشاء ا… که دست خالی بر نمی گردیم.
بعد بلیتی را از جیبش درآورد و جلوی صورتم گرفت و گفت: به هر زحمتی بود بلیت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصی گرفتم، دو روز برای رفت و برگشت، ده روز هم قصد زیارت آقا، خوبه؟ باسر جواب مثبت دادم و با اشک دیده از او تشکر کردم. باران اشک چشمانم را پر کرد، و تصور عباس در امواج نگاهم گم شد، زیرا جز با زبان اشک و نگاه نمی توانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پروا کبوتران حرم است، و بر گوشهایم نجوایی، عاشقانه و دردمند. عباس، دخیلم بسته و خود به حاجتمندی به حرم رفته است. تشنه ام. عطف به جام افتاده و داغ آن بر لبهایم، و من عاجزم از واگویی نیاز، نگاهم را به اطراف می سایم.
آن سوتر، سقاخانه، روبرو با نگاهم، ایستاده است، پایدار و لب تشنگان عطش به آب گوارایش می سپارند و سیرکام دور می شوند.
آه اگر می توانستم و بر پاهایم توانی بود، تا آن سو می دویدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب می کردم، یک نفس سر می کشیدم و عطشم را، به سردی گوارایش می سپردم، بعد ظرفها را یکایک پر از آب می کردم و به هر دخیل بسته عاجزی که یارای حرکتش نبود، آب می دادم اما، افسوس … افسوس که خود نیز حلقه ای از همان سلسله ام.
در کنار سقاخانه، نگاهم به روی آقایی می ایستد که گویی با اشاره با من سخن می گوید. اما چه می گوید؟
نمی دانم، راه دور است و من از اشاره اش چیزی نمی فهمم. نزدیکتر می آید حالا با وضوح او را می بینم. چهره ای متبسم و نورانی است.
شالی سبز بر شانه انداخته و کاسه ای در دست دارد. کاسه ای لبالب آب، آن را به سوی من دراز می کند و لبانش به آرامی تکان می خورد.
آب ….
دستهایم را به سویش دراز می کنم. او فاصله دارد و دست من کوتاه، تبسمی بر لبانش می نشیند، صدایش به گوشم می رسد که می گوید: برخیز! آب را برای تو آورده ام، بگیر.
و من بر می خیزم، به طرفش می روم، روبرویش می ایستم و آب را از دستش گرفته، باعجله و لاجرعه سر می کشم و سیراب می گویم:
… یا امام رضا …
فریاد می کشم و به سوی حرمش می دوم. او را پیدا نمی کنم. بر می گردم. عباس را می بینم که از حرم بیرون آمده و نگران، بجای خالی من در کنار پنجره فولاد خیره مانده است. کبوتران حرم از فراز گنبد امام، بال می گیرند و در آبی بیکران آسمان رها می شوند. من نیز بسان آنها، بال گرفته و پرواز می کنم. سبکبال و رها. نقاره خانه، همنوا با سرور من، به صدا در می آید … و شادی بی پایان مرا به گوش همگان می رساند.

ساحل معرفت

زهره رضائیان
6 ساله - از : بندر امام خمینی
نوع بیماری : سرطان خون ALL
مادر! مشهد کجاس؟
دختر، بر بالای امواج دستها. به پرواز آمده بود، گویی مثل مرغکی بر امواج پرتلاطم دریا. زنان هلهله می کشیدند و مردان با چشمان بارانیشان دختر را در نگاه داشتند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا.
پرنده از بالای سرش گذشت و خود را آرام به دریا زد. خورشید در امواجی دورتر فرو می رفت، و خونش سینه صاف دریا را صاف دریا را سرخ کرده بود. پرنده با ماهی کوچکی به منقار، از موج بالا امد، و در سرخی غروب پرکشید، و دختر نشسته بر ساحل، همه این تصاویر رادید. موجی،تا زانوانش را به آغوش برد، به خود آمد و از جا برخاست.
خورشید در دریا غرق شده بود که او شتابان به سوی منزل دوید.
زن چای را جلوی مرد گذاشت و پرسید:
دکترا چی گفتن؟
مرد نگاه خسته اش را به زن دوخت و گفت:
باید ببریمش آزمایش. زن گوشه های روسری اش را به صورت کشید و گریست: چی به سر دخترم اومده؟
مرد، چای را در نعلبکی ریخت، و در حالی که حبه ای قند به دهان می گذاشت گفت: دل با خدا دار زن.
دختر در چهارچوب در ایستاد و سلام کرد. مرد آخرین جرعه چایش را سرکشید و به صورت دختر خندید: سلام دخترم کجا بودی، تا این موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهای بلندش، همچون خرمنی مواج، بر بازوی پدر ریخت.
رفته بودم ساحل.
پدر موهای دختر را نوازش کرد و بر آن بوسه زد، قطره ای اشک در چشمانش رویید و آرام بر شیب صورتش لغزید، و در دریای مواج موهای دختر، گم شد.
" خیلی دیر شده، دیگه کاریش نمی شده کرد. از ما هم کاری ساخته نیس. دکتر، پس از آن که تمام برگه های معاینه و آزمایش دخترک را بدقت مرور کرد، این را گفتو سرفرو افکند.
مرد نالید، زن هوار زد و گریست. دکتر سعی کرد آرام کند: خدا بزرگه، بی تابی فایده ای ندار. توکلتون به او باشه.
مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت:
اگه ببریمش تهرون، چی؟
دکتر، دستی بر شانه مرد گذاشت و گفت:
بی ثمر نیس. شاید خدا کمکی کنه و اونا بتونن کاری بکنن.
زن بر زمن فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه می زد. مرد، زیر بازوانش را گرفت و او را بلند کرد. صبور باش، زن صبوری کن.
اما خوش هم می دانست که صبوری سخت است. چگونه صبوری تواند به این مصیبت؟ پس باید گریست.
بر نیمکت اتاق انتظار که غنودند، زن سر بر شانه مرد گذاشت و هر دو گریستند، زار زار، بلند بلند دکتر در را بست. زیر پرونده بیمار نوشت ALL قطره ای اشک بر روی پرونده چکید … و در بیرون، آسمان هم گریست.
نسیمی، پرده اتاق را به بازی گرفته بود. پنجره باز بود و بوی نم و باران فضا را آکنده بود. دختر، زرد و لاغر در بستر خوابیده بود.
لبخندی کمرنگ بر لبان خشک و کبودش، نقش داشت. پلکهایش را به آرامی گشود. بعد آرام نیم خیز شد وربر بستر نشست. گویی با نگاهش کسی را دنبال می کرد و لبخند می زد. نسیم، پرده را به کناری زد و اشعه زرین خورشید، از پس ابری سیاه، به صورت زرد دختر، نور پاشید. چشمانش را بست. دستهایش را به آسمان بلند کرد و از ته دل فریاد کشید. مادر سراسیمه به درون آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.
مشهد ـ مادر مشهد کجاس؟
صدای صلوات که در اتوبوس پیچید دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست، نقطه ای را به او نشان داد.
اونجاس دختر، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سینه پدر گذاشت و آرام نالید.
یعنی خوب می شم بابا؟
پدر آهی کشید و زمزمه کرد
انشاءا… ان شاءا… دخترم
مادر، دستهایش را به سینه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زیر لب صدا زد:
یا امام رضا، یا امام رضا ادرکنی.
دختر هیچ وقت این همه جمعیت را در یک جا ندیده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پرهیبت. با وقار، نورانی و روحانی.
مادر طنابی به گردن دختر بست و دیگر سر طناب را به پنجره فولاد، و خود در کنارش نشست به زمزمه و دعا. دختر نگاهش را بر چهره پردرد خیل دخیل بستگان، سایید و اشک امانش نداد.یعنی می شه آقا منو شفا بدن؟ خود آق در خواب از او خواسته بود که بیاید به پابوسی. پس حتما امیدی هست به این دخیل بند.ی
دختر گریست تا خوابش برد. مادر، سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از میان پنجره فولاد به ضریح دوخت، و در دل توسل به او جست.
یا اباالحسن، یا علی ابن موسی،ایها الرضا، یا ابن الرسول ا… یا حجه ا… علی خلقه، یا سیدنا و مولینا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی ا… و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عندا… اشفع لنا عندا…
اشفع لنا عندا…
دختر که چشم از خواب گشود ، مادر به خواب رفته بود .پدر آن سوتر زیارتنامه می خواند .دختر طنابش را به آرامی به دست گرفت وکشید . طناب بر شبکه ضریح لغزید و فرو افتاد . دختر حیرت زده ، به طناب خیره شد. چه می دید ؟ گره طناب ، باز شده بود. آیا حاجت گرفته بود؟ بی اختیار فریاد زد. مادر ، از خواب پرید. پدر سر از زیارتنامه برداشت. زنان هلهله کشیدند. رهگذران گام از راه گرفتند. سیلی از جمعیت دور دختر را گرفت. دختر بر دستها بالا رفت، اشکها از دیده ها بارید. پدر سراسیمه به جمعیت زد. مادر در کنار، دیوار. از حال رفت. پدر، دختر را از فراز دستها گرفت و به آغوش انداخت . بی اختیار دوید، به حرم رفت، و روبرو با حضرت نشست. دختر را بر زمین نهاد، سر به سجده شکر بر مهر گذاشت. آوایی روحانی فضا را انباشته بود.
الهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی عبدک و ولی دینک القائم بعدلک و الداعی الی دینک ودین ابائه الصادقین. صلواه لایقوی علی اخصائها غیرک.
مادر که دیده گشود، دختر روبرو با نگاهش می خندید. کبوتران بر آسمان حرم به پرواز درآمده بودند. آسمان آبیتر از همیشه بود، آبیتر از دریا، آبی آبی.

عطر افشانی ملائک


شفا یافته : ماه شیرین ـ اهل پاکستان
عارضه: ضربه مغزی
شب پرده سیاه خود را روی تاقدیس روز کشیده، غبارش را همه جا پاشیده بود. اتوبوس، جاده آسفالت را می شکافت و نور چراغهایش مثل خنجری در دل شب فرو
می رفت، در آن دور دستها چراغهای شهر سوسو میزد.
مسافران، به شوق زیارت دوست، پای در راه نهاده بودند، یکی دعا می خواند و دیگری ذکر می گفت. دختر جوان به صندلی تکیه داده و نگاهش را به دور دستها سپرده بود. گر چه بیش از شانزده بهار از عمرش نمی گذشت، ولی از نشاط و شور و حال جوانی کمتر اثری در او دیده می شد. چند سال بود که تحرک و شادابی برای او معنای خودش را از دست داده و بیماری مثل خوره به جانش افتاده بودو نیروی جوانی اش را به تحلیل می برد. پدر و مادر، که سالها چون شمع در غم فرزند دلبندشان میسوختند، حالا خسته از آن همه طبابتهای بی نتیجه، بار سفر بسته و می آمدند تا خاضعانه در خانه بزرگواری را بکوبند که دست رد به سینه کسی نمی زند. فاطمه نگاهی به ماه شیرین کرد و گفت: دخترم گرمته؟ پاسخ مادر، سکوت بود. سکوتی که پنج سال، آتش به جان او زده بود. مادر پنجره را باز کرد، نسیم، صورت دختر را نوازش می داد.
حرم را، هاله ای از معنویت فرا گرفته بود و دلباختگان جذب آن گشته و عاشقانه گردش جمع شده بودند تا امامشان را زیارت کنند. وقتی که غلام محمد و خانواده اش وارد حرم شدند. شوق زیارت بیش از پیش در دلشان ریشه دواند. حس کردند این زیارت با زیارتهای چند روز گذشته فرق می کند. اما ترس از این که فکرشان در قالب یک رؤیا باقی بماند، لحظه ای آرامشان نی گذاشت. مرد، صندلی چرخدار رابه جلو
می راند. بر روی آن جسم معلول ماه شیرین قرار داشت: هر کس او را می دید، تأثر و تألم در چهره اش موج می زد. زن با بغض و اضطراب گفت: می گم اگه آقا جواب رد بهمون بده کجا بریم؟ مرد آهی کشید و گفت توکل به خدا کن زن، امیدوار باش، آستان قدس از طرف امام ما رو دعوت کرده و حتما آقا می خوان مرادمون رو بدن.
قلب مرد به شدت می تپید و رنگ به چهره نداشت.گر چه این کلامها را برای آرامش و امیدواری همسرش می گفت، ولی در دلش غوغایی بود، او محکم دسته های صندلی چرخ دار را در دست فشرد، با این عمل سعی داشت به اضطرابی که از لرزش دستانش مشهود بود غلبه کند و آن را به اختیار خود درآورد. داخل صحن مملو از زواری بود که وجود سراسر از عشقشان تشنه زیارت بود. فاطمه به سوی پنجره فولاد رفت و انگشتانش را به مشبکهای عشق سپرد، گره نیاز را لمس کرد و غرق در اشک، خالصانه زمزمه کرد: آقا، یه ماه دل از وطن بریدیم و بهت پناه آوردیم، خواهش می کنم بچمونو شفا بده، خواهش می کنم… ناله او در میان همهمه سایر زوار گم شد، همه دستی سبز یافته بودند که قادر بود گره از دشتوارترین کارها بگشاید.
مرد، نگاه زلالش را از میان پلکهای مرطوبش، به گنبد طلا دوخت گنبد، دردل سیاه شب، درخشش خیره کننده ای داشت. او متوسل به هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت شد و با دلی شکسته به درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود. به طرف فرزندش که پشت پنجره فولاد به خواب رفته بود راهی شد و کنار او چمباتمه زد. همسر محمد برای زیارت به داخل حرم رفته بود. مرد، سراش را بر روی دستانش گذارده و به گذشته ای نه چندان دور اندیشید: درست پنج سال قبل بود که ماه شیرین همراه با سایر بچه ها به مدرسه می رفت. در راه همچون بچه آهویی تیزپا می دوید و مسیر خانه به مدرسه و بالعکس را می پیمود. هنگامی که از مدرسه باز می گشت با سخنان شیرین کودکانه خود به تن خسته از تلاش روزانه والدینش، جانی دوباره می بخشید. آنها زندگی خوب وسعادتمندی داشتند و به رغم بی بضاعتیشان از مستمندان دستگیری و دلجویی می کردند. وقتی آنها قسمتی از اندک البسه و غذایی که داشتند را می بخشیدندو خود در مضیفه به سر می بردند غلام محمد می گفت: تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
روزها از پی هم می گذشت و می رفت که غنچه زندگی محمد و فاطمه، تبدیل به گل زیبایی شود تا فضای خانه را معطر به حضور خود کند، که ناگهان بر اثر حادثه ای که در راه مدرسه برای دختر پیش آمد، باعث ضربه مغزی و در نتیجه بر هم خوردن تعادل فکری و از بین رفتن قدرت تکلم ماه شیرین شد.
از آن روز، دیگر شادی و خنده برای خانواده غلام محمد معنا نداشت و رنج بیماری ماه شیرین را از یک سو و ضعف مالی آنان از سوی دیگر، اعضای خانواده را رنج می داد تا این که پس از ناامید شدن از درمان، با ارسال درخواستی نیازشان را به سوی آستان نور و امید مرقد مطهر حضرت رضا (ع) آوردند و پس از دریافت دعوتنامه و با هزینه امام رضا (ع) راهی شدند. در ایران، آستان مقدس امام رضا (ع) برای آنها مسکن و سایر نیازها را تأمین کرد. و پس از گذشت یک ماه که متوسل به امام هشتم شده اند. تا به حال نتیجه نگرفته و قرار است فردا رهسپار وطن خود شوند. اما اگر دست خالی برگردند در پاسخ انتظارات دوست و آشنا چه بگویند؟ دکترهای ایران نظر اطبای پاکستان را تأیید کردند و همه رأی به صعب العلاج بودن بیماری ماه شیرین دادند. فقط می توانست معجزه ای او رانجات دهد تا دوباره با پرتو افشانی اش محفل خانواده را روشند کند و شادی را به آنها بازگرداند. پدر با سینه ای پر در، قلبی شکسته و دلی گرفته، در خلوت خود، اشک می ریخت و از آقا یاری می جست.
مادر که تازه از زیارت بازگشته بود، بر زمین نشست، آرام سر دختر را بر زانو نهاد و باگوشه شال سرش، عرق را از روی گونه های دختر زدود و عاجزانه از امام خواست تا سلامتی را به فرزندش باز گرداند. کمی آنسوتر تعدادی از زائران، دعای توسل می خواندند، فاطمه از صمیم قلب با آنان همراهی می کرد. اشک می ریخت و با مولا راز دل می گفت: کشتی شکسته، فاطمه، غرق در دریای بیکران معشوق بود.
ماه شیرین، از خواب بیدار شد، چشم گشود. برق شادی در نگاهش می درخشید خواست حرفی بزند اما زبانش او را یاری نمی کرد. با تلاش زیاد،‌ توانست فریادهای پیاپی رضاجان سر دهد. شاخه امید، به یکباره به شکوفه نشست. فریادهایشان سرشار از شادی شد. نگاهها متوجه او گشت، مادر از هوش رفت و پدر از شادمانی در پوست خود نمی گنجید. اشک به صورتها دوید. فضا آکنده از عطر ملائک شد.
گویی در تمام صحن و سرا، سجاده های عبودیت گسترده شد و نسترنها در قیام خودبر مشبکهای پنجره فولاد پیچیدند و سر به آسمان عشق ساییدند. جمعیت گرد آنان حلقه زد، ماه شیرین و والدینش جبهه بر آستان رضوی ساییدند و سر به سجده شکر نهادند.
گویی اعجاز عشق شکل گرفت. آسمان آبی به رنگ عشق شد و کبوتران جشن آب و آینه و عشق پر و بال زنان در پهنه آسمان رها گشتند. خانواده غلام محمد که راضی نشده بودند امید نیازمندی که در خانه شان را می کوبد، نا امید بکنند و سعی بر آن داشتند به سنت اهل بیت علیهم السلام که همانا دست گیری از مستمندان است، عمل کرده و با انجام این کار موجب ترویج فرهنگ احسان شوند، وقتی که دست نیاز آنها در خانه امام را کوبیدند، پاداش نیکوکاریشان را گرفتند.
و بدینسازن، ثمره آن همه خیرخواهی انسان دوستی و محبت غلام محمد و فاطمه در شفا یافتن فرزندشان متجلی شد.


رسول تند خلقی


گفته بودم که من آن معبر رهائی و سرسلسه تمامی گره های دخیل بستگان و دخیل شدگان را یافته ام و گفته بودم که آن را در رحمت خدای سبحان و در دستهای رسول او و ائمه هدایش یافته ام و نیز گفته بودم که من شاهد کرامت بوده ام و هنوز درانتظار کرامت بسر می برم…
دفعه سومی بود که از میدان شهدا در مسیر خیابان عشرت آباد رفتیم به طرف خیابان خواجه ربیع تا اون شفا یافته رو ببینیم. میدان شهدا و خیابانهای خواجه ربیع رو قدیمی ها با یه عالمه خاطره نیگاه می کنن. و هنوز بساط میوه ای ها و مردم در حال خرید و دستهای پرکارگرا که به طرف خونه یا محل کار می رن، معنای جنب و جوش و زندگی رو تو عمق وجود آدم می ریزه خلاصه از میون سر و صدای فروشندگان وخریداران و از میون ترافیک پرحجم خیابانهایی که مثل لباس بچگی های آدم تنگ و کوچک شده رفتیم و از بغل خواجه ربیع تو خیابونای جدید الاحداث سمت خونه رسول تندخلقی - شنیده بودم که افلیج بوده از کمر و پا و حدود 5 سال، بیشتر تو بستر بوده و یا با چرخ مخصوص و عصا حرکت می کرده و تو تنش هم پر ترکش و آثار جراحت بوده اما تو حرم پهلوی آقا امام هشتم شفا گرفته حیرت و کنجکاوی و اشک با هم تو گلوم زیر چشام ذق ذق می کرد رسیدیم تو یه کوچه پهن دم خونه باز بود و چند مرد مشغول جابجایی اثاث از ماشین که پیاده شدیم اومدن جلو و صمیمانه و با احترام احوالپرسی کردن و من هنوز تو این آدمای پر جنب و جوش و رشید رسول تندخلقی رو نشناختم هر چند اونجا خونه اش بود اما چون در حال جابه جایی بودن ما را بردن حیاط روبروئی که دست در دست اطاق دیگه ای تمام اون خونه رو تشکیل می دادن نشستیم اطاق مهربونی که همون پرده گل دوزی شده تزئین به یک شعر را روی جالباسی داشت و دو سه تا بالش نرم بجای پشتی آدمو به فراغت می خواند همچی که نشستیم چائی و میوه و سه چهار تا بچه کوچک سطح اطاق رو گرفت و بالاخره فضولی اجازه نداد و من گفتم آقای تندخلقی که دیدم مرد جوان و گرم چهره ای که با حجب و حیاء به آدم نیگاه می کرد منم ـ و ما خواهش کردیم خودش بگه، و او گفت:
6 تا بچه دارم پشت سر هم، متولد سال 1343 هستم اهل ابرده علیا شغلم جوشکاری، جنگ، که شروع شد داوطلب رفتم جبهه بردنمون بوکان مجروح شدم از ناحیه سر و اومدم مشهد.
خوب که شدم باز رفتم، تو فتح بستان مجروح شدم از ناحیه سر - کتف و کمر بیهوش بودم چه مدت نمی دونم تهران بهوش آمدم تازه مدتی رو که در اهواز و جنوب تو بیمارستان بودم چند هفته شد یادم نیست دو ماه تهران بیمارستان فیروزگر بودم دکتر پسیان یه روزی بهم گفت که فایده نداره متأسفانه خوب نمیشی فرستادنم مشهد با یه عالمه درد و جراحت، تو شونه ام یک ترکش بود که خیلی عذابم می داد کمرم که باندازه یک مشتر سوراخ بود و توش از پشت لوله پلاستیکی گذاشته بودن - دکتر معالج تو مشهد تو بیمارستان قائم آقای دکتر بیرجندی همون حرفای دکتر پسیان و زدن - خلاصه 5 سال و سه ماه افتاده بود. با این بچه ها و این همه مشکلات چی بگم . دیگه از خودم بیزار شده بودم آقا رسول به اینجاها که رسید پکی به سیگارش زد و صحبتشو ادامه داد من برای یه لحظه حس کردم که آقا رسول در این 5 سال چقدر تنها بوده بگذریم آقا رسول داشت می گفت پسر باجناقم حسین قربان پاسدار کمیته بود شهید شده بود تو صحن امام برایش مجلس گرفتن و مجلس هم مصادف شده بود با شهادت جوادالائمه و شب جمعه قبلش نمی دونم پدرم یا عمومو خواب دیدم، فردا تمیز باشی - صبح دیگه تو فکر نبودم - خونه بودم داماد باجناقم اومد گفت فلانی بلند شو بریم حمام امروز بعدازظهر مجلس تو حرمه. خلاصه رفتم حمام. بعدازظهر تو دارالزهد مجلس بود و تولیت محترم آستان قدس رضوی صحبت می کردن - صحبت ها و مجلس و حرف شهید منو گرفت همینطور بی اختیار اشک از چشام سرازیر شده بود آخر بنا بود برج 8 که گذشت منو ببرن خارج پای چپم قطع بشه وسط صحبت انگاری حرفهای آقا و یک نیروی غیبی به من گفت برو پشت ضریح گفتم، منو ببرین داخل رفتیم پشت پنجره نقره که همراهیم تو شلوغی در یه لحظه گم شد. و ایستادم به گریه اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم خوردم زمین و تو عالم خواب و بیداری چشام افتاد به یه آقائی تو چشمام نور شدیدی افتاده بود صورتشونو نمیدیدم اومدن جلو دست زدن به پشتم و کمرم 4 مرتبه گفتن بلند شو و بخوردم که اومدم دیدم دارم راه میرم تو رواقها می دویدم و اشک می ریختم بعد 5 سال و سه ماه بعد اون همه عمل و جراحت بعد ناامیدی یا امام رضا عظمتتو شکر، خدایا شکر من خوب شدم آی بچه های کوچکم - همسرم - پدر، من خوب شدم و الان هیچ آثاری تو بدنم نیست هیچ ترکشی و هیچ جراحتی دکترم منو که دید گریه افتاد و ما همه گریه می کردیم و دیگه حرفهای آقای رسولو نمی شنیدیم - شفای آقا رسول نه آخرین کرامت امام هست و نه اولین بوده آقا رسول نمونه ای از ایمان این مردمی است که شفای خود را زندگی خود را و عشق خود را، از آقا امام هشتم خواستن و با دهان دل فریاد کرده اند و با دهان دل فریاد کرده اند و خواسته اند - یا امام رضا ما محتاجان، ما داغدیدگان و غمداران با دل هزار توی بیمارمان و با سری پرشور دست به دامان تو زده ایم.


رؤیای صادقانه


نام بیمار: سمیه نوابی 13 ساله
تاریخ شفا: سوم بهمن ماه 1372
همه اش تقصیر خودم بود، بی احتیاطی کردم و بدون توجه به تردد سریع اتومبیل ها به وسط خیابان دویدم. صدای بوق ممتد و ترمز شدید اتومبیل در گوشهایم پیچید و تا به خود آمدم، ضربه شدید به پا و کمرم خورد و نقش بر زمین شدم، دیگر هیچ چیز نفهمیدم…
از خواب که بیدار شدم، رؤیایم را برای پدر و مادر تعریف کردم، اما هر چه کوشیدم دنباله آن را به خاطر نیاوردم. پدر با محبت دستی بر سرم کشید و گفت:
ان شاءا… خیر است، فقط صدقه یادت نره . اسکناسی کف دستم گذاشت تا در راه مدرسه آن را در صندوق صدقات بیاندازم، اما من آنقدر درگیر به یادآوری نیمه دوم رؤیایم بودم که از صدقه فراموش کردم. ظهر وقتی از مدرسه برمی گشم، همین که دست در جیب مانتویم کردم، اسکناس را یافتم و تصمیم گرفتم آن را در اولین صندوق صندقاتی که جلوی راهم بود بیندازم.
همینطور که اسکناس را میان مشتم می فشردم و نگاهم در پی یافتن صندوقی به اطراف می چرخید چشمم به گدایی افتاد که سفره ای پیش روی خود گسترانده و کودک خواب آلوده اش را کنار آن نشانده بود. خواستم پول را به او بدهم، اما از قیافه کثیف و ظاهر خمارآلوده اش خوشم نیامد.
به سرعت از کنارش گذشتم، در آن سوی خیابان چشم به صندوقی افتاد و بی اختیار به سمت آن روان شدم، هنوز از نیمه خیابان نگذشته بودم که صدای ممتد بوق با صدای گوشخراش ترمز شدید اتومبیلی در هم آمیخت و من بی آنکه بتوانم عکس العملی از خود نشان بدهم، در پی ضربه شدیدی که به کمر و پایم اصابت کرد به گوشه ای پرتاب و نقش بر زمین شدم. همه شبیه به خوابی بود که دیشب دیده بودم.
وقتی به هوش آمدم خودم را در بیمارستان یافتم. پدر و مادرم با چشمانی بارانی و پف کرده بالای سرم ایستاده بودند و محزون نگاهم می کردند. مادر همچنان اشک می ریخت و پدر همین که دید به هوش آمده ام با خوشحالی بیرون دوید و با فریاد دکتر را صدا زد. لبخند کمرنگی بر چهره خیس مادر نشست، اشکهایش را پاک کرد. خم شد و پیشانی ام را بوسید.
شنیدم که دکتر خطاب به پدرم گفت. باید از کمر و پایش عکسبرداری کنیم.
و شنیدم که پدرنالید، هر کاری می دونید لازمه انجام بدید.
یک هفته بود که در بیمارستان بستری بودم و هنوز قادر نبودم پایم را روی زمین بگذارم. مرا بر برانکاردی نشاندند و به اتاقی دیگر بردند و از پا و کمرم چندین عکس گرفتند.
دکتر عکسها را که دید گفت که استخوان پایم سیاه شده است. پدر ناامیدانه التماس می کرد:
آقای دکتر دستم به دامن تان یه کاری بکنید، شما را به خدا دخترم را نجات بدید.
دکتر اظهار امیدواری کرد که شاید بتواند جلوی پیشرفت سیاهی استخوان پایم را بگیرد ولی من احساس می کردم که درد روز به روز در وجودم بیشتر ریشه می دواند. دیگر ناامید شده بودم، ادامه زندگانی برایم ناممکن شده بود، دلم می خواست بمیرم و از این همه غصه و درد راحت شوم. اما مادر، امیدواری ام می داد و برایم دعا می کرد.
هر روز تعدادی از بچه های همکلاسی به عیادتم می آمدند و وقتی مرا در آن حال و وضعیت می دیدند، به زحمت اشکهایشان را از من پنهان می کردند.سعی می کردند لبخند بزنند، اما من می دانستم که در پس آن لبخند مصنوعی دنیایی از دلسوزی و غم نهفته است.
دکترها از هیچ تلاشی دریغ نکردند و با استفاده از همه تخصص و امکاناتشان توانستند از پیشرفت سیاهی استخوان پایم جلوگیری نمایند. اما من بعد از مرخص شدن از بیمارستان هنوز هم نمی توانستم پایم را روی زمین بگذارم. با کمک عصا قدم بر میداشتم و پای راستم را روی زمین می کشیدم، ب زحمت می توانستم چند قدم راه بروم. پدر امیدوار بود که به تدریج بهبود یابم و بتوانم به طور طبیعی راه بروم، اما این امید در دل من شکوفه یأس زده بود. پس از گذشت چند ماه هیچ تغییری در نحوه راه رفتن من به وجود نیامده بود و معاینه هر ماهه دکترها نیز این ناامیدی را بیشتر می کرد. می دانستم که کار از کار گذشته است و دیگر هیچ امیدی به بهبودی نیست و من باید تا آخر عمر افلیج و از کار افتاده بمانم. در آخرین مراجعه به دکتر، همانگونه که حس درونی ام، به من ندا می داد از زبان دکتر شنیدم که خطاب به پدرم گفت:
متأسفانه امیدی نیست. یعنی از دست ما کاری ساخته نیست، پای دخترتان قدرتشو از دست داده و به طور کلی سیاه و خشک شده است.
پدرم را دیدم که شکست ، خمم خورد و به پای دکتر افتاد: چاره چیه آقای دکتر؟ یک راهی نشون بدین.
دکتر کنار پدر نشست و با یأس گفت: متأسفانه هیچ … هیچ راهی وجود ندارد.
بغض پدرم ترکید. دکتر او را به آغوش گرفت ودلداری اش داد: به خدا توکل کن پدر، به خدا.
پدر حال دیگری پیدا کرده بود، آن روز پس از آنکه از مطب دکتر بیرون آمدیم، حتی یک کلام حرف هم نزد، تا خانه ساکت بود اشک می ریخت. من حالش را خوب می فهمیدم، می دانستم که به عاقبت زندگی دختری می اندیشید که یک عمر وبال گردنش خواهد بود. به خانه که رسیدیم، قرآنی برداشت و روبروی تختم نشست، چشمانش را برای لحظه ای روی هم گذاشت و زیر لب دعائی زمزمه کرد. بعد صفحه از قرآن را گشود و آیه ای را با صدای بلند تلاوت کرد. دانستم که استخاره برای چیست؟ چیزی نپرسیدم. به صورتش خیره شدم که با تلاوت قرآن هر لحظه گشاده تر و بشاش تر می شد. قرآن را بست، نگاه خندانش را به روی من دوخت و گفت: فردا حرکت می کنیم خودتو آماده کن.
خیلی محکم گفت، پیش طبیب واقعی میریم تا شفایت را بگیریم.
قرآن را دوباره گشود و ادامه داد: ببین، استخاره کردم، این آیه آمد و شروع به تلاوت کرد:
"افمن زین له سوء عمله فراه حسنا فان الله یضل ن یشاء و یهدی من یشاء فلا تذهب نفسک علیهم حسرات ان الله علیم بما یصنعون" (سوره فاطر آیه 7)
گفتم : من که نمی فهمم، شما راجع به چی حرف می زنین؟
خندید، خم شد، پیشانی ام را بوسید و گفت می برمت مشهد، اونجا که رسیدیم همه چیز را خواهی فهمید.
تا آن موقع مشهد را ندیده بودم، اما همین که وارد حرم شدم و نگاهم بر گنبد و بارگاه امام علیه السلام افتاد بی اختیار گریه ام گرفت، آن حریم برایم آشنا می آمد، گویی، قبلا این مکان مقدس را دیده و زیارت کرده بودم.
اما کی؟ به یاد نمی آوردم، از کنار کبوتران حرم که می گذشتیم. بیاد آوردم روزی که برای کبوتران دانه ریخته بودم، اما کدام روز؟ نمی دانستم. پاک گیچ شده بودم،
بی آنکه به مشهد آمده باشم، تمامی حرم و صحن ها را می شناختم، وقتی پدر مرا در کنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخیل بست، احساس کردم تصویر زنده ای را دوباره به تماشا نشسته ام. خدای من چه اتفاقی افتاده بود؟
چشمانم را روی هم گذاشتم و سعی کردم تا به یادآورم، چیزی به خاطرم نمی آمد، همانطور که در اندیشه دست یافتن به جواب این معما غرق بودم، یکباره نوری را دیدم که در برابر نگاهم ظهور پیدا کرد، بعد کتابی سبز و خطوطی سفید و نورانی، صدایی از میان اوراق قرآن شنیده شد که این آیات را تلاوت می کرد: سبح اسم ربک الاعلی. الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی، والذی اخرج المرعی. فجعله غثاء احوی. سنقرئک فلاتنسی. (آیه 1 الی 6 سوره اعلی)
بلافاصله چشمانم را باز کردم، پدرم در کنارم نبود، طناب پایم را که از شبکه پنجره فولاد باز شده بود، دوباره به ضریح گریه زدم، تکیه به دیوار دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم، دوباره همان کتاب برابربا نگاه بسته ام ورق خورد، نور سبز در نگاهم تابید و من تصویر مردی نورانی را دیدم که لابلای صفحات کتاب به رویم لبخند می زد. سلام کردم، مهربانانه جوابم داد و پرسید: چرا طنابی را که گشوده بودیم بستی؟
بی آنکه سؤالش را پاسخ داده باشم، دست نورانی اش را پیش آورد و طناب را از پایم گشود. سراسیمه چشمم را باز کردم و به طنابی که از پایم باز شده بود خیره شدم، انبوه جمعیتی گرد مرا گرفته و همه با چشمانی شگفت زده به من خیره شده بودند. صدای صلوات جمعیت در فضا پیچید، نگاهم را بر روی چهره ها ساییدم، همه آشنا بودند، گویی آنها را درجایی دیده بودم، به یاد آوردم، تصاویر شبیه به خوابی بود که آن شب، قبل از وقوع آن حادثه دیده بودم، آن نیمه خوابی که فراموش کرده بودم، حالا همه خوابم تعبیر شده بود.
ساعت حرم چهار بار نواخت و من بر دستان مردمی که دورم را گرفته بودند به آسمان رفتم. آخرین ستاره شب در نگاهم چشمک می زد و نقاره خانه در شادی من نواختن آغاز کرده بود.


حضور در وادی نور

شفا یافته: رضا نریمانی
فرزند: علی متولد 1345
تاریخ شفا : شب عید قربان سال 1372
نوع بیماری: شکستگی ساعد و قطع عصب و سیاه شدن استخوان
علت: ضربه ناگهانی
رضا، زحمتکش است که همه روزه به جهت امرار معاش از خانه روانه کار می شود. او متأهل است و دارای چند فرزند، و در منزل پدری اش زندگی می کند.
شغل او جوشکاری درب و پنجره است. چند روزی بود که به جهت کمک به یکی از بستگان نزدیکش با وانت او کار می کرد. در عصر یکی از همین روزها که از کار روزانه به منزل باز می گردد، در نزدیکی محل زندگی اش، از پشت سر مورد ضرب و شتم قرار می گیرد و بی حال بر زمین می افتد، که بلافاصله اهالی محل او را به بیمارستان عیسی بن مریم اصفهان می برند و عمل سطحی توسط دکتر گرجیان و دکتر جاویدان انجام می شود.
پس از بررسی وضعیت حادثه، مشخص می شود که ضارب، به دلیل خصومتی که با یکی از همسایگان محل داشته‌، رضا را با فرد مورد نظر اشتباه گرفته است. مدتها می گذرد، مجددا درد و عارضه شدید می شود و به حدی که رضا را بی تاب می کند و او مجبور می شود نزد دکتر ایران نژاد پزشک بیمارستان جرجانی برود و از ناحیه ساعد دست چپ مورد عمل جراحی قرار گیرد و پلاتین نصب نماید.
متأسفانه پس از گذشت چند ماه از عمل جراحی، انگشتان او حرکت ندارد و فلج می شود. پزشک مربوطه برای او چندین جلسه فیزیوتراپی تجویز می کند که هیچ گونه بهبودی حاصل نمی گردد.
عارضه بیماری و درد ناشی از آن به اندازه ای بود که پای چپ او را تحت الشعاع قرار داده و دست و بازوی عمل دشه اش متورم و سیاه شده بود (خون مردگی ) رضا مجبور شد به تهران، بیمارستان فاطمه زهرا (س) برود. پزشکان مربوطه پس از معاینه و بررسی وضعیت دست رضا، همگی متفق القول شدند که باید دست او از ناحیه بازو قطع شود، زیرا اگر فرصت از دست برود ممکن است به قسمتهای بالاتر سرایت کند و اگر این کار صورت نپذیرد، پس از مدتی سمت چپ بدن فلج می گردد.
رضا با توجه به این که بر اثر این حادثه، کارخود را از دست داده و خانه نشین شده بود، غم سنگینی بر دل داشت. زیرا درد و رنج و مصیبت از دست دادن دست از یک طرف و نگرانی خانواده اش و عدم تأمین مخارج زندگی از سویی دیگر مسائل و مشکلات روحی او را مضاعف مینمود.
دارو و درمان، خرج و مخارج هنگفت عمل و هزینه های جانبی آن و قرض و قروضی که دور و بر او را گرفته بود، از یک سو، جوابهای نا امید کننده دکترها از سوی دیگر، و طعنه و … اطرافیان، همه و همه او را با دنیایی که در آن زندگی می کرد بیگانه کرده بود.
با این دست ناقص و این دل شکسته چه کند، به کجا پناه برد؟ و رضا همچون صاحب اسمش رئوف است، با تحمل همه مشکلات، دلش راضی نمی شود که ضارب در ندامتگاه باشد، لذا از همه چیز می گذرد، برای رضا خدا او را می بخشد و آزادش می کند.
چند شب بعد، در عالم خواب حضرت امام خمینی (ره) را می بیند که به او می گوید: به مشهد برو تا شفایت را از امام رضا بگیرم. و سپس دوبار دیگر این خواب را با همان کیفیت، بدون هیچ کم و کاستی در طی شبهای دیگر می بیند.
او پس از این که مادرش، در تهران جواب و نظریه دکترها را درباره قطع دستش می شنود، به پزشکان می گوید: من یک دکتر دیگر سراغ دارم که سرآمد همه طبیبان است و باید نزد او بروم.
با توجه به خوابی که دیده بود، قصد مشهد می کند و با مادرش به سوی امام بی پناهان حرکت می کند.
سال 1372 بود و یک هفته مانده به عید سعید قربان. او به بارگاه امام راه می یابد و با چشمانی اشکبار با آقا و مولای خویش در خلوت راز و نیاز می کند، به پنجره فولاد نزدیک می شود، خیل درماندگان و بیماران نالان را می بیند، به جمع آنان می پیوندد، در آنها خلاصه می شود، هر لحظه خوابی را که دیده بود جلوی چشمانش مجسم می کند. از تکه چرمی که دست چپش را به گردنش آویزان نموده بود، به عنوان طناب استفاده میکند. یک سر آن را به دست چپ خودش و طرف دیگر آن را به شبکه های پنجره می بندد و با چشمانی گریان و دلی محزون،مدت یک هفته در پشت پنجره مهمان امام رضا (ع) می شود.
یک هفته تمام انتظار
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امیدواری
آخرین شب هفته است. صحن و سرای حضرت نور باران است، چراغهای رنگارنگ آذین شده، زیبایی فضای دلنشین حرم را بیشتر میکند، آری شب عید است. عید سعید قربان، عید اسلامی مسلمانان، حرم عطرآگین و زائران غرق در دعا و زیارت و نماز و…
کبوتران حرم به جنب و جوش افتاده بودند، در آن دل شب گویی بود عید را استشمام می کردند. صدای بالهایشان در فضای صحن به گوش می رسید و نگاه زائران را که به دنبال پروازشان به اوج می کشاند جلوه خاص و صحنه زیبایی را به وجود آورده بود.
صدای زنگ ساعت، در بارگاه ملکوتی می پیچید، صفحه سفید ساعت و خارهای سیاه آن، عدد 2 را نشان میدهد، چشمان اشکبار رضا را خواب فرا گرفته است، که ناگهان نور شدیدی او را به خود می آورد. نور آنچنان شدید است که شب ظلمانی را در پیش چشمانش همچون روز، روشن می کند.
رضا، به خود می آید و از جا بلند می شود. بند چرمی را رها شده می یابد. متوجه حرکت انگشتان دستش می شود. فریاد یا امام رضا سر می دهد. خیل مشتاقان زائر به طرف او می آیند و به عنوان تبرک و تیمن، لباسهای او را پاره پاره می کنند. و او خود را بر شانه های زائران و بر بلندای صحت و سلامت می بیند.
دیگر از آن همه رنج و ناراحتی خبری نیست، و او عیدی خویش را در آن شب فرخنده از امام می گیرد. آری دست و بازوی ناتوانی که قرار بود قطع شود، با عنایت قبله هشتم، توان گرفت. در مقابل ضریح قرار می گیرد، زانو می زند و با تمام زبانهایی که وجود او را تشکیل می دادند سپاسگزاری می کند… او به موطنش باز می گردد تا مانند گذشته زندگی به رویش لبخند بزند و چه لبخند رضایتمندی، او رفت تا در ره (رضایت رضا) امام رئوف، و در خدمت دوستداران و ارادتمندان حضرتش باشد.
چه شیرین و روح افزاست لحظه های شکوفایی گل توسل و چه جاودانه و به یادماندنی جلوه های نورانی اجابت.

باب الحوائج


شفا یافته : هوشنگ فتحی
(معلول جنگ تحمیلی از شهرستان بروجرد)
سال 1356 همچون دیگر سالهای جنگ تحمیلی سراسر ایثار بود و مقاومت، جانفشانی بود و از خود گذشتگی، تلاش بود و کوشش، امدادهای غیبی بود و توجهات خاص خدای تعالی، آتش بود و خشم، و خلاصه جنگ بودو جنگ بود و جنگ. هوشنگ که همراه با سایر همرزمان به منظور ادای دین به اسلام عزیز و انجام وظیفه الهی، دینی و ملی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شده بود، با ارادتی خاص به مقاومت و نبردی سرنوشت ساز مشغول بود او در جبهه ای خدمت می کرد که دعا و نیایش، توسل تعبد و راز و نیاز رنگ و بویی روحانی و معنوی بر آن بخشیده بود و همه و همه جز برای رضای حق سبحانه و عالی و در جهت دفاع از حریم مرزهای مقدس جمهوری اسلامی ایران و حفاظت از جان و مال و ناموس ملتی شریف، ایثارگر و فداکار نمی جنگیدند.
در یکی از روزهای بهمن ماه هواپیماهای جنگنده دشمن بعثی که مرتبا برای دهم کوبیدن لشگریان اسلام به پرواز در می آمدند، منطقه را مورد بمباران خوشه ای خود قرار دادند.
در این حمله ناجوانمردانه هوشنگ از ناحیه جشم، کتف و پامجروح شد و در بیمارستانهای فارابی و لبافی نژاد تهران بستری گردید. روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هوشنگ همچنان در بیمارستان بسر می برد. بزرگترین ناراحت او دوری از همرزمان و جبهه های پاک و بی آلایش جنگ بود. با خواست خداوند متعال پس از سه بار عمل جراحی از تخلیه چشم نجات یافت و به تدریج حالش رو به بهبودی نهاد. در مدت سه ماه که در بیمارستان بستری و تحت معالجه بود، ناگهان پزشکان در پی ابراز ناراحتی های هوشنگ پی به نارسایی قلبی وی بردندو پس از انجام معاینات و بررسی های مکرر توسط متخصصین، بیماری قلبی تأیید شد. از آن زمان به بعد تحت نظر و مراقبت قرار گرفت و مدت 9 سال تمام داروهای قلبی و عروقی مصرف می کرد.
در هفتمین روز از ماه مبارک رمضان سال 1375 به علت عدم مصرف به موقع داروها ناگهان دچار دگرگونی شدم و حالم به شدت به هم خورد. خانواده که چنین دیدند با عجله و به فوریت مرا به بیمارستان شریفی بروجرد منتقل نمودند. مدت 24 ساعت را در بخش ccu تحت درمان و مراقبتهای خاص سپری کردم و چون حالم بهتر شد به داخل بخش انتقال یافتم. چند روزی از این واقعه نگذشته بود که بنده را برای انجام معاینات به تهران اعزام کردند. در آنجا دستور آزمایشات متعدد از جمله تست های گوناگون داده شد که پس از بررسی های لازم از سوی پزشکان متخصص مشخص گردید 75 درصد عروق قلب مسدود شده و بایستی حتما مورد عمل جراحی قرار گیرم. برای انجام عمل هر کسی دکتری را معرفی و از کارهای او در معالجه بیماران تعریف و تمجید می کرد. روز به روز حالم بدتر و بدتر می شد، به طوری که پزشکان مرا از حرکت منع کردند و معتقد بودند تا زمان عمل باید استراحت کنم.
حال عجیبی داشتم و در پی پزشکی بودم که بتواند مرا قطعا معالجه کند. خیلی به این موضوع فکر کردم و ناگهان دکتری را که می تواند به اذن پروردگار متعال بر تمامی زخمهای کهنه مرهم نهد و هر دردی را به درمان برساند یافتم.
به پسرم گفتم بلیط هواپیما برای مشهد تهیه کن تا به پابوس آقا امام رضا (ع) نایل گردم و اگر خدا بخواهد شفای دردم را از مولا بگیرم. همه با انتقال و حرکت من مخالف بودند، اما من اصرار داشتم که اگر بخواهم بمیرم دوست دارم در این مسیر دار فانی را وداع گویم. بسیار کوشیدم تا بالاخره آنها را متقاعد ساخته و آماده حرکت به مشهد مقدس شدم. مشهد مقدس همچون همیشه مملو از مشتاقان و ارادتمندان هشتمین پیشوای شیعیان جهان حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بود که با وسایل نقلیه متعدد برای زیارت مضجع شریفش به این شهر سفر کرده بودند.
بنده که هدفی جز زیارت آقا و مولایم نداشتم به محض ورود به مشهد مستقیما به جوار بارگاه ملکوتی آن امام همام شتافتم تا هر چه زودتر به آرزوی دیرینه ام که قرب جوار یار بود نایل شوم. زائرین حضرتش که سر از پا نشناخته، همه و همه فقط یک نقطه از این مرکز دایره مورد هدفشان بود، از همه طرف به سوی حرم شریف در حرکت بودند. عده ای در حالیکه اشک شوق درچشمان داشتند از دربهای مختلف خارج می شدند و جایشان را به گروهی دیگر از زنان و مردان با اخلاص و دوستداران خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام می دادند. به نظر می رسید کبوتران حرم آقا هم تاب ماندن در جای مخصوص خود که دانه فراوانی هم در آن جا وجود داشت نداشتند و هر چند گاهی با پرواز بر فراز گنبد و گلدسته های ملجأ و پناه دهنده خود به پرواز در می آمدند، تا از انوار تابناک مولا بهره گیرند و دل، آرام سازند. از صحن گذشته و به روضه منوره وارد شدم. کفشداریها شلوغ بود و خدمتگزاران دربار ملائک پاسبان رضوی با صمیمیت و روی گشاده کفشهای زائرین را تحویل گرفته و پس می دادند. در بدو ورود بوی دل انگیز گل محمدی مشام را نوازش می دهد همه جا صلوات است و دعا و نیایش. هر کس را می بینی در حال و هوای خود غوطه ور است ودردهای ناگفته با هیچکس را، به دردآشنای قدیمی می گوید. با ورود به این مکان قدسی دلم آرام گرفت و همه دردها و رنجها را فراموش کردم. احساس ماهی کوچکی را داشتم که از روی خاک به داخل آب افتاده باشد. جلو رفتم و مهر و مفاتیج و قرآنی برداشتم ودر گوشه ای رو به قبله نشستم. پس از به جای آوردن نماز زیارت انقلاب در درونم به وجود آمد. مفاتیج را گشودم و خواندم "اللهم فاجعل نفسی مطمئنه بقدرک راضیه بقضائک مولعه بذکرک و دعائکه محبه لصفوه اولیائک محبوبه فی ارضک و سمائک صابره علی نزول بلائک شاکره لفواضل نعمائک الداعین الیک صاعده و ابواب الاجابه لهم مفتحه و دعوه من بکی من خوفک مرحومه و …." پس از آن دیگر نفهمیدم چه شد، در حالتی فرو رفتم که ابدا سابقه نداشت، بوی عطر دل انگیزی را استشمام کردم و از خود بی خود گردیدم. نمی دانم چه مدت در این حال به سر بردم. وقتی به خود آمدم وجودم را از بلایی خالی حس کردم. به نزدیک ضریح مطهر رفتم و با زحمت فراوان پنجه در آن افکندم و به شکرانه این لطف و مرحمت زار زار گریستم. نمی دانستم چه شده است، اما قلبم به نوید بهبودی می داد.
پس از بازگشت به تهران نزد پزشکان رفتم و از آنها خواستم معاینات و آزمایشات مجددی نمایند. با انجام اقدامات لازم ناگهان همه متوجه بهبودی من شدند و در حالی که به شدت متعجب بودند از من خواستند که بگویم چه کرده ام. من در حالیکه شرح ماوقع را بازگو می کردم و اشک می ریختم دیدم که همه آرام اشک می ریزند. دکتر معالج پس از شنیدن ماجرا گفت که دیگر لازم نیست هیچگونه دارویی مصرف کنی، چون تو ابدا بیمار نیستی و باب الحوائج با قربی که در نزد خداوند دارد تو را شفا داده است. از آن زمان کاملا خوب و سرحال هستم و حضرت حق را از این بابت شاکرم.

شفا یافتگان حرم دوست


شفا یافته : حمیدرضا ثابتی
بیماری ها : نارسایی کلیه و لکنت زبان
تاریخ شفا : 8/6/1374
اگر تنهاترین تنهاها شوم، باز خدا هست.
او جانشین همه نداشتن هاست، نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه و درد و بلا بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی، ای پناهگاه ! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ما شوی و یار همه مظلومان درد فهمیده دردکشیده درد دیده.
تو می توانی به وفا جانم را بگیری و به وفا عمر دوباره ام دهی. هستی ام از تو است، ای آن که هستی ام دادی و آغازیدن را در آغازی نو، بی هیچ تردیدی در پوست و گوشت و استخوانم به ارمغان گذاشتی که تو مهربانترین مهربانانی، و اکنون در آغاز عمر دوباره ام عزیزی مهربان خود را همچون صاعقه بر جانم زد، و من در برق آن خود را به چشم دیدم ! قلمی به رنگ خورشید به دستم داد و قلمم را که به رنگ سیاه بود از دستم گرفت و من امشب را نشستم و ایمانم را نوشتم و ... همین.
درود بر تو ای وارث آدم برگزیده خدا درود و بر تو ای وارث نوح نبی خدا درود بر تو ای وارث موسی کلیم خدا درود بر تو ای وارث عیسی روح خدا درود بر تو ای ضامن آهو، شمس الشموس، امام رضا (ع) وجودم تنها یک حرف است و زیستم تنها گفتن همین یک حرف.
حرفی شگفت، حرفی بی تاب و طاقت فرسا، همچون زبانه های بی قرار آتش است، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند می کشند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند، کلماتی که شالوده روح و مذهب و اندیشه و ادب و زندگی و سرشت و سرگذشت من و ماست، کلماتی که ساختار یک حرفند، و حرفی که یک داستان است، داستان مستند یک اسیر، اسیری که در ازای عمرش به انتهای جاده خویش رسیده بود.
اسپری که دنیا با همه جذبه اش در قالب گور سردی داستان تکامل خویش را به پایان می رساند، اسیری که تصورش چهره کریه سرطان بود و ارغنونش کوس رحلت.
آری تنها یک حرف، حرفی به بلندای همه تاریخ (اعجاز امام رضا (ع) در این نوشته تمام کوششم این است که اعجاز مولایم علی بن موسی الرضا (ع) را آن گونه که بود و بر من گذشت بازگو نمایم، هر چند واقفم که ادعایی است محال و کوششی است عبث.
آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود. شب چنان بر عالم نشسته بود که گویی هیچگاه برنخواهد خاست، و از ازل در همین جا نشسته بوده است.
هرگز نه دیروزی بوده و نه فردایی خواهد بود و من همچون شبی که در کوهستانهای ساکت، صحراهای به خواب رفته و پروانه های نومید قبرستانهای عزادار و شهرهای آلوده سراسیمه و هراسان همه جا را بی هدف پرسه زند، زندگی می کردم رؤیای گیج و گنگ و خیال آمیزی بود، به روی همه چیز حریری از مرگ کشیده شده بود در حریری سیاه که روزهای شومی بود... آه نمی توانم وصف کنم، همه جا شب بود. نه، همه چیز شب بود. یادم نمی رود آن اولین روزی را که با نام سرطان آشنا شدم، بعد از روزها به این دکتر و آن دکتر مراجعه کردم، آن شب به خصوص پزشک بعد از دیدن آزمایشم در گوش پدرم زمزمه ای کرد که انعکاس نجوایش از زبان ناباورانه با، کلمه سرطان آقای دکتر ... به گوش من رسید و از آن شب، دیگر همه چیز برایم شب شد، و افسانه روز با همه جذبه هایش در من به خاموشی گرایید احساسم را نمی توانم بگویم، چرا که قلم بیجاره من با آن احساس بیگانه است. آه، آن شب آغازی دیگر بود. همه چیز رنگ باخت و دنیا و زیبایهایش ذره گشتند و در ظلمت شبهای من فراموش شدند. آغاز دردهایم بود، شب مرگیهایم جان گرفتند، هر شب گویی همه سردی اش آغوش می گشود و به سراغم می آمد، با نفسهایم می آمیخت، در بسترم بی خیال می نشست و سرود می خواند. گاه گرمم می کرد و گاه آغوش می گرفت و از سردی تنهاشدن کبودم می کرد.
می رفت و می آمد و حضور خویش را در چشمان ملتبهم به ودیعه می گذاشت و من هر لحظه از حضور وحشتناک این سایة موهوم، گرم تر می شدم، داغتر می شدم، شعله می گرفتم و می سوختم، گاه طنین صدایم گریه آلود می شد و می گرفت، و از فشار هیجان و درد استخوان، راه نفس بر من بسته می شد و ناگهان همچون پرنده ای که تیغ بر گلویش می فشردند به شتاب فریادی برمی آورم و معصومانه نقش بر زمین می شدم و لحظه ای از دنیای شب پرست دور می گشتم و هیچ کس و هیچ چیز را نمی دیدم حتی مرگ را.
دقایقی متمادی از شب می گذشت و من پس از گذشت زمانی که نمی فهمیدم چقدر بود " آه چه زمان خوبی" آرام آرام چشم می گشودم چشم به جمع عزیزانم (مادرم، همسرم، پدرم و ...) و آن لحظه در آن چهره های نگران، جز قطره های شفاف اشک و خوناب هیچ نمی دیدم، شنیدن زمزمه های قطره های عرق بر پیشانی ام گواه حضور مرگ بود و قطره های اشک بر سیمای عزیزانم، اندوه عظیمشان بود بر تکرار رسالت شبهای من.
سرطان در همه اندامهایم ریشه دوانده بود، هجوم سلولهای سرطانی به مغز نشانگر دفن آخرین بقایای امید از سرای ماتم زده دل خانواده ام بود درد بیداد می کرد.
شبها بر تن بی رمق من بیشتر سنگینی می کردند، گذشت کند زمان قرابت مرا با مرگ بیشتر می کرد، و هر چه خانواده ام سعی می کردند باور مرا بشکنند، رسالت عمیق شبها نمی گذاشت. دیگر چشم به راه خورشید نبودم، انتظار روز، در درد وحشتناک استخوانهای نحیفم مدفون شده بود و از او جز گوری بی جان نمانده بود گوری که در زیر ضربه های وحشتناک صدها داروی افیونی و به ظاهر ناجی، با زمین یکسان شده بود، و چنان هموار که از زمین قبرستان همه خواستنهای دوران بلوغم وجوانی ام.
نتوان بازش شناخت. درهای وحشت یکی یکی به رویم گشوده می شد. با اولین برق گذاشتن و شیمی درمانی، خیلی زود یافتم که این شبها از جسم آراسته و به ظاهر آدم گونه من دل خوشی ندارند آه، " چه نقمتی" و آن شد که خواستند، دیگر هیبت آدمیزاد هم نداشتم، چیزی بودم مثل پوست کشیده شب، حس می کردم مرگ انتقامجو مرا که به آغوش پر از مهر همسرم و اشکهای بی پناه مادرم و دستهای پرعاطفه پدرم پناه برده بودم می جوید، و من دور از چشم های وحشتناک مرگ، خفته در آغوش پرآرامش یأس، از یقینی سیاه برخوردار بودم، و من که روحم هرگز تاب بی قراری نداشت، دلم طاقت انتظار نداشت، من که چشمان غم زده ام همواره چون دو کودک گم کرده مادر، سراسیمه و پریشان به هر سو می دویدند، نمی توانستم به در خیره بمانم که کسی بیاید.
دلم چنان بر دیواره ناتوان سینه ام به خشم می کوفت که هر لحظه گویی خواهد شکست. همواره بیم آن داشتم که ضربه های خطرناک این جانور خشمگین از درون بر دیواره های لرزان اندامم آنچنان فرود آید که ستونهای نااستوار استخوانهایم را خردکند.
احساس می کردم باید با عجز و بیچاره گی برآستانه وحشت شبهای مقتدر زندگی ام به التماس بیفتم و عاجزانه از او بخواهم رهایم کند.
بخواهم شب برود، اما شب نمی رفت. شب نمی رود، کاش برود. نمی توانم آن شب ها را به یاد آورم و این چنین ساده از کنارشان بگذرم. نمی دانید با جان من چه کردند. آن شبها، جز اندوه ترس، موت و مرگ، خبری نبود یادم می آید کلیه ام را از دست داده بودم. حالا دیگر سرطان تنها حامی شب نبود که مرا به بازی می گرفت، جسدی شده بودم که تنها نفس می کشید.
مرا به آن طرف مرزها بردند، آمریکا، اما آن جا هم همان داستان خیمها بود و شب ها جنس شب از شب بود، و مرگ همان بی عاطفه شب های غربت من.
من تنها اسیر شب بودم، اما بعد از جواب پرابهام و نومید کننده دکترهای آمریکایی، گویی همه عزیزانم چونان من مسافر غم زده کاروان اشباح شب شده اند، و این چیزی نبود که در آن شب های غم زده بتوان تحمل کرد.
کوله بار 3 سال حسرت و غم و رنج و درد، دیگر بر شانه های نحیفم سنگینی می کرد. من از هر چه این کوله بار را به رخم می کشید و سنگینترش می کرد هراسان بودم، و این نومیدی بهترین و صبورترین خداوندان بودنم.
کوله باری را واژگون کرد، آخر راه بود. شب ها دیگر آرام آرام زمزمه لالایی خویش را از پنجره های بازخانه مان تجربه می کردند همه چیز بوی هجرت می داد، همه جا ناقوس مرگ پیچیده بود دیگر مرگ بازی خویش را تمام کرده بود ودست بیعت به سویم می گشود.
باور این حقیقت چهره ای خاص داشت. مادرم با چشمهای باران زده در آغاز شبی به سراغم آمد. در چهره اش آرامشی خاص بود. دیدگانش آتش خورشید فراموش شده را تداعی می کرد و صحبتش بوی سپیده می داد، مرا مهمان کرد ـ مرا به صبح نوید داد.
گفت : به جایی بروم که آن جا شب هایش چون روز روشن است. گفت به جایی بروم که شب ندارد. گفت به جایی بروم که خورشیدی به وسعت همه جهان آن جا می درخشد و ... حرفهایش قشنگ بود. دلم برای خورشید تنگ شده بود. گویی دلکش ترین سرودها را در نمایش روز شنیدم و جاذبه سرودها و جادوی غزلها مرا به سوی حرم می خواند، جایی که مادر از آن می گفت: به نیروی عشقی که در نهان به خدا داشتم و به قدرت پارسایی ها که در خلوت خویش در آن شب های وحشتناک ورزیده بودم و به اعجاز ایمانم، به آن آستان پاک پای نهادم. سی روز مقیم نور شدم. گلدسته ها به رنگ آفتاب بود. کشیده همچون آرزوی نازک همچون خیال. با قامت بلند دعوت به معراج آسمان گنبد هم رنگ خورشید.
کاشی ها لاجوردی ساده و بی ریا به رنگ نیایش به رنگ آسمان در چشمان اشک آلود همسرم، به رنگ مسجد بلال بر روی کوه ابوقبیس ـ ساده لاجوردی متواضع، اما نه از خاک آجر و کاشی، از اخلاص و رنگش به رنگ نخستین طلوع در نخستین روز آفرینش رواقهای بلند و سرستونهای زیبا و کاشی های براق و چلچراغهای گرانبها و زمین های فرش شده تمیز و شسته و نوری که صحن را در پرتو نرم و روحانی خویش جلوه پرصفای سپیده داده است، و در کنار دیوارهای آن " خیال و آرزو و امید، خسته از دویدنهای بسیار با چهره ای روشن از لبخند توفیق و زیارت به خواب رفته اند.
فضایش نزهتی از ارواح هشتی است. نیمه های شب به خواب رفتم، در عالم رویا، صدایی مهربان مرا به خود آورد. صدایی که دلنواز بود، صدا از جنس نور بود: پسرم برخیز و برو تو شفا یافته ای. باورم نمی شد، به خود آمدم، هیچ دردی در خود احساس نمی کردم و بدون اینکه زبانم بگیرد مدام آقایم را صدا می کردم و می گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) !
" زندگی برای ما فقیر بیچاره ها مثل زهره"
نمی دونم چرا خدا... حرفش را قطع می کنی. کفر نگو مرد! اینم مصلحت خداس.
یعقوب به تو می نگرد.
در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس می کنی، لب می گشاید: " راست می گی... اما چیکار کنیم... بگردم خدا رو که همیشه بندها شو امتحان می کنه. راستی مولود ! اونجا رو نیگا ! و تو به صفحه تلویزیون خیره می شوی، در صفحه تلویزیون حرم مطهر امام رضا (ع) را می بینی و موجی از مردم، که به سوی آن منبع نور و رحمت می شتابند.
" هر کس دردی داره ما هم یک درد ! " یعقوب خیره خیره به تلویزیون نگاه می کند. چشمانش پر از اشک شده و با تمنا می گوید " ای کاش پولی دستم می اومد و علی رو می بردم مشهد، شاید امام رضا نظری به ما می کرد و این پسره رو ... باقی حرفش را فرو می خورد اما تو باقی کلامش را می دانی.
حرف تو، حرف یعقوب و حرف یعقوب حرف دل توست. " من که یک زمین زراعی بیشتر ندارم. پولی رو هم که هر سال از فروش محصول به دست می یارم بخور و نمیره" به علی می اندیشی که با چشمانی لبریزاز شادی دستت را در دستش می فشارد و می گوید:
فارغ التحصیل که شدم و رفتم سر یک کار نون و آبدار، هم تو و هم بابا رو از این بلاتکلیفی درمی یارم... لب به اعتراض می گشایی: " ما به همین هم قانعیم... تو به فکر خودت باش. و علی می گوید ای بابا مگه می شه به این زمین و خونه نقلی قانع بود، اگه یک کاره ای شدم می برمتون شهر.
می خواهی بگویی که هم تو و هم یعقوب در آب و هوای روستا زندگی کرده اید با شیر تازه دوشیده شده و نان تازه از تنور درآمد... اما نگاه پرغرور علی مانع از آن می شود که کاخ آرزوهایش را با یک ضربه نابه هنگام ویران کنی جوان است و پر از آرزو لذا فقط با یک لبخند بی رنگ زمزمه می کنی. ان شاالله و علی شادمان بوسه ای بر دستت می زند.
یعقوب به آرامی نم چشمش را می ز اید یا علی می گوید و از جایش بر می خیزد. نگاهش به آن سوی اتاق، جایی که علی نیمه جان به زمین چنگ زده است، کشیده می شود سری تکان می دهد و به سوی او می رود و پتو را با احتیاط کنار می زند. "علی جان" از علی صدایی بلند نمی شود فقط حرکتی به خود می دهد در حالی که مهر سکوت بر لب دارد، صورتت پر از اشک شده، تو به یعقوب نگاه می کنی،یعبوب به علی، و علی.....حسرت نگاه آرام و مغرور علی، حرفهایش و لمس با لبانش بر روی دستان آماس زده ات در دلت جوانه می زند. با بغض به یعقوب می نگرد ماتش برده و به علی زل زده است. لحظه ای نمی گذرد که از اتاق خارج می شود، و تو می مانی و علی و تلویزیونی که دیگر بارگه امام رضا (ع) را در پهنة سینه اش ندارد مبهوت از جایت بلند می شوی.
پاهایت سخت حرکت می کنند شاید اگر میتوانستی به شانة علی تکیه کنی این چنین نبود، یاد او در ذهنت جاری می شود: "باید برات یک صندلی چرخدار بخرم. نه ....اصلاً چرا صندلی چرخدار....خودم برات عصا می شم، هر جا که بخوای می برمت، هر جا.....
تو به علی نگاه می کنی، و علی به تو. شاید در تو آینده را می بیند شاید هم تو برایش مدینه فاضله ای! نه مادر، اول خودت سروسامان بگیر بعد به فکر من باش."نه مادر، اول تو!" تبسمی بر لبان رنگ پریده ات جوانه می زند: "این حرف حالا نه پس فردا که چشمت افتاد به دختر مورد علاقه ات این حرفها یادت می ره، می ری پشت اونو می گیری، علی دلخور می شود، غم عجیبی بر چهره اش سایه می افکند. می گوید:"این چه حرفیه که می زنی مگه می شه فراموش کنم. محبت به مادر جای خودش، عشق به زن جای خودش" و بعد لبخندی لبانش را از هم می گشاید.
خوشحال می شوی نگاهش به تو آرامش می دهد و حرفهایش برایت بوی صداقت دارد."هر دو تاتونو به آسمونها می برم...... تو می خندی و علی بر پیشانی ات بوسه می زند و می گوید فقط برام دعا کن، فقط دعا چشمانش لبریز از اشک می شود، به سرعت از کنارت بلند می شود و از اتاق خارج می گردد و تو را با دلی مملو از سئوال و یک دنیا اضطراب . تنها می گذارد.
یعقوب را در تاریکی حیاط، تنها می یابی، سکوت کرده، گویی حضور تو را حس نمی کند. شاید او هم مثل تو به علی می اندیشد. به سکوت بیان کلامهای محبت آمیزش، گرمای دستانش و نگاه.....جلوتر که می روی یعقوب لب می گشاید: باورت می شه مولود.....علیمون..... علی ما که اون قدر سالم بود، یک دفعه این طوری از پا افتاد. با گریه می گویی: "نه معلومه که نه
" یعقوب ادامه می دهد من هم نه، کی فکرش رو می کرد. هیچ کس "علی که نباشه من هیچم " و یعقوب می گوید: نمی دونم بدون او چطوری زندگیم رو سر کنم. علی جگر گوشه هر دو مونه! او صورتش را با دستان خود می پوشاند.
اشک صورتت را پوشانده و یاس قلبت را آتش می زند، یاد آن روز در ذهنت زنده می شود.
در آشپزخانه حیاط نان می پزی که پسر همسایه فریاد کنان خودش را به تو می رساند: مولود خانم - علی آقا جای مغازه مش قاسم با یک ماشین..... بقیة حرفش را نمی شنوی.
چادر به سر می کنی و در یک دقیقه و شاید هم کمتر خودت را به مغازه مش قاسم می رسانی. مردم جمع شده اند. خودت را به جمعیت می زنی. علی را که می بینی می خواهی فریاد بزنی، اما شرم آن چنان در تو ریشه دوانده که یارای این کار را از تو می گیرد. زمین از خون علی قرمز است و او نیمه جان روی زمین. یعقوب هم می آید. یعقوب همسر تو. لحظه ای بعد علی روی دستهایی بلند می شود و در صندلی ماشین جای می گیرد. می خواهی تو هم با علی و یعقوب بروی اما یعقوب مانع می شود. به ناچار به خانه برمی گردی و منتظر می مانی یک ساعت، 2 ساعت..... انتظار به سر نمی آید. شب می شود شب را تنها می گذرانی تا صبح می شود وضو می گیری و نماز می خوانی، دعا می کنی برای علی......ناگهان صدای در خانه می آید. در را باز می کنی یعقوب را می بینی خسته، سلامی می کند و وارد حیاط می شود، داخل اتاق می گردد و تو هم.
به عکس علی چشم می دوزد. بعد نگاهش را به تو معطوف می کند: "علی خوب میشه اما!..." هزاران اما در فکرت ریشه می دواند: - "اما چی..." دکترا در مورد سلامتی ش قطع امید کردن، می گن نخاعش آسیب دیده- گفتم می برمش تهرون، گفتند بی فایده است.
به عکس علی زل می زنی، باز هم می خندد، تو گریه می کنی، اما او همچنان لبخند به لب دارد.
تو و یعقوب در تاریکی حیاط فرو رفته اید، در آن حال به چشمان یعقوب می نگری، چشمانش نمناک است. فکری داری. نمی دانی به یعقوب بگویی یا نه! مدتی با خود کلنجار می روی، عاقبت می گویی:"می خوام قالی ببافم " به نگاه متعجب یعقوب لبخند می زنی و ادامه می دهی: از فردا شروع می کنم.... می فروشیمش و با پولی که دست می یاریم علی رو می بریم مشهد.....یعقوب نگاهت می کند. برق تحسین را در چشمانش می بینی پشت دار قالی نشسته ای و قالی ای را که قولش را به یعقوب داده بودی می بافی. حضور کسی را در پشت سرت حس می کنی.
یعقوب است که می گوید:"زیاد به خودت فشارنیار!" یعقوب کنارت روی دار می نشیند.
داری گل یاس روش می اندازی؟ آره یاس از همه بهتره یعقوب لبخندی به لب می آورد:"فردا شب تو مسجد دعای توسله! تو نمی یایی؟ فکر خود را به زبان می آوری: نه می خوام قالی رو تمام کنم.
ناگهان ناله علی را می شنوی هراسان خودت را به او می رسانی آب! یعقوب لیوانی آب می آورد به علی می دهد علی نیمه جان جرعه ای آب می نوشد و بعد سرش را روی بالش می نهد.
چشمانش نیمه باز است و صورتش لاغر، برمی گردی و با دنیایی امید پشت دار می نشینی. دستانت آخرین رج های قالی را بر دار می بافند و تو خسته جان و امید وار به کارت ادامه می دهی، حالا دیگر گل یاس بر روی قالی به وضوح نمایان شده است. یاد علی که می کنی نیروی مضاعف در خویش می یابی. می دانی که امشب شب چهارشنبه است و یعقوب.... ناگهان دستانت را بر دار قالی می لرزاند و تو می لرزی.
وجود کسی را در اتاق حس می کنی.
با خود می گویی: جز من و علی که کسی این جا نیست. هر چه بیشتر می گذرد و جود آن کس برایت محسوس تر می شود. کسی می آید، در تنهایی دل تو و علی احساسی نا آشنا در وجودت رخنه می کند و تو به قالی چشم می دوزی و زیر لب می گویی: "استغفرالله ربی و اتوب الیه" اما باز هم صدای پا را می شنوی. ناگاه صدای نالة علی، تو را متوجه او می کند سر بر می گردانی و علی را می بینی متحیر، مات..... علی به تو می نگرد. متعجب می لرزی و علی هم ..... در مقابل دیدگان متعجب تو، روی بستر نیم خیز می شود، باز هم حیران و سرگردان گویی در این دنیا نیست، علی در بستر می نشیند، همان آرزویی که تو داشتی و به خاطرش چه اشکهایی که ریختی.... او که نای حرف زدن نداشت. اکنون به حرف می آید: مادر کجا رفت؟ می ترسی، علی می نشیند و می ایستد مثل گذشته ها.... چیزی نمانده که از تعجب قالب تهی کند علی سراسیمه قدمی به پیش می گذارد، او همچنان راه می رود کجا رفت؟ کجا رفت؟ می پرسی: کی کجا رفت؟ جوابت را نمیدهد.
دوان دوان خودش را به حیاط میرساند، تو هم دنبالش می روی، در حیاط او می گشاید و لحظه ای طولانی داخل کوچه را نگاه می کند بعد در را آهسته می بندد، روی که بر می گرداند او را می بینی که اشک صورتش را خیس کرده، حیران به علی مینگری.
علی، چون کودکی ناآرام، سرش را به دیوار می زند و می گرید نوای دعای توسل مسجد از بلند گو به گوش می رسد..... یا علی بن موسی الرضا، یابن رسول الله یا حجه الله علی خلقه....یادت می آید که یعقوب امشب در مسجد است.
با خود می گویی "دیگر تا آمدن یعقوب چیزی نمانده"..... می دانی که باید سجدة شکر به جای آوری. علی را به داخل اتاق می بری، اشک چشمانت را پاک می کنی و پشت دار می نشینی، وقتی آخرین رج قالی را می بافی یعقوب وارد اتاق می گردد، علی از جایش بلند می شود و گریان در آغوش یعقوب فرو می رود.
یعقوب آرام می گیرد و علی پر تپش،گویی عزیزی را از دست داده است. از روی دار به علی و یعقوب می نگری، علی به سویت می آید به قالی با گل یاس بافته شده چشم می دوزد. تو به علی نگاه می کنی و علی به قالی بر دار. لحظه ای بعد علی دستت را در دستش می گیرد، و لبانش را با دستان تو تماس می دهد و می گوید: "مادر! دستات بوی یاس می ده اما هیچ بویی دل انگیزتر از عطر وجود آقا و مولایی که بر بالینم آمد و مرا از رنج و مرارت رهانید نیست. شادمان علی را در آغوش می گیری، دل تو و علی باهم یکی شده.
"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)"
سالهای سرنوشت در چهرة آفتاب خورده ش قدم می زد. چین و چروک ایام به روی دستهایش، گذر جوانی اش را فریاد می کرد. شکوفه های سپید روی چادرش، خبر از بهار عبادتش می داد. حجابش را به دور کمرش گره زده بود. از کنار چارقدش چند تار موی قرمز، سبزی حنا را به تماشا نشسته بود.
مردمک چشمش در غبار مبهمی غوطه می خورد. پلکهای پلاسیده اش تحمل پرتو افشانی خورشید را نداشت و متناوبا به هم می خورد. حرکات صادقانه اش توجهم را جلب کرد. جلو رفتم: سلام مادرجان! زیارت قبول، حالت چطوره؟
- الحمدالله ننه جون، خدمت آقا که هستم خیلی خوبم.
- از کجا برای زیارت مشرف شده ای؟
- ننه جون! به جای این حرفها دستمو بگیر ببرم جلو ضریح زیارت کنم. به این کارهای چکار داری؟
- ای به چشم، مادرجان!زیارتنامه خواندی؟ نه من که سواد ندارم بیا زیارتنامه را برام بخوان.
- بازم به چشم هر کاری بگی با جون و دل انجام می دم .
بعد شما هم به چند سوأم من جواب می دی؟
-خوب حوصله ام را سر بردی سوألتو بگو. راحتم کن.
- اهل کدام شهری؟ از غرب کشور آمده ام، شهر.......
-چند سالته؟ ای بابا، دخترم! به این کارها چکار داری، میخوای حاج عباس بشنود. ازاون دنیا بیاد طلاقم بده؟ صورت مهربانش را بوسیدم و با لبخندی گفتم: مادر از خیر این سوأل گذشتم. یادته چندمین باره که به زیارت می آیی؟ والله راستش را بخوای نه، ولی می دونم زیاد اومدم.
- از این سفرها خاطره ای داری برام تعریف کنی؟ - آها حالا شد یه حرفی. آره یه بزرگواری از آقا دیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم و به خاطر همون تا می تونم به زیارت و پابوسش میام..... تا مداد و کاغذ را آماده کردم، با تعجب نگاهی کرد و گفت: وایسا!وایسا! اول بگو ببینم تو خودت کی هستی که اینقدر سوأل پیچ می کنی؟ حالا که دفتر و مداد تو برداشتی ازم مدرک بگیری.
دستهایش را در دستم فشردم و گفتم من خدمتگزار ناچیز آقا هستم و برای مجلة حرم هر وقت توفیقی حاصل شد. مطلب می نویسم، سرگذشت آدمهایی را که هنوز از جویبار صدق و صفا آب می نوشند و در جاده آیینه ای صراط مستقیم قدم بر می دارند، آدمهایی که در دستهایشان برکت خدا سبز می شود و اندیشه دلهایشان خرمن خرمن گندم است، که و ریا نمی فروشند، وزلال، زلالند، مثل گنبد آقا، قلبشان در تاریکی و روشنایی می درخشد آرامش آخرتشونو به تشویش و نامردمی این دنیا نفروختند. مثل سپیدة صبح صافند و چون عشق داغ. دورو برش را نگاهی انداخت و گفت: وای : خاک بر سرم خدا مرگم بده می خوای وقتی برگشتم به ولایت، هم ولایتی هام بگن ننه جعفر برای زیارت نرفته با روزنامه چیا، اختلاط کرده. حالام برگشته با فیس و افاده، که من آدم مهمی شدم.
- ببین مادر جون! قربونت برم معذرت می خوام، هیچ سوألی نمی کنم.
خوبه؟ راضی شدی؟ فقط خاطراتتو تعریف کن.
- باشه می گم ولی اسممو نمی گم.
- پس بیا بریم یک جای خلوتی بنشینیم. دل دل می زدم و دعا می کردم پشیمون نشه و از این که موفق شده بودم این پیر زن شهرستانی با صفا را به حرف بیارم خوشحال بودم.
- بفرما مادر! همین جا خوب و مناسبه، یاا.... قربون قدمت.
- می دونی دخترم. سالهای گذشته، خدا بیامرز کربلایی عباس، یه روز به خانه آمد و گفت، ننه جعفر، خانوم خانوما! یه مژده برات دارم. هاج و واج به دهنش نگاه کردم ببینم چی می خواد بگه. بعد از کمی صغری، کبری چیدن، گفت: بارو بندیل رو ببند و کارها تو انجام بده تا کفش و کلاه کنیم و بریم پابوس آقا امام رضا(ع) گفتم: چی؟ زیارت، فریاد ناگهانی کربلایی مرا به خود آورد: چی شده زن می خوای خونه خرابم کنی؟ وقتی به خود آمدم دیدم از خوشحالی قدح سفالین بزرگی را که پر از دوغ بود به روی زمین انداختم و مثل جگر زلیخا تکه تکه شده. خیلی خجالت کشیدم زیر چشمی نگاهی بهش کردم دیدم اخماش تو هم رفته، کمی ترسیدم. به من و من افتادم و نشستم زمین را تمیز کنم، جلو آمد و دستی به سرم کشید و گفت: ناراحت نباش فدای سرت. شوق زیارت آقا بود پاشو، پاشو به کارهات برس، من جمع می کنم. رو کردم به امام رضا : آقا جون قربونت برم. آفتاب از کدوم طرف در اومده که کربلایی میخواد کار خونه انجام بده. فهمیدم همه از شوق زیارت آقاست. خلاصه چه سر تو درد میارم. دو روز بعد پس از خداحافظی از قوم و خویش ها با سلام و صلوات ما را از زیر قرآن و آب و آینه گذراندند و راهی سفر آرزوها شدیم.
یادم نمیاد چند روز طول کشید تا به دروازه شهر مشهد رسیدیم. البته، نه که ما مشتاق دیدن قبر آقا بودیم و من هم اولین سفرم بود. خیلی در راه سخت گذشته و زمان خیلی طولانی به نظر رسید. هرچی می آمدیم مثل اینکه جاده کش برمی داشت و درازتر می شد. تا این که یه روز دم دمای غروب به نزدیکی شهری رسیدیم که دو تا آفتاب داشت.
یکی اون ته های آسمونش بود و یکی هم عین خورشید ظهر، بین زمین و آسمون می درخشید. به کربلایی گفتم این جا کجاست که دو تا آفتاب داره؟ کربلایی قیافه ای گرفت و قاه قاه خندید، حالا نخند و کی بخند، من از خجالت سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم و او بعد از مدتی غش و ریسه رفتن، ناگهان با قیافه ای مؤدبانه دست بر سینه، گفت: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) و ...... بر خود لرزیدم واشک از چشمانم جاری شد. پس این جا خراسونه؟ این گنبد و گلدسته های آقامونه؟ زبانم بند آمده بود، نمی دانستم چیکار باید بکنم. دست و پام رو جمع کردم و رو به حضرت گفتم: سلام آقا جان، سروجونم فدات. و زار زار تمام غروب را گریه کردم.
از اول شهر تا نزدیک حرم، نفهمیدم چطوری اومدم و چی به من گذشت که بالاخره رسیدیم. به کربلایی گفتم: ترا خدا همین نزدیکی ها یه خونه بگیر که پنجرش رو به حرم آقا واشه و این ده روز هیچ از آقا جدا نشیم.
گفت: ای به چشم خانوم خانوما! دیگه چی، سرم را پایین انداختم و گفتم خدا عمرت بده مرد، که منو به زیارت آوردی.
جونم برات بگه همون طور که دلم می خواست آقا کمک کرد و یک اتاق خوب گرفتیم و شدیم همسایة آقا (ع) پسرم و کربلایی رفتند وضو بگیرند.
منم رفتم چادر نماز بردارم و آماده برای زیارت بشم که تا دولا شدم چادرم را بردارم، درد شدیدی در کمرم احساس کردم، طوریکه که دولا ماندم. چه سرت را درد می یارم، با هزار زحمت مرا خواباندند و گفتند: تو استراحت کن. خستة راه هستی. فردا ان شأا.... می بریمت زیارت. تمام غصه های دنیا بغضی شد و در گلوم ماندگار شد. شوهرم و پسرم جعفر به زیارت رفتند من ماندم و اشک و التماس به درگاه آقا. درد ساکت نشد که نشد. فردا رفتند داروی گیاهی برام آوردند. هیچ اثر نمی کردم و هی مشکلی بر مشکل اضافه می شد. تا یه شب که شوهر و پسرم به زیارت رفتند. دلم خیلی گرفت. داشتم به حرم آقا با حسرت نگاه می کردم و اشک می ریختم.
یعنی آقاجون من گنهکارم که تا این جا آمدیم ولی داخل خونه ات راهنم نمی دی؟ این رسم مهمان داریه؟ خودت می دونی چقدر راه اومدم. تو را به جان جوادت از سر تقصیراتم بگذر. آخه میشه آدم تا این جا بیاد، شمارو نبینه؟ که ناگهان در بین هق هق گریه ام در اتاق باز شد و یه آقایی اومد تو با یک بشقاب انگور. من دست و پامو گم کردم. گفتم حاج آقا ببخشید ما نمی دونستیم این خونه شماست. اینجا را به ما هم اجاره دادن، کربلایی بیاد از اینجا
می ریم. آقا بشقاب انگور را زمین گذاشتند گفتند ضعیفه! بخور خوب می شی، من اومدم دو رکعت نماز بخونم و برم، در گوشه اتاق به نماز ایستادند، دست و پام می لرزید. صورتم را محکم پوشوندم و سرم را روی بالش به سمت دیوار برگردوندم دعا می کردم زودتر جعفر و کربلایی برگردن.
با شنیدن صدای در، فریاد زدم جون خودتون اومدین زیارت! خونة مردم را غصب کردین و توش نماز می خونین، حتما قبول می شه؟ عبادتتون خیلی درسته و زدم زیر گریه، برگشتم دیدم آنها متحیر مانده اند، فکر کردن دیوانه شدم با احتیاط جلو اومدن. گفتن چی! ما خونه را اجاره کردیم و در اختیار خودمونه.
بادست گوشة اتاق را نشان دادم و گفتم پس این آقا چی میگن؟ و هر سه نفر برگشتیم، نه آقایی بود و نه بشقاب انگوری.
ناخودآگاه از جا بلند شدم.
دردی در خود احساس نکردم ولی هنوز شیرینی همان یک دونه انگور را در دهنم مزه مزه میکردم. آره جونم بعد از کلی بهت و حیرت. متوجه شدیم که آن آقا، آقا امام رضا (ع) بودند که به دیدار دل شکسته من اومدن و منو شفا دادن.
بعدش هم خودت بهتر می دونی که چه احساسی داشتم. و از اون سال تا حالا در هر شرایطی به دیدن آقا میام، حالا بیا زیارتنومه برام بخون.
- رو چشمم مادر جان! السلام علیک ایها الامام الغریب … تو گرامی ترین مقصود هستی. ای خدای من! تقرب می جویم به سویت به وسیله فرزند دختر پیغمبرت محمد (ص) که رحمت تو بر او و آلش باد.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)

 

[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ حسین ملاصادقی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهر تهران و دانشجوی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
RSS Feed